تبليغاتX
دریا
دریا

 

 

بیست و پنج سال پیش  هنگامی که با یکدیگر آ شنا شدیم خلبانی دلبا خته

 پرو از بودم و پس دستگا ههای پرواز  و سرعت پی معنایی می گشتم.

بیست سال پیش  رهسپار سفری همبال مرغ دریایی شدیم.ده سال پیش

 منجی جهان رادیدیم  ودر یا فتیم که منجی خود ماییم.اما لابد فهمید ه ای

که همواره آ دمی تنها، سودا پیشه  و بلند پرواز بو ده ام  که خود را پشت

پرده ای ازکلمات پنهان کرد ه ام. و درست فهمید ه ای.

سر انجام یقین یا فتم چنان خوب می شناسمت  که ما جرا های زندگی ام

را از آ ن تونیز بدانم – ما جرا های شاد و نه چندان شاد-

 کم کم از ساز و کار جهان سر در می آ وری ؟من نیز .هنگام یاد گیری بیقرار

و تنها بوده ای ؟من نیز.سراسر زندگیت را پی عشقی یگانه گشته ای؟

من نیز چنان کرد ه ام و یگانه ام را یا فته ام:همسرم لسلی پریش باخ که در

 کتاب پلی به سوی جاودانگی با او آ شنا یت کرد ه ام.

من و لسلی اکنون با هم می نویسیم.شد ه ایم ریلسچاردلی؛بی آ نکه بدانیم

 کدام یک کجا پایان  می گیرد  و دیگری کجا آ غاز می شود.

از برکت رمان پلی به سوی جا ودانگی جمع خو انندگان کتاب هامان روز به روز

 گرم تر شده؛ افزون بر  همپروازان ماجرا جوی کتابهای پیشین  دیگرانی به ما

 پیو سته اند که دلشان پر می کشد برای عشق و دیگرانی نیز که عشق را

 یا فته اند  و پیوسته و پیوسته برایمان می نویسند که زندگی ما آ یینه زندگی

 آ نهاست.شاید همگی دگرگون می شویم و در این  دگرگونی با زتاب یکدیگریم.

نا مه هایی که برایمان می رسد اغلب در آ شپزخانه می خوانیم؛ یکی بلند بلند

می خواند و دیگری خوراک من در آ وردی آ ن روز را تدارک می بیند. نامه برخی

 از خواننده ها  چنان  از خنده روده برمان می کند  که سالاد  و سوپ قاطی

 می شود ؛بر خی نیز شوری اشک را نمک خورا کمان می کنند.

روز با نا مه ای یخ زدیم:

((ریچار دیگری را در رمان پلی به سوی جاودانگی در به در کردی ؛مردی که گریخت

 و از پذیرفتن لسلی به عنوان  تنها زن زندگیش سر باز زد ؛به یاد داری؟فکر کردم

که بد نیست  که از خودم برایت بگویم؛چون من همان مردم  و می دانم پس از

 آ ن چه گذشته است.))

 

……………..ادامه دارد

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:25 توسط دریا|

خودتان باشید

 

خود بودن یعنی رفتار ،ارتباط  و بر خوردتان باید به گو نه ای باشد  که وا قعا

 هستید.مثلا اگر شاد  و پر انرژی هستید نباید سعی کنید وقتی با طرف مقا بلتان

 شو خی می کنید خود را شاد نشان ندهید .اگر زنی شو خ طبع هستید  نباید

 زمانی که با مردی ارتباط دارید  شو خی نکنید .اگر  رو شنفکر هستید  نباید

 طی گفتگو با فرد مقابل نظراتتان را به او نگویید.

خود بودن همچنین به این معناست که به جای استفاده از یک سری پند و

 اندرزهای  از قبل تعیین شده  قو انین گذشتگان، هر لحظه عکس العمل

 واقعی خود را نشان دهید .

اگر قصد دارید طرف مقا بلتان را به مهمانی دوستتان دعوت کنید  اگر چه آن فرد

 شمارا به گردش د عوت کرده باشد  این کار را بکنید .اگر قصد دارید از یک

 و اقعه تلخ که برای دوستتان اتفا ق افتاده بگویید حتما این کار را بکنید.

اگر دلتان می خواهد نیم سا عت تلفنی با کسی که تازه با او آ شنا شد ه اید صحبت

 کنیدو به درد دل هایش در مورد خانواده اش گوش کنید این کا ررا بکنید.

خلاف خود بودن چیست؟

نقش بازی کردن و نشان ندادن درون خود به گونه زیر:

 

 

سرد رفتار کنید حتی زمانی که به او علا قه مندید.

نشان دهید همه چیز عالی است حتی اگر این طور نبا شد.

خود را ساکت و خود دار نشان دهید  حتی زمانی که حرفی برای گفتن دارید.

حتی زمانی که در دسترس هستید خود را دست نیا فتنی و پر مشغله نشان  دهید .

خود را دوستانه،آرام و شاد نشان دهید  حتی اگر می خواهید بخش عمیق تری

از جنبه های رو حی خود را نشان دهید .

زمانی که هدیه گرفتید حتی اگر خوشحال شدید خلاف آن رانشان دهید .

 

 

نشان ندادن درون خود یعنی :

اطلا عات  را درباره خود وا قعی تان  نشان ندهید ،حتی زمانی که او از شما

سو الی می پرسد .

احساسات خود را نشان ندهید حتی زمانی که او احساساتش را نشان می دهد.

نظرات خود را نگویید

امیال خود را ظا هر نکنید.

 

اگر خود وا قعی تان را نشان ندهید چه می شو د؟

 

 

الف- با او صادق نبو ده اید.شما در وا قع بخشهای خوشایند و جو دتان را نشان

می دهید  تا او شما را راترک نکند.

 

این یک راه فریبنده است که خود را علاقه مند نشان دهید

او فکر می کند شما  خجالتی هستید در صو رتی که  شاد و پر احساس هستید.

فکر می کند شاد و خوشبختید در صو رتی که بعدا می بیند  درون گرا و خوددار

 هستید وبعد می بیند نظرات شما کا ملا متفا وت است.

آیا دوست دارید طرف مقا بلتان خودرا طور دیگری نشان دهد با شما ازدواج کند

 و بعد ببینید  فریب خو رده اید؟

 

ب- با نقش بازی کردن با خودتان صاد ق نیستید.

 

در این صورت به خودتان بی احترامی کرده اید

شما خود را آنگونه که هستید دوست ندارید

ممکن ا ست با این کار مو قتا عشقی را به دست بیا ورید و لی عشق کسی که

 حقیقتا خود شما را دو ست دارد به دست نخواهید آ ورد.

 

ج- اگر شما خودتان نبا شید هرگز آ رام نخواهید گرفت:

 

شما دا ئم مجبور هستید به گو نه ای خوش آیند دیگری رفتار کنید در این صو رت

از آن را بطه دا ئما نگران هستید که کا ردرست را انجام می دهید یا نه.

اگر هنگام تلفن کردن دائم مشغول و قت گرفتن باشید که بیشتراز ده دقیقه صحبت

 نکنید احساس را حتی می کنید

اگر در اولین ملاقاتتان سعی کنیدخود را علا قه مند نشان ندهید؛ به چشمهاش نگاه

نکنید؛  در مورد ازدواج گذشته تان صحبت نکنید ؛ با هر چیزی که میگوید مخالفتی

 نکنید؛احساس را حتی می کنید ؟شما را نمی دانم و لی من قطعا دیوانه می شوم.

 

د- اگر نقش بازی کنید نمی توانید به عشقی که به دست

آ ورده اید اعتماد کنید.

 

چه طور می توانید به طرف مقا بلتان اعتماد کنید در صو رتی که

 می دانید در حال نقش بازی

کردن هستید؟

به خاطر داشته باشید شما به دنبال یک فرد خاص نیستید شما به دنبال فرد

 مناسب خودتان هستید.

مثلا اگر مذهبی هستید و می خواهید در یک مراسم مذهبی شر کت کنید به او

می گویید که نمی توانید با او با شید یا فکر می کند عجیب و غریب هستید .

یا بی تفاوت است و به را بطه اش ادامه می دهد

و یا به آنچه انجام می دهید علا قه مند است  و را بطه شما عمیق تر می شود.

 

هرچه زورد تر بفهمید با طر فتان سا زگارید یا نه بهتر است و

دوست داشتن خود به این معناست که به خود اجازه دهید خودتان باشید .اگر

 طرف مقا بل شما را به این شکل نخواست او فرد مناسب شما نیست.

خود بودن یکی از قد رتمند ترین عوا ملی است که به می توانید فرد مناسب را

 جذب کنید .

هرچه بیشتر خودتان باشید؛آ رامتر و و اقعی تر باشید فرد مناسب در کنار شما

 احساس را حتی و آرامش بیشتر ی می کند  می خواهد کنار شما بماند تا جایی

 که نمی تواند بدون ما زندگی کند.

شما بی نظیر و بی همتایید.

 

هیچ انسانی مثل شما در تمام دنیا و جود ندارد.بی نظیر بو دنتان بزر گترین

 ویژگی شماست .

زمانی که خودتان هستید هیچ ر قیبی ندارید.

جشن بگیرید به خاطر  آنچه هستید ،بگذارید شخصیتتان بد رخشد  و زمانی که

 فرد مناسب را یا فتید او شما را به خاطر آنچه هستید دوست دارد  و احساس

 می کند خدا وند شما را مخصو ص او آ فرید ه است.

 

قانون ششم :

اگر کسی را دو ست دارید به او بگویید.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:24 توسط دریا|

کنار جاده می نشینم

را ننده لا ستیک ما شین را عوض می کند

جایی را که از آ ن امده ام دوست ندارم

جایی را که را هی اش هستم دوست ندارم

چرا چنین بی صبرانه چشم دو خته ام به تعویض لاستیک؟

 

 

از دست کوسه ها درر فتم

ببر ها را کشتم

آنچه مرا از پا در آ ورد

ساس بود

ساس!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:24 توسط دریا|

«آرنت می پرسد وظیفه تفکر چیست؛اگر فلسفه به بن بست یا به آ خر خط

رسیده باشد ؟

برای آ رنت؛فکر یک فعالیت  اخلاقی است.غیر از آن تفکر، سر گرمی و عشق

او بود.

اومی نویسد فکرکردن یعنی  بیدار، تیز هوش و زنده وبو دن.

تفکر  یعنی زندگی؛چون تفکر مقدمه وجدا ن  داشتن است . و استقلال فکری

 و خود فکر کردن مو جب چاقی ! و تندرستی انسان می شو د و با اشا ره به

سقرا ط می گوید :

فکر یعنی صحبت ؛مکا لمه و دیا لوگ با خود.»

 

ادامه این مطلب را در  سایت خزه مطا لعه کنید

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:23 توسط دریا|

تو را دوست دارم

چون نان و نمک

چون لبان گر گرفته از تب

که نیمه شبان در التهاب قطره ای آب

                              بر شیر آبی بچسبد

 

تو را دوست دارم

چون لحظه شوق ،شبهه ،انتظار،نگرانی

در گشودن بسته بزرگی

که نمی دانی در آن چیست.

 

تو را دوست دارم

چون سفر نخستین با هوا پیما

بر فراز اقیا نوس

 

چون غو غای دلم

لرزش دل  ودستم

در آستانه دیداری در استانبول

تو را دوست دارم چون گفتن ((شکر خدا زنده ام.)) 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:23 توسط دریا|

بر دوستم خشمگين شدم؛ خشم خود را ابراز كردم خشم من تمام شد.

بر دشمن خود خشمگين شدم ؛ خشم خود را ابراز نكردم افزايش يافت.

وبا ترس ولرز  هر شب و صبح  آن را با اشكهايم آبياري كردم وبا لبخند و فريب

 بر آن نور تابيدم .

صبح و شب رشد و نمو كرد؛ تا آنكه  سيب برٌاقي بر آن روئيد  و دشمن من آن

را ديد كه مي درخشيد  واو مي دانست كه آن سيب از آن من است ؛ وقتي كه شب

 پرده سياه خود را گسترد او براي دزدي به باغ من آمده بود  صبح با خوشحالي

ديدم  كه دشمن من زير درخت دراز كشيده بود.

 

 

 «ويليام بليك شاعر انگليسي ،حكاك نقاش و عارف بود .اشعار او به خاطر عرفاني

بودن  و سمبل پيچيده اش  شهرت خاصي دارد.»

 

 

 پيام اين شعر بسيار عميق است  هر گاه  شما چنين جرقه اي رادر وجود خود

 احساس كرديد  وخشم شما رو به فزوني گذاشت حركت شما به سوي باتلاق

خواهد بود  راه خروج از اين باتلاق بالقوه  باز ايستادن و تبديل  طرف مقابل

 به يك دوست به عوض يك دشمن است.

به آن شخص بگوييد  احساس من اين است كه تو داري مرا فريب مي دهي  و

 ترجيح مي دهم دست از اين كار برداري .اين بيان  صميمانه و متين  خشم را

 به كنار خواهد راند  و مانع رشد درخت  سمي شده كه سبب نابودي شما و

 دشمن خواهد شد.

اختلاف نظر داشتن براي دو شريك امري اجتناب ناپذير است.اغلب احساس خود

 را در مورد  دو نفري كه  در تمام موارد  توافق دارند اينگونه بيان مي كنم وجود

 يكي از اين دو غير ضروري است.

دوست شما اغلب كسي است كه بر خلاف شما مي تواند شما را  به عصبانيت بكشاند.

آن شخص دقيقا به علت داشتن آن توانايي؛ دوست شماست. هنگامي كه شما خود

 را در معرض خشم مي بينيد  شخصي كه باعث اين عصبانيت شده  بزرگترين معلم

شما درآن لحظه است.

آن شخص به شما مي آموزد كه  شما هنوز بر خود حاكم نيستيد  واينكه شما هنوز

 نمي دانيد  چگونه آرامش را انتخاب كنيد.

با بيان احساس خود  از مو ضع استقلال و صميميت  خشم ناپديد مي شود و درخت

سمي رشد نمي كند.اين مطالب از   كتاب حقايق جاودان  زندگي انسانها  نوشته دكتر

 وين داير انتخاب شده بود.

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:22 توسط دریا|


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:14 توسط دریا|


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:14 توسط دریا|


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:13 توسط دریا|


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 14:24 توسط دریا|


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 14:23 توسط دریا|


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 14:22 توسط دریا


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 14:8 توسط دریا|

در نهایت هدف تمامی روابط این است که  به شما کمک کنند انسانی

کاملتر و مهربانتر باشید ویکی از  راههای تحقق این مهم این است که

  نقطه  ضعفها و کاستی هایمان را به ما نشان دهند. و آنچه را هنوز

در ما نا زیبا و دوست نداشتنی است را به رخمان بکشند.

 

اما چه کسی بهتراز نامزد یا همسرتان میتواند حساسیت احساسی و عاطفی شما را

 بر انگیزد؟چه کسی میتواند به خوبی فرزندان شما  بدترین جنبه های شخصیتی

 شمارا به رختان بکشد؟چه کسی بهتر از افراد خانواده تان  می تواند احساس 

 ناتوانی و ناشایستگی به شما بدهد؟چه کسی غیر از کسانی که با آنها صمیمی

 هستید می تواند  بر احساساتتان تاثیر بگذارد و  وحرص شمارا د ربیاورد  و

واکنشهایی را سبب شود ؟و د رعین حال  هرگز نتوانید او ار کنار بگذارید.

 ومجبور شوید تحملش کنید و هر طور شده با او سر کنید؟ تمامی ما پا سخ

 این سوال را می دانیم هیچکس

روابط صمیمی بهترین کلاسهایی هستند که می توانید  مهمترین درسهای زندگی

را در آنها بیاموزید.در این میان، عزیزان شما بهترین  آموزگاران شما هستند.

زیرا تنها کسانی را که دوست دارید قادرند  به طریقی که از دست هیچ کس

سا خته نیست  بر شما تاثیر بگذارند .آنان هستند که می توانند  شما را بیشتر

از هرکسی  زیر ذره بین بگذارند  و نقاط  ضعف و حساسیت و  کاستیهایتان

را به رختان بکشند.

تصور کنید میخواهید  جاسوسی استخدام کنید تا برایتان از یک شرکت خبر چینی

 کند.کسی باید باشد که بتواند  به جا هایی راه داشته باشد که معمولا دیگران

د رآن راهی ندارند .هرچه جاسوس صمیمی تر  و نز دیکتر و  از دیدگاه دست

اندر کاران و مقا مات آن شرکت  قابل اعتماد تر باشد ،بهتر می تواند  به اسرار

 شرکت را ه یابد و   اطلا عات ارز نده تری برای شما به ار مغان بیا ورد.

این اصل در با ره کسانی که دوستشان داریم نیز صادق است.

چرا که آنان هستند که مارا با  بزرگترین چا لشهای زندگیمان مواجه میکنند و

 سخت ترین و د رعین حال آموزنده ترین درسهای زندگی را به  یاد می دهند .

دلیلش هم آن هست که ما به هیچکس اجازه نمی دهیم تا بدین حد به ما نزدیک

 شودتا چنین کا رهایی از او ساخته باشد.

تنها عزیزانمان هستند که میتوانند به قلبمان را ه داشته باشند و موانع احساسی

عاطفی مارا  دور بزنند و به آسیب پذیریها ، تر سها ،خواسته ها ،نیاز ها و  تعلقات

 ما دسترسی داشته باشند.و به مجرد اینکه دستشان برسد کاری که برای آن

استخدام شده اند انجام می دهند .البته کار فر مایی که استخدام شده کسی جز ما

 نیست تا به ما کمک کنند  از زخمها و لطمات روحیمان که باید التیامشان دهیم

  عقاید و باورهای غلطی که داریم و  وباید تصحیحشان کنیم  و نیز الگو های 

 رفتاری نا سالمی که  باید تغییرشان دهیم٬آگاه شویم .

همانگونه که به خاطر دارید یکی از آمو زگاران دانا و عالی رتبه کسی را برای

 شما انتخاب کرد که  که تا سر حد ممکن با شما بد رفتاری کند  آنهم تنها به

این دلیل که رشد کنید  و د رنهایت او را ترک کنید.او کسی رابرای شما انتخاب

 کرد که می دانست دوستش دارید  به او اعتماد می کنید.کسی که به او نوعی

نز دیکی  مستقل از زمان و مکان احساس می کنید.کسی  که شما را جذب خود

 کند و  سپس درد و رنج زیادی به کامتان بریزدو د رنهایت کشف و شهود  و

دریا فتهای درونی ارزشمندی برایتان  در پی داشته باشد.

