ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
همیشه فروغ
تولدی بودم
در خاک
صدایی که عشق می داد
تو بوده ای
که بر گور پرندهای مرده
پرواز میآموخت
درختها بودند
باهم
قدم میزدیم
عبورچراغها را
تنها
نیستام
گل سرخی مرا بوسید
وصدایش
کهکشان دوری شد
میان لبها
زن جوانی که از زندگی جنسی بیروح و کسل کننده با شوهرش نگران بود
بالاخره شوهر را تشویق میکند که تحت درمان هیپنوتیزم قرار بگیرد.
پس از چند جلسه درمان از نو موتور جنسی مرد به کارمیافتد اما زن متوجه
شد که شوهرش گهگاه مثل باد از اتاق خارج میشودو از توالت سر درمیآورد
و دوباره به اتاق بر میگردد. یکروز زن از شدت کنجکاوی او را تا توالت تعقیب
میکند پاورچین پاورچین خودش را به پشت در میرساند و از درز در شو هرش
را میبیند که جلو آینه ایستاده و صاف به خودش خیره شده و زیر لب میگوید:
ماتیلده اروتیا !
تنها می گذارمت!
آنچه داشتم آنچه نداشتم
آنچه هستم آنچه نیستم
عشق من کودکی گریان است
بیزار از رها کردن آغوشت
آن را برای همیشه به تو می سپارم
تو برگزيدهء من هستی
ماتيلده اوروتيا *
.تو برگزيدهء من هستی
توئی که گرايش ات به باد افزونتر است
تا به درختان نازک جنوب.
يا درخت، فندق در ماه آگوست
خوشگواری برای من چون نان داغ
قلبت زمینی است
دستهایت اما آسمانی.
قرمزی ، تندی
سفیدی و نمکینی
مثل ترشی پیاز.
پیانوی خندانی تو
با همه آوا نوشته های آدمی
و موسیقی از مژه هایت، از گیسوانت
روی من پخش می شود.
من غوطه می خورم در سایه ء زرين ات.
مدهوش گوشهای توام
هر چند آنها را از اين پيش دیده ام
در مرجان های زیر آب
برای حفظ ناخنهای تو در بستر دريا
ماهی ترسيده ای را گرفتم
زمانی که ديگر نباشيم
آمد و شد را بایستانیم،
زیر هفت پوشش خاک و
پاهای خشک مرگ،
دوباره بهم نزديکتر می شويم
وعشق، کنجکاو و گيج خواهد بود.
بالهای گوناگون ما،
چشمهامان که می پرند،
پاهامان که ناآشنايند باهم،
و بوسه های نقش بستهء ما
همه دوباره به هم برمی آيند
ما را چه سود اما
نزدیکی گورهای ما؟!
مرگ را چه اهميتی است؟
مگذار زندگی ما را جدا کند!
* Matilde Urrutia ماتیلده اروتیا همسر پابلو نرودای شاعر به هنگامی که در پنجم ژانویه ۱۹۸۵ دیده از جهان فرو می بست فریاد بر آورد "خوشحالم ! میروم که سرانجام به پابلوی خود به پیوندم"
باتشکر از سایت ماه مگ
داااااااااااااااااد زدهام
در خلوت مونیتورها
من
زنی هست
که بارها کاف داده است
مردان را
مثل همه صحنههایی که هرروز میبینید
دیشب خبرنگارانی میخواستند
محک بزنند
پاهایم را
تا آبها
تشنگی های قرنها زن بودن
را دیگر
حس نمی کنم
با فیلم
موبایل ها از اس ام اس پر است
که کاف
نیروگاه هستهای همان عاشقیست
سیلی خورده ام
در اولین قرار ملاقات
دستمال
خیانت زنی دیگر
دلم نخواست خودکشی کنم
غرق شده تا خرخره
مست
آن پسرک را هم گاییدم
بدتر از آن دختر
که دلش میخواست
در هلند ویترین اجاره کند
که گران است
دختر بودنم
که دستیار کارگردان
پاره اش کرد
وقتی گریست
سی دی پخش شده
لعنت
صورت من
از همه خوک
تر است
بنگرید
صدایم عمیق بوده است
آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه کشیدهام
میتوانید بکارتم را بردارید
دوختهشده
خونی برای ریختن دارم
آتش زده
شب را
وقتی حنجرهام پاره میشد
کجاست دستبندتان؟
دلم آنجاست
که تو هستی
دست شمعدانیهای نگهبان
دل تو
آقای میشل فوکو که یکی از دانشمندان و مورخان وروزنامه نویسان فرانسوی است در زمان انقلاب اسلامی از طرف روزنامهاش مامور می شود تا به ایران بیاید و درباره انقلاب ایران مقاله بنویسد. خاطراتی دارد که بسیار مفصل است و متاسفانه همه آن ترجمه نشده است. یک تکه آن تحت عنوان ((ایرانیان در سر چه میپرورانند؟)) است. هرکسی هم دلش میخواست انقلاب ایران را تحلیل کند؛ سولیوان سفیر آمریکا درایران به کاخ سفید تلفن میزند و میگوید: ((سر به سر رهبر انقلاب ایران نگذارید. این یک گاندی است. بعد از اینکه شلوغ کرد و حرفهایش را زد آدم مقدسی میشود و می رود شیخ بازیتش را در می آورد و ما دوباره کارها به دست میگیریم)). این تحلیل سولیوان است اما میشل فوکو دقیقتر است. میگوید: ((ای مردم فرانسه شاید به این جمله من بخندید ولی من میخواهم به شما بگویم انقلاب ایران یک جریان سیاسی معنوی سر برآورده است)). چرا میشل فو کو میگوید مردم فرانسه ممکن است به من بخندید؟
چون اصلا در تمدن مدرنیته چیزی به اسم معنویت، فرهنگی ندارد، جایی ندارد.
میگویند امروز جریان جهان به دوره "ترانسمدرنیسم" رسیده است. در اروپا جهان سه دوره داشته است. دوره مدرنیسم که دوره ماشین بودو الکتریسته که به پایان رسید. دوره پست مدرنیسم که الان درآن هستند دوره درخشش تکنولوژی است در حدی که انسان هیچ نقشی درحیات خودش نداشته باشد. امروز دنیا متوجه جریان بعد از پست مدرنیسم شده است یعنی ترانس مدرنیسم یعنی بازگشت از تکنولوژی به معنویت. شما فکر نکیند آمریکا از شما میترسد میگووید باید تمدن انقلاب اسلامی را سر جایش بنشانم بلکه گرایشهای درونی جهان پست مدرنیسم را خاموش کنم. آمریکا برای شما خیلی ارزش قایل نیست بلکه میداند بودن انقلاب اسلامی یعنی بقای تمدنی که این تمدن روبه روی تمدنش است.
