دلم میخواد کمی به خودم برسم .......
فعلا خدا حافظی
با زگشت؟
تا دلم چه بگوید......
ارباب وجودم.
جشنواره وبلاگ نویس ها عالی بود .
خیلی چیزا یاد گرفتم.
خصو صا از آقای مباشری دارنده این وبلاگ:
راستی فروغ خیلی خوشبخت بود ؟
؟که الانم که مرده یکی به جاش و به یادش می نویسه؟
راستی دلش می خواست توی زندگیش خوشبخت تر باشه یا حالا که مرده خوشبخت تره؟
راستی همین خود شما اگه فروغ کنارتون بود با هاش چه معامله ای میکردین؟
اینم لینک کسایی که رتبه ا وردن :
http://www.byeschool.blogfa.com/
http://www.saliani.blogfa.com/
http://www.abrazavi.persianblog.com/
http://www.serayat.blogfa.com/
http://www.wintersweet.mdarabpour.com/
http://www.euler.blogfa.com/post-117.aspx
http://www.yazdit.mihanblog.com/
ببخشید من دیگه ترتیبو رعایت نکردم.............
سالها پیش فیلمی دیدم که نگرشم رو نسبت به زندگی عوض کرد.
خوشحالم که همه چیز یه وقت خوب اتفاق می ا فته وبه طور مثال در مورد
وبلاگم کپ کرده بودم .میدونستم یه جای کار داره می لنگه.اما نفهمیده بودم
کجاست.دیگران به این شکل کمک کرده بودن که
احساس منفی من در موردش
زیاد بشه.اما نمی دونستم کجای کار مشکل داره.چقد این جشنواره به من
کمک کرد.چون یه جوری نقد شدم در صورتی که انگشت اتهامی به سمتم نرفت.
خب دیگه ما درحال رشدیم.ای خدا تا کجا باید رشد کنیم؟نه نه از بدیهای خودتون
نا راحت نشید؛ چون تا تا ریکی نباشه لذت نور هم نیست.
اینم یه تشبیه کلیشه ای، اما اونقدر با کارکرد که مجبور شدم بگم.
بگذریم.در اون فیلم که اسمش یادم نیست یه پسری بود که آرزو داشت یه
اسبی رو داشته باشه.ماههای تعطیلی رو رفت کار کردو پول جمع کرد ولی
پولش خیلی کم بود.خیلی زحمت کشید ،اما از اونجایی که جهان عرصه رشده
یه اتفاق خوب افتاد.یه تعداد میمون پیدا کرد که برای یه صا حب سیرک بودن و
براشون جایزه تعیین شده بود؛ اون میمونا رو تحویل داد و جایزه رو برد.حالا کلی
پول داشت.اما یه خواهرم داشت که می لنگید وبرای مداواش همون مقدار پول
کافی بود.از یه طرف آرزوی خریدن اسب بود و از یه طرف خواهرش بود.با اسب
به طرف خونه رفت.خواهرشم با نگاه معصو می بهش نگاه کرد.خواهرشم
پشتیبان اسب خریدنش بود.خواهره رو سوار اسب کرد و یه دوری باهم زدن.
اینجا خب منم مثل شما یه کم حالم گرفته شد.یک نوع حالت دلسوختگی واسه
آدم پیش میاد .اما بعدشم یه اتفاق دیگه می افته که آدم نمی دونه به کی حق
بده.پسره اسب رو کرایه کرده بود واسه یه مدت،بعدم رفت پسش داد و پولشو داد
تا خواهرش عمل بشه.آخرین جمله این فیلم که منو تحت تا ثیر قرا داد این بود:
نقطه بزرگ شدن و رها شدن از دوران کوچکی نقطه ایه که بدونید دنیا بر مدار
شما نمیگرده.شما در مرکز دنیا نیستید.
هه !این چیزیه که د راغلب آدما می بینم.خودشونو در مرکز می بینن.البته این
از مشخصات دوران کو دکیه.خودشونو خیلی تحویل میگیرن.بابا هیچ فکر کردین
شما اصلا کی هستین؟یا چی هستین؟قربون خدا برم عجب نیش جا نا نه ای
میزنه.شما غیر از یک آب گندیده ای که منعقد شدین هستین؟انقد خودتونو
جدی نگیرین تورو خدا.
داشتم یه مستند می دیدم.یه مستندی که مو رو بر تنم سیخ کرد.مستند راز
آفرینش.از اولش ندیدم ؛از چهار میلیون سال پیش زمین دیدم.
دیدم این زمین بد بخت ما چقدر بد بختی کشیده تا زمین شده تا آدم بتونه
روش نفس بکشه و زندگی کنه.وای که چه اتفاقاتی بود اگه این مستند گیرتون
اومد ببینید.هر بار که زمین در منطقه شلوغ کهکشانی بوده یه اتفاقی افتاده.
الانم مادر منطقه شلوغ کهکشان هستیم مواظب باشید.
مثلا می دونستیدعلت منقرض شدن دایناسورها بر خورد یه سنگ وحشتناک
بوده به طوری که با قد رت صد ها بمب شعله اون دور زمین گشته و همه
دایناسور ها رو کشته؟
یعنی یه سنگ میاد و همه زمینو باهمه بزرگیش به آتیش میکشه.
آقایون خانوما! شما فکر کنید که چقدر کو چیکید درمقابل 4 میلیون سال عمر
زمین .عمر شما اصلا قابل عرض هست؟دیدم چقد ما باید خنگ باشیم در حالی
که انقد حادثه ژرف اتفاق افتاده؛ تا ما بتوینم نفس بکشیم ؛اونوقت بیا یم بگیم
ها ها ها زندگی تورو نمی خو ام.چقدر برام تلخ میشه گاهی.
بااین حال قدرت خودتونو فراموش نکنید به قول ارشمیدس:
اهرمی قوی و تکیه گاهی محکم به من بدهید؛
تا با آن زمین را جا به جا کنم.
ادامه مطلب...
اگر سه ساله بودم
از تو می خواستم برایم لالایی بخوانی
با هم بادبادکی هوا می کردیم
مو هایت را می کشیدم
و شکمت را غلغلک میدادم.
اگر کنترلچی بودم؛
بلیط هایت را کنترل نمی کردم؛
می گذاشتم با تمام قطار ها مجانی سفر کنی .
اگر خواهر کو چکترت بودم؛
دو چرخه ام را به تو قرض می دادم؛
کتاب هایم ،رو یا هایم را.
اگر خاله ات بودم؛
آستین پیرهنت را وصله میکردم؛
برایت سو پ داغ می پختم؛
رو یت شالی می انداختم؛
-آنچنان که((با یه خو)) می گوید-
نه برای آن که سرد است بلکه برای آ ن که سرد بشود
اگر به خدا ایمان داشتم
از او می خو ستم که اینقدر غمگین نباشی
اگر شهامت داشتم؛
این شعر را برای تو می فرستادم.
پ ن 1:شاعر این شعر النا خو ردانا است شاعر ،داستان سرا و نمایشنامه نویس
آ رژا نتینی، برنده جایزه آگواس کا لینتس
ضرورت وجود عشق میان زن ومرد رسیدن به خلوت مقدسی است
که هیچ کس را راهی درآن نباشد واین آرزویی است که برای اغلب
زنان به تحقق نمی پیوندد.
و زنان برای رسیدن به آن رنجها کشیده و گاه به پای این درد جان باخته اند.
این معضلی است که به طور جدی برای آن را ه حلی ارائه نشده است.
اما همه گره ها ناشی از ندانستگی است. ............
ابتدا طبیعت زن ومرد را مورد بررسی قرار می دهیم:
طبیعت مرد موجودی پلی گامی است که در هر روز میلیونها سلول جنسی
پر تحرک بی طاقت و کوتاه عمر تولید می کند که هیچ هدفی جزدویدن به
سوی تخمک و ورسیدن به آن ندارند.اسپرم های بسیارکوچکی که به چشم
غیر مسلح دیده نمی شوند و هیچ توشه و اندوخته ای برای ادامه حیات
خود ندارند.
طبیعت زن موجودی مونو گامی است که درهر گاه تنها یک سلول جنسی
درشت،آرام،سر شا ر ازاندوخته و صبور تولید می کند که آماده است برای
پذیرش و پرورش تنها یک سلول مرداز میان میلیونها اسپرم.به قصد بقای آن
و تولید خلقتی تازه در عالم خلقت حالا به تحلیل رفتا رهای جنسی زن و مرد
می پردازیم که با فیزیو لوژی و ساختارجنسیت آنهارابطه مستقیم دارد.
غرایز جنسی مردان مانند تعداد گامت هایشان ریز ریز و متعدداست،بی هیچ
احساس تعهدجسمی درپاسخ این رفتار.یعنی،در آمیختن با زنان متعدد و به
لذتی کوتاه و سریع دست یافتن بدون دغدغه و یااحساس مسئو لیت باروری.
اما غرایز جنسی درزنان مثل گامتهایشان ،موحد وطولانی و بی تعجیل و همراه با
احساس مسئو لیت باروری و احساس تعهد برای پرورش و به ثمررساندن نقطه
لذتی است که از آن بهره برده اند. پس از این دو تحلیل طبیعی،بدون دخالت تربیت
نفس و هدایت آن به سوی انسانی شدنرفتا رها به عشق میرسیم و بررسی آن در
زن مرد.
رومن رولان نویسنده پر قدرت فرانسوی در رمان جان شیفته اززبان آنت قهرمان
اصلی داستان که شخصی توانمند وزیباست می نویسد:(ما زنان وقتی عاشق
می شویم همه قلب ووجودمان رابه مردمحبوبمان می سپاریم آنگونه همه
زیبایی هاو لذات دیگر، در رابطه با او معنا می یابند.اماشما مردان وقتی عاشق
می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود رادراختیارزن محبوبتان می گذاردید
و بقیه رابرای موفقیتها و کسب قدرتها و خود خواهی خود نگه می دارید.حرفی
نیست شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم اما آنچه از شما می خواهیم
این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه هوسبازی هایتان
نکنید،ما به همان سهم ،هر چند کوچک ،اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم.)
البته هیچ حکم و قضاوتی رادرباره مردان و زنان نمی توان تعمیم داد.
چرا که بر هر قا عده ای استثنایی هم است.هستند مردانی که دل به زنی می بندندو
همه عمر به او وفادا رمیمانند وهستند که دل موحدی ندارند و در بازار تعدد
میچرخند.اما حرف ما بر سر قائده است نه استثنا و واقعیت کثیر همان است که
اززبان آنت در جان شیفته بیان می شود.
اگر تعدد گرایی مردان از طبیعت آنان سر چشمه می گیرد پس چرا باب طبع زنان
طبیعی نبوده و این همه آزار دهنده است؟همه کار ما رسیدن به این پرسش است
که چگونه طبع زن و مرد می تواند به هم نزدیکتر و هماهنگ تر شود. آنچه گفتیم
صرفا تو صیفی از غرایز و ویژگیهای ذاتی آدمها بود .
اما یونگ این نخبه روانشناسی بر این عقیده است که غرایز آدمها قابلیت تعمیم ،
هدایت و جهت گیری به سوی متعالی شدن را دارد.یعنی زن و مرد می توانند غرایز
خود را چنان آموخته کنند که به جز واسطه عشق با هم نیامیزند.اما چگونه چنین
مرحله ای ممکن است؟ به باور من عشق در نهاد و خلقت زن به واسطه آنکه
باید مادر شود و ضرورت مادی عشق است وجود دارد.اما در مرد عشق نهادینه
نیست و باید به وسیله زن در او پا بگیرد،رشد کند ونهادینه شود.چون طبیعت پدر
مسئول پرورش و تغذیه فرزند نیست.تنها نیمی از فرزند از پدر منشا گرفته که
مکمل نیمه دیگری است که از مادرمنشا گرفته اما تغذیه و پرورش کامل فرزند
با مادر است.
