از شب ریشه سرچشمه گرفتم
بی پروا بودم دریچهام را به سنگ گشودم
مغاک جنبش را زیستم
هوشیاریام شب را نشکفت روشنیام روشن نکرد
من
تو را زیستم شبتاب دوردست
رها کردم تا ریزش نور شب را بر رفتارم بلغزاند
بیداریام سر بسته ماند: من خوابگرد راه تماشا بودم
و همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد
وهمیشه خوشه چینی از راهم گذشت و کنار من خوشه راز از دستش لغزید
و همیشه من ماندم و تاریک
بزرگ من ماندم و همهمه آفتاب
و از سفر آفتاب سرشار از تاریکی نور آمدهام
سایه تر شدهام
و سایهوار بر لب روشنی ایستادهام
شب میشکافد لبخند میشکفد زمین بیدار میشود
صبح از سفال آسمان میتراود
و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم میشود
نمی دانستی که مردهام؟
و رویای تو
استخوانهای پوسیدهایست که خاک گرفتهاند؟
که عاشق درختی شدهای؟
مرد
بیدار شو
و مرا زیارت کن
متبرک اند دستان تو
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
لاله ها
سيلويا پلات (1963-1932)
برگردان:گلاره جمشیدی
لاله ها هیجان انگیزند بسیار
اینجا زمستان است،
نگاه کن همه چیز چقدر سفید است
چقدر آرام، چقدر برف پوش...
من آرامش را می آموزم،
در سکوت خویش می آسایم
همانگونه که نور
دراز می کشد بر این دیوارهای سفید ،
بر این تختخواب، بر این دستها...
من هیچکسم،
من هیچ ندارم برای این هیاهو
من نامم را
و لباسهایم را
به پرستاران داده ام،
پیشینه ام را به بیهوش گرها
و بدنم را به جراحان...
آنها سرم را گذاشته اند
بین بالش و ملحفه.
مانند چشمی
میان دو پلک سفید که هیچگاه بسته نخواهد شد.
حدقهء بیچاره
ناچار است همه چیز را دربر بگیرد.
پرستاران می روند و عبور می کنند،
آنها مزاحم نیستند
عبور می کنند چون ساده لوحانی در کلاهکهای سفیدشان،
با دستهایشان کار می کنند، هریک درست مثل دیگری،
آنسانکه گفتن تعدادشان ناممکن است...
بدنم برایشان ریگی است،
مانند آب نگاهداریش می کنند،
نگاهداری از ریگها باعث سرریزشان می شود
باید صاف و صیقلی شان کرد، به آرامی...
مرا با سوزنهای براقشان بی حسّ می کنند
مرا خواب می کنند،
اکنون من خویش را گم کرده ام
من یک بیمار مسافرم
قالب شبانه ام، چرمین و نفوذناپذیر،
مانند یک جعبه سیاه قرص...
لبخند همسر و کودکم، آشکار در عکس خانوادگی.
لبخندشان به پوستم جذب می شود،
این دامهای خندان کوچک...
من، گذاشته ام اشیاء بگریزند.
یک قایق باری ِ سی ساله،
سرسختانه بر نام و نشانی من می آویزد.
آنها مرا از دلبستگی های عاشقانه ام زدوده اند
هراسان و عریان، بر یک ارّابه ِ سبز متکادار و نرم،
تماشا کردم: سرویس چایی ام را
گنجهء لباسهایم، کتابهایم را،
غرق شده و فرورفته،
و آب از سرم گذشت...
من اکنون یک تارک دنیایم
و هیچگاه چنین خالص و ناب نبوده ام...
من هیچ گلی را طلب نمی کردم
من تنها می خواستم
با دستهای خالی، دراز بکشم و کاملا تهی شوم
چقدر رهاست، نمیدانی چقدر رها-
این آرامش آنقدر عظیم است که خیره ات می کند
هیچ نمی پرسدت،
از نامی
و پشیزی...
این همان چیزی است که مرده را در بر می گیرد،
من درکشان کردم
دهانهایشان را بر آن می بندد،
مانند لوح آیین عشاء ربانی...
لاله ها بسیار سرخند در وهلهء نخست،
آزارم می دهند.
حتی از میان کاغذ هدیه ها،
می توانستم صدای نفس کشیدنشان را بشنوم
درخشان،
میان قنداق های سفیدشان
چونان کودکی هراسان.
سرخیشان با زخمهایم سخن می گوید،
با هم رابطه دارند.
چقدر زیرکند
به نظر می آید شناورند،
گرچه مرا زیر بار خود خم می کنند.
آشفته ام می کنند با زبان تندشان و رنگشان
یک دوجین لاله قرمز قلاب می افکنند دور گردنم.
هیچ کس پیش از این مرا ندیده بود،
و اکنون دیده می شوم.
لاله ها به سمت من
و پنجره پشت سرم،
می چرخند.
آنجا که روزی نور به آرامی پهن می شد
و به آرامی از میان می رفت
و من خود را می بینم:
خوابیده، مسخره، سایه ای تکه تکه
مابین چشم خورشید و چشمان لاله ها،
و بی هیچ چهره ای.
من خواسته ام که خود را محو کنم،
لاله های جاندار، اکسیژنم را می بلعند.
پیش از آمدن آنها نسیم آرام بود،
می آمد و می رفت،
دم به دم،
بی هیچ های و هوی،
آنگاه لاله ها فضا را آکندند
چون قیل و قالی مهیب
و اکنون هوا گره می خورَد و چرخ می زنَد به دور آنها،
بسان رودی.
گره می خورد و چرخ می زند
به دور توربینی مغروق و پوشیده از زنگار سرخ !
آنها حواسم را جلب می کنند،
حواسی که شادمان بود،
بازی کنان و آسوده،
بی هیچ سرسپردگی بر خویش...
حصارها نیز انگار خود را گرم می کنند.
لاله ها باید پشت میله ها باشند،
مثل حیوانات دهشتناک.
آنها باز می شوند،
مثل دهان گونه ای گربه بزرگ آفریقایی
و من از قلبم با خبرم،
باز و بسته می شود،
جام شکوفه های سرخش
از عشق نابِ من تهی می شود،
آبی که می نوشم گرم است و شور،
مانند دریا...
و از سرزمینی می آید بسیار دور،
چونان تندرستی....
از اینجا
ستارهای نیستم
که سوسو بزنم
وقتی میسوزم
روی چشمانت
شب مینشیند.
اول خود را بساز
بعد به نزدم بیا
تریاک نیستم.
هرگاه دیدی
کسی از درختی که بر آن نشسته بود
با پرندگان پرواز کرد
شک نکن
مرا دیدهای
باران نمی آید
انگشتانش را
تقه شیشه نمی کند
به داخل نمی آید
و سلام
اصلا کدام تری؟
اینجا دریایی بیش نبوده
و حالا شوره زاری
به گل مانده
کشتی دریا
این کویر
که بوی باران دارد
این کویر
دریاست
سرزده به چشم های من لبخند
تو کیستی؟
از دست رفیقان چه بگویم گلهای نیست
گر هم گلهای باشد دگر حوصلهای نیست.
روزی که قلب همه دختران شهر دیگر از امید یافتن شهزادهای افسرده بود طلای عاطفه قلبها مژه چشمها را میآراست. آنروز غزال کوله باری برداشت تا جنس خود را ارزانی کند.
آنروزی که دلم میخواست یخ کنم و همینطور پیاده بروم و صو رتم گل بیندازد از سرما و کم کم احساس کنم که سبک شدهام و آنوقت راحت دراز بکشم و فکر کنم که حالا حالا ها وقت داری بخوابی.
آرزوی یک عمر خوابیدن به دلم مانده است و اینجا بمانم بمانم و بمانم تا یک روز مسافری گذر کند.
اینجا همان خانهای بود که غزال میآمد تا دکان خود را باز کند.
- نه نه، آقا گمان نکنید که من قرار است نردبانی بپرم مطمئنم همان چیزی که یک لحظه به آن نیاز است همان بهتر است؛ مثلا دلت می خواهد گوشی تلفن را برداری و بگویی هیچی هیچی
گوشی تلفن را برداری و بگویی
- خوب است آدمها به یاد هم باشند، خوب است که من خود کاری دارم تا با آن بنویسم. خوب است. بله بله سهم من حتی صدای کسی هم نبوده است. سهم من یک خودکار است که البته تا ابد هم قرار نیست بنویسد؛ فرصت کم است.
بله دلم میخواست غزال بیاید توی یک کلبه دور افتاده متروک در وسط جنگل که صدای جیر جیرکها یک آن آرام نمیگیرد و البته هوا هم پاییزی باشد و برگهای زرد و مرطوب زیر پای آدم صدا بدهند! و هوا کمی سرد باشد .
- چه محیطهای رمانتیکی خانم! شما که مال قرن خودتان نیستید. شاید دهها قرن قبل از میلاد حضرت آدم یک روز دستی اشکهای شما را پاک کرده باشد. و البته دلش هم میخواسته کمی شما را بوسد نه نه دلش نمیخواسته صد در صد شما را بوسیده؛ و گفته: به آب بگویید به آب و نمیدانسته آب هم وقتی غم شما را بشنود میایستد.
من میدوم توی جنگل. سرم را روی تنه بریده روبه رو میگذارم و فکر میکنم این درخت من بوده است. که روزی تکان برگهایش موهای یک پسر زیبا بوده وقتی دختری حسرت یک دست کشیدن به آنها را داشته باشد.
که چه حسرتی که البته باید از آن گذشت. مثل خیلی چیزها که خوب نیست آدم حسرتش را داشته باشد.
زن کنار آن کلبه داشت موهای سفیدش را شانه میکرد و گفت: من از آنهایی نیستم که مثل کوزههای گلی زیر خاکی پیر شده باشم. الان پسرم روی آن تنه درخت نشسته است و دارد گوش تا گوش به من می خندد و البته معلوم بوده است که مدتها چیزدرست و حسابی تور نزده است و صورتش تکیده است و زیر چشمها گود افتاده و البته از قیافهاش آرامش میبارد. و آنقدر آرام است که من فکر میکنم اینجا روی این صندلی کنار کلبه سالهاست که خوابیدهام.
غزال میآید و میگوید: کوچه به کوچه، خانه به خانه رفتهام گفتهام عشق، عشق آوردم اما کسی حاضر نشده است بخرد!
بخرد؟ این دیگر از آن تمهیدهاییست که پای آدم را لنگ میکند آخر عشق را به چه بهایی میتوان فروخت؟
- من رسوایی را دوست دارم. عشق میدهم و رسوایی میگیرم. فکر نکنید وقتی مرا هو میکنید من گریه نمیکنم
راستش بد جوری دلم سوخته
میگو ید:قیمت خوبیست آقا
قیمت خوبیست
اول رسوایی را بدهید.
تابستان ۷۹
به تمنای طلوع تو جهان چشم به راه
به امید قدمت کون ومکان چشم به راه
به تماشای تو ای نور دل هستی هست
آسمان کاهکشان کاهکشان چشم به راه
رخ زیبای تو را یاسمن آیینه به دست
قد رعنای تورا سرو جوان چشم به راه
در شبستان شهود اشک فشان دوختهاند
همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه
دیدمش فرشی از ابریشم خون میگسترد
در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه
آفتابا دمی از ابر برون آ که بود
بی تو منظومه امکان نگران چشم به راه
شعری از زکریا خلاقی
شاعر یزد
شاید بهتر باشه از آقای اسلامی عزیز باز هم بنویسم.
راستش در مواردی که گاهی ناراحتی به سراغ آدم میاد شاید یه معلم بیشتر از همه بتونه به آدم کمک کنه.
من یکی از کسایی که بودم که گاهی مشمول لطف اساتیدم واقع شدم. یک بار یه خاطره دیگه رو توی وبلاگ قدیمیم گذاشته بودم که اگه شد دو باره تکرارش میکنم. توی اون خاطره حسابی ناراحت بودم و آقای علوی نیمساعت از وقت کلاسو صرف این کرد که منو آروم کنه. اون کلاس کلاس خاطره انگیزی بود ولی کلاس دیروز که توش فقط کمی بی حال بودم با خودم گفتم اگه اسلامی معلم باشه حال منو دگرگون می کنه.
همین که با روحیه شاد و شنگولش وارد شد یه دفعه پرسید با انگلیسی امروز شما happy هستید؟ و بنا کرد از تک بچهها پرسیدن. به من که رسید گفتم :no
می دونم که از نظر روانشناسی نباید این طور اینطور جواب داد ولی یادم رفت و آقای اسلامی پرسید چرا؟
گفتم: روزگار
او با شور و هیجان خاصی رفت پای تخته و نوشت:
Let the world go to the hell
دنیا و ما فیها رو ولش کن. یکی از بچه ها گفت "مافیها" که خودمونم می شیم! و اون گفت اون میشه "منفیها"
می دونید آقای اسلامی علاوه بر زبان انگلیسی خیلی خوب فارسی رو بلده؛ حتی عربی رو هم و قبل از هر مثال انگلیسی فارسی رو بیان میکنه. البته چون بچهها از اول اعتراض کردن به انگلیسی حرف زدن مجبوره فارسی حرف بزنه وگرنه می دونید که استادای زبان اصلاً فارسی حرف نمیزنن.
او عاشق ادبیات انگلیسیه و نکات بی شماری رو به ما میگه و تفاوتهایی در باره دستور زبان فارسی.
بعد از اینکه کمی بحثشو ادامه داد درباره ناراحتی گفت تو به خاطر یک چیزکه نداری ناراحتی البته انگلیسی گفت:
You dose not have kadilak
یا یک ریچ هازبند نداری. اینجا دیگه حسابی خندم گرفت.
بعد هم گفت به داشتههاتون فکر کنید نه نداشتهها.
اما من نا راحتیمو به علت چیزی دیگری بود شاید بیشتر از هر چیزی نفهمی دیگران با عث نا راحتیم بشه.
شاید کمی از ناراحتیم هم به این بر میگشت که کلاس های ما هفته آینده تموم میشه.
بعد یه دفعه چشمش به برگههایی افتاد که من زیراکس کرده بودم برای کلاس و بنا کرد تشکر کردن و به بچه ها گفت این دوست شماfavor کردن.
Tanks for a favor
و گفت که favor یعنی لطف
یا
It is very kind of you. و بعد هم گفت به جای veryمیشه soهم به کار برد که جنبه مودبانش کمتر میشه.
راستش خیلی خوشحال شدم که...
بماند تازه من گفتم خواهش میکنم که رفت توی کار خواهش میکنم
و گفت یعنی you are welcome.
تازه سر یه بحث جدید در گرفت که اصلا انگلیسی ها معنی خواهش میکنم ندارند. یا مثلا معنایی برای زحمت کشیدید یا دستت درد نکنه
یا اینکه دست مریزاد یعنی از دستت نریزه که همش منفیه؛ ندارن.
و اونا در جواب تشکر کلمات مثبت به کار میبرن.
بعد رفت تو کار دمت گرم که ریشش از کجاس و گفت دمت گرم در واقع میشه سشوارکه قدیما یک باد بزن برای کبابپزیا بوده که بهش میگتن دم میده
بعد گفت نو کرتمو چاکرتمو غیره هم ندارن و اگه برین به یه انگلیسی بگین نو کرتم چپ چپ نگاتون میکنه و فکر میکنه هنوز برده داری دارین.
من پرسیدم قربانت چی؟
دارن؟
گفت نه ندارن . مثلا مادرای انگلیسی البته اینا رو به انگلیسی گفت که به بچههاشون نمیگن دورت بگردم یا برات بمیرم. پاش بیفته واسه کسی نمیمیرن بعد گفت خیلی چیزی بگن میگن
I die for it
که من گفتم اینم یه جور قربانی شدنه. و اونم گفت که یادم نیست. وگفت حالا پاش بیفته واسه طرف می میرین؟ و زبان اونا صادق تره.
بعد رفت سر وقت قسم که اصلاً اونا خیلی کم قسم بخورن و مثل ما نیستن که بگیم قسم بخور بعد بگیم به چی؟ فوقش میگن من سو گند میخورم و این بر میگرده به اینکه کمتر دروغ میگن و حرف همو بهتر باور میکنن.
خب دیگه استاد ما عاشق زبان انگلیسیه.
بعد یه دفعه یاد قران افتاد و گفت زبانهای شرقی تاکید بیشتری دارن در قرآن هست
ان الله لبالمرصاد
و ان ول هر دوتاش تا کیدیه ولی درزبان انگلیسی کسی نمیگه in fact I am realy…
واقعا رو درست نوشتم؟ و دوبار تا کیدی در کار نیست.
اینجا بود که روحیم کا ملا تغییر کرد و خوشحال شدم که این آخر عمری مزه یه استاد عالی رو چشیدم.
آخر کلاس هم رفتیم تو کار زبان یزدی که بازهم خیلی وارده
به من گفت شما یزدی هستی؟ گفتم آره
گفت سِرمِجَُک یعنی چه؟ نمیدونستم گفت آلو و آلبالو خشکو بهش میگن سرمجک
چوغور لیتوک رو آقای جوادیان گفت که یعنی خیلی لاغر
مُتا بَرزا که یادم رفت و آکییُک
آکییک کلمه جالبی بود که یه جورایی معنی کاکو شیرازو می ده.
خب آکیکا
فعلا بسه نه
این کلاس برام نشان از تاثیر فردیه که می تونه در رو حیه آدم تحول ایجاد کنه و به خاطرتوجهش همیشه ازش ممنونم.
دیدم کنار دستش نشستهام
به یک دره رسیدیم با آبهای بیشمار
گفتم: الان است که سقوط کنیم
گفت: نگران نباش همین حالا از آن میگذرم.
از دهانه دره پرید روی آبها
کمی جلو رفت
و از سوی دیگر باز هم بر راه قرار گرفت
نمیدانستم که پرواز می داند
«ابل زنوركو» از اول ازت خوشم نيومد چون آدم از خودراضى و متكبر و پرمدعايى هستى، بيشتر عمرت صرف اين شده اداى نابغه ها رو درآرى تا واقعاً نابغه باشى. اگر نامه مى نوشتم براى اين بودكه هلن رو دوباره زنده كنم... تو همه چيزت زياده رويه، عشق و خشم، خودخواهى و ملايمت، حماقت و ذكاوت، همه چى در تو برجسته، تند و تيز و برنده ست، باتو انگار آدم توى يه جنگل وحشى داره گردش مى كنه، آدم نمى دونه كجاست، توش گم مى شه.»
راستش از این کلمات (طرف ) خوشم اومد جالبیش از این نظر بود که شبیه خودم بود!
باز هم
به همه ابعاد هستی نگریستم و تنهایی عمیق خود را دیدیم
نه
این تنهایی هرگز مرا اندوهگین نمیسازد
اکنون خود را سبکبال میکنم و همه را ترک میکنم
مرا رها کنید
شناور لحظهای سرشارم با خویش
نمیخواهم شما را با همه کوچکی که به لرزشم وا میدارید
خالی میشوم باردیگر
خالی
خالی
************
عرفه نزدیک است
این روز روز دیگریست مرا و تو را
که با تو تنها نبودهام.
فریاد مرگ بر صدام هر گز از یادم نمیرود.
در آن کودکی هرگاه جنازه جوانی را میآوردند برایم مجسم میشد اندوه دل مادرش را که بر صدام نفرین میکند
نمیدانم اگر صدام نبود بازهم آمریکا موفق میشد دوتنها ملت شیعه جهان را به جان هم بیندازد؟
عجیب نبود تنها دو ملتی به یک ارزش معتقد بودند با هم بجنگند؟
یادم نمیرود که همه چقدر آرزوی کربلا داشتند و باید بگویم این آرزو آنقدر ریشه دار بود که من هنوز هم باور نمیکنم راه زیارتش باز باشد.
هر چند این راه هنوز هم با خون همراه است.
حسین بن علی حج را رها کرد و راه کج کرد تا کربلا را بسازد
هیچ گاه آن تصویری را که بر پشت کتاب حج دکتر شریعتی بود را فراموش نمیکنم که فلشی خلاف همه فلش های طواف کننده اطراف خانه کعبه
فردا عید قربان است شاید نهایت آروزی یک مسلمان درک این عید باشد.
عیدی که در آن انسان همه چیز را برای معبودش قربانی میکند؛ شاید پسرش از جانش عزیزتر باشد.
با این حال ابراهیم از این آزمایش مرخص شد اما حسین فرزندانش را خود به قربانگاه برد
....
صدام دیروز اعدام شد
خوشحالم
به خاطر دل همه مادران جوان از دست داده!
٭ باید چیزی بنویسم. چیزی که از همه چیزهای نوشتنی دیگر بهتر باشد، عمیق تر، پرمغز تر و صد البته طنزآلودتر. باید چیزی بنویسم. چیزی که برایم هشتاد لینک بیاورد، هشتصد کامنت و دستکم هشت هزار خواننده. چیزی که چهار ستون مجازی وبلاگستان را بلرزاند و دانه دانه موی بر اندام خمیده بلاگر ها راست کند. چیزی که احاطه ام را بر همه چیز نشان بدهد، و هوش سرشارم را و نفوذ قلم پرنفوذم را. باید چیزی بنویسم. چیزی که روزمرگی زندگانی را بر ملا کند و خطوط قرمز روابط انسانی را درنوردد و روشنفکری بی مثالم را به رخ بکشد. چیزی که خبره ترین منتقدان "شالوده شکنی سکسوالیته وار" نویس را کیش و مات کند و به گول ترین شاعران "آه! قطره شبنم روی گلبرگ رز" نویس سور سرباز بزند. باید چیزی بنویسم. چیزی که اگر می توانستم حتما همین امشب به جای این $&شعر نوشته بودم...
اگر می خواهید کمی بخندید به تفتستان بروید
چه میکنی با من؟ چرا به خندهام وا میداری اما خودت نمیخندی؟ چرا به مهر ورزیدنم وا میداری اما خودت دوست نمیداری؟ چرا مرا به زیستن وا میداری اما خود زندگی نمیکنی؟
نمیدانم چه شدهام شوق دیدارت را دارم دلم میخواهد همه خوابهایم را به حقیقت وا دارد
امانم نیست اما این حرفها را به تو نمیگویم
تنها نگاهی از جانب چشمانت مرا کافیست و لبخندی بر لبت تا جان دهم
این شور عشق
این شور زیستن را
این گریستن را
وجود زیبای تو باعث میشود و این تلالو گامهایت از دور است
وه
چه مست میشوم که تو را گام زنان از نزدیک بیابم
رویای صادقانه مهر ورزیدن
هیچ گاه خواب نیست
هیچ گاه خیال نیست
خیال آغوش تو حتی
سلام
راستش یلدا بازی رو به پایان است و تبش مدتی نویسندگان را در بر گرفت
راستش از جایی که هیچ بد مصبی من را دعوت نکرد مجبور شدم خودم اعترافاتم را انجام بدهم
راستش دوستان ما یا آن قدر کلاس شان بالا ست که خب بردن اسم وبلاگ من در مخیله شان نیست یا در این باغها نیستند. به نظر من دو طیف در وبلاگستان وجود دارد و من بین این دو طیف گیر نمودهام و بعضی وقتها نمیدانم خودم را در کدام دسته قراردهم؛ یک عده که وبلاگ نویسی را به صورت حرفهای دنبال میکنند و درباره قوانین آن میاندیشند ویک عدهای که در فضای شخصی خود سیر میکنند و رفتارشان به عوام بیشتر نزدیک است.
خب من جزء هر دو دستهام چرا که هم از تئوریها و نظرات دوستان اهل فکرم خوشم می آید و هم از سادهدلیهای دوستان معمولیام
با زهم جمع نقیضین شدهام. اینجا است که تنهایی باز هم نمود بیشتری مییابد. راستش یک زمان در دانشگاه چپیها میخواستند سر به تنم نباشد چون راستی میپداشتندم و راستیها از دیدگاههای عجیب و غریبم زیاد خوششان نمی آمد. خب این موضع تنهایی را من خود برگزیدهام. برای همین هم هم رنگ جماعت شدن برایم سخت است. مثلا بازی در این بازی. از جهت لجبازی هم تمایلی به شرکت در آن نداشتم. چون دامنه این لجبازی افزون است فعلا با خودم هم لجبازی میکنم و در این بازی شرکت میکنم.
1- با غچه خانه ما لبریز از انواع مرغ، خروس، خرگوش، لاکپشت، کرم خاکی، کبوتر، فاخته، گنجشک، گربه و گاهی وقت ها بزغاله و ... میباشد.
2- برادرم گاهی صبحها لنگ کفشش را رهسپار با غچه میکرد از دست خروسها دراین وسط یک بار خودش عاشق یک خروس خاص شد که گردنش مو نداشت؛ او عاشق این خروس بود تا اینکه مادرم مجبور شد به خاطر بیماری یک روز خروس را سر ببرد و به این شکل اندوه او را به خاطر مرغ و خروس هایی که از ترس او جیکشان در نمیآمد دیدیم.
3- در کودکی عاشق دو چرخهام بودم و دور با غچه کو چک حیاتمان دور میزدم خیلی دلم میخواست که دستم را ول کنم و دو چرخه را برانم که هرگز موفق نشدم؛ یک بار دستهایم را ول کردم و چشمهایم را هم بستم تا با چشم بسته دو چرخه سواری کنم صاف رفتم وسط باغچه و سرم به میله مربوط به گل پیچ برخورد کرد و دوساعتی بیهوش بودم
4- اینجانب چندین بار به سمت مرگ رفتهام در کودکی در حوض خانهمان غرق شدم مادرم میگوید در آن زمان یعنی سه سالگی مشغول بازی با محمد تقی بودهام؛ ای بسا او هلم داده باشد! مادرم میگو ید یک دفعه آب قطع شد از ته با غچه آمدم بالا و تو را دیدم که غرق شدهای میگفت اتفاقا شب قبل تلوزیون آموزش نجات غریق گذاشته
می گفت پریده وسط خیابان و گفته یا جعفر می خواسته بگوید یا سید جعفر محمد
یک بار هم گازگرفته شدم جهت خود کشی این امر شریف را پیشنهاد میکنم به کلیه قوز فیش شدگان چون در عوالمی میروید که اصلا نمیفهمید البته من باب رفتن به جهنم :)
5- یکی از موسسات یزد فیلم سینمایی بدون سانسور پخش میشد و من تنها دختر شرکت کننده بودم یک بار که دفعه اول بود داشتند فیلم راننده تاکسی را پخش میکردند من هم رفتم نشستم
چشمتان روز بد نبیند که دارای صحنههایی بودکه خیلی نزدیک بود و من و پسران همزمان آب شدیم راستش دیگران پسران فیلمهای صحنه خفن نگذاشتند از خجالت من به این می گویند حضور مثبت
6- در کودکی علاقه شدیدی به پسر بودن داشتم ظا هرا از اینکه من باب نحوه شاشیدن از پسران کم میآورده ام گله داشته ام
یکی هم زیاد شد
دوستان مورد دعوت من با جسارت:
متولد ۵۷
...
...
می باشند
به جای ... هرکدام از دوستان قدیمی و جدید بسیار عزیزم خود را قرار دهند.
قرار شده یه چیزایی رو از مهرانه یاد بگیرم
خب چی؟
راستش من به زودی دو باره عمه میشم. توی ماه بهمن. راستش زیاد برای من مهم نیست بچه چی هست اما همین الان دختر عمم بهم گفت که مهرانه رفته لو داده
چی گفته؟
گفته: عمو! اینا بچشون پسره اسمشم میخوان بذارن ماهان. کارت نبا شه ها
دیگه چی گفته؟
گفته: عمو من زن پسر شیرازی نمیشم. این پسرای شیرازی همهشون یک دو سه تا دوست دختر دارن و پسراشونم نفری دوسه تا دوست پسر دارن. میآم زن پسر یزدی میشم.
ظا هراً بین من و دختر برادرم زیاد تفاهم وجود نداره چون من پسرای یزدی رو اصلا ترجیح نمیدم.
حالا باید بررسی کرد و دید که میزان شناخت من بیشتره یا اون
هرچی باشه اون با همه هفت سالگیش بیشتر شیرازی محسوب میشه
یه بار که سا عت ده بهش زنگ زدم با لهجهای شیرازی گفت:
عمه تو هنو نخوابیدی؟
باید بهش بگم که من به این سادگیها خوابم نمیبره.:)
با من بیا تنها نشستی چرا؟
به عشق من دل تو چرا نبستی چرا؟
شب تا به صبح بی تو رسوندن چرا؟
ز مرز عشق بی تو گذشتن چرا؟
تنها نشستن نمی شه
تو خونه موندن نمی شه
بیرون نیایی ازخونه
غم زدلت وا نمی شه
تو خونه موندن نداره
تنهایی خوندن نداره
بیرون بیا ز خون....ت
این دل سوزوندن نداره
تو اگه خونه بمونی من بی یار می شم
امشب تورو نبینم باز بیمار می شم
اگه نباشی بی تو صفا نداره
عاشق تو بودن که گناه نداره
عاشق قدر امشبو بدونن
همه بیدارن کسی خواب نداره
تنها نشستن نمی شه
تو خونه موندن نمیشه
تنهام نذاری امشب
این دل سوزوندن نداره
روزی که مرگ دیگر من می آید
تو با من دیگرت بیا
تا روی خیال ِ من وقتی
بنشیند خشت
بنشانَد روی خودِ خیال ِ تو .
یداله رویایی /هفتاد سنگ قبر
خلاقیت بزرگترین عصیان در عالم هستی است. برای خلق کردن باید از همه قیدها
و بندها رها شد وگرنه خلاقیتِ تو چیزی جز تقلید و نسخه برداری نخواهد بود.
فقط یک نسخه بدل. تو هنگامی می توانی خلاق باشی که فردیت خویشتن را دریابی.
تو به عنوان بخشی از روانشناسی عامه مردم نمیتوانی چیزی خلق کنی.
روانشناسی عامه مردم غیر پویا و غیرخلاق است. چون زندگی کسالتباری را
سپری میکند؛ هیچ رقص وسرود و تفریحی نمیشناسد از این روی قالبی و فاقد
قوه ابتکار است.
فرد خلاق نمی تواند راه رفته رفته را طی کند. باید راه خود را در میان جنگلهای
انبوه زندگی بیابد. باید تنها گذر کند؛ باید از ذهن توده مردم از روانشناسی عامه
مردم مبرا و متمایز باشد ذهن جمعی پست ترین ذهن دردنیاست. حتی افراد به اصطلاح
احمق هم از حماقت جمعی برترند. اما همین جمعگرایی از بازار رشوه گرمی برخوردار
است. به این معنا که فقط برای افرادی احترام و افتخار قایل است که مصرانه راه ذهن
جمعی را تنها راه صحیح بدانند.
در گذشته افراد خلاق، نقاشان، موسیقیدانان، شاعران و مجسمه سازان صرفاً از
روی ضرورت محض مجبور بودند زندگی سنتشکنانهای را در پیش بگیرند؛ یک
زندگی خانه به دوش، این تنها راه ممکن برای بروز و ظهور خلاقیت آنان بود.
در آینده دیگر لزومی به این کار نیست. اگر مرا درک کنید و حقیقت نهفته در گفتههای
مرا با جان و دل احساس کنید آنگاه در آینده هرکس میتواند به عنوان فردی شاخص
زندگی کند. دیگر نیازی به زندگی سنت شکنانه نیست.
زندگی سنت شکنانه محصول فرعی یک زندگی جزمی، متحجر و قراردادی است
که آبرو درآن حرف اول را میزند.
تلاش من این است که برای نابود ساختن ذهن جمعی، تک تک افراد را آزاد سازم تا
بتوانند خوشان باشند. به این ترتیب دیگر مشکلی بر سر راه نخواهد بود.
آنگاه هر کس میتواند آنطور که دلش خواست زندگی کند. درحقیقت انسانیت فقط آن
روزی می تواند به واقع متولد گردد که عصیان فرد مورد احترام قرار گیرد.
انسانیت هنوز زاده نشده است هنوز در رحم به سر می برد. آنچه به عنوان انسانیت
ملاحظه می کنید صرفا یک پدیده مخدوش و درهم وبرهم است مگر آنکه به هرکس
آزادی فردی بدهیم تا خودش باشد و به شیوه خودش اعلام موجودیت کند و البته به نحوی
که مزاحم دیگران نباشد.
این بخشی از آزادی است: هیچکس نباید برای دیگران سد و مانعی ایجاد کند.
اما تا به امروز رسم بر این بوده که همه در کار یکدیگر فضولی کنند حتی در چیزهایی
که کاملا جنبه خصوصی داشته و هیچ ربطی به اجتماع ندارد. به عنوان مثال وقتی تو
عاشق میشوی این چه ربطی به اجتماع دارد؟ این پدیدهای کاملا شخصی است.
به بازار و کسب و کار چه کار دارد؟
بشریت برای رشد به بستر جدید احتیاج دارد به بستر آزادی. سنت شکنی یک واکنش
بود؛ یک واکنش ضروری.
اما اگر دورنمای من موفق از کار درآید و به نتیجه برسد دیگر ذهن جمعییی در میان
نخواهد بود که مردم را زیر سلطه بگیرد. آنگاه هر کس با خودش راحت است. البته
نباد مزاحم دیگران بود تا آنجا که به زندگی تو مربوط است تو باید مطابق با شرایط
خودت زندگی کنی.
فقط آن مو قع خلاقیت وجود دارد. خلاقیت بوی خوش آزادی فردی است.
از کتاب خلاقیت
درسهای اشو
خورشيد در خاطره رنگ ميبازد،
سبزه تيرهتر ميشود،
باد برفي زودرس را
آرام آرام ميپراكند.
آب يخ ميبندد. آبراههاي باريك
ايستادهاند.
اينجا چيزي اتفاق نخواهد افتاد،
هرگز!
در آسمان خالي
دشت گسترده، بادبزني ناپيدا.
شايد بهتر بود هرگز
همسر تو نميبودم.
خورشيد در خاطره رنگ ميبازد.
اين چيست؟ تاريكي؟
شايد!
زمستان،
يك شبه خواهد رسيد.
او سه چيز را دوست داشت
او در اين دنيا سه چيز را دوست داشت:
دعاي شامگاهي، طاووس سفيد،
و نقشة رنگ پريده امريكا.
و سه چيز را دوست نداشت:
گرية كودكان
مرباي تمشك با چائي
و پرخاشجويي زنانه.
... و من همسر او بودم.
شعری از آنا آخماتووا
در فصلنامه سمرقند
انسانی که از سرزمین خود دور میشود، مانند گیاهی از ریشهی خود جدا میماند. با باد، سرگردان به هر سو میرود و هیچ چیز او را به چیزی که دوباره بتواند از آن جانی تازه یابد وصل نمیکند. همه چیز طعم و بوی و رنگ خود را از دست میدهد، چرا که طعمها و بویها و رنگها در کودکی در ذهن نقش میبندد. انسانی که در غربت میزیاد، مانند تخم درختی که از سرزمین دیگری آورده شده است، در این سرزمین یا میمیرد و یا ناقص رشد میکند.
وای به حال انسانی که هیچ سرزمینی ندارد. ریشههای او در هیچ زمینی جان نمیگیرند. ریشههایی که آنقدر به قلباش فشار میآورند تا آن را از حرکت بازدارند.
از وبلاگ میکده کوهستانی
این مطلب هم از وبلاگ خورشید خانوم که فیلتر نشده کش رفتم.
حرف نمی زنی
تنها
آسمانهایی را تباه می کنی که ارتباط مه آلوده شان از گلوی گمشده ات بالا نمی کشد
نمی شود
می گذاری هرچقدرکه می شود مایوس تر...
تیراز تمام سرت بکشد ...دار بزند روی موهات
هرچه بهار طلاییش را و...
نه...لیلی... نه!
می نشینی روی صندلی شاملو و
از فروغ خودت خودکشی می کنی
ظهیر الدوله میشوی بعد و تا مچاله های پیرزن و نرخ زیارت اموات و التماس و...
نمی شود
بر نمی گردی و
طرح انگشتهای نیم خورده را سنگ قبر می زنی به پیشانیت
مجنون؟ کجای حادثه؟
- نه!
مات می شود هاله هاله دور ماه و
مورمور قدمهات روی رد ترس وبر فرض که داری از انهدام کدام ناخن بی شکل حرف می زنی
چانه ات بد جور می لرزد عزیزم ولبهای من...
دارد...
وصله می شود به جوراب های خیس جنون
كه فریاد میزنی دوستت دارم
خم می شوم رو به آسمان و
لخته لخته عاشقانگی ات را ...
بالا می آوری روی اسم پروردگارو ملحدم نمی کنی مثلا؟
کج می کشید روی تمام دلتنگی هات و ...
پروردگارا چگونه روی این چشمهای باز ...
معلوم نمی شود کجا بودی
چقدر مرده بودی
که دستهات بوی جنازه نمی داد و
من که داشتم زخمهای عشاق مرده را غسل میدادم
نه..هنوز لیلی نه...
سالهای سال بود که دیگر از طعم خون ماسیده از حال نمی رفتم
هرچقدرهم که برف نمی بارید
باززمستان بود ومن فقط تو را بلد بودم از پشت این همه برف...این همه برف
رد مشکوک لبخند ومن که لبهات را پیدا نمی کردم
رد خور نداشت یخ زده باشی
زیر این آفتاب تیز و گریه های تفدیده و پایه های این همیشه ی خدا در گل
پیدات نمی کردم
برف نشسته بود روی محمل ومن ...
عجیب شبیه لیلی شده بودم
بلند ...زشت...سیاه
نه
رد دستهات بوی بیابان نمی دادو
مجنون شدن کمی به خط شدن می کشید و تو هیچگاه
هیچوقت... هیچ...
متاسفانه فقط چشمهای شما و پسمانده های آتشفشان کوچک من برای لیلی شدن کافی است
تا رد تازیانه و
من که انگار پوست نداشته باشم و
تو که انگار توی مسخ غلیظ خودت ماندنی شده بودی
وهیچ آهویی ...هیچ آهویی...
چشم نداشتی
نمی دیدی
نه رگهای دریده ی مرا و نه خون ماسیده زیر ناخن های خودت را
برف می بارد
جزغاله می شود هرچه اسم عشق بر نوک مداد من و رنگ دودی دهان تو روی تنم نمی ماند:
چه تلخ می زنی عزیز من امروز...چه تلخ پنجه می کشد به شیشه من
چشمهات
آب می شود
می ایستم و غسل می کنم
به نیت مرگ و چکه می کند کفن از نوک موهام
جیغ می کشد اتوبوس بر کناره ام واین تکه را که قشنگ می آیی:
چه عاشقانه روی سرم تمام بهار ...پاییز...زمستان را...
نه...نمی آیی
پرت می کنی مرا به قعر خودت
مبهوت ِ دارم از هوش می رَوَمت چشم باز می کنی و...
رد تمام عمل بر تمام تنت
.... چقدر عاشقانه می کشمت!
نادیاحیدری
چه سوداییست که زیباترین
خدا را نشان میدهی در آینه
و مرا
میخواهی که بگذارمت!
خدا از خودش عکس گرفته بود
من
باید آنقدربزرگ میشدم که از او بگذرم
با همه زیباییات
باچشمان غمگینت
نگاه نکن
بدون بو سیدن
رهایی
خواندن این نامه بسیار برایم لذت بخش بود
پس قسمتی از آن را برای خودم کش می روم
با تشکر از هفتان بقیه را در اعتماد بخوانید.
تو را به جان عیسی بنویس و این قدر نگران این نباش که دیگران چه می گویند یا اینکه کتابت شاهکار از آب در می آید یا نه. خود من از هر نود صفحه چرت و پرتی که می نویسم فقط یکی اش خوب از کار در می آید و شاهکار می شود و بقیه را فوری می ریزم توی سطل آشغال. خب خودت هم که می دانی برای آنکه چرخ زندگی ات بچرخد باید بنویسی، پس بنویس دیگر. باشد، اما اگر کافی بنویسی و نهایت تلاشت را بکنی، مطمئن باش که شاهکار ها خودشان به اندازه کافی خلق می شوند. نمی شود که نشست و فکر کرد و شاهکار زائید، خودت را از شر این ژیلبرت سلدر و امثالهم که گند می زنند به تو و زندگی ات راحت کن و مطمئن باش اگر بگذاری ملت خودشان هر وقت خوب می نویسی تشویقت کنند و هر وقت بد نوشتی هو کنند، آن وقت همه چیز حل می شود. تراژدی زندگی شخصی ات را بی خیال. همه ما از همان اول هر چه بلا بوده سرمان آمده و قبل از نوشتن هر داستان جدی حسابی اذیت شده ایم. اما از این بلاها که سرت می آید استفاده کن، نگذار فریبت دهد. مثل یک متخصص وفادار باش به همه اتفاق های زندگی ات اما زیاد جدی شان نگیر؛ چون این اتفاق ها هم برای تو و هم برای همه کسانی که با تو مرتبطند اتفاق می افتد و مختص به تو نیست.
این بار اگر حتی حسابی از دستم شاکی شوی، گله یی ازت ندارم. به عیسی قسم که خیلی حال می دهد وقتی داری به کسی می گویی چطور بنویسد، چطور زندگی کند و چطور بمیرد و...
دلم می خواهد ببینمت و با هم درباره این چیزها حرف بزنیم. حسابی چسبیده یی به نیویورک و ما هم که جایی نمی رویم. می بینی اسکات، اصلاً شخصیت تراژیکی نداری. من هم این طور نیستم. ما فقط نویسنده ایم و تنها کاری که باید بکنیم این است که بنویسیم. تنها چیزی که تو این دنیا نیاز داشتی فقط نظم و ترتیب بود اما به جاش با کسی ازدواج کردی که به کارهایت حسادت می کند، می خواهد با تو رقابت کند و نابودت کند. درباره زلدا، به همین سادگی به این نتیجه نرسیده ام، از همان اولین باری که دیدم اش فهمیدم دیوانه است، تو هم با آن عشق سرشارت خراب ترش کردی، از بس که مست لایعقل هستی. اما با این همه به پای جویس و خیلی از نویسنده ها نمی رسی. اسکات، نویسنده های بزرگ یک روزی برمی گردند به اصل شان. همیشه خدا این طور است. الان دو برابر آن زمانی که به خیال خودت آدم فوق العاده یی بودی، بهتر می نویسی. می دانی که زیاد گتسبی را جدی نگرفتم. الان دو برابر بهتر از آن می توانی بنویسی. فقط باید واقعی بنویسی و بی خیال حواشی شوی.
میتوانیم با در پیش گرفتن یک شیوه رفتاری مطلق و ثابت پس از کوتاه زمانی این شیوه رفتاری را در خود تثبیت کنیم و بگوییم: ((من این هستم)). این موضوع حتی با وجود آنچه انجام میدهیم بازتابگر هویت و ارزشهای واقعی ما نیست. با همه اینها گاهی ناگزیریم بین رفتار وهویتمان تمایز قایل باشیم. این که بگوییم من باختم میتواند بیانگر یک حقیقت باشد اما اینکه کسی بگوید: ((من یک بازندهام)) (به ضمیر اول شخص مفرد به عنوان بیان کننده هویت فرد توجه کنید) بدون تردید در واقع کاریکاتوری از خود ارائه داده است.
میتوانیم این گفته را که)) : دوستش بدار تابتوانی رفتارش را تغییر دهی)) به پیش فرض امروز ربط دهیم. رفتارِ طبعا گوناگون و متغیر ما، اوضاع و شرایط متفاوت، و نیز چگونگی احساس و برداشت ما از چیزها در هر لحظه معین را منعکس میکند. گاهی ما میتواینم رفتاری مغایر با خصو صیات درونی خود بروز دهیم.
اما هویت پیچیده و چند وجهی ما سرشت گذرای رفتار لحظهایمان را ندارد. بنا بر این میتوانید خود را از رفتارتان مجزا کنید. اگر چه مسئول رفتار خود هستید اما نیازی نیست که آنرا با هویتتان همانند کنید میتوانید هر دوی آنها را یعنی نحوه نگرش به خود به عنوان یک فرد و نوع رفتارتان را تغییر دهید.
مرا جعه کنید به کتاب ان ال پی در 21 روز
نوشته هری الدر و بریل هیتر
ترجمه علی شاد روح
"که ترجمه سختی هست چون فعل بودن انگلیسی در اون به حداقل رسیده!"
دوستان عزیز لطفا نظرات خود را فقط در نظر خواهی ای که بقیه نظر داده اند بدهید
بقیه نظر خواهی ها فعال نمی باشد
راستش من از دانه دانه نظرات احساس خوبی ندارم و ترجیح می دهم همه آنها یک جا باشد
متاسفم که به خواسته شما مبنی بر باز بودن همه نظر خواهی ها ترتیب اثر داده نمی شود.
در این پست می توانید نظر بدهید.
مریم آی رفت مالزی. که البته در جشنواره وبلاگ نویس ها رتبه اولو آورده بود.
وقتی رها شدیم که دیگر قفس نبود
مریمی دوست نزدیک یاسی شده بود. و یاسی یه مدت ماتم گرفته بود چون اونم
می خواست بره.
من بهش گفتم خب بر می گرده؟
و یاسی گفت که می خواد بره فرانسه
من به یاسی گفتم : خاک تو سر ما کنن یاسی! جفت مون اینجا موندیم.
بعد یاسی گفت: من و تو باید بریم شرغین*!
حقیقت اینه که من علاقه ای به زندگی در خارج از کشور ندارم
بی علاقه هم نیستم ولی اینجا رو ترجیح می دم
گرچه هرچه پیش آید خوش آید
من فقط به گشتن و بازگشت فکر می کنم
به نظرم اگه آدم با خودش مشکل نداشته باشه همه جا یه جوره
هر جایی واسه خودش مشکلات خودشو داره و ما اگه با خودمون کنار نیومده
باشیم قرار نیست جای دیگه احساس خوشبختی کنیم.
کافه ترانزیتم دیدم. با زهم فضای تیره
هنرمندان ایران کی می خوان افق های باز رو هم ببینن؟
* شرغین یکی از محلات قدیم یزده که پدرم هر وقت می خواد سر به سرم بذاره
می گه تو عروس شرغین می شی. مثل این که پدر یاسی هم بهش می گه
توی این پست می تونید نظر بدین.
دوستان
آبجیتون احتمالا به یه خونه جدید می ره
می گم بهتره برای اینکه یه عده ای که قوز فیش شدن راحت تر این حقیر را فراموش کنند
آدرس جدیدو اعلام نکنم
و در کف بمانید فعلا
خب فکر کردین که ما بدجنس نیستیم جانم؟
دختر یزدی ساده گیر آوردین؟
حالا هرکی آدرس می خواد ایمیل بده یالا
باید بهتون بگم راستش من دو سه قسمت این باغ مظفرو بیشتر ندیدم که به پای برره نمی رسه
و دیگه این که من این توی گوش سالمم زمزمه کنو دوست دارم که یکی اونجا هست به نام ناصر
با سبیل های جالب
یاد یکی از دوستان می افتم با سبیلاش
راستی وحید رضا خباز زاده هم رای آورد
یکی می گفت فقط دخترا بهش رای دادن چون خوشگله
ولی خب با این حجم وسیع تبلیغات بایدم رای می آورد
گفتم کارش درسته.
حالا یاسی اگه یکی بهم پیشنهاد اقامت در فرانسه رو داد روش فکر می کنم
مالزی هم بد نیست
ولی پدر مادرمم باید بیان
اونا جهیز منن
من نمی تونم اونا رو ترک کنم
فمیدی؟
در پست بعدی نظر بدید لطفا
بيا و همين حالا مرا بگير
كه نرفتهام
تو را اينجا تنها جا نمیگذارم
در اين آرامش مردهی زير امواج
هنوز میشنوم صدای آن پسران گمشده را
نمیتوانستی حرف بزنی
كه ترسيده بودی
از دوباره جا ماندن
كلاهات را در دست گرفتی و به باد سپردی
و بعد از پلهها بازگشتی به آن عرشهی فولادی
و در خيابان مات** در ماه ژوئيه
وقتی كه آن جيغ مرغان دريايی را شنيدم
كودك را نگه داشتم
كودك درون مرد را
آن كودك را كه جا میگذاريم پشت سر
و در خيابان مات در ماه ژوئيه
وقتی كه آن جيغ مرغان دريايی را شنيد***
كودك را نگه داشت
كودك درون مرد را
آن كودك را كه جا میگذاريم پشت سر
نور كم میشود
پسران میپراكنند
آخرين نوشتهها بر خاك میافتند بی سر و صدا
و در سكوت قبر
هنوز میشنوم صدای آن پسران گمشده را
ما آنجا رهاشان كرديم
وقتی كه كوچك بودند
مردان را تا زمانی كه غرب پيروز شد، بردند
و حالا هيچ بهجا نمانده، جز وقتی برای اتلاف
پدر! تو هيچ وقت ما را به ماهیگيری نبردی و ديگر هم نخواهی برد
و در خيابان مات در ماه ژوئيه
وقتی كه آن جيغ مرغان دريايی را شنيد
كودك را نگه داشت
كودك درون مرد را
آن كودك را كه جا میگذاريم پشت سر
بقیه را اینجا ببینید.
درپست بعدی نظر بدهید.
شب یلدا پیشاپیش مبارک
اینجا رو هم ببینید.
همچنین باور ایرانیان در زمان مهر پرستی این بود که مهر از بانوی باکرهای به نام آناهیتا در درون غاری زاده شده است. این شب شب تولد ایزد مهر یامیترا است.
پرستش به مستی ست در کیش مهر
برونند زین حلقه هشیارها
۷۰-اگه منو دوست داری چرا به بابات نگفتی منو نزنه؟ اگه منو دوست داری٬ چرا به داداشت نگفتی منو نکشه؟ اگه منو دوست داری٬ چرا سر قبرم نمیای؟ اگه منو دوست داری٬ چرا فرار می کنی؟ هوی! با توام! اگه منو دوست داری٬ چرا داد می زنی:" روح!......روح!"؟ اگه منو دوست داری....فرار نکن! یه دقیقه وایسا....خواهش می کنم!
۷۱-آمده ام تا دنیا را از چشمان یک مترسک٬ عاشقانه روایت کنم. آمده ام تا فارغ از هر سبک نگارشی٬ بگویم: بنویسید دوستان! آخرین پناهگاه شکست٬ نوشتن است! بنویسید! دیوانه وار بنویسید! تنها فئودر داستایفسکی٬ حق نداشت فئودر داستایفسکی باشد٬ تک تک افراد بشر٬ فئودر داستایفسکی اند. بنویسید: چون مترسک٬ برای زنده ماندن...بنویسید! ...سوگند به عظمت نگاه بهار نارنج: شعار نمیدهم! من جنون نوشتن دارم...
یعنی می خوای بگی دوستت ندارم؟
البته با من نبوده
بقیه رو از مترسک فیلسوف بپرسید.
نظر خواهی به خاطر گل روی مترسک باز می باشد.
تفاوت میخوانم با نیمفاصله و می خوانم بدون نیم فاصله!
در جملات بالایی می در انتهای سطر و کنی شکسته شده است با رعایت
نیم فاصله چنین اتفاقی نخواهد افتاد.
عمرتون صد شب یلدا
دلتون قد یه دریا
توی این شبهای سرما
امروز و این چند روز این تکه از شعر مایاکوفسکی بر سر زبانم است
ماریا
ماریا
ماریا
راهم بده ماریا
تاب کوچه را ندارم
می خواهی گونه هایم گود
مزه از دست داده
چشیده خاص و عام بیایم پیشت
بگویم
اینک شده ام مردی قابل اعتماد؟
و
سيگاری که می سوزد
نه انکار می کند، نه دست مرا می گيرد
سکوت را به گوش زنی می خوانم
که شعرهای ذوقافيه ی عربی می گويد
اما چيزی از حرف های من نمی فهمد
زير سيگاری بر می گردد روی فرش
سوءظنی روی گل بوته های لاکی
دروغی مکشوف کنار لچک
عشقه ای که دور ترنج پيچيده بود پاک سوخت
يادگاری از اين شب خراب
برای خراب کردن باقی شب ها
کلاغ ها دروغ نمی گويند
تو را با کسی ديده اند که شبيه من نبود
و زن شعرهايش را دوباره می خواند
با سوزنی که روی دروغ هاش گير کرده بود
يکی می خواهد اقرار کند، نصفه خاموش می کنی
يکی خاکسترش را با انگشت پخش می کنی
يکی هر چه کبريت می کشی روشن نمی شود
و شب تمام می شود
وقتی چراغ را خاموش می کنی
و شب فراموش می شود
وقتی پيراهنت را می کنی
و امشب اصلا چيزی نبوده
جز عشقه ای سوخته دور ترنج
که دليلش فراموش می شود
با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی
یادم کن تا هستم ای امید زندگانی
تا به هر ترانه
می کشد زبانه
شور عاشقانه من
حال دل می گویم با زبان بی زبانی
هر لبخندت
با من گوید
دل مده به دست غم در این عالم
بنشین با عشق
تا گل روید
زین شب خزانی
تا که از نگاه تو نور شادی می بارد
دل ز مهربانیت شور و شادی ها دارد
با تو خزان من بهاران
با تو شبم ستاره باران از نورافشانی
چه بخواهی چه نخواهی
دل عاشق ره تو پوید به هر نشانی
دل و جان سرمست از شوق نگاه تو
همه جا حیرانم دیده به راه تو
که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی
چه شود گر بازآیی چون نفس باد سحر
می رسدم جان دگر
دیده کشد سوی تو پر
همسفرم شو که می توانی
پر و بالم را با دیدارت کی بگشایی؟
تب و تابم را با لبخندت کی بنشانی؟
با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی
یادم کن تا هستم ای امید زندگانی
از وبلاگ
آهو خانوم
فرشته های شب قدر ! با شما قهرم !
تلافی همه ی غصه های امسالم
تلافی همه ی آنچه که نوشتید و ...
نوشته اند به پرونده های اعمالم ...
فرشته های شب قدر ! حالتان خوب است !؟
هزار شکر که خوبید دختران بهشت
اگر که حال من بی خیال می پرسید
هنوز مثل شب قدر سرد و بی حالم
فرشته های شب قدر ! یک جهان ممنون
از اینکه عمره نوشتید در صحیفه ی من
از این که برکت سرشار با نگاه شما
چو چشمه موج گرفته ست در دل مالم
فرشته های شب قدر ! خنده تان نگرفت !؟
ز خنگ بازی و بی عقلی همیشه ی من
قرار بود که قرآن بیاوریم اما ....
کتاب دیگری انگار بود دنبالم
فرشته های شب قدر ! صفحه ی پنجاه !
ز دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است ...
بسوخت حافظ و در شرط عشق بازی او ...
شمیم حس غریبی رسید از فالم
فرشته های شب قدر ! سال سختی بود
نگفتنی ست ولی از خدا که پنهان نیست
فقط خداست که از دوردست می فهمد
مرا که با همه ی بغض ها نمی نالم ...
فرشته های شب قدر ! یادتان مانده !؟
شبی که روضه ی عباس خواند حاجی ما !؟
شبی که گفت گمانم که ظهر عاشورا ...
صدای فاطمه پیچیده بود در عالم ...
فرشته های شب قدر ! عشق خطی چند !؟
دو خط سبز در آن صفحه ها زیاد کنید
دو نیم خط به هم سرخ هم شده کافی ست
به جای خط خطی عشق غرق اشکالم
فرشته های شب قدر ! بعد از این پایان !
هنوز پایه ی گرمی و آشتی هستید !؟
من و گلایه !؟ چه حرفی ست ! بی خیال شوید
آهان ! نگاه ! ببینید ! بعد از این .... لالم ....
از وبلاگ خون و دلقک
باشد رفیق ! خوب مرا جا گذاشتی
با یک دل گداخته تنها گذاشتی
از رد پای خاکی خون بسته ات بپرس
بر داغ قلب غم زده ای پا گذاشتی
ماهی و موج گریه و جزر و مد نفس
در تنگ کوچک این همه دریا گذاشتی ...
نگذاشتی تمام شود حرف های من
هربار نقطه را سر ( امّا ) گذاشتی
چندی ست خوش مرام که ناخن نمی خورد
پیراهنی که پیش زلیخا گذاشتی
عشق محال من لب خرمایی تو بود
بر سنگ قبر سینی خرما گذاشتی
امّا
.

