ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
همگی ما استحقاق آ ن را داریم با کسی زندگی کنیم که فکر کند ما بهترین
همسر دنیا برای او هستیم .قویاً معتقدم که برای هر یک از ما بر روی این
کره خاکی یک زو ج اید ه آ ل و جود دارد و می تواند مارا خوشبخت کند .
حتی آ ن همسر اید ه آ ل یک نفر نیست .افراد زیادی و جود دارند که می توانند
همسر ایده آ ل ما بشوند.
آزاد کردن عشقتان یا همسرتان تا به دنبال زندگی خود برود و دیگری را پیدا کند
فعلی بر خاسته از عشق است ؛ تا او را همانطوری که هست بپذیرد و دو ستش
داشته با شد.ادامه را بطه تنها به خاطر احساس گناه و ترسیدن از اینکه مبادا
به او آ سیبی بر سانید ؛ فعلی بر خاسته از عشق نیست .
مستلزم از خود گذشتگی و صد اقت زیاد ی است تا کسی را که دوست نداریم
آ زاد کنیم.عشق ورزیدن و ا قعی به همین معناست؛به این معناست که او را
راحت وآزاد کنیم تا زو ج الهی بتواند عشق و پذیرشی که شما نمی توانید به
او بدهید به او بدهد.
چگونه یک را بطه را بشکنیم بدو ن اینکه خود شکسته
شویم؟
نکته جالب تو جهی وجود دارد این است که شما پایان دادن به رابطه خود را که در
حال حاضر به صو رت اجتناب نا پذیر در آمده است به تعویق می ا ندازید اما بدانید
هرچه زود تر به را بطه نا درست خود پایان دهید و مراحل التیام را آ غاز کنید به
همان میزان نیز از درد و رنجی که این کار برای شما دارد زو دتر آزاد خواهید شد.
مرحله اول:
مرحله کندن و جدا شدن:مد ت دو هفته تا دو ماه:
هنگامی که کسی را دوست داریم ،امید ها،آ رزو ها ،انرژیها و قلب و روح ما با آن
شخص در می آ میزد .هنگامی که به را بطه پایان می دهید به مرحله اول که کندن
و جدا شدن نام دارد قدم می گذارید . این طور احساس می کنید که گویی بخشی از
وجو دتان را می گیرند. و با خود می برند به همین دلیل است که به آ ن مرحله کندن
گفته ام. با این که می خواهید آن شخص از زندگی شما بیرون برود با زهمچنان این
احسا س نا خوش آیند را تجربه می کنید. هرچه مدت زمان طو لانی تری با هم بوده
با شید مرحله کندن زمان بیشتری می برد.
خصو صیات و ویژگی های مرحله کندن:
احساس تنهایی و سر در گمی می کنید.
زیاد گریه می کنید.
احساس نا امیدی می کنید.
ممکن است اشتهای خود را ز دست بد هید.
درد مداوم و مستمری را درقلب خوداحساس می کنید .
مدام خاطرات درد ناک و تلخ و و شیرین گذشته به شما هجوم می آ ورند.
به سختی آ ینده خوشی برای خود می بینید.
وسوسه می شوید به طرف عشق قبلی باز گردید.
برای خود احساس تا سف می کنید.
مرحله اول جدایی:که همان کندن و جدا شدن می باشد و از سخت ترین مرا حل
جدایی می باشد. در طول این مدت احساس می کنید که هر گز حا لتان خوب
نخواهد شد و این رو زها تمامی ندارند اما چنین نیست بالا خره این رو زها را
پشت سر خواهید گذاشت.
را هنمایی های برای پشت سر گذاشتن مرحله اول:
به خود اجازه دهید گریه و زاری کنید ؛ تا آنجا که دلتان می خواهد هرگز این
احساسات را فرو ندهید و گرنه این مرحله طو لانی تر می شود.
خود را مشغول نگه داشته و و قت خود را با خانواده ودوستان بگذرا نید.
همیشه از قبل از تعطیلات آ خر هفته که قرار است به تنهایی سپری کنید ؛
برنامه ریزی نمایید تا مجبور نبا شید آ خر هفته را در غم و اندوه بدون این
که کاری داشته باشید در خانه بگذرانید.
3- از بدن خود مرا قبت کنید ؛بیشتر استرا حت کنید ؛غذای بهتری بخورید و
ورزش و نرمش کنید تا به لحاظ فیزیکی احساس بهتری داشته با شید.
این به نوبه خود با عث خواهد شد که از نظر رو حی و روانی ثبات بیشتری
داشته با شید.از مواد مخدرو مشروبات الکلی و مصرف مقادیر زیاد شکر
و شیرینی خود داری کنید .ممکن است روی آ وردن به این مواد وسوسه
انگیز با شد اما بد انید تحریک پذیری و ا افسردگی شمارا بیشتر می کند.
4- موسیقی عاشقانه غمگین گوش ندهید.(اضا فه شد)
5- وسوسه خواهید شد به ملا قات عشق خود بروید و یا به او تلفن بزنید ؛
چرا که احساس ترس می کنید .هرگز این کار رانکنید .این فضا و مجال را به
یکد یگر بد هید تا به جدایی و تنهایی عادت کنید .هرچه به ارتباط تداوم ببخشید
مرحله اول طو لانی تر خواهد شد .بعد ها فر صت خواهیدداشت که را بطه
خود را با آ ن شخص سا زماند هی کرده و سا ختار جدید به آن ببخشید.
مرحله دوم:
دوره انطباق پذیری – مدت 2 الی 6 ماه
همین که هر چند و قت یکبار احساس کردید حالتان به طور مو قت خوب می شود
نشا نه این است که مر حله اول را پشت سر گذا شته ایدو وارد مر حله دوم شد ه اید .
حال قسمت اعظم درد مر حله اول کا ملا پایان پذیرفته وو قت آ ن رسیده که خود
را با زندگی سا زگار کنید.
در این مر حله است که باید هویت جدید خود را به عنوان شخصی مجرد سا زماندهی کنید .
زندگی خود را دوباره سا زماندهی کنید و ارتباط با اطرا فیان را از سر بگیرید .
در این مرحله است که به نظر می رسد مجددا به دنبال خلق آ ینده جدید هستیم.
خصو صیات مر حله انطباق پذیری:
به تدریج برای آ ینده خود بر نامه ریزی هایی می کنید.
مشا هده می کنید مجددا می توانید به عشق سا بقتان فکرکنید بدون آ نکه عصبانی
شوید یا از هم بپاشید.
دیگر احساس قر بانی بودن ندارید.
اطرا فتان آدمهای جذابی می بینید و احساس می کنید بدتان نمی آید با آنها ارتباط
بر قرا رکنید.
کمتر گریه می کنید و احساس بد بختی کمتری دارید شا ید یک یا دو بار در هفته.
کار های قا نونی و مو ضو عات اقتصادی گذشته با همسرتان را در صو رت
طلاق حل و فصل می کنید.
دید بهتری نسبت به اشتبا هات خود پیدا می کنید.
ادامه دارد...............
از کتاب راز هایی درباره عشق
چگونه در همه حال عشق بورزیم
نوشته دکتر بارا بارا دی آ نجلس
مر حله سوم: التیام
زمان: 6 ماه تا یک سال
در مرحله سوم زندگی شما به تدریج طبیعیتر و طبیعیتر میشود. دیگراحساس
نمیکنید در یک مرحله گذرا و حد وسط قرار دارید. از تجارب دردناک گذشته التیام
پیدا میکنید و هر روز احساس بهتری دارید.
ممکن است وارد رابطه جدیدی شده باشید ویابه ازدواج مجدد علاقه مند شده باشید.
قسمت اعظم کارهای با قیمانده با نامزد یا همسر قبلی خود را رفع و رجوع کردهاید
و یا این که چیزی به اتمام آن نمانده است. حال شاهدید که نمردهاید و زنده ماندهاید
و مشغول التیام زخمها و لطمات عاطفی گذشته هستید تا به یگانگی و وحدت وجود
ابتدایی خود برسید.
خصوصیات و ویژگیهای مرحله التیام:
۱- حال به رابطه جدیدی وارد شدهاید و یا به رابطه جدیدی علاقه نشان میدهید.
۲- در مقا یسه با گذشته سرحال ترهستید؛ هم از لحاظ ظا هری و هم از نظر روحی
۳- احساسی میتوانید بدون اینکه ناراحت شوید بانامزد یا همسر خود صحبت کنید.
۴- اعتماد به نفس بهتری دارید واحساس میکنید کاری که کردهاید درست بوده است.
۵- نسبت به آینده و هرچه درپیش رو دارید علاقه و شور و اشتیاق زیاد نشان میدهید.
۶- دیگر کمتر غمگین میشویدو به یاد خاطرات تلخ وشیرین گذشته میافتید؛
شاید یک بار درهفته یا دوبار درهفته
۷- درک بهتری ازاشتباهات خود خواهید داشت و تصویرذهنی رو شنتری از روابط آینده
خود خواهید داشت.
مرحله چهارم:التیام نهایی
مرحله چهارم یک مرحله انتقالی یا جابهجایی است که در آن رنج و درد به جا مانده
از رابطه گذشته خود را التیام میدهید و خود را با استحکام و ثبات هر چه بیشتر
در ارتباط با زندگی خود تثبیت میکنید.
دیگر به یادتان نمیآید که را بطهای داشتهاید. تابدین جا ساختار اجتماعی جدیدی
دور و اطراف خود ایجاد نمودهاید.دوستان جدید، علایق جدید، عشق جدید، سمت
وسو واهداف جدیدی را برای خود پیدا کرده اید.
از مشخصات دیگر این دوره این است که رابطه با نامزد یا همسر قبلی شما به
شکل جدیدی از رابطه در آمده که اغلب او قات مشکلی ندارید. پس میتوانید
بگویید زندگی جدید شروع شده است. ازآن لذت ببرید.
خصو صیات و ویژگیهای دوران التیام نهایی:
۱- شما عادت ها و الگو های رفتاری جدیدی را بر اساس نتایج و درسهای
آموخته شده از اشتباهات گذشته خود کسب کردهاید.
۲- مردم از شمانمیپرسند حالتان چه طور است و مشغول چه کاری هستید؛
چه اتفاقی افتاده و...
۳- آمادهاید که عشق بورزید و عشق دریافت کنید.
۴- به ندرت راجع به همسر یا نامزد قبلی خود فکرمیکنید.
۵- کمتر احساسات و خاطرات تلخ و شیرین گذشته به سراغ شما میآیند شاید
یکی دوبار در ماهدر زندگی جدید خود احساس خوشحالی و خوشبختی میکنید.
پشت سر گذاشتن این مرحله میتواند از یک سال تا 5 سال طول بکشد این کاملا
بستگی به خودتان دارد که چقدر تمایل دارید تا گذشته را فراموش نموده و آن را
پشت سر بگذارید و بر روی احساسات خود کارکنید و آنها را حل و فصل نمایید و
و برای التیام از رنجش، یاس و سرخوردگی در روابط گذشته خود رها شوید.
گذراندن این مراحل کار سادهای نیست اما قرار نیست تا ابد ادامه پیدا کند
و حتی قبل از اینکه متوجه باشید خواهید دید کسی به شما عشق میورزد.
چگونه روابط خود را با همسر یا نامزد قبلی خود الیتام بخشید؟
بخشی از فرآیند التیام منوط به التیام از نامزد یا همسر قبلی شماست.
چنانچه احساسات منفی خود را نسبت به نامزد یا همسر قبلی خود التیام نبخشیدهاید
این احساسات حل و فصل نشده را با خود به رابطه بعدی می برید.
نشا نههای زیر به این معناست که هنوز نسبت به احساسات خوشا یند خود از نامزد
یا همسر قبلیتان التیام نیافتهاید:
همچنان او را مسئول آنچه اتفاق افتاده است میدانید و به همین دلیل او را
سرزنش میکنید.
مدام پشت سر او به دوستان و اطرافیان خوداز کارهای منفی او میگویید.
احساس قربانی بودنمیکنید.
میخواهید از اوانتقام بگیرید و یا شاهد بدبختی او باشید.
احساس میکنید آنچه اتفاق افتاده است منصفانه نبوده است.
از دست تمامی مردها و زنهای دیگر به خاطر آنچه نامزد یا همسر قبلی شما
مرتکب شده عصبانی هستید.
احساس میکنید وقت و انرژی خود را درآن رابطه هدر دادهاید.
چگونه رابطهی خود را با نامزد یا همسر قبلیمان التیام بخشیم.
نامههای محبت آمیزی از طرف خود به او و همچنین از طرف او به خودتان
بنویسید تا تمام احساسات منفی را تخلیه کرده و به هسته مرکزی عشق
نزدیک شوید.
با دوستان یا یک رواندرمانگرو یا حتی نامزد یاهمسر قبلی خود درصورت
امکان راجع به آنچه بین شما اتفاق افتاده صحبت کنید و راجع به این وقایع
بیندیشید تا اینکه تمام و کمال این حقیقت، که هر دوبه طرزی کاملا مشا به
در عدم موفقیت و شسکت رابطه خود سهیم بودهایدرا درک کنید.
از طرف خودتان به خودتان یک نامه محبت آمیز بنویسید وتمامی اشتباهاتی
که مرتکب شدهاید رادرآن ذکر کنید تا کاملاًخودرا ببخشید.