آیا تا به حال عاشق کسی شده اید که احساس می کنید اورا  همیشه می شنا خته اید؟ 

 و آشنایی شما صرفا دیداری ست  مجدد  نه آ شنایی برای اولین بار؟.

شاید دلیلش این باشد که شما رفیق رو زگاران دیرین خود یا فته اید .عزیزی که 

 با ر ها با او همسفر بو ده اید.گاهی افراد یکه آشنا به نظر می رسند  تنها به این

 دلیل به زندگی ما وارد می شوند تا به ما عشق بورزند  از ما حمایت کنند و رفیق

 شفیق ما باشند.گاهی آنان نقش دلدار احساساتی ما گاهی نقش پدر و مادر  و

 فر زندانمان را بازی می کنند.با رها و با رها نیز نقش کسانی را بازی می کنند

 که قلب ما را می شکنند.این افراد تا تغییری  شگرف در ما رقم نزنند از زندگی

 ما بیرون نمی روند و بی انکه  مهمترین و ارزشمندترین  در س های زندگی

و عشق را به ما نیا موزند ما را ترک نمی کنند.

آنان این مهم را  به طرز دیگری انجام می دهند  چیزهایی می گویند و کا رهایی

 می کنند که دیگر نتوانید  آنان را آنطور که باید و شاید دوست داشته باشید.

به گونه ای رفتا رمی کنند که توانایی ها  اراده و اعتماد به نفس شمارا به

مبارزه می خوانند. و نقطه ضعفهای شماراابه رختان می کشند.آسیب پذیریهای

 شمارا به رویتان می آورند. و تمرکز ذهن و آرامشتان را از شما می ربایند.

 

عزیزان شما آیینه هایی هستند که ،نقطه ضعفهای شماو  کاستیهایتان را به

 شما نشان می دهند و  سپس شمارا فرا می خوانند که  فراتراز محدودیتهای

خودتان گام بر داریدو عشق ورزیدن هرچه بیشتر و بیشتر رابیاموزید.

انسانهای کند ذهن و کم هوش به شما برد بار ی آموختند.

انسانهای عصبانی مزاج آرامش و خونسردی را به شما می آموزند.

انسانهای تحقیر گر عزت نفس را به شما می آموزند.

انسانهای بی احساس و بی اعتنا عشق بی قید و شرط را به شما می آموزند.

انسانهای دو رو صداقت را به شما می آموزند.

انسانهای لجباز  انعطاف پذبری را به شمامی آموزند.

انسانهای ترسو جرأت و شهامت را به شما می آموزند.

 

این فرد فرستاده شده بود  تا چه درس مهمی به من یاد بدهد؟د راین لحظه فاقد

چه ویژگی هستم که باعث شده متحمل رنج ودرد شوم؟این سوال را از خودتان

بپرسید.

ما معمولا جذب ویزگیها ی مثبت می شویم و  ویژگیهایی که برای ما آشنا باشند.

 و با شور و اشتیاق تمام می گوییم ما  چقدر شبیه به هم هستیم.

شک نداریم که برا ی هم ساخته شد ه ایم شک نداریم که انتخابمان درست است 

 سپس تا متوجه تفاوتهای خود ونامزدمان می شویم  سخت تلاش می کنیم آنهارا

 محو کنیم و از میان بر داریم .آنهم به این عنوان که خودرا  دارای تفاهم جلوه

 دهیم.اما همین تفا وتها و اختلاف ها هستند  که گرانبها ترین و بهترین درسها

را می آموزند.

 

رولبط صمیمی معمولا سختیهایی رابرای شما به همرا ه دارند زیرا  واردارتان

می کنند  به آیینه ای که پیش روی شماست نگاه  کنید  و ویژگیهایی را که در

دیگرا ن نمی پسندید  ،با زتاب بخشهای نا خوشایند و جو دتان بدانیدکه تا آن

 زمان باآنها رو به رو نشده بودید.

چنانچه ملاک و معیار شما  برای مو فقیت در ازدواج میزان تفا همی است  که

 با نامزدتان احساس می کنید ، ممکن است به اشتباه به این نتیجه برسید  که

 با او  رابطه ای نا سالم دارید.چرا این گونه روابط گاه گاه  دکمه های داغ

 حساسیت بر انگیز شما را فشار می دهند .اما هیچ اشتباهی د رکار نیست.

روابط صمیمی باید این دکمه ها را فشار دهند.او باید دارای ویژگیهایی باشند 

که شما با چالش روبرو سازدفلسفه روابط صمیمی همین است.

چنانچه کمالگرا باشید ممکن است همسر شما  شلخته  نامرتب از آب در آید

وچنانچه احساسات یا افکار خود را به سختی ابراز می کنید ممکن است  کسی سر

 راه شما قرار بگیرد که  مدام شما رازیر ذره بین قرار دهد  در باره احساساتتان

 از شما بپرسد.چنانچه کم طاقت و بی حوصله باشید ممکن است  شخص تنبلی

نصیبتان شود که مدام امروز و فردا می کند و همه کارها را به تعویق می اندازد.

 

رام داس  در کتاب کلاسیک و  و فوق العاده خو دبه نام

 (( این جا باش آنهم همین حالا)) می نویسد:

باید هویت واقعی مو جودات را دریابید ..........شخصیت ،مقام وخصوصیات

 جسمانی ما همه و هم ظاهر و پوشش هستند .دلبستگی و تعلق شما تنها  به

این گونه امر سطحی  است.تا زمانیکه به این ظواهر دل بسته اید راه به جایی

 نخواهید برد.وباعث خواهید شد آنانهم راه به جایی نبرند و در آن تعلق و دلبستگی

 به دام افتند.تنها زمانیکه جوهر ذات و ما هیت واقعی انسا نها راببینید  خواهید

 توانست خداوند را دریک یک انسانها بیابید و خود را ازتمامی قید ها و بند ها

 و دلبستگیها ظواهر آزاد سازید.بسیار سخت است  که از الگو و قالبی که از

 دیگران در ذهن خود پرورده ایم  دست بکشیم  الگو و قالبی که سالها صرف

 پروراندنش کرد ه ایم اما تا زمانی که الگویی را که با عشق راستین هماهنگی

 بیشتری نداشته باشد جایگزین این الگو  نکنیم همچنان گرفتا رهستیم.

 

هنگامی که از یاد نبریم عزیزان ما آموزگاران ما هستند  رفتا ر،نگرش 

و بر خوردمان به گونه ای شگفت انگیز تغییر می کند  و از انزجار و

 سرز نش  به عشق تشکر و امتنان تبدیل می شود.

 

راز هایی در باره زندگی

 باربارا دی آ نجلس

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:6 توسط دریا|

از خطا گفتم  شبی  زلف  تو را مشک ختن

می زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز

در سفری دیگرم

به ملک سلیمان

سفر کلمه زیبا ییست.

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:6 توسط دریا

در دنیای کهن روابط بر مبنای بیرون متمرکز بوده است .ما با گرفتن

چیزهایی خارج ازجودمان سعی می کنیم خودمان را خوشحال وکامل

کنیم. به ناچار این چشمداشت به یاس، رنجش و سر خوردگی منتهی

می شود. این عواطف یا  دائما پرورش می یابند  و  موجب کشمکش

های دائمی می شوند  یا اینکه سر کوب شده ما را به سمت  فلج شدن

عاطفی سوق می دهد. با وجود این ما به روابط خارجی  وابسته ایم

و هنوز از شخصی به شخص دیگر برای پیدا کردن آن قسمت  دست

نیافتنی که هنوز پیدا نکرده ایم پناه می بریم.ما در این مخمصه مصیبت

بار دست کم  چندین هزار سال بو ده ایم،حال به نظر می رسد به یک

 نقطه بحران نزدیک می شویم.به نظر می آید  روابط و خانواده ها به

 سرعت ازهم پا شیده می شوند .

افراد زیادی ازاین موضوع دچاروحشت شده اند.بعضی ها می کوشند

به سنتهای  قدیم وروشها و ارزشهای قدیم  رجعت کنند  زیرا از لحاظ

عاطفی و جسمی احساس ثبات وپایداری نمی کنند. با این همه بی فایده

است که سعی کنیم  به گذشته بر گردیم چون آگاهی ما فراترازسطحی

رفته است که می خواستیم با فداکاری حفظش کنیم.درگذشته اکثرمردم

مایل بودند که به روابط دراصل عقیم برای تمام عمربچسبند زیرا باعث

می شد از نظر عاطفی و جسمی احساس پایداری و ثبات کنند.حال اکثر

ما بیش  ا زپیش  متوجه شده ایم که  امکان آن هست  که  د روابطمان

صمیمی تر و عواطفی  فعا لتر  و نشاطی سر شار تر داشته باشیم .ما

می خواهیم  در جستجوی این اید ه آل  روشهای  قدیمی را  رها کنیم

ولی  نمیدانیم  ریشه  آنها در کجاست.  اکثرما هنوز به بیرون  چشم

دوخته ایم. البته مسلم است که اگر  مرد یا زن دلخواهمان را بیابیم  و

در کنارش باشیم  شادی  فراوانی  نصیبمان  میشود یا  اگر فرزندان و

 والدینمان درست رفتارکنند آسوده می شویم.ما سر درگم و درمانده ایم

 به نظر می رسد که روابطمان دچارهرج و مرج وآشفتگی شده است .

سنتهای کهن دیگر راه گشا نیستند.به جای آنها هنوزچیزی ننشسته است.

با اینهمه ما نمی توانیم به عقب بر گردیم. ما باید به جلو حرکت کنیم به

 سوی ناشناخته برای خلق روابطی سالم وکامل.

ولی روابط دربرون ازما شکل  نمی گیرند ، آنها درون ما هستند.این

است  حقیقت سا ده ای است که باید  بشناسیم و بپذیریم. روابط واقعی

 من روابطم با خویشتن است.باقی دیگر به سادگی آیینه ای ازآن هستند.

به محض  آنکه می آموزیم  خودمان را دوست بداریم ، خود  به خود

قدردانی و عشقی که  آرزو داریم  از سایرین دریافت می کنیم. اگرمن

به خودم و به  حقیقت متعهد باشم افرادی را که  تعهدی  مشابه  دارند

جذب می کنم . 

تمایلم به صمیمی بودن با عواطف عمیق خودم فضایی  برای صمیمت

 با دیگران خلق می کند. 

لذت از گفتگو باخودم  به من اجازه می دهد  که با هر کسی که هستم

از بودن بااو لذت ببرم. 

واحساس سرزندگی و قدرت هستی که د رمن جاری است،زندگیم را

 سرشار از عواطف پر شور  و رضایت خاطر می کندومن آن رابا

 هر کسی که با او رابطه عاطفی دارم قسمت خواهم کرد. 

از خودمان مراقبت کنیم 

از آنجایی که بسیاری ا زما هرگز نیاموخته ایم که به خوبی از خودمان

 مراقبت کنیم روابطمان بر این پایه استوار شد ه است که بکوشیم کسی

را پیدا کنیم تا ازما مراقبت کند.ما چون کودکان بسیار هوشیارو شهودی

هستیم.   از زمانی که متولد می شویم به  درد ها  و  نیاز های  عاطفی

 والدینمان پی می بریم،و کوشش برای خوشحال کردن آنها و بر آوردن

نیازهایشان به شکل عادت درما رشدمی کند زیرااین شرط مراقبت است.

بعدها  روابط ما به همین شکل ادامه می یابد . یک توافق نا خود آگاه در

روابط است : ((من سعی می کنم آن کاری را که تو می خواهی   انجام

دهم  آن کسی باشم که تو میخواهی در صورتی که برای من بمانی  و

 آنچه نیاز دارم به من بدهی و ترکم نکنی.)) 

این سیستم کارایی ندارد .سایر مردم به ندرت قادرند  که نیاز های مارا

 دائما و به   طور موفقیت آمیز  بر آورده  کنند پس  ما نا امید و مایوس

 می شویم. آنگاه ما یا این افراد را با اشخاصی که بیشتر نیا زهای  ما

 را بر آورده می کنند (که هرگز نمی کنند) عوض می کنیم   یا به کمتر

از آنچه واقعا میخواهیم رضا یت می دهیم.علاوه بر این  زمانی که ما

سعی می کنیم آنچه دیگران می خواهند به ایشان بدهیم همیشه کا رهایی

انجام می دهیم که واقعا نمی خواهیم انجام دهیم و در خاتمه ازآنها بیزار

 می شویم ،خودآگاه و نا خودآگاه.

در این نقطه ممکن است  در یابیم  نا محتمل است  بتوانیم  با مراقبت از

 خودمان از دیگران مراقبت کنیم.اما در واقع من تنها کسی هستم  که

 اصولا می تواند از من مرا قبت کند .پس من خودم از مراقبت می کنم

واجازه میدهم دیگران نیز خودشان این کاررا یرای خودشان انجام دهند. 

 

مراقبت از خود چه مفهومی دارد؟ 

 

این مفهوم د رنزد من همان اعتماد به شهود و پیروی از آن است.معنای آن

این است که   به ندای عواطفم  و نیز عواطف  کودک  درونم  که  گهگاه

می ترسد وآزرده می شود  گوش بسپارم و برای عشق و کا رهای سودمند

 وقت صرف کنم. یعنی برای نیاز های درونی ام  او لویت قا ئل شوم  و به

 این امر اعتماد کنم که با انجام این کار نیاز های دیگران بر آورده می شود 

وآنچه نیاز مند انجام است انجام خواهد شد.برای مثال به این شکل می توانم

از خود مرا قبت کنم:اگر احساس کنم که غمگینم به بستر بروم و زاربگریم

و زمانی را که صرف محبت و همدردی با خودم کنم.یا ممکن است کسی را

پیدا کنم که مهربان و صمیمی باشد   و  با او صحبت کنم  و سبک تر شوم.

یا اگر سخت کار کرده ام باید بیا موزم که  که کارم را علیرغم اهمیتش  کنار

 بگذارم ،وزمانی را  صرف بازی و تفریح کنم، و یا یک حمام داغ بگیرم .

 یا داستانی را بخوانم.اگر کسی که دوستش دارم از من چیزی میخواهد که

 نمی خواهم باید  بیا موزم که به او نه بگویم و مطمئن باشم  که احساس او

 از زمانیکه  بی رغبت کار ی را برای او انجاممیدهم ،بهتر است .به این

نحو  زمانی که بگویم بله واقعا نظر م همین است.

ادامه دارد.........

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:6 توسط دریا|

هر و قت تا ریکی دیدم دلم گرفت،چون گاهی فراموش می کنم اون

 آ زما یشگاه اون روزو.

ما داشتیم آ زمایش پراش انجام می دادیم . پرتو های نور پرا شیده شدن.

بی نهایت حلقه تشکیل شد و ما بعضی ها رو با چشم نمی دیدیم ولی تا

اون جایی که دیدیم در میان هر حلقه رو شنی، یه حلقه تار یک بود و در

 میان هر تا ریکی، یه نور

 

حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی 

 در هجر و صل با شدو در ظلمتست نور

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:5 توسط دریا

 

با تشکر از آ رش به خاطر ارسال این مطلب

 

 

خط شناسي ?

دستخط هركس اسرار نهفته اي را در مورد شخصيت او آشكار مي كند.

تحليل دستخط هرفرد مي تواند بيش از 100 خصوصيت از شخصيت او را براي ما معرفي كند
و ما مي توانيم نكات مهمي را در مورد خصوصيات فرد و روابط شخصي و روابط شغلي وي دريابيم.

ميخواهيد به برخي از حقايقي كه در دستخط شما نهفته ، آگاهي يابيد؟!?

ما در اين مورد به شما كمك كرده ايم. 

 

 

دستخط و نوع واكنش فرد در قبال مسايل مختلف زندگي

ميزان شيب دستخط هركس، نشاندهنده نوع واكنش عاطفي فرد در موقعيتهاي عاطفي است.

هر قدر دستخط شما به سمت راست يا چپ متمايل باشد ( شكل 1 و 2 ) ، واكنش شما در قبال مسايل زندگي، عاطفي تر است. يعني: ? شما تحت فرمان قلب خود هستيد?. و اگر دستخط شما حالت عمودي دارد (شكل3) ، واكنش هاي شما بيشتر منطقي و عقلاني است. يعني معمولاً براساس حقايق، اطلاعات و منطق، واكنش نشان مي دهيد و واكنش شما در قبال مسايل مختلف زندگي، كمتر جنبه احساسي دارد. يعني: ? شما تحت فرمان مغز خود هستيد?.

 

دستخط و شيوه تفكر

مردم به روشهاي مختلفي مي انديشند. شما چطور!؟? آيا درك بسيار سريعي داريد و قبل از آنكه توضيح گوينده راجع به مسئله اي به پايان برسد، منظور وي را به خوبي در مي يابيد و يا خير، در اين زمينه كندتريد و بايد با دقت بيشتري به مطالب توجه كنيد و دير به نتيجه گيري مي پردازيد؟

نحوه نوشتن حروف m و n بيانگر روش تفكر شماست ( در زبان فارسي، احتمالاً طرز نوشتن حروف دندانه دار مثل ? س ? و ?ش ? و غيره مي تواند روش تفكر شخص را نشان دهد).

اگر شما حروف m و n را بصورت نوك تيز مي نويسيد كه شبيه  w و u مي شود( شكل 4 )، شما فردي سريع الانتقال هستيد كه مسايل را خيلي زود درك مي كند. اما اگر حروف m و n را به شكل قوس دار مي نويسيد (شكل 5) ، شما فردي دقيقتر هستيد ولي سرعت درك كمتري داريد.

 

 

 دستخط و قدرت تجزيه و تحليل فرد

اگر شما حروف m و n را بصورت خطوطي شكسته مي نويسيد ( شكل6)، بطوري كه در بين دندانه ها، حرف v كوچكي ايجاد مي شود، شما از قدرت تحليل خوبي برخورداريد. اما اگر دندانه هاي حروف m و n را قوس دار مي نويسيد (مثل دستخط بچه هاي ابتدايي)، در زمينه تجزيه و تحليل مسايل ضعيف هستيد (شكل7).