زن در مقام مادر می تواند وباید و عشق را در فرزند پسر بیافریند و ذهن او را
به وحدت دل نزدیک کندوهمانطورکه در شکل طبیعی نیز از میان میلیونها اسپرم
تنها یکی به درون تخمک راه می یابد،به همان که از همه سریعتر سالم تر و
کامل تر است و بقیه محکوم به مرگند. امامتاسفانه اغلب مادران طبیعت مرد را
در فرزندان خود می پذیرند پلی گامی بودن او را قبول می کنند و به آن میدان
می دهند.ولی در مقام همسر از مرد خود عشق و وحدت دل طلب می کنند.
مادران به جای آنکه پسران خود را عاشق خود کنند باید عشق را به آنها
بیا موزند و جوهر و گوهر واقعی زن را به او نشان دهند و به او یاد دهند که
چگونه زن مطلوب خود را برگزینند و در این گزینش سره را از نا سره تشخیص
دهند. و نیز آنان رابا این حقیقت اشنا کنند که لذت آمیزش از روی عشق با آمیزش
بدون عشق قابل قیاس هم نیست؛ چرا که عشق در طبیعت خود موحد است و
تنها دروحدت ذهن است همه نیروهای جسم و جان در جهت نیل به لذتی ژرف
و پردوام هدایت می شوند و به کام می رسند.
اگر زن در مقام مادر نتواند به این وظیفه عمل کند نقش بعدی با زن در مقام
همسر است.زنان توانمندی که عشق به خاطر تربیت نادرست در آنها سر کوب
نشده باشد میتوانند جای خالی مادر را نیز پر کنند و قلب مرد را باهمه تپش هایش
در دست گیرند و در سایه عشق آن را به مقام وحدت برساند.گاه دیده شده این
نقش را فرزند دختر ایفا کرده است و دل پدر را با طعم عشق و پایبندی به آن
آشنا سا خته است.
به هر صورت این کا رادر هر مرحله ای میتوان انجام دادو هیچ زنی ذاتا از
اجرا ی آن نقش عاجز نیست مگر این که خلل های تربیتی و شخصیتی او را
بازدارند.
همه هستی من آیه تاریکیهاست
که تورا درخود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن ها ابدی خواهم برد
من در این ایه تورا آه کشیدم آه
من دراین آیه تورا به درخت و آب وآتش پیوندزدم
این نقش زن ، زنی که همه هستی اش آیه ای تاریکی است یعنی حتی زنی که
خود هنوز به کمال نرسیده باشد؛ نیز می تواندبه برکت عشق مرد را به سحر گاه
شکتن ها ی ابدی ببرد . جان اورابه درخت و آب و اتش پیوند زند.
پس هر زنی که دل به مردی می سپارد؛ باید واقعیت پلی گامی بودن او را بپذیرد
تا بتواند وی را در همه پیچ وخمهای عشق با خود ببرد وتمامی لذاتی را که او
در این وآن می جوید ونمی یابد به برکت عشق و درایت برای او فراهم آورد.
اگر اغلب زندگی ها با عشق آغاز می شوند اما بدون آن ،یا حتی تنفر به پایان
میرسند؛به خاطر این است که عاشق شدن زحمت واراده ای نمی خواهد اما
عاشق ماندن نیاز مند آگاهی ،تلاش،گذشت وتغییر است.
زن باید بتواند برای محبوب باقی ماندن به توانایی ها و زیبایی های وجودی خود
بیفزاید تا هر دم از باغ وجودش بری تازه برسد.
حال آنکه اغلب زنان برای حفظ مرد محبوب خود به رفتارهای پلیسی و
سوئ ظن آمیز متوسل می شوند و می پندارند حفظ دل مرد وابسته به امور
بیرونی است.در صورتی که آزاد گذاشتن مرد و پروراندن هرچه زیباتر و
درخشانتر خویش بهترین جذبه را در وجود آنان به وجود می آورد.باید چیزی
در وجود زن باشد تا به مرد بگوید بیا؛ نه آنکه بند ی در کار باشد که به او
بگوید نرو!!!
همین طو ردرمورد مردان نیز شرط محبوب ماندن و ماندگار شدن در دل زن
پر جذبه تر شدن و کاملترشدن شخصیت و رفتا رهای اوست.
وقتی چشمهای من برای همیشه به دنبال تو خواهند بود؛
که تو هرچه زیبا تر پرواز کنی.
بی عشق هم می شود زیست،زیریک سقف و تا پایان راه حتی بی کشمکش و
درگیری.بی عشق هم می توان خودرادر پناه گاهای درون پنهان کرد و ساکت
و آرام و ازکنار زندگی گذشت.اما ما زاده نشده ایم تا عمری در خود بخزیم تا
لحظه مرگ.ما آمده ایم تا از خود بیرون آییم و با دیگران بیا میزیم؛ بشکفیم؛
شادی کنیم و عشق را در جان هم بریزیم و تازه شویم و هر جا لازم باشد
ویران کنیم بشکنیم و دوباره بسازیم:
شکستن اگر عادت آسان اینه نبود
که تکرار بیهوده زندگی اینهمه تا زگی نداشت.
مقاله ای از مجله روانشناسی شماره سی ام
به صفحه اصلی وبلاگ سر بزنید.
اسما عیلیان اومد منو برد یه گو شه ای و بهم گفت:
این الف خیلی دوستت داره.(یکی از شا گردام) و اون 15 یا 16 ساله کسی رو
نداشته حالابه تودل بسته!!!
اگه بدونی چه اتفا قایی توی زندگیش می افته؛ من دلم براش کباب میشه.
گفت: خانوم چرا تحویلش نمگیری؟
گفت: خانوم د هقانی بیکی رو تحویل میگره ؛خانوم خواجه زارعو اما تو...............
می دونید بد بختی من چیه؟من وا قعا نمی دونم دیگه باید چه طور تحویلش
بگیرم؟باید دست بندازم گردنشو توی حیاط مدرسه قدم بزنیم؟
آه
بهش گفتم نمی تونم بین شا گردام تفا وت قا ئل بشم.و چیز بیشتر ی بیشتر
از اونی که دادم بهش بدم.
فکر میکنم برگترین کمک به شا گردای مشکل دارم مثل الف که مادرم نداره
اینه که دست کم براش دل سوزی نکنم.
معتقدم آدما خیلی قد رتمند ترن تا من دلم براشون بسوزه
همین امروز بود که تصمیم گرفتم به عنوان شاگردی که عاشق منه این میون
یه هدیه بهش بدم به خاطر لطفا ش.اما فکر کردم بقیه چی؟مگه اونا مشکل
ندارن؟یاد چشمای یکیشون که غمگینو شیطو نه افتادمو از دادن هدیه به
یکیشون اونم به خاطر بد بختیش صرف نظر کردم.
اما را جع به اون نکته هم عزیزان منظو رم و بلاگم نبود؛
منظو رم زندگیم بود.
می دونید به چی فکر کردم؟
که هر چه پیش اید خوش آ ید................
گرچه آه
من هم عاشق ادبیاتم
هم رو انشناسی
اما بیشتر عاشق عشقم
اون پا یین لطفا
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
شعر نمی داند که از پی اش می روم،
که از پیش در خیالش آ ورده ام،
که اکنون پدیدارش می کنم.
گمان می برم که نزدیک است؛
سایش انگشتانش را بر پشت گر دنم احسا س کرده ام.
حال می بو یمش ؛
شاید دیگر بار که قلم را بر کا غذ بدوانم بیابمش.
خوب می دانم که تا لحظه ای دیگر به تمام از آن من خواهد بود.
در تنگنایش نهاده ام،
این بار نخواهد گریخت،
یقین می دانم.
ادواردو لانگاگنه
(شا عر ،رو ایتگرو مترجم مکزیکی)
خب با تشکر از دوستی که این کلیپ ارسال کردند.............
http://www.123take.com/flash/khialnakon.asp
اینم داشته باشین تا چرا غ دلتون رو شن بشه
من کا رهایی را که خودم و خیلی ا زخانم ها انجام می دهیم را پر کردن
خلاء های احساسی در رو ابط می نامم.در اینجا فهرستی از رو شهایی
که خانمها خلاء های احساسی را پر میکنند ذکر شده است:
پر کردن خلا های اجتماعی:
- شماتنها کسی هستید که در مورد فعالیتهای اجتماعی خود و نامزدتان فکرکرده
و نقشه میکشید.
شما از پیش در مورد هفته آینده و یا ماه آینده و برنامه فعالیتی تان فکر می کنید.
-شما پیشنهاد دهنده چیز های جالب و جدید ی مثل یک رستوران جدید هستید.
پر کردن خلا ءهای جنسی:
- شما هستید که بیشتر به رو ابط جنسی اهمیت می دهید.
- شما اول دست شریک زندگیتان را در سینما یا تماشای تلویزیون می گیرید.
- شما اغلب او قات او را می بوسید.
پر کردن خلا های دوستی:
- شما برای صمیمیت بیشتر تلاش می کنید.
- شما بیشتر پیامهای عاشقانه می نویسید یا کارت و هدیه های کو چک می فرستید.
- شما بعد از یک دعوا، او ضا ع را عادی می کنید.
پر کردن خلاء های ارتباطی:
- شما بیشتر برای به وجود آوردن ارتباط تلاش می کنید.
- شما سعی میکنید احساس او را حدس بزنید بدون این که خودش چیزی بگوید.
- وقتی او ساکت است شما عصبی می شوید و و سعی میکنید از احساسش سر
در بیا ورید.
پر کردن خلا های خلا قیتی:
شما در مورد عقاید جدید بحث پیش می کنید.
شما پیشنهاداتی در مورد تغییر در رو ابطتان یا آدابتان می دهید.
چگونه پر کردن خلا های زندگیتان می تواند رو ابط را از بین ببرد؟
شما با عث خشم می شوید!!!
و قتی شما را بطه ای را با پرکردن خلا های احساسی شرو ع می کنید در ابتدا
احساس شادی در پیروز ی در عشق طرف مقا بل می کنید اما به مرور زمان
احساس رنجش و خشم از طرف مقا بلتان می کنید ، به خصوص زمانی که
احساس می کنید ، شما کسی هستید که بار احساسی رو ابط را به دوش می کشید.
وقتی عادت به این کا رکردید اجاز ه نمی دهید مو قعیتی برای شر یکتان ایجاد شود
تا او قدم اول را بردارد .شما هم در مانده و خسته می شو ید از این که او هیچ
گامی بر نمی دارد.بدون اینکه متو جه باشید این شما هستید که هیچ گونه امکان
و مو قعیتی را به او نمی دهید.
مردها از این که به آنها اجازه دهید تا عهده دار حرکتی یا مسئو لیتی با شند
احساس خوبی پیدا می کنند بنا بر این اگر شما به آنها این اجازه را ندهید
احساس رنجش و ضعف مردانگی میکنند.
اکثر مردها کناره گیری می کنند، به خصوص اینکه شریک زندگی آنها در
پر کردن خلا ها و کمبو دهای زندگی یک متخصص قهر شده با شد.از یک
جهت خا نم ها احساس آرامش می کنند که از اینکه مسئول هر گونه ارتباط
هستند و از طرف دیگر در درون احساس حقارت می کنند که همه چیز به گردن
آنهاست.
تمام مدت و قتی کمبو دهارا خودتان پر میکنید ، شما از دادن این امکان به
مردتان، برای فرا گیری بیشتر در عشق ورزیدن جلو گیری کرد ه اید و بنا بر
این شما مو قعیت رشد را از او می گیرید.
آیا پا روی قا یق رو ابط در دست شماست؟
تصور کنید که شما و شریک زندگی تان در یک قا یق بر روی در یا چه هستید .
شما در جلو قا یق و او در عقب و هرکدام یک پارو دارید.
شما فرض می کنید ک هردو مشغول پارو زدن هستید برای آن که آن قایق به
صو رت زیبایی بر در یا چه روان باشد با خود می گویید چه قایق سواری فرح بخشی!
آیا ما با هم خوب پارو نمی زنیم؟در یک نقطه احساس خستگی می کنید و تصمیم
می گیرید قدری استرا حت کرده، دیگر پارو نزنید، ناگهان قایق می ایستد و
و قتی بر میگردید که ببینید چه اتفا قی افتاده می بینید او در تما م مدت آن جا
نشسته و یا خوابید ه و این شما بودید که تمام مدت پارو می زدید.!!!