به نامزد یا همسر قبلی خود یک نامه بنویسید و یا بااو صحبت کنید و از او
بخواهید به خاطر تمام بی صداقتیها، بی احساسیها و یا عدم همکاری شما
را بخشد.
از تمامی ابزار استفاده کنید تا او را به خاطر آنچه به شما نمی داد ببخشید.
هرچه زودتر خود و نامزد یا همسر قبلی خود را ببخشید؛چرا که زودتر میتوانید عشق
جدید را به سوی خود جذب کنید.
به خاطر داشته باشید بخشش به معنای سرکوب تمام احساسات منفی خود نیست تا
به خودتان بگویید: ((اشکال ندارد میبخشمت)) بلکه بخشش به معنای این است
که از تمامی لا یههای احساسی خشم؛ رنجش؛ ترس و احساس گناه بگذرید تا بتوانید
مجدداً به عشق و علاقه به یک انسان دیگر دست پیدا کنید.
هرگز برای التیام عجله نداشته باشد در عوض کار های لازم را انجام دهید تا به درک
و بخشش واقعی برسید.
بعضی از مردم بخشش را با تأیید اشتباه میگیرند:
((من تور ا می بخشم به من خیا نت کردی مسئلهای نیست که این کار را کردی)).
بخشش هرگز به معنای این نیست که شما رفتار دیگران را تایید کنید. بلکه صرفاً
به این معناست که می توانید درک کنید چرا این کارا راکردهاند یا انیگزه آنها
چه بودهاست. سهمی که خود نیز در اتفاق داشته است ببیند. در ضمن بخشش به
معنای این است که می توانید برای او آرزوی خوشبختی کنید تا بتواند به انسانی
مهربانتر و بهتر تبدیل شود.
هنگامی که دیگران را به علا رغم کاستیها و عیب و نقصهایشان میبخشید؛
در واقع کاستیها و اشتباهات خود را بخشیدهاید.
التیام لزوماً به این معنا نیست که قرار است در آینده دوستان خوبی برای هم باقی
بمانید بلکه فقط به این معناست احساسات منفی که نسبت به او در خود تجربه میکنی
د را تخلیه و حل و فصل کردهاید و به درک و بخشش رسیدهاید.
هنگامی که برای التیام روابط گذشته خود تلاش میکنید این شما هستید
که برنده هستید.
رازهایی در باره عشق
چگونه در همه حال عشق بورزیم؟
دکترباربارا دی آنجلس
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً
مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش
نوشته بود «پدر».
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر
جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.
من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم
که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي
تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط
احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد
و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون.
ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو
به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو
براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه
هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا
مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه.
اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از
خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت
تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم
تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي
بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم!
هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
از وبلاگ رو به انهدام صفر مطلق
مراببوس!!!
کتابی میخوانم
تو در آنی
ترانهای میشنوم
تو درآنی
نان میخورم
در برابرم تویی
کارمیکنم
می نشینی و چشم در من میدوزی
ای همیشه حاضرمن
با همدیگر سخن نمیگوییم
صدای همدیگر را نمیشنویم
ای بیوه هشت ساله من
ناظم حکمت
به تمام رؤیاهایی که به ذهنتان میآید اجازه ابراز بدهید.
در این مورد هیچ شک و تردید وجود ندارد:
همه کودکان و ازجمله کودک درون شما کمی دیوانه بوده و بیشتر او قات نقش
گنگ یا ابله را بازی کرده است.
همه کو دکان به خاطر دارند که آنچه بزرگسالان به عنوان دیوانگی محکوم
میکنند خیلی هیجانانگیز وزیباست. کودک درون به شما میگوید که همه آن
لحظات هیجان انگیز رادر زندگی خود از بین بردهاید؛ احتمالاً به این دلیل که در
تمام اوقات عاقلتر و منطقیتر باشید. قدری دیوانه وغیرقابل پیش بینی بودن در
بعضی اوقات به نظرتان احمقانه میآید اما کودک به راستی از پو شیدن لباسهای
مضحک درمهمانیها، شنا کردن در ساعت چهارصبح، بازی دزد وپلیس یا هر
کار دیگری که دیگران را وا دارد که بگو یند ((راستی کمه دیوانه است!))
لذت میبرد.
منظورمن از دیوانگی، دیوانگی تیمارستانی نیست؛ منظور من آن چیزی است که
گاهی اوقات بر روی یک گلدان میبینید؛ شکاف های خفیف یا ترکهایی که
نشان میدهد گلدان ترک برداشته است. آن دیوانگی که من از آن صحبت میکنم
نوعی است که اگر شخص به خود اجازه دهد که گاه به گاه مثل یک بچه با رفتار
غریب و خنده از حالت رسمی بیرون بیاید که میتواند ازآن لذت ببرد. دیوانهبودن
در این حالت این معنی را میدهد که شخص پارهای از مهارتهای زندگیش را
که در بند کرده بازنماید. میتوان در عین حالی که درمورد شغل، مسئولیتها
و مشکلاتی که مستلزم بر خورد مستقیم و عاقلانه است رفتار جدی و پخته داشت؛
مواقعی نیز خود را رها کرد. در این حالت نه تنها تفریح بیشتری خواهید داشت
بلکه همکاران دیگر اداره نیز از حالت خشک و رسمی در آمده و هنگام جدیت
با قا بلیت بیشتری کار خواهد کرد.
چنانچه دوست داشته باشید گاه به گاه با بچه شدن دیوانه شوید میتوانید پارهای
پیشنهادات زیر را امتحان کنید:
از افراد خانواده خود بپرسید دوست دارند دوروبرچه کسانی باشند. ببینید آیا
افراد محبوب آنها کسانی نیستند که میتوانند کمی بیشتر از دیگران غیر جدی
و دوستدار تفریح باشند؟
وقتی میبینید که چقدر دیگران از نزدیک بودن با اشخاص غیر جدی لذت
میبرند خیلی آسانتر خواهد بود که اجازه دهید جدی نبودن بخشی از زندگی
شما شود. گلولههای برفی پرتاب کنید؛ در استخر گرگم به هوا بازی کنید
وقتی که روز تولد هیچکس نیست یک کیک تولد بخرید و به خانه ببرید و
هر خلبازی دیگری از این قبیل که در مخیله خود میپرورانید انجام دهید.
بار دیگر که میبینید خودتان یا دیگری رفتار دیگری را خل بازی مینامید تامل
نمایید و ببینید منظور چه نوع خلبازی است.
آیا آن شخص به راستی تسلط بر خویستن را از دست داده و در نتیجه موجب
ناخوشنودی خود و دیگران میشود؟
اگر چنین است باید وی را یاری دهید نه اینکه محکومش کنید. یا اینکه فقط
آن بازیهای کودک واری که را میکند که من حرفش را میزنم؟ و به این
دلیل شخص شادتری است؟
اگر این طور است محکوم کردن وی را رها کنید و با او رقابت کنید.
اگر در درجه اول از قضا وت و داوری در باره او بپرهیزید تمایل بیشتر به
شوخی و تفریح پیدا خواهید کرد.
هنگامی که از شوخی و خل بازی دیگران نارحت میشوید در واقع از چیزی
دردرون خود ناراحت هستید. زمانی که ناراحت شدن را در مواجهه با افراد
شاد برمیگزینید با چیزی مبارزه میکنیدکه خود دوست دارید باشید و به جای
اذعان به آن امرو تغیر کردن به سادگی متوسل به قضاوت میشوید شادی را
از خود دور میکنید و آنها را بد مینامید.
تصمیم بگیرید که به مدت یک هفته هر روز یک کار غیر جدی انجام دهید. یک
یا دوبار در منزل، یکی دوبار در محل کارو یکی دوبار هر جایی که حالش را دارید.
به خودتان اطمینان کنید آنقدر عقل سالم دارید که کاری که به دیگران آسیب
برساند انجام ندهید. ببنید دیگران چگونه عکس العمل نشان میدهند.
خواهیددید که از هر ده بار نه بارش مردم با شور و هیجانی بیش از حد
انتظارتان واکنش نشان داده و ملاحظلات شما فقط در ذهنتان است.
خود جوش باشید
ببینید چگونه کو دکان دوست دارند هر چیزی را بلافاصله بیازمایند.
کودک درون شمامیخواهد بدون برنامه ریزی از قبل و باشوروهیجان و جسارت
عمل کند. خود جوش بودن به انحاء مختلف کلید همه رفتارهای کودک وار است.
آن توانایی توقف ناگهانی در کنارجاده هنگامی که چیز جالبی وجود دارد و احساس
هیجانی که شخص در نو جوانی در برابر چیزهای تازه پیدا میکند مستقیما به
بیواسطگی و شگفتی کودک وار در برابر جهان راه میبرد.
یکی از آسان ترین راههای خاموش کردن شعله حیات در وجود خود و دیگران
این است که دائم به کودکان یاد آوری کنند مراقب و پیوسته آماده باشند. برسر
آنها فریاد بکشند که بزرگسالان را دنبال کرده و راههای ناشناخته پیش نگیرند.
وانواع شیوههای دیگر که بزرگسالان را دنبال کرده و راههای نا شناخته در
پیش نگیرند.
خود انگیختگی کودک درون شخص به نحوی است که میداند چگونه انسان با
هرچیز و در هر زمان سرگرم کند. میتواند با قرقره تخته سنگ قطعههای گچ
یا هر چیز دیگری ساعتها شخص را مجذوب نماید.
به خاطر داشته باشید که میتوانید در هر کاری در زندگی شکست بخورید بدون
اینکه شخص شکست خوردهای به حساب آیید.
از کتاب زنده باد خودم
وین دایر
آسمان که زل می زند به من
ستاره ها خوابیده اند
و موهای پریان
رنگ به رنگ می شوند
تا این رشته ی سپید
از بناگوش تو بروید
و کشتی ها سرگردان مسافری باشند
که فکر می کرد می میرد
ـ در فلس های ماهیان نوشته ام را بخوان
((ماهی کوچکی که از زندگی می گریزد
تنها در دهان نهنگ به آرامش می رسد ))
حالا چشم در چشم
دریا را می کشم به حوض خانه مان
و بوسه ای می نویسم
که تا همیشه بر لبانت بنشیند
عماد شوشتری
دالی! دالی. کفش های فنردارت را بپوش. لباس غواصی ات را به تن کن
و مگس های لباست را برای استراق سمع به سطرهای بعدی بفرست.
دالی! آماده باش! هفتمین چکه، هفتمین چکه که از قندیل فراموشی چکید
دو گالا عشق بپیچ به سمت دیوار زمان
مه مبداء را از روی این سطرها کنار بزن و تامل کن در وهم خویش
(پرده ها کنار می رود- صدای شکستن دیوارهای نامریی- تماشاگران به سرفه افتاده از تخریب زمان)
و
خانم ها و آقایان سلام
من سالوادور دالی(1986- 1904) از باغ های مرگ می آیم
سالوادور دالی(...- 1904) عادات و قوانین شما را در پای واقعیت ها قربانی می کنم
من(... - ...) سرکوبگر دستگاه منطق به قطب خویش عزیمت می کنم:
My secret life
دالی! تا دقیقه ها از ساعت نرم سر نخورده اند سکوت کن نسناس!
مگذار متن اینقدر چند صدایی شود
چاره؟
با یک رویا که بلیت ورود به دنیای سورئالیته است
(ملخ های بورژوازی کشتزارهای عدالت را از ته چکمه هاشان بر خالی شکم های آفریقا می نوازند
می نوازند چون تو که شش تصویر از لنین را به جای کلیدهای پیانو می نوازی
پیانو می نوازی
اما امان از این نت های کر که تا ابدالاباد در حالت تعلیق)
فراموش کرده ای پسامدرن یعنی پناه بردن به رویاها
داریم به نقطه تلاقی زندگی ... و مرگ می رسیم
زودتر! زودتر از پس این کوچه های گمراه بزن به چاک خانه عاقبت
نامه ات را به دوایر لرزان سپرده ام
چند ملائکه از کلمات
دارند برای قبض جان متن فرو می آیند
سردار!
که اسرار هویدا می کنی
از مجموعه شعر نیهیل
از سایت امید حلالی
انسان مجبور است به درون عشق برود. اين نخستين گام به سوي خداوند است، و از كنارش نميتوان گذشت. آنان كه ميكوشند گام عشق را دور بزنند، هرگز به خداوند نخواهند رسيد. اين گام به طور مطلق ضروري است، چون شما فقط هنگامي از تماميت خود آگاه ميشويد كه حضورتان توسط حضور ديگري مسحور شده باشد، هنگامي كه از خودشيفتگي خود، دنياي بستهي زير آسمان باز، بيرون آورده شده باشيد.
عشق يك آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع، آسمان لايتناهي ترس ميآفريند.
و رها كردن نفس بسيار دردناك است، زيرا به ما پروردن نفس را آموختهاند. ما فكر ميكنيم كه نفس تنها گنج ماست. ما از آن محافظت كردهايم، ما آن را آراستهايم، ما به طور مستمر آن را برق انداختهايم، و هنگامي كه عشق بر در ميكوبد، كل چيزي كه براي عاشق شدن مورد نياز است، كنار گذاردن نفس است؛ قطعاً اين دردناك است. نفس محصول تمامي زندگي شماست؛ كل آن چيزي است كه شما آفريدهايد.
بقیه رو اینجا بخونید.
