قالب پرشین بلاگ


دریا

آخرین قسمت:

مردم همیشه از نام من می پرسند .زمانی که در هندوستان بودم به شدت جذب مذهب

 هندو شدم و شرو ع به مطا لعه آن کردم زیراهمانند یک کا تولیک تر بیت نشده بودم

 و مسحیت هر گز مورد تو جهم نبود .بعضی از عقاید آیین بو دا را می پسندیدم ولی به

نظرم کمی رو شنفکرانه می امد .مذهب هندو مرا عمیقا تحت تا ثیر قرار داد و جا یگاه

 ویژه ای در روحم  پیدا کرده بود .

مذهب بسیار پیچید ه ای است و من حتی تظا هر به فهمیدن آن هم نمی کنم ولی قسمت

هایی از آن را می فهمم.در مذهب هندو  تثلیثی است از سه خدا که دلالت بر سه بعد

 زندگی میکند :بر هما خا لق است؛ ویشنو حافظ است .

 شیوا ویرا نگر است.شیوا معرف دگر گونی پیوسته جهان و تدا وم زندگی است  و ناظر

 بر این حقیقت است که  همه چیزباید دائما نا بود شو د تا دو با ره پدید اید.

او به ما خاطر نشان می سازد  برای اینکه با حرکت زندگی همراه با شیم باید دائما همه

 چیز هایی که رنگ تعلق می پذیرد رها کنیم.

بسیاری از مشتا قان پیرو او از دارو ندار خود می گذرند.سبکباری بیشتر برای  دنبال

کردن  و اعتقاد داشتن به انرژی جهان.شیوا خدای رقص هم هست  و می گویند رقص

اوست که جهان را به  حرکت در می اورد.او به هیئت مردی بسیار زیبا و قدرتمند با

مو های بلند تصویر شد ه است.

(گفته می شود که مو هایش در یا چه مقدس گانگ است)که من کشش وسو سه

انگیزی نسبت به آن دارم.شاکتی بعد زنانه شیوا است .معنی کلمه شاکتی نیرو یا

 نیروی زندگی است.

زندگی ای که در کالبد ما جریان دارد به معنای نیروی زنان نیز هست.در تانترای

 هندو تکنیک هایی در باب رو شن بینی است که از طریق پرورش انرژی جنسی

 حا صل می شود .در این تمرین به مرد شیوا و به زن شا کتی می گویند.

در با زگشت از هندو ستان با مارک آلن اشنا شدم به نظر او نام قبلی به من

 نمی آمد، او که با ما جرای عا شقا نه من با شیوا آشنا بود، شا کتی صدایم کرد

 از این اسم خوشم آمد و شدم شا کتی.

در آن زمان متو جه نبو دم که تا چه حد این نام قد رتمند است و لی حالا احساس

 میکنم که طنین این نام کمکم می کند تا تمام نیرویم راباز یابم.گواین آخرین نامی

است که به من داده شد ه است.

که نامی است در اسطو ره آرتور شا ه.وا ژه نا مه ای آن را بازجنگی میداند .

که گمان می کنم تصویر بسیار زیبایی است.به اعتقاد من شا کتی جنبه زنانه  و جودم

 را نشا ن می دهد و گواین جنبه مردانه و جودم را.

 

 

[ دوشنبه هشتم خرداد 1385 ] [ 1:19 ] [ دریا ]
[ دوشنبه هشتم خرداد 1385 ] [ 1:18 ] [ دریا ]
[ دوشنبه هشتم خرداد 1385 ] [ 1:16 ] [ دریا ]
[ دوشنبه هشتم خرداد 1385 ] [ 1:15 ] [ دریا ]
[ دوشنبه هشتم خرداد 1385 ] [ 1:9 ] [ دریا ]
[ دوشنبه هشتم خرداد 1385 ] [ 1:5 ] [ دریا ]

استفاده از تجربه کسانی که عمری را در پی آموختن چیزی بوده اند با عث می شود

 با دانش دیگران پله های ترقی را زودتر بپیماییم.

این شخص با دو کتاب کو چک صد صفحه ای خود را در بین تمامی حقیقت طلبان

 ماندگار نمود:

 

طی چندین سال رفته رفته به تجر به ها و چشم اندا زها و  آ گا هی های تا ز ه ای

 رسید ه ام که در چا ر چوب منطق پیشین هم نمی گنجید.

 در دانشگاه روانشناسی خواندم  و در انجمنهای  مختلف شرکت کر ده ام که علا وه

 بر اینکه ر هایی از درد های عا طفی  گذشته ام را  ممکن می سا خت  مرا به سوی

 احساس جدیدی از عشق  نشاط و یکی شدن با  همه چیز رهنمون کرد.

از مواد توهم زا که  تجر به جالب بر ای رسید ن به  آگاهی و درون بینی بیشتر بود

 استفا ده کردم.رقصیدن آمو ختم و در یا فتم زمانی که می رقصم  احساس وجد میکنم

درست مثل اینکه نیر وی بر تری مرا هدا یت می کند  و مرا بی پروا و هیجان زده به

 حر کت در می آورد.

من همیشه به فلسفه شرق  علا قه مند بو دم  لذا کتا بهایی را جع به آیین بو دا  و هندو

 مطا لعه نمو دم.

یو گا و مرا قبه را شرو ع کردم حس کردم که با عث می شو ند که  احساس آرامش  و

 تمرکز کنم و با خود سا زگار تر شوم.

بعد از اتمام دانشگاه دو سال به سفر دور دنیا رفتم. ما هها در هندوستان ماندم  و به

 آگا هی عمیقی درباره عر فان شرق دست یا فتم.

سفر هایم تجارب گیرایی برایم داشت  زیرا بدون  پول و بر نامه وا قعی  با پیر وی از

 احساسم زندگی کردم.در اصل آماده سفر دو ماهه به ایتا لیا بودم که سر از سفر

 دو ساله به دور دنیا در آوردم.

آمو ختم که  که عملا می توانم بدون  هیچ نوع تعلق  و  تملکی خوش  وخرم زندگی کنم

 و با امنیت خاطر  به مکا نهای نا شنا خته قدم بگذارم.

در باز گشت  عاشق چیزی شده بودم  به نام خود آگاهی.

نمی توانم تعریفی  از آن به دست دهم  ولی میدانستم هنوز این میزان آگا هی کا فی

 نیست  و هیچ چیزی در مقا یسه با آن  ارز شی ندارد .

مقام ،پول یا را بطه چه ارز شی دارد وقتی می فهمیم با رسیدن به  آگاهی بیشتر به

 آنها هم می رسیم؟

به اطراف سا نفرا نسیسکو نقل مکان کردم  جایی که مردم در جست جوی خود آگا هی

 بودم و خود را غرق این جست جو کردم .در کلا سها و کار گا هها شر کت کردم کتا بهای

 تاز ه خواندم ، تمرکز کردم  و مرتب با کسانی صحبت کردم که انها هم درگیر  این روند

 فکری بو دند.

بعد از خواندن کتاب  رسیدن به آگا هی بالاتر اثر  کن کیز  برای زندگی کردن  در مقر او به

بر کلی رفتم  و یک سال روز و شب برروی  خود آگا هیمان کار کردیم.

بعد از آن برای  سال های متمادی  با کسانی که در گیر روند  رشد شخصی خود بو دند زندگی

کردم.

در این میان برای اینکه زندگیم را بگذرانم  همه کاری کردم :کار خانه ، کار های اداری

و کار های متفر قه.ولی کار و ا قعی ام کار درو نی ام بود . این مر بو ط به ده سال پیش است

و ازآن زمان ز ندگی من  کاملا وقف پر و رش و تکا ملم  به منز له  مو جودی آگا ه شده است.

 با اینکه چیز های زیادی می خواستم در یا فتم اگر به شیو ه آ زاد زیستن را در جهان

 بیا مو زم  خود به خود به چیزهای دیگر نیز دستر سی پیدا خواهم کرد.

 و از این رو قو یترین دلبستگی من سفر به درون رو شنا یی بود.

 

[ یکشنبه هفتم خرداد 1385 ] [ 12:44 ] [ دریا ]
[ یکشنبه هفتم خرداد 1385 ] [ 12:43 ] [ دریا ]

سوال بسیار مهم این بود که چگونه ما خود را دوست بداریم؟تلاش من ارائه

بحثی معرفت شنا ختی فارغ از تعیین جهت خاصی برای آن است.

گرچه ممکن است از ابتدا این سوال برای عده ای از دوستان من  که گرا یشات

 اسلام ستیزانه دارند سخت باشد ولی سو ال مهمی که اکنون وجود دارد این است:

مگر چند سال از ابتدای نقلاب اسلامی ایران گذشته است؟مگر در تنها چند

دهه پیش بارأی 98 درصد رای جمهوری اسلامی داده نشد.

اکنون این چه جا یگاهی برای جوانان است که به مرحله نفی خدا رسیده اند؟

دوستان بی شمار نزدیک خودم هستند که بسیار مذهبی بودند.از خواندن نماز

شب تا اقا مه گویی مسجد و........ 

شاید شما هم یکی از آنها باشید.زمانی دو آتشه بودید؟نه؟زمانی این مسا ئل

برای شما حیاتی بود.البته منظو رم دوستان تقریبا هم سن خودم است نه کمتر.

کو چکترها کمترمذهبی به شکل ما بو ده اند.

من به این قضیه به این شکل ساده نگاه نمی کنم  که اسلام از دست رفت.

فساد همه گیر شد.این یک دیدگاه سطحی است که به عنوان یک انتقاد بر

بچه های مذهبی وارد است که مثل یک ماهی در تنگ کو چکی  در محدوده

 تفکرات خود دست و پا می زنند.هر کس که کمی بی راه رفت دیگر منحرف

 شده است و از دین خارج شده است.آنها خود از این مسئله غافلند که

اسلام دینی نیست که کسی بخواهد برای آن تبلیغ  آن چنانی بنماید.

قد تبین الرشد من الغی

 البته اغلب روی قسمت اول تاکید می کنند.

 لا اکراه فی الدین

اسلام نیاز به تبلیغ ندارد.البته نیاز به شنا خت دارد.

شناخت از یک دیدگاه نوین و نه دیدگاههای فسیل شده.گاهی می اندیشم

اسلام دارای یک عدم قطعیت پست مدرنیستی است.البته منظور من ظو اهر

 این دین نیست.ای بسا که خودتان معترفید چه بسیار کسانی که نمازمی خوانند

 ولی دریغ از نام مسلمان.

این مسئله برای من به معنای نفی نماز نیست.اولا چون یک عده ای چیزی را

خراب کرد ه اند به معنای بد بودن آن نیست ثا نیا به قول بو علی سینا درست

 است که هر چیزی با طنی دارد اما راه گذشتن از باطن از ظا هر است و تا شما

ظا هر را نداشته باشید با طن  را نخواهید داشت.

سوما بر جنبه ظا هری این مسئله بسیار تا کید شده است.

که جایگاه کمی هراس برای ترک آن وجود دارد. با این وجوداین جمله از پیامبر اسلام

برای تکمیل این مقو له کافی است:

مبادا کسانی که مسلمان نیستند در اجرای اسلام از شما پیشی بگیرند.

این به معنای  آن است که ممکن است یک انسان غربی به ظاهر نامسلمان از

ما مسلمان تر باشد.

سو ال اصلی این است؟

چرا با وجوداین همه تلاشهای تبلیغاتی جو انان ما به نا گاه(با مسامحه) از دین

 می برند.

و بردن نام آن آنقدر دشوار می شود؟آیا اکنون زمان تقیه است؟

به این مسئله فکر کرده اید؟

 

با یک شعر در سینه سرخ به روزم.

 

 

 

 

 

 

 

نیاز شدید به لعن و نفرین احساس می شود:

اول به این سیستم بلاگفا  که هرروزخرابه

بعد هم به این کارت اینترنت من

خدا لعنتتون کنه الهی

دیشب صد جا رفتم اما نتونستم نظر بدم.

به هر حال تا من دست کم صد نفرو دعوت نکنم تا با مطالب همراه بشن آپ

خبری نیست.

شاید بهتر باشه برم جایزه پیشگامان کویرو که یک ماه ای دی اس ال

(درست گفتم لی لی؟آخه من می گم آ دی سی ال که دائم از جانب

 ایشون تصحیح می شه) به همراه مو دمش هست بگیرم.

گرچه  گرچه اصلا جایزه کمتر از یک میلیون صر فم نمی کنه.(البته الان)

که برم بگیرم.

وا برو بچه پر رو از خود مچکر

خیلخب رفتم.(با یک تیپا)

 

این ترانه شکیلا رو بشنوید

 نه بخونید :

 

با زآ

باز آ

باز آ

باز آ

جانا به غریبستان چندین به چه می مانی ؟

بازآ تو از این غربت

تا چند پریشانی؟

 

صد نامه فر ستادم

صد راه نشان دادم

یا نامه نمی خوانی

یا راه نمی دانی

 

گر نامه نمی خوانی

 خود نامه تو را خواند

گر را ه نمی دانی

 در پنجه رهدانی

باز آ که در آن مجلس

 قدر تو نداند کس

با سنگدلان منشین

 خود گو هر این کانی

 

 

 

قصه های جزیره سریالی بسیار خوب درباب فر هنگ سازی برای کار گرو هی است.

در این سریال همه مردم یک نهاد کو چک با همیاری و همفکری به اهداف جمعی خود

 دست می یابند.علاوه برآن تا کید بر توانایی فردی و خوش فکری در یک دختر کوچک

که دارای زمینه تربیتی خوبی بوده است الگوی مناسبی برای باور خویشتن و ایمان به

 نتیجه، علیرغم شکست می باشد.

 

سارا استنلی ،او لیویای مثبت اندیش و خاله هتی بد عنق و بدبین به همراه جاسپر

دیل خجالتی، فیلی سیتی دختر خوب و فیلیکس و بسیاری د یگر از شخصیت ها که

به راحتی با آنها انس می گیرید.

 

ایمان به خویشتن را در چشمان سارا ببینیداگر هنوز تلویزیون می بینید.

این سریال برای بار دوم از شبکه 2 در ساعت 4 بعد از ظهر پخش می شود.

[ یکشنبه هفتم خرداد 1385 ] [ 12:42 ] [ دریا ]

در تابستان 1922 در یک روزنامه فرانسوی چنین نوشته شد:

یکی از دانشمندان آمریکایی اعلام کرده  که جهان به پایان می رسد؛یا دست کم

بخش عظیمی  از کره زمین منهدم می شود؛که در نتیجه مرگ، سرنوشت محتوم

میلیونها انسان خو اهد بود .

چنانچه این پیش بینی متحقق شود؛به نظر شما واکنش مردم به این خبر ،از لحظه ای

 که خبر فوق را می شنوند تا زمانی که مصیبت اتفاق بیفتد چه خواهد بود؟و سر انجام

اینکه اگر شما در چنین مو قعیتی قرا بگیرید ،درآخرین لحظه های زندگی چه خواهید

 کرد؟

 

مارسل پروست نویسنده شا هکاردر جستجوی زمان از دست رفته چنین پا سخ داد:

 

به عقیده من اگر قرار با شد آن گونه که شما پیش بینی  کرده اید بمیریم؛زندگی به

نا گهان به نظرمان فو ق العاده عالی جلوه خواهد کرد .

فقط در نظر بگیرید  زندگی چه بسیار برنامه ها ،سفر ها ،روابط عاشقا نه،پژو هش ها

را از ما دریغ کرده است که به سبب  تنبلی و اعتمادن به آینده آنها را نمی بینیم  و به

 تعویق  می اندازیم.

حال اگر خطر این تهدید برای همیشه رفع شود ؛زندگی بار دیگر چه زیبا می نماید!.

آه اگر این فا جعه رخ ندهد ،بازدید از موزه لووررا به تعویق می اندازیم؛خودمان را

 به پای ماد موازل ایکس نمی اندازیم و سفری به هند نخواهیم کرد.

اگر فا جعه رخ ندهد هیچ یک از کارهای  فوق را انجام نمی دهیم ،چون بار دیگر

خودمان را در مسیر زندگی سا بق مان می یابیم،جایی که بی نیازی بر نیاز ها فا ئق

 می آید .

ولی ما به فاجعه ای از این دست نیا زنداریم که از امروز عاشق زندگی شویم.

کافی است بیندیشیم  که ماا نسا نیم  ،و چه بسا دست اجل همین امشب مارا برباید.

 

از کتاب

پروست چگونه می تواند زندگی شمارا دگرگون کند

نوشته آلن دو باتن

ترجمه گلی امامی

 

 

 

 

 

 

[ شنبه ششم خرداد 1385 ] [ 22:58 ] [ دریا ]
[ شنبه ششم خرداد 1385 ] [ 21:40 ] [ دریا ]
[ شنبه ششم خرداد 1385 ] [ 21:40 ] [ دریا ]
[ شنبه ششم خرداد 1385 ] [ 21:38 ] [ دریا ]
آن که از سنبل او غاليه تابی دارد باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد
از سر کشته خود می‌گذری همچون باد چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد
ماه خورشيد نمايش ز پس پرده زلف آفتابيست که در پيش سحابی دارد
چشم من کرد به هر گوشه روان سيل سرشک تا سهی سرو تو را تازه‌تر آبی دارد
غمزه شوخ تو خونم به خطا می‌ريزد فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد
آب حيوان اگر اين است که دارد لب دوست روشن است اين که خضر بهره سرابی دارد
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر ترک مست است مگر ميل کبابی دارد
جان بيمار مرا نيست ز تو روی سال ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
کی کند سوی دل خسته حافظ نظری چشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد
[ شنبه ششم خرداد 1385 ] [ 19:35 ] [ دریا ]

فرض كنيد پيش از تولد خود را براي تولدي آماده ميكنيد.به همراه  بسياري ازمو جودات

 در اتاق بزرگي نشسته ايد.همگي آنها مثل شما  آما ده اند تا زاده شوند و رشد و تكامل

رو حي خود را تدا وم بخشند.هر يك از شما گذ شته خود را بررسي مي كند.

