با گریه کنمهایت
برای پوروین محسنی آزاد
آغاز دستهای تو بود با گریهکنم هایت
کنار ویرانی کلمات
و انحنای تن حوا میعادگاه تنفس و گاه بود
و خواهش دست بر خیس میباردمهایم
نگاه کن به آب و این خلوت آبی
گیاه شیشهترین و ماه پوشیده
پیراهن تشنج من و عشق که میگذرد
با پاهای گناه از میگذریهایم
که من از شاید آمدهام
که تو از هرگز من با دستهایت آمدهیی
و لیوانی پر از موسیقی تا من شنومهایت.
تو را همچنان دوست خواهم داشت
بسیار پیشتر از امروز دوستت داشتم
در گذشتههای دور
آن قدر دور که هر وقت به یاد میآورد
پارچ بلور کنار سفره من ابریق میشود
کلاه کپی من، دستار
کت و شلوارم، ردای سفید
کراواتم، زنار
اتاق، همین اتاق زیر شیروانی ما
غار غاری پر از تاریک و صدای بوسههای ما
و قرنهای بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
آن قدر که در خیالبافی آن همه عشق
تو در سفینهیی نزدیک من
من در سفینهیی دیگر، بسیار نزدیکتر از خودم با تو
دست میکشیم به گونههای هم
بر صفحه تلویزیون.
میرزا
صندلی گذاشتهام
بخاطر آفتاب دیلمان که بنشیند
راه باز کرده ام که بگریزد سپیدرود پیر، زمینگیر و آبآلود
فرش انداختهام زیر پای مه
که میآید بابوی یخ و بوی تن میرزا
آه میرزای کوچک جنگل، میرزای بزرگ جنگلها
شنیدهام دوباره دفن شدهیی
باری بخاطر اندامت
و بار دیگر بخاطر آوازت.
کیست که با تلخی میگرید؟
بعد از تو در سایه هیچ درختی نخواهم ماند
در ابهام سبز جنگل و در سرخی گل سرخ
کنار رودی از خطوط لوقا
چیزی در من تمام خواهد شد
و تشویش افتادن چشمی با مخمل
یا دریاچهها با من خواهد ماند
کیست در بالکن که با تلخی میگرید؟
و باران هم بند نمیآید
هر روز این لحظه را دارم
که از پوستم تو دور میشوی.
از وبلاگ
تمام ستارههای بالایی دق میکنند چرا که همه آنها مثل هم هستند. و همه دوستداشتنی هستند و ماه از همه زیباتر است.
شب را فریاد میشود و در پناه خاطرههای گرم و دلم خوش میشود که کسی آنقدر از دستم ناراحت میشود.
وقتی که خط میکشم روی میز و بغ میکنم و غمهایم دست خودم نیستند و بادی مرا در بر میگیرد و معلوم است که حالم بد است. و دوباره بارور نیستم. خون میدهم جان میدهم و همیشه بر سر کسی خراب میشوم و دلم برای چشمهای کسی میسوزد که خیلی زیباست که شنگ است که پر از برق است و میخندد.
دنیا میچرخد گرد سرم و میگویم اصلا من که هستم؟ بوی یک واکمن نو و آشنا به مشامم میرسد و سیم که از داخل واکمن کنده میشود م قهقهه میزند انگار کسی انگشتهایش را به سمت من نشانه رفته است و با پوزخند شلیک میکند. وکسی دیگر سرنج هوا را بر میدارد و در جانم تزریق میکند. خاک بر سرت، بیچیز، بی همه چیز، بی چیز، بی... و کلی میخندددم. یاد میدان باغملی میافتم که قدمهایم تند میشود و میدود ومیدود و میرود دم درجایی که و بوی رنگ تازه که بوی کسی هست میپیچد توی مشامم و بال در میآورم . از پلهها پایین میروم و میبینم کسی نیست. همه صندلیها جمع شدهاند و کسی پشت میز نشسته است با چشمهایی که با چشمهایی که میگویند آمدی؟ به انتظار تو بودم. و تو مینشینی و میاندیشی همیشه یکی مثل ظ یا ت یا چ باید بیاید و ما را از هم جدا کند و میخواهی بر گردانی وقتی میبینی چ جلو تو و دیگری بلند میگوید با ... میروم. و میاندیشی چرا دیگری پشت سر چ رفت تا ببنید با چه میرود؟ و چقدر دیگری خنگ است که عاشق چ شده است یا آنقدر روی رفقایش غیرت دارد که بیاید گله کسی را پیش تو بکند. و من از چ بوی ظ را میشنوم. بوی یک حسادت عاشقانه که مرا له میکند و همه رنجهایی را که بامحبت بر ظ بر دلم وارد شد. اما من ظ نیستم و چ را له نمیکنم. این یک حسادت نیست. من نگرانم.
میخواهم برگردانم وقتی چ میگوید با دوچرخه میروم در جواب دیگری وقتی میپرسد با چه میروی؟ که من عاشق بودهام و همه دیگر هم؟
و این از منیت من است که اصلا به چه جراتی کسی خودش را با من مقایسه میکند؟ و او جای خودش را داشته باشد که هرچه میخواهد باشد.
و ایا کسی مرا میشناسد تا باورم کند؟
آیا کسی مرا میشناسد تا بارورم کند؟ و این خون لعنتی از تنم به در نرود؟ و این جون لعنتی؟
(( آدم حوا را شناخت و حوا حامله شد))
و یقینا میشود دور زد و در همان جایگاه قبلی با احترام ایستاد. که کسی زل میزند به من من من و جوش میاورد و میگوید خانم محترم....
اینبار دورم نکرد. وارونه میشوم و از دست خودم سر بر میدارم که زیباست زیباست زیباست
بر آیم ودر هم میامیزیم.
اخم میکنم؛ قهر میکنم و کسی میگوید: تو مرا عصبانی میکنی. واژه دیگری برای آویختن و آمیختن نیست؟
و نمیدانم چرا یک لنگ ابرویش بالا میرود و به چ میگوید نه نه حالا نه
و میگو ید و میگوید و من احساس میکنم او را آنقدر به خود فشردهام که نفسش بالا نمیاید و میخواهم در کوچه با هم بایستیم و میخواهم بایستد که چرا مرا به یک خواستگار عوضی دیگر حواله کرد و من سرد شدم
یخ کردم و باید ببخشمش و باید بخشدم تا دوباره گرم شوم.
اصلا تهمت نزدم و گفتم اگر کسی دیگر شادت میکند پس جای من چیست؟ میخواستم خاکی باشم کف پایش. هرجا میرفت من هم بروم. مغرور له شدهای که دلش ... میخواست. و حالا قید همه چیز را زده است. که میخواهد ببوسدم. می میخواهم شما را ببوسم. نه نه
حالا که نه
باشد وقتی شناختمت
که دلم میخواهد باورت کنم کرده ام دلم می خواهد بارورت کنم که سر تا سرت زیبایییست
و من از فرو نشستن چیزی بعد از همه هیجانات آن متنفر بودم و نمیخواهم به این اسانی ارام بگیردم و ارام بگیرمش و میدانم آغوشش تشنه است. اما میخواهم خورشید را هم ببوسد و نه نه نه لب بر لب پوست داغ شدهای که پیر میشود و میخواهم زنده بماند.
پشیمانم پشیمانم که وقتی رفتم عروس شوم رفتم عروس شوم و فهمیدم کسی قلهایست که تنها قلهایست که باید فتحش کنم که به سویش باز گردم که شب تا صبح توی حرم حضرت معصومه دعا نکردم و کسی بخواهد فقط تن مرا و جز لرزش به چیزی نیندیشد.
اصلا چ کیست؟ که میخواست با دختری به نام من به خودش خیانت کند من که چقدر زیبایم و چقدر زشت.
فرشتهای پر از شهوت هیولایی*
بدم بدم بد
*
قسمتی از شعر پوریا میررکنی
|
شعری نبود
|
شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 12:36 | توسط:لیلی | ||
| بالاخره ما هم اول شدیم البته تو نظر دادن شعرت بد نبود ولی راستش من زیاد خوشم نیومد. | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 12:57 | توسط:کوشالشاهی | |||
| هی ی ی ی ی ی ای بابا با با با شم لیله | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 13:4 | توسط:نرگس | |||
| هیچ چیز نمی تواند بر عشق حکومت کند بلکه این عشق است که حاکم بر همه چیز است | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 16:4 | توسط:امیر کیهان | |||
| سلام عزیز.مرسی که سرزدی.باید بشینم و سر قرصت همه پستهات را بخونم.موفق باشید | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 16:8 | توسط:شهاب | |||
| سلام دوست عزیز وبلاگه زیبایی داری و زیبا مینویسی خوشحال میشم به منم سر بزنی موفق باشی! سیب سرخی را به من بخشید و رفت ساقه سبز دلم را چید و رفت عاشقی های مرا باور نکرد عاقبت بر عشق من خندیدو رفت با غم هجرش مداوا میکنم گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بی مروت گریه ام را دید و رفت | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 17:11 | توسط:نعیم | |||
| سلام..................شعر بسیار زیبایی بود.............من هم آپ کردم.........سری بزنین................بای | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 17:25 | توسط:فرشته | |||
| واژه ها عاجزند از حقیقت احساس | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 17:59 | توسط:مجتبی.م | |||
| سلام ممنون که اومدید خيلی لطف کرديد از ديدن پيامتون خوش حال شدم موفق باشيد ياعلی | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 18:0 | توسط:مجتبی.م | |||
| قشنگ بود.... | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 20:43 | توسط:سردبیر دیپلم | |||
| شما که روانشناس هستید آیا به فلسفه علاقه دارید . حقیقت چیست ؟ | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 20:46 | توسط:رضا | |||
| يادم نیست که می گفت(؟)، اما دلیلی ندارد که چیزی که لمسش می کنیم هم الزاماً واقعی باشد.... ;)... | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 21:0 | توسط:جستجوگر علم | |||
| خيلي قشنگ بود بيد در هر حال (راستي چون شما استاد ماييد نام شما را در پيوندها استاد گذاشتم) | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 22:11 | توسط:سید | |||
| سلام عزیز به مهمونی من سر بزن آپ کردم منتظرم | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 22:22 | توسط:ندا | |||
| سلام جالب نوشتی و خوب موفق باشی راستی این پست بالایی حرف نداره...ای ول بچه ها شوخي شوخي به گنجشكها سنگ ميزنند و آنها جدي جدي ميميرند... آدمها شوخي شوخي زخم ميزنند و قلبها جدي جدي ميشکنند... و تو شوخي شوخي لبخند ميزني و من جدي جدي عاشق ميشوم در ضمن قهرمانی استقلالم تبریک همیشه موفق باشی.... یا حق... | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| یکشنبه 3 اردیبهشت1385 ساعت: 1:22 | توسط:الکلی | |||
| من به عنوان یه الکلی چیزی نفهمیدم.اما قشنگ بود. | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
حضور تو اینجاست
در جانم
ای جان
می خوانندم
از آنسوی دل
اما من
حرفی ندارم
حرفی نداشته ام
بر زبان
حرفی نیست.
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 2:3
توسط:آرش
الآن حدودا ساعت یک بامداد جمعه ست . هنوز جماه هاتون ترو تازه هستند و چقدر دوست دارم اونهارو چندین بار بخونم.
ممنونم از راهنمایی تون . البته کار به گریه و.. نمیکشه. ولی من فهمیدم که بیشتر فکر کنی، بیشتر به سراغت میاد . بهتره که به صورت یک خاطره خوب برای خودت پس اندازش کنی . سخته ولی باید کنار اومد . کتابی رو گبفید سر فرصت می خونم . بازهم ممنون از کمکتون.
بزرگ شدن نفرت انگیز است اگر به معنی از دست دادن کودکی مان باشد. باید کودک بود تا زندگی کرد وگرنه فقط زنده ماندن است نه زندگی. کودکی خود را بیدار کن تا دیرتر نشده .
