قالب پرشین بلاگ


دریا
[ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ] [ 10:24 ] [ دریا ]
[ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ] [ 10:23 ] [ دریا ]
[ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ] [ 10:21 ] [ دریا ]

مرد تو ضیح می‌خواهد؛ اومی‌خواهد تعقیب کند و می‌خواهد برنده باشد. به همین

 دلیل طبیعت به گو نه ای ترتیب داده شده است که در تمامی حیو انات و همچنین

 انسان نرها به دنبال ما ده‌ها می‌روند.

پدیده‌های طبیعی نه در تنها در انسان وجود دارد بلکه در کلِ طبیعت مرد به دنبال

زن می‌رود و جنس ماده سعی می‌کند بگریزد اگر چه نمی‌خواهد بگریزد.

او بسیار آرام می‌رود؛ می‌رود در حالی که به عقب نگاه می‌کند. این مسا بقه ای

زیباست. از پنهان‌کاری و تعقیب (تعقیب و گریز). در کل طبیعت جنس ماده کسی

است که مخفی می‌شود. ما نمی‌توانیم طبیعت را تغییر دهیم و اگر سعی در تغییر

 آن دارید نابهنجار می‌شوید بازی بسیار لذت‌بخشی است. زن را تعقیب کن

 چون این عمل به او قدرت و شناخت می‌دهد؛ با عث می‌شود اواحساس جذابیت

 و مورد علاقه بودن کند.

این نیازی عظیم در روانشناسی زنانه است:

مورد علاقه بودن.

توقع نداشته باش تا زن تو را تعقیب کند زیرا این کاری غیر زنانه است.

خانمانه نیست. زن را با ملایمت و مهربانی تعقیب کن. و بگذار یکی از بزرگ ترین

نیا زهایش یعنی مورد علاقه بودن را احساس کند. او را آنچنان می‌سازند!

 او را تعقیب کن از سستی و کرختی خارج می‌شوی بنا براین درست ترین

کار همین است. زن بی‌اندازه عاشق تعقیب شدن است؛ این الزامی درونی

 است. او را از اساسی ترین نیازش محروم نساز. این نیاز مسلم روان شناسی

 زنانه است و این پدیده ای پیچیده است. اگر تعقیب نشود مایوس می‌شود.

این به آن معناست  که او بی ارزش است. هیچ کس توجهی به او ندارد.

هیچ کس نا مه ای عاشقانه به او نمی نویسد. هیچکس به او نزدیک نمی شود.

 هیچ کس مخفیانه به او نمی‌گوید که دوستش دارد. او منتظر می‌ماند...

 نگذارید زنان منتظر بمانند!... رضا یت و خوشحالی عظیمی به زنان بدهید و

 نگران نباشید که مجبور شوید تا آخر دنیا او را تعقیب کنید. او مشتاق است فقط

 می ‌خواهد اندکی فرصت برای تعقیب شدن به شما بدهد؛ بنا براین جست وجو

جذاب تر می‌شود. ابتدا در آتش این تعقیب می سوزید. زن اغلب افسو نگر

 می‌شود. آتش سو زان آرزوی شما برای او از او دختری رویایی می‌سا زد.

تو آرزوی او را در سر داری به او می‌اندیشی؛ گیتاری می‌نوازی؛ کاملا خوب

 است! بنابراین روش طبیعی چیزها را درک کن و بر ضد طبیعت نباش؛

زیرا بر ضد طبیعت بودن همه نوع مشکلی به وجود می‌آورد.

طبیعی بودن یعی پیچیده بودن و طبیعی بودن بسیار زیبا ست.

 

مطلبی از اشو

ترجمه یلدا یزدان پناه

از مجله روان‌شناسی جا معه شماره 28

[ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ] [ 10:17 ] [ دریا ]

پی ریزی زندگی جدید بر اساس این مطلب که شعور والاتری هست.نیرویی خلاق که

 اساس هستی است؛ کلمات و مفا هیم جهان شمولی که برای تو ضیح این قدرت به

 کار می روند خارج از شما رش اند.بعضی از آن ها که در فر هنگ ما مورد

 استفاده قرار می‌گیرند عبا رتند از:

 

خدا         هستی        منبع       جان        خود برتر       شعور کیهانی

قدرت بالاتر     من هستم        را هنمای درون     نور    نیرو     وجدان

 

این واژه ها می‌خواهند تجربه ها یا دانسته هایی رابیان کنند که با کلمات و مفا هیم

 منطقی تو ضیح نا پذیرند. هر کدام از ما این تجربه ها را در درون خود داریم و

کلماتی که برای تو ضیح این کلمات به کار می‌بریم صرفاً بر چسب هایی است

که کار را راحت تر می‌کند.

 

من تر جیح می‌دهم به جای کلمه خدا از واژه قدرت برتر، جهان، جان، شمای

برتریا نور استفاده کنم.

در این کتاب این واژه ها مترادفند با شعور برتر خلاق و نیروی خلاقی

 که دردرون ماست.

 

در بیست سال اول زندگیم هیچ تجربه‌ای از وجدان یا اعتقاد به قدرت برتر نداشتم

 ومجبور بودم از شک و بد بینی وبی اعتقادی و ترس بگذرم تا به باورعظیم

کنونیم به قدرت برتر جهان که در درون همه چیز و همه کس هست باز رسم.

من هیچ چیز را صرفاً از روی اعتقاد و چشم بسته نپذیرفته ام؛ به عبارت دیگر

 مجبور بوده ام که همه چیزهارا از طریق تجربه زندگی ثا بت کنم.

 

از آن ‌جا که اعتقاد به قدرت برتر و زندگی کردن مطا بق با ضو ابط را آمو خته ام

 تغییراتی که در زندگیم مشا هده کردم وا قعاً معجزه آسا بوده است.کسانی از

 شما در طی زندگیتان به آگاهی معنوی ژرف دست یا فته اید پایه‌های محکمی

 ایجاد کرده‌اید که بر مبنای آن می‌توانید در زندگی پیش بروید. امیدوارم برای

 کسانی که احساس می‌کنند ارتباطی با معنویت ندارند حرف هایم کمک و تشویقی

با شد تا این ارتباط درونی را بیا‌‌بند.

 

جهان هم بعد شخصی دارد هم بعد غیر شخصی.هرچه بیشتر تسلیم آن می‌شوم و

 بیشتر به آن اعتماد می‌کنم احساس می‌کنم که روابطم با آن قدرت های برتر بیشتر

 جنبه شخصی پیدا می‌کند.

 

حقیقتاً احساس می‌کنم نیرویی هست که که مرا راهنمایی می‌کند؛ به من می‌آموزد

 و تشویقم می‌کند. در این بعد خصوصی جهان می‌تواند آمو زگار، راهنما، راهنما،

 دوست، مادر، پدر، عاشق و نا بغه خلاق باشد. به این معنا  که هرچه حس می‌کنم

یا می‌خواهم می تواند از طریق این رابطه درونی بر آورده شود.من به ندرت احساس

 تنهایی می‌کنم ودر اصل بیشتر در تنهایی جسمانی است که می‌توانم با بیشترین نیرو

 با جهان پیوند یابم.در این مواقع فضاهای خالی درونم از نور سر شار می‌شوند.

در این جا حضور یک را هنمای دا ئمی را احساس می‌کنم که به من می‌گو ید

حرکت بعدی ام کدام باید با شد و به من کمک می‌کند تا در س هایم را برای

 رسیدن به اهدا فم بیاموزم.

 

 

در وضعیتی راحت بنشینید و یا دراز بکشید.چشم هایتان را ببندید و چند نفس

عمیق بکشید.با هر بار بازدم بدنتان را بیشتر و بیشتر آرام کنید و باز چند نفس

عمیق بکشید و با هر بار بازدم مغزتان را آرام کنید. بگذارید افکارتان متفرق

 شوند. جلوی هیچ فکری را نگیرید. بگذارید فکرتان از تمرکز خارج شود.

 آگاهی‌تان را معطوف به ژرفای درونتان کنید.

مجسم می‌کنید که مو جودی قدرتمند در درونتان و دورو برتان وجود دارد.این

مو جود کا ملا دوست داشتنی وقوی و تواناست. پرورش دهنده، حامی و

راهنمای شماست درضمن بسیارروشنایی آفرین و سر گرم کننده است.همین

 که با او آشنا شوید و به او اعتماد کنید زندگی تان  سر شار از هیجان و

سر گرمی خواهد شد.ممکن است به تصوری ذهنی و یا احساسی جسمانی

 دست یا بید که معرف این وجود برتر است. حتی اگر چیزی نبینید یا حس

نکنید فرض کنید که به هرحال آن جاست. استراحت کنید و از این که جهان

 از شما مراقبت می‌کند لذت ببرید؛ آرام یا با صدای بلند بگو یید:

 

من حضور جهان را در زند گی‌ام احساس می‌کنم و به آن اعتماد دارم.

 

 

راهی به سوی رو شنایی

[ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ] [ 10:16 ] [ دریا ]

ما در زمانه ای پر توان و پر هیجان زندگی می‌کنیم. درعمیق ترین سطح آگاهی

 بنیان یک دگرگونی معنوی در شرف وقوع است. من بر این باورم که ما در

 سراسر دنیا به مبارزه خوانده شده ایم تا شیوه زندگی کنونی را رها کرده؛

طرحی نو در اندازیم.

توجه جهان کهن معطوف به بیرون بود و ما به علت از دست دادن رابطه ذاتی-معنوی

 پذیرفته بودیم که دنیای مادی تنها وا قعیت موجود است. از این رو به نا چار احساس

 سر در گمی، پوچی وتنهایی می کردیم. ما همواره دنبال خوشبختی و رضا یت از

 طریق چیزهای بیرونی مثل پول، تعلقات مادی، روابط، کار، شهرت، کردارخوب،

 غذا و ... بوده ایم.

دنیای نو با قدرت بی نهایت دنیای درون ما بنا می شود و اجازه می دهد که آگاهانه

 این انرژی سا زنده در وجود ما به حرکت در آید.

 

همچنان که هرکدام از ما با آگاهی معنوی – درونمان مرتبط می شویم؛می آمو زیم

 که قدرت سازنده هستی در درون خود ماست.

همین طور می آمو زیم که قدرت سا زنده هستی در درون خود ماست همین طور

 می آموزیم که می توانیم واقعیت خودمان را خودمان خلق کنیم و مسئو لیت کارمان

 را هم بپذیریم. تغییر در درون هر فرد آغاز می شود و هرچه بیشتر افراد تغییر کنند

 وجدان جمعی بیشتر تا ثیر می‌پذیرد.

اینکه می‌گوییم دگر گونی ژرفی درآگاهی زمانه ما روی می‌دهد بنا بر تغییراتی است

 که در خودم اطرا فیانم و اجتماع دورو برم می‌بینم. این تفکر از طرف هزاران

 انسانی که در تمام دنیا با آن ها کار می‌کنم تا یید شده است.

زندگی در رو شنایی مر بوط به این دگرگونی آگاهی در در درون انسان و جهان است.

استفاده از دنیای کهن و دنیای نوین در مقا لاتم ناظر بر نحوه زندگی سابق است که

 پشت سر می‌گذاریم و شیوه نوینی که به وجود می آ وریم. زمانه ما می‌تواند برای

 بسیاری از مردم سخت اضطراب آور با شد زیرا به نظر می‌رسد که او ضاع شخصی

 ما روزبه روز بدترمی‌شود.

 گویی بسیاری چیزی ها که در گذشته کار کرد داشت دیگر به کار نمی‌آید.

گویی همه چیز در حال فرو پاشیدن است و این فرو پاشی با شدت بیشتری

 ادامه می یابد و این منفی نیست.

 تنها تا حدودی اضطراب آور و درد ناک است که ما از نظر عاطفی به شیوه کهن

زندگی مان بچسبیم و الگو های قدیمی مان را دنبال کنیم و چشم بر تغییرات ژرفی که

 روی می‌دهد ببندیم. هرچند تناقض آمیز می‌نماید لازم است بگو یم این تغییرات

با ورنکردنی ترین مو هبتی است که بتوان تصور کرد.

 وا قعیت ساده این است که نحوه زندگی سا بق که طی قرون به کار می‌آمد دیگر

کارآیی ندارد. هرگز خوشنودی خوشبختی و رضا یت خاطری که می‌خواستیم حاصل

 نشد.البته بعضی از افراد زندگی نسبتا شادما نه ای داشته اند اگرچه می‌ترسم

 زندگی شان بیشتر دردناک تحقق نیا فته و یاس آلو ده باشد.

حتی خوشبخت ترین زندگی ها در دنیای گذشته نمی تواند با عمق کمال و سعادتی

مقا یسه شوند که در دنیای جدید و در سطح بالاتری ازآگاهی امکان پذیر است.

 درست مثل آن است که ما تمام عمرمان را در مدرسه گذرانده باشیم .تحصیلاتی

داشته ایم که دیگر به کار نمی‌آید.سعی می‌کنیم مسا ئل را همانطور که امو خته ایم

 حل کنیم و حتی مقداری هم شاید لذت مو فقیت را بچشیم ولی برای بعضی از ما

مسا ئل آن طور که امید داشتیم حل نمی‌شوند.

آن رابطه کامل که انتظار داشتیم هرگز تحقق پیدا نمی‌کند و یا اگر هم پیدا کند

 بسیار زود از بین می رود. ا مثلا به نظر می‌رسد که هرگز به اندازه کافی پول

 نداریم و یا احساس امینت کافی نمی‌کنیم. شاید به قدر کفا یت از ما قدردانی و

سپاس گذاری نمی‌کنند و یا به مو فقیتی که انتظارداریم نا یل نمی‌آییم.

حتی اگر به بعضی خواست ها دست یابیم ممکن است با زهم ازاین احساس

 مبهم زجر بکشیم که باید یک چیزی بیتشرازهمه اینها وجود داشته باشد:

معنایی ژرف تر

بعضی از ما شاید به معنای ژرف تررسیده با شیم و از این آگاهی معنوی فزاینده

 احساس نشاط و شکو فایی کنیم.

با وجود این الگوهای سر سخت و بعضی او قات گیج کننده قدیم در زمینه زندگی

 هست و نیز قلمروهایی در زندگی که به نظر نمی‌آید نورازآن جا ظهور کند.

از این رو اولین تکلیف ما درسا ختن دنیای جدید اقرار به این مطلب هست که آموزش

 زندگی ما الزا ما به ما نحوه رضا یت بخش زندگی کردن را نیا مو خته است وما

 باید به کو دکستان بر گردیم و شروع به آمو ختن راهی برای زیستن کنیم که کاملا

 عکس شیوه ای باشد که در گذشته برای در یافت امور به کار می‌بردیم.

این احتمالاچندان آسان نخواهد بود.زمان تعهد و شجاعت می طلبد.

از این رو باید غم خوار خود باشیم و پیوسته به خاطر بیا وریم که مسئو لیت عظیمی

 بر عهده گرفته ایم.

باید به خاطر داشته باشیم که ما درنیای جدید مانند کو دکی هستیم که با افتادن های

 مکرر راه رفتن می‌آ مو زد. ما از طریق ارتکاب اشتباهات بسیاراست که می‌آموزیم.

 گاهی ممکن است احساس ترس اضطراب یا عدم اعتماد به نفس  کنیم.

ولی ما هرگز به کودک به خاطر هر بار افتادنش پرخاش نمی‌کنیم (اگر پرخاش کنیم

 او هرگز راه رفتن با قدرت و اعتماد به نفس را نمی‌آمو زد). لذا باید بیاموزیم که

چنا نچه نمی‌توانیم به فوریت آن طور که می خواهیم سر شار و شکو فا باشیم خود

 را سر زنش نکنیم.

ما حال می‌آ مو زیم که چگونه مطا بق قوانین جهان زندگی کنیم.

 

 

سازگاری با جهان یعنی:

 

" کا ملا زنده بودن نشاط خوشحالی قدرت عشق و

 

 فرا وانی در هرزمینه ای.

 

 

 

 لذا با این که رها کردن دنیای کهن ممکن است زمانی مشکل به نظرآید ولی

وا قعا این ارزش  را دارد که هرچه می‌توانیم برای گذار به این دنیای جدید

 انجام دهیم.

 

زندگی در رو شنایی

شاکتی گواین

[ سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ] [ 2:18 ] [ دریا ]
[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 20:33 ] [ دریا ]
[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 20:32 ] [ دریا ]
[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 20:31 ] [ دریا ]

بعضی الگو ها و روابط احساسی هستند که از همان ابتدا محکوم به شکست

هستند. همین که هر کدام از این ده نوع رابطه را می خوانید به انتخاب های عشقی

 گذشته،  و نیز روابط فعلی خود و یا روابط اعضای خانواده ویا دوستان خود

 بیندیشید.

آن ده نوع رابطه اینها هستند:

 

ده نوع رابطه که سر انجامی نخواهند داشت:

رابطه نوع اول:

رابطه ای که در ان بیشتر ازآنچه نامزد یا همسرتان به شما عشق می‌ورزد

 شما به او عشق می‌وزید.

احتمالا این احساس برایتان آشناست:شما عاشق هستید، اما از احساس طرف

 مقابل خود مطمئن نیستید واینطور می‌پندارید  که با یکدیگر زوج مطلوبی

خواهید بود.اما او آنقدرها از رابطه اش با شما هیجان زده نیست.

 وقتی در کنارتان نیست مدام به او فکر می‌کنید. اما او بدون شما مشکل چندانی

ندارد. اینها به معنای آن است که شما در رابطه ای هستید که موفق نخواهد بود.

چرا بیش از آنکه عشق می ورزند عشق می ورزید؟

الگویی از دوران کودکی خود باز تکرارمی کنید. اگر یک یا هردوی والدین تان 

 عشق و محبت لازم را به شما نمی دادند احتمالاً در کودکی این تصمیم نا خود آگاه

را گرفته اید تا سخت تلاش کنید تا دوستتان بدارند.

خود را تنبیه می کنید وقتی اعتماد به نفستان پایین باشد.

 یا نقشی را بازی می کنید که یکی از والدین با دیگری بازی می ‌کرده است.

نتیجه این عشق ورزی چنین خواهد بود:

احساس می‌کنید کنترل می‌شوید.

خود را تشنه عشق می‌یابید.

از اینکه به شما عشق کافی نمی‌ورزند عصبانی می‌شوید.

احساس می‌کنید به شما خیانت می‌کنند.

احساس درماندگی می‌کنید.

راه حل:

این را که چرا به شما عشق نمی‌ورزند تو جیه نکنید. هرچه زودتر با خودتان

صادق شوید؛ احتمال اینکه دلتان بشکند کمتراست.

 

رابطه نوع دوم:

رابطه ای که درآن کمتر ازآنچه شما عشق می‌ورزید به شما عشق می‌ورزند.

احتمالاً احساسات زیر‌را هم تجربه می‌کنید:

هنگامی که شما را متهم می‌کنند که عشق کافی نمی‌ورزید حالت تدافعی می‌گیرید.

احساس می کنید او بسیار متکی و محتاج است و از اوعصبانی می‌شوید

وقتی از شما بیشتر طلب عشق می شود دلسرد می‌شوید

برخی دلایل این نوع رابطه:

تا از لحاظ روحی از خود محا فظت کنید

تا یکی از والدین تان را تنبیه کرده باشید

تا دیگران را کنترل کنید

تا نقش والد دیگرتان را بازی کنید

نکته مهم:

خود را با این باور که نامزد یا همسر شما ترجیح می‌دهد مقدار کمی از عشق شما

 را دریافت کند تا اینکه اصلاً چیزی دریافت نکند گول نزنید و مراقب با شید با

 این بهانه به رابطه ای که به شما تعلق ندارد ادامه ندهید.

 

رابطه نوع سوم:

رابطه ای که در آن عاشق توانایی های بالقوه نامزد یا همسر خود هستید.

می دانم مدتی است که  شغل خود را از دست داده اما وا قعا با هوش است

 و من مطمئنم که دست آخر کسی پیدا خواهد شد وشانسی را که نیاز دارد

به او خواهد داد...

 

می‌دانم تغییرات روحی او دردناک است اما چون هیچگاه کودک درون او را

 درک نشده من مطمئنم اگر عشق و حمایت را به او بدهم او ازآن افسردگی

 که درآن است خلاص می‌شود

 

اگر این جملات برایتان آشنایند پس می‌دانید که با پتانسیل یک نفر ازدواج کردن

 یعنی چه؟

شما عاشق او نیستید بلکه عاشق فردی هستید که امید وارید او بدان بدل شود.

 

این نوع روابط بسیا اعتیاد آمیزهستند و درواقع تفاوت زیادی با قمار ندارند.

علایم:

به خود می گویید همسرتان به کمی وقت نیاز دارد تا خود و زندگی را جمع و

جورکند

به خود می گویید هیچ کس تا به حال اورا آن طور که باید دوست نداشته

احساس می‌کنید هیچ کس او را دوست نداشته و همه او را دست کم می‌گیرند

احساس می‌کنید نمی‌توانید او راترک کنید چون بر بی ارزش بودن او صحه

 گذاشته اید.

همسرتان را بیشتر ازآن که خود باور دارد باور دارید.

چرا عاشق پتانسیل های همسر خود می شویم:

می خواهید بر او کنترل داشته باشید.

با تمرکز برکارهایی که او باید انجام دهد از و درزمینه هایی که باید تغییر کند از

زندگی و تعقیب اهداف شخصی خود سر باز می‌زنید.

در کودکی به این نتیجه رسیده اید که نمی‌توانید چیزی راکه می خواهید به دست بیاورید.

 

داشتن یک رابطه سالم با همسرتان یا عشقتان به معنای عشق ورزیدن به او به

خاطر آن کس که هست می باشد.نه عشق ورزیدن به او به رغم آن کس که هست

 و یا به امید آن کسی که خواهد بود.

 

راه حل:وقتی با کسی رابطه ای را آغاز می کنید اطمینان حاصل کنید  به کسی

 که امروز هست عشق می ورزید و احترام می گذارید. از بودن با کسی که

هست لذت می برید اشکالی ندارد در بعضی جهات شاهد رشد شخصی او نیز

باشید اما باید به گو نه ای که هست از او رضا یت داشته باشید.

 

رابطه نوع چهارم:

رابطه ای که درآن ما موریت نجات همسرتان را به عهده دارید.آیا فکر می کنید

که بیش از حد لازم دلتان برایش می سوزد؟

 

آیا احساس مسئولیت می‌کنید تا به همسرتان کمک کنید که زندگی اش را رو

 به راه کنید؟

آیا می ترسید اگر او را ترک کنید به او لطمه بزنید از نظر روحی؟

 

 

آیا ماموریت نجات او را به عهده دارید؟

به کسی علاقه مند هستید که مشکلات روحی، جسمی ویا اقتصادی جدی دارد؟

نامزدتان احساس سر در گمی نا توانی و عجز و قربانی بودن می‌کند و شما او را

 دلداری می‌دهید.

در گذشته با او بد رفتاری شده یا به نحو بدی لطمه دیده است.

احساحس می‌کنید مجبورید آرام کنار او باشید تا از ناراحت کردن و رنجاندنش

جلو گیری کنید.