در س هايي كه آ موخته ايد و در سهايي كه بايد بيا موزيد. مهارتهايي كه كسب كر ده ايد

 و مها رتهايي كه بايد كسب كنيد.خود را با  عشق و توجه و شور وحال  و هد فمندي

 تمام بررسي و ارزيابي كنيد.

از اين بررسي و  مشا هده بي غرض هيچ هدفي نداريد جر اينكه مي خواهيد بدانيد در

 سفر معنوي دركجاي راه هستيد.آمو زگا ران زبده وزبر دستي نيز در آنجا هستند تا

 شما را دردرك موضوعات و مسا ئل پيچيده اي كه بايد با آنها رو برو شويد ياري دهند.

به كمك آنها فهرستي از رويداد هايي كه بايد از سر بگذرانيد و با آنها روبرو شويد تهيه كنيد.

 

اين وقا يع ،رويدادها  و تجربه ها، همگي به شكلي هستند،  كه بهترين فر صت ممكن

  جهت رشد ،تكامل و رستگاري معنوي شما را  فرا هم آورند.

يكي از همين آمو زگاران رو به جمع مي كند  و مي پرسد آيا همه آ ما ده ايد؟ سپس

 او لبخند مي زند و مي گويد بسيارخوب اكنون فر ايند انتخاب آغاز مي شود.

سپس يك  به يك از جا بر مي خيزيد  و شروع به صحبت مي كنيد:((دوستان من

 گذشته ام را با خود خواهي تمام  گذراندم. حال تصميم دارم ديگر اين طور نباشم.

مي خواهم اين بار،دشواري عشق ورزيدن بي قيد و شرط را به  ديگران را به جان

 بخرم.شايد اين بار كسي رابراي عشق ورزيدن انتخاب كنم كه  از لحاظ جسماني ،

زيبا و كامل  نباشد .كسي كه مشكلي دارد.مشكلي كه بايد آن را تحمل كنم.اين  به من

 خود خواه نبودن و مهر ورزي را خواهد آموخت.آيا كسي هست كه وا جد اين شرا يط

 باشد؟))

ديگري از جا بر مي خيزد  و مي گويد:(( در واقع اين نقش برا ي من ايد ه ال به نظر

 مي رسد.من گذشته خود رابا اشتغال ذهني مدام به  جذابيت  و زيبايي جسمي و

 توانايي هاي ورزشي بالا  گذراندم و كو چك ترين تو جهي به رشد رو حي  و

 معنوي خودم نداشتم.حال تصميم گر فته ام از اين دلمشغوليها دور با شم و تنها

 به رشد وتكامل رو حي - معنوي خود  بپردازم.بايد عشق به خويش را آن هم به

 دليل آنچه از درون هستم  بياموزم.بنا براين مي خواهم بين سي تا چهل سالگي

 در يك حاد ثه  را نندگي دچار نقص عضو شوم.اين تعهدي بسيار بزرگ و وشجا عانه

 و مخا طره آميز است اما من آمادگي شركت در ان رادارم.آيا تصورمي كني بتوانيم

  زو ج خوبي باشيم؟))

اولي با هيجا ن تمام پا سخ مي گويد : (( فو ق العاده خواهد بود. بهتر است  قبل از

 آنكه تصا دف كني  و دچار نقص عضو شوي با يكديگر ازد واج كرده باشيم ، تا من

مجبور باشم تا پايان عمر از تو مراقبت و مواظبت كنم .))

نفر دوم پا سخ مي دهد  :((اين خيلي بهتر از آن چيزي است كه اميدوار بودم رخ

دهد ؛چرا كه نا تواني بزرگ ديگرم آن است كه در گذشته همواره مي خواستم آزاد

 و بي قيد و بند باشم. هرگز اجازه نمي دادم به كسي نياز مند شوم . بايد با اين

مسئله نيز كا ملا رو برو شوم  و آن را حل و فصل كنم و گمان مي كنم متكي بودن

 و وابسته بودن به تو دقيقا همان چيزي است كه به آن نياز دارم و اين براي تو

 نيز در س آموزنده اي است چون تو نيز بايد بدون ذره اي خود خواهي، زندگي

 خود را تمام و كمال وقف من كني.))

 

هر دو روبه آمو زگار رو حي و معنوي خود  منتظر تأ ييد مي شوند.سپس آن دو

 به نزد هم مي روند و يكديگر را در آغوش مي گيرند وبا عشقي فرا وان متعهد كمك

 به رشد شخصي  يكديگر مي شوند.

حال نو بت شماست از جاي خود بلند شويد.مي گوييد: ((به راستي  به كمكك شما نياز

 دارم عليرغم موقعيت هاي بسيا ر،حتي يكبا رهم نتوانستم  خودم را دوست داشته باشم.

خودم  را در مو قعيت هاي احساسي وعاطفي بسيار دردناكي قرار دادم؛ كه هر گز نيز

 حل و فصل نشد.انواع و اقسام بد رفتار يهاي خودم را تحمل  كردم وچنان منفعل بودم

 كه حتي كلمه اي  نيز در دفا ع خودم نگفتم. و ديگر نمي توانم به اين روال ادامه دهم .

به طرزی جدي در با ره اش فكركرد ه ام  واين بار مي خواهم  اين الگو را  برا ی

 هميشه بشكنم  و التيام دهم اما به تكاني بزرگ  احتيا ج دارم تا مرا از خواب غفلت

 بيدا ركند.))

يكي از آمو زگاران عاليرتبه جلو مي آيد  و مي گويد :((فكر ي دارم)).

سپس اسم كسي را كه در كنا رشما نشسته است صدا مي زند.در يك چشم به هم زدن

او را مي شناسيد .كسي كه با رها عاشقش شد ه ايد و به او عشق و رزيده ايد.كسي

 كه بسيا ربه او اعتماد داريد.معلم از او مي پرسد :((آيا مديون اين شخص  مهربان

 كه با رها به تو عشق ور زيده نيستي؟ آيا  نبايد دين خود را به او ادا كني؟.))

او با احترام تمام پا سخ مي گويد: ((بله همين طور است؛اودر گذشته نقشي اساسي

 در زندگي من ايفا كرد  و عشق اوهمواره به من كمك كرد تا  خود رااز شر احساس

گناه عذاب آوري كه از مد تها پيش داشتم خلاص كنم.من به راستي مديون او هستم.))

آمو زگار ادامه مي دهد:بسیارخب .او بايد اين با رتحت فشا رقرار بگيرد تا  نهايتا

 عشق به خويشتن را بياموزد و انتخاب كند خود ش را دوست داشته باشد.اين بار

بايد نقش شوهررا براي او بازي كني .با اين تفاوت كه اين بار  فرومايه ،بي اعتنا،

 خيانتكار ، ظالم و بي رحم خواهي بود  تا او نتواند تحمل كند . و مجبور شود

 خود ش را دوست داشته باشد و تو را ترك كند .تنها به اين گونه است كه مي تواند

 اين چر خه معيوب را كه در گذشته او تكرا ر شده است بشكند  و به بد رفتاري با

خود پا يان دهد.از آنجا كه او عميقا به تو اعتماد دارد به تو اجا زه خواهد داد اين

نقش را برا ي او بازي كني به همين دليل است كه تو را براي او انتخاب كرد ه ام

.با اين كار دين خود را به او نيز ادا ميكني.و خواهي توانست در پي تغيير و رشد

 شخصي او با قي عمرت را به عنوان انساني خوب و غير خود خواه، پا يبند،

 وفادار و صادق سپري كني.))

آ موزگار رو به شما مي كند و مي پرسد:((تو موافقي؟ اعترا ضي نداري؟)؛شما

موافقت خود را اعلام مي كنيد.قلبتان از شادي و سرور لبريز مي شود چر ا كه

 مي دانيد بالا خره بعد از چندين تلاش نا فرجام به اين پيشرفت بزرگ نا ئل خواهيد

 شد.كسي كه قرار است در آن مهم شما را  ياري دهد  همان دلدار شماست.))

به سختي مي توانيد هيجان خود را مهار كنيد و مراتب و تشكر، امتنان و قد ر داني

خودرا ابراز داريد.

مي گوييد:(( موافقم)) سپس به طرف دلدارتان مي رويد ،همان كسي كه به دليل عشق

 عميقي كه نسبت به شما در خودش  احساس مي كند موا فقت كرده چنان نقش سخت

 و دشواري را درزندگي شما ايفا كند.

همين كه به او نز ديك مي شويد به شما اطمينان خاطر مي دهد؛ قول مي دهم كه

 هر گز تورا مايوس نكنم چنان با تو بد رفتاري كنم  كه بالا خره مجبور شوي خودت

 رادو ست داشته باشي و مرا ترك كني.

((عزيزم متشكرم))

 اين را مي گوييد و سپس اورا درآغوش مي گيريد. اين گرد همايي همچنان ادامه

مي يابد. و بقيه هم با يكديگر قرار و مدا رهايي مي گذارند تا نقشهايي را در زندگي

 يكديگر ايفا كنند.همين كه شخصيتهاي اصلي و كليدي زندگي شما انتخاب مي شوند

  به تدريج به سراغ  شخصيت هايي مي رويد كه نقش كو چكتري در زندگي شما

 ايفا خو اهند كرد و يكي يكي  تمامي آنان را كه تعدادشان به صد ها نفر نيز مي رسد؛

انتخاب مي كنيد يك يك اين تصميمات برخا سته ازعشقي بزرگ و علا قه و محبتي

تمام و كمال و جرأت وشهامت و  تهوري بي مانند است.سپس مي نشينيد و انتظار

 آن لحظه بزرگ رامي كشيد كه در ميان كساني كه پذير فته اند  نقش پدر  مادر شما

را بازي كنند زاده شويد و اين چنين سفر معنوي تا زه خود را اغاز مي كنيد.

 

سپس به محض آنكه متولد مي شويد تمامي اين رويداد ها رافرا موش مي كنيد.

 

بيست وپنج سال بعد با مردي آشنا مي شويد كه در يك چشم به هم زدن  عاشق او

 مي شويد. عليرغم خلق و خوي تحمل نا پذيري كه دارد موافقت مي كنيد با او

 از دواج كنيد.حتي به او بد گمان هستيد كه هنوز با نامزد قبلي خود را بطه دارد.

دوستان و اعضاي خا نواده عقيده دارند ديوانه ايد كه مي خواهيد با چنين مردی

 ازد واج كنيد و به طرزي پنهاني خودتان هم نمي دانيد چرا او را تحمل مي كنيد؛

 اما به طرزي غريب احساس مي كنيد كه سر نوشت ،همين بوده و بايد با او سر

 كنيد.ده سال از زندگي مشترك شما با اين مرد مي گذرد و در  طي آن بد رفتاريهاي

 بسيا راو راتحمل مي كنيد، علي رغم تمامي تلا شهايتان مبني بر تغيير دادن اوبه

بد رفتاري ادامه مي دهد كه كار به جايي مي رسد كه يك روز جرأت و شهامت آن

 را به خود مي دهيد تا اورا ترك كنيد؛ جر ات و شهامتي كه

هر گز د رخود سرا غ نداشتيد. به خود قول مي دهيد كه هر گز با كسي كه شما را

دو ست نداشته باشد و با شما بد رفتاري ميكند ازدواج نكنيد.

 به خود قول مي دهيد كه به كمتر از آنچه به راستي استحقاقش را داريد

 را ضي نشويد .در حالي كه در اتاق خود نشسته ايد واولين شب پس از جدايي خود

 را مي گذرانيد احساس تنهايي و تر س مي كنيد. در حاليكه اشك مي ريزيد به خودتان

 افتخار مي كنيد كه كار درست را انجام داده ايد و سپس در همان لحظه آموزگار

آسماني شما در گو شه اي از بهشت به شما لبخند مي زند.

داريد در دل مي گوييد اين داستان زاده تخيلات احمقانه من است يا ندايي از درو نتان

ميگويد آري به نظر منطقي مي رسد، من نيز  از درون احساس مي كنم  حقايقي در

آن نهفته است.

چنان چه چنين ما جرايي به راستي حقيقت داشته باشد ،چه تغييراتي در زندگي خود

 اعمال خواهيد كرد؟ چگونه به روا بط خود نگاه خواهيد كرد؟ چه واكنشي در قبال

 آن خواهيد داشت ؟چنا نچه باور كنيم كه يكايك افراد زندگي خود را خودمان انتخاب

 كر ده ايم ،چه احساسي نسبت به آن خواهيم داشت؟چنا نچه باورداريد كه آنان

 رو ح هايي بو دند كه طي توافقي دو جانبه پذيرفته بودند، در زند گاني و رشد

رو حي معنوي شما نقشي ايفا كنند چه خواهيد گفت؟ شخصا ايمان دارم كه زندگي

 چيزي جز اين نيست. اين كه ما با ميل و ر ضايت قبلي خودمان تمامي رو يداد هاي

 زندگي و ذهني خود را پيش خريد كرده ايم ويك يك روابط  خود را خودمان بر گزيد ايم.

مي گوييد ابر رايانه اي كيهاني با محاسبات دقيق يكايك نيا زها و احتيا جات ما

 را محاسبه كر ده و بهترين افراد را سر راه ما قرا مي دهد .تك تك دو ستاني كه

داريم، دشمنانمان ،نامزد،  همسرمان  ،هر كسي كه قلبمان را مي شكند ، اعضاي

 خانواده، همكاران وهمه وهمه به دلايلي در زندگي در زندگي ما حضور دارند؛ اين

 كه به ما كمك كنند  به انساني كا مل تر و مهربان تر  تبديل شويم .هر چه كمتر

قد رشان را بدانيم با اين چشم به آنان نگاه مي كنيم كه براي  كمك به ما آمده اند .

بلكه بر عكس ممكن است تصور كنيم  به اين دليل پا به زندگي ما گذا شته اند كه

 آزارمان دهند ما را برنجانند  وجلو پيشر فت هايمان رابگيرند و احساس بد بختي

 و بيچا رگي به  ما بدهند و حتي د يوانه مان كنند.

 اين در حالي است كه حضور آنان برا ي اين نيست كه به ما  سختي بدهند حضور

 آنها فقط به اين دليل است كه در سهاي مهمي را به ما بياموزند.واين همان

 هشتمين راز زندگي است.

 

راز8:تمامی رو ابط آیینه های هستند که خودتان را به شما نشان می دهند  و

تمامی مردم نیز آمو زگار شما هستند.

 

را زهای زندگی

باربارا دی آنجلس

 

 

[ شنبه ششم خرداد 1385 ] [ 15:18 ] [ دریا ]

دی‌شب دوستی مرا به قمارخانه دعوت کرد.

پس توانستم

راهی جديد و ساده

برای زنده‌گی فرا بگيرم.

 

.............

 

چه شگفت‌انگيز بود
که همه‌گان آماده‌ی باختن هر چه بيش‌تر تمام دارايی‌شان بودند

تا تمامی او را به‌دست آورند

 

بينشی يافتم: «چه مقلدی برای طلب روزی بودم.»

من عادت به شرکت در کلاس‌هايی داشتم

تا خودم را به‌تر کنم

و حقيقت را دريابم

که هيچ کمکی نکردند.

تا اين‌که روش‌ام را تغيير دادم

و به يک خانه‌خراب‌کن تبديل شدم

 

خانه‌های زيادی را فرو ريختم

خانه‌های زيادی با پی‌های عميق

که به نظر بسيار عميق و ژرف می‌آمدند

 

هر کسی، دنباله‌رو يا ره‌رو و جست‌وجوگر

فکر می‌کرد که من ديوانه شده‌ام

"يک ره‌رو همه چيز را خراب می‌کند؟"

 

تا اين‌که آخرين خانه را خراب کردم

و آن‌که را در تمام خانه‌ها زنده‌گی می‌کند، يافتم

 

آخرين خانه

خانه‌ی جست‌وجوگر حقيقت بود

خانه‌ی کلمات و باورهای ايمانی

با ديوارهايی از ايمان

 

خانه‌يی‌ست پاک

که هيچ‌کس ايمان‌اش را قمار نمی‌کند

برای برنده شدن آن‌چه که به آن ايمان دارد!

 

در آخرين خانه‌يی که ويران کردم

دروازه‌يی بود

اما قبل از اين‌که در بزنم،

صدايی از اعماق درون‌ام گفت:

"اکنون تو می‌توانی وارد شوی

به يک‌تای بی‌نهايت

تو قمار کرده‌ای ای دوست!

تو تمام آن‌چه را که آموخته بودی

نابود کردی

در را بزن تا وجود بی‌نهايت مرا ببينی!

 

اکنون من قمار می‌کنم

در هر دقيقه

و هيچ چيز مهم نيست

جز

بودن با بی‌نهايت

و با دوستان قماربازم

در راه پيام‌بران

در بی‌نهايت

 

هيچ مؤمنی
اجازه‌ی ورود به قمارخانه را ندارد.

 

* الهام‌گرفته از يك شعر عراقی كه می‌گويد: قماربازی قوانينی دارد / از صخره نپر! / شرايط بايد اعمال گردد / از دوستی که قبلا آن را انجام داده باشد /  بپرس / تا راه قماربازان را به تو نشان دهد.

 

دوستان عزیز برای دانستن منبع این مطلب به مجله الکترونیکی

 

فروغ

 

مراجعه کنید.

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 23:3 ] [ دریا ]

مرگی نبود

مرگی نخواهد بود.

 

می خوام اینو از اینجا بردارم

 

بردارم

بردارم

بردارم

 

 

 

سلام

می دونید من الان شبیه اینم: 

 

 

 

سلام

سریال بو علی سینا در حال پخش هست که ارزش دیدن و تامل داره.

این سریال سا عت ۴ عصر و تکرارش ۹ صبحه.شبکه ۲

 

 

 

چیه این؟

 

را جع به این وبلاگه.به نظرتون او ضاش بهتر می شه؟

 

چرا ؟

راستی چرا این جا واستاده؟خب معلومه واسه این که من با این روحیه و البته

 جسم درد آلود دیگه حو صله درس دادن ندارم.و جدا از اون..............

خب  از اول بشنوید:

 اصلا و ابدا نمی خواستم شناخته بشم .

چرا؟چرا؟

برا ی اینکه لذتی در پنهان بودن است که در آشکار بودن نیست. از مشهور بودن

 بدم می آد.

نمی خوام نظرات خودمو به شما بگم.

این اون قضیه ای هست که در وبلاگ قبلیم هم با عث رنجم شد و اونقدر

 تحت فشار قرار گرفتم که مجبور شدم حذفش کنم.

 

تقصیر خودمه؟خیلی صمیمی ام؟

بله  و لی نه اونقدر که هر روز یه نفر سرشو بندازه زیر و نامه بده و ابراز عشق

یا علاقه برای آشنایی کنه.ممکنه این نامه به شما بر بخوره؟

 من عصبا نی ام.خیلی عصبانی ام.عصبانی ام .عصبا نی ام .عصبانی ام .

عصبا نی ام ...............................

و غمگین غمگین غمگین غمگین غمگین....گریه

من وا قعا از دست این آ قایون که فکر می کنند من منتظر نامه اونام عصبا نی ام.

 دپرس می شم که مجبورم به نامه های عاشقانه جوابی ندم یا ساکت بمونم.

 از رد کردن کسی لذت نمی برم.

ازاینکه دیگران انقد منو برای خودشون می خوان لذت نمی برم.

 

کی این وبلاگو واسه این منظور تاسیس کرده؟

 

حالا از شما می پرسم این درسته چون صرفا یه زنم هی ابراز علاقه کنید که

 ما می خوایمت؟

نمی خوام. 

 این وبلاگ برای دوستای جوونی یا حتی پیری (گرچه یه آدم نود سالم  به

 نظرم جوو نه)تا سیس شده که در آتش عشق می سوزند و انرژیهاشونو هدر

 می دن ؛البته من به هیچ عنوان توصیه نمی کنم دست از عشقشون بکشن

 بلکه می گم اون عشق اونا رو از زندگی کردن باز نداره؛

و نه برای اینه که شما برین توی وبلاگتون هی بنویسید

صبا، دلارام ،رو شنک ،هی لعنتی! دوستت داریم.این جوری رنجم می دین.

می خوام اسممو عوض کنم و اسم یه مردو واسه خودم انتخاب کنم تا لا اقل از

اظهار عشقای بعدی خلاص بشم.

ولی تازه می افتم توی چنگ دخترا که دیگه خیلی بد ترن.حالا دو ساعت

 خر بیار با قالی بار کن که بابا من اصلا پسر نیستم.گریه!!!

خب شما با این حساب بگین اگه ما اظهار عشق نخواهیم کیو باید بببنیم؟

و چه خاکی باید توی سرمون بریزیم؟دوستای عزیز قبل از هر اظهار عشقی  لاا قل

مطمئن بشین کسی توی زندگی طرف هست یا نه؟

خواهش می کنم انقد مثل این نی نی کو چو لو ها (اونا لا اقل نا زن)نبا شید.

و از طرف تونم با هزار جور اظهار کبر خواستگاری کنید.

می دونید این  رنج من از کجا ریشه می گیره؟

نمی گم.

کی شک داره که  فمینیستم؟

من از حالا یه مرد متا هل می شم که عاشق زنشه.پس لطفا به عشق به من

 فکر نکنید.

اصلا از همه اسما هم بدم اومده

 بدم اومده

هیچکس

وا قعا این امیلی دیکنسون یه چیزی سرش می شده گفته هیچکسم.

خب منم هیچکسم.(منو حذف کنید)یه هیچ کس لعنتی که از کسی بودن

بدش می آد.

 هیچ کس فرض کنید .

هیچ کس

هیچکس

هیچکس

هیچکس

هیچکس

این مطلبم حذف می شه شاید.چون هیچکس  وا قعا کسی نیست و

ازاظهار وجود بدش می آد.

 

 

 

 

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 23:2 ] [ دریا ]

ونسان ونگوگ را تنها بدان سبب نمیشناسند که نقاشی چیره دست بود؛ بزرگی

زندگی او کمتر از بزرگی آثار او نیست.هماهنگی میان آثار و زندگیش شگفت آور

 است.عمر خروشان و شتابنده و دردناک این مرد،  خود نقش زنده ای از هنرش

 بود.

همانگونه که هر اثرش  گویی پار ه ای از عمر و  ولخته ای از وجودش بوده است.

وان گوگ به نقاشی دست زد  زیرا در پی یافتن وسیله ای بود  که با آن عطش

 درونی خود را فرو نشاند.اگر نگوییم که با ررسالتی در پشت داشت ؛باری

نا گریزبه تصور این معناییم که سرچشمه نیرویی قهار نظیر همان نیرویی که در

 شکم کوه آتشفشان است در نهاداو بود.  و او می بایست  دهانه ای بیابد  تا راه

آن را  به بیرون  می گشاید.

وان گوگ یکی از کسان کمیابی بود که سفر زندگی را ازطریق شاهراه در پیش

نمی گیرند یعنی جاده ای که کوفته شده  وقافله بشریت عادی آن را می پیماید و

آرام آرام وبی دغدغه گم شدنی به پایان می رسد.مردانی چون وان گوگ به

کوره راهی باریک و سنگلاخ  پای می نهند ؛ راهی سر در گم وپیچ در پیچ که

 از هیچ سو به  مقصد نمی رسد . در واقع مقصد اینان دست نیافتنی است زیرا

 سر خود رابلند نگاه می دارند و بر افق پهناور ودور نظر می دوزند و هرچه

 پیشتر روند افق دورتر می نماید.

 

خود او در نامه خطاب به برادرش نوشت:((گاهی چنین احساس می کنم که بر

کشتی ای سوار هستم که در کام طوفان است این هنگامی است که دغدغه ها و

غم ها بیش از اندازه به من رو می آورند باری گرچه می دانم  که دریا خطرهایی

 پیش می آورد و دراو بیم غرق شدن می رود؛ با اینهمه دریا را خیلی دوست دارم

ودر مقابل خطر های آینده احساس آرامش می کنم.))

 

در نامه دیگری می نویسد :((آتشی در وجود من است که نمی توانم بگذارمش  تا

خا موش شود ؛بر عکس باید آنرا تیز کنم  گر چه می دانم به سوی چه فر جامی

مرا خواهد کشانید به احتمال قوی فر جامی تیره است؛ لیکن د رمواد خاصی بهتر

است  مغلوب باشد تا غالب . مثلا پرومته باش نه ژوپیتر.))

 

وان گوگ یکی ا زکسانی است که نه به خود بلکه به انسانیت می پردازند.

برای همین هم درابتدای جوانی  خواست تا از طریق دین کمر به خدمت خلق ببندد

و به نور ایمان دل آدمهای درد مند را تسلایی آورد.پس از این که دراین زمینه

ناکام شداز  خدا دل بر گرفت و  و به نقاشی روی آورد.آنچه که در پی مرارتهای

بی شماردر کتاب مقدس نیافت در ترکیب رنگها جست و کوشید تا بدین طریق بر

بر زخمهای روح آدمی مرهمی نهد.در طلب مقصود از هرچه درراه خود مانعی

می انگاشت برید؛ از خانواده، از آسایش و تنعم  از نعمت داشتن زن و فرزند از

 قیود زندگی از  قیود و سنن نقاشی.

تندرستی خویش را نیز به چیزی نگرفت .خود او نوشت:من برای نقاشی کردن

زندگی می کنم  نه برای آنکه تن خودرا سالم نگه دارم.بدینگونه یکه و تنها

  رو به راه نهاد تنها کسی که تا آخر عمر  سایه او را دنبال کرد تئو بود.

 

زندگی بسیار ساده زاهدا نه ای بر گزید.خواب و خوراکش را به آن کیفیت و

اندازه بود که او را همان بر سر پا نگه دارد.چه بسا روزها که گرسنه ماند.

روح خود را  نیز از هر گونه  نوازشی  بی بهره داشت.

 

در همه عشقهای خود شکست خورد.

 

سر زنش و تحقیر خویشانش را تحمل کرد.اهانتهای مردم را که دیوانه و

 بیکاره اش می خواندند  به خود هموار نمود.به رغم این ناگواریها  هیچگاه

 محبت و دلسوزی  او نسبت به مردم مستمند نسبت به کا رگران و دهقانان

  کاستی نگرفت.خودرا نیز کارگر نامید.

با خاک وگل با دشت و گیاه چنان آمیخته بود  که گویی پیوندی میان آنها و او

بود؛ چون پیوند شا خه ها با درخت  طبیعت را می پرستید برای آنکه پاک و

پهناور بود و زیبایی ای جا ودانی در خود داشت.

در سراسر زندگیش هیچگاه دروغ نگفت و ریا نورزید.

نه با خود و نه با دیگران.

پیوستگی ای میان حقیقت و زیبایی می دید؛ می گفت:(( هر چیزی  که زیبا

جلوه می کند  زیباییی واقعی  حقیقی نیز هست.))

ونسان ونگوگ یکی از پهلوانان  (( غم )) است حاصل زندگی او د راین سخن

خلا صه می شود؛غم بهتراز شادی است.

در نا مه ای به برادرش می نویسد:((رنج کشیدن بدون  شکوه کردن یگانه درسی

است  که باید در این زندگی آموخت))

درسی که زندگی خود او می آموزد  اندوهبار  و عبرت انگیز است.

ما جرای او با ردیگر به یاد می آورد  که افسانه عمر چه بی معنا  و معمایی

است و نام آوری و شکوه  وغنای بعد از مرگ خود نیست مگر دلیل دیگری بر

 بی اعتباری زندگی.

وان گوگ در  دوران زندگی خود همواره دست طلب به سوی برادرش دراز

می کند.

سر انجام هم فقر و تهی دستی یکی از دلایل خود کشی او گردید.اما امروز

 اگر مجموع تابلو های او رادر جایی جمع کنند و به فروش بگذارند یکی از

 بزرگترین ثروتهای دنیا را در بهای آن باید پرداخت.

 

به بهانه خواندن کتاب شور زندگی

داستان زندگی ونسان ونگون

نوشته ایروینگ استون

این مطالب از مقدمه کتاب  نوشته محمد علی اسلا می ندوشن انتخاب شده بود.

(از وبلاگ قبلی)

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 23:2 ] [ دریا ]

دریا!

چند قطره اشک گرد هم آمدند،

تا تصویری از بی کرا نگی ات بگشایند؟

چه اندازه از رنج بشر می بایست،

تا کا مت را تلخ کند؟

 

چقدر نور امید به هم آمیخت،

تا سبزی را که به بند کشیدی بیفروزد؟

چقدر رو یا درباره ات رنگ با خت،

تا دور یت را به رنگ آبی درآورد؟

 

چقدر خیال با طل

در گرداب اندرونت تر کیب شد،

تا جنبش ابدی ات را امتداد بخشد؟

 

چقدر دلتنگی و اضطراب،

در توری نا مرئی قر نهایت مدفون شد

تا تند با دهای سیا هت را به بار آورد؟

 

الیاس نا ندینو

برنده جایزه آگواس کا لینتس

 

 

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 23:1 ] [ دریا ]

عشق به خویشتن سرآغاز عشقی مادام العمر است.من بخش اعظم زندگی خود را به عنوان

 دانش آموز و آمو زگار در مکتب عشق گذراندم. و اما مهمترین نتیجه در زمینه عشق چنین است:

 

مهم تر ین را بطه ای که می توانید  در تمام زندگی خود داشته باشید  را بطه ای است که با خود دارید.

مهم ترین را بطه ای که باید بهبودش دهید،را بطه ای است با خودتان دارید و کسی که بیش از همه نیاز

 دارد عاشقش شوید ؛خودتان هستید.

 

وقتی در عشقی عظیم قرارداشتم به ناگاه پا یه های ان ویران شد.فرو پاشیدم .دلم شکست و قلبم به

 در دآمد.احساس کردم فریب خورده ام  و به من خیا نت شده است.این اولین بار نبود که کسی قلبم

 را می شکست.من فقط به این دلیل آنچه از دست داده بودم غمگین نبودم ؛ بلکه فهمیده بودم  هر گز

 چیزی نداشتم از دست بدهم.هرچه بیشتر را بطه مان را تجزیه و تحلیل می کردم؛  بیشتر گیج می شدم.

در تمام مدت خیال می کردم اوبی قید و شرط مرا دوست دارد و با هم صمیمی و نزدیک هستیم.شکی

نیست که او هیچ یک را به من نداده بود؛ حتی در تمام مدتی که با هم بودیم حضور احساسی نداشت.

  بنا براین از خودم پرسیدم:((اگر و اقعا او اینها را به تو نداده است  پس عشقی که حس می کردی

 از کجا می آمد؟))

به ناگهان پا سخ را در یا فتم که نو عی ادراک درونی  شهود  بود:

این عشق که در تمام مدت احساس کرده بودم از درون خودم می آمد.عشقی که در تمام مدت احساس

 می کردم عشق چه کسی بود؟عشق خودم.شادی و سروری که احساس می کردم از آن چه کسی بود؟

از آن خودم بود. و تلاشی که در من می جوشید از کجا می آمد؟از خودم.

من عشق او را احساس نمی کردم چون وجود خا رجی نداشت.یا دست کم ان طور که من تصور کرده

بودم وجود نداشت.تما م عشقی که حس کرده بودم عشق خودم بود.

فکر و ذهن من عشق خودم را بر او فرا فکنده بود .گویی منبع و منشا عشق،او بود.او نبود .

در واقع او هرگز در گیر را بطه مان نشده بود.منبع عشقی که حس می کردم خودم بودم.

 

عشق در بیرون شما وجود ندارد .عشق همواره از درون خودتان می جوشد و جهت و سمت آن

 از درون به بیرون است.

 

آیا ساز و کار رو ابطم چه بیرونی و درونی چنین نبود؟حتی اگر آنان به من عشق ورزیده بودند 

با زهم عشقی که حس کرده بودم عشق خودم نبود؟با کسی آشنا می شدم و عشق سراسر وجودم

 را می گرفت .اما حقیقت آن است  که تنها خودم به خودم مجوز داده بودم که این عشق را احساس کنم.

هموار ه منبع و منشا عشقی که حس می کنید ؛خودتان هستید.تنها کاری که می کنید آن است که تصمیم

 می گیرید؛  اجازه بدهید آن عشق را احساس کنید یا نه.همواره عشقی که حس می کنید همان عشق

خودتان است .هیچ کس نمی تواند عشقی را که ندا شته اید نثار شما کند .به عبارتی چنانچه عشق  را

 در درون خود نیا فته با شید ؛ هر گز کسی قادر نخواهد بود آن رااز بیرون در شما کار بگذارد.

سوالی دیگر به سر غم آمد :(( وقتی مرا ترک می کرد چه چیزی از دست داده بودم؟آیا بعد از ترک

او کمتر از همیشه دو ست داشتنی بودم؟آیا از ذخیره عشق درونی ام کا سته شده بود.؟))هرگز.

او دیگر کا رهای همیشگی را نمی کرد  و و هما ن سخنان همیشگی را به من نمی گفت؛ این آنچه بود

 که به من اجازه می داد از عشق لبریز شوم.و با نبود آنها فکر می کردم او دیگر مرا دوست ندارد.

 در وا قع چیزی که اتفاق می افتاد  این بود که خودم دیگر اجازه نمی دادم عشق خود را احساس کنم.

عشقی که دردرون خودم بود و از درون خودم می آمد.آنهم به این دلیل که او دیگر  با من نبود تا

عشق خود را بر روی او متمرکز کنم و سپس انعکاس آن را در خود احساس کنم.خودم بودم که خودم

را از چشیدن چنین عشقی محروم کرده بودم.

خودم بودم که اجازه داده بودم دوست داشتنی با شم  ؛چرا که خیال می کردم او مرا دوست دارد.

به همین دلیل اجازه داده بودم خوشحال باشم و احساس عشق کنم.سپس بعد از این که او رفت احساس

 کردم دوست داشتنی نیستم  و تصمیم گرفتم دیگر خوشحال نبا شم و عشق از وجودم رخت بر بندد.

در حالی که به راستی هیچ چیز تغییر نکرده بود .تمامی این احساس محصول فکر و ذهن خودم بود

 که داشت با خودش بازی میکرد.

 

هیچ کس قادر نیست عشق نثار شما کند و هیچ کس هم قادر نیست

 

 آن را از شما بگیرد.

 

 

از کتاب را زهایی درباره زندگی

نوشته باربارا دی انجلس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 19:51 ] [ دریا ]

ای قبله من

 خاک در خانه تو

بی منت می

 مستم ز پیمانه تو

ای قبله من

 خاک در خانه تو

در دام توام

 بی زحمت دانه تو

 

 

                          من خسته و بیمارم

                          درمان منی

                          نور شعرو آوازی   

                          در جان منی

 

 

ای تو هوای هر نفس

عشق تو می ورزمو بس

دل کنده ام از همه کس

پناه من تویی و بس

تا در دل تو زنده ام

از عالمی دل کنده ام

 

 

                          در خود رها گشتن خوش است

                          در تو فنا گشتن خوش است

 

 

تویی تویی بهانه ام

شاعر هر ترانه ام

شعله شو ریدگی ام

تو یی تویی زبان من

تو زخمه ساز منی

صدای آواز منی

رمز منو راز منی

نقطه آغاز منی

 

 

                          بر جان من آتش بزن

                           ای عشق من ای عشق من

                          باید تو باشی آتشم

                          تا تن در این آتش کشم

                          من  می شوم  در  قصه ها

                          تا  من   بسو ز ا نم   مرا

                          بی مرگی ازتو مردن است

                          این معنی عشق من است

 

 

ای قبله من

خاک در  خانه تو

در دام توام

بی زحمت دانه تو

 

 

دلم می خواد براتون بنویسم اما حالش نیست .

چی ؟

خب معلومه!!!

این که چقدر من و خانم طا ووسی سر بهتر بودن فیزیک یا شیمی بحث می کنیم!(معلومه که فیزیک توپ تره).این که چقدر خانم دهقانی و نیکخواه می ریزن بر سر من که ریا ضی از فیزیک بهتره(هرگزشم)

شما بگید.چند نفر به یه نفر؟

و این که در پنج سال گذشته چهارتا از معلم های فیزیک یزد مردن که اگه این طوری پیش بره منم

رو شا خشم از بس حرص می خورم .

نه بابا اشتباه کردین

به قیافه من نمی خوره دبیر فیزیک باشم.در ضمن من یه سا عتم تدریس اضا فه ندارم.باور کنید که خیلی سخته.تازه من بعضی مخلفات مثل بچه و شو هرم ندارم  که نذارن استرا حت کنم .با این حال از شدت خستگی یه ماه اول تابستونو خوابم.حالا در نظر بگیرید یکی به این استرا حت نیاز داشته باشه و چون بیکاره اونو صرف تدرسی خصوصیو و غیره بکنه خب معلومه که می میره. به این خاطر انجمن فیزیک مشغول جمع آوری نذری برای صدقه سری ما شد.خبر ندارین شا یعه مرگ منم در اردکان بعد از انتقالیم پیچید.چرا ؟حالشو ندارم بگم.کور خوندن.عمرا اگه من بمیرم.

 

حالا دوباره بگین معلم ها چرا سه ماه تعطیلن.بابا اگه ما تعطیل نبویدم هرروز شما باید می اومدین

 نعش شی .

 

حالا در نظربگیرن این لیلی با یاسی هرروز میان گیر می دن بیا تعطیلی بریم بگردیم.همین دو روزا  .همین دو روز.بعدم میگن تو روهم می بریم.نمی گن مگه من پا یه ام؟

و چون می دونم تا خودم نجنبم نمی رن می گم باشه.

تازه من یه شرطو به لیلی خانوم سر اینکه یکی خودشو جای یکی دیگه جا زده بود با ختم و حالا باید ببرمش یه رستوران عالی ناهار.

اینا به کنار، گیر دان من من بد بخت ببرمشون فال قهوه.

دیدین فال قهوه چقدر راست می گه؟طبق چه قا نونی راستی؟

اصلا حال ندارم بنویسم.چشمک

پس تا بعد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

افسانه جهان دل دیوانه من است             در شمع عشق سو خته پروانه من است

گیسوی یار دام دل عاشقان اوست           خال سیاه پشت لبش دانه من است

غو غای عاشقان رخ غماز دلبران              راز و نیا زها همه در خانه من است

کوی نکوی میکده باب صفای عشق          طاق و رواق روی توکا شانه من است

فریاد رعد ناله دل سوز جان من               دریای عشق  قطره مستانه من است

تا شد به زلف یار سر شانه آشنا            مسجود قدسیان همگی شانه من است

 

امام خمینی

 

 

 

 

 

 

 

همو نطور که می بنید لینکهای روزانه من با یه چشم بندی بر گشت.

این قالب قالب وبلاگ قبلی بود که با یک رو حیه نوستا لژیک به سمتش با زمی گردم.

خب چی کار کنم هیچکدوم پسندم نیستن.

همه یه محدودیتی دارن

وا قعا که

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام

خب هر روز یه قالب.اینو دیگه نشنیده بودید نه؟

هر روز یه مطلب

از همه نوع

هر چی خواسته باشی

اماهر روز یه قالب!!!و البته هر چند وقت یه بار یه اسم

(هنوز اسمه رو پیدا نکردم. )

نه نشنیدین مطمئنم.

می دونید من اگه برم یه قالبم سفارش بدم معلوم نیست آخرش به دلم بشینه

پس حالا ببینیم این یکی چی کار میکنه؟ کسی قالب مالب نداره من امتحان کنم؟

 

 

 

 

بعد از اسم های  دراما،ستاره،صبا،دلارام،بارانه و رو شنک:

 من اسم جدید خود را انتخاب کردم:

سالها پیش سه رمان کلا سیک زیبا هر یک شوری در من بر انگیخت،رمان اول جین ایر ،بعدی دزیره و سومی  بر باد رفته

گرچه رمان ربکا به دستم نرسید ولی بادیدن فیلم آن همزاد پنداری مانند سه تای قبلی وجود داشت ولی هرگز زیبایی داستان را نداشت.

از بین این سه شخصیت گرچه هر سه را بسیار دوست دارم، در حال حاضر اسکارلت را انتخاب میکنم.

با سلامهایی آکنده از مهر برای رت باتلر نا مرئی باا مید این که در آخرین صحنه غیب نشود و مخاطب را دچار عدم قطعیت ننماید.

 

 

 

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 19:50 ] [ دریا ]

 

 

 

آیا شماهم مرتکب اشتباه شده اید؟عشق ورزیدن مستلزم مهارت است.با افزایش دانش می توانید زندگی خوبی را برای خویش رقم بزنید. 

 

 را ههای خشنود کردن و همین طور نارا حت نکردن یک زن:

 

هفت سرما یه گذاری کوچک برای برداشت سو دهای کلان:

 

برای مناسبتهای مختلف به زن کارت تبریک بدهید.

برای او یا دداشت بگذارید.

در میان روز به او زنگ بزنید.

برای با او بودن بر نامه ریزی کنید.

با او به خرید بروید.

او را متعجب و غا فلگیر کنید.

 

 

هفت با ور نادرست مرد ها درباره زن:

 

زن ها سیری نا پذیرند.

حفظ و نگهداری آنها مشکل است.

زن ها می خواهند مردها را کنترل کنند.

زن ها حسو دند.

زن ها زیاده از حد احساساتی هستند.

زنها یی که قوی و توانا هستند نیاز به مرا قبت ندارند.

زن ها آزادی مرد را مختل می کنند.

 

 

آنچه زن ها دوست ندارند بشنوند:

 

سخت نگیر:این جمله اهمیت احساسات زن و آنچه درباره اش صحبت می کند را کوچک جلوه می دهد .

 

به اعصا بت مسلط باش:به این معناست که به خانم بر چسب بیمار روانی زده اید.به این معناست که انگارآنها از کاه کوه سا خته اند.

 

داری دوباره جوش می آری:اگر این رابه یک زن بگویید حتما جوش می آورد.

 

داری از کوره در می ری:این به معنا خراب بودن حال زن است. اما اگر این جمله بیان شود؛ یک قدم به جنون و دیوانه شدن نزدیک می شود.

 

اینقدر بچه نشو؛احمق نشو؛زیادی احساساتی شده ای؛خیالاتی شده ای؟؛خیلی احساس نا امنی داری:این جملات برای زن تو هین و بی احترامی تلقی می شوند .بسیار دشواراست شنیدن چنین کلامی از مرد مورد علاقه.

 

یه نفس عمیق بکش:بهتر است به محض گفتن این جمله به حرف های خانم گوش دهید.

 

احتمالا باز وقت دو ره ماهانه توست:این بهانه ای سح پایین و غیر منطقی  از جانب مردها برای فرار کردن از گوش کردن حرف خانم هاست.

 

 

آنچه مردها می گویند تا از صحبت و بر قرار ارتباط سر باز بزنند:

 

دوست ندارم در باره آن حرف بزنم:آنچه خانم فکر میکند: من هم دوست ندارم:ظر ف بشویم.توالت فرچه بکشم؛صدای مسا بقات ورزشی را بلند بشنوم؛و..

با گفتن این حرف خانم احساس ضر به ای را بر صو رت خود خواهد کرد.یعنی دلیلی هم نیست که نا راحت باشی.

 

چقد دیگه می خوای ادامه بدی؟:پاسخ این سوال اینه تا هر وقت که وقت ببره .پس بهتره هرگز پرسیده نشود چون ز ن با گفتن این جمله احساس نا امنی کرده و حالت تدا فعی میگیرد.

 

مثل این که باید تا صبح در موردش حرف بزنیم:به مراتب بیشتر عصبانی میکند.زیرا پیش فرض شما این است که این جای یک شب رما نتیک را می گیرد.

 

دوباره شرو ع شد:خب زن به دلیل عشق دوست دارد حرف بزند.

 

این دفه چیه؟:این جمله به معنا ی این است که فلسفه وجودی زن دور و بر مسا ئل کم اهمیت است.

 

باشه باشه حق با توئه را ضی شدی؟:موید این نکته است که اصلا دلیل مکا لمه فرا موش شده است.

 

متاسفم چنین احساسی داری:به این معناست که تو را با احساساتت تنها میگذارم وبرو پی کارت.

 

خودم درستش می کنم:یعنی شما جا یگاه چندانی ندارید.مرخصید

 

اگه فکر می کنی مرد بدی هستم چرا نمی ذاری بری؟:زن به این سا دگی ها رفتنی نیست.خب چطور زن شما را تسلی بدهد در حالی که از اول خودش ناراحت بوده است؟

 

 

آنچه مردها می گویند تا خود را متعهد چیزی نکنند و آزاد باشند:

 

نمی توانم اینقدر جلو جلو فکر کنم:با این حرف زن احساس کم اهمیتی می کند. و عدم توانایی شما در برنا مه ریزی را می رسا ند.

 

یه کاریش می کنیم:این جمله با عث جیغ زدن و عصبانیت زن می گردد.

 

چرا که نه؟:با زهم نشان از اهمیت ندادن جدی به خواسته زن است.

 

من هم همین طور:زن به شما میگوید شمارا دوست دارد و شما هم این را می گویید. مثل خوردن پس مانده های دیگریست.

آروم باش:زنان با شنیدن این جمله فکر می کنند احتمالا وا کنش زیادی انجام داد ه اند.از هم پا شیده شده اند ونمی توانند از عهده چیزی بر آیند.

 

 

 

جمله های خیلی بد:

 

تو منو به یاد نا مزد قبلیم می اندازی.

یه خورده چاق نشدی؟

داری عین مادرت می شی.

یه خورده ازآزادی برای نفس کشیدن نیاز دارم.

مردها حق چهار زنو دارن.

 

 

بدترین پتک:

 

سکوت ........

 

 

 

چگونه زن زندگی خود را دیوانه سازید:

 

با او حرف نزنید.

به صحبت هایش گوش نداده نیازهایش را نادیده بگیرید.

در مقا بل او شو رش کنید.

هرگز به اوآسایش وآرامش خاطر ندهید.

با زن های دیگر لاس بزنید.

از او فا صله بگیرید.

ازاو انتقاد کنید.

مبهم، نا وا ضح و دو پهلو حرف بزنید.

فر اموشکار باشید و کار ها را به تعویق بیا ندازید.

به او بی توجهی نشان دهید.

از افکارو احساسات خود چیزی نگویید.

 

تلخیص و انتخاب از کتاب:

را زهایی در باره زنان

نوشته دکتر باربارا دی آنجلس

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 19:49 ] [ دریا ]

 

 

 

 

 

 

امشب که در کنار منی خفته چون عروس         زنها ر   تا   دریغ   ندا ر ی کنا ر و بو س

ای شب بگیر تنگ به بر نو  عرو س صبح           امشب که تنگ دربر من خفته این عروس

لب بر  ندارم  از   لب  شیر ین  شکر ش            گر بانگ صبح بشنوم  و  گر غریو  کوس

یا  رب  ببند  بر رخ  خو ر شید  را ه  صبح          در خواب کن مو ذن و در خاک کن خروس

یک امشبی که با منی از راه لطف و مهر          جبران  شود  بقیه  عمر  ار  بود   فسو س

نا رندم ار بخواهم کاین شب سحر شود          باشد  اگر  به  تخت  سلیما نیم  جلو س

((هندی))ز هند تا به سر کویت آمدست           کی دل دهد به شاهی شیرازو ملک طوس

 

روح الله الموسوی الخمینی

 

 

 

 

 

از آنجا که دوستان فیلسوف من که به این وبلاگم می آیند؛ کم نیستند. این ابیات رو از حضرت امام تقدیم

می کنم .به این امید که خودم و آنها از حجاب فلسفه بگذریم وگرنه ماندن در این وادی امری حتمی ورهایی از آن  ..........

.

با فلسفه ره به سوی او نتوان یا فت   با چشم علیل ،کوی او نتوان یا فت

این فلسفه را بهل که با شهپر عشق    اشراق جمیل روی او نتوان یافت

 

فاطی که به علم فلسفه می نازد        بر علم دگر به آشکارا تازد

ترسم که در این حجاب اکبر آخر     غافل شود و هستی خود را بازد

 

فاطی که فنون فلسفه می خواند    از فلسفه فاء و لام و سین می داند

امید من آنست که با نور خدا       خود را زحجاب فلسفه برهاند

 

 

فاطی که طریق ملکوتی سپرد   خواهد ز مقام جبروتی گذرد

نا بیناییست کو زچاه نا سوت     بی راهنما به سوی لا هوت رود

 

 

فاطی به سوی دوست سفر باید کرد    از خویشتن خویش گذر باید کرد

هر معرفتی که بوی هستی تو داد      دیوی ست به ره از آن حذر باید کرد

 

فاطی که به دانشکده ره یا فته است      الفاظی چند را بهم با فته است

گویی که به یک دو جمله طوطی وار      سو دا گر ذات پاک نا یا فته است

 

فاطی! توو ره به کوی دلبر هیهات   نظا ره گری روی دلبر هیهات

 

این را ه رهی نیست که پیمایی تو    جبریل در آن فکده شهپر هیهات

 

فاطی که به قول خویش اهل نظر است  در فلسفه کوشش بسی بیشتر است

باشد  که به خود آید و بیدار شود   داند که چراغ فطرتش در خطر است

 

 

فاطی که ز من نامه عرفانی خواست  از مور چه ای تخت سلیمانی خواست

گویی نشنیده ((ما عر فناک))از آنک    جبریل از او نفخه رحمانی خواست

 

از صو فی ها ،صفا ندیدم هرگز  زین طا یفه من وفا ندیدم هرگز

زین مد عیان که فاش انا الحق گویند    با خود بینی فنا ندیدم هرگز

 

فخر است برای من فقیر تو شدن  از خویش گسستن و اسیر تو شدن

طو فان زده بلای قهرت بودن   یکتا هدف تیر و کمان تو شدن

 

فا طی ز علایق جهان دل بر کن    ازدوست شدن به این و آن دل برکن

یک دوست که آن جمال مطلق  باشد      بگزین تو از کون و مکان دل برکن

 

فاطی تو حق معرفت یعنی چه؟   در یا فت ذات بی صفت یعنی چه؟

نا خوانده <<الف>> به <<یا>> نخواهی ره یا فت    ناکرده سلوک  موهبت یعنی چه؟

 

 

من پشه ام از لطف تو طا ووس شوم     یک قطره ام از یم تو قا موس شوم

گر لطف کنی پر بگشایم چو ملک          آماده پا بوس شه طوس شوم

 

پ ن:فاطمه طبا طبایی عروس حضرت امام

پ ن:البته فاطی این جا منم

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 19:49 ] [ دریا ]
25 اسفند 1386

توصیف بهار، بی شک یکی از مهمترین و کهن ترین دغدغه های ذهنی و عینی بشریت در دوران تحصیل بوده است، که این امر بر رشد و تعالی ادب و فرهنگ و تمدن بشری نیز اثرات انکار ناپذیری بر جا گذاشته است. اخیرا پژوهشگران موفق شده اند گوشه هایی از انشاهای بهارانه برخی از چهره های معروف ادبی معاصر را کشف کنند که نظر شما را به آن جلب می کنیم:

 

محمد علی جمالزاده:
البته واضح و مبرهن است و بر هیچیک از ابنای بشر پوشیده نیست که بهار یک فصل خوب و زیبا و قشنگ و لطیف و چشم نواز و معتدلی است و طبق ضرب المثل معروف: «سالی که نکوست از بهارش پیداست"، سالی که نکوست، لاجرم از همان بهارش پیدا بوده و این را آناتول فرانس که خدا غریق رحمتش کند در کتاب معروف خود اشاره کرده و می نویسد: «آه ای بهاری که می آیی! به سوی من بال و پر بگشا و سالی که نکوست، همان از تو پیداست.» و شاعر شیرین سخن وعلیه الرحمه شیراز نیز در همین حیص و بیص می فرماید که بامدادانش هم خیلی حالا تفاوت نکند لیل و نهار در همین فصل بهار ...

 

صادق هدایت:
در زندگی، بهارهایی است که مثل خوره سرمای زمستان را آهسته آهسته در ملائ عام می خورد و می تراشد. این زوال و مرگ تدریجی سرما و آمدن گرما را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این جابجایی باور نکردنی فصلها را جزو اتفاقات و پیشامدهای عادی و طبیعی بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، بر سبیل عقاید جاری به او بخندند. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورائ طبیعی و جوی، این انعکاس سایه آفتاب و آب شدن برفهای کوهها و جاری شدن رودخانه ها و گرم شدن هوا و خاموش شدن کرسی ها و کم شدن بالاپوش ها پی خواهند برد؟ من فقط به شرح یکی از این تغییر فصلها می پردازم که خودم آن را دیده ام و معلم محترم از من خواسته است ...

 

صادق چوبک:
زمستان توی جویها تفاله چای و انار آب لمبو و هندوانه درشت گندیده و پوست پرتقال و پوست نارنگی و پوست میوه های دیگر قاتی یخ بسته می شود ولی در بهار این زرت و زیبل ها حرکت می کنند و هوای برفی آمیخته با دمه بخار آخرین پرده غم انگیز زندگی را از زیر سبیل کلفت و سیاهش بالا می کشد. در پارکها، بوی کود و پهن اسب و قاطرهای مافنگی جابجا پای گلها و درختهای نزار و تنها و سرگردان و بدبخت و فلک زده با بوهای ناجور دیگری  مخلوط می شود و نشان می دهد که بهار دارد می آید ...

 

احسان طبری:
اول بهار، هوا همچنان سرد است. البته، این اولین حمله سپاه بیدادگر زمستان به اردوگاه زحمتکشان بهاری نیست و آخرین آن هم نخواهد بود. چرا که البته واضح و مبرهن است که بر اثر رشد تدریجی نیروهای مولد و تقسیم کار و پیدایش مالکیت خصوصی، تاریخ و طبیعت و جامعه، همواره صحنه کارزار میان سرمایه داران و کارگران بوده و در اینجا نیز زمستان کاپیتالیست در مذبح انباشت سرمایه های مربوط به برف و باران، آرمان های مساوات طلبانه آب و هوایی بهار را به شیوه ای غیر انسانی قربانی کرده و نمی گذارد انسان طراز نوین پیروز شده و انشای ما به سرانجام برسد.

 

جلال آل احمد:
صبح است با نم نم بارانی. و مردم در خیابانها: چه مقلدهای بی دردسری برای فرنگی مآبی! و چه آسفالتی شبیه فلان گوشه ینگه دنیا ... و چه روشنفکرهای جغله ای! درست مثل واگن شابدوالعظیم  که می آیند و می روند و خیانت می کنند: تضاد اصلی بنیادهای سنتی ایرانی با تحول و ترقی فرنگ و آمریکا. و نمونه اش همین خیابان و تمدن و بهار و درخت، که می بینم طاقت ندارم. خاک بر سر مملکتی که زمستان و بهارش اینجوری است، که خرگوشی از دم تیر صیادی و همانجور کج و کوله ...

 

ابراهیم گلستان:
دو روز بود که زمستان رفته بود، که بهار بود، که بعد از سال نو بود، که معلم گفته بود بنویسیم انشا. ما، در میان جفتک و قیقاج، می رویم که بنویسیم انشا را توی دفتر. می نویسیم وقتی که ته می کشد نوک مدادمان و می تراشیمش خرت و خرت و خرت ...و کلمات لای ورق می لغزد و برمی گردد میان راه توی کوچه و توپ رنگی که می دود در آسمان و شیشه خانه همسایه وبر پدر مردم آزار و دلنگ و دلنگ و صدای زنگ. مادر می گوید: «پاشو.» می گویم: «خوب.» می گوید: «خوب و زهر مار. در را باز کن.» کوچه، مانند رودی و قاصدکی بیرون و انشایی داخل ...

 

شهرنوش پارسی پور:
بهار داشت می آمد. مردم مشغول زد و خورد و کشتن یکدیگر بودند و مردها داشتند زنها را تکه پاره می کردند. مرد به زن می گفت: «اصلا معنی ندارد زن برود بیرون، خانه مال زن است، بیرون مال مرد.» زن فکرش را عریان کرد و مغزش را عریان کرد و با لحنی خیلی لخت و عریان به مرد گفت: «دلم می خواد، چیکار داری؟! «او، باید بدین وسیله از حقوق حقه خود دفاع می نمود و سکوت، دیگر بی معنی بودو تصمیم گرفته بود حرف بزند. اندک اندک خیابانها خلوت شد و مردم مشغول تاسف خوردن شدند که قبلا چه زندگی خوبی داشتند و الآن چقدر بدبختند. مردان به خانه ها رفتند و با کمربند به جان زنها افتادند و زنان بدون مردان که نمی دانستند چرا کتک می خورند، حیرت می کردند و با محبت لبخند می زدند و علتی برای عصبانیت نمی دیدند و بنابراین مرتب بچه می زاییدند و این بود انشای ما، راجع به فصل بهار ...

 

رضا براهنی:
می کوبند در توصیف بهاردَفدَ فدَدَفدَدَف من در شلدود دفقمندوظ سیاره های باغهای چلچله فیل آویزان که نه، انحنای ذوزنقه نیمرخ پرتقال(اوهو اوهو)از آن شلتوک بر بام شیر شتر هق هق دیوانه کالینگور در انشای ما که الهی دورت بگردم ... الهی دورت بگردم ... اوهو ای ی ی ...

 

میر جلال الدین کزازی:
بهار در درازنای تاریخ آمد و دیولاخ زمستان رَفت(اگرچه رُفت بایسته شمرده می شود ولی در اینجا، رَفت به صواب نزدیک تر است.) برگ بر فرازنای بسیارشاخان(همان گیاهی که مهریان کهن آن را درخت می نامیدند و اکنون نیز همان می نامند) رویید، چنان سترگ که بتوان بند بر آن ببست و تاب بازی کرد، با نازانی و تازانی، و این بود نبشتهَُ ما ...

 

مصطفی مستور:
بهار زیبای من! چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم: «برو دیگه دوسِت ندارم، اسمتو نمیخوام بیارم ..."اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی و با خودت بغل بغل گل و گیاه و اشک و آه و ناله و عرفان والای روحانی آوردی. آن قدر که گونه های من خیس شد. گفتی دوست ات دارم و رفتی. ناگهان تاب از کف دادم و به دشت و دمن آمدم و پاکوبی کردم و سماع کردم و صفا کردم. دوستت دارم بهار. صدبار دوستت دارم. هزاربار دوستت دارم. صدوچهار هزار و پانصد و نود وشش بار دوستت دارم. . I LOVE YOU. آخ که هر چه بیشتر بگویم دوستت دارم، انگار که بیشتر دوستت دارم. کاش تو نبودی زمستان بود. کاش دل نداشتم. کاش دل ات بودم. کاش قلوه ات بودم. کاش ریه ات بودم. کاش جهاز هاضمه ات بودم، ای بهار!

 

اینجا

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 18:10 ] [ دریا ]

تعدادی از قوانین ارتباطی در دنیای مدرن برای رو ابط  زن و مرد بیان شده بود که ادامه

 آن به این ترتیب است:

1-با طرف مقابلتان  همان گونه رفتار کنید که میل دارید او با شما رفتار کند.

2-به خاطر داشته باشید طرف مقابلتان چه مرد و چه زن به اندازه شما نیازمند عشق و حمایت است.

3- از کسانی که قو انین واقعی را دوست ندارند دوری کنید.

 

 قانون چهارم:

 

طرف مقابلتان را بازی ندهید

 

 

در تو ضیح مورد چهارم تو ضیح زیر وجود دارد:

چرا کسی را با زی می دهید:

چون شما خود را به اندازه کافی با هوش نمی دانید  که راه درست ارتباط یا رفتار با طرف  مقا بلتان را بدانید و باید یک سری از باید و نباید های پوچ را حفظ کنید.

چون شما از ارضای امیال طبیعی خود هراس دارید  و از رو در رو شدن با مو قعیت ها می ترسید.

اگر زن با شید معتقدید هدف از ارتباط داشتن با یک مرد کسب یک جایزه؛ یعنی به دست آوردن حلقه نامزدی است  و آن زمان خود را برنده می دانید.

در و اقع بازی دادن طرف مقابل کاری احمقا نه است.

با زی ها متعلق به کودکان است  و جنبه خطا در بازی ،تقلب ،رقابت و پنهان کاری است.

در شطرنج می خواهم مهره های بیشتر ی را ازحریفم بگیرم  امکان دارد این عوامل در شطرنج موثر و اقع شوند و لی در زندگی عاشقانه شما کاربردی ندارند.بازی دادن بیشتر مختص زنان است و مردان  زنانی را که با آنها باز یهای احمقانه انجام می دهند واجد هوشمندی نمی دانند.

یک مرد ممکن است مدت کو تاهی در بازی شما شرکت کند  اما در دراز مدت به شما احترام نخواهد گذاشت.

اگر یک مرد دربازیهای شما شر کت می کند چرا باید او را بخواهید؟

در قانون سوم دیدیم کسانی وجود دارند که علا قه مند به بازی با طرف مقا بل هستند.کسانی که از نظرروانی دوست دارند فریب بخورند.با بی تفاوت رفتار کردن ،دست نیا فتنی بودن  و نشان دادن دائم این که سر شان شلو غ است.

 

کسانی که چنین پیام هایی می دهند:

نمی توانی مرا به دست بیاوری

ممکن است دوستت داشته باشم شاید هم نه

حدس بزن چی کار می کنم

آیا مرموز نیستم

آنها خود را به عنوان شکار چی و شما را به عنوان شکار نگاه می کنند.

با استفاده از قو انین وا قعی با هوشی و  و شا یسته بودن را می توان جایگزین بازی و فریب کرد.

 

مثال:

با مردی که دوستش دارید را بطه ای آغاز کرده اید:

اما نمی خواهید تا زمان شناختن بیشتر او از احساسات و هیجانات عمیق شما مطلع شود.یک راه بر خورد استفاده از قو انین قدیمی است:

هر گز زمانی که او از شما در خواست ملا قات کرد خود را مشتاق و علاقه مند نشان ندهید.

هرگز به او زنگ نزنید.

زمانی که برایتان گل و هدیه آورد خودارا بی تفاوت نشان دهید .

به عبارتی می توانید نقش بازی کنید و اورا امتحان کنید.  اما این رفتار بی احترامی به طرف مقابل و یک ریسک بزرگ است .زیرا با بی توجهی او می اندیشد که  دوستش ندارید و شما را ترک می کند.

 

در عوض قو انین وا قعی را به کار ببرید:

 

به طورمثال اگر با مردی شام می خورید از او سوالاتی بپرسید تا به شما کمک کند، اوچه احساسی دارد. بپرسید آیا تا به حال با یک زن ارتباط جدی داشته است؟مثلا اگر جواب داد نه و از مو ضو ع گذشت بفهمید او عادت ندارد با کسی دوستی صمیمانه داشته باشد.حتی احساس آرامش نمی کند هردو اینها علایم هشدار دهنده هستند.اگر جواب داد بله با کسی بودم و در دانشگاه را بطه مان را قطع کردیم .راهی باز شده است.

 بپرسید:آیا به خاطراتمام تحصیل را بطه به پایان رسید یا چون از هم دور شدید؟ممکن است بگوید چون چیزهای متفاوتی می خواستیم از هم جدا شدیم .

اقدام بعدی چیست ؟درست حدس زدید به او به طریق درست واقعی و از صمیم قلب پاسخ دهید:

عالی است که با خودت صا دقی یا همون کسی هستی که می خوام،کاش همه مثل تو بودند.

یا درباره خود مطلبی را فاش کنید.یا حرف اور ا تایید و سوال دیگری بپرسید.از پاسخ هایی که می دهید چه هدفی دارید؟این پاسخ ها کاربرد های زیادی برای او دارند:

 

او می فهمد شما خود وا قعی اش را دوست دارید.

او می فهد شما با هوش پر احساس و دلسوز هستید.

اطلاعات مهمی درباره علا یقتان به دست می آورد.

و جواب های او کمک می کند شما بفهمید او چه شخصیتی دارد.

علامت می دهدتا بفهمید به دنبال چه را بطه ای است.

به شما نشان می دهد که صمیمیت مو ضو عات احساسی و مکالمه صا دقانه از چه درجه

 اهمیتی بر خوردار هستند.آیا به صرفه نیست با 3 دقیقه گفتگو از طرفتان اطلاعات ارز شمندی به دست

بیا ورید تا نقش بازی کنید و عکس العمل او را ببینید.

برای به دست آوردن یک مرد یا یک زن به بازی گرفتن او روشی اشتباه است.

 

 

قا نون پنجم:

 خودتان باشید

 

 

هیچ قانونی نمی تواندآسانتر از این قانون باشد.خودتان باشید یعنی این که:

سعی نکنید خود را آنچه نیستید نشان دهید.

سعی نکنید از خودتان تصویری بسازید که دلخواه یک شخص خاص است.

سعی نکنید خود را مانند زن یا مرد ایده آل طرفتان نشان دهیدتا باشما ازدواج کند.

سعی نکنید چون معمولا جذب دوسستتان می شوند مانند او رفتار کنید.

خود بودن یعنی رفتار ،ارتباط و بر خوردتان با ید به گونه ای باشد که وا قعا هستید.

مثلا اگر شاد و پر انرژی هستید نباید سعی کنید شو خی نکنید و خودتان را شاد نشان ندهید.

اگر بحث های رو شنفکرانه دوست دارید نباید نظراتتان را طی یک گفتگو نگویید.

خود بودن یعنی به جای استفاده از یک سری قو انین کهن  هر لحظه عکس العمل واقعی خود را نشان دهید.

اگر می خواهید دوستتان را به مهمانی دعوت کنید این کارارا بکنید حتی اگر او شما را به گردش دعوت کرده باشد.

اگر می خواهید از یک وا قعه تلخ که ناراحتتان کرده چیز ی بگویید این کاررا بکنید.

اگر دلتان می خواهد نیم ساعت تلفنی به حرف های او و درد دل هایش گوش دهید این کار را بکنید چون می فهمد که دوستش دارید.

 

خلاف خود بودن یعنی چه؟

 

سرد رفتار کیند حتی زمانی که به او علا قه مندید.

نشان دهید همه چیز عالی است حتی اگر این طور نباشد.

زمانی که به او علا قه مندید نشان دهید که علا قه ای ندارید.

خود را سا کت و خوددار نشان دهید حتی زمانی که حرفی برای گفتن دارید.

حتی زمانی که در دسترس هستید خود را دست نیافتنی و پر مشغله نشان دهید.

خود را آرام شاد و دوستانه نشان دهید حتی وقتی می خواهید قسمت عمیق تری از رو ح خود را نشان دهید.

زمانی که هدیه گرفتید با وجود خوش حالی ابراز خوشحالی نکنید........

 

ادامه دارد.......................

ازکتاب بیست و پنج قانون برای انتخاب مرد یا زن دلخواه خود

 

نوشته باربارا دی آنجلس

 

 

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 15:12 ] [ دریا ]

سر به صد کسوت فرو بردیم وعریا نیم ما

 

وضع رسوایی که ماداریم گویا سو زن است

 

 

  

 

 

امروز لاي كتابي را باز كردم وبه جملات زير بر خوردم:

 

بر آورد شده است كه انسان در هر روز متوسط  شصت هزار فكر مختلف را از سر

مي گذراند.مشكل اينجاست كه ما همان شصت هزار فكري كه ديروز  در سر داشتيم

امروز نيزداريم وفردا نيز آنها را تكرار خواهيم كرد.ذهن ما همواره پراز گفتگوهاست

آموزش سكوت وتفكر خود  شامل راهي براي ورود به  فضاي بين افكاراست كه شكاف

نام دارد.

 

اين مطلب به من آموخت كه كمي افكار خود را كنترل كنم:

 

فضاي بين نتهاست كه موسيقي را مي سازد بدون فضاي خالي وسكوت بين آنها

موسيقي در كار نخواهد بود. برا ي گذشتن از مرز جسم  وكشف ماهيت خلاق 

وجودتان كه درمركز قرار دارد بايد زماني را در سكوت بگذرانيد تا وارد آن فضاي

 سر خوشي و  پر از شادي بين  افكارتان شويد.

 

دوتمرين خوب:

 

۱- توجه به تنفس خود يعني ورود وخروج  هوا به ريه هايتان را  به عنوان راهي

براي  پرورش و  بازگشت به سكوت دروني تان تمرين كنيد.فقط به تنفس خود  براي

 چند لحظه و چندين بار در روز توجه كنيد.

 

2-  به خود فرصتي دهيد  تا دراتاقي  بنشنيد  و ذهن خود و ورود و خروج افكار را

 از آن نظاره كنيد.اگاهي شما  از فعاليت پر هيجان  ذهنتان  به شما  در تعالي افكار

 هيجان زده تان كمك خواهد كرد.

 

وین دایر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 15:12 ] [ دریا ]

 

 

 

جاي عشق در مغز كجاست؟

 

در ‍ژوئن 2000 پروفسور سيمن زكي  و اندروبارتالا از دانشگاه لندن مغز 11 زن و 6 مرد را اسكن كردندواين افراد داوطلبانه مورد آزمايش قرا گرفتند.شامل افرادي بودند كه طي 6 الي 12 ماه گذشته عاشق و شيفته شده بودند و خود را مجنون مي پنداشتند. عكسهاي مختلف عشاق اين افراد به اضا فه دوستان اين افراد  كه همجنس  عشاق بودند  به داوطلبان نشان داده شد.دانشمندان در يافتند كه با ديدن عكس شخص مورد علاقه  4 ناحيه خاص در مغز  فعال ميشود.2 ناحيه از اين 4 نا حيه  در غشاي مغز كه  پيشرفته ترين  قسمت مغز است واقع بودند.اين نواحي عبارت بودند از  قسمت مياني كه گمان مي رود جر ات و شهامت فرد را بر مي انگيزد و قسمت داخلي كه به داروهاي نشاط اور پاسخ مي دهد 2 نا حيه ديگر در عميق ترين و ابتدايي ترين قسمت مغز واقع شده بودند.اين نواحي با  كسب تجربه از  طريق پاداش در ارتباط هستند و در اعتياد نقش مهمي ايفا مي كنند.

 

اين تحقيق نشان مي دهد چرا وقتي ما  عاشق مي شويم  شاد و سر مستيم.و مانند افيونيها د رهپروت سير مي كنيم.و افسرده نمي گرديم.

 

انسان شناسي آمريكايي به نام دكتر هلن  فيشر آزمايش هاي پيشگامي در باره يافتن  مناطق مربوط به عشق  از طريق اسكن مغزي انجام داده است.گرچه تحقيقات او هنوز در مرا حل مقدماتي هستند  او توانسته است مناطق مر بوط به  به 3 نوع احساس را د رمغز شناسايي كند:  شهوت، شيفتگي و وابستگي.

 

هريك از اين احساسات تركيب شيميايي خاصي در مغز دارند كه وقتي شخص به سوي  كسي جذب مي شود  مغز را روشن مي كنند.اگر خواسته باشيم قضيه را از طريق زيست شناسي  بحث كنيم بايد بگوييم اين سه بخش  عشق با هم تر كيب مي شوند و  وظيفه اي حياتي يعني  تداوم نسل بشر را تضمين مي كنند.وقتي بارداری آغاز شد  اين نظام تركيبي از  حركت باز مي ايستد  و روند عشق متوقف ميشود.

 

مرحله اول يعني شهوت ، يك  جذب شدن جسماني  صامت است  كه قبلا بحث شد. فيشر مي گويد: شيفتگي مرحله اي است كه  در آن افكار مربوط  به شخص مورد علاقه تان  ذهن شمارا اشغال مي كند  و به هيچ عنوان نميتوانيد  اين افكار را ازذهن تان بيرون برانید  و يا از شرشان خلاص شويد .مغز شما تنها روي  صفات مثبت معبودتان تمركز مي كند  و صفات و عادات بد او را ناديده مي گيرد.

 

شيفتگي در حقيقت  تلاش مغز برای ايجاد يك رابطه  با شريك بالقوه شما ميباشد.اين حس چنان قو ي است كه ميتواند  شادي و سر مستي  باور نكردني به شما ببخشد.اگر شخص مورد علا قه تان به شما جواب رد بدهد ،همين حس  مي تواند  در شما  افسردگي غير طبيعي  و بي پايان ايجاد كند و مثل خوره به جانتان بيفتد.اين احساس در مواردي كه  شخص دچار  افسردگي  بسيار پيشرفته اي مي شود ميتواند منجر به قتل شود.در مر حله شيفتگي چندين تر كيب  شيميايي  وغریزي قوي رها مي شوند تا شما را به اوج آسمان برند.

 

دو پامين به شما احساس  سلامت مي دهد.فني لتي لامين  باعث ازدیاد هيجانتان میشود.سروتو نين  به شما  ثبات احساس وآرامش مي بخشد و نور پين نفرين  موجب بروز احساسي مي شود  كه با آن مي توانيد هر  قله اي رافتح كنيد .(چه برسد به بيستون) یک معتاد جنسی کسی است که  به مرحله شیفتگی اعتیاد پیدا می کند  و می خواهد مرتب در آسمانها سیر کند.ولی شیفتگی احساسی موقت است که بین ۳ الی ۱۲ ماه طول می کشد

بیشتر مردم فکر می کنند این احساس عشق است اما نمی دانند این واقع کلک طبیعت برای تضمین جذب  شدن مرد و زن به یکدیگر است و  تولد فرز ند است.

 

خطری که دراین مرحله وجود دارداین است که  عاشق و معشوق فکر میکنند  تمایلات جنسی شان کاملا  با هم هماهنگی دارد د رحالی  که ممکن است غیر از این باشد.تفاوتهای  واقعی  تمایلات جنسی آنها وقتی خود را نشان می دهد  که مرحله شیفتگی  آنها به پایان رسیده باشد یا مر حله  وابستگی آغاز گردیده باشد.

 

شيفتگي حيله طبيعت  براي تضمين  جذب شدن لازم  زن و مرد به

 

يكديگر برای  بقاي نسل مي باشد.

 

بالا خره و قتي واقعيت بر شيفتگي غلبه كند  يكي ازدو نفر يا هر دو  يكديگر را رها مي كنند. حالت دومي هم و جود دارد:آغاز شدن  مرحله وابستگي.اين مرحله روي سا ختن  يك رابطه دو جانبه طولاني  برای پرورش  و تربيت فرزندان  تمركز مي كند .فيشر اميد وار است  با تحقيقات بيشتر  وپيشرفت سريع فنا وري  در دستگاههاي اسكن مغز  بتواند فرمولي  برای  در ك مناطق  مربوط به عشق و  احساس در مغز زن ومرد  بيابد وفهم اين سه مرحله ميتواند  پشت سر گذاشتن مر حله  شيفتگي يا آمادگي  برای رويارويي باعوارض  منفي آن را  آسانتر كند.

 

 

عشق:چرا مردان  سريعتر از زنان عاشق مي شوند؟

 

 

گفته شد ه است كه عشق گيج كنند ه است .اين گفته به خصوص در مورد مردان صدق  پيدا ميكندومردان سر تا پا با تستسترون پر شد ه اند .اين مقدار فراوان تستسترون  انان را به مر حله اول روند عاشق شدن  راهنمايي ميكند .طي مر حله شيفتگي مردان  چنان از تستسترون سر شا رند  كه بسيار به سختي مي توانند بگويند  كدام جاده سر بالا يا سرازير است.طبيعت بدن ممكن است گاهي به  ضرر شخص تمام شود. زني كه نيمه شب گذشته برای مرد  جذاب و دلربا مي نمود با  طلو ع خورشيد ممكن است  در نظر او حتي  نيمي از  جذابيت يا هوش شب گذشته را نداشته باشد.(ببخشيد هه).

 

اما از آنجايي كه مناطق احساس و  منطق در زنان بهتر به هم وصل ميشوند  زن خارج از تسلط تستسترون  بهتر از مرد ميتواند شريك  احتمالي آینده خود را  ارزيابي و انتخاب كند . به علت همين ويژگي  ارزيابي و تصميم گيري خارج از نيروي  قوي تستسترون ،بيشتر روابط  توسط زنان خاتمه داده مي شود.(حالا بگوييد زنان كم عقلند دوباره ) وبا زبه همين دليل بيشتر مردان  از آنچه  اتفاق افتاده  گيج و مبهوت ميمانند.

 

زنان هنگام جداشدن چه از مرد متنفر باشند و چه نه، نرم و ملايم هستند .بيشتر زنان وقتي براي مردان نامه خدا حافظي مي نويسند  با كشيدن يك صورت شاد  و يا نوشتن اينكه او را  برای هميشه دوست دارند  نامه خود را به پايان مي برند.

 

 چرا مردان نمي توانند بگويند دوستت دارم؟

 

گقتن دوستت دارم هرگز براي زن  مشكل نيست .نظام مغزي او  دنيايش را  پر از احساس،  عواطف روابط و كلمات مي كند .اوميداند و قتي احساس گرما  ستايش تحسين شدگي  و وابستگی مي كند احتمالا عاشق شد ه است .ولي يك مرد در مورد عشق  به درستي مطمئن نيست.بيشتر  مواقع شيفتگي و شهوت را با عشق اشتباه مي گيرد.آنچه او ميداند اين است كه نمي تواند دست ا ز سر زن مورد علا قه اش بر دارد.بنابر اين ......آ.يا اين عشق است؟ مغز او با هجوم  سيل تستسترون كور شد ه است . مرتب دچار حالت نعوظ مي شود  و نميتواند درست فكركند.

 

وقتي سا لها از غاز يك  رابطه مي گذرد مرد مي فهمد كه عاشق بوده است.(اینم مشکل خو دتونه)وقتي مرد عاشق  زن نيست  زن آن را در مي يابد  به همين علت  اكثر روابط  توسط زنان به پايان مي رسد.

وقتي مرد عشقي به زن ارزاني نمي كند ،زن اين  ر ادر مي يابد .به همين علت  زنان بيشتر  از مردان  در خاتمه دادن به رابطه پيشقدم مي شوند.

 

بسياري از مردان از تعهد وحشت دارند .آنها مي ترسند با گفتن اولين  حرف جمله دوستت دارم  تا بقيه عمر گرفتار شده ،از نعمت بر خورداري از فرصتهاي  بزرگ زندگي خود مانند ديدن ماهرويان و پريرويان  ديگر محروم  شوند.وقتي مرد پس از گفتن  چنين جمله سختي برآمد  دلش مي خواهد در هر كجا و با هر كسي در  باره آن حرف بزند.بسياری از  مردان نمي دانند با  گفتن اولين حرف  جمله دوستت دارم  زنان زود تر به اوج هيجان جنسي مي رسند.

 

چگونه مردان مي توانند عشق را از سكس جدا كنند؟

 

 

زني كه ازد واج موفقي دارد ولي به سرا غ  مرد ديگري مي رود به ند رت ديده مي شود.اما مردي كه  ازدواج موفقي دارد  و اين سو  آن سو پرسه مي زند همه جا ديده مي شود.بيش از 90 درصد روابط توسط مردان آغاز مي شود و  بيش از 80  درصد همين روابط توسط زن پايان مي يابد.

علت اين است كه وقتي زن احساس ميكند رابطه اش او را از لحاظ  عاطفي تا مين نمي كند و  تنها در

چار چوب جسماني  متو قف  ما نده است  خود را ا ز قيدآن را بطه آزاد مي كند.مغز مرد قادر است عشق را  از سكس جدا كند  و به هر كدام جدا گانه  رابطه برقرار سازد.بنابر اين مرد با داشتن را بطه جنسي خوب هر چند عشقي در كار نباشد را ضي است.وقتي او با زني رابطه جسمي دارد فقط روي همين را بطه تمركز مي كند نه چيز ديگر.

 

دانشمندان هنوز به درستي نمي دانند  مركز عشق كدام ناحيه از مغز است ا ما در مغز زن  شبكه اي ارتباطي  بين مركز عشق و مركز سكس  هيپيو تا لا موس مي گستراند .براي فعال شد ن مركز  سكس مغز زن  بايد مر كز عشق او تحريك شود .مردان  در مغز خود چنين ارتباطي  ندارند  بنا بر اين عشق و سكس را با هم نمي  آميزند.برای مرد عشق عشق است و سكس سكس.البته در مرد عشق و سكس گاهی هم زمان مي شوند.

 

اگر زني شو هرش را  د رحين رابطه با زن ديگري غافلگير كند اولين سوالش اين خواهد بود تو اون زنو دوست داري؟مردی كه پا سخ ميدهد نه را بطه ما  فقط د رهمين حد بود احتمالا  حقيقت را مي گويد.زيرا مردان مي توانند عشق را از سكس جدا كنند.در مغز زن جايي برای پذيرش  چنين جوابي و جود ندارد  به همين علت بسياری از زنان پا سخ فوق را از مرد خود قبول نمي كنند.

 

در مخيله زنان نمي گنجد كه  را بطه سكسي معناي ديگري نداشته باشد  زيرا برای آنان سكس مساوي با  عشق است .برای زن رابطه  جنسي مرد با زن ديگر  به اندازه  زير پا گذاشتن تعهد ، ناديده گرفتن رابطه  عاطفي   و سوء استفاده از اعتماد او  آزار دهنده نيست.اگر زني با مرد ديگر رابطه بر قرار كند و  پا سخي مانند پا سخ فوق را به مرد بدهد  و بگويد رابطه فقط براي سكس بوده احتمالا دروغ ميگويد .

 

وقتي زني به مر حله رابطه جنسي با مرد مي رسد  بايد دانست كه  از مدتها قبل  عاشق و گرفتار او بوده است و را بطه اي  عاطفي با مرد بر قرار كرد ه است.

برای زنان عشق و سكس در هم آميخته شده .هر يك به معنا ديگري است.

 

 

چگونه مي توانيد دوباره شور عشق رادر خود بر انگيزيد؟

 

 

اگر شما قادريد  با فكر كردن  درباره سكس تمايلات جنسي خود را بيدار كنيد  پس حتما مي توانيد  هر زمان اراده كنيد  به دوران شيفتگي خود با زگردید.كافي است روابط خود را  با شريك زندگيتان در دوران شو يدگي  عشق و عاشقي  به ياد آوريد.وقتي زن  و شوهر از هم خسته مي شوند بهتر است  به ياد دورا ن عشق خود بيفتند .در چنين مواقعي شام در نور شمع ، قدم زدن عاشقانه در سا حل،گردش آخر هفته  و تر شح هورمونهاي خاص  بهترين راه حل به شمار مي روند و زن و مرد دوبار ه در اوج بودن را تجربه مي كنند .

 

با مرو ر خاطرا ت شيرين هورمونهاي لازم  برای عشق و سكس  بالاترين حد خود  مي رسند  و زوج احساس ميكنند  كه در اوج عشق و احساس هستند وعشاقي كه انتظار دارند  مستي و شو ريدگي تا ابد ادامه يابد  در اشتباهند اما  مي توانندبا بر نا مه ريزي  موثر  و خوب اين  احساس را هر گاه نياز داردند بر انگيزند.

 

رز گل عشق است،پس از سه روز گلبرگهايش مي ريزند و  تنها چيزي كه برايتان باقي ميماند  يك شاخه گل خشك زشت و  لخت است.

از خود بپرسيد؟:اين همون آدميه كه ميخوام تا آخر عمر داشته باشم؟اصلا مي تونم با اين آدم زير يه سقف زندگي كنم؟ اصلا ما به دردهم ميخوریم؟

ازکتاب چرا مردان گوش نمی دهند و زنان نمی توانند نقشه بخوانند.

 

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 15:11 ] [ دریا ]

آنها چون گو سفندانی خوابیده بودند

به احترام من

جریان یا فتند

چون تشنگی

آنها مانده بودند

با سبیل هایم بازی کردند

وقتی پلنگ خماری بودم که با ماه خوابید ه بود

آنها خوابیده بودند

 

 

 

 

سیگار هم نکشیدم

حتی به رویت

از دور می درخشیدی!

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 15:10 ] [ دریا ]

آیا اصولا آمادگی یک رابطه رادارید؟یا خیر؟

 

چنانچه از لحاظ احساسی  و روحی آمادگی رابطه ای صمیمی را نداشته باشید به

راحتی نخواهید توانست بفهمید که ایا شخص مناسب را  یافته اید یا خیر.در چنین

شرایطی  رابطه هرگز احساس خوبی به شما نخواهد دادنه به این دلیل که با او

 تفاهم ندارید بلکه به دلیل مشکلات شخصی خودتان.

 

آیا آماده عشق هستید؟

 

در زیر پرسشهایی آمده تا به شما در تعیین اینکه آمادگی رابطه صمیمانه را دارید

 یا خیر؟کمک کنند.

1- آیا عاشق  نامزد یا همسر قبلی خود هستم؟

...

آیا اصولا آمادگی یک رابطه رادارید؟یا خیر؟

 

چنانچه از لحاظ احساسی  و روحی آمادگی رابطه ای صمیمی را نداشته باشید به

راحتی نخواهید توانست بفهمید که ایا شخص مناسب را  یافته اید یا خیر.در چنین

شرایطی  رابطه هرگز احساس خوبی به شما نخواهد دادنه به این دلیل که با او

 تفاهم ندارید بلکه به دلیل مشکلات شخصی خودتان.

 

آیا آماده عشق هستید؟

 

در زیر پرسشهایی آمده تا به شما در تعیین اینکه آمادگی رابطه صمیمانه را دارید

 یا خیر؟کمک کنند.

1- ایا عاشق  نامزد یا همسر قبلی خود هستم؟

2- آیا هنوز انزجار و خشم فوق العاده ای نسبت  به نامزد یا همسر قبلی ام

 در خود دارم؟

3- آیا بیشتر از درون احساس خلا روحی می کنم؟

4- آیا آنچه هستم را دوست ندارم؟

5- ایا احساس می کنم چیزهای با ار زش زیادی ندارم تا به همسرم ارائه دهم؟

6- ایا اعتیاداتی دارم که هنوز کنا ر نگذاشته ام؟

7- ایا احساس تنهایی و استیصال دارم به طوری که بدون رابطه داشتن احساس

بد بختی می کنم؟

8 - ایا چنین احسا س می کنم که هیچکس نمی خواهد با من رابطه داشته باشد؟

9- ایا حس کردن عواطف و احساساتم برایم غیر ممکن است؟

10- آیا مایل نیستم درباره احساساتم با دیگران صحبت کنم؟

چنانچه حتی به یکی از سوالات فوق پاسخ مثبت دادید ممکن است از لحاظ عاطفی

 و روحی آمادگی داشتن یک رابطه صمیمانه را  با هیچ کس نداشته باشید.بدین معنا

که یا هنوز به قدر کافی از رابطه قبلی تان التیام نیافته اید تا بتوانید قلب خود را به

 شخص جدید تقدیم کنید یا چنان اعتماد به نفستان پایین است که توانایی هرگونه

 دوست داشتن و عشق ورزیدن را از دست داده اید .  ویا ازدرون چنان احساس

 خلا و تهی بودن می کنید که به جز محتاج بودن خودتان چیز دیگری ندارید تا به

 کسی دیگری بدهید.چنانچه به سوالات نه وده پاسخ مثبت دادید باید پیش از رابطه

با کسی با خودتان ارتباط بر قرار کنید.

چنانچه به برخی از سوالات  فوق پاسخ مثبت دادید ولی با کسی رابطه دارید بدون

 شک از مشکلاتی که  ناشی از عدم آمادگی تان برای عشق  هستند پیشا پیش با

 خبرید.ممکن است به وقت بیشتری احتیاج داشته باشید تا د رتنهایی و  به دور از

 نامزد یا همسرتان  بتوانید خودرا بیابید وانچه شما راعملا از اینکه در دسترس

 باشید بازداشته است  بشناسید و  در نهایت بتوانید  التیام پیدا کنید.

شما با این کار خود  در حق نامزد یا همسر خود منصف نیستید و با انتظار از او که

با موانع و مشکلات شما در ابطه با صمیمت سرو کله بزند به او اجحاف کرده اید.

بر هه هایی در زندگی ما هستند که  در ان آمادگی درگیر بودن با یک شخص دیگر

راداریم و برهه هایی نیز هستند که نیاز داریم وبسیار لازم است که تنها باشیم.