استاد طاهر زاده
شیرازی هنرمند بسیار بزرگی بود؛ معجزه گرو اهل شیراز یکی از شهر های بزرگ ایران که پیش از ورود او به هندوستان هزار و یک حکایت از وی به گوش مردمان آن دیار رسیده بود. شاه جهان، پادشاه هندوستان که درباره او حکایتها شنیده بود این پیکر تراش نامی را به دربار دعوت کرد. شیرازی یک عارف بود یک عارف صوفی.
شاه جهان از او پرسید: ((شنیدهام قادری پیکر یک زن یا مرد را به تمامی بدون دیدن چهرهاش و فقط با لمس کردن دست او بر روی سنگ بتراشی. این حقیقت دارد؟))
شیرازی گفت: ((رخصت دهید تا نشانتان دهم.)) دستور فرمایید تا بیست و پنج تن از زنان قصر در پشت پردهای قرار گیرند و فقط دستشان از پشت پرده بیرون باشد. من دست آنها را لمس میکنم و شخص مورد نظر خود را انتخاب میکنم و نقش او را به تصویر میکشم به یک شرط؛ که اگر او کاملاً شبیه آن زن بود او زن من شود و من با او ازدواج کنم. دلم میخواهد زنی از قصر شما را به عقد خود در آورم.))
شاه جهان موافقت کرد و گفت که شرط تو کاملا پذیرفته است.
بیست و پنج نفر از کنیزان زیبا در پشت پردهای گرد آمدند. او یکی یکی آنها را پشت سر گذاشت و همه را رد کرد. دختر شاه جهان که صرفا از روی بازیگوشی و شوخی پشت پرده ایستاده بود پس از مردود شدن همه آن بیست و پنج نفر دستش را بیرون از پرده برد و هنرمند پیکر تراش دستش را لمس کرد؛ چشمان را بست و چیزی از درون احساس کرد و گفت: ((این دست مال من)) و حلقهای را به نشانه عقد آن دختر به شرط توفیق در کار در دست آن دختر کرد.
پادشاه خود را پشت پرده رساند و لرزه بر اندامش افتاد. این چه کاری بود که دخترش کرده بود؟ اما نگرانی از سرش افتاد زیرا تقریبا محال بود که با لمس دست زنی بتوان پیکر کامل او را بر آن سنگ تراشید.
شیرازی سه ماه تمام شب و روز در اتاقی پنهان از نظرها سخت به تلاش افتاد و پس از سه ماه از پادشاه و درباریان دعوت کرد تا از مجسمه دعوت کنند و پادشاه آنچه را که می دید باور نکرد. مو نمیزد او ثابت کرد که از پس چنین کاری برمیاید. پادشاه کوچکترین نقشی در آن مجسمه نیافت. او میخواست ایرادی پیدا کند تا دخترش را از ازدواج با مردی فقیر نجات دهد. اما اکنون چارهای نبود او قول داده بود.
پادشاه سخت پریشان شد و همسرش چنان مشوش گردید که به بستر بیماری افتاد. او که باردار بود از فرط ناراحتی بر سر زا رفت. نام او ممتاج محل بود.
و پادشاه مستاصل و درمانده پیکر تراش را نزد خود طلبید و همه چیز را شرح داد و گفت اشتباهی رخ داده و گفت که دخترش تقصیر داشته است. حال و روز مرا ببین. همسرم از فرط غصه مرد چون نمیتوانست زیر بار ازدواج دخترش با مرد فقیری برود. هرچند قول دادهام ولی من هم با این امر موافق نیستم.
پیکر تراش هنرمند گفت که نیازی به اینهمه نگرانی نبود. باید به من میگفتید. من به دیار خود باز میگردم. جای هیچ نگرانی نیست. من تقاضایی ندارم. و برمیگردم همه چیز را فراموش کنید.
ولی پادشاه گفت: (( این غیرممکن است. من نمیتوانم فراموش کنم من به تو قول داده ام. صبر کن بگذار کمی فکر کنم))
نخست وزیر پیشنهاد داد: (( یک راه وجود دارد: همسر شما مرده است و این مرد هنرمند بی نظیری است او این را ثابت کرده است. به او بگویید مدلی به یادگاری از همسرتان بسازد. مقبرهای بسیار زیبا، زیباترین مقبره دنیا. این را شرط قرار دهید که اگر این مدل مورد تاییدتان بود آن وقت دختران را به عقد او در خواهید آورد. درغیراین صورت مساله تمام است.))
هنرمند قبول کرد.
وپادشاه با خود اندیشید: (( و حالا من هیچگاه تایید نخواهم کرد))
و شیرازی مدلهای متعددی ساخت که یکی از دیگری زیباتر بود. با این وجود پادشاه سماجت به خرج داد و میگفت: ((نشد))
نخست وزیر مستاصل شد چون آن مدلها نظیرنداشتند و رد کردنشان انصاف نبود.
او شایعهای به این مضمون که دختر پادشاه انتخابی شیرازی سخت بیمار است و به گوش پیکر تراش رسانید. هفته اول شایع شد که سخت بیمار است. هفته دوم که حالش بسیار بد است و هفته سوم که مرده است.
وقتی این شایعه به گوش پیکر تراش رسید که دختر پادشاه مرده است هرچه داشت به پای مدل ریخت. دخترک مرده بود و قلب پیکر تراش سخت شکسته بود. و این میرفت تا آخرین مدل باشد. او آن مدل را نزد پادشاه برد و این بار پادشاه آن را پذیرفت چون با شایعه مرگ دختر دیگر ازدواجی درکار نبود.
آن مدل به صورت تاج محل درآمد. مدلی که یک عارف صوفی آن را خلق کرده بود. او چگونه قادر بود تنها با یک بار لمس کردن دست دختری تمام پیکر او را بتراشد؟ او در ان لحظه میبایست در فضایی کاملا متفاوت بوده باشد. وی در ان لحظه باید در بی ذهنی و تعمق شدید با انرژی شخصی ارتباط برقرار کرده باشد و فقط با احساس کردن آن انرژی شکل کامل را خلق میکرد.
چهره تو تصادفا آنجا سر جایش نیست. چهره تو آنجاست چون تو داری یک قالب انرژیایی خاص هستی. چشمها موها و رنگ و روی تو چنین و چنان است تو ازالگوی انرژیایی خاصی برخودار هستی.
سالهاست که مراقبه گران بر روی الگو های انرژی خاصی کار کردهاند. همین که الگوی انرژی فردی را بشناسی در واقع به کل شخصیت او پی خواهی برد. ظاهر و باطن همه را میشناسی.
این هنر عینی است. این مرد تاج محل را خلق کرد.