به طرزی پهانی نگرانید اگراو را از دست بدهید آیا او کسی را

خواهد‌یافت تا به او لطف و محبت کند؟

در این صورت اگرحتی با تعداد کمی از جملات بالا ارتباط بر‌قرار کردید  شما مامور

 نجات روحی او هستید.

ترک کردن این رابطه تا حدود زیادی دشوار است.

دلایل پرداختن به این رابطه:

کارناتمام از دوران کودکی‌تان را تمام می‌کنید.

نیاز دارید احساس اهمیت و برتری کنید.

نیازدارید بر دیگران کنترل داشته باشید.

را ه حل:

اگر گمان می‌کنید که مدام به کسی جذب می‌شوید که مشکلاتی بسیار بزرگ و

جدیددارد از خود بپرسید آیا ترحم را با عشق اشتباه نگرفته اید؟

رمزموفقیت کلمه احترام است وشما نه تنها باید به نامزد خود عشق بورزید بلکه

باید به او حس احترام هم داشته باشید و به او افتخار کنید.

 

رابطه نوع 5:

رابطه ای که در ان به همسر خود به عنوان یک الگو چشم دو خته اید.

بازیگر جوانی که عاشق کارگردان خود می‌شود

دانشجویی که عاشق استاد خود می‌شود

فرو شنده جوانی که عاشق مدیر بازار یابی می‌شود.

دستیاروکیل که عاشق وکیل معروف می‌شود.

تمامی افراد فوق مرتکب یک اشتباه واحد شده اند. به این معنا که به صورت

 نا متعادل جایگاهی بسیار بلند و منزلت گزافی برای همسر خود قا ئلند.

رابطه آنها با لغانه نیست و موازنه قدرت است.

وقتی عاشق کسی می شوید که الگوی شماست مشکل است رابطه ای طبیعی

 داشته باشید.

ممکن است در ظاهر به گونه ای رفتارکنید که برابر‌ید اما در ذهنتان برای او

 مقامی قا ئلید که این نیز هرگونه احساس قدرت را از شما سلب می کند.

 

آیا جایگاه اورا بیش از آنچه باید بالا برده اید؟

اگر فکرمی کنید او از شما باهوش تر است

اگر از او زیاد نقل قول می‌کنید

هرگز با عقاید او مخالفت نمی کنید وآنها را زیرسوال نمی‌برید

نهایت تلاشتان را می‌کنید تادیگران بفهمند با چه کسی رابطه دارید.

کارهایی را انجام می‌دهید که به درستی شان ایمان ندارید اما چون او فکر

 می‌کند درست است انجام می دهید.

حاضرید هر کاری بکیند تا به او شبیه شوید.

چرا عاشق الگو ها می شوید؟

عاشق پدریا مادر خود شده اید:اگر در کودکی عشق کافی را از والدینتان دریافت

نکرد ه اید افرادی را جذب می‌کنید تا از شما حمایت کند

از لحاظ عاطفی در خلاً به سر می‌برید

راه حل:

انتظار نداشته باشید او به شمااحترام بگذارد.این شمایید که با احترام نگذاشتن به

عقاید شخصی خود و به اندازه کافی دوست نداشتن خود اورا به تصویر نشانده اید.

تنها راه موفقیت این رابطه این است که خود را دوست داشته با شید درست به

همان میزان که نامزدتان را دوست دارید و او را تحسین می‌کنید.

رابطه نوع شش:

را بطه ای که به دلایل بیرونی عاشق نامزد یا همسر خود شده اید:

مو،چشم، استعداد موسیقیایی

آیا اینها دلایل یک رابطه اند؟

 

رابطه نوع هفت:

رابطه ای که شما و همسرتان از تفاهم جزیی برخوردارید.

کسی است که کسی که به جز یک زمینه ارتباطی هیچ چیز مشترک دیگری

 بین شما نیست.این رابطه بسیارفریبنده است.

 

رابطه نوع هشت:

رابطه ای که همسر یا نامزدتان را از روی سر کشی انتخاب نمو ده اید.

 

رابطه نوع نه:

راطه ای که درآن نامزد یا همسرتان را به عنوان عکس العملی در قبال نامزد

 یا همسر قبلی خود انتخاب کرده اید.

 

رابطه نوع ده:

رابطه ای که در آن نامزد یا همسرتان در دسترس نیستند:

در دسترس بودن یعنی منعی برای ازدواج نداشته باشد؛ با هیچ کس دیگری درگیر

 نباشد؛ متاهل نباشد؛ نامزد نداشته باشد؛ به طور ثابت با کسی نباشد؛ با کسی

دیگر هم بستر نشود؛ تنها باشد مجرد باشد و تماماً مال شما باشد.

 

در باره 5 مورد آخر تو ضیحات در عنوان دیگری خواهد آمد.

 

از کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی؟

نوشته دکتر بابارا دی آنجلس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 16:27 ] [ دریا ]

این خداحافظی ام عرض سلامی کم داشت

سفره درد دلم جان کلامی کم داشت

آسمان بود، پریدن هم، اما ماندم

که کبوتر شدنم گوشه بامی کم داشت

کو زه گر،چرخ ویک  کوره خورشیدی بود

و زمین دور،...سفالم گل خامی کم داشت

خواستم باشم شیطان هبوطی شیرین

حیف شد آدم من سیب حرامی کم داشت

این همه چشمه و دریا چه نصیبی بردم

عطشم بی شک، باران مدامی کم داشت

لحظه ای ما نده به اسطوره شدن گم شد زال

نقل نقال نه،سیمرغ که سامی کم داشت

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 16:25 ] [ دریا ]

مثل اینکه انوشه جواب سوال منو داده

مرررررررررررررررررسی

 

 

 

 

 

یه نفر (استعدادو داشته باشید) گفته اسممو بذارم دن کللئونه

با تشکر از توجهات مو شکافانش در پیشنهاد اسم

 

می دونید اصلا شاید از اینجا رفتم

به نظرتون عجیب نیست انقد دووم آوردم؟

من؟!

اصلا کسی نیستم که به چیزی دل خوش کنم

برای همینم خودم فاتحشو می خونم قبل از اینکه فاتحش خونده بشه

اینو ازوقتی یه تعداد ماهی کو چو لو داشتم و خیلی دوستشون داشتم

 و مردن فهمیدم

ماهی را به رودخانه بسپار

پیش از آنکه تا ابد به حسرت مرگش دچار شوی.

یک دوست هدیه خداست

با تشکر از همه دوستانم

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 16:25 ] [ دریا ]

رهایی

با همه زیبایی اش

دردناک است

به تولد یک نوزاد می‌ماند که از زهدانی تاریک

که همه دنیای خویش پنداشته

پا به جهانی بس پهناور می‌گذارد

با این حال

از رهایی گریزی نیست

دردرا بپذیر

تا ناپدید شود.

 

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 16:24 ] [ دریا ]

هیچ چیز را انباشته نکن؛

هرچه که باشد:قدرت ،پول،فضیلت، عشق،دانش،حتی تجارب به اصطلاح رو حانی.

اگر انباشته نکنی آماده خواهی بود که هر لحظه بمیری؛زیرا چیزی برای از دست

 دادن نداری.ترس از مرگ وا قعاً ترس از مردن نیست؛ترس از مردن وا قعاً از

 انباشته کردن زندگی سر چشمه می گیرد.

آنگاه چیز های زیادی برای از دست دادن داری. معنای  سخن مسیح که می گو ید :

((آنان که در روح فقیر هستند بر کت یا فته اند))همین است.

من نمی گویم گدا شوید ؛منظو رم این نیست که دنیا را ترک کنید .

می گویم در دنیا باش و لی ازدنیا نباش.در درون چیزی را انباشته نکن؛در روح فقیر

 باش.هر گز چیزی راتصا حب نکن آنگاه آماد ه ای تا بمیری.مشکل در مالکیت

 است نه در خود زندگی.

هر چه بیشتر مالک باشی بیشتر در ترس از دست دادن هستی.اگر فقط در تنهایی

 خودت وجود داشته باشی،می توانی هر لحظه نا پدید شوی.

هر لحظه مرگی بر در بکوبد تورا آماده خواهد یا فت.تو هیچ چیز از دست نخواهی

 داد .از اینکه همراه مرگ بروی چیزی از دست نخواهی داد.

به طور مطلق می گویم:انباشته نکن.

مردمان شرق تارک دنیا بودن را آموزش می دهند.می گویند در این دنیاچیزی را

انباشته نکنید که مو قع مرگ از شما گرفته خواهد شد.به نظر می رسد که این

 مردمان طمعکار تر  از مردمان معمولی دنیوی هستند منطق آنان این است که

چیزی را انباشته کنید که مرگ نتواند آن را از شما بگیرد؛فضیلت و تقوا انباشته

 کنید ،شخصیت و اخلاق انباشته کنید،تجربه های رو حانی و مرا قبه انباشته کنید

  که مرگ نتواند آن را از شما بگیرد.

ولی به همراه انباشته کردن هر چیزی همراه آن هم ترس هم وارد می شود.

هر نوع انباشته کردن به نسبت ترس خودش را با خودش می آ ورد .آن وقت

تر سان خواهی بود.

من به شما ترک دنیا به شیوه قدیم را آموزش نمی دهم .سلوک من مفهومی کا ملاً

 تازه است.به شما می آموزد  که در دنیا باشید و با این وجود از دنیا نباشید.

آنگاه همیشه آماده خواهید بود.

در مورد یک صوفی بزرگ به نام ابراهیم ادهم  شنیدم که همه چیز را ترک کرد و

 یک صوفی گدا شد .وقتی که با یک صوفی دیگر زندگی می کرد از شکایت دائم او

 از فقر تعجب کرد.

ابراهیم ادهم به او گفت : ((طوری که تو شکا یت می کنی  به نظر می رسد که این

 فقررا بسیار ارزان خریده ای.))

مرد که نمی دانست با یک شاه سابق صحبت می کند گفت: ((با ید خیلی احمق باشی

 که فکر کنی انسان فقر را می خرد.))

ابراهیم پا سخ داد: ((من پادشاهی خودم را برایش داده ام.من حتی صددنیا را برای

 یک لحظه این فقر می خرم زیرا برای من ارزشش روزبه روز  بیشتر می شود.

پس زمانی که تو شکایت می کنی من تشکر می کنم.))

خلوص روح، فقر وا قعی است.واژه صوفی از صفا می آید  و صفا یعنی خلوص.

صوفی یعنی کسی که در قلب خالص است.

و خلوص چیست؟سوءتفاهم نکنید .خلوص هیچ ربطی به اخلاق ندارد.آن را

اخلاق گرا یانه تفسیر نکنید .خلوص هیچ ربطی به مکتب خلوص گرایی ندارد .

خلوص به سا دگی یعنی ذهن آ لوده نشده؛جایی که فقط معرفت شما وجود دارد  و

 نه هیچ چیز دیگر.هیچ چیز دیگر وارد آ گاهی شما نمی شود.ولی اگر مشتاق

 مالک شدن باشی آن شوق تورا آ لوده می سازد.طلا نمی تواند وارد  معرفت

شما بشود .راهی وجود ندارد .چگونه می توانی طلا را وارد و جودت کنی؟

را هی نیست.پول نمی تواند  وارد آ گاهی شما شود.

انسانی که که وا قعاً رو حانیست تجا رب بزرگی دارد ولی هر گز آنها را انبا شته

 نمی کند .وقتی که رخ دادند او فرا موششان می کند.او هر گز به یاد نمی آ ورد

 و آ نها به آ ینده فرا فکنی نمی کند.

او هر گز نمی گوید که آنها با ید تکرار شو ند  و یا بار دیگر برایش رخ دهند.

هر گز برایشان دعا نمی کند .وقتی که رخ دادند رخ دادند تمام است.کارش با آنها

 تمام است  و او از آ نها فاصله می گیرد .او همیشه آماده است  برای تجارب تازه ؛

هرگز چیزهای کهنه را تحمل نمی کند.

و اگر کهنه را  حمل نکنی  زندگی را مطلقاً تازه خواهی یا فت.

در هر گام یک تازگی  غیر قا بل با ور و تازه خواهی داشت.

زندگی همیشه جدید است .تنها ذهن است که کهنه است؛و اگر توسط ذهن کهنه نگاه

 کنی ؛زندگی یک چیزتکراری  و کسا لت آ ور خواهد بود.

اگر با ذهن نگاه نکنی......- ذهن یعنی گذشته تو،ذهن یعنی تجارب،دانش یا هر

 چیزی که در تو انباشته است ؛ذهن یعنی چیزی که از آن عبور کرد ه ای؛ولی

هنوز هم به آ ن آ ویخته ای ؛زندگی یک نا خوشی  با قی مانده از مستی است ؛

گردو خاکی  از گذشته، که  معرفت آ ینه گون تو را پو شا نده است- اگر با ذهن

 نگاه نکنی  برای مرگ آ ماده خواهی بود.

 اگر بدون ذهن نگاه کنی خواهی دانست که  زندگی جا ودانه است .فقط ذهن است

که می میرد؛ بدون ذهن تو بی مرگ خواهی بود.بدون ذهن هیچ  چیز هر گز

نمی میرد.زندگی ادامه خواهد داشت؛برای همیشه .

زندگی نه آ غازی دارد و نه پایانی.

انبا شته کن؛آ نوقت یک آ غاز خواهی داشت و یک پا یان.

چگونه خود را برای مرگ آ ماده کنیم ؟....را هش این است - وقتی می گویم

 ((چگونه خود را برای مرگ آ ماده کنیم ؟))منظور آ ن مرگی نیست که در پا یان

می آ ید وآ ن دور دست ها قرار دارداگر خودت را برای آ ن آ ماده کنی  برای 

 آ ینده هم آ ماده شد ه ای-وقتی می گویم برای مرگ آ ماد ه شوید منظورم

 مرگی نیست که  که در نهایت خواهد آ مد؛منظورم مرگی است  که هر لحظه با

 بازدم شما دیدار می کند.

این مرگ را هر لحظه بپذیرید  ؛ در این صورت برای آن مرگی که در انتها خواهد

 آ مد آ ماده خواهید بود.شروع کنید به مردن بر گذشته؛در هر لحظه.هر لحظه را

از گذشته خود پاک کنید .بر شنا خته ها بمیرید تا در دسترس نا شناخته باشید.

با مردن و زنده شدن در هر لحظه قادر خواهید بود  تا زندگی را زندگی کنید و

 قادر خواهید بود تا مرگ را زندگی کنید.

و تمام زندگی رو حانی در واقع همین است :مرگ را با شدت زندگی کردن؛زندگی

 را با شدت زندگی کردن؛هر دو را چنان با شورو شوق زندگی کردن  که هیچ چیز

 زندگی نشده  در پشت سر با قی نمانده با شد؛نه حتی مرگ.اگر مرگ و زندگی

را با تما میت زندگی کرده باشی؛به فرا سو خواهی رفت.

در آن شدت و شور و شوق زندگی و مرگ  تو به فرا سوی دو گانگی  می روی

به ورای قطبیت می روی  و به یگانگی می رسی.

آ ن یگانگی و وحدت همان  حقیقت است.می توانی آ ن را خدا وند بخوانی ؛

می توانی آ ن را زندگی بخوانی ؛می توانی  آ نرا حقیت بخوانی  ؛سا مادی ،

فرا آ گاهی ،شعف یا هر نام دیگر............

را جینیش

نقل از مجله رو انشناسی شماره۳۲

 

 

 

 

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 16:24 ] [ دریا ]

ماهی تو که از بام شکوه آمده است

آیینه زدستت به ستوه آمده است

خورشید اگر محو تماشای تو نیست

دلگیر مشو ز پشت کوه آمده است

 

 

 

 

 

سلام

می گم اگه این ادامه مطلب من واقعا مشکل داره بگید

بعدم بگید چرا؟!!!

بعدم چه ابهامی؟

دیگه از این شفاف تر؟

راستی من آدرس بعضی از دوستان قدیمی رو از دست دادم

خواهش می کنم دوباره آدرسشونو بدن اگه سر می زنن

هرچند مثل من نبودن که هی برن سر بزننو نظرم بدن

خب عزیز ظرفیت های منم همینه و فعلا کمی از تایپ مقاله خسته شدم

سکوتم که نمی تونم اختیار کنم

پس مجبورم بی ربط بگم

در جستجوی اسم جدیدم هستم

مثلا اقلیما

ولی رد شد.

دیگه ؟

نداشتیم؟

اون پایین نظر بدین

 

 

 

 

 

هرگز تسلیم نشو!!!

گاهی بن بست یعنی رهایی

به نظر شما اون قو رباغه هه که من نیستم؟

من موافق جمله ای که در اون هرگز یا همیشه یا باید باشه نیستم.

هرگز تسلیم نشو!!!

چرا

می شه تسلیم شد.

گاهی اساسی هم باید تسلیم شد.

گاهی پیروزی در تسلیم شدن هست.

توانستن را جایگزین باید کنید

به جای: من باید قبول بشم

 می شه گفت:

من می تونم قبول بشم.

 

 

 

 

 

 

ای خواجه نمی بینی این روز قیا مت را؟

این یوسف خوبی را؟ این خوش قد و قامت را؟

ای شیخ نمی بینی این گوهر شیخی را؟

این شعشعه نورا این جاه و جلالت را؟

ای مرد نمی بینی این مملکت جان را؟

این روضه دولت را این بخت و سعادت را؟

ای خوش دل وخوش دامن دیوانه تویی یا من؟

درکش قدحی بامن بگذار ملالت را

ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغر

انوار جلال تو بدریده ضلالت را

چون آب روان دیدی بگذار تیمم را

چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را

گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی

در بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را

خاموش که خاموشی بهترزعسل نوشی

در سوز عبارت را بگذار اشارت را

شمس الحق تبریزی ای مشرق تو جان ها

از تابش تو یابد این شمس حرارت را

 

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 15:36 ] [ دریا ]

 

جذابترین و تحریک آمیز ترین مشخصه شما چیست؟

ممکن است فکر کنید مو، پوست، قیافه و یا تیپتان است اما اشتباه می کنید طرز

فکر شماست.

زمانی که فردی عاشق شما می شود عاشق ذات منحصر به فرد بودن شما شده است

 که همان خود بودن شماست. درباره این مو ضوع بیندیشید که بدون قدرت تفکر چه

 هستید؟ بدنی سا خته شده از  پوست، مو واستخوانها. پوست های بی ارزش که

فاقد زندگی و عشق می باشد. اگر قدرت تفکر نداشته باشید خودتان نیستید زیرا

 فکر شما منشا وجود شماست.

فکر شما مانند ترن سریع السیری است که بشر را به اعماق درونش می برد تا

 بتواند احساس قلبی اش را بیان کند. این قانون می گوید شما انسانی را می خواهید

 که عاشق  طرز فکرتان شود نه فقط جسم شما. وقتی مسن می شوید الزاماً بدنتان

 تغییر می کند و شما کمتر و کمتر مورد توجه قرار می گیرید.

اما این حقیقت درباره طرز فکرتان بر عکس است. هرچه بزرگتر می شوید از نظر

درک و فکر هم بزرگتر می شوید.

چه طور می توانید فردی را عاشق طرز فکرتان کنید؟

باید کلماتی را به کار برید  که نشان دهد واقعاً چه کسی هستید تا او شما را بشناسد

 و به سوی شما جذب شود. باید نظرات، تفکرات، رویا ها و دیدگاه های خود را

 با او در میان بگذارید. این چیزها نشان دهنده خود حقیقی شما ست. در مورد این که

 چه کسی هستید و چه احساسی دارید. زمانی که این کار را کردید؛ طرف مقا بلتان

را جذب طرز فکرتان خواهید کرد. شما بهترین دوست او ورازدارترین  شخص برای

او خواهید شد  و همان فردی می شوید که او می خواهد زندگی اش رابا او بگذراند.

درباره چه چیزی باید صحبت کنید؟

این سوال به تنهایی ضرورتی ندارد. باید درباره هرچه که می خواهید، هرچه که

 حقیقت دارد و در هر لحظه برای شما اهمیت دارد صحبت کنید. به خاطر باشید

 خودتان باشید (قانون پنجم) اگر خود را مجبور کنید هر لحظه هرچه را می خواهید

 بگویید تصحیح کنید؛ عصبی، ترسو وسست می شوید  و روابطتان  خسته کننده

می شود. در حقیقت آیا به این علت نیست که وقتی با عشقتان صحبت می کنید

 احساس نگرانی می کنید؟به جای اینکه با او مانند سایر مردم حرف بزنید ناگهان

 احساس می کنید که تحت فشار هستید واین می تواند روشی درست یا غلط باشد.

 طبیعتاً نمی توانید خودتان باشید.

مثلا شما فرض کنید که معلم اول ابتدایی هستید و بچه ها را دوست دارید.روزی

 دوستتان را ملا قات می کنید  و یک مو ضوع واقعاً با مزه را  به یاد می آورید که

 یکی از بچه ها درآن روز انجام داده است. آن اتفاق جالب را برای او تعریف

می کنید. این همان چیزی است که شما به آن توجه می کنید و نشان دهنده خود

 واقعی شماست. البته طبق قانون گذشتگان شما نباید کاری کنید که از نظر او

 منفی باشد هرچه می خواهد باشد.

من می گویم هرکای که فکر می کنید درست است انجام دهید حتی اگر این عمل

شما او را منصرف کند.

قوانین گذشته بیان می کنند:

مثلا در یک ملا قات باید ساکت، خوددار، آرام و جذاب و مرموز مانند یک نسیم 

تابستانی باشید. شما آنجا می نشینید و مانند یک عرو سک و اندکی هالو  و مرموز

 سرتان را  به هرچه که می گوید  و علاقه مند است تکان می دهید نه هرچه که

خودتان دوست دارید.

عقایدتان را نیز ابراز نمی کنید.

بعد ازچند ماه راز مقاومت نا پذیر شما را می فهمد. او بالاخره نظر شما رادرباره

 بچه ها می فهمد.اما خیلی راحت جواب می دهد : ((بیشتر بچه ها شیطا ن های

 مزاحمی هستند آنها حالم را به هم می زنند)) .

خوب بعد از گذشت ماهها  که سعی نکردید آنچه می خواهید باشید می فهمید که

 نمی توانید با فرد مورد علا قه تان درباره شغلتان یا علاقه مندیتان صحبت کنید و

 بدتر اینکه او از آن متنفر است.

شما ماه هایی از زندگی تان را بدون استفاده از قانون پانزدهم تلف کردید.

اگر به این آدم از همان اول طرز فکرتان را نشان می دادید و با طرز فکر او آشنا

 می شدید او از همان اول خودش را نشان می داد و می توانستید بفهمید که این آدم

 مناسب شما نیست. و همان لحظه می توانستید ارتباط خود را بااو قطع کنید.

مقدمه قوانین ارتباطی را به یاد بیا ورید:

هدف شما به دست آوردن فرد دلخواه است  نه فقط به چنگ آوردن یک نفر.