 

چنانچه گمان می کنید آماده عشق نیستید.روزه رابطه بگیرید و بر روی

 اصلاح رابطه شخصی خودتان با خود کار کنید.

 

تنها هنگامی که دوباره به این آزمون جواب دهید وبه تما م سوالات آن

پاسخ مثبت دهید آمادگی عاشق شدن را دارید.

 

 

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 12:26 ] [ دریا ]

سنت های  اخلاقی بزرگترین میراث بشریت می باشند.لیکن در نظر من رعایت اخلاق ،

مفهوم قربانی دادن ،محرو میت از بعضی لذت های زندگی و شدت وحدت را ندارند بلکه

 منظور آ ن است  که هر کس از صمیم قلب جویای سر نوش بهتری برای همه مردم باشد.       

 

((اینشتن))

 

امروز در همايش فيزيكي كه در  تالار فرهنگیان برگزار شده بود شركت كرديم.

آقاي محتشمي يكي از دبيران فيزيك شر كت كننده بودند كه يك بحث زيبا و حيرت آميز و

 در واقع معجزه گون  در باره قران مطرح كردند اين بحث بسيار جامع بود كه آن را در

حد توان به شماارائه مي كنم.

نظريه نسبيت خاص انيشتن به صورت بسيار  ساده به شكل روبرو است:

1- انقباض طول در كنار اجرام سنگين

2- افزايش جرم

3- كند شدن گذشت زمان در كنار اجرام سنگين

در آياتي از قران اين قوانين بيان شده اند.

ايشان ابتدا با استفاده از يكي از ايات قرآن سرعت سير نور را محاسبه كردند:

آیه 5 سوره سجده: ((يدبر الامر من السماء الي الارض  ثم يعرج اليه  في يوم كان

 مقداره  الف سنه مما تعدون))

((او امر عالم را از آسمان تا زمين تدبير مي كند  سپس در روزي كه مقدارش براي

  شما بندگان  معادل هزار سال است  باز به سوي او  بالا رود.))

به عبارتي مسافتي كه فرشتگان  در  يك روز طي مي كنند معادل  هزار سال براي ما است.

اولا اين نكته اثباتي براي گفته امام علي عليه السلام در خطبه اول نهج البلاغه است

 كه جنس فرشتگان از نور است

فرمول چنين مي شود:

X=vt

12000v*t=سر عت فرشتگان در يك روز

البته اثبات رياضي مباحث ايشان خود بحث مفصلي است ايشان با استفاده از اين آيه

و محاسبات دقيق‌، سر عت  فرشتگان را كه همان سر عت سير نوراست را به دست

 آ وردند، كه مقدار دقيق ان  معادل5/297992كيلو متر بر  ثانيه مي باشد.

همينطور قانون دوم  كه گذشت زمان از كنار  اجرام بزرگتر كند مي شود،در آيه 47

سوره حج به اين شكل بيان شده است :((ان يوما عند ربك  كالف سنه)) يعني يك روز

 نزد خدا معادل هزار سال به حساب شماست.

در و اقع یک سال برای ما معادل چرخیدن یک دور زمین به دور خورشید است .

 اما یک سال برای خدا وند شاید معادل چرخشی حول کل کا ئنات است که بسیار

کندتر می گذرد.

مبحث انقباض طول  كه تحت عنوان  حفره كرم در فضا مطرح مي شود .                                              

آيا انسان مي تواند  تنها با چند قدم از اين جا تا يك ستاره دور برود ؟انشتين طبق

 نسبيت خاص مي گويد  با يك مكانيزم خاص مي توان.انيشتين گفت  پل فضا زمان

 وجود داردكه حفره كرم نام دارد  و فاصله هر دو نقطه از جهان را با عبور از يك

 حفره مانند  كوتاه مي كند با عبور از اين تونل مي توانيم حوادث سالها بعد را ببينيم

   وجود اين حفره را در يكي از آيات قر ان ببينيد. سوره حج آيات 18 و 19:

 و لو فتحنا بابا من السماء فظلوا فيه يعرجون

راهي در آسمان باز كرديم  كه هر روز  بروند وبيايند.

نكته ديگر: ناسا با استفاده از تحقيقات خود يه اين نتيجه رسيده است كه عمر زمين يك

سوم عمر جهان است ؛ در قران  گفته شده است:(( وما بنينهما في سته ايام(38 سوره ق)

 خلق الارض في  يومين(فصلت))

ما جهان را در شش روز افريديم و زمين را در دو روز  يعني يك سوم آن.

خب به نظر مي رسد بفهميم چرا قرآن معجزه اي براي تمام اعصار است.سالها گذشت

 تا انيشتين به قوانيني كه در قر ان به اين صورت ساده بيان شده است برسد.چه بسيار

 حقايقي كه سالها بايد بگذرد تا بفهميم.

آقاي محتشمي يكي از دبيران جوان و بسيار خوب  يزد ، حا فظ كل قران مجيد  مي باشند .

ايشان همزمان براي بررسي اين قوانين تورات و انجيل را مطالعه كردند و اياتي را

 بيان كردند كه ناقض قا نون انيشتين بود بيان كردند.

مطالعات همه جانبه ایشان در تو رات و انجیل نیز بود که مواردی را در نقض این

 نظریه ها در این  کتب شا مل می شد.

 

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 12:25 ] [ دریا ]

کیست که شیرینی محبت تو را چشیده باشد و جز تو آهنگ محبت دیگری

را بنماید؟

 

دقایق به سختی میگذرند ؛از حالا.

کلمات مخفی شده اند ؛کسی هم دنبالشان نخواهد گشت.

آیا ساختن زیباترا ست یا کشف بنای سا خته شده؟

در پشت چشمهایش دالانی طولانی با را هرو های متعدد و متفاوت،تاریک و روشن

و من تنها ورودی زیبا یش را دیدم .

((نگریستن به چشمان آنها و کشف لغزش درو نشان و چشمهایی که می دوند....))

و تو که مرا می خوانی....

پنهان شدی؛ اتصال دو منبع انفجار بود و دشوار

چه قاصراست زبان در دهان!

چه تواناست زبان دل!

اما تو  

اما تو  

اما تو

پنهان نگاه می کنی؟

 

 

 

دادعشق از بی نیازی درس طفلانم به یاد

سر خط معنیت پیش چشم می خوانم به یاد

شرم بی دردی مگر بر جبهه ام چیند عرق

تا نماند تنگ خشکیهای مژگانم به یاد

می فشارد تنگی این خانه مجنون مرا

گر نباشد وسعت آباد بیابانم به یاد

در فرا موشی مگر جمعیتی پیدا کنم

ورنه چون موی سر مجنون پریشانم به یاد

زان ستمهایی که از بیداد هجران دیده ام

می درم گر پیش تو آید گریبانم به یاد

دل کباب پرتو حسن عر فناک که بود؟

کز هجوم اشک می آید چرا غانم به یاد؟

از تغافل خانه ناز تو بیرون نیستم

شیشه ای بودم که دارد طا ق نسیانم به یاد

زان قدر هوشی که می کردم به وهم خویش جمع

چون به یادت می رسم چیزی نمی ماند به یاد

از عدم آنسو ترم برد ست فکر نیستی

نیستم زا نها که هستی آرد آسانم به یاد

با خیال رفتگان هم قا نعم از بی کسی

کاش گردون وا گذارد یاد یا رانم به یاد

بعد از این غیر از فرا موشی که می بیند مرا؟

منت آگاهی اگر رو زی دو مهمانم به یاد

بیدل آن در می و پیمانه ام دیگر کجاست؟

یک دو دم بگذار تا رنگی بگردانم به یاد

 

 

 

 

پرده را کنار میزنم

انارها تاپ تاپ می تپند

با خودکار قرمز برایت می نویسم

((آتشفشان))

گدازه هایت مرا در بر می کشند

انگشتانم میان دانه ها رنگ می گیرند

مرا بلند می کنی و

در آسمان جاری می شوم

آبی    آبی     آبی

ازآسمان به تو لبخند می زنم

در باغ د رخت ها سربه سر هم می گذارند

انارها قطره قطره می چکند

پرده می افتد

و باغ می آید به اتاق

بر روی مبل ها می لمد و برایم نقاشی  می کشد

آ ن طرف تر آ بشارها باله می رقصند

و کلا هشان را به احترام تماشا گران از سر بر می دارند.

 

زمستا ن ۸۳

 

 

 

از دفتر خا طراتم در سال ۷۳ این تکه جالب آمد.

را ستی حسی که در آن رو زها بود کجاست؟چه حس نوستا لژی ای

 دست می دهداز شور و شو ق داستان خوانی آ ن زمان.....

 

کفاره شرا بخواری های بی حساب هوشیار میان مستان نشستن است....

 

 

از عشق سخن باید گفت،همیشه از عشق سخن باید گفت......

عشق در لحظه پدید می آید ،دوست داشتن در امتداد زمان.ا

ین اساسی ترین تفا وت میان عشق و دوست داشتن است.

عشق معیار ها را در هم می ریزد دوست داشتن بر پا یه معیارها بنا می شود.

عشق نا گهان ونا خواسته شعله می کشد.

دوست داشتن از شنا ختن و خواستن سر چشمه می گیرد.

عشق،قا نون نمی شنا سد.

دوست داشتن ،اوج احترام به مجمو عه ای از قوانین عاطفی است.

عشق فو ران می کند ؛چون آ تشفشان و شره میکند؛چون آبشا ری عظیم .

دوست داشتن جاری می شود ؛چون رو د خا نه ای بر بستری با شیبی نرم.

عشق ویران کردن خویشتن است،دوست داشتن سا ختنی عظیم.

عشق دق الباب نمی کند ؛مو دب نیست ؛حرف شنو نیست؛درس خوانده نیست؛

در ویش نیست،حسا بگر نیست،سر به سربه زیر نیست،مطیع نیست......

عشق دیوار را باور نمی کند؛کوه را باور نمی کند؛گرداب را باور نمی کند؛

زخم دهان باز کرده را باور نمی کند؛مرگ را باور نمی کند....

عشق در و هله پیدایی دوست داشتن را نفی میکند؛نا دیده میگیرد؛پس می زند؛

له میکند؛می گذرد.

دوست داشتن  نیز نا گزیر،در امتداد زمان،عشق را دود می کند؛به آسمان

 می فرستد.و چون خا طره ای حرام ،فرشته نگهبانی بر آن می گمارد.

عشق سحر است،دوست داشتن با طل السحر.

عشق و دوست داشتن از پی هم می آیند ،اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند.

عشق انقلاب است،دوست داشتن اصلاح.

میان عشق و دوست داشتن هیچ نقطه مشترکی نیست.

از عشق به دوست داشتن می توان رسید و از دوست داشتن به عشق.

اما به هر حال این حرکت از خود به خود نیست؛از نو عی به نوعی نیست؛

از خمیره ای به خمیره ای....

و فاصله ایست ابدی میان عشق و دوست داشتن

که برای پیمودن این فا صله،یا باید پرید ،یا باید فرو چکید.......

از کتاب  آتش بدون دود

نوشته نادرابراهیمی

 

 

 

عده ای از دوستان در وبلاگشون اس ام اس می نویسند خب اینم برای شما از جانب من:

 

((یه سو الیه که خیلی وقته ذهنمو مشغول کرده:

گاو حسن که نه شیر داره نه پستون

چه جوری شیرشو بردن هندستون؟؟؟!!!!!))

 

 

فیلسو ف ها از نگرش فیلسو فانه شا عرها از نگرش

 رمانتیک (اشکالی داره بنویسم رمانتیکانه؟)

و خدا پر ست ها  از نگرش معجزه آنه می تونند این قضیه رو بررسی کنن.

 

 

من معتقدم یه راهی بوده لابد

یکی به منم بگه.

 

 

 

 

طبعی نه که با دوست درآمیزم من        عقلی نه که از عشق بپرهیزم من

دستی نه که با قضا در آویزم من           پایی نه که از میانه بگریزم من

 

رو ح تشنه ما در جستجوی و صال دست وپا می زند و ما خویش را گم کر ده ایم

 میان تزا حمات زندگی رو زمره؛دو ستی ارزشمند تر از آن است که صرف خود خواهی

 شود و لذت ها آ نقدر نا پا یدارند  که اساسا تکا پویی برای آ نها نشا نه کوته فکری

 انسان است.کاش می شد طرف مقا بل هم گاهی حر ف های دلش را بنویسد و

 از تنهایی به درآید .به هر حال نوشتن کشفی است خویشتن را درمیان  انباری از

کاه و این سو زن یک دفعه پیدا می شود.نوشتن خوب است حتی اگر  تنها و تنها

برای خود باشد.هیچگاه نو شتن را فرا موش نکن.رو ح ما تشنه یک جا ودانگی،یک

 وصل پایدار و یک لذت بدون رنج است.ما مانده ایم  در نفس خو یش؛رو زگار

می گذرا نیم .به راستی  تو! تو! دوست عزیزم می اندیشی که ما برای این کا رهای

 حقیر  به این دنیا آ مد ه ایم؟مشکلات رو حی وروانی،تزا حما ت مد رنیته و سنت ،

افکار ما لیخو لیایی فلسفی ،نبودن حقیقت ،نبودن یا گمگشتگی یک حقیقت واحد

بشر را مستاصل نموده است مستا صل و درمانده...

بشر برای  تسکین آ لام خود  از انوا ع و اقسام ابزار ،از سیگار تا سست کننده ترین

 نوع مخدر،  از مشروب گرفته تا بد ترین فیلمهای رو ان گردان و مو سیقی خشن

 استفاده می کند.

چه کسی را ه برده است؟

چه کسی جسته است؟

چه کسی  در این آ شوب نسل خویش را بقا می بخشد؟

به چه می اندیشی پسرم؟به چه؟

 انسان خیلی تنهاست.

تنها گاهی می توانم بر سلامت روان خود مطمئن باشم که .....

نمی توان در این باره داد سخن داد مگر هنگامی که پیروز شد ؛بال گشود و پرو از کرد.

به راحتی می توان تسلیم شد،تسلیم شد و پس از پا یما ل شدگی یااسیر شد یا مرد.

اما من.................................

دانش اندک انسان را  از خدا دور و دانش بسیار انسان را به خدا نزدیک می کند.

امیلی دیکنسون می گوید :(( اگر شهرت از آن تو باشد چون سگی پا چه ات را

می گیرد.))

تو قا نع نیستی .بلند پروازی،نباید بلند پرو ازیت  در حد انسا نهای تازه به دوران

 رسیده باشد که سعادت را در رفاه کامل مادی می دانند.

نمی گویم نا راحتی  در قبال و ضع بد اقتصادی  به جا نیست .نمی گویم  نباید به

خاطر رفع آن تلاش کرد.می گویم نباید  آن را سلاح کار کرد.نباید اسیر آن شد،یک

عاشق از ساده ترین ابزار  برای رسیدن  به هدف خود استفاده می کند.

حال که نداری پس غصه اش راهم نخور.

امیدوارم بدانید  که پا یستگی روح  بسیار بسیار ارزشمند تر از با یستگی تن

 است......................

طبعی نه که با دوست درآمیزم من        عقلی نه که از عشق بپرهیزم من

دستی نه که با قضا در آویزم من           پایی نه که از میانه بگریزم من

 

پ ن:جمله امیلی چیز دیگری بود .

۱۳۸۱

 

 

 

 

 

شاید با نور کوچک یک چرا غ قوه بهتر بشه گفت که :

در نامه زیر دقیقا یک تفکر خود مرکز بین به چشم می خوره .

تفکری که خویش را ناجی  جهان و جهان را بر گرد خویش می بینه.

در نامه زیر یک خود بزرگ بینی حال به هم زن وجود داره که با کلمات قلمبه همراه شده........

((اما مر حله گذاری بود که باید ازآن می گذشتم و گذشتم.))

البته فرا موش نکنید ممکنه یه بحث دیگه هم داشته باشم ........

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 12:24 ] [ دریا ]

کوه را بلعیدم

آبستن (دایره ای ازدرد)

باران آمد

و

آ آ آ ه

هر دو آمده بودیم

اشک اما

 نمی آمد.

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 12:8 ] [ دریا ]

 

به اعتقاد من ، انرژی هستی هرگز نمی تواند مرا به سوی آزار خویشتن یا

دیگری هدایت کند.افراد ممکن است در لحظه آزار ببینند،ولی اگر شما به واقع

  به انرژیتان اعتماد و آن را دنبال کنید ،عمل شما  در اصل به دیگران هم نیرو

 می دهد........

.......

اگر شما میل به رابطه جنسی دارید و همسرتان این تمایل را ندارد (یا برعکس)،

احساسی را که دارید بیان کنید  و ازآن حمایت کنید .آنگاه همسر شماهم پاسخ

خواهد داد و هر کدام ازشما میتوانید به را بطه عمق بیشتری ببخشید.

اگر همسر شما میل ندارد می توانید این را به  عنوان آیینه ای که درونتان را

 منعکس میکند  در نظر آورید.از خودتان بپرسید در درونتان چه می گذرد.

آن گاه به درون خویش رفته؛ ببینید حرکت بعدی شما کدام است.این است معنای

اعتماد به خویشتن.شاید شما و شریکتان  نیاز دارید با هم صحبت کنید،شاید نوعی

خشم و آزردگی بیان نشده وجود داشته باشد،شاید شما  بی آن که بدانید نیاز به

 زمانی  دارید  که با خویشتن تان تنها باشید.افکارتان را بیان و حمایت کنید این

کار موجب می شود  انرژی  آزادانه در شما جاری شود.

در تجربه اشکال مختلف عشق ورزی باز و گشاده باشید؛انرژی ممکن است فقط

شمارا  به سوی نشستن با هم هدایت کند:دست یکدیگر را گرفتن،نوازش کردن؛

یا چیزی که شما آن را عشق ورزی تلقی نمیکنید، ولی میتواند به همان اندازه

 رضا یت بخش باشد.نسبت به عوا طفتان  صا دق باشید  حرکت صحیح خود به

 خود انجام  می گیرد.