او فقط مسافر قایق شما بوده است یا شاید وقتی بر گشتید دیگر کسی را آن جا
نبینید.شما تمام مدت تنها بو ده اید.
وقتی روی پرکردن خلاء های احساسی کا رمی کنید شر یکتان به مسا فری
تبدیل می شود.آ یا لحظه ای از خود پرسیده ایدآیا به همان خوبی که عشق
می ورزید مورد عشق ورزیدن هم هستید؟
خانها در رو بط معمولا جا های خالی را پر می کنند.مثل پر کردن سکوت با کلمات ،
فا صله ها با عشق و پر کردن وقت با فعالیت یا حتی جا شکلاتی روی میز از
شکلات این یک مو هبت الهی است اما زیاده روی با عث می شود که فقط خودمان
پا رو بزنیم.
تنها را ه حل این است که از پارو زدن دست بردارید. برای در آغوش کشیدن
همسرتان ندوید .دیگر صحبتهای عا شقانه نکنید از همه چیز دست بردارید،
اگر دید رو ابطی ندارید و دیگر به جایی نمی روید بدانید که شما کمبو دها را
پر می کردید.
د ستو رالعمل:
1- فهرستی از پرکردن خلا ها بر دارید وبه شر یکتان اجا زه دهید کمبو دها را
پر کند.
2- اطمینان حاصل کنید زندگیتان پر از خلا قیتهای رضا یت بخش دیگری است
که انگیزه بخشند.
3- در مورد پر کردن خلاء ها با شر یک زندگیتان صحبت کنید و ازاو بخواهید
به شما کمک کند به او بگویید چه نیاز دارید ، اگر مقا ومت کرد شا ید می ترسد
کمتر مورد محبت قرار بگیرد.
امید وارم فهمیده با شید که دیگر مجبور نیستید دنبال عشق بدوید.
از کتاب اسراری در مورد مردان که هر زنی باید بداند.
نوشته دکتر باربا را دی آنجلس
چه بلند است پنجره من
با انگشت برآن نخواهی رسید.
خورشید بر صلیب بالای شیروانی ام
پا سست کر ده است.
صلیب بر پنجره ام
آ رامش - برای همیشه
و گویی در گو ری ام
کنده شده در دل آسمان
مارینا تسوه تا یوا(رو سیه)
آفتاب را به تو نمی دهم
تا خرده خرده بشکافی اش،و ا ز آن ستاره بسازی
ماه را به تو نمی دهم
تا به خاطر کوه نور،دریای مروارید را انکار کنی
ستاره ها را به تو نمی دهم
تا بگویی خوشا شبهای بی مهتاب
آسمان را به تو میدهم
تا ندانی چه باید کرد.
ید الله امینی(مفتون)
نوازش یک شخص یعنی بر آوردن همه خواسته های او.همه افرا د
طالب نوازش یکسان نیستند.نوازش در اساسی ترین شکل خود
یعنی وارد شدن به دنیای آگاهی شخص.
نوازش یعنی شناخت.شما ورود مرا به اتاق می بیند و با گفتن سلام
آن را تایید می کنید.منهم درجواب می گویم سلام.این احساس خوشایند
است.چنانچه این ابتدایی ترین نوع شناخت و تایید صورت نگیرد،
احساس می کنیم کوچک شده ایم و به حسا ب نیامده ایم.آنوقت به خود
می گوییم مرا اینجا نمی خواهند نباید می آمدم.
آگاهی زمانی امکان پذیر است که ما با درک مکالمه درونی خود ،
آن را
متوقف کنیم تا بالغ مان آزاد باشد که دیگران راببیند.این دیدن زمانی
جا معیت دارد که ما همه راببینیم ،یعنی دیدن والد وبالغ و کودک.
با تشخیص سر نخ ها می توانیم بفهمیم که به چیز نیاز دارند.گاهی
لازم است که پس از تایید حضورشان آنها را تنها بگذارید.
کلمه نوازش به معنای تماس یا یا فعالیت جسمانی نمی باشد.کسانی
که ا زکلمه نوازش صرفا به معنای لغوی آن یعنی فعالیتی جسمانی
را در نظر می گیرند گاهی علیرغم آگاهی خنده دار میشوند.و مثلا
د ریک مهمانی مدام این ور و آن ور می روند ،دست همدیگر را
می فشارند،با دست به شانه یکدیگر می زنند،همدیگر را بغل می کنند،
همیشه نیششان با زاست و آنقد ر به کلامشان حالت می دهند که آدم
میخواهد از دستشان فرار کند.
چقد رگفته پروفسور ادسون کالدول ارامش دهنده است که می گفت:
((عالیترین هدیه ای که یک فرد می تواند به فرد دیگری ارزانی دارد
حضور بی ادعای خود اوست.))
نوازش دیگران تنها به این دلیل که ما می خواهیم یا چون فرض بر
این است که باید این کا ررا بکنیم هر چند د رابتدا می تواند کام دیگری
را شیرین کند اما شیرینی بیش ا زاندازه نیز ممکن است دلزدگی بیا ورد.
دستورالعمل ما ممکن است نوازش دیگران باشد اما هیچ معلوم نیست
که دیگران طا لب آن باشند.
آیا تاکنون به چهره مات و مبهوت بچه ا ی نگاه کرده اید که پدر برای
سر گرم کردن و قطع شدن گریه اش او را بالا و پایین می اندازد.
بدیهی است که گریه بچه قطع می شود چون به سختی می تواندنفس
بکشد.بهترین تایید ی که میتوانیم به دیگران بدهیم اولا آگاهی از
حضور آنهاست و سپس دادن پا سخی بر اساس آنچه می گویند و
می کنند و انچه والد یا کودک ما دلش می خواهد. عشق و محبت
زمانی آغاز می شود که ما کودک درون دیگری را بینیم .
این کار مو قعی امکان پذیر است که ما ازا طریق رد یابی با خواسته
خود کنا رآمده باشیم.وقتی با تمرکز دادن آگاهی کامل خود بر حضور
دیگری توانستیم به روشنی همه چیز را ببینیم آنگاه می توانیم به نیاز
او پی بریم.
آیا لازم است دست روی شانه او بگذاریم؟یا فقط سکوت کنیم و به
چشمهایش خیره شویم؟سوالی بکنیم یا اصلا سوالی نکنیم؟پیشنهاد
کمک کنیم؟یا تقا ضای کمک ؟شور دادن نوازش به دیگران با عث
می شود که فراموش کنیم دیگران نیز چنین نیازی دارند. و بدین ترتیب
مخاطبی بی ملاحظه جلوه می کنیم.
همچنین ممکن است اشتیاق زیادی برای نوازش دیگران داشته باشیم،
یاجمله دوستت دارم را با لحنی چنان خشک و بی روح ادا می کنیم
که مخاطب ما رو حیه اش رااز دست بدهد.
وقتی مشتا قانه حاضر به نوازش کسی هستیم باید ا زخود بپرسیم چرا
دارم این کاررا میکنیم؟ برا ی اینکه باید؟ الزامی است ؟ مجبورم؟
آیا ما داریم معامله می کنیم؟ خیلی ها به مستمندان خدمت ماد ی میکنند
ولی از صحنه میگریزند هدایا ی آنها البته شکم خالی فقرارا پر
می کنند اما نه قلبهایشان را . بعضی لطف و مرحمتها است که
دریافت کننده رابدتر دچار احساس بی نوایی و درماند گی می کند.
قانون همیشگی این است:
از کودک دیگری، از احساس او، از مناعت نفس او حمایت کنید.
مردم غالبا به ویژه هنگام غم واندوه بیش از آنکه محتاج نصیحت و
کمک شما باشند ،به خود شما احتیاج دارند.
بهترین لطف حضور خود شماست.
مردم از یک گوش شنوا بیشتراستقبال می کنند تا از یک وراج اندرز گو.
شریک غم دیگران شدن بهتر از لب به دندان گزیدن است.
لردبایرن می گوید :
اشک عمق بیشتر ی را به ما مینماید تا تلسکوپ.
احساس ها اغلب از حقایق با ارزشترند.در این جا نیز آگاهی از وجود
دیگری کلید رمز است.ضعفا همیشه به قدرتمندان نیاز ندارند گاهی
ابراز شکستهایمان به دیگران می تواند به روابطمان کمک کند.هر
انسانی که یک روز در زندگی خود مزه شکست را چشیده باشد حرف
دیگر دلشکستگان را بهتر می فهمد ومی پذیرد.
اگر گاهی دلتان می خواهد گریه کنید بکنید.اشک ریختن بر رنج و درد
دیگران نوازشی است که کاملا درک می شود و به دل می نشیند.
از کتاب ماندن در وضعیت اخر
نوشته امی ب هریس
تامس ا هریس
ادامه مطلب...
شنیده ام که به سو یم پیا ده می آیی تمام آنچه نداری نهاده می آیی
بیا که برق شبت آتش جنون من است بیا که فرش رهت برگ های خون من است
بیا که چادر پر خون خواهرت اینجاست بیا که مرقد پاک برادرت اینجاست
بیا و ساعتی در شهر شب در نگ مکن و شیشه دل خود را قرین سنگ مکن
بیا که با تو حدیث کلاغ را گویم وجان سپردن گلهای با غ را گویم
بیا و شعر پر از التهاب خویش بخوان میان جمع یتیمان کتاب خویش بخوان
غروب از نفس گرم جاده می آیی پیاده رفتی و اینک پیاده می آیی
اگر چه رود من از موج نا له ها پر شد و نان ما ز قضا تکه های آجر شد
اگرچه کودک ما روز عید ،عید نکرد و جامه سیه خویش را سپید نکرد
صدای بوم از این آشیانه می آید به دوش هم وطنت تازیانه می آید
به شهر هرکه ببینی فتاده خواهی دید و مثل خودت همگی را پیاده خواهی دید
درفش عزت یاران خمیده خواهی یافت سینه سینه شهرت دریده خواهی یافت
غروب ها نفس تنگ جاده رادیدیم ولی نیامدن آن پیاده را دیدیم
زمان گذشت و از آن اشنا خبر نرسید و آنکه در همه جا بود،رهگذر،نرسید
گهی غروبو گهی نیمروز را دیدیم و رنج های بهارو تموز را دیدیم
نیا مدی و من از انتظار میمیرم چو لا له های وطن داغدار میمیرم
نشان دشنه آوارگی به سر دارم زداستان سیاه شبت خبر دارم
غریبه باشی و من نیز در به در بودم تو شعر گفتی و من نیز نوحه گر بودم
من از کرانه غربت پریده آمده ام و ابرهای سیه را دریده آمده ام
اگرچه خسته و پژمان و ریش بنشستم ولی به کنگره بام خویش بنشستم
در این دیار به بالم اگرچه سنگ زنند نه سنگ،آه چه گویم که با تفنگ زنند
به کو ه و باغ وبیابان پرید ه ام اینجا و لیک تیر ملامت ندیده ام اینجا
اگرچه نعش برادر به دوش می گیرم وناله های غریبانه گوش میگیرم
اگر چه کلبه من نقش گور را دارد و گریه ام نفس بوف کور رادارد
و لیک سنگر پر افتخار من اینجاست هرات و کابل و بلخ مزار من اینجاست
به انتظار، سخن ،با غروب می گویم برای مقدم تو شعر خوب می گویم
بیا که تا به سحر قصه را دراز کنیم سحر به مسجد بی سقف خود نماز کنیم
بیا و بال بیفشان که شهپرت اینجاست و آشیانه بازو کبو ترت اینجاست
بیا که بر من و تو آسمان دور رنگ شده و میزبان تو از میهمان به تنگ شده
چه گویم آنکه سفره بسته خواهد شد حریم حرمت مهمان شکسته خواهد شد
سید محمد علی جاوید
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد و سفره ای که تهی بود بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید همسایه! صدای گریه نخواهی شنید همسایه!
همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت و کو دکی که عرو سک نداشت خواهد رفت
منم تمام افق را به رنج گردیده منم که هرکه مرا دیده در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم از آجر بود و سفره ام که نبود از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه، تصویری از شکست من است به سنگ سنگ بنا ها نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر می شناسندم تمام مردم این شهر می شناسندم
من ایستا ده ام اگر پشت آسمان خم شد نماز خواندم اگر شهر ابن ملجم شد
چگونه باز نگردم؟ که سنگرم آنجاست چگونه؟ آه مزار برادرم آنجاست
چگونه باز نگردم که مسجد و محراب و تیغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست
به من مگوی که یک پا و یک عصا دارم کرا نه ای که درآن خوب می پرم آنجاست
شکسته می گذرم امشب از کنار شما وشرمسارم ازالطاف بی کران شما
من از سکوت شب سر دتان خبر دارم شهید داده ام از دردتان خبر دارم
تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تو ئی که کوچه غربت سپرده ای با من و نعش سو خته بر شانه برده ای بامن
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم تو سنگ خوردی اگر آ ب و دانه من خوردم
اگرچه مزرع ما دانه های جو هم داشت وچند بوته مستو جب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان اگر چه کودک من سنگ زد به شیشه تان
اگرچه سیبی ازاین شا خه ناگهان گم شد و مایه نگرانی برای مردم شد
اگر چه متهم جرم مستند بودم اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید نا امید مرا و لو دروغ عزیزان بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان و مستجاب شود با قی دعا هاتان
همیشه قلک فرزند هایتان پرباد ونان دشمن تان هر که هست آجر باد
محمد کا ظم کاظمی
این شعر با زگشت و شعر زیر استقبال نام دارد.
سلام
آيا مي دانيد زيستن در جامعه مدرن يا به قول بعضي دوستان پست مدرن
قوانين خاص خود را مي طلبد؟ما روز به روز مدرن ترمي شويم منتها به
همان شيوه هاي سنتي خودمان و اين تناقض آشكار ما را دچار سر در گمي
مي كند.به طور مثال براي انتخاب همسر در حالي كه يك فرد روشنفكر امروزي
مي خواهيم در صدديم با قوانين قرنهاي گذشته او را به چنگ آوريم.زنان طبق
معمول بر رو ي مقوله ازدواج پا مي فشرند.و مردان طبق معمول از بار آن
شانه خالي مي كنند قطعا هيچكدام طرفي بر نمي بندند.آيا در زندگي خود به
كسي علا قه داشته ايد واو را ازدست داده ايد سپس كلي خودتان را سر زنش
نمو ده ایدكه چرا این كا ر را كردم؟كاش كمتر به او اهميت مي دادم.آيا شما
كسي را دوست داريد و براي نگهداشتن او با او سر سنگنانه بر خورد مي كنيد
تا از وقار و متانت شما تحت تاثير قرا رگيرد ؟ آيا معتقديد هركس كه به شما
نزديك مي شود رد شده است چون شما خواستار كساني هستيد كه در دسترس
نيستند و به عبارتي مي توانند خودشان را از نظر احساسي حفظ كنند و
احساساتشان را سر كوب كنند؟آيا كسي را دوست داريد و دلتان مي خواهد
به او ابراز كنيد اما مي ترسيد از كفتان برود؟يا جواب منفي بشنويد؟ بسيا ر
خوب پس خودتان را براي يك عمر رنج كشيدن آماده كنيد. شما دلتان
مي خواهد يك نفر شما را فريب دهد، چون خودتان در وهله اول خود را
فریب می دهید.به شما تبريك نمي گويم چون شما به تظاهرات شخصيت
يك نفر دل بسته ايد.به خاطر داشته باشيد كه هدف شما صرفا ازدواج نيست
بلكه ازدواج با شخص مناسب است.شما مي خواهيد از كنار يك نفر بودن
غرق لذت شويد نه اينكه يك نفر را در نبرد عشق شكست دهيد . قوانين
قديمي را دور بريزيد.عده اي از ازقوانيني كه منجر مي شوند تا شما در
ارتباطات خود يك انتخاب درست داشته باشيد را بيان مي كنیم.
چهار قانون عشق و محبت:
1- هدف زندگيتان ازدواج كردن نيست.هدف از زندگي شما تبديل شدن به يك
انسان با محبت، متعهد و واقعي است.
2- شما بايد در زندگي عاشقانه خود به دنبال يافتن مرد يا زني مناسب باشيد نه
اينكه تنها در فكر به دست آوردن يك مرد يا زن باشيد.
3- وقتي شما مرد يا زن دلخواه خود را يافتيد نبايد او را به تعهد نهايي وادار
كنيد بلكه با او يك رابطه مبتني بر احترام متقابل محبت آميز وسالم بر قرار كنيد .
4- زماني كه يك را بطه واقعي توام با احترام متقابل و سالم با مرد يا زن دلخواه
بر قرار كرديد طبيعتا يك تعهد محبت آميز بين شما ايجاد خواهد شد.
وقتي شما در روابطتان طبق تفكر گذشته همه انرژي و تلاش خود را فقط براي
به چنگ آوردن او مصرف مي كنيد و از شناخت شخصيت او غافل مي مانيد يك
روز از خواب بيدار مي شويد و ميفهميد نا خواسته درگير را بطه با كسي شده ايد
كه اصلا نمي تواند شخص دلخواه شما باشد.
اين را در زندگي اطرافيانتان ببينيد كه فكرميكردند بهترين انتخاب رانموده انديا
كسي پيدا شده و دل آنها برده است و بعد همه عمر در كا رخود مانده اند.
آيا شما ميخواهيد چنين زني باشيد؟
فرض براين است كه هدف شما به چنگ آوردن يك مرد وازدواج با اوست،شما
شكارچي هستيد و او شكار است.هدف شما به چنگ آوردن اوست.
اما قوانين گذشته ميگويند كه طبيعتا مرد نميخواهد به شما تعهد بدهد نميخواهد به
چنگ شما بيفتد! بنا بر اين شما بايد به نحوي او را فريب دهيد.
نمي توانيد شخصيت واقعي خود رانشان دهيد چون او از شما دور مي شود.
نميتوانيد احساسات خود را نشان دهيد چون او علا قه ا ش رااز دست مي دهد.
نمي توانيد صادق باشيد چون از دست شما خسته مي شود.
مجبوريد خود را دست نيافتني نشان دهيد.سپس از آن جايي كه او فكر مي كند
نمي تواند شما را به دست آورد او شما را بيشترميخواهد وشما او را به چنگ
مي آوريد!!
اين يعني روشهايي براي به دست آوردن مرد از طريق مرموز بودن، حقه باز
بودن و عدم ابراز عشق .
اين يعني فريب.
وقتي شما زني قدرتمند باشيد به خاطر آنچه كه مي خواهيد به دست آوريد مجبور
نيستيد كسي رافريب دهيد، مجبورنيستيد تظاهركنيد ،كسي را بازي دهيد، حقيقت
را پنهان كنيد يا نقش بازي كنيد.
قوانين واقعي براي يافتن رابطه اي مبتني بر عشق:
قانون اول:
با مردان همانگونه رفتا ركنيد كه ميل داريد آنها با شما رفتا ركنند:
در تفكرقوانين گذشته اين مطرح بودكه طبيعتا درزندگي اين مرد است كه بايستي
به دنبال زن برود و مردان مانند حيواناتي هستند كه تعقيب را دوست دارند و
بايستي با انها طوري رفتا ركنيم كه گويي د ردسترس نيستيم و اين امررابراي
آنهاغير ممكن كنيم تا نفهمند كه چه احساسي داريم. اين عمل بي احترامي و
رفتاري بي ارزش و تحقير آميز است ،اين مطلب كه مردان عاشق مبارزه هستند
همانقدر احمقانه است كه بگوييم زنان عاشق تميزكردن دستشويي و شستن زمين
هستند!!!چرا عمدا مي خواهيد مردان بدترين شخصيت خودرا بروز دهند؟
اگر دوست داريد طرف مقابل به گونه اي خاص رفتا ركند شما نيز همانطور
رفتا ركنيد. فكر كنيد شما مهرباني توجه و اشتياق خود را ابرازكنيد واو اين كار
را نكند با زهم چندان اهميتي ندارد.حتي اگرر ابطه شما به جايي نرسد چيزي را
از دست نداده ايد هرزمان كه شما خوبي و علاقه به زندگي را تقسيم كنيد هميشه
موفق خواهيد بود چون ازهردست كه بدهيدازهمان دست هم خواهيدگرفت.
قانون دوم:
به خاطرداشته باشيد كه مردان به اندازه شما نيازمندعشق ومحبتند.:
دو دسته مرد وجود دارند:اول مرداني كه مشكلات جد ي در زمينه تعهد صميميت
و صداقت دارند ،آنها آمادگي رابطه با هيچ كس را ندارند لازم است روي اين
مردان ضعيف كا رزيادي انجام دهيم اگرچه آنها با اين ارزيابي موافق نيستند و
بازيهاي تعقيب و گريز گذشتگان را دوست دارند و به آن پاسخ مثبت ميدهند.
از اين مردان مثل طاعون!!! فراركنيد.
دسته دوم مرداني كه يك را بطه متعهدانه و با محبت ميخواهند اما مانند شما از
پذيرفته نشدن و ضربه ديدن مي ترسند بنا بر اين نيازمند عشق و محبتند.آنها
تفاوتي با شما يا با هرزن ديگري ندارندآنها همانند شما پراحساسند ومحتاج
عشق و حمايت نيز هستند.
قانون سوم:
از مرداني كه قوانين واقعي را دوست ندارند دوري كنيد:
چنين مرداني داراي نشانه ها ي زيرهستند:
ميخواهند احساس كنند همه چيز تحت كنترل آنهاست.فكر ميكنند جنس مرد برتر
است.معتقدند زنان نقش محدودي در زندگي دارند.از صميميت واقعي خوشنود
نميشوند.زنان قدرتمند را دوست ندارند.فكرميكنند نظرات آنها با ارزشتراست.
عادت دارند زنان را تعقيب كنند و احتمالا زماني كه خسته مي شوند دست به حقه
مي زنند.به قيافه، ظاهر و تيپ زنان اهميت مي دهند.ميخواهند خود را باهوشتراز
شما بدانند.دوست ندارند زير سوال بروند و يا باز خواست شونددوست ندارند به
خاطر شما ترقي كنند.نميخواهند روابط عميقي داشته باشند حتي زمانيكه ازد واج
كرده اند.شما براي چنين مردان بيچا ره و گمراهي احساس تاسف كنيد آنها ارزش
زندگي كردن ندارند.سعي نكنيد چنين كسي را اصلاح كنيد.او مردي با قوانين
گذشتگان است از مسير زندگيش كنا ررويد.
پس چگونه بايد از قوانين واقعي استفاده كنيد تا مردان نامناسب را كناربگذاريد
وجايي براي مرد مناسب بازكنيد؟ فقط قوانين واقعي را به اجرا درآوريد آنگاه
خواهيد ديد كه مردان نامناسب در جهت مخالف فرارميكنند.
حالا اگراو خود را ظاهرا علاقه مند نشان نداد و وناگهان در حال گفتگو شما
را ترك كرد و ديگر به شما تلفن نكرد چه كار ميكنيد؟ايا به اين معناست كه
قوانين واقعي به درد نميخورند؟نه كاملا بر عكس.آن قوانين عالي بوده اند تبريك
مي گويم شما تنها قوانين واقعي را به كا ر برده ايد و به سر عت و به طو رموثر
از يك رابطه مضر بالقوه بامردي نا مناسب رهايي يافته ايد.هرچه زودترمردان
نامناسب با قوانين گذشته را كنا ربگذاريد، احتمال بيشتري دارد كه
مردان قوانين واقعي و ا زلحاظ روح مناسب را زودتربيابيد.
این قوانین برای آقایان نیز کاربرد دارد و میتوانند از آن استفاده کنند.
با عرض پوزش از عوض نکردن مرد به فرد.
ادامه قوانین به صورت تیتر ارائه خواهد شد.
ازكتا ب روابط موفق نوشته دكتر باربارا دي انجلس
اینجا هوای ابری سر دیست قا صدک
امشب فقط برای تو پرواز می کنم
در دستها هزار تمنا ی سوخته
با چشمها ی سبزستاره راز می کنم
یک دل به گوش زمزمه ها آشنا نبود
دیوانه ام که ساز به آواز میکنم
دریا یی از ترنم باران به کام ما ست
آن را به یاد اشک تو دمساز میکنم
شب جلوه گر نبود وبه سیمای شمع سوخت
من ،من برای خواب سحر ناز میکنم
حالا بیا که باتو دلم لحن یک صداست،
افسا نه دلیست که آغاز می کنم.
اولین شعر وزنی را امشب گفتم و ای بسا آخرین باشد.........
میدانید عوض کردن الگو های کهن مرا قبت از دیگران بسیار دشوار است .
در این روند ترس و احساس گناه چهره می گشایند. تر سها یی از قبیل :
((آیا من واقعا استحقا ق آنرا دارم که وقت صرف خویشتن کنم ؟چه بر سر
آنهایی که نیاز به کمک من دارند خواهد آمد؟))
احساس ترس و گناه زمانی مارا ترک میکنند که ما نتیجه کارمان را ببینیم .
زیرا نتیجه کمک به خویشتن این است که افراد محتاج به یاری شما، شروع
به مرا قبت از خود می کنند و به شما احساس بهتری دست میدهد.
نمی خواهم افرادی را که می خواهند به دیگران کمک کنند ما یوس کنم .
من فقط پیشنهاد میکنم که قبل از کمک به دیگران بدانند که این کار را برای
خودشان می کنند.بدانند که درد کسانی که محتاج کمکند درد آنان نیز هست.
پس از آن به درون خود بروند و از هستی کمک بخواهند:((هستی !به من
کمک کن که این مو قعیت را تغییر دهم ، که خودم را بهبو د بخشم، تا بتوانم
کانالی برای رو شنایی تو باشم)).
با این کاربه عوض متمرکزشدن بردیگران ،نا توانی خودمان را اذعان می کنیم ،
و خواستار راهنمایی و یاری می شویم.تنها راه و اقعی کمک به دیگران این
است که آن کاری را که دلتان می خواهد انجام دهید .اگر بگویید: (( من باید
کاری دراین مورد انجام دهم))، این هستی نیست که سخن می گوید ،بلکه
باید های ناشی از احساس گناه شما ست.یا شاید کا مپیوتر ذهن شما
است که سعی دارد یک راه حل منطقی پیدا کند.
اگر به احساس نا خود آگا هتان اعتماد کنید و هر لحظه کاری کنید که
میل دارید ،آن وقت هستی به گو نه ای پیش بینی نشده و خود جوش در
شما جریان می یابد .
به طور مثال شاید کمک نکردن به یک دوست که از شما چیز ی میخواهد
ظا لمانه و بی رحمانه در نظر آید.با این حال اگر احساس میکنید که میل
چندانی به کمک کردن ندارید (و خود واقفید که معمولا انسان بخشنده ای
هستید )،باید به این احساستان اعتماد کنید و خطر ((نه)) گفتن به دوستتان
را بپذیرید.شاید با کمک به او نوعی نا توانی در او ایجاد میکرده اید. در واقع
شما با اعتماد کردن به نا خود آ گا هتان وکمک نکردن به دوستتان ،یاریش
می کنید تا بیشتر به نیروی خود متکی باشد.
ممکن است در مورد ی دیگر از دهش به دیگری احساس خوبی داشته
باشید .به این احساس اعتماد کنید و مایه بگذارید.وقتی سخاوت از قلبتان
سر چشمه میگیرد و نیاز به جانفشانی و ایثارش ما ندارد،بدانید که هستی
در شما جریان یا فته است.
دگرگون کردن ذهن قربانی
زمانی افراد دیگر نقش قربانی را بازی نمی کنند که دیگر کسی نباشد
تا نجاتشان دهد ،یا زمانی که مقصر دانستن دیگران به قدری درد ناک
می شود که دیگر قابل تحمل نباشد. این دو به طور همزمان اتفاق می افتد
،دیگران از نجات دادن شما خسته می شوند و در همان زمان شما از
قربانی بو دنتان.
برای دگرگون کردن ذهن قربانی ،مردم با ورهای دیرینه شان را تغییر میدهند.
از کودکی در گوش مان خوانده اند آنچا اهمیت دارد عوامل بیرون از ما ست ،
لذا ما به دنبال قدرت ،عشق ،ثروت و شفایی هستیم که قرارا ست ازبیرون به
سمت ما بیاید .و آنگاه که چنین نمی شود شروع می کنیم به متهم کردن
دیگران.از سوی دیگر ،نگاه کر دن به درون ،درست عکس آن چیزهایی است
که تاکنون آ مو خته ایم .ما از عادت دیرینه مقصر دانستن دیگران دست
می کشیم و به هستی چشم می دوزیم.
اگر احساس می کنید قربانی هستید، راه رهایی رفتن به درون خویشتن
است.
بپرسید :((هستی! برای بهبود بخشیدن به این وضع چه کنم؟کمک کن تا بدانم.
بعد برای پاسخهایی که دریافت میکنید باز و گشاده باشید.پاسخهای درون به
شیو ه های گوناگون عیان میشوند: پیامی از درون،یک مکالمه تلفنی،یا
پیشنهادی که دوستی برای یاری به شما میدهد. زمانی که میگویم:((برای
پاسخ به درون بروید)) منظو رمان این نیست که نباید کمک هایی که از بیرون
به ما می شود بپذیریم ،بلکه تنها معنایش این است که بدانید قدرت هستی
دردرون شماست و هرچه بخواهید می توانید به دست آورید. بدانید که شما
کاملا مسئول مو قعیتی هستید که در آن قرار گر فته اید و پیش ازا ینکه به
دنبال کمک های بیرونی باشید به هستی درونتان باز گردید.
میدانید عوض کردن الگو های کهن مرا قبت از دیگران بسیار دشوار است .
در این روند ترس و احساس گناه چهره می گشایند. تر سها یی از قبیل :
((آیا من واقعا استحقا ق آنرا دارم که وقت صرف خویشتن کنم ؟چه بر سر
آنهایی که نیاز به کمک من دارند خواهد آمد؟))
احساس ترس و گناه زمانی مارا ترک میکنند که ما نتیجه کارمان را ببینیم .
زیرا نتیجه کمک به خویشتن این است که افراد محتاج به یاری شما، شروع
به مرا قبت از خود می کنند و به شما احساس بهتری دست میدهد.
نمی خواهم افرادی را که می خواهند به دیگران کمک کنند ما یوس کنم .
من فقط پیشنهاد میکنم که قبل از کمک به دیگران بدانند که این کار را برای
خودشان می کنند.بدانند که درد کسانی که محتاج کمکند درد آنان نیز هست.
پس از آن به درون خود بروند و از هستی کمک بخواهند:((هستی !به من
کمک کن که این مو قعیت را تغییر دهم ، که خودم را بهبو د بخشم، تا بتوانم
کانالی برای رو شنایی تو باشم)).
با این کاربه عوض متمرکزشدن بردیگران ،نا توانی خودمان را اذعان می کنیم ،
و خواستار راهنمایی و یاری می شویم.تنها راه و اقعی کمک به دیگران این
است که آن کاری را که دلتان می خواهد انجام دهید .اگر بگویید: (( من باید
کاری دراین مورد انجام دهم))، این هستی نیست که سخن می گوید ،بلکه
باید های ناشی از احساس گناه شما ست.یا شاید کا مپیوتر ذهن شما
است که سعی دارد یک راه حل منطقی پیدا کند.
اگر به احساس نا خود آگا هتان اعتماد کنید و هر لحظه کاری کنید که
میل دارید ،آن وقت هستی به گو نه ای پیش بینی نشده و خود جوش در
شما جریان می یابد .
به طور مثال شاید کمک نکردن به یک دوست که از شما چیز ی میخواهد
ظا لمانه و بی رحمانه در نظر آید.با این حال اگر احساس میکنید که میل
چندانی به کمک کردن ندارید (و خود واقفید که معمولا انسان بخشنده ای
هستید )،باید به این احساستان اعتماد کنید و خطر ((نه)) گفتن به دوستتان
را بپذیرید.شاید با کمک به او نوعی نا توانی در او ایجاد میکرده اید. در واقع
شما با اعتماد کردن به نا خود آ گا هتان وکمک نکردن به دوستتان ،یاریش
می کنید تا بیشتر به نیروی خود متکی باشد.
ممکن است در مورد ی دیگر از دهش به دیگری احساس خوبی داشته
باشید .به این احساس اعتماد کنید و مایه بگذارید.وقتی سخاوت از قلبتان
سر چشمه میگیرد و نیاز به جانفشانی و ایثارش ما ندارد،بدانید که هستی
در شما جریان یا فته است.
دگرگون کردن ذهن قربانی
زمانی افراد دیگر نقش قربانی را بازی نمی کنند که دیگر کسی نباشد
تا نجاتشان دهد ،یا زمانی که مقصر دانستن دیگران به قدری درد ناک
می شود که دیگر قابل تحمل نباشد. این دو به طور همزمان اتفاق می افتد
،دیگران از نجات دادن شما خسته می شوند و در همان زمان شما از
قربانی بو دنتان.
برای دگرگون کردن ذهن قربانی ،مردم با ورهای دیرینه شان را تغییر میدهند.
از کودکی در گوش مان خوانده اند آنچا اهمیت دارد عوامل بیرون از ما ست ،
لذا ما به دنبال قدرت ،عشق ،ثروت و شفایی هستیم که قرارا ست ازبیرون به
سمت ما بیاید .و آنگاه که چنین نمی شود شروع می کنیم به متهم کردن
دیگران.از سوی دیگر ،نگاه کر دن به درون ،درست عکس آن چیزهایی است
که تاکنون آ مو خته ایم .ما از عادت دیرینه مقصر دانستن دیگران دست
می کشیم و به هستی چشم می دوزیم.
اگر احساس می کنید قربانی هستید، راه رهایی رفتن به درون خویشتن
است.
بپرسید :((هستی! برای بهبود بخشیدن به این وضع چه کنم؟کمک کن تا بدانم.
بعد برای پاسخهایی که دریافت میکنید باز و گشاده باشید.پاسخهای درون به
شیو ه های گوناگون عیان میشوند: پیامی از درون،یک مکالمه تلفنی،یا
پیشنهادی که دوستی برای یاری به شما میدهد. زمانی که میگویم:((برای
پاسخ به درون بروید)) منظو رمان این نیست که نباید کمک هایی که از بیرون
به ما می شود بپذیریم ،بلکه تنها معنایش این است که بدانید قدرت هستی
دردرون شماست و هرچه بخواهید می توانید به دست آورید. بدانید که شما
کاملا مسئول مو قعیتی هستید که در آن قرار گر فته اید و پیش ازا ینکه به
دنبال کمک های بیرونی باشید به هستی درونتان باز گردید.
اگر زنده نبودم
سینه سرخ ها که آمدند
به آن که طوق قرمز به گردن دارد
خرده نانی به یاد بودم بده.
اگر نتوانستم تو را سپاس بگزارم
ازآن رو که در خواب سنگینم
بدان که در تلاش آنم
با لبانی از سنگ خارا
امیلی دیکسنون
دست هایی داری مثل نان
گرم
چرا دوستت نداشته باشم؟
(جاهد ایرقات شا عر ترکیه)
ادامه مطلب...
ذهن قربانی براین باور است که ما نا توانیم،که دنیا، مردم و اوضا ع اقتصادی
امکان انتخاب را از ذهن آدمی سلب کرده است و گریزی نیست الا پذیرفتن
آنچه برایمان پخته شد ه است.احساس قربانی این است که به حریمش تجاوز
می شود بی آن که از او سوالی شود.
