با گریه کنمهایت
برای پوروین محسنی آزاد
آغاز دستهای تو بود با گریهکنم هایت
کنار ویرانی کلمات
و انحنای تن حوا میعادگاه تنفس و گاه بود
و خواهش دست بر خیس میباردمهایم
نگاه کن به آب و این خلوت آبی
گیاه شیشهترین و ماه پوشیده
پیراهن تشنج من و عشق که میگذرد
با پاهای گناه از میگذریهایم
که من از شاید آمدهام
که تو از هرگز من با دستهایت آمدهیی
و لیوانی پر از موسیقی تا من شنومهایت.
تو را همچنان دوست خواهم داشت
بسیار پیشتر از امروز دوستت داشتم
در گذشتههای دور
آن قدر دور که هر وقت به یاد میآورد
پارچ بلور کنار سفره من ابریق میشود
کلاه کپی من، دستار
کت و شلوارم، ردای سفید
کراواتم، زنار
اتاق، همین اتاق زیر شیروانی ما
غار غاری پر از تاریک و صدای بوسههای ما
و قرنهای بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
آن قدر که در خیالبافی آن همه عشق
تو در سفینهیی نزدیک من
من در سفینهیی دیگر، بسیار نزدیکتر از خودم با تو
دست میکشیم به گونههای هم
بر صفحه تلویزیون.
میرزا
صندلی گذاشتهام
بخاطر آفتاب دیلمان که بنشیند
راه باز کرده ام که بگریزد سپیدرود پیر، زمینگیر و آبآلود
فرش انداختهام زیر پای مه
که میآید بابوی یخ و بوی تن میرزا
آه میرزای کوچک جنگل، میرزای بزرگ جنگلها
شنیدهام دوباره دفن شدهیی
باری بخاطر اندامت
و بار دیگر بخاطر آوازت.
کیست که با تلخی میگرید؟
بعد از تو در سایه هیچ درختی نخواهم ماند
در ابهام سبز جنگل و در سرخی گل سرخ
کنار رودی از خطوط لوقا
چیزی در من تمام خواهد شد
و تشویش افتادن چشمی با مخمل
یا دریاچهها با من خواهد ماند
کیست در بالکن که با تلخی میگرید؟
و باران هم بند نمیآید
هر روز این لحظه را دارم
که از پوستم تو دور میشوی.
از وبلاگ
تمام ستارههای بالایی دق میکنند چرا که همه آنها مثل هم هستند. و همه دوستداشتنی هستند و ماه از همه زیباتر است.
شب را فریاد میشود و در پناه خاطرههای گرم و دلم خوش میشود که کسی آنقدر از دستم ناراحت میشود.
وقتی که خط میکشم روی میز و بغ میکنم و غمهایم دست خودم نیستند و بادی مرا در بر میگیرد و معلوم است که حالم بد است. و دوباره بارور نیستم. خون میدهم جان میدهم و همیشه بر سر کسی خراب میشوم و دلم برای چشمهای کسی میسوزد که خیلی زیباست که شنگ است که پر از برق است و میخندد.
دنیا میچرخد گرد سرم و میگویم اصلا من که هستم؟ بوی یک واکمن نو و آشنا به مشامم میرسد و سیم که از داخل واکمن کنده میشود م قهقهه میزند انگار کسی انگشتهایش را به سمت من نشانه رفته است و با پوزخند شلیک میکند. وکسی دیگر سرنج هوا را بر میدارد و در جانم تزریق میکند. خاک بر سرت، بیچیز، بی همه چیز، بی چیز، بی... و کلی میخندددم. یاد میدان باغملی میافتم که قدمهایم تند میشود و میدود ومیدود و میرود دم درجایی که و بوی رنگ تازه که بوی کسی هست میپیچد توی مشامم و بال در میآورم . از پلهها پایین میروم و میبینم کسی نیست. همه صندلیها جمع شدهاند و کسی پشت میز نشسته است با چشمهایی که با چشمهایی که میگویند آمدی؟ به انتظار تو بودم. و تو مینشینی و میاندیشی همیشه یکی مثل ظ یا ت یا چ باید بیاید و ما را از هم جدا کند و میخواهی بر گردانی وقتی میبینی چ جلو تو و دیگری بلند میگوید با ... میروم. و میاندیشی چرا دیگری پشت سر چ رفت تا ببنید با چه میرود؟ و چقدر دیگری خنگ است که عاشق چ شده است یا آنقدر روی رفقایش غیرت دارد که بیاید گله کسی را پیش تو بکند. و من از چ بوی ظ را میشنوم. بوی یک حسادت عاشقانه که مرا له میکند و همه رنجهایی را که بامحبت بر ظ بر دلم وارد شد. اما من ظ نیستم و چ را له نمیکنم. این یک حسادت نیست. من نگرانم.
میخواهم برگردانم وقتی چ میگوید با دوچرخه میروم در جواب دیگری وقتی میپرسد با چه میروی؟ که من عاشق بودهام و همه دیگر هم؟
و این از منیت من است که اصلا به چه جراتی کسی خودش را با من مقایسه میکند؟ و او جای خودش را داشته باشد که هرچه میخواهد باشد.
و ایا کسی مرا میشناسد تا باورم کند؟
آیا کسی مرا میشناسد تا بارورم کند؟ و این خون لعنتی از تنم به در نرود؟ و این جون لعنتی؟
(( آدم حوا را شناخت و حوا حامله شد))
و یقینا میشود دور زد و در همان جایگاه قبلی با احترام ایستاد. که کسی زل میزند به من من من و جوش میاورد و میگوید خانم محترم....
اینبار دورم نکرد. وارونه میشوم و از دست خودم سر بر میدارم که زیباست زیباست زیباست
بر آیم ودر هم میامیزیم.
اخم میکنم؛ قهر میکنم و کسی میگوید: تو مرا عصبانی میکنی. واژه دیگری برای آویختن و آمیختن نیست؟
و نمیدانم چرا یک لنگ ابرویش بالا میرود و به چ میگوید نه نه حالا نه
و میگو ید و میگوید و من احساس میکنم او را آنقدر به خود فشردهام که نفسش بالا نمیاید و میخواهم در کوچه با هم بایستیم و میخواهم بایستد که چرا مرا به یک خواستگار عوضی دیگر حواله کرد و من سرد شدم
یخ کردم و باید ببخشمش و باید بخشدم تا دوباره گرم شوم.
اصلا تهمت نزدم و گفتم اگر کسی دیگر شادت میکند پس جای من چیست؟ میخواستم خاکی باشم کف پایش. هرجا میرفت من هم بروم. مغرور له شدهای که دلش ... میخواست. و حالا قید همه چیز را زده است. که میخواهد ببوسدم. می میخواهم شما را ببوسم. نه نه
حالا که نه
باشد وقتی شناختمت
که دلم میخواهد باورت کنم کرده ام دلم می خواهد بارورت کنم که سر تا سرت زیبایییست
و من از فرو نشستن چیزی بعد از همه هیجانات آن متنفر بودم و نمیخواهم به این اسانی ارام بگیردم و ارام بگیرمش و میدانم آغوشش تشنه است. اما میخواهم خورشید را هم ببوسد و نه نه نه لب بر لب پوست داغ شدهای که پیر میشود و میخواهم زنده بماند.
پشیمانم پشیمانم که وقتی رفتم عروس شوم رفتم عروس شوم و فهمیدم کسی قلهایست که تنها قلهایست که باید فتحش کنم که به سویش باز گردم که شب تا صبح توی حرم حضرت معصومه دعا نکردم و کسی بخواهد فقط تن مرا و جز لرزش به چیزی نیندیشد.
اصلا چ کیست؟ که میخواست با دختری به نام من به خودش خیانت کند من که چقدر زیبایم و چقدر زشت.
فرشتهای پر از شهوت هیولایی*
بدم بدم بد
*
قسمتی از شعر پوریا میررکنی
|
شعری نبود
|
شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 12:36 | توسط:لیلی | ||
| بالاخره ما هم اول شدیم البته تو نظر دادن شعرت بد نبود ولی راستش من زیاد خوشم نیومد. | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 12:57 | توسط:کوشالشاهی | |||
| هی ی ی ی ی ی ای بابا با با با شم لیله | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 13:4 | توسط:نرگس | |||
| هیچ چیز نمی تواند بر عشق حکومت کند بلکه این عشق است که حاکم بر همه چیز است | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 16:4 | توسط:امیر کیهان | |||
| سلام عزیز.مرسی که سرزدی.باید بشینم و سر قرصت همه پستهات را بخونم.موفق باشید | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 16:8 | توسط:شهاب | |||
| سلام دوست عزیز وبلاگه زیبایی داری و زیبا مینویسی خوشحال میشم به منم سر بزنی موفق باشی! سیب سرخی را به من بخشید و رفت ساقه سبز دلم را چید و رفت عاشقی های مرا باور نکرد عاقبت بر عشق من خندیدو رفت با غم هجرش مداوا میکنم گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بی مروت گریه ام را دید و رفت | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 17:11 | توسط:نعیم | |||
| سلام..................شعر بسیار زیبایی بود.............من هم آپ کردم.........سری بزنین................بای | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 17:25 | توسط:فرشته | |||
| واژه ها عاجزند از حقیقت احساس | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 17:59 | توسط:مجتبی.م | |||
| سلام ممنون که اومدید خيلی لطف کرديد از ديدن پيامتون خوش حال شدم موفق باشيد ياعلی | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 18:0 | توسط:مجتبی.م | |||
| قشنگ بود.... | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 20:43 | توسط:سردبیر دیپلم | |||
| شما که روانشناس هستید آیا به فلسفه علاقه دارید . حقیقت چیست ؟ | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 20:46 | توسط:رضا | |||
| يادم نیست که می گفت(؟)، اما دلیلی ندارد که چیزی که لمسش می کنیم هم الزاماً واقعی باشد.... ;)... | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 21:0 | توسط:جستجوگر علم | |||
| خيلي قشنگ بود بيد در هر حال (راستي چون شما استاد ماييد نام شما را در پيوندها استاد گذاشتم) | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 22:11 | توسط:سید | |||
| سلام عزیز به مهمونی من سر بزن آپ کردم منتظرم | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 22:22 | توسط:ندا | |||
| سلام جالب نوشتی و خوب موفق باشی راستی این پست بالایی حرف نداره...ای ول بچه ها شوخي شوخي به گنجشكها سنگ ميزنند و آنها جدي جدي ميميرند... آدمها شوخي شوخي زخم ميزنند و قلبها جدي جدي ميشکنند... و تو شوخي شوخي لبخند ميزني و من جدي جدي عاشق ميشوم در ضمن قهرمانی استقلالم تبریک همیشه موفق باشی.... یا حق... | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| یکشنبه 3 اردیبهشت1385 ساعت: 1:22 | توسط:الکلی | |||
| من به عنوان یه الکلی چیزی نفهمیدم.اما قشنگ بود. | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
حضور تو اینجاست
در جانم
ای جان
می خوانندم
از آنسوی دل
اما من
حرفی ندارم
حرفی نداشته ام
بر زبان
حرفی نیست.
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 2:3
توسط:آرش
الآن حدودا ساعت یک بامداد جمعه ست . هنوز جماه هاتون ترو تازه هستند و چقدر دوست دارم اونهارو چندین بار بخونم.
ممنونم از راهنمایی تون . البته کار به گریه و.. نمیکشه. ولی من فهمیدم که بیشتر فکر کنی، بیشتر به سراغت میاد . بهتره که به صورت یک خاطره خوب برای خودت پس اندازش کنی . سخته ولی باید کنار اومد . کتابی رو گبفید سر فرصت می خونم . بازهم ممنون از کمکتون.
بزرگ شدن نفرت انگیز است اگر به معنی از دست دادن کودکی مان باشد. باید کودک بود تا زندگی کرد وگرنه فقط زنده ماندن است نه زندگی. کودکی خود را بیدار کن تا دیرتر نشده .
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 2:32
توسط:آقا معلم
فکر نکنم کسی نرم افزار منو بخره.....
مجانی می خوام بفرستم کسی استقبال نمی کنه چه برسه که بفروشم........در ضمن هیچ موسسه یا شرکتی نیست که از این طرح حمایت کنه.........
آموزش و پرورش هم شاید یه تقدیر نامه بده یا هم نده!
فعلا دارم خودمو تست میکنم می تونم بسازم یانه!
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 11:42
توسط:صبا
تو در جان منی...
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 12:46
توسط:سردبیر دیپلم
وبلاگ شما رو اگر کسی به روانشناسی علاقه مند باشه میگه
این جان ,جان افزاست این یا جنت الماوا است این
ساقی نور ماست این
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 12:47
توسط:سردبیر دیپلم
این کیست این این کیست این
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 13:3
توسط:ٍسعید
سلام
وبلاگ تون عالیه
خوشحال میشم سری به وبلاگ کوچک من بزنید
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 13:5
توسط:بهنام
سلام:
بهتون تبریک میگم وبتون واقعا زیباست لذت بردم من که بیشتر تو زمینه ریاضی ونجوم فعالیت میکنم از مطالبتون استفاده کردم باآرزوی آنچه برای شما مفهوم خوشبختی دارد.با احترام.
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 13:38
توسط:شکوفه
سلام خوبم . به نظر مئ اید که نوشتن را دوست دارئ و این برائ من خوشحال کننده است . امیدوارم همواره به حرکت ادامه بدهئ و ما هم استفاده اش را ببریم . ازاینکه به من تذکر مئ دهئ ممنونم . جبران خواهم کرد خوبئ هایت را
خواهر کوچکت شکوفه
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 15:41
توسط:مامان و بابا و دخترشون
بر زبان حرفی نیست ...
حتی اگربا هم با هم تبانی کرده باشند ..؟؟؟
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 16:20
توسط:آسمانی ها
سلام روشنک
فایده ؟؟؟؟؟؟؟
اووووفففف ....تا دلت بخواد فایده بود .
خیلی زود به زود به روز میشی!!!
ما اینقدر وقت نداریم که پا به پات بیایم
مگه چقدر مطلب داری ؟ مواظب باش تموم نشه که ...
بقول شاعر که میگه :
رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود
رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود
ولی شما که ماشا الله....
پیاده شو ،به هم بریم
بگذریم ... کارت خیلی خوبه
موفق باشی
التماس دعا....
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 17:19
توسط:مانوش و مجید
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست.........
در ضمن من وبلاگ شما رو لینک کردم اما مثل اینکه شما اسم وبلاگ رو عوض کردید....یا شایدم من اشتباه می کنم ...در هر صورت لطف کنید و اسم وبلاگتونو به من بگید.......
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 20:2
توسط:اکسیر
سلام . کلمات که از ذهن مترشح شوند لاجرم زیبا هستند بخصوص که با حس درونی و غریزه همراه باشند.موفق باشیدو همچنان پر تلاش.
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 20:29
توسط:شبگرد تنها
سلام
ممنونم که به من سر زدی
امیدوارم همیشه در همه کاراتون
موفق باشید
امری بود در خدمت هستم
بای
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 22:5
توسط:عسل
سلام دوست عزیز . از آشنایی با وبلاگه شما فوق العاده خوشحال شدم . ممنونم میشم اگه اولا مایل به تبادل لینک با من باشید . ثانیا یه سری ام به کلبه خرابه من بزنید ...منتظره حضور گرمتونم ... موفق باشید ...خدا نگهدار
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 22:5
توسط:لیدا راد
سلام ..... وبلاگه خیلی قشنگی داری دوست خوبم .... همراه با مطالب زیبا .....به منم سر بزنی خوشحالم میکنی....امیدوارم ای افتخارو داشته باشم ....در ضمن اگه مایل به تبادل لینک با من بودید خبرم کنید ....منتظرم حضور سبزتونو کلبه درویشی خودم احساس کنم ....تا هایی دیگر بای ....
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 22:5
توسط:مسیـــــــحا
سلام وبلاگتون خیلی قشنگه ....خسته نباشید .... ممنون میشم به منم یه سری بزنی ....چشم به راهتم ....فعلا بای ...راستی اگه خواستی تبادل لینک کنی حتما خبرم کن ....یا علی خدانگهدار ...
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 22:48
توسط:محمد
ino yadetoon bashe donbale kasi nabashid ke betoonid bahash zendegi konid donbale kasi bashid ke natoonid bedoone oon zendegi koni ok
سلام
خسته نباشید
ممنون از حضور سبزت
یا حق
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 23:56
توسط:الکلی
سلام..اینکه کسی بر زبانش حرفی نباشه خیلی بده.چون معلومه تو دلش کلی حرفه و به زبون نمیاره.
وب سایت پست الکترونیک
شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 0:55
توسط:الهه عشق
سلام روشنک جان خسته نباشی
خیلی عالی واقعا قشنگه
خوشحال می شم به منم سر بزنی
منتظرت می مونم
تا بعد
یا حق
وب سایت پست الکترونیک
شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 1:12
توسط:آقا معلم
ممنونم....................
داره نظرم عوض می شه
اما این یکی تست هست بعدی ها رو به یاری خدا می سازم و برای فروشش برنامه ریزی می کنم..............
وب سایت پست الکترونیک
شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 11:14
توسط:جودی
سلام،
داشتم مطالب قبل رو می خوندم. واقعاَ باید اختلاف وجود داشته باشه؟! من انقدر به زندگی آرومم عادت دارم که فکر اینکه ازدواج بکنم و همه چی بهم بریزه رو نمی تونم بکنم!
وب سایت پست
این مطالب از کتا ب چراغ دل شو هرت را رو شن کن نوشته(( الن کریدمن))
انتخاب شد ه اند.خواند نآ ن را به همه خانمها اعم از متاهل و مجرد تو صیه
میکنم.و اماآقایان شما میتوانید کتاب چرا غ دل زنت را رو شن کن راازهمین
نویسنده برای شناخت و حفظ و خوشنودی زن دلخواهتان مطا لعه کنید.
مطا لعه کنید عمل نمایید و نتایج جادویی آن را ببینید.
آیا کارها آسا ن تر نخواهد بود اگر ما عاشق کسی شویم که دقیقا شبیه
ماست _همان علاقه،همان شخصیت ،همان حساسیت ها ؟_مطلقا نه!
می دانید چرا ؟زیرا همه ما ،به این منظور به سفری به نام زندگی
می رویم که بیا مو زیم و رشد کنیم ،و اگر انسان با دیگر انسا نها توافق
کامل داشته باشد ،هیچ درسی نخواهد آ مو خت.تضاد به رشد می انجامد
حتما به طلاق منجر نمی شود.بزرگترین مشکل خا نواده ها این است که
فکر میکنند نبایستی مشکلی وجود داشته باشدوبیشتر مردان و زنان تصور
می کنند تضاد با مشکلات مو جود در زندگی به این معناست که ارتباط
میان زن و مرد سودمند واثر بخش نیست.از دواج پایان را ه نیست آغاز
راه است.خود راانسان دانستن به معنای رکود است اما رشد به معنای
این است که خود را در راه انسان شدن ببینیم.
بنا براین همه شما کسانی درراه انسان شدن هستید و به رشد دل بسته اید.
باید درک کنید ، همیشه تضاد وجود خواهدداشت به ویژه از آن رو که
همیشه با کسی سر وکار داریم که با خودمان متفاوت است .حتی اگر تنها
زندگی کنید تضاد درونی وجود دارد.برای مثال من گهگاه از دست خودم
عصبانی می شوم و با خودم بحث میکنم که چرا بدون اندیشیدن فلان کار
را انجام داده و یا فلان حرف را زده ام.وقتی خیلی آ سان امکان دارد از
دست خودمان عصبانی شویم ،چگونه می شود از دست دیگری برآ شفته
نشد؟
مثالهایی که چگونه تضاد در زندگی مردان و زنان به رشد بیشتر آنان
نجامید: ف اینچنین یاد میکند:
ما در حدود سه ماه پی در پی بحث کردیم و آخر سر من به این نتیجه رسیدم
که با یستی آنچه آ رزویش را دارم به دست اورم ،وگرنه در زندگی احساس
شادی و زنده بودن نخواهم کرد .آن سه ما ه کابوس محض بود .می توانم
صا دقانه بگویم بر خلاف میل شو هرم از مدرسه حقوق فا رغ اتحصیل شدم .
این که در طی آن مدت زندگی زنا شویی ما چگونه دوام آ ورد جزو اسرار
است .ف از مدرسه حقوق فا رغ التحصیل شد و اکنون برای یک شرکت
حقوقی کا ر می کند و شو هرش بزرگترین طر فدار اوست.وی خیلی دوست
دارد که به همسر خود ببالد و به همه بگوید ف شجاعت داشت که در عزم
را سخ خود پایدار بماند .شغل تازه ف این امکا ن را برای انها فراهم آورد
که در زندگی از چیز های بهتر بهره مند شوند و نیز خانه ای زیبا بخرند
و به سفری سیاحتی و شکاری به افریقا بروند.اگر ف به این نتیجه میرسید
که هدفهای زندگیش ارزشی کمتراز آرام نگه داشتن خانه دارد احتمالا این
زوج به رشد و تعالی دست نمی یا فتند.با آنکه ف با تحمل شغل نامناسب
شو هرش از او دلجویی کرده است رنجش او از وی دیواری ویرانگر
میانشان به وجودمی آورد که نمی گذاست از لذاتی که در زندگی دارند
بهره مند شوند.
مثال دیگر:
ک می گفت :همه کاری که دوست داشتم آ خر هفته ها انجام دهم این بود که
آسوده و راحت در گوشه ای بنشینم و از تلو زیون بر نا مه های ورزشی را
تما شا کنم.از سوی دیگر همسرش ت خواستار مصاحبت و همراهی با او
در تعطیلات آ خر هفته بود و با اصراراز وی میخواست با هم به تماشای
ویترین مغازه ها بروند و یا کا رهای کوچک انجام دهند ،تنها برای اینکه
در کنار هم با شند.آنان پس از ماهها جدل و بحث به این نتیجه رسیدند که
شبهای شنبه به همرا ت بیرون برود و روز یکشنبه به اتفاق خانواده به
سفر تفریحی کوتاه مدت برود، به شرط آنکه تمام روز شنبه را راحت باشد
ان تضا دو بحث به بهبو دهایی در زندگیشان انجامید .ت آ موخت که تا این
اندازه به همراهی ک وابسته نباشد ،و به جای آن شروع کند به گذاشتن
قرار ملاقات با دوستانش و با آنان به مهمانی نا هار و خرید برود .از سوی
دیگر ک در تنهایی منتظر فرا رسیدن شب مو عود می ماند و بدین تر تیب
به فرزندانش نزدیکتر می شد.