در شب بدر کامل که بنشینی و بر روی تاجمحل تعمق کنی قلبت با عشقی تازه به تپش در خواهد آمد. هنوز هم تاج محل انرژی عشق را از خود ساطع میکند. ممتاج محل به دلیل عشق به دخترش از دنیا رفت شاه جهان به خاطر عشق مرارتها کشید و شیرازی این محل را به دلیل دردی جانسوز آفرید.
این بنا هنوز هم ارتعاشات را در خود دارد. این بنا یک بنای معمولی نیست و استثنایی است.
فراموش نکن که از نظر من خلاقیت یعنی مکاشفهگری. خلاقیت یعنی حالتی از بی ذهنی. حالتی که در آن خدا در تو نزول مییابد. و عشق از تو به بیرون سر ریز میشود.
خلاقیت
اشو
برای ایجاد تغییرات دائمی باید حتما نحوه شکلگیری احساس لذت و ناراحتی را تغییر داد.کلید تغییر یا فتن، معکوس کردن چگونگی احساس رنج و خوشی است.
کسانی که میگویند فقط مثبت درست نمیگویند. به باغ نگاه کنید و بگویید در این باغ زیبا هیچ علف هرزی نیست. یا مرتب به خودتان تلقین کنید که همه چیز رو به راه است تا حتما موفق شوید.
نه من میگو یم این باغ زیباست اما داخل آن پر ازعلفهای هرز است. پس اگر میخواهی از دیدن آن لذت ببری راه بیفت. علفها را از ریشه بکن. ننشین و مرتب با خودت تکرار نکن که خدایا چرا در باغ زندگی من علف هرز هست؟
نگو خدا یا چرا اینقدربا من نا مهربانی؟
حرکت کن.
بدان که ناراحتیها و ناملایمات هم بخش از زندگی هستند. ممکن است دیگران ناراحتت کنند و از تو انتظارات گوناگون داشته باشند اما تو نیز از دیگران توقع داری مگر نه؟ تو هم بارها دیگران را ناراحت کردهای. اما اگر در زندگی مشکلی داری با آن مقابله کن و با مشکلات رو برو شو. اغلب مردم تمایلی به رو به رو شدن با مشکلات ندارند.
"عشق تنها به چشمان یکدیگر خیره شدن نیست بلکه متفقاً به بیرون به جهت معینی نگاه کردن است."
مهمترین عامل برای یادگیری هر کسی میزان تمایل او به فراگرفتن است. اما اگر در ذهن او یادگیری با امری ناراحت کننده مرتبط باشد مسلما او هیچ علاقهای به یاد گرفتن نخواهد داشت.
هدف:
آموختن اینکه هرچه که بتواند احساس و رفتارم را تغییر دهد با لذت ارتباط دهم.
میتوان با بخشیدن دریافت کرد.
اینها را زمانی در دفتری برای خودم یادداشت کرده بودم.
نمیدانم از چه کتابی.
اگرخود را دوست ندارید
عشق شما عشق نیست
خود خواهی ملوکانه ایست که می خواهد برای دیگری قفس بسازد
که قادر نیست شجاعت رها شدن از خود و رها بودن به طرف مقابلتان ببخشد
عشق هراسی ندارد
از هیچ چیز
اگر خود را دوست ندارید قید عاشق بودن را بزنید
چون زجریست که که به خود دعوت می کنید
راهی هست
اول خود را دوست بدارید
تا زمانی که خود را لعین می بینیددریغا که بتوانید صفای لبخندی را بر لب کسی رهنمون کنید
چرا که ناتوانید از این کار برای خودتان
وقتی که عاشق بودید عاشق همه خواهید بود
و زیبایی وجودتان به دیگران نشاط می بخشد
اگر ادعای عشق تنها به یک نفر را دارید
نام عشق را مخدوش نکنید
عشق جهانی را سیراب می کند.
ممد آمد جلو و دستش را روی شانه های من گذاشت مقا بلم، به من زل زد و گفت:
این جانب فهیمه محمدی نیا اعلام می دارم که تا به حال دو تا تک ماده زده ام و دیگر
جایی برای تک ماده زدن ندارم.
دیروز هم مراقب بودم. به نظر شان سو ال آسان بود اما نمی دانستند خانم م که این جانب با شد کتاب را یک ماه زودتر تمام کرده و دائم به تکرار مسا ئل پرداخته است.
این کلاس شبانه که اغلب بچه های افتاده روزانه هستند جدا از نظر من خنگ نیستند. یعنی اگر در روزانه شاگرد من بودند حتما پاس شده بودند. یعنی من فقط شاگرد های خنگم می افتند یعنی نه خنگ که در واقع عقب افتاده. البته کلاس اول. کلاس دوم هرکس تنبلی هم بنماید می افتد واما تنبلی به من باز می گردد از جایی که شاید انگیزش کافی را در یک شاگرد متوسط ایجاد نکرده ام. پس باید کاری کنم که باز هم فقط عقب افتاده ها بیفتند که فقط در کلاس اول مو جود می باشند.
کلاس دوم چهار نفره ام را تصحیح کردم که باید بگویم رضوی عزیزم همانی که پسری دم مدرسه گلوله برفی حواله اش کرد افتاده و شده است چهار. آنهم به خاطر اینکه 5 جلسه اخر کلاس مرا غایب بود اما سه نفر با قی ماده پاس شدند که خانم کنعانی همان گیر بده که بعدا معلوم شد خیاط است 19 شد. راستش او هم سن من است و داری دو بچه می باشد و من تشویقش کردم تا استاد هم بشود گرچه که شو هرش دیپلم است یا سیگل چه می دانم.
راستش یک زمان خانمی آمد نزد من و گفت به نظرت من خوب است درس بخوانم؟ و می توانم؟ راستش این قضیه ربطی به من نداشت او واقعا عاشق در بود من گفتم : البته که می توانی؛ آن زمان هنوز داشت راهنمایی می خواند.
چند سالی گذشت داشت دیپلم می گرفت : گفت به نظرت من بروم دانشگاه و می توانم؟
من هم گفتم دانشگاه رفتن که کاری ندارد. ها برو
راستش حالا لیسانسش را تمام گرفته و می خواهد فوق بگیرد. ای عجب که دیگران را تشویق کردیم و خودمان اینجا ماندیم.
این خانم در سن 9 سالگی ازدواج کرد در سن پانزده سالگی با وجود دو دختر بیوه شد. و حالا دخترهای زیبایش به داشنگاه می روند همراه خودش.
امیدورام او را روزی در کسوت استادی ببینم چرا که لیاقتش را دارد.
رضوی عزیز امتحان را داد با برگه خالی و در رفت و بچه ها گفتند عروس شده
مثل اینکه گلوله برف منجر به خوبی شده
به هرحال رضوی نسبتا دوست داشتنی است جدای از آنکه یک بار سرش کلی دادو بی راه انداختم که یک اثبات را بعد از سه بار یاد نگرفته بود.
اما ممد گفت برای عرووسی اش منتظرم است. و دیگر اینکه زهره هم زنگ زد و یکسا عت درباره عشقش حرف زد
خوش به حالش
چون من می دانم به او چه بگویم ؛)و چه طور راضی اش کنم
اعجوبه ای برای خودش می باشد.
می گفت باید پسرهارافقط سر کار گذاشت. ایول باید در کلاسش بیا موزم. راستی؟
حالا که فعلا خودش سر کار است.
فهمیدم که زهره این ها به فهمیه می گویند ممد.
مجبور شدم تندبنویسم چون پدرم یم خواهد برق را قطع کند. شاید چند روزی هم ای دی اس الم قطع شود.
شاید فرصت خوبی برای فراغت از نت باشد
می خوام ترک اعتیاد کنم.
اگر ذات خبیثم بگذارد تا دوباره راهش نیندازم.
من از صبح تا حالا
از صبح تا حالا
از صبح تا حالا
هیچی
برق می خواستم.
جنبه های اعتیاد من خیلی شدیده
بدون نت می میرم
شایدم نمردم!!!
فعالیت نشان میدهدکه این شخص دچار نگرانی ودلمشغولی است. اونمیتواند خودش باشد؛ نمیتواند ساکت وغیر فعال باقی بماند. او از راه این فعالیت جنون ودیوانگی خود رابیرون میریزد.
عمل زیباست. عمل به صورت واکنشی خودانگیخته بروزمییابد. زندگی به واکنش نیازدارد؛ توهرلحظه بایدکاری بکنی؛ اما این فعل از لحظهی حاضر نشات می گیرد. وقتی گرسنهای درجستجوی غذایی هستی ووقتی تشنهای به سوی چشمه آب میروی.خوابت که میآید به رختخواب میروی. درواقع این کار ازروی موقعیت فعلی ازتوسر میزند. عمل خودجوش ویک پارچه است.
فعالیت هرگزخودجوش نیست. ازگذشته نشات میگیرد. شاید فعالیتی را که سالها در خود اندوخته ای هماکنون در تو به انفجار درآید و این هیچ ربطی به مو قعیت فعلی توندارد.
اگر ین فعالیت وجود داشته باشد تو آرام و قرار نداری. چه طور میتوانی آرامش داشته باشی؟ چون نیازی وسواسی میخواهد تو را وادار کند کاری بکنی؛ حال این کار هرچه میخواهد باشد. در سراسر دنیا احمقهایی یافت میشوند که ورد زبانشان این است: ((هرکاری بکنی بهتر از هیچ است)).
و احمقهای تمام عیاری هم وجود دارند که این ضرب المثل را ارائه دادهاند که (( ذهن خالی لانه شیطان است)).
این طور نیست. ذهن خالی ماوای خداست. ذهن خالی زیباترین و نابترین چیز در دنیاست. ذهن خالی چه طور میتواند ماوای شیطان باشد؟ شیطان نمیتواند به ذهن خالی راه یابد. این غیر ممکن است.
شیطان هرگز نمیگوید آرامش داشته باش او میگوید: ((چرا وقتت را تلف می کنی؟ یک کاری بکن! بجنب! عمرت می گذرد؛یک کاری بکن و همه آموزگارانی که چشم به بشریت دوختهاند به اینجا رسیده اند که ذهن خالی مجال می دهد که الوهیت به درون توراه یابد.
بایدمراقب این فعال بودن بود و این تو هستی که باید مراقب آن باشی چون من هرچه هم بگویم تا تو خودت در نیابی که فعالیت تو بیخود وبی ربط است از وجودش خبر دار نخواهی شد. تو چرا دست به فعالیت میزنی؟
هنگام سفر مردم را دیده ام که که کاری را بارها و بارها تکرار میکنند. من برای بیست وچهار ساعت بامسافری هم قطاربودم. اوروزنامه ای را بارها وبارها خواند چو سرگرمی دیگری پیدا
نمی کرد. کسی که دریک کوپه محبوس است امکانات چندانی برای فعال بودن در اختیار ندارد. این بود که او مدام به همان روزنامه ور می رفت ومطالب آن را بارها وبارها می خواند و من که شاهد این صحنه بودم از خودم می پرسیدم این چه کاری است که این آدم میکند؟
آیا ضرورتی وجود دارد؟ آنها وسواس دارند آنها نمی توانند آرام و غیر فعال باقی بمانند این برایشان غیر ممکن است به مرگ می ماند. آن ها باید فعال باشند و یک طوری سر خود را گرم کنند.
فعالیت وقتی است که عمل مناسبتی با مو قعیت ندارد به خودتان نگاه کنید تا ببینید نود درصد انرژی شما در انجام فعالیت های مختلف به هدر می رود و به همین دلیل است که وقتی لحظه عمل فرا می رسد هیچ انرژی برای تان باقی نمانده است. وقتی فردی آرام و خالی از اضطراب و وسواس است انرژی در درونش انباشته می شود و او انروزی را پس انداز می کند. این انرژی به طور خود کار در او ذخیره می گردد و با فرا رسیدن لحظه عمل جاری می شود. به همین هم عمل چنین جامع و کامل است. فعالیت همواره نا قص است زیرا مگر می توانید دربست خودتان را فریب دهید؟ حتی خودتان هم می دانید که این فعالیت شما بی فایده است و آن را برای فرو نشاندن التهاب درونی خودتان به دلایلی که حتی برای خودتان هم مبهم است انجام می دهید.
اشو از کتاب خلاقیت
نیم فاصله ام خراب شده
فرض کنيد که زن و شوهري دريک طرف رودخانه نشسته اند و مرد براي کاري به شهري که در طرف ديگر رودخانه بود مي رود و مي گويد که تا کمتر از نيم ساعت بر مي گردد. مرد مي رود و تا ساعت ها بعد باز نمي گردد. زن که علاقه فراواني به شوهرش داشت بسيار نگران مي شود و تصميم مي گيرد به پيش شوهرش برود. ولي براي عبور از رودخانه مي بايست سوار قايق مي شد و هيچ پولي هم نداشت. زن ماجرا را براي صاحب قايق تعريف مي کند و هر چقدر که گريه مي کند، صاحب قايق راضي نمي شود که بدون پول او را ببرد. زن به مرد پولداري که از آنجا رد مي شد موضوع را گفت. مرد پولدار مي گويد پول مي دهد بشرطي که زن را ببوسد( البته اصل داستان طور ديگري بود ولي براي مطابقت با فرهنگ جامعه ما تغييراتي داده شده). زن که خيلي نگران شوهرش بود قبول مي کند. زن بعد از اين که از رودخانه رد شد، شوهرش (که بدليل موجهي نتوانسته بود بيايد) را پيدا مي کند و ماجرا را براي شوهرش تعريف مي کند. شوهر زن وقتي ماجرا را مي شنود بسيار عصباني مي شود و يک سيلي به صورت زن مي زند و او را ترک مي کند.
در اين داستان چهار شخصيت وجود داشت. زن، شوهر، صاحب قايق، مرد پولدار؛ که هر کدام شايد به نوعي مقصر بوده اند. حالا از دوستان عزيز مي خواهم که اين افراد را به ترتيب گناهکار بودن بنويسند. يعني هر کدام را که بنظر شما گناهکارتر است، اول و بي گناه تر را آخر بنويسيد و اگر خواستيد دلايل خود را هم مطرح کنيد.
بعد از اينکه تعداد جواب ها به حد کافي رسيد، تحليل روانشناسي جواب ها را خواهم گفت.
اين را هم بدانيد با اين روش ميتوانيد بعضي از مهمترين خصوصيات دوستان خود و حتي همسر خود را بشناسيد.
تحليل تست :
در اين داستان هر کدام از شخصيت ها خطايي انجام دادند و براي انجام خطا هم انگيزه اي داشتند. در واقع همه ما انسانها وقتي کار خطايي را انجام ميديم حتماً انگيزه و بهانه اي داريم که براي خودمان توجيه شده است و گرنه آن خطا را انجام نميداديم. اينطور که نگاه کنيم، ميبينيم که هيچ خطايي وجود ندارد چون هر کسي براي انجام کارهايش دليل و توجيهي دارد و از نظر خودش کار درستي است، وگرنه انجام نميداد. خوب چهار شخصيت داستان خطاهاي زير (از نظر عرف يا دين يا ... ) را با انگيزه هاي ذکر شده انجام داده اند.
ü زن : خودفروشي کرد بخاطر عشق
ü قايقران : به زن کمک نکرد بخاطر پول
ü مردپولدار: به زن پيشنهاد و تجاوز کرد بخاطر شهوت
ü شوهر : با زن برخورد نامناسب کرد بخاطر غيرت
حالا شما هر کدام از شخصيت هاي فوق را که بي گناه تر بدانيد، يعني انگيزه فرد براي شما داراي اهميت بيشتري است. مثلا کسي که زن را بي گناه تر بداند يعني براي او عشق داري اهميت بيشتري است. پس اگر مثلا کسي پاسخ دهد که: مرد پولدار، شوهر، زن و قايقران؛ براي او بترتيب: پول، عشق، غيرت و شهوت داراي اهميت بيشتري هست. توجه بايد داشت که اين داستان طوري بايد گفته شود که هر کدام از شخصيت هاي داستان فقط همان خطا و گناهي که در بالا اشاره شد مرتکب بشوند.
البته اين تست داراي اشکالاتي هم هست. براي مثال ميزان خطا يا نوع خطا براي شخصيت هاي داستان متفاوت است در نتيجه رنج کردن مقصرين، دقيقا انگيزه ها را رنج نميکند. ولي چنانچه ميزان و شدت خطاها و گناهان يک اندازه بود، ميشد حساب بيشتري روي ترتيب صفات کرد. ولي در هر صورت بطور نسبي ميتواند ميزان اهميت هر کدام از خصوصيات مذکور را در افراد مشخص کند.
اگر کسی کوشید یا حتی موفق شد که شما را مدتی از اهداف تان باز دارد به خاطر بیا ورید که کامیابی راهها و درهایی بی شمار دارد که همواره آماده است آن ها را به رویتان بگشاید. تا مو هبت های دلخواهتان را به دامن تان بریزد. هر گاه دری بسته شد بدانید که درهای و دروازه های بزرگ تری و عالی تر می خواهند به روی تان گشوده شوند. جلو در های نیمه بسته خود را معطل نکنید.
بگذاریددرهای نیمه بسته بسته شوند. آماده در های تازه ای باشید که می خواهند چاک چاک به روی تان باز شوند.
خودتان را از شر حقارت حسد و حسست به کامیابی دیگران برهانید.
به صدای بلند یا خاموش ندا در دهید:
من به توانگری دیگران حسرت نمی خورم. به خدا رو می کنم. در این کائنات کامیابی و توانگری بی کران برای همه هست.
وقتی اندیشه توانگرانه را آغاز کردید هرگز ازآانچه دیگران می گویند یا کار هایی که می کنند تا نتوانید به خواسته تان برسید دلسرد و نومید و ناراحت نمی شوید. در دراز مدت آنها نه به شما که به خود آزار می رسانند.
قانون توانگری
کاترین پاندر
دلش میخواست دندانههای اسم خودش را هم جارو کند مثل همه پلههایی که هرروز از طبقه چهاردهم آپارتمان تا پایین جارو میکرد. از روز اول استخدام به او گفته بودند کار شما فقط جارو کردن است. اول پلهها بعد فضای تقریبا وسیع محوطه و بعد منزل هر کدام از سکنه که مایل بودند.
مینوشت لا لوئل. از ل خوشش میآمد اما همزه در نظرش زیادی بود جارویش را بر داشت که آنرا پاک کند مجبور شد ل آخر را م پاک کند و به لالو اکتفا کند.
همینطور روی پلههای مارپیچی سا ختمان نشسته بود که پسری از طبقه چهاردهم یک پلاستیک از تکههای کاغذ را در هوا رها کرد. حالا دوباره باید همه پلهها از پاین تا بالا را دور بزند. مجبور شد در واحد طبقه چهاردهم را بزند تا از سا کنان آن تو ضیح بخواهد اما از لای در زنجیر شده سا ختمان تنها توانست لبخند شیطنت با رو در عین حال معصو مانه پسر را ببیند. تکههای کا غذ را جمع کرد کاغذهای هر طبقه را جدا جدا جمع کرد روی هر تکهای کلمات را میخواند:
درخت پیچ گل لب ج ج ج بیا
پیچ جاده را که رد میکرد نزدیک خانهشان یک درخت چنار قد کشیده بود ویک جوی کو چک؛ همیشه خدا گلهای دیوانه را آب میداد و لب جوی مینشست و گلهای دیوانه را بو میکشید که صدایی گفت:
گلهای دیوانه را بو کردهای که پاک خل شدهای؛ دیوانه دیوانه تو دیوانه هستی؛ بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا
- اصلا زیر درخت ج ج ج
طبقه بعد کاغذها را جمع کرد: گیتار شن ستاره پل هوایی
ستاره از روی پل هوایی غروب کرد
تو که نمیخواستی
شن را زیر زبانت گذاشتی وگیتارزدی خواندی تا بر گردد اما شهر در میان دود گم شد.
طبقه دوازده: جا رو جارو پوست شکلات عکسهای پاره پاره
یازده: میوه هسته آلبالو سطل آشغال
طبقه ده: جا رو جارو جارو
طبقه نه: عکسهای پاره پاره ، آشغال، من
طبقه بعد بعد بعد
از طبقه هفتم که به پایین نگاه کرد سرش چرخید چرخید
جارو را از همان بالا انداخت پایین
خودش از پلهها بالا رفت.
دارم يه جاده مي سازم
تا ماشينا از روش رد شن ،
دارم يه جاده مي سازم
ميون نخلا
تا روشني و تمدن
از روش رد شه .
دارم يه جاده مي سازم
واسه سفيدپوساي پاتال خرپول
تا با ماشيناي گنده شون از روش رد شن و
منو اين جا قال بذارن
***
اينو خوب مي دونم
كه يه جاده به نفع همه س :
سفيد پوسا سوار ماشيناشون ميشن ،
منم سوار شدن اونا رو تماشا مي كنم .
تا حالا هيچ وخ نديده بودم
يكي به اين خوشگلي ماشين برونه .
آي رفيقا
منو باشين :
دارم يه جاده مي سازم !
از سایه
هر روزيك كار مثبت انجام بدهيد و با كسي درباره اش حرف نزنيد حس و انرژي مثبت دروني را فقط براي خودتان نگه داريد.
دعوا سر اسم نيست. اعتمادبه نفس، خودباوري، حس اطمينان شخصي و امثالهم همگي سر و ته يك كرباس اند كه همه مان كم و بيش مي شناسيم اش. اگر تعريف اعتمادبه نفس و خوبي هايش را دانسته فرض كنيم و دلايل عدم اعتمادبه نفس و بدي هايش را هم مفروض بگيريم، آن وقت فقط مي ماند يك سؤال مهم: چگونه اعتمادبه نفس مان را تقويت كنيم و به خود نيروي مثبت تزريق كنيم.
رفقاي خوب
بيشتر اوقاتتان را با آدم هايي بگذرانيد كه اعتمادبه نفس شان بالاست. اگر اين كار برايتان ممكن نيست، لااقل توي برنامة هر روز تان مدتي را براي همنشيني با افرادي اختصاص بدهيد كه خودباور و خودساخته اند. حقيقت اين است كه انرژي مثبت و نيروي دروني آدم ها تا حدي مسري است. اصلا لازم نيست كاري بكنيد. فقط كافي است كنارشان باشيد، ضمن اين كه چيزهاي بسياري را هم مي شود از همين جماعت و با همين همنشيني هاي ساده آموخت. گاهي تنها با آموختن و به كار بستن يك نكتة تازه، مسير زندگي آدم زير و رو مي شود.
آن يك نفر
تقريبا تمام آدم هاي موفق دنيا يك مشاور دانا و قابل اعتماد داشته اند. اين مشاور يا معلم خوب، ممكن است يكي از اعضاي خانواده، يك دوست صميمي، يك معلم مدرسه و يا اصلا يك شخص غريبه و خيرخواه باشد. ممكن است توي زندگي تان حضور داشته باشد يا ممكن است اصلا خودش زنده نباشد و شما از طريق آثاري كه از او به جا مانده، از او كمك بگيريد. به هر حال، راهي كه شما مي خواهيد طي كنيد و هدفي كه مي خواهيد به آن برسيد، احتمالا پيش از شما هم ديگراني در آن راه رفته اند و به آن هدف رسيده اند. مشورت با آن رفته ها و رسيده ها و همنشيني با آن آدم ها، اعتمادبه نفس تان را براي رفتن و رسيدن تقويت مي كند.
اين حس دوست داشتني
اعتمادبه نفس فقط يك حس است. تا به حال برايتان پيش نيامده كه در يك موقعيت خاص، اين حس را تجربه كرده باشيد؟ اگر قبلا توانسته باشيد اين حس را حتي براي يك بار تجربه كنيد، قطعا باز هم مي توانيد. چگونه؟ با فراهم آوردن مقدمات پديد آمدن آن حس. اين همان چيزي است كه ارزش تمرين هر روزه دارد. لااقل 15 دقيقه از هر روزتان را اختصاص بدهيد به تجسم همان شرايطي كه در آن، با حس اعتمادبه نفس رفتار كرده ايد. آن شرايط را با جزئيات دقيق توي ذهنتان مرور كنيد و به حستان در آن لحظه توجه كنيد. پس از مدتي، همراه داشتن اين احساس برايتان به شكل يك عادت درمي آيد.
از مهارت تا اطمينان
پاواروتي سرشناس ترين خوانندة اپراي دنياست. چندي پيش، او در مصاحبه اي با يك روزنامة ايتاليايي گفته بود كه هر روز لااقل 6 ساعت تمرين مي كند و هنوز هم احساس مي كند كه هر روز، چيز تازه اي دربارة صدا و موسيقي ياد مي گيرد. اين تمرين و تمرين و تمرين كه منجر به مهارت بيشتر مي شود، يكي از لازمه هاي اعتمادبه نفس است. در يك مهارت يا توانايي ويژه اي كه حس مي كنيد علاقه و اشتياق تان براي آموختن اش بيشتر است، سرمايه گذاري كنيد و بكوشيد تا هر روز چيز تازه اي در همان زمينه ياد بگيريد.
در جست وجوي ارزش هاي از دست نرفته
اگر توي زندگي تان ارزش هاي قطعي و شناخته شده اي هست كه واقعا باورشان داريد، خوب بشناسيدشان و مراقب باشيد كه ازشان تخطي نكنيد. تخطي از اين ارزش ها به ويژه در آن هايي كه زندگي آگاهانه را انتخاب كرده اند، موجب شعله ور شدن حس گناه و در هم شكسته شدن خانة اعتمادبه نفس مي شود. مي توانيد اين ارزش هاي شخصي يا اعتقادي را فهرست كنيد و زير ميز تحريرتان يا گوشه و كنار اتاق منزل يا اتاق كارتان نصب كنيد تا ملكة ذهنتان شود. اين پايبندي، پايه هاي عزت نفس و اعتمادبه نفس تان را محكم مي كند.
از تو مي پرسم خودم را
توي زندگي تان چه كسي يا چه كساني را تحسين مي كنيد؟ چرا؟ به خاطر كدام ويژگي يا كدام ويژگي هايشان؟ پاسخ به اين پرسش ها را به دقت يادداشت كنيد و فهرستي تهيه كنيد تا ويژگي هاي مورد علاقه تان هميشه جلوي چشمتان باشد. هر روز براي رسيدن و نزديك تر شدن به اين ويژگي ها تلاش كنيد.
فهرست هاي به دردبخور
چرا بايد اعتمادبه نفس داشته باشيد؟ دلايل تان را فهرست كنيد. در تهية اين فهرست، سختگير نباشيد. يك فهرست هم از آدم هايي تهيه كنيد كه به دلايلي در زمان گذشته يا حال، از خصوصيات خوب شما حرف زده اند. حرف هاي آن ها را هم تا آن جا كه يادتان هست، در فهرست تان بگنجانيد و هر از گاهي به اين دست نوشته هايتان نگاهي بيندازيد.
حرمت نگه داريد
تا حالا كسي يا كساني به تان بي احترامي كرده اند؟ اگر ميزان تكرار اين اتفاق، زياد است و اگر نمي توانيد شخص يا اشخاصي را كه به تان بي احترامي مي كنند به رفتار صحيح مجاب كنيد، از آن ها دور شويد.
آن روي اين سكه هم در تقويت اعتمادبه نفس حقيقي، مؤثر است. يعني خودتان هم نبايد به كسي بي احترامي كنيد. حتي با كساني كه از آن ها خوشتان نمي آيد، با مهرباني رفتار كنيد و اين را براي خودتان به شكل يك عادت دربياوريد تا تأثيرش را در جذب ديگران و تقويت اعتمادبه نفس خودتان مشاهده كنيد.
روزي يك كار ترسناك
هر روز يكي از كارهايي را كه هميشه ازشان واهمه داشتيد و داريد، انجام بدهيد. هر چه از اين ترس ها بيشتر فاصله بگيريد و بيشتر ازشان دوري كنيد، ترسناك تر به نظر مي رسند. در عوض، هر چه به آن ها نزديك تر شويد و بيشتر با آن ها مواجه شويد، مي بينيد كه چقدر راحت مي شود از آن مرزهاي خيالي رد شد.
در ستايش دانستن
با اين همه كتاب و كتابخانه و شبكه هاي اطلاع رساني، ديگر هيچ دليل موجهي براي بي اطلاعي وجود ندارد. اگر بر حسب شرايط كار و زندگي تان احتياج داريد كه از چيزي يا چيزهايي سر دربياوريد، كوتاهي نكنيد. خودتان را مجهز كنيد به دانستن و بيشتر دانستن. به مطالعة منابع مختلف عادت كنيد. تسلط و اطلاع كافي در زمينة شغلي، منجر به افزايش اعتمادبه نفس در محيط كار مي شود.
ببخشيد
خودتان را ببخشيد. خب، هر كسي ممكن است هر از گاهي در طول زندگي اش به كارهاي اشتباه و حتي احمقانه اي دست بزند. سخت نگيريد. بگذاريد دست درمانگرِ بخشش و بخشايش به شانه تان بخورد. باور كنيد و ايمان داشته باشيد كه اين نواقص هم جزو زندگي است و ما حتي براي اصلاح اين نواقص هم به اعتمادبه نفس احتياج داريم.
از خدا جوييم توفيق ادب
حتي اگر خودتان هم جزو اين آدم ها نباشيد، لابد ديده ايد آدم هايي را كه تا دست از پا خطا مي كنند يا اتفاق بدي برايشان مي افتد، شروع مي كنند به سرزنش خود و طوري با خودشان حرف مي زنند كه فقط بوي تحقير از آن مي آيد. اين كار، اعتمادبه نفس را ويران مي كند. اگر تا به حال هم اين گونه بوده ايد، ديگر تمامش كنيد. تمرينش آسان است. وقتي خودتان را مخاطب مي كنيد، حرمت خودتان را حفظ كنيد. تا بقيه هم حرمتتان را نشكنند و ادبِ حضورتان را حفظ كنند.
شروع از پايان
هميشه از انتها شروع كنيد. مثلا امروز يا فردا مي خواهيد چه كار كنيد؟ كجا برويد؟ به چه هدفي برسيد؟ چطور باشيد؟ چگونه حرف بزنيد؟ و... پس از پاسخ به اين سؤال ها، يك لحظه چشمانتان را ببنديد و توي ذهنتان سعي كنيد خودتان را رسيده به آن نقطة هدف فرض كنيد: در حال سخنراني به همان نحو دلخواه، در حال رانندگي بدون اشتباه، در حال همكلامي بدون عصبانيت و... تصوير دلخواه تان را با تمام جزئياتش در ذهنتان بسازيد و دائما آن را پررنگ تر و پررنگ تر كنيد تا لوازم و لواحق ذهني اش هم برايتان ايجاد شود. اين تصوير، مي شود عصاي دستتان براي رسيدن به آن جا و آن شرايطي كه دلتان مي خواهد.
مثبت باشيد
مثبت باشيد اما كمال گرا نه. مثبت بودن منجر به افزايش جاذبه هاي دروني و بيروني مي شود، در حالي كه كمال گرايي افراطي، آدم را فلج مي كند و باعث مي شود آدم به خيلي از هدف هاي ديگرش در زندگي نرسد. با مثبت بودن، هم در وجود خودتان احساس ارزشمندتري را تجربه مي كنيد، هم ديگران نسبت به شما اين حس را پيدا مي كنند. البته براي مثبت بودن، هيچ الزامي به انجام كارهاي فوق العاده نيست. كافي است خوبي هاي ديگران را سرمشق زندگي خودتان كنيد و تا آن جايي كه از دستتان برمي آيد، خيرخواه و ياري رسان باشيد.
ظاهر از باطن پيروي مي كند
نسبت به ظاهرتان بي توجه نباشيد. آراستگي ظاهري يكي از لازمه هاي رسيدن به اعتمادبه نفس حقيقي است. سعي كنيد حتي در روزهايي كه حس و حال چندان خوبي هم نداريد، باز هم ظاهرتان مرتب باشد و آراسته باشيد. اين كار بايد به شكل يك عادت دربيايد و البته اين عادت هم از آن عاد ت هايي است كه شمشير دولبه است. يعني با افراط در آن، از آن سوي بام اعتمادبه نفس مي افتيد و باز هم خودباوري تان ضربه مي خورد. پس براي اين آراستگي، حد و مرز روشني تعريف كنيد.
انرژي توليد كنيد
از انرژي دروني تان غافل نشويد. هر روز لااقل يك كار مثبت انجام بدهيد كه حس خوبي در درونتان ايجاد كند و در رابطه با اين كار هم با هيچ كسي حرف نزنيد. اين حس و انرژي مثبت دروني را فقط و فقط براي خودتان نگه داريد. اين تمرين واقعا اثربخش است.
سلامت باشيد
به سلامت تان توجه داشته باشيد. نرمش يا ورزش روزانه و منظم حتي در حد پياده روي روزانه، دويدن، شنا و... كمك كننده است. اين طوري واقعا احساس مي كنيد كه به جسمتان تسلط بيشتري داريد و اين حس مي تواند اعتمادبه نفس تان را هم تا حدي تقويت كند.
تا پخته شود خامي
سفر چيز خوبي است، خصوصا براي شما كه مي خواهيد اعتمادبه نفس تان را تقويت كنيد. وقتي از محيط آشنايتان جدا مي شويد و از آن فاصله مي گيريد، دستتان براي رها شدن و افزايش اعتمادبه نفس بازتر مي شود. چون در بسياري از اوقات، مجبور مي شويد به نوعي با خودتان درگير شويد و نيازهاي معمولتان را مرتفع كنيد. از اين درگيري نترسيد. نتيجه اش مثبت است.
ديدن نور در ظلمات
در هر محيط تاريكي لااقل مي شود يك نقطة روشن پيدا كرد. اگر عادت كنيد، مي توانيد هميشه و در هر محيط تاريكي با ديدن آن نقطه، روشن و دلگرم باشيد. اگر كسي به سلامتان جواب نداد، هميشه اين احتمال را در نظر بگيريد كه شايد سلامتان را نشنيده يا ذهنش آن قدر مشغول بوده كه متوجه سلامتان نشده است، كما اين كه در بيشتر مواقع هم همين طور است.
منبع:Hamshahri Newspaper
از اینجا
فقط افراد مریض مخرباند افراد سالم خلاقاند. خلاقیت رایحه دل انگیز سلامت واقعی است. وقتی شخص واقعاً سالم و منسجم بود در خلاقیت طبیعی به روی او باز میشود و میل شدید به ابتکار و سازندگی در او ایجاد می شود.
تو باید به اندازه بودا مکاشفه گر، به اندازه کریشنا بامحبت و به اندازه میکل آنژ و لئوناردو داوینچی خلاق باشی. باید همزمان همه اینها باشی. فقط آنگاه کلیت تو تحقق مییابد درغیر این صورت چیزی در درون تو گم شده است و آن گمشده تورا نا متوازن و بی ثمر نگاه خواهد داشت.
اگر تک بعدی باشی می توانی به قلهای رفیع دست پیدا کنی اما آنگاه فقط یک قله ای. دلم میخواهد تو سلسله جبال هیمالیا باشی نه فقط یک قله بر فراز قله های دیگر.
انسان تک بعدی به بنبست رسیده است. او ازخلق سیارهای زیبا، خلق بهشتی بر روی زمین عاجز بوده است.
بودا یک ابر بشر است کسی در این باره تردید ندارد اما او بعد انسانی را از دست می دهد او فوق طبیعی است. او از زیبایی فوق طبیعی بودن برخوردار است اما او زیبایی زربای یونانی را فاقد است. زربا و بودا. آدم باید مکاشفه گر باشد ولی نه بر ضد احساس. آدم باید مکاشفه گر و درعین حال آکنده از احساس و لبریز ازعشق باشد. آدم باید خلاق باشد. اگر عشق تو صرفاً احساسی باشد که به فعل در نیاید بشریت گسترده را تحت تا ثیر قرار نخواهد داد. باید آن را به عینیت درآوری.
خیلیها دوست دارند آرامش داشته باشند ولی نمیتوانند. آرامش مثل گل دادن است. تو نمی توانی به زورآرامش پیدا کنی. تو باید کل این پدیده رادرک کنی چرا اینهمه فعالی؟ چرا اینقدر خود را مشغول نگاه میپداری؟ چرا آنقدر نسبت به آن وسواس داری؟
این دو واژه را به خاطرداشته باش: عمل و فعالیت
عمل غیر از فعالیت است. فعالیت هم عمل نیست. ماهیت این دو کاملاً ضد هم است . عمل وقتی است که مو قعیت آن را ایجاب میکند و تو دست به آن می زنی؛ تو واکنش نشان می دهی. فعالیت وقتی است که مو قعیت اهمیتی ندارد. فعالیت واکنش نیست. تو درآن موقعیت چنان ناآرامی که آن موقعیت صرفا بهانهای برای فعال بودن است.
عمل از ذهنی ساکت نشات میگیرد این زیباترین چیز در دنیاست. فعالیت از ذهن نا آرام نشات میگیرد و این از هر چیزی زشتتر است. عمل وقتی است که مناسبتی در کار باشد فعالیت بی ربط و نامتناسب است. عمل لحظه به لحظه و خود انگیخته است. فعالیت گذشته را بر دوش می کشد.
فعالیت پاسخ به لحظهی حاضر نیست در عوض نا آرامیای را که تو از گذشته حمل میکنی به زمان حال سرازیر میکند. عمل خلاقانه است در حالی که فعالیت بسیار مخرب است تو را نابود میکند دیگران را از بین می برد.
سعی کن تفاوت ظریف این دو را درک کنی. به عنوان مثال وقتی گرسنهای غذا میخوری این عمل است اما وقتی گرسنه نیستی و به هیچ وجه احساس گرسنگی هم نمیکنی و با این وجود دست از غذا خوردن برنمیداری این فعالیت است.
خوردن نوعی خشونت و شدت عمل است: تو غذا را خرد و خراب میکنی تو دندانهایت رابه هم میسایی و غذا را تخریب میکنی و این تو را کمی از نا آرامی و آشوب درونت رهایی میبخشد. تو به خاطر گرسنگی غذا نمیخوری بلکه به خاطر نیازی درونی _میل شدید به تخریب- غذا میخوری.
آدمی که سیگار می کشد دارد چه کار میکند؟ از دید کاملاً معصو مانه صرفا دود را به درون ریهها فرو داده بعد آن را بیرون میدهد. یک دم. بازدم. نوعی پرانامای زیان آور.
یک جور مراقبه ما ورایی. او درحال خلق یک ماندالاست. او دود را به درون ریهها فرو میدهد و خارج میکند و یک ماندالا یا یک چرخه به وجود میآورد. او از راه سیگار کشیدن با خود زمزمه میکند؛ یک زمزمه موزون و ضربآهنگ دار. این کار اورا کمی تسکین می دهد. نا آرامی و بیقراری درونیاش کمی فرو مینشیند.
وقتی دارید با کسی صحبت میکنید این یادتان باشد؛ تقریبا در صد در صد موارد صحت دارد. اگر این شخص دستش را به طرف سیگار برد مفهمومش این است که به تنگ آمده است شما باید همان مو قع او را ترک کنید.
این فعالیت نشان می دهد که شخص دچار نگرانی و دلمشغولی است. او نمیتواند خودش باشد نمیتواند ساکت و غیر فعال باقی بماند. او