دستخط و رك گويي شخص

اگر در زندگي شخصي رك گو و صريح هستيد و براي طرح يك موضوع اصلاً طفره نمي رويد و زياد به مقدمه چيني نمي پردازيد، شما معمولاً نخستين حرف از هركلمه را از بالاي خط تراز، نمي نويسيد(شكل8). اما اگر نخستين حرف از هر كلمه را از روي خط تراز شروع مي كنيد (شكل9) ، شما فردي هستيد كه در رفتار و گفتار خود حاشيه مي رويد و حرفتان را رك و صريح بيان نمي كنيد. مثلاً ابتدا از وضعيت آب و هوا مي گوييد، بعد راجع به بازي فوتبال شب قبل صحبت مي كنيد و بعد شروع به گفتن حرف مورد نظرخود مي نماييد.

اكنون شما چه فكر مي كنيد!؟. . .

اكنون شما فكر مي كنيد، فردي كه تحت فرمان مغز خويش است، مطالب را سريع درك مي كند، تحليل گر است و رك گو مي باشد، با فردي كه تحت فرمان قلب خويش است، مطالب را بطور آهسته تر و دقت و توجه بيشتري درك مي كند، چندان تحليل گر نيست و در گفتار و كردار خود، مستقيم به سر اصل مطلب نمي رود، آيا اين دو نفر مي توانند با هم دوست شوند، ازدواج كنند و سازگاري داشته باشند!؟?

البته من ! فكر ميكنم، شناخت ، درك، معتبر شمردن و احترام گذاشتن به تفاوتهاي يكديگر، مي تواند مسيري طولاني به سمت سازگاري و توافق دو نفر باشد و تحليل دستخط افراد، نه مانع سازگاري و به تفاهم رسيدن آنها باهم ، بلكه كمكي در راه تشخيص و درك تفاوتهاي آنان جهت سعي در به تفاهم رسيدن آنها باشد.

? موفق باشيد?

نکته ۱:دوستان عزیزم شکلهارا خودتان رسم کنید

نکته ۲:بله به نظر من این دو فرد اصلا برای هم سا خته شد ه اند منتها هر یک

باید کمی هنر دیگری را بیا مو زد

 

 

 

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:4 توسط دریا|

 

و هرچه که شاید باشد شاید که نباشد .(سهروردی)

 

وقتی که رو ح راه

از لاله گوشم می آویزد

بهار می آید

 

 

 سنگینم از  سوال و از خواب

و مارپیچ های باریک

                              آبکند ها 

                                    علامت استفهام را

جایی از اینجا بیرون

                                        دور

بر جا که می گذارند

اینجا  هوای ساده معما می شود

و و اژه ای برای بیداری

پیدا نمی کنم

 

در ابتدای واژه

همیشه غایت چیزی که وا ژه نیست می آید

که آنچه می بینم

از سر عت آنچه هست می گذرد

و آنچه نمی بینم،از لب

 

بر می خیزم

در گاه ترتیب را می خورد

و چند پله آنجا سر می رود

 

 

                                  ای حرف اولینم ای بخت !

 

 

حرفی بر آستانه که غلتیده بود

غلطانده چشم را دریا بار

 

چقدر بار

با با رهای چقدر!

 

کیست خط خاک غمگین را در درگاه

می شوید

که پند های مرا سیل می برد؟

که شکلهای مرا  تا می شوید

                              از سکوی سرخ می پرند

مر غان اسیر گوشت

که هیچ سمت ندارند

وقتی که می پرند.

 

حروف پرنده بر  عضله چا بک -   لکنت -

سکوی  سرخ را معرا جی از نثا ر می کند

 

 

و بر جی  از نگاه

در زخم گو شه گیر افق

یغمای سا یه ها را

خونریزی علامت  و ا قرار می کند

 

بر روی چند سایه

                        آنک!

سا یه چند!

 

 

آینه  در آستین چرخ،پاسخ آراسته

                                     ماه!

که از هزار صبح مکرر می آید

 

سطح سوال با زمی کند از  حرف

                           و ارتفاع و عشق  به هم میریزند. 

 

گفتن از نور

بستن چشم

و عقل سرخ

 

شاید این عطر خاکسترخنک از شک است

که شک دریچه بود:

گام اول عبور.

 

دریچه گام بود

دریچه پشت گام

دریچه پشت.

 

 

ید الله رویایی

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:4 توسط دریا|

ای اجنه محترم

جان ما درتان این کتاب مرا پس بیا ورید

آ خر برای چه ؟

من کتابم را می خواهم

و السلام

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:3 توسط دریا|

یکی نان د ارد و دندان ندارد ؛یکی جان دارد و جا نان ندارد؛

شکرت که حسن هم این دارد ؛هم آ ن دارد.

 

 چه کنم که تا کنون از بیرون می جستمت و درونی بودی؛اکنون

 از درون می جو یمت و بیرون شدی.

 

 

تو که یو سف آ فرینی  حسن از زلیخا کمتر با شد؟

 تو که لیلی آ فرینی حسن مجنون تو نباشد؟

 

 

اگر یک بار دلم را بشکنی ! از من چه بشکن بشکنی!!!

 

 

اسمی جز بی اسمی برایم مباد.

 

 

عقل و عشق سنگ و شیشه اند؛عا شقان از عا قلان نالند نه از جا هلان.

 

 

 

اگر چه درویشم ولی دارا تر از من کیست ؟که تو دارایی منی!!!

 

 

عمری« کو کو» گفتم و حالا «هو هو» می گویم.

 

 

 

جانم به لب رسید تا جام به لب رسید.

 

 

از الهی نامه

استاد حسن زا ده آ ملی

 

 

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:3 توسط دریا|

 مرا راه بده

 

اگر من اهل راه یافتن نیستم

 

تو اهل راه دادنی
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 23:23 توسط دریا|

اغلب افراد می خواهند  نحوه تفکر مثبت را بیا مو زند  تا این همه احساس

 درماندگی در برابراحساسات منفی شان نکنند .هنگامی که ازآنها می خواهم

 که احساسات منفیشان را بیشتر حس کنند  بیشتر حیرت می کنند .

 

فقط با دوست داشتن  و پذیرفتن تمام قسمتهای و جو دمان می توانیم احساس

آزدی و رضا یت خا طر کنیم.ما گرایش داریم بعضی از عو اطفمان را به

 صو رت  درد ناک نگاه کنیم  و بنا بر این  میل داریم  از آنها دوری کنیم .

 

با وجود آن من پی بر ده ام  که درد در اصل  مقا ومت در برابر یک حس

است .

 

درد مکا نیسمی در جسم ماست که با عث می شود از صدمه جسمی

دوری کنیم .اگر به  یک کتری داغ دست بزنید  احساس سوزش می کنیم ،

این مقا ومت  در مقابل احساس گرمایی است که  دارید تجربه می کنید  و

 با عث می شود دستتان راکنار بکشید  و بدین تر تیب ما نع آسیب رساندن

 به جسمتان می شوید .بنا بر این در سطح جسم درد یک مکا نیسم  مفید

 است که ما رااز خطر دور نگه می دارد .با وجود این،اگر احساس وا قعاْ

 خطر ناک نبا شد ،می توانید با آن اخت شوید ،خو اهید دید که درد کاهش

می یابد  و از میان می رود .

 

در وضع حمل چنان که زنی  د ر مقابل احساس شدیدی که تجربه می کند

 مقا ومت  کند ،زا یما نش  با درد تو ام خواهد بود .هرچه بیشتر خود را به

  دست این احساس شدید  بدهد درد کمتری احساس خواهد کرد.

در سطح عواطف این مقا ومت  ما نسبت به احساس است که با عث درد

می شود .چنانچه به علت وحشت  از بعضی از عوا طفمان  آنها را سر کوب

کنیم ،درد عا طفی را تجربه خواهیم کرد .اگر به خودمان اجازه  دهیم که کا ملا

آن رااحساس کنیم و بپذیریم  این عواطف به رغم شد تشان درد ناک نخواهند

 بود .

چیزی به عنوان احساس عاطفی مثبت یا منفی و جود ندارد ،با طرد کردن یا پذیرفتن

آنهاست که منفی یا مثبتشان می کنیم .

 

برای من تمامی  احساس های عا طفی جز یی  از احساس بی نظیر  همیشه در

 حال زنده بودن است .اگرما تمام عو اطف مختلف را دو ست بداریم رنگهای

رنگین کمانی  بسیاری در زندگیمان نقش می بندد.

 

عده ای دیگر از احساسات: 

 

جریحه دار شدن:

 

جریحه دار شدن  نشانه ای ازآسیب پذیری و ضعف است  . ما میل داریم با

حالت دفا عی گرفتن و  دیگری رامقصر دانستن آن را پنهان  کنیم ،در نتیجه

 ما نباید  ا ذ عان کنیم  که تا چه حد احساس  آسیب پذیری می کنیم .

 

بسیار مهم است  که   ا حساس درد را مستقیماْ  بیان کنیم  و  در صورت امکان

 نه از  طریق مقصر دانستن  دیگران  :((به عبارت دیگر  و قتی  از  من

 نخواستید  که  همراه شما  بیا یم  سخت آزرده شدم))  و نه  ((تو برای

عوا طف من  ارزش  قا ئل  نیستی ))  یا  (( چه طور   می تونی  اینهمه

 بی تفا وت با شی.)) 

 

درماندگی: 

یأس مر بوط به تسلیم شدن است . زمانی که احساس  در ماندگی می کنید

((من)) تان تسلیم می شود و تشخیص می دهید  که  هیچکدام از الگو

 های  کهنه شما دیگر کارایی ندارد .

 

اگر به خودتان اجاز ه دهید که کا ملا تسلیم شوید  و درماندگی را کا ملا  احساس

کنید به آرامش  و سطح جدید از تسلیم شدن  به هستی می رسید. 

 

خشم: 

هنگامی که قدرت  و اقعی مان  را سر کوب می کنیم  و به سایرمردم  اجا زه

می دهیم  بیش از حد ،قدرتشان را بر ما  اعمال کنند،  خشمگین می شویم .

 معمو لا ما ا ین خشم را سر کوب می کنیم  و این باعث می شود  که افسرده

 شویم.همچنان که با قدرت خویش در تماسیم اولین احساسی  که به ما دست

 می دهد  خشمی است که ذخیره و انبار می کنیم .

 

افراد بسیاری که آگا هیشان رشد  بیشتری  کرده است خشمگین شدن را نشا نه

بسیار مثبتی تلقی میکنند .

خشمگین شدن برای آنها به معنای باز پس گرفتن نیرو یشان است .

 

چنان که به خودتان اجا زه نداده اید که خشمگین شوید ،شروع به  کا ر کردن

 روی مو قعیتها  و افرادی که خشم شما رابر می انگیزند  خواهید کرد.زیاده از

 حد روی مسا ئل خا رجی  متمرکز نشوید  فقط به خو دتان اجاز ه دهید  که خشم

 را احساس کنید  و بپذیرید که این نیروی شماست.

 

 آتشفشانی را  مجسم کنید  که دردرون  شما فوران می کند  و شمارا سرشار از

 قدرت و انرژی می کند.

اغلب اشخاص از خشمشان  وحشت دارند ،می ترسند  که  خشمشان با عث

 شود که دست به کار خطر ناکی بزنند .اگر شما  نیز چنین  وحشتی دارید  به

خودتان اجا زه دهید  که  کا ملا آ ن را  ا حساس کنید  و مو قعیت   مطمئن  و

 امنی به و جود آورید که بتوانید خشمتان را ابراز  کنید. یا در تنهایی یا در

 حضور یک مشا ور یا یک دوست قابل اعتماد.

 

به خودتان اجازه دهید که یا وه سرایی و داد و قال کنید ،لگد بزنید و جیغ بکشید .

خشم بد خلقیتان را خالی کنید .متکا را پرت کنید  و با مشت به آن بکوبید  هر کاری

 که میل دارید انجام دهید.

 

به  محض اینکه این کار را در یک  محیط امن انجام  دادید (ممکن است نیاز

 داشته با شید  مرتب این کا ر را انجام دهید )دیگر از این  که کار  مخربی

 انجام دهید وحشت نمی کنید  و قادر خواهید بود  که مو قعیتها رادر زندگیتان

 به طور مو ثری  اداره کنید .

 

اگر انسانی  هستید که خشم فرا وانی  را  در زندگیتان حس و ابراز کر ده اید

 نیاز دارید که به رنجشی که در پس این خشم پنهان است بنگرید وبیا نش کنید.

در واقع خشم مکا نیسم د فا عی شما  برای جلو گیری ازآسیب دیدگی است.

یک شیوه مهم برای  تبدیل خشم به  پذیرش قدرتتان ،آمو زش بیان خویشتن

 است.

بیا مو زید که آنچه می طلبید بخواهید وآنچه می خواهید انجام دهید  بدون اینکه

 بیش از اندازه تحت تا ثیر دیگران  قرار بگیرید .زمانی که عنان  قدرت  خود را

 به  دست دیگرا ن ند هید  دیگر خشمگین نخوا هید شد.

 

پذیر فتن  عو اطفمان ار تبا ط  مستقیم به تبدیل شدن  به کا نالی خلاق دارد  اگر

 به عوا طفتان اجا زه جاری شدن ندهید ،کا نا لتان مسدود خو اهد شد.اگر عو اطف

 زیادی را در خود انبار کر ده اید  فر یادها و نا له های بسیاری در درو نتان ما نع می شوند  که صدای  ظریف شهو دتان را بیشتر بشناسید.

 

تا جایی که ممکن است  بیشتر عو ا طفتان را بپذیرید  و از ان لذت ببرید،در

 خو اهید یا فت که دری  به روی زندگی غنی تر و کا ملتر و پر شور تر به

 رو یتان گشو ده خواهد شد.

 

تمرین:

 

اگر احساس  نا خشنودی یا بد بختی می کنید  به درون این احساس بروید 

 و بگذارید سخن بگوید .ازاو بخواهید با شما سخن بگوید و بگوید چه احساسی

 دارد .سعی کنید وا قعا آ نرا بشنوید و به نظرش گوش دهید .نسبت به عوا طفتان

 دلسوز حمایتگر و مهر بان با شید .سو ال کنید ا یا راهی و جو د دارد  که شما

 بتوانید از خو دتان بیشتر مرا قبت کنید؟

 

بعد از همه این کار ها یک نظر هم بدهید
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 23:21 توسط دریا|

 

در حجمی از بی‌انتظاری، زنگ بلند و سوت کوتاه

_((سیمین تویی؟)) آوای گرمش، در گوشم آمد زان سوی راه

 

یک شیشه می پر نشئه و گرم، غلغل کنان در سینه شارید

راه از میان انگار بر خاست، بو سیدمش انگار ناگاه

 

_((آری منم))خاموش ماندم_((خوبی؟خوشی؟قلبت چه طور است؟))

چیزی نگفتم،راه دور است_((خوبم ،خوشم؛الحمد الله))

 

کودک شدیم انگار هر دو، شش سال من کو چکتر از او

باز آن حیاط و حوض و ماهی،باز آن قنات و وحشت چاه:

 

_(( قایم نشو پیدات کردم،بی خود ندو !می گیرمت ها!))

افتاد مو پایم خراشید،شد رنگ او از بیم چون کاه

 

زخم مرا با مهر بانی بوسید.......یعنی:خوب شد ،خوب!

بنشست و من با او نشستم،بر پله ای نزدیک درگاه.......

 

_((حرفی بزن!قطع است؟))__((نه نه .من رفته بودم سا لها دور

تا با غهای سبز دربند تا سیب های سر خ دلخواه))

 

-((قلبت بگو قلبت چطور است؟))(((قلبم؟چه می دانم ولی پام

روزی خرا شیده است و یا دش ،یک عمربا من مانده همراه.........))

 

 

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 23:20 توسط دریا|

گل در بر و می درکف و معشوق به کامست

سلطان   جها نم  به  چنین  روز  غلامست 

 

گو شمع میا رید  در  این  جمع  که  امشب

در  مجلس  ما  ماه رخ دوست  تما مست

 

در   مذهب  ما  باده  حلالست   ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرا مست

 

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگست

چشمم همه بر لعل لب و گردش جا مست

 

در  مجلس  ما  عطر  میا میز  که  ما  را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشا مست

 

از چاشنی قند مگو هیچ وز شکر

زآ ن رو که مرا از لب شیرین تو کامست

 

تا گنج غمت درد ل دیوانه مقیمست

همواره مرا کوی خرا بات مقا مست

 

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگست

وز نام چه پرسی که مرا ننگ زنامست

 

میخواره  و  سر  گشته  و  رندیم  و  نظر  باز

وانکس که چو ما نیست در ین شهر کدا مست؟

 

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیو سته چو ما در طلب عیش مدامست

 

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یا سمن و عید صیا مست

 

 

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 23:19 توسط دریا|

مطا لب  ۵۷ عزیز هم حاوی نکاتی است که با نظرات او موا فق نیستم.

چون از این طرف آ قایانی را می بینم که اینگونه نیستند.

 

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 23:19 توسط دریا|

هیچ چیز را انباشته نکن؛

هرچه که باشد:قدرت ،پول،فضیلت، عشق،دانش،حتی تجارب به اصطلاح رو حانی.

اگر انباشته نکنی آماده خواهی بود که هر لحظه بمیری؛زیرا چیزی برای از دست

 دادن نداری.ترس از مرگ وا قعاً ترس از مردن نیست؛ترس از مردن وا قعاً از

 انباشته کردن زندگی سر چشمه می گیرد.

آنگاه چیز های زیادی برای از دست دادن داری. معنای  سخن مسیح که می گو ید :

((آنان که در روح فقیر هستند بر کت یا فته اند))همین است.

من نمی گویم گدا شوید ؛منظو رم این نیست که دنیا را ترک کنید .

می گویم در دنیا باش و لی ازدنیا نباش.در درون چیزی را انباشته نکن؛در روح فقیر

 باش.هر گز چیزی راتصا حب نکن آنگاه آماد ه ای تا بمیری.مشکل در مالکیت

 است نه در خود زندگی.

هر چه بیشتر مالک باشی بیشتر در ترس از دست دادن هستی.اگر فقط در تنهایی

 خودت وجود داشته باشی،می توانی هر لحظه نا پدید شوی.

