تبليغاتX
دریا
دریا

عشق مقايسه نميشناسد. عشق بدون مقايسه دوست ميدارد.
پس هر گاه مقايسه وجود داشت، به ياد آر كه غرور نفساني و خودشيفتگي است نه عشق، و تنها آن گاه كه مقايسه حذف شد، عشق خواهد بود: چه به خود و چه به ديگري. در عشق واقعي، تقسيم
بندي وجود ندارد. عشاق در درون يكديگر ذوب ميشوند. در عشق نفساني، تقسيمات بزرگي وجود دارند: تقسيم عاشق و معشوق. در عشق واقعي ارتباطي وجود ندارد. بگذار تكرار كنم. در عشق واقعي ارتباطي وجود ندارد، زيرا ديگر دو فرد وجود ندارند كه به هم مرتبط باشند. در عشق واقعي فقط عشق وجود دارد، يك شكوفايي،‌يك رايحه، يك ذوب شدن، يك ملاقات. فقط در عشق نفساني است كه دو نفر وجود دارند: عاشق و معشوق و هر گاه عاشق و معشوق وجود داشته باشند، عشق از بين ميرود. هر گاه عشق واقعي وجود داشته باشد، عاشق و معشوق، هر دو در عشق ناپديد ميشوند. عشق پديدهاي بسيار عظيم است؛ تو نميتواني در آن زنده بماني. عشق واقعي هميشه در زمان حال است. عشق نفساني هميشه يا در گذشته است و يا در آينده.

 

بقیه را از این وبلاگ بخوانید.


نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم آبان 1385 توسط دریا

هيچوقت چيز خود را توی سوراخ نكنيد! چون ممكن است جانوران نوك چيزتان را گاز بگيرند! هميشه قبل از غذا چيز خود را با آب و صابون بشوييد! هيچوقت با چيز كثيف غذا نخوريد! ..... خانمها هميشه دوست دارند به چيز خود لاك و كرم بمالند! اين عمل براى محافظت از چيز خوب است! آدم وقتی سردش می شود چيزش را روی بخاری يا زير بغل می گيرد!

در كتاب تاريخ می نوشتند: اردشير دراز چيز به هندوستان لشكر كشی كرد و چيز اجانب را كوتاه نمود! .....

بقیشو اینجا بخونید
نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم آبان 1385 توسط دریا
معاشران گره از زلف یار باز کنیدحضور خلوت انس است و دوستان جمعندرباب و چنگ به بانگ بلند می​گویندبه جان دوست که غم پرده بر شما ندردمیان عاشق و معشوق فرق بسیار استنخست موعظه پیر صحبت این حرف استهر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشقوگر طلب کند انعامی از شما حافظ شبی خوش است بدین قصه​اش دراز کنیدو ان یکاد بخوانید و در فراز کنیدکه گوش هوش به پیغام اهل راز کنیدگر اعتماد بر الطاف کارساز کنیدچو یار ناز نماید شما نیاز کنیدکه از مصاحب ناجنس احتراز کنیدبر او نمرده به فتوای من نماز کنیدحوالتش به لب یار دلنواز کنید

نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم آبان 1385 توسط دریا

هر حجابی را که برداشته‌ام

باب هزار حجاب گشوده شد

خود بگو

برگیرم

یا باقی بمانم؟

 

 

 

غم هایت را از من گریزی نبود

چنان که خودت

 

 

دلم در این زمان بیشتر از هر لحظه شعر گفتن می‌خواهد اما مرا یارای گفتنش نیست.

پس این کلمات را به جای شعر دریابید:

 

آن هنگام که قطعه‌ای از تو

بر فرد فرد ذراتم آتش زد

انگشتان

بر لحظه لحظه خطوط

 قرمزی لبانت را

تاب می‌خورد

آرام انگشتانم روی لبانت

و لب بر سرانگشتانت

در بخاری گرم آب می‌شدیم

دل بر دل

گردن بندی می‌شد بوسه‌هایم

بر گردنت

دست‌‌ها

رها از شانه

معلقت بودم

 

آن‌سوی تشنگی

در هم غرق می‌شدیم از چشمان خیس

و تو

و تو

خورشیدی می‌شدی در شبنم

نور می‌دوید بر عرق پیشانی‌ات

از آنت بودم

از آنم

 

دیشب دیدمت

کنار یاس همیشگی

تنها بودی مرا

سرم گشته بود سمت ناکجا که آن حس تلخ را کنارت گذاشتم

دوست‌تر می‌دارمت

و تو در آب تن می‌شویی

 با زهم مرا

عسل از زبانت می‌تراویدم

 

دستت بر دلم می‌تابد

دیگر قرارم نیست تو را

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم آبان 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط دریا

پیشکش به رضا

به خاطر دوستی و سه نقطه ها:

 

 

سیاهی‌ها که سبز شدند

دستانت را

جاری دیدم

                  ماه!

اگر بر دیدگانم

ابری کشیده باشد

...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط دریا

 

 

((د یوار های قلب من از فو لاد و شیشه  بنا شد ه اند.بسیار مدرن  و با تکنو لو ژِی بالا سا خته شد ه اند.می توانم بیرون را ببینم  تمام کسا نی را که از مقابل این دیوار رد می شوند وبه داخل  این دیوار نگاه می کنند؛  اما نمی توانیم  با هم حرف بزنیم  و یا یکدیگر را لمس کنیم .چرا که دیوارهای فو لادی و شیشه ای  را ه را مسدود کرده اند.گاهی او قات بعضی ازعابرین لحظه ای می ایستند  و سعی می کنند مرا بیرون بیا ورند.من به آنها تو ضیح می دهم که نمی توانم  از اینجا خارج شوم ،چرا که دیوار های شیشه ای  دور مرا احا طه کر ده اند.آنها حتی  صحبت های مرا نمی شنوند.به ناگهان متوجه می شوم  که آنها دیوارهایی که من می بینم نمی بینند. و با احساس رنجش و دلشکستگی  مرا می گذارند و می روند  احساس می کنم که من آنهارا پس زده ام.احساسا یـأ س و سر خوردگی می کنم  چرا که فکر می کنم  همین دیوارها هستند  که مانع ار تباط من با آنها می شود .گاهی موفق می شوم آ نها را گول بزنم  و بقبو لانم که می خواهم با آنها ار تباط داشته با شم اما من  خود را پشت این دیوارها پنهان کرد ه ام.احساس پیری و خستگی می کنم.))

خود را از زندان رو حی که در آن هستید رها کنید.

چنانچه احساس می کنید عشق و حمایت  کافی رادر زندگی خود دریا فت نمی کنید  احتمالا همواره عشق را از زندگی خود رانده اید.

 

چگونه؟

 

هنگاهی که نا راحت هستید و وانمود می کنید نا راحت نیستید.

 

کسی را در زندگی خود عمیقا دوست دارید  اما به ندرت احساسات خود را  با زگو می کنید  حتی ممکن است  به طور عمد  آنرا به اونشان ندهید.

 

نیا زهای خود را مطا لبه نمی کنید چون می ترسید پا سخی نگیرید.

 

می خواهید زمان بیشتری با آنان که دوستشان دارید بگذرانید اما خود را با کار و مشغو لیات دیگر  سر گرم کرد ه اید.

 

هنگامی که کسی از شما تعریف می کند  به جای تشکر سعی می کنید گفته او را بی اعتبار جلوه دهید  و تایید نکنید.

 

دوست دارید به آنها که دوستشان دارید تلفن بزنید و یا نامه بدهید  اما هر گز چنین کاری نمی کنید.

 

احساس می کنید  هیچ کس خود و اقعی شما را نمی شناسد  و اگر کسی به شما عشق ورزید می ترسید ریگی به کفشش با شد.

 

ممکن است احساس کنید هرچه در توان داشته اید به کار بسته اید  تا عشق بیشتری به خود جذب کنید؛  اما دشمنی دارید که اورا خوب نمی شناسید  و آن بخشی از وجود شماست که عشق را از خود می راند.

 

هنگامی که حقیقت را را جع به نیازها و خواسته هایتان  به دیگران نمی گویید عشق را از زندگی خود می رانید.

 

چنانچه خود و اقعی خود را به آنها نشان ندهید  و آن را برای دیگران فاش نکنید  هر گز  به راستی  احساس دوست داشتنی  بودن و اقعی نخواهید کرد.

 

چرا عشق را از زندگی خود می رانید؟

چرا باید کسی عشق را از زندگی خود دفع کند ؟مگر عشق فو ق العاده و ار ضا کننده نیست ؟پاسخ این سو ال تنها یک کلمه است :

ترس،ترس از صدمه دیدن از نا حیه عشق،ترس از اشتباه کردن،ترس از دست دادن،ترس از درد و رنج روحی.

 

شما از خود عشق نمی ترسید بلکه می ترسید عشق را از دست بدهید.

 

هنگامی که آ ن را از دست می دهیم می شکنیم .به راستی از دست دادن عشق دردناک است .بنا بر این شما خود آگاه یا نا خود آگاه از دریا فت عشق سر باز می زنید چرا که وحشت دارید مبا دا آ نرا روزی از دست بدهید.

چه بلایی سر اعتماد به عشق آ مده است؟

هر بار شما عشق ورزیدید  و پا سخ عشقتان را نگرفتید؛  هربار عشقتان به شما مرجوع نشد شما دیواری  به دور خود بنا کردید  تا بدین وسیله خود را در مقابل آ سیب پذیر بیشتر  محا فظت کنید.

هنگامی که عشق را از زندگی خود دفع می کنید  نه تنها خود بلکه دیگران را نیز می رنجانید.

 

هرگز از گذشته خود به عنوان بهانه ای برای آنچه امروز مرتکب می شوید  استفاده نکنید.

 

هنگامی که عشق می ورزید از درون احساس سرزندگی ،خوشبختی  و گرما می کنید  حتی ا گر  طرف مقا بل  عشق شمارا دریا فت نکرده با شد.

 

چنانچه  به عشق ورزید ن ادامه دهید  از مزا یا ی عشق ورزید ن خودتان  بهره مند خواهید شد .آیا نو جوانی خود را به یاد می آ ورید؟به کسی عشق می ورزیدید که حتی خودش خبر نداشت .تا چه حد احساس هیجان  و خوشبختی به شما دست می داد.اصلا مهم نبود  که طرف مقابل شما را دوست دارد یا نه.صر فا با عشق و عاشقی به شما حال خوشی دست می داد.

 

مشکل از جایی شرو ع می شود که طرف مقا بل کاری می کند که شما دوست ندارید .سپس عشق ورزیدن برایتان مشکل می شود  به طوری که ممکن است دست از عشق ورزیدن بر دارید .درست در این لحظه احساس رنجش وآزردگی می کنید .بزرگترین لطمه عاطفی  و دلشکستگی  زندگیتان هنگامی به شما وارد می شود  که دست از عشق ورزیدن به دیگران برد ارید.

 

هنگامی که دست از عشق ورزیدن بر می دارید  به خودتان آ سیب می زنید.

 

کدام یک را انتخاب می کنید ارتباط یا جدایی؟

جدایی به حالت رو حی و احساسی اطلاق می شود  که در ان انرژی  و یا احساسات  میان شما و  شخص مقا بل  به آزادید جریان نمی یا بد  و میزان قابل تو جهی  جدایی و مانع  بین شما وجود دارد واغلب ما در جدایی تخصص داریم.

انتخاب جدایی و تنهایی یکی از بزرگترین  و خطر ناک ترین  را ههای است که توسط آ ن عشق را از زندگیتان  می زنید.

 

هنگامی که حقا یقی را در مورد  نیازها و خواسته هایتان  به دیگران با زگو نمی کنید عشق را از زندگی پس را نده اید.

 

همین الان باید به کسانی که در زندگی دوستشان دارید  بگویید که چقدر دوستشان دارید  . به آنها عشق بورزید .همین الان که زنده و اطراف ما هستند و می توانند از شنیدن این خبر خوشحال شو ند.

 

نیاز های شما با عث می شوند  نسبت به زندگی در خود احساس شور و حرا رت کنید.

 

انکار کردن یا سر کوب کردن نیا زهایتان عشق را در وجو دتان می کشد.

 

نیاز به دیگران  و به کسی نیا زمند شدن اشتباه نیست  اما مسئو لیت آ ن را برعهده کسی دیگر گذاشتن اشتباه است.

 

شما به دیگران احتیا ج دارید اما با ید به خودتان متکی با شید.

 

قوی بودن به معنا ی نیا زنداشتن نیست ؛بلکه به معنای :1- اعتراف کردن  به آن نیا زها و شناخت و آگاهی  نسبت به آن نیا زهاست 2- متعهد بودن  به مطا لبه کردن  و بر آ ورده کردن  آن نیازها3- کشف این مو ضو ع که چگونه می توانیم  آ ن نیازها را بر آ ورده کنیم؟

این نیا زهای مردم نیست که  شما را رنج می دهد بلکه  با ر مسئولیت  بر آ ورده کردن آ ن نیا زها  است که شما را رنجور  می سازد.ما نیاز و وابستگی را اشتباه می گیریم.

 

نیاز ها مغنا طیسهایی هستند تا بتوانید آ نچه را می خواهید جذب کنید .نیا زهای خود را انکا ر نکنید.بگویید می خواهم.

 

دیورا های بنا شده  اطراف قلب های یکا یک ما  از نا حیه سر کوب کردن  نیاز ما به دیگران  و مخفی کردن عشق و علاقه  به وجود آ مده اند.این دیوار ها نیر تا ثیرات مشا بهی دارند .به این معنی که بین شما و نیاز هایتان  فا صله می اندازند . و قدرت التیام بخش عشق را برایتان  غیر ضروری جلوه می دهند

هنگا می که خود را در ورای این  دیوارها مخفی می کنید ؛یکی از  مهمترین  و اساسی تری  آ زادیهایتان را  زیر پا می گذارید ؛مانند :

آزادی  در عشق ورزیدن .

 

سپس تمام  زندگیتان  از نا حیه ترس از طرد شدن ،ترس از دست دادن  و ترس از کنترل شدن  سپری خواهد شد.

 

تمامی دیوارهایی که شما را از خود و اقعیتان دور می کنند ؛ عشق ورزیدن و دوست داشتن  خودتان را هم  مشکل تر می کنند.

بزرگترین ضرری که  رد کردن عشق  در زندگی به همراه دارد ؛از دست دادن یک زندگی سر شار از احساسات می باشد .

به عقیده من  تمامی کسا لتها  ؛افسر دگیها  و نار ضا یتی ها ی انسان  قو یاً  در زندگی  از نا حیه سر کوب کردن احساسا ت  بر می خیزد .

 

درد ی را که می توانید احساس کنید  ،پس می توانید التیا مش هم بد هید.

 

هنگامی که احساسات خود را حس نمی کنید  خودتان را در نهایت از  دیگران و خودتان  جدا می کنید .کرخت وبی حس می شوید  و به تنهایی  در دام افکار خود گیر می افتید.در این هنگام مدام سعی دارید  از همه چیر سر در بیا ورید. بدون احساسات وا قعی و دورنی هیچ شا نسی برای  ظا هر شدن  و نشان دادن نبو غ ،شا دابی ،سر زندگی و شا دابی ندارید.

 

هرچه احساسات  حتی  نا چیز رابیشتر احساس کنید  بیشتر احساس سر زندگی خوا هید کرد.

 

کتاب را زهایی درباه  عشق


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط دریا

حتما این‌را شنیده‌اید که طبیعت خلأ را دوست ندارد. قانون خلأ یکی از قدرتمندترین قوانین توانگری است. هرچند عمل کردن به آن ایمانی جسورانه و دلاورانه و ماجراجویانه می‌خواهد تا بتوان ثمرات کامل آن‌را درو کرد. هنگامی که انسانی صادق در راه توانگری می‌کوشد و  توان‌گرانه می‌اندیشد؛ اما هنوز شکست می‌خورد معمولاً به این دلیل است که از قانون خلأ استفاده نکرده است.

قانون خلأ در اصل چنین است:

 اگر در زندگیتان طالب موهبتی عظیم هستید بی درنگ خلأ بیافرینید

تا بتوانید موهبت دلخواتان را جذب کنید.

 

 به عبارت دیگر خود را از شرآن‌چه نمی‌خواهید خلاص کنید تا برای آن‌چه می‌خواهید جا باز کنید. اگر درگنجه لباس شما لباس‌هایی هست که دیگر مناسب خود نمی‌‌یابید؛ اگر در خانه یا محل کارتان لوازمی دارید که دیگر از آن‌ها استفاده نمی‌کنید؛ اگر از میان آشنایان و خویشاوندان افرادی را می‌یابید که دیگر معاشرت با آنها را برای خود مناسب نمی‌بینید همه چیزها و روابط مرئی و نامرئی غیر لازم را از زندگی‌تان بیرون برانید  و ایمان داشته باشید که همه آنچه را به راستی می خواهید و طالب آن هستید به دست خواهید آورد. معمولاً تا خودتان را از شر آن‌چه نمی خواهید خلاص نکنید نمی توانید دریابید که به راستی چه چیز را می خواهید. در تجربه های زندگی در می‌یا بید هرگاه نتوانسته‌اید به موهبت دلخواه‌تان برسید به این دلیل بوده است که می بایست چیزی را رها می‌کردید تا برای خواسته خود جا باز کنید.

گوهرهای نو نمی توانند در جایگاه آشفته بنشینند.

اگر در زندگی‌تان طالب موهبت‌هایی عظیم‌ترهستید به پیرامونتان بنگرید و ببنیند چه چیزهایی را می توانید رها کنید تا برای موهبت‌های بزرگ‌ترجا باز کنند. چگونه خود را از شر چیزهایی ‌که نمی خواهید خلاص می‌کنید؟

طبیعت به خلأ نفرت می‌ورزد. اگر آنچه را نمی‌خواهید از زندگی‌تان بیرون برانید خود به خود برای آن‌چه می خواهید جا بازمی‌کنید. با رها کردن چیز‌های کوچکتر برای موهبت‌های عظیم تر راه می گشایید.

 

از کتاب قانون توانگری

کاترین پاندر

ترچه گیتی خوشدل

 

در اینجا یکی از فنون عفووبخشایش را به شما می‌آموزم که می‌تواند برای هر موهبتی

که هم ا کنون در زندگی‌تان نیاز دارید خلا بیافریند.

 

 هر روز نیم ساعت آرام بنشینید و همه کسانی را که با آن‌ها هماهنگ نیستید یا

 نسبت به آن‌ها احساسی ناخوشایند دارید ذهنا ًببخشید. اگر کسی را به بی‌عدالتی

متهم کرده‌اید؛ اگر با کسی به تندی سخن گفته‌اید؛ اگر از کسی انتقاد یا پشت سرش

 بدگویی کرده‌اید؛ اگر کارتان با کسی به دعوای قانونی کشیده‌است؛ ذهناً از آنها عفو

 وبخشایش بطلبید. ذهن نیمه هشیارآنها پیام شما را خواهد گرفت و پاسخ مثبت خواهد

داد.

 

 اگر به خودتان نیز این اتهام راوارد کرده‌اید که شکست خورده اید یا خطا کرده اید

 خودتان را نیز ببخشید.

عفو و بخشایش می تواند خلأ بیافریند و راه توانگری و کامیابی شما را بگشاید.

 برای بخشیدن دیگران در ذهن خود تکرار کنید:

 

عشق بخشاینده خدا ما را آزاد کرده است. عشق الهی اکنون ثمراتی نیکو و کامل می‌آفریند

 و دیگربار میان ما صلح و صفا برقرار می شود. من تو را به دیده محبت می نگرم و

 از شکوه و جلال و توانگری وموهبت های تو به وجد می‌آیم.

 

برای توانگری و کامیابی خودتان ذهنا ًتکرار کنید:

 من تنها در پناه عفو و بخشایش و لطف و مرحمت خدا هستم.

 

بیشتر مردم از واژه عفو وبخشایش می هراسند و می‌پندارند که باید به کاری ناخوشایند

 و نمایشی برجسته دست بزنند.

 

عفوو بخشش یعنی رها کردن آرمان‌ها و اندیشه ها واحساس‌ها و باورها و اوضاع و

شرایط کهنه به منظور جا باز کردن برای چیزهای بهتر.

 

 

بزرگترین فایده عفوو بخشایش این است که خلا می‌آفریند وبرای مو هبتی جا می گشاید.

 

 

مردی بازرگان سخت بیمار شد و هفته ها زیر نظر پزشک بود پزشکش که طبیبی ماهر

 بود همه راه‌ها را آزمود و نتیجه‌ای نگرفت.  مرد همچنان تحلیل می‌رفت و روز به

 روز نا خوش تر می‌شد و گویی جسمش آکنده از سمی بود که به آسانی از بین نمی‌رفت.

سرانجام شبی  قانون خلأ را به خاطر آورد و دریافت که حتما باید چیزی را رها کند.

 از آنجا که از اثر ژرف ذهن و هیجانات و عواطف بر جسم آگاه بود اندیشید شاید

 باید از گرایشی ذهنی یا احساسی هیجان آمیز دست بردارد. در آرامشی ژرف فرو

 رفت و از خرد الهی خواست تا برایش آشکار کند که چه حسی راباید از دست بدهد.

 ناگهان مردی را به یاد آورد که نسبت به او کینه‌ای شدید به دل گرفته بود. پشت

سر او بد گویی کرده و حتی در صدد انتقام جویی از او برآمده بود. به این نتیجه رسید

 که چه بسا آن مرد از این ماجرا بویی نبرده باشد. واصلا نداند که  احساسات او

 از آن رویداد جریحه دار شده است. در هر حال دلیلی برای کینه نبو دوهمچنان که

از تب می سوخت بارها در دل خود تکرار کرد:

 من کاملا ً تورا می بخشم. تورا رها می‌کنم و می‌گذارم به راه خود بروی. نمی‌خواهم

اندکی آسیب ببینی و من آزادم و تونیز آزادی و همه چیز عالی است.چندی نگذشت که

سرشار از احساس آرامش و رهایی پس از چند شب بی‌خوابی به خواب رفت و پزشکش

 گفت که سم به طریقی معجزه‌آسا از جسمش خارج شده است و این مرد از طریق عفو

و بخشش توانست خلأ مورد نیاز رابرای سلامت و زندگی تازه اش ایجاد کند.

 

اگر در این اندیشه اید که چگونه و چه راه یکی از مشکلاتتان باید حل شود؟

اگر در چنین وضعیتی قرارا گرفته اید؛

 رها کنید

 آزاد کنید

 خلاص کنید

 باید از چیزی دست بکشید

 یا دست از سر کسی بردارید

در مورد وضعیت یا اشخاصی که با آنها گرفتاری دارید مدام در دل خود تکرار کنید من

 رها و آزاد می کنم از همه چیز دست بر می‌دارم تا همه چیز را به دست خدا بسپارم

از رها کردن نهراسید با رها کردن هیچ چیز را از دست نمی دهید. در معنویت رهایی

 و خلاص هست اما فقدان و از دست دادن نیست. رها کنید تا موهبت های خودتان و

 دیگران آزادانه تر حرکت کند و به سوی‌تان آید . رهایی بر قدرت جا ذبه مو هبت‌ها

می‌افزاید.

 

قانون توانگری

کاترین پاندر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط دریا

عزيز من!

« شب عميق است؛ اما روز از آن هم عميق تر است. غم عميق است اما شادي از آن عميق تر است».
ديگر به ياد نمي آورم كه اين سخن را در جواني در جايي خوانده ام، يا در جواني، خود آن را در جايي نوشته ام.
اما به هر حال، اين سخني ست كه آن را بسيار دوست مي دارم. ديروز، نزديك غروب، باز
ديدمت كه غمزده بودي و در خود.
من هرگز، ضرورت اندوه را انكار نمي كنم؛ چرا كه مي دانم هيچ چيز مثل اندوه، روح را تصفيه نمي كند و الماس عاطفه را صيقل نمي دهد؛ اما ميدان دادن به آن را هرگز نمي پذيرم؛ چرا كه غم حريص است و بيشتر خواه و مرز ناپذير، طاغي و سركش و بدلگام.
هر قدر كه به غم ميدان بدهي، ميدان مي طلبد، و له مي كند
هر قدر در برابرش كوتاه بيايي، قد مي كشد، سلطه مي طلبد، و له مي كند...
غم، عقب نمي شنيد مگر آن كه به عقب براني اش، نمي گريزد
مگر آن كه بگريزاني اش، آرام نمي گيرد مگر آنكه بيرحمانه سركوبش كني...
غم، هرگز از تهاجم خسته نمي شود.
و هرگز به صلح دوستانه رضايت نمي دهد.
و چون پيش آمد و تمامي روح را گرفت، انسان بيهوده مي شود، و بي اعتبار، و نا انسان، و ذليل غم، و مصلوب بي سبب.
من، مثل تو، مي دانم كه در جهاني اينگونه دردمند، بي دردي آنكس كه مي تواند گليم خود را از درياي اندوه بيرون بكشد و سبكبارانه و شادمانه بر ساحل بنشيند، يك بي دردي ددمنشانه است، و بي غيرتي ست، و بي آبرويي، و اسباب سرافكندگي انسان. آنگونه شاد بودن، هرگز به معناي خوشبخت بودن نيست، بل فقط به معناي نداشتن قدرت تفكر است و احساس و ادراك؛ و با اين همه، گفتم كه، براي دگرگون كردن جهاني اين چنين افسرده غمزده، و شفا دادن جهاني اين چنين دردمند، طبيب، حق ندارد بر سر بالين بيمار خويش بگريد، و دقايق معدود نشاط را از سال هاي طولاني حيات بگيرد.
چشم بيماران، و به نگاه مادران و طبيبان است.
اگر در اعماق آن، حتي لبخندي محو ببينيد، نيروي بالندگي شان چندين برابر مي شود.
به صداي خنده ي خالص بچه ها گوش بسپار، و به صداي دردناك گريستنشان، تا بداني كه اين، سخن چندان پريشان نيست.

عزيز من
اين بيمار كودك صفت خانه خويش را از ياد مران!
من، محتاج آن لحظه هاي دلنشين لبخندم – لبخندي در قلب، عليرغم همه چيز.

از چهل نامه کوتاه به همسرم

نوشته نادر ابراهیمی

 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط دریا
Blog Skin