زوجی که با هم جر و بحث نکنند ،احتمال کمی وجود دارد که با هم بمانند،اگر
هم چنین شود ،همه نیرو ها و توان آنان به جای صرف شدن در راه رشد و
تعالی به مصرف رنجش و دشمنی باهم می رسد.
ادامه دارد..................
سکوت،دسته گلی بود
میان حنجره من
ترانه سا حل،
نسیم بوسه من بود و پلک باز تو بود.
بر آ بها پرنده باد،
میان لانه صد ها صدا پریشان بود.
بر آ بها
پرنده بی طا قت بود.
صدای تندر خیس،
و نور نور تر آ ذرخش،
در آ بها آیینه ای سا خت
که قاب رو شنی از شعله های دریا داشت.
نسیم بو سه و
پلک تو و
پرنده باد،
شدند آتش و دود
میان حنجره من،
سکوت دسته گلی بود.
ید الله رو یایی
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 1:13
توسط:مجتبی.م
سلام
ممنون که اومدید
از نظر لطفتون هم متشکرم
موفق باشید یاعلی
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 1:14
توسط:مجتبی.م
شعر قشنگی انتخاب کردید. زیبا بود
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 2:3
توسط:شهلا
به درد و داغ در این گوشه سوختیم و نبود
کسی بریزد آبی بر آتش دل ما
سلام. به منم سر بزن
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 2:13
توسط:سفــین (سرزمین آرزوها)
دوست من سلام ...
این پستت هم مثل پستای قبلی بسیار زیبا بود.
براتون آرزوی موفقیت میکنم.
من هم آپ هستم وقت کردي پيشم بيا ( سرزمين آرزوها ) !!!
____________________________________________________
عطر زرد گل يــــاس رو نمي خوام
نـــمره ي بيست كـــلاسو نمي خوام
من فقط واســه چش تو جون مي دم
عاشقـــاي بي حواســو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونـــارو نمي خوام
نـــفسم تـــويي هوارو نمي خوام
عشق رو نقطه ي جوشو نمي خوام
دوره گرد گــــل فروشو نمي خوام
اوني كه چشـــاش به رنگ عسله
مجنون خونه بـــه دوشو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام
نــــفسم تـــويي هوارو نمي خوام
____________________________________________________
موفق باشي و شاد
يا حق...
:::::::::::::::::::SaFeeN.PoLiCe DiYaNa CiTY:::::::::::::::::
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 5:8
توسط:مجتبی.م
××××××××××
سلام
تازه های ادبی به روز شد
چشم انتظارتون هستم
یاعلی
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 5:45
توسط:مجتبی.م
××××××××××
سلام
تازه های ادبی به روز شد
چشم انتظارتون هستم
یاعلی
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 9:29
توسط:آرش
سلام . راستش اومدم برای کمک گرفتن. یه مشکلی دارم که شاید زیاد هم بی ربط به این مطلب نباشه البته از طرف مردونه اش .
می خواستم از شما که به خیلی از نکات ریز روحی و فکری آگاه هستید و مینویسید راهنمایی بخوام برای خلاص شدن از خاطرات خودم . من سخت درگیر یاد روزها و خاطراتی عاطفی هستم که به سالها پیش برمیگرده و با اینکه میدونم به نتیجه نمیرسم ولی دلم نمیاد به این راحتی اون خاطرات رو به حال خودشون بذارم . افسوس میخورم فقط. باید به آینده خوش بین باشم و برای حال و آینده برنامه ریزی بکنم.
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 12:32
توسط:امیر کیهان
سلام دوست عزیز .وبلاگ بسیار متین و پر محتوایی داری تبریک می گم.اسم وبلاگ من هم زندگیست .دیداری کنید خوشحال خواهم شد.
شاد باشید
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 13:9
توسط:جودی
سلام دلارام جون، می دونی چی پیدا کردم؟ یک وبلاگ که توش جدول فال عطسه داشت. یاد شما افتادم. پرینتش کردم و هر وقت عطسه می کنم می بینم چی میشه. خیلی جالبه هر چند هیچیش درست در نیومده !
آخر هفته خوبی داشته باشی دوست من.
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 14:16
توسط:لیلی
ما که وب سایت و وب لاگ و .... نداریم چی بنویسیم؟
اغلب عوض نظر دادن می یان تبلیغ وب لاگشونو می کنن.
تو هم عزیزم دیکته ات خیلییییییی ضعیفه جانم
بیا پیشم باهات دیکته کار کنم
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 15:32
توسط:دلارام
لیلیییییییییییییییییی
یعنی چه
یکی که ضعیفه نباد بزنن توی سرش
ا
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 17:17
توسط:مجتبی.م
ممنون از اومدنت
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 17:21
توسط:نعیم
سلام....................ممنون از حضورتون شعر زیبایی بود..............من هم آپ کردم..........سری بزنین..............بای
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 17:40
توسط:مصطفی
سلام
شعر قشنگی بود ، نکته جالب در مورد وبلاگ شما اینه که تقریباً هر روز آپ میکنین ( البته تا اونجایی که من دقت کردم )
به هر حال وبلاگ قشنگی دارین ، نکته مهم که من همیشه به عنوان یه اصل بهش نگاه می کنم اینه که هنرمند همیشه دغدغه جامعه خودش رو داره و غم اجتماع رو می خوره و هر کی این ویژگی رو نداشته باشه عافیت طلبی هست که خودش رو با پوشش هنر استتار کرده.
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 19:45
توسط:بهار
سلام روشنک جان
ممنون که به وبلاگ من سر زدی
متن های قشنگی توی وبلاگت داری
من یزدی نیستم،ولی یکی از دوستان که لینکشو گذاشتم توی وبلاگم یزدیه
وبلاگی داره به نام دولخ،گفته یزدی های به یک نوع طوفان مخرب میگن دولخ،این دوست ما هم که خیلی شیطونه گروهی دارن که اسم گروهشون دولخه
ولی فکر میکنم شما یزدی باشی
به هر حال آرزوی موفقیت دارم برای شما
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 20:32
توسط:nazanin
سلام
بالاخره روزي هر كسي گريزان ميشه.
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 21:27
توسط:آسمانی ها
سلام
بالاخره دلارام یا روشنک
شرمنده اشتباهی که کرده بودم لپپپپپپپی بود
زیاد جدی نگیرید از فرع بگذریم و به اصل بپردازیم
اصلش هم اینکه از مطالبتون استفاده کردم وگرنه بقیه اش زیاد مهم نیست
راستی ممنون که سر زده بودی و تذکر دادی خوب اینجوری حداقل ما به اطلاعات عمومیمون اضافه شد .
بازم منتظرتم
به امید دیدار (البته وبلاگی)
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 23:28
توسط:رضا
درود.... خيلی قشنگ بود/////
وب سایت پست الکترونیک
جمعه 1 اردیبهشت1385 ساعت: 1:34
توسط:سعید
من سكوت كردم
و ديگران شدند منادى من
و چه دروغ ها كه نگفتند
و چه تهمت ها كه نشنيدم
راستي يه خواهش
البته اول يه تشكر كه منو لينك كردي
ولي كاش عوض سعيد با اسم يادداشتههاي يك مرده بينك مي كردي
ممنون
باي
وب سایت پست الکترونیک
یکشنبه 28 خرداد1385 ساعت: 20:3
توسط:نسیم
شمن بازم آپ می کنید؟30 فروردین؟اووووه
وب سایت پست الکترونیک
پنجشنبه 19 مهر1386 ساعت: 6:16
توسط:دختر روانی
...
وب سایت
نکته بسیار مهمی که می خو اهم در اینجا یا د آ ور شوم این است مرا قبت
از خود به این معنا نیست که کار ها را باید تنها انجام داد.ایجاد را بطه ای
خوب با خود بدون را بطه با دیگران ناممکن است . و الا جملگی میتوانستیم
چند سا لی گو شه گیر شو یم تا به را بطه ای کامل با خویشتن نا ئل آ ییم. بعد
ظا هر شو یم و به یک باره را بطه ای کامل با دیگران بر قرار کنیم.البته
ما قادریم تنها بمانیم ،و اغلب مردم از روا بط بیرو نی کناره گیری می کنند ،
تا هنگامی که و اقعا با خود احساس را حتی کنند .با اینهمه دیر یا زور نیاز
داریم که از آ یینه ها ا ستفاده کنیم .رابطه با دیگران مو جب غنای را بطه ما
با خو یشتن است. تفاوت در کا نون تو جه ا ست . در رو ابطی که بردنیای
کهن حا کم بود کا نون تو جه روی شخص دیگر و خود رابطه بو ده است .
شما ار تباط بر قرار می کردید برای اینکه شخصی دیگر شمارا بفهمد و
هرچه بیشتر به نیا زهای شما پا سخ دهد . درر وابط جهان نوین
کانون توجه ار تباط با خو یشتن و هستی است.شما را بطه بر قرار میکنید
برای جاری نگه داشتن کا نا لتان و برای اینکه هر چه بیشتر به نیا زها یتان
پا سخ د هید .حتی کلمات ممکن است یکی با شد ،ولی انر ژی انها متفا وت
است ،و به همین نسبت نتیجه آ نها.
برای مثال فر ض کنید که من احساس تنهایی میکنم و دلم میخواهد دو ستم
شب نزد من بماند با اینکه می دانم او بر نامه دیگری دارد .پیش از این احتمالا
می تر سیدم آنچه را میل داشتم بخواهم واحتمالا تنها در خانه می ماندم و سعی
میکردم از تنهایی لذت ببرم.بعدها و قتی سر صحبت را با او باز یکردم اندکی
رنجیده خاطر بو دم،با اینکه آ ن را اذعان نمی کردم نه به خودم و نه به او.با
این و جود او این رنجش خا طر را میفهمید و در مقابل من احساس گناه میکرد
و نسبت به من خشمگین می شد .هیچ کدام از این حالات رو شن نمی شد تا
و قتی که ما مشا جره می کردیم و من می گفتم (( تو برای عو ا طف من
ارز شی قا ئل نیستی ،تو هیچ وقت نمی خواهی با من با شی.))در این نقطه
من به گو نه ای عو اطف نهفته ام را عیان می کردم و تلو یحا به او می گفتم
تو مسوول خوش بختی من هستی.
اکنون من از ابتدا صر یحتر سخن خواهم گفت (امید وارم):((می دانم که
بر نامه د یگری داری ،ولی من الان احساس تنهایی میکنم و واقعا
می خواهم که شب را بمانی)).در وا قع من مسئولیت چیزی را که میخواهم
می پذیرم و با انجام این کار _به رغم اینکه از او چیزی میخواهم _از خودم
مرا قبت می کنم.نکته اصلی این است که کانو ن توجه من در واقع بر خویشتن
خویشم متمرکز است.یعنی این همان چیزی است که من احساس می کنم و
می خواهم.البته با این کار خود را سخت آ سیب پذیر میکنیم .ولی با اینهمه میل
به گفتن آنچه احساس می کنیم و می خواهیم به ما احساس قدرت و تمامیت
می دهد. همه چیز رو شن است ،او آزاد است که پا سخ صا دقانه
بدهد .اگر با در خواست من موا فقت کند چه بهتر .اگر موا فقت نکند ممکن
است غمگین شوم یا برنجم .
من عو اطفم را منتقل میکنم (باز میگو یم که من این کاررا فقط به خاطر خودم
میکنم ،برای اینکه مطلب برای خودم رو شن شود )و بعد رهایش میکنم.
من آن شب مفروض را با رفتن به ژرفای درونم و ارتباط با هستی سپری
میکنم.نکته جالب که بدان پی بر ده ام این است که زمانی که من ار تباط
حقیقی و مستقیم بر قرار میکنم و همه چیز هایی که وا قعا میل دارم بگو یم
بیان می کنم،پاسخی که می شنوم چندان اهمیت ندارد .دیگران ممکن است
دقیقا کاری که من می خواهم انجام ند هند ،ولی از اینکه از خودم مرا قبت
کر ده ام احساس قدرت و شجا عت می کنم .چشم پوشی از نتیجه کار بسیار
راحت است .اگر من با خودم ،عو ا طفم ،یارم، خا نواده ام ،همواره صا دق
و نسبت به آنها از حساسیت کافی بر خو ردار شوم در خاتمه احساس آ زردگی
نمی کنم و نیا زهای نهفته ام پنهان نمی ماند.زمانی که از خویشتنتان بدین
نحو مرا قبت می کنید ،اغلب آنچه خو استه اید به دست می آ ورید.در غیر این
صو رت ،قدم بعدی صر ف نظر کردن از آن مطلب است.به درون خویش بر وید .
و آنچه درونتان می گو ید انجام دهید .بگذارید شما رابه سوی را بطه ای
ژرفتر با هستی هدا یت کند.بنا بر این در خلق را بطه ای خو شا یند با خویشتن ،
شنا خت نیا زها نقش مهمی بازی میکند .باید بیا مو زیم که آنچه می خواهیم
در خواست کنیم .ما از تر س آنکه مبادا محتا ج تر به نظر بر سیم از این
کار صر ف نظر میکنیم .با و جو د این نیا زهای ار ضا نشده پنهان می ماند
و با عث می شود ما محتاج تر به نظر بیا ییم.ااز انجا که این نیا زها مستقیما
ظا هر نمی شوند یا به گو نه ای تله پا تیک ظا هر می شوند .دیگران این نیا زها
را در ما می بینند و از ما کناره می گیرند زیرا به طور شهو دی میدانند
اگر به نیا زهایمان اعترا ف نکنیم نمی توانند ما را یاری کنند.
آنچه تنا قض آ میز می نماید این است که ما به رغم اینکه نیا زها یمان
را شنا خته ایم و پذیر فته ایم و مستقیما در خواست کمک می کنیم در وا قع
نیرو مندتر می شو یم.
این جنبه مردانه درون است که زن دورن را حمایت می کند .مردم احساس
میکنند آسان می توانند آنچه ما میخواهیم به ما بد هند و ما بیشتر و بیشتر
نکته بسیار مهمی که می خو اهم در اینجا یا د آ ور شوم این است مرا قبت
از خود به این معنا نیست که کار ها را باید تنها انجام داد.ایجاد را بطه ای
خوب با خود بدون را بطه با دیگران ناممکن است . و الا جملگی میتوانستیم
چند سا لی گو شه گیر شو یم تا به را بطه ای کامل با خویشتن نا ئل آ ییم. بعد
ظا هر شو یم و به یک باره را بطه ای کامل با دیگران بر قرار کنیم.البته
ما قادریم تنها بمانیم ،و اغلب مردم از روا بط بیرو نی کناره گیری می کنند ،
تا هنگامی که و اقعا با خود احساس را حتی کنند .با اینهمه دیر یا زور نیاز
داریم که از آ یینه ها ا ستفاده کنیم .رابطه با دیگران مو جب غنای را بطه ما
با خو یشتن است. تفاوت در کا نون تو جه ا ست . در رو ابطی که بردنیای
کهن حا کم بود کا نون تو جه روی شخص دیگر و خود رابطه بو ده است .
شما ار تباط بر قرار می کردید برای اینکه شخصی دیگر شمارا بفهمد و
هرچه بیشتر به نیا زهای شما پا سخ دهد . درر وابط جهان نوین
کانون توجه ار تباط با خو یشتن و هستی است.شما را بطه بر قرار میکنید
برای جاری نگه داشتن کا نا لتان و برای اینکه هر چه بیشتر به نیا زها یتان
پا سخ د هید .حتی کلمات ممکن است یکی با شد ،ولی انر ژی انها متفا وت
است ،و به همین نسبت نتیجه آ نها.
برای مثال فر ض کنید که من احساس تنهایی میکنم و دلم میخواهد دو ستم
شب نزد من بماند با اینکه می دانم او بر نامه دیگری دارد .پیش از این احتمالا
می تر سیدم آنچه را میل داشتم بخواهم واحتمالا تنها در خانه می ماندم و سعی
میکردم از تنهایی لذت ببرم.بعدها و قتی سر صحبت را با او باز یکردم اندکی
رنجیده خاطر بو دم،با اینکه آ ن را اذعان نمی کردم نه به خودم و نه به او.با
این و جود او این رنجش خا طر را میفهمید و در مقابل من احساس گناه میکرد
و نسبت به من خشمگین می شد .هیچ کدام از این حالات رو شن نمی شد تا
و قتی که ما مشا جره می کردیم و من می گفتم (( تو برای عو ا طف من
ارز شی قا ئل نیستی ،تو هیچ وقت نمی خواهی با من با شی.))در این نقطه
من به گو نه ای عو اطف نهفته ام را عیان می کردم و تلو یحا به او می گفتم
تو مسوول خوش بختی من هستی.
اکنون من از ابتدا صر یحتر سخن خواهم گفت (امید وارم):((می دانم که
بر نامه د یگری داری ،ولی من الان احساس تنهایی میکنم و واقعا
می خواهم که شب را بمانی)).در وا قع من مسئولیت چیزی را که میخواهم
می پذیرم و با انجام این کار _به رغم اینکه از او چیزی میخواهم _از خودم
مرا قبت می کنم.نکته اصلی این است که کانو ن توجه من در واقع بر خویشتن
خویشم متمرکز است.یعنی این همان چیزی است که من احساس می کنم و
می خواهم.البته با این کار خود را سخت آ سیب پذیر میکنیم .ولی با اینهمه میل
به گفتن آنچه احساس می کنیم و می خواهیم به ما احساس قدرت و تمامیت
می دهد. همه چیز رو شن است ،او آزاد است که پا سخ صا دقانه
بدهد .اگر با در خواست من موا فقت کند چه بهتر .اگر موا فقت نکند ممکن
است غمگین شوم یا برنجم .
من عو اطفم را منتقل میکنم (باز میگو یم که من این کاررا فقط به خاطر خودم
میکنم ،برای اینکه مطلب برای خودم رو شن شود )و بعد رهایش میکنم.
من آن شب مفروض را با رفتن به ژرفای درونم و ارتباط با هستی سپری
میکنم.نکته جالب که بدان پی بر ده ام این است که زمانی که من ار تباط
حقیقی و مستقیم بر قرار میکنم و همه چیز هایی که وا قعا میل دارم بگو یم
بیان می کنم،پاسخی که می شنوم چندان اهمیت ندارد .دیگران ممکن است
دقیقا کاری که من می خواهم انجام ند هند ،ولی از اینکه از خودم مرا قبت
کر ده ام احساس قدرت و شجا عت می کنم .چشم پوشی از نتیجه کار بسیار
راحت است .اگر من با خودم ،عو ا طفم ،یارم، خا نواده ام ،همواره صا دق
و نسبت به آنها از حساسیت کافی بر خو ردار شوم در خاتمه احساس آ زردگی
نمی کنم و نیا زهای نهفته ام پنهان نمی ماند.زمانی که از خویشتنتان بدین
نحو مرا قبت می کنید ،اغلب آنچه خو استه اید به دست می آ ورید.در غیر این
صو رت ،قدم بعدی صر ف نظر کردن از آن مطلب است.به درون خویش بر وید .
و آنچه درونتان می گو ید انجام دهید .بگذارید شما رابه سوی را بطه ای
ژرفتر با هستی هدا یت کند.بنا بر این در خلق را بطه ای خو شا یند با خویشتن ،
شنا خت نیا زها نقش مهمی بازی میکند .باید بیا مو زیم که آنچه می خواهیم
در خواست کنیم .ما از تر س آنکه مبادا محتا ج تر به نظر بر سیم از این
کار صر ف نظر میکنیم .با و جو د این نیا زهای ار ضا نشده پنهان می ماند
و با عث می شود ما محتاج تر به نظر بیا ییم.ااز انجا که این نیا زها مستقیما
ظا هر نمی شوند یا به گو نه ای تله پا تیک ظا هر می شوند .دیگران این نیا زها
را در ما می بینند و از ما کناره می گیرند زیرا به طور شهو دی میدانند
اگر به نیا زهایمان اعترا ف نکنیم نمی توانند ما را یاری کنند.
آنچه تنا قض آ میز می نماید این است که ما به رغم اینکه نیا زها یمان
را شنا خته ایم و پذیر فته ایم و مستقیما در خواست کمک می کنیم در وا قع
نیرو مندتر می شو یم.
این جنبه مردانه درون است که زن دورن را حمایت می کند .مردم احساس
میکنند آسان می توانند آنچه ما میخواهیم به ما بد هند و ما بیشتر و بیشتر
احساس ثبات و تمامیت می کنیم.
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 1:4 | توسط:صفا | |||
| جديدترين فيلتر شكن ها در http://safafilter.blogfa.com | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 11:56 | توسط:آرش | |||
| این مطلب رو من مدتی قبل خوندم و امتحان کردم . واقعا مفید بود . ولی دم باید سعی کنه روزمره همین طور باشه یعنی عادت به این ویژگی. | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 13:21 | توسط:من و تو | |||
| سلام دلارام جان خوبی؟ این متن رو کاملا قبول دارم . میدونی من فکر می کنم تا وقتی خودمون و نیازها و احساساتمون رو نشناخته باشیم نمی تونیم رابطه درستی با دیگران برقرار کنیم. همه ما به حامیت و دوست داشته شدن نیاز داریم . ولی باید کاملا بدونیم برای شادی و حس خوب داشتن چه می خواهیم تا از راههای لازم اون رو از دیگران طلب کنیم. شاد باشی. | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 13:46 | توسط:شکوفه | |||
| سلام . خوبم . من شما را فراموش نکرده ام . به وبلاگتان همواره سرمئ زنم . و از اینکه کیفیت کار را بالا برده اید و همینطور بدون خستگئ مئ توانید بنویسید خیلئ خوشحال شدم . بهر حال شما برائ من دوست خوبئ بوده و هستید . و از اینکه به فکرم هسیتد ممنونم . باز هم خواهم امد . خواهر کوجک شما شکوفه | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 13:46 | توسط:جستجوگر علم | |||
| خیلی جذاب بود استفاده کردم | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 14:28 | توسط:زهره ووروجک | |||
| سلام مرسی که به وبلاگم سر زدین واقعا وبلاگ زیبای و با مزه ای دارین براتون ارزوی موفقیت می کنم در تمامی مراحل زندگی حق یارتان | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 17:37 | توسط:احمد طالبی | |||
| سلام اگر از خودت نمی نویسی لااقل قاعده کوتاه نویسی را رعایت کن! | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 18:13 | توسط:جواد و بهروز | |||
| سلام متن زيبايي بود خوشحال ميشم به ما هم سر بزني او را بگوييد که نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام !!! | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 18:43 | توسط:محمد | |||
| سلام وبلاگ قشنگی داری وقت کردی به کلبه عشق و نفرت من هم سری بزن خوش باشی یا حق | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 20:20 | توسط:ندا | |||
| سلام متن زيبايي بود... این چیز ها رو خوندم آرومتر شدم..... شاد باشی... | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 20:31 | توسط:اکسیر | |||
| در جستجوی خویشم..... | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 22:34 | توسط:ياسي | |||
| http://secureac.com/ اين يه سايت فيلتر شكنه بايد نصبش كني ولي من بلد نيستم | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 22:39 | توسط:nikta | |||
| salam aziz jon webloge nazi dari ye sariham be webe man bezani khoshhal misham | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 22:53 | توسط:ریحانه عشق جدید کاروان عشق قد یم | |||
| سلام. دلا رام. واقعا عجب اسم قشنگی داری . در مورد قالب سایتم فرموده بودید. من متوجه منظورتان نشدم. منو روشن کن که منظورتون چیه ؟ که قالب قبل سایت رو بگذارم. مرسی. | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| چهارشنبه 30 فروردین1385 ساعت: 23:23 | توسط:دلارام | |||
| سلام را ستش یادم نمیاد همچین حرفی زده باشم | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| پنجشنبه 31 فروردین1385 ساعت: 0:43 | توسط:bahmanyar | |||
| متن هایت عالی است قلمت پر بار تر همیشه بهاری باشی. | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 ساعت: 19:26 | توسط:نوید | |||
| سلام خوبی واقعا مطالبی که نوشتی خیلی قشنگه اگه دوست داری با هم بیشتر آشنا بشیم ای دی من هستش تو هم به من سر بزن بای | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
به گاه سا لخو ردگی آن هنگام که مو ها خا کستری شده و خواب وجو دت
ر ا فرا میگیرد ودر کنار آتش ،آرام آرام به خوابی سبک در می افتی،کتاب
را زمین بگذار و زمانی را یاد آور که در چشم هایت نگا هی آرام مو ج
می زد و سا یه های عمیق به آن حا لت می بخشید . چه بسیار کسان که
در آن لحظا ت شکو همند تو را دو ست داشتند و عاشق زیبایی تو بو دند
،عشقی را ستین یا درو غین.