افراد قربانی به دنبال نا جیانی هستند که آنهارانجات دهند .نا جی ها از آن جایی
که نمی دانند چگونه به خود کمک کنند ،توجه شان را به کمک کردن به دیگران
متمرکز می کنند.و نا خود آگاه می کوشند که نیاز خود را به صورت غیر مستقیم
ارضا کنند .آنها نیاز به قربانیانی دارند که آنهارا دوست بدارند .ناجی براین باور
است که دیگران ضعیف و ناتوان هستند و به کمک او نیازمندند.
به اعتقاد من بسیاری از افراد با هر دو جنبه این روند سر وکاردارند .اکثر
نا جی ها به جای آنکه بیا موزند از خودشان مرا قبت کنند ،وقت و انرژیشان
را صرف نجات دیگران می کنند .شما نمیتوانید نا جی باشید مگر آن که با ور
داشته باشید دردرونتان یک قربانی دارید.با وجود این ممکن است به نظر برسد
که بعضی از افراد فقط قربانی یا نا جی هستند .در شکل افرا طی اش افرادی
هستند که همیشه دچار گرفتاری هستند و شدیدا نیاز به کمک دیگران دارند
و یا قدیسانی که زندگیشان بدون کمک به دیگران معنایی ندارد.
ما اغلب به گو نه ای متعادل تر میان این دو حالت در نوسانیم.
دگرگونی آگاهی ناجی:
همه میدانیم که درد هست.در همه جا،در همه کس،در روزنا مه ها ،در تلوزیون.
برای دگرگون کردن این درد اولین شر ط این است که هیچ چیز را انکار نکنیم.
درد را باید دید ،لمس کرد،و دانست که درد ازما جدا نیست.ما نمی توانیم نا ظر
گرسنگی ،جنایت و بیماری باشیم مگر اآنکه بخشی از وجود ما به این روند
معتقد باشد و از آن حمایت کند.
برای دگرگون کردن ذهن ناجی ما باید مسئول دردمان با شیم و با هستی درون
برای شفای خود تماس حا صل کنیم .هر گاه کسی را دیدید که درد دارد یا
احساس درماندگی میکند بدانید که درد و درماندگی در شما نیز هست .شما
به کسی کمک نمی کنید مگر آن که خود را همانند او بدانید وهمان احساس
درماندگی رادر خود نیز داشته با شید.
شما خواه ناجی باشید خواه قربانی ،بدانید که انرژی درونتان از جاری شدن
باز مانده است.تا زمانی که مردم دیگران را مشکل گشا یا مشکل آفرین
می بینند ،انرژی درو نیشان مجال جریان یا فتن نمی یابد.برای جاری کردن
انرژی وکسب یاری از هستی ،ناجیان و قربانیان هر دو می باید از درون خود
،کمک و را هنمایی بخواهند .نا جیان قادر نیستند ببینند تا چه اندازه خودشان
به کمک نیاز دارند .آنها آنچنان مشغول کمک کردن به دیگران هستند که
نمی توانند درد خود را ببینند.زمانی که متوجه عوا طف خودشان می شوند.
آنرا با یافتن دیگری ومرا قبت از او پنهان می کنند.
نجات دادن معمولا الگویی ریشه دار است.که از دوران کودکی با ماست.
در مورد خود من مطلب ازاین قرار است که موا ظبت از دیگران را از
سنین پایین آغاز کردم .والدین من در کودکی از هم جدا شدند و من خیلی
زود در یافتم که باید مثل بزرگتر ها رفتار کنم.من این مسئولیت را پذیرفتم
ولی در این روند عواطف خودم را نا دیده گرفتم.
ناجی درون من سخت قدرتمند است .همیشه خواسته ام دنیا را نجات بدهم .
همیشه سعی کرده ام به مردم کمک کنم زیرا می خواستم اشخاص از آگاهی
عظیم من که آماده بودم به آنها اهدا کنم با خبر شوند.گمان می کردم ،نیاز
مردم به من و آگا هیم حائز اهمیت بسیار است .در روابط خصوصی نیز به
همین نحو عمل میکردم .من عشاق و دوستان زیادی داشتم که ظا هر
نیازمند یا ری من بودند.
هرچه آگاهتر شدم بیشتر به این امر پی بردم که من به گونه ای تله پاتیک
به آنها این مطلب را منتقل کرده ام که:((من به شما اعتماد ندارم و فکر
نمی کنم که شما بتوانید مسئولیت زندگیتان را در دست بگیرید.فکر میکنم
که شما موجود بد اقبالی هستید که به اندازه من نمی دانید و نیاز به کمک
دارید.))شخصی که نجاتش میدهید فورا این برداشت را میکند ،پس شما به
جای کمک به ایشان قدرت و توان آنها را تحلیل می برید .و از همه مهمتر
،شما از خودتان که تنها مو جودی است که می تواند انرژی را به حرکت
در آورد و مو قعیت را به کل تغییر دهد مرا قبت نمی کنید .شما باید بپذیرید که
بنا بر عادت به دیگران کمک می کنید ،زیرا ا زاینکه دیگران شمارا رها کنند
وحشت دارید.مفهوم این وحشت این است:((اگر من به نیاز های دیگران پا سخ
ندهم مرا تر ک خواهند کرد و تنها خواهم ماند )).اگر برای بهبود او ضاع به
درون خویشتن بروید ،پی می برید که کسی آن جا هست :خودتان.شگفت انگیز
این جاست که هر گاه از نظر عاطفی از خودتان حمایت کنید دیگران این امر
را با نشان دادن عشق و پشتیبانی بسیار منعکس می کنند..........
شاکتی گواین
مادر موسی چو موسی را به نیل در فکند از گفته رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه گفت کی فرزند خرد بی گناه
گر فراموشت کند لطف خدای چون رهی زین کشتی بی نا خدای
گر نیارد ایزد پاکت به یاد آب خاکت را دهد نا گه به باد
وحی امدکین چه فکر با طل است رهرو ما اینک اندر منزل است
پرده شک را بر انداز از میان تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم ا نچه را انداختی دست حق رادیدی و نشنا ختی؟
در تو تنها عشق و مهرمادریست شیوه ما عدل و بنده پروریست
نیست بازی کار حق خود را مباز آنچه بردیم از تو باز آریم باز
سطح آب از گا هوارش خوشتر است دایه اش سیلا ب و مو جش مادر است
رو دها از خود نه طغیان می کنند آنچه می گوییم ما آن می کنند
ما،به دریا حکم طو فان می دهیم ما به سیل و موج فرمان می دهیم
نسبت نسیان به ذات حق مده بار کفر است این به دوش خود منه
به که بر گردی ،به ما بسپاریش کی تو از ما دوست تر می داریش
نقش هستس نقشی از ایوان ماست خاک و باد و آب سر گردان ماست
قطره ای کز جویباری می رود از پی انجام کاری می رود
ما بسی گم گشته باز آ ورده ایم ما بسی بی توشه را پر ورده ایم
میهمان ماست هر کس بی نواست آشنا با ماست چون بی آشناست
ما بخواینم ار چه مارا رد کنند عیب پو شیها کنیم ار بد کنند.
سو زن ما دوخت هر جا هرچه دوخت زآتش ما سوخت هر شمعی که سوخت
کشتی ای زآ سیب موجی هو لناک رفت وقتی سوی غر قاب هلاک
بندها را تارو پود از هم گسیخت موج از هر جا که راهی یافت ریخت
هرچه بود از مال و مردم رآ ببرد زان گروه رفته طفلی ماند خرد
طفل مسکین چون کبو تر پر گرفت بحر را چون دامن مادر گرفت
مو جش اول وهله چون طو مار کرد تند باد، اندیشه پیکار کرد
بحر را گفتم دگر طو فان مکن این بنای شوق را ویران مکن
در میان مستمندان فرق نیست این غریق خرد بهر غرق نیست
صخره را گفتم مکن با او ستیز قطره را گفتم ،بدان جانب مریز
امر دادم باد را ،کان شیر خوار گیرد از دریا ،گذارد در کنار
سنگ را گفتم به زیرش نرم شو برف را گفتم که آب گرم شو
صبح را گفتم به رویش خنده کن نور را گفتم دلش را زنده کن
لاله را گفتم که نزدیکش بروی ژاله را گفتم که رخسارش بشوی
خار را گفتم که خلخالش مکن مار را گفتم که طفلک را مزن
رنج را گفتم که صبرش اندک است اشک را گفتم مکاهش کودک است
گرگ را گفتم تن خردش مدر دزد را گفتم گلو بندش مبر
بخت را گفتم جهان داریش ده هوش را گفتم که هوشیاریش ده
تیرگیهارا نمودم رو شنی ترس ها را جمله کردم ایمنی
ایمنی دیدند و نا ایمن شدند دوستی کردم مرا دشمن شدند
کا رها کردند اما پست و زشت ساختند آ یینه ها اما زخشت
تا که خود بشنا ختند از را ه،چاه چاهها کندند مردم را به راه
رو شنیها خواستند اما ز دود قصر ها افرا شتند اما به رود
قصه ها گفتند بی اصل و اساس دزدها بگماشتند از بهر پاس
جامها لبریز کردند از فساد رشته ها رشتند در دوک عناد
در س ها خواندند اما درس عار اسبها راندند اما بی فسار
دیو ها کردندو در بان و وکیل در چه محضر محضر حی جلیل
وا رهاندیم آ ن غریق بی نوا تا رهید از مرگ شد صید هوی
آ خر ان نور تجلی دود شد آن یتیم بی گنه نمرود شد
رزمجولی کرد با چون من کسی خواست یاری ازعقاب و کرکسی
برق عجب،آ تش یسی افروخته وز شراری خانمانها سو خته
خواست تا لاف خدا وندی زند برج و باروی خدا را بشکند
رای بد زد گشت پست و تیره رای سر کشی کردو فکندیمش ز پای
ما که دشمن را چنین می پروریم دوستان را از نظر چون می بریم
آنکه با نمرود این احسان کند ظلم کی با موسی عمران کند
این سخن پروین نه از روی هواست هر کجا نوریست ،زانوار خداست.
چه می شد بر لحظه لحظه نوشتن بیا ن نمود تا قادر باشد زیبایی یک نوشته
هنر مندانه را جلو ه گر سازد.
زیبایی که مخاطب را مقید به حفظ اثر هنری کند.نه آ نرا بسو زاند ، نه پاره کند
و نه رد کند.و شاید برترین تمرین سیل کلماتی است که می آیند و داستان
می سازند و تو ناگزیر تا مبادا چیزی در جای خود قرار نگیرد و روح
هنرمندانه مخا طبت را نر نجاند.
شاید این وسواس دری با شد بر قلعه یخ کرده نویسندگی.
کتاب را باز کرد و ادامه داستان را چنین خواند:(( آه پدر چه دشوار است با
تو نوشتن از تو نوشتن آنقدر که بدانی روح فرزندت زخم خورده است یا نه
سم خورده است.خونریزی وجود ندارد تنها لا یه های بی رنگ مرگ بر چهره
زندگیش می نشیند . نفس افت می کند و نیرو به ناگاه تقلیل می رود و اینها
بدون درد است چرا که همه اعصاب مرکزی فلج شده است.حتی احساس اینکه
در حال مردن است وجود ندارد.مرگ هنگامی به سر اغش می اید که که
می اندیشد همه ا نچه اعتمادخوانده می شود افسانه است.))
این یا دداشت چیزی را برای پدر مشخص نمی کرد خصو صا که فرزند آنها را
در نیمه تاریکی اتاق در حالی که دراز کشیده بود ومدتها اشک ریخته بود
می نوشت در حالی که یک سر درد مزمن آ زارش میداد و اشک...اشک..
لحظاتی که در عالم خیال رنج می کشید و سا عتها به انتظار می نشست تنها
مونسش رنج بود. سا عتهایی که به ماه هاوماه هایی که به سا لها و سا لهایی
که به عمرها تبدیل میشد. و شاید تنها بار یک زندگی تو خالی بود .
چه کسی می دانست که آن هق هق شدید قبل از خواب لذت بخش تر از
هما غوشی دو جسم است؟
شاید اشک هما غوشی دو رو ح باشد در حالی که هر دو فراق زده از اصل
خویش در رنجند.
شیوه هنرمندانه ! آن تنها چیزی که دلخوشش میکرد شیوه هنرمندانه
رنج کشیدن.........شیوه هنر مندانه زندگی کردن..................شیوه
هنرمندانه عشق ورزیدن............
بی عشقی را تجربه کرد وقتی که کسی او را از پدر جدا نمود .رفت . آنگا ه
در یا فت که اصالت محبت حقیقی در جدایی نا پذیری ا ن است.بااین حال دلش
سو خته بود، می خواست در مورد ش حرف بزند................
در لحظاتی که می اندیشی خیلی بزرگ شد ه ای یک ضربه ابتدایی به تو ثابت
می کند که هر گز مهارت نیا فته بودی.
هر دو به مر حله ای رسیده بودند که می خواستند بگسلند.شاید آ زادی در جدایی
باشد.
ایا ا ن رنج که هر یک زندگی دیگری را به مخاطر ه می انداخت و نیز زندگی
خویش را ،با عث جدایی بود؟
یک سیلی جانانه خورد و رفت و با کتک مفصلتری از دیگران با زگشت چرا که
سیلی خوردن از یک دوست قابل تحمل تر است.
پدر تنها انتخابش بود.انتخابی که به آن اعتماد داشت آنقدر اعتماد که خیال
عشق و توهم دوست داشتن را به وا قعیت پیوند می زدو انگاه :
عشق از میان توهم زا ده می شد ،رو یا به حقیقت می پیوست.
چه چیزی قادر خواهد بود این حقیقت را برای پدر رو شن کند که اومی خواهد
کنارش بماند؟
آیا عشق گناه بزرگیست؟
چه دشوار است که با او باشی و بی او و چه شیرین است که همواره در
آرزو یش بال و پر بزنی.................
زمستان ۸۳
و این زندگی من نبود زوال من بود...........................
و این تفکرات شومم بود.................................
شیوه هنرمندانه رنج کشیدن!!!!!!!!
چه نادان بو دم.
گفته اند که سکوت نیرویی است،درست از جنبه دیگری،سکوت نیروی
سهمگینی است در اختیار معشوق.
سکوت بر دلشو ره منتظران دامن می زند.
هیچ چیز به اندازه آ نچه جدایی می اندازد آدم را به نزدیک شدن دیگری
دعوت نمی کند،و چه سدی گذر نا پذیر تر از سکوت؟
نیز گفته اند که سکوت شکنجه ای است و می تواند زندانیان محکوم به
سکوت را به دیوانگی بکشاند.
اما چه شکنجه ای بزرگتر از نه سکوت کردن که سکوت دلدار را دیدن!
در جستجوی زمان ازدست رفته
مارسل پرو ست
از تو سخن از به آ رامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آ زادی
وقتی سخن از تو میگویم
از عاشق
از عارفانه
می گویم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فکر عبور در به تنهایی
من با گذر دل تو میکردم.
من با سفر سیاه چشم تو زیباست
خواهم زیست.
من با به تمنای تو
خواهم ماند.
من با سخن از تو
خواهم خواند.
ما خاطره از شبانه میگیریم
ما خاطره از گریختن در یاد
از لذت ارمغان در پنهان
ما خا طر ه ایم از به نجواها
من دوست دارم از تو بگویم را
ای جلوه ای از به آرامی
من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذت نادر شنیدن باش.
تو از به شباهت از به زیبایی
بر دیده تشنه ام تو دیدن باش!
وقتی مردم عقاید مرا درمورد رو ابط می شنوند ،ابتداممکن است به نظرشان
کمی افرا طی بیایم .اغلب هنگام صحبت باآنها در می یابم که بعضی از دید گاه
هایم را به درستی در نیا فته اند.به طور مثال بعضی اوقات مردم تصور می کنند
که من مخالف تک همسری هستم،و از رو ابط چند همسری دفا ع می کنم.
مطلقا چنین نیست .من از حقیقت دفا ع می کنم.صا دق بودن نسبت به عواطف
و پا سخهایش ،وا قعی بودن با خویشتن.بسیاری واقعا تک همسر هستند.آنها
دارای یک را بطه جنسی- عاشقانه قدرتمند هستند و هیچ تما یلی به شخص
دیگری ندارند.تعداد کمی به نظر می رسد که قویا غیر تک همسری هستند و
مشکلی هم در اداره کردن بیش از یک را بطه عاشقانه ندارند.افرادی نیز
به درجاتی ،عوا طف در هم و متضادی را در این محدوده ، تجربه می کنند.
آنها را بطه ژرف و صمیمیت و امنیت عاطفی را در بودن با یک شخص
می خواهند و از اینکه مجذوب دیگرا ن شوند احساس گناه می کنند.آنها
از اینکه که مجذوب شخص دیگری شوند احساس خطر می کنند .در عین
حال آ نها به نوعی احساس محدودیت میکنند وبعضی او قات دلشان میخواهد
که آ زاد می بو دند و را بطه دیگری را جستجو می کردند. همچنین آ نها یی
که در گیر رو ابط متعددی هستند نیاز شدیدی به یا فتن فردی داشته با شند
که متعهد به تک همسری است.
این عو اطف بخش مهمی از تر بیت انسا نی اسنت که همانا نیاز به درک
و پذیرفته شدن دارد.اگر بیا مو زیم به سا دگی خویشتن را بپذیریم و به
خود اعتماد کنیم تضاد ها خود به خود از بین می رو ند .مسئله اصلی شکل
بیرونی را بطه ما نیست .زیرا با پذیرفتن حقیقت درو نمان به را حتی و بدو ن
تقلا حل خواهد شد.و هر کس را بطه ای را به و جود خو اهد آ ورد که
د قیقا برای او یا برای شخص مورد نظرش مناسب با شد.
عشق
زمانی که ما با فردی آ شنا می شویم که به خصو ص یک آ یینه قوی برای
ما به حساب می ا ید ،احساس می کنیم که شدیدا مجذو بش شد ه ایم.( ما
می توانیم در آ غاز آن را مانند تنفر یا دوست نداشتن تجربه کنیم)اگر این
شخص از جنس دیگر با شد و دارای پا ره ای خصلتهای خو شا یند ،
ممکن است ما این احساس را به مثا به جذا بیت جنسی تجربه کنیم.زمانی
که این جا ذبه فو ق العاده قوی باشد، به تجربه حاصل از آن عاشق شدن
می گوییم.
عاشق شدن عملا تجربه ای قد رتمند است و همانا احساس هستی جاری در
ماست.دیگری برای ما در حکم یک کانال می باشد ،بندهای و جو دمان را
می گشاید تا خود را به روی عشق ،زیبایی و هیجان بگشا ییم.انرژی هستی
به درون می آید و در ما جاری می شود،و ما شا هد لحظات لذت بخش
((غرق رو شنایی شدن خواهیم شد)).بسیار شبیه تجربه ای است که
بعضی ها پس از یک دوره طو لانی مرا قبه حس می کنند.
این یکی از لذت بخش ترین و هیجان انگیز ترین تجربه ها در دنیاست .و البته
ما میخواهیم آ ن را حفظ کنیم.متاسفانه متوجه نمی شویم که واقعا داریم
هستی درون خویشتنمان را تجربه می کنیم.این که شخص دیگری این
تجربه را ممکن کرده است تشخیص می دهیم و می پنداریم آن مرد یا زن
است که این چنین قد رتمند است! البته ،به هنگام عاشق شدن دقیقا زیبایی
رو ح آ ن شخص را درک می کنیم ،ولی تشخیص نمی دهیم که زیبایی
رو ح وی در واقع با زتاب زیبایی رو ح خود ماست.فقط میدانیم که این
عوا طف متعالی را زمانی که با محبوب هستیم، احساس می کنیم. لذا
بلا فا صله شرو ع می کنیم به تفویض قد ر تمان به ایشان و منبع
خوشبختیمان را خارج از و جود خود می پنداریم.
طرف مقابل ما بلا فا صله به یک وسیله تبدیل می شود.چیزی که ما میخواهیم
تصا حب و حفظش کنیم .را بطه به صو رت یک اعتیاد در می ا ید :درست
همانند مواد مخدر ،که برای رسیدن به خلسه باید بیشتر و بیشتر مصرفش کرد .
مسئله این جاست که ما به فرم آن شخص معتاد می شویم ،و تشخیص نمیدهیم
که ما خو اهان انرژی جاری در او هستیم. توجه ما معطو ف به شخصیت و
اندام اومی شود و سعی میکنیم آن را تصا حب کنیم.به محض این که این کار
را می کنیم انرژی از جریان می افتد.
بدین تر تیب عشق ما را به هم نز دیک می کند ، ولی نیا زمندی به طور اجتناب
نا پذیری به سر عت جا یگزین عشق می شود .را بطه تقریبا در همان زمان
با شکو فاییش شرو ع به مردن می کند.آنگاه ما و حشت می کنیم و معمولا باز
محکم تر به آن می چسبیم.تجربه نخستین عاشق شدن به قدری نیرو مند است
که گاهی سا لها و قت صرف می کنیم تا تکرارش کنیم ،ولی هرچه بیشتر
سعی میکینم ،بیشتر از ما می گریزد .فقط زمانی که رهایش می کنیم و
آ زادش می گذاریم انرژی دوباره جریان می یابد و همان عواطف را لمس
می کنیم.
چنین است طبیعت غم انگیز ما جرا های عا شقانه در دنیا.ما هزاران سال
صرف کشف و حل این مسئله کر ده ایم.آ واز های محبوب ما ،قصه ها،درام ها،
تشدید و منعکس کننده خوی معتاد به رو ابط است و نتیجه اش درد و
نا کامی است.در جهان ساده و زیبا کشف می کنیم که قادر است تمام
درد های مارا التیام بخشد .
عشق و اقعی یعنی زیستن در رو شنایی.
شاکتی گواین.
اگر هرگز نمی خواهید دو با ره مردی را ببینید ،به او بگویید:((دوستت دارم،
می خواهم با تو ازدواج کنم ،می خواهم از تو بچه دار شوم....))
چنان پا به فرار خواهد گذاشت که خط تایر بر جا خواهند ماند.
کمدین مشهور:ریتا رادنر
از کتاب:آیا تو آن گمشد ه ام هستی؟
نوشته بار بارا دی آ نجلس
پ ن:قابل تو جه دوستانی که رو دست خو ردند.
آیا تا به حال خودرامتقاعد کرده اید که عاشق هستید د رحالیکه فقط در هوس
بودید؟
آیاتا به حال به کسی علاقه مند بو ده اید که به هیچ وجه مناسب شما
نبود و لی این موضوعها را ماهها و و یا حتی سالها بعد نیز تشخیص ندادید؟
آیا شما عیبهای همسر خود را نادیده می انگارید به این دلیل که از تولید تنش در
رابطه جلوگیری کنید؟
ایا شما عادت دارید درام٬ تنش٬ ماجرا جویی را با عشق حقیقی اشتباه کنید؟
آیا تا به حال با یک آدم بد رفتا رادامه داده اید فقط برا ی اینکه ظا هر را حفظ
کنید؟
آیا این موضوع که احساسات رمانتیک خیلی قوی را تجربه نمیکنید و مدام در
رابطه سر از پا نمی شناسید موجب می شود یک رابطه سالم را زیر سوال ببرید؟
آیا کسانی را بر می گزینید که با آنها تفاهم ندارید و از کسانی چشم می پوشید که
باآنها تفاهم دارید؟
اگر به هر کدام از سوالهای بالا پاسخ مثبت دادید به این دلیل است که تحت تاثیر
افسا نه های عشقی هستید.
پنج افسانه مهلک درباره عشق:
تماشا ی برنامه های تلوزیونی و فیلمهاوخواندن رمانهای عشقی وعدم وجود
آموزش درباره عشق با عث می شود تا ما آگاهانه یا نا آگاهانه انتخاب خود را
بر اساس افسانه های عشقی بگذاریم.