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 2:32
توسط:آقا معلم
فکر نکنم کسی نرم افزار منو بخره.....
مجانی می خوام بفرستم کسی استقبال نمی کنه چه برسه که بفروشم........در ضمن هیچ موسسه یا شرکتی نیست که از این طرح حمایت کنه.........
آموزش و پرورش هم شاید یه تقدیر نامه بده یا هم نده!
فعلا دارم خودمو تست میکنم می تونم بسازم یانه!
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 11:42
توسط:صبا
تو در جان منی...
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 12:46
توسط:سردبیر دیپلم
وبلاگ شما رو اگر کسی به روانشناسی علاقه مند باشه میگه
این جان ,جان افزاست این یا جنت الماوا است این
ساقی نور ماست این
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 12:47
توسط:سردبیر دیپلم
این کیست این این کیست این
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 13:3
توسط:ٍسعید
سلام
وبلاگ تون عالیه
خوشحال میشم سری به وبلاگ کوچک من بزنید
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 13:5
توسط:بهنام
سلام:
بهتون تبریک میگم وبتون واقعا زیباست لذت بردم من که بیشتر تو زمینه ریاضی ونجوم فعالیت میکنم از مطالبتون استفاده کردم باآرزوی آنچه برای شما مفهوم خوشبختی دارد.با احترام.
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 13:38
توسط:شکوفه
سلام خوبم . به نظر مئ اید که نوشتن را دوست دارئ و این برائ من خوشحال کننده است . امیدوارم همواره به حرکت ادامه بدهئ و ما هم استفاده اش را ببریم . ازاینکه به من تذکر مئ دهئ ممنونم . جبران خواهم کرد خوبئ هایت را
خواهر کوچکت شکوفه
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 15:41
توسط:مامان و بابا و دخترشون
بر زبان حرفی نیست ...
حتی اگربا هم با هم تبانی کرده باشند ..؟؟؟
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 16:20
توسط:آسمانی ها
سلام روشنک
فایده ؟؟؟؟؟؟؟
اووووفففف ....تا دلت بخواد فایده بود .
خیلی زود به زود به روز میشی!!!
ما اینقدر وقت نداریم که پا به پات بیایم
مگه چقدر مطلب داری ؟ مواظب باش تموم نشه که ...
بقول شاعر که میگه :
رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود
رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود
ولی شما که ماشا الله....
پیاده شو ،به هم بریم
بگذریم ... کارت خیلی خوبه
موفق باشی
التماس دعا....
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 17:19
توسط:مانوش و مجید
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست.........
در ضمن من وبلاگ شما رو لینک کردم اما مثل اینکه شما اسم وبلاگ رو عوض کردید....یا شایدم من اشتباه می کنم ...در هر صورت لطف کنید و اسم وبلاگتونو به من بگید.......
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 20:2
توسط:اکسیر
سلام . کلمات که از ذهن مترشح شوند لاجرم زیبا هستند بخصوص که با حس درونی و غریزه همراه باشند.موفق باشیدو همچنان پر تلاش.
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 20:29
توسط:شبگرد تنها
سلام
ممنونم که به من سر زدی
امیدوارم همیشه در همه کاراتون
موفق باشید
امری بود در خدمت هستم
بای
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 22:5
توسط:عسل
سلام دوست عزیز . از آشنایی با وبلاگه شما فوق العاده خوشحال شدم . ممنونم میشم اگه اولا مایل به تبادل لینک با من باشید . ثانیا یه سری ام به کلبه خرابه من بزنید ...منتظره حضور گرمتونم ... موفق باشید ...خدا نگهدار
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 22:5
توسط:لیدا راد
سلام ..... وبلاگه خیلی قشنگی داری دوست خوبم .... همراه با مطالب زیبا .....به منم سر بزنی خوشحالم میکنی....امیدوارم ای افتخارو داشته باشم ....در ضمن اگه مایل به تبادل لینک با من بودید خبرم کنید ....منتظرم حضور سبزتونو کلبه درویشی خودم احساس کنم ....تا هایی دیگر بای ....
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 22:5
توسط:مسیـــــــحا
سلام وبلاگتون خیلی قشنگه ....خسته نباشید .... ممنون میشم به منم یه سری بزنی ....چشم به راهتم ....فعلا بای ...راستی اگه خواستی تبادل لینک کنی حتما خبرم کن ....یا علی خدانگهدار ...
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 22:48
توسط:محمد
ino yadetoon bashe donbale kasi nabashid ke betoonid bahash zendegi konid donbale kasi bashid ke natoonid bedoone oon zendegi koni ok
سلام
خسته نباشید
ممنون از حضور سبزت
یا حق
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 23:56
توسط:الکلی
سلام..اینکه کسی بر زبانش حرفی نباشه خیلی بده.چون معلومه تو دلش کلی حرفه و به زبون نمیاره.
وب سایت پست الکترونیک
شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 0:55
توسط:الهه عشق
سلام روشنک جان خسته نباشی
خیلی عالی واقعا قشنگه
خوشحال می شم به منم سر بزنی
منتظرت می مونم
تا بعد
یا حق
وب سایت پست الکترونیک
شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 1:12
توسط:آقا معلم
ممنونم....................
داره نظرم عوض می شه
اما این یکی تست هست بعدی ها رو به یاری خدا می سازم و برای فروشش برنامه ریزی می کنم..............
وب سایت پست الکترونیک
شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 11:14
توسط:جودی
سلام،
داشتم مطالب قبل رو می خوندم. واقعاَ باید اختلاف وجود داشته باشه؟! من انقدر به زندگی آرومم عادت دارم که فکر اینکه ازدواج بکنم و همه چی بهم بریزه رو نمی تونم بکنم!
وب سایت پست
این مطالب از کتا ب چراغ دل شو هرت را رو شن کن نوشته(( الن کریدمن))
انتخاب شد ه اند.خواند نآ ن را به همه خانمها اعم از متاهل و مجرد تو صیه
میکنم.و اماآقایان شما میتوانید کتاب چرا غ دل زنت را رو شن کن راازهمین
نویسنده برای شناخت و حفظ و خوشنودی زن دلخواهتان مطا لعه کنید.
مطا لعه کنید عمل نمایید و نتایج جادویی آن را ببینید.
آیا کارها آسا ن تر نخواهد بود اگر ما عاشق کسی شویم که دقیقا شبیه
ماست _همان علاقه،همان شخصیت ،همان حساسیت ها ؟_مطلقا نه!
می دانید چرا ؟زیرا همه ما ،به این منظور به سفری به نام زندگی
می رویم که بیا مو زیم و رشد کنیم ،و اگر انسان با دیگر انسا نها توافق
کامل داشته باشد ،هیچ درسی نخواهد آ مو خت.تضاد به رشد می انجامد
حتما به طلاق منجر نمی شود.بزرگترین مشکل خا نواده ها این است که
فکر میکنند نبایستی مشکلی وجود داشته باشدوبیشتر مردان و زنان تصور
می کنند تضاد با مشکلات مو جود در زندگی به این معناست که ارتباط
میان زن و مرد سودمند واثر بخش نیست.از دواج پایان را ه نیست آغاز
راه است.خود راانسان دانستن به معنای رکود است اما رشد به معنای
این است که خود را در راه انسان شدن ببینیم.
بنا براین همه شما کسانی درراه انسان شدن هستید و به رشد دل بسته اید.
باید درک کنید ، همیشه تضاد وجود خواهدداشت به ویژه از آن رو که
همیشه با کسی سر وکار داریم که با خودمان متفاوت است .حتی اگر تنها
زندگی کنید تضاد درونی وجود دارد.برای مثال من گهگاه از دست خودم
عصبانی می شوم و با خودم بحث میکنم که چرا بدون اندیشیدن فلان کار
را انجام داده و یا فلان حرف را زده ام.وقتی خیلی آ سان امکان دارد از
دست خودمان عصبانی شویم ،چگونه می شود از دست دیگری برآ شفته
نشد؟
مثالهایی که چگونه تضاد در زندگی مردان و زنان به رشد بیشتر آنان
نجامید: ف اینچنین یاد میکند:
ما در حدود سه ماه پی در پی بحث کردیم و آخر سر من به این نتیجه رسیدم
که با یستی آنچه آ رزویش را دارم به دست اورم ،وگرنه در زندگی احساس
شادی و زنده بودن نخواهم کرد .آن سه ما ه کابوس محض بود .می توانم
صا دقانه بگویم بر خلاف میل شو هرم از مدرسه حقوق فا رغ اتحصیل شدم .
این که در طی آن مدت زندگی زنا شویی ما چگونه دوام آ ورد جزو اسرار
است .ف از مدرسه حقوق فا رغ التحصیل شد و اکنون برای یک شرکت
حقوقی کا ر می کند و شو هرش بزرگترین طر فدار اوست.وی خیلی دوست
دارد که به همسر خود ببالد و به همه بگوید ف شجاعت داشت که در عزم
را سخ خود پایدار بماند .شغل تازه ف این امکا ن را برای انها فراهم آورد
که در زندگی از چیز های بهتر بهره مند شوند و نیز خانه ای زیبا بخرند
و به سفری سیاحتی و شکاری به افریقا بروند.اگر ف به این نتیجه میرسید
که هدفهای زندگیش ارزشی کمتراز آرام نگه داشتن خانه دارد احتمالا این
زوج به رشد و تعالی دست نمی یا فتند.با آنکه ف با تحمل شغل نامناسب
شو هرش از او دلجویی کرده است رنجش او از وی دیواری ویرانگر
میانشان به وجودمی آورد که نمی گذاست از لذاتی که در زندگی دارند
بهره مند شوند.
مثال دیگر:
ک می گفت :همه کاری که دوست داشتم آ خر هفته ها انجام دهم این بود که
آسوده و راحت در گوشه ای بنشینم و از تلو زیون بر نا مه های ورزشی را
تما شا کنم.از سوی دیگر همسرش ت خواستار مصاحبت و همراهی با او
در تعطیلات آ خر هفته بود و با اصراراز وی میخواست با هم به تماشای
ویترین مغازه ها بروند و یا کا رهای کوچک انجام دهند ،تنها برای اینکه
در کنار هم با شند.آنان پس از ماهها جدل و بحث به این نتیجه رسیدند که
شبهای شنبه به همرا ت بیرون برود و روز یکشنبه به اتفاق خانواده به
سفر تفریحی کوتاه مدت برود، به شرط آنکه تمام روز شنبه را راحت باشد
ان تضا دو بحث به بهبو دهایی در زندگیشان انجامید .ت آ موخت که تا این
اندازه به همراهی ک وابسته نباشد ،و به جای آن شروع کند به گذاشتن
قرار ملاقات با دوستانش و با آنان به مهمانی نا هار و خرید برود .از سوی
دیگر ک در تنهایی منتظر فرا رسیدن شب مو عود می ماند و بدین تر تیب
به فرزندانش نزدیکتر می شد.
زوجی که با هم جر و بحث نکنند ،احتمال کمی وجود دارد که با هم بمانند،اگر
هم چنین شود ،همه نیرو ها و توان آنان به جای صرف شدن در راه رشد و
تعالی به مصرف رنجش و دشمنی باهم می رسد.
ادامه دارد..................
سکوت،دسته گلی بود
میان حنجره من
ترانه سا حل،
نسیم بوسه من بود و پلک باز تو بود.
بر آ بها پرنده باد،
میان لانه صد ها صدا پریشان بود.
بر آ بها
پرنده بی طا قت بود.
صدای تندر خیس،
و نور نور تر آ ذرخش،
در آ بها آیینه ای سا خت
که قاب رو شنی از شعله های دریا داشت.
نسیم بو سه و
پلک تو و
پرنده باد،
شدند آتش و دود
میان حنجره من،
سکوت دسته گلی بود.