لیکن مرد زا ئری بود که رو ح تو را دوست می داشت و عاشق غمهای
چهره هم واره در تغیرت بود و با دلسو زی زیر لب افسوس می خورد که
عشق چگو نه گر یخت و بر بلندای کو هسا ران سر به فلک کشیده نشست
و خود را در میان انبوه ستا رگان پنهان کرد.
برای آن گری گوری:
جوانی که به وادی نا امیدی فرو افتاده ،هر گز تو را نه فقط به خاطر خودت ،
بلکه به خاطر مو های طلا ییت که در پشت گو شهایت حلقه زده ،دو ست دارد
اما من می توانم یک رنگ مو تهیه کنم. مو ها را با رنگهای قهوه ای ،سیاه
یا طلایی درآورم تا مردان نا امید مرا فقط به خاطر خودم دوست داشته با شند
نه به خاطر مو های بو رم .
دیشب از مردی رو حانی شنیدم که براساس یک متن مذ هبی استدلال میکرد
که تنها خدا تو را نه به خاطر گیسوان طلایی رنگت ، بلکه به خاطر خودت
دوست دارد .
و یلیام با تلر یتس
ویلیام با تلر یتس شا عر و نما یشنامه نویس ایرلندی ،یکی از بزرگترین
شعرای قرن بیستم به شمار می رود.
|
در دنیای کهن روابط بر مبنای بیرون متمرکز بوده است .ما با گرفتن چیزهایی خارج ازجودمان سعی می کنیم خودمان را خوشحال وکامل کنیم. به ناچار این چشمداشت به یاس، رنجش و سر خوردگی منتهی می شود. این عواطف یا دائما پرورش می یابند و موجب کشمکش های دائمی می شوند یا اینکه سر کوب شده ما را به سمت فلج شدن عاطفی سوق می دهد. با وجود این ما به روابط خارجی وابسته ایم و هنوز از شخصی به شخص دیگر برای پیدا کردن آن قسمت دست نیافتنی که هنوز پیدا نکرده ایم پناه می بریم.ما در این مخمصه مصیبت بار دست کم چندین هزار سال بو ده ایم،حال به نظر می رسد به یک نقطه بحران نزدیک می شویم.به نظر می آید روابط و خانواده ها به سرعت ازهم پا شیده می شوند . افراد زیادی ازاین موضوع دچاروحشت شده اند.بعضی ها می کوشند به سنتهای قدیم وروشها و ارزشهای قدیم رجعت کنند زیرا از لحاظ عاطفی و جسمی احساس ثبات وپایداری نمی کنند. با این همه بی فایده است که سعی کنیم به گذشته بر گردیم چون آگاهی ما فراترازسطحی رفته است که می خواستیم با فداکاری حفظش کنیم.درگذشته اکثرمردم مایل بودند که به روابط دراصل عقیم برای تمام عمربچسبند زیرا باعث می شد از نظر عاطفی و جسمی احساس پایداری و ثبات کنند.حال اکثر ما بیش ا زپیش متوجه شده ایم که امکان آن هست که د روابطمان صمیمی تر و عواطفی فعا لتر و نشاطی سر شار تر داشته باشیم .ما می خواهیم در جستجوی این اید ه آل روشهای قدیمی را رها کنیم ولی نمیدانیم ریشه آنها در کجاست. اکثرما هنوز به بیرون چشم دوخته ایم. البته مسلم است که اگر مرد یا زن دلخواهمان را بیابیم و در کنارش باشیم شادی فراوانی نصیبمان میشود یا اگر فرزندان و والدینمان درست رفتارکنند آسوده می شویم.ما سر درگم و درمانده ایم به نظر می رسد که روابطمان دچارهرج و مرج وآشفتگی شده است . سنتهای کهن دیگر راه گشا نیستند.به جای آنها هنوزچیزی ننشسته است. با اینهمه ما نمی توانیم به عقب بر گردیم. ما باید به جلو حرکت کنیم به سوی ناشناخته برای خلق روابطی سالم وکامل. ولی روابط دربرون ازما شکل نمی گیرند ، آنها درون ما هستند.این است حقیقت سا ده ای است که باید بشناسیم و بپذیریم. روابط واقعی من روابطم با خویشتن است.باقی دیگر به سادگی آیینه ای ازآن هستند. به محض آنکه می آموزیم خودمان را دوست بداریم ، خود به خود قدردانی و عشقی که آرزو داریم از سایرین دریافت می کنیم. اگرمن به خودم و به حقیقت متعهد باشم افرادی را که تعهدی مشابه دارند جذب می کنم . تمایلم به صمیمی بودن با عواطف عمیق خودم فضایی برای صمیمت با دیگران خلق می کند. لذت از گفتگو باخودم به من اجازه می دهد که با هر کسی که هستم از بودن بااو لذت ببرم. واحساس سرزندگی و قدرت هستی که د رمن جاری است،زندگیم را سرشار از عواطف پر شور و رضایت خاطر می کندومن آن رابا هر کسی که با او رابطه عاطفی دارم قسمت خواهم کرد. از خودمان مراقبت کنیم از آنجایی که بسیاری ا زما هرگز نیاموخته ایم که به خوبی از خودمان مراقبت کنیم روابطمان بر این پایه استوار شد ه است که بکوشیم کسی را پیدا کنیم تا ازما مراقبت کند.ما چون کودکان بسیار هوشیارو شهودی هستیم. از زمانی که متولد می شویم به درد ها و نیاز های عاطفی والدینمان پی می بریم،و کوشش برای خوشحال کردن آنها و بر آوردن نیازهایشان به شکل عادت درما رشدمی کند زیرااین شرط مراقبت است. بعدها روابط ما به همین شکل ادامه می یابد . یک توافق نا خود آگاه در روابط است : ((من سعی می کنم آن کاری را که تو می خواهی انجام دهم آن کسی باشم که تو میخواهی در صورتی که برای من بمانی و آنچه نیاز دارم به من بدهی و ترکم نکنی.)) این سیستم کارایی ندارد .سایر مردم به ندرت قادرند که نیاز های مارا دائما و به طور موفقیت آمیز بر آورده کنند پس ما نا امید و مایوس می شویم. آنگاه ما یا این افراد را با اشخاصی که بیشتر نیا زهای ما را بر آورده می کنند (که هرگز نمی کنند) عوض می کنیم یا به کمتر از آنچه واقعا میخواهیم رضا یت می دهیم.علاوه بر این زمانی که ما سعی می کنیم آنچه دیگران می خواهند به ایشان بدهیم همیشه کا رهایی انجام می دهیم که واقعا نمی خواهیم انجام دهیم و در خاتمه ازآنها بیزار می شویم ،خودآگاه و نا خودآگاه. در این نقطه ممکن است در یابیم نا محتمل است بتوانیم با مراقبت از خودمان از دیگران مراقبت کنیم.اما در واقع من تنها کسی هستم که اصولا می تواند از من مرا قبت کند .پس من خودم از مراقبت می کنم واجازه میدهم دیگران نیز خودشان این کاررا یرای خودشان انجام دهند. مراقبت از خود چه مفهومی دارد؟ این مفهوم د رنزد من همان اعتماد به شهود و پیروی از آن است.معنای آن این است که به ندای عواطفم و نیز عواطف کودک درونم که گهگاه می ترسد وآزرده می شود گوش بسپارم و برای عشق و کا رهای سودمند وقت صرف کنم. یعنی برای نیاز های درونی ام او لویت قا ئل شوم و به این امر اعتماد کنم که با انجام این کار نیاز های دیگران بر آورده می شود وآنچه نیاز مند انجام است انجام خواهد شد.برای مثال به این شکل می توانم از خود مرا قبت کنم:اگر احساس کنم که غمگینم به بستر بروم و زاربگریم و زمانی را که صرف محبت و همدردی با خودم کنم.یا ممکن است کسی را پیدا کنم که مهربان و صمیمی باشد و با او صحبت کنم و سبک تر شوم. یا اگر سخت کار کرده ام باید بیا موزم که که کارم را علیرغم اهمیتش کنار بگذارم ،وزمانی را صرف بازی و تفریح کنم، و یا یک حمام داغ بگیرم . یا داستانی را بخوانم.اگر کسی که دوستش دارم از من چیزی میخواهد که نمی خواهم باید بیا موزم که به او نه بگویم و مطمئن باشم که احساس او از زمانیکه بی رغبت کار ی را برای او انجاممیدهم ،بهتر است .به این نحو زمانی که بگویم بله واقعا نظر م همین است. ادامه دارد......... |
| سه شنبه 29 فروردین1385 ساعت: 1:29 | توسط:صدف | |||
| سلام عرض شد خوبید؟ ممنون که تشریف اوردید و مطلبتون را تا نصفش رو خوندم خیلی جالب بود اما باید در فرصت مناسب و سر وقت با دقت و تامل بخونمش خیلی جالب بود موفق باشید بای | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| سه شنبه 29 فروردین1385 ساعت: 1:44 | توسط:آسمانی ها | |||
| سلام آقا دلارام آقای معلم اجازه یه سوال داشتم متن روابط از شاکتی گواین بود ؟ راستی این بنده خدا کیه ؟ منو ببخش که اطلاعات عمومیم ضعیفه ، بالاخره به هم سر میزنیم تا از هم چیز یاد بگیریم دیگه !!! در کل وبلاگ خوبی داری . بازم به من سر بزن خوشحال می شم موفق باشی... | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| سه شنبه 29 فروردین1385 ساعت: 13:8 | توسط:حامد | |||
| سلام چرا از خودت مطلب نمی نویسی ؟ | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| سه شنبه 29 فروردین1385 ساعت: 13:9 | توسط:(¯`¤._عاشق_.¤´¯) | |||
| سلام دلارام جون ممنون که به من سر زدی مطالب قشنگی نوشتی خسته نباشید موفق باشی بای | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
تكبیر به نیت ركوعی تازهست
آن نقطه پایان كه شما میگویید
انگیزه ساده شروعی تازهست
اگر بتوانم دلی را از شکستن باز دارم
بیهوده نزیسته ام.
اگر بتوانم رنجی بکا هم
یا درد ی را مر هم نهم
یا مر غکی رنجور را به آشیانه باز آ ورم
حاشا بیهوده نز یسته ام.
سلام دلارام مهربون
امیدوارم که حالت خوب باشه و سر حال و شاد باشی
این داداش کوچیک خودت ببخش که دیر به دیر بهت سر میزنه
ولی بدون که نیومدنم از کم سعادتی خودمه
بازم خیلی مطالبت جالب و خوندنی بود
مخصوصا مطلب ویشنو
این یکی از اعتقادات منه که خوشبختی رو میشه بدون خیلی چیزها و با داشتن روحی ارام و معشوقی عاشق کسب کرد
و این مطلبت هم کاملا صحیح بود که خوشبختی دسته خود ادمه و به قول مولانا
ای نسخه نامه الهی که تویی
ای ایینه جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست
از خود بطلب ، هر آنچه خواهی که تویی
امیدوارم که همیشه شاد و خندون باشی خواهر مهربونم و لبات همیشه خندون باشه
امیدوارم اونی رو هم که دوست داری همیشه کنارت باشه و برای اون عزیز هم ارزوهای قشنگ میکنم
شاد باشین
دوست کوچیکت
امیروب سایت
آنکه با اندیشه زندگی کند، هرگز بیهوده نزیسته است . اندیشه تان همیشه این چنین پربار !
و همسایه تان شدم .
سلام .وبلاگ خیلی خوبی داری.امیدوارم که همیشه شاد و موفق باشی....
اگر بتوانی بر آن چیزی که دلخواه تو نیست قالب آىی بیهوده نزیسته ایی
سلام....
امیدوارم این توانایی رو داشته باشم....
شاد باشی...
اغلب افراد می خواهند نحوه تفکر مثبت را بیا مو زند تا این همه احساس
درماندگی در برابراحساسات منفی شان نکنند .هنگامی که ازآنها میخواهم
که احساسات منفیشان را بیشتر حس کنند بیشتر حیرت می کنند .فقط با
دوست داشتن و پذیرفتن تمام قسمتهای و جو دمان می توانیم احساس
آزدی و رضا یت خا طر کنیم.ما گرایش داریم بعضی از عو اطفمان را به
صو رت درد ناک نگاه کنیم و بنا بر این میل داریم از آنها دوری کنیم .
با وجود آن من پی بر ده ام که درد در اصل مقا ومت در برابر یک حس
است .
درد مکا نیسمی در جسم ماستکه با عث می شود از صدمه جسمی
دوری کنیم .اگر به یک کتری داغ دست بزنید احساس سوزش می کینم ،
این مقا ومت در مقابل احساس گرمایی است که دارید تجربه می کنید و
با عث می شود دستتان راکنار بکشید و بدین تر تیب ما نع آسیب رساندن
به جسمتان می شوید .بنا بر این در سطح جسم درد یک مکا نیسم مفید
است که ما رااز خطر دور نگه می دارد .با وجود این،اگر احساس وا قعا
خطر ناک نبا شد ،می توانید با آن اخت شوید ،خو اهید دید که درد کاهش
می یابد و از میان می رود .در وضع حمل چنان که زنی د ر مقابل احساس
شدیدی که تجربه می کند مقا ومت کند ،زا یما نش با درد تو ام خواهد بود .
هرچه بیشتر خود را به دست این احساس شدید بدهد درد کمتری احساس
خواهد کرد.در سطح عواطف این مقا ومت ما نسبت به احساس است که
با عث درد می شود .چنانچه به علت وحشت از بعضی از عوا طفمان آنها
را سر کوب کنیم ،درد عا طفی را تجربه خواهیم کرد .اگر به خودمان اجازه
دهیم که کا ملا آن رااحساس کنیم و بپذیریم این عواطف به رغم شد تشان
درد ناک نخواهند بود .چیزی به عنوان احساس عاطفی مثبت یا منفی و جود
ندارد ،با طرد کردن یا پذیرفتن انهاست که منفی یا مثبتشان می کنیم .برای
من تمامی احساس های عا طفی جز یی از احساس بی نظیر همیشه در
حال زنده بودن است .اگرما تمام عو اطف مختلف را دو ست بداریم رنگهای
رنگین کمانی بسیاری در زندگیمان نقش می بندد.
عده ای دیگر از احساسات:
جریحه دار شدن:
جریحه دار شدن نشانه ای ازآسیب پذیری و ضعف است . ما میل داریم با
حالت دفا عی گرفتن و دیگری رامقصر دانستن آن را پنهان کنیم ،در نتیجه
ما نباید ا ذ عان کنیم که تا چه حد احساس آسیب پذیری می کنیم .بسیار
مهم است که ا حساس درد را مستقیما بیان کنیم و در صورت امکان
نه از طریق مقصر دانستن دیگران ((به عبارت دیگر و قتی از من
نخواستید که همراه شما بیا یم سخت آزرده شدم)) و نه ((تو برای
عوا طف من ارزش قا ئل نیستی )) یا (( چه طور میتوانی اینهمه
بی تفا وت با شی.))
درماندگی:
یاس مر بوط به تسلیم شدن است . زمانی که احساس در ماندگی میکنید
((من)) تان تسلیم می شود و تشخیص می دهید که هیچکدام از الگو
های کهنه شما دیگر کارایی ندارد .اگر به خودتان اجاز هدهید که کا ملا
تسلیم شوید و درماندگی را کا ملا احساس کنید به آرامش و سطح جدید
از تسلیم شدن به هستی می رسید.
خشم:
هنگامی که قدرت و اقعی مان را سر کوب میکنیم و به سایرمردم اجا زه
می دهیم بیش از حد ،قدرتشان را بر ما اعمال کنند، خشمگین می شویم .
معمو لا ما ا ین خشم را سر کوب می کنیم و این باعث می شود که افسرده
شویم.همچنان که با قدرت خویش در تماسیم اولین احساسی که به ما دست
می دهد خشمی است که ذخیره و انبار می کینم .افراد بسیاری که آگا هیشان
رشد بیشتری کرده است خشمگین شدن را نشا نه بسیار مثبتی تلقی میکنند .
خشمگین شدن برای آنها به معنای باز پس گرفتن نیرو یشان است .چنان که
به خودتان اجا زه نداده اید که خشمگین شوید ،شروع به کا ر کردن روی
مو قعیتها و افرادی که خشم شما رابر می انگیزند خواهید کرد.زیاده از حد
روی مسا ئل خا رجی متمرکز نشوید فقط به خو دتان اجاز ه دهید که خشم
را احساس کنید و بپذیرید که این نیروی شماست. آتشفشانی را مجسم کنید
که دردرون شما فوران می کند و شمارا سرشار از قدرت و انرژی می کند.
اغلب اشخاص از خشمشان وحشت دارند ،می ترسند که خشمشان با عث
شود که دست به کار خطر ناکی بزنند .اگر شما نیز چنین وحشتی دارید به
خودتان اجا زه دهید که کا ملا آ نرا ا حساس کنید و مو قعیت مطمئن و
امنی به و جود آورید که بتوانید خشمتان را ابراز کنید. یا در تنهایی یا در
حضور یک مشا ور یا یک دوست قابل اعتماد.به خودتان اجازه دهید که یا وه
سرایی و داد و قال کنید ،لگد بزنید و جیغ بکشید .خشم بد خلقیتان را خالی کنید .
متکا را پرت کنید و با مشت به آن بکوبید هر کاری که میل دارید انجام دهید.
به محض اینکه این کار را در یک محیط امن انجام دادید (ممکن است نیاز
داشته با شید مرتب این کا ر را انجام دهید )دیگر از این که کار مخربی
انجام دهید وحشت نمی کنید و قادر خواهید بود که مو قعیتها رادر زندگیتان
به طور مو ثری اداره کنید . اگر انسانی هستید که خشم فرا وانی را در
زندگیتان حس و ابراز کر ده اید نیاز دارید که به رنجشی که در پس این خشم
پنهان است بنگرید وبیا نش کنید.در واقع خشم مکا نیسم د فا عی شما برای
جلو گیری ازآسیب دیدگی است. یک شیوه مهم برای تبدیل خشم به پذیرش
قدرتتان ،آمو زش بیان خویشتن است.بیا مو زید که آنچه می طلبید بخواهید
وآنچه می خواهید انجام دهید بدون اینکه بیش از اندازه تحت تا ثیر دیگران
قرار بگیرید .زمانی که عنان قدرت خود را به دست دیگرا ن ند هید دیگر
خشمگین نخوا هید شد.پذیر فتن عو اطفمان ار تبا ط مستقیم به تبدیل شدن
به کا نالی خلاق دارد اگر به عوا طفتان اجا زه جاری شدن ندهید ،کا نا لتان
مسدود خو اهد شد.اگر عو اطف زیادی را در خود انبار کر ده اید فر یادها و
نا له های بسیاری در درو نتان ما نع می شوند که صدای ظریف شهو دتان
را بیشتر بشناسید.تا جایی که ممکن است بیشتر عو ا طفتان را بپذیرید و از
ان لذت ببرید،در خو اهید یا فت که دری به روی زندگی غنی تر و کا ملتر و
پر شور تر به رو یتان گشو ده خواهد شد.
تمرین:
اگر احساس نا خشنودی یا بد بختی می کنید به درون این احساس بروید
و بگذارید سخن بگوید .ازاو بخواهید با شما سخن بگوید و بگوید چه احساسی
دارد .سعی کنید وا قعا آ نرا بشنوید و به نظرش گوش دهید .نسبت به عوا طفتان
دلسوز حمایتگر و مهر بان با شید .سو ال کنید ا یا راهی و جو د دارد که شما
بتوانید از خو دتان بیشتر مرا قبت کنید؟
سلام دلارام جان .مرسی که به وبلاگم سر زدی.خیلی خوشحال شدم.من هم شما رو لینک میکنم.موفق باشی........
توسط:mbz سلام دوست عزیز .
تمام مطالب جدیدتان را خواندم خیلی خوب و عالی بودند. ممنون که خبرم کردید. یه مدت اصلا حس ندارم .
همیشه شاد و خندان باشی.
توسط:بابای دل آرام
حس اینکه جایی هست که میشه بیایی بنشینی حرفتو از زبونش بشنوی خودتو تو حرفاش بیشتر بشناسی بی اونکه حکمی برات صادر بشه حتی خودت برا خودت ؛
حسی است بسیار خوش نرم پره از برق شوق .
اميدوارم هميشه چنين قوي ، دل آرام ،آكنده از انرژي و پراكننده اشتياق به زندگي باشي
ديگه .....
ممممممم...
همين
توسط:نرگس
سلام دوست خوبم
مطالبتون فوق العاده است و بی نظیر
بسیار بسیار ممنونم از شما و دوستی که شما رو به من معرفی کرد
پاینده و سبز باشید
سلام دلارام جان
خوبی عزیز؟
مرسی سر زدی
موفق باشی
بایوب سایت
عالی بود
فقط یه پیشنهاد فونتا یکم یه جوریم
موفق باشی و بهم سر بزن
اگرما تمام عو اطف مختلف را دو ست بداریم رنگهای رنگین کمانی بسیاری در زندگیمان نقش می بندد...