افسانه عشقی۱:عشق حقیقی بر همه چیز فائق می اید
اگر عاشق همسر خود باشم دیگر اهمیتی نداردکه:
او مشروبات الکلی می نوشد
جاذبه جنسی بین ما نیست
او تمام وقت از من انتقاد می کند
ما همیشه دعوا داریم
او یک مذهبی دو آتشه و من بی دین هستم
خلق و خوی بدی دارد و یک دفعه منفجر می شود
من بچه می خواهم ولی او نمی خواهدو.......................
شما با این کار از روبرو شدن با مشکلات و یا ارائه راه حل اجتناب می کنید و
با گفتن این جمله که اگر به او مهر بورزم بهتر می شود در روابط خالی از مهر
و خشونت بار خواهید ماند شما از لحاظ روحی خودرا زجر می دهید :که اگر بیشتر
دوستش می داشتم توانسته بودم را بطه را حفظ کنم.
واقعیت این افسانه عشقی چنین است:
عشق برای موفقیت یک ازدواج کافی نیست بلکه رابطه به تفاهم و تعهد نیاز دارد.
افسانه عشقی ۲:وقتی عشقی عشق حقیقی باشد همان لحظه که فرد را دیدید
خواهید دانست.
عشق در نگاه اول: فکر میکنم همه ما به طرزی پنهان عشق در نگاه اول را
باو رداریم.این ایده که اگر عشق حقیقی باشد همان لحظه اول که او را ملاقات
کردیم خواهیم دانست.ممکن است انواع دیگر ی از عشق هم باشد اما عشق
حقیقی شما را مثل رعد و برق می گیرد.
در این صورت شما آنچنان به جاذبه ای که بین شما به وجود آمده می پردازید
که از بررسی قسمتهای دیگر باز می مانید.در ضمن به شر وعهای آنچنانی معتاد
می شوید و فر صتهای دیگر را برای عشق از دست می دهید.
اگر این عشق نیست که شماراتکان می دهد پس چیست؟هوس در نگاه اول :شما
جا ذبه جنسی خاصی نسبت به فردی از جنس مخالف احساس می کنید وسپس
بسیار بیشتراز آنچه عملا وجوددارد دچار عواطف و احساسات می شوید.شما
نه به دلیل اینکه عاشق شده اید بلکه چون تحریک شده اید به او دائما فکر می کنید.
بعضی وقتها وقتی عاشق می شوید عاشق او نیستید بلکه عاشق تصویراو هستید:
چه قیافه ای دارد؟چه کاره است؟چقدر پول دارد؟چه ماشینی سوار می شود؟
چه کا رهایی در زندگی انجام داده و..........
واقعیت افسانه عشقی ۲:برای دلباختگی یک لحظه کافی نیست اما عشق حقیقی
به وقت نیاز دارد.
روزنامه سریعتر می تواند شعله بزرگتری درست کند اما سریعتر هم خاموش
می شود.هیزم ممکن است به مدت طو لانی تری نیاز دارد تا شعله ور شود
اما به آرامی و یکنواخت می سوزد.نمی گویم شما نمی توانید هر دو را داشته
باشید اما اگر اغلب دنبال افراد نا مناسب هستید بهتر است به دنبال آقا یا خانم
هیزم بروید و از خانم یا آقای باروت حذر کنید.
بایدبه یادداشته باشید که عاشق شدن ساده است اما ایجاد یک رابطه سالم مستلزم
کار سخت است.
افسانه عشقی ۳:تنها یک عشق وا قعی وجود دارد که برا ی من مناسب است
شما همسر خود را با آن تصویر رویایی مقایسه می کنید که از همان یک نفر در
سر خود ساخته اید و از درک منحصر به فرد بودن آ ن شخص باز می مانید.
این باور مارا از شروع یک زندگی جدید پس از آنکه زندگی قبلی پایان پذیرفته
باز می دارد.
واقعیت افسانه عشقی ۳:این امکان وجود دارد که عشق حقیقی را با بیش از یک
نفر تجربه کنید.شریک های بالقوه زیادی وجود دارند که می توانید با آنها
خوشبخت شوید.
افسانه عشقی ۴:همسر ایده آل ٬شمارا از هر لحاظ ارضا می کند.
دراین صورت از شناسایی یک رابطه خوب بازمیمانید فقط به این دلیل که همسر
شما نیاز هایی را که خود باید برا ی خود برآورده کنید بر آورده نمی کند.
اگر پیش از ازدواج احساس تهی بودن می کنید پس ازدواج نیز به همان اندازه
احساس تهی بودن میکنید.
در این صورت شما از همسرتان به دلیل ندادن چیزی که شما باید خودتان د رجای
دیگری بیابید منزجر می شوید.
حقیقت افسانه عشقی۴:همسر مناسب بسیاری از نیاز های مارا بر آورده می کند
اما نه همه آنها را
افسانه عشقی ۵:جاذبه جنسی قوی همان عشق است.
فرمول تداخل شهوت در عشق:
۱- ابتدا جاذبه جنسی قدرتمندی نسبت به یک فرد پیدا می کنید و یا به عبارت
ساده تر احساس شهوت می کنید.
۲- سپس بر اساس آن میل عمل کرده و با او مبادرت به رابطه نا مشروع می کنید.
۳-سپس از این که با شخصی که ارتباط روحی چندانی با او ندارید از لحاظ
جنسی صمیمی شد ه اید احساس گناه و ناراحتی می کنید.
سرانجام برای آنکه شهوت خود را موجه جلوه دهیدبااورابطه نزدیک ایجاد می کنید.
در این صورت:خود را با کسانی درگیر می کنید که با آنها تفاهم ندارید و بیش از
آنچه باید به رویایتان می چسبید و به سختی کسانی را که برای شما مناسب
نیستند رها می کنید.
واقعیت افسانه:روابط جنسی خالی از احساس هیچ مناسبتی با عشق ندارد
از کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی؟
نوشته دکتر باربارا دی آنجلس
ادامه مطلب...
گاهی می اندیشم
تو او هستی
او خودش است
خودش من است
و همه ما هستیم
آه
چقدر من.......................
اما
فقط
یک ما
ادامه مطلب صمیمیت و تعهد.........................
در واقع تعهد به یک فرم بیرونی ، جایی برای تغییرات اجتناب نا پذیررشد
مردم و رو ابط با قی نمی گذارد.اگر عزم جزم کنید که طبق بعضی قو انین
رفتار کنید ، عاقبت مجبور می شوید بین وا قعیت و تبعیت یکی را انتخاب
کنید .زمانی که ازواقعی بودن باز می مانید،چیز زیادی از شما، در این رابطه
با قی نمی ماند. عاقبت پیله پوکی از شما باقی می ماند .تعهدی زیبا و خالی
از انسا نهای واقعی.
از آنجایی که این نوع تعهد شکل را بطه را از تغییر باز می دارد ،اغلب
او قات تداوم را بطه نا ممکن می شود.حقیقت این است که روابط تغییر
می کنند،از این رو شکل و مسئولیت نمی توانند تغییر نکنند.هیچ چیزی بیرون
از وجود ما نمی تواند امنیتی را که جستجو می کنیم ، به ما بدهد.ممکن است
پنجاه سال از ازدواجتان گذشته باشد و در پنجاه یکمین سال زنتان تصمیم
بگیرد شمارا ترک کند!
اگر این مطلب را درک کنیم ،از دردهای بسیاری نجات می یابیم.افرادی که
طلاق می گیرند تقریبا غیر ممکن است احساس شکست نکنند ،زیرا گمان
می کنند تمام ازد واجها باید پایدار باشند.
درد ناک این است که ما به رغم آنکه هنوزعشق ورا بطه را محترم می شماریم
نمی دانیم چگونه شکل و ظا هر را بطه را متحول کنیم .زمانی که عمیقا شما
در گیر دیگری هستید ،این را بطه تا ابد ادامه دارد.با وجود این ،شدت انرژی
در این را بطه بر حسب اینکه چقدردر این را بطه می آموزیم از آن زمانی
استفاده می شود افزایش یا کا هش می یابد.زمانی که از بودن با کسی زیاد
آ مو ختید ،انرژی جاری میان شما ممکن است کاهش یابد . به نقطه ای برسد
که دیگر نیازی نبا شد در سطح شخصیتی تا بدان حد رو ی یکدیگر اثر بگذارید،
یا اصلا اثر بگذارید.با این حال را بطه میان شما استوار می ماند،و انرژی
خودش رادر سطح دیگری باز سازی می کند.ما این را نمی فهمیم ،لذا زمانی
که را بطه مان شکل عوض می کند احساس گناه، یاس وآ زردگی میکنیم.ما
نمی دانیم که چه طور عوا طفمان را به طور مو ثر با یکدیگر قسمت کنیم،و
اغلب به این عو اطف از طریق را بطه مان با شخص دیگر پاسخ می دهیم.
این با عث می شود که احساس درد کنیم زیرا در وا قع ریشه عواطف عمیق
خودمان را قطع می کنیم.به اعتقاد من ،تغییر در رو ابط می تواند نسبتا بی درد
وحتی زیبا باشد ،زمانی که بتوانیم حقیقتا ار تباط بر قرار کنیم و به خودمان
در این روند اعتماد کنیم.
اکثر افراد بر این باورند که فدا کاری و سا زش برای حفظ را بطه لا زم است.
نیاز به فداکاری و سازش بر اثر کژفهمی در باره هستی و این گمان که حقیقت
می تواند درد ناک با شد بنا شد ه ا ست.می ترسیم مبادا عشق و علاقه کافی
نصیب ما نشود.در اصل ،هستی همیشه واقعی و دوست داشتنی است،دیدن ان
به گو نه ای که هست همواره سا زنده است.این واکنش ها و ترسهای ماست
که منفی نشا نش می دهد.
وقتی که میخواهم صادق باشم و آنچه وا قعا می خواهم در خواست کنم ،و
به را حتی عواطفم را بیان کنم،همیشه در می یابم که زیر بنای وا قعیت در
هر مو قعیت برای تمام کسانی که در مو قعیت سهیم اند یکی است.نخست
ممکن است چنین به نظر برسد که من چیزی می خواهم و دیگری چیز دیگری.
و لی اگر هر دو حقیقت را همچنان که احساسش کنیم بیان کنیم،دیر یا زود
تفاهم حاصل می شود در صورتی که آنچه وا قعا خواسته ایم داشته باشیم.
مثال
زو جی که از مراجعین من هستند در حال تجربه تضا دهای بسیاری در روابطشان
بو دند .آنها در کسب و کاری موفق شریک هم بو دند.زن از کار خسته شد ه بود
و می خواست کاردیگری بکند .مرد عاشق کارش بود ولی نمی خواست بدون
زنش ادامه بدهد.انها دائما بر سر اینکه کسب و کار را بفرو شند یا ادامه و
تو سعه اش بدهند بگو مگو داشتند. شروع کردند به ار تباط برقرا ر کردن در
سطحی عمیقتر،و از تر سهایشان پرده بر داشتند.زن میخواست به طور خلاق
و به نوع دیگری ابارز وجود کند اما می ترسید نتواند بدون حمایت شو هرش
کاری ازپیش ببرد در ضمن می ترسید نتواند به اندازه قبل پول در بیا ورد.و
شو هرش از کاهش کمک او به در امد خا نواده خشمگین شود. شو هر
می ترسید نتواند بدون زنش از پس این کارعظیم بر بیاید.او به شدت به خلا قیت
زنش وابسته بود و قا بلیت شهودی خویش را قبول نداشت. وهمچنین می ترسید
که زندگی کاریش بدون زنش ،گرمای وجودش و خلق خوشش، ملال آور و
یکنواخت شود.زمانی که عواطفشان را کاملا عیان کردند ،قادر به دیدن این
نکته شدند که هر دو درنقطه ای هستند که میخواهند به سطح جدید از آزادی
جهش کنند.آنها آماده بودند که بعضی از وابستگیهایشان را به یکدیگر رها
کنند واعتماد بیشتربه خودشان داشته باشند .زن به تدریج از آن کار کناره