ید الله رو یایی
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 1:13
توسط:مجتبی.م
سلام
ممنون که اومدید
از نظر لطفتون هم متشکرم
موفق باشید یاعلی
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 1:14
توسط:مجتبی.م
شعر قشنگی انتخاب کردید. زیبا بود
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 2:3
توسط:شهلا
به درد و داغ در این گوشه سوختیم و نبود
کسی بریزد آبی بر آتش دل ما
سلام. به منم سر بزن
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 2:13
توسط:سفــین (سرزمین آرزوها)
دوست من سلام ...
این پستت هم مثل پستای قبلی بسیار زیبا بود.
براتون آرزوی موفقیت میکنم.
من هم آپ هستم وقت کردي پيشم بيا ( سرزمين آرزوها ) !!!
____________________________________________________
عطر زرد گل يــــاس رو نمي خوام
نـــمره ي بيست كـــلاسو نمي خوام
من فقط واســه چش تو جون مي دم
عاشقـــاي بي حواســو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونـــارو نمي خوام
نـــفسم تـــويي هوارو نمي خوام
عشق رو نقطه ي جوشو نمي خوام
دوره گرد گــــل فروشو نمي خوام
اوني كه چشـــاش به رنگ عسله
مجنون خونه بـــه دوشو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام
نــــفسم تـــويي هوارو نمي خوام
____________________________________________________
موفق باشي و شاد
يا حق...
:::::::::::::::::::SaFeeN.PoLiCe DiYaNa CiTY:::::::::::::::::
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 5:8
توسط:مجتبی.م
××××××××××
سلام
تازه های ادبی به روز شد
چشم انتظارتون هستم
یاعلی
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 5:45
توسط:مجتبی.م
××××××××××
سلام
تازه های ادبی به روز شد
چشم انتظارتون هستم
یاعلی
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 9:29
توسط:آرش
سلام . راستش اومدم برای کمک گرفتن. یه مشکلی دارم که شاید زیاد هم بی ربط به این مطلب نباشه البته از طرف مردونه اش .
می خواستم از شما که به خیلی از نکات ریز روحی و فکری آگاه هستید و مینویسید راهنمایی بخوام برای خلاص شدن از خاطرات خودم . من سخت درگیر یاد روزها و خاطراتی عاطفی هستم که به سالها پیش برمیگرده و با اینکه میدونم به نتیجه نمیرسم ولی دلم نمیاد به این راحتی اون خاطرات رو به حال خودشون بذارم . افسوس میخورم فقط. باید به آینده خوش بین باشم و برای حال و آینده برنامه ریزی بکنم.
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 12:32
توسط:امیر کیهان
سلام دوست عزیز .وبلاگ بسیار متین و پر محتوایی داری تبریک می گم.اسم وبلاگ من هم زندگیست .دیداری کنید خوشحال خواهم شد.
شاد باشید
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 13:9
توسط:جودی
سلام دلارام جون، می دونی چی پیدا کردم؟ یک وبلاگ که توش جدول فال عطسه داشت. یاد شما افتادم. پرینتش کردم و هر وقت عطسه می کنم می بینم چی میشه. خیلی جالبه هر چند هیچیش درست در نیومده !
آخر هفته خوبی داشته باشی دوست من.
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 14:16
توسط:لیلی
ما که وب سایت و وب لاگ و .... نداریم چی بنویسیم؟
اغلب عوض نظر دادن می یان تبلیغ وب لاگشونو می کنن.
تو هم عزیزم دیکته ات خیلییییییی ضعیفه جانم
بیا پیشم باهات دیکته کار کنم
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 15:32
توسط:دلارام
لیلیییییییییییییییییی
یعنی چه
یکی که ضعیفه نباد بزنن توی سرش
ا
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 17:17
توسط:مجتبی.م
ممنون از اومدنت
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 17:21
توسط:نعیم
سلام....................ممنون از حضورتون شعر زیبایی بود..............من هم آپ کردم..........سری بزنین..............بای
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 17:40
توسط:مصطفی
سلام
شعر قشنگی بود ، نکته جالب در مورد وبلاگ شما اینه که تقریباً هر روز آپ میکنین ( البته تا اونجایی که من دقت کردم )
به هر حال وبلاگ قشنگی دارین ، نکته مهم که من همیشه به عنوان یه اصل بهش نگاه می کنم اینه که هنرمند همیشه دغدغه جامعه خودش رو داره و غم اجتماع رو می خوره و هر کی این ویژگی رو نداشته باشه عافیت طلبی هست که خودش رو با پوشش هنر استتار کرده.
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 19:45
توسط:بهار
سلام روشنک جان
ممنون که به وبلاگ من سر زدی
متن های قشنگی توی وبلاگت داری
من یزدی نیستم،ولی یکی از دوستان که لینکشو گذاشتم توی وبلاگم یزدیه
وبلاگی داره به نام دولخ،گفته یزدی های به یک نوع طوفان مخرب میگن دولخ،این دوست ما هم که خیلی شیطونه گروهی دارن که اسم گروهشون دولخه
ولی فکر میکنم شما یزدی باشی
به هر حال آرزوی موفقیت دارم برای شما
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 20:32
توسط:nazanin
سلام
بالاخره روزي هر كسي گريزان ميشه.
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 21:27
توسط:آسمانی ها
سلام
بالاخره دلارام یا روشنک
شرمنده اشتباهی که کرده بودم لپپپپپپپی بود
زیاد جدی نگیرید از فرع بگذریم و به اصل بپردازیم
اصلش هم اینکه از مطالبتون استفاده کردم وگرنه بقیه اش زیاد مهم نیست
راستی ممنون که سر زده بودی و تذکر دادی خوب اینجوری حداقل ما به اطلاعات عمومیمون اضافه شد .
بازم منتظرتم
به امید دیدار (البته وبلاگی)
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 23:28
توسط:رضا
درود.... خيلی قشنگ بود/////
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 1:34
توسط:سعید
من سكوت كردم
و ديگران شدند منادى من
و چه دروغ ها كه نگفتند
و چه تهمت ها كه نشنيدم
راستي يه خواهش
البته اول يه تشكر كه منو لينك كردي
ولي كاش عوض سعيد با اسم يادداشتههاي يك مرده بينك مي كردي
ممنون
باي
وب سایت پست الکترونیک
یکشنبه 28 خرداد1385 ساعت: 20:3
توسط:نسیم
شمن بازم آپ می کنید؟30 فروردین؟اووووه
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 19 مهر1386 ساعت: 6:16
توسط:دختر روانی
...
وب سایت
نکته بسیار مهمی که می خو اهم در اینجا یا د آ ور شوم این است مرا قبت
از خود به این معنا نیست که کار ها را باید تنها انجام داد.ایجاد را بطه ای
خوب با خود بدون را بطه با دیگران ناممکن است . و الا جملگی میتوانستیم
چند سا لی گو شه گیر شو یم تا به را بطه ای کامل با خویشتن نا ئل آ ییم. بعد
ظا هر شو یم و به یک باره را بطه ای کامل با دیگران بر قرار کنیم.البته
ما قادریم تنها بمانیم ،و اغلب مردم از روا بط بیرو نی کناره گیری می کنند ،
تا هنگامی که و اقعا با خود احساس را حتی کنند .با اینهمه دیر یا زور نیاز
داریم که از آ یینه ها ا ستفاده کنیم .رابطه با دیگران مو جب غنای را بطه ما
با خو یشتن است. تفاوت در کا نون تو جه ا ست . در رو ابطی که بردنیای
کهن حا کم بود کا نون تو جه روی شخص دیگر و خود رابطه بو ده است .
شما ار تباط بر قرار می کردید برای اینکه شخصی دیگر شمارا بفهمد و
هرچه بیشتر به نیا زهای شما پا سخ دهد . درر وابط جهان نوین
کانون توجه ار تباط با خو یشتن و هستی است.شما را بطه بر قرار میکنید
برای جاری نگه داشتن کا نا لتان و برای اینکه هر چه بیشتر به نیا زها یتان
پا سخ د هید .حتی کلمات ممکن است یکی با شد ،ولی انر ژی انها متفا وت
است ،و به همین نسبت نتیجه آ نها.
برای مثال فر ض کنید که من احساس تنهایی میکنم و دلم میخواهد دو ستم
شب نزد من بماند با اینکه می دانم او بر نامه دیگری دارد .پیش از این احتمالا
می تر سیدم آنچه را میل داشتم بخواهم واحتمالا تنها در خانه می ماندم و سعی
میکردم از تنهایی لذت ببرم.بعدها و قتی سر صحبت را با او باز یکردم اندکی
رنجیده خاطر بو دم،با اینکه آ ن را اذعان نمی کردم نه به خودم و نه به او.با
این و جود او این رنجش خا طر را میفهمید و در مقابل من احساس گناه میکرد
و نسبت به من خشمگین می شد .هیچ کدام از این حالات رو شن نمی شد تا
و قتی که ما مشا جره می کردیم و من می گفتم (( تو برای عو ا طف من
ارز شی قا ئل نیستی ،تو هیچ وقت نمی خواهی با من با شی.))در این نقطه
من به گو نه ای عو اطف نهفته ام را عیان می کردم و تلو یحا به او می گفتم
تو مسوول خوش بختی من هستی.
اکنون من از ابتدا صر یحتر سخن خواهم گفت (امید وارم):((می دانم که
بر نامه د یگری داری ،ولی من الان احساس تنهایی میکنم و واقعا
می خواهم که شب را بمانی)).در وا قع من مسئولیت چیزی را که میخواهم
می پذیرم و با انجام این کار _به رغم اینکه از او چیزی میخواهم _از خودم
مرا قبت می کنم.نکته اصلی این است که کانو ن توجه من در واقع بر خویشتن
خویشم متمرکز است.یعنی این همان چیزی است که من احساس می کنم و
می خواهم.البته با این کار خود را سخت آ سیب پذیر میکنیم .ولی با اینهمه میل
به گفتن آنچه احساس می کنیم و می خواهیم به ما احساس قدرت و تمامیت
می دهد. همه چیز رو شن است ،او آزاد است که پا سخ صا دقانه
بدهد .اگر با در خواست من موا فقت کند چه بهتر .اگر موا فقت نکند ممکن
است غمگین شوم یا برنجم .
من عو اطفم را منتقل میکنم (باز میگو یم که من این کاررا فقط به خاطر خودم
میکنم ،برای اینکه مطلب برای خودم رو شن شود )و بعد رهایش میکنم.
من آن شب مفروض را با رفتن به ژرفای درونم و ارتباط با هستی سپری
میکنم.نکته جالب که بدان پی بر ده ام این است که زمانی که من ار تباط
حقیقی و مستقیم بر قرار میکنم و همه چیز هایی که وا قعا میل دارم بگو یم
بیان می کنم،پاسخی که می شنوم چندان اهمیت ندارد .دیگران ممکن است
دقیقا کاری که من می خواهم انجام ند هند ،ولی از اینکه از خودم مرا قبت
کر ده ام احساس قدرت و شجا عت می کنم .چشم پوشی از نتیجه کار بسیار
راحت است .اگر من با خودم ،عو ا طفم ،یارم، خا نواده ام ،همواره صا دق
و نسبت به آنها از حساسیت کافی بر خو ردار شوم در خاتمه احساس آ زردگی
نمی کنم و نیا زهای نهفته ام پنهان نمی ماند.زمانی که از خویشتنتان بدین
نحو مرا قبت می کنید ،اغلب آنچه خو استه اید به دست می آ ورید.در غیر این
صو رت ،قدم بعدی صر ف نظر کردن از آن مطلب است.به درون خویش بر وید .
و آنچه درونتان می گو ید انجام دهید .بگذارید شما رابه سوی را بطه ای
ژرفتر با هستی هدا یت کند.بنا بر این در خلق را بطه ای خو شا یند با خویشتن ،
شنا خت نیا زها نقش مهمی بازی میکند .باید بیا مو زیم که آنچه می خواهیم
در خواست کنیم .ما از تر س آنکه مبادا محتا ج تر به نظر بر سیم از این
کار صر ف نظر میکنیم .با و جو د این نیا زهای ار ضا نشده پنهان می ماند
و با عث می شود ما محتاج تر به نظر بیا ییم.ااز انجا که این نیا زها مستقیما
ظا هر نمی شوند یا به گو نه ای تله پا تیک ظا هر می شوند .دیگران این نیا زها
را در ما می بینند و از ما کناره می گیرند زیرا به طور شهو دی میدانند
اگر به نیا زهایمان اعترا ف نکنیم نمی توانند ما را یاری کنند.