اینو قبول دارم....
ممنونم از حضور پر مهرت...شاد باشی نازنین...
توسط:اکسیر
سلام متاسفانه فرصت نیست دلمشغولی زیاد است و حواس اندک موفق باشید
دلارام عزیز سلام
وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن
سلام.عز یز. خسته نباشید. من متوجه منظورتان نشدم که چه فرمودید ؟
منظور از......چیه ...؟ یعنی چی. به من بگو. اما آدرس : من دو تا سایت دارم.
1- سایت کاروان عشق : http://www.samim2.blogfa.com
2-سایت " ر یحانه من " http://www.stareh18.blogfa.com
ممنونم. یا حق. من آ پم. میثم.
سلام، مرسی بهم سر زدی. دلارام جون من انقدر مثبت درمانی تمرین کردم که دیگه نمی دونی. ولی بازم به خاطر شما نوشته هاتون رو هم می خونم هم باور می کنم!
شايد آن چه می گويی را تجربه می کنم، اما شدیداً از اين که تعميم می دهی، می ترسم....
ضمناً در مورد ِ لينک منظورم اسم ِ لينک نبود :).... شما لينکتون به يک يادداشت ِ قديمی ِ (http://edami.blogspot.com/2006_03_01_edami_archive.html)... اين رو اگه دلتون خواست بايد به (http://edami.blogspot.com ) تبدیل کنین.... دلیل اين که فکر می کنین اونجا به روز نشده همینه.. ;)
سلام
ممنون که بهم سرزدی این روزا خیلی داغونم
برام دعا کنید
وسط:هانیه
درود
با این تبریک پایینی دقیقا متوجه ی طرز فکرت شدم و فهمیدم که چرا
اینطوری فکر میکنی ...
وای ننه ... من تا حالا این احساسارو نشناخته بودم مرسی که
بهم شناسوندی !خنده ...
وقت کردی توش تنفر هم بگنجان ... تا ببینم که از نفرت چه میدونی ...
طرز حرف زندتن حالم رو بهم میزنه ...
خیلی رکم نه ؟
بدرود.
پیشنهاد میکنم با تاهوما 10 بنویسی چون هم خواناست هم جم و جور البته ببخشید از فوضولی برای بلاگ خوبت فکنم یکم انتقاد سازنده خوبه لطفا اگه تو هم نظری داری بهم بگو موفق باشی
وبلاگ قشنگی دارید سیو کرد تا سر فرصت بخوانم اگر دوست داشتید یک سری به ما بزنید
سلام
توسط:مجتبی.م
ممنون که اومدی / چشم
سلام و ممنون از لطفی که دارید و برای خوندن نوشته های کوچک من وقت میگذارید . من هم واقعا از داشتن دوست آگاه و فهمیده ای مثل شما که خانه کوچکم را تنها نمیگذارید خوشحالم . برایتان تندرستی آرزو میکنم و امیدوارم این قلم هرگز رنگ خستگی نگیرد . نوشته هاتان همیشه نکته تازه و آموزنده دارند .
وب سایت
به نام پروردگار
با اهدا’ سلام
کلمات درکنار هم جملاتی را تداعی می کنند که هر کدامشان می تواند موجب تغییر زندگی افراد ورشد وشکوفایی گردد.ازاینکه همکارانی فعال -دلسوز و اندیشمند دارم به خود می بالم.در یاداشتی که به خانم نرگس نوشتم متذکر گردیدم که :
خوشحالم دوستانی دارم که در باره مطالب روان شناختی فعال هستندو سعی می کنند آنها را در نظر عموم قرار دهند .شاید بتوان باجرات گفت که مردم مهربان اکنون بیشتراز هر زمانی نیازمند دریافت خدمات مشواهر ای هستند.پس تلاش سبزتان را ارج می نهم.
برایتان ارزوی موفقیت روز افزون را دارم.
از هر گونه همراهی باشما خرسندو مسرور خواهم گشت.
گشتی
روان شناس بالینی
سلام
میگن آب نطلبیده مراده.!
ما هم از این کارا میکنیم.منتها شما این بار پیشدستی کردید.
خیلی ممنون
تمام مطالب بوی مثبت بودن و خوبی داره.این تمام اون چیزیست که من دنبالش بودم.
لینک شما اضافه شد.
فعلا
راستی قاطی کردم نفهمیدم اول من شما رو لینک کردم یا شما منو؟؟
در هر صورت من هر جا برم مطلبی ببینم که خوشم بیاد لینکش میکنم.انتظارم ندارم طرف منو لینک کنه.در هر صورت اگه من بی اجازه این کارو کردم ببخشید.
سلام خانم معلم....مرسی از نوشته هات که خیلی مفیده و مرسی از کامنت هات که شرمندم می کنه...
كوير تشنه باران است
حميد تشنه خوبي
به من محبت كن
كه ابر رحمت اگر در كوير مي باريد
به جاي خار بيابان بنفشه مي روييد
و بوي پونه وحشي به دشت بر مي خاست
چرا هراس چرا شك ؟
بيا كه من بي تو
درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست
اميد بارش باران نوبهارم نيست
چقدر مطالبت جذابه امیدوارم هیچگاه :درمانده و خشمگین نشوی
نه حالم خیلی خرابه....
دارم روانی می شم....
برام دعا کن....
وبلاگ جالبي داري موفق باشي
یعنی خیلی بی معرفتی بی معرفتی خیلی
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
من در هیچ حالی بر اسیر خالی از
خشم مقدس حسد نمی برم
سهره ای که درون قفس زاییده می شود
هرگز از تابستان جنگل خبر ندارد.
من بر آن حیوان صفتی که آزادی عمل خود را
از حیطه زمان می گیرد رشک نمی برم.
کسی که آگاهی در او بیدار نشده
میل به جرم و خطا در او ازقید و بند آزاد است.
همچنین کدام قلبی که هرگز وعده ازدواج نداده
و یا هر راحت طلبی می تواند خود را تبرک یافته
به شمار آرد
نه بلکه او علفزار تنبلی راکد می شود.
من آنچه اتفاق می افتد را باور دارم
و در لحظه های سر شار از غم واندوه آنرا احساس می کنم
عاشق شدن و از دست دادن
بهتر از هرگز عاشق نشدن است. آلفرد تینسون(۱۸۰۹-۱۸۹۲)
او نماینده عالیقدر ادبیات شعر عصر ویکتوریاست.او به شدت به تنباکو و شراب
معتاد بودفردی سر گردان وبه نسبت زیادی در زندگی اش بی قرار بود.توماس
کا رلایل در نامه ای به امرسون در مورد او می نویسد(( مردی شهوانی و
غمگین........ در محیطی تاریک واندوهبار........ یکی از خوش سیماترین
مردان در جهان ....... صدای خیلی شل و ول........ آماده برای خنده بلند و
فریاد دردناک)).او مردی به شدت شهوت پرست به شدت خطر پذیر و در عین حال
آماده قبول نتایج آن بود.
پیا م شاعر اغلب توسط کسانی که در ترس از شکست زندگی می کنند مورد غفلت
قرا رمی گیرد.او به ما می گوید بدون ملا حظه و شکست به پیش برویم و به
ترسهایمان وقعی ننهیم.او هرگز به پرنده ای که در امنیت و در کنج قفس آرام گرفته
حسادت نمیورزد.و آزادی را علیرغم خطراتی در آن است ارج می نهد.و نسبت به
کسانی که خطر مشارکت در ازدواج را نمی پذیرند و حیطه مطمئن عدم تعهد را
انتخاب می کنند حسد نمیورزد.چهار خط آخر این شعر بسیار به یاد ماندنی است
و اغلب در نوشته های ادبی از آن استفاده می شود و شاید بیش از هر چیز مورد
بی اعتنایی قرار گرفته است.
من آنچه اتفاق می افتد را حق می دانم
و در لحظه های سر شار از غم واندوه آن را احساس می کنم
عاشق شدن و از دست دادن بهتر از هرگز عاشق نشدن است.
من نیز این این سخنان را تایید می کنم و یاد آور می شوم که تینسون فقط در زمینه
روابط عشقی ننوشته است:
بهتر است عمل کنیم و نتیجه نگیریم تا هرگز دست به عمل نزنیم.
برای مثال فرض کنیم مشغول پختن کیکی هستید وقتی آن را از فر در می آورید
می بینید که به شکل مقداری خمیر در آمده است.در حقیقت شما شکست نخورده اید
شما عملی انجام داده اید و به نتیجه ای رسیدید.آیا شما بر چسب شکست را بر خود
می نهید و اعلام می کنید که در آشپزی بی استعداد هستید؟و در مورد کمبود های
ژنتیکی خود شروع به خود خوری می کنید یا به آشپز خانه بر می گردید و از
نتایجتان درس می آموزید؟
در روابط خانوادگی نیز اگر کار شما به جدایی و دادگاه برسد نیز شکست نخورده اید
شما نتیجه ا ی به بار آورده اید.پس بهتر است وارد عمل شده و تجربه ای در زندگی
کسب کنید به جای انکه از زندگی کنار کشیده و نگران کار اشتباه خود باشید.
به طبیعت و ذات خود توجه کنید.زمانی که کودک بودید و قبل از آنکه در معرض
شرطی شدنها و خطرات ترس از شکست قرار بگیرید در ذات شما یاد گیری برای
راه رفتن نهاده شده است.برای مدتی شما روی زمین دراز کشید ه اید آنگاه طبیعت
به شما گفته بنشین و شما نشسته اید. بعد طبیعتتان به شما فرمان می دهد روی
پا هایتان باشید و به صورت ایستاده حرکت کنید و شما نیز چنین کردید. پس از اولین
تلاش به زمین افتادید و به حالت سینه خیز باز گشتید.اما طبیعتتان به شما اجازه نداد
که به سینه خیز رفتن راضی شوید پس شما ترسها را نادیده گرفتیدو دوباره ایستادید.
این بارشما دچار تکان و لرزش شده و دوباره به زمین افتادید .و نهایتا طبیعت شما
پیروز شد و شما به حالت ایستاده راه رفتید.
ترس ما با این خیال تقویت می شود که امکان شکست وجود دارد آن شکست به معنای
آن است ما فاقد ارزشیم.
آلفرد تینسون هشت سال قبل از مرگش به مقام اعیانی رسید و در سالهای آخر زندگی
شاعر ملی انگلستان شد.اما آلفرد در جوانی مردی بود که با قدرت به دنبال علائق
خود رفت و ارتکاب اشتباه را دوست داشت. واشتیاق فراوانی برای عاشق شدن
داشت.با وجود آنکه احتمال ازدست دادن معشوقه را میداد اما آنرابر عاشق نشدن
ترجیح میداد.او به راستی طرد شدن وغم را تجربه میکرد اما همان طور که با اندوه
بیان می کرد:((من در هیچ حالتی حسدنمی ورزم.))از صمیم قلب بدانید که که در هیچ
موردی شکست نخور ده اید و نخواهید خورد.دارو های ساختگی از شکست شما را
تنها از ارتکاب اشتباه و غلط باز خواهد داشت ومع هذا آن اشتبا هات خود مایه
رشد است. من همیشه از پاسخی که توماس ادیسون در پاسخ خبر نگاری که از
او می پرسید چه احساسی دارد از اینکه بیست و پنج هزار مرتبه در سا ختن باتری
شکست خورده لذت برده ام.
ادیسون پا سخ داد:((من شکست نخورده ام .من بیست و پنج هزار راه نسا ختن باتری
را می دانم. ))
از کتاب حقایق جاودان در زندگی انسانها
نوشته دکتر وین دایر
آموزنده و تاثیرگذار مثل همیشه . لحظه هاتان پربار از تجربه های ناب باد .
دلارام عزیز :
اول از همه ببخش که دیر به دیر میام . این روزها کارم خیلی زیاد شده و اصلا قاطی پاطیه :)
در مورد متن فوق العاده زیبایی که انتخاب کردی باید بگم که چندین بار از اول تا آخرش روخوندم . خیلی تاثیر گذاره !
میدونی وقتی من دبیرستان میرفتم ، یک کمی کمرو و خجالتی بودم . اون روزها یک کتابی خریدم به نام "سر رشته زندگی را به دست بگیرید" اثر همین نویسنده "وین دایر" عزیز.
واقعا با خوندن اون کتاب زندگی من متحول شد و شاید خیلی از پیشرفتهایی که در زندگی کردم رو مدیون نثر شگفت انگیز این نویسنده میدونم.
این کتابش رو هم باید حتما بگیرم و مطالعه کنم. حتما جالب و خواندیه!
موفق و شاد باشی و عوب سایتاشق !
سلام....
می دونی اونقدر مطالبت به دل آدم می شینه که اول وقتی نخونده کپ می کنه اما بد می فهمه همش با ارزشه...
وب سایت
مطلب مفیدی بود دستتون درد نکنه
سلام...
بیا اینبار راجع به رهایی گفتم...
سلام وبلاگ جالبی دارید خوشحال می شم اگه به منم سر بزنید
توسط:رز وحشیوب سایت
می دونی... امیدوارم از صمیم قلبم که واقعاَ همینطوری باشی که نوشتی. اگه هستی که واقعاَ خوشبحالت.
اینا که گفتی خیلی خوبه. من قبول دارم ولی نمی تونم وقتی شکست خوردم داغون و له و لورده نشم. من هر بار شکست می خورم می میرم و زنده میشم ولی زنده قبلی... تازه من حسادت هم می کنم یک عااااالمه... دست خودم هم نیست. مخصوصا به اونایی که بد هستن ولی هرچی می خوان همون می شه!!
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
سلام دیدی من امدم یو هموب سایت بیا
ال اس دي آپ شد
تو ال اس دي بوي مرگو با تمام وجودت احساس مي کني
ال اس دي لذت به توان بي نهاي وب سایتت
سلام . دیشب ماه کامل بود ، شب چهاردهم بود آخه . حیف اگر شما ندیدیش . من غرق تماشا شده بودم که اون رو نوشتم
سلام...............خیلی خیلی زیبا بود............مرسی از حضور سبزتون در وبلاگم........بازم بیاین........
اگر قابل بدونید و اجازه بدید دوست دارم کنار نوشته هام پیوندی هم به خانه پربار شما داشته باشم تا هر روز حالی از هم بپرسیم . شما اولین کسی هستید که برای اولین نوشته هام در اولین روزهای من، یادداشت گذاشتید . نمیدونم چطوری پیدام کردید ولی اون دلگرمی و اون اولین حرف رو هرگز فراموش نمیکنم .
سلام دلا ارام جان. وقت بخیر . ممنونم از اینکه به سخنم گوش می دید. شاید قبلا گذر ت به کلبه محقر و بی آلا یشم و با آن همه احساس و عاطفه پاک افتاده بود و یه جورایی مرا خرسند و امیدواری میداد. ولی دیروز با یه عالمه احساس و عشق ومعرفت ، که من نسبت به .....داشتم ، یه دفعه همه چیز عوض شد و دنیا توی سرم خراب شد. و عشقم ، محبوبم وهمه هستی ام مراازمن گرفت و مرا تنها گذاشت و با یه عالمه غصه تنها گذاشت و رفت. خلا صه خیلی دلگیرم از خودم و از زمانه . تنها چیزی که منو تسکین اول یاد خداست که تنها محبوب و یار بی ریا و با وفا ست وبعد هم این سایت منه و الطاف شما دوستان . راستی من دیروز بخاطر همین اول با یه کلیک ، این سایت را حذف کرده بودم. ولی با تماس تلفنی بعضی از دوستان شهر ستانی مرا تسکین داده و بخاطر اونها ، دوباره همون سایت با همون موضوع و نامش کلیک کردم. فقط خیلی حیف شد که ........ اون سخص باعث شد تا به من و همه دوستانم ، جسارت بشه و اون همه مطالب بی ریا و عشقو لانه که همه اش احساس پاک و لطیف بود ، حذف نمایم. دلا رام جان ! اگه اومدی ، تعجب نکن. فقط بیا و به من دل تسلا ئی بده و کمکم کن. ممنونم.
سلام
وبلاگت قشنگی داری بهت تبریک می گم فقط کمی عکس هم داخل وبلاگت بذار فکر کنم بهتر بشه
امیدوارم موفق باشی
به امید روزی که این وبلاگ یکی از پربینده ترین وبلاگ باشه
سال خوبی داشته باشید
اگه تونستی به ما هم سر بزن ممنون می شم نظرت را بشنوم
به امید دیدار خدانگهدار
سلام
وبلاگت قشنگی داری بهت تبریک می گم فقط کمی عکس داخل وبلاگت بذار فکر کنم بهتر بشه مطالب قشنگی داری
امیدوارم موفق باشی
به امید روزی که این وبلاگ یکی از پربینده ترین وبلاگ باشه
سال خوبی داشته باشید
اگه تونستی به ما هم سر بزن ممنون می شم نظرت را بشنوم
به امید دیدار خدانگهدار
من دست هایم را از اندیشه مهربانی ها شسته ام دیگر
چه خیالی که زندگیم
از این پس با کی وب سایتست
سلام خیلی تحقیقی و مفید بود..مر وب سایتسی
وقتی مطلقاً هر شکستی انکار می کنی، به همان منطق همه چيز "شکست" می شه.....
(ضمناً لينکی که کنار صفحه گذاشتی، لينک به یادداشت خاص ِ.... البته اگه منظور ققط همون یادداشت ِ که درست ِ.... )
پولک پولک
وقتی سرت را به دستانت سپرده بودی
آنقدر از چشمانت ماهی گرفتم
که لباسم پر از پولک شد
من از جنس سا یه ام
ببخش اگر گاهی
کمرنگ می شوم
نگا هت را شنیدم
که پشت شیشه به زنجیرش می کشیدی
می ترسم دیر شده باشم
می ترسم مرا دیده باشی
وقتی لبخندت را قاب می گرفتم
تا بر هنگی دیوارم را تسکین بدهم
می ترسم دیر شده باشم
می ترسم دیر شده باشم.
(شاعر:نا معلوم)
همیشه باید فاصله باشد انگار،از جنس چه مهم نیست
سلام، مرسی بهم سر زدی. آره، موضوعات وبلاگ شما به موضوعی که فکرم رو مشغول کرده خیلی نزدیکه. همه رو می خونم. مرسی!
وبلاگ زيبايي است . حرف حساب را خريداريم . لينكت را مي گذارم براي تنهايي هايم . تا گاهي كه كمرنگ شدم سري به شما بزنم .
دیر؟ همیشه دیر است..
به افتاب سلامی دوباره خواهم کرد
توسط:ملنگ
نزدیکی .نزدیکتر از نفس به من .همین.
توسط:اکسیر
سلام....
الهی اینقدر متن نازی بود که 2 بار خوندمش....
عالی بود....راستی نگفتی خانوم...شما که من رو تو پیوندهات گذاشتی به منم اجازه می دی توی پیوندهام بذارمت یا نه؟
خبرش رو به من بده...یا حق
وب سایت ندا
هرگز دیر نمیشویم. هر روز روز تازه ایست که میتوان از قاب تازه ای دید، از پنجره تازه ای شنید و پولک جمع کرد . میتوان از چشمهای خندان پولک طلایی چید .
سلام . ممنون از اینکه اومدید و سری به سرای تازه ام زدید. چند روزیست که اسباب کشی کرده ام و چقدر خوشحالم از اینکه اولین همسایه ام خانه ای در سمت ادراک این شهر دارد . شماهم خوب مینویسید .
از اينكه در وبلاگم نظر دادى متشكرم
وبلاگ قشنگى دارى
سلام.
خیلی زیبا بود.
مرسی که سر زدی.
من آپم.
ممنون از حضورتون لطف کرديد اومديد . خوشحال شدم ياعلی
سلام افسانه جون
شعر خيلي خيلي خوبي بود من دوست دارم راستي باباي دلارام لينكشون كدومه؟
توسط:ياسي
ببین چن روز نبودم چه طوفانی بپا کردی
ولی من دیر شدم ببخش :دی
آرامشی تو وبت داره موج میزنه
پاینده باد
منم درخونه تو تو خونمون باز گذاشتم اگه هر از گاهی دل آرام اومد پیشت دیگه دلم تخته که راه برگشتو گم نمیکنه ممنون
سلام
من برای پست بالای که بی عریض بود می خواستم اراجیف بنویسم که نیستش
یکی از متدا ولترین مسا ئلی که در کارم با ان بر خورد می کنم این است
که افراد بسیاری با حسشان در تماس نیستند من این مطلب را به عنوان
آینه خود مطرح میکنم.کار کردن با دیگران و کمک به آنها برای حس و
بیان در یا فتهایشان به من کمک کرده که بیشتر با حسهای خودم در تماس
با شم. هنگامی که ادرا کمان را سر کوب کرده و یا راه آن را بسته با شیم ،
نمی توانیم با هستی درون خویش ارتباط بر قرا رکنیم ،قادر نخواهیم بود که
صدای شهودیمان را بشنویم و بی شک نمیتوانیم از زنده بودن لذت ببریم.
به نظر می آید که بسیاری از ما در ز مان رشد، از حمایت عاطفی واقعی
بر خو ردار نبو دیم.والدین ما نمی دانستند به چه نحو از عوا طف خود شان
ونیز عوا طف ما حمایت کنند .شاید آنچنان غرق در مسا ئل ومشکلاتشان
بو ده اند که قادر به پا سخگویی به عواطف و مرا قبتی که ما نیاز د اشتیم
نبو دند.به هر دلیل اگر ما حس کنیم که کسی نیست که به حر فهای ما گوش
بدهد و برای عوا طفمان ارزش قا ئل شود و زمانی که خودمان را بیان میکنیم
جواب منفی بشنویم ،به زودی می آمو زیم که عوا طفمان را سر کوب کنیم.
وقتی که عوا طفمان را پنهان می کنیم انرژی زندگی را که در بدنمان جریان
دارد مسدود می کنیم.انرژی این احساسات نا خوشایند و بیان نشده در بدن ما
متوقف می ماند که همین مو جب نا را حتیهای عاطفی و جسمی می شود
و در نهایت به بیماری می انجامد و افسر ده و بی تفا وت می شویم.انسا نهای
زیادی را دید ه ام که احساساتشان را در طول زندگی پنهان کرد ه اند .بسیاری
از افراد می ترسند عوا طف مثلا منفیشان را احساس کنند _غم، آزردگی ،
خشم، تر س ،یاس_آنها از این وحشت دارند که اگر در مقابل تجربه این
احساسات پذیرا با شند این عوا طف توان کاه می شوند .از این می ترسند
که این احساس برای همیشه با آنها بماند.در اصل عکس این مطلب صا دق
است.وقتی می خواهید یک احساس خاص را به طور کامل تجربه کنید ،انرژی
مسدود شده زودآزاد می شود و کنش احساسی از بین می رود . من ازا فرادی
که انرژیشان را مسدود کر ده اند حمایت میکنم تا به سوی عوا طف
خا صشان بروند و بگذارند که آن عواطف تمام وجو دشان را فرا بگیرد.