هر لحظه مرگی بر در بکوبد تورا آماده خواهد یا فت.تو هیچ چیز از دست نخواهی

 داد .از اینکه همراه مرگ بروی چیزی از دست نخواهی داد.

به طور مطلق می گویم:انباشته نکن.

مردمان شرق تارک دنیا بودن را آموزش می دهند.می گویند در این دنیاچیزی را

انباشته نکنید که مو قع مرگ از شما گرفته خواهد شد.به نظر می رسد که این

 مردمان طمعکار تر  از مردمان معمولی دنیوی هستند منطق آنان این است که

چیزی را انباشته کنید که مرگ نتواند آن را از شما بگیرد؛فضیلت و تقوا انباشته

 کنید ،شخصیت و اخلاق انباشته کنید،تجربه های رو حانی و مرا قبه انباشته کنید

  که مرگ نتواند آن را از شما بگیرد.

ولی به همراه انباشته کردن هر چیزی همراه آن هم ترس هم وارد می شود.

هر نوع انباشته کردن به نسبت ترس خودش را با خودش می آ ورد .آن وقت

تر سان خواهی بود.

من به شما ترک دنیا به شیوه قدیم را آموزش نمی دهم .سلوک من مفهومی کا ملاً

 تازه است.به شما می آموزد  که در دنیا باشید و با این وجود از دنیا نباشید.

آنگاه همیشه آماده خواهید بود.

در مورد یک صوفی بزرگ به نام ابراهیم ادهم  شنیدم که همه چیز را ترک کرد و

 یک صوفی گدا شد .وقتی که با یک صوفی دیگر زندگی می کرد از شکایت دائم او

 از فقر تعجب کرد.

ابراهیم ادهم به او گفت : ((طوری که تو شکا یت می کنی  به نظر می رسد که این

 فقررا بسیار ارزان خریده ای.))

مرد که نمی دانست با یک شاه سابق صحبت می کند گفت: ((با ید خیلی احمق باشی

 که فکر کنی انسان فقر را می خرد.))

ابراهیم پا سخ داد: ((من پادشاهی خودم را برایش داده ام.من حتی صددنیا را برای

 یک لحظه این فقر می خرم زیرا برای من ارزشش روزبه روز  بیشتر می شود.

پس زمانی که تو شکایت می کنی من تشکر می کنم.))

خلوص روح، فقر وا قعی است.واژه صوفی از صفا می آید  و صفا یعنی خلوص.

صوفی یعنی کسی که در قلب خالص است.

و خلوص چیست؟سوءتفاهم نکنید .خلوص هیچ ربطی به اخلاق ندارد.آن را

اخلاق گرا یانه تفسیر نکنید .خلوص هیچ ربطی به مکتب خلوص گرایی ندارد .

خلوص به سا دگی یعنی ذهن آ لوده نشده؛جایی که فقط معرفت شما وجود دارد  و

 نه هیچ چیز دیگر.هیچ چیز دیگر وارد آ گاهی شما نمی شود.ولی اگر مشتاق

 مالک شدن باشی آن شوق تورا آ لوده می سازد.طلا نمی تواند وارد  معرفت

شما بشود .راهی وجود ندارد .چگونه می توانی طلا را وارد و جودت کنی؟

را هی نیست.پول نمی تواند  وارد آ گاهی شما شود.

انسانی که که وا قعاً رو حانیست تجا رب بزرگی دارد ولی هر گز آنها را انبا شته

 نمی کند .وقتی که رخ دادند او فرا موششان می کند.او هر گز به یاد نمی آ ورد

 و آ نها به آ ینده فرا فکنی نمی کند.

او هر گز نمی گوید که آنها با ید تکرار شو ند  و یا بار دیگر برایش رخ دهند.

هر گز برایشان دعا نمی کند .وقتی که رخ دادند رخ دادند تمام است.کارش با آنها

 تمام است  و او از آ نها فاصله می گیرد .او همیشه آماده است  برای تجارب تازه ؛

هرگز چیزهای کهنه را تحمل نمی کند.

و اگر کهنه را  حمل نکنی  زندگی را مطلقاً تازه خواهی یا فت.

در هر گام یک تازگی  غیر قا بل با ور و تازه خواهی داشت.

زندگی همیشه جدید است .تنها ذهن است که کهنه است؛و اگر توسط ذهن کهنه نگاه

 کنی ؛زندگی یک چیزتکراری  و کسا لت آ ور خواهد بود.

اگر با ذهن نگاه نکنی......- ذهن یعنی گذشته تو،ذهن یعنی تجارب،دانش یا هر

 چیزی که در تو انباشته است ؛ذهن یعنی چیزی که از آن عبور کرد ه ای؛ولی

هنوز هم به آ ن آ ویخته ای ؛زندگی یک نا خوشی  با قی مانده از مستی است ؛

گردو خاکی  از گذشته، که  معرفت آ ینه گون تو را پو شا نده است- اگر با ذهن

 نگاه نکنی  برای مرگ آ ماده خواهی بود.

 اگر بدون ذهن نگاه کنی خواهی دانست که  زندگی جا ودانه است .فقط ذهن است

که می میرد؛ بدون ذهن تو بی مرگ خواهی بود.بدون ذهن هیچ  چیز هر گز

نمی میرد.زندگی ادامه خواهد داشت؛برای همیشه .

زندگی نه آ غازی دارد و نه پایانی.

انبا شته کن؛آ نوقت یک آ غاز خواهی داشت و یک پا یان.

چگونه خود را برای مرگ آ ماده کنیم ؟....را هش این است - وقتی می گویم

 ((چگونه خود را برای مرگ آ ماده کنیم ؟))منظور آ ن مرگی نیست که در پا یان

می آ ید وآ ن دور دست ها قرار دارداگر خودت را برای آ ن آ ماده کنی  برای 

 آ ینده هم آ ماده شد ه ای-وقتی می گویم برای مرگ آ ماد ه شوید منظورم

 مرگی نیست که  که در نهایت خواهد آ مد؛منظورم مرگی است  که هر لحظه با

 بازدم شما دیدار می کند.

این مرگ را هر لحظه بپذیرید  ؛ در این صورت برای آن مرگی که در انتها خواهد

 آ مد آ ماده خواهید بود.شروع کنید به مردن بر گذشته؛در هر لحظه.هر لحظه را

از گذشته خود پاک کنید .بر شنا خته ها بمیرید تا در دسترس نا شناخته باشید.

با مردن و زنده شدن در هر لحظه قادر خواهید بود  تا زندگی را زندگی کنید و

 قادر خواهید بود تا مرگ را زندگی کنید.

و تمام زندگی رو حانی در واقع همین است :مرگ را با شدت زندگی کردن؛زندگی

 را با شدت زندگی کردن؛هر دو را چنان با شورو شوق زندگی کردن  که هیچ چیز

 زندگی نشده  در پشت سر با قی نمانده با شد؛نه حتی مرگ.اگر مرگ و زندگی

را با تما میت زندگی کرده باشی؛به فرا سو خواهی رفت.

در آن شدت و شور و شوق زندگی و مرگ  تو به فرا سوی دو گانگی  می روی

به ورای قطبیت می روی  و به یگانگی می رسی.

آ ن یگانگی و وحدت همان  حقیقت است.می توانی آ ن را خدا وند بخوانی ؛

می توانی آ ن را زندگی بخوانی ؛می توانی  آ نرا حقیت بخوانی  ؛سا مادی ،

فرا آ گاهی ،شعف یا هر نام دیگر............

را جینیش

نقل از مجله رو انشناسی شماره۳۲

 پ ن:دوستان این کلام تراوش شده از ذهن یک انسان که خود به حقیقت

 دست یا فته است با این کلام امام علی که به ظاهر آ سمانی است همخوا نی

 دارد:با مردم با ش و لی از آنها مباش

پ ن:و اینهم شا هدی دیگر از عارف ایرانی مو لانا:

بمیرید بمیرید در این عشق

در این عشق چو مردید فنا ناپذیرید

 پ ن :قطعا آ نچه حکیم درونی شما به آ ن دست می یابد با حقیقت بیرونی دین

یکیست چون دین همان حقیقت درونی شماست

پ ن:زکات علم بخشش آ ن است.پس انبا شه نکنید آ نچه را می دانید.

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 23:18 توسط دریا|

تو «همین» است

من «همین» است

هر دو «همین» است

هر دو «یکیست».

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 23:18 توسط دریا|

نی من منم و نی تو تویی نی تو منی
هم من منم و هم تو تویی و هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنی
کاندر غلطم که من توام با تو منی

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 20:37 توسط دریا|

دور مشمار آنچه را که می توان به دست آ ورد

هرچند غروب در میان ما فاصله اندازد

نزدیک مشمارآنچه را که همجوار تو

اما دور تر از خورشید است.

 

امیلی دیکنسون
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 13:41 توسط دریا|

عشق ، جنون است و جنون چيزی جز خرابی و پريشانی " فهميدن " و

 " انديشيدن " نيست .

 اما دوست داشتن ، در معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهميدن

 و انديشيدن را نيز از زمين می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد .

عشق زيبايی های دلخواه را در معشوق می آفريند و دوست داشتن زيبايی های

 دلخواه را در " دوست " می بيند و می يابد .

عشق يک فريب بزرگ و قوی است و دوست داشتن يک صداقت راستين و

صميمی ، بی انتها و مطلق .

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و

 شک ناپذير .

از عشق هر چه بيشتر می نوشيم ، سيراب تر می شويم و از دوست داشتن

هر چه بيشتر ، تشنه تر .

عشق هر چه ديرتر می پايد کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر .

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست .

 

بر گرفته از کتاب هبوط در کویر

دکتر علی شر یعتی

                    

موسیقی خطر ناک است:

شیرهارا به چریدن وا می دارد؛

اما موش ها را به هیجان.

 

 

لیسالده

برنده جایزه آ گواتس کا لینتس شعر

از مکزیک

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 13:41 توسط دریا|

وقتی در عشقی عظیم قرارداشتم به ناگاه پا یه های آن ویران شد.فرو پاشیدم .

دلم شکست و قلبم به در دآمد.احساس کردم فریب خورده ام  و به من خیا نت شده

 است.این اولین بار نبود که کسی قلبم را می شکست.من فقط به این دلیل آنچه از

 دست داده بودم غمگین نبودم ؛ بلکه فهمیده بودم  هر گز چیزی نداشتم از دست

بدهم.هرچه بیشتر را بطه مان را تجزیه و تحلیل می کردم؛  بیشتر گیج می شدم.

در تمام مدت خیال می کردم اوبی قید و شرط مرا دوست دارد و با هم صمیمی و

 نزدیک هستیم.شکی نیست که او هیچ یک را به من نداده بود؛ حتی در تمام مدتی

که با هم بودیم حضور احساسی نداشت.

  بنا براین از خودم پرسیدم:((اگر و اقعا او اینها را به تو نداده است  پس عشقی

 که حس می کردی از کجا می آمد؟))

به ناگهان پا سخ را در یا فتم که نو عی ادراک درونی  شهود  بود:

 

این عشق که در تمام مدت احساس کرده بودم از درون خودم می آمد.عشقی که

 در تمام مدت احساس می کردم عشق چه کسی بود؟عشق خودم.شادی و سروری

 که احساس می کردم از آن چه کسی بود؟

از آن خودم بود. و تلاشی که در من می جوشید از کجا می آمد؟از خودم.

 

من عشق او را احساس نمی کردم چون وجود خا رجی نداشت.یا دست کم آن

 طور که من تصور کرده بودم وجود نداشت.تما م عشقی که حس کرده بودم عشق

 خودم بود.فکر و ذهن من عشق خودم را بر او فرا فکنده بود .گویی منبع و منشا

 عشق،او بود.او نبود .در واقع او هرگز در گیر را بطه مان نشده بود.منبع عشقی

 که حس می کردم خودم بودم.

 

عشق در بیرون شما وجود ندارد .عشق همواره از درون خودتان می جوشد و

جهت و سمت آن از درون به بیرون است.

 

آیا ساز و کار رو ابطم چه بیرونی و درونی چنین نبود؟حتی اگر آنان به من

 عشق ورزیده بودند  با زهم عشقی که حس کرده بودم عشق خودم نبود؟با کسی

آشنا می شدم و عشق سراسر وجودم را می گرفت .اما حقیقت آن است  که تنها

 خودم به خودم مجوز داده بودم که این عشق را احساس کنم.

 

هموار ه منبع و منشا عشقی که حس می کنید ؛خودتان هستید.تنها کاری که

می کنید آن است که تصمیم می گیرید؛  اجازه بدهید آن عشق را احساس کنید یا نه.

همواره عشقی که حس می کنید همان عشق خودتان است .هیچ کس نمی تواند

 عشقی را که ندا شته اید نثار شما کند .به عبارتی چنانچه عشق  را در درون خود

 نیا فته با شید ؛ هر گز کسی قادر نخواهد بود آن رااز بیرون در شما کار بگذارد.

 

سوالی دیگر به سرا غم آمد :(( وقتی مرا ترک می کرد چه چیزی از دست داده

 بودم؟آیا بعد از ترک او کمتر از همیشه دو ست داشتنی بودم؟آیا از ذخیره عشق

 درونی ام کا سته شده بود.؟))هرگز.

او دیگر کا رهای همیشگی را نمی کرد  و و هما ن سخنان همیشگی را به من

 نمی گفت؛ این آنچه بود که به من اجازه می داد از عشق لبریز شوم.و با نبود آنها

 فکر می کردم او دیگر مرا دوست ندارد.

 در وا قع چیزی که اتفاق می افتاد  این بود که خودم دیگر اجازه نمی دادم عشق

 خود را احساس کنم.عشقی که دردرون خودم بود و از درون خودم می آمد.

آنهم به این دلیل که او دیگر  با من نبود تا عشق خود را بر روی او متمرکز کنم

و سپس انعکاس آن را در خود احساس کنم.خودم بودم که خودم را از چشیدن

چنین عشقی محروم کرده بودم.

خودم بودم که اجازه داده بودم دوست داشتنی با شم  ؛چرا که خیال می کردم

 او مرا دوست دارد.به همین دلیل اجازه داده بودم خوشحال باشم و احساس عشق

 کنم.سپس بعد از این که او رفت احساس کردم دوست داشتنی نیستم  و تصمیم

 گرفتم دیگر خوشحال نبا شم و عشق از وجودم رخت بر بندد.

 

در حالی که به راستی هیچ چیز تغییر نکرده بود .تمامی این احساس محصول

 فکر و ذهن خودم بود که داشت با خودش بازی میکرد.

 

هیچ کس قادر نیست عشق نثار شما کند و

 

هیچ کس هم قادر نیست آن را از شما بگیرد.

 

 

از کتاب را زهایی درباره زندگی

نوشته باربارا دی انجلس

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 13:39 توسط دریا|

چشمانم را بستم  و چند نفس عمیق کشیدم.تمامی عزیزانم و تمامی کسا نی را  که

 به راستی دوستشان  داشتم  و به آ نان عشق ورزیدم به ذهن آ وردم.تمامی کسانی

 که با آ نان صمیمی بودم . برخی از آنها را سالها ندیده بودم.برخی تصمیم گرفته بودند

 که مرا ترک کنند و عده ای را نیز خودم ترک کرده بودم.به ناگاه امواج عشق وسرور

 به سرا غم آ مدند .به خودم اجازه دادم  عشق خودم را احساس کنم  بدون اینکه

 سعی کنم آ ن را بر کسی دیگر فرا بیفکنم یا آ ن را  تعبیر و تفسیر کنم تا سپس

 از با زتاب آ ن بهره مند شوم.متعاقب این کار عشق خود را احساس کردم .

آ ن عشق لحظه به لحظه قویتر می شد  به طوری که به تدریج حضور اقیا نوس

 عظیم آ ن را بر خود احساس می کردم.

این همان عشق است  . به راستی عشق چیزی جز این احساس نیست.

به ناگهان احساس آ زادی کردم برای اولین بار  در زندگی عاشق بودم .اما نه

عاشق کسی.صرفا در عشق  غوطه ور بودم عشق را درک کرده بودم .درگذشته

 نیز  چندین بار آ ن را  احساس کرده بودم اما همواره فکر می کردم  که آ ن

عشق از جانب کسی دیگر است.

 

به عنوان مثال آ یا پیش آمده  با اینکه گمان می کردید  رو ابطتان خوب و عالی

 است به نا گاه فهمیده باشید  نامزد یا همسرتان از شما عصبانی بوده و یا احساس

 نا رضا یتی می کرده؟اما شما خبر نداشتید و خوشحال و خوشبخت این ور و

 آ نور می رفتید؟حقیقت امر این است که در آ ن مو قع عشق آن فرد کاسته شده

بود اما  شما هیچگونه تغییری  احساس نمی کردید و همواره احساس عشق

 و خوشبختی می نمو دید.احساس عشق و خوشبختی شما بر خاسته از عشقی

 که او به شما می داد نبود بلکه به این دلیل احساس می کردید که به خودتان

 اجازه داده بودید احساس عشق کنید.

تصور کنید نا مزد یا همسر شما  عشق خود را به شما ابراز می کند ؛شما را

 در آ غوش می گیرد ؛جملات محبت آ میز و عاشقانه می گو ید و هدایای سنجیده

 به شما می دهد به طوری که سر از پا نمی شناسیدواو به راستی به شما چه

 داد ه است؟

آ یا او آ مپولی از عشق دررگهایتان  تزریق کرده است؟

آ یا  یک پارچ لبا لب  از عشق را گرفته و دهانتان را باز کرده  و آ ن را در گلو یتان

 ریخته است؟

آ یا یک ترا شه الکترو نیکی  در مغزتان کار گذاشته تا عشق را به شما القا ء کند؟

پس عشقی که در درون خود احساس می کنید از کجا می آ ید؟

عشقی که درد رون شما به مانند اقیا نوسی  بزرگ وجود داشته است.اقیا نوسی

 که  تنها در لحظه  متلا طم شده  و امواجی در آ ن پدیدار گشته است.هیچ یک از

 کار های  آ ن شخص عملاً  نمی تواند به مو جودی عشق شما اضا فه کند.

راز هفتم:

 

تا زمانی که خودتان را دوست نداشته با شید  و

 به خودتان عشق نورزید  قادر نخواهید بود  به

 کسی عشق بو رزید  یا از عشق کسی بهره مند

شو ید.