آنچه تنا قض آ میز می نماید این است که ما به رغم اینکه نیا زها یمان
را شنا خته ایم و پذیر فته ایم و مستقیما در خواست کمک می کنیم در وا قع
نیرو مندتر می شو یم.
این جنبه مردانه درون است که زن دورن را حمایت می کند .مردم احساس
میکنند آسان می توانند آنچه ما میخواهیم به ما بد هند و ما بیشتر و بیشتر
نکته بسیار مهمی که می خو اهم در اینجا یا د آ ور شوم این است مرا قبت
از خود به این معنا نیست که کار ها را باید تنها انجام داد.ایجاد را بطه ای
خوب با خود بدون را بطه با دیگران ناممکن است . و الا جملگی میتوانستیم
چند سا لی گو شه گیر شو یم تا به را بطه ای کامل با خویشتن نا ئل آ ییم. بعد
ظا هر شو یم و به یک باره را بطه ای کامل با دیگران بر قرار کنیم.البته
ما قادریم تنها بمانیم ،و اغلب مردم از روا بط بیرو نی کناره گیری می کنند ،
تا هنگامی که و اقعا با خود احساس را حتی کنند .با اینهمه دیر یا زور نیاز
داریم که از آ یینه ها ا ستفاده کنیم .رابطه با دیگران مو جب غنای را بطه ما
با خو یشتن است. تفاوت در کا نون تو جه ا ست . در رو ابطی که بردنیای
کهن حا کم بود کا نون تو جه روی شخص دیگر و خود رابطه بو ده است .
شما ار تباط بر قرار می کردید برای اینکه شخصی دیگر شمارا بفهمد و
هرچه بیشتر به نیا زهای شما پا سخ دهد . درر وابط جهان نوین
کانون توجه ار تباط با خو یشتن و هستی است.شما را بطه بر قرار میکنید
برای جاری نگه داشتن کا نا لتان و برای اینکه هر چه بیشتر به نیا زها یتان
پا سخ د هید .حتی کلمات ممکن است یکی با شد ،ولی انر ژی انها متفا وت
است ،و به همین نسبت نتیجه آ نها.
برای مثال فر ض کنید که من احساس تنهایی میکنم و دلم میخواهد دو ستم
شب نزد من بماند با اینکه می دانم او بر نامه دیگری دارد .پیش از این احتمالا
می تر سیدم آنچه را میل داشتم بخواهم واحتمالا تنها در خانه می ماندم و سعی
میکردم از تنهایی لذت ببرم.بعدها و قتی سر صحبت را با او باز یکردم اندکی
رنجیده خاطر بو دم،با اینکه آ ن را اذعان نمی کردم نه به خودم و نه به او.با
این و جود او این رنجش خا طر را میفهمید و در مقابل من احساس گناه میکرد
و نسبت به من خشمگین می شد .هیچ کدام از این حالات رو شن نمی شد تا
و قتی که ما مشا جره می کردیم و من می گفتم (( تو برای عو ا طف من
ارز شی قا ئل نیستی ،تو هیچ وقت نمی خواهی با من با شی.))در این نقطه
من به گو نه ای عو اطف نهفته ام را عیان می کردم و تلو یحا به او می گفتم
تو مسوول خوش بختی من هستی.
اکنون من از ابتدا صر یحتر سخن خواهم گفت (امید وارم):((می دانم که
بر نامه د یگری داری ،ولی من الان احساس تنهایی میکنم و واقعا
می خواهم که شب را بمانی)).در وا قع من مسئولیت چیزی را که میخواهم
می پذیرم و با انجام این کار _به رغم اینکه از او چیزی میخواهم _از خودم
مرا قبت می کنم.نکته اصلی این است که کانو ن توجه من در واقع بر خویشتن
خویشم متمرکز است.یعنی این همان چیزی است که من احساس می کنم و
می خواهم.البته با این کار خود را سخت آ سیب پذیر میکنیم .ولی با اینهمه میل
به گفتن آنچه احساس می کنیم و می خواهیم به ما احساس قدرت و تمامیت
می دهد. همه چیز رو شن است ،او آزاد است که پا سخ صا دقانه
بدهد .اگر با در خواست من موا فقت کند چه بهتر .اگر موا فقت نکند ممکن
است غمگین شوم یا برنجم .
من عو اطفم را منتقل میکنم (باز میگو یم که من این کاررا فقط به خاطر خودم
میکنم ،برای اینکه مطلب برای خودم رو شن شود )و بعد رهایش میکنم.
من آن شب مفروض را با رفتن به ژرفای درونم و ارتباط با هستی سپری
میکنم.نکته جالب که بدان پی بر ده ام این است که زمانی که من ار تباط
حقیقی و مستقیم بر قرار میکنم و همه چیز هایی که وا قعا میل دارم بگو یم
بیان می کنم،پاسخی که می شنوم چندان اهمیت ندارد .دیگران ممکن است
دقیقا کاری که من می خواهم انجام ند هند ،ولی از اینکه از خودم مرا قبت
کر ده ام احساس قدرت و شجا عت می کنم .چشم پوشی از نتیجه کار بسیار
راحت است .اگر من با خودم ،عو ا طفم ،یارم، خا نواده ام ،همواره صا دق
و نسبت به آنها از حساسیت کافی بر خو ردار شوم در خاتمه احساس آ زردگی
نمی کنم و نیا زهای نهفته ام پنهان نمی ماند.زمانی که از خویشتنتان بدین
نحو مرا قبت می کنید ،اغلب آنچه خو استه اید به دست می آ ورید.در غیر این
صو رت ،قدم بعدی صر ف نظر کردن از آن مطلب است.به درون خویش بر وید .
و آنچه درونتان می گو ید انجام دهید .بگذارید شما رابه سوی را بطه ای
ژرفتر با هستی هدا یت کند.بنا بر این در خلق را بطه ای خو شا یند با خویشتن ،
شنا خت نیا زها نقش مهمی بازی میکند .باید بیا مو زیم که آنچه می خواهیم
در خواست کنیم .ما از تر س آنکه مبادا محتا ج تر به نظر بر سیم از این
کار صر ف نظر میکنیم .با و جو د این نیا زهای ار ضا نشده پنهان می ماند
و با عث می شود ما محتاج تر به نظر بیا ییم.ااز انجا که این نیا زها مستقیما
ظا هر نمی شوند یا به گو نه ای تله پا تیک ظا هر می شوند .دیگران این نیا زها
را در ما می بینند و از ما کناره می گیرند زیرا به طور شهو دی میدانند
اگر به نیا زهایمان اعترا ف نکنیم نمی توانند ما را یاری کنند.
آنچه تنا قض آ میز می نماید این است که ما به رغم اینکه نیا زها یمان
را شنا خته ایم و پذیر فته ایم و مستقیما در خواست کمک می کنیم در وا قع
نیرو مندتر می شو یم.
این جنبه مردانه درون است که زن دورن را حمایت می کند .مردم احساس
میکنند آسان می توانند آنچه ما میخواهیم به ما بد هند و ما بیشتر و بیشتر
احساس ثبات و تمامیت می کنیم.
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 1:4 | توسط:صفا | |||
| جديدترين فيلتر شكن ها در http://safafilter.blogfa.com | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 11:56 | توسط:آرش | |||
| این مطلب رو من مدتی قبل خوندم و امتحان کردم . واقعا مفید بود . ولی دم باید سعی کنه روزمره همین طور باشه یعنی عادت به این ویژگی. | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 13:21 | توسط:من و تو | |||
| سلام دلارام جان خوبی؟ این متن رو کاملا قبول دارم . میدونی من فکر می کنم تا وقتی خودمون و نیازها و احساساتمون رو نشناخته باشیم نمی تونیم رابطه درستی با دیگران برقرار کنیم. همه ما به حامیت و دوست داشته شدن نیاز داریم . ولی باید کاملا بدونیم برای شادی و حس خوب داشتن چه می خواهیم تا از راههای لازم اون رو از دیگران طلب کنیم. شاد باشی. | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 13:46 | توسط:شکوفه | |||
| سلام . خوبم . من شما را فراموش نکرده ام . به وبلاگتان همواره سرمئ زنم . و از اینکه کیفیت کار را بالا برده اید و همینطور بدون خستگئ مئ توانید بنویسید خیلئ خوشحال شدم . بهر حال شما برائ من دوست خوبئ بوده و هستید . و از اینکه به فکرم هسیتد ممنونم . باز هم خواهم امد . خواهر کوجک شما شکوفه | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 13:46 | توسط:جستجوگر علم | |||
| خیلی جذاب بود استفاده کردم | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 14:28 | توسط:زهره ووروجک | |||
| سلام مرسی که به وبلاگم سر زدین واقعا وبلاگ زیبای و با مزه ای دارین براتون ارزوی موفقیت می کنم در تمامی مراحل زندگی حق یارتان | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 17:37 | توسط:احمد طالبی | |||
| سلام اگر از خودت نمی نویسی لااقل قاعده کوتاه نویسی را رعایت کن! | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 18:13 | توسط:جواد و بهروز | |||
| سلام متن زيبايي بود خوشحال ميشم به ما هم سر بزني او را بگوييد که نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام !!! | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 18:43 | توسط:محمد | |||
| سلام وبلاگ قشنگی داری وقت کردی به کلبه عشق و نفرت من هم سری بزن خوش باشی یا حق | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 20:20 | توسط:ندا | |||
| سلام متن زيبايي بود... این چیز ها رو خوندم آرومتر شدم..... شاد باشی... | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 20:31 | توسط:اکسیر | |||
| در جستجوی خویشم..... | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 22:34 | توسط:ياسي | |||
| http://secureac.com/ اين يه سايت فيلتر شكنه بايد نصبش كني ولي من بلد نيستم | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 22:39 | توسط:nikta | |||
| salam aziz jon webloge nazi dari ye sariham be webe man bezani khoshhal misham | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 22:53 | توسط:ریحانه عشق جدید کاروان عشق قد یم | |||
| سلام. دلا رام. واقعا عجب اسم قشنگی داری . در مورد قالب سایتم فرموده بودید. من متوجه منظورتان نشدم. منو روشن کن که منظورتون چیه ؟ که قالب قبل سایت رو بگذارم. مرسی. | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 23:23 | توسط:دلارام | |||
| سلام را ستش یادم نمیاد همچین حرفی زده باشم | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 0:43 | توسط:bahmanyar | |||
| متن هایت عالی است قلمت پر بار تر همیشه بهاری باشی. | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 ساعت: 19:26 | توسط:نوید | |||
| سلام خوبی واقعا مطالبی که نوشتی خیلی قشنگه اگه دوست داری با هم بیشتر آشنا بشیم ای دی من هستش تو هم به من سر بزن بای | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
به گاه سا لخو ردگی آن هنگام که مو ها خا کستری شده و خواب وجو دت
ر ا فرا میگیرد ودر کنار آتش ،آرام آرام به خوابی سبک در می افتی،کتاب
را زمین بگذار و زمانی را یاد آور که در چشم هایت نگا هی آرام مو ج
می زد و سا یه های عمیق به آن حا لت می بخشید . چه بسیار کسان که
در آن لحظا ت شکو همند تو را دو ست داشتند و عاشق زیبایی تو بو دند
،عشقی را ستین یا درو غین.
لیکن مرد زا ئری بود که رو ح تو را دوست می داشت و عاشق غمهای
چهره هم واره در تغیرت بود و با دلسو زی زیر لب افسوس می خورد که
عشق چگو نه گر یخت و بر بلندای کو هسا ران سر به فلک کشیده نشست
و خود را در میان انبوه ستا رگان پنهان کرد.