به مجرد اینکه تماما آن عواطف را ابراز و احساس میکنند ،معمولا در
عرض چند دقیقه از بین می رود .دیدن اشخاصی که یک احساس عا طفی
درد ناک را برای سی ،چهل و یا حتی پنجاه سال در خود سر کوب کر ده اند
و در عرض چند دقیقه آن را رها کرده و به جای ان آرامش را تجربه
می کنند بسیار حیرت انگیز است.به محض آنکه عوا طف مسدود شده در
گذشته را تجربه و بعد رها میکنید شور و نشا ط و نیروی بیشتری در
زندگیتان به وجود می آید نکته مهم آن است که بیا مو زید با عوا طفتان
به محض بروز در تماس با شید .از این طریق آنها به حرکت در شما
ادامه می دهند و با عث می شوند که کانال شما همواره رو شن و صا ف
بماند.عوا طف در طبیعت ادواری هستند و مانند هوا دائما در حال تغییرند.
ما در ظرف یک سا عت ،یک روز یا یک هفته ممکن است در جهت
عوا طف گسترده ای حر کت کنیم اگر این مطلب را درک کنیم می توانیم
بیا مو زیم از تمام عوا طفمان لذت ببریم و به سا دگی به انها اجاز ه دهیم
که دائما دگرگون شوند .ولی زمانی که از بعضی از احساسها مثل غم یا
خشم می هراسیم تر مز های عا طفیمان را به کار می اندازیم .ما نمی خواهیم
آن را کا ملا احساس کنیم ،پس در میانه را ه می مانیم و هر گز به درون آن
نمی رویم.
بعضی از احساس ها:
ترس:
نکته مهم این است که ترسهایتان را بشناسید و آنهارا بپذیرید.اگر خودتان را
با احساس ترسی که دارید بپذیرید ،و سعی نکنید که به خودتان فشار بیاورید
که از تر سهایتان بگذرید ،احساس امنیت بیشتری خواهید کرد و تر ستان به
تدریج کا هش خواهد یا فت.
دلتنگی:
دلتنگی به گشایش دلتان ربط دارد .اگر به خودتان اجازه دهید که احساس دلتنگی
کنید ،به خصوص اگر قادر با شید گریه کنید، خواهید دید که دلتان بیشتر باز
خواهد شد و می توانید احساس عمیقتری داشته باشید.
غم:
غم نوع حاد دلتنگی است .مر بوط به مرگ یا پایان چیزی است.حائز اهمیت است
که به خودتان اجا زه دهید که کاملا متاثر باشید و این روند را کوتاه نکنید .غم
گاهی میتواند زمان طو لانی بپاید یا برای زمانی طو لانی متناو با باز گردد .بسیار
مهم است که آنرا بپذیرید و در تمام این مدت از خود تان بیشتر حمایت کنید.
ادامه دارد...............
کلیه این مطالب که منا بع آن ها ذکر نشد ه است از کتاب را هی به سوی رو شنایی
نو شته شا کتی گواین می باشد.
علیک سلام
اصلاَ نخوندم ببینم چی نوشتی . فقط جهت اظهار تنفر خدمتتون رسیدم .
خدا همه’ مردم آزار ارو به حق علی از اینی که هستن بدبختتر کنه .
بگین آمین .
سيا
علیک سلام
مجنون ( دیوونه’ سابق ) خودت گفتی که خودمو باور کنم . تازه بعد از سی سال
فهمیدم که همه چی خودمم . بقیًه پشم
خدا به من صبر بده که تورو تحمل کنم
سيا
من بسیار خوشحالم که اینجا رو یه دوست به من معرفی کرد.بسیار تاثیر گرفتم .تا بعد.من صدای قلبم را میشنوم که با خواندن این متن دیوانه تر می تپد!
از روانشناسی بدم اومده...!
سلام.ممنون که سر زدین اما وبلاگم رو نخوندین.مطلبت جالب بود.خوش به حالت که وقتت از من آزادتره و زود زود آپ میکنی.موفق باشی.
سلام
خوبه
سلام دوست عزیز...
ممنون از تعریفاتتون از وبلاگم..
آپتون خیلی قشنگه.براتون آرزوی موفقیت میکنم.
زیر بارون راه نرفتی تا بفهمی من چی می گم.....تو ندیدی اون نگاه و تا بفهمی از
کی میگم.....چشمای اون زیر بارون.....سر پناه امن من بود.....سایه بون دنج پلکاش
جای خوب گم شدن بود...تنها شب مونده و بارون......همه سهم من این بود...تو
پرنده بودی من سرو ....ریشه هام توی زمین بود....اگه اونو دیده بودی....با من این
شعرو می خوندی.... رو به شب داد می کشیدی.... نازنین چرا نموندی؟؟؟حالا زیر
چتر بارون بی تو خیس خیس خیسم.....زیر رگبار گلایه دارم از تو می نویسم......
من هم آپ هستم . خوشحال میشم به ( سرزمین آرزوها ) سر بزنید.
سلام
خوبی
وبلاگت قشنگی داری
ساله خوبی داشته باشی
مرسی که به ماهم سرزدی
سلام
خوشحال می شم به وبلاگم سر بزنید.
مطالب وبلاگت جالب و مفیده . موفق باشی و در آرامش .
سلام
ممنون از حضور زیبات
مطالبتون مفیده و به درد بخور
بازم سر میزنم و منتظر مطالب دیگرتون هستم
سلام. جالب بود . به من هم سر بزن. ممنونم.
به خاطر داشته با شید حر فهای داخل پرا نتز احساسات و افکاری هستند که
احتمالا در گذشته سد راه شما در پیروی از شهو دتان بو ده اند:
ترک میهمانی یا جلسه ای به علت اینکه در می یابیم که وا قعا دلمان نمی خواهد
انجا حضو رداشته باشیم.
( به رغم آنکه از انچه دیگران در مورد ما قضا وت می کنند و حشت داریم یا
نمی خواهیم چیز های خوب آن جا را ازد ست بد هیم).
اعتراف به اینکه مجذوب کسی هستید یا میل دارید با او بیشتر آشنا شوید و یا
اینکه عاشق شده اید و یا احساس دیگری نسبت به او دارید اعتراف می کنید
چون باز بو دن و حقیقت را بیان کردن به انسان احساس خوبی می دهد.
(به رغم آنکه می ترسید مبادا به شما نه بگو یند و این شمارا در مو ضع ضعف
قرار می دهید.در هر حال شما میل انجام این کاررا ندارید.)
تصمیم به ننوشتن رسا له تان می کنید زیرا احساس می کنید مو ضو ع جالبی نیست
و هر بار که به آن فکر میکنید به نظر کار شا قی می اید.
(به رغم انکه پنج سال و قت صرف آن کردید و اگر مدرکتان را نگیرید وا لدینتان
بسیار نا راحت می شوند و شما دلتان می خواهد وجهه ای به دست آورید و
فکر میکنید با داشتن آن به مدارج عالیتری دست می یابد.)
رفتن به کلا سهای آواز ، کلا سهای مو سیقی و رقص یا از این قبیل زیرا آرزو
دارید بتوانید آواز بخوانید یا سازی را بنوازید یا بر قصید.
(به رغم آنکه گمان می کنید استعدادش را ندارید یا دیگر از شما گذشته است یا
این کار احمقانه به نظر می رسد)
یک روز نر فتن به سر کار فقط به این علت که احساس می کنید دلتان می خواهد
در منزل بپلکید ،در افتاب دراز بکشید، قدم بزنید ،یا حتی فقط در رختخواب بمانید
(به رغم آنکه همیشه سر کار می روید و فکر میکنید اگر وا قعا مریض نباشید
نر فتن سر کار بسیار غیر مسئولانه است یا وحشت از دست دادن کارتان را
دارید یا فکرمیکنید این کار احمقا نه و سر به هوا بودن است).
تر ک کردن کا رتان به دلیل اینکه از آن منزجرید و در می یابید که مجبور نیستید
کاری بکنید که از آن بد تان می اید.
(به رغم انکه حقیقتا مطمئن نیستید که بعد چه خواهید کرد ،چندان پولی برایتان
با قی نمانده و از نداشتن در آمد ثابت احساس و حشت میکنید).
توجه نکردن به شخصی که از شما در خواست محبتی می کند به خاطر اینکه وا قعا
دلتان نمی خواهد ،ومی دانید که اگر این کاررا انجام دهید خشمگین و ازرده
خواهید شد.
(به رغم انکه از خود خواهی بیزارید یا می ترسید مبادا دوستی را از دست بد هید
یا همکاری را خشمگین کنید.)
ولخرجی مختصری برای خودتان یا دیگری فقط به خاطر اینکه به شما احساس
خوبی میدهد.
(به رغم آنکه معمو لا بسیار مقتصد هستید و احساس میکنید که توانایی اش را
ندارید).
ابراز کردن عقیده تان به شخصی راجع به چیزی زیرا دیگر از تظا هر به موا فقت
با دیگران خسته شد ه اید.
(علیرغم آنکه معمولا جر ات نمی کنید حرف دلتان را بزنید).
اعلام اینکه شام نخواهید پخت برا ی آنکه حو صله اینکار را ندارید.
(می ترسید که زن یا مادر بدی تلقی شو ید وممکن است که در یابند که دیگر به
شما نیازی ندارند و تمام هویت ما از دست خواهد رفت).
تصمیم نگرفتن د رمورد چیزی به دلیل اینکه هنوز مطمئن نیستید که حقیقتا را جع
به آن مو ضو ع چه احساسی دارید .
(به رغم آنکه زمانی که دو دل هستید احساس ناراحتی و عدم تعادل می کنید.)
به کسب و کاری دست می زنید زیرا قو یا احساس می کنید که قادر به انجامش
هستید
(به رغم آنکه تا به حال هر گز چنین کاری نکرده اید).
خوب حالا مطلب را کا ملا در یا فت کردید اعتماد به شهو دتان یعنی هما هنگ شدن
هرچه عمیق تر و بیشتر با انرژی که احساس میکنید و لحظه به لحظه دنبال کردن
این انرژی و اعتماد کردن به اینکه شما را به جایی که می خواهید را هنمایی
میکند و آنچه آرزو می کنید برآاورده می کند.اعتماد به شهود یعنی خود بودن در
روابط اصیل و همواره چیز های تا زه را امتحان کردن و انجام آنچه مارا بر می انگیزد.
جانی که خلاص از شب هجران تو کردم
در روز وصال تو به قرباوب سایتن تو کردم
wow ma goshhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhh
wut 's up here ? who 's who ? or which 's which
سيا
سلام خیلی عالی وقت کردی به من هم سر بزن متشکرم
براش بنويس دوستت دارم آخه میدونی آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفهاشونو از یاد میبرن ولي يه نوشته , به اين سادگيها پاک شدني نيست .
گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس ..
تو ...
بنويس . يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جائي که چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه
سلام... ممنون که سر می زنید.... وبلاگ مشکل داره، فعلاً هم وقت نکردم درستش کنم....
مطلبتون رو هم خوندنم...جرات زيادی می خواهد که رفتار ها و احساس های مشابه را با دلایل مشابه تفسیر کنیم......
به هر حال، سپاس.....
خب من واقعاَ با چیزایی که گفتی موافقم
سلام دوست عزیزم
وبلاگت قشنگه
خوشحال میشم به منم سر بزنی
موفق باشی منتظر حظور سبزت میمونم
سلام
وبلاگ زیبایی داری
متن های قشنگی می نویسی
به مهمونی من هم سر بزن
منتظرم
سلام ............. درستش کردم ........ وبلاگ اشو رو میگم ! 10 پست کافیه یا بیشترش کنم ؟
همون که خودت مزاحممی بسته . دیگه فک و فامیل و دوست و آشناهاتم نمیخواد
دنبالت راه بندازی و بزی مهمونی .
توسط:سیا
سلام وبلاگ زیبایی داری همچنین پست آخرت خیلی خوب و خواندنی بود خوشحال میشم به من هم یه سر بزنی
حالا که لینکت کرده ام ای بی وفا حالا چرا؟.........
توسط:مجتبی
سلام .ممنونم که اومدین .باز هم بیا خوشحال میشم .با اجازه میلینکمتون.به اینجا هم سر بزنی خوشحال میشم
www.rozass66.persianblog.com
موفق باشید
برای من خیلی مفید بود و ممنون
من همیشه دیر ِ دیرم/ دست خوب تو کو تا بگیرم
سلام ممنون به وبلاگم اومدی...جالب نوشتی...بازم بیا آپ کردم...
وای من تازه دیدم که منم توی پیوندهات هستم...به خدا خجالتم دادی...منم توی پیوندهام میذارمت...البته اجاره هست؟
توسط:ندا
عکس این خرس قطبی خیلی نازه......مطلب جالبی بود....
شاد باشید
هنگامی که لباس حقارت پوشیده ای تمام موقعیتهای منتهی به موفقیت را از تو دور میکند متشکرم
ترس من ....مزد گورکن....بیش باشد.
خواستم با شعری از توجه شما تشکر کرده باشم.(شاملو)هرگز از مرگ نهراسیدم گر چه دستانش از ابتذال هم شکننده تر بود،باری هراس من از مرگ در سرزمینی است که مزد گورکن از ازادی ادمی بیشتر باشد.
(خودم)امایقین نیسی سرافرازتر از ان بود که دستان تو و چون منی(بودما!) بدان درسد.نیستی ما را از هم دور میکند و هر ان یک در گوشه ی خلوت رویای خود خواهیم اندیشید گناه از که بود! چرا که هر ان یک در دیگری زنده بود!
کاش میتوانستم احساسم را در قالب کلمات بریزم!و انجا که کلمات عاجز می مانند احساسات نمایان میشود.احساس چه با شکوه هست وقتی صمیمانه بر می خیزد از عمق وجود .خصوصا جائی که مجموع دو یک یک باشد!
خواندم
گفتی بیا
گفتی بمان
گفتی بگو
گفتی بمیر
آمدم ...
ماندم...
گفتم...
...مردم
فراگیری اعتماد به شهود یک فرم هنری است مثل سایر کارهای هنری .
برای کامل شدن نیاز به تمرین ومداومت دارد.
یک شبه آنرا نخواهید آموخت.
شما باید تمایل به اشتباه داشته با شید،چیزی را امتحان کنید و شکست
بخورید.وبار دیگر دیگری را امتحان کنید؛ گاهی خود را تشویق کنید و
گاه احساس حما قت کنید.بینش درونی شما همیشه صد در صد درست
است ولی برای در ست شنیدن آن نیاز به تمرین دارید.اگر مایلید خطر
کا رهایی که فکر میکنید درست اند بپذ یرید پس خطر اشتباه کردن را
نیز بپذیرید. درصورت عطف توجه به سر عت می آموزید چه چیزی
عملی است . چه چیزی به کار نمی آید.اگر از ترس اشتباه کردن، خود
را کنار بکشید آمو ختن اعتماد به شهود ممکن است عمری به طول
بکشد. اغلب او قا ت مشکل می توان فر ق میان صدای شهود را از
سایر صدا های درون خویشتن که با ما صحبت می کنند تشخیص داد،
ندای وجدان،ندای بر نا مه ریزی کهن و با و رهای کهن،نظر دیگران
،ترسها و شکستها ،لغزیدن تعقل معقول و فکر های خوب.
اشخاص به کرات سوال می کنند که چگو نه می توان صدا یا احساس
وا قعی شهود را از سایر صدا ها تمیز داد.متأ سفانه در آغاز روش
مطمئن وسا ده ای وجود ندارداکثر ما خواه آگاه و خواه نا آگاه با شهود
مان در تماسیم، ولی معمولا برحسب عادت یا بر اثر شک و یا به طور
غیرارادی منکر آن می شویم .یا حتی اصلا نمی دانیم شهودمان با ما
صحبت کرد ه است.
گام اول توجه بیشتر است، به آنچه دردرون احساس می کنید، به دیا لوگ
درونی که در درون شما و جود دارد.
به طو ر مثا ل احساس می کنید د لتان میخواهد به یک نفر تلفن کنید،
بلا فا صله ندای شکاک درون می گوید او الان خانه نیست. و شما خود
به خود انگیزه نا گهانی و اولیه تلفن کردن را نا دیده می انگارید وازدست
می دهید.چه بسا اگر تلفن می کردید ، او را در خانه می یا فتید که مترصد
است خبرمهمی را به شما بدهد.مثال دیگر ممکن است در وسط روز حسی
را دریافت کنید که می گوید خسته ام و می خواهم استراحت کنم شما
بلا فا صله می گویید ((الان نمی توانم استرا حت کنم خیلی کاردارم.))
پس قهوه ای می خورید تا شما را سر پا نگه دارد در اواخر روز احساس
خستگی، فر سودگی و تند خویی میکنید در صو رتی که اگر به احساس
نخستینتان توجه کرده بودید، نیم سا عت استراحت می کردید و بقیه روز را
به گو نه ای آرام و متعادل به پایان می برید.
همچنان که از این دیالوگ ظریف درونی بین شهودوسایر صداهای درون
آگاه میشوید ،بسیار حائز اهمیت است که خود و این تجربه را دست کم نگیرید.
سعی کنید به نوعی ناظری واقعی باقی بمانید.زمانی که به احساس شهودیتان
گوش می دهید به آنچه روی می دهد توجه کنید.نتیجه این کار معمولا انرژی
بیشتر وحس جریان داشتن مسائل است.حال دقت کنید که چه روی می دهد.
زمانی که شک می کنید یاحستان را سرکوب می کنیدویا خلاف آن عمل می کنید
بی تردید دچار کمبود انرژی و عدم قدرت ویا احساس درماندگی ویا درد های
جسمی و یا رو حی می شوید.در هر دو حالت چیزی خواهید آمو خت،بنا بر این
سعی کنید زمانی که شهو دتان را دنبال می کنید خودتان را سر زنش نکنید.
(بدین نحو تو هین را به آسیب دیدگی اضا فه نکنید)
به خاطر داشته باشید برای فرا گرفتن عا دات نو نیاز به زمان داریم.شیوه های
کهنه عمیقاَ ریشه دارند.من به شخصه سالهای زیادی صرف تر بیت مجدد خویش
کردم و به رغم آن که از نتایج کارم لذت فرا وان بر ده ام ولی هنوز در بسیاری
مو ا قع نه جر اتش را دارم و نه آگا هیش را که کا ملا به خود اعتماد کنم و
دقیقا آن کاری را انجام دهم که حس می کنم.من صبور بودن با خویش را
رفته رفته می آمو زم.
اندام شما چیزی برای پیروی از ندای درو نتان مدد کاری فوق العاده محسوب
می شود .زمانی که درد می کشید یا نا را حت هستید ،معمو لا نشان آن است
که به احساستان توجه نکر ده اید.از درد و نا را حتی به مثا به پیامی که درون
را تنظیم و هدایت می کند استفا ده کنید و آنچه را نیاز دارید از او بپرسید .
همچنان که زیستن با شهود را می آموزید،تصمیم گیری با مغز را رها می کنید.
شما هر لحظه بر اساس احساستان عمل می کنید و همچنان که پیش می روید
به مسا ئل مجال آ شکار شدن می دهید.در این را ه به جهتی هدایت می شوید
که برایتان مفید است .
تصمیمات به را حتی و طبیعی گرفته می شوند ونیازی ندارد تصمیمهای بزرگ
در مورد رو یداد های آتی بگیرید.
ادامه دارد..............
سلام عزیز
من لینکتون کردم
اگر ما رو حذف کنی ناراحت نمی شم
kareton ghashang bod omid varam movafagho pirozo kkhobo ghashango .. bashi
salam
bah bah che nasihat hayee
bashe say mikonam be kar bebaram ina ro
:-) زن متولد ۱۳۵۷
چی وب سایت
شده تو هم گزینشی شدی.مگه تو هسته گزینش بودی قبلا؟
چند بار خوندمش و هر بار لذت بردم کتاب هایی با این موضوعات معرفی کن ممنونم،منم آپ کردم.
سلام
واقا زیبا بود....از اینکه به من هم سر زدی کمال تشکر را دارم...
قلم زیبایی داری...تبریک برای این همه زیبایی
علیک سلام
اومدیم که عقده ای نشی . اونموقع که میخواستیمت رفتی . الان اومدی
چیکار کنی ؟
یا با م تو برچین و خراباتش کن
یا دانه بیار و آب و آبادش کن
یا بوی بهار و عطر نسرین و نسیم
یا مردک بیچاره ز دنیا برویم
برچین تو این بام و خدا همراهت
حق حافظ آن کبوتر گمراهت
سيا
سلام..................زیبا بود ولی افسوس که هیچکام از اینها امروز بکار نمیره............ممنون اومدی پیشم ...........بازم بیا..........بای
به درگاه سلیمان هم تو همچون مور قانع باش
توسط:اکسیر
سلام. وب جالبیه. به من هم سر بزن.
چون مطا لب جدید می نویسی وبلاگت زیبا ست و ارزش چند بار خوندنم داره
یه سر به ما بزن
خداحافظ
سلام دلارام خانومی...چطوری؟؟؟...اسم قشنگی داری
دلم میخواد تو هم پیش من بیای...چون من بازم میخوام بیام...نوشتت عالی بود
منتظرتم....فعلا یا علي
سلام ممنون که سر زدید. گله کردید و حق دارید . اگه فرصت کردید نظراتتون را ایمیل کنید . ممنون میشم .
به خاطر داشته باشید با اینکه من بعضی اوقات را جع به پیگیری صدای درون
صحبت می کنم ولی بیشتر افراد آن را دقیقا به صو رت صدا تجربه نمی کنند.
اغلب مثل یک ادراک سا ده ،یک انرژی یک حس است.
فی المثل(( من میخوام این کار را انجام دهم )) یا
((نمی خواهم این کار را انجام دهم)).خیلی پیچید ه اش نکنید.
آن را حا دثه ای عر فانی و راز امیز یا ندایی ازآسمان ندانید.تجربه سا ده
طبیعی انسا نی است که ما تماس با آن را از دست داد ه ایم. و نیاز به باز
پس خواندن آن داریم.
مهمترین اثری که پیروی از شهود در زندگیمان دارد سر زنده بودن بیشتر است .