 

 باید عشق را دردرون خود بیا بید.با ید با رفیق شفیق  درونی خود آ شتی کنید

 وگرنه هر گز کسی در کنار شما طعم عشق را نخواهد چشید.((درک می کنید

 کسانی که دوستشان داشتید چرا رفتند؟))  این بزرگترین  و گران بها ترین 

گنجینه ایست که در اختیار دارید.(خدا در درون تک تک شما وجود دارد ).....

 

ما فهرستی بلند بالا از ویژگیهایی که نامزد یا همسرمان باید واجد آ ن باشد داریم.

ویژگیهایی که اجاز ه می دهد ما عشق خود را برآ نها فرا بیفکنیم.مشکل این است

که این ویژگیها مسئو لیت عشق را بر دوش طرف مقا بل می اندازد؛این مسئو لیت

 که  احساس عشق کنید و لحظه به لحظه  خود را خوشحال و خوشبخت می دانید .

به همین دلیل است که وقتی کاری بر خلاف میلتان انجام می دهد عصبانی

 می شو ید.

با کار های که از او سرزده دیگر دلیل ندارد او را دوست بدارید.و به او عشق

 بو رزید.آن کار ها مجوز شما رابرای عشق ور زیدن با طل می کند.در دل

 می گویید : ((چقدر دوستش داشتم ؛اما آ ن کار  و گفته احمقا نه با عث شد

  دیگر نتوانم دوستش بدارم .دست کم تا زمانی که در صدد جبران  کارش بر نیا مده

  مجوز خود را برای عشق ورزیدن به او تمدید نمی کنم.))

لحظه ای فکر کنید .چنانچه آ نچه احساس می کنید همان عشق خودتان است ،پس

 احمقا نه است  گمان کنید چنانچه کار های خاصی از او سر بزند دیگر نمی توانید

  او را دوست بدارید .در اینجا منظو رم این نیست که هر چه او می گو ید بپسندید

 و از آ ن لذت ببرید.اما سرد شدن عشق آ نهم تنها به این دلیل که او تو قعات

 مرا بر آ ورده نمی کند  نوعی باز ی است  که فکر شما با شما می کند .

درد ل می گویید: ((تنها به این شرط دوستش می دارم))

 

به خو دتان مجوز بد هید که همواره و در همه حال

 احساس عشق کنید.

 

حقیقت آن است که ما انسانها توا نایی آ نرا داریم  که عاشق خیلی ها با شیم.

 عاشق کسانی با شیم که هر گز تصو رش را هم نمی کنیم.در و اقع چنانچه

 رو شن بین با شیم  و قلب و رو حمان باز  و گشاده باشد ؛می توانیم  عشق خود

 و کمال آ ن را در حضور هر کسی متجلی کنیم .قدیسان و فر زا نگان  همواره در

 حالتی از عشق به سر می بردند .حالتی که در آ ن  با کمال  و یکپارچگی تمام

 بدون اینکه  توجه به اینکه در کجا با شند یا  با چه کسی با شند  می توانستند

عشق خود را متجلی کنند.

اغلب ما گمان می کنیم باید با کسی صمیم با شیم تا  احساس عشق کنیم .

ما همیشه در این خیال  هستیم  که حضور و وجود یک آ دم دیگر از  ضرو ریات

عشق ورزیدن حساب می شود  در حالی که این وا قعیت ندارد.وا قعیت آ ن است

  که چشیدن طعم عشق را ستین  تنها هنگامی  میسر است  عشق به خویشتن

 را  در خود و با خود بیامو زیم.

 

قبل از آ نکه صلا حیت  شرکت در هر گونه را بطه صمیمی و با معنا و با مفهوم

را  یا فته باشید  باید عشق را دردرون خود یا فته با شید.

 

اگر شما عاشق نبا شید  و او نیز عاشق نبا شد  و هردو به این امید با شید که

 دیگری شما را عاشق کند؛  مأ یوس سر خورده و گریزان از عشق خواهید بود.

هیچ کس نمی تواند عشقی را که در شما نیست یا آ ن را احساس نمی کنید به

 شما بدهد.هیچ کس نمی تواند چیزی به شما بدهد  که ازقبل آ ن را ندارید.

باید از قبل عاشق باشید حتی  قبل از آ نکه از خانه بیرون بروید  تا کسی را

ملا قات کنید.

 

همانگونه که عارف بزرگ ایرانی، مو لوی به زیبایی گفته:

ای قوم به حج رفته کجایید  کجایید

معشوق همینجاست بیایید بیا یید

ادامه دارد .....

باربارا دی آ نجلس

ازکتاب:

را زهایی درباره زندگی

 پ ن:همانطور که دیدید یک خانم آ مریکایی هم دغدغه های ما را در عشق دارد

 و با زهم دیدید که مربی بزرگ او یک عارف ایرانی است .

 

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 13:39 توسط دریا|

البته من این مطلب رو برای دوستان مجرد عاشق پیشه ای نوشتم

که اسیر رنج و عذابن .

اما برای طلاق به این سا دگی راه حل نمی دم.

اون خیلی پیچیدس.

معتقدم اگر یک بار عاشق یک نفر شدیم و با هاش ازدواج کردیم و به مشکل

خوردیم بسیار احتمال داره که مشکلاتمون را بتونیم حل کنیم ودوباره عشق

 رو حس کنیم.

منتها بعضی از مسئله ها سختن .

خیلی سختن ولی من معتقدم همه مسئله هارو می شه حل کرد.

فقط گاهی

گاهی لازمه تا صو رت مسئله رو پا ک کنیم.

نه همیشه

 

 

 

دیدین که زیدان نمی دونم توپ طلایی یا کفش طلایی رو برد.

این دوست من دیروز می گفت با تا کید :  ((چه حرکت زشت غیر

 اخلاقی ای(با فشاربر روی کلمات)

اما من بهش گفتم من قبولش دارم .اون گفت:  (( مگه تو کی هستی؟

 حالا فکر می کنه کا ره ایه که باید قبولش داشته باشه))

  اولالابد شنیدین زخم زبون خوب نمی شه اما درد جسمی خوب می شه.

من نمی دونم چرا وقتی یه با زیکن به با زیکن دیگه یا آ دمی به آ دم دیگه

 تو هین می کنه ما خشو نت  زبانی و حرکت زشت غیر اخلاقی را در نظر

 نمی گیریم؟

با این حال وقتی یه نفر محبوب با شه هست  حتی اگه با کله بزنه توی

سینه طرف که حتما حقش بوده

و حالا دوست من می گه دمش گرم آ خه فهمیده که.....

و اما

 ثا نیا من می خواستم زیدان ببره و اون برد.

هووووووووووووررررررررررررررررراااااااااااا

و دیگه این که می خواستم ازز یدان ایراد بگیرم بگم باید می دونست

که می خوان به هر ترتیبی هست فا تحشو بخونن

اما دیدم نه

خوب کاری کرد و حتی من همون لحظه ام از این حرکت  خشن اما با

جسا رتش لذت بردم.

 ثا لثااحساستونو بو رزید و از نتیجه نترسید ( با این رو حیه خانم معلمیم

 که فوری درس می ده)

به پیش خلق عزیزآن زمانش شود حا فظ

که پیش روی تو نهد رو ی مسکنت بر خاک

 

 

 

 

سلام با زهم رو انی در وبلاگش کو لاکی کرده که حیفم اومد شما از خوندنش

محروم بمونید.حل مشکلات جامعه رو بخونید.

 

 

 

 

من به بعضی شخصیتهای تار یخی از قدیم علاقه خاصی داشته ام.

از کریم خان زند و پسر ش لطفعلی خان که بگذریم من عاشق

سید جما ل الدین اسد آ بادی  بودم.

البته نه عا شق ؛.یک نوع احترام شدید  و علاقه ای مخصوص در دل.

اطلا عات خاصی در باره او نداشتم تنها و تنها همان مطا لبی که در کتاب تا ریخ نوشته

 بودند.

این بهانه خوبی است برای این که مدتی سید جما ل الدین اسد آ بادی شو م

البته نه از نوع مر حومش.

((تنوع رو داشته با شید ومی دونم این آ قایونو عصبانی می کنه))

 

 

 

 

ابر ها دل می کنند ازآ سمان مهتاب خواهد شد؟

دردرون دست من این تکه یخ ها آ ب خواهد شد؟

من که افلیجم به زیر با راین شب لرزه ها شاید

آ ب حوض خانه در خواب لجن گنداب خواهد شد

تا ببینی ضجه هایم بی اثر بر جای می مانند

گودی چشمان من از داغ تو تا لاب خواهد شد

دستهایم رو به روی  آ سمان  مغلوب با رانند

با زهم گم می شو د جا پای تو سیلاب خواهد شد

 

پ ن۱:شاعر گفتی عاشقمی .منم گفتم شعرتو به اسم خودم چا پ می کنم

انصا فا از یه عاشق شعر که سهله جونم ممتنعه!!!

 

پ ن۲:اسم پیشنهاد ی جدید ایشان برای من بهتاش فریبا است که رد شد.

یه اسم هندی هم گفت که یادم نیست.

 

 

 

پ ن ۳:ایشون برای اینکه من خیلی احساس بد بختی نکنم اظهار عشق فر مو دن

(آ ره جون عمت )و گرنه من که می دونم ته دلش کیو دوست داره

 

 

پ ن۴:شعر یکی مونده به آخر ایشون توی وبلاگشون به عنوان یکی از چهل

شعر برگزیده از بین چهل و یکی؟ نه ششصد شعر در یکی از این کنگره های

 شعر انتخاب شده.

حتما شعرهای زیبای ایشون رو بخونید که با مطا لعه و تلاش جا یگاه ایشون در

 جلسات نقد شعر یزد در حال حاضر وا ضحه.

 

 

 

من روز زن رو به همه آ قایون از همین جا تبریک و یه کمی هم تسلیت می گم

چون می دونم اونا نه وجود زنو می تونن تحمل کنن

و نه اینکه زن نباشه!!!!

الهی بمیره واسه دلتون ........

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 13:38 توسط دریا|

برای در ک بهتر این مطلب قسمت قبل  یعنی خلا قیت 1

(آ یا همه می توانند نا بغه با شند) را بخوانید.

 

جنبه مردانه وجود ما به مثا به دهانه بیرون دهنده انرژی است.جنبه مؤ نث؛انرژی

 خلاق هستی را دریافت می کند و جنبه مذکر از طریق عمل کردن  در دنیا بیانش

 می کند ؛بدین ترتیب ما به خلاقیت می رسیم.جنبه مؤ نث ما از یک انگیزش  خلاق

بر انگیخته می شود  و آن را از طریق احساس  به ما منتقل می کند ،و مذکر با

 تکلم ،تحرک  و اعمال مناسب بر جنبه مناسب بر جنبه مؤ نث تا ثیر می گذارد.

 

برای مثال هنرمندی ممکن است با فکری الهام بخش برای نقاشی بر انگیخته شود.

(تصویری که مؤ نث اش به دست می دهد )و بلا فاصله به کار گاه خود برو د و

 قلم مویش را بردارد و شروع به نقاشی کند.(این عملا را مذکرش انجام داده)

 

 

به خاطر داشته باشید که اکنون درباره روندی درونی که  در هر یک از ما وجود

 دارد  صحبت می کنم.بعضی او قات مردم می پندارند  که من می گویم  مردها

 بایدبگذارند  که زنها برایشان تعیین تکلیف کنند!در و اقع  آنچه من می گویم

 این است که هر یک از ما باید بگذاریم الها ممان  ما را راهنمایی کند.

بعد بخواهیم که این را هنمایی را مستقیماً و بودن و اهمه دنبال کنیم.

 

طبیعت مؤ نث ،همان  فرزا نگی ،عشق و  چشم انداز روشن  است که از طریق

 احساس و آ رزو  بیان می شود.طبیعت مذکر  همانا  عمل کردنی توأم  با

خطر کردن است. 

برای بر آ وردن  امیال و نیا زهای مؤ نث.درست  مثل خطر کردن شو الیه به

خاطر با نویش.جنبه مردانه  از طریق تسلیم شدن به جنبه زنانه  و اقدامی که

 در حمایت جنبه زنانه  به عمل می آ ورد ؛ دردرون  ما یک  ساختار شخصیت

می سازد  که از انرژی  حساس و شهو دیمان  حمایت می کند.

 

من غا لباً  مذکر و جود ی ام را  زیر یا  پشت مؤ نثم مجسم می کنم؛چون

 مؤ نث  و جودم را  پشتیبانی و تأیید می کند.برای مردان تصویر می تواند

 طور دیگری باشد.امکان دارد  که شما زن و جودتان را  در درون یا  پشت

 خود ببینید  که شما را راهنمایی  می کند؛  پرورش می دهد ؛حمایت می کند .

زمانی  که این دو انرژی هما هنگ با شند و با هم کار کنند  احساسی  با ور

 نکردنی به وجود می آ ید .کانالی پر توان  پذیرا و خلاق که عشق  و فرزانگی

 و آرامش و قدرت در آن جاری است.

 

 

بد بختانه ما یاد نگرفته ایم  که به انر ژی زن و مرد  وجودمان اجازه  دهیم که 

 به طور طبیعی  را بطه ای صحیح با یکدیگر داشته با شند.

 

در فر هنگ ما  به جای آ نکه زن وجودمان را حمایت و بیان کنیم از انرژی

 مذکرمان (توانایی فکر و عمل) برای کنترل  و سر کوب زن  و جودمان

  استفاده کر ده ایم.من این استفاده سنتی را« مرد انگی کهن»  می نامم.

 که در زن و مرد  به  طور مسا وی وجود دارد.هر چند در مرد ها  بیشتر

 و اضح و  مشهود است  و در  زنها  بیشتر درو نی و پنهانی.

«مرد انگی کهن»   جنبه ای از وجود ما را به نمایش می گذارد که می خواهد

  کنترل کند و تسلط یا بد.«مرد انگی کهن» از  قدرت زنانه ما و حشت دارد.

 زیرا نمی خواهد به قدرت هستی تسلیم شود.«مرد انگی کهن» می ترسد که

 با تسلیم شدن ، قدرت فر دیش را از دست بدهد. واژه دیگری که  «مردانگی

 کهن »بیان می کند  منیت است  و عمل او چسبیدن به فر دیت  به هر قیمتی

 است. بنابر این  قدرت مو نث را که  نیرویی برای اتحاد و یگا نگی است

 انکار می کند.

 

 زن در زمانه ما در برابر  «مردانگی کهن» در مانده و عاجز است.قدرت

او نمی تواند  در دنیای مادی بلا وا سطه  عیان شود.قدرت او سر کوب شده

 و به طور غیر مستقیم  از طریق الگو های  دست کاری شده یا علا یم

 مرضی – جسمانی  یا به گو نه ای  اتفا قی  و کنترل نشده  ظا هر می شود

((اگر می بیند  رو انی یا خشن هستید سر کوب قسمت زنانه و جو دتان است))

  فی ا لمثل  با طغیا نهای عا طفی  یا حتی حالتهای حاد  اعمال و حشیا نه

((این در درون شما اتفا ق می افتد دعوایی بین مرد و زن و جودتان که زن

 به این شکل ظا هر می شود)).

 

می توان دید  که مردان و  زنان  همین نقشها را در دنیای بیرونی نیز  ایفا

 می کنند. 

مرد ها در نقش مرد قدیم آموخته اند  که مؤ نث درو نشان را انکار

و سر کوب کنند  برای اینکه ما شین وار باشند ،بدون عاطفه ،کاملا تحت

 کنترل ،سر کوبگر زنها (در خفا ممکن است از زنها  وحشت کنند  زیرا

 زنها  آ نها را به یاد  قدرت درونی مؤ نث شان می اندازند که به شدت مشغول

 نفی آ ن هستند).مردان  از منبع قدرت در و نیشان  بریده شد ه اند؛آ نها به شدت

 احساس تنهایی و سر گشتگی می کنند.

 

زن نیز می آ موزد در نقش زن سنتی  که قدرت مردانه  درو نش را برای 

انکار و  سر کوب قدرت زنانه به کار گیرد ؛و این او را در مانده ، وابسته به

 مرد  و از نظر عا طفی نا متعادل می کند.در چنین او ضا عی  زن تنها می تواند

 قد رتش را به گو نه ای  غیر مستقیم و فریبکار انه بیان کند (زیرا می ترسد

مرد به قد رتمندی بیش از اندازه او پی ببرد  و ترکش کند  و همین امر مو جب

می شود  که زن قدرتش را پنهان کند)

 

در ک این نکته  که «مردانگی کهن» و «زنا نگی کهن » هر دو  در زن و مرد

 ریشه دارند  بسیار حا یز اهمیت است .

زنی که خود را به گو نه ای سنتی بیان می کند  به طوری که در بالا گفته شد

 دردرون خود مذکر  سلطه گر،  قلدر  و کهنه گرا دارد که او را سر کوب

می کند .چنین زنی  تمایل به مردانی  دارد که این شخصیت  مذکر را منعکس

 می کنند .دامنه این رفتار مردانه  بسته به این که زن چگونه با خود رفتار

 کند  و خود را مستحق چه چیزی بداند  ممکن است از  اعمال پدر مآ با نه 

و تعصب آ میز تا  بد دهنی و خشو نت بدنی  تغییر کند.

 

به محض  آنکه زن شرو ع می کند  به بیشتر دوست داشتن خود  و بیشتر

 اعتماد کردن به خود  و نیز استفاده از انرژی مذکر درونش  برای حمایت

 از خود  این دگرگونی در رفتار مردان  منعکس می شود. آنها یا به نحو

 شگفت انگیزی تغییر می کنند  یا از زندگی او محو می شو ند و جای خود

 را  به مردانی می دهند که حامی و قدرد ان او هستند  .من با رها و با رها

شا هد این رو یداد بو ده ام.

 

مرد سنتی قلدر صد ای  هیستریک و نومید زنی  را در درون خود دارد  که

شدیداً می کوشد شنیده شود.او تمایل به زنانی دارد که خود را کو چک

می شمارند. ،محتا جند و به شدت وابسته.یا اینکه قدرتشان را  یه طور

 غیر مستقیم  و فریبکارانه بیان می کنند .با زرنگی دختر مدر سه ای،

اغوا گری جنسی ،گربه  صفتی و عدم صد اقت.این گونه  زنان فقدان احترام

 و اعتماد  مرد قلدر را  نسبت به مؤنث درو نش  به این گونه منعکس می کنند.