لبی از بوسه می دزدم
و تبی از ترانه
و شرم ناک می افتم
کنار همه ی ارديبهشت هات
فاصله ای نمی خواهم
پيرهنی
مرزی
گذرنامه ای
می خواهم بزنم بيرون
از تن
از پيراهن
و بفرستم در هوا
بخار گس نفس هام
و ببوسم آن خطوط معطری
که از غزل های حافظ
گريخته اند
به دامن بوسه هام
لبی از بوسه می دزدم
و گلی از بهار امسال
برای تو می آيم
برای تو می رقصم
برای تو می ميرم ...
از وبلاگ شروع
|
شاعری که از خودش آغاز می شود | |||
|
خبر گزاری مهر: علی اسفندیاری "نیما یوشیج" روز 21 آبان 1274 شمسی در دهکده دور افتاده « یوش» مازندران به دنیا آمد . | |||
|
نیما دوران طفولیت را در دامان طبیعت و در میان شبانان و" ایلخی بانان" گذراند که به هوای چراگاه ، به نقاط دور، ییلاق و قشلاق می کنند و شب بالای کوهها به دور هم جمع می شوند و آتش می افروزند. او بعدها از سراسر دوران کودکی ، به گفته خودش ، « جز زد و خوردهای وحشیانه و چیز های مربوط به زندگی کوچ نشینی و تفریحات ساده در آرامش یکنواخت و کور و بیخبر از همه جا ، چیزی به خاطر نداشت »(از صبا تا نیما ، جلد دوم ،ص 466). نیما به خود و نتیجه کار خود اطمینان داشت . اول پیش خودش فکر کرده بود که هرکس کار تازه ای می کند سر نوشت تازه ای هم دارد . او به کاری که ملت به آن محتاج بود اقدام کرده بود .
خانه نیما در یوش
هنرمی خواهد نشان بدهد و تصویر کند، زیرا دانستن کافی نیست. خانه نیما دریوش
من زودتر از هر کس دریافته بودم هر زمانی حامل محصول خاصی است. کسی که می گوید هنراین است و نه جز اینکه در هزار سال پیش بوده ، حرفی درست می زند... |
از خبر گذاری مهر
هنوز از شب دمی باقیست
میخواند در او شبگیر
و شبتاب از نهانجایش، به ساحل میزند سوسو
به مانند چراغ من که سوسو میزند در پنجره من
به مانند دل من که
هنوز از حوصله و صبر من با قیست در او
به مانند خیال عشق تلخ من که میخواند
و مانند چراغ من که سوسو میزند در پنجره من
نگاه چشم سوزانش – امید انگیز- با من
در این تاریکی منزل میزند سوسو.
از سایت شعر نو
دکتر مارک کتز (Mark Katz, M.D)، عضو L.A. Shanti's Advisory Board می نویسد:" ...«در آغوش گرفتن» می تواند در محدوده ذهنی یک فرد تغییراتی را ایجاد نماید و به آنها از لحاظ پزشگی کمک کند. بالاتر از همه اینکه، «در آغوش گرفتن» هیچگونه «عوارض جانبی» ندارد و شما برای گرفتن چنین مداوایی، احتیاج به رفتن نزد دکتر ندارید."
«در آغوش گرفتن» (Hug) داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل می شود و فرد در آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می شود. شما برای بقا در زندگیتان به یکبار «در آغوش گرفته شدن» ، برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار « در آغوش گرفته شدن» و برای رشد و نمو به 12 بار «در آغوش گرفته شدن» در روز نیاز دارید.
پوست بزرگترین اندام بدن است و این اندام احتیاج به مراقبت های لازم و خوبی را دارد. یک Hug می تواند که قسمت های وسیعی از پوست را پوشش دهد و این پیام را به پوست برساند که "از تو مراقبت می شود".
Hug همچنین یک وسیله ارتباطی است، که می تواند چیزهایی را بگوید که شما نمی توانید در غالب کلمات بیان کنید. نکته بسیار زیبا در مورد Hug اینست که شما نمی توانید آنرا یک طرفه به کسی بدهید، معمولا شما آنرا پس می گیرید.
عکس زیر، تصویری از مقاله ای است از مجله Ensign magazine May '98 pg. 94 تحت عنوان " در آغوش گرفتن نجات بخش". این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت دوقلو را توصیف می کند که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه انکوباتور( incubator)نگهداری می شدند و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده نخواهد ماند. اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد را بر خلاف مقرارت بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد و برای این کار با بیمارستان جنگید.
زمانیکه آنها در یک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر، به گونه ای که پنداری خواهرش را در آغوش گرفته باشد، بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بیمار، شروع به عادی شدن می کند و دمای بدن او بالا رفته، شکل عادی می یابد. پس از مدتی، هر دو آنها زنده می مانند و شروع به رشد می کنند.
در حال حاضر دو خواهر دو قلو در خانه شان بسر می برند، آنها همچنان با هم در یک تخت می خوابند، و یکدیگر را کیپ در آغوش می گیرند.
بیمارستان زمانی که متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن این دو نوزاد در کنار یکدیگر شد، از آن پس در مقررات خود تغییر بوجود آورد و هم اکنون تمامی دو قلوها؛ حتی چند قلوها را در یک تخت و یا انکوباتور در کنار هم و نزدیک هم می خوابانند.<BR
بد نیست در اینجا ویدئو کلیپی را تحت عنوان « در آغوش گرفتن مجانی» ( Free Hugs )مشاهده نمائیم.
حضرت رسول اکرم مردم را از به جان هم انداختن جانداران بازمیداشت.
میفرمود: ((پروردگار نیکی را بر هر چیز نوشته است))
پس هر گاه میخواهید حیوانی را سر ببرید آلت قتاله را تیز کنید تا
قربانی راحت کشته شود.
در فتح مکه هنگام آمدن از مدینه به مکه سگی ماده را دید که تو لههایش شیر
میخورند؛ یه یکی از یارانش دستور داد در برابر آن سگ بنشیند تا کسی از
سپاهیان متعرض آن سگ و تو لههایش نشود.
در مورد درختکاری و باغکاری میفرمودند: (( آبپاشی به ریشههای درخت
هنگام کاشتن و پیش از ریختن خاک مستحب است)).
می فرمودند: ((اگر قیا مت دارد برپا میشود و در دست یکی از شما نهالی است
اگر فرصت دارد باید آنرا بکارد.))
میفرمود هرگاه به یکی از شما گلی دادند پس آنرا ببوید و بر چشمانش گذارد
که آن از بهشت است و هرگاه به شما گلی دادند آن را رد نکنید.
جایعشق در مغز كجاست؟
در ژوئن 2000 پروفسور سيمن زكی و اندروبارتالا از دانشگاه لندن مغز 11 زن
و 6 مرد را اسكن كردند واين افراد داوطلبانه مورد آزمايش قرار گرفتند. آنها شامل
افرادی بودند كه طي 6 الي 12 ماه گذشته عاشق و شيفته شده بودند و خود را
مجنون میپنداشتند. عكسهای مختلف عشاق اين افراد به اضا فه دوستان اين
افراد كه همجنس عشاق بودند به داوطلبان نشان داده شد. دانشمندان دریافتند
كه با ديدن عكس شخص مورد علاقه 4 ناحيه خاص در مغز فعال مي شود.2
ناحيه از اين4 نا حيه در غشای مغز كه پيشرفته ترين قسمت مغز است
واقع بودند. اين نواحي عبارت بودند از قسمت مياني كه گمان میرود جرأت
و شهامت فرد را بر میانگيزد و قسمت داخلی كه به داروهای نشاط آور پاسخ
می دهد؛ 2 نا حيه ديگر در عميق ترين و ابتدايیترين قسمت مغز واقع شده بودند.
اين نواحی با كسب تجربه از طريق پاداش در ارتباط هستند و در اعتياد نقش
مهمی ايفا میکنند.
اين تحقيق نشان میدهد چرا وقتی ما عاشق میشويم شاد و سرمستيم.
و مانند افيونی ها درهپروت سير میکنيم. و افسرده نمیگرديم.
انسان شناسی آمريكايی به نام دكتر هلن فيشر آزمايشهای پيشگامی درباره
يافتن مناطق مربوط به عشق از طريق اسكن مغزی انجام داده است.
گرچه تحقيقات او هنوز در مراحل مقدماتی هستند او توانسته است مناطق مربوط
به به 3 نوع احساس را درمغز شناسايی كند:
شهوت، شيفتگی و وابستگی.
هريك از اين احساسات تركيب شيميايي خاصي در مغز دارند كه وقتي شخص
به سوي كسي جذب مي شود مغز را روشن مي كنند.اگر خواسته باشيم قضيه
را از طريق زيست شناسي بحث كنيم بايد بگوييم اين سه بخش عشق با هم
تركيب مي شوند و وظيفه اي حياتي يعني تداوم نسل بشر را تضمين مي كنند.
وقتي بارداری آغاز شد اين نظام تركيبي از حركت باز مي ايستد و روند
عشق متوقف ميشود.
مرحله اول يعني شهوت ، يك جذب شدن جسماني صامت است كه قبلا بحث شد.
فيشر مي گويد: شيفتگي مرحله اي است كه در آن افكار مربوط به شخص مورد
علاقه تان ذهن شمارا اشغال مي كند و به هيچ عنوان نميتوانيد اين افكار را
ازذهن تان بيرون برانید و يا از شرشان خلاص شويد .مغز شما تنها روي صفات
مثبت معبودتان تمركز مي كند و صفات و عادات بد او را ناديده مي گيرد.
شيفتگي در حقيقت تلاش مغز برای ايجاد يك رابطه با شريك بالقوه شما ميباشد.
اين حس چنان قو ي است كه ميتواند شادي و سر مستي باور نكردني به شما ببخشد.
اگر شخص مورد علا قه تان به شما جواب رد بدهد، همين حس مي تواند در شما
افسردگي غير طبيعي و بي پايان ايجاد كند و مثل خوره به جانتان بيفتد. اين احساس
در مواردي كه شخص دچار افسردگي بسيار پيشرفته اي مي شود مي تواند منجر
به قتل شود.در مر حله شيفتگي چندين تر كيب شيميايي وغریزي قوي رها
مي شوند تا شما را به اوج آسمان برند.
دو پامين به شما احساس سلامت مي دهد.فني لتي لامين باعث ازدیاد هيجانتان
می شود.سروتو نين به شما ثبات احساس وآرامش مي بخشد و نور پين نفرين
موجب بروز احساسي مي شود كه با آن مي توانيد هر قله اي رافتح كنيد.
(چه برسد به بيستون) یک معتاد جنسی کسی است که به مرحله شیفتگی اعتیاد
پیدا می کند و می خواهد مرتب در آسمانها سیر کند.ولی شیفتگی احساسی موقت
است که بین ۳ الی ۱۲ ماه طول می کشد
بیشتر مردم فکر می کنند این احساس عشق است اما نمی دانند این واقع کلک
طبیعت برای تضمین جذب شدن مرد و زن به یکدیگر است و تولد فرز ند است.
خطری که دراین مرحله وجود دارداین است که عاشق و معشوق فکر می کنند
تمایلات جنسی شان کاملا با هم هماهنگی دارد د رحالی که ممکن است غیر
از این باشد. تفاوت های واقعی تمایلات جنسی آنها وقتی خود را نشان می دهد
که مرحله شیفتگی آنها به پایان رسیده باشد یا مر حله وابستگی آغاز گردیده
باشد.
شيفتگي حيله طبيعت براي تضمين جذب شدن لازم
زن و مرد به يكديگر برای بقاي نسل مي باشد.
بالا خره و قتي واقعيت بر شيفتگي غلبه كند يكي ازدو نفر يا هر دو يكديگر را رها
مي كنند. حالت دومي هم و جود دارد: آغاز شدن مرحله وابستگي.اين مرحله روي
سا ختن يك رابطه دو جانبه طولاني برای پرورش و تربيت فرزندان تمركز مي كند.
فيشر اميد وار است با تحقيقات بيشتر وپيشرفت سريع فنا وري در دستگاههاي
اسكن مغز بتواند فرمولي برای در ك مناطق مربوط به عشق و احساس در
مغز زن ومرد بيابد وفهم اين سه مرحله ميتواند پشت سر گذاشتن مر حله
شيفتگي يا آمادگي برای رويارويي باعوارض منفي آن را آسانتر كند.
عشق:چرا مردان سريعتر از زنان عاشق مي شوند؟
گفته شد ه است كه عشق گيج كنند ه است .اين گفته به خصوص در مورد مردان
صدق پيدا ميكندومردان سر تا پا با تستسترون پر شد ه اند .اين مقدار فراوان
تستسترون انان را به مر حله اول روند عاشق شدن راهنمايي مي كند.
طي مر حله شيفتگي مردان چنان از تستسترون سر شارند كه بسيار به
سختي مي توانند بگويند كدام جاده سر بالا يا سرازير است.
است گاهي به ضرر شخص تمام شود. زني كه نيمه شب گذشته برای مرد
جذاب و دلربا مي نمود با طلو ع خورشيد ممكن است در نظر او حتي نيمي
از جذابيت يا هوش شب گذشته را نداشته باشد.(ببخشيد هه).