به نظر می رسد که بیشتر انرژی زندگی در جسمتان جریان می یابد .بعضی
او قات ممکن است چنان در جسمتان جاری شو د که جسمتان نتواند ازعهد ه
آن بر اید . حتی ممکن است از انر ژی زیادی که در شما جاری است احساس
خستگی بکنید. البته انرژی که دریافت می کنید ورای تحملتان نیست، ولی ممکن
است کمی به شما فشار بیاورد.دیری نمی پا ید که احساس تعادل بیشتری می کنید
و حتی از این هیجا نات اضا فی لذت می برید.نخست ممکن است هر چه بیشتر بر
مبنای شهو دتان عمل می کنید مسا ئل زندگی شما بیشتر از هم پا شیده شوند.
ممکن است کا رتان را از دست بد هید،را بطه ای را ، بعضی از رفقا را حتی
ممکن است اتو مبیلتان از کار بیفتد.شما در واقع دارید بسیار سریع تغییر میکنید.
و چیز های کهنه زندگیتان را که دیگر مناسب شما نیستند به دور می اندازید.
ما دامیکه رهایشان نکرده بودید شمارا زندانی کرده بو دند. حال همچنان که
دراین را ه گام بر می دارید و به بهترین نحوه لحظه به لحظه انرژی را دنبال
می کنید ناظر اشکال نوینی که که به آسانی و بدون هیچ تلاشی به و جود
می ایند، خواهید بود.مسا ئل به ر ا حتی و درست سر جا یشان قرار خواهند
گرفت.
در ها به صورت معجزه اسایی گشو ده می شوند.
فقط کار هایی را انجام خواهید داد، که قدرت انجامش را دارید او قات با
شکوه فرا وان خواهید داشت و حقیقتا می توانید نا ظر هستی ای باشید که
شکل های جدیدی در شما می آفریند و شرو ع می کنید به لذت بردن از
طریق خلاق شدن
اگر میخواهید
حتی از نرم نرمتر می شوم
مرد
نه
ابری شلوارپوش می شوم
ولادمیر مایا کوفسکی یکی از شاعران مشهور روسیه است.در 20 سالگی عاشق
دختری به نام ماریا شد ثمره این عشق یک هفته ای دو سال بعد شاهکاری جهانی
شد به نام ابر شلوار پوش.ما یا کوفسکی در سن سی سالگی خود را کشت.
اویک عاشق دلسو خته و یک شاعر حقیقی بود
افسوس که ........................
قدر زندگی را ندانست.
از نو عاشق
باز روشن خواهم کرد
خم ابرو
به آتش
باز خواهم چر خاند
خم ابروی به آتش روشنم را
در قمار خانه ها
آواره های بی خانه را
خانه
خانه های سو خته است
بازی ام می دهی؟
جنونت یا قوت است
اما نمی ارزد به پشیز گدایان
یادت رفته
آتشفشان وزو را بازی خورد
پومپوی فرو مرد
های!
آقایان!
های !
کشته مرده های کفر و جنایت و قتل
از شما می پرسم
آیا دیده اید
چهره ای ارامتر از چهره دژم من؟
وقتی ارامم
انگار
خودم نیستم
انگار در درونم
کسی دیگر
میزند دست
می زند پا
الو!
مامان؟
مامان!
پسرت مریض شده!
پسرت بهترین مریضی دنیاراگرفته
مامان
قلب پسرت گر گرفته
مامان
بگو به خواهره
ا به لو دا
به اولگا
بگو پسرت
برادرشان
در به در شده
هر کلامی
می جهد بیرون
از دهان سو خته اش
رانده است و مطرود
حتی هر شو خی اش
مطرو د است
و رانده
دهان سو خته پسرت
روسپی خانه آتش گرفته ای است
قی میکند رو سپیان بر هنه اش را
مردم بو می کشند
بو
بوی سو ختگی است
آتش نشانی کمک
اما آتش نشانها
درنگ
ترا به چکمه هاتان
ترا به برق کلا هتان
قلب مشتعلم را با ملایمت خاموش کنید
خودم برایتان آب خواهم آورد
چلیک چلیک
از همه چشمهای اشک
بگذارید دنده هایم را بگیرم
می خواهد بیرون بپرد از قلبم
فرو می شکنند دنده ها
اما بیرون نخواهی پرید از دنده ها
بوسه کوچک جز غالهای
قد میکشد
در شکاف لبها
می نشیند بر چهره سو خته
بوسه
مامان!
من شا عری بلد نیستم
در نماز خانه قلبم شعر میخوانند
دیگران می جهند بیرون از سرم
تندیسهای جزغاله اعداد
مجسمه کلمات
انگار بگریزند از خانه گر گرفته طفلان
انگار سر کشد به آسمان
از دستهای سوخته لوستیانا
وحشت نبود آسمان
می گریزد
از بندر
نوری صد چشم
می شتابد بر ترسیده مردم
واپسین فریادم
می پیچد در سکوتی که داده اورا امان
تو
دست کم تو
بازگو ناله کنان
بازگو با قرنها
که من می سوزم.
تقدیم به همه دوستان عاشق دلسو خته عزیزم
با این امید که به مرگ نیندیشند.
سلام . شعر ابر شلوار پوش نمونه ی یک شعر پر از احساس است .. حالا اگر کسی روسی بلد باشد چه می شود . ترجمه به هر حال آنچنان گویای حس شاعر نیست . مجبورم کردی باز بروم و این شعر را بخوانم . ممنون که به با ما یگانه باش سر زدی و کاش این ارتباط ها ادامه داشته باشد
مرسی از لطفت .....
همیشه شاد باشی
دلارام جان . از اینکه نزد من میایئ و راهنمایئ مئ کنئ از شما متشکرم . عزیزم من زیاد از وب و کارهاو ترفند وبلاگ نویسئ سر درنمئ اورم ولئ از شما خواهش مئ کنم هر جا و هر زمانئ که مئ توانید به من در امور مختلف کمک کنید . خوشحال خواهم شد .
احسان است که دل ها را به هم نزریک مئ کند . امام علئ
خواهر کوچک شما شکوفه
سلام.وبلاگت خوبه .آفرین
ازت بی خبریم خبری شده که ما خبرنداریم
ملنگ
سلام...آدرسي نداده بودي كه سر بزنم . وبلاگ خوبي داري. موفق باشي . چون قسمت نظرات پست اولتان غير فعال بود مجبور شدم اينجا پيغام بذارم
مولف مرده
اگر امید به آینده نبود ادامه نمی دادم . شاید امید نداشته که خودشو کشته . حتی برای یک روز هم باید به خدا توکل کرد.
سلام
مطالب قشنگی رو آپ کردی
موفق باشی
راستی ممنون که وبلاگم اومدی ........ آره سکوت خیلی خوبه
بازم به من سر بزن
بای بای
با سلام
میبحشید که نظرتون رو توی وبم پاک کردم . از دستم در رفت اومدم که درستش کنم خراب شد . باشد توضیح برای بعد .
ولی در ایران امروز من دریافتم که این اتکا’ به خود دروس روانشناسانه در ایران امروز روابطی هیچ فایده ای ندارد که ندارد
وچنین است آنچه من از خود می شناسم
زمانی که به انسا نهایی با استعداد های طلایی می اندیشم
و در حین مقا یسه می بینم،تا چه اندازه با ایشان صفات مشترک دارم
شاد می شوم.
من هم مانند برنز در برابر شراب سست می شوم.
مثل شکسپیر لاتین نمی دانم وحتی کمتر از آن یو نانی.
ما نند ارسطو نا خن خود را می جوم .
چون تاکری خصلت تکبردارم.
من هم مثل بایرون گر فتار پو چی هستم.
کینه توزی پاپ را به ارث بر ده ام.
مثل پترارک در شیپور می دمم.
همچون میلتون تمایل به غصه و خود خوری دارم.
هجی کردن من مثل چاسر است.
مثل جانس آرزوی مرگ نمی کنم(قهوه ام را از نعلبکی می نوشم)
واگر گلد اسمیت یک طو طی خوب بود خوب،من هم هستم.
مثل ویلن من هم کلی بد هکارم.
همچون سوین برن متاسفم که به پرستار نیاز دارم.
با بالا انداختن طاسم، کریستو فر مارلو را اخراج میکند.
من هم به همان اندازه کو لیرج خواب می بینم،ولی خوابهای بد تر
در مقا یسه باانسانهابا استعداد های طلایی
منهم انسان مستعدی هستم.با تمام نوابغ وجه مشترکی دارم. اگرچه در شرارت
با این همه من مثل خودم می نویسم.
اگدن ناش(1902-1971)
اگدن ناش نویسنده آمریکای سبک نثر است.
شهرت او به خاطر طنز نویسی پیچیده و بلهوسا نه اش است.
یه سری به ال اس دی بزن
تو ال اس دی میتونی بوی مرگ رو با تمام وجودت حس کنی
ال اسدی:لذت به توان بی نهایت
درود
ولی من مانند دیگران تظاهر نمیکنم ... من مانند دیگران خیال باف و خوش باور و احمق نیستم ... من فقط سعی میکنم همه چیز را همانطوری که هست مشاهده کنم هر چقدر هم که تلخ و نا امید کننده باشد ... برایم اهمیتی ندارد ...
من ... من ... من ...شما .. شما ... شما ... مردم ..!
می توان آسان بر زبان آورد اما در عمل مهم می باشد ... !
چه خوب بودیم و خبر نداشتیم !
به قبرستان بیا و نگاهی به دنیای واقعی بی انداز و ببین در اطرافت در این دنیای (زیبا)چه میگذرد بنگر که واقعیت چیست
آدرس قبرستان :www.cemetery.blogfa.com
the VIRUS OF life : www.someonefromdarkness.blogfa.com
منتظرم
بدرود
Reaper.
سلام
تو چقدر مشهوری من خبر نداشتم
این همه کار بلدی
امیدوارم موفق باشی
راستی گفته بودی دریاچه ارومیه
من فکر می کنم زادگاهت همون نزدیکهاست که دوست داری اونجا غرق بشی
شاید هم یکی از همین دانشمندا دوست داشته تو دریاچه ارومیه غرق بشه
چه قشنگه !گوارای وجودت این زندگی ،با من در تماس باش !!!!!
سلام وب جالبه کلی حال کردم.............پیش این حقیر هم بیا.........
سلام بسیار ممنونم که به وب من سر زدید شما در کامنت پرسیده بودبژید که آقای سعید بابایی کیست ایشان معلم کامپیوتر کلاس اول راهنمایی مدرسه ی خاتم و معلم راهنمای کلاس 3/2 کلاس ما
2/2 کلاس بغلی هستند وایجاد این وبلایگ به خاطر ایشان بو در ضمن لینکتان هم در وبلایگم گذاشتم
سلام دلارام عزیز. سال نو مبارک. با یک شعر به روزم و منتظر حضورت. از وبلاگت هم لذت بردم.موفق باشی.
عجب؟چه نوستالوژی مرگ
باری.همین
سلامی دوباره من مطلب مختلفی را روزانه از دوستان میخوانم هدف یاد گیری است شما نیز میتوانید استاد من باشید.در صورت امکان سعی میکنم مطالبتان را به موقع بخوانم به روز کردی خبرم کن همین.
این وبلاگ خیلی بهتره. اصلا قابل مقایسه نیست. کلی هم قشنگتره. فقط حیف که به نظرم هنوز هم نوشتن هاتون زیاد جدی نیست . موفق باشید
ال اس دی یکی از قویترین داروهای شیمیایی توهم زاست.....
ال اس دی:لذت به توان بی نهایت
سلام.........مرسی اومدین پیشم............من آپ کردم خوشحال میشم بیاین........
می توانم بگویم که قشنگ بود و کمی سوز دار
زیر بارون راه نرفتی تا بفهمی من چی می گم.....تو ندیدی اون نگاه و تا بفهمی از کی میگم.....چشمای اون زیر بارون.....سر پناه امن من بود.....سایه بون دنج پلکاش جای خوب گم شدن بود...تنها شب مونده و بارون......همه سهم من این بود...تو پرنده بودی من سرو ....ریشه هام توی زمین بود....اگه اونو دیده بودی....با من این شعرو می خوندی.... رو به شب داد می کشیدی.... نازنین چرا نموندی؟؟؟حالا زیر چتر بارون بی تو خیس خیس خیسم.....زیر رگبار گلایه دارم از تو می نویسم......
سلام عزیز! ممنون از حضورت!من هم آپ هستم! خوشحال میشم بازم ببینمت!
شاد باشی!
یا حق.........
ار وبلاگت بوي هنر دوستي مي آيد . و علاقه به هنرت از لينكستانت معلوم وبارز است . خاطره ات را خواندم برايم سوز اور بود از انجا كه ياد گذشته خودم كردو حسرت گذشته خود را خوردم . همين .
قربانی عشق
قلب شکسته ای می بینم.
حکایتت را تعریف کن
قربانی عشق نقش سا ده ای است
که خوب می دانی آن را چگونه ایفا کنی
..........فکر می کنم منظورم را می فهمی
روی سیم درد و اشتیاق راه می روی
ودر فاصله این دو عشق را می جویی.
عشقی که با تالم همراه باشد عشق نا سالم است.وقتی بخش اعظم
صحبت ما با دوستان نزدیکمان در باره کسی است که او را دوست
داریم وقتی به او به مسایل به افکار و احساساتش بهای بیش از
اندازه می دهیم.وقتی تقریبا همه جملات را با نام او شروع می کنیم
عشق بی تناسب داریم و شیفته هستیم.
وقتی از دمدمی مزاجیها از بد خلقیها از بی تفا وتیها و تحقیر کردنهایش
بی تفاوت می گذریم عشق بی تناسب داریم.
وقتی کتابهای روانشناسی خود یار می خوانیم وزیر همه عباراتی که فکر
می کنیم به او کمک می کند خط می کشیم عشق بیش از اندازه می ورزیم.
وقتی از ویژگیها ارزشها ورفتار هایش را نمی پسندیم با این حال
با آنها کنار می آییم و فرض رابر این میگذاریم که اگر بهتر از
این که هستیم ظاهر شویم واگر بیشتر محبت کنیم و خودمان را
علا قه مند نشان دهیم می توانیم او را تغییر دهیم شیفته بی جهت
هستیم و و عشق بی تنا سب داریم.
وقتی روابطمان با او احساساتمان را خدشه دار می کند و سلا متمان
را به مخاطره می اندازد قطعا بیش از اندازه عشق می ورزیم.
به رغم همه این تمایلات و همه این نار ضایتیها شیفتگی به قدری
میان زنان رایج است که گمان می کنیم روابط زن ومرد نباید از
این چهار چوب خارج باشد.اغلب ما در زندگی خود محبت بی تناسب
کر ده ایم وبرای بسیاری از ما این تجربه بار ها و به دفعات
تکرار شده است.
اگر شما هم درگیر یاری هستید که فکر و ذکرتان را به خود مشغول
کرده بدانید که ریشه های این مشغله ذهنی به جای عشق هراس
بود ه است.زنانی که اضطرار گونه وبیش از حد تناسب محبت
می کنند پر از هراس هستند.هراس از تنها شدن هرا س از اینکه
کسی آنهارا دوست نداشته باشد هراس از اینکه ارزشمند نباشند
نادیده انگاشته شوند و فراموش گردند.ما عشقمان را ارزانی مرد ها
می کنیم به این امید که به پایان هراس برسیم اما اگر محبت تولید
محبت متقابل نکند بر هراسمان افزوده می شود.وقتی با روشی که
انتخاب کرده ایم به نتیجه نمی رسیم بیشتر محبت می کنیم و گرفتار
عشق بی تناسب می شویم.
اعتیاد در مردان اعتیاد به مواد مخدر است و در زنان اعتیاد به عشق
که به همان اندازه مخرب است.
البته تنها زنان شیفته عشق نیستند و تنها آنها محبت بی تناسب می کنند
بلکه هستند مر دهایی که دقیقا اینگونه رفتار می کنند.اما در مجموع
می توان گفت اغلب مردان با یک کودکی بد روابط اعتیاد آمیز با
همسرشان ایجاد نمیکنند.
مردها به علت عوامل فر هنگی و بیو لوژیکی میتوانند از خود حمایت
کنند و با پرداختن به جنبه های بیرونی مثل فرو رفتن در کار یا با روی
اوردن به ورزش تا حدود زیاد ی از تالماتشان فاصله بگیرند.اما زنان
به دلیل فرهنگی و بیولوژیکی کمبود های خود را در روابطشان متجلی
می سازند و چه بسیا ر روابطشان با مر دهایی آسیب دیده و سرد و
بی اعتنا می افتد.
اما برای حل این مشکل راه میان بری نیست. سالها طول کشیده تا که
به آن عادت کرده اید و به همین دلیل دست کشیدن از آن هولناک است.
اما انتخاب راه با شماست.
می توانید انسانی باشید که به سبب محبت بیش از اندازه به دیگران رنج
میبرید و یا به زنی تبدیل شوید که آنقدر خودش را دوست دارد تا از
تالم مصون بماند.
از کتاب زنان شیفته
روانشناسی محبتبی تناسب نوشته رابین نورود
ترجمه مهدی قرچه داغی
این مطالب را از وبلاگ قبلیم آوردم.ببخشید نه فونتش و نه رنگش عوض نشد.
سلام از خودم مدتهاست چیزی ننوشتم.خب از مدرسه مینویسم.از کلاس
اول دبیرستان که امروز کنار شان بودم.از شیطنتها بنویسم؟بین من و آنها
یعنی منتظری جنگه بر سر بستن در.آنهادر را باز میکنند و من می بندم.
آنها باز میکنند و من می بندم.بیشتر هم منتظری این کار را میکنه
رو کردم به افسانه گفتم همینطوی گفتم:حالت خوبه؟نگام کردو گفت :
نه
میاد یا نامش یا لنگ کفشش یا خبر مرگش
دوماد شده.
خیالتون را حت میشه اگه همشون می رفتن زن می گرفتن که دیگه شما
انقد غصه نمی خوردین
نکنه.
خوشگل جدا خوشگله انقد که وحید نژاد اسمشو بذاره خرزو خان.آره دیگه
ما هم بهش میگیم خرزو خان.خرزو خان گفت خانوم ما برای شما یکیو پیدا
کردیم.بعدم شعرای داداشش و آورد پیش من.آخ جون.یه شعری گفته بود :که
من توی سر بازی قدر تورو دونستم مادر.یه خورده دلم واسه خودم سوخت
بگذریم.من داشتم سراب درس می دادم.گفتم:آره این سر ا به آب نیست.
و گفتم که از چه عواملی سراب تشکیل میشه.یه دفعه یاد حضرت ها جر
افتادمو گفتم :اصلا ببینین در هر صو رت اگه شما دنبال سرابم برین به آب
میرسین مهم اینه که برین.مگه حضرت هاجر هفت بار نرفت دنبال سراب
آخرش آب از زیر پای اسما عیل جوشید.این نکته یهو برام مکشو ف شد.
داشتم می گفتم گربه چرا ما هیو بالا تر می بینه که:زهره گفت آهای
خانوم ما نفهمیدیم.وای از دست این زهره.همونی که یه روز بهم گفت همه
رو گذاشتم سر کار و گفتم یه پزو ۲۰۶ آلبالویی خریدم
اگه بگه نفهمیدم چقد حرص می کنم
بد جوری هواییت کرده اصلا حواست نیستوبعدم گفت خانوم اب غلیظه یا
رقیقه؟منم گفتم باید کنار یه چیز دیگه باشه.در کنار شیشه رقیقه در کنار
هوا غلیظ.باز هم نفهمید بهش گفتم هر چی شل تر باشه رقیق تره.تازه
دو ریالیش افتادو گفت آهان حالا فهمیدم.آه.اینو اولی که می خواستم بگم
در س داده بودم نشنیده بود.اون یکی از با هوش تریناس.در عینحال قیا فش
یه خورده غلط اندازه یعنی فکی مکنین خنگه.وقتی من آیینه ها رو درس
میدادم یه نقا شی های قشنگی کشیده بودبهش گفتم زهره این مقنعه
آلبالویی حسابی با پژوت ست شده.
می دونید چه شعری می خونن ؟
بسو زد آنکه سر بازی بنا کرد تمام دخترا رو چش به راه کرد.
گفتم نمیشه که عاشق نشید کاش جای من بودید و تجربه منو داشتین.
خب بی شعورکه نیستن. گفتن :خب الان بهمون بگید.چی بگم؟مگه میشه
عاشق نشد.گفتم را هیه که باید برین .ولی من یه چیزی بهتون میگم
عشق شما رو از مسیر اصلی منحرف نکنه.ته دلم گفتم :مگه میشه؟
به خدا من درسمو دادم.درسم پرسیدم گفته بودم اگه نخونین صاف توی
دفترین.همچین خونده بودن حظ کردم.
می دونید اون یکی کلاس اولمو ندیدین هر روز یه فال جدید در میارن.
یه روز من سر کلاس عطسه کردم سعیده که اونم عاشقه و در ضمن
فوق العاده با هوش و کمی هم شوت یه برگه در اوردو نگاه کرد و گفت
دیدار
عطسه ای یه مطلبی بود یه بار دیگه عطسه کردم گفتن قهرو آشتی.
همون طور ی هم شد.یه روز اینو به سو مای ریا ضی گفته بودم اخه به
سعیده گفتم بر گه عطسه رو برام بنویسه همین طور ی برام جال بود
گرچه اعتقادی بهش نداشتم.هی یکی عطسه می کرد می گفت خانوم
بر گه.هی می گفتن من سه شنبه یا عت ۷ عطسه کردم.آخرش برگه رو
گرفتن بردن زیراکس کردن.
به سو الاش جواب بدیم منم دادم. جواب اومد:از تو متنفر است
بعدم کلی غصش شد و گفت خا نوم نا را حت نشین.من که الکی جواب داده
بودم چه می دونستم مو هاش چه رنگیه؟یا اول اسم مادرش چیه.تازه خبر
ندارین یه روز این سومای ریا ضی کلک گفتن خانوم فال بگیریم؟بنا کردن کف
دست منو خو دکاری کردن هی سوال می کردنو خط می کشیدن بعدش
گفتن خانوم چه صابونی دوست دارین؟جواب دادم .گفتن حالا برین دستتونو
با هاش بشو رین.منو میگین.حسابی خیط شدم ولی اصلا به روم نیا وردم
آخه استاد خیط شد نم.
خیلی غمگین بو دم و سر کلاس سوم ریا ضی بودم یه دفعه یه کاغذ
چسبوندن روی شیشه در.اصلا نمی دونم چه طوری چسبوندن.