مرد قلدر با اعتماد به مؤنث در نش  می تواند  درون خود  آن عنصر  ما درانه

 حما یتگر  و گرمی بخش  را که فا قدش  بود هاست بیا بد ؛این امر  مو جب

می شود  زن زندگی او نیز  این دگرگون شدن را  قویتر شدن  مستقل تر شدن

  و صاد قتر  و کا ملتر و دوست داشتنی تر  منعکس کند.

 

 

ادامه دارد ..............

 

 

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 13:37 توسط دریا|

اگر چه  نزد  شما  تشنه  سخن  بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

 

دلم  برای  خودم  تنگ  می شود  آ ری:

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

 

نشد  جواب  بگیرم  سلام  ها یم  را

هر آنچه شیفته تر در پی شدن بودم

 

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را

اشا ره  ای  کنم  انگار  کوه کن  بودم

 

من آ ن زلال پرستم  در آ ب گند زمان

که فکر  صافی  آ بی چنین  لجن بودم

 

غریب  بودم  و  گشتم  غریب  تر  اما:

دلم خوش است  که در غربت وطن بودم

 

((من فقط بیت اولیم بقیش من نبودم))

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 13:37 توسط دریا|

سلام

در وبلاگ یادداشتهای  یک روانی اگر مطالب و نظرات را بخوانید

دعواهای عده ای دختر را بر سر این روانی بد بخت به خنده تان وا می دارد.

حتما بخوانید.البته مطالب دیگر ایشان مثلا مطلبی برای مطمئن شدن از

عشق را حتما بخوانید. دیگر دخترها از دست شما چه کنند؟

 

 

زیدان

با زهم زیدان

من طر فدارشم

در هر صو رت

حتی اگه پیروی از احساسش با عث بشه اخرا ج بشه

آ یا قدرتمندی در این بود که خشمشو بخوره؟

حالا مگه این جام جهانی چیه؟

خب به این مقو له می گن سر خوردگی و ناامیدی

بالا خره اگه این ور می برد اونور می با خت دیگه

مگه فرقی داره؟

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 12:7 توسط دریا|

همگی ما استحقاق آ ن را داریم  با کسی زندگی کنیم که فکر کند ما بهترین

 همسر دنیا برای او هستیم .قویاً معتقدم  که برای هر یک از ما  بر روی این

 کره خاکی  یک زو ج اید ه آ ل و جود دارد  و می تواند مارا خوشبخت کند .

حتی آ ن همسر اید ه آ ل یک نفر نیست .افراد زیادی و جود دارند که می توانند

همسر ایده آ ل ما بشوند.

 

 آزاد کردن عشقتان یا همسرتان تا به دنبال زندگی خود برود  و دیگری را پیدا کند

 فعلی بر خاسته از عشق است ؛ تا او را همانطوری که هست بپذیرد و دو ستش

داشته با شد.ادامه را بطه  تنها به خاطر  احساس گناه  و ترسیدن از اینکه مبادا

 به او آ سیبی بر سانید ؛ فعلی بر خاسته از عشق نیست .

 

مستلزم از خود گذشتگی و  صد اقت زیاد ی است  تا کسی را که دوست نداریم

آ زاد کنیم.عشق ورزیدن  و ا قعی  به همین معناست؛به این معناست که او را

 راحت وآزاد کنیم  تا زو ج الهی بتواند  عشق و پذیرشی که شما نمی توانید به

 او بدهید به او بدهد.

 

چگونه یک را بطه را بشکنیم بدو ن اینکه خود شکسته

 

شویم؟

 

نکته جالب تو جهی وجود دارد  این است که شما پایان دادن به رابطه خود را که در

 حال حاضر به صو رت اجتناب نا پذیر در آمده است به تعویق  می ا ندازید  اما بدانید

 هرچه زود تر به را بطه نا درست خود پایان دهید  و مراحل التیام را آ غاز کنید  به

 همان میزان نیز از درد و رنجی که  این کار برای شما دارد زو دتر  آزاد خواهید شد.

 

مرحله اول:

 

مرحله کندن و جدا شدن:مد ت دو هفته تا دو ماه:

 

هنگامی که کسی را دوست داریم ،امید ها،آ رزو ها ،انرژیها  و قلب و روح ما  با آن

 شخص در می آ میزد .هنگامی که به را بطه پایان می دهید  به مرحله اول که  کندن

 و جدا شدن نام دارد  قدم می گذارید . این طور احساس می کنید که گویی بخشی از

وجو دتان را می گیرند. و با خود می برند  به همین دلیل است که به آ ن مرحله کندن

 گفته ام. با این که می خواهید آن شخص از زندگی شما بیرون برود با زهمچنان این

 احسا س نا خوش آیند را تجربه می کنید. هرچه مدت  زمان طو لانی تری با هم بوده

 با شید مرحله کندن زمان بیشتری می برد.

 

خصو صیات و ویژگی های مرحله کندن:

 

احساس تنهایی و سر در گمی می کنید.

زیاد گریه می کنید.

احساس نا امیدی می کنید.

ممکن است اشتهای خود را ز دست بد هید. 

درد مداوم و مستمری را درقلب خوداحساس می کنید .

مدام خاطرات  درد ناک و تلخ و  و شیرین گذشته به شما هجوم می آ ورند.

به سختی آ ینده خوشی برای خود می بینید.

وسوسه می شوید به طرف عشق قبلی باز گردید.

برای خود احساس تا سف می کنید.

 

مرحله اول جدایی:که همان کندن  و جدا شدن می باشد  و از سخت ترین  مرا حل

 جدایی می باشد.  در طول این مدت احساس می کنید که هر گز حا لتان  خوب

 نخواهد شد و این رو زها تمامی ندارند اما چنین نیست بالا خره این رو زها را

 پشت سر خواهید گذاشت.

 

را هنمایی های برای  پشت سر گذاشتن مرحله اول:

 

به خود اجازه دهید  گریه و زاری کنید ؛ تا آنجا که  دلتان می خواهد هرگز این

احساسات را فرو ندهید  و گرنه این مرحله طو لانی تر می شود.

خود را مشغول نگه داشته  و و قت خود را با خانواده ودوستان بگذرا نید.

همیشه  از قبل از تعطیلات  آ خر هفته  که قرار است  به تنهایی سپری کنید  ؛

برنامه ریزی  نمایید تا مجبور نبا شید  آ خر هفته را  در غم و اندوه بدون این

 که کاری داشته باشید  در خانه بگذرانید.

مرحله اول جدایی:که همان کندن  و جدا شدن می باشد  و از سخت ترین  مرا حل

 جدایی می باشد.  در طول این مدت احساس می کنید که هر گز حا لتان  خوب

 نخواهد شد و این رو زها تمامی ندارند اما چنین نیست بالا خره این رو زها را

 پشت سر خواهید گذاشت.

 

را هنمایی های برای  پشت سر گذاشتن مرحله اول:

 

به خود اجازه دهید  گریه و زاری کنید ؛ تا آنجا که  دلتان می خواهد هرگز این

احساسات را فرو ندهید  و گرنه این مرحله طو لانی تر می شود.

خود را مشغول نگه داشته  و و قت خود را با خانواده ودوستان بگذرا نید.

همیشه  از قبل از تعطیلات  آ خر هفته  که قرار است  به تنهایی سپری کنید  ؛

برنامه ریزی  نمایید تا مجبور نبا شید  آ خر هفته را  در غم و اندوه بدون این

 که کاری داشته باشید  در خانه بگذرانید.

 

مرحله اول جدایی:که همان کندن  و جدا شدن می باشد  و از سخت ترین  مرا حل

 جدایی می باشد.  در طول این مدت احساس می کنید که هر گز حا لتان  خوب

 نخواهد شد و این رو زها تمامی ندارند اما چنین نیست بالا خره این رو زها را

 پشت سر خواهید گذاشت.

 

را هنمایی های برای  پشت سر گذاشتن مرحله اول:

 

به خود اجازه دهید  گریه و زاری کنید ؛ تا آنجا که  دلتان می خواهد هرگز این

احساسات را فرو ندهید  و گرنه این مرحله طو لانی تر می شود.

خود را مشغول نگه داشته  و و قت خود را با خانواده ودوستان بگذرا نید.

همیشه  از قبل از تعطیلات  آ خر هفته  که قرار است  به تنهایی سپری کنید  ؛

برنامه ریزی  نمایید تا مجبور نبا شید  آ خر هفته را  در غم و اندوه بدون این

 که کاری داشته باشید  در خانه بگذرانید.

خصو صیات مر حله انطباق پذیری:

 

به تدریج برای آ ینده خود بر نامه ریزی هایی می کنید.

مشا هده می کنید  مجددا می توانید به عشق سا بقتان فکرکنید بدون آ نکه  عصبانی

شوید یا از هم بپاشید.

دیگر احساس قر بانی بودن ندارید.

اطرا فتان  آدمهای جذابی می بینید  و احساس می کنید  بدتان نمی آید با آنها ارتباط

بر قرا رکنید.

کمتر گریه می کنید  و احساس بد بختی کمتری دارید شا ید یک یا دو بار در هفته.

کار های قا نونی  و مو ضو عات اقتصادی  گذشته با همسرتان را در صو رت

 طلاق  حل و فصل می کنید.

دید بهتری نسبت به اشتبا هات خود پیدا می کنید.

ادامه دارد...............

 

از کتاب راز هایی درباره عشق

چگونه در همه حال عشق بورزیم

نوشته دکتر بارا بارا دی آ نجلس

 

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 12:5 توسط دریا|

عزیزم،جلال زود رنجم،جلال آ تشین مزا جم،وا قعا از تو گله مندم.کا غذ های

اخیرت در خراب کردن رو حیه ام  معجزه کرد ه اند.از لوس آ نجلس که آ مدم ،

نه،در همان لوس آ نجلس که بودم  کا غذ آ بادانت را زیا رت کردم  که از دشنام

و غلط کردی  و غیره و غیره مالال بود. و اینجا هم که آ مدم  دو کا غذ دشنام آ میز

 تلخ  در اول و یک  کا غذ سرا پا دشنام هم  دیروز در یا فت داشتم.

اگر رسم رو زگار این است که باشد.ما شنیده بودیم  که معمو لا پدر و  مادر و

خواهر و برادر  و زن و شو هر  کسانی که در غربت هستند ؛کسان غربت زده

  و تنهای خود را تسلی می دهند ؛ مخصو صا که در غربت و در سر زمین بیگانه

بودن  و تمام زندگی را  جور دیگر یا فتن  خود به خود رو حیه آ دم را تضعیف

می کند  و غربت زده ها  معمولا از عزیزان خود تسلی دل دادن  و جرا ت

 بخشیدن  تو قع دارند؛تو قع که نه احتیاج دارند.اگر کارد به استخوانم نرسیده

بود؛  یعنی و اقعا نا مه هایت رو حیه ام را خراب نکرده بود هرگز نمی نوشتم ؛

 و لی این چهار ماه  کا غذ های عزیزت را خواندم  و دیدم همه دست کم از

اضطراب ،نگرانی ،بدبینی و دپرسیون ما لا ما لند. شاید بگویی نامه های من

 بدتر با شد  ولی این را بدان من  صد یک آنچه را از فرا ق تو می کشم ؛

صد یک بحرا نهای رو حی ام را  را برای تو نمی نویسم ؛زیرا می دانم 

فا یده ای ندارد جز اینکه  تو را آ تشی تر ؛عصبانی تر  و محزون تر کند ؛ولی

 تو با آن  قلم صمیمی و قوی ات  چنان آ تش به جان می زنی  که تقریبا

بعد از هر نا مه ات می نشینم و سیر گریه می کنم. و چند روزهم مشغول

 مبارزه با اثرات  کا غذت هستم تا  کا غذ جدیدت می رسد.نمی گویم ننویس

  و نمی گویم خودت را به من  نشناسان  یا دورو یی کن  و یا درددل با من

نکن .می دانم که اگر با من درد دل نکنی کسی را نداری  که با او این حرف ها

را در میان بگذاری ؛ولی کمی هم به من رحم بکن.غلطی است که کرد ه ام

 و اتفا قی  است افتاده؛آ یا سزا وار است  که هی به رخ من بکشی و این

فدا کاری که کرد ه ای  و مرا اجازه داده ای با اخم و گنده گویی از دل من

 در بیا وری؟

آیا  از تو برا زنده است  که مرا با زنهای دیگر مقا یسه   کنی و بگویی  نکند

 مثل آنا شد ه ای  و بعد روی آ ن یک خط نمرقوی مردنی بکشی که یعنی

 کشک و بعد  طلاق او را به رخ ما بکشی .من که هیچ نمی گویم  و لی

تو خودت  اقلاً کلاه خودت را قا ضی بکن.

خوب بگذریم .با زهم بخشید مت و اگر از این گله ها هم می کنم  از محبتی

 است که به تو دارم.می دانی این کا غذ آ خریت با من چه کرد؟یا دت است

 خانه شیرزاد یکشب با هم دعوا کردیم  و تو رفتی در اتاق خوابید ی؟ و من

 بیرون روی تخت خوابیدم  و تا صبح بیدار بودم و و بعد به بهانه آ ب خوردن

 بیرون آ مدی  و خودت بعد ها  برایم گفتی  آمدم ببینم اگرگریه می کنی

 آ شتی بکنم ولی چون دیدم گریه نمی کردی با زهم گنده دیگری به تو گفتم ؟

.کا غذت همان احسا س را درمن بر انگیخت.خوب این را بگویم که قلمت خیلی

 قوی است  و با این قلم  به خوبی می توانی  دشمنانت را بکو بی.خیالت

 از این حیث را حت باشد.ولی حالا چرا مرا می کوبی؟در کا غذ ها یت رعایت 

مرا ؛زنت  را که حتما از تو ضعیف تر است  را بکن که ده استنفرد مثل ده

 آ بعلی است...................

خوب مرا ببخش  اگر تندی کر ده ام.قربان دل تنهایت  و خاطر مشکل پسندت

 بشوم.غصه نخور.همیشه با صبر بزرگترین اجرها  دست داده است با صبر

  و پشتکار و امید در دل داشتن.

دیگر لازم هم نیست به من بگویی من  آنا نیستم و تو می توانی  خوب کند

 و کاو و اخلاق مرا از ما هوتیان بکنی.او می داند من اینجا  با پسرها چگونه

تا می کنم.مرد چرا نمی گذاری آ ب خوش از گلو یم پایین برود؟.......

اما از این که تریا ک کشید ه ای  خیلی رنجیدم.یعنی جدا غصه خوردم.این

 درست مثل این  است که من به تو بنویسم  ار دوری تو طا قتم  طا ق شد

  و رفتم با پسری بیرون و غیره.پس آ  ن سر سختی و شجا عت تو کجاست؟

تو چرا تر یا ک بکشی؟ و آن دندانهای  سفید قشنگ را  که برای من  مثل

دندان عرو سک بود  سیاه کرد ه ای.مرگ من تو را به هرکه دوست داری قسمت

 می دهم که دیگر از این کا رها نکنی.می خواهی  از غصه در این دنیا دق کنم؟

مرا ببخش که در این نامه از تو گله کرد ه ام و از تو رنجیدم.خدا کند هرچه زو د تر

 یک نامه رو شن و امید وار کننده  از تو برسد و من  خیا لم را حت بشود و

رو حیه ام خوب بشود.دیگر خدا حا فظت با شد.تو را به خدا فکر خودت باش

 فکر من هم باش ؛ به این معنی که فکر خودت باش.دیگر اگر بشنوم تر یاک

 کشید ه ای از غصه هلاک خواهم شد.................

کریم را سلام برسان .با او هم خیلی دعوا نکن.یادت هست چه کلفتهای

 گور به گوری داشتیم؟ننه سکینه گور به گوری یادت هست؟

قربانت

 سیمین

 

ازکتاب  نامه های سیمین دانشور وجلال آ ل حمد

تدوین و تنظیم :مسعود جعفری

 

کسی میدونه جلال آل احمد چه ماهی به دنیا اومده؟

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 12:3 توسط دریا|

تیر:تشتر،ستاره با ران

در پهلوی این نام تیشتر آمده و در فارسی تیر با تشتر است.تشتر نام ایزد باران

 است.تشتر سرور ستارگان است و هیچ پری و جادویی نمی تواند به آن آسیب

 برساند . تشتر ستاره شعرای یمانی است .در تشتر یشت نیز  اهورا مزدا تشتر

 را سرور همه ستارگان قرار داه است .

تشتر ستاره قلب الاسد است .ستاره ای که میان تابستان طلو ع کرده  و بر

آ سمان می درخشد.تشتر  فرشته باران  با اپئوش (دیو خشکسالی)پیکا ر

و مبا رزه  پر هیجانی را می گذراند و سر انجام او را شکست داد ه و آبهای آسمانی

 را فرومی ریزد.در متون باستانی در باره  تشتر بندهای فرا وانی آ مده است  که

 مقام ارجمند او را می رسا ند.

در کتاب پهلوی گزید ه های زاد سپرم آمده است: گسترش آفرینش با تیشتر اختر

 است که  اختر چها رم و خدای  آب است.تیشتر فرشته آراینده و خدای ماه چها رم

 است  از این رو ست که تیرماه چهار مین ماه سال است.

اما از دید گاه دیگر هر تا ریخ تولدی دارای عددی است.

6/1     19/1       28/1     6/2     18/2   27/2         5/3     18/3 

  27/3    5/4    17/4     26/4

4/5     17/5     26/5      4/6     17/6     26/6     4/7    16/7

    25/7    4/8    17/8       26/8

5/9     17/9    26/9       5/10    18/10   27/10    6/11  19/11

  28/11  7/12  17/12  26/12

 

8 عدد  کسانی که تاریخ تولد آ نهاذکر شده است می باشد.

 

این عدد از آن کیوان (زحل سریانس و سا ترن است)

در فر هنگ ایران کیوان شاه تا ریکی بوده  و از ادوار بسیار دور  نماد تقدیر به

شما ر می آمده در فرهنگ لیرانی کیوان هم بسته با زروان  مالک تقدیر و

مرگ و  خداواره زمان اکرنه (بی نهایت )بوده است که با اندک تغییراتی در غرب

 و میان رومیان به کرو نوس  مشهور گردیده است.