افرادی که در گیر را بطه تک همسری  هستند و جذب شخص دیگری می شوند

 ازمن سوال می کنند چه باید کرد؟همان طور که در بخش روابط گفتم بدون شک

 پاسخ ساده ای برای  این سو ال وجود ندارد.معمولا  ما این انرژی را خفه و

 مسدود می کنیم،خواه با خفه کردن و نادیده گرفتن این  مجذوبیت،یا با عصیان

 علیه قو انین.آن گاه در می یابیم که باز بیشتر مجذوب این مو قعیت ممنوعه

 شد ه ایم،و در هیچ یک از موارد ما انرژیمان را دنبال نمی کنیم.در این

 مو قعیت ،شما نیاز دارید  که برای دیدن آن چه واقعا احساس می کنید به

درونتان عمیق تر نظر بیفکنید.آیا شما به علت  احساس گناه یا هراس از

 دست دادن  شریک زندگیتان ،می خواهید تک همسر بمانید. یا از ترس نزدیک

شدن و صمیمیت با شریک زندگیتان به سر گرمیهای دیگر پناه می برید؟بدون

 شک برای پاسخ به این پرسشها ،به صدا قت بیشتر و به عواطف عمیق تری

 نیاز هست.

ترس از انفجارعاطفی انرژی جنسی می تواند  توانایی شما را در برقرا رکردن

 را بطه ژرفا ببخشد.اگر شما کاملا صاد ق باشید،همه چیز به نحوی جلو خواهد

رفت  که هر کس هرآن چه خواسته و نیاز داشته به دست خواهد آورد.همچنین

 ممکن است دریابید  که شیفتگی به دیگری  در واقع شما را به عشق ورزی

 هدایت نمی کند ،بلکه  به شکل دیگری  از روابط که می تواند بسیار رضا یت

- بخش باشد سوق می دهد.

تمرین1:

آرام دراز بکشید  چشمهایتان را ببندید.با هر بازدم بدنتان را آرام و شل کنید  و

 سپس چند نفس عمیق دیگر بکشید.با هر بازدم ذهنتان را آرام تر کنید.

با هر نفس به ژرفای درونتان بروید.انرژی هستی را  که در آن هسته مرکزی

می تپد ،در تمام اندامتان احسا س کنید.بدانید که این انرژی جنسی است و

ابرازش شور آفرین.حال خودتان را همچون انرژی آتشگون هستی  مشا هده کنید ؛

که در دیگران جاری می شود.خودتان را مجسم کنید که عشقتان را به همسرتان

 و دوستانتان ابراز می دارید.

بدانید که نیروی درون شما ،صادق ،بی گناه، زنده و خلاق است.بدانید که می توانید

 به انرژی جاری در خود اعتماد کنید.وبدانید که ابراز خویشتن خطری به همراه ندارد.

تمرین 2

به اعتقاد من زدودن عقاید کهنه ،ترسها،پیش داوریها ،یا باورهای منفی را جع

 به جنسیت ،می توان از روند نوشتن سود جست.با دیدن با ورهایتان می توانید

 آگاه شوید که چه هنگام بر مبنای آن عمل میکنید .هرچه شما آگاهتر شوید ،

با ورهایتان سلطه نهفته کمتری بر شما خواهند داشت.

در مورد جنسیت ،تمام  باو رهای منفی ،و تر سهایتان را روی کا غذ بیا ورید.

2- وقتی این کاررا کردید ؛چشمهایتان را ببندید و خودتان را مشا هده کنید کنید

 که قادرید با هر ترس و باورمنفی موا جه شوید نفس عمیق بکشید و بگذارید

 همه چیز از بین برود.

در تایید خود مطالبی بنویسید  که به شما کمک کند تا خلاف باورهای منفی تان

عمل کند .

چند نمونه:

1- باور های منفی:

2- تایید:(قرینه ۱)

 

1-  من نمی توانم جفت مناسبی پیدا کنم.

2- من حال مشغول یا فتن شریک مناسبی برای خود هستم یا من دارم یک یار

 جالب و صادق را جذب میکنم.

 

1- من از عشق ورزی لذت نمی برم.

2- لذت بردن از عشق ورزی خطری به همراه ندارد.

 

1- من همیشه خیلی خسته هستم.

2- من وقت صرف شناختن خویش میکنم .من عوطف صا دقانه ام را به شریکم

منتقل میکنم.

 

1- مجالی برای عشق ورزی نیست.

2- من به عواطفم اعتماد دارم  و از آن حمایت میکنم.

 

1- زمانی که پای میل جنسی در میان است  نمی توانم  به خودم اعتماد اعتماد کنم.

2- من حال کاملا به خود اعتماد دارم.من بر مبنای میل جنسی ام عمل میکنم.

 

1- من در عشق ورزی حریصم.

2- من حال به ریتم جنسی ام اعتماد میکنم.من با آنچه می خواهم هماهنگ

می شوم و بر مبنای آن عمل میکنم.

شاکتی گواین

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 12:0 ] [ دریا ]

کرم بودن  را

                  کنار می گذارد،  

                                     همان دم که می پذیرد

                                      کفن شود دررویایش.

 

این بود

           هر آنچه می خواست

                                   از خود بگوید به تو

 

                                       پروانه

[ جمعه پنجم خرداد 1385 ] [ 11:59 ] [ دریا ]

انرژی جنسی همانا سر زندگی و عشق است.نیروی زندگی است،نیروی خلاق

 برای هستی.کلید پرشور اعتماد کردن و پیروی از درون است. هر چه بیشتر

 ما به خودمان اعتماد کنیم وبه گونه ای خود انگیخته با انرژیمان حرکت کنیم

،نیروی زندگی آزاد تر و کا ملتر  می تواند در ما جریان داشته باشد.زمانی که

 از تجربه و بیان عوا طفمان وحشت نداشته باشیم  زنده خواهیم بود،و همه

چیز را عمیق تر احساس خواهیم کرد و ه رکاری  که  انجام  دهیم  احساس

سرخوشی وشوروهیجان می کنیم.

هنگامی که انرژی هستی درو نمان را دنبال  کنیم و به آن اعتماد کنیم ،در هر

 شر ایطی مارا به سمت عمل مناسب سو ق می دهد .

ممکن است مارا به  سکوت هدایت کند  یا به سخن ،به حرکت، به رقص یا به

 سکون،به آواز،به فریاد،به زاری یابه مرا قبه.دررفتار با دیگران نیز ممکن است

  ما را به سوی گفتگو ،نوازش،آرام نشستن با یکدیگرو گاهی عشق ورزی

 سو ق دهد.

این تجارب سر شارازعوا طف پر شور است ودنبال کردن  و تجربه کردن این

انرژی  رضا یت خا طر می بخشد.از این رو نگاه کردن به یک گل یا  نگاهی

کو تاه به دیگری می تواند  بسیار شادی آ ور باشد.زندگی آ کنده از  نیروی

جنسی هستی است ،با این که ممکن است  بعضی تجارب غنی تر از تجارب

 دیگر باشند.

بد بختانه بیشتر ما در حذف انرژی جنسی استاد شده ایم.ما از خودمان میهراسیم

 و ازاینکه انرژی جنسی مارابه کجا  خواهد برد وحشت داریم .ما به طور غریزی

می دانیم که انرژی جنسی  ما داری قدرت  دگرگونی وخلق است .شخصیت و منش

 ما  از این وحشت دارد؛از این رو به جای  اعتماد به غرایز طبیعی مان ،

می آموزیم که آنهارا سر کوب کنیم.خانواده های ما،اجتما عمان،هم سنخهایمان

  فقط به ما کمک می کنند تا آنچه  طبیعی است کنترل و سر کوب کنیم.شخصیت و

منش چیزی راکه می شناسد جستجو میکند:چیزهایی که تغیرنا پذیر وآشنا هستند.

شخصیت نیازدارد که از نو تربیت شودو بیا موزد که اعتماد به شهود مو جب جاری

 شدن انرژی می شود وخوشحالی نعمت به همراه می آ ورد.

به نو عی،ما تازه شر و ع کرد ه ایم به سخن گفتن در باب انرژی جنسی بسیاری

 از ما  هم اکنون بی پرده تر را جع به جسم و جنسیت صحبت می کنیم ،هرچند

سطحی و ظا هری.ما هنوز باورهای منفی  را که قرنها در سلو لهای ما انبار

شده اند پاک نکرده ایم.با این که زیبایی جسم را تا یید می کنیم وخود انگیختگی

را ارج می نهیم ،ولی در نهان ممکن است که هنوز باور داشته  با شیم که

انرژی  جنسی ما نیروی گناهکار  و خطر ناکی است.ما به خودما ن اعتماد

نداریم.بسیاری هنوز از این تفکر غلط که انرژی معنوی و انرزی جنسی ضد هم

هستند زجرمی کشند،افراد خودشان رابه دو پاره قسمت کرده اند.آنها تلاش میکنند

 که جنسیتشان را انکار کنند  و به خاطر این که معنویت  بیشتری داشته باشند ،

تضادی عظیم دردرونشان به وجود می آورند.

هستی سر شار از انرژی جنسی است  که در انتظار جاری شدن از طریق ماست.

این قدرت  بی حد مارابه وحشت انداخته است وما با بسته بندی و کنترل انرژیمان

 به آن پاسخ می دهیم.ما به جای اعتماد کردن  لحظه به لحظه به خویشتنمان ،

قو انین و رهنمود هایی برای انرژی جنسی درست کر ده ایم.

اگر باورداشته باشیم  که انرژی جنسی چیزی است که  باید مخفی ونادیده شمرده

شود آنگاه به کلی منکرآن می شوید وحتی زمانی که عشق می ورزید ،زیرا شما

عادت کرده اید  منکرآن چه طبیعی است شوید.

بسیاری نمی خواهند  که درگیر  سر کوبی ا نرژی جنسی شوند ،از  این رو با

افراط در هما غوشی اعتراض و شورش می کنند.این افراط سر انجام  با عث

مردن انرژی می شود،زیرا این نیز از درو نشان نمی جوشد.همچنان که انرژی

شروع به مردن می کند ،این گونه افراد به شدت درجستجوی طرق تحریک کننده

 بر می آیند .و بدین گونه ،رضا یت از میان می رود  وهر چه بیشتر به آن چنگ

می اندازند، بیشترازدستشان می گریزد.

همانطورکه گفتم خواه ما قوانین کهن را بپذیریم و خواه آ ن رانادیده بگیریم  و

انرژی طبیعی ما نادیده گرفته می شود.

جسم – انرژی جنسی

 

انرژی جنسی هر کس منحصر به فر د است .بعضی افراد خواستارآنند که بیش

 ازدیگران خود را از نظر جنسی ابراز و بیا ن کنند .بعضی ها تک همسرند و

 برخی نیستند.به اعتقاد من ما به رغم میل جنسی مان اگر معصو مانه و پاک

زندگی کنیم ، می توانیم انرژیمان را به همان اندازه  خالص احساس کنیم  که

نیروی هستی جاری در خود را.ما باید تمام با ورها وداوری ها،نگرشهای قدیم

مان را  که ما نع تجربه کردن جنسیتمان  بو ده است بشناسیم.

سعی در تغییر داوری ها،محدو یتها و سر کشی کمکی نخواهد کرد.من پی برده ام

که پذیرفتن خویشتنم  به صو رتی که هماکنون هست  کمک می کند.اگر خود رابا

 تمام محدودیتهایمان بپذیریم ،جسم ما به جای اینکه در مقابل تغییر محکوم بایستد

 آرام می شود.

ادامه دارد.......

شاکتی گواین

[ پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ] [ 22:35 ] [ دریا ]

 

جسم ما تمهیدات پیچیده ای برای اندازه گرفتن (یا دقیق بگویم؛کنترل کردن)

انرژی ای که در ما جاری است به وجود آ ورده است .داوری ها و محدودیتهای

 ما خوب به کارمان آ مده اند؛آنها جریان انرژیمان را به سطحی رسانده اند که

احساس آسو دگی کنیم. برخی از ماده مخدر و غذا برای کنترل طبیعی انرژیشان

استفاده می کنند.حتی اگر در ظا هر چنین به نظر برسد  که انرژیشان را از طریق

مواد محرک تشدید می کنند،در واقع بازهم قدرت هستی را که در درونشان جریان

 دارد مسدود می کنند........

همین مصداق برای سکس هم صادق است.مردم راهی برای اندازه گرفتن نیروی

جنسی به وجود آ ورده اند.آ نها با داشتن روابط جنسی بیش از حدامیال طبیعیشان

 را کنار می زنند ؛یا امیال جنسی شان را سر کوب میکنند؛و در هردو حالت با عث

 می شوند  که مانع از جاری شدن انرژی هستی در خود شویم.

تا زمانی که ما آماده تجربه  نیروی جنسی مان نبا شیم بدیهی است که از

 شیوه ها ،داوری ها ،و باورهای منفی،تو قعات و نگرش قدیمی برای کنار

آمدن با انرژی جنسی مان استفاده می کنیم.فقط تا یید و پذیرش و علت انجام

 این کار  با عث می شود که انرژی جریان یابد.

دانستن اینکه من درلحظه از عواطفم حمایت می کنم ،به من این آ زادی را

می دهد  که انرژی جنسی ام را بررسی کنم، بدون این که از خود متو قع با شم

که من باید کار درست را انجام دهم.مسئله جنسیت همواره  آمیخته با  ترس ،

هیجان و عدم اطمینان است و زمانی که انرژی و عوا طفمان  را بررسی میکنیم

 آنها به سطح می آیند و آشکار میشوند وما نیازمند آنیم که تمام آنهارا بپذیریم.

 تمرینهای زیر به شما در بررسی انرژی جنسیتان کمک میکند:

 

به مدت یک روز یک ساعت ،یا هر مدتی که میل دارید  وانمود کنید که هیچگونه

پیش داوری را جع به احساسات جنسی تان ندارید.جسم خود را ببینید و آ نرا پاک

و نیا لوده در نظرآ ورید.از خودتان بپرسیدانرژیتان شبیه چیست؟و چه احساسی

دارد؟و بدنتان به چه نیاز دارد؟شرو ع کنید به بررسی هر احساس و یا تصویری

 که ظا هر می شود.آن را بینید و همچونحقیقت تجربه اش کنید.اگر به نوعی افکار

 منفی چهره نشان داد ،آ نها را بپذیرید و بعد رهایشان کنید.

 

 

هنگامی که از بستر برمی خیزید  و روزآ غاز می شود،در درونتان  احساس

 طراوت کنید.توجه تان را معطوف به جسمتان کنید .ببینید چگونه با افرادی که

در طی روز بر خورد می کنید واکنش  نشان می دهید. در طی روز ،به وجود

خویش،اندامتان،و عواطف جنسیتان آ گاه با شید.اگر شما کشش زیادی به کسی

 دارید ،توجه کنید چه حسی می کنید وچه افکاری در سر دارید.(مانند :من باید

 را جع به این مو ضو ع کاری کنم.من باید او را به دست آ ورم.من ازدواج

کرده ام.او با تو قعات من همخوان نیست.او بسیار جوان است.)سعی کنید به

خودتان به خاطر هیچ یک از این افکار حمله نکنید اگرمی توانید به پاکی درونتان

 بر گردید و زمانی وقت صر فش کنیدواگر تصمیم می گیرید  که بر مبنای یکی

ازاین عواطف عمل کنید؛با آ گاهی از این که از پاکی درونتان می جوشد ،به

انرژی درو نتان اعتماد کنید.

 

دنبال کردن انرژی در رو ابط

 

افراد اغلب می خواهند بدانند چگونه از انرژیشان در روا بط  حمایت کنند.

چگونه از خود حمایت کند زمانی که نیاز به عشق ورزی دارند و همسرشان

این نیاز را ندارد.ترس ما از این است که نکند زمانی  که ما نیاز جنسی داریم

 شر یکمان میلی به آن نداشته باشد.این وحشت وجود دارد که اعتماد کردن

 به خویشتن مان ممکن است به معنای آ زار دیگری باشد.در این جا نیز شما

 می توانید  به خودتان و انرژی جنسی تان اعتماد کنید.

به اعتقاد من انرژی هستی نمی تواند  مرا به سوی آزار خویشتن یا  دیگری

 هدایت کند.افراد ممکن است  در لحظه آزار ببینند ،و لی اگر  شما به وا قع

به انرژیتان  اعتماد وآن را دنبال کنید ؛عمل شما در اصل به  دیگران هم نیرو

 می دهد.

 

زمانی مرگ را بطه فرا می رسد  که اشخاص نخواهند  آنچه وا قعا احساس

 می کنند بیان کنند.زمانی که افراد عاشق می شوند  درابتدا بیشتر میل دارند با

 هم سخن بگویند .زیرا هنوز در حال شناخت یکدیگرندو وابستگی میا نشان به

وجود نیا مده است. به مجرد این که وا بستگی  به وجو د بیا ید ؛افراد از ترس

 از دست دادن یکدیگر ،معمولا  از سهیم کردن دیگری در احساس و اقعیشان

خود داری میکنند.

عشق و شور چیزی نیست که  به یکباره از میان برود .زمانی مارا ترک میکند

  که در به روی عوا طفمان بسته با شیم ،زمانی که برای نگه داشتن دیگری

حا ضریم هویت خود را  فدا کنیم.برای تجربه عشق ،نخست باید با خودمان صادق

 باشیم و بعد با دیگران .

عشق و شوردر رابطه  به معنای  صمیمیت وا قعی  با یکدیگر است.هنگامی که

 شما به کانالی  باز برای عوا طفتان تبدیل می شوید ،به عشق و لذت نیز امکان

می دهید در شما جاری شود.

 

ادامه دارد........

[ پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ] [ 22:35 ] [ دریا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب
PageRank