برای آن گری گوری:
جوانی که به وادی نا امیدی فرو افتاده ،هر گز تو را نه فقط به خاطر خودت ،
بلکه به خاطر مو های طلا ییت که در پشت گو شهایت حلقه زده ،دو ست دارد
اما من می توانم یک رنگ مو تهیه کنم. مو ها را با رنگهای قهوه ای ،سیاه
یا طلایی درآورم تا مردان نا امید مرا فقط به خاطر خودم دوست داشته با شند
نه به خاطر مو های بو رم .
دیشب از مردی رو حانی شنیدم که براساس یک متن مذ هبی استدلال میکرد
که تنها خدا تو را نه به خاطر گیسوان طلایی رنگت ، بلکه به خاطر خودت
دوست دارد .
و یلیام با تلر یتس
ویلیام با تلر یتس شا عر و نما یشنامه نویس ایرلندی ،یکی از بزرگترین
شعرای قرن بیستم به شمار می رود.
|
در دنیای کهن روابط بر مبنای بیرون متمرکز بوده است .ما با گرفتن چیزهایی خارج ازجودمان سعی می کنیم خودمان را خوشحال وکامل کنیم. به ناچار این چشمداشت به یاس، رنجش و سر خوردگی منتهی می شود. این عواطف یا دائما پرورش می یابند و موجب کشمکش های دائمی می شوند یا اینکه سر کوب شده ما را به سمت فلج شدن عاطفی سوق می دهد. با وجود این ما به روابط خارجی وابسته ایم و هنوز از شخصی به شخص دیگر برای پیدا کردن آن قسمت دست نیافتنی که هنوز پیدا نکرده ایم پناه می بریم.ما در این مخمصه مصیبت بار دست کم چندین هزار سال بو ده ایم،حال به نظر می رسد به یک نقطه بحران نزدیک می شویم.به نظر می آید روابط و خانواده ها به سرعت ازهم پا شیده می شوند . افراد زیادی ازاین موضوع دچاروحشت شده اند.بعضی ها می کوشند به سنتهای قدیم وروشها و ارزشهای قدیم رجعت کنند زیرا از لحاظ عاطفی و جسمی احساس ثبات وپایداری نمی کنند. با این همه بی فایده است که سعی کنیم به گذشته بر گردیم چون آگاهی ما فراترازسطحی رفته است که می خواستیم با فداکاری حفظش کنیم.درگذشته اکثرمردم مایل بودند که به روابط دراصل عقیم برای تمام عمربچسبند زیرا باعث می شد از نظر عاطفی و جسمی احساس پایداری و ثبات کنند.حال اکثر ما بیش ا زپیش متوجه شده ایم که امکان آن هست که د روابطمان صمیمی تر و عواطفی فعا لتر و نشاطی سر شار تر داشته باشیم .ما می خواهیم در جستجوی این اید ه آل روشهای قدیمی را رها کنیم ولی نمیدانیم ریشه آنها در کجاست. اکثرما هنوز به بیرون چشم دوخته ایم. البته مسلم است که اگر مرد یا زن دلخواهمان را بیابیم و در کنارش باشیم شادی فراوانی نصیبمان میشود یا اگر فرزندان و والدینمان درست رفتارکنند آسوده می شویم.ما سر درگم و درمانده ایم به نظر می رسد که روابطمان دچارهرج و مرج وآشفتگی شده است . سنتهای کهن دیگر راه گشا نیستند.به جای آنها هنوزچیزی ننشسته است. با اینهمه ما نمی توانیم به عقب بر گردیم. ما باید به جلو حرکت کنیم به سوی ناشناخته برای خلق روابطی سالم وکامل. ولی روابط دربرون ازما شکل نمی گیرند ، آنها درون ما هستند.این است حقیقت سا ده ای است که باید بشناسیم و بپذیریم. روابط واقعی من روابطم با خویشتن است.باقی دیگر به سادگی آیینه ای ازآن هستند. به محض آنکه می آموزیم خودمان را دوست بداریم ، خود به خود قدردانی و عشقی که آرزو داریم از سایرین دریافت می کنیم. اگرمن به خودم و به حقیقت متعهد باشم افرادی را که تعهدی مشابه دارند جذب می کنم . تمایلم به صمیمی بودن با عواطف عمیق خودم فضایی برای صمیمت با دیگران خلق می کند. لذت از گفتگو باخودم به من اجازه می دهد که با هر کسی که هستم از بودن بااو لذت ببرم. واحساس سرزندگی و قدرت هستی که د رمن جاری است،زندگیم را سرشار از عواطف پر شور و رضایت خاطر می کندومن آن رابا هر کسی که با او رابطه عاطفی دارم قسمت خواهم کرد. از خودمان مراقبت کنیم از آنجایی که بسیاری ا زما هرگز نیاموخته ایم که به خوبی از خودمان مراقبت کنیم روابطمان بر این پایه استوار شد ه است که بکوشیم کسی را پیدا کنیم تا ازما مراقبت کند.ما چون کودکان بسیار هوشیارو شهودی هستیم. از زمانی که متولد می شویم به درد ها و نیاز های عاطفی والدینمان پی می بریم،و کوشش برای خوشحال کردن آنها و بر آوردن نیازهایشان به شکل عادت درما رشدمی کند زیرااین شرط مراقبت است. بعدها روابط ما به همین شکل ادامه می یابد . یک توافق نا خود آگاه در روابط است : ((من سعی می کنم آن کاری را که تو می خواهی انجام دهم آن کسی باشم که تو میخواهی در صورتی که برای من بمانی و آنچه نیاز دارم به من بدهی و ترکم نکنی.)) این سیستم کارایی ندارد .سایر مردم به ندرت قادرند که نیاز های مارا دائما و به طور موفقیت آمیز بر آورده کنند پس ما نا امید و مایوس می شویم. آنگاه ما یا این افراد را با اشخاصی که بیشتر نیا زهای ما را بر آورده می کنند (که هرگز نمی کنند) عوض می کنیم یا به کمتر از آنچه واقعا میخواهیم رضا یت می دهیم.علاوه بر این زمانی که ما سعی می کنیم آنچه دیگران می خواهند به ایشان بدهیم همیشه کا رهایی انجام می دهیم که واقعا نمی خواهیم انجام دهیم و در خاتمه ازآنها بیزار می شویم ،خودآگاه و نا خودآگاه. در این نقطه ممکن است در یابیم نا محتمل است بتوانیم با مراقبت از خودمان از دیگران مراقبت کنیم.اما در واقع من تنها کسی هستم که اصولا می تواند از من مرا قبت کند .پس من خودم از مراقبت می کنم واجازه میدهم دیگران نیز خودشان این کاررا یرای خودشان انجام دهند. مراقبت از خود چه مفهومی دارد؟ این مفهوم د رنزد من همان اعتماد به شهود و پیروی از آن است.معنای آن این است که به ندای عواطفم و نیز عواطف کودک درونم که گهگاه می ترسد وآزرده می شود گوش بسپارم و برای عشق و کا رهای سودمند وقت صرف کنم. یعنی برای نیاز های درونی ام او لویت قا ئل شوم و به این امر اعتماد کنم که با انجام این کار نیاز های دیگران بر آورده می شود وآنچه نیاز مند انجام است انجام خواهد شد.برای مثال به این شکل می توانم از خود مرا قبت کنم:اگر احساس کنم که غمگینم به بستر بروم و زاربگریم و زمانی را که صرف محبت و همدردی با خودم کنم.یا ممکن است کسی را پیدا کنم که مهربان و صمیمی باشد و با او صحبت کنم و سبک تر شوم. یا اگر سخت کار کرده ام باید بیا موزم که که کارم را علیرغم اهمیتش کنار بگذارم ،وزمانی را صرف بازی و تفریح کنم، و یا یک حمام داغ بگیرم . یا داستانی را بخوانم.اگر کسی که دوستش دارم از من چیزی میخواهد که نمی خواهم باید بیا موزم که به او نه بگویم و مطمئن باشم که احساس او از زمانیکه بی رغبت کار ی را برای او انجاممیدهم ،بهتر است .به این نحو زمانی که بگویم بله واقعا نظر م همین است. ادامه دارد......... |
| سه شنبه 29 فروردین1385 ساعت: 1:29 | توسط:صدف | |||
| سلام عرض شد خوبید؟ ممنون که تشریف اوردید و مطلبتون را تا نصفش رو خوندم خیلی جالب بود اما باید در فرصت مناسب و سر وقت با دقت و تامل بخونمش خیلی جالب بود موفق باشید بای | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| سه شنبه 29 فروردین1385 ساعت: 1:44 | توسط:آسمانی ها | |||
| سلام آقا دلارام آقای معلم اجازه یه سوال داشتم متن روابط از شاکتی گواین بود ؟ راستی این بنده خدا کیه ؟ منو ببخش که اطلاعات عمومیم ضعیفه ، بالاخره به هم سر میزنیم تا از هم چیز یاد بگیریم دیگه !!! در کل وبلاگ خوبی داری . بازم به من سر بزن خوشحال می شم موفق باشی... | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| سه شنبه 29 فروردین1385 ساعت: 13:8 | توسط:حامد | |||
| سلام چرا از خودت مطلب نمی نویسی ؟ | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| سه شنبه 29 فروردین1385 ساعت: 13:9 | توسط:(¯`¤._عاشق_.¤´¯) | |||
| سلام دلارام جون ممنون که به من سر زدی مطالب قشنگی نوشتی خسته نباشید موفق باشی بای | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
تكبیر به نیت ركوعی تازهست
آن نقطه پایان كه شما میگویید
انگیزه ساده شروعی تازهست
اگر بتوانم دلی را از شکستن باز دارم
بیهوده نزیسته ام.
اگر بتوانم رنجی بکا هم
یا درد ی را مر هم نهم
یا مر غکی رنجور را به آشیانه باز آ ورم
حاشا بیهوده نز یسته ام.
سلام دلارام مهربون
امیدوارم که حالت خوب باشه و سر حال و شاد باشی
این داداش کوچیک خودت ببخش که دیر به دیر بهت سر میزنه
ولی بدون که نیومدنم از کم سعادتی خودمه
بازم خیلی مطالبت جالب و خوندنی بود
مخصوصا مطلب ویشنو
این یکی از اعتقادات منه که خوشبختی رو میشه بدون خیلی چیزها و با داشتن روحی ارام و معشوقی عاشق کسب کرد
و این مطلبت هم کاملا صحیح بود که خوشبختی دسته خود ادمه و به قول مولانا
ای نسخه نامه الهی که تویی
ای ایینه جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست
از خود بطلب ، هر آنچه خواهی که تویی
امیدوارم که همیشه شاد و خندون باشی خواهر مهربونم و لبات همیشه خندون باشه
امیدوارم اونی رو هم که دوست داری همیشه کنارت باشه و برای اون عزیز هم ارزوهای قشنگ میکنم
شاد باشین
دوست کوچیکت
امیروب سایت
آنکه با اندیشه زندگی کند، هرگز بیهوده نزیسته است . اندیشه تان همیشه این چنین پربار !
و همسایه تان شدم .
سلام .وبلاگ خیلی خوبی داری.امیدوارم که همیشه شاد و موفق باشی....
اگر بتوانی بر آن چیزی که دلخواه تو نیست قالب آىی بیهوده نزیسته ایی
سلام....
امیدوارم این توانایی رو داشته باشم....
شاد باشی...
اغلب افراد می خواهند نحوه تفکر مثبت را بیا مو زند تا این همه احساس
درماندگی در برابراحساسات منفی شان نکنند .هنگامی که ازآنها میخواهم
که احساسات منفیشان را بیشتر حس کنند بیشتر حیرت می کنند .فقط با
دوست داشتن و پذیرفتن تمام قسمتهای و جو دمان می توانیم احساس
آزدی و رضا یت خا طر کنیم.ما گرایش داریم بعضی از عو اطفمان را به
صو رت درد ناک نگاه کنیم و بنا بر این میل داریم از آنها دوری کنیم .
با وجود آن من پی بر ده ام که درد در اصل مقا ومت در برابر یک حس
است .
درد مکا نیسمی در جسم ماستکه با عث می شود از صدمه جسمی
دوری کنیم .اگر به یک کتری داغ دست بزنید احساس سوزش می کینم ،
این مقا ومت در مقابل احساس گرمایی است که دارید تجربه می کنید و
با عث می شود دستتان راکنار بکشید و بدین تر تیب ما نع آسیب رساندن
به جسمتان می شوید .بنا بر این در سطح جسم درد یک مکا نیسم مفید
است که ما رااز خطر دور نگه می دارد .با وجود این،اگر احساس وا قعا
خطر ناک نبا شد ،می توانید با آن اخت شوید ،خو اهید دید که درد کاهش
می یابد و از میان می رود .در وضع حمل چنان که زنی د ر مقابل احساس
شدیدی که تجربه می کند مقا ومت کند ،زا یما نش با درد تو ام خواهد بود .
هرچه بیشتر خود را به دست این احساس شدید بدهد درد کمتری احساس
خواهد کرد.در سطح عواطف این مقا ومت ما نسبت به احساس است که
با عث درد می شود .چنانچه به علت وحشت از بعضی از عوا طفمان آنها
را سر کوب کنیم ،درد عا طفی را تجربه خواهیم کرد .اگر به خودمان اجازه
دهیم که کا ملا آن رااحساس کنیم و بپذیریم این عواطف به رغم شد تشان
درد ناک نخواهند بود .چیزی به عنوان احساس عاطفی مثبت یا منفی و جود
ندارد ،با طرد کردن یا پذیرفتن انهاست که منفی یا مثبتشان می کنیم .برای
من تمامی احساس های عا طفی جز یی از احساس بی نظیر همیشه در
حال زنده بودن است .اگرما تمام عو اطف مختلف را دو ست بداریم رنگهای
رنگین کمانی بسیاری در زندگیمان نقش می بندد.
عده ای دیگر از احساسات:
جریحه دار شدن:
جریحه دار شدن نشانه ای ازآسیب پذیری و ضعف است . ما میل داریم با
حالت دفا عی گرفتن و دیگری رامقصر دانستن آن را پنهان کنیم ،در نتیجه
ما نباید ا ذ عان کنیم که تا چه حد احساس آسیب پذیری می کنیم .بسیار
مهم است که ا حساس درد را مستقیما بیان کنیم و در صورت امکان
نه از طریق مقصر دانستن دیگران ((به عبارت دیگر و قتی از من
نخواستید که همراه شما بیا یم سخت آزرده شدم)) و نه ((تو برای
عوا طف من ارزش قا ئل نیستی )) یا (( چه طور میتوانی اینهمه
بی تفا وت با شی.))
درماندگی:
یاس مر بوط به تسلیم شدن است . زمانی که احساس در ماندگی میکنید
((من)) تان تسلیم می شود و تشخیص می دهید که هیچکدام از الگو
های کهنه شما دیگر کارایی ندارد .اگر به خودتان اجاز هدهید که کا ملا
تسلیم شوید و درماندگی را کا ملا احساس کنید به آرامش و سطح جدید
از تسلیم شدن به هستی می رسید.
خشم:
هنگامی که قدرت و اقعی مان را سر کوب میکنیم و به سایرمردم اجا زه
می دهیم بیش از حد ،قدرتشان را بر ما اعمال کنند، خشمگین می شویم .
معمو لا ما ا ین خشم را سر کوب می کنیم و این باعث می شود که افسرده
شویم.همچنان که با قدرت خویش در تماسیم اولین احساسی که به ما دست
می دهد خشمی است که ذخیره و انبار می کینم .افراد بسیاری که آگا هیشان
رشد بیشتری کرده است خشمگین شدن را نشا نه بسیار مثبتی تلقی میکنند .
خشمگین شدن برای آنها به معنای باز پس گرفتن نیرو یشان است .چنان که
به خودتان اجا زه نداده اید که خشمگین شوید ،شروع به کا ر کردن روی
مو قعیتها و افرادی که خشم شما رابر می انگیزند خواهید کرد.زیاده از حد
روی مسا ئل خا رجی متمرکز نشوید فقط به خو دتان اجاز ه دهید که خشم
را احساس کنید و بپذیرید که این نیروی شماست. آتشفشانی را مجسم کنید
که دردرون شما فوران می کند و شمارا سرشار از قدرت و انرژی می کند.
اغلب اشخاص از خشمشان وحشت دارند ،می ترسند که خشمشان با عث
شود که دست به کار خطر ناکی بزنند .اگر شما نیز چنین وحشتی دارید به
خودتان اجا زه دهید که کا ملا آ نرا ا حساس کنید و مو قعیت مطمئن و
امنی به و جود آورید که بتوانید خشمتان را ابراز کنید. یا در تنهایی یا در
حضور یک مشا ور یا یک دوست قابل اعتماد.به خودتان اجازه دهید که یا وه
سرایی و داد و قال کنید ،لگد بزنید و جیغ بکشید .خشم بد خلقیتان را خالی کنید .
متکا را پرت کنید و با مشت به آن بکوبید هر کاری که میل دارید انجام دهید.
به محض اینکه این کار را در یک محیط امن انجام دادید (ممکن است نیاز
داشته با شید مرتب این کا ر را انجام دهید )دیگر از این که کار مخربی
انجام دهید وحشت نمی کنید و قادر خواهید بود که مو قعیتها رادر زندگیتان
به طور مو ثری اداره کنید . اگر انسانی هستید که خشم فرا وانی را در
زندگیتان حس و ابراز کر ده اید نیاز دارید که به رنجشی که در پس این خشم
پنهان است بنگرید وبیا نش کنید.در واقع خشم مکا نیسم د فا عی شما برای
جلو گیری ازآسیب دیدگی است. یک شیوه مهم برای تبدیل خشم به پذیرش
قدرتتان ،آمو زش بیان خویشتن است.بیا مو زید که آنچه می طلبید بخواهید
وآنچه می خواهید انجام دهید بدون اینکه بیش از اندازه تحت تا ثیر دیگران
قرار بگیرید .زمانی که عنان قدرت خود را به دست دیگرا ن ند هید دیگر
خشمگین نخوا هید شد.پذیر فتن عو اطفمان ار تبا ط مستقیم به تبدیل شدن
به کا نالی خلاق دارد اگر به عوا طفتان اجا زه جاری شدن ندهید ،کا نا لتان
مسدود خو اهد شد.اگر عو اطف زیادی را در خود انبار کر ده اید فر یادها و
نا له های بسیاری در درو نتان ما نع می شوند که صدای ظریف شهو دتان
را بیشتر بشناسید.تا جایی که ممکن است بیشتر عو ا طفتان را بپذیرید و از
ان لذت ببرید،در خو اهید یا فت که دری به روی زندگی غنی تر و کا ملتر و
پر شور تر به رو یتان گشو ده خواهد شد.
تمرین:
اگر احساس نا خشنودی یا بد بختی می کنید به درون این احساس بروید
و بگذارید سخن بگوید .ازاو بخواهید با شما سخن بگوید و بگوید چه احساسی
دارد .سعی کنید وا قعا آ نرا بشنوید و به نظرش گوش دهید .نسبت به عوا طفتان
دلسوز حمایتگر و مهر بان با شید .سو ال کنید ا یا راهی و جو د دارد که شما
بتوانید از خو دتان بیشتر مرا قبت کنید؟
سلام دلارام جان .مرسی که به وبلاگم سر زدی.خیلی خوشحال شدم.من هم شما رو لینک میکنم.موفق باشی........
توسط:mbz سلام دوست عزیز .
تمام مطالب جدیدتان را خواندم خیلی خوب و عالی بودند. ممنون که خبرم کردید. یه مدت اصلا حس ندارم .
همیشه شاد و خندان باشی.
توسط:بابای دل آرام
حس اینکه جایی هست که میشه بیایی بنشینی حرفتو از زبونش بشنوی خودتو تو حرفاش بیشتر بشناسی بی اونکه حکمی برات صادر بشه حتی خودت برا خودت ؛
حسی است بسیار خوش نرم پره از برق شوق .
اميدوارم هميشه چنين قوي ، دل آرام ،آكنده از انرژي و پراكننده اشتياق به زندگي باشي
ديگه .....
ممممممم...
همين
توسط:نرگس
سلام دوست خوبم
مطالبتون فوق العاده است و بی نظیر
بسیار بسیار ممنونم از شما و دوستی که شما رو به من معرفی کرد
پاینده و سبز باشید
سلام دلارام جان
خوبی عزیز؟
مرسی سر زدی
موفق باشی
بایوب سایت
عالی بود
فقط یه پیشنهاد فونتا یکم یه جوریم
موفق باشی و بهم سر بزن
اگرما تمام عو اطف مختلف را دو ست بداریم رنگهای رنگین کمانی بسیاری در زندگیمان نقش می بندد...
اینو قبول دارم....
ممنونم از حضور پر مهرت...شاد باشی نازنین...
توسط:اکسیر
سلام متاسفانه فرصت نیست دلمشغولی زیاد است و حواس اندک موفق باشید
دلارام عزیز سلام
وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن
سلام.عز یز. خسته نباشید. من متوجه منظورتان نشدم که چه فرمودید ؟
منظور از......چیه ...؟ یعنی چی. به من بگو. اما آدرس : من دو تا سایت دارم.
1- سایت کاروان عشق : http://www.samim2.blogfa.com
2-سایت " ر یحانه من " http://www.stareh18.blogfa.com
ممنونم. یا حق. من آ پم. میثم.
سلام، مرسی بهم سر زدی. دلارام جون من انقدر مثبت درمانی تمرین کردم که دیگه نمی دونی. ولی بازم به خاطر شما نوشته هاتون رو هم می خونم هم باور می کنم!
شايد آن چه می گويی را تجربه می کنم، اما شدیداً از اين که تعميم می دهی، می ترسم....
ضمناً در مورد ِ لينک منظورم اسم ِ لينک نبود :).... شما لينکتون به يک يادداشت ِ قديمی ِ (http://edami.blogspot.com/2006_03_01_edami_archive.html)... اين رو اگه دلتون خواست بايد به (http://edami.blogspot.com ) تبدیل کنین.... دلیل اين که فکر می کنین اونجا به روز نشده همینه.. ;)
سلام
ممنون که بهم سرزدی این روزا خیلی داغونم
برام دعا کنید
وسط:هانیه
درود
با این تبریک پایینی دقیقا متوجه ی طرز فکرت شدم و فهمیدم که چرا
اینطوری فکر میکنی ...
وای ننه ... من تا حالا این احساسارو نشناخته بودم مرسی که
بهم شناسوندی !خنده ...
وقت کردی توش تنفر هم بگنجان ... تا ببینم که از نفرت چه میدونی ...
طرز حرف زندتن حالم رو بهم میزنه ...
خیلی رکم نه ؟
بدرود.
پیشنهاد میکنم با تاهوما 10 بنویسی چون هم خواناست هم جم و جور البته ببخشید از فوضولی برای بلاگ خوبت فکنم یکم انتقاد سازنده خوبه لطفا اگه تو هم نظری داری بهم بگو موفق باشی
وبلاگ قشنگی دارید سیو کرد تا سر فرصت بخوانم اگر دوست داشتید یک سری به ما بزنید
سلام
توسط:مجتبی.م
ممنون که اومدی / چشم
سلام و ممنون از لطفی که دارید و برای خوندن نوشته های کوچک من وقت میگذارید . من هم واقعا از داشتن دوست آگاه و فهمیده ای مثل شما که خانه کوچکم را تنها نمیگذارید خوشحالم . برایتان تندرستی آرزو میکنم و امیدوارم این قلم هرگز رنگ خستگی نگیرد . نوشته هاتان همیشه نکته تازه و آموزنده دارند .