این عدد د رهندسه با نماد  دو چهار گوش مشخص می شود و  و تمثیلی

مهم  در فلسفه اعدد است.هر چند در جهان بینی زرتشتی  جای چندان

و سیعی را اشغال نمی کند: ((چون کیو مرث در گذشت  به سبب سرشت

 فلزین اش  هشت گونه فلز از اندام خود پدید آ ورد(زر،سیم،آهن ،روی، ارزیر،

 سرب ،آبگینه و الماس ) و مثال دیگر اینکه مرغان نیز به رو ایتی در هشت

رسته آ فریده شدند.

 

چکیده خصو صیات:مبتلا به سوء تفاهم،قلبا تنها،قوی سرشت،مصمم ، جدی،

 صا حب اسلوب، معتقد به جبر و تفویض ، سر نوشت ساز،  اهل افراط و تفریط،

دشمن پرور،  سرد مزاج ، ضعیف نواز،  حامی مظومان، متظاهر، پنهان کار،

 غمگین و در هر موردی دو روی سکه

 

شرح کامل:در اختر بینی آ ریایی عدد هشت از قد رتمند ترین اعداد بوده  و به

 متولدین خود  شخصیتی استثنایی ،اراده آ هنین و عزمی را سخ می بخشد

  که می توانند در صو رت اراده کوه ها را به حرکت در آ ورند.

متولدین این گروه  عددی همواره در طول زندگی دچار سوء تفا هم  هستند و

 به این دلیل قلبا  احساس تنهایی می کنند.این افرادسرشتی قوی  مصمم

 و جدی داشته  و زندگیشان معمو لا بر پایه خاصی استوار است  اما د رعین

 حال معتقد به جبر و تفویض بوده  و برای دیگران نیز سر نوشت ساز می گردند.

آنان جو هره و هیبت نیرو مندی دارند  که با اعمال نفوذ و قدرت می خواهند

  ابراز وجود کنند.در طلب دستاوردهای مالی نشان قدرت می جویند.به آب

 راکدی  می مانند که دارای جریانات شدید زیر آ ب هستند  و شعار

می دهند : ((به پیش و رو به بالا))

 در این صو رت  فروتنی و مسا لمت ، تعدیل کننده زندگی وبا عث محبو بیتشان

 خواهد بود.

این افراد در هر مذهب و مرامی به حد افراط و تعصب پیش می روند  و این روی

 نه تنها در مذهب بلکه در  همه شئو نات زندگی آنها نمایان است.به طوری که

 با وجود مخالفت اطرافیان  تغییر روش نمی دهند و دشمن گرد خود جمع

می کنند.متولدان نماد کیوان  غالبا ظا هر سرد مزا جی دارند و لی در برابر

مظلومین و ستمدیدگان  گرم و با محبتند  اما احساس خود را مخفی کرده 

و به خلاف آن تظاهر می کنند.ازاین دست باید گفت  به محیط   اطراف به ویژه

 خانواده و دوستان خود دلبستگی عاطفی پیدا می کنند اما در ظا هر انزوا به

 خرج می دهند.

عدد 8 را به سختی می توان تو جیه کرد وی دارای دو بعد مادی –دنیوی و معنوی

 اخروی است  و از دیر بازعامل تقدیر معرفی شده است.

سرشت دو گانه  این اعدد از سویی نشانه تغییرات فا حش ،تحولات فراگیر،

شورش و بی نظمی، اغتشاش،  تمرد وبی قا غدگی از هر نوع می باشد؛

 اما از سوی دیگر  گویای  رکود ،انظباط ، پا فشاری ،سکون،  فلسفه، اسرار ،

رموز مذهب  و تمرکز است.:)

دارندگان عدد 8 یا کاملا مو فق اند یا کا ملا  عاجز و در مانده  اما در هر حال

 که باشند چندان شاد نیستند.اگر جاه طلب باشند موفق به تصدی  امور

دولتی  و مشا غل و ابسته به عموم مردم می گردند.اغلب با  احراز پست های

 مهم هر مانعی را از سر

راه برداشته  و به حد اعلای ترقی می رسند.

با اینهمه عدد 8 برای متولدان و دارندگان خود ممکن است غم، اندوه ،ضرر و زیان

 و از همه بدتر  بی احترامی به ارمغان آ ورد.

متولدان عدد 8 سخت مرا قب زندگی خود بوده  واحساس می کنند که با دیگران

 تفا وت دارند  لذا از آنها فاصله می گیرند.این افراد قلبا تنها و غیر قابل درک

هستند و اغلب در طول زندگی خود از برداشت خوشه های محاسن خود  محروم

می مانند اما پس از مرگ خود شهرت یا فته  و افزون بر ستایش  مایه فخرو

مبا هات اقوام و خاندان خود می گردند.:(

اگر از طبقات پایین  و تنگ دست اجتماع با شند  آینده ای سخت پر حادثه و

 پر ما جرا خواهند داشت و اگر از خانواده ای مر فه با شند؛  مسا ئل عجیب و

فراوانی برای خود می سا زند که  تا قیام قیا مت ادامه یا فته و دیگران را به

حریم آنها راهی  نیست.صفات عدد 8 با تولد این افراد در خانه کیوان  با دی ماه

و نیز بهمن ماه شدت گرفته  و قدرت بیشتری می یا بد.

((در بند بیست و نهم بهرام یشت آ مده است  که ایزد بهرام نیروی با زو به

زرتشت می بخشد .بی شک در طا لع ولادت زرتشت بهرام در دو پیکر (جو زا)

بوده است زیرا که تنها بهرام اگر در جو زا باشد دلالت بر قدرت با زو  و جنگا وری

 دارد .در سرا سر بهرام یشت  بهرام خدای نیرو و پیروزی شمرده شده است  .

 باایزدان دیگری که پیرزو مند هستند مانند مهر و تیر همراه شده است.))

از مقدمه کتاب

 

 طالع بینی آ ریایی

نوشته دکتر فاروق صفی زداه

نشرآ شیانه کتاب

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 20:3 توسط دریا|

بیخوابی از مقوله بیداری نیست

اما

سلام بر تو!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 20:3 توسط دریا|

شاید بهتر بود اول قا نون پنجم را بنویسم ولی به دلایلی این قا نون را می نویسم.

این مطلب در باره قو انین ار تباط موفق بسیار سودمند است و من با رها از

مزایای آن استفاده کرد ه ام.

قو انین قبلی قبلا بیان شده بود که آنها را در لینک بالا تکرار می کنم.

 

قانون ششم:اگر کسی را دوست دارید به او بگویید.

 

از عده ای از مردان پرسیدم آیا فکرمی کنید یک زن باید به مرد بگوید به او

 علا قه مند است یا نه؟در زیر پاسخهای آنها مو جود است:

((اگر زنی به من نگوید دوستم دارد باید فرا موشم کن به خاطر اینکه من

 خودم دنبال او نمی روم.))

((من آنقدر خجالتی هستم که اگر زنی به هر طریقی نشان ندهد  که به من

علاقه مند است حتی جرات صحبت با او را نمی کنم.))

((رو ابطی را دوست دارم که پنجاه پنجاه با شد  اگر اوهم علا قه مند با شد باید به

من بگوید  درست همانند  این که اگر من هم علا قه مندم باید به او بگویم.))

((سو التان را نمی فهمم چرا باید با کسی باشم که مرا دوست ندارد؟.))

چرا فردی باید با شما دراتباط باشد در حالی که رفتار شما نشان می دهد دوستش

 ندارید؟

در نظر بگیرید که شما شخصی را ملا قات می کنید  و وا قعا از او خوشتان

 می آ ید .به دلیل این که دوستان مشترکی دارید  همدیگر را زیاد می بینید .

دلتان می خواهد با او بیرون بروید اما تصمیم می گیرید که از قو انین گذشتگان

 پیروی کنید  که می گویند :((گفتگو را تو آ غاز نکن)).فرض کنید تحت هیچ

شر ایطی به او نگاه نکنید ،لبخند نزنید یا حتی علاقه خود را نشان ندهید .

او چگونه بفهمد شما دوستش دارید؟چگونه از شما در خواست کند بیرون بروید

 در حالی که هیچ نشانه ای از رضا یت شما وجود ندارد؟.

هیچ فرد عا قلی این طور فکر نمی کند:

((آه،او حتی  یک کلمه هم با من حرف نمی زند ،با من ارتباط مستقیم بر قرا ر

نمی کند ؛زمانی که سعی می کنم تو جهش را جلب کنم به من اعتنایی نمی کند؛

  به نظر می رسد اصلا به من علا قه ای ندارد  این را می دانم  آیا می توانم

 از او در خواست ملا قات کنم؟!!!))

زمانی که تظا هر به بی علا قگی به فردی می کنید که وا قعا دوستش دارید

خودتان را نا امید کرد ه اید .تنها در صو رتی که او توانایی رو انشناسی داشته باشد

 می تواند ذهن شمارابخواند .چه چیز دیگری مو جب می  شود  که شما فکر کنید

او متوجه می شود شما به او علاقه دارید؟پس وقتی او به شما نزدیک نمی شود

 و تلفن نمی کند نا امید می شوید که او مرا دو ست ندارد و نتیجه می گیرید او

مرا دوست ندارد اشتباه می کنید ؛شما نشا نه ای بروز نداد ه اید.

 

آیا زمانی که فردی به شما ابراز علاقه می کند احساس خوبی ندارید؟آ یا احساس

اعتماد به نفس بیشتری نمی کنید؟ اگر او به شما یک لبخند صمیمانه بزند ؛از

 شما تعریف و تمجید کند ؛یا اگر به شما علا قه مند است آ ن را بیان کند؟

آیا محبت شمارا به دست نمی آ ورد؟آیااین امر به شما اجازه نمی دهد گام بعدی

را بردارید چون احساس امنیت بیشتری می کنید؟.البته که این طور است پس

 چرا شما فرد مقا بل را از ابراز محبت خود محروم می کنید؟

 

قانون اول:همانطور با طرفتان برخورد کنید که انتظار دارید او برخورد کند.

 

بر ای زنان:

بر خلاف عقیده عموم مردم !!! مردان نیز بشرند.آنها نیز مانند شما نیا زمند عشق

 و محبت هستند .به اندازه شما از پذیرفته نشدن  درخواستشان می ترسند .

حتی بیشتر از زنان مایلند کار ها را خرا ب نکنند یا به نظر بد نیایند.آنها تحت

هیچ شر ایطی دوست ندارند احساس شکست کنند .هرچه قدر قلب یک مرد

حساس تر باشد به همان اندازه صا دق تر هم هست.

 

آن فرد مهربانی که شما دنبالش می گردید شاید هرگز اول به شما نزدیک نشود؛

 مگر این که شما راه را برایش باز کنید.با یک لبخند ،با یک تعریف  و تمجید

دوستانه و نشان دادن علاقه خود درباره مو ضو ع مورد صحبت او....

 

شگفت زده می شوید اگر بدانید بسیاری از کسانی که خود را قدرتمند ،با اعتماد به

 نفس  و موفق نشان می دهند با طنا کمرو هستند .آنهااز طردشدن می ترسند .

بنابر این حتی به شما نزدیک هم نمی شوند.

منظورم این نیست که علیرغم عدم توجه فرد مقا بل  به او نگاه کنید؛ عاشقش شوید ؛

هرچه به ذهنتان می آیدبه او بگویید  و خودتان را به خانه او دعوت کنید .

این عمل نه تنها علاقه شمارانشان نمی دهد بلکه زننده و نشان دهنده بی تفا وتی

 شماست.

شما بی غرضانه  و با رفتاری مناسب می توانید  نشانه های  رضا یت خود را بروز

 دهید  و به او بگویید  که مایلید ا و را بیشتر بشناسید .سپس اگر بعد از چند مرحله

 تلاش به شما جوابی نداد  باید او را فرا موش کنید.

آیا چیز ی را ازد ست می دهید؟

نه!بدین صورت شما به دیگری نشان می دهید که از حضور او خوشحال می شوید .

شما محبت و صمیمیت خود را ابراز کرده اید .عشق هرگز از بین نمی رود حتی

اگر فقط یک لحظه آ نرا بیان کنید

اگر از مرد بخواهید ملا قا تش کنید  چه؟چرا که نه؟

 

الف.اگر او مرد مناسب شما با شد  خوشحال و هیجان زده می شوید  اقرار می کند

که او می خواسته چنین در خواستی رابنماید.

ب- اگر او فرد مناسب شما نبا شد  می گوید  علا قه ای به شما ندارد و فکر او

 دیگر شما را ماهها به خود مشغول نمی کند  شما متوجه مو ضوع می شوید

و  می توانید به راه خود بروید.

ج- و اگر او دنباله رو قوانین گذشته باشد نا راحت می شود  و با خود می اندیشد:

تا زمانی که پرخاشگر بود؛ دوستش داشتم من آنی هست که قرارا ست مرد باشم.

 

به هنگام شرو ع را بطه ازشعو رخود استفاده کنید .اگر از فرد در خواست ملا قات

 کردید  و قرار گذاشتید  اگر او حتی به شما تلفن هم نکرد رو شن است که علاقه ای

 به شما ندارد .تفاوتی بزرگ است که نشان د هید او را دوست دارید  تا این که

خود را پررو و سمج نشان دهید.

به خاطر بسپارید اگر خود را دست نیا فتنی نشان دهید بعضی از افراد را جذب

می کنید افراد نا مناسب را.

در باره افراد بیمار گو نه ای  که به دنبال زنی هستند که علاقه ای به آنها نشان

 نمی دهد قبلا صحبت کرد ه ایم.

 

افراد با عزت نفش پایین که فکر می کنند شما در حد آنها نیستید اصلا مناسب

نیستند.

مردان متاهل دست نیا فتنی که یا از تعهد می ترسند یا فکر می کنند از جایی که

 علاقه نشان نمی دهید فرد مناسبی هستید.

افراد املی که خود را شکارچی می بینند و شما را شکار  و می خواهند شما را به

 چنگ آ ورند.

افراد نادان وبی احساسی  که نمی توانند علت رفتار  شمارا متوجه شوند  تا به شما

 نزدیک نشوند اصلا شعور ندارند.

 

شما اینگونه افراد را در زندگیتان نمی خواهید،بنابر این چرا برای افراد دست نیا فتنی

  دام پهن می کنید؟  و بعد نمی دانید چرا افراد نا مناسب جذبتان می شو ند؟

 

آخرین نکته:اگر فکر می کنید قدم اول را برداشتن در ارتباط و گفتگو با فرد یا

حتی از او در خواست ملا قات کردن ،به هر نحوی شمارا محکوم به شکست در

 عشقتان می کند ؛فکر ی بی معنی و مزخرف است.اگر فردی و اقعا شمار ا

دوست بدارد  و بخواهد با شما زندگی کند به این فکر نمی کند که: ((بگذار فکر کنم

  صبر کن...چهار سال پیش  چرا مرا به قهوه دعوت کرد؟خوب شد یادم آ مد .این

حلقه را پس می دهم.))

بنابر این اگر کسی رادوست داشتید ببینید قلبتان چه می گو ید : به او لبخند بزند ؛

از لباسش تعریف و تمجید کنید ؛به او بگویید از دیدنش خو شحالید و منتظر شوید

بینید چه اتفاقی خواهد افتاد.

شاید بیست سال بعد وقتی از همسرتان می پرسند چگونه با هم آ شنا شدید  او

 خواهد گفت :  ((در صف خرید قهوه او به من لبخند زد و همان زمان عاشقش

 شدم.!!!))

 

از کتاب رو ابط مو فق

چگونه مرد یا زن دلخواه  خود را بیا بید و جذب کنید

نوشته دکتر باربارا دی آنجلس

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 20:2 توسط دریا|

هرکدام  ما در درو نمان انرژی مذکر و مو نثی داریم.من معتقدم یکی ازبزرگترین

 مبارزه های ما در این جهان پرورش کامل این انرژیهاست،تا بتوانیم صحیح وسالم

 در هماهنگی کامل با یکدیگر قرار بگیریم.

 

فلسفه شرق همیشه متضمن مفهوم یین(زن/پذیرا)و یانگ(مرد/فعال)بوده است

و گفته اند که همه چیز در هستی از این دو عامل زاده شده است.در غرب کارل

یونگ کار بسیار جالب وبدیعی  با مفهوم خاص خودش از آنیما و آنیموس انجام

 داده است.به اعتقاد وی مرد ها جنبه زنانه ای به نام آنیما و جنبه مردانه ای به

نام آنیموس دارند.ما از دیر باز این بعد خویش را به شدت سرکوب کره ایم،در

 حالی که باید بیا موزیم که با آنها کنار بیاییم.

 

یونگ و پیروانش کار بسیار جالبی با استفاده ازرؤ یا ،اسا طیر و نماد ها برای

کمک به انسان برای باز پس خواندن جنبه های انکار شده و از دست رفته وجودش

 انجام داده اند.بسیاری از فیلسو فان ،روانشناسان ،شاعران،نمایشنامه نویسان و

 هنرمندان انرژی مردانه و زنانه جاری در درون خودو در درون پدید هارابیان

 کرده اند.

 

به نظر من قسمت مؤنث ما خویشتن شهودی ماست.این عمیق ترین و دانا ترین

  قسمت خویشتن ما است.این انرژی جنبه زنانه است هم برای زن ها و هم برای

 مرد ها.این قسمت پذیرای وجود ما است؛در گشو ده ای است که در آن شعور برتر

 هستی می تواند جریان داشته باشد؛جنبه زنانه وجود ما  به مثابه دهانه پذیرای کانال

 است.

 

جنبه  مؤ نث ما از طریق شهودمان با ما ارتباط بر قرارمی کند؛یعنی از طریق

 پا فشاری های درون ،احساس های  ناخود آگاه  یا تصو یرهایی که ازژرفای

درون ما می آیند .اگر توجه  آگاهانه  به جنبه زنانه مان در زندگی  و بیداریمان

نکنیم ،او سعی می کند  از طریق رو یا ،عواطف  و حس مان به ما دسترسی پیدا

 کند.جنبه زنانه و جو دمان منبع خرد برتر درون ماست ؛اگر بیا موزیم  که با دقت

 و مدا ومت  به زن وجو دمان  گوش فرا دهیم ما را به طور کامل  راهنمایی خواهد

کرد.