فایده و منفعت پنهان کردن خود حقیقی تان چیست؟ اگر رفتار خود را اصلاح کنید

 و سعی کنید خود را مانند آنچه نیستید نشان دهید چگونه طرفتان متوجه شود کسی

 که کنارش نشسته کیست؟ و شما چگونه می توانید بفهمید او عاشق خود واقعی

 شما شده است یا نه؟

مسلماً نمی توانید آن را تشخیص دهید.

در مورد اختلاف نظر چه باید کرد؟

چگونه قانون پانزدهم از شما می خواهد حرفتان را بزنید در حالی که این قضیه

 ممکن است با عث درگیری با مردی شود که دوستش دارید؟

اگر او نسبت به چیزی که می گویید  یا احساس می کنید نا راضی بود چه؟ کار شما

نباید قطعا جلب رضایت او باشد شما باید خودتان باشید.

بگذارید مثالی بزنم شما ودوستتان در باره  دوستان مشترکی  که به تازگی جدا

شده اند بحث می کنید. دوست شما می گوید همانطور که باب گفت  جدا شدن برای

 جولی خیلی گران تمام شده است. حالا شما یک حقیقت را می دانید  شما یک حقیقت

 را می دانید که باب حتی جرات نکرده ارتباطش را مستقیماً قطع کند و روی پیغام گی

ر این کار را کرده است

بنابراین شماپاسخ می دهید:

البته که او ناراحت است. روی هم رفته باب غیر منطقی است. فکر می کنم او خیلی

 ترسو است؛ جولی نه تنها  احساس پشیمانی نمی کند  بلکه احساس می کند

 رابطه اش ارزشی برای باب ندارد.

دوست شما به خاطر چیزی که گفتید اخم می کند. او با عصبانیت و با حالتی نیش دار

 جواب می دهد که زنان همیشه  ازهمیدگر خبر دارند نه؟

درا ین مقطع چگونه باید جواب بدهید؟

به خاطر بسپارید که واقعاً این شخص را دوست دارید ومی خواهید بازهم او را ببینید

  اگر موافق نباشید چه می کنید؟

قوانین گذشته می گویند:لبخند بزنید  و به مو ضوع دیگری بپردازید و درباره احساس

 خود چیزی نگویید  به خاطر اینکه  شما می خواهید خود را فردی ملایم نشان دهید.

قوانین واقعی می گویند: ((به آنچه او می گوید صادقانه و بدون هیچ نوع دشمنی

یا تعصبی پاسخ دهید؛ بگذارید بداند واقعاً چه احساسی دارید)) :

((می توانم از لحن صدایتان بفهمم  که چقدر نگرانید ومنظورم محکوم کردن باب نبود.

من همیشه او را دوست داشتم. اما فکر می کنم اوباید برای جولی  احترام بیشتری

 قایل می شد و مو ضوع را شخصاً به او بگوید حتی اگر ترسناک باشد.))

 

از عکس العمل او می توانید انعطاف پذیری اش را درک کنید. بدین تریتب شما یک

 قدم جلو می روید که آیا این فرد فرد مناسبی هست یا نه؟

 

قانون پانزدهم می گوید: ((هرگز به ارزشهای خود لطمه نزنید و یا عقا یدتان را به

 خاطر به دست آوردن یک فرد تغییر ندهید)) .

وقتی صداقت را قربانی می کنید بخشی از وجودتان را ازدست می دهید. وروزی

 از خوا ب بیدار می شوید و می بینید که  که دیگر نمی دانید چه کسی هستید.

اگر او واقعاً شما را دوست دارد طرز فکرتان را هم دوست دارد. حتی زمانی که با

 مطلب خاصی موافق نباشد.

این همان اصولی هست که قوانین ابتدایی آن را نقض می کنند؛ می گویند از همان

 اول خود را لو ندهید و او را ازخود نرانید.

قوانین گذشته می گویند: ((اگر شما در کلاس خود یاری حاضر می شوید وقتی او

 می آ ید به او نگویید. اگر شما در جلسات ترک مشروبات الکلی  حاضر می شوید

 حتی حضور دراین جلسات را نگویید. اگر نزد روان درمانگر رفته اید حرفش را

 هم نزنید.اگر به چیزی علاقه دارید ولی احتمال می دهید او خوشش نیاید به او

 نگویید(مثل ستاره شناسی،مطا لعات دینی ،بوکس حرفه ای یا هر چیز دیگری...)))

در طول روابطتان صحبت نکنید.

اشتباه می کنید

اشتباه می کنید

اشتباه می کنید

شما باید درباره هرچه که دوست دارید صحبت کنید. باید طرز فکروعلایق تان را به او

نشان دهید و همان طور که بارها گفته ام اگر او طرز فکر شما را دوست ندارد

 فرد مناسب شما نیست.

شوهر من طرز فکر مرا حتی زمانی که با او موافق نیستم هم دوست دارد. وقتی

سخت مشغول کار روی کتابی هستم  و حتی برای پوشیدن لباس و حمام کردن به

خودم زحمت نمی دهم او باز هم دوستم دارد. به خاطر اینکه طرز فکرم را دوست دارد.

زمانی که مریضم و نمی توانم معشوقه اش باشم و با او به گردش بروم بازهم دوستم

 دارد. به خاطر اینکه طرز فکرم را دوست دارد. و من این مطلب را می دانم که

 وقتی پیر هم شوم و با فیزیک ضعیف با صو رتی پیر و چروک  بازهم دوستم

خواهم داشت.

شما شا یسته آن هستید که کسی طرز فکرتان را دوست بدارد. با اعتماد به نفس

عقا یدتان را به فرد مورد نظرتان بگویید ومطمئن باشید روزی  فرد مناسبتان به

 آرامی به شما خواهد گفت:

((من در تما م زندگیم منتظر بودم تا کسی با طرز فکر شما بیابم.)) .

 

 

روابط موفق

باربارا دی آنجلس

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 15:36 ] [ دریا ]

از آنجايي همه چيز را درك مي كنم، كه  سن ام  بالا  مي رود

 

نه  از آنجا كه  طلبكار آرامش  بوده ام

 

بلكه  در چنين جايي ست،كه بر عليه كسي ديگر چيزي دارم :

 

بهانه گرفتن و شكايت كردن.

 

فيلسوفانه چيزي من را به آسودگي به حركت در مي آورد؛

 

از عشق ورزيدن به عموم مردم.

 

اما عملا خواسته هايم در اينجاست

 

كه خودم را به مردم پيوند زنم .

 

من باقي خواهم ماند،بيشتر از همه،در چهار ديواري اتاقم.

 

تمامي تلاش هايم بي نتيجه مانده است

 

خودم را بي آنكه به خود بيانديشم ،از دست داده ام.

 

من خودم را در خودم فرو برده ام .

 

و مانند يك حسابدار آنجا مي نشينم

 

تا يك سرمايه را با قرارداد،به خاطر سودش مديريت كند

 

من نمي دانم ، كي  و  كجا  برايم اتفاق افتاد ،

 

كه ناگاه به شكلي عمومي مايوس شدم .

 

و آيا باز مي توانم يخ هايم  را بشكافم ؟

 

زمين شناسان قانون هاي عصر يخ را نوشتند

 

هرگز به خودم با ميل دروغي نگفته ام .

 

من هرگز يخ هايم آب نخواهد شد.

 

من بايستي عاشق باشم .

 

" اِ فا  اشتريت  ماتر" در  آلمان شرقي  متولد شد. تحصيلات خود  در رشته هاي

 جرمانيستيك ( آلمان شناسي ) و روانشناسي به پايان رساند. 

" اشتريت ماتر"  در اكثر مقاله ها ، دست  نوشته ها  و اشعارش ، همواره

 موقعيت انسان امروز را به بهترين نحو ممكن مي كاود و به  تصوير مي كشد.

تنهايي،رنج،جنگ،ازدياد جمعيت  ، جهان ماشيني و دنياي درون و برون آدمي ،

مهم ترين  درون  مايه هاي آثار او را تشكيل مي دهند .

اولين مجموعه  شعرش بنام «من يك شعر از خاموشي مي سازم » در

 سال 1966 به عنوان  بهترين مجموعه شعر آن زمان در آلمان شرقي شناخته

 شد. اما  منتقدين حرفه يي  و آوانگارد آن  دوران ، اين مجموعه شعرش  را يك

عصبيت  محض  قلمداد نمودند. از مهمترين آثارش مي توان از مجموعه شعر

« آزادي پنهان يك تنهايي» در سال 1988  و « نامه يي به شولسن هوف »

در سال 1990 نام برد.

 

 

 

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 15:35 ] [ دریا ]

چه پری زیبایی پشت دفتر خاطراتت بود که مرا دلشاد می کرد. آن چشمهای

 آبی روشن، آن موهای طلایی درخشان و آن لپ های قرمز و زیبا و لابد پری

زندگی تو بود.  با خود می گفتی؛ زیبایی چه چیز وحشتناکی هست و با

 اینهمه این را خوب می دانم که خودم روزی دلم می خواست مثل یک پری

 در رویاهای امید وار باشم.

...

اینجا مکانی بود که من شروع کردم به در زدن و نمی دانستم روزی مجبور

می شوم در بزنم که مصلحت را بر قلب خود بباورانم و تنها گنج وجودم را زیر

 آوارهای غم از یاد ببرم و اینجاست که هیچ چیزی دوای درد نیست چرا که آن

 حقیقت دست نیا فتنی همواره دور از وجودت جلوه گری می کند.

تق تق تق تق تق تق تق تق

در جستجوی خویشتن کسی آیینه ام بود و من حکمت این فراق را نه که هرگز

 نفهمم اما نهایت طاقتم را هرگز نفهمیدم.

جانم سو خته است و هرچند با خوشباوری می خواهم خود را به بی خیالی بزنم

اما نفرین کسی...و باز هم می اندیشم که نفرین کسی بر جانم حرام است چرا

 که هرگز کسی را نفرین نکردم.

پری زیبا لبخند می زند و من می دانم که دیگر پری هم به دردت نمی خورد و

تو بالای یک صخره نشسته ای که یک دایره کو چک است. صخره ای بلند و

 تنها، کاملا تنها.

شاید گاهی پرنده ای بگذرد. صخره در میان یک دریای بیکران وا قع است و بالای

سرت آسمانی آبی و می خندی  که تو چقدر دلت می خواست یک ستاره باشی

 وچقدر باران...

اینهمه جهالت و ترس آزرده ات می کند.

وروی این صخره دایره ای بارها چرخید ه ای چرخیده ای و دائم به جای اولت

رسیده ای. به منزل اول و باز هم دورمی زنی...

من هیچ راهی نیا فتم جز این فواره های شور که گاهی از تونلهای سیاه به

خارج می رسند و قلبی که همچنان می خواهد بتپد و آن را دوست می دارد.

باور نمی کردم اینطور تهی و مرده به زندگی ادامه بدهم و همچنان دور بزنم و

قطعا راهی است؛  یا باید شیرجه بزنم و یا بال در بیا ورم. راهی نیست برای

یک تبعیدی دور مانده از صو رتکهای یخ زده

و باور نمی کردم که فقط سایه خودم را ببینم.

دفتر خاطرت را روزی از ساحل بر گرفتم و تو را دیدم که بر لبه صخره ات پاهایت

را آویزان کرده ای واز نوشتن سیر؛ این پری را برای خودت فرستاده ای و هنوز هم

می چرخی.

دستنو شته تابستان ۸۱

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 15:34 ] [ دریا ]

یک روزدرکلاس هشتم درس می خواندیم، هنگام عبور از محله «چگینی» که

ازتوابع شهرستان قزوین است از یکی از نو جوانان آنجا بی جهت به ما ناسزا

گفت و این باعث شد تا با او گلاویز شویم. ما با عباس سه نفر بودیم و در

برابرمان یک نفر. عباس پیش آمد و بر خلاف انتظار ما که توقع داشتیم او به

 یاریمان بیاید سعی کرد تا ما را از یکدیگر جدا کند و به درگیری  پایان دهد.

وقتی تلاش خود را بی نتیجه دید ناگهان بسیار قیافه ای جدی گرفت و در

 جانب داری از طرف مقابل با ما درگیر شد.

من و دوستم که از حرکت عباس به خشم آمده بودیم به درگیری خاتمه دادیم و

به نشانه اعتراض از او قهر کردیم. سپس بی آنکه به او اعتنا کنیم راهمان را پیش

 گرفتیم اما او طول راه را را به دنبال ما می دوید و فریاد می زد:

 

- مرا ببخشید آخر شما دو نفر بودید و این انصاف نبود که یک نفر را کتک بزنید.

 

از کتاب پرواز تا بی نهایت

زندگی نامه شهید عباس بابایی

جانشین فرماندهی نیروی هوایی در جنگ

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 15:34 ] [ دریا ]

عشق بسیار نایاب است؛ ملاقات شخص با مرکز وجودش مثل گذراز انقلاب است.

چون اگر بخواهی عمق کسی را ببینی باید اجازه دهی او هم به مرکز تو بیاید؛

تو باید کاملا شکننده و رها باشی. این کار یعنی اجازه دادن به کسی که به مرکز

 وجودت دست یابد؛ مخاطره آمیز وخطرناک است. چون نمی دانی آن شخص با

 تو چه خواهد کرد.

ناگهان تمام رازهایت بر ملا می شوند. یکباره تمام آنچه پنهان کرده بودی آشکار

 می گردد و در یک لحظه کاملا بی دفاع می شوی. تو هرگز نمی دانی آن دیگری

 با تو چه خواهد کرد. ترس در اینجاست چون هرگز گسترده نیستیم تنها با یک

آشنایی تصور می کنیم عشق رخ داده است.با یک ملاقات جانبی خیال می کنیم

 عشق را یافته ایم.

تو حاشیه نیستی در واقع تو در حاشیه ختم نمی شوی این تنها حصار دراطراف

توست. ولی تو آن نیستی. حاشیه جایی ست که تو درآن تمام می شوی و جهان آغاز

 می گردد.

حتی زن ها و شو هرهایی که سالها با هم زندگی می کنند شاید فقط با هم

 آشنا باشندممکن است همدیگر را نشناسند. هرچه بیشتر با کسی زندگی کنی

 بیشتر فراموش می کنی که درون ها ناشناخته باقی مانده اند.

بنا براین چیزی که باید ادراک شود این است که هرگز آشنایی را عشق تلقی نکنی.

 تو ممکن است عشق بورزی ارتباط جنسی برقرار کنی اما سکس هم هنوز در

حاشیه هست.تاوقتی که مراکز با هم  ملاقات نکنند این ملاقات همچنان در حد

 آشنایی باقی می ماند. فیزیکی و جسمانی واما هنوز در حد آشنایی است.

 تو تنها وقتی می توانی به کسی اجازه ورود بدهی که نترسی. وقتی سرشار از

 وحشت نباشی.

زندگی بر دو نوع است: زندگی ترس مدار و دیگری زندگی عشق مدار.

شخص ترس مدار هرگز نمی تواند تو رابه ارتباطی عمیق راهنمایی کند. تو ترسو

باقی می مانی و اجازه نمی دهی دیگری تا عمق وجودت رخنه کند. تا حدودی اجازه

 می دهی ولی بعد حصاری بالا می آید و همه چیز متوقف می شود. عشق مدار کسی

 است که از آینده نمی ترسد. کسی که از نتایج و پیامدها واهمه ندارد او دراینجا و

 اکنون زندگی می کند. نگران نتیجه نیست. نگرانی کار ذهن ترس مدار است. و فکر

 نکن بعدش چه اتفاقی می افتد.

 تنها اینجا باش و به تمامی عمل کن. حساب گری را کنار بگذار.

شخص ترس مدار مدام در حال حساب گری، نقشه کشی، منظم کردن و محا فظت کردن

 است. تمام زندگی اش اینگونه از بین می رود.

در مورد راهب پیر ذن شنیدم که در بستر مرگ بود؛ آخرین روز فرا رسید و اعلام کرد

که تا پایان شب بیشتر دوام نخواهند آورد. بنا براین تمام پیروان، سالکان، اقوام ...

یکی بعد از دیگری آمدند. او دوستداران زیادی داشت که از دورو نزدیک آمدند.اما یکی

از سالکان قدیمی وقتی شنید استاد درحال مرگ است به سمت مغازه دوید. یکی از او

 پرسید استاد در کلبه اش می میرد تو به مغازه می روی؟ سالک قدیمی جواب داد:

 ((می دانم که استادم عاشق یک کیک مخصوص است می روم آن کیک را بخرم)).

پیدا کردن آن کیک مشکل بود ولی تا شب ترتیب کار را داد و با سرعت و کیک در دست 

 نزد استاد آمد. همه نگران بودند انگار استاد چشم انتظار کسی بود.

گاه چشمانش را باز می کرد نگاه می کرد ودوباره می بست. وقتی سالک رسید استاد

گفت: ((خیلی خوب بالاخره آمدی؟ کیک کجاست؟))سالک کیک را آماده کرد وخیلی

خوشحال بود از اینکه استاد چنین درخواستی نموده است.

استاد در حال احتضار کیک را در دست گرفت با اینکه پر بود ولی دستش نمی لرزید.

یکی گفت: (( شما چر دستتان نمی لرزد با اینکه در حال مرگید؟))

استاد پاسخ داد: ((من هرگز نمی لرزم چون ترسی وجود ندارد. جسمم پیر شده است

ولی هنوز جوانم و تا مرگ جسمم جوان باقی خواهد ماند)). بعد هم گازی به کیک زد

و شروع به جویدن کرد؛یک نفر گفت آخرین پام شما چیست؟

استاد لبخند زد و گفت: ((آه کیک خوشمزه ای است)).

این نمونه مردی است که در اینجا و اکنون زندگی می کند:کیک خوشمزه ای است.

حتی مرگ هم به چشم نمی آید. لحظه بعد بی معنی است. این لحظه کیک خوشمزه ای

است. اگر بتوانی در این لحظه اینجا حضور داشته باشی همین برایت کافی است و

در این صورت می توانی عشق بورزی.

عشق شکو فایی نادری است که گاهی اتفاق می افتد.

 

راجینیش

نقل از جله روانشناسی جامعه شماره 34

ترجمه خدیجه تقوا پور

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 15:33 ] [ دریا ]

دستت را می‌گیرم
تمام تپش‌های تنم را سرریز می‌کنم

دستت را می‌گیرم
مردانگی‌ات را در تاریکی‌ها جشن می‌گیرم

دستت را می‌گیرم
خیانت‌های هزارگانه‌‌ی روحت را شماره می‌کنم
می‌گذارم در بند بند جانت تکثیر شوم
می‌بویمت
می‌یابمت

در فاصله‌ای که هیچ فلسفه یا فرشته‌ای پرنمی‌زند
در فاصله‌ای شکننده
تاج بر سر می‌گذارم
به میدان می‌فرستمت

اگر تاب آوری
یاغی نبودن را
ومرزهای مرا از تن خویش گذر دهی
زندگی خواهی کرد

می‌دزدمت از تاریخ
از نوشته‌های سرد و خشن
می‌بویمت
می‌یابمت

به پیشانی‌ام سوگند!

از وبلاگ پاگرد

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 15:33 ] [ دریا ]

 

خدایا کیست که شیرینی محبت تو را چشیده باشد و جز تو آهنگ دیگری را بنماید؟

و کیست که به مقام قرب توانس گرفته باشد و در صدد رو گرداندن از تو باشد؟

خدایا قرار بده ما را در زمره کسانی که برای قرب و دوستیت برگزیده ای و برای

عشق ومحبتت خالصشان گردانده و به دیدارت شوق زده نموده ای.

خدایا قرار بده ما رادر زمره کسانی که به قضا و قدرتت راضی شان سا خته ای

و به دیدن رویت به ایشان نعمت بخشیده ای و درجوار خویش جایشان داده ای.

خدایا قرار بده ما را از کسانی که به معرفت خویش مخصوصش کرد ه ای و برای

 پرستش و عبادتتایشان را لایق کرد ه ای و دراادت خویش دل شیدایشان

نموده ای و برای مشا هده خودت انتخاب.

از کسانی که رویشان را برای خودت خالی کردی و

دلشان را برای محبت خودت فارغ.

و تنها بدانچه نزد توست راغبشان کردی و ذکر و یاد خودت را به آنها الهام نمودی.

 و دلشان را برای محبت خودت فارغ کردی و  سپاسگذاریت را نصیبشان نمودی

و به طاعت خود سرگرم نمودی و آنها را از بندگان شایسته ات گرداندی و برای

 مناجات خویش انتخاب نمودی و براندیشان را از هرچه مو جب بریدنش از تو می شود.

خدایا قرار بده ما را از کسانی که شیوه شان در زندگی شادمانی با تو و زاری

به درگاه توست

و روزگارشان آه و ناله از فراق توست

و پیشانیشان در برابر عظمت تو به خاک افتاده و دیده شان یکسر بیدار است.

و اشکشان از ترس تو ریزان است و دلهاشان به محبت تو آویزان و قلبشان از

هیبت تو جاکنده شده است.

ای که نورپاکیش برای دیدگان دوستانش در کمال درخشندگی است و

پرتو افکنیهای چهره اش برای قلب های عارفان زداینده تا ریکیهاست.

ای آرمان دل مشتاقان و ای منتهای آرزوی دوستان

از تو می خواهم دوستی خودت ودوستی دوستدارانت و دوستی هر عملی

 که مرا به نزدیکی تو واصل گرداند. و تو پیش من محبوب تراز ما سوای تو قرار

 دهد. از تو می خواهم که اشتیا قم را به سویت چنان کنی که باز دارنده از

نافرمانیت باشد و بر من منت گذارده به اینکه به من توجه نمایی؛ از من رو

نگردانی و مرا از جمله سعادتمندان و بهره مندان نزد خود قرار دهی.

ای اجابت کننده و ای مهربان ترین مهربانان

 

مناجات محبین

از مناجات خمس عشر

 امام زین العابدین

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 15:32 ] [ دریا ]

قسمتی از نامه انوشه انصاری

بقیه را اینجا بخوانید.

 بالاخره، آن لحظه فرارسید و شمارش معکوس شروع شد. ال. آ.، میشا و من

 دست‌های همدیگر را گرفتیم و گفتیم "آماده... راه می‌افتیم." خدا را شکر

 کردم که آرزویم را برآورده کرده بود و برای همه چیزهایی که به من داده بود.

 از او خواستم تا قلب تمام موجوداتش را سرشار از عشق کند و برای این

موجود زیبایی که زمین می‌نامیم‌اش صلح به ارمغان بیاورد.

 

 

 

 

 با تشکر از دندانپزشک عزیز

  یکی جلو منو بگیره رو ببینید رو ببینید رو ببینید روببینید

فکرکنم منم ورم شده باشم!!!.

 

 

 

 

 

گفته بودی که: - ((چرا محو تماشای منی؟

وآنچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی))

 

مزه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

نازچشم تو به قدر مزه برهم زدنی!

محو: فریدون مشیری

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 15:32 ] [ دریا ]

 

در نظر اول شاید این داستان داستان بدبختی یک زن یا زنان باشد. اما این داستان

 همانقدر که بدبختی یک زن را به تصویر می کشد مرد را نیز در سرگشتگی نشان

 می دهد؛ آیا این داستان داستان بد بختی انسان است؟

فرا نچسکا در این داستان یک زن ایده آل است. او آن گونه که باید باشدهست؛او

درست می بیند او آلبرتو را پیرمرد می بیند. آیا درست انتخاب می کند؟مسئله در

 مورد فرا نچسکا درستی انتخاب نیست مسئله خود بودن است؛ اینکه در چه مورد

 چه کاری به نفع رو حیات اوست. این داستان همانقدر که نگون بختی شخصیت

 اول را نشان می دهد  خوشبختی فرانچسکا را نیز به تصویر می کشد.تصویر

می کشد وهمانقدر گه گمراهی آلبرتورا نشان می دهد تلاش آگوستو برای زندگی

 را نیز به تصویر می کشد.

 

یک جمله کلیدی وجود دارد که دو بار تکرار می شود: ((حقیقت را چون گوهری

گران بها باید جست آنکه درپی حقیقت است باید که از زندگی دست بشو ید))

همه کتاب تفسیر این جمله است. آلبرتو به سبب اعتقاد خود به این جمله باید

 بمیرد. هم در ابتدا و هم درانتها به قتل اواشاره می شود.حقیقت را چون گوهری

 گرانبها باید جست.این جمله قسمت عمده داستان است.زن دراین داستان به

دنبال حقیقت است.اقدامات اولیه برای شناخت نقش مرد در زندگی خود، شناخت

 و جستجوی پایدار در زندگی فرانچسکا، خطر کردن برای شناختن بیشتر آلبرتو

- اگرچه از اوناامید شده است-، خوشباوری و شناخت آگاهانه تر بعدی

 

وجود دو نوع شخصیت در این داستان ملموس است

شخصیتهایی کاملا متعارف:خودش و فرا نچسکا و شخصیت هایی که در

داستان به دنبال کشف آنها هستیم:

آلبرتو معشو قه اش و و آگوستو

بیشترین کنجکاوی متعلق به آلبرتو است. زن همواره از رفتار عجیب آلبرتو

سر گردان است و این کنجکاوی به خوبی به خواننده منتقل می شود تا اینکه

 در صفحه 65 آلبرتو خود را معرفی می کند از اینجا به بعد زن شروع به شناختن

 زن دیگری می کند و سعی می کند از کار آگوستو هم سر در بیا ورد.

 

زن به دنبال حقیقت است اما کشف حقیقت به راحتی ممکن نیست. رابطه

متقا بل و جستجوی موشکافانه در باره مادر و فرزند و ارتباط با پدر نیز از همین

مظاهراست. با مرگ فرزند در واقع نقش کلیدی بچه در زندگی مرد و زن محو

می شود. بازگشت دوباره مرد و لطف او شک وتردید را درباره شخصیتش دامن

 می زند  اما در نهایت این شک و تردید در مورد او به پایان می رسدو همان

 قطعیت درباره رفتارخا ئنانه او به حقیقت می پیوندد و اودوباره می خواهد برود.

این شک وتردید و عدم قطعیت و رفتار درباره همه شخصیت ها به غیر ازخود

 زن وجود دارد و اینجا قسمت دوم جمله به واقعیت می پیوندد:

(آنکه در جستجوی حقیقت است باید که از زندگی دست بشوید)

 

شاید در این داستان زن برای رسیدن به حقیقت همه چیز را قربانی می کند؛

حقیقت همان عشق اوست.

واقعیت حقیقت ندارد اما حقیقت واقعیت می یابد واین کشتن اغازی برای زندگی

دیگریست که حقیقت دارد.

این داستان به گفته ایتالو کالوینو حکایتی از نا گفتنیهای شیرین انسان را به

خوبی نشان می دهدگرچه به نظر تلخ است اما چون دارای یک فرم ساده است

 از ارزش واقعی آن می کاهد.

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 1:47 ] [ دریا ]

خواستم شعر بگو یم

خواستم داستان بنویسم

خواستم حرف بزنم

خواستم عشق بورزم

دیدم هیچ یک نمی توانند از تو بگویند

چه بگویم

جانم

جانانم

سکوت کردم

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 1:47 ] [ دریا ]

می دانید عوض کردن  الگو های کهن مرا قبت از دیگران بسیار دشوار است.

در این روند ترس و احساس گناه چهره می گشایند. تر سها یی از قبیل:

((آیا من واقعا استحقا ق آنرا دارم که وقت صرف خویشتن کنم؟ چه بر سر

آنهایی که نیاز به کمک من دارند خواهد آمد؟))

احساس ترس و گناه زمانی مارا ترک می کنند  که ما نتیجه  کارمان را ببینیم.

زیرا نتیجه کمک به خویشتن این است  که افراد محتاج به یاری شما، شروع

 به مرا قبت از خود می کنند و به شما احساس بهتری  دست می دهد.

نمی خواهم افرادی را  که می خواهند به دیگران کمک کنند مایوس کنم .

من فقط پیشنهاد می کنم  که  قبل از کمک به دیگران بدانند  که این کار را برای 

خودشان می کنند. بدانند که درد کسانی که محتاج کمکند درد آنان نیز هست.

 پس از آن به درون خود بروند  و از هستی کمک بخواهند: ((هستی! به من

کمک کن که این مو قعیت را تغییر دهم، که خودم را بهبود بخشم،  تا بتوانم

 کانالی  برای رو شنایی تو باشم)).

با این کاربه عوض متمرکزشدن بردیگران، نا توانی خودمان را اذعان می کنیم،

و خواستار  راهنمایی و یاری می شویم. تنها راه و اقعی کمک به دیگران  این

 است که آن کاری را که دلتان می خواهد انجام دهید. اگر بگویید: (( من باید

کاری دراین مورد انجام دهم))، این هستی نیست که سخن می گوید، بلکه 

 باید های ناشی از احساس گناه شما ست. یا شاید کا مپیوتر ذهن شما

است که  سعی دارد یک راه حل منطقی پیدا کند.

اگر به احساس  نا خود آگا هتان  اعتماد کنید  و هر  لحظه کاری  کنید  که

 میل دارید، آن وقت هستی  به گو نه ای پیش بینی  نشده و خود جوش در

شما جریان می یابد.

به طور مثال شاید  کمک نکردن به یک دوست که از شما چیز ی می خواهد

 ظا لمانه و بی رحمانه در نظر آید. با این حال اگر احساس می کنید که میل

چندانی  به کمک کردن ندارید (و خود واقفید  که معمولا انسان بخشنده ای

 هستید )، باید  به این احساستان اعتماد کنید  و خطر((نه)) گفتن به دوستتان

را بپذیرید. شاید با کمک به او نوعی نا توانی در او ایجاد می کرده اید. در واقع

شما  با اعتماد کردن به نا خودآگاهتان  وکمک نکردن  به دوستتان، یاریش

 می کنید  تا بیشتر به نیروی خود متکی باشد.

ممکن است در مورد ی دیگر از دهش به دیگری احساس خوبی داشته

 باشید. به این احساس اعتماد کنید  و مایه بگذارید. وقتی سخاوت از قلبتان

 سر چشمه می گیرد و نیاز به جانفشانی و ایثارش ما ندارد، بدانید که هستی

 در شما جریان یا فته است.

 

دگرگون کردن ذهن قربانی

 

زمانی افراد دیگر نقش قربانی را بازی نمی کنند  که دیگر کسی نباشد

 تا نجاتشان دهد، یا زمانی که مقصر دانستن  دیگران به قدری  درد ناک

می شود  که دیگر  قابل تحمل نباشد. این دو به طور همزمان اتفاق می افتد،

 دیگران از نجات دادن شما خسته می شوند و در همان زمان شما از

 قربانی بو دنتان.

برای دگرگون کردن ذهن قربانی، مردم با ورهای دیرینه شان را تغییر می دهند.

از کودکی در گوش مان خوانده اند آنچا اهمیت دارد عوامل بیرون از ما ست،

لذا ما به دنبال قدرت، عشق، ثروت و شفایی  هستیم که قرارا ست ازبیرون به

 سمت  ما بیاید. و آنگاه که چنین نمی شود شروع می کنیم به متهم کردن

 دیگران. از سوی دیگر، نگاه کر دن به درون، درست عکس آن چیزهایی است

که  تاکنون آ مو خته ایم. ما از عادت دیرینه مقصر دانستن دیگران دست می کشیم

 و به هستی چشم می دوزیم.

اگر احساس می کنید قربانی هستید، راه رهایی رفتن به درون خویشتن است.

بپرسید: ((هستی! برای بهبود بخشیدن به این وضع چه کنم؟کمک کن تا بدانم)).

بعد برای پاسخهایی که دریافت می کنید باز و گشاده باشید. پاسخهای درون به

شیوه های گوناگون عیان می شوند : پیامی از درون، یک مکالمه تلفنی، یا

 پیشنهادی که دوستی برای یاری به شما می دهد. زمانی که می گویم:((برای

پاسخ به درون بروید)) منظو رمان این نیست  که نباید کمک هایی که از بیرون

 به ما می شود بپذیریم، بلکه تنها معنایش این است که بدانید  قدرت هستی

دردرون شماست و هرچه بخواهید می توانید  به دست آورید. بدانید که شما

 کاملا مسئول مو قعیتی هستید  که در آن قرار گر فته اید  و پیش ازا ینکه به

دنبال  کمک های بیرونی باشید  به هستی درونتان باز گردید.

 

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 1:47 ] [ دریا ]

 

همیشه از خدا هرچه خواستم به من داد

لطفی کرد و دیر داد

وقتی که دیگر نمی خواستمش.

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 1:46 ] [ دریا ]

مطالب وبلاگ فریادی ازیک زن را خوانده بودم و داشتم به این فکرمی کردم

راستی وقتی قتلی صورت می گیرد آیا قاتل نباید بمیرد؟ داشتم می اندیشیدم

 که این دوست عزیزم که به سنگسار اعتراض کرده آیا از یک عده قاتل حمایت

نکرده؟ حتی اگر زن باشند؟ البته برایم همه جانبه نگری مهم بود.

 

داشتم می اندیشیدم حکم اعدام در قوانین کشورهای دیگر چقدر وجود دارد؟

و افراد بشر دور از حکم های الهی، خود چقدر به این نتیجه رسیده اند که آگاهانه

 کسی را بکشند؟

 

و اینکه اگر کسی مرا بکشدو از زندگی محروم کند آیا نباید خودش بمیرد؟

بگذریم که عده ای از دوستان خوشحال هم می شوند کسی آنها را از زندگی

خلاص کند؟

انصا فا؟ حتی کسانی که می خواهند خود کشی کنند؟

 

دیدم دوستی درباره قتل های زنجیره ای شهریار حرف زده و آخر این سوال را

 پرسیده؟: ((شما که به اعدام اعتقاد ندارید پس چه باید کرد؟))

 

سخنی از پیامبر اسلام وجود دارد:

((کسی که یک نفر را زنده کند همه مردم را زنده کرده و کسی که یک نفر

را بکشد همه مردم را کشته)). در اینجا ارزش یک نفر معادل همه مردم

شناخته شده است.

 

می دانم که از قتل هم به اندازه سنگسار بدم می آید؛ اما از حقیقت نه.

 

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 1:45 ] [ دریا ]

با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي
دخترك افسانه مي خواند
نيمه شب در كنج تنهايي
بيگمان روزي ز راهي دور
مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان بزير رشته هايي از در و گوهر
مي كشاند هر زمان همراه خود سويي
باد ... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه موي سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته مي گويند
آه ... او با اين غرور و شوكت و نيرو
در جهان يكتاست
بيگمان شهزاده اي والاست
دختران سر مي شكند از پشت روزنها
گونه ها شان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق پندار
شايد او خواهان من باشد
ليك گويي ديده شهزاده زيبا
ديده مشتاق آنان را نمي بيند
او از اين گلزار عطر آگين
برگ سبزي هم نميچيند
همچنان آرام و بي تشويش
مي رود شادان براه خويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
 مقصد او ... خانه دلدار زيبايش
مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند
كيست پس اين دختر خوشبخت ؟
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر
اوست ... آري ... اوست
آه اي شهزاده اي محبوب رويايي
نيمه شبها خواب ميديدم كه مي آيي
زير لب چون كودكي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده اي در جام مينايي
آه بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي
ره بسي دور است
ليك در پايان اين ره ...قصر پر نور است
مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي خزم در سايه آن سينه و آغوش
مي شوم مدهوش
بازهم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت
مردمان با ديده حيران
زير لب آهسته ميگويند
دختر خوشبخت ...!

از دیوان فروغ 

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 1:45 ] [ دریا ]

 

 

 

مگر می شود جمع و جور کرد!!!

به هزار چیز بر می خورم که باید بیندازمشان دور ولی لازم است یادی از آنها بماند

آخ چقدر سخت است اینطور تایپ کردن

یکی از قو رباغه هایم حفظی تایپ کردن بودها!که هنوز نخور ده ام.

خب،این تصویر دفتری است که می خواهم دور بیندازم. می شود ازآن داستان

ساخت اما من به خاطره ای اکتفا می کنم.

روی جلد دفتردوتا شعر است. یادم نیست این از کجا آمده ورقش که می زنم می فهمم

عجب!

 مجله سروش نوجوان

تنها مجله ای که آن روزها پدرم را مجبور می کردم سر ماه برایم بخرد.خب ما اصلاً

در محله مان مغازه کتابفروشی نداشتیم؛ذ من هم دختری نبودم که بروم به قول

همولایتی ها شهر البته ما در حومه یزد هستیم

حالا مگر خاطره این دفتر تمام می شود

هزار تا گف برای خودش دارد روی جلد دو تا شعر است:یکی گنجشک کو چو لو

 و دیگری زمزمه چشمه

بگذارم شعرها را؟

خب:

 

ای گنجشک کوچولو

نمی فهمم آخر چرا از من می گریزی

با اینکه همیشه خرده نان روی ایوانمان می ریزم

تا تو بخوری و سیر شوی

 

از من فرار نکن بیا نزدیک من

آیا وقت آن نیست که با من انس بگیری

و ترسهایی که پدران ما در دلت نشان ده اند

بیرون بریزی؟

 

وقتی به خاطر کاری پا به ایوان می گذارم

خرده نان ها را رها می کنی و می پری

آخر چرا اینگونه می ترسی

یک وقت از وحشت دق نکنی!

 

ای گنجشک کو چولو

خیال نکن می خواهم تورا بگیرم

این کار برای من مسخره است

دل من به همین خوش است

که جلوی تو خره نانی بریزم

و تو بخوری و شادمانه جیک جیک کنی

از من نترس ای گنجشک کو چو لو

 

هی جانم

این از اولین شعر

به نظر شما انصاف است من این دفتر را دور بیندازم؟اصلا می دانید چه دفتری

است؟

مجله های سروش نو جوانم به جانم بسته بود؛ نمی دانم چرا این برگه را جلد

 این دفتر کرده ام سروش نو جوان با سر دبیری عمو زاده خلیلی یا مصطفی

رحماندوست در آن روزها پایگاه ابتدایی نویسندگی من بود یا در واقع اموزشی

 برای نویسندگی

عجیب نیست که من هیچ مطلبی از خودم در نکردم برای آن؛ من خود ار واجد

 نویسندگی نمی دیدم

البته حالا کمی می بینم

کو حالش؟

البته هست

بعد نو بت چه بود جانم؟یاد داستانی از خانم خانم ای بابا اسمش یادم رفت.

افسانه شعبان نزاد بود؟ نمی دانم داستان هوشمندان سیاره او راک

در همین سروش تبلیغش شده بود؛چه داستانی بود. چقدر حسرتش را

 خوردم که کاش من این ر ا نوشته بود م

فوق العاده زیبا  و خیلی لذت بردم.وداستان امیل و کار آگاهان که مرا مجبور

 می کرد هر ماه با سر سختی منتظر خرید پدرم شوم.

خب مثل اینکه هنوز روی جلد دفترخانم ماند ه ایم.ادامه اش باشد

از خیر دور انداختنش هم فعلا گذشتیم

باید برویم بقیه را درست کنیم دیگرو جمعو جور

آن زمانها برادرم می گفت ما؟

مگه شما چند نفرید؟

می گفتم:

من

چشمم

دستم

قلبم

همه ما

 

فعلا

 

 

 

 

 

 

از

رادیو زمانه:

محمود احمدی‌نژاد، پيشتر به رييس جمهوری آمریکا پيشنهاد مذاکره داد که

 کاخ سفید آن را تاکتیکی گمراه‌کننده توصیف کرد و نپذیرفت.

عجب احمدی نژادی و عجب کاخ سفید تری!!!

آمریکایی که من شناختم رو هم بخونید

البته من طرفدار شخص خاصی نیستم شاید جالب باشه

با تشکر از پرنس رها

 

 

 

 

 

می گم

این انوشه جون که رفته فضا

مگه ما نرفتیم بابا

خب یکی هم بیاد ما رو تحویل بگیره

بابا ما صد بار شوت شدیم

اونور فضا هم رفتیم

اصلا خودمون موشکیم

چه می دونم

ما هواره حالا

 

خیلخب

خیلخب

می گویم بابا

امشب شب اول مهر است

خب چه دخلی به من دارد؟

اوه، بله

من معلمم

اوه بله باید فردا بروم سر کار

بالاخره آرزو های لیلی به حقیقت پیوست و تعطیلی های من به پایان رسید.

کدام تعطیلی جانم؟

من که اینجا هی برای شما  مقاله تایپ کردم و نطر دادم پر از غلط املایی

من که این سه ماه هم دائم به یاد شما بودم

اصلا کدام تعطیلی؟

راستش من دائم در حال تعطیلی ام

حتی فردا هم که اول مهر است

گرچه که یک عالمه کار ریخته سرم و هیچ طوری هم تمام نمی شود

آن شب آخر مدرسه خودم که سال دیپلم بود با خودم گفتم مدرسه تمام شد

امسال آخرین سالی است که شب اول مهر می روی مدرسه؟

تا صبح دل بیدار بودم که چه می شود فردا

همه شب های اول مهر چنین بودم

اما امشب آنقدر پرکارم که حتی به این مو ضوع هم نخواهم اندیشید

به چیز زیادی نخواهم اندیشید

اما شاید حرف هایم برای شما کاهش یابد

فرصتی تا مقا له ای برایتان تایپ کنم

زیاده عرضی نیست

البته من همه موظفی ام را کلاس ندارم

اگر داشتم حالا پر از حرص وجوش بودم

اما خوشحالم که کلاس دارم فعلا دو تا

اما بهتر است آرام باشم مگر نه

شاید بگو یم شا گردانم چگونه  اند

همه چیز خوب و راحت پیش می رود

بهتر است آرام باشم.

کرم هم دارم هنوز

می خواهم خودم ویندوز نصب کنم

یعنی سخت است؟

شاید هم خراب  شد

فعلا که وقتش نیست.

 

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 1:44 ] [ دریا ]

ذهن قربانی براین باور است که ما نا توانیم، که دنیا، مردم و اوضا ع اقتصادی

 امکان انتخاب را از ذهن  آدمی سلب کرده است و گریزی نیست  الا پذیرفتن

آنچه  برایمان پخته شد ه است. احساس قربانی این است که به حریمش تجاوز

می شود  بی آن که از او سوالی شود.

افراد قربانی به دنبال نا جیانی هستند که آنهارانجات دهند . نا جی ها از آن جایی

 که نمی دانند چگونه به خود کمک کنند، توجه شان را به کمک کردن به دیگران

متمرکز می کنند. و نا خود آگاه می کوشند که نیاز خود را به صورت غیر مستقیم

ارضا کنند .آنها نیاز به قربانیانی دارند که آنهارا دوست بدارند. ناجی براین باور

 است که دیگران  ضعیف و ناتوان هستند و به کمک او نیازمندند.

به اعتقاد من بسیاری از  افراد با هر دو جنبه  این روند سر وکاردارند. اکثر

نا جی ها به جای آنکه بیا موزند  از خودشان مرا قبت کنند، وقت و انرژیشان

 را صرف نجات دیگران می کنند. شما نمیتوانید نا جی باشید مگر آن که  با ور

 داشته باشید دردرونتان یک قربانی دارید. با وجود این ممکن است به نظر برسد

 که بعضی از افراد  فقط قربانی یا نا جی هستند. در شکل افرا طی اش  افرادی

 هستند که همیشه  دچار گرفتاری هستند  و شدیدا نیاز به کمک دیگران دارند

 و یا قدیسانی که زندگیشان بدون کمک به دیگران معنایی ندارد.

ما اغلب به گو نه ای متعادل  تر میان  این دو حالت در نوسانیم.

دگرگونی آگاهی ناجی:

همه می دانیم که درد هست. در همه جا، در همه کس، در روزنا مه ها، در تلوزیون.

برای دگرگون کردن این درد اولین شر ط این است که هیچ چیز را انکار نکنیم.

درد را باید دید، لمس کرد، و دانست که درد ازما جدا نیست. ما نمی توانیم نا ظر

گرسنگی، جنایت و بیماری باشیم  مگر اآنکه بخشی از وجود ما  به این روند

 معتقد باشد  و از آن حمایت کند.

برای دگرگون کردن  ذهن ناجی ما باید مسئول دردمان با شیم و با هستی درون

برای  شفای خود تماس حا صل کنیم. هر گاه کسی را دیدید که درد دارد  یا

احساس درماندگی میکند بدانید که  درد و درماندگی در شما نیز هست. شما

به کسی کمک  نمی کنید  مگر آن که خود را همانند او بدانید وهمان احساس

 درماندگی رادر خود نیز داشته با شید.

شما خواه ناجی باشید  خواه قربانی، بدانید که انرژی درونتان از جاری شدن

باز مانده است. تا زمانی که مردم دیگران را مشکل گشا  یا مشکل آفرین

می بینند، انرژی درو نیشان مجال  جریان یا فتن  نمی یابد. برای جاری کردن

 انرژی  وکسب یاری از هستی، ناجیان و قربانیان هر دو  می باید  از درون خود

 کمک و را هنمایی بخواهند. نا جیان قادر نیستند ببینند تا چه اندازه خودشان

 به کمک نیاز دارند. آنها آنچنان مشغول کمک کردن به دیگران هستند که

 نمی توانند درد خود را ببینند. زمانی که متوجه عوا طف خودشان می شوند.

آنرا با یافتن دیگری  ومرا قبت از او پنهان می کنند.

نجات دادن معمولا الگویی ریشه دار است. که از دوران کودکی با ماست.

در مورد خود من  مطلب ازاین قرار است که  موا ظبت از دیگران را از

سنین  پایین آغاز کردم. والدین من در کودکی از هم جدا شدند  و من خیلی

 زود در یافتم که باید مثل بزرگتر ها  رفتار کنم. من این مسئولیت را پذیرفتم

 ولی در این روند  عواطف خودم را نا دیده گرفتم.

ناجی درون من سخت قدرتمند است. همیشه خواسته ام دنیا را نجات بدهم .

همیشه سعی کرده ام به مردم کمک کنم  زیرا  می خواستم اشخاص از آگاهی

عظیم من  که آماده بودم به آنها اهدا کنم  با خبر شوند. گمان می کردم، نیاز

مردم به من و آگا هیم حائز اهمیت بسیار است. در روابط خصوصی نیز به

همین نحو عمل میکردم .من عشاق  و دوستان زیادی داشتم  که ظا هر

 نیازمند یا ری من بودند.

هرچه آگاهتر شدم  بیشتر به این امر پی بردم  که من به گونه ای تله پاتیک

  به آنها این مطلب را منتقل کرده ام که: ((من به شما اعتماد ندارم و فکر

 نمی کنم که شما بتوانید  مسئولیت زندگیتان را در دست بگیرید.فکر میکنم

که شما موجود بد اقبالی هستید  که به اندازه من نمی دانید  و نیاز به کمک

 دارید)). شخصی که نجاتش میدهید  فورا این برداشت را می کند، پس شما به

 جای کمک به ایشان  قدرت و توان آنها را تحلیل می برید. و از همه مهمتر

 ،شما از خودتان  که تنها مو جودی است که می تواند  انرژی را به حرکت

در آورد  و مو قعیت را به کل تغییر دهد مرا قبت نمی کنید. شما باید بپذیرید که

 بنا بر عادت به دیگران کمک می کنید، زیرا ا زاینکه دیگران شمارا رها کنند

 وحشت دارید. مفهوم این وحشت این است: ((اگر من به نیاز های دیگران پا سخ

 ندهم  مرا تر ک خواهند کرد و تنها خواهم ماند)). اگر برای بهبود او ضاع به

 درون  خویشتن بروید، پی می برید که کسی آن جا هست: «خودتان».شگفت انگیز

این جاست  که هر گاه از نظر عاطفی از خودتان  حمایت کنید دیگران این امر

 را با نشان دادن عشق و پشتیبانی بسیار  منعکس می کنند..........

شاکتی گواین

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 1:43 ] [ دریا ]

نمی‌دانم، این رؤیاست، شاید رؤیاست، گمان نمی‌کنم، بیدار خواهم شد، در

سکوت، دیگر نخواهم خوابید، خودم تنها، یا باز هم رؤیا، رؤیایِ یک سکوت، یک

سکوتِ رؤیایی، پر از زمزمه‌ها، نمی‌دانم، همه‌اش کلمات، بیداری هرگز، فقط

کلمات، چیزِ دیگری نیست، باید ادامه داد، فقط همین را می‌دانم، به زودی

متوقف می‌شوند، این را خوب می‌دانم، حس می‌کنم، مرا رها می‌کنند، آن‌گاه

 همان سکوت، برایِ لحظه‌یی، چند لحظه‌ی ناب، یا همان رؤیای خودم، آن‌که

 ماندنی‌ست، آن‌که نماند، که هنوز می‌مانَد، خودم تنها، باید ادامه داد، نمی‌توانم

ادامه دهم، باید ادامه داد، پس ادامه خواهم داد، باید کلمات را گفت، تا زمانی

 که کلمه‌یی هست، باید آن‌ها را گفت، تا وقتی که مرا بیابند، تا وقتی که مرا

بگویند، دردِ عجیب، گناهِ عجیب، باید ادامه داد، شاید پیش از این انجام

 شده، شاید پیش از این مرا گفته‌اند، شاید مرا به آستانه‌ی قصه‌ام رسانده‌اند،

 روبه‌روی دری که به قصه‌ام گشوده می‌شود، گمان نمی‌کنم، اگر باز شود،

خود خواهم بود، سکوت خواهد بود، آن‌جا که هستم، نمی‌دانم، هرگز

نخواهم دانست، در سکوت هیچ‌کس نمی‌داند، باید ادامه داد، نمی‌توانم

 ادامه دهم، ادامه خواهم داد.

 

از وبلاگ  نام ناپذیر

به نظر شما من نام می پذیرم؟

یه مدته اسمم ثابت شده

 فعلا ازش خوشم میاد.

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 1:43 ] [ دریا ]

سلام

آن زمانها که ما دانشجو بودیم حول و حوش سال 76 به بعد فعالیتهای سیاسی

 جریان مخالف نظام بر می گشت به دانشجویان پیرو خط امام

عده ای از این جوانان بسیار تند و تیز مخالفت می کردند تظاهرات می کردند

داد می کردند بی داد می کردند

اسمشان بود پیرو خط امام

هنوز یادم است وقتی عده ای از روزنامه ها را تعطیل کرده بودند این پیروان

 خط امام برای روزنامه ها مجلس ختم بر پا کردند(احساسات مفرط جوانی)

پارچه سیاه زدند و عکس روزنامه ها را هم زدند

در آن زمان همه مردم تحلیل گر شده بودند

روز نامه های دیواری و قسمت های سیاسی فرا وان در گوشه و کنار شهر به

چشم می خورد

که مسئول آنهم آقای شو ق الشعرا بود در یزد

که نامه شب نامه را بعدها به خاتمی نوشت

 

آن زمان ستیز آنان با ولایت فقیه بود

و نمی دانستند همین ا مام ولی فقیه نظام بوده است

بعد گذشت

کم کم امام رفت زیر سوال

کم کم همه  می گفتند اصلا امام کیست؟

خمینی چیست؟

او یک زمانی معیار بود.

دامنه معیار شدنش کم شد ولی هنوز کسی جرأت نکرده بود بگوید

 اسلام چیست؟

همه تحلیل ها در قالب نوعی اسلامیت بود یا خوانش جدید از آن

گذشت

بله در آن زمان اسلام خوب بود ولی خمینی یا امام راه درستی نرفته بودند

بعد ناگهان چه شد؟

 همه گفتند  اسلام چیست؟

اسلام دیگر چه صیغه است؟باید بگویم دامنه اسلام ستیزی هم طولی نکشید

 

 بعد از مدتی سکو لاریسم در جامعه ما فزونی گرفت

اصلا خدا هست یا نیست؟

بگذریم که اینها که داعیه اش را دارند هیچ یک مرد این حرف ها نیستند

یا شعار می دهند

یا تز می دهند

هیچکدام هم دردی دوا نکرده

 

در جامعه ما یا همه قربانی اند یا همه منجی یا به قول سنباد نجفی از هر

چهار نفری 5 نفر شاعرند که نفر پنجم هم در راه است.

خاتمی که رحمت خدا بر او باد و همشهری ما هم است چهار سال خوب کار

کردو لااقل طرحی نو در انداخت که به صورت اعتدال خوب بود اما در چهار سال

بعد نه او که اطرافیانش گند زدند

 اخلاق در جامعه ما دیگر معنا ندارد

همه ادارات به فساد های مختلف آغشته شدند

به نظر من مفاسد مالی بسی خانمان سوزترند از فساد جوانان و زنان است

 که این اثر آن لقمه است.

البته خاتمی هدف بلندی داشت و تا اندازه ای هم موفق شد به طور مثال در

سیاستهای بین المللی خود ایران را مطرح کرد و نسبتا از حالت مهجوری به در آورد

با شد تا به مردانمان به چشم یک انسان نگاه کنیم نه قهرمان

در مقطعی آنها رابه آسمان ببریم یا بعد باسر به زمین بکو بانیم.

اهداف خوب وبد هم پیمانه شدند

خاتمی به نوعی آزادی برای جوانان قایل بود که خوب بود

رشد در سایه آزادی است

در واقع فساد آشکار بسیار بهتر از فساد پنهان است لا اقل اینگونه عده ای

 نمی توانند چشم و گوش خود را ببندند و بگویند او ضاع مرتب است

به نظر من هر کسی در قانون اساسی گفته است رییس جمهور چهار سال

 باشد یک چیزی سرش می شده

عزیز من بهتر است احساساتی نباشی

اینکه خاتمی را با آن عبای زیبایش و چهره ملیحش دوست داری به کنار

اما هر کسی یک میزان کار آیی دارد

تازه من خودم در ستاد معین فعالیت می کردم

که حالا متوجه می شوم معین هرگز قدرت رییس جمهور شدن را نداشت

خب حالا با این وضع جامعه وقتی جوان ما خود اسلام را نمی شناسد چه

 انتظاری از پاپ می رود؟

انتظاری نمی رود نه؟

 

جوان مامثال قو ربا غه ای ات که او را در آب سرد روی آتش گذاشته اند اما او

 نمی فهمد که دارد می سوزدچون در آب است و او با آب گرم می شود و

دمایش بالا نمی رود.

 

 

 

 

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 1:42 ] [ دریا ]

می خوام که همین حالا بیای

می خوام که همین حالا یه باره بیای

ماشین حسابو با خودت بیار و پیانو رو

با خودت چسب زخم، ادوکلن

یه بطر آب معدنی یه بطر جین یه بطر ویسکی

یه دونه لیوان مسواک

یه بطر آژاکس، یه بسته بزرگ قرص مسکن

یه دونه گلدون

و یه دونه پیتزا هم بیار

و یه دستگاه تنفس مصنوعی.

می خوام که همین حالا یه باره بیای

و منو محکم بغل کنی

باید چراغ سقفو خاموش کنی

شمعارو روشن کنی

پریز تلفنو بکشی و

دشکای لاستیکی رو باد کنی

تو باس اشکامو خشک کنی و باهام حرف بزنی

وقتی آفتاب پشت اپرا پایین می ره

باس بیایی پیش من

با قلبت

و با تفنگ شکاریت

تا من دیگه هیچ وقت خودمو گم نکنم

تو یه اتاق پذیرایی ی دلنشین

تا من دیگه هیچ وقت پشت پنجره اونطوری وانسم

و قاطی نکنم

با یه دونه گل خشکیده تو دستم

تا من دیگه میون متروها اونجور ولو نشم

با یه آواز غمگین روی این لبای خشکیده

تو باس همین الان بیای

باس همین الان یه باره بیای

فقط واسه اینکه دیگه طاقتم طاق شده

واسه اینکه این افکار لعنتی دارن بهم فشار میارن

واسه اینکه من یه زن کاملا معمولیم

کاملا سالم و به اندازه ی کافی سنگین

تقریبا خونگی، سربزیر و کمی عصبی

مهربون و دوست داشتنی

با علاقه های عمومی

و یه رگ تنبلانه‌ی ادبی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*

 

گلوم درد می کنه

ریه هام، شکمم، آلت تناسلیم

می سوزه و درد می کنه

صورتم از غصه داغون شده

دندونام می افتن

موهام دسته دسته می ریزن رو زمین

نبضم ضعیف و نامتعادله

پاهام بی حس شدن، رگام باد کردن

چشام از حدقه بیرون می آن

شما می گین چیکار کنم؟

نمی خوام زنده بمونم

می ترسم بمیرم

عشقمو کشتم

نمی دونم با دوستام چیکار کنم

شما می گین چه غلطی بکنم؟

 

 

 

 

 

 

*

 

باید در ملافه های سفید تمیز بخوابانید مرا

چای گرم و ویتامین و والیوم بدهیدم

مرا باید بخوابانید با ترانه های زیبا

نمی بایستی مجبورم می کردید که روزها

روزها و روزها و شب بعد از شب بعد از شب

تنها بچرخم در گوشه و کنار اتاق وحشتناکم

من من هستم

و به اندازه ی کافی زجر می کشم

احتیاجی ندارد بایستید و به من طعنه بزنید

هنگامی که از شما کمک می خواهم

هنگامی که از شما استدعای بخشش دارم

هنگامی که از شما بوسه ای می طلبم.

 

 

 

 

 

 

 

*

 

روانشناس گفته است

که باید فراموشت کنم

من از دکتر

شش عدد رز قرمز

و از پرستار بخش

یک نامه ی عاشقانه گرفته ام

من سوسیس و سیب زمینی گرفته ام

و یک راهنمای پستی

و ضبط صوت خودم که خوب کار می کند

 

من سه جعبه قرص اعصاب گرفته ام

و یک آپارتمان 44 متری

و شماره تلفن نزدیکترین بنگاه آشنایی

من از چیزی نمی ترسم

من کاملا سالمم با یک استعداد متوسط

من به کارمند امور اجتماعی

که هم زیباست و هم درس خوانده

قول داده ام

که دیگر شبها بیدار ننشینم

و شماره ی شناسائیت را زمزمه نکنم.

 

 

 

درباره‌ی کریستینا لوگن

 

 کریستینا لوگن در سال 1948 بدنیا آمد. او به عنوان شاعر، نویسنده و اسطوره‌ی

 فرهنگی سوئد معروف خاص و عام است. از سال 1972 که نخستین مجموعه

 شعرش به نام« اما اگر نه » را منتشر کرد تاکنون هشت مجموعه شعر به چاپ

رسانده. او سالهاست که به عنوان مدیر تئاتر شهر استکهلم و همچنین به

عنوان یکی از مطرح‌ترین نمایشنامه‌نویسان سوئد مشغول به کار است.

موضوع اصلی‌ی شعرهایش مرگ، تنهایی و ترس از میانسالی است  و یک

روزمرگی تکراری مرسوم  که در عین حال همه تلاش می‌کنند به آن دست یابند.

 در شعر کریستینا لوگن همه چیز از طریق فرمول های خشن و طنز گزنده بیان

می‌شود و این به درک خواننده برای بهتر دیدن جامعه‌ی سوئد از بیرون کمک

می‌کند.از این سایت:

 

مجله شعردر هنر نویسش

[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ] [ 1:41 ] [ دریا ]

 

سلام

سفری به تبریز در پیش است

اگر شد همراهتان هستم

آشنایی ماشنایی آن طرف ها نیست؟

 

 

 

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

سرپیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم

من از دل این غار و تو از قله آن قاف

از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم

دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن

چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم

آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان

شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم

من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم

بازآی به هم ای شاعر افسانه بگرییم

از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست

باجوش وخروش خم وخمخانه بگرییم

با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی

در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم

با چشم صدف خیز که بر گردن ایام

خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم

بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار

جغدی شده شبگیر و به ویرانه بگرییم

پروانه نبودیم در این مشعله باری

شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم

بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما

با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم

بگذار به هذیان تو طفلانه بگرییم

ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم

 

اینجا هم مطلبی از استاد شهریار ببینید.


 اینم یه هدیه برای شما:

بنیاد بقا

 

تبریز واقعا عالیه

جای همه خالیه

خصو صا اینکه...

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:46 ] [ دریا ]

 

عشق به خویشتن سرآغاز عشقی مادام العمر است.من بخش اعظم زندگی خود را

 به عنوان دانش آموز و آمو زگار در مکتب عشق گذراندم. و اما مهمترین نتیجه

 در زمینه عشق چنین است:

 

مهم تر ین را بطه ای که می توانید  در تمام زندگی خود داشته باشید  را بطه ای است

 که با خود دارید.

مهم ترین را بطه ای که باید بهبودش دهید، را بطه ای است با خودتان دارید و کسی

 که بیش از همه نیاز دارد عاشقش شوید؛ خودتان هستید.

 

وقتی در عشقی عظیم قرارداشتم به ناگاه پا یه های ان ویران شد. فرو پاشیدم.

دلم شکست و قلبم به در دآمد.احساس کردم فریب خورده ام  و به من خیا نت شده

 است.این اولین بار نبود که کسی قلبم را می شکست.من فقط به این دلیل آنچه از

 دست داده بودم غمگین نبودم ؛ بلکه فهمیده بودم  هر گز چیزی نداشتم از دست بدهم.

هرچه بیشتر را بطه مان را تجزیه و تحلیل می کردم؛  بیشتر گیج می شدم.

در تمام مدت خیال می کردم اوبی قید و شرط مرا دوست دارد و با هم صمیمی و نزدیک

 هستیم.شکی نیست که او هیچ یک را به من نداده بود؛ حتی در تمام مدتی که با هم

بودیم حضور احساسی نداشت.

  بنا براین از خودم پرسیدم:((اگر و اقعا او اینها را به تو نداده است  پس عشقی که

حس می کردی از کجا می آمد؟))

به ناگهان پا سخ را در یا فتم که نو عی ادراک درونی  شهود  بود:

این عشق که در تمام مدت احساس کرده بودم از درون خودم می آمد.عشقی که در

تمام مدت احساس می کردم عشق چه کسی بود؟عشق خودم.شادی و سروری که

 احساس می کردم از آن چه کسی بود؟

از آن خودم بود. و تلاشی که در من می جوشید از کجا می آمد؟از خودم.

من عشق او را احساس نمی کردم چون وجود خا رجی نداشت.یا دست کم آن طور که

 من تصور کرده بودم وجود نداشت.تما م عشقی که حس کرده بودم عشق خودم بود.

فکر و ذهن من عشق خودم را بر او فرا فکنده بود .گویی منبع و منشا عشق،او بود.

او نبود. در واقع او هرگز در گیر را بطه مان نشده بود.منبع عشقی که حس می کردم

 خودم بودم.

عشق در بیرون شما وجود ندارد .عشق همواره از درون خودتان می جوشد و جهت و

 سمت آن از درون به بیرون است.

 

آیا ساز و کار رو ابطم چه بیرونی و درونی چنین نبود؟حتی اگر آنان به من عشق

 ورزیده بودند با زهم عشقی که حس کرده بودم عشق خودم نبود؟با کسی آشنا می شدم

 و عشق سراسر وجودم را می گرفت .اما حقیقت آن است  که تنها خودم به خودم مجوز

 داده بودم که این عشق را احساس کنم.

همواره منبع و منشا عشقی که حس می کنید ؛خودتان هستید.تنها کاری که می کنید

 آن است که تصمیم می گیرید؛ اجازه بدهید آن عشق را احساس کنید یا نه.همواره

عشقی که حس می کنید همان عشق خودتان است .هیچ کس نمی تواند عشقی راکه

نداشته اید نثار شما کند .به عبارتی چنانچه عشق  را در درون خود نیا فته با شید ؛

 هر گز کسی قادر نخواهد بود آن رااز بیرون در شما کار بگذارد.

سوالی دیگر به سراغم آمد :(( وقتی مرا ترک می کرد چه چیزی از دست داده بودم؟

آیا بعد از ترک او کمتر از همیشه دو ست داشتنی بودم؟آیا از ذخیره عشق درونی ام

 کا سته شده بود.؟))هرگز.

او دیگر کا رهای همیشگی را نمی کرد و هما ن سخنان همیشگی را به من

 نمی گفت؛ این آنچه بود که به من اجازه می داد از عشق لبریز شوم.و با نبود

آنها فکر می کردم او دیگر مرا دوست ندارد.

 در وا قع چیزی که اتفاق می افتاد این بود که خودم دیگر اجازه نمی دادم عشق خود

 را احساس کنم.

عشقی که دردرون خودم بود و از درون خودم می آمد.آن هم به این دلیل که او دیگر

  با من نبود تا عشق خود را بر روی او متمرکز کنم و سپس انعکاس آن را در خود

 احساس کنم.خودم بودم که خودم را از چشیدن چنین عشقی محروم کرده بودم.

خودم بودم که اجازه داده بودم دوست داشتنی با شم؛ چرا که خیال می کردم او مرا

دوست دارد.

به همین دلیل اجازه داده بودم خوشحال باشم و احساس عشق کنم.سپس بعد از این

که او رفت احساس کردم دوست داشتنی نیستم  و تصمیم گرفتم دیگر خوشحال نبا شم

 و عشق از وجودم رخت بر بندد.

در حالی که به راستی هیچ چیز تغییر نکرده بود .تمامی این احساس محصول فکر

 و ذهن خودم بود که داشت با خودش بازی میکرد.

 

هیچ کس قادر نیست عشق نثار شما کند و هیچ کس هم قادر نیست

 

 آن را از شما بگیرد.

 

 

از کتاب رازهایی درباره زندگی

نوشته باربارا دی آنجلس

 

 

اگر منبع عشق خودتان هستید پس عشقی که احساس می کنید از کجا می آید؟

شاید او کاری کرده و شما آن را وسیله قرار داد ه اید تا عشق بیشتری احساس

 کنید.

عشق که در درون شما همواره مانند اقیانوسی بزرگ وجود داشته است اقیانوسی

 که تنها درآن لحظه(دیدن فرد مقابل) متلاطم شده و امواجی درآن پدید آمده است.

هیچ یک از کارهای آن شخص نمی تواند عملاً به مو جودی عشق شما اضافه کند.

هیچ کس نمی تواند به خزانه عشق شما چیزی بیفزاید یا از آن چیزی کم کند.

مو جودی عشق شما عملاً نا محدود و نا متناهی است.

را ز هفتم:

تا زمانی که خودتان را دوست نداشته باشید و به خودتان عشق نورزید؛ قادر نخواهید

 بود به کسی عشق بورزید یا از عشق کسی بهره مند شوید.

باید عشق را د ر درون خود بیابید. باید با رفیق شفیق درونی خود آشتی کنید و گرنه

هر گز در کنار هیچ کس طعم عشق را نخواهید چشید.

 عشق همواره در درون شما وجود دارد.

این بزرگترین و گرانبها ترین گنجینه ایست که در اختیار دارید.این همان چیزی است

 که همه قدیسان و فرزانگان  نیز گفته اند:

 ((خدا در درون تک تک تمامی شما وجود دارد)).

 

عشق درون خود را همواره به دیگران نسبت ندهید.

 

اولین قدم در راه آموختن «خویشتن دوستی» این است که بفهمیم عشقی که در

 درون خود احساس می کنیم همواره به دیگران نسبت می دهیم.این یکی از حقایق

 بزرگی بود که از تجارب تلخ آموختم.

عشق،شادی،شور و اشتیاقم را همواره به او نسبت می دادم.گویی او منبع آنهاست.

 روزی در حالی که در کنار اقیانوس قدم می زدیم  سراسر وجودم را عشق گرفته

 بود.از درون احساس خوشحالی و خوشبختی می کردم سپس رو به او کردم و

 گفتم: ((تو فوق العاده ای.دوستت دارم.تو به من احساس خوشحالی و خوشبختی

 می دهی))

 آنچه درآن لحظه احساس می کردم  عشق و شادی خودم و پاس داشت موهبت های

 زندگی بود.آیا به راستی او بود که به من احساس عشق، خوشحالی و خوشبختی

 می داد؟البته این به معنای این نبود که با او بودن را دوست نداشته باشم  یا حضور

 او به من رضایت نمی داد بلکه منبع عشق من او نبود خودم بودم.

 

به خودتان مجوز بدهید که همواره و در همه حال احساس عشق کنید

 

ما انسانها قادریم عاشق خیلی ها باشیم. ما به راستی قادر هستیم عاشق کسانی

 باشیم که حتی تصورش را هم نمی نماییم.

در واقع چنانچه روشن بین باشیم و قلب و روحمان باز و گشاده باشد؛ می توانیم

عشق خود و کمال آن را در حضور هر کسی متجلی کنیم. و این تجربه قدیسان

 و فرزانگان بوده است.این انسانهای بزرگ همواره در حالتی از عشق همیشگی

به سر می بردند.حالتی که درآن با کمال و یکپارچگی تمام و بدون توجه به اینکه

 در کجا و با چه کسانی هستند می توانند عشق خود را متجلی کنند.

اغلب ما گمان می کنیم باید با کسی صمیمی باشیم تا احساس عشق کنیم.ما همیشه

 خیال می کنیم وجود و حضور یک انسان دیگر از ضروریات عشق ورزیدن محسوب

 می شود.در حالی که این واقعیت ندارد.

واقعیت آن است ما چشیدن طعم عشق راستین  تنها هنگامی میسر است عشق به

 خویشتن را در خود و با خود بیاموزیم.

قبل از آنکه صلاحیت در هر نوع رابطه صمیمی و با معنا و مفهوم را یافته باشید

باید عشق را در درون خود یافته باشید.

چنانچه منتظر بمانید تا کسی از راه برسد و آنگاه با منبع عشق درونی خود ارتباط

برقرار کنید  دچار زحمت و گرفتاری خواهید شد.زیرا اگر شما عاشق نباشید و

او نیز عاشق نباشد و هریک  به امید دیگری باشید؛ او شما را مأیوس، سر خورده

 و گریزان از عشق می کند.

هیچ کس نمی تواند عشقی را که در شما نیست یا آن را احساس

 نمی کنید به شما بدهد.

 

هیچ کس نمی تواند چیزی را به شما بدهد که از قبل ندارید.باید از قبل عاشق

باشید؛ حتی قبل از آنکه از خانه بیرون بروید تا کسی را ملا قات کنید.

چنانچه از قبل عاشق نباشید با دلدار بودن و گذراندن وقت با او نیز احساس عشق

 بیشتری به شما نخواهد داد.

اما هنگامی که با کسی آشنا می شوید که او نیز مانند شما عاشق بوده؛ عشق

 شما با او همنوا می شود و می توانید عاشق یکدیگر باشید.

همانگونه که عارف و صوفی بزرگ مولانا می گوید:

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟

معشوق همین جاست بیایید بیایید!

چنین رابطه ای بس رو شن گر و نورانی است.عشق هرگز مبادله نمی شود.

چنین نیست که شما عشق بدهید و دیگری بستاند.بلکه عاشق و معشوق در

 توافقی متقابل اجاز ه می دهند هر یک عشق خود را به طور همزمان احساس کنند

 و سپس اینجاست  که عشق میان آن دو جاری می شود.آنهم به مانند پلی که قلبهای

 آنها را به هم متصل نموده است.

عشق چیزی نیست که بتوانید آن را از کسی دریافت کنید.

عشق حالتی از بودن است که یا درآن هستید یا نیستید.

 

هنگامی که چنین رابطه ای را با خویشتن خویش  آغاز می نمایید؛ درمی یابید که

عاشقی حالتی است که می توانید صرف نظر از اینکه پیرامون شما چه می گذرد

و چه حوادث و وقایعی بر شما حادث می شود  آن را احساس کنید.

هنوز نیز می توانید عاشق باشید و اگر همسر یا نامزد شما تماس خود را با منبع

 عشق خود از دست داده است شما همچنان می توانید تماس با منبع درونی را

حفظ کنید.

 

آغاز عشق به خویشتن به این معنا است که به خود مجوز دهید عشق درونی خود

 را  احساس کنید و با آن در تماس باشید.

برای من عاشق بودن تصمیمی خود آگاهانه است که به میل و اراده خود گرفته ام.

به این معنی که به خودم اجازه داد ه ام عشق خود را در حضور دیگری نیز احساس

 کنم.

هنگامی که عاشق هستید یا به عبارتی با عشق درون خود تماس دارید

(حال چه دلداری داشته باشید چه نداشته باشید)هر روز از زندگیتان سر شار

 از روابط عاشقانه بزرگ و کوچک می شود.

هنگامی که به کافه محل مان می روم تا قهوه ای بنوشم به دختری که قهوه می آورد

 خیره می شوم و اجازه می دهم عمق عشقی که در درون احساس می کنم ببیند.

پس لحظه ای به یکدیگر خیره می شویم  و لبخند می زنیم و به گونه ای  باهم

 ارتباط برقرار می کنیم؛  درآن لحظه من عاشق هستم.

 

برای عشق به دیگران نیازی به اجازه آنان ندارید.

 

چشیدن طعم عشق درون و احساس کردن آن کار مشکلی نیست. کافی است

مشاهده گر باشید و آن احساس را در درون خود  شناسایی و رد یابی کنید تا

 به سر منشأ آن در وجود خود برسید.

هنگامی که از منبع عشق خود مطمئن شدید به جای آنکه فکر کنید از طرف مقابل

 می آید  به یادآورید چون شما احساسش می کنید از جایی تزریق نشده است.

هر گاه فرزند خود را در آغوش می کشید یا از جلوی حیات کسی رد می شوید و

 موجی از شادی شما را در بر می گیرد به خودتان بگویید این همان عشق خودم

 است که احساسش می کنم.

 

عشق شما به دیگران کمک می کند آنان نیز خود را دوست بدارند و به خود

 عشق بورزند.

 

امواج و بازتاب عشق چنان فرا گیر است که وجود آنا را در بر می گیرد  و به

طرزی طبیعی  نسبت به خود احساس خوبی می کنند.

هنگامی که در کنار انسانی هستیم که خود را دوست دارد ما نیز با عشق و احترام

بیشتری با خودمان رفتار می کنیم و با عشق درونی تماس برقرار می نماییم.

هنگامی که یاد می گیرید چگونه خود را از درون اغنا کنید؛ قادر خواهید بود با

قلبی آکنده از رضایت خود جوش و درونی  دیگر روابط بیرونی خود را سامان

دهید؛ عشق و رضایتی که دیگران آن را احساس می کنند و می توانند به

آن پاسخ دهند.

 

هرگز چیزی را که ندارید نمی توانید به دیگران بدهید.

تا به حال شده است خواسته باشید به کسی عشق بورزید اما او از پذیرفتن بهراسد

 و قلب و روح خود را بر شما نگشاید؟

آیا شده است تمامی عشق خود را ببخشید  و با تمام وجود وقف رابطه ای باشید

 اما طرف مقابل  نسبت به تمام آنچه می بخشید بی اعتنا باشد؟

مدتها می گذرد و او تغییر نمی کند گویا مخزن عشق او سوراخ است هرچه در آن

می ریزید پر نمی شود.

معمولا در پایان چنین روابطی چنان بی رمق می شوید و عشقتان چنان از مرکز

 توجه شما خارج می شود که گویی هر گز عاشق نبوده اید.

شما ا حساس شکست خوردگی می کنید چون تلاش شما بی فایده بود ه است و

تفاوتی ایجاد نکرده است.

عشق شما هرگز نمی تواند کاری انجام دهد.هرگز از دست شما کاری ساخته

 نیست جز اینکه وسیله ای باشد تا دیگران عشقی را که در قلب خود دارند

 احساس کنند.

به خاطر داشته باشید هر چه قدر هم تلاش کنید  هر گز نمی توانید بیشتر از آنچه

 دیگران خود را دوست دارند به آنها عشق بورزید.

هرگز نمی توانید به کسی احساس عشق و دوست داشتنی بودن بدهید؛ مگر آنکه

 قبلاً ظرفیت پذیرش، قابلیت توانایی عشق ورزیدن به خود را داشته باشید.

چنانچه کسی خود را دوست نداشته باشد  و به خودش عشق نورزد عشق شما را

 نیز احساس نخواهد کرد.

 

عشق ورزیدن به خود را هرگز به تعویق نیندازید.

 

ادامه دارد

رازهایی درباره زندگی

باربارا دی آنجلس

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:46 ] [ دریا ]

برزمین هموار

پلی خواهم ساخت

عاقبت رود خانه ای از اینجا عبور خواهد کرد.

 

 

وز وز می کند شب

بوی ماندن له له می زند زیر فشار اینهمه سلول

ورق ورق بوی تازه کاغذ

 می دهد

 دستانم

نت

 

می خوانمش

می خواندم

اثر انگشتم پنهان زیر خطوط

توی تاریکی عیان می شود

عریان

این حرف ها خشکند

 

سیلاب

سیلاب

سیلاب ش

روی شقیقه خواهش

پای می کوبد ساحل سپیده را

 

 

از همه ستاره

تنها چشمکی مانده است

  زیر شب

 

صدای کودک معنی شیر می خواهد

 

تابستان ۸۲

 

 

 

 

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:45 ] [ دریا ]

امروز اسب آمده بود.در حیاط خانه ما بود.من آنقدر ترسیدم که نگو.خیلی بلند بود.

قد بلند بود.در لحظه اول ترس ریخت در جانم.آنقدر که همه چیز های دیگر اسب

 برایم سیاه شد.می خواستم بروم کنارش بایستم و یالهایش را نوازش کنم و

البته ببوسمش و دستم را بیندازم دور گردنش.

یک آن با ترسی دستم را  به صورتش کشیدم.چقدر سفت بود.

-   مهدی! جان من لقد* نمی زند؟

-  نه بابا اسب به این خوبی.

-  مهدی را ستش را بگو لقد نمی زند؟

-  نه نه نه! حالا اگر هم زد فقط یکی می زند.

با ورم نمی شد با دیدنش مجنون شوم. همچین زد توی سرم. تازه اولش

می خواستم سوارش شوم و توی خیابان به تاخت بروم.حالا حتی می ترسیدم

به آن نزدیک شوم.

به مادر بزرگم گفتم:- ننه بیا برو طرفش من هم بیایم.

 

مهدی برد و آنطرف حیات بستش.

مادر بزرگم از سوسک و مار مولک نمی ترسد.رفت کمی به اسب نزدیک شد و

 منهم سریع رفتم یک مشت گندم برداشتم و رفتم طرفش.

بعد اسب با دهان نرمش کف دستم را قلقلک می دادو گندمها را می خورد.

دوستش داشتم.

مهدی آمد.

و یکدفعه پرید بالای اسب

گفت: ((می خواهی سوار شو نمی خواهی بروم)).

-   حیفم می آید نازنینم است ؛سوارش شوم؟

می توانم بگویم با چه ترس و لرزی سوار شدم؟

چقدر گرم بود.

یک دفعه جای چشمهای درشتی کجا بود بر پشتش؟

چه چشمهای درشتی داشت.

 

 

 

* در لهجه یزدی به لگد، لقد گفته می شود.

این ستاره اضا فه شد تا غلط املایی در نظر گرفته نشود

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:44 ] [ دریا ]

وقتی مردم عقاید مرا درمورد رو ابط می شنوند، ابتداممکن است به نظرشان

کمی افرا طی بیایم. اغلب هنگام صحبت باآنها در می یابم که بعضی از دید گاه هایم

 را به درستی در نیا فته اند. به طور مثال بعضی اوقات مردم تصور می کنند

  که من مخالف تک همسری هستم، واز رو ابط  چند همسری دفا ع می کنم.

مطلقاْ چنین نیست. من از حقیقت دفا ع می کنم. صا دق بودن نسبت به عواطف

 و پا سخهایش، وا قعی بودن با خویشتن. بسیاری واقعاْ تک همسر هستند. آنها

دارای یک را بطه  جنسی- عاشقانه  قدرتمند هستند  و هیچ تما یلی به شخص

 دیگری ندارند. تعداد کمی به نظر می رسد  که قویاْ غیر تک همسری هستند  و

 مشکلی هم در اداره کردن بیش از یک را بطه عاشقانه ندارند. افرادی نیز

  به درجاتی، عوا طف درهم و متضادی را در این محدوده، تجربه می کنند.

آنها را بطه ژرف و صمیمیت و امنیت عاطفی را در بودن با یک شخص

 می خواهند  و از اینکه مجذوب دیگران شوند احساس گناه می کنند.آنها

 از اینکه که مجذوب شخص دیگری شوند احساس خطر می کنند .در عین

حال آ نها به نوعی احساس محدودیت می کنند وبعضی او قات دلشان می خواهد

 که آ زاد می بو دند و رابطه دیگری را جستجو می کردند. همچنین آ نها یی

که در گیر روابط  متعددی هستند ممکن است  نیاز شدیدی به یا فتن فردی داشته

با شند که متعهد به تک همسری است.

این عو اطف  بخش مهمی از تر بیت انسا نی است  که همانا نیاز به درک

و پذیرفته شدن دارد. اگر بیا مو زیم به  سا دگی خویشتن را بپذیریم و به

خود اعتماد کنیم  تضاد ها خود به خود از بین می رو ند .

مسئله اصلی شکل بیرونی را بطه ما نیست. زیرا با پذیرفتن حقیقت درو نمان  به

 را حتی و بدو ن تقلا  حل خواهد شد.و هر کس  را بطه ای را به و جود خو اهد

 آ ورد که  د قیقا برای او یا برای شخص مورد نظرش مناسب با شد.

 

عشق

 

 زمانی که ما با فردی آ شنا می شویم که به خصو ص  یک آ یینه قوی برای

 ما به حساب می آید ،احساس می کنیم که شدیدا مجذو بش شده ایم. ( ما

می توانیم در آ غاز  آن را مانند  تنفر یا دوست نداشتن تجربه کنیم) اگر این

 شخص  از جنس دیگر با شد  و دارای پا ره ای خصلتهای خو شا یند،ممکن است

 ما این احساس را  به مثا به جذا بیت جنسی تجربه کنیم.زمانی که این جا ذبه

 فو ق العاده قوی باشد،  به تجربه حاصل  از آن عاشق شدن می گوییم.

عاشق شدن عملاْ تجربه ای قد رتمند است  و همانا احساس هستی جاری در

 ماست. دیگری برای ما در حکم یک کانال می باشد، بندهای و جو دمان را

می گشاید  تا خود را به روی عشق، زیبایی و هیجان بگشا ییم. انرژی هستی

 به درون می آید  و در ما جاری می شود، و ما شا هد  لحظات لذت بخش 

(( غرق رو شنایی شدن خواهیم شد )). بسیار شبیه تجربه ای است که 

بعضی ها پس از یک دوره طو لانی مرا قبه حس می کنند.

این یکی از لذت بخش ترین وهیجان انگیز ترین تجربه ها در دنیاست. و البته

 ما می خواهیم آن را حفظ کنیم. متاسفانه متوجه نمی شویم  که واقعا داریم

هستی درون  خویشتنمان را تجربه می کنیم. این که شخص دیگری این

تجربه را ممکن کرده است  تشخیص می دهیم و  می پنداریم  آن مرد یا زن

است که  این چنین قد رتمند است! البته ،به هنگام عاشق شدن دقیقا زیبایی

رو ح آ ن شخص را درک می کنیم، ولی تشخیص نمی دهیم  که  زیبایی

 رو ح وی در واقع با زتاب زیبایی روح خود ماست. فقط می دانیم که این

 عواطف متعالی را زمانی که با محبوب  هستیم، احساس می کنیم. لذا

 بلا فا صله شروع می کنیم به تفویض قدرتمان به ایشان و منبع خوشبختی مان را

  خارج از و جود خود می پنداریم.

 

طرف مقابل ما بلا فا صله به یک وسیله تبدیل می شود.چیزی که ما می خواهیم

 تصا حب و حفظش کنیم. را بطه به صو رت یک اعتیاد در می آید: درست

 همانند مواد مخدر، که برای رسیدن به  خلسه باید بیشتر و بیشتر مصرفش کرد.

مسئله این جاست که ما به فرم آن شخص معتاد می شویم، و تشخیص نمی دهیم

 کهما خواهان انرژی جاری در او هستیم. توجه ما معطو ف به شخصیت و

 اندام اومی شود  و سعی می کنیم  آن را تصا حب کنیم.به محض این که این کار

 را می کنیم انرژی از جریان می افتد.

بدین تر تیب عشق ما را به هم نز دیک می کند، ولی نیا زمندی به طور اجتناب نا پذیری

  به سر عت  جا یگزین عشق می شود .را بطه تقریبا در همان زمان

با شکو فاییش شرو ع به مردن می کند. آنگاه ما و حشت می کنیم و معمولا باز

 محکم تر به آن می چسبیم. تجربه نخستین عاشق شدن به قدری نیرو مند است

 که گاهی سا لها و قت صرف می کنیم تا تکرارش کنیم، ولی هرچه بیشتر

 سعی می کینم، بیشتر از ما می گریزد. فقط زمانی که رهایش می کنیم و

آ زادش می گذاریم انرژی دوباره جریان می یابد و همان عواطف را لمس

 می کنیم.

 

چنین است  طبیعت غم انگیز ما جرا های عا شقانه در دنیا. ما هزاران سال 

صرف کشف و حل این مسئله کر ده ایم. آ واز های محبوب ما، قصه ها، درام ها،

تشدید و منعکس کننده خوی معتاد به رو ابط است و نتیجه اش  درد و

نا کامی است. در جهان  ساده و زیبا کشف می کنیم  که قادر است تمام

درد های مارا التیام بخشد .

عشق و اقعی یعنی زیستن در رو شنایی.

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:44 ] [ دریا ]

به تعریف من چهار دسته انباشتگی وجود دارد:

چیزهایی که استفاده نمی کنید یا دوستشان ندارید.

چیزهایی که نا منظم و نامرتب هستند.

اشیای بسیار در محیطی کو چک.

هر چیز نا تمام.

 

 اشیایی که دوستشان ندارید و لی به دلایل مختلف آنها را نگاه می دارید

 اشیایی که دوستشان دارید و مورداستفاده و قدر دانی قرارمی دهید؛ در پیرامون

خود امواجی قدرتمند و شادمانه و درخشان تولیدمی کنند که اجازه می دهد

انرژی ِموجود در فضا از طریق آنها و در پیرامونشان جریان یابد.اگر در

 زندگیتان تمرکزی روشن و شفاف داشته باشید وخود را دراین اشیا محاط کنید

 که دارای این انرژی شگفت وآزادنه با شند خودتان نیز از یک زندگی  شادمانه

و جاری و آسوده بهره مند خواهید شد.به عکس هرچه که  به فراموشی یا غفلت

 سپرده شده یا نا خواسته باشد و بی استفاده مانده باشد یا نسبت به آن بی علاقه

 باشید سبب می شود که انرژی مو جود  در فضای خانه تان پایین بیا ید و راکد و

 ایستا شود .آنگاه احساس خواهید کرد که زندگیتان تحرک خود را از دست داده

 است.وقتی در خانه تان فقط آنچه را که دوست دارید نگه می دارید این اشیا به منبع

 سحر آسا ی حمایت و پشتیبانی شما  تبدیل می شوند.

 

چیزهای نا منظم و نا مرتب

وقتی اشیای شما در هم ریخته و آشفته می شوند؛  رشته های پیوند دهنده میان

شما و آنها مانند اسپاگتی های گره خورده می شوند واین امر در زندگیتان فشار

و آشفتگی  تولید  می کند.

 

اشیای بسیار در محیطی کو چک:

این انبا شتگی باعث می شود که خانه تان نتواند نفس بکشد ؛آنگاه خودتا نیز

 دچار نفس تنگی خواهید شد.

آنگاه احساس خواهد کرد که می خواهید در زندگیتان به کارهای محدودی بپردازید.

 

هر چیز ناتمام:

هرچیز ناتمام – در سطح فیزیک یا ذهنی  یا معنوی- روان آدم را دچار انبا شتگی

 و در هم ریختگی می کند.آنچه در خانه تان باآن کنار نیا مده اید نشانگر چیزهایی

 هستند که در زندگیتان با آنها کنارنیا مده اید و این چیزها به طور مداوم انرژی

شما را می مکند .تعمیرهایی که مداوم توجهتان را جلب می کند.تعمیر کشو یا

ابزاری شکسته یا مهار کردن حیات خانه که به جنگلی وحشی تبدیل شده است.

 

حفظ انبا شتگی می تواند افسردگی بیا رود:

انباشتگی می تواند احساس نو میدی و ناتوانی بیاورد.حال آنکه اندکی پالایش

 انباشتگی ،فضایی می آفریند تا مو هبت تازه ای وارد زندگیتان شود.(بیشتر

 افسردگیها زاییده ضمیر برتر خودتان است تا شما را ازانجام کاری که به آن

 مشغولید باز دارد.زیرا زمانش رسیده که به کار دیگری بپردازید.)

اگر افسردگی مشابه حدی است که حتی نمی توانید  به جمع و جورکردن بپردازید

 دست کم انبا شتگی های خود را از روی زمین بردارید.افراد افسرده میل دارند

 تا انبا شتگی را در سطح پایین انبوه کنند.

اگر آنهارا از روی زمین بردارید انرژی و روحیه تان بالا می رود.

 

نمونه های بارزانبا شتگی:

نگهداری 5 آکواریوم زیر شیروانی به مدت 15 سال توسط مردی که به ماهی علاقه نداشت

 

لوازم آبدارخانه که تا سقف چیده شده اند نظیر بطریهای خالی و...

 

اتاقی بزرگ شامل اسباب بازی به وسیله مردو زنی که عروسشان بار دارنشده بود

 و منتظربودند تا از پرورشگاه بچه ای بیاورند تا با آنها بازی کند

 

مجموعه کامل دفترچه تلفن شامل چندین جلد ضخیم متعلق به سال 60

 

از کتاب طراحی نظم به شیوه فنگ شویی

نوشته کارن کینگستون

ترجمه گیتی خوشدل

 

پ ن:شاید در فضای مجازی هم انباشتگی وجود داشته باشد

لینکهای زاید

وبلاگهای قبلی

یا حتی عده زیاد علاقه مندی های شما

یا سطل زباله مملو

یا دسک تاپ شلوغ و...

شاید هم نظراتی که دلتان می خواهد خذف کنید!

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:43 ] [ دریا ]

 

اما هنوز مردم

باور نمی کنند که او آمده است.

که در میان آنهاست

و پا به پای آنها

از جای های خط کشی

و گو شه های بی خطر،آرام می گذرد

یا در پیاده رو ها؟ چون آنها -

هنگام عصر پرسه می زند

و لحظه های پر خطر فکر را

یا در لهیب ودکا می سوزد

یا روی بال رنگی افیون

به خواب های خالی پرتاب می کند

اما هنوز مردم باور نمی کنند که (( او )) آمده است

و در نگاه آنها

    - بی حیرتی و شوق و شتابی، بازار شهر، نامشان را

به غرفه های رنگین می دوزد چشم

و با شتاب آنها، می کوشد

از لا به لای جنگل آهن

راهی به آسمانه یک پنجره

سنگی بر آستانه یک دشت دور بیا بد

و سایه سار دره یک خاطره.

 

اما هنوز مردم

با ور نمی کنند و نمی خواهند

باور کنند که او آمده است

و در میان آنهاست

-در ازدحام سردِ پیاده رو-

و یا در عبور آهن ِ بی حس و خون

در گیر لحظه های بی خطر رفتن است

رفتن به هیچ مقصد رفتن

بی آنکه خستگی و عطش، آب و سایه را به

             گوارایی بهشتسار خیالی کند...

 

او در میان  آنهاست

و جنگ می کند به خاطر آنها

جنگی، سترگ جنگی

اما نه در کشاکش هیجا

                             بلکه

در سینما!

باور نمی کنند مردم،اما...

 

 

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:43 ] [ دریا ]

از معروفترین روانشناسان معاصر که عمدتاً در باره چگونگی رشد و تکامل اخلاقی

  مطالعه کرده و سخن گفته است می توان کلبرگ را نا م برد. او در حدود بیست

سال یک گروه 75 نفری از پسران را از 10 تا 16 سال مورد مطالعه قرار داد.

داستانهایی را در باره مسایل اخلاقی افراد ناشناخته برای آنها گفت واز آنها

خواست این مسا ئل را حل کنند و مفهوم اصلی در هر مسئله مفهوم عدالت بود.

پس کلبرگ و یارانش از همین  پسران خواستند که در مورد حل آن مسایل تصمیم

بگیرند.در این  مورد نحوه استدلال پسران برای کلبرگ مهم بود بنابر این اگر دو نفر

از ایشان به یک وضع دشوار پاسخ های متضاد می دادند لکن استدلالهایشان بر

 عوامل همسانی مبتنی بود در یک سطح قرار می گرفتند.کلبرگ از مطا لعات

 بیست ساله اش نتیجه گرفت که سطوح استدلال اخلاقی با سطوح شناختی

 بستگی دارند او برای استدلال اخلاقی سه سطح را نام برد:

 

اول:سطح اخلاقی پیش عرفی یا پیش قرار دادی(4 تا 10 سال)

 

در این سطح تا کید روی کنترل خارجی است و کودکان تحت کنترل خارجی هستند

 و برای پاداش گرفتن یا مصو نیت از تنبیه از مقررات پیروی می کنند.به عبارت

دیگر ،این سطح اخلاق کودک« اخلاق تابعیت است» و معیارهای اخلاقی  همان ها

 هستند که بزرگسالان وضع کرده اند این سطح خود دارای دو مرحله است:

 

 ۱- مرحله جهت گیری به سوی تنبیه یا اطاعت

(برای من چه اتفاقی خواهد افتاد؟)

در این مرحله کو دکان برای در امان ماندن از تنبیه؛از مقررات دیگران پیروی

می کنند و تو جیهی به انگیزه های خود عمل یا پیامدهای آن ندارند.

 

۲- مرحله غایت اندازی یا مبادله.یا فردگرایی و غایت در این مرحله دیگر پیروی

 محض نیست و کود ک به پاداش عملش می اندیشد و انتظار می رود اگر کاری

برای کسی انجام می دهد  اونیز متقا بلا کاری برایش انجام دهد.کاری به نظر او

حق یا درست است که او احساس می کند و با پاداش همراه است.

((به طور مثال اگر کسی را لینک می کنید و انتظار دارید او هم شمارا لینک کند

 در این سطح هستید.)) 

 

دوم سطح اخلاق عرفی یا  قراردادی(از 10 تا 13 سالگی)

 

در این سطح کودک رضایت و خوشنودی دیگران را می خواهد؛ لکن معیارهای

 دیگران را تا حدی درونی سا خته است. اکنون کودک می خواهد خوب باشد

یعنی اشخاص مهم او را خوب بخوانند .به بیان دیگر کودک در این سطح قادر

 است  معیارهای قدرتمند را درونی کند  این سطح نیز دو مرحله دارد:

 

3- مرحله هنجارهای اجتماعی یا نگهداری روابط متقابل ،تصویب

دیگران،فایده طلایی

(آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران نپسند)

(آیا من پسر یا دختر خوب هستم؟)در این مرحله  کودکان خوشحالی و خوشنودی

 دیگران را  خواستارند؛و می توانند در باره عقاید دیگران داوری کنندو افکار و

عقایدشان را درمورد اینکه آدم خوب کیست رشد و گسترش دهند .ایشان هر

عمل را  بر حسب انگیزه ای  که فراسوی آن قرار دارد یا شخصی که آن را انجام

می دهد ارزیابی می کنند و او ضاع و شرایط را هم به حساب می آ ورند.

 

 

 

4- مرحله نظام اجتماعی وجدان.

(اگر کسی چنین می کرد چه می شد؟)در این مرحله در باره اشخاص به سبب

 انجام وظیفه ،احترام گذاشتن به ما فوق و حفظ نظم اجتماعی داوری می شود.

اگر عملی با هر انگیزه و در هر وضعی  خلاف قانون باشد نا درست و  باطل است.

به بیان دیگر در این مرحله از رشد استدلال اخلاقی  داوریهای اخلاقی  بر شناخت

  و درک نظم،قانون، عدالت، و وظیفه اجتماعی مبتنی است.

 

سوم:سطح اخلاقی پس عرفی یا پس قراردادی(از 13 سالگی به بعد)

 

در این سطح، اخلاق، کاملا درونی است.شخص تعارضهای بین معیارهای

 اخلاقی  و انتخاب میان آنها را می شناسد.اخلاق دیگران بر  معیارهای

دیگران مبتنی نیست. او به آسانی می پذیرد که ممکن است دو معیار

 اخلاقی دردوجامعه با هم متعارض باشد دراین سطح نیز دو مرحله

مشاهده می کنیم:

 

5- حقوق اجتماعی در برابر حقوق فرد.

شخص در این مرحله در می یابد  که ارز شها و قوانین نسبی هستند  و

معیارهای این قانون ها برای جا معه  مهم می باشد؛ اگرچه قوانین

تغییرپذیرند .فرد معتقد است بعضی از ارزشها از قبیل آزادی بسیار مهم تر

از قانون هستند.

 

6- مرحله اصول اخلاقی همگانی. دراین مرحله معیا رهای اخلاقی بر حقیقت

 جهانی  همگانی مبتنی هستند،هرگاه فرد میان قانون و وجدان با تعارض

مواجه شود  از وجدان پیروی می کند.

به طور مثال اگر جان کسی در خطر باشد دست به دزدی می زند با اینکه

دزدی خلاف قوانین اجتماعی است.

 

از کتاب روانشناسی رشد نوشته دکتر علی اکبر شعاری نژاد

 

حال سوال:

شما در کدام یک از سطوح اخلاق دسته بندی می شوید؟

به نظر می رسد در مقطع کنونی اکثریت جامعه ما در سطح پیش عرفی هستند

چرا؟

چون وقتی اسلام و خدا به عنوان عوامل خارجی از زندگی افراد برداشته

می شود دست به هرعملی می زنند.

در جامعه ما ظا هراً  ترس از آتش جهنم ما نع مفاسد اخلاقی چون خیانت به

 همسر یا به اعتماد پدر ومادر و یا و یا خیلی مظاهر دیگر بود

افراد جا معه ما به مرحله درونی کردن اخلاق هم نرسیده اند.

کسی برای پاداش یا به عبارتی بهشت خدا وند کار خوب انجام نمی دهد

چون اصلا معتقد به خوبی نیستند وکارشان به نفی خوبی رسیده است

این کدام سطح اخلاقیست؟

 

در این راستا یک دسته بندی از امام حسین علیه السلام وجود دارد ایشان می فرمایند:

ایمان آورندگان سه دسته اند:

گروهی به خاطر ترس از دوزخ گناه نمی کنند و عبادت می نمایند

گروهی برای رسیدن به بهشت به عبادت می پردازند

اما دسته سوم به خاطر عشق به خداوند و عدالت ایمان می آورند

به نظر می رسد  این تقسیم بندی به گو نه ای معادل دسته بندی کلبرگ است.

 

ایمان به خاطر عشق به خداوند بالاترین سطح اخلاق است.

شاید تبلیغات بسیار غیر هنرمندانه و ناشی از عدم شناخت مبلغان دینی

 کنونی در این امر تأثیر زیادی داشته است.

در جایی که گریستن برای امام حسین تر ویج می شود صرفا برای رفتن به

بهشت بدون درک مسئله یا دائم از انجام اعمال شنیع یا به عبارتی گناه

 نهی می کنند صرفاً برای نرفتن به جهنم

طبیعی است که سطح اخلاق جامعه بالا نمی رود و این مسئله که روح

جمعی بیدار را راضی نمی نماید به مو ضع گیری بیمار گونه در مقا بل آن

 وا می دارد.

شاید این دلیل برای اسلام ستیزی معاصر در جامعه باشد .

 

جدااز نقص های فردی افراد که تک تک را آسیب پذیر می سازد.

سطوح اخلاقي

 

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:42 ] [ دریا ]

بوی جوی مو لیان آید همی 

  یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او  

   زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون ازنشاط روی دوست 

خنگ مارا تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی بوستان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:42 ] [ دریا ]

امشب غم تو در دل ديوانه نگنجد
 گنج است و چه گنجی كه به ويرانه نگنجد
 تنهايي ام امشب كه پر است از غم غربت
 آن قدر بزرگ است كه در خانه نگنجد
بيرون زده ام تا پدرم پرده ی شب را
 كين نعره ی ديوانه به كاشانه نگنجد
 خمخانه بياريد كه آن باده كه باشد
 در خورد خماريم به پيمانه نگنجد
 ميخانه ی بي سقف و ستون كو كه جز آنجا
 جای دگر اين گريه ی مستانه نگنجد
 مجنون چه هنر كرد در آن قصه ؟ مرا باش
 با طرفه جنوني كه به افسانه نگنجد
 تا رو به فنايت زدم از حيرت خود پر
 سيمرغم و سيمرغ تو در لانه نگنجد
در چشم منت باد تماشا كه جز اينجا
ديدار تو در هيچ پريخانه نگنجد
 دور از تو چنانم كه غم غربتم امشب
 حتی به غزل هاي غریبانه نگنجد

 

حسين منزوي

 

 

 

مردی که

مردی که

مردی که حرف نمی زند نه!!!

«مردی که حرف می زند»

اولین اثر ما ریو بارگاس یو سا است که به خودم جرأت داده ام بخوانم.

نمی دانم چرا همیشه از خواندن یوسا ترسیده ام.

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:41 ] [ دریا ]

به نظر من قسمت مؤنث ما خویشتن شهودی ماست.این عمیق ترین و دانا ترین

  قسمت خویشتن ما است.این انرژی جنبه زنانه است هم برای زن ها و هم برای

 مرد ها.این قسمت پذیرای وجود ما است؛ در گشو ده ای است که در آن شعور برتر

 هستی می تواند جریان داشته باشد؛جنبه زنانه وجود ما  به مثابه دهانه پذیرای کانال

 است.

 

جنبه  مؤ نث ما از طریق شهودمان با ما ارتباط بر قرارمی کند؛ یعنی از طریق

 پا فشاری های درون، احساس های  ناخود آگاه  یا تصو یرهایی که ازژرفای

درون ما می آیند .اگر توجه  آگاهانه  به جنبه زنانه مان در زندگی  و بیداریمان

نکنیم، او سعی می کند از طریق رو یا، عواطف و حس مان به ما دسترسی پیدا

 کند.جنبه زنانه و جو دمان منبع خرد برتر درون ماست؛ اگر بیا موزیم  که با دقت

 و مدا ومت  به زن وجو دمان  گوش فرا دهیم ما را به طور کامل  راهنمایی خواهد

کرد.

 

جوهر جنبه مردانه و جو دمان حرکت است؛ که همانا  توانایی ما در انجام کارها

 در دنیای مادی است مثلا تفکر، تکلم و تحرک جسمانی. چه زن باشید  چه مرد

 انرژی مذکرتان توانایی  شما برای عمل کردن است. جنبه مردانه وجود ما به

 مثا به دهانه بیرون دهنده انرژی است. جنبه مؤ نث؛انرژی خلاق هستی را دریافت

 می کند و جنبه مذکر از طریق عمل کردن  در دنیا بیانش می کند؛ بدین ترتیب ما به

 خلاقیت می رسیم. جنبه مؤ نث ما از یک انگیزش  خلاق بر انگیخته می شود  و آن

 را از طریق احساس  به ما منتقل می کند، و مذکر با تکلم، تحرک  و اعمال مناسب

بر جنبه مناسب بر جنبه مؤ نث تا ثیر می گذارد.

 

برای مثال هنرمندی ممکن است با فکری الهام بخش برای نقاشی بر انگیخته شود.

(تصویری که مؤ نث اش به دست می دهد )و بلا فاصله به کار گاه خود برو د و

 قلم مویش را بردارد و شروع به نقاشی کند.(این عملا را مذکرش انجام داده)

ممکن است مادری برای کو دکش احساس نگرانی کند (یک هشدار از مؤ نث

 درونش) و بدود به اتاق دیگر و بچه را از اجاق دور کند (عملی که مذکرش

 انجام می دهد)آدمی که اهل کسب و کار است ممکن است میل داشته باشد که

 با بعضی شرکا ارتباط بر قرارکند (راهنمایی از طریق مو نث او)؛ تلفن بزند

(عمل انجام شده مذکر او)و معامله جدید راآغاز کند.

 

در هر کدام از این موارد که مؤنث و مذکر درون در یک اتحاد خلاق بو ده اند

تصویر نجات بچه، موسسه باز رگانی حتی صحنه ساده احساس گرسنگی،رفتن

 به آشپزخانه و درست کردن غذا همین روند را نشان می دهند. اتحاد انرژی

 مذکر و مؤنث درون یک فرد اسا س تمام آفرینش است الهام مو نث  به اضا فه

 حرکت مذکر مساوی است با خلا قیت.

 

برای اینکه یک زندگی هما هنگ خلاق داشته با شیم نیاز مند آنیم که هر دو

 انر ژی مذکر و مو نث درون  کاملا رشد یا بند  و به درستی با هم کار کنند.

برای هما هنگ کردن کامل جنبه مذکر و جنبه مو نث درون  لازم است  که مونث

 را راهنمای خود قرار دهید. این عملکرد طبیعی اوست .او شهود شماست، دری

 به سوی شعور برترتان. جنبه مردانه  و جو دتان به جنبه زنانه و جو دتان گوش

 فرا می دهد و طبق احساس او عمل می کند عملکرد حقیقی انرژی مردانه و وضوح

 مطلق، صرا حت لهجه، و قدرت پر شوری است  که بر مبنای آنچه هستی در درون

شما، از طریق جنبه مو نث تان به شما می گوید بنا شده است.

 

جنبه زنان وجودمان می گوید ((چنین احساس می کنم)). جنبه مردانه وجودمان

می گو ید ((از احساس تو آگاه شدم چه می خواهی  بکنم؟))جنبه زنانه می گوید

 ((من آن را می  خواهم))جنبه مردانه می گوید ((آن را می خواهی ؟باشد

عالی است برایت تهیه می کنم)) و مستقیما می رود که آن را تهیه کند، با اعتماد

 به اینکه میل جنبه زنان از خرد هستی سرچشمه می گیرد.

 

جنبه مردانه وجود ما به مثا به دهانه بیرون دهنده انرژی است.جنبه مؤ نث؛ انرژی

 خلاق هستی را دریافت می کند و جنبه مذکر از طریق عمل کردن  در دنیا بیانش

 می کند؛ بدین ترتیب ما به خلاقیت می رسیم. جنبه مؤ نث ما از یک انگیزش  خلاق

بر انگیخته می شود  و آن را از طریق احساس  به ما منتقل می کند، و مذکر با

 تکلم، تحرک  و اعمال مناسب بر جنبه مناسب بر جنبه مؤ نث تا ثیر می گذارد.

 

برای مثال هنرمندی ممکن است با فکری الهام بخش برای نقاشی بر انگیخته شود.

(تصویری که مؤ نث اش به دست می دهد )و بلا فاصله به کار گاه خود برو د و

 قلم مویش را بردارد و شروع به نقاشی کند.(این عملا را مذکرش انجام داده)

 

 

به خاطر داشته باشید که اکنون درباره روندی درونی که  در هر یک از ما وجود

 دارد  صحبت می کنم.بعضی او قات مردم می پندارند  که من می گویم  مردها

 بایدبگذارند  که زنها برایشان تعیین تکلیف کنند!در و اقع  آنچه من می گویم

 این است که هر یک از ما باید بگذاریم الها ممان  ما را راهنمایی کند.

بعد بخواهیم که این را هنمایی را مستقیماً و بودن و اهمه دنبال کنیم.

 

طبیعت مؤ نث ،همان  فرزا نگی، عشق و  چشم انداز روشن  است که از طریق

 احساس و آ رزو  بیان می شود. طبیعت مذکر  همانا  عمل کردنی توأم  با

خطر کردن است. 

برای بر آ وردن  امیال و نیا زهای مؤ نث. درست  مثل خطر کردن شو الیه به

خاطر با نویش. جنبه مردانه  از طریق تسلیم شدن به جنبه زنانه  و اقدامی که

 در حمایت جنبه زنانه  به عمل می آ ورد؛  دردرون  ما یک  ساختار شخصیت

می سازد  که از انرژی  حساس و شهو دیمان  حمایت می کند.

 

من غا لباً  مذکر و جود ی ام را  زیر یا  پشت مؤ نثم مجسم می کنم؛ چون

 مؤ نث  و جودم را  پشتیبانی و تأیید می کند. برای مردان تصویر می تواند

 طور دیگری باشد.امکان دارد  که شما زن و جودتان را  در درون یا  پشت

 خود ببینید  که شما را راهنمایی  می کند؛  پرورش می دهد؛ حمایت می کند.

زمانی  که این دو انرژی هما هنگ با شند و با هم کار کنند  احساسی  با ور

 نکردنی به وجود می آ ید. کانالی پر توان  پذیرا و خلاق که عشق  و فرزانگی

 و آرامش و قدرت در آن جاری است.

 

 

بد بختانه ما یاد نگرفته ایم  که به انر ژی زن و مرد  وجودمان اجازه  دهیم که 

 به طور طبیعی  را بطه ای صحیح با یکدیگر داشته با شند.

 

در فر هنگ ما  به جای آ نکه زن وجودمان را حمایت و بیان کنیم از انرژی

 مذکرمان (توانایی فکر و عمل) برای کنترل  و سر کوب زن  و جودمان

  استفاده کر ده ایم.من این استفاده سنتی را« مرد انگی کهن»  می نامم.

 که در زن و مرد  به  طور مسا وی وجود دارد.هر چند در مرد ها  بیشتر

 و اضح و  مشهود است  و در  زنها  بیشتر درو نی و پنهانی.

«مرد انگی کهن»   جنبه ای از وجود ما را به نمایش می گذارد که می خواهد

  کنترل کند و تسلط یا بد.«مرد انگی کهن» از  قدرت زنانه ما و حشت دارد.

 زیرا نمی خواهد به قدرت هستی تسلیم شود.«مرد انگی کهن» می ترسد که

 با تسلیم شدن ، قدرت فر دیش را از دست بدهد. واژه دیگری که  «مردانگی

 کهن »بیان می کند  منیت است  و عمل او چسبیدن به فر دیت  به هر قیمتی

 است. بنابر این  قدرت مو نث را که  نیرویی برای اتحاد و یگا نگی است

 انکار می کند.

 

 زن در زمانه ما در برابر  «مردانگی کهن» در مانده و عاجز است.قدرت

او نمی تواند  در دنیای مادی بلا وا سطه  عیان شود.قدرت او سر کوب شده

 و به طور غیر مستقیم  از طریق الگو های  دست کاری شده یا علا یم

 مرضی – جسمانی  یا به گو نه ای  اتفا قی  و کنترل نشده  ظا هر می شود

((اگر می بیند  رو انی یا خشن هستید سر کوب قسمت زنانه و جو دتان است))

  فی ا لمثل  با طغیا نهای عا طفی  یا حتی حالتهای حاد  اعمال و حشیا نه

((این در درون شما اتفا ق می افتد دعوایی بین مرد و زن و جودتان که زن

 به این شکل ظا هر می شود)).

 

می توان دید  که مردان و  زنان  همین نقشها را در دنیای بیرونی نیز  ایفا

 می کنند. 

مرد ها در نقش مرد قدیم آموخته اند  که مؤ نث درو نشان را انکار

و سر کوب کنند  برای اینکه ما شین وار باشند ،بدون عاطفه ،کاملا تحت

 کنترل ،سر کوبگر زنها (در خفا ممکن است از زنها  وحشت کنند  زیرا

 زنها  آ نها را به یاد  قدرت درونی مؤ نث شان می اندازند که به شدت مشغول

 نفی آ ن هستند).مردان  از منبع قدرت در و نیشان  بریده شد ه اند؛آ نها به شدت

 احساس تنهایی و سر گشتگی می کنند.

 

زن نیز می آ موزد در نقش زن سنتی  که قدرت مردانه  درو نش را برای 

انکار و  سر کوب قدرت زنانه به کار گیرد ؛و این او را در مانده ، وابسته به

 مرد  و از نظر عا طفی نا متعادل می کند.در چنین او ضا عی  زن تنها می تواند

 قد رتش را به گو نه ای  غیر مستقیم و فریبکار انه بیان کند (زیرا می ترسد

مرد به قد رتمندی بیش از اندازه او پی ببرد  و ترکش کند  و همین امر مو جب

می شود  که زن قدرتش را پنهان کند)

 

در ک این نکته  که «مردانگی کهن» و «زنا نگی کهن » هر دو  در زن و مرد

 ریشه دارند  بسیار حا یز اهمیت است .

زنی که خود را به گو نه ای سنتی بیان می کند  به طوری که در بالا گفته شد

 دردرون خود مذکر  سلطه گر،  قلدر  و کهنه گرا دارد که او را سر کوب

می کند .چنین زنی  تمایل به مردانی  دارد که این شخصیت  مذکر را منعکس

 می کنند .دامنه این رفتار مردانه  بسته به این که زن چگونه با خود رفتار

 کند  و خود را مستحق چه چیزی بداند  ممکن است از  اعمال پدر مآ با نه 

و تعصب آ میز تا  بد دهنی و خشو نت بدنی  تغییر کند.

 

به محض  آنکه زن شرو ع می کند  به بیشتر دوست داشتن خود  و بیشتر

 اعتماد کردن به خود  و نیز استفاده از انرژی مذکر درونش  برای حمایت

 از خود  این دگرگونی در رفتار مردان  منعکس می شود. آنها یا به نحو

 شگفت انگیزی تغییر می کنند  یا از زندگی او محو می شو ند و جای خود

 را  به مردانی می دهند که حامی و قدرد ان او هستند  .من با رها و با رها

شا هد این رو یداد بو ده ام.

 

مرد سنتی قلدر صد ای  هیستریک و نومید زنی  را در درون خود دارد  که

شدیداً می کوشد شنیده شود.او تمایل به زنانی دارد که خود را کو چک

می شمارند. ،محتا جند و به شدت وابسته.یا اینکه قدرتشان را  یه طور

 غیر مستقیم  و فریبکارانه بیان می کنند .با زرنگی دختر مدر سه ای،

اغوا گری جنسی ،گربه  صفتی و عدم صد اقت.این گونه  زنان فقدان احترام

 و اعتماد  مرد قلدر را  نسبت به مؤنث درو نش  به این گونه منعکس می کنند.

مرد قلدر با اعتماد به مؤنث درو نش  می تواند  درون خود  آن عنصر  ما درانه

 حما یتگر  و گرمی بخش  را که فا قدش  بود ه است بیا بد ؛این امر  مو جب

می شود  زن زندگی او نیز  این دگرگون شدن را  قویتر شدن  مستقل تر شدن

  و صاد قتر  و کا ملتر و دوست داشتنی تر  منعکس کند.

 

 

ادامه دارد ..............

 

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:40 ] [ دریا ]

در سالهای اخیر نقش زنان و مردان قویاً شروع به دگرگونی  کرده است.در دونسل

 پیشین تعداد زیادی از زنان قدرت عمل در زندگی را بررسی و ابراز کرده اند.

در عین حال تعداد زیادی از مردان  به درونشان نظر افکنده و آمو خته اند که نسبت

به عواطف و شهودشان باز و گشاده باشند.

به اعتقاد من این رویداد به این علت است که ما با روابط کهنه و نشان دادن  مفاهیم

 زن ومرد کهن به بن بست رسیده ایم.حال دیگر روشها والگو های قدیم برای ما 

بسیار محدود کننده اند و ما هنوز الگوی موثری که جای آنها را بگیرد ابداع نکرده ایم.

زمانه ما از سوئی عصر آشفتگی ،سر درگمی،درد و عدم امنیت است و از سویی

عصر پیشرفتهای فوق العاده.

ما در حال برداشتن گامی بلند  به سوی دنیای جدیدیم.به اعتقاد من انواع روابط

از سنتی ترین ازدواج ها تا روابط آزاد نشان دهنده کوششی است  که هرکس

برای  برقرای تعادلی  میان جنبه مردانه و زنانه خود  به عمل می آورد.

زنها با انرژی زنانه شان از نظر سنتی درتماس بود ه اند  ولی آن را باانرژی

مذکرشان تقویت نکرده اند. آنها آنچه را در درون خود احساس می کنند اذعان

نکرده اند  و همیشه رفتاری داشته اند که نشان دهنده نا توانیشان بوده است.

حال آنکه واقعا بسیار قدرتمندند.آنها بیشتر به دنبال تا یید بیرونی به ویژه از

 جانب مردان بوده اند تا تأیید آنچه در درونشان احساس می کنند وآنچه هستند.

بسیاری از زنان مثل خود من  دارای انرژی مذکر رشد یا فته ای هستند ولی از

 آن به طریق مذکر کهن استفاده کرد ه اند. به طور مثال من بسیار رو شنفکر، فعال

 و مسئول بوده ام و در ضمن دارای  مؤنثی قویاً پرورش یا فته، ولی جنبه زنانه

وجودم را به کار نگرفته ام. در حقیقت اغلب او قات مو نث وجودم را نادیده گرفتم.

 در اصل من عواطف حساس و آسیب پذیرم را  با ساختن یک پوسته  خارجی

محا فظت کرد ه ام.

لازم بود انرژی قدرتمند مذکر و استفاده از آن را می آمو ختم.به ندایش گوش

 می سپردم اعتماد می کردم و جنبه زنانه وجودم را  تقویت می کردم.این امر

 به جنبه زنانه وجودم  ایمنی و حمایت لازم برای  ظاهر شدن کامل اعطا می کند.

حال ملایم تر،  آسیب پذیر تر وپذیرا تربه نظر می رسم  ولی از سابق به مراتب قویتر

 شده ام.زنان رفته رفته می آمو زند  که به عوض شانه خالی کردن  از بار مسئولیت

 و محول کردن کارشان به مردها  به خود کمک کنند.بااینهمه انفعال زنان الگویی  قدیم

 و به کرسی نشسته است  که طی قرون پایدار مانده است و برای  اینکه از بیخ وبن

 تغییر کند زمان زیادی می طلبد.تنها راه حل  پیوسته گوش سپردن و اعتماد کردن به

 عمیق ترین عواطف است وخصو صیتی که زنان  در مردان می جویند

یعنی قدرت، نیرو، پایداری،  مسئولیت،  توانایی، سر پرستی  و توانایی عشق ورزی

باید در درون خودشان پرورش یابد این یک فرمول ساده است.با خودتان دقیقا چه

 رفتاری می کنید که انتظار دارید مردان  رفتار کنند؟

نکته جالب اینجاست  که هرچه ما در درون خویشتن  خلق می کنیم همیشه در

 بیرون ما  انعکاس می یابد. این قانون هستی است. زمانی که شما مذکری در درون

به وجود می آورید که از شما  حمایت کند و شما را دوست بدارد  همیشه مرد یا مردانی

 در زندگیتان  پیدا می شوند که  این امر را منعکس کنند.زمانی که واقعاً از گرفتن

چیزی  خارج از خودمان خط بطلان می کشیم  بر آنچه همیشه می خواستیم خط

بطلانی کشید ه ایم.

برای مردان نیز اصول به همینگونه است.از نظر سنتی  مردها از انرژی زنانه شان

  جدا مانده اند.از این رو از زندگی ، قدرت وعشق هم محروم مانده اند.آنان در

 گوشه ای احساس  درماندگی ،تنهایی و  تهی بودن می کنند.هرچند که تظاهر کنند

 که قدرتمند و سلطان وجود خویشند.(جنگ مثال خوبی  از انرژی مذکر قدیم است

 که خرد و راهنمایی زنانه را کم دارد.)مردان همدلی ،غمخواری،و عشق رادر زنان

می جویند  ولی به محض آنکه با مونث وجودشان  ارتباط بر قرار کردند آن عشق

 عظیم زنانه را در وجو دخویش خواهند یا فت.

مردان تمام ویژگی های که خود دارند را در زنان جستجومی کنند؛یعنی نیروی

 پرو رش ، گرمی، قدرت، جاذبه جنسی، وزیبایی.لیکن زمانی آن را احساس

می کند که بیا موزند  به عواطف خود گوش دهند  و آنها را تقویت کنند.

مردان می باید کاملا برای جنبه زنانه وجودشان احترام قا یل شوند و به آن

افتخار کنند. و اعمالشان در جهت تحقق  این نیازهای زنانه باشد.آنگاه خواهند

 دید که دیگران  یکپارچگی وجودشان را منعکس می کنند.آنان واجد شرایطی

 می شوند که همیشه خواستارآن بوده اند. و از عشق، محبت، تربیت و قدرت

 ما بهره مند خواهند شد.

بسیاری ازمردان، خصو صاً در زمانه ما، بر آنند که با انرژی زنانه شان  عمیقاً

مرتبط شوند و و با انجام ای کاربامردانگی با شیوه کهن قطع ارتباط کرده اند.

آنان تصاویر قدیمی مرد قلدر را دور اندا خته اند ولی متاسفانه تصوری از انرژی

 مردانه را ستین در ذهنشان ندارند. اینگونه مردان معمو لاً انقدر از انرژی

 مردانه شان وحشت دارند که می ترسندمبادا ناگهان عدم آگاهی  وخشونت مردانه

به سراغشان بیاید؛ از این رو از خیر جنبه های مثبت مردانه از قبیل جرئت

خطر کردن ودست به عمل زدن، می گذرند.به اعتقاد من بسیار حایز اهمیت است

که اینگونه مردان مفهوم مردانگی نوین را بپذیرند و به ارزش مردانه شان مجال

فعالیت،خود انگیختگی و خطر کردن را بدهند و بدانند زن درونشان هشیار است

 و در نهایت درایت هدایتشان می کند؛ البته این امر مستلزم  آن است که اعتقاد

عمیق داشته باشند  زن درونشان  به آنچه می کند آگاه است و نمی گذارد چیز

 مخرب و آزار دهنده ای عرض اندام کند.

در باه روابط در دنیای جدید نظریه ای در حال شکل گیری است که بر مبنای

 کامل بودن هر فرد از لحاظ درونی بنا شده است.از لحاظ درونی هر فرد 

مو جودی مذکر /مونث است که که در تعادل کامل به سر می بردو بیانگر طیف

 وسیعی از  ویژگیهاست که از  نرمی و پذیرابودن بسیار تا قاطع ترین اعما ل

 متغیر است.از لحاظ بیرونی ، شیوه بیان بیشتر افراد بدون شک به جنسیت آنان

 ربط خواهد داشت.

زمانی که مردم این نظرات را می خوانند گاهی ترس ازآن دارند که  مبادا به هیئت

خنثی درآیند  و زن و مرد  در ظاهر هیچ فرقی باهم نداشته باشند.کاملاً بر عکس

است.هرچه زنها بیشتر جنبه مذکرشان را از لحاظ درونی آنها را حمایت و پشتیبانی

 می کند پرورش دهند  و به آنها اعتماد کنند احساس امنیت بیشتری خواهند کرد

 و خصو صیات زنانه شان را  همانا نرمی، پذیرا بودن، و زیبایی است بهتر بیان

 خواهند کرد.زنانی که از این روند پیروی می کنند مانند خود من  حتی هنگامی

 که جنبه مردانه وجودشان را تقویت میکند به نظر می آید که زن ترو زیباتر 

می شوند.مردهایی که کاملا تسلیم انرژی زنانه شان می شوند  در حقیقت دارند

 با قدرت زنانه وجودشان ارتباط برقرار می کنند  که ویزگی های مردانه شان را

 افزایش می دهد  و تقویت می کند.مردهایی که در گیر این روند هستند نه تنها زن

 به نظر نمی رسند بلکه  مردانگی شان محسوس تر می نماید.

در دنیای جدید وقتی مردی مجذوب زنی می شود  آن زن را انعکاس جنبه  زنانه

خود می داند.مرد از طریق بازتاب زن می تواند  بیشتر راجع به جنبه زنانه وجودش

 بیا موزد و از ترس ها و موانعی که در خود دارد بگذرد تا به یکپارچگی عمیق تری

  در درون خویشتن اش برسد.زمانی که زنی عاشق مردی می شود انعکاس تصویر

 مذکر خویش را در او می بیند .زن در مناسباتش با مرد می تواند  اعتماد به جنبه

 مردانه را بیاموزد و تقویت کند.

اگر شما بدانید کسی که مجذوبش شده اید آیینه شماست  نمی توانید چندان به او

 وابسته شوید؛ زیرا می دانید هر آنچه شما در او می بینید  در شما نیز هست.!

شما تصدیق خواهید کرد  که دلیل شما برای این رابطه این است که بیشتر درباره

خودتان بیا موزید و را بطه تان راباهستی ژرف تر کنید.

از این رو رابطه سالم بر مبنای نیازمندی بنا نشده است؛  بلکه بر مبنای دلبستگی

 و سهیم کردن دیگری در این سفربه سوی تماماً انسان شدن بنا شده است.

 

تمرین:

به چند تن از مهمترین  زنان زندگیتان فکر کنید.قویترین و جذاب ترین ویژگی

 آنها کدام است؟آگاه باشید که آنها بعضی از جنبه های انرژی زنانه خود شما

را منعکس می کنند.

 

اگر شما در دیدن بعضی چیزهایی که در دیگران تحسین می کنید  و در خود شما

 نیز هست مشکل دارید ممکن است به این دلیل باشد که هنوز آن خصلت هارا

 به اندازه کافی پرورش نداده اید در این صورت مرا قبه زیر را انجام دهید:

چشم هایتان را در حالتی آسوده ببندید.خود را شل کنید.آرام تنفس کنیدو به ژرفای

درونتان توجه کنید.

شخصی را که تحسین می کنید یا مجذوبش هستید  در نظر بیا ورید.از خودتان بپرسید

 کدام خصو صیت او  شما را بیشتر جذب می کند؟آیا همان خصوصیات را در خود

می بینید؟اگر نه تجسم کنید که دارای آن خصو صیات هستید ومجسم کنید چه شکلی

دارید چگونه حرف می ز نید و چگونه رفتارمی کنید.برای پرورش خصلت های زیبا

در درونتان برای مدتی  به این تجسم ادامه دهید.

شاکتی گواین

راهی به سوی رو شنایی

 

 

 

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:40 ] [ دریا ]

سلام

دروبلاگ پسران در به در

لهجه یزدی را بشنوید

 ببخشید بخوانید

به همراه ترانه های خفن یزدی:

یا ارده به طاسم کن

یا بکشو خلاصم کن

 

چون کتابهای اینجانب با عنوانهای

ما جراهای حیرت انگیز لی لی

رانندگان واحد ما

شاگردان من

سایت همسر یابی من

و

...

موفق به دریافت مجوز نشر نشدند؛

از نوشتن و چاپ آنها منصرف شدم.

 

 

 

 

 

 

 را ستش او ضاع دارد کمی تغییرمی کند

انگار هستی صدای مرا زیر دست دکتر جراح در آ ن روز تصادف فهمیده باشد

با فشاری شدید که بر جسم و روحم وارد می آمد گفتم:

 ((نمی خواهم دبیر فیزیک باشم)).

چرا؟

برای این که من برای آفریدن سختی برای دانش آموزان ساخته نشده ام

تدریس فیزیک یعنی تزریق شکنجه برای کسانی که فیزیک نمی فهند

آنان از این رنج غا فلند و من خود به جای آنان رنج می برم

لابد می گویید دوباره فصل مدرسه ها شد و افاضات(افاضات یعنی چه؟)

خانم معلم آغاز گردید!!!

روزگاری می گفتم هرگز کلاس درس را رها نخواهم کرد و ارزش کلاس را به

مشغو لیت های دیگروا نخواهم گذارد؛ اما راستش همین الان هم از شیوه بسته

کلاس ها به تنگ آمده ام.

نه

نه از روح جا ودانه ای که درکلاس ها پرسه می زند و من به شکار آنم؛ بلکه از اینکه

 مجبورم فیزیک درس بدهم.

بعدها یعنی در همین حوالی فهمیدم

که مثل اسلام

هر عیب که هست از تدریس ماست

وگرنه چرا یاد گرفتن فیزیک باید برای بچه ها سخت باشد؟

قبلا فکر می کردم فیزیک علم آمو ختن تفکر است

ولی می بینم بعضی از فیزیکدان ها هم درست فکر نمی کنند.

فیزیک در حد بالای خود از دانش آموز بالاترین هدف تحصیل را می طلبدبیشتر

 از علوم دیگر

این ما هیتش است

یعنی ترکیب

دانش آموز باید بتواند اطلاعات در یافت کند

دانش بیا موزد و بفهمد

به کار ببندد

تجزیه تحلیل کند و در نهایت تر کیب کند

یعنی بیا فریند

فرضیه

 تز

نه اینکه از کسب اطلاعات بالاتر نمی روند بچه ها به غیر از معدودی آنهم ناقص

برای همین میا نگین درصد فیزیک در کنکور منفی است.

فیزیک درس دادن با این شیوه، ریختن یک مقدار فرمول در کله بچه ای که اصلا

 نمی تواند درکش کند

آموزش تست برای کنکور

از بچه های ما چیزی بیشتری از یک خروس نمی سازد

که فقط بلدند در ساعت مشخصی قوقولی قوقو کنند

بعد هم بروند خود را بکشند

ای بابا اصلا چه ربطی دارد

گفته بودم که حتماً نباید ربط داشته باشد

حالا پیشنهاد معا ونی یک دبیرستان به من شده است

همین دیروز به مدیرمان می گفتم هرچه پیش آید خوش آید

تنها مشکل من مشکل شب بیداری و صبح خوابی است

و اینکه اگر معا ون شوم بله اگر معاون شوم سرم خیلی شلوغ می شود و هر

 شش روز هفته را باید مثل این منگل ها کار کنم

خیلیخب بابا

منظورم شما نبودید

با اینحال من دلم می خواهد

ولی بازهم نمی دانم

تا چه پیش آید

شاید از شر تدریس فیزیک خلاص شوم

گرچه دوستش دارم

 می دانید که من چقدر متنوعم

نه؟

آخرین قسمت خلاقیت را بخوانید حتماً

اینهم تبلیغ میان برنامه ای نه؛ انتهای برنامه ای

بدرود

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:39 ] [ دریا ]

چه با شتاب آمدی!

گفتم برو!

اما نرفتی و باز هم کو به ی در را کو بیدی.

گفتم : بس است،برو.گفتم :اینجا سنگین است وشلوغ.جا برای تو نیست.

اما نرفتی.نشستی و گریه کردی.آنقدر که گونه های من خیس شد.

بعد در را گشودم و گفتم:

نگاه کن چقدر شلوغ است!

و تو خوب دیدی که آنجا چقدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله

و روزنامه و خط کش و کا مپیو ترو کاغذ و حرف و حرف و حرف و حرف و تنهایی

 و بغض و زخم و یأس و دلتنگی و اشک و آشوب ومه ومه و مه و تاریکی و

 سکوت و ترس و اندوه  و غربت در هم ریخته بودو دل گیج گیج بود.

و دل سیاه و و شلوغ وسنگین بود.

گفتی اینجا رازی نیست!

گفتم راز؟

گفتی من رازم.

و آمدی تا وسط خط کش ها.بعد چشم ها از میان قاب سبز جادو کردند و گویی

 طوفانی غریب در گرفت.

آن چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها

 و کتاب ها  و خط کش ها  و کاغذ ها  و یأس ها و تاریکی ها  و ترس و آشوب و مه

 و سکوت  و زخم و دل تنگی و غربت و اندوه،مثل ذرات شن در شنزار از سطح دل

روبیده می شدند و چون کا غذ پاره هایی در آغوش تو فان گم می شدند.

خانه پرداخته شد.خانه روشن شدو خلوت و عجیب سبک.

وتو در دل هبوط کردی.

گفتم چیستی؟

گفتی راز!

 

از کتاب روی ماه خداوند را ببوس

 

مصطفی مستور

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:38 ] [ دریا ]

ازپشت میله های قفس امروز

با مرغکی به گفت و شنو بودم

من یک غزل به زمزمه می خواندم

او یک غزل به چهچه سر می داد

در اوج همدلی و هم آهنگی

 

او گوشه ای زپرده غم می خواند

من پرده ای زگوشه دلتنگی

 

فريدون مشيري

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:37 ] [ دریا ]

مردها به نیازهای زنان واقف نیستند وزنها هم نمی دانند شوهرشان واقعا

چه می خواهد  و یا چگونه باید درخواست اورا برآورده کنند.در هیچ

 دوره ای از تاریخ ارتباط برقرار کردن برای مرد ها به  دشواری حال

نبوده است.همانطور که زنان امروزی بیش از هر زمان دیگری به حمایت

 نیاز دارند  مرد ها هم اعتماد به نفسی که همسرانشان به آنها می دادند

 از دست داده اند.

 امروزه زنان چون کار می کنند اغلب به طور محسوس ابراز نارضایتی

 می نمایند .او و همسرش هر دودر پایان روز در جستجوی عشق و قدردانی

 هستند.وقتی مردی به خانه بر می گردد همیشه به جای پیروزی  با شکست

 مواجه می شود .

نا رضایتی همسرش دال بر  شکست ونا کامی اوست.زنها در محیط کار

  به علت  عدم وجود مدل زنانه سر خورده می شوند  و نمی دانند چه طور

 می توانند هم خودشان با شند و هم  موفق باشند.صرف کردن وقت ونیرو 

 به منظور منافع شخصی  نه منا فع دیگران  اثری منفی بر احساسات و

عواطف زن می گذارد.

مردها برا ی آن سا خته شده اند که  هنگام کار از خود مایه بگذارند و سپس

 به خانه بیایند  و دریافت کننده باشند .درحالیکه زنها تا حد زیادی برای

 بخشش محبت و دریافت آن در یک زمان سا خته شد ه اند.

 تمام نیا زشان ابراز محبت است و لی به طورهمزمان به دریافت محبت

هم نیاز دارند . وقتی آنها بدون عکس العملی ازجانب شوهرمحبت می کنند

 تمایل دارند با زهم بیشتر محبت کنند.  تا شاید پا سخی دریافت کنند 

 اما  وقتی به محبتهای آنان پا سخی داده نمی شود  احساس می کنند

 تهی شده و منزجر می گردند.

 زن در محیط رقابتی و مردانه کار به طورشدید تری به حمایت رو حی

نیازمند می شود .سرکارهم از خود مایه می گذارد درحالی که حمایت

 نمی شود.در حالیکه خسته به خانه می اید با زهم باید از خود مایه بگذارد.

هنگامی که یک مرد  خسته می شود معمولا استعداد خوبی در فراموش

 کردن مشکلاتش دارد  و به راحتی به استراحت می پردازد. اگر حمایتی

 که نیاز دارد  را دریافت نکند از بخشش بیشتر دست می کشد .

اگر سر کار از خود مایه بگذارد بدون اینکه چیزی دریافت کند؛ هنگامی

که به خانه می اید آماده  استراحت یا دریافت محبت است  و یا حداقل

می خواهد زمانی را به خود اختصاص دهد.

از طرف دیگرو قتی زنی احساس می کند مورد حمایت واقع نشده خود

 را مسئولترمیداند بیشتر کار کند.

بر نا مه ریزی مرد به او می گوید وقتی به خانه بر گشت دیگر

 کارش تمام است؛ اما  بر نا مه ریزی زن  اورا به کار بیشتر وادار

می کند.پی بردن به این موضوع می تواند  شفقت و دلسوزی بیشتر

را برای هر دو  به ارمغان آورد.

زنان امروزی نمی توانند انگیزه های  محبت آمیزخود را تحت کنترل

 درآورند .آنها در روابطشان با مرد به حمایت  بیشتری نیاز دارند.

بخشش به دیگران از  ویژگیهای طبیعی  زنانه محسوب می شود.

برای زنان بخشش نه تنها امری غریزی بلکه  امری فوق العاده بوده است.

بخشش برا ی زن بدون انتظار جبران رشته های صداقت و دوستی را 

 عمیق تر می کند.بهترین شیوه بیمه عمر برای یک زن  این است که

هر وقت می تواند به شو هرش کمک کند و چیزی از او دریغ نکند.

اکنون دریافتید چرا دختری که شما را دوست دارد از بذل چیزی هراس

 ندارد؟او به این شکل احساس عشق بیشتری می نماید.

هر گاه زن برای زنده ماندن به جای شو هرش به کارش وابسته باشد

  گرایش به بخشش هم محدود تر می شود .زنی که برا ی به دست آوردن

 پول از خود مایه می گذارد هیچگاه به راحتی به کسی پیشنهاد حمایت

نمی دهد .این بخشش مشروط او را از زنیت خود دور می کند.

این عامل  به سرعت خستگی مفرط را و نا رضایتی زن را در دنیای

کنونی با عث می شود.

زنان امروزی چون در محیط کار آنچنان که باید مرد حمایت واقع

 نمی شوند  احساس خستگی و آزردگی می کنند.چیزی که تفاوت بین

 احساس خستگی و احساس رضایت را  تعیین می کند مقدار کار

زیادی که زن انجام می دهد نیست بلکه میزان حمایتی است که

 دریافت می کندبخشش زنانه هنگامی مشکل ساز می شود که زن از

 روابط تقویت کنند ه روح محروم باشد.

زن هرچه هنگام کار مسئول تر رقابتی تر و خشن تر باشد  در خانه تماس

 یافتن با  روحیه زنانه برایش مشکل می شود .زن امروزی  وقتی به خانه

 می رسد مثل  مادرش انرژی لازم برای  کارهای خانه را ندارد .

هرچند غریزه حکم می کند او باید بیشترکار کند ولی انرژی لاز م را ندارد

.وجو داین احساس  ها منجر به ظهور خستگی ناگهانی می شود.

اما چه چیزی به زن کمک می کند تا خسته نشود یک داروی  معجزه بخش

 در این بار ه وجود دارد .

حمایت از او.

چگونه می توانید از یک زن حمایت کنید؟....

از کتاب روشهای پیشرفته در  روابط زنا شویی 

نوشته دکتر جان گری

 

 

 

 

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ] [ 21:13 ] [ دریا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب
PageRank