نوشته بود آی لاو یو میم
چرا این دوم ریا ضی شما رو دوست دارن؟گفتم شما مگه منو دوست
ندارین؟که مهدیه که با رها این حرفو بهم زده گفت خانوم من عاشق
شمام الکی
میدم می فهمن الکی میگن آخ شما یه نا بغه این.
وقتا میگم وای شما یه استعداد نهفته این.ولی من بهشون گفتم آره من
از اونی که توی دلتونه بیشترم و خندیدن
اینه که به من حال خوشی دست میده. وای چقد خا طر ه از کلاسام دارم.
تک تک بچه داستاننو.می نویسمشون.همه رو.تا یادم نره.اره لحظه های
زیبایی با شا گردام دارم .که دلم نمی خواد برن.و البته لحظه های تلخ.
وقتی افسا نه رفت بیرون زهره گفت خانوم می دونید چشه؟مادر بزرگش
مرده.ای وای.دیدین چه دسته گلی آب دادم
من میخندیدم اونم می خندید.توی چشاش نگاه می کردم.بعد که بر گشت
بهش تسلیت گفتم و گفتم گرچه من همیشه از یاد مرگ خندم میگیره.
دوباره وقتی داشتیم می رفتیم بیرون یکی گفت :یا خودش میاد یا نامش
یا لنگ کفشش
منم گفتم اون که جای بدی نرفته.رفته به جای اصلیش.الانم خوش حاله.
گفتم مرگ چیز غریبی نیست.خوب گفتم ؟
هیچوقت یاد نمی گیرم تسلیت بگم.
خود را شبی درآینه دیدم دلم گرفت از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از اینکه بال و پری داشتم ولی بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود حتی ستا ره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه ام برف می نشست دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کود کی که در آن سوی برف بود رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقا شی ام تمام شد و زنگ خانه خورد من هیچ خا نه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من خود را شبی درآینه دیدم دلم گرفت
سید مهدی نقبایی ـ رشت
فراگیری اعتماد به شهود یک فرم هنری است مثل سایر کارهای هنری .
برای کامل شدن نیاز به تمرین ومداومت دارد.یکشبه آنرا نخواهید آموخت.
شما باید تمایل به اشتباه داشته با شید،چیزی را امتحان کنید و شکست
بخورید.وبار دیگر دیگری را امتحان کنید گاهی خود را تشویق کنید و
گاه احساس حما قت کنید.بینش درونی شما همیشه صد در صد درست
است ولی برای در ست شنیدن آن نیاز به تمرین دارید.اگر مایلید خطر
کا رهایی که فکر میکنید درست اند بپذ یرید پس خطر اشتباه کردن را
نیز بپذیرید. درصورت عطف توجه به سر عت می آموزید چه چیزی
عملی است . چه چیزی به کار نمی آید.اگر از ترس اشتباه کردن خود
را کنار بکشید آمو ختن اعتماد به شهود ممکن است عمری به طول
بکشد. اغلب او قا ت مشکل میتوان فر ق میان صدای شهود را از
سایر صدا های درون خویشتن که با ما صحبت میکنند تشخیص داد،
ندای وجدان،ندای بر نا مه ریزی کهن و با و رهای کهن،نظر دیگران
،ترسها و شکستها ،لغزیدن تعقل معقول و فکر های خوب.
اشخاص به کرات سوال می کنند که چگو نه می توان صدا یا احساس
وا قعی شهود را از سایر صدا ها تمیز داد.متا سفانه در آغاز روش
مطمئن وسا ده ای وجود ندارداکثر ما خواه آگاه و خواه نا آگاه با شهود
مان در تماسیم، ولی معمولا برحسب عادت یا بر اثر شک و یا به طور
غیرارادی منکر آن می شویم .یا حتی اصلا نمی دانیم شهودمان با ما
صحبت کرد ه است.
گام اول توجه بیشتر است، به آنچه دردرون احساس میکنید، به دیا لوگ
درونی که در درون شما و جود دارد.
به طو ر مثا ل احساس می کنید د لتان میخواهد به یک نفر تلفن کنید،
بلا فا صله ندای شکاک درون می گوید او الان خانه نیست. و شما خود
به خود انگیزه نا گهانی و اولیه تلفن کردن را نا دیده می انگارید وازدست
می دهید.چه بسا اگر تلفن می کردید ، او را در خانه می یا فتید که مترصد
است خبرمهمی را به شما بدهد.مثال دیگر ممکن است در وسط روز حسی
را دریافت کنید که می گوید خسته ام و می خواهم استراحت کنم شما
بلا فا صله می گویید ((الان نمی توانم استرا حت کنم خیلی کاردارم.))
پس قهوه ای می خورید تا شما را سر پا نگه دارد در اواخر روز احساس
خستگی، فر سودگی و تند خویی میکنید در صو رتی که اگر به احساس
نخستینتان توجه کرده بودید، نیم سا عت استراحت می کردید و بقیه روز را
به گو نه ای آرام و متعادل به پایان می برید.
ادامه دارد.......
وقتی انگشتان با داشتن فرمان و حرکت
به جلو می نویسدنه تقدس و پاکی و نه
شو خ طبعی و بذله گویی تو می توا ند
او را فریب دهد و یک نیم خط آن را با طل
کند و نه تمام اشک های تو میتواند یک
کلمه آ نرا بشو ید و محو کند.
حکیم عمر خیام
سلام
خواندن و ياداوري جملاتي كه در بهتر شدن زندگي و منش و رفتار فردي تاثير دارد
باعث بهتر شدن زندگي اشخاص ميشود كه شما با درج آنها تلنگري به خوانندگانتان
وارد مي سازيد.
موفق و سربلند باشيد.
من هم آپ هستم . خوشحال ميشم سر بزنيد.
ميزبان هر روز شما (سرزمين آرزوها )
يا حق.....
سلام دلارام جان
مرسی که سر زدی.
معنی اسم منو پرسیدی
این سوال و خیلی ها پرسیدن
اگه متنهای پیشینه منو نگا کنی معنی اسممو نوشتم.
پوسته (. نه دل به دل راه نداره
سلام من آپم
راستی باتبادل لینک موافقید؟
متن زیبایی بود
سلام ... اصلا خوشم نیومد .... .!!! از وبلاگت منظورم نبود ... از کامنت و کلوب ... !!!
به نام تنهاترین عاشق
دلارام عزیز بلاگ بسیار زیبایی دارید ... تبریک...
ممنون که با ساز شکسته من هم نوا شدی... بازم بیا
سلام من محمد قاسمی هستم یکی از شاگردان آقای سعید بابایی من تازه وبلایگ باز کردم اگر وقت کردید به وب من سر بزنید
سلام دوست خوبم
ممنون از اینکه لطف کردی به دوست کوچیک خودت سر زدی
مطلبت واقعا قشنگی رو داری مینویسی
این متنی رو که از حکیم عمر خیام نوشتی هم واقعا زیبا بود
من تا حالا اونو جایی نخونده بودم و از خوندنش واقعا لذت بردم
امیدوارم که همیشه و همه جا موفق شاد باشی
دوست کوچیکت
چون دلارام میزند شمشیر
سر ببازیم و رخ نگردانیم
راه حل واقعی تربیت مجدد خویشتن برای گوش فرا دادن واعتماد به حقیقت
درونی خویش است که از طریق حس شهودیمان به وجود می آید.باید
بیاموزیم که برمبنای آنهاعمل کنیم ، حتی اگر در آغاز خطرناک وترسناک
درنظر آید، زیرا دیگر چندان محتاطا نه عمل نمی کنیم که باید می کردیم.
خوشحال کردن دیگران، دنبال کردن قوانین وتسلیم شدن به قدرتهای بیرونی.
زندگی بدین شیوه خطر از دست دادن تمام چیزهایی را دربر دارد که به دلیل
این امنیت(دروغین)دنیای بیرونی نگه داشته ایم،ولی درعوض یکپارچگی ،
تمامیت، قدرت واقعی ،خلاقیت وامنیت راستینی را به دست می آوریم که ناشی
ازآگاهی بر این امر است که ما با قدرت هستی یگانه ایم.
نمی خواهم با این عقیده که آگا هی شهودی ما راهنمای ما در زندگی است
تفکرمنطقی را انکارودفع کنم.نیروی عقلانی ابزار بسیارنیرومندی است و
بهترین کارکرد آن حمایت وتبیین اندیشه شهودی ماست و نه سرکوب
شهودمان آنگونه ای که هما کنون است .اکثر ما قوای ذهنیمان را در جهت
شک کردن به شهودمان به کار میگیریم .زمانی که احساس شهود دست می دهد
منطق ذهنی ما بلا فا صله ندا می دهد((فکر نمی کنم این کار عملی باشد هیچ
کس دیگری به این نحو عمل نمی کند ))یا ((چه فکر احمقا نه ای)) و در
نتیجه شهود نا دیده گرفته می شود.
هنگامی که در دنیای نوین حرکت می کنیم ، زمان آن می رسد که نیروی
عقلا نیمان را بار دیگر برای شنا ختن شهود، به مثا به منبع معتبر اطلا عات
و را هنمایی تر بیت کنیم.ما باید نیروی عقلا نیمان رابرای شنیدن و بیان کردن
ندای شهودمان تر بیت کنیم.نیروی عقلانی از نظر طبیعی بسیار منضبط است
و این انظباط می تواند به ما کمک کند که مسیر خود شهودی را طلب و
دریا فت کنیم.
اعتماد به شهود مان چه معنایی دارد؟چگونه به شهود مان اعتماد کنیم؟این
کار به معنای هما هنگ شدن با دل است-یعنی عمیق ترین حس درونی از
حقیقت فردی-و کار کردن لحظه بر لحظه بر آن در هر مو قعیتی.بعضی
اوقات این پیامهای دل ممکن است از شما کاری بخواهد مغایر با بر نا مه
های قبلیتان باشد.ممکن است از شما بخواهد به حدس و گمانی اعتقاد
داشته باشید که به نظر غیر منطقی می آید ممکن است با گرفتن این پیام
احساس کنید که از نظر عا طفی آسیب پذیر تر از پیش هستید احتمال دارد
افکار ،احساسات یا عقاید نا ما نوسی را بیان کنید که در تضاد با با
اعتقادات معمول شماست.شاید پیروی از یک خواب یا خیال باشد یا پذیرفتن
مقداری خطر مالی برای انجام کاری باشد که برای شما حا یز اهمیت است.
نحست امکان دارد که از اعتماد کردن به بینش درو نیتان وحشت کنید
زیرا می تواند منجر به انجام کار هایی شود که از نظر دیگران مضر و
غیر مسئولانه است. به طور مثال ممکن است شما برای بر هم زدن
قرار ملا قاتی به رغم نیازی که به تنهایی دارید مردد باشید زیرا
می تر سید طرف مقا بلتان آزرده شود .من به این مطلب پی بر ده ام که
هر گاه به ندای درو نم اعتماد می کنم و در دراز مدت به آن اعتماد
میکنم و به آن گوش می دهم در دراز مدت خودم و اطرا فیانم از
ثمره آن بهره مند می شویم.
افراد ممکن است هنگامی که شما الگو های کهنه را در ار تباط با خویشتن
ود یگران کنار می گذارید دچار یاس و نا امیدی شو ند .ولی علتش این است
که آنها نیز مجبور به تغییر می شوند .اگر دقت کنید در می یابید که این
دگر گونی در جهت منا فع آنها نیز هست(شاید اگر قرار ملا قات را به هم بزنید
دوست شما سا عات بسیار خوشی را با انجام کار دیگری سپری کند.)
دیگران نیز اگر تما یلی به این تغییر ندارند می توانند دست کم برای مدتی
از شما دوری کنند.از این رو شما نیز باید بتوانید آنها را به حال خود بگذارید.
اگر ارتباط عمیقی بین شما باشد احتمال آن وجود دارد که در آینده باز هم به
هم نزدیک شوید.در عین حال تمام افراد نیاز دارند به سبک خو دشان و در
زمان خاص خودشان رشد کنند.همچنان که پیش می روید به طور روز افزون
اشخاصی را جذب خواهید کرد که شما را همچنان که هستید دوست دارند و
می خواهند با شما به شکل تا زه ای ارتباط بر قرار کنند.
SALAM khyli mamnon az inke be man sar zadid dar mored anjelina mitonAM begam ieshon 1 az bazigarane mored alaghe man hastam man khodam 70 aks az oon roye comam daram ............ esme shoam ghashange web logetonam khobe khaste nabashid bye
سلام دوست مهربونم
امیدوارم که حالت خوب باشه و سال خوبی رو شروع کرده باشی دوست من
این چه حرفیه مهربون
برای چی قهر
ولی کلا دیگه زیاد به وب لاگ ها سر نمیزنم
ولی برای دوست خوبی مثله شما همیشه با کمال اشتیاق این کارو میکنم
مطلبت رو هم خوندم
مثله همیشه دست رویه موضوع خیلی خوبی گذاشتی و خوب داری اون رو میشکافی
از خوندنش لذت بردم
در مورد تاییدیه برای نظرات هم باید بگم زمانی که داری مطلب جدید میزاری قبل از اینکه اون رو بفرستی در زیر همون مستطیلی که مطالب رو مینویسی ، یه منو هست که با باز کردنش چند تا گزینه ظاهر میشه که از جمله اون "مطالب پس از تایید نمایش داده شود " که شما باید اون رو انتخاب کنی و بعد مطلب رو برای ثبت در وب لاگ بفرستی
برای پست های قبلیت هم باید به قسمت مدیریت مطالب قبلی و بعد قسمت ویرایش همون مطلبی که میخوای برای نظراتش تایید بزاری بری و همون کارو تکرار کنی
فکر کنم خیلی حرف زدم
امیدوارم که سرت رو درد نیورده باشم
همیشه خندون باشی دوست من
دوست کوچیکت
امير
کوهی برمن است
له می شوم زیرنفسهاش
جیغ
انعکاس
زوزه
دایره رامی رقصیم
نه
چیزی نیست
آنقدر که بو ده است
آنقدر که هست
این فرو رفتگی مثل یک بلندی جا خالی می کند
پوچ می شود
و ما می خندیم
پایمان را می گذاریم
پایین می رود
قهقهه می زنیم
در قعر اقیا نوس
ای آب
ای آب
ای آب
خفه ام می کنی؟
در تو ذوب می شوم.
اکثرما ازکودکی آموخته ایم که به احساساتمان اعتماد نکنیم.خودمان را
صادقانه بیان نکنیم ونشناسیم که درمرکزوجودمان موجودی مهربان ،
قدرتمند وخلاق مسکن دارد.ما به راحتی می آموزیم که خودمان را با
اطرافیان وفق دهیم.امیال خود جوشمان را سرکوب کنیم از قوا نین و
رفتارهای خشک و قا لبی استفاده کنیم،آن کاری را انجام دهیم که از ما
انتظار میرود.حتی اگر علیه اینهمه عصیان کنیم در دام دیگری گر فتار
می آییم ودرست واکنش اجتناب نا پذیری علیه آنچه اولیای امورگفته اند
نشان میدهیم.به ندرت ما حامی اعتماد به خویشتن ،گوش دادن به حقیقت
درون خاص خودمان ،وبیان کردن خویشتن به صورت مستقیم و واقعی هستیم.
اگرهمواره به آگاهی شهودیمان مشکوک باشیم وسرکوبش کنیم ودرعوض به دنبال
قدرت ،اعتبار وتایید دیگران باشیم قدرت شخصیمان را ازدست می دهیم که همین
منجربه احساس تهی بودن و قربانی بودن می شود.وسرانجام به بغض وخشم راه
میبرد.و چنانچه این احساسات هم سرکوب شوند به افسردگی و مرگ می انجامد.
به آسانی می توانیم تسلیم این احساسا ت شویم وزندگی افسرده و درمانده ای را
بگذ رانیم وبعد هم بمیریم . ممکن است با تلاش بیش از اندازه در کنترل وفریب
اطرافیانمان به گونه ای بیمارگونه احساس ناتوانیمان را جبران کنیم. از خشم
کنترل ناپذیری به علت سرکوبی طولانیش سخت مزمن ومفرط شده است منفجر
شویم .هیچکدام از اینها راه حل معقول ومثبتی نیستند.
اکثرما ازکودکی آموخته ایم که به احساساتمان اعتماد نکنیم.خودمان را
صادقانه بیان نکنیم ونشناسیم که درمرکزوجودمان موجودی مهربان ،
قدرتمند وخلاق مسکن دارد.ما به راحتی می آموزیم که خودمان را با
اطرافیان وفق دهیم.امیال خود جوشمان را سرکوب کنیم از قوا نین و
رفتارهای خشک و قا لبی استفاده کنیم،آن کاری را انجام دهیم که از ما
انتظار میرود.حتی اگر علیه اینهمه عصیان کنیم در دام دیگری گر فتار
می آییم ودرست واکنش اجتناب نا پذیری علیه آنچه اولیای امورگفته اند
نشان میدهیم.به ندرت ما حامی اعتماد به خویشتن ،گوش دادن به حقیقت
درون خاص خودمان ،وبیان کردن خویشتن به صورت مستقیم و واقعی هستیم.
اگرهمواره به آگاهی شهودیمان مشکوک باشیم وسرکوبش کنیم ودرعوض به دنبال
قدرت ،اعتبار وتایید دیگران باشیم قدرت شخصیمان را ازدست می دهیم که همین
منجربه احساس تهی بودن و قربانی بودن می شود.وسرانجام به بغض وخشم راه
میبرد.و چنانچه این احساسات هم سرکوب شوند به افسردگی و مرگ می انجامد.
به آسانی می توانیم تسلیم این احساسا ت شویم وزندگی افسرده و درمانده ای را
بگذ رانیم وبعد هم بمیریم . ممکن است با تلاش بیش از اندازه در کنترل وفریب
اطرافیانمان به گونه ای بیمارگونه احساس ناتوانیمان را جبران کنیم. از خشم
کنترل ناپذیری به علت سرکوبی طولانیش سخت مزمن ومفرط شده است منفجر
شویم .هیچکدام از اینها راه حل معقول ومثبتی نیستند.
گاهی برای حرف "من" نامی نیست
نفس بر می آید بر دل فریاد
از انبساط ذهن در نقطه فشار
شکستگی سر می زند در باوری از ایهام
نفس تمام می شود
و این هستی به درد می آید
کودکی دارم
ریشه یا فته از دست های خون رنگ شب
در من مچاله می شود
و سردای گریستن
گرم است
...............
.................
از دیدار های سکوت
خوب می دانی
حرف نمی زنم.
از دیدارهای سکوت خوب میدانی حرف نمیزنم ) شاه جمله ایست.کتابی بزرگ است به عظمت دلهای سوخته دلان.خیلی اهل دردی.ما اهل درد را آوازه بریم به کوه و صحرا.ما اهل درد را آوازه بریم به دشت ودریا.بنویس و بنویس که از مریدان اهل دردیم وجان میگیریم از بیان دردشان.بر این سوخته دل هم اگرت وقت افتاد "گذری بنما
یک شب
يکی از همين شبهایِ پيش رو
به خوابِ خالصترين منتظران خواهد آمد
و توریِ هزار تابستان را
بالای عطرِ آب و
خُنکایِ خدا خواهد گرفت.
پَریزادهی آخرين قصههای مادربزرگ
پيدايش خواهد شد
و خستگانِ اين سالها را
به اسمِ کاملِ خودشان صدا خواهد زد.
او ... خواهرِ من است
او ... يکی از هزاران خواهرِ خستهی من است
خيلیها برای ديدنِ دوبارهاش
رو به منزلِ نرگس و
نمازِ نی نگاه خواهند کرد.
بوی گلویِ نوزاد و
صدای سهتارِ شکسته میآيد
و اينها همه
علامتِ آمدنِ يکی
از افقهای بیباورِ باران است.
او ... خواهد آمد
توریِ تابستان و
تحملِ تشنگی را
پُر از عطرِ آب و خُنکایِ خدا خواهد کرد
خجالتِ خاموشِ دروغگويان را خواهد بخشيد
همهی پردههای دريده را خواهد دوخت
همهی پنجرههای رو به آفتاب را خواهد گشود
و حتی هجاهایِ کهنه را خواهد شُست.
من دستهايش را ديدهام
دستهايش پُر از تيلههای نبات و
طعمِ ترانه و ذراتِ روشن نور است.
حالا برو به مادرمان بگو
تو که تا چنان نمانَدِ اين همه ناروا
منتظر ماندهای،
اين يکی دو بامدادِ بیروزگار نيز
بالای گريههات!
باباي دلارام
سلام بر دلارام من.. خوبی؟ نیستی ..مردم از بس زنگ زدم.. جالب بود شاد باشی همیشه
مردم همیشه از نام من می پرسند .زمانی که در هندوستان بودم به شدت جذب مذهب
هندو شدم و شرو ع به مطا لعه آن کردم زیرا همانند یک کا تولیک تر بیت نشده بودم
و مسحیت هر گز مورد تو جهم نبود .بعضی از عقید ایین بو دا را می پسندیدم ولی به
نظرم کمی رو شن فکرانه می امد .مذهب هندو مرا عمیقا تحت تا ثیر قرار داد و جا یگاه
ویژه ای در روحم پیدا کرده بود .
مذهب بسیار پیچید ه ای است و من حتی تظا هر به فهمیدن آن هم نمی کنم ولی قسمت
هایی از آن را می فهمم.در مذهب هندو تثلیثی است از سه خدا که دلالت بر سه بعد
زندگی میکند :بر هما خا لق است ویشنو حافظ است . شیوا ویرا نگر است.شیوا معرف
دگر گونی پیوسته جهان و تدا وم زندگی است و ناظر بر این حقیقت است که همه چیز
باید دائما نا بود شو د تا دو با ره پدید اید.او به ما خاطر نشان می سازد برای اینکه با
حرکت زندگی همراه با شیم باید دائما همه چیز هایی که رنگ تعلق می پذیرد رها کنیم.
بسیاری از مشتا قان پیرو او از دارو ندار خود می گذرند.سبکباری بیشتر برای دنبال
کردن و اعتقاد داشتن به انرژی جهان.شیوا خدای رقص هم هست و می گویند رقص
اوست که جهان را به حرکت در می اورد.او به هیئت مردی بسیار زیبا و قدرتمند با
مو های بلند تصویر شد ه است.
(گفته می شود که مو هایش در یا چه مقدس گانگ است)که من کشش وسو سه
انگیزی نسبت به آن دارم.شاکتی بعد زنانه شیوا است .معنی کلمه شاکتی نیرو یا
نیروی زندگی است.
زندگی ای که در کالبد ما جریان دارد به معنای نیروی زنان نیز هست.در تانترای
هندو تکنیک هایی در باب رو شن بینی است که از طریق پرورش انرژی جنسی
حا صل می شود .در این تمرین به مرد شیوا و به زن شا کتی می گویند.
در با زگشت از هندو ستان با مارک آلن اشنا شدم به نظر او نام قبلی به من
نمی آمد، او که با ما جرای عا شقا نه من با شیوا آشنا بود، شا کتی صدایم کرد
از این اسم خوشم امد و شدم شا کتی.
در ان زمان متو جه نبو دم که تا چه حد این نام قد رتمند است و لی حالا احساس
میکنم که طنین این نام کمکم می کند تا تمام نیرویم را باز یابم.گواین اخرین نامی
است که به من داده شد ه است.
که نامی است در اسطو ره آرتور شا ه.وا ژه نا مه ای آن را بازجنگی میداند .
که گمان میکنم تصویر بسیار زیبایی است.به اعتقاد من شا کتی جنبه زنانه و جودم
را نشا ن می دهد و گواین جنبه مردانه و جودم را.
سلام اینم سر راستی مگه دختر بازی بده ؟
سلام آنی جوون .........
مرسی اومدی پیشم لطف کردی .... باید ببخشی که رفیق نیمه راه شدم .... بدی
دیدی حلالم کن .. تواین 1 هفته که هستم میام پیشت تو هم رسیدی بیا .....
عزیزمی ...........
سلام دوست محترم
شما هم وبلاگ بسیار زیبایی دارید
ممنون میشم با تبادل لینک موافقت کنید
در ضمن کلک خیال انگیز دیگر وبلاگ من منتظر دیدار شماست
http://www.kelke252.com
http://shahoo121.blogfa.com/
موفق باشید
دلارام عزیز!
وبلاگ در آدرس بالا به روز می شود ان کتگوری خاصی است که به فراخور حال به روز می کنم.سال خوبی داشته باشید.
لینک را هم جبران میكنم
سلام . امیدوارم که همواره به روز و فعال باشئ . از اینکه به فکر من هستئ از شما متشکرم . باشد که دوستان خوبئ برائ هم باشیم . به شما مرتب سرخواهم زد
شکوفه
سلام
راههایی وجود دارد که اگر درست انتخاب شوند می تواند انسان را به همان مقصد نهایی که در نظر داریم برساند . این راهها به فراخور هر آدمی میتواند متفاوت باشد. این بستگی به توانایی ها و شرایط محیطی آن دارد . مهم رسیدن به هدف هست متفاوت بودن راهها به شرطی که خطرناک نباشند و ریسک آن کم باشد زیاد مهم نیست.
همیشه شاد و خندان باشی.
سلام دلارام...........
امروز خیلی خوش گذشت.................
اما یه جاییش...................بهتره تو وبلاگم بخونی دارم مینویسم
وبلاگت هم باید آفلاین بخونم.......
اسمش خیلی قشنگه
آنیا....
درود
تارنمایتان را در اغاز راه دیدم
ارزوی پیروزی برایتان میکنم
اورمزد نگهبانتان باد
پاینده ایران
من نفمیدم اسم چیه آنی یا دلارام !!!! .......
آخه قبلا با اسم آنی واسم کامنت گذاشته بودی .. حالا هم با دلارام ... تو وبتم
نوشته بودی آنی .... عزیزم من به خوودم قوول دادم که نت رو ترک کنم و بایدم این
کار رو بکنم ... چوون این طوری می تونم مامانمو خوشحال کنم .. تا 5 شنبه هستم
اگه بتونم بازم بهت سر میزنم .. ببخش که رفیق نیمه راه شدم ..
عزیزمی .............
حالم بد است
بد است حالم
برسرم گیج می خورم گیج می خورم برسرم
مرا نفرین کنید ای حبابهای آوردگاه
من
سراپا
ریزشم
خراب شدم چون مهر
در برم نگیرید
نفرین برشما
آغوش درمرگ من است
گریه میکنم.
می بخشم
می نوشم
می میرم
عشق می ورزم.
توآسمون زندگیم ستا ره بوده بی شمار
اما شبای بی کسیم یکی نمونده موندگار
ستا ره های گم شده هر شب من هزار هزار
اما همیشگی تویی ستا ره دنبا له دار
یکی نمونده از هزار
ای اخرین تنها ترین آواره عاشق
هر شب عمرم همرا ه با من ستا ره عاشق
ستا ره های گمشده هر شب من هزارهزار
اما همیشگی تویی ستاره دنبا له دار
یکی نمونده از هزار
زمانی که به و جود قدرت برتر در جهان پی می بریم این سو ال به ذ هنمان
خطور میکند که چگو نه می توان با این قدرت بر تر ار تباط یا فت؟چنان چه
خردبرترو دانشی ژرف ترا ز آنچه ما معمولا تجر به می کنیم وجود داشته باشد
با اتصال به آن باید بتوانیم رهنمود ارز شمندی در باب چگونه زیستن در این
جهان آشفته بگیریم. نیروی رسیدن به دانایی که در وجود همه ما هست و از
طریق آمو ختن نحوه ار تباط یا شهو دمان و عمل کردن طبق آن مستقیما
میتوانیم با قدرت برتر درو نمان ار تباط بر قرار کنیم و بگذاریم که را هنمای ما شود.
از کو دکی به ما آمو خته اند که باید عاقل و منطقی باشیم و سا زگار باشیم.
از رفتار غیر منطقی و عا طفی دوری کینم و احساستمان را سر کوب کنیم.
در بهترین حالت احساسات و عو اطف را احمقانه ناشی از ضعف و با عث درد
سر میدانیم و در بدترین شکلش می ترسیم مبادا این احساسات دنیای متمدن را
تهدید کند. نها د ها ی رسمی ما به این ترس ازشهودوغیر عقلا یی بودن دامن
می ز نند.
بسیا ری از نهادها که روزگا ری برپایه شنا خت عمیق ازنیرو ی خلاقه هستی
در درون هر فرد بنیان یافته بو دند ، حال تنها در حرف به این عقیده پایبندند.
درعوض سعی می کنند رفتارپیروانشان راکنترل کنند و قوانین دقیقی رابه کار
می گیرند .طبق بسیاری ازا صول روانشناختی طبیعت غریزی و شرارت بار انسان
با ید کنترل شود و از این زاویه تنها جنبه منطقی وجود ما است که قادر به مهار
کردن این نیروی مرموز وسوق دادن آن به شیوه های سا زنده وسالم است.
این برخورد خشک با زندگی را با مقصر دانستن طبیعت غیرمنطقیمان توجیه
می کنیم.ازمسائل عاطفی وشخصیمان گرفته تا بیماریهای اجتما عی ازقبیل اعتیاد
به الکل ومواد مخدر ،خشونت، جنایت و جنگ. با اینهمه اگر یک بار وا قعیت
بر تر جهان که در جهان جاری است و از طریق الهام به سوی ما می آید بپذیریم
روشن خواهد شد که منشا اصلی مسا ئل خصوصی ما و بیماری های جهان به
علت پیروی نکردن از دا نایی شهودی و درو نیمان است.هرچه ما بیشتر خود درو نیمان
را سر کوب کنیم ونادیده بینگاریم بیشتر امکان عیان شدن ان را به گونه ای
انحرافی فرا هم می آوریم.
به عبا رت دیگر مسا ئل شخصی و نا بسا ما نیهای اجتما عی ناشی از
طبیعت غیر منطقی ما نیست بر عکس مسا ئل خصو صی و مسا ئل اجتما عی
ما هر دو نتیجه تر س از شهود و سر کوبی آن است.
ذهن ما مثل یک کا مپیو تر است بر اساس داده ها عمل می کند و بر اساس
این اطلا عات نتیجه گیری منطقی میکند . ولی شعور منطقی محدود است ،
فقط می تواند با داده هایی که مستقیما دریا فت کرد ه است محاسبه کند به
عبا رت دیگر شعور منطقی ما فقط می تواند بر مبنای تجارب مستقیم هر کدام
از ما که در طی عمرمان کسب کر ده ایم عمل کند.از سوی دیگر گو یا ذهن
شهودی ما به اطلا عات بی پا یانی دسترسی دارد به نظر می اید که به مخزن
عمیق دانش و فر زانگی متصل شود .ذهن منطقی در ضمن قا در است این
اطلا عات را دسته بندی کند و آنچه ما دقیقا نیاز مند آنیم تا مین کند .اگر ما
بیا مو زیم که این نحوه ذخیره اطلا عات را به مرور دنبال کنیم به رغم آنکه
ممکن است پیا مها اندک اندک بیا یند رو ند فعالیت لا زم آشکار خو اهدشد .
همچنان که ما می آمو زیم روی این را هنمایی ها یش حساب کنیم زندگی
کیفیت سهل و سیالی پیدا میکند و زندگی عوا طف و اعما لمان به گونه ای
هما هنگ با زندگی عواطف و اعمال اطرا فیا نمان پیوند می خورد.
درست مثل این است که هر کدام از ما سازی منحصر به فرد را در یک ارکستر
سمفو نیک عظیم بنوازیم که توسط خرد جهانی رهبری میشود .اگر ما قطعه مان
را بدون تو جه به را هنمایی رهبر یا سایر اعضای ارکستر بنوازیم اغتشاش
کامل به و جود می اید .
اگر سعی کینیم که از اطرا فیا نمان خط بگیریم برای رهبر ایجاد هما هنگی
غیر ممکن می شود .
نیروی عقلانی ما قادر نیست این همه داده ها رابه جریان بیندازد و بهترین نتها
را هر لحظه انتخاب کند . هرچند اگر ما به رهبر ارکستر نگاه کنیم و را هنمایی
های او را دنبال کنیم می توانیم از نو اختن قطعه منحصر به فر د مان لذت ببریم
و در عین حال خود را جزیی بدانیم از یک کل هما هنگ.
زمانی که این تمثیل را در زندگیمان وارد می کنیم می بینیم که بسیاری از ما
هر گز متو جه نشد ه ایم رهبر ارکستر و جود دارد .ما برای یافتن بهترین راه
تنها از عقلمان بهره بر ده ایم.
اگر با خود صا دق با شیم به آسانی اقرار خواهیم کرد که هرگز مو سیقی ناب
تنها به رهبری عقل سا خته نمی شود.نا سا زگاری وآشفتگی زندگیمان بدون
شک نا ممکن بو دن این زندگی را منعکس میکند .هما هنگی با شهود و پیروی
از را هنما یی ها یش در زندگی به رهبر ار کستر فر صت می دهد که در جا یگاه
قرار بگیرد.در وا قع با این کار ازادی فردی ما نه تنها از دست نمی رود بلکه
نیرویی که برای بیان فردیت خود لا زم داریم به دست می اوریم و از اینکه جزیی
از این کانال خلاق هستیم لذت می بریم .
من به طور کامل نمی فهمم که الهام چه طور به این نحو حیرت انگیز عمل
می کند ولی از طریق مشا هده افراد زیادی که با انها کار کر ده ام یقین دارم
که نحوه عملشان حیرت انگیز است و در یا فتم هرچه بیشتر ندای درو نمان
را بشنویم و به آن اعتماد کنیم زند گیمان کا ملتر جذاب تر و را حتر خوا هد بود.
کیمیا گر کتابی را که یکی از کا روانیان به همراه آورده بود ،به دست گرفت.کتاب جلد
نداشت،با اینهمه توانست نام نویسنده را در یابد:اسکار وایلد.
در حالی که کتاب را ورق می زد به داستانی بر خورد کرد که در با ره نر گس بود.
کیمیاگر افسانه نر گش را می شناخت.مرد جوان و زیبایی که هر روز کنار در یا چه
می رفت تا زیبایی خویش را در آب تما شا کند.او آنچنان مجذوب تصویر خویش
می شد که روزی به آب افتاد و در دریاچه غرق شد.در مکانی که به اب افتاده بود
گلی روئید که آن را گل نر گس نا میدند.
اما اسکار وایلد داستان را به این شیوه تمام نکرده بود.او نوشته بود که پس از
مرگ نر گس پریان جنگل به کنار در یا چه آب شیرین آمدند و آنرا لبا لب از
اشکهای شور یا فتند.پریان پرسیدند چرا گریه میکنی؟
در یا چه جواب داد من برای نر گس گریه می کنم.پریان گفتند هیچ جای تعجب
نیست،چون هر چند که ما پیوسته در بیشه ها به دنبال او بودیم تو تنها بودی که
می توانستی از نزدیک زیبایی او را تماشا کنی.
انگاه در یا چه پرسید مگر نر گس زیبا بود؟
پریان شگفت زده پرسیدند :چه کسی بهتر از تو این را می داند؟او هر روز در
سا حل تو می نشست و روی تو خم می شد!
در یا چه لحظه ای سا کت ماند و سپس گفت من برای نر گس گریه می کنم زیرا
هر بار به روی من خم میشد،میتوانستم در ژرفای چشمانش باز تاب زیبایی خویش
|
را ببینم. |
کیمیا گر گفت :چه داستان قشنگی.
از کتاب کیمیاگر
نوشته پائولوکوئیلو
به نام حق
سلام
بهار فصل وصل عاشقان است. فصل بازگشت پرستوهای مهاجر ، جشن پیوند میان طبیعت، فصل عاشقی و شهادت نقطه وصال عاشق با معشوق حقیقی خود، لحظه دیدار، نقطه پیوند، رهائی از تمام بندها .
حضورتان را ارج مي نهيم
التماس دعا
سلام
ممنون که به وبلاگم سرزدی
مطالب قشنگی تو وبلاگت نوشته بودی .. ادامه بده ..
سلام کیمیاگر را یه بار خوندم...پس چرا همه میگن این کوئیلو کلاه برداره
سلام . انئ جان از اینکه به من سر زدئ ممنونم . وبلاگ شما هم زیبا و عرفانئ است . امیدوارم بتوانئ این کار را با این ذوق وشوقئ که شروع کرده ائ ادامه بدهئ چونکه مئ دانئ انچه که مهم است ادامه دادن کار است . بازهم خواهم امد
دوستدار شما . شكوفه
در باز گشت عاشق چیزی شده بودم به نام خود آگاهی.نمی توانم تعریفی از آن به
دست دهم ولی میدانستم هنوز این میزان آگا هی کا فی نیست و هیچ چیزی در مقا یسه
با آن ارز شی ندارد .مقام ،پول یا را بطه چه ارز شی دارد وقتی می فهمیم با رسیدن به
آگاهی بیشتر به آنها هم می رسیم؟
به اطراف سا نفرا نسیسکو نقل مکان کردم جایی که مردم در جست جوی خود آگا هی بودم
و خود را غرق این جست جو کردم .در کلا سها و کار گا هها شر کت کردم کتا بهای تاز ه
خواندم ، تمرکز کردم و مرتب با کسانی صحبت کردم که انها هم درگیر این روند فکری بو دند.
بعد از خواندن کتاب رسیدن به اگا هی بالاتر اثر کن کیز برای زندگی کردن در مقر او به
بر کلی رفتم و یک سال روز و شب برروی خود اگا هیمان کار کردیم.بعد از ان برای سال های
متمادی با کسانی که در گیر روند رشد شخصی خود بو دند زندگی کردم.
در این میان برای اینکه زندگیم را بگذرانم همه کاری کردم :کار خانه ، کار های اداری
و کار های متفر قه.ولی کار و ا قعی ام کار درو نی ام بود . این مر بو ط به ده سال پیش است
و ازآن زمان ز ندگی من کاملا وقف پر و رش و تکا ملم به منز له مو جودی آگا ه شده است.
با اینکه چیز های زیادی می خواستم در یا فتم اگر به شیو ه آ زاد در زیستن را در جهان
بیا مو زم خود به خود به چیزهای دیگر نیز دستر سی پیدا خواهم کرد. و از این رو قو یترین
دلبستگی من سفر به درون رو شنا یی بود.
آنقدر با من موازی نباش
قطعم کن
شاید آن اتفاق نیفتاده
آن هر گز
تو باشی
من همیشه اشتیاق شدیدی برای شنا خت عالم داشته ام.زندگی چیست؟ معنای آن و دلیل و جودم در این عالم کدام است؟با کند و کاو در گذ شته در یا فتم که تمام ز ندگیم و قف شنا خت حقیقت شد ه است.
من در خا نواد ه ای رو شنفکرو تحصیل کر ده بز رگ شده ام. و بر خلاف بسیاری کسان در کو دکی تحت تعلیمات خشک قرار نگر فته ام.در ضمن والدینم وا قعا به من علا قه مند بودند. و مرا بسیار دانا با هوش و قد رتمند می پنداشتند. و به رغم آ نکه هنگا م جدا یی شان دو سا له بو دم بی نهایت مرا تحت حمایت قرار می دادند به خصوص مادرم که با او زندگی می کردم.
ما د رم ز ن رو شنفکر و ما جرا جو یی است. او ظا هرا بسیاری از تر س هایی را که دیگرا ن خصو صا هم سن وسالان او دارند ندارد از این رو هر گز به من نگفت که دنیا جای خطر ناک و تر س نا کی است. مادر من اشتیا ق زیا دی به کشف مکانهای جدیدی داشت . ودر نتیجه ما بسیار سفر می کردیم.آ مریکا ،جزایر ها نتیل، با ها ما، مکزیک ،ها وایی و ارو پا را دیدیم و به کرات محل سکو نتمان را تغییردادیم.من هر گز در یک یا دو خانه بیش از یک یا دو سال زند گی نکردم. مادر من علاقه فرا وانی به کشف چیزهای تازه داشت و رو حیه پیشگام و بی با ک او برای من الگوی خوبی بود . او یکی از اولین زن های تحصیل کر ده ا مریکایی نسل خودش به شمار می رود که زا یمان طبیعی داشته است . وما همیشه با زبان سا ده سخن می گفتیم . خا نواده مادرم کوکر بو دند. یک کو کر معتقد است در و جود هر انسا ن خدا یی هست.
برابری عمیق، احترام خاص و نگرانی برای انسا نیت سا ختار مذ هب کو کر است.زمانی که 13 ساله بودم د چار بحران عاطفی شدیدی شدم که علت ان شکست در اولین ما جرای عشقی ام بود.با مردی مسن تر که 19 سا له بود و من مطمئن بودم هر گز کسی نمی تواند با او برابری کند.که منجر به یاس بسیار عمیق و طو لانی من را جع به کل هستی شد. با نگا هی عمیق و طو لا نی به کل ز ندگی در یا فتم که واقعا زندگی معناو مفهومی ندارد . میدانستم تما م چیزهایی که قرارا ست به زندگی معنا و مفهومی بدهد مثل تحصیل، مو قعیت و پول، بی معنا، زود گذرو تهی هستند و. به نظر می امد که هیچ چیز نمیتواند این خلا را پر کند و سالها در افسر دگی و دلسردی به سر برد م.با نگاهی به گذشته در می یابم در راهی بودم که همگی ما باید از ان گذر کنیم. آنچه عرفا به ان دریدن پرده پندار گویند.
در این نقطه است که ما وا قعا در می یابیم که جهام مادی تنها وا قعیت مو جود نیست . برای کشف حقیقت هستی به درون خود باز می گردیم. و در این زمان احساس میکنیم به اخر خط رسید ه ایم ،ولی در واقع به روزنی بر می خوریم که به زندگی جدید و رو شن باز می شود- یعنی به قلمرو زندگی معنوی.تنها با حرکت در تاریکی مطلق قادر به حر کت در رو شنایی خواهیم شد.
ادامه دارد..........
طی چندین سال رفته رفته به تجر به ها و چشم اندا زها و آ گا هی های تا ز ه ای رسید ه ام که در چا ر چوب منطق پیشین هم نمی گنجید. در دانشگاه روانشناسی خواندم و در انجمنهای مختلف شرکت کر ده ام که علا و ه بر اینکه ر هایی از درد های عا طفی گذشته ام را ممکن می سا خت مرا به سوی احساس جدیدی از عشق نشاط و یکی شدن با همه چیز رهنمون کرد. از مواد توهم زا که تجر به جالب بر ای
رسید ن به آگاهی و درون بینی بیشتر بود استفا ده کردم.رقصیدن آمو ختم و در یا فتم زمانی که می رقصم احساس وجد میکنم.درست مثل اینکه نیر وی بر تری مرا هدا یت می کند و مرا بی پروا و هیجان زده به
حر کت در می اورد.
من همیشه به فلسفه شرق علا قه مند بو دم لذا کتا بهایی را جع به آیین بو دا و هندو مطا لعه نمو دم.
یو گا و مرا قبه را شرو ع کردم حس کردم که با عث می شو ند که احساس ارامش و تمرکز کنم و با خود سا زگار تر شوم.بعد از اتمام دانشگاه دو سال به سفر دور دنیا رفتم ما هها در هندوستان ماندم و به آگا هی عمیقی درباره عر فان شرق دست یا فتم.سفر هایم تجارب گیرایی برایم داشت زیرا بدون پول و بر نامه
وا قعی با پیر وی از احساسم زندگی کردم.در اصل آماده سفر دو ماهه به ایتا لیا بودم که سر از سفر
دو ساله به دور دنیا در اوردم.امو ختم که که عملا می توانم بدون هیچ نوع تعلق و تملکی خوش وخرم زندگی کنم و با امنیت خاطر به مکا نهای نا شنا خته قدم بگذارم.
ادا مه دارد........
زا هد ظا هر پرست از حال ما آگاه نیست هرچه گوید در حق ما بعد از این اکراه نیست
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست بر صرا ط مستقیم ای دل کسی گمرا ه نیست
تا چه بازی رخ نماید بید قی خواهیم راند عرصه شطر نج رندان را مجال شا ه نیست
چیست این سقف بلند سا ده بسیا ر نقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حاکمست کین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
صا حب دیوان ما گویی نمیداند حساب کاند رین طغرا نشان حسبه لله نیست
هر چه خواهد گو بگو و هر چه خواهد گو بیا کبر و ناز و حاجب و در بان بدین در گاه نیست
هرچه هست از قا مت نا ساز بی اندام ماست ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بر در می خانه رفتن کار یکرنگان بود خود فرو شان را به کوی می فرو شان را ه نیست
وز او به عاشق بيدل خبر دريغ مدار
به شکر آن که شکفتي به کام بخت اي گل
نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار
حريف عشق تو بودم چو ماه نو بودي
کنون که ماه تمامي نظر دريغ مدار
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
ز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار
کنون که چشمه قند است لعل نوشينت
سخن بگوي و ز طوطي شکر دريغ مدار
مکارم تو به آفاق ميبرد شاعر
از او وظيفه و زاد سفر دريغ مدار
چو ذکر خير طلب ميکني سخن اين است
که در بهاي سخن سيم و زر دريغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب ديده از اين رهگذر دريغ مدار