 

جوهر جنبه مردانه و جو دمان حرکت است؛که همانا  توانایی ما در انجام کارها

 در دنیای مادی است مثلا تفکر ،تکلم و تحرک جسمانی.چه زن باشید  چه مرد

 انرژی مذکرتان توانایی  شما برای عمل کردن است.جنبه مردانه وجود ما به

 مثا به دهانه بیرون دهنده انرژی است.جنبه مؤ نث؛انرژی خلاق هستی را دریافت

 می کند و جنبه مذکر از طریق عمل کردن  در دنیا بیانش می کند ؛بدین ترتیب ما به

 خلاقیت می رسیم.جنبه مؤ نث ما از یک انگیزش  خلاق بر انگیخته می شود  و آن

 را از طریق احساس  به ما منتقل می کند ،و مذکر با تکلم ،تحرک  و اعمال مناسب

بر جنبه مناسب بر جنبه مؤ نث تا ثیر می گذارد.

 

برای مثال هنرمندی ممکن است با فکری الهام بخش برای نقاشی بر انگیخته شود.

(تصویری که مؤ نث اش به دست می دهد )و بلا فاصله به کار گاه خود برو د و

 قلم مویش را بردارد و شروع به نقاشی کند.(این عملا را مذکرش انجام داده)

ممکن است مادری برای کو دکش احساس نگرانی کند (یک هشدار از مؤ نث

 درونش) و بدود به اتاق دیگر و بچه را از اجاق دور کند (عملی که مذکرش

 انجام می دهد)آدمی که اهل کسب و کار است ممکن است میل داشته باشد که

 با بعضی شرکا ارتباط بر قرارکند (راهنمایی از طریق مو نث او)؛تلفن بزند

(عمل انجام شده مذکر او)و معامله جدید راآغاز کند.

 

در هر کدام از این موارد که مؤنث و مذکر درون در یک اتحاد خلاق بو ده اند

تصویر نجات بچه ،موسسه باز رگانی حتی صحنه ساده احساس گرسنگی ،

رفتن به آشپزخانه و درست کردن غذا همین روند را نشان می دهند.اتحاد انرژی

 مذکر و مؤنث درون یک فرد اسا س تمام آفرینش است الهام مو نث  به اضا فه

 حرکت مذکر مساوی است با خلا قیت.

 

برای اینکه یک زندگی هما هنگ خلاق داشته با شیم نیاز مند آنیم که هر دو

 انر ژی مذکر و مو نث درون  کاملا رشد یا بند و  و به درستی با هم کار کنند.

برای هما هنگ کردن کامل جنبه مذکر و جنبه مو نث درون  لازم است  که مونث

 را راهنمای خود قرار دهید.این عملکرد طبیعی اوست .او شهود شماست ،دری

 به سوی شعور برترتان.جنبه مردانه  و جو دتان به جنبه زنانه و جو دتان گوش

 فرا می دهد و طبق احساس او عمل میکند عملکرد حقیقی انرژی مردانه و وضوح

 مطلق ،صرا حت لهجه ،و قدرت پر شوری است  که بر مبنای آنچه هستی درد رون

شما ،از طریق جنبه مو نث تان به شما می گوید بنا شده است.

 

جنبه زنان وجودمان می گوید ((چنین احساس می کنم)).جنبه مردانه وجودمان

می گو ید ((از احساس تو آگاه شدم چه می خواهی  بکنم؟))جنبه زنانه می گوید

 ((من آن را می  خواهم))جنبه مردانه می گوید ((آن را می خواهی ؟باشد

عالی است برایت تهیه می کنم)) و مستقیما می رود که آن را تهیه کند ،با اعتماد

 به اینکه میل جنبه زنان از خرد هستی سرچشمه می گیرد

ادامه دارد.............

پ ن :کلیه مقالات بدون نام نوشته شا کتی گواین می باشند.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 20:1 توسط دریا|

وقتی بلد نیستی نگاه کنی

چه می توانی دید    از چیزها؟

- چه آن کوه دور برفی با شکار های پنهانش

چه این آسمانخراش صد طبقه

با چادرک کارگران کو چک در پاش

(چه برف

چه کباب جگر طا ووس

چه نان بربری و حلوا شکری)

 

وقتی بلد نیستی جهنمی بر افرو زد در تو

تمام برف های بالا هم که بر توببارد

گل سرخی نخواهد دمید کنار جگر سفیدت

 

وقتی بلد نیستی سردت باشد

تمام شو مینه ها شرری نخواهند بود تو را

تا شعر ولرمی کنار فنجان قهوه ات بگذاری

 

وقتی بلد نیستی بسرایی    هیچ چکاوکی آواز معلقش را

به حنجره تو قرض نخواهد داد

 

نگاه کن!

وقتی بلد نیستی نگاه کنی

آن سنگ کوه

هر گز نخواهد شد به شکل آهو

 

منو چهر آتشی

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:26 توسط دریا|

او را همه بچه شاعر های یزد و حتی پیرمردهای یزد که دستی در ادبیات دارند

 می شناسند.

کرامت یزدانی در جلسات داستان و شعر یزدیک رکن مهم بودکه نقش او به

 عنوان جهت دهنده ادبیات مدرن  و پست مدرن در یزد مسلم است.

فعالیتها ی چشم گیر او در زمینه دعوت نویسندگان و شاعران کشوری گامی بود

 که در غنی کردن ادبیات بچه های یزد بسیار مو ثر وا قع شد.

دعوت از محمد سید حسینی نویسنده کتاب مکتبهای ادبی و ابو تراب خسروی و

بی شمار نویسندگان مطرح هرگز فراموش نمی شود.

او همچنین با تلاش بسیار موفق به پایه ریزی مجله کشوری 77 شد که به دلایل

بی شماری که در دنیای این گونه نشریات وجود دارد نشر ادبی آن متوقف گردید.

حاصل تلاش ادبی او مجموعه داستان نبرد یا بازی با منتقدان می باشدو بی شمار

 مقاله ادبی که در نشریات گوناگون چاپ شده است.

وی اکنون مشغول تحقیق در زمینه گویشهای محلی است.

این هنرمندمطرح در یزد درجایگاه خود قرار نگرفته است .شاید او یکی از هنرمندانی

 باشد که در گوشه های پنهان گو شه گیری و تنهایی، لحظات درد ناک خود را

 می گذراند.

وی اصالتا اهل استان فارس می باشد.

این نوشتار شاید تلنگری بر دوستانی باشد که بر سفره این کرامت نشسته اند و

اکنون در در دریای مشغو لیت خود غرقند .

 

در زیر داستانی از ایشان را می خوانید.

داستان صفحه 9 اسفند

این داستان در صفحه 9 اسفند 1378 از نیستی خودش بر خاست و رفت آنجا

روی آن صندلی نشست.نشستم و خوب نگاهش کردم.نشسته ام و هنوز نگاهش

می کنم؛به تمام بدن بی دست و پا وبی بدنش.حالا از9 اسفند 1378 درست 11

 روز دیگر باقی است.نشسته ام و نگاهش می کنم.باورتان می شود؟

نمی شود؛ بیایید خودتان از نزدیک ببینید.پشت میز نشسته و دارد کلمات خود

 را قی می کند.کلمات بریده ی9...فند...،دا....،کتا....،س...صبح از خواب بلند شدم؛

رفتم دوتا نان سنگک داغ خریدم؛ آوردم گذاشتم داخل سفره، روی همین مو کت

سبز زیتونی و دارم با او می خورم.می خورم و با او حرف می زنم تا سیر شود،تا

تن بی سر و دست وپا وبی تنش کلمه کلمه فربه تر شود.دیشب مادرم می گفت

وقتی که من نبوده ام داستان صفخه 9 اسفند از روی صندلی پایین آمده؛شیشه

 آشپزخانه را شکافته و رفته داخل یخچال.و جالب این جاست که وقتی مادرم از

 او پرسیده: ((چرا بی اجازه رفته ای سر یخچال؟))گفته من نر فته ام!

((چرا تو بودی با چشم خودم دیدم.))

داستان صفحه 9 اسفند گفته نه مادرک مهربانم، من نرفته ام. ببین اصلا شیشه

عیب نکرده.

من مطمئنم مادرم اصلا درو غ نمی گوید.داستان صفحه 9 اسفند هم دروغ

 نمی گوید.حالا از شما می پرسم،بله شما ،تو همین خودت منتظر اتفاق هستی؟

نگاه کن و بخوان.((چهل روز گذشت.بدین وسیله به اطلاع دوستان و آشنایان که

 در مراسم تشییع و تدفین جوان ناکام شاد مهر شیبانی شرکت کرده اند

می رسد که روز 14 آبان مراسمی در محل.....))این اتفاق و حادثه فکر کن که

 شاد مهر شیبانی کجا؟چرا؟چه مو قع و چگونه مرده است؟هنوزهم منتظر اتفاقی؟

بی جهت خودت را اذیت میکنی.در صفحه 9 اسفند اتفاق دندان گیری نمی افتد

که سرت را گرم کند.فقط داستان صفحه 9 اسفند ،یک شب مرا خواب می بیند

 که با 9((نه اش))در خیابان اصلی شهر بستنی خورده ام و در راه بازگشت،9 را

در یک صفحه روزنامه گم کرده ام.بعد ماشین اداره فاضلاب او را زیر می گیرد و ....

صبح که بیدار شدم تمام وجودش عرق کرده بود.تب و لرز گرفته بود .مادرم برایش

 جوشانده گیاهی درست کرد؛ اما من به جوشانده گیاهی اعتقاد چندانی ندارم.

برای همین هم او را در بیمارستان مجیبیان بستری کردم.هنوز هم منتظر اتفاق

 هستی؟پس بگیر این هم یکی.((پلیس داستان صفحه 9 اسفند را چند روزپیش

 در حال شا شیدن  زیر کاج کوتاهی در یک کوچه بن بست دستگیر میکند.))

فردای آن روز به خاطر شاشی  که به هیچ کس آسیبی نرسانده بود  زیرده برگ

تعهد نامه را امضا کردم.از همان روز داستان صفحه 9 اسفند را از بازداشتگاه به

خانه آ ورده ام ؛تعادلش را از دست داده؛حالش رو به وخامت است.هی فحش

 می دهد و بد و بیراه می گویدمرتب عرق می کند .تب دارد.آنقدر داغ شده  که

می ترسم آتش بگیرد.هذیان می گوید.می خواهد مرا با خودش ببرد تهران .

طفلک اسهال و استقراغ گرفته ،پشت سر هم عق میزند؛آنقدر بالا آورده که

شده داستان صفحه 11 اسفند.بله داستان صفحه 11 اسفند...........

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:25 توسط دریا|

حالا دیگر چیزهایی می دانم؛از بعضی چیزها سر در می آورم.می دانم که آنچه

که زنها را بیش و کم زیبا جلوه می هد نه لباس و جامه است ،نه بزک،نه سر خاب

 و سفیداب،نه زیور آلات  و نه حتی نادرگی.می دانم که چیز دیگری است ،چه چیز،

نمی دانم. ولی می دانم که همانی نیست که زنها می پندارند.

.........

زنها به هم نگاه می کنند ،در سا یه سار ویلاها زنها نظا ره گر همند ،برای بعد ها .

این زنها خود را شخصیتهای رمان می پندارند.گنجه لباسهایشان پر از رخت و لباس

 است و نمی دانند با این لباسها چه بکنند.مجمو عه ای از البسه،همچون

 مجمو عه ای اززمان.همچون تداوم بی پایان روزهای انتظار.برخی از این زنها کارشان

 به جنون می کشد و برخی دیگر مثل خدمه ای جوان و سر به زیر ،رها شده اند.

این رها شدگی به آنها لطمه هم زده است ،زمزمه اش همه جا شنیده می شود ،

صدای ضربه سیلی است  به گو شمان .بعضی از این زنها دست به خود کشی هم

 می زنند.

 

فراق و ناکامی زنها به نظر من خطایی بود که خود مرتکب شده بودند.

 

از کتاب عاشق

نوشته مار گریت دوراس

ترجمه قاسم روبین

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:25 توسط دریا|

دلم برای شاگردام تنگ شده.می بینید مدتیه جاشون خالیه.

آهای من شاگردامو می خوام.

صفای دل جوونشونو می خوام.

غمهاشونا.کودکی هاشون.نفهمیدناشون.اما نه بی ادبی شو نو.

امروز این سه تا اس ام اسو وحید نژاد فرستاد.

اول بشنوید:

جلسه اول کلاس براشون از اعتماد به نفس گفته بودم .

همه رو مجبور کردم بگن" من دانش آموز خوبی هستم".اون گفت من عالی ام.

بچم درسش مثل اعتماد به نفسش نبود.

آخر سال شد هشت و نیم ومن با زور رسو ندمش.

ای بسا چون همیشه خودشو خیلی باور داشت گرچه من از دستش کفری

می شدم.

ولی آخر سال همین باورش با عث پاس شدنش شد.

بچه خودشو قبول داشت.چرا من نداشته باشم؟

من هر وقت یه مسئله می گفتم  می گفت من بیام؟

بعدم می اومد اونجا وای میستاد.

هر وقت می گفتم کی حاضره به  فلانی که مثلا ضعیف بود درس یاد بده ؟

می گفت من!!!

حالا کی می خواست به خودش یاد بده؟

خب خیلی هم بی مزه بود.آخر سال توی برگه نظر خواهی واسم یک کلمه

 نوشت:بی مزه

آخه دعواش کرده بودم.

حالا اس ام اساشو بخونید. امروز  یادم کرده :

 

"سلامی به بلندی بیل،به محکمی کلنگ؛به گردی استامبلی،به سرعت فرغون،

به تیزی شا قولبه انعطاف پذیری طناب،به لبریزی دو غاب،به سپیدی سیمان

سفید،به صافی ماله،به قشنگی کمچه، به وسعت بشکه،به معرفت عمله"

 

 

یا:

"عشق فقط عشق لاتی

شش ماه زندگی بی ملا قاتی

عرقو آب جو قاطی

 

خیال نکن که ما لاتیم

ما فقط خاطر خواتیم."

 

یا

 

"همیشه غمگین ترین لحظات را عزیز ترین کسانمان به ما هدیه می دهند

 یادت نره عزیزم"

 

پس با این حساب باید غمگین ترین لحظات رو من داشته باشم چون

عزیزترین هام بی شمارند و البته سرخوشانه ترین لحظات رو به خاطر

 شا دی هاشون.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:24 توسط دریا|

چنان آثار  سیلی  بر  رخ  زردم  به  جا مانده

که حتی روی خود مخفی ز چشم مرتضی کردم

 

من از سویی علی را می کشیدم دشمن از سویی

غلاف تیغ با عث شد که دامان را رها کردم

 

همه گفتند یا شب گریه کن یا روز یا  زهرا

سر قبر عمویم رفتم از  دل  عقده  وا  کردم

 

عزیزا نم   کنار   بسترم   آمین   همی گفتند

ولی   دیدند من از بهر   مرگ  خو د دعا  کردم

 

البته من زیاد کاست نوحه ندارم.اما این کاست را هرکس شنید؛ گرفت و پس نداد.

کاست عشق یعنی:

نو حه گر:حاج محمود کریمی

این کاست یک اثر هنری جاودان است.

 

ای کتاب عشق من بسته نشو

مثل مردم  از علی خسته نشو

 

دلیل هستی، اوست.

سن مرگ او معلوم نیست.

محل دفن ندارد.

بی شمار اسم دارد.

تاریخ مرگ دقیق نیست.

او ترکیبی از عدم قطعیت است.

مثل حقیقت نه،او حقیقت است.

او شب قدر است.

برای درک قدر خود باید او را درک کرد.

او زن است

او فا طمه است.

 

پ ن1:حدیث قدسی:اگر شما دو نفر نبو دید جهان را خلق نمی کردم.

و اگر فاطمه نبود شما دو تن را خلق نمی کردم.

 

پ ن2:اگردر درک هستی خود مانده اید به دامن زن پناه ببرید به دامن فا طمه

 

پ ن3:از دامن زن مرد به معراج می رود.

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:23 توسط دریا|

در قلب تو یک کودک به اندازه هزاران کو دک،سر و صدا می کرد.

 

((کریستیان ،باید برم مدرسه،دنبال کو چو لو.باید یک خروار برگه تصحیح کنم ؛

باید یک نامه هم بنویسم...باید زنی باشم که همه انتظار دارند:بی نقص و در عین

 بی نقصی ظریف و نه تنها ظریف بلکه دردسترس و در عین حال عطرآگین و زیبا.

تمام روز باید از خود پرسید که چگونه  می توان پنج دقیقه قدم زدن را به پنج قرن

 خوشبختی  تبدیل کرد...کریستیان تند تر راه بیا و سیگارت را خاموش کن.

تو حتی از هوای تمیز هم استفاده نمی کنی.تا آن درخت سرو می رویم  و بعد دور

 می زنیم.خوبه؟برای تو زیاد کو تاه نیست؟))

 

در حقیقت هیچوقت خیلی کو تاه نبود هیچ وقت...آن پنج دقیقه معمولی نبود...

عالی بود ژیسلین...نمی شد عالی نباشد چرا که تو بودی...خندان و پر نشاط.

 

تو به فرزندانت همه چیز دادی،حتی سلاحی که در برابر جنون عشقت تاب بیا ورند .

سلاحی که فضای درو نشان را بیا بند فضایی که هیچکس حق ورودبه آن را ندارد.

جمله ای را از یک کتاب خوانده بودی که شیفته ات کرده بود :

((من دوستتان دارم  و با شما می جنگم))

فرزندانت نیز آن را به این گونه به تو می گفتند :

((دوستت دارم و با تو می جنگم.)).

 

ناگهان دیگر برایم مهم نبود تو با تمام دنیا ازدواج کنی.آن روز د ر ازای از دست دادن

 چیزی ،چیزی دیگر به دست آوردم .می دانم چه چیزی را از دست دادم اما  نمی دانم

 آنچه را که به دست آورده ام چه بنامم.تنها می دانم چیزی است ابدی.

 

 پ ن:این جمله همچنان یا د آور شعری از مایکل کرتو است به نام

((من دوستت دارم...من تورا خواهم کشت.))

 

از کتاب فراتر از بودن

اثر کریستیان بو بن

مترجم:حبیب گوهری راد

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:22 توسط دریا|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت