تبليغاتX
دریا
دریا
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 توسط دریا

مرد تو ضیح می‌خواهد؛ اومی‌خواهد تعقیب کند و می‌خواهد برنده باشد. به همین

 دلیل طبیعت به گو نه ای ترتیب داده شده است که در تمامی حیو انات و همچنین

 انسان نرها به دنبال ما ده‌ها می‌روند.

پدیده‌های طبیعی نه در تنها در انسان وجود دارد بلکه در کلِ طبیعت مرد به دنبال

زن می‌رود و جنس ماده سعی می‌کند بگریزد اگر چه نمی‌خواهد بگریزد.

او بسیار آرام می‌رود؛ می‌رود در حالی که به عقب نگاه می‌کند. این مسا بقه ای

زیباست. از پنهان‌کاری و تعقیب (تعقیب و گریز). در کل طبیعت جنس ماده کسی

است که مخفی می‌شود. ما نمی‌توانیم طبیعت را تغییر دهیم و اگر سعی در تغییر

 آن دارید نابهنجار می‌شوید بازی بسیار لذت‌بخشی است. زن را تعقیب کن

 چون این عمل به او قدرت و شناخت می‌دهد؛ با عث می‌شود اواحساس جذابیت

 و مورد علاقه بودن کند.

این نیازی عظیم در روانشناسی زنانه است:

مورد علاقه بودن.

توقع نداشته باش تا زن تو را تعقیب کند زیرا این کاری غیر زنانه است.

خانمانه نیست. زن را با ملایمت و مهربانی تعقیب کن. و بگذار یکی از بزرگ ترین

نیا زهایش یعنی مورد علاقه بودن را احساس کند. او را آنچنان می‌سازند!

 او را تعقیب کن از سستی و کرختی خارج می‌شوی بنا براین درست ترین

کار همین است. زن بی‌اندازه عاشق تعقیب شدن است؛ این الزامی درونی

 است. او را از اساسی ترین نیازش محروم نساز. این نیاز مسلم روان شناسی

 زنانه است و این پدیده ای پیچیده است. اگر تعقیب نشود مایوس می‌شود.

این به آن معناست  که او بی ارزش است. هیچ کس توجهی به او ندارد.

هیچ کس نا مه ای عاشقانه به او نمی نویسد. هیچکس به او نزدیک نمی شود.

 هیچ کس مخفیانه به او نمی‌گوید که دوستش دارد. او منتظر می‌ماند...

 نگذارید زنان منتظر بمانند!... رضا یت و خوشحالی عظیمی به زنان بدهید و

 نگران نباشید که مجبور شوید تا آخر دنیا او را تعقیب کنید. او مشتاق است فقط

 می ‌خواهد اندکی فرصت برای تعقیب شدن به شما بدهد؛ بنا براین جست وجو

جذاب تر می‌شود. ابتدا در آتش این تعقیب می سوزید. زن اغلب افسو نگر

 می‌شود. آتش سو زان آرزوی شما برای او از او دختری رویایی می‌سا زد.

تو آرزوی او را در سر داری به او می‌اندیشی؛ گیتاری می‌نوازی؛ کاملا خوب

 است! بنابراین روش طبیعی چیزها را درک کن و بر ضد طبیعت نباش؛

زیرا بر ضد طبیعت بودن همه نوع مشکلی به وجود می‌آورد.

طبیعی بودن یعی پیچیده بودن و طبیعی بودن بسیار زیبا ست.

 

مطلبی از اشو

ترجمه یلدا یزدان پناه

از مجله روان‌شناسی جا معه شماره 28


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 توسط دریا

پی ریزی زندگی جدید بر اساس این مطلب که شعور والاتری هست.نیرویی خلاق که

 اساس هستی است؛ کلمات و مفا هیم جهان شمولی که برای تو ضیح این قدرت به

 کار می روند خارج از شما رش اند.بعضی از آن ها که در فر هنگ ما مورد

 استفاده قرار می‌گیرند عبا رتند از:

 

خدا         هستی        منبع       جان        خود برتر       شعور کیهانی

قدرت بالاتر     من هستم        را هنمای درون     نور    نیرو     وجدان

 

این واژه ها می‌خواهند تجربه ها یا دانسته هایی رابیان کنند که با کلمات و مفا هیم

 منطقی تو ضیح نا پذیرند. هر کدام از ما این تجربه ها را در درون خود داریم و

کلماتی که برای تو ضیح این کلمات به کار می‌بریم صرفاً بر چسب هایی است

که کار را راحت تر می‌کند.

 

من تر جیح می‌دهم به جای کلمه خدا از واژه قدرت برتر، جهان، جان، شمای

برتریا نور استفاده کنم.

در این کتاب این واژه ها مترادفند با شعور برتر خلاق و نیروی خلاقی

 که دردرون ماست.

 

در بیست سال اول زندگیم هیچ تجربه‌ای از وجدان یا اعتقاد به قدرت برتر نداشتم

 ومجبور بودم از شک و بد بینی وبی اعتقادی و ترس بگذرم تا به باورعظیم

کنونیم به قدرت برتر جهان که در درون همه چیز و همه کس هست باز رسم.

من هیچ چیز را صرفاً از روی اعتقاد و چشم بسته نپذیرفته ام؛ به عبارت دیگر

 مجبور بوده ام که همه چیزهارا از طریق تجربه زندگی ثا بت کنم.

 

از آن ‌جا که اعتقاد به قدرت برتر و زندگی کردن مطا بق با ضو ابط را آمو خته ام

 تغییراتی که در زندگیم مشا هده کردم وا قعاً معجزه آسا بوده است.کسانی از

 شما در طی زندگیتان به آگاهی معنوی ژرف دست یا فته اید پایه‌های محکمی

 ایجاد کرده‌اید که بر مبنای آن می‌توانید در زندگی پیش بروید. امیدوارم برای

 کسانی که احساس می‌کنند ارتباطی با معنویت ندارند حرف هایم کمک و تشویقی

با شد تا این ارتباط درونی را بیا‌‌بند.

 

جهان هم بعد شخصی دارد هم بعد غیر شخصی.هرچه بیشتر تسلیم آن می‌شوم و

 بیشتر به آن اعتماد می‌کنم احساس می‌کنم که روابطم با آن قدرت های برتر بیشتر

 جنبه شخصی پیدا می‌کند.

 

حقیقتاً احساس می‌کنم نیرویی هست که که مرا راهنمایی می‌کند؛ به من می‌آموزد

 و تشویقم می‌کند. در این بعد خصوصی جهان می‌تواند آمو زگار، راهنما، راهنما،

 دوست، مادر، پدر، عاشق و نا بغه خلاق باشد. به این معنا  که هرچه حس می‌کنم

یا می‌خواهم می تواند از طریق این رابطه درونی بر آورده شود.من به ندرت احساس

 تنهایی می‌کنم ودر اصل بیشتر در تنهایی جسمانی است که می‌توانم با بیشترین نیرو

 با جهان پیوند یابم.در این مواقع فضاهای خالی درونم از نور سر شار می‌شوند.

در این جا حضور یک را هنمای دا ئمی را احساس می‌کنم که به من می‌گو ید

حرکت بعدی ام کدام باید با شد و به من کمک می‌کند تا در س هایم را برای

 رسیدن به اهدا فم بیاموزم.

 

 

در وضعیتی راحت بنشینید و یا دراز بکشید.چشم هایتان را ببندید و چند نفس

عمیق بکشید.با هر بار بازدم بدنتان را بیشتر و بیشتر آرام کنید و باز چند نفس

عمیق بکشید و با هر بار بازدم مغزتان را آرام کنید. بگذارید افکارتان متفرق

 شوند. جلوی هیچ فکری را نگیرید. بگذارید فکرتان از تمرکز خارج شود.

 آگاهی‌تان را معطوف به ژرفای درونتان کنید.

مجسم می‌کنید که مو جودی قدرتمند در درونتان و دورو برتان وجود دارد.این

مو جود کا ملا دوست داشتنی وقوی و تواناست. پرورش دهنده، حامی و

راهنمای شماست درضمن بسیارروشنایی آفرین و سر گرم کننده است.همین

 که با او آشنا شوید و به او اعتماد کنید زندگی تان  سر شار از هیجان و

سر گرمی خواهد شد.ممکن است به تصوری ذهنی و یا احساسی جسمانی

 دست یا بید که معرف این وجود برتر است. حتی اگر چیزی نبینید یا حس

نکنید فرض کنید که به هرحال آن جاست. استراحت کنید و از این که جهان

 از شما مراقبت می‌کند لذت ببرید؛ آرام یا با صدای بلند بگو یید:

 

من حضور جهان را در زند گی‌ام احساس می‌کنم و به آن اعتماد دارم.

 

 

راهی به سوی رو شنایی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 توسط دریا

ما در زمانه ای پر توان و پر هیجان زندگی می‌کنیم. درعمیق ترین سطح آگاهی

 بنیان یک دگرگونی معنوی در شرف وقوع است. من بر این باورم که ما در

 سراسر دنیا به مبارزه خوانده شده ایم تا شیوه زندگی کنونی را رها کرده؛

طرحی نو در اندازیم.

توجه جهان کهن معطوف به بیرون بود و ما به علت از دست دادن رابطه ذاتی-معنوی

 پذیرفته بودیم که دنیای مادی تنها وا قعیت موجود است. از این رو به نا چار احساس

 سر در گمی، پوچی وتنهایی می کردیم. ما همواره دنبال خوشبختی و رضا یت از

 طریق چیزهای بیرونی مثل پول، تعلقات مادی، روابط، کار، شهرت، کردارخوب،

 غذا و ... بوده ایم.

دنیای نو با قدرت بی نهایت دنیای درون ما بنا می شود و اجازه می دهد که آگاهانه

 این انرژی سا زنده در وجود ما به حرکت در آید.

 

همچنان که هرکدام از ما با آگاهی معنوی – درونمان مرتبط می شویم؛می آمو زیم

 که قدرت سازنده هستی در درون خود ماست.

همین طور می آمو زیم که قدرت سا زنده هستی در درون خود ماست همین طور

 می آموزیم که می توانیم واقعیت خودمان را خودمان خلق کنیم و مسئو لیت کارمان

 را هم بپذیریم. تغییر در درون هر فرد آغاز می شود و هرچه بیشتر افراد تغییر کنند

 وجدان جمعی بیشتر تا ثیر می‌پذیرد.

اینکه می‌گوییم دگر گونی ژرفی درآگاهی زمانه ما روی می‌دهد بنا بر تغییراتی است

 که در خودم اطرا فیانم و اجتماع دورو برم می‌بینم. این تفکر از طرف هزاران

 انسانی که در تمام دنیا با آن ها کار می‌کنم تا یید شده است.

زندگی در رو شنایی مر بوط به این دگرگونی آگاهی در در درون انسان و جهان است.

استفاده از دنیای کهن و دنیای نوین در مقا لاتم ناظر بر نحوه زندگی سابق است که

 پشت سر می‌گذاریم و شیوه نوینی که به وجود می آ وریم. زمانه ما می‌تواند برای

 بسیاری از مردم سخت اضطراب آور با شد زیرا به نظر می‌رسد که او ضاع شخصی

 ما روزبه روز بدترمی‌شود.

 گویی بسیاری چیزی ها که در گذشته کار کرد داشت دیگر به کار نمی‌آید.

گویی همه چیز در حال فرو پاشیدن است و این فرو پاشی با شدت بیشتری

 ادامه می یابد و این منفی نیست.

 تنها تا حدودی اضطراب آور و درد ناک است که ما از نظر عاطفی به شیوه کهن

زندگی مان بچسبیم و الگو های قدیمی مان را دنبال کنیم و چشم بر تغییرات ژرفی که

 روی می‌دهد ببندیم. هرچند تناقض آمیز می‌نماید لازم است بگو یم این تغییرات

با ورنکردنی ترین مو هبتی است که بتوان تصور کرد.

 وا قعیت ساده این است که نحوه زندگی سا بق که طی قرون به کار می‌آمد دیگر

کارآیی ندارد. هرگز خوشنودی خوشبختی و رضا یت خاطری که می‌خواستیم حاصل

 نشد.البته بعضی از افراد زندگی نسبتا شادما نه ای داشته اند اگرچه می‌ترسم

 زندگی شان بیشتر دردناک تحقق نیا فته و یاس آلو ده باشد.

حتی خوشبخت ترین زندگی ها در دنیای گذشته نمی تواند با عمق کمال و سعادتی

مقا یسه شوند که در دنیای جدید و در سطح بالاتری ازآگاهی امکان پذیر است.

 درست مثل آن است که ما تمام عمرمان را در مدرسه گذرانده باشیم .تحصیلاتی

داشته ایم که دیگر به کار نمی‌آید.سعی می‌کنیم مسا ئل را همانطور که امو خته ایم

 حل کنیم و حتی مقداری هم شاید لذت مو فقیت را بچشیم ولی برای بعضی از ما

مسا ئل آن طور که امید داشتیم حل نمی‌شوند.

آن رابطه کامل که انتظار داشتیم هرگز تحقق پیدا نمی‌کند و یا اگر هم پیدا کند

 بسیار زود از بین می رود. ا مثلا به نظر می‌رسد که هرگز به اندازه کافی پول

 نداریم و یا احساس امینت کافی نمی‌کنیم. شاید به قدر کفا یت از ما قدردانی و

سپاس گذاری نمی‌کنند و یا به مو فقیتی که انتظارداریم نا یل نمی‌آییم.

حتی اگر به بعضی خواست ها دست یابیم ممکن است با زهم ازاین احساس

 مبهم زجر بکشیم که باید یک چیزی بیتشرازهمه اینها وجود داشته باشد:

معنایی ژرف تر

بعضی از ما شاید به معنای ژرف تررسیده با شیم و از این آگاهی معنوی فزاینده

 احساس نشاط و شکو فایی کنیم.

با وجود این الگوهای سر سخت و بعضی او قات گیج کننده قدیم در زمینه زندگی

 هست و نیز قلمروهایی در زندگی که به نظر نمی‌آید نورازآن جا ظهور کند.

از این رو اولین تکلیف ما درسا ختن دنیای جدید اقرار به این مطلب هست که آموزش

 زندگی ما الزا ما به ما نحوه رضا یت بخش زندگی کردن را نیا مو خته است وما

 باید به کو دکستان بر گردیم و شروع به آمو ختن راهی برای زیستن کنیم که کاملا

 عکس شیوه ای باشد که در گذشته برای در یافت امور به کار می‌بردیم.

این احتمالاچندان آسان نخواهد بود.زمان تعهد و شجاعت می طلبد.

از این رو باید غم خوار خود باشیم و پیوسته به خاطر بیا وریم که مسئو لیت عظیمی

 بر عهده گرفته ایم.

باید به خاطر داشته باشیم که ما درنیای جدید مانند کو دکی هستیم که با افتادن های

 مکرر راه رفتن می‌آ مو زد. ما از طریق ارتکاب اشتباهات بسیاراست که می‌آموزیم.

 گاهی ممکن است احساس ترس اضطراب یا عدم اعتماد به نفس  کنیم.

ولی ما هرگز به کودک به خاطر هر بار افتادنش پرخاش نمی‌کنیم (اگر پرخاش کنیم

 او هرگز راه رفتن با قدرت و اعتماد به نفس را نمی‌آمو زد). لذا باید بیاموزیم که

چنا نچه نمی‌توانیم به فوریت آن طور که می خواهیم سر شار و شکو فا باشیم خود

 را سر زنش نکنیم.

ما حال می‌آ مو زیم که چگونه مطا بق قوانین جهان زندگی کنیم.

 

 

سازگاری با جهان یعنی:

 

" کا ملا زنده بودن نشاط خوشحالی قدرت عشق و

 

 فرا وانی در هرزمینه ای.

 

 

 

 لذا با این که رها کردن دنیای کهن ممکن است زمانی مشکل به نظرآید ولی

وا قعا این ارزش  را دارد که هرچه می‌توانیم برای گذار به این دنیای جدید

 انجام دهیم.

 

زندگی در رو شنایی

شاکتی گواین


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

بعضی الگو ها و روابط احساسی هستند که از همان ابتدا محکوم به شکست

هستند. همین که هر کدام از این ده نوع رابطه را می خوانید به انتخاب های عشقی

 گذشته،  و نیز روابط فعلی خود و یا روابط اعضای خانواده ویا دوستان خود

 بیندیشید.

آن ده نوع رابطه اینها هستند:

 

ده نوع رابطه که سر انجامی نخواهند داشت:

رابطه نوع اول:

رابطه ای که در ان بیشتر ازآنچه نامزد یا همسرتان به شما عشق می‌ورزد

 شما به او عشق می‌وزید.

احتمالا این احساس برایتان آشناست:شما عاشق هستید، اما از احساس طرف

 مقابل خود مطمئن نیستید واینطور می‌پندارید  که با یکدیگر زوج مطلوبی

خواهید بود.اما او آنقدرها از رابطه اش با شما هیجان زده نیست.

 وقتی در کنارتان نیست مدام به او فکر می‌کنید. اما او بدون شما مشکل چندانی

ندارد. اینها به معنای آن است که شما در رابطه ای هستید که موفق نخواهد بود.

چرا بیش از آنکه عشق می ورزند عشق می ورزید؟

الگویی از دوران کودکی خود باز تکرارمی کنید. اگر یک یا هردوی والدین تان 

 عشق و محبت لازم را به شما نمی دادند احتمالاً در کودکی این تصمیم نا خود آگاه

را گرفته اید تا سخت تلاش کنید تا دوستتان بدارند.

خود را تنبیه می کنید وقتی اعتماد به نفستان پایین باشد.

 یا نقشی را بازی می کنید که یکی از والدین با دیگری بازی می ‌کرده است.

نتیجه این عشق ورزی چنین خواهد بود:

احساس می‌کنید کنترل می‌شوید.

خود را تشنه عشق می‌یابید.

از اینکه به شما عشق کافی نمی‌ورزند عصبانی می‌شوید.

احساس می‌کنید به شما خیانت می‌کنند.

احساس درماندگی می‌کنید.

راه حل:

این را که چرا به شما عشق نمی‌ورزند تو جیه نکنید. هرچه زودتر با خودتان

صادق شوید؛ احتمال اینکه دلتان بشکند کمتراست.

 

رابطه نوع دوم:

رابطه ای که درآن کمتر ازآنچه شما عشق می‌ورزید به شما عشق می‌ورزند.

احتمالاً احساسات زیر‌را هم تجربه می‌کنید:

هنگامی که شما را متهم می‌کنند که عشق کافی نمی‌ورزید حالت تدافعی می‌گیرید.

احساس می کنید او بسیار متکی و محتاج است و از اوعصبانی می‌شوید

وقتی از شما بیشتر طلب عشق می شود دلسرد می‌شوید

برخی دلایل این نوع رابطه:

تا از لحاظ روحی از خود محا فظت کنید

تا یکی از والدین تان را تنبیه کرده باشید

تا دیگران را کنترل کنید

تا نقش والد دیگرتان را بازی کنید

نکته مهم:

خود را با این باور که نامزد یا همسر شما ترجیح می‌دهد مقدار کمی از عشق شما

 را دریافت کند تا اینکه اصلاً چیزی دریافت نکند گول نزنید و مراقب با شید با

 این بهانه به رابطه ای که به شما تعلق ندارد ادامه ندهید.

 

رابطه نوع سوم:

رابطه ای که در آن عاشق توانایی های بالقوه نامزد یا همسر خود هستید.

می دانم مدتی است که  شغل خود را از دست داده اما وا قعا با هوش است

 و من مطمئنم که دست آخر کسی پیدا خواهد شد وشانسی را که نیاز دارد

به او خواهد داد...

 

می‌دانم تغییرات روحی او دردناک است اما چون هیچگاه کودک درون او را

 درک نشده من مطمئنم اگر عشق و حمایت را به او بدهم او ازآن افسردگی

 که درآن است خلاص می‌شود

 

اگر این جملات برایتان آشنایند پس می‌دانید که با پتانسیل یک نفر ازدواج کردن

 یعنی چه؟

شما عاشق او نیستید بلکه عاشق فردی هستید که امید وارید او بدان بدل شود.

 

این نوع روابط بسیا اعتیاد آمیزهستند و درواقع تفاوت زیادی با قمار ندارند.

علایم:

به خود می گویید همسرتان به کمی وقت نیاز دارد تا خود و زندگی را جمع و

جورکند

به خود می گویید هیچ کس تا به حال اورا آن طور که باید دوست نداشته

احساس می‌کنید هیچ کس او را دوست نداشته و همه او را دست کم می‌گیرند

احساس می‌کنید نمی‌توانید او راترک کنید چون بر بی ارزش بودن او صحه

 گذاشته اید.

همسرتان را بیشتر ازآن که خود باور دارد باور دارید.

چرا عاشق پتانسیل های همسر خود می شویم:

می خواهید بر او کنترل داشته باشید.

با تمرکز برکارهایی که او باید انجام دهد از و درزمینه هایی که باید تغییر کند از

زندگی و تعقیب اهداف شخصی خود سر باز می‌زنید.

در کودکی به این نتیجه رسیده اید که نمی‌توانید چیزی راکه می خواهید به دست بیاورید.

 

داشتن یک رابطه سالم با همسرتان یا عشقتان به معنای عشق ورزیدن به او به

خاطر آن کس که هست می باشد.نه عشق ورزیدن به او به رغم آن کس که هست

 و یا به امید آن کسی که خواهد بود.

 

راه حل:وقتی با کسی رابطه ای را آغاز می کنید اطمینان حاصل کنید  به کسی

 که امروز هست عشق می ورزید و احترام می گذارید. از بودن با کسی که

هست لذت می برید اشکالی ندارد در بعضی جهات شاهد رشد شخصی او نیز

باشید اما باید به گو نه ای که هست از او رضا یت داشته باشید.

 

رابطه نوع چهارم:

رابطه ای که درآن ما موریت نجات همسرتان را به عهده دارید.آیا فکر می کنید

که بیش از حد لازم دلتان برایش می سوزد؟

 

آیا احساس مسئولیت می‌کنید تا به همسرتان کمک کنید که زندگی اش را رو

 به راه کنید؟

آیا می ترسید اگر او را ترک کنید به او لطمه بزنید از نظر روحی؟

 

 

آیا ماموریت نجات او را به عهده دارید؟

به کسی علاقه مند هستید که مشکلات روحی، جسمی ویا اقتصادی جدی دارد؟

نامزدتان احساس سر در گمی نا توانی و عجز و قربانی بودن می‌کند و شما او را

 دلداری می‌دهید.

در گذشته با او بد رفتاری شده یا به نحو بدی لطمه دیده است.

احساحس می‌کنید مجبورید آرام کنار او باشید تا از ناراحت کردن و رنجاندنش

جلو گیری کنید.

به طرزی پهانی نگرانید اگراو را از دست بدهید آیا او کسی را

خواهد‌یافت تا به او لطف و محبت کند؟

در این صورت اگرحتی با تعداد کمی از جملات بالا ارتباط بر‌قرار کردید  شما مامور

 نجات روحی او هستید.

ترک کردن این رابطه تا حدود زیادی دشوار است.

دلایل پرداختن به این رابطه:

کارناتمام از دوران کودکی‌تان را تمام می‌کنید.

نیاز دارید احساس اهمیت و برتری کنید.

نیازدارید بر دیگران کنترل داشته باشید.

را ه حل:

اگر گمان می‌کنید که مدام به کسی جذب می‌شوید که مشکلاتی بسیار بزرگ و

جدیددارد از خود بپرسید آیا ترحم را با عشق اشتباه نگرفته اید؟

رمزموفقیت کلمه احترام است وشما نه تنها باید به نامزد خود عشق بورزید بلکه

باید به او حس احترام هم داشته باشید و به او افتخار کنید.

 

رابطه نوع 5:

رابطه ای که در ان به همسر خود به عنوان یک الگو چشم دو خته اید.

بازیگر جوانی که عاشق کارگردان خود می‌شود

دانشجویی که عاشق استاد خود می‌شود

فرو شنده جوانی که عاشق مدیر بازار یابی می‌شود.

دستیاروکیل که عاشق وکیل معروف می‌شود.

تمامی افراد فوق مرتکب یک اشتباه واحد شده اند. به این معنا که به صورت

 نا متعادل جایگاهی بسیار بلند و منزلت گزافی برای همسر خود قا ئلند.

رابطه آنها با لغانه نیست و موازنه قدرت است.

وقتی عاشق کسی می شوید که الگوی شماست مشکل است رابطه ای طبیعی

 داشته باشید.

ممکن است در ظاهر به گونه ای رفتارکنید که برابر‌ید اما در ذهنتان برای او

 مقامی قا ئلید که این نیز هرگونه احساس قدرت را از شما سلب می کند.

 

آیا جایگاه اورا بیش از آنچه باید بالا برده اید؟

اگر فکرمی کنید او از شما باهوش تر است

اگر از او زیاد نقل قول می‌کنید

هرگز با عقاید او مخالفت نمی کنید وآنها را زیرسوال نمی‌برید

نهایت تلاشتان را می‌کنید تادیگران بفهمند با چه کسی رابطه دارید.

کارهایی را انجام می‌دهید که به درستی شان ایمان ندارید اما چون او فکر

 می‌کند درست است انجام می دهید.

حاضرید هر کاری بکیند تا به او شبیه شوید.

چرا عاشق الگو ها می شوید؟

عاشق پدریا مادر خود شده اید:اگر در کودکی عشق کافی را از والدینتان دریافت

نکرد ه اید افرادی را جذب می‌کنید تا از شما حمایت کند

از لحاظ عاطفی در خلاً به سر می‌برید

راه حل:

انتظار نداشته باشید او به شمااحترام بگذارد.این شمایید که با احترام نگذاشتن به

عقاید شخصی خود و به اندازه کافی دوست نداشتن خود اورا به تصویر نشانده اید.

تنها راه موفقیت این رابطه این است که خود را دوست داشته با شید درست به

همان میزان که نامزدتان را دوست دارید و او را تحسین می‌کنید.

رابطه نوع شش:

را بطه ای که به دلایل بیرونی عاشق نامزد یا همسر خود شده اید:

مو،چشم، استعداد موسیقیایی

آیا اینها دلایل یک رابطه اند؟

 

رابطه نوع هفت:

رابطه ای که شما و همسرتان از تفاهم جزیی برخوردارید.

کسی است که کسی که به جز یک زمینه ارتباطی هیچ چیز مشترک دیگری

 بین شما نیست.این رابطه بسیارفریبنده است.

 

رابطه نوع هشت:

رابطه ای که همسر یا نامزدتان را از روی سر کشی انتخاب نمو ده اید.

 

رابطه نوع نه:

راطه ای که درآن نامزد یا همسرتان را به عنوان عکس العملی در قبال نامزد

 یا همسر قبلی خود انتخاب کرده اید.

 

رابطه نوع ده:

رابطه ای که در آن نامزد یا همسرتان در دسترس نیستند:

در دسترس بودن یعنی منعی برای ازدواج نداشته باشد؛ با هیچ کس دیگری درگیر

 نباشد؛ متاهل نباشد؛ نامزد نداشته باشد؛ به طور ثابت با کسی نباشد؛ با کسی

دیگر هم بستر نشود؛ تنها باشد مجرد باشد و تماماً مال شما باشد.

 

در باره 5 مورد آخر تو ضیحات در عنوان دیگری خواهد آمد.

 

از کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی؟

نوشته دکتر بابارا دی آنجلس

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

این خداحافظی ام عرض سلامی کم داشت

سفره درد دلم جان کلامی کم داشت

آسمان بود، پریدن هم، اما ماندم

که کبوتر شدنم گوشه بامی کم داشت

کو زه گر،چرخ ویک  کوره خورشیدی بود

و زمین دور،...سفالم گل خامی کم داشت

خواستم باشم شیطان هبوطی شیرین

حیف شد آدم من سیب حرامی کم داشت

این همه چشمه و دریا چه نصیبی بردم

عطشم بی شک، باران مدامی کم داشت

لحظه ای ما نده به اسطوره شدن گم شد زال

نقل نقال نه،سیمرغ که سامی کم داشت

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

مثل اینکه انوشه جواب سوال منو داده

مرررررررررررررررررسی

 

 

 

 

 

یه نفر (استعدادو داشته باشید) گفته اسممو بذارم دن کللئونه

با تشکر از توجهات مو شکافانش در پیشنهاد اسم

 

می دونید اصلا شاید از اینجا رفتم

به نظرتون عجیب نیست انقد دووم آوردم؟

من؟!

اصلا کسی نیستم که به چیزی دل خوش کنم

برای همینم خودم فاتحشو می خونم قبل از اینکه فاتحش خونده بشه

اینو ازوقتی یه تعداد ماهی کو چو لو داشتم و خیلی دوستشون داشتم

 و مردن فهمیدم

ماهی را به رودخانه بسپار

پیش از آنکه تا ابد به حسرت مرگش دچار شوی.

یک دوست هدیه خداست

با تشکر از همه دوستانم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

رهایی

با همه زیبایی اش

دردناک است

به تولد یک نوزاد می‌ماند که از زهدانی تاریک

که همه دنیای خویش پنداشته

پا به جهانی بس پهناور می‌گذارد

با این حال

از رهایی گریزی نیست

دردرا بپذیر

تا ناپدید شود.

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

هیچ چیز را انباشته نکن؛

هرچه که باشد:قدرت ،پول،فضیلت، عشق،دانش،حتی تجارب به اصطلاح رو حانی.

اگر انباشته نکنی آماده خواهی بود که هر لحظه بمیری؛زیرا چیزی برای از دست

 دادن نداری.ترس از مرگ وا قعاً ترس از مردن نیست؛ترس از مردن وا قعاً از

 انباشته کردن زندگی سر چشمه می گیرد.

آنگاه چیز های زیادی برای از دست دادن داری. معنای  سخن مسیح که می گو ید :

((آنان که در روح فقیر هستند بر کت یا فته اند))همین است.

من نمی گویم گدا شوید ؛منظو رم این نیست که دنیا را ترک کنید .

می گویم در دنیا باش و لی ازدنیا نباش.در درون چیزی را انباشته نکن؛در روح فقیر

 باش.هر گز چیزی راتصا حب نکن آنگاه آماد ه ای تا بمیری.مشکل در مالکیت

 است نه در خود زندگی.

هر چه بیشتر مالک باشی بیشتر در ترس از دست دادن هستی.اگر فقط در تنهایی

 خودت وجود داشته باشی،می توانی هر لحظه نا پدید شوی.

هر لحظه مرگی بر در بکوبد تورا آماده خواهد یا فت.تو هیچ چیز از دست نخواهی

 داد .از اینکه همراه مرگ بروی چیزی از دست نخواهی داد.

به طور مطلق می گویم:انباشته نکن.

مردمان شرق تارک دنیا بودن را آموزش می دهند.می گویند در این دنیاچیزی را

انباشته نکنید که مو قع مرگ از شما گرفته خواهد شد.به نظر می رسد که این

 مردمان طمعکار تر  از مردمان معمولی دنیوی هستند منطق آنان این است که

چیزی را انباشته کنید که مرگ نتواند آن را از شما بگیرد؛فضیلت و تقوا انباشته

 کنید ،شخصیت و اخلاق انباشته کنید،تجربه های رو حانی و مرا قبه انباشته کنید

  که مرگ نتواند آن را از شما بگیرد.

ولی به همراه انباشته کردن هر چیزی همراه آن هم ترس هم وارد می شود.

هر نوع انباشته کردن به نسبت ترس خودش را با خودش می آ ورد .آن وقت

تر سان خواهی بود.

من به شما ترک دنیا به شیوه قدیم را آموزش نمی دهم .سلوک من مفهومی کا ملاً

 تازه است.به شما می آموزد  که در دنیا باشید و با این وجود از دنیا نباشید.

آنگاه همیشه آماده خواهید بود.

در مورد یک صوفی بزرگ به نام ابراهیم ادهم  شنیدم که همه چیز را ترک کرد و

 یک صوفی گدا شد .وقتی که با یک صوفی دیگر زندگی می کرد از شکایت دائم او

 از فقر تعجب کرد.

ابراهیم ادهم به او گفت : ((طوری که تو شکا یت می کنی  به نظر می رسد که این

 فقررا بسیار ارزان خریده ای.))

مرد که نمی دانست با یک شاه سابق صحبت می کند گفت: ((با ید خیلی احمق باشی

 که فکر کنی انسان فقر را می خرد.))

ابراهیم پا سخ داد: ((من پادشاهی خودم را برایش داده ام.من حتی صددنیا را برای

 یک لحظه این فقر می خرم زیرا برای من ارزشش روزبه روز  بیشتر می شود.

پس زمانی که تو شکایت می کنی من تشکر می کنم.))

خلوص روح، فقر وا قعی است.واژه صوفی از صفا می آید  و صفا یعنی خلوص.

صوفی یعنی کسی که در قلب خالص است.

و خلوص چیست؟سوءتفاهم نکنید .خلوص هیچ ربطی به اخلاق ندارد.آن را

اخلاق گرا یانه تفسیر نکنید .خلوص هیچ ربطی به مکتب خلوص گرایی ندارد .

خلوص به سا دگی یعنی ذهن آ لوده نشده؛جایی که فقط معرفت شما وجود دارد  و

 نه هیچ چیز دیگر.هیچ چیز دیگر وارد آ گاهی شما نمی شود.ولی اگر مشتاق

 مالک شدن باشی آن شوق تورا آ لوده می سازد.طلا نمی تواند وارد  معرفت

شما بشود .راهی وجود ندارد .چگونه می توانی طلا را وارد و جودت کنی؟

را هی نیست.پول نمی تواند  وارد آ گاهی شما شود.

انسانی که که وا قعاً رو حانیست تجا رب بزرگی دارد ولی هر گز آنها را انبا شته

 نمی کند .وقتی که رخ دادند او فرا موششان می کند.او هر گز به یاد نمی آ ورد

 و آ نها به آ ینده فرا فکنی نمی کند.

او هر گز نمی گوید که آنها با ید تکرار شو ند  و یا بار دیگر برایش رخ دهند.

هر گز برایشان دعا نمی کند .وقتی که رخ دادند رخ دادند تمام است.کارش با آنها

 تمام است  و او از آ نها فاصله می گیرد .او همیشه آماده است  برای تجارب تازه ؛

هرگز چیزهای کهنه را تحمل نمی کند.

و اگر کهنه را  حمل نکنی  زندگی را مطلقاً تازه خواهی یا فت.

در هر گام یک تازگی  غیر قا بل با ور و تازه خواهی داشت.

زندگی همیشه جدید است .تنها ذهن است که کهنه است؛و اگر توسط ذهن کهنه نگاه

 کنی ؛زندگی یک چیزتکراری  و کسا لت آ ور خواهد بود.

اگر با ذهن نگاه نکنی......- ذهن یعنی گذشته تو،ذهن یعنی تجارب،دانش یا هر

 چیزی که در تو انباشته است ؛ذهن یعنی چیزی که از آن عبور کرد ه ای؛ولی

هنوز هم به آ ن آ ویخته ای ؛زندگی یک نا خوشی  با قی مانده از مستی است ؛

گردو خاکی  از گذشته، که  معرفت آ ینه گون تو را پو شا نده است- اگر با ذهن

 نگاه نکنی  برای مرگ آ ماده خواهی بود.

 اگر بدون ذهن نگاه کنی خواهی دانست که  زندگی جا ودانه است .فقط ذهن است

که می میرد؛ بدون ذهن تو بی مرگ خواهی بود.بدون ذهن هیچ  چیز هر گز

نمی میرد.زندگی ادامه خواهد داشت؛برای همیشه .

زندگی نه آ غازی دارد و نه پایانی.

انبا شته کن؛آ نوقت یک آ غاز خواهی داشت و یک پا یان.

چگونه خود را برای مرگ آ ماده کنیم ؟....را هش این است - وقتی می گویم

 ((چگونه خود را برای مرگ آ ماده کنیم ؟))منظور آ ن مرگی نیست که در پا یان

می آ ید وآ ن دور دست ها قرار دارداگر خودت را برای آ ن آ ماده کنی  برای 

 آ ینده هم آ ماده شد ه ای-وقتی می گویم برای مرگ آ ماد ه شوید منظورم

 مرگی نیست که  که در نهایت خواهد آ مد؛منظورم مرگی است  که هر لحظه با

 بازدم شما دیدار می کند.

این مرگ را هر لحظه بپذیرید  ؛ در این صورت برای آن مرگی که در انتها خواهد

 آ مد آ ماده خواهید بود.شروع کنید به مردن بر گذشته؛در هر لحظه.هر لحظه را

از گذشته خود پاک کنید .بر شنا خته ها بمیرید تا در دسترس نا شناخته باشید.

با مردن و زنده شدن در هر لحظه قادر خواهید بود  تا زندگی را زندگی کنید و

 قادر خواهید بود تا مرگ را زندگی کنید.

و تمام زندگی رو حانی در واقع همین است :مرگ را با شدت زندگی کردن؛زندگی

 را با شدت زندگی کردن؛هر دو را چنان با شورو شوق زندگی کردن  که هیچ چیز

 زندگی نشده  در پشت سر با قی نمانده با شد؛نه حتی مرگ.اگر مرگ و زندگی

را با تما میت زندگی کرده باشی؛به فرا سو خواهی رفت.

در آن شدت و شور و شوق زندگی و مرگ  تو به فرا سوی دو گانگی  می روی

به ورای قطبیت می روی  و به یگانگی می رسی.

آ ن یگانگی و وحدت همان  حقیقت است.می توانی آ ن را خدا وند بخوانی ؛

می توانی آ ن را زندگی بخوانی ؛می توانی  آ نرا حقیت بخوانی  ؛سا مادی ،

فرا آ گاهی ،شعف یا هر نام دیگر............

را جینیش

نقل از مجله رو انشناسی شماره۳۲

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

ماهی تو که از بام شکوه آمده است

آیینه زدستت به ستوه آمده است

خورشید اگر محو تماشای تو نیست

دلگیر مشو ز پشت کوه آمده است

 

 

 

 

 

سلام

می گم اگه این ادامه مطلب من واقعا مشکل داره بگید

بعدم بگید چرا؟!!!

بعدم چه ابهامی؟

دیگه از این شفاف تر؟

راستی من آدرس بعضی از دوستان قدیمی رو از دست دادم

خواهش می کنم دوباره آدرسشونو بدن اگه سر می زنن

هرچند مثل من نبودن که هی برن سر بزننو نظرم بدن

خب عزیز ظرفیت های منم همینه و فعلا کمی از تایپ مقاله خسته شدم

سکوتم که نمی تونم اختیار کنم

پس مجبورم بی ربط بگم

در جستجوی اسم جدیدم هستم

مثلا اقلیما

ولی رد شد.

دیگه ؟

نداشتیم؟

اون پایین نظر بدین

 

 

 

 

 

هرگز تسلیم نشو!!!

گاهی بن بست یعنی رهایی

به نظر شما اون قو رباغه هه که من نیستم؟

من موافق جمله ای که در اون هرگز یا همیشه یا باید باشه نیستم.

هرگز تسلیم نشو!!!

چرا

می شه تسلیم شد.

گاهی اساسی هم باید تسلیم شد.

گاهی پیروزی در تسلیم شدن هست.

توانستن را جایگزین باید کنید

به جای: من باید قبول بشم

 می شه گفت:

من می تونم قبول بشم.

 

 

 

 

 

 

ای خواجه نمی بینی این روز قیا مت را؟

این یوسف خوبی را؟ این خوش قد و قامت را؟

ای شیخ نمی بینی این گوهر شیخی را؟

این شعشعه نورا این جاه و جلالت را؟

ای مرد نمی بینی این مملکت جان را؟

این روضه دولت را این بخت و سعادت را؟

ای خوش دل وخوش دامن دیوانه تویی یا من؟

درکش قدحی بامن بگذار ملالت را

ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغر

انوار جلال تو بدریده ضلالت را

چون آب روان دیدی بگذار تیمم را

چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را

گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی

در بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را

خاموش که خاموشی بهترزعسل نوشی

در سوز عبارت را بگذار اشارت را

شمس الحق تبریزی ای مشرق تو جان ها

از تابش تو یابد این شمس حرارت را

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

 

جذابترین و تحریک آمیز ترین مشخصه شما چیست؟

ممکن است فکر کنید مو، پوست، قیافه و یا تیپتان است اما اشتباه می کنید طرز

فکر شماست.

زمانی که فردی عاشق شما می شود عاشق ذات منحصر به فرد بودن شما شده است

 که همان خود بودن شماست. درباره این مو ضوع بیندیشید که بدون قدرت تفکر چه

 هستید؟ بدنی سا خته شده از  پوست، مو واستخوانها. پوست های بی ارزش که

فاقد زندگی و عشق می باشد. اگر قدرت تفکر نداشته باشید خودتان نیستید زیرا

 فکر شما منشا وجود شماست.

فکر شما مانند ترن سریع السیری است که بشر را به اعماق درونش می برد تا

 بتواند احساس قلبی اش را بیان کند. این قانون می گوید شما انسانی را می خواهید

 که عاشق  طرز فکرتان شود نه فقط جسم شما. وقتی مسن می شوید الزاماً بدنتان

 تغییر می کند و شما کمتر و کمتر مورد توجه قرار می گیرید.

اما این حقیقت درباره طرز فکرتان بر عکس است. هرچه بزرگتر می شوید از نظر

درک و فکر هم بزرگتر می شوید.

چه طور می توانید فردی را عاشق طرز فکرتان کنید؟

باید کلماتی را به کار برید  که نشان دهد واقعاً چه کسی هستید تا او شما را بشناسد

 و به سوی شما جذب شود. باید نظرات، تفکرات، رویا ها و دیدگاه های خود را

 با او در میان بگذارید. این چیزها نشان دهنده خود حقیقی شما ست. در مورد این که

 چه کسی هستید و چه احساسی دارید. زمانی که این کار را کردید؛ طرف مقا بلتان

را جذب طرز فکرتان خواهید کرد. شما بهترین دوست او ورازدارترین  شخص برای

او خواهید شد  و همان فردی می شوید که او می خواهد زندگی اش رابا او بگذراند.

درباره چه چیزی باید صحبت کنید؟

این سوال به تنهایی ضرورتی ندارد. باید درباره هرچه که می خواهید، هرچه که

 حقیقت دارد و در هر لحظه برای شما اهمیت دارد صحبت کنید. به خاطر باشید

 خودتان باشید (قانون پنجم) اگر خود را مجبور کنید هر لحظه هرچه را می خواهید

 بگویید تصحیح کنید؛ عصبی، ترسو وسست می شوید  و روابطتان  خسته کننده

می شود. در حقیقت آیا به این علت نیست که وقتی با عشقتان صحبت می کنید

 احساس نگرانی می کنید؟به جای اینکه با او مانند سایر مردم حرف بزنید ناگهان

 احساس می کنید که تحت فشار هستید واین می تواند روشی درست یا غلط باشد.

 طبیعتاً نمی توانید خودتان باشید.

مثلا شما فرض کنید که معلم اول ابتدایی هستید و بچه ها را دوست دارید.روزی

 دوستتان را ملا قات می کنید  و یک مو ضوع واقعاً با مزه را  به یاد می آورید که

 یکی از بچه ها درآن روز انجام داده است. آن اتفاق جالب را برای او تعریف

می کنید. این همان چیزی است که شما به آن توجه می کنید و نشان دهنده خود

 واقعی شماست. البته طبق قانون گذشتگان شما نباید کاری کنید که از نظر او

 منفی باشد هرچه می خواهد باشد.

من می گویم هرکای که فکر می کنید درست است انجام دهید حتی اگر این عمل

شما او را منصرف کند.

قوانین گذشته بیان می کنند:

مثلا در یک ملا قات باید ساکت، خوددار، آرام و جذاب و مرموز مانند یک نسیم 

تابستانی باشید. شما آنجا می نشینید و مانند یک عرو سک و اندکی هالو  و مرموز

 سرتان را  به هرچه که می گوید  و علاقه مند است تکان می دهید نه هرچه که

خودتان دوست دارید.

عقایدتان را نیز ابراز نمی کنید.

بعد ازچند ماه راز مقاومت نا پذیر شما را می فهمد. او بالاخره نظر شما رادرباره

 بچه ها می فهمد.اما خیلی راحت جواب می دهد : ((بیشتر بچه ها شیطا ن های

 مزاحمی هستند آنها حالم را به هم می زنند)) .

خوب بعد از گذشت ماهها  که سعی نکردید آنچه می خواهید باشید می فهمید که

 نمی توانید با فرد مورد علا قه تان درباره شغلتان یا علاقه مندیتان صحبت کنید و

 بدتر اینکه او از آن متنفر است.

شما ماه هایی از زندگی تان را بدون استفاده از قانون پانزدهم تلف کردید.

اگر به این آدم از همان اول طرز فکرتان را نشان می دادید و با طرز فکر او آشنا

 می شدید او از همان اول خودش را نشان می داد و می توانستید بفهمید که این آدم

 مناسب شما نیست. و همان لحظه می توانستید ارتباط خود را بااو قطع کنید.

مقدمه قوانین ارتباطی را به یاد بیا ورید:

هدف شما به دست آوردن فرد دلخواه است  نه فقط به چنگ آوردن یک نفر.

فایده و منفعت پنهان کردن خود حقیقی تان چیست؟ اگر رفتار خود را اصلاح کنید

 و سعی کنید خود را مانند آنچه نیستید نشان دهید چگونه طرفتان متوجه شود کسی

 که کنارش نشسته کیست؟ و شما چگونه می توانید بفهمید او عاشق خود واقعی

 شما شده است یا نه؟

مسلماً نمی توانید آن را تشخیص دهید.

در مورد اختلاف نظر چه باید کرد؟

چگونه قانون پانزدهم از شما می خواهد حرفتان را بزنید در حالی که این قضیه

 ممکن است با عث درگیری با مردی شود که دوستش دارید؟

اگر او نسبت به چیزی که می گویید  یا احساس می کنید نا راضی بود چه؟ کار شما

نباید قطعا جلب رضایت او باشد شما باید خودتان باشید.

بگذارید مثالی بزنم شما ودوستتان در باره  دوستان مشترکی  که به تازگی جدا

شده اند بحث می کنید. دوست شما می گوید همانطور که باب گفت  جدا شدن برای

 جولی خیلی گران تمام شده است. حالا شما یک حقیقت را می دانید  شما یک حقیقت

 را می دانید که باب حتی جرات نکرده ارتباطش را مستقیماً قطع کند و روی پیغام گی

ر این کار را کرده است

بنابراین شماپاسخ می دهید:

البته که او ناراحت است. روی هم رفته باب غیر منطقی است. فکر می کنم او خیلی

 ترسو است؛ جولی نه تنها  احساس پشیمانی نمی کند  بلکه احساس می کند

 رابطه اش ارزشی برای باب ندارد.

دوست شما به خاطر چیزی که گفتید اخم می کند. او با عصبانیت و با حالتی نیش دار

 جواب می دهد که زنان همیشه  ازهمیدگر خبر دارند نه؟

درا ین مقطع چگونه باید جواب بدهید؟

به خاطر بسپارید که واقعاً این شخص را دوست دارید ومی خواهید بازهم او را ببینید

  اگر موافق نباشید چه می کنید؟

قوانین گذشته می گویند:لبخند بزنید  و به مو ضوع دیگری بپردازید و درباره احساس

 خود چیزی نگویید  به خاطر اینکه  شما می خواهید خود را فردی ملایم نشان دهید.

قوانین واقعی می گویند: ((به آنچه او می گوید صادقانه و بدون هیچ نوع دشمنی

یا تعصبی پاسخ دهید؛ بگذارید بداند واقعاً چه احساسی دارید)) :

((می توانم از لحن صدایتان بفهمم  که چقدر نگرانید ومنظورم محکوم کردن باب نبود.

من همیشه او را دوست داشتم. اما فکر می کنم اوباید برای جولی  احترام بیشتری

 قایل می شد و مو ضوع را شخصاً به او بگوید حتی اگر ترسناک باشد.))

 

از عکس العمل او می توانید انعطاف پذیری اش را درک کنید. بدین تریتب شما یک

 قدم جلو می روید که آیا این فرد فرد مناسبی هست یا نه؟

 

قانون پانزدهم می گوید: ((هرگز به ارزشهای خود لطمه نزنید و یا عقا یدتان را به

 خاطر به دست آوردن یک فرد تغییر ندهید)) .

وقتی صداقت را قربانی می کنید بخشی از وجودتان را ازدست می دهید. وروزی

 از خوا ب بیدار می شوید و می بینید که  که دیگر نمی دانید چه کسی هستید.

اگر او واقعاً شما را دوست دارد طرز فکرتان را هم دوست دارد. حتی زمانی که با

 مطلب خاصی موافق نباشد.

این همان اصولی هست که قوانین ابتدایی آن را نقض می کنند؛ می گویند از همان

 اول خود را لو ندهید و او را ازخود نرانید.

قوانین گذشته می گویند: ((اگر شما در کلاس خود یاری حاضر می شوید وقتی او

 می آ ید به او نگویید. اگر شما در جلسات ترک مشروبات الکلی  حاضر می شوید

 حتی حضور دراین جلسات را نگویید. اگر نزد روان درمانگر رفته اید حرفش را

 هم نزنید.اگر به چیزی علاقه دارید ولی احتمال می دهید او خوشش نیاید به او

 نگویید(مثل ستاره شناسی،مطا لعات دینی ،بوکس حرفه ای یا هر چیز دیگری...)))

در طول روابطتان صحبت نکنید.

اشتباه می کنید

اشتباه می کنید

اشتباه می کنید

شما باید درباره هرچه که دوست دارید صحبت کنید. باید طرز فکروعلایق تان را به او

نشان دهید و همان طور که بارها گفته ام اگر او طرز فکر شما را دوست ندارد

 فرد مناسب شما نیست.

شوهر من طرز فکر مرا حتی زمانی که با او موافق نیستم هم دوست دارد. وقتی

سخت مشغول کار روی کتابی هستم  و حتی برای پوشیدن لباس و حمام کردن به

خودم زحمت نمی دهم او باز هم دوستم دارد. به خاطر اینکه طرز فکرم را دوست دارد.

زمانی که مریضم و نمی توانم معشوقه اش باشم و با او به گردش بروم بازهم دوستم

 دارد. به خاطر اینکه طرز فکرم را دوست دارد. و من این مطلب را می دانم که

 وقتی پیر هم شوم و با فیزیک ضعیف با صو رتی پیر و چروک  بازهم دوستم

خواهم داشت.

شما شا یسته آن هستید که کسی طرز فکرتان را دوست بدارد. با اعتماد به نفس

عقا یدتان را به فرد مورد نظرتان بگویید ومطمئن باشید روزی  فرد مناسبتان به

 آرامی به شما خواهد گفت:

((من در تما م زندگیم منتظر بودم تا کسی با طرز فکر شما بیابم.)) .

 

 

روابط موفق

باربارا دی آنجلس


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

از آنجايي همه چيز را درك مي كنم، كه  سن ام  بالا  مي رود

 

نه  از آنجا كه  طلبكار آرامش  بوده ام

 

بلكه  در چنين جايي ست،كه بر عليه كسي ديگر چيزي دارم :

 

بهانه گرفتن و شكايت كردن.

 

فيلسوفانه چيزي من را به آسودگي به حركت در مي آورد؛

 

از عشق ورزيدن به عموم مردم.

 

اما عملا خواسته هايم در اينجاست

 

كه خودم را به مردم پيوند زنم .

 

من باقي خواهم ماند،بيشتر از همه،در چهار ديواري اتاقم.

 

تمامي تلاش هايم بي نتيجه مانده است

 

خودم را بي آنكه به خود بيانديشم ،از دست داده ام.

 

من خودم را در خودم فرو برده ام .

 

و مانند يك حسابدار آنجا مي نشينم

 

تا يك سرمايه را با قرارداد،به خاطر سودش مديريت كند

 

من نمي دانم ، كي  و  كجا  برايم اتفاق افتاد ،

 

كه ناگاه به شكلي عمومي مايوس شدم .

 

و آيا باز مي توانم يخ هايم  را بشكافم ؟

 

زمين شناسان قانون هاي عصر يخ را نوشتند

 

هرگز به خودم با ميل دروغي نگفته ام .

 

من هرگز يخ هايم آب نخواهد شد.

 

من بايستي عاشق باشم .

 

" اِ فا  اشتريت  ماتر" در  آلمان شرقي  متولد شد. تحصيلات خود  در رشته هاي

 جرمانيستيك ( آلمان شناسي ) و روانشناسي به پايان رساند. 

" اشتريت ماتر"  در اكثر مقاله ها ، دست  نوشته ها  و اشعارش ، همواره

 موقعيت انسان امروز را به بهترين نحو ممكن مي كاود و به  تصوير مي كشد.

تنهايي،رنج،جنگ،ازدياد جمعيت  ، جهان ماشيني و دنياي درون و برون آدمي ،

مهم ترين  درون  مايه هاي آثار او را تشكيل مي دهند .

اولين مجموعه  شعرش بنام «من يك شعر از خاموشي مي سازم » در

 سال 1966 به عنوان  بهترين مجموعه شعر آن زمان در آلمان شرقي شناخته

 شد. اما  منتقدين حرفه يي  و آوانگارد آن  دوران ، اين مجموعه شعرش  را يك

عصبيت  محض  قلمداد نمودند. از مهمترين آثارش مي توان از مجموعه شعر

« آزادي پنهان يك تنهايي» در سال 1988  و « نامه يي به شولسن هوف »

در سال 1990 نام برد.

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

چه پری زیبایی پشت دفتر خاطراتت بود که مرا دلشاد می کرد. آن چشمهای

 آبی روشن، آن موهای طلایی درخشان و آن لپ های قرمز و زیبا و لابد پری

زندگی تو بود.  با خود می گفتی؛ زیبایی چه چیز وحشتناکی هست و با

 اینهمه این را خوب می دانم که خودم روزی دلم می خواست مثل یک پری

 در رویاهای امید وار باشم.

...

اینجا مکانی بود که من شروع کردم به در زدن و نمی دانستم روزی مجبور

می شوم در بزنم که مصلحت را بر قلب خود بباورانم و تنها گنج وجودم را زیر

 آوارهای غم از یاد ببرم و اینجاست که هیچ چیزی دوای درد نیست چرا که آن

 حقیقت دست نیا فتنی همواره دور از وجودت جلوه گری می کند.

تق تق تق تق تق تق تق تق

در جستجوی خویشتن کسی آیینه ام بود و من حکمت این فراق را نه که هرگز

 نفهمم اما نهایت طاقتم را هرگز نفهمیدم.

جانم سو خته است و هرچند با خوشباوری می خواهم خود را به بی خیالی بزنم

اما نفرین کسی...و باز هم می اندیشم که نفرین کسی بر جانم حرام است چرا

 که هرگز کسی را نفرین نکردم.

پری زیبا لبخند می زند و من می دانم که دیگر پری هم به دردت نمی خورد و

تو بالای یک صخره نشسته ای که یک دایره کو چک است. صخره ای بلند و

 تنها، کاملا تنها.

شاید گاهی پرنده ای بگذرد. صخره در میان یک دریای بیکران وا قع است و بالای

سرت آسمانی آبی و می خندی  که تو چقدر دلت می خواست یک ستاره باشی

 وچقدر باران...

اینهمه جهالت و ترس آزرده ات می کند.

وروی این صخره دایره ای بارها چرخید ه ای چرخیده ای و دائم به جای اولت

رسیده ای. به منزل اول و باز هم دورمی زنی...

من هیچ راهی نیا فتم جز این فواره های شور که گاهی از تونلهای سیاه به

خارج می رسند و قلبی که همچنان می خواهد بتپد و آن را دوست می دارد.

باور نمی کردم اینطور تهی و مرده به زندگی ادامه بدهم و همچنان دور بزنم و

قطعا راهی است؛  یا باید شیرجه بزنم و یا بال در بیا ورم. راهی نیست برای

یک تبعیدی دور مانده از صو رتکهای یخ زده

و باور نمی کردم که فقط سایه خودم را ببینم.

دفتر خاطرت را روزی از ساحل بر گرفتم و تو را دیدم که بر لبه صخره ات پاهایت

را آویزان کرده ای واز نوشتن سیر؛ این پری را برای خودت فرستاده ای و هنوز هم

می چرخی.

دستنو شته تابستان ۸۱

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

یک روزدرکلاس هشتم درس می خواندیم، هنگام عبور از محله «چگینی» که

ازتوابع شهرستان قزوین است از یکی از نو جوانان آنجا بی جهت به ما ناسزا

گفت و این باعث شد تا با او گلاویز شویم. ما با عباس سه نفر بودیم و در

برابرمان یک نفر. عباس پیش آمد و بر خلاف انتظار ما که توقع داشتیم او به

 یاریمان بیاید سعی کرد تا ما را از یکدیگر جدا کند و به درگیری  پایان دهد.

وقتی تلاش خود را بی نتیجه دید ناگهان بسیار قیافه ای جدی گرفت و در

 جانب داری از طرف مقابل با ما درگیر شد.

من و دوستم که از حرکت عباس به خشم آمده بودیم به درگیری خاتمه دادیم و

به نشانه اعتراض از او قهر کردیم. سپس بی آنکه به او اعتنا کنیم راهمان را پیش

 گرفتیم اما او طول راه را را به دنبال ما می دوید و فریاد می زد:

 

- مرا ببخشید آخر شما دو نفر بودید و این انصاف نبود که یک نفر را کتک بزنید.

 

از کتاب پرواز تا بی نهایت

زندگی نامه شهید عباس بابایی

جانشین فرماندهی نیروی هوایی در جنگ


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

عشق بسیار نایاب است؛ ملاقات شخص با مرکز وجودش مثل گذراز انقلاب است.

چون اگر بخواهی عمق کسی را ببینی باید اجازه دهی او هم به مرکز تو بیاید؛

تو باید کاملا شکننده و رها باشی. این کار یعنی اجازه دادن به کسی که به مرکز

 وجودت دست یابد؛ مخاطره آمیز وخطرناک است. چون نمی دانی آن شخص با

 تو چه خواهد کرد.

ناگهان تمام رازهایت بر ملا می شوند. یکباره تمام آنچه پنهان کرده بودی آشکار

 می گردد و در یک لحظه کاملا بی دفاع می شوی. تو هرگز نمی دانی آن دیگری

 با تو چه خواهد کرد. ترس در اینجاست چون هرگز گسترده نیستیم تنها با یک

آشنایی تصور می کنیم عشق رخ داده است.با یک ملاقات جانبی خیال می کنیم

 عشق را یافته ایم.

تو حاشیه نیستی در واقع تو در حاشیه ختم نمی شوی این تنها حصار دراطراف

توست. ولی تو آن نیستی. حاشیه جایی ست که تو درآن تمام می شوی و جهان آغاز

 می گردد.

حتی زن ها و شو هرهایی که سالها با هم زندگی می کنند شاید فقط با هم

 آشنا باشندممکن است همدیگر را نشناسند. هرچه بیشتر با کسی زندگی کنی

 بیشتر فراموش می کنی که درون ها ناشناخته باقی مانده اند.

بنا براین چیزی که باید ادراک شود این است که هرگز آشنایی را عشق تلقی نکنی.

 تو ممکن است عشق بورزی ارتباط جنسی برقرار کنی اما سکس هم هنوز در

حاشیه هست.تاوقتی که مراکز با هم  ملاقات نکنند این ملاقات همچنان در حد

 آشنایی باقی می ماند. فیزیکی و جسمانی واما هنوز در حد آشنایی است.

 تو تنها وقتی می توانی به کسی اجازه ورود بدهی که نترسی. وقتی سرشار از

 وحشت نباشی.

زندگی بر دو نوع است: زندگی ترس مدار و دیگری زندگی عشق مدار.

شخص ترس مدار هرگز نمی تواند تو رابه ارتباطی عمیق راهنمایی کند. تو ترسو

باقی می مانی و اجازه نمی دهی دیگری تا عمق وجودت رخنه کند. تا حدودی اجازه

 می دهی ولی بعد حصاری بالا می آید و همه چیز متوقف می شود. عشق مدار کسی

 است که از آینده نمی ترسد. کسی که از نتایج و پیامدها واهمه ندارد او دراینجا و

 اکنون زندگی می کند. نگران نتیجه نیست. نگرانی کار ذهن ترس مدار است. و فکر

 نکن بعدش چه اتفاقی می افتد.

 تنها اینجا باش و به تمامی عمل کن. حساب گری را کنار بگذار.

شخص ترس مدار مدام در حال حساب گری، نقشه کشی، منظم کردن و محا فظت کردن

 است. تمام زندگی اش اینگونه از بین می رود.

در مورد راهب پیر ذن شنیدم که در بستر مرگ بود؛ آخرین روز فرا رسید و اعلام کرد

که تا پایان شب بیشتر دوام نخواهند آورد. بنا براین تمام پیروان، سالکان، اقوام ...

یکی بعد از دیگری آمدند. او دوستداران زیادی داشت که از دورو نزدیک آمدند.اما یکی

از سالکان قدیمی وقتی شنید استاد درحال مرگ است به سمت مغازه دوید. یکی از او

 پرسید استاد در کلبه اش می میرد تو به مغازه می روی؟ سالک قدیمی جواب داد:

 ((می دانم که استادم عاشق یک کیک مخصوص است می روم آن کیک را بخرم)).

پیدا کردن آن کیک مشکل بود ولی تا شب ترتیب کار را داد و با سرعت و کیک در دست 

 نزد استاد آمد. همه نگران بودند انگار استاد چشم انتظار کسی بود.

گاه چشمانش را باز می کرد نگاه می کرد ودوباره می بست. وقتی سالک رسید استاد

گفت: ((خیلی خوب بالاخره آمدی؟ کیک کجاست؟))سالک کیک را آماده کرد وخیلی

خوشحال بود از اینکه استاد چنین درخواستی نموده است.

استاد در حال احتضار کیک را در دست گرفت با اینکه پر بود ولی دستش نمی لرزید.

یکی گفت: (( شما چر دستتان نمی لرزد با اینکه در حال مرگید؟))

استاد پاسخ داد: ((من هرگز نمی لرزم چون ترسی وجود ندارد. جسمم پیر شده است

ولی هنوز جوانم و تا مرگ جسمم جوان باقی خواهد ماند)). بعد هم گازی به کیک زد

و شروع به جویدن کرد؛یک نفر گفت آخرین پام شما چیست؟

استاد لبخند زد و گفت: ((آه کیک خوشمزه ای است)).

این نمونه مردی است که در اینجا و اکنون زندگی می کند:کیک خوشمزه ای است.

حتی مرگ هم به چشم نمی آید. لحظه بعد بی معنی است. این لحظه کیک خوشمزه ای

است. اگر بتوانی در این لحظه اینجا حضور داشته باشی همین برایت کافی است و

در این صورت می توانی عشق بورزی.

عشق شکو فایی نادری است که گاهی اتفاق می افتد.

 

راجینیش

نقل از جله روانشناسی جامعه شماره 34

ترجمه خدیجه تقوا پور


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

دستت را می‌گیرم
تمام تپش‌های تنم را سرریز می‌کنم

دستت را می‌گیرم
مردانگی‌ات را در تاریکی‌ها جشن می‌گیرم

دستت را می‌گیرم
خیانت‌های هزارگانه‌‌ی روحت را شماره می‌کنم
می‌گذارم در بند بند جانت تکثیر شوم
می‌بویمت
می‌یابمت

در فاصله‌ای که هیچ فلسفه یا فرشته‌ای پرنمی‌زند
در فاصله‌ای شکننده
تاج بر سر می‌گذارم
به میدان می‌فرستمت

اگر تاب آوری
یاغی نبودن را
ومرزهای مرا از تن خویش گذر دهی
زندگی خواهی کرد

می‌دزدمت از تاریخ
از نوشته‌های سرد و خشن
می‌بویمت
می‌یابمت

به پیشانی‌ام سوگند!

از وبلاگ پاگرد

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

 

خدایا کیست که شیرینی محبت تو را چشیده باشد و جز تو آهنگ دیگری را بنماید؟

و کیست که به مقام قرب توانس گرفته باشد و در صدد رو گرداندن از تو باشد؟

خدایا قرار بده ما را در زمره کسانی که برای قرب و دوستیت برگزیده ای و برای

عشق ومحبتت خالصشان گردانده و به دیدارت شوق زده نموده ای.

خدایا قرار بده ما رادر زمره کسانی که به قضا و قدرتت راضی شان سا خته ای

و به دیدن رویت به ایشان نعمت بخشیده ای و درجوار خویش جایشان داده ای.

خدایا قرار بده ما را از کسانی که به معرفت خویش مخصوصش کرد ه ای و برای

 پرستش و عبادتتایشان را لایق کرد ه ای و دراادت خویش دل شیدایشان

نموده ای و برای مشا هده خودت انتخاب.

از کسانی که رویشان را برای خودت خالی کردی و

دلشان را برای محبت خودت فارغ.

و تنها بدانچه نزد توست راغبشان کردی و ذکر و یاد خودت را به آنها الهام نمودی.

 و دلشان را برای محبت خودت فارغ کردی و  سپاسگذاریت را نصیبشان نمودی

و به طاعت خود سرگرم نمودی و آنها را از بندگان شایسته ات گرداندی و برای

 مناجات خویش انتخاب نمودی و براندیشان را از هرچه مو جب بریدنش از تو می شود.

خدایا قرار بده ما را از کسانی که شیوه شان در زندگی شادمانی با تو و زاری

به درگاه توست

و روزگارشان آه و ناله از فراق توست

و پیشانیشان در برابر عظمت تو به خاک افتاده و دیده شان یکسر بیدار است.

و اشکشان از ترس تو ریزان است و دلهاشان به محبت تو آویزان و قلبشان از

هیبت تو جاکنده شده است.

ای که نورپاکیش برای دیدگان دوستانش در کمال درخشندگی است و

پرتو افکنیهای چهره اش برای قلب های عارفان زداینده تا ریکیهاست.

ای آرمان دل مشتاقان و ای منتهای آرزوی دوستان

از تو می خواهم دوستی خودت ودوستی دوستدارانت و دوستی هر عملی

 که مرا به نزدیکی تو واصل گرداند. و تو پیش من محبوب تراز ما سوای تو قرار

 دهد. از تو می خواهم که اشتیا قم را به سویت چنان کنی که باز دارنده از

نافرمانیت باشد و بر من منت گذارده به اینکه به من توجه نمایی؛ از من رو

نگردانی و مرا از جمله سعادتمندان و بهره مندان نزد خود قرار دهی.

ای اجابت کننده و ای مهربان ترین مهربانان

 

مناجات محبین

از مناجات خمس عشر

 امام زین العابدین

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

قسمتی از نامه انوشه انصاری

بقیه را اینجا بخوانید.

 بالاخره، آن لحظه فرارسید و شمارش معکوس شروع شد. ال. آ.، میشا و من

 دست‌های همدیگر را گرفتیم و گفتیم "آماده... راه می‌افتیم." خدا را شکر

 کردم که آرزویم را برآورده کرده بود و برای همه چیزهایی که به من داده بود.

 از او خواستم تا قلب تمام موجوداتش را سرشار از عشق کند و برای این

موجود زیبایی که زمین می‌نامیم‌اش صلح به ارمغان بیاورد.

 

 

 

 

 با تشکر از دندانپزشک عزیز

  یکی جلو منو بگیره رو ببینید رو ببینید رو ببینید روببینید

فکرکنم منم ورم شده باشم!!!.

 

 

 

 

 

گفته بودی که: - ((چرا محو تماشای منی؟

وآنچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی))

 

مزه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

نازچشم تو به قدر مزه برهم زدنی!

محو: فریدون مشیری


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

 

در نظر اول شاید این داستان داستان بدبختی یک زن یا زنان باشد. اما این داستان

 همانقدر که بدبختی یک زن را به تصویر می کشد مرد را نیز در سرگشتگی نشان

 می دهد؛ آیا این داستان داستان بد بختی انسان است؟

فرا نچسکا در این داستان یک زن ایده آل است. او آن گونه که باید باشدهست؛او

درست می بیند او آلبرتو را پیرمرد می بیند. آیا درست انتخاب می کند؟مسئله در

 مورد فرا نچسکا درستی انتخاب نیست مسئله خود بودن است؛ اینکه در چه مورد

 چه کاری به نفع رو حیات اوست. این داستان همانقدر که نگون بختی شخصیت

 اول را نشان می دهد  خوشبختی فرانچسکا را نیز به تصویر می کشد.تصویر

می کشد وهمانقدر گه گمراهی آلبرتورا نشان می دهد تلاش آگوستو برای زندگی

 را نیز به تصویر می کشد.

 

یک جمله کلیدی وجود دارد که دو بار تکرار می شود: ((حقیقت را چون گوهری

گران بها باید جست آنکه درپی حقیقت است باید که از زندگی دست بشو ید))

همه کتاب تفسیر این جمله است. آلبرتو به سبب اعتقاد خود به این جمله باید

 بمیرد. هم در ابتدا و هم درانتها به قتل اواشاره می شود.حقیقت را چون گوهری

 گرانبها باید جست.این جمله قسمت عمده داستان است.زن دراین داستان به

دنبال حقیقت است.اقدامات اولیه برای شناخت نقش مرد در زندگی خود، شناخت

 و جستجوی پایدار در زندگی فرانچسکا، خطر کردن برای شناختن بیشتر آلبرتو

- اگرچه از اوناامید شده است-، خوشباوری و شناخت آگاهانه تر بعدی

 

وجود دو نوع شخصیت در این داستان ملموس است

شخصیتهایی کاملا متعارف:خودش و فرا نچسکا و شخصیت هایی که در

داستان به دنبال کشف آنها هستیم:

آلبرتو معشو قه اش و و آگوستو

بیشترین کنجکاوی متعلق به آلبرتو است. زن همواره از رفتار عجیب آلبرتو

سر گردان است و این کنجکاوی به خوبی به خواننده منتقل می شود تا اینکه

 در صفحه 65 آلبرتو خود را معرفی می کند از اینجا به بعد زن شروع به شناختن

 زن دیگری می کند و سعی می کند از کار آگوستو هم سر در بیا ورد.

 

زن به دنبال حقیقت است اما کشف حقیقت به راحتی ممکن نیست. رابطه

متقا بل و جستجوی موشکافانه در باره مادر و فرزند و ارتباط با پدر نیز از همین

مظاهراست. با مرگ فرزند در واقع نقش کلیدی بچه در زندگی مرد و زن محو

می شود. بازگشت دوباره مرد و لطف او شک وتردید را درباره شخصیتش دامن

 می زند  اما در نهایت این شک و تردید در مورد او به پایان می رسدو همان

 قطعیت درباره رفتارخا ئنانه او به حقیقت می پیوندد و اودوباره می خواهد برود.

این شک وتردید و عدم قطعیت و رفتار درباره همه شخصیت ها به غیر ازخود

 زن وجود دارد و اینجا قسمت دوم جمله به واقعیت می پیوندد:

(آنکه در جستجوی حقیقت است باید که از زندگی دست بشوید)

 

شاید در این داستان زن برای رسیدن به حقیقت همه چیز را قربانی می کند؛

حقیقت همان عشق اوست.

واقعیت حقیقت ندارد اما حقیقت واقعیت می یابد واین کشتن اغازی برای زندگی

دیگریست که حقیقت دارد.

این داستان به گفته ایتالو کالوینو حکایتی از نا گفتنیهای شیرین انسان را به

خوبی نشان می دهدگرچه به نظر تلخ است اما چون دارای یک فرم ساده است

 از ارزش واقعی آن می کاهد.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

خواستم شعر بگو یم

خواستم داستان بنویسم

خواستم حرف بزنم

خواستم عشق بورزم

دیدم هیچ یک نمی توانند از تو بگویند

چه بگویم

جانم

جانانم

سکوت کردم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

می دانید عوض کردن  الگو های کهن مرا قبت از دیگران بسیار دشوار است.

در این روند ترس و احساس گناه چهره می گشایند. تر سها یی از قبیل:

((آیا من واقعا استحقا ق آنرا دارم که وقت صرف خویشتن کنم؟ چه بر سر

آنهایی که نیاز به کمک من دارند خواهد آمد؟))

احساس ترس و گناه زمانی مارا ترک می کنند  که ما نتیجه  کارمان را ببینیم.

زیرا نتیجه کمک به خویشتن این است  که افراد محتاج به یاری شما، شروع

 به مرا قبت از خود می کنند و به شما احساس بهتری  دست می دهد.

نمی خواهم افرادی را  که می خواهند به دیگران کمک کنند مایوس کنم .

من فقط پیشنهاد می کنم  که  قبل از کمک به دیگران بدانند  که این کار را برای 

خودشان می کنند. بدانند که درد کسانی که محتاج کمکند درد آنان نیز هست.

 پس از آن به درون خود بروند  و از هستی کمک بخواهند: ((هستی! به من

کمک کن که این مو قعیت را تغییر دهم، که خودم را بهبود بخشم،  تا بتوانم

 کانالی  برای رو شنایی تو باشم)).

با این کاربه عوض متمرکزشدن بردیگران، نا توانی خودمان را اذعان می کنیم،

و خواستار  راهنمایی و یاری می شویم. تنها راه و اقعی کمک به دیگران  این

 است که آن کاری را که دلتان می خواهد انجام دهید. اگر بگویید: (( من باید

کاری دراین مورد انجام دهم))، این هستی نیست که سخن می گوید، بلکه 

 باید های ناشی از احساس گناه شما ست. یا شاید کا مپیوتر ذهن شما

است که  سعی دارد یک راه حل منطقی پیدا کند.

اگر به احساس  نا خود آگا هتان  اعتماد کنید  و هر  لحظه کاری  کنید  که

 میل دارید، آن وقت هستی  به گو نه ای پیش بینی  نشده و خود جوش در

شما جریان می یابد.

به طور مثال شاید  کمک نکردن به یک دوست که از شما چیز ی می خواهد

 ظا لمانه و بی رحمانه در نظر آید. با این حال اگر احساس می کنید که میل

چندانی  به کمک کردن ندارید (و خود واقفید  که معمولا انسان بخشنده ای

 هستید )، باید  به این احساستان اعتماد کنید  و خطر((نه)) گفتن به دوستتان

را بپذیرید. شاید با کمک به او نوعی نا توانی در او ایجاد می کرده اید. در واقع

شما  با اعتماد کردن به نا خودآگاهتان  وکمک نکردن  به دوستتان، یاریش

 می کنید  تا بیشتر به نیروی خود متکی باشد.

ممکن است در مورد ی دیگر از دهش به دیگری احساس خوبی داشته

 باشید. به این احساس اعتماد کنید  و مایه بگذارید. وقتی سخاوت از قلبتان

 سر چشمه می گیرد و نیاز به جانفشانی و ایثارش ما ندارد، بدانید که هستی

 در شما جریان یا فته است.

 

دگرگون کردن ذهن قربانی

 

زمانی افراد دیگر نقش قربانی را بازی نمی کنند  که دیگر کسی نباشد

 تا نجاتشان دهد، یا زمانی که مقصر دانستن  دیگران به قدری  درد ناک

می شود  که دیگر  قابل تحمل نباشد. این دو به طور همزمان اتفاق می افتد،

 دیگران از نجات دادن شما خسته می شوند و در همان زمان شما از

 قربانی بو دنتان.

برای دگرگون کردن ذهن قربانی، مردم با ورهای دیرینه شان را تغییر می دهند.

از کودکی در گوش مان خوانده اند آنچا اهمیت دارد عوامل بیرون از ما ست،

لذا ما به دنبال قدرت، عشق، ثروت و شفایی  هستیم که قرارا ست ازبیرون به

 سمت  ما بیاید. و آنگاه که چنین نمی شود شروع می کنیم به متهم کردن

 دیگران. از سوی دیگر، نگاه کر دن به درون، درست عکس آن چیزهایی است

که  تاکنون آ مو خته ایم. ما از عادت دیرینه مقصر دانستن دیگران دست می کشیم

 و به هستی چشم می دوزیم.

اگر احساس می کنید قربانی هستید، راه رهایی رفتن به درون خویشتن است.

بپرسید: ((هستی! برای بهبود بخشیدن به این وضع چه کنم؟کمک کن تا بدانم)).

بعد برای پاسخهایی که دریافت می کنید باز و گشاده باشید. پاسخهای درون به

شیوه های گوناگون عیان می شوند : پیامی از درون، یک مکالمه تلفنی، یا

 پیشنهادی که دوستی برای یاری به شما می دهد. زمانی که می گویم:((برای

پاسخ به درون بروید)) منظو رمان این نیست  که نباید کمک هایی که از بیرون

 به ما می شود بپذیریم، بلکه تنها معنایش این است که بدانید  قدرت هستی

دردرون شماست و هرچه بخواهید می توانید  به دست آورید. بدانید که شما

 کاملا مسئول مو قعیتی هستید  که در آن قرار گر فته اید  و پیش ازا ینکه به

دنبال  کمک های بیرونی باشید  به هستی درونتان باز گردید.

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

 

همیشه از خدا هرچه خواستم به من داد

لطفی کرد و دیر داد

وقتی که دیگر نمی خواستمش.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

مطالب وبلاگ فریادی ازیک زن را خوانده بودم و داشتم به این فکرمی کردم

راستی وقتی قتلی صورت می گیرد آیا قاتل نباید بمیرد؟ داشتم می اندیشیدم

 که این دوست عزیزم که به سنگسار اعتراض کرده آیا از یک عده قاتل حمایت

نکرده؟ حتی اگر زن باشند؟ البته برایم همه جانبه نگری مهم بود.

 

داشتم می اندیشیدم حکم اعدام در قوانین کشورهای دیگر چقدر وجود دارد؟

و افراد بشر دور از حکم های الهی، خود چقدر به این نتیجه رسیده اند که آگاهانه

 کسی را بکشند؟

 

و اینکه اگر کسی مرا بکشدو از زندگی محروم کند آیا نباید خودش بمیرد؟

بگذریم که عده ای از دوستان خوشحال هم می شوند کسی آنها را از زندگی

خلاص کند؟

انصا فا؟ حتی کسانی که می خواهند خود کشی کنند؟

 

دیدم دوستی درباره قتل های زنجیره ای شهریار حرف زده و آخر این سوال را

 پرسیده؟: ((شما که به اعدام اعتقاد ندارید پس چه باید کرد؟))

 

سخنی از پیامبر اسلام وجود دارد:

((کسی که یک نفر را زنده کند همه مردم را زنده کرده و کسی که یک نفر

را بکشد همه مردم را کشته)). در اینجا ارزش یک نفر معادل همه مردم

شناخته شده است.

 

می دانم که از قتل هم به اندازه سنگسار بدم می آید؛ اما از حقیقت نه.

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي
دخترك افسانه مي خواند
نيمه شب در كنج تنهايي
بيگمان روزي ز راهي دور
مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان بزير رشته هايي از در و گوهر
مي كشاند هر زمان همراه خود سويي
باد ... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه موي سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته مي گويند
آه ... او با اين غرور و شوكت و نيرو
در جهان يكتاست
بيگمان شهزاده اي والاست
دختران سر مي شكند از پشت روزنها
گونه ها شان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق پندار
شايد او خواهان من باشد
ليك گويي ديده شهزاده زيبا
ديده مشتاق آنان را نمي بيند
او از اين گلزار عطر آگين
برگ سبزي هم نميچيند
همچنان آرام و بي تشويش
مي رود شادان براه خويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
 مقصد او ... خانه دلدار زيبايش
مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند
كيست پس اين دختر خوشبخت ؟
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر
اوست ... آري ... اوست
آه اي شهزاده اي محبوب رويايي
نيمه شبها خواب ميديدم كه مي آيي
زير لب چون كودكي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده اي در جام مينايي
آه بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي
ره بسي دور است
ليك در پايان اين ره ...قصر پر نور است
مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي خزم در سايه آن سينه و آغوش
مي شوم مدهوش
بازهم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت
مردمان با ديده حيران
زير لب آهسته ميگويند
دختر خوشبخت ...!

از دیوان فروغ 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

 

 

 

مگر می شود جمع و جور کرد!!!

به هزار چیز بر می خورم که باید بیندازمشان دور ولی لازم است یادی از آنها بماند

آخ چقدر سخت است اینطور تایپ کردن

یکی از قو رباغه هایم حفظی تایپ کردن بودها!که هنوز نخور ده ام.

خب،این تصویر دفتری است که می خواهم دور بیندازم. می شود ازآن داستان

ساخت اما من به خاطره ای اکتفا می کنم.

روی جلد دفتردوتا شعر است. یادم نیست این از کجا آمده ورقش که می زنم می فهمم

عجب!

 مجله سروش نوجوان

تنها مجله ای که آن روزها پدرم را مجبور می کردم سر ماه برایم بخرد.خب ما اصلاً

در محله مان مغازه کتابفروشی نداشتیم؛ذ من هم دختری نبودم که بروم به قول

همولایتی ها شهر البته ما در حومه یزد هستیم

حالا مگر خاطره این دفتر تمام می شود

هزار تا گف برای خودش دارد روی جلد دو تا شعر است:یکی گنجشک کو چو لو

 و دیگری زمزمه چشمه

بگذارم شعرها را؟

خب:

 

ای گنجشک کوچولو

نمی فهمم آخر چرا از من می گریزی

با اینکه همیشه خرده نان روی ایوانمان می ریزم

تا تو بخوری و سیر شوی

 

از من فرار نکن بیا نزدیک من

آیا وقت آن نیست که با من انس بگیری

و ترسهایی که پدران ما در دلت نشان ده اند

بیرون بریزی؟

 

وقتی به خاطر کاری پا به ایوان می گذارم

خرده نان ها را رها می کنی و می پری

آخر چرا اینگونه می ترسی

یک وقت از وحشت دق نکنی!

 

ای گنجشک کو چولو

خیال نکن می خواهم تورا بگیرم

این کار برای من مسخره است

دل من به همین خوش است

که جلوی تو خره نانی بریزم

و تو بخوری و شادمانه جیک جیک کنی

از من نترس ای گنجشک کو چو لو

 

هی جانم

این از اولین شعر

به نظر شما انصاف است من این دفتر را دور بیندازم؟اصلا می دانید چه دفتری

است؟

مجله های سروش نو جوانم به جانم بسته بود؛ نمی دانم چرا این برگه را جلد

 این دفتر کرده ام سروش نو جوان با سر دبیری عمو زاده خلیلی یا مصطفی

رحماندوست در آن روزها پایگاه ابتدایی نویسندگی من بود یا در واقع اموزشی

 برای نویسندگی

عجیب نیست که من هیچ مطلبی از خودم در نکردم برای آن؛ من خود ار واجد

 نویسندگی نمی دیدم

البته حالا کمی می بینم

کو حالش؟

البته هست

بعد نو بت چه بود جانم؟یاد داستانی از خانم خانم ای بابا اسمش یادم رفت.

افسانه شعبان نزاد بود؟ نمی دانم داستان هوشمندان سیاره او راک

در همین سروش تبلیغش شده بود؛چه داستانی بود. چقدر حسرتش را

 خوردم که کاش من این ر ا نوشته بود م

فوق العاده زیبا  و خیلی لذت بردم.وداستان امیل و کار آگاهان که مرا مجبور

 می کرد هر ماه با سر سختی منتظر خرید پدرم شوم.

خب مثل اینکه هنوز روی جلد دفترخانم ماند ه ایم.ادامه اش باشد

از خیر دور انداختنش هم فعلا گذشتیم

باید برویم بقیه را درست کنیم دیگرو جمعو جور

آن زمانها برادرم می گفت ما؟

مگه شما چند نفرید؟

می گفتم:

من

چشمم

دستم

قلبم

همه ما

 

فعلا

 

 

 

 

 

 

از

رادیو زمانه:

محمود احمدی‌نژاد، پيشتر به رييس جمهوری آمریکا پيشنهاد مذاکره داد که

 کاخ سفید آن را تاکتیکی گمراه‌کننده توصیف کرد و نپذیرفت.

عجب احمدی نژادی و عجب کاخ سفید تری!!!

آمریکایی که من شناختم رو هم بخونید

البته من طرفدار شخص خاصی نیستم شاید جالب باشه

با تشکر از پرنس رها

 

 

 

 

 

می گم

این انوشه جون که رفته فضا

مگه ما نرفتیم بابا

خب یکی هم بیاد ما رو تحویل بگیره

بابا ما صد بار شوت شدیم

اونور فضا هم رفتیم

اصلا خودمون موشکیم

چه می دونم

ما هواره حالا

 

خیلخب

خیلخب

می گویم بابا

امشب شب اول مهر است

خب چه دخلی به من دارد؟

اوه، بله

من معلمم

اوه بله باید فردا بروم سر کار

بالاخره آرزو های لیلی به حقیقت پیوست و تعطیلی های من به پایان رسید.

کدام تعطیلی جانم؟

من که اینجا هی برای شما  مقاله تایپ کردم و نطر دادم پر از غلط املایی

من که این سه ماه هم دائم به یاد شما بودم

اصلا کدام تعطیلی؟

راستش من دائم در حال تعطیلی ام

حتی فردا هم که اول مهر است

گرچه که یک عالمه کار ریخته سرم و هیچ طوری هم تمام نمی شود

آن شب آخر مدرسه خودم که سال دیپلم بود با خودم گفتم مدرسه تمام شد

امسال آخرین سالی است که شب اول مهر می روی مدرسه؟

تا صبح دل بیدار بودم که چه می شود فردا

همه شب های اول مهر چنین بودم

اما امشب آنقدر پرکارم که حتی به این مو ضوع هم نخواهم اندیشید

به چیز زیادی نخواهم اندیشید

اما شاید حرف هایم برای شما کاهش یابد

فرصتی تا مقا له ای برایتان تایپ کنم

زیاده عرضی نیست

البته من همه موظفی ام را کلاس ندارم

اگر داشتم حالا پر از حرص وجوش بودم

اما خوشحالم که کلاس دارم فعلا دو تا

اما بهتر است آرام باشم مگر نه

شاید بگو یم شا گردانم چگونه  اند

همه چیز خوب و راحت پیش می رود

بهتر است آرام باشم.

کرم هم دارم هنوز

می خواهم خودم ویندوز نصب کنم

یعنی سخت است؟

شاید هم خراب  شد

فعلا که وقتش نیست.

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

ذهن قربانی براین باور است که ما نا توانیم، که دنیا، مردم و اوضا ع اقتصادی

 امکان انتخاب را از ذهن  آدمی سلب کرده است و گریزی نیست  الا پذیرفتن

آنچه  برایمان پخته شد ه است. احساس قربانی این است که به حریمش تجاوز

می شود  بی آن که از او سوالی شود.

افراد قربانی به دنبال نا جیانی هستند که آنهارانجات دهند . نا جی ها از آن جایی

 که نمی دانند چگونه به خود کمک کنند، توجه شان را به کمک کردن به دیگران

متمرکز می کنند. و نا خود آگاه می کوشند که نیاز خود را به صورت غیر مستقیم

ارضا کنند .آنها نیاز به قربانیانی دارند که آنهارا دوست بدارند. ناجی براین باور

 است که دیگران  ضعیف و ناتوان هستند و به کمک او نیازمندند.

به اعتقاد من بسیاری از  افراد با هر دو جنبه  این روند سر وکاردارند. اکثر

نا جی ها به جای آنکه بیا موزند  از خودشان مرا قبت کنند، وقت و انرژیشان

 را صرف نجات دیگران می کنند. شما نمیتوانید نا جی باشید مگر آن که  با ور

 داشته باشید دردرونتان یک قربانی دارید. با وجود این ممکن است به نظر برسد

 که بعضی از افراد  فقط قربانی یا نا جی هستند. در شکل افرا طی اش  افرادی

 هستند که همیشه  دچار گرفتاری هستند  و شدیدا نیاز به کمک دیگران دارند

 و یا قدیسانی که زندگیشان بدون کمک به دیگران معنایی ندارد.

ما اغلب به گو نه ای متعادل  تر میان  این دو حالت در نوسانیم.

دگرگونی آگاهی ناجی:

همه می دانیم که درد هست. در همه جا، در همه کس، در روزنا مه ها، در تلوزیون.

برای دگرگون کردن این درد اولین شر ط این است که هیچ چیز را انکار نکنیم.

درد را باید دید، لمس کرد، و دانست که درد ازما جدا نیست. ما نمی توانیم نا ظر

گرسنگی، جنایت و بیماری باشیم  مگر اآنکه بخشی از وجود ما  به این روند

 معتقد باشد  و از آن حمایت کند.

برای دگرگون کردن  ذهن ناجی ما باید مسئول دردمان با شیم و با هستی درون

برای  شفای خود تماس حا صل کنیم. هر گاه کسی را دیدید که درد دارد  یا

احساس درماندگی میکند بدانید که  درد و درماندگی در شما نیز هست. شما

به کسی کمک  نمی کنید  مگر آن که خود را همانند او بدانید وهمان احساس

 درماندگی رادر خود نیز داشته با شید.

شما خواه ناجی باشید  خواه قربانی، بدانید که انرژی درونتان از جاری شدن

باز مانده است. تا زمانی که مردم دیگران را مشکل گشا  یا مشکل آفرین

می بینند، انرژی درو نیشان مجال  جریان یا فتن  نمی یابد. برای جاری کردن

 انرژی  وکسب یاری از هستی، ناجیان و قربانیان هر دو  می باید  از درون خود

 کمک و را هنمایی بخواهند. نا جیان قادر نیستند ببینند تا چه اندازه خودشان

 به کمک نیاز دارند. آنها آنچنان مشغول کمک کردن به دیگران هستند که

 نمی توانند درد خود را ببینند. زمانی که متوجه عوا طف خودشان می شوند.

آنرا با یافتن دیگری  ومرا قبت از او پنهان می کنند.

نجات دادن معمولا الگویی ریشه دار است. که از دوران کودکی با ماست.

در مورد خود من  مطلب ازاین قرار است که  موا ظبت از دیگران را از

سنین  پایین آغاز کردم. والدین من در کودکی از هم جدا شدند  و من خیلی

 زود در یافتم که باید مثل بزرگتر ها  رفتار کنم. من این مسئولیت را پذیرفتم

 ولی در این روند  عواطف خودم را نا دیده گرفتم.

ناجی درون من سخت قدرتمند است. همیشه خواسته ام دنیا را نجات بدهم .

همیشه سعی کرده ام به مردم کمک کنم  زیرا  می خواستم اشخاص از آگاهی

عظیم من  که آماده بودم به آنها اهدا کنم  با خبر شوند. گمان می کردم، نیاز

مردم به من و آگا هیم حائز اهمیت بسیار است. در روابط خصوصی نیز به

همین نحو عمل میکردم .من عشاق  و دوستان زیادی داشتم  که ظا هر

 نیازمند یا ری من بودند.

هرچه آگاهتر شدم  بیشتر به این امر پی بردم  که من به گونه ای تله پاتیک

  به آنها این مطلب را منتقل کرده ام که: ((من به شما اعتماد ندارم و فکر

 نمی کنم که شما بتوانید  مسئولیت زندگیتان را در دست بگیرید.فکر میکنم

که شما موجود بد اقبالی هستید  که به اندازه من نمی دانید  و نیاز به کمک

 دارید)). شخصی که نجاتش میدهید  فورا این برداشت را می کند، پس شما به

 جای کمک به ایشان  قدرت و توان آنها را تحلیل می برید. و از همه مهمتر

 ،شما از خودتان  که تنها مو جودی است که می تواند  انرژی را به حرکت

در آورد  و مو قعیت را به کل تغییر دهد مرا قبت نمی کنید. شما باید بپذیرید که

 بنا بر عادت به دیگران کمک می کنید، زیرا ا زاینکه دیگران شمارا رها کنند

 وحشت دارید. مفهوم این وحشت این است: ((اگر من به نیاز های دیگران پا سخ

 ندهم  مرا تر ک خواهند کرد و تنها خواهم ماند)). اگر برای بهبود او ضاع به

 درون  خویشتن بروید، پی می برید که کسی آن جا هست: «خودتان».شگفت انگیز

این جاست  که هر گاه از نظر عاطفی از خودتان  حمایت کنید دیگران این امر

 را با نشان دادن عشق و پشتیبانی بسیار  منعکس می کنند..........

شاکتی گواین


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

نمی‌دانم، این رؤیاست، شاید رؤیاست، گمان نمی‌کنم، بیدار خواهم شد، در

سکوت، دیگر نخواهم خوابید، خودم تنها، یا باز هم رؤیا، رؤیایِ یک سکوت، یک

سکوتِ رؤیایی، پر از زمزمه‌ها، نمی‌دانم، همه‌اش کلمات، بیداری هرگز، فقط

کلمات، چیزِ دیگری نیست، باید ادامه داد، فقط همین را می‌دانم، به زودی

متوقف می‌شوند، این را خوب می‌دانم، حس می‌کنم، مرا رها می‌کنند، آن‌گاه

 همان سکوت، برایِ لحظه‌یی، چند لحظه‌ی ناب، یا همان رؤیای خودم، آن‌که

 ماندنی‌ست، آن‌که نماند، که هنوز می‌مانَد، خودم تنها، باید ادامه داد، نمی‌توانم

ادامه دهم، باید ادامه داد، پس ادامه خواهم داد، باید کلمات را گفت، تا زمانی

 که کلمه‌یی هست، باید آن‌ها را گفت، تا وقتی که مرا بیابند، تا وقتی که مرا

بگویند، دردِ عجیب، گناهِ عجیب، باید ادامه داد، شاید پیش از این انجام

 شده، شاید پیش از این مرا گفته‌اند، شاید مرا به آستانه‌ی قصه‌ام رسانده‌اند،

 روبه‌روی دری که به قصه‌ام گشوده می‌شود، گمان نمی‌کنم، اگر باز شود،

خود خواهم بود، سکوت خواهد بود، آن‌جا که هستم، نمی‌دانم، هرگز

نخواهم دانست، در سکوت هیچ‌کس نمی‌داند، باید ادامه داد، نمی‌توانم

 ادامه دهم، ادامه خواهم داد.

 

از وبلاگ  نام ناپذیر

به نظر شما من نام می پذیرم؟

یه مدته اسمم ثابت شده

 فعلا ازش خوشم میاد.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

سلام

آن زمانها که ما دانشجو بودیم حول و حوش سال 76 به بعد فعالیتهای سیاسی

 جریان مخالف نظام بر می گشت به دانشجویان پیرو خط امام

عده ای از این جوانان بسیار تند و تیز مخالفت می کردند تظاهرات می کردند

داد می کردند بی داد می کردند

اسمشان بود پیرو خط امام

هنوز یادم است وقتی عده ای از روزنامه ها را تعطیل کرده بودند این پیروان

 خط امام برای روزنامه ها مجلس ختم بر پا کردند(احساسات مفرط جوانی)

پارچه سیاه زدند و عکس روزنامه ها را هم زدند

در آن زمان همه مردم تحلیل گر شده بودند

روز نامه های دیواری و قسمت های سیاسی فرا وان در گوشه و کنار شهر به

چشم می خورد

که مسئول آنهم آقای شو ق الشعرا بود در یزد

که نامه شب نامه را بعدها به خاتمی نوشت

 

آن زمان ستیز آنان با ولایت فقیه بود

و نمی دانستند همین ا مام ولی فقیه نظام بوده است

بعد گذشت

کم کم امام رفت زیر سوال

کم کم همه  می گفتند اصلا امام کیست؟

خمینی چیست؟

او یک زمانی معیار بود.

دامنه معیار شدنش کم شد ولی هنوز کسی جرأت نکرده بود بگوید

 اسلام چیست؟

همه تحلیل ها در قالب نوعی اسلامیت بود یا خوانش جدید از آن

گذشت

بله در آن زمان اسلام خوب بود ولی خمینی یا امام راه درستی نرفته بودند

بعد ناگهان چه شد؟

 همه گفتند  اسلام چیست؟

اسلام دیگر چه صیغه است؟باید بگویم دامنه اسلام ستیزی هم طولی نکشید

 

 بعد از مدتی سکو لاریسم در جامعه ما فزونی گرفت

اصلا خدا هست یا نیست؟

بگذریم که اینها که داعیه اش را دارند هیچ یک مرد این حرف ها نیستند

یا شعار می دهند

یا تز می دهند

هیچکدام هم دردی دوا نکرده

 

در جامعه ما یا همه قربانی اند یا همه منجی یا به قول سنباد نجفی از هر

چهار نفری 5 نفر شاعرند که نفر پنجم هم در راه است.

خاتمی که رحمت خدا بر او باد و همشهری ما هم است چهار سال خوب کار

کردو لااقل طرحی نو در انداخت که به صورت اعتدال خوب بود اما در چهار سال

بعد نه او که اطرافیانش گند زدند

 اخلاق در جامعه ما دیگر معنا ندارد

همه ادارات به فساد های مختلف آغشته شدند

به نظر من مفاسد مالی بسی خانمان سوزترند از فساد جوانان و زنان است

 که این اثر آن لقمه است.

البته خاتمی هدف بلندی داشت و تا اندازه ای هم موفق شد به طور مثال در

سیاستهای بین المللی خود ایران را مطرح کرد و نسبتا از حالت مهجوری به در آورد

با شد تا به مردانمان به چشم یک انسان نگاه کنیم نه قهرمان

در مقطعی آنها رابه آسمان ببریم یا بعد باسر به زمین بکو بانیم.

اهداف خوب وبد هم پیمانه شدند

خاتمی به نوعی آزادی برای جوانان قایل بود که خوب بود

رشد در سایه آزادی است

در واقع فساد آشکار بسیار بهتر از فساد پنهان است لا اقل اینگونه عده ای

 نمی توانند چشم و گوش خود را ببندند و بگویند او ضاع مرتب است

به نظر من هر کسی در قانون اساسی گفته است رییس جمهور چهار سال

 باشد یک چیزی سرش می شده

عزیز من بهتر است احساساتی نباشی

اینکه خاتمی را با آن عبای زیبایش و چهره ملیحش دوست داری به کنار

اما هر کسی یک میزان کار آیی دارد

تازه من خودم در ستاد معین فعالیت می کردم

که حالا متوجه می شوم معین هرگز قدرت رییس جمهور شدن را نداشت

خب حالا با این وضع جامعه وقتی جوان ما خود اسلام را نمی شناسد چه

 انتظاری از پاپ می رود؟

انتظاری نمی رود نه؟

 

جوان مامثال قو ربا غه ای ات که او را در آب سرد روی آتش گذاشته اند اما او

 نمی فهمد که دارد می سوزدچون در آب است و او با آب گرم می شود و

دمایش بالا نمی رود.

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

می خوام که همین حالا بیای

می خوام که همین حالا یه باره بیای

ماشین حسابو با خودت بیار و پیانو رو

با خودت چسب زخم، ادوکلن

یه بطر آب معدنی یه بطر جین یه بطر ویسکی

یه دونه لیوان مسواک

یه بطر آژاکس، یه بسته بزرگ قرص مسکن

یه دونه گلدون

و یه دونه پیتزا هم بیار

و یه دستگاه تنفس مصنوعی.

می خوام که همین حالا یه باره بیای

و منو محکم بغل کنی

باید چراغ سقفو خاموش کنی

شمعارو روشن کنی

پریز تلفنو بکشی و

دشکای لاستیکی رو باد کنی

تو باس اشکامو خشک کنی و باهام حرف بزنی

وقتی آفتاب پشت اپرا پایین می ره

باس بیایی پیش من

با قلبت

و با تفنگ شکاریت

تا من دیگه هیچ وقت خودمو گم نکنم

تو یه اتاق پذیرایی ی دلنشین

تا من دیگه هیچ وقت پشت پنجره اونطوری وانسم

و قاطی نکنم

با یه دونه گل خشکیده تو دستم

تا من دیگه میون متروها اونجور ولو نشم

با یه آواز غمگین روی این لبای خشکیده

تو باس همین الان بیای

باس همین الان یه باره بیای

فقط واسه اینکه دیگه طاقتم طاق شده

واسه اینکه این افکار لعنتی دارن بهم فشار میارن

واسه اینکه من یه زن کاملا معمولیم

کاملا سالم و به اندازه ی کافی سنگین

تقریبا خونگی، سربزیر و کمی عصبی

مهربون و دوست داشتنی

با علاقه های عمومی

و یه رگ تنبلانه‌ی ادبی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*

 

گلوم درد می کنه

ریه هام، شکمم، آلت تناسلیم

می سوزه و درد می کنه

صورتم از غصه داغون شده

دندونام می افتن

موهام دسته دسته می ریزن رو زمین

نبضم ضعیف و نامتعادله

پاهام بی حس شدن، رگام باد کردن

چشام از حدقه بیرون می آن

شما می گین چیکار کنم؟

نمی خوام زنده بمونم

می ترسم بمیرم

عشقمو کشتم

نمی دونم با دوستام چیکار کنم

شما می گین چه غلطی بکنم؟

 

 

 

 

 

 

*

 

باید در ملافه های سفید تمیز بخوابانید مرا

چای گرم و ویتامین و والیوم بدهیدم

مرا باید بخوابانید با ترانه های زیبا

نمی بایستی مجبورم می کردید که روزها

روزها و روزها و شب بعد از شب بعد از شب

تنها بچرخم در گوشه و کنار اتاق وحشتناکم

من من هستم

و به اندازه ی کافی زجر می کشم

احتیاجی ندارد بایستید و به من طعنه بزنید

هنگامی که از شما کمک می خواهم

هنگامی که از شما استدعای بخشش دارم

هنگامی که از شما بوسه ای می طلبم.

 

 

 

 

 

 

 

*

 

روانشناس گفته است

که باید فراموشت کنم

من از دکتر

شش عدد رز قرمز

و از پرستار بخش

یک نامه ی عاشقانه گرفته ام

من سوسیس و سیب زمینی گرفته ام

و یک راهنمای پستی

و ضبط صوت خودم که خوب کار می کند

 

من سه جعبه قرص اعصاب گرفته ام

و یک آپارتمان 44 متری

و شماره تلفن نزدیکترین بنگاه آشنایی

من از چیزی نمی ترسم

من کاملا سالمم با یک استعداد متوسط

من به کارمند امور اجتماعی

که هم زیباست و هم درس خوانده

قول داده ام

که دیگر شبها بیدار ننشینم

و شماره ی شناسائیت را زمزمه نکنم.

 

 

 

درباره‌ی کریستینا لوگن

 

 کریستینا لوگن در سال 1948 بدنیا آمد. او به عنوان شاعر، نویسنده و اسطوره‌ی

 فرهنگی سوئد معروف خاص و عام است. از سال 1972 که نخستین مجموعه

 شعرش به نام« اما اگر نه » را منتشر کرد تاکنون هشت مجموعه شعر به چاپ

رسانده. او سالهاست که به عنوان مدیر تئاتر شهر استکهلم و همچنین به

عنوان یکی از مطرح‌ترین نمایشنامه‌نویسان سوئد مشغول به کار است.

موضوع اصلی‌ی شعرهایش مرگ، تنهایی و ترس از میانسالی است  و یک

روزمرگی تکراری مرسوم  که در عین حال همه تلاش می‌کنند به آن دست یابند.

 در شعر کریستینا لوگن همه چیز از طریق فرمول های خشن و طنز گزنده بیان

می‌شود و این به درک خواننده برای بهتر دیدن جامعه‌ی سوئد از بیرون کمک

می‌کند.از این سایت:

 

مجله شعردر هنر نویسش


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

 

سلام </