وب سایت
به نام پروردگار
با اهدا’ سلام
کلمات درکنار هم جملاتی را تداعی می کنند که هر کدامشان می تواند موجب تغییر زندگی افراد ورشد وشکوفایی گردد.ازاینکه همکارانی فعال -دلسوز و اندیشمند دارم به خود می بالم.در یاداشتی که به خانم نرگس نوشتم متذکر گردیدم که :
خوشحالم دوستانی دارم که در باره مطالب روان شناختی فعال هستندو سعی می کنند آنها را در نظر عموم قرار دهند .شاید بتوان باجرات گفت که مردم مهربان اکنون بیشتراز هر زمانی نیازمند دریافت خدمات مشواهر ای هستند.پس تلاش سبزتان را ارج می نهم.
برایتان ارزوی موفقیت روز افزون را دارم.
از هر گونه همراهی باشما خرسندو مسرور خواهم گشت.
گشتی
روان شناس بالینی
سلام
میگن آب نطلبیده مراده.!
ما هم از این کارا میکنیم.منتها شما این بار پیشدستی کردید.
خیلی ممنون
تمام مطالب بوی مثبت بودن و خوبی داره.این تمام اون چیزیست که من دنبالش بودم.
لینک شما اضافه شد.
فعلا
راستی قاطی کردم نفهمیدم اول من شما رو لینک کردم یا شما منو؟؟
در هر صورت من هر جا برم مطلبی ببینم که خوشم بیاد لینکش میکنم.انتظارم ندارم طرف منو لینک کنه.در هر صورت اگه من بی اجازه این کارو کردم ببخشید.
سلام خانم معلم....مرسی از نوشته هات که خیلی مفیده و مرسی از کامنت هات که شرمندم می کنه...
كوير تشنه باران است
حميد تشنه خوبي
به من محبت كن
كه ابر رحمت اگر در كوير مي باريد
به جاي خار بيابان بنفشه مي روييد
و بوي پونه وحشي به دشت بر مي خاست
چرا هراس چرا شك ؟
بيا كه من بي تو
درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست
اميد بارش باران نوبهارم نيست
چقدر مطالبت جذابه امیدوارم هیچگاه :درمانده و خشمگین نشوی
نه حالم خیلی خرابه....
دارم روانی می شم....
برام دعا کن....
وبلاگ جالبي داري موفق باشي
یعنی خیلی بی معرفتی بی معرفتی خیلی
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
من در هیچ حالی بر اسیر خالی از
خشم مقدس حسد نمی برم
سهره ای که درون قفس زاییده می شود
هرگز از تابستان جنگل خبر ندارد.
من بر آن حیوان صفتی که آزادی عمل خود را
از حیطه زمان می گیرد رشک نمی برم.
کسی که آگاهی در او بیدار نشده
میل به جرم و خطا در او ازقید و بند آزاد است.
همچنین کدام قلبی که هرگز وعده ازدواج نداده
و یا هر راحت طلبی می تواند خود را تبرک یافته
به شمار آرد
نه بلکه او علفزار تنبلی راکد می شود.
من آنچه اتفاق می افتد را باور دارم
و در لحظه های سر شار از غم واندوه آنرا احساس می کنم
عاشق شدن و از دست دادن
بهتر از هرگز عاشق نشدن است. آلفرد تینسون(۱۸۰۹-۱۸۹۲)
او نماینده عالیقدر ادبیات شعر عصر ویکتوریاست.او به شدت به تنباکو و شراب
معتاد بودفردی سر گردان وبه نسبت زیادی در زندگی اش بی قرار بود.توماس
کا رلایل در نامه ای به امرسون در مورد او می نویسد(( مردی شهوانی و
غمگین........ در محیطی تاریک واندوهبار........ یکی از خوش سیماترین
مردان در جهان ....... صدای خیلی شل و ول........ آماده برای خنده بلند و
فریاد دردناک)).او مردی به شدت شهوت پرست به شدت خطر پذیر و در عین حال
آماده قبول نتایج آن بود.
پیا م شاعر اغلب توسط کسانی که در ترس از شکست زندگی می کنند مورد غفلت
قرا رمی گیرد.او به ما می گوید بدون ملا حظه و شکست به پیش برویم و به
ترسهایمان وقعی ننهیم.او هرگز به پرنده ای که در امنیت و در کنج قفس آرام گرفته
حسادت نمیورزد.و آزادی را علیرغم خطراتی در آن است ارج می نهد.و نسبت به
کسانی که خطر مشارکت در ازدواج را نمی پذیرند و حیطه مطمئن عدم تعهد را
انتخاب می کنند حسد نمیورزد.چهار خط آخر این شعر بسیار به یاد ماندنی است
و اغلب در نوشته های ادبی از آن استفاده می شود و شاید بیش از هر چیز مورد
بی اعتنایی قرار گرفته است.
من آنچه اتفاق می افتد را حق می دانم
و در لحظه های سر شار از غم واندوه آن را احساس می کنم
عاشق شدن و از دست دادن بهتر از هرگز عاشق نشدن است.
من نیز این این سخنان را تایید می کنم و یاد آور می شوم که تینسون فقط در زمینه
روابط عشقی ننوشته است:
بهتر است عمل کنیم و نتیجه نگیریم تا هرگز دست به عمل نزنیم.
برای مثال فرض کنیم مشغول پختن کیکی هستید وقتی آن را از فر در می آورید
می بینید که به شکل مقداری خمیر در آمده است.در حقیقت شما شکست نخورده اید
شما عملی انجام داده اید و به نتیجه ای رسیدید.آیا شما بر چسب شکست را بر خود
می نهید و اعلام می کنید که در آشپزی بی استعداد هستید؟و در مورد کمبود های
ژنتیکی خود شروع به خود خوری می کنید یا به آشپز خانه بر می گردید و از
نتایجتان درس می آموزید؟
در روابط خانوادگی نیز اگر کار شما به جدایی و دادگاه برسد نیز شکست نخورده اید
شما نتیجه ا ی به بار آورده اید.پس بهتر است وارد عمل شده و تجربه ای در زندگی
کسب کنید به جای انکه از زندگی کنار کشیده و نگران کار اشتباه خود باشید.
به طبیعت و ذات خود توجه کنید.زمانی که کودک بودید و قبل از آنکه در معرض
شرطی شدنها و خطرات ترس از شکست قرار بگیرید در ذات شما یاد گیری برای
راه رفتن نهاده شده است.برای مدتی شما روی زمین دراز کشید ه اید آنگاه طبیعت
به شما گفته بنشین و شما نشسته اید. بعد طبیعتتان به شما فرمان می دهد روی
پا هایتان باشید و به صورت ایستاده حرکت کنید و شما نیز چنین کردید. پس از اولین
تلاش به زمین افتادید و به حالت سینه خیز باز گشتید.اما طبیعتتان به شما اجازه نداد
که به سینه خیز رفتن راضی شوید پس شما ترسها را نادیده گرفتیدو دوباره ایستادید.
این بارشما دچار تکان و لرزش شده و دوباره به زمین افتادید .و نهایتا طبیعت شما
پیروز شد و شما به حالت ایستاده راه رفتید.
ترس ما با این خیال تقویت می شود که امکان شکست وجود دارد آن شکست به معنای
آن است ما فاقد ارزشیم.
آلفرد تینسون هشت سال قبل از مرگش به مقام اعیانی رسید و در سالهای آخر زندگی
شاعر ملی انگلستان شد.اما آلفرد در جوانی مردی بود که با قدرت به دنبال علائق
خود رفت و ارتکاب اشتباه را دوست داشت. واشتیاق فراوانی برای عاشق شدن
داشت.با وجود آنکه احتمال ازدست دادن معشوقه را میداد اما آنرابر عاشق نشدن
ترجیح میداد.او به راستی طرد شدن وغم را تجربه میکرد اما همان طور که با اندوه
بیان می کرد:((من در هیچ حالتی حسدنمی ورزم.))از صمیم قلب بدانید که که در هیچ
موردی شکست نخور ده اید و نخواهید خورد.دارو های ساختگی از شکست شما را
تنها از ارتکاب اشتباه و غلط باز خواهد داشت ومع هذا آن اشتبا هات خود مایه
رشد است. من همیشه از پاسخی که توماس ادیسون در پاسخ خبر نگاری که از
او می پرسید چه احساسی دارد از اینکه بیست و پنج هزار مرتبه در سا ختن باتری
شکست خورده لذت برده ام.
ادیسون پا سخ داد:((من شکست نخورده ام .من بیست و پنج هزار راه نسا ختن باتری
را می دانم. ))
از کتاب حقایق جاودان در زندگی انسانها
نوشته دکتر وین دایر
آموزنده و تاثیرگذار مثل همیشه . لحظه هاتان پربار از تجربه های ناب باد .
دلارام عزیز :
اول از همه ببخش که دیر به دیر میام . این روزها کارم خیلی زیاد شده و اصلا قاطی پاطیه :)
در مورد متن فوق العاده زیبایی که انتخاب کردی باید بگم که چندین بار از اول تا آخرش روخوندم . خیلی تاثیر گذاره !
میدونی وقتی من دبیرستان میرفتم ، یک کمی کمرو و خجالتی بودم . اون روزها یک کتابی خریدم به نام "سر رشته زندگی را به دست بگیرید" اثر همین نویسنده "وین دایر" عزیز.
واقعا با خوندن اون کتاب زندگی من متحول شد و شاید خیلی از پیشرفتهایی که در زندگی کردم رو مدیون نثر شگفت انگیز این نویسنده میدونم.
این کتابش رو هم باید حتما بگیرم و مطالعه کنم. حتما جالب و خواندیه!
موفق و شاد باشی و عوب سایتاشق !
سلام....
می دونی اونقدر مطالبت به دل آدم می شینه که اول وقتی نخونده کپ می کنه اما بد می فهمه همش با ارزشه...
وب سایت
مطلب مفیدی بود دستتون درد نکنه
سلام...
بیا اینبار راجع به رهایی گفتم...
سلام وبلاگ جالبی دارید خوشحال می شم اگه به منم سر بزنید
توسط:رز وحشیوب سایت
می دونی... امیدوارم از صمیم قلبم که واقعاَ همینطوری باشی که نوشتی. اگه هستی که واقعاَ خوشبحالت.
اینا که گفتی خیلی خوبه. من قبول دارم ولی نمی تونم وقتی شکست خوردم داغون و له و لورده نشم. من هر بار شکست می خورم می میرم و زنده میشم ولی زنده قبلی... تازه من حسادت هم می کنم یک عااااالمه... دست خودم هم نیست. مخصوصا به اونایی که بد هستن ولی هرچی می خوان همون می شه!!
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
سلام دیدی من امدم یو هموب سایت بیا
ال اس دي آپ شد
تو ال اس دي بوي مرگو با تمام وجودت احساس مي کني
ال اس دي لذت به توان بي نهاي وب سایتت
سلام . دیشب ماه کامل بود ، شب چهاردهم بود آخه . حیف اگر شما ندیدیش . من غرق تماشا شده بودم که اون رو نوشتم
سلام...............خیلی خیلی زیبا بود............مرسی از حضور سبزتون در وبلاگم........بازم بیاین........
اگر قابل بدونید و اجازه بدید دوست دارم کنار نوشته هام پیوندی هم به خانه پربار شما داشته باشم تا هر روز حالی از هم بپرسیم . شما اولین کسی هستید که برای اولین نوشته هام در اولین روزهای من، یادداشت گذاشتید . نمیدونم چطوری پیدام کردید ولی اون دلگرمی و اون اولین حرف رو هرگز فراموش نمیکنم .
سلام دلا ارام جان. وقت بخیر . ممنونم از اینکه به سخنم گوش می دید. شاید قبلا گذر ت به کلبه محقر و بی آلا یشم و با آن همه احساس و عاطفه پاک افتاده بود و یه جورایی مرا خرسند و امیدواری میداد. ولی دیروز با یه عالمه احساس و عشق ومعرفت ، که من نسبت به .....داشتم ، یه دفعه همه چیز عوض شد و دنیا توی سرم خراب شد. و عشقم ، محبوبم وهمه هستی ام مراازمن گرفت و مرا تنها گذاشت و با یه عالمه غصه تنها گذاشت و رفت. خلا صه خیلی دلگیرم از خودم و از زمانه . تنها چیزی که منو تسکین اول یاد خداست که تنها محبوب و یار بی ریا و با وفا ست وبعد هم این سایت منه و الطاف شما دوستان . راستی من دیروز بخاطر همین اول با یه کلیک ، این سایت را حذف کرده بودم. ولی با تماس تلفنی بعضی از دوستان شهر ستانی مرا تسکین داده و بخاطر اونها ، دوباره همون سایت با همون موضوع و نامش کلیک کردم. فقط خیلی حیف شد که ........ اون سخص باعث شد تا به من و همه دوستانم ، جسارت بشه و اون همه مطالب بی ریا و عشقو لانه که همه اش احساس پاک و لطیف بود ، حذف نمایم. دلا رام جان ! اگه اومدی ، تعجب نکن. فقط بیا و به من دل تسلا ئی بده و کمکم کن. ممنونم.
سلام
وبلاگت قشنگی داری بهت تبریک می گم فقط کمی عکس هم داخل وبلاگت بذار فکر کنم بهتر بشه
امیدوارم موفق باشی
به امید روزی که این وبلاگ یکی از پربینده ترین وبلاگ باشه
سال خوبی داشته باشید
اگه تونستی به ما هم سر بزن ممنون می شم نظرت را بشنوم
به امید دیدار خدانگهدار
سلام
وبلاگت قشنگی داری بهت تبریک می گم فقط کمی عکس داخل وبلاگت بذار فکر کنم بهتر بشه مطالب قشنگی داری
امیدوارم موفق باشی
به امید روزی که این وبلاگ یکی از پربینده ترین وبلاگ باشه
سال خوبی داشته باشید
اگه تونستی به ما هم سر بزن ممنون می شم نظرت را بشنوم
به امید دیدار خدانگهدار
من دست هایم را از اندیشه مهربانی ها شسته ام دیگر
چه خیالی که زندگیم
از این پس با کی وب سایتست
سلام خیلی تحقیقی و مفید بود..مر وب سایتسی
وقتی مطلقاً هر شکستی انکار می کنی، به همان منطق همه چيز "شکست" می شه.....
(ضمناً لينکی که کنار صفحه گذاشتی، لينک به یادداشت خاص ِ.... البته اگه منظور ققط همون یادداشت ِ که درست ِ.... )
پولک پولک
وقتی سرت را به دستانت سپرده بودی
آنقدر از چشمانت ماهی گرفتم
که لباسم پر از پولک شد
من از جنس سا یه ام
ببخش اگر گاهی
کمرنگ می شوم
نگا هت را شنیدم
که پشت شیشه به زنجیرش می کشیدی
می ترسم دیر شده باشم
می ترسم مرا دیده باشی
وقتی لبخندت را قاب می گرفتم
تا بر هنگی دیوارم را تسکین بدهم
می ترسم دیر شده باشم
می ترسم دیر شده باشم.
(شاعر:نا معلوم)
همیشه باید فاصله باشد انگار،از جنس چه مهم نیست
سلام، مرسی بهم سر زدی. آره، موضوعات وبلاگ شما به موضوعی که فکرم رو مشغول کرده خیلی نزدیکه. همه رو می خونم. مرسی!
وبلاگ زيبايي است . حرف حساب را خريداريم . لينكت را مي گذارم براي تنهايي هايم . تا گاهي كه كمرنگ شدم سري به شما بزنم .
دیر؟ همیشه دیر است..
به افتاب سلامی دوباره خواهم کرد
توسط:ملنگ
نزدیکی .نزدیکتر از نفس به من .همین.
توسط:اکسیر
سلام....
الهی اینقدر متن نازی بود که 2 بار خوندمش....
عالی بود....راستی نگفتی خانوم...شما که من رو تو پیوندهات گذاشتی به منم اجازه می دی توی پیوندهام بذارمت یا نه؟
خبرش رو به من بده...یا حق
وب سایت ندا
هرگز دیر نمیشویم. هر روز روز تازه ایست که میتوان از قاب تازه ای دید، از پنجره تازه ای شنید و پولک جمع کرد . میتوان از چشمهای خندان پولک طلایی چید .
سلام . ممنون از اینکه اومدید و سری به سرای تازه ام زدید. چند روزیست که اسباب کشی کرده ام و چقدر خوشحالم از اینکه اولین همسایه ام خانه ای در سمت ادراک این شهر دارد . شماهم خوب مینویسید .
از اينكه در وبلاگم نظر دادى متشكرم
وبلاگ قشنگى دارى
سلام.
خیلی زیبا بود.
مرسی که سر زدی.
من آپم.
ممنون از حضورتون لطف کرديد اومديد . خوشحال شدم ياعلی
سلام افسانه جون
شعر خيلي خيلي خوبي بود من دوست دارم راستي باباي دلارام لينكشون كدومه؟
توسط:ياسي
ببین چن روز نبودم چه طوفانی بپا کردی
ولی من دیر شدم ببخش :دی
آرامشی تو وبت داره موج میزنه
پاینده باد
منم درخونه تو تو خونمون باز گذاشتم اگه هر از گاهی دل آرام اومد پیشت دیگه دلم تخته که راه برگشتو گم نمیکنه ممنون
سلام
من برای پست بالای که بی عریض بود می خواستم اراجیف بنویسم که نیستش
یکی از متدا ولترین مسا ئلی که در کارم با ان بر خورد می کنم این است
که افراد بسیاری با حسشان در تماس نیستند من این مطلب را به عنوان
آینه خود مطرح میکنم.کار کردن با دیگران و کمک به آنها برای حس و
بیان در یا فتهایشان به من کمک کرده که بیشتر با حسهای خودم در تماس
با شم. هنگامی که ادرا کمان را سر کوب کرده و یا راه آن را بسته با شیم ،
نمی توانیم با هستی درون خویش ارتباط بر قرا رکنیم ،قادر نخواهیم بود که
صدای شهودیمان را بشنویم و بی شک نمیتوانیم از زنده بودن لذت ببریم.
به نظر می آید که بسیاری از ما در ز مان رشد، از حمایت عاطفی واقعی
بر خو ردار نبو دیم.والدین ما نمی دانستند به چه نحو از عوا طف خود شان
ونیز عوا طف ما حمایت کنند .شاید آنچنان غرق در مسا ئل ومشکلاتشان
بو ده اند که قادر به پا سخگویی به عواطف و مرا قبتی که ما نیاز د اشتیم
نبو دند.به هر دلیل اگر ما حس کنیم که کسی نیست که به حر فهای ما گوش
بدهد و برای عوا طفمان ارزش قا ئل شود و زمانی که خودمان را بیان میکنیم
جواب منفی بشنویم ،به زودی می آمو زیم که عوا طفمان را سر کوب کنیم.
وقتی که عوا طفمان را پنهان می کنیم انرژی زندگی را که در بدنمان جریان
دارد مسدود می کنیم.انرژی این احساسات نا خوشایند و بیان نشده در بدن ما
متوقف می ماند که همین مو جب نا را حتیهای عاطفی و جسمی می شود
و در نهایت به بیماری می انجامد و افسر ده و بی تفا وت می شویم.انسا نهای
زیادی را دید ه ام که احساساتشان را در طول زندگی پنهان کرد ه اند .بسیاری
از افراد می ترسند عوا طف مثلا منفیشان را احساس کنند _غم، آزردگی ،
خشم، تر س ،یاس_آنها از این وحشت دارند که اگر در مقابل تجربه این
احساسات پذیرا با شند این عوا طف توان کاه می شوند .از این می ترسند
که این احساس برای همیشه با آنها بماند.در اصل عکس این مطلب صا دق
است.وقتی می خواهید یک احساس خاص را به طور کامل تجربه کنید ،انرژی
مسدود شده زودآزاد می شود و کنش احساسی از بین می رود . من ازا فرادی
که انرژیشان را مسدود کر ده اند حمایت میکنم تا به سوی عوا طف
خا صشان بروند و بگذارند که آن عواطف تمام وجو دشان را فرا بگیرد.
به مجرد اینکه تماما آن عواطف را ابراز و احساس میکنند ،معمولا در
عرض چند دقیقه از بین می رود .دیدن اشخاصی که یک احساس عا طفی
درد ناک را برای سی ،چهل و یا حتی پنجاه سال در خود سر کوب کر ده اند
و در عرض چند دقیقه آن را رها کرده و به جای ان آرامش را تجربه
می کنند بسیار حیرت انگیز است.به محض آنکه عوا طف مسدود شده در
گذشته را تجربه و بعد رها میکنید شور و نشا ط و نیروی بیشتری در
زندگیتان به وجود می آید نکته مهم آن است که بیا مو زید با عوا طفتان
به محض بروز در تماس با شید .از این طریق آنها به حرکت در شما
ادامه می دهند و با عث می شوند که کانال شما همواره رو شن و صا ف
بماند.عوا طف در طبیعت ادواری هستند و مانند هوا دائما در حال تغییرند.
ما در ظرف یک سا عت ،یک روز یا یک هفته ممکن است در جهت
عوا طف گسترده ای حر کت کنیم اگر این مطلب را درک کنیم می توانیم
بیا مو زیم از تمام عوا طفمان لذت ببریم و به سا دگی به انها اجاز ه دهیم
که دائما دگرگون شوند .ولی زمانی که از بعضی از احساسها مثل غم یا
خشم می هراسیم تر مز های عا طفیمان را به کار می اندازیم .ما نمی خواهیم
آن را کا ملا احساس کنیم ،پس در میانه را ه می مانیم و هر گز به درون آن
نمی رویم.
بعضی از احساس ها:
ترس:
نکته مهم این است که ترسهایتان را بشناسید و آنهارا بپذیرید.اگر خودتان را
با احساس ترسی که دارید بپذیرید ،و سعی نکنید که به خودتان فشار بیاورید
که از تر سهایتان بگذرید ،احساس امنیت بیشتری خواهید کرد و تر ستان به
تدریج کا هش خواهد یا فت.
دلتنگی:
دلتنگی به گشایش دلتان ربط دارد .اگر به خودتان اجازه دهید که احساس دلتنگی
کنید ،به خصوص اگر قادر با شید گریه کنید، خواهید دید که دلتان بیشتر باز
خواهد شد و می توانید احساس عمیقتری داشته باشید.
غم:
غم نوع حاد دلتنگی است .مر بوط به مرگ یا پایان چیزی است.حائز اهمیت است
که به خودتان اجا زه دهید که کاملا متاثر باشید و این روند را کوتاه نکنید .غم
گاهی میتواند زمان طو لانی بپاید یا برای زمانی طو لانی متناو با باز گردد .بسیار
مهم است که آنرا بپذیرید و در تمام این مدت از خود تان بیشتر حمایت کنید.
ادامه دارد...............
کلیه این مطالب که منا بع آن ها ذکر نشد ه است از کتاب را هی به سوی رو شنایی
نو شته شا کتی گواین می باشد.
علیک سلام
اصلاَ نخوندم ببینم چی نوشتی . فقط جهت اظهار تنفر خدمتتون رسیدم .
خدا همه’ مردم آزار ارو به حق علی از اینی که هستن بدبختتر کنه .
بگین آمین .
سيا
علیک سلام
مجنون ( دیوونه’ سابق ) خودت گفتی که خودمو باور کنم . تازه بعد از سی سال
فهمیدم که همه چی خودمم . بقیًه پشم
خدا به من صبر بده که تورو تحمل کنم
سيا
من بسیار خوشحالم که اینجا رو یه دوست به من معرفی کرد.بسیار تاثیر گرفتم .تا بعد.من صدای قلبم را میشنوم که با خواندن این متن دیوانه تر می تپد!
از روانشناسی بدم اومده...!
سلام.ممنون که سر زدین اما وبلاگم رو نخوند