اما از آنجايي كه مناطق احساس و منطق در زنان بهتر به هم وصل مي شوند
زن خارج از تسلط تستسترون بهتر از مرد ميتواند شريك احتمالي آینده خود
را ارزيابي و انتخاب كند . به علت همين ويژگي ارزيابي و تصميم گيري خارج
از نيروي قوي تستسترون ،بيشتر روابط توسط زنان خاتمه داده مي شود.
(حالا بگوييد زنان كم عقلند دوباره )
وبا زبه همين دليل بيشتر مردان از آنچه اتفاق افتاده گيج و مبهوت ميمانند.
زنان هنگام جداشدن چه از مرد متنفر باشند و چه نه، نرم و ملايم هستند .بيشتر
زنان وقتي براي مردان نامه خدا حافظي مي نويسند با كشيدن يك صورت شاد
و يا نوشتن اينكه او را برای هميشه دوست دارند نامه خود را به پايان مي برند.
چرا مردان نمي توانند بگويند دوستت دارم؟
گقتن دوستت دارم هرگز براي زن مشكل نيست .نظام مغزي او دنيايش را پر از
احساس، عواطف روابط و كلمات مي كند .اوميداند و قتي احساس گرما ستايش
تحسين شدگي و وابستگی مي كند احتمالا عاشق شد ه است. ولي يك مرد در
مورد عشق به درستي مطمئن نيست.بيشتر مواقع شيفتگي و شهوت را با عشق
اشتباه مي گيرد.آنچه او ميداند اين است كه نمي تواند دست ا ز سر زن مورد
علا قه اش بر دارد.بنابر اين ......آ.يا اين عشق است؟ مغز او با هجوم سيل
تستسترون كور شد ه است . مرتب دچار حالت نعوظ مي شود و نمي تواند درست
فكركند.
وقتي سا لها از آغاز يك رابطه مي گذرد مرد مي فهمد كه عاشق بوده است.
(اینم مشکل خودتونه)وقتي مرد عاشق زن نيست زن آن را در مي يابد به
همين علت اكثر روابط توسط زنان به پايان مي رسد.
وقتي مرد عشقي به زن ارزاني نمي كند، زن اين ر ادر مي يابد. به همين علت
زنان بيشتر از مردان در خاتمه دادن به رابطه پيشقدم مي شوند.
بسياري از مردان از تعهد وحشت دارند. آنها مي ترسند با گفتن اولين حرف جمله
دوستت دارم تا بقيه عمر گرفتار شده ،از نعمت بر خورداري از فرصت هاي
بزرگ زندگي خود مانند ديدن ماهرويان و پريرويان ديگر محروم شوند.
وقتي مرد پس از گفتن چنين جمله سختي برآمد دلش مي خواهد در هر كجا و
با هر كسي در باره آن حرف بزند. بسياری از مردان نمي دانند با گفتن اولين
حرف جمله دوستت دارم زنان زود تر به اوج هيجان جنسي مي رسند.
چگونه مردان مي توانند عشق را از سكس جدا كنند؟
زني كه ازد واج موفقي دارد ولي به سرا غ مرد ديگري مي رود به ند رت ديده
مي شود. اما مردي كه ازدواج موفقي دارد و اين سو آن سو پرسه مي زند
همه جا ديده مي شود. بيش از 90 درصد روابط توسط مردان آغاز مي شود و
بيش از 80 درصد همين روابط توسط زن پايان مي يابد.
علت اين است كه وقتي زن احساس ميكند رابطه اش او را از لحاظ عاطفي تا مين
نمي كند و تنها در چار چوب جسماني متو قف ما نده است خود را ا ز قيد آن
رابطه آزاد مي كند.مغز مرد قادر است عشق را از سكس جدا كند و به هر كدام
جدا گانه رابطه برقرار سازد.بنابر اين مرد با داشتن را بطه جنسي خوب هر چند
عشقي در كار نباشد را ضي است.وقتي او با زني رابطه جسمي دارد فقط روي
همين را بطه تمركز مي كند نه چيز ديگر.
دانشمندان هنوز به درستي نمي دانند مركز عشق كدام ناحيه از مغز است ا ما
در مغز زن شبكه اي ارتباطي بين مركز عشق و مركز سكس هيپيو تا لا موس
مي گستراند. براي فعال شد ن مركز سكس مغز زن بايد مر كز عشق او تحريك
شود. مردان در مغز خود چنين ارتباطي ندارند بنا بر اين عشق و سكس را با
هم نمي آميزند. برای مرد عشق عشق است و سكس سكس. البته در مرد عشق
و سكس گاهی هم زمان مي شوند.
اگر زني شو هرش را د رحين رابطه با زن ديگري غافلگير كند اولين سوالش اين
خواهد بود «تو اون زنو دوست داري؟» مردی كه پا سخ مي دهد نه را بطه ما فقط
د رهمين حد بود احتمالا حقيقت را مي گويد.زيرا مردان مي توانند عشق را از سكس
جدا كنند. در مغز زن جايي برای پذيرش چنين جوابي و جود ندارد به همين علت بسياری
از زنان پا سخ فوق را از مرد خود قبول نمي كنند.
در مخيله زنان نمي گنجد كه را بطه سكسي معناي ديگري نداشته باشد زيرا برای آنان
سكس مساوي با عشق است. برای زن رابطه جنسي مرد با زن ديگر به اندازه
زير پا گذاشتن تعهد، ناديده گرفتن رابطه عاطفي و سوء استفاده از اعتماد او
آزار دهنده نيست. اگر زني با مرد ديگر رابطه بر قرار كند و پاسخي مانند پا سخ فوق
را به مرد بدهد و بگويد رابطه فقط براي سكس بوده احتمالا دروغ مي گويد .
وقتي زني به مر حله رابطه جنسي با مرد مي رسد بايد دانست كه از مدتها قبل
عاشق و گرفتار او بوده است و را بطه اي عاطفي با مرد بر قرار كرد ه است.
برای زنان عشق و سكس در هم آميخته شده .هر يك به معنا ديگري است.
چگونه مي توانيد دوباره شور عشق را در خود
بر انگيزيد؟
اگر شما قادريد با فكر كردن درباره سكس تمايلات جنسي خود را بيدار كنيد پس
حتما مي توانيد هر زمان اراده كنيد به دوران شيفتگي خود با زگردید.
كافي است روابط خود را با شريك زندگيتان در دوران شوريدگي عشق و عاشقي
به ياد آوريد. وقتي زن و شوهر از هم خسته مي شوند بهتر است به ياد دوران
عشق خود بيفتند. در چنين مواقعي شام در نور شمع، قدم زدن عاشقانه در سا حل،
گردش آخر هفته و تر شح هورمونهاي خاص بهترين راه حل به شمار مي روند و
زن و مرد دوبار ه در اوج بودن را تجربه مي كنند .
با مرو ر خاطرات شيرين هورمون هاي لازم برای عشق و سكس بالاترين حد خود
مي رسند و زوج احساس مي كنند كه در اوج عشق و احساس هستند وعشاقي
كه انتظار دارند مستي و شو ريدگي تا ابد ادامه يابد در اشتباهند اما مي توانند
با بر نا مه ريزي موثر و خوب اين احساس را هر گاه نياز داردند بر انگيزند.
رز گل عشق است،پس از سه روز گلبرگ هايش مي ريزند و تنها چيزي كه براي تان
باقي مي ماند يك شاخه گل خشك زشت و لخت است.
از خود بپرسيد؟:
«اين همون آدميه كه ميخوام تا آخر عمر داشته باشم؟اصلا مي تونم با اين آدم زير
يه سقف زندگي كنم؟ اصلا ما به دردهم ميخوریم؟»
ازکتاب چرا مردان گوش نمی دهند و زنان نمی توانند نقشه بخوانند.
((نویسندش یادم نیست :) ))
حقیقت دارد
من از ابتدای هر باران
قطره ای دزدیده ام
به سبکی دریا
آشنای دستها
و همه نگاهها.
این نم نم باران تمامی ندارد
هرچه میبارد این سینه بیشتر میسوزد
و این...
باورم میشود که بهانه است:
انتظار نیامدنات
حتی آنروز که حیران اینهمه آشنایی بودم
وپرسیدم
کجای این نبودن
روزی سرک کشیدهای؟!
من
آغاز تمام دلتنگیهای زمینام
وتو
انتهای بکر زمان.
در نور بایستم و دنبال تاریکی بدوم
لبخند بزنم و نگاهام سکوت کند
دستهایت را نوازش کنم و در دل بغض کنم.
تو مکرر
اشتباه ببینی
ومن
اشتباهات امروز را به حساب دیروز بگذارم
و باز
فال حافظ بگیرم.
واژهها را گم کردهام
و نگاهام
درپی آنها میدود و دلام...
میخواهم تو را
میان شراب شعر ازنو جان دهم
از نو بخوانمات
و تو ازنو بنویسی
و باور کنی
خیانت به دستهایمان نمیآید!
باشد
از نو
به آغازبر میگردیم
بی هراس از انتهای زمین و زمان.
نه من قطرهای میدزدم
و نه تو
اشتباهی میکنی!
از وبلاگ
اگر تاریکی بر گردن من است
چرا نیامیختم؟
قرن اول:
نمی دانستم وقتی بر میگردم دیگر نیستی.
مرد همینطور در چهره زن میگشت می خواست ببیند چه چیزی میتواند پیدا کند.
قرن دوم:
من امروز حرکت کردم این هم باید میشد. ما بایدهمه پردهها بر داریم. پرده
بدبینی، پرده شک. این که چنین چیزی اصلاً وجود داشته است یا نه؟ این
که خیلی احمقانه است. مزخرف است. میدانی کی انسان این حرف ها
را میزند؟ وقتی دیگرهیچ امیدی ندارد؛ نه آن که آن چیز وجود نداشته باشد.
قرن سوم:
از این قیافه تکراریام خسته شدهای.میخواستم تازگی داشته باشد.
قرن چهارم:
هیچ دیدهای در این مورد خاص امیدوارت کند؟ گمان نکنم. فقط من نا امید
نبوده ام. تو هم بو دهای. این آقای اینجوری حتماخیلی تا ثیرداشته است.
این را میدانستم و وقتی برایت آن قاب را خرید مطمئن تر شدم. کینه ای
را دیدم.قاب سر مردی بود که زنی عریان را خیال کرده.
زن همینطوری میخندید
مرد گفت: -ببین اصلا برایش مهم نیست.
قرن پنجم :
یادت است وقتی اولین دفعه رد شدم تازه برق آمده بود. باور نمیکنی که در
چه مو قعیتی آمده بودم وشاید اصلا مرده بودم.چشم ها همیشه تفا هم دارند
اما زبان ها همیشه کار را خراب میکنند. تو را که دیدم شک کردم مرده باشم.
زن در این ایستگاه می خواست فا صله این قرن ها رابا اتوبوس برود. روی جدول
خیابان نشست. به تنه کاج خیره شد. فکر کرد شاید میشد مورچهای بودم.
آن وقت این درخت کاج چقدر بزرگ بود از خلال ترک ترک های تنه آن راهی
برای خودم پیدا میکردم و تا بالای درخت میرسیدم. زن نگاهش را به همه
خا نه های اطراف انداخت. هیچکس نبود.یکی از خارهای بوته کنارش را کند.
به سبزی ورطوبت آن دل خوش کرد و نوک تیز آن را که دید انگاردستش
خلیده باشد.
خار را انداخت و بلندشد تا به انتهای خیابان نگاه کند بببیند اتوبوس میآید
یا نه.
قرن ششم:
این اساسی ترین نکته است. تو فکرمیکنی من همه چیز را میدانم.نه من
همه چیز را حدس زدم.نه! آنها به من نگفته بودند که توآمده ای.
چه میدانستم که تو تویی؟
حالا معمایت حل شد؟
قرن هفتم:
همیشه میگفتی حتما باید بگو یم؟
نمیدانم چرا من دائم اسیر آن بودم. نمیدانم را میگویم. روز بعددیدمت.
مثل برق گرفته ها شده بودی. چه ناراحت باشی چه بخندی یا حتی عصبانی
باشی دوستت دارم.
گو شه چشمت که ثابت شد دستگیرت کردم. انگار از خیال در آمده باشم.
یعنی خودت بودی؟ چقدر شوق زده شدم.
خوشحال. در این لفظ نمیگنجد. فکر نکنم تو از قیافه ناراحت من خوشت
بیا ید برای همین هم همیشه میخندیدم. آن روزسرد ترین روزبزرگ شدن
من بود.
دیر آمدی بودی. یادت هست؟ اما قیا فه بی مهرت را دوست نداشتم.
تقصیر تو نبود؟
قرن هشتم:
میان برزخ خودم و برزخی که خواهرهایت برایم درست کرده بودند یقین مرادیدی.
طور دیگری میتوانستم؟
تو هم نتوانستی معما را حل کنی.
قرن نهم:
من از اول با تو روراست بودم. از اول همه چیز را گفتم. طوری گفتم که تو بشنوی.
تو هم رو راست بودی. این مهم نبود؟ حالا انکار کن.
قرن دهم:
پ همیشه از ش تو تعریف میکرد و من از این تصا دف شاخ در میآوردم.
شک بود شک
آسمان خالی خالی بود. زن فکر کرد این هوای لعنتی هم. چشم هایش تنگ
شدند و دستش را زیر چا نهاش برد. پیاده راه افتاد کمی را میرفت
شاید میتوانست تاکسی گیر بیاورد. فکر کرد دوازده قرن فاصله را چه طور پای
پیاد ه و با این وضع مزاجی که روز به روز خراب تر میشد تنها برود. احساسی
گلویش را فشرد و گو شه چشم هایش نمناک شد.اولین قدم را که برداشت
به پشت سرش نگاه کرد چیزی نمیآمد.آن دورها روی خیا بان سراب دید.
سراب با آب خیلی فرق دارد.طراوت آب حتی از دور چهرهاش را شکفته میکرد.
قرن یا زد هم:
میدانم که دلت...اصلا تقصیر من است.نمیدانستم قسم حضرت عباس را
باور کنم یا دم خروس
نمی دانستم. نمی دانستم.
تو هم مثل من کله ات بوی قرمه میداد.
مرد گلو یش به درد آمده بود میخواست همه چیز را انکار کند وهیچ چیز وجود
نداشته است. سرش را بلند کرد هیچ اثری ندید.
- دیر کرده
حالا حتما با خودش فکر میکرد " برای چه؟ شاید هم اصلاً نیا ید". از دور سایه
مو تور سواری را دید. به اطراف نگاه کرد. سا یهای نبود و جنبنده ای. دو مرد
جوان بو دند صدای مو تور که نزدیک شد صدای دیگری هم آمد:قار قار
مو تور دور شده بود. زن میرفت. همینطور تند از تند قدم میزد دلش میخواست
یک جای خنک گیر بیاورد. چقدر گرما میتواند سمج باشد پیچ اول را رد کرد.
حالا حالا ها راه بود که باید برود. حتما رفته است. این دیگر برا یش قابل تحمل
نبود. سا عت 1:10 دقیقه بود. مرد بر خاست. تلفن عمومی آن طرف خیا بان
بود. به طرف آن رفت و گوشی را برد اشت.صدایی در گوشی پیچید:لالی؟
گوشی را گذاشت.
زن ازفرعی به اصلی رسیده بود. آفتاب می تابید. سرش گیج رفت. روی پا بند
نبود. فکر کرد چقدر پیر شده. به این اندیشید که مرد روی نیمکت پا به پا
میشود.شاید هم نمیشود.همینطور به خیابان چشم دوخت. میشد
چشم هایش را ببندد و در فا صله باز کردنی به نیمکت رسیده باشد؟
تاکسی نمیآمد و اتوبوس هم. بغض باز هم آمد.سا عت 1:20 دقیقه بود.
همینطور ایستاده بود.اتوبوس را دید که از سمت مقابل می آید. پس خراب بوده؛
لعنت دو باره فکر کرد بعد از دوازده قرن فا صله زن چگونه بود؟دست های زن
دست بودند و پا های زن پا اما زمخت بی هیچ ظرا فتی.
دوازده قرن بود که زن دیگر زن نبود.
مرد برخاست. با خود گفت از کجا شروع شد؟ برق که نرفته بود. زن که تنها نبود.
دیر دیر دیر آمد. دقیقه بعد تمام شد.1:45 قیقه پس نمیآید.
زن میآمد تا دوازده قرن را روشن کند. تاکسی آمد. روی پا بند نبود.
دلش رفت. بعداز دوازده قرن چه شکلی شده بود؟خودش بود یا کسی
دیگر؟دستهای زن پیش نمیرفتند
اگر نباشد نبا شد نبا شد
زن از تاکسی پیاده شد.مرد را دید که کنار باجه ایستاده است. مرد
ساعتش را نگاه کرد رویش را برگرداند. مرد چگونه نبود؛ خطوط مشخصی
داشت. زن خودش را دید. زن خندید انگار هیچو قت دور نبودهاست.
مرد گفت:اصلاً برایش مهم نیست؛ چقدر شاد است.
زن گفت :هر آینه اگر احساسات خود را بروز ندهید احساسات متعالی از بین
میروند. و گو نهاش را آورد جلو.مرد دستش را برد بالا از پشت سرش هم
رد کرد و محکم آورد پایین. زن چشم هایش را بست.مرد دستش را نزدیک
صو رت زن نگاه داشت. گرمای صو رت دستش را لرزاند.
زن گفت:
- من زرشک دوست دارم ولی نه بیشتر از س.
روی نیمکت نشستند. انگار نه انگار زنده باشد.چگونه چگونه وصف میشود؟
این که در اعماق،مرگ به چشم میخورد.مرد با یک کیف زرشکی آمد. در کیف
را باز کرد. لیو ان ها را روی نیمکت گذاشت. آب یخ از کجا آوردی؟
نمی دانست داخل بطری دیگر چیست.
مرد در شیشه دوم را باز کرد. عطر بید مشک فضا را آکند.
آخرین روز های آن/بر امتداد صفحه های نحس جلوه میکنند./بر خط های سیاه
آن خط کشیده ام./پاره/این نوکی بود/از ابتدا تا انتهای یک میله متو سط/
جو هر های بی مایه/جو هر های خشک/بکش/بکش/تصویر عالی است/
کسی به قیمت سردرد از من نمیخرد؟/تلخ باشد/میخو رم/هنوز سفید راستی
زیبا نیست نه؟/بر زخم رو ییدن/این دفتر آبستن است/سنگین به وزن همه
شانه های بدون سر/رنگیست رنگ نی/که هق هق یک مشت بسته است.
تو را دوست دارم چون نان و نمک
آرم:از کد در آوردن وروشن کردن معنا
هر کس یک جور آرم طراحی میکند
بارت
اسطوره امروز:دقیقیان
در جه صفر نوشتار:بابک احمدی
50 متفکر بزرگ دنیا
در چیدن آنها کنار هم موفق نبودید.
لو رکا:احمد میر علایی
خب این هم در یک برگه بود با مطلب قبلی سه صفحه دور انداختنی دارم.
این ها صر فا نگه داشت خا طره است.
اکنون در خرج کرن کلمات وسواس بیشتری دارم.
این کتاب ها را هم نخواندم :(
نه دلیلی برای گفتن هست
نه گوشی برای شنیدن
سکوتم را التماس می کنی، بی آنکه خواهش چشمانم را ببینی.
کوتاهی تو نیست،
به "بن بست "، عادت داده اند.
دیگر چیزی باقی نمانده است،
نه از من، نه از شور گفتن.
خیالت راحت!!!
از وبلاگ گنگ خواب دیده
خوشحالم که این وبلاگ منتخب مهر شد.
از جابلاگی عزیز که دارای بهترین وب هاستینگ میباشد تشکر میکنم.
از شما هم که سر زدید و به انتخاب این وبلاگ کمک کردید متشکرم.
از هفتان به خاطر این که جابلاگی را معرفی کرد ممنونم.
احساس میکنم
که زو رقم غرقه در اعماق
با چیزی بس عظیم
بر خورد کرده است.
و هیچ روی نمیدهد!
هیچ...سکوت...امواج
آیا هیچ روی نمیدهد؟ یا همه چیز روی داده است
و ما اینک، خموش
در حیاتی نو ایستاده ایم؟
خوان رامون خیمه نس
جایگاه او در ادبیات اسپانیا به عنوان شاعری غنایی به خاطر تا کیدش
بر جستجوی نابگو نگی، ارزش های جهانی و تاریخ مصرف نداشتن شعر
غامض شده است.
از دفترهای شعر
ویژه شاعران نسل 98 اسپانیا
باران دستهای من
بر خطوط اندام تو
می تابد
و آرام آرام
محو می شود
صدای پای قدمهات
در شریانی
از ما
هزار ها رگ بریده شد
تا یک شب
تبسم تو
بماند بر تنم
و داغ بوسه
بوسه
بوسه داغ
لبخندهای تو جان می دهند
می دانی با اشک زنده می شوم؟
در را که می بندم
انگشت هایم به جانب رو شنایی است
سوی تو
این جویبارهای جاری بر من چیست؟
همیشه زخم
صدای آب می دهد
چک چک چک
۲۶/۴/۸۵
چیزی که شکل گرفته است با نگاه به روزنههایی که نور را عبور
میدهند منم.
خاک نرم است و روی آن نشسته ام؛ شا ید هم خوابیدهام.
بوی یخ کرده باد میپیچد و هنوز از آفتاب داغ ظهر عرق نریخته؛
یخ می کنم.
وا قعیت این است که مدتهاست گوش سپردهام تا شاید صدای
پایی بشنوم یا حتی سا یهای دور از کسی از کنارم بگذرد.
آ ن دور ها کو هها گاهی گرد و خاک میکنند و آ ن دورتر ها در ختهای
گز سری تکان میدهند اما من در این گوشه کویر حتی تکا نی هم
نمی توانم به خودم بد هم.
چیزی شبیه آ ب باریکه شبیه خط ممتد یک خود کار به من می رسد.
پای آدمی را بر خود احساس میکنم؛ مردی یک پایش را روی من
گذارده است و به دور دستها خیره مانده؛ لبهایش از شدت تشنگی
سفیدشد ه اند و مو هایش پریشان و کمی بلند.
- ((زیر سنگ هم که باشی پیدا یت می کنم.))
با پایش تکانی به من میدهد احساس میکنم خون در رگهایم به جوش می آ ید؛
حرکت؛
چیزی که سالها انتظا رش را داشتم!
«مجنون سنگ را بلند کرد و بالای سر برد و فریاد زد : ((ای آ سمان بارانهای تو نبارند.))
من پر تاب شد ه ام به طرف بالا؛ کش می آ یم پهن می شو م به اندازه یک مستطیل
نمی خواهم تلفن با شم!
از آن فا صله میان دهانها و گوشها بدم میآید.
مستطیل بزرگتر میشود؛ درازتر و همه اضلاع آ ن کشیده میشوند
حوضی میشود که پسر بچهای کنار آ ن لخت میشود و می خواهد
آ ب را له کند. یا مردی در گرمای ظهر در آ ب رها می شود یا شاید دختری
ما هیهای قرمز آ ن را می شمارد و با آنها حرف می زند .
ما هی ها اسیر شده اند در چهار گوش تنگ شو نده من
دیگر نمی خواهم مستطیل باشم
می خواهم بدون شکل با شم و از این حرف ها هم خیلی بزرگتر
می شوم یک با غ که مردی کنار زنی در کنار نهرهای من قدم
می زنند. همراه با بلبلی.
نهری از عسل و در کنار آ ن نهری از شیر و درختی شا خه هایش را جلو
میآورد و سیب تعارف میکند و این بار آ دم سیب را به حوا میدهد و او را
پرتاب می کند به طرف چشمه عسل شاید هم شیر
من از آ سمان پایین می آ یم و صاف می خورم توی سر مردی که به بیابان
زده است و او ولو میشودو من روزها مجبورم بوی گند یک مرده را تحمل
کنم و نتوانم از جایم جم بخورم و آرزو کنم دیگر سر و کله مو جودی در این
بیابان پیدا نشود.
یزد
تا بستان 82
سریال مدیر کل یه سریال سوریه ای هست که دو سال پیش از تلوزیون پخش
شد و دوباره در حال پخشه
حقیقت اینه که اسم بازیگر نقش اولشو یادم رفت ببینم خب وقتی من اسم
براد پیت وپرویز پرستویی هم یادم نیست چه انتظاری دارین؟
این بازیگر و این سریال دوسال پیش جداً که جالب بودن و البته فک کنم نویسنده
فیلمنامه هم شاهکار کرده بود.
می دونید که اون نقش های بی شماری را بازی میکرد تا ببینه کارمنداش چه
خطایی مرتکب میشن و بعد هم راه های متنوع و طنزی برای تنبیهشون پیدا
میکرد مثل امروزکه نگهبان مردمو راه نمیداد واون با یه تلفن درو باز کرد و
سبیل نگهبانو چید.
به نظر میرسه در کشور ما اگه همچین سریالی ساخته بشه پخش نشه.
آقای ممدوحم خیلی با حاله.
حتی آبدار چی و آقای تلان
خب اگه دوست داشتین ببینین.
از اونجایی که به عنوان یه معلم یاد گرفتم جوابو صاف نذارم تو دست کسی
بهتون نمیگم کی پخش میشه
اگه یکی واقعا بخواد خودش باید بره دنبالش
قبلاْبهش می گفتم حریص کردن ولی کسی حریص نشد
خب دیگه
ایییییییییییینه.
پیغام گیر حافظ:
رفته ام بیرون من از کاشانه خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه خود غم مخور
بشنوی پاسخ زحافظ گر که بگذاری پیام
آن زمان کو بازگردد خانه خود غم مخور
پیغام گیر فرودسی:
نمیباشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب
پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کردهای از ما یاد
رفتم سر کو چه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد
پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت
الهی موبه قربون صد ایت
چو از صحرا بیایم ناز نینم
فرستم پاسخی از دل برایت
برای شا عرهای دیگر در شاید وقتی دیگر پیام بگذارید.
چروک ها فریاد سر می دهند
رهایی
افسانه است
باورجنگیدن
شکوه رویش تابوت را بنگر
دریای دست را شنا میکند بلم به سوی مرگستان
همیشه دریای چشم تو را میخوابم
بر نمیتابدم
روح مرگ حتی
تابستان ۷۹
سنگ رود خانه ام
آب از سرم گذشته
روی برگهای جدا شده تقویم
صدف پیچ پیچم
دریای های و هوی
پشت سرم
و فریاد بادی که مرا برد
هنوز توی گوشم هست
بو ته پاییزم
ریختهام روی زمین و نیمه دیگرم
دل داده به خاک
با غچه ات را رها کنم
زمین پایین میافتد
باد اگر دوباره مرا ببرد
تو از کجا بدانی بهار شده است یا نه؟
اصلا رخت آویزاتاق توأم
که بارانی ات شا نه های امن گریه است
کنج اتاق سرد و به انتظار صدای قدمهایی که
بپوشاند اینهمه تنهایی عریان
می دانم رهایم نمیکنی
آیینهام
بیفتم ازدستت
هزار تکه می شوی
گراناز موسوی
گاهی خواب هایی که میبینم مثل یک فیلم جاسوسی دنباله دار میشوند
و من در خواب آنها را دنبال میکنم تا برخیزم و ببینم؛ ای دل غافل سا عت
ده صبح است. خب دیگر وقتی کلاس شبانه داشته باشی دیگر مشکل صبح
خوابی ات حل میشود و با کیف فراوان خواب میبینی.
البته حالا مدتی است که همچین با کیف فراوان خواب نمیبینم چون مشغول
آماده شدن برای برنامه خاصی هستم اما از آن جایی که لذتی بالاتر از
بی خیالی نیست سعی میکنم دراین لحظات خواب دیدن هم بر خودم
سخت نگیرم.
بر خودم شفیق گشته ام چون کسی را نیافتم که مهربان تر از خودم برخودم
باشد. البته شاید یکی باشد و آن ...
القصه شما هم نگردید که کسی از خودتان به خودتان مهربان تر نیست و
خدایتان از خودتان هم مهربانتر است.
البته کسانی هم نشا نهای از خدا را دارند با شما چنینند.
اصلا یادم رفت ولی خب حالا که صحبت از فیلم شد بهتر از سه فیلم نام ببرم که
دو تا را دیدم یاد سومی افتادم اولی فیلم مو سیو وردو که چند شب پیش تر از
شبکه چهار پخش شد؛ بعدی فیلم فیلم فیلم ای داد بیداد یادم فت که آنهم
از شبکه چهار پخش شد. در این فیلم زمین بود؟ نمی دانم کجا بود! بسیار
پیشرفته بود و سیا رهای دیگر در صدد فتح آن بود یک نفر را فرستاده بودند تا یک
فرد زمینی مشهور را بکشد و خود به عنوان بمب به مرکز سلاح های زمین
نزدیک شود و آنجا را منفجر کند که مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کمن؟
نه !یک بازرس او را شناسایی کرد. این فیلم جداً مفتون کننده بود از جهتی که
آن شخص که دانشمندی نا بغه بود از اول تا آخر فیلم می گفت من مصنوعی
نیستم. تمام این فیلم اثبات انسان بودن اوبود و شما از ابتدا تا انتها در این
عدم قطعیت بودید که آیا
آیا این انسان است یا یک بمب شبیه آدم. شاید نشانگر تلاش انسان برای
کسب هویت نیز باشد. البته تنها یک نفر حرف او را باور کرد و آن زنش بود
آن هم درانتهای فیلم. میدانید این فیلم ها هرچه که باشند یک نکته عالی
دارند و آن شأنی است که برای یک زن قایلند حتی همین فیلم ویل هانتینگ
نا بغه که دفعه سوم بود میدیدمش و عالی است در نهایت میگفت:
((دارم میروم یک دختر را بینم)). در حین دیدن این فیلم اسم (میم با سکون)
نامعلوم یاد روباه افتادم. آخر شخصیت این فیلم هم بسیار وارد بود.
آخ آخ نمی دانم چرا قلبم از به یاد آوری تک تک این شا هکارها به تپش میافتد
و از شدت احساس زیبایی صو رتم گلگون میشود.
خب دیگر باید بروم.آخر یک کلاس دو ساعته سا عت یازده دارم.
اگر شد بقیه اش را برایتان میگویم اگر هم نشد که بر ما ببخشایید.
برعکس فکر میکنم تو هم فکر میکنی دنیا بیوجود مردان بیمزه است.
آنوقت کی میماند که ما زنها عاشقش شویم.حتا خیالی! کی میماند
که حتی توی داستانها و شعر هایمان از دستش فغان کنیم؟ کی میماند
که بساط فمینیستیمان را از صد قه سری کتک های گاه گاهشان بچینیم؟
کی میماند که به خاطرش خودمان را زیبا کنیم؟ ...
البته با حرف های سپینود موا فقم اما فکر میکنم ما باید به خاطر دل
خودمان باید زیبا باشیم و گرنه همیشه ناامید می شویم.
دوست عزیز تو مثل خدایی. به درگاهش دعا می کنیم و او پاسخ می دهد نه.
بعد به درگاهش دعا می کنیم تا آن نه را لغو کند این بار اصلا جواب نمی دهد.
با این وجود «بجوی تا بیابی بنیاد ایمان است»...
ازسرخوردگی سخن گفتی. این از معدود موضوعاتی است که من به آن بیوفایم.
زندگی بینشی چنان نیرومند است که به تمام وعده هایش عمل میکند...
نه آنچه ستارگان کرده اند؛ بل آنچه بناست بکنند آسمان را معطل کرده است...
هرکه را از دست میدهیم پارهای از وجود ما را با خود می برد؛
هلالی هنوزبه جا مانده است که همچون ماه در شبی بی قرار خیزابهایش
فرا میخوانند
پیش ازآنکه اولین دوستمان بمیرد شعف را غیر شخصی می پنداریم؛
آنگاه درمییابیم که او جامی بود که ما شعف را از آن مینوشیدیم؛
آن خود هنوز ناشناخته مانده است.
نامه امیلی دیکنسون به ماریا ویتنی
دوستان دلم برای اسم دلارامم تنگ شده
می خواهم مدتی دلارام باشم.
خورشيد را که دوباره برافروزند مي روم بچهها را زيرش ميکارم
روحم را با کبريت ميگيرانم و مي گذارم براي خودش بخواند،
مادرم را برداشته و حسابي صابونش ميزنم،
استخوانهايم را ميسابم
موهاي بي جانم را پُفش ميدهم،
شعري مينويسم به اسم زرد و لبهايم را پايين آورده آن را مينوشم،
با قاشقي پر از گرما شکمم را سير ميکنم و همه در خانه جمعند و با بال هايشان بازي ميکنند و دنيا تکان ميخورد از آن همه لبخند و ديگر هيچ کجا زهري پيدا نميشود،
و آسمان بي وبا و بي بلا و آب حيات براي همه ، براي همه
و هيچوقت ديگر نميميريم، هيچ کداممان،
و زندگي ميکنيم مگر نه ؟
از مجله جن وپری
این شاید آخرین تولد بود که برایش میگرفتم. تمام طول خیابان را بارها و بارها
طی کردم برای خریدن پیراهنی که به مذاقی که هنوز بعد از سال ها
نمی دانستم چیست خوش بیاید.
گفته بود: ـ آبی
آبی، سردی عمیق ِ فر سنگ ها اقیا نوس را داشت اما در دلش آتشی از
جوش و خروش بود.
خیابان را طی کردم و بر در مغازه ها ایستادم تا پیراهنی چشمم را گرفت.
فروشنده را مجبور کردم انواع طرح ها را برایم باز کند.
با یک پیراهن هر گز به سر وقت تبریک تولدش نمیرفتم به خصوص که شاید ...
قبلا تا بلویی گران قیمت از طرح دو پرنده روی مس با قابی از کار با دست
اصفهان خریده بودم. آن را در سفری وقتی همه پول هایشان را برای خریدهای
خودشان صرف میکردند برای تولدش گرفتم.
آن روز در آب و تابی دست و پا میزدم آخر او هیچ گاه در دسترس نبود. نگران
این بودم که آیا مییابمش؟ این تولد او مخصوص بود.
همیشه میگفت نیا؛ و من راه افتادم.
گفته بود:
ـ تا هشت
به این اندیشیده بودم که با این همه حتما باید برایش گل بخرم. تولد بدون گل
مزه ای نداشت.
انتخاب گل کمی بیشتر طول نکشید و کارتی که میگفت:
تولدت مبارک
سوار شدم و مجبور شدم مدتی را برای کادو کردن پیراهن وقت صرف کنم.
سا عت هشت و نیم بود.
دسته گل را در ما شین گذاردم و هدیه ها را!!! اول باید از تنها بودنش مطمئن
میشدم.
مدتی بود ندیده بودمش. تنها بود. خواسته بودم کسی نبا شد و این بار- نه مثل
همیشه - تنها بود. بو سه ای از گونه ام ربود.انگار مسا فرت چند روزه ام
دلتنگش سا خته باشد.
یا نه
شاید می دانست.
باز گشتم.
و با بسته مشمای بزرگ که می تواستم زیر چادر پنهان کنم از دفترش سر در
آوردم.
کادو را که باز کرد برقی در چشمانش و لبخندی بر لبش دیدم از دیدن تابلو
همیشه ساکت بود و این بار هم تنها از سفرش گفت که دقیقا هم جوار جایی
بود که من رفته بودم.
مثل همیشه تردید بر جانم نشست.
او که مرا دوست داشت...
تنها نماندیم.
به او گفتم بیاید پایین دم ماشین.
می دانستم آوردن گل ها نه به مذاق او خوش نمیآید.
ـ با ید بیایی.
هرگز چنین نگفته بودم.
رفتم پایین در کو چه بغل و او آمد.
گل را از داخل ماشین بر داشتم و به دستش دادم.
گفت : ((چه کاری بود؟ تو که می دونستی نمیتونم...))
دلم میخواست به او گل بدهم. دلم میخواست گل ها را بگیرد.
نگرفت و میدانستم که پیراهن را هم خواهد بخشید. مثل همه چیز های
دیگری که بخشیده بود
البته به غیر از ادکلن
برای مردها هدیه زیادی وجود ندارد.
مدت ها پیش گفته بود برایش ادکلن بگیرم.
نمی دانستم که هدیه اد کلن بین دوعاشق را به هم می زند.
گفت که باید برود.
به گل هایی که برای خودم مانده بود از پشت اشک نگریستم .
مزه ای نداشت که گل های تولد او به من برسد.
صدای استارت ما شین آخرین صدایی بود که به گوش رسید وقتی از
سر کوچه پیچید.
چرا مرده ای آخر؟
من طلبم را نمیخواهم
هیچ
اگر خودت را نمی خواهی
کمی مرا بخواه
دستی بکش قلم موی این بوم را
هر چه میخواهی هست
از سنجاق هایی که پف نا یلون سیاه بخت را میترکانند
تا گیلاس هایی که برق شیشه ما شین ها را رنگ سبز میزنند
اگر مرا نمیکشی خودت را نکش
به گردن مزخرف ترین ها من هست
دور بیندازش
تو را کجا گم کردم؟
یا دت هست؟
نمیدانم این شعر را در چه زمانی گفتم اما این متن هم پشت این برگه
هست قرار بود این برگه را دور بیندازم اما به مطالبش نیاز بود:
بگذار از نا زنینی برایت بگویم که همه و جودم روزی در خیابان های شهر
دنبالش میگشت تا آن شبی که یک سکه طلا در جعبه ای برایم فرستاد
و نقلی به شیرینی لبخند تو عزیز
خواب بودم
ارتباط عجیبی بود میان خواستن تو و عشق او
کسی میخواهد بسازد اما من میخواهم ویران کنم.
جان من بیا برویم.
ما اصلا به دنبال بیشتراز یک مستطیل دو در یک بگردیم؟
حالا که پیدایت کرده ام بدون تو نمیروم. به جان خو دم و جان مادر تو
که برایم عزیز است اگر نیایی دق می کنم.
همه اش نا امیدم میکنی که چه بشود؟
چه حرف هایی زدی!
ما همه فقیریم.
اما آن هایی که متمول ترند فقیرترند.
اتاقی با مورچه هایش صفا دارد؛ می دانی عدد شانس من ... بود و خانه تو
کوچه ... پلاک ... بود.
خیلی پا یم را بسته ای
این طوری نمیشود پرواز کرد.
*این چیزها فراموش شده اند
حتی دیدگاه های من بسیار تغییر کرده است اما این کا غذها زمانی ثا نیه های
زندگی مرا میپردا ختند.
(تاز گی ها فهمید ه ام عدد من هشت است و دق کردنی در کار نبود ).
مرد موجودی پلی گامی است که در هرروز میلیون ها سلول جنسی پر
تحرک بی طاقت و کوتاه عمر تولید می کند که هیچ هدفی جز دویدن به سوی
تخمک و ورسیدن به آن ندارند. اسپرم های بسیارکوچکی که به چشم غیر مسلح
دیده نمی شوند و هیچ توشه و اندوخته ای برای ادامه حیات خود ندارند.
طبیعت زن موجودی مونو گامی است که درهر گاه تنها یک سلول جنسی درشت،
آرام، سر شاراز اندوخته و صبور تولید میکند که آماده است برای پذیرش و
پرورش تنها یک سلول مرد از میان میلیونها اسپرم. به قصد بقای آن و تولید
خلقتی تازه در عالم خلقت.
حالا به تحلیل رفتا رهای جنسی زن و مرد میپردازیم که با فیزیو لوژی و ساختارجنسیت
آنهارابطه مستقیم دارد. غرایز جنسی مردان مانند تعداد گامت هایشان ریز ریز و متعدد
است، بی هیچ احساس تعه دجسمی درپاسخ این رفتار. یعنی، در آمیختن با زنان متعدد و
به لذتی کوتاه و سریع دست یافتن بدون دغدغه و یا احساس مسئو لیت باروری.
اما غرایز جنسی درزنان مثل گامتهایشان، موحد، طولانی و بی تعجیل و همراه
با احساس مسئو لیت باروری و احساس تعهد برای پرورش و به ثمررساندن نقطه
لذتی است که از آن بهره برده اند. پس از این دو تحلیل طبیعی، بدون دخالت تربیت
نفس و هدایت آن به سوی انسانی شدن رفتا رها به عشق میرسیم و بررسی آن در
زن مرد.
رومن رولان نویسنده پر قدرت فرانسوی در رمان جان شیفته اززبان آنت قهرمان
اصلی داستان که شخصی توانمند وزیباست مینویسد: (ما زنان وقتی عاشق
می شویم همه قلب و وجودمان رابه مرد محبوبمان می سپاریم آنگونه همه
زیباییها و لذات دیگر، در رابطه با او معنا مییابند. اماشما مردان وقتی عاشق
می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود رادراختیار زن محبوبتان میگذارید
و بقیه رابرای موفقیتها و کسب قدرتها و خود خواهی خود نگه میدارید. حرفی
نیست؛ شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم اما آنچه از شما می خواهیم
این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه هوسبازیهایتان
نکنید، ما به همان سهم، هر چند کوچک، اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم.)
البته هیچ حکم و قضاوتی رادرباره مردان و زنان نمی توان تعمیم داد.
چرا که بر هر قا عدهای استثنایی هم است. هستند مردانی که دل به زنی میبندند
و همه عمر به او وفادا رمیمانند وهستند که دل موحدی ندارند و در بازار تعدد
میچرخند.اما حرف ما بر سر قاعده است نه استثنا و واقعیت کثیر همان است که
اززبان آنت در جان شیفته بیان می شود.
اگر تعدد گرایی مردان از طبیعت آنان سر چشمه می گیرد پس چرا باب طبع زنان
طبیعی نبوده و این همه آزار دهنده است؟ همه کار ما رسیدن به این پرسش است
که چگونه طبع زن و مرد میتواند به هم نزدیکتر و هماهنگتر شود. آنچه گفتیم
صرفاً تو صیفی از غرایز و ویژگیهای ذاتی آدمها بود .
اما یونگ این نخبه روانشناسی بر این عقیده است که غرایز آدمها قابلیت تعمیم،
هدایت و جهتگیری به سوی متعالی شدن را دارد. یعنی زن و مرد میتوانند غرایز
خود را چنان آموخته کنند که به جز واسطه عشق با هم نیامیزند. اما چگونه چنین
مرحله ای ممکن است؟ به باور من عشق در نهاد و خلقت زن به واسطه آنکه
باید مادر شود و ضرورت مادی عشق است وجود دارد.اما در مرد عشق نهادینه
نیست و باید به وسیله زن در او پا بگیرد،رشد کند ونهادینه شود. چون طبیعت پدر
مسئول پرورش و تغذیه فرزند نیست. تنها نیمی از فرزند از پدر منشا گرفته که
مکمل نیمه دیگری است که از مادرمنشا گرفته؛ اما تغذیه و پرورش کامل فرزند
با مادر است.
زن در مقام مادر می تواند وباید عشق را در فرزند پسر بیافریند و ذهن او را
به وحدت دل نزدیک کند وهمانطورکه در شکل طبیعی نیز از میان میلیونها اسپرم
تنها یکی به درون تخمک راه می یابد؛ همان که از همه سریعتر، سالم تر و
کامل تر است و بقیه محکوم به مرگند. امامتاسفانه اغلب مادران، طبیعت مرد را
در فرزندان خود می پذیرند؛ پلی گامی بودن او را قبول می کنند و به آن میدان
میدهند.ولی در مقام همسر از مرد خود عشق و وحدت دل طلب می کنند.
مادران به جای آنکه پسران خود را عاشق خود کنند باید عشق را به آنها
بیا موزند و جوهر و گوهر واقعی زن را به او نشان دهند و به او یاد دهند که
چگونه زن مطلوب خود را برگزینند و در این گزینش سره را از نا سره تشخیص
دهند. و نیز آنان رابا این حقیقت آشنا کنند که لذت آمیزش از روی عشق با آمیزش
بدون عشق قابل قیاس هم نیست؛ چرا که عشق در طبیعت خود موحد است و
تنها دروحدت ذهن است که همه نیروهای جسم و جان در جهت نیل به لذتی ژرف
و پردوام هدایت میشوند و به کام میرسند.
اگر زن در مقام مادر نتواند به این وظیفه عمل کند نقش بعدی با زن در مقام
همسر است. زنان توانمندی که عشق به خاطر تربیت نادرست در آنها سر کوب
نشده باشد میتوانند جای خالی مادر را نیز پر کنند و قلب مرد را باهمه تپشهایش
در دست گیرند و در سایه عشق آن را به مقام وحدت برساند. گاه دیده شده این
نقش را فرزند دختر ایفا کرده است و دل پدر را با طعم عشق و پایبندی به آن
آشنا سا خته است.
به هر صورت این کار را در هر مرحله ای میتوان انجام داد و هیچ زنی ذاتاً از
اجرای آن نقش عاجز نیست مگر این که خلل های تربیتی و شخصیتی او را
بازدارند.
همه هستی من آیه تاریکیهاست
که تورا درخود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن ها ابدی خواهم برد
من در این آیه تو را آه کشیدم! آه
من دراین آیه تورا به درخت و آب وآتش پیوند زدم.
این نقش زن، زنی که همه هستی اش آیه ای تاریکی است؛ یعنی حتی زنی که
خود هنوز به کمال نرسیده باشد؛ نیز می تواند به برکت عشق مرد را به سحر گاه
شکفتنها ی ابدی ببرد. جان اورابه درخت و آب و آتش پیوند زند.
پس هر زنی که دل به مردی می سپارد؛ باید واقعیت پلی گامی بودن او را بپذیرد
تا بتواند وی را در همه پیچ وخمهای عشق با خود ببرد وتمامی لذاتی را که او
در این وآن میجوید و نمییابد به برکت عشق و درایت برای او فراهم آورد.
اگر اغلب زندگی ها با عشق آغاز می شوند اما بدون آن، یا حتی تنفر به پایان
میرسند؛ به خاطر این است که عاشق شدن زحمت واراده ای نمی خواهد اما
عاشق ماندن نیاز مند آگاهی، تلاش، گذشت وتغییراست.
زن باید بتواند برای محبوب باقی ماندن به تواناییها و زیباییهای وجودی خود
بیفزاید تا هر دم از باغ وجودش بری تازه برسد.
حال آنکه اغلب زنان برای حفظ مرد محبوب خود به رفتارهای پلیسی و
سوء ظن آمیز متوسل میشوند و میپندارند حفظ دل مرد وابسته به امور
بیرونی است. در صورتی که آزاد گذاشتن مرد و پروراندن هرچه زیباتر و
درخشانتر خویش بهترین جذبه را در وجود آنان به وجود می آورد. باید چیزی
در وجود زن باشد تا به مرد بگوید بیا؛ نه آنکه بند ی در کار باشد که به او
بگوید نرو!!!
همین طو ردرمورد مردان نیز شرط محبوب ماندن و ماندگار شدن در دل زن
پر جذبه تر شدن و کاملترشدن شخصیت و رفتا رهای اوست.
وقتی چشمهای من برای همیشه به دنبال تو خواهند بود؛
که تو هرچه زیبا تر پرواز کنی.
بی عشق هم می شود زیست، زیریک سقف و تا پایان راه، حتی بی کشمکش و
درگیری. بی عشق هم میتوان خود را در پناه گاههای درون پنهان کرد و ساکت
و آرام و ازکنار زندگی گذشت. اما ما زاده نشده ایم تا عمری در خود بخزیم تا
لحظه مرگ. ما آمده ایم تا از خود بیرون آییم و با دیگران بیا میزیم؛ بشکفیم؛
شادی کنیم و عشق را در جان هم بریزیم و تازه شویم و هر جا لازم باشد
ویران کنیم بشکنیم و دوباره بسازیم:
شکستن اگر عادت آسان آینه نبود
که تکرار بیهوده زندگی اینهمه تا زگی نداشت.
مقاله ای از مجله روانشناسی جامعه
شماره سی ام
قانون هفدهم:
قبل از این که با کسی روابط زناشویی داشته باشید سعی کنید تا از لحاظ عاطفی با
او صمیمی شوید.
آیا تاکنون با خود اند یشیده اید که دیوانه وار عاشق فردی هستید و پس از ارتباط
نزدیک با او تشخیص دادید آن چه که حس می کردید عشق است هوسی بیش نبوده
است؟
آیا تا به حال برایتان پیش آمده که با فردی نا مناسب صمیمی شوید وبه را بطه تان
ادامه دهید و این ارتباط نزدیک خود را توجیه کنید؟
آیا تا کنون برایتان پیش آمده که که با کسی ارتباط نزدیکی داشته اید و به خاطر
چنین ارتباطی از دست خود عصبانی شوید یا آنقدر شرمنده شوید که حتی نخواهید
آن را به یاد بیاورید؟
اگر چنین نموده اید قا نون هفدهم را نمیدانستید:
قا نون هفدهم می گوید قبل ازاین که با کسی روابط زناشویی داشته با شید
سعی کنید تا از لحاظ عاطفی صمیمی شوید.
داشتن ارتباط نزدیک در زمان کو تاه یکی از شا یعترین و مضرترین اشتباهاتی
است که در روابط مرتکب میشوید.
منظورم از زمان کو تاه یک دوره زمانی مشخص و معین نیست مثلا ده قرار
ملاقات یا سه ماه. این قانون بیان میکند که چه مدت زمانی را با شخصی
گذ را نده اید تا این تصمیم مهم را برای نزدیک شدن به او بگیرید مهم نیست
بلکه این مو ضوع که چقدر تفاهم و رابطه عاطفی نزدیک بین شما ایجاد شده
است اهمیت دارد.
عشق ورزی یکی از قد رتمند ترین تجاربی است که دونفر میتوانند آن را بایکدیگر
تقسیم کننند. عشق ورزیدن در بهترین حالت های ممکن می تواند نه فقط جسم دو
نفر را یکی کند بلکه همچنین باعث وحدت قلب ها و روح آن ها میشود.
وقتی به فردی عشق می ورزید نه فقط در جسم او جاری میشوید بلکه انرژی و
تکانههای روح او را نیز در یا فت میکنید. برحسب این که با چه کسی این رابطه
را بر قرار میکنید میتواند بر شما تاثیر مثبت یا منفی بگذارد.
بنابراین امکان دارد تصور کنید شخصی را دوست داشته اید و سر انجام با او
رابطه نزدیکی برقرار کرده باشید و بسیار راضی و خشنود بوده باشید اما تقریبا
بلا فا صله بعد ازارتباط با او از خودتان بدتان آمده باشد چرا؟ به این دلیل که
وقتی شهوت به کنار می رود در شما این احساس که او واقعاً چه کسی است
ایجاد میشود.
من نام این پدیده را شهوت کو کورانه میگذارم.
شما کسی را ملاقات میکنید که وا قعاً مجذوب او شد ه اید ولی را بطه نزدیک
ظا هری را با عشق واقعی اشتباه میگیرید. به خاطر این است که شهوت همه
تفکرات شما را در باره او کور میکند شما خود را متقاقاعد میکنید که او فرد
رویاهای شما میبا شد. در حالی که واقعیت این امر این است که شما ظا هر
این فرد را پسندیدهاید. وقتی به او نزدیک میشوید شهوت به کنار میرود ناگهان
شما خود واقعی او را همانگونه که هست میبینید و ... حالتان به هم میخورد
و میفهمید آن احساس فقط یک شهوت کورکورانه بود ه است...
ادامه دارد
قانون هفدهم به شما کمک میکند تا خود را از شهوت کور کورانه و انرژی فردی
که دوستش ندارید و از داخل شدن به ارتباطی که نباید به وجود آید اجتناب کنید و
شما را تشویق میکند تا بر روی ارتقای صیمیت روحی و نه فیزیکی خود تمرکز کنید.
این مانند ساختن بنای یک سا ختمان است قبل از ان که دیوارهایش را بسازنند.
اساس این ارتباط بزرگی که می خواهید برای همه عمر
برقرار کنید صمیمت است،نه ارتباط نزدیک.
درست است که ارتباط نزدیک مهمترین قسمت ازدواج است اما بدون تعهدات
عاطفی و تفاهم سا ختن یک پل ارتباطی کافی نیست.
قا نون اصلی این است:
تا جایی که ممکن است ارتباط نزدیک را به تعویق بیندازید.
(من درمورد خود داری کردن به مدت سه هفته صحبت نمی کنم)
منظو رم این است که وقتی شما و طرفتان دریافتید که از لحاظ عاطفی به هم
وا بستهاید اکنون نزدیک شدن به یکدیگر غیر طبیعی است؛ با هم ارتباط برقرار کنید.
در این جا چند توصیه وجود دارد که به شما پیشنهاد میکنم آنهارا اجرا کنید:
چه زمانی باید با یکدیگر صمیمت نزدیک ایجاد کرد؟
قبل از این که از لحاظ فیزیکی به یکد یگر نزدیک شوید با یستی از لحاظ فکری
نزدیک شوید.بدان معنا که شما باید حد اقل دو برابر زمانی که ارتباط نزدیک
فیزیکی بر قرارمیکنید برای صحبت کردن و شناخت یک دیگر وقت بگذارید.
شما با یستی این احساس را داشته باشید که میتوانید در مورد هر چیزی
با یکدیگر بحث کنید.شما باید یک ارتباط ثابت و خوب در روا بطتان ایجاد کنید.
شما باید طرز فکر او را بشناسید و به ان علا قه مند با شید.
قبل از این که به لحاظ فیزیک به هم نزدیک شو ید با یستی از لحاظ احساسی به
هم نزدیک شوید.بدان معنا که شما با ید یک اتصال قوی بین قلبتان ایجاد کنید
و نوعی نزدیکی را در دلتان تجربه کنید که با شخص دیگر غیر ممکن باشد.
شما باید به لحاظ زبانی احساسات عمیق خود را برای یکدیگر بیان کنید؛ ترجیحا
احساسات عاطفی. شما باید واقعا شخص مورد نظر را از درون دوست داشته
باشید؛ نه فقط جسم و ظاهر زیبایش را. شما باید علا قه مند باشید تابا شکل
درونی او ارتباط برقرار کنید نه با شکل ظا هری او.
شما باید آن شخص را دوست داشته باشید. من یک ضرب المثل دارم:
با کسی که دوست ندارید شبیهش شوید ارتباط برقرار نکنید.
این بدان معناست که شما باید به او ارزشهایش، شخصیتش و به روشی که
او با شما و دیگران رفتار میکند و به روشی که زندگی میکند احترام بگذ ارید.
شما بایستی با او در موارد کنترل نسل بیماری های وا گیر دار مانند بیماریه های
مقاربتی بحث کنید؛ شما و طرفتان به خصوص شما بایستی تا حد ممکن در باره
سا بقه ارتباط قبلی او اطلاعات کسب کنید شما و طرفتان باید در مورد ویروس
ایدز مطمئن باشید.
شما باید توا فق کنید که قصد داریدچه روشی را برای جلو گیری از تولید مثل به
کار برید و اطمینان حاصل کنید که ارتباط نزدیک سالمی را برقرار خواهید کرد.
شما باید در مورد مسا یل حا ملگی و عقا یدتان نسبت به آن صحبت کنید زیرا
همیشه این احتمال وجود دارد.
هر یک از ما دارای ارزش های مختلفی هستیم که موجب تصمیمگیری ما در
زندگی میشود. شما ممکن است که معتقد باشید که ارتباط نزدیک قبل از
ازدواج نادرست است. یا این که معتقد باشید که داشتن ارتباط نزدیک در هر
زمان و با هرکسی که مایلید اشکالی ندارد. در این جا قصد ندارم بگو یم چه
چیزی برایتان درست است یا چه چیزی غلط.
آنچه میخواهم بگو یم این است که پیروی از قا نون هفد هم با عث میشود شما
با طر فتان تنها ارتباط نزدیک برقرار نکنید بلکه به او عشق بورزید و این که
هرگاه بخواهید تجربه زیبای یکی شدن با انسانی را تجربه کنید قلب هر دوی
شما به روی یکدیگر گشوده خواهد شد و رابطه نزدیک معنای وا قعی را به
خود میگیرد.
روابط موفق
باربارا دی آنجلس
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
اسیر نفس و شیطانی چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملایک
تو قدر خود نمی دانی چه حاصل؟
شب قدر شبی که از هزار ماه بهتر است
همان شبی است که انسان به قدر و مرتبه خویش در هستی
پی می برد
این شب شاید شب خاصی نباشد
هر زمان به قدر و مرتبه خویش پی ببریم آن شب شب قدر ماست.
حالگیری از بچه پررو یا سو ئ استفاده از جنسیت مردانه!!!
برای تقلید یک سیما
یک گر یه
درون آن آینه ای را بنگر
که لذت نخستینت را پاس میدارد
هنوز شفاف است
و از میان سکه هایی که به درونش پرت میکنی
آن روی سکه ای را توانی دید
زنی از زنان زندگی ات
دورمیشود
گام به گام
همچون ماهی در بیابان حاره
خوسه لوییس ریباس
شاعر، مقاله نویس و مترجم آمریکای جنوبی
برنده جایزه شعر آگواتس کالینتس
نمی خواهم
نمی خواهم
روسپی زاده شرابی دیگر
فرزند نا خلف سنگینی ام
پا به ماه
به هجوم درد و خون
فریاد در حنجره می شکند
جیغ من
یا ونگ ونگ کو دکم
بر گرد نم می پیچد
پیکرم
با سری کنده شده
با امحاء و احشای بیرون ریخته
برخیابان
صدای آمبولانس
و شلیک گلو له بر شقیقه ام
نمی خواهم
نمی خواهم
کو دک ماهم را
با پستان های پر از خون
که گل برگ هایش را می بو یم
رهایم کنید
این جام را از درون سر کشیدن
می خواهم
ابعاد بزرگ کلمات
حتی بزرگ تر از هوا پیما
و قتی نزد یکش ایستاده ام
مرا می نگرند
کو دکانم قد کشید ه اند
آ هن وار سطحی لبریز
می شکند بر سرم
حرو ف
کو دکم را
درست کرد ه اند.
- آآآآآآآآآی
نگاهم می کنند. درته چشمشان چیزی نمی بینم.
- آب نمی خواهید؟
یکی از آنها بر می گردد. با ضربه های انگشت روی کلیدها می کوبد.
تصویری از رودخانه ظاهر می شود.
- منظورم این نبود.
تشنه!تشنه نیستید؟
سا عت ها بدون آب نشسته بودند اما تشنه نبودند. جلوتر رفتم.
پشت سر آن ها چیزی توجهم را جلب کرد.
یک حفره بود.
در سیا هی مطلق دو چشم به تصویری از رو دخانه نگاه میکردند.
تابستان ۸۳
تقدیم به همه دوستان مهرماهیم
که پیام آور مهرن
از اول مهر
تا آخر مهر جمیعا
یه تیرماهی رو به خاطر این که تحمل انتقاداتتونو نداره ببخشید.
با غرور بی دلیلت
منو آزار نده
به من خسته و بی حوصله هشدار نده
بذار این سکوت سنگین
به شکستن نرسه
به خودت تو بیش ازاین
زحمت اقرار نده
به خدا به خدا
من خودم رفتنیم
من خودم رفتنیم
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش وغمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه مثل شهابی
وقت و بی وقت
لحظه ها رو
و به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر
صحبت از قهر نکن
به خدا به خدا
من خودم رفتنیم
من خودم رفتنیم
امروز رفتم سر کلاسای شبانه
دیروزم رفته بودم تشکیل نشد
جای شما خالی
کلاس دوم تجربی اول دونفر بودن
بعد شدن ۵ نفر
و بعدم شیش نفر
بشنوید از شیشمی
یه خانوم صد و هفت کیلویی
حال ندیدین وزنشو چه طوری پرسیدم؟
اومد در کلاسو گفت:
از فیزیک بدم می آد بگیرمش؟
گفتم خب ببینید دلتون چی می گه؟
ولی فیزیک دوم خیلی مشکل تره از فیزیک اول
هه
گفت:
دلم می گه تو منو پاس می کنی
گفتم خب اگه دلت می گه لابد راست می گه
اگه تلاشتو بکنی
تا هشت و نیم من بهت قول می دم
هه
خلاصه اومد توی کلاس
بعدش گفت حالا هشت
گفتم باید هدفت پونزده باشه دست کم
تا هشت بشی
ولی زن روشنی بود
گفت من به خاطر افسردگی دکتر بهم گفته بیامو درس بخونم
گفتم با خودم عجب دکتری
ایول
بعدم گفت همش می ترسیدم دخترم عروس غربت بشه
گفتم حالا؟
گفت
آره عروس کرج شده
بعد من کلی بهش خندیدم
امیدوارم حرف دلشو خوب شنیده باشه
کلاس عالی بود
خب جانم
جای شما خالی تا بهتون فیزیک درس بدم
اونم با چه شوری
یه نفر میره بالای درخت چنار
یه نفر دیگه بهش می گه:
"آهای داری چی کار میکنی؟"
میگه:
" دارم توت میخورم"
اون بهش میگه:
" آخه خنگه اون درخت چناره"
جواب می ده:
" خودت خنگی توت توی جیبمه"
با تشکر از تادانه
/۲/۸۱
بعد از ظهر6:30
خانوم م سلام
خسته نبا شید
بهار از شاخه هم دیگر نمی روید
درخت خشک عشقم سبزی نمی جوید
الان ساعت 5 دقیقه مونده به شیش
تا گوشی رو گذاشتم خیلی دلم براتون تنگ شد؛ گفتم اول بیام براتون نامه
بنویسم تا دلم واشه؛ آخه امروز خیلی دلم گرفته به خاطر داداشم(سیا وش)
عصر بود ساعت 5 قرار بود با سیاوش برم سینما چون 6 تا بلیط سینما اون هم
فیلم کلاه قرمزی و سرو ناز از یکی از دوستام گرفته بودم ولی روز قبل که به مادرم
گفتم اجازه نداد. تا اینکه امروز به فکرم رسید تا مادرم از خونه بیرون میره ما هم
فرارکنیم و بریم سینما. سا عت 4:45 دقیقه عصر بود که مادرم از خونه بیرون رفت.
خیلی شوق و ذوق داشتم. کتاب و دفتر ریاضیمو پرت کردم یه طرف و به سیا وش
گفتم پاشو بریم سینما. اونم کنار ضبط صوت نشسته بود و داشت نوار منصور
گوش میداد؛ سرم داد زد و گفت من نمییام. من بهش محل ندادم و رفتم تا
لباسم رو بپوشم و بریم سینما. دوباره برگشتم و دیدم کنارضبط صوت نشسته.
باداد و فریاد گفتم پاشو بریم. دوباره داد زد و گفت من نمی یام؛ دارم نوار گوش
میکنم حال میکنم.
خیلی ناراحت شدم؛ رفتم توی یه اتاق دیگه و کتاب و دفتر ریاضی رو هم با خودم
بردم اولش خیلی گریه کردم و غصه خوردم تا اینکه به فکر شما افتادم کمی هم
به سامان فکر کردم و اون روزا...!
رفتم سراغ چکنویس نامهای که براتون نوشته بودم وقتی سراغشون رفتم دیدم
بعضی نامههام جا به جا شدن. فهمیدم کار کار سیا وشه(داداشم) چون اصولاً
خیلی بیشتر از آرش توی کارام و خصوصا دفتر خاطراتم فضولی میکنه ولی
هیچی بهش نگفتم.
وقتی نامه اولی رو خوندم دلم خیلی خیلی خیلی براتون پر زد گفتم بیام اول
بهتون یه زنگ بزنم تادلم واشه. الان هم وا قعاً از اینکه صداتون رو شنیدم
خیلی خوشحال شدم کمی حالم بهترشد و بعد از نامه هم می خوام ریاضی
بخونم....(ادامه دارد)
راستی اگه بخواین از سامان هم خبردار بشین یه هفته پیش چند دفعه به
بهانه های مختلف اومد درخونمون؛ وقتی دید من خونه هستم و هیچ
عکس العملی نسبت به اومدنش نشون نمیدم دیگه خدا رو شکر بهم گیر
نمیده بعد از 7 روز امروز اتفاقی صداش رو از توی کوچمون شنیدم ولی
خودم رو بهش نشون ندادم دیگه اصلا دلم براش پر نمیزنه. هر شب
خوابهای اجق وجق می بینم ومدام اون روزا یادم میآد جلوی چشام
و دوباره اون روزای نحس برام تکرار میشه... ودر پایان:
اشک در چشمان من دنیای غم دارد ولی
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
دوست دار شما
هما
قایق کاغذی رو آب داره میره
من نگاهش میکنم گریم میگیره
قایق کا غذی میره میدونم
که برای گریه کردن دیگه دیره
زندگیم کتاب مثنوی نبو ده
من از اون روزی که دنیا رو شناختم
زندگیم یه تیکه کا غذ پاره بوده
که ازش یه قایق کاغذی سا ختم
کی برام مونده که با دست محبت
روی سینم بفشاردش خوشحالی
چی برام مونده جز اشک ندامت
که به چشم خشک من تو هدیه دادی
می خواهمت آسمان
تلفن برای ایرانیان مقیم خارج از کشور
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رفت ازآن توست به یغما چه حاجتست؟
جام جهان نماست ضمیرمنیر دوست
اظهار احتیاج خود آنجا چه حا جتست؟
خب
مثل این که معلمی با عث ارضای کاذب ما هم شده
فک کنم اینم یه جور روانی شدن با شه
خیاط در کوزه افتاده بید
این برره از سر زبون ما نیفتاد
به این می گن نیاز مبرم به تنوع زبونی یا زبانی
کافه ستاره هم جالب بود
کارگردانش دو درجه از معمولی بالاتره...
یه پیر دختری هم به یه نوایی رسید
اونم با تیپا زدن به آنتن ما هواره!!!
می گم این پیر دخترم یه واژه زد فمینیستیه
در مقا بل این همه پیر پسر که کسی بهشون توجه نمی کنه
و خودشونم جربزه زن گرفتن ندارن
ز ل ز ل ه رو هم داشته باشین یه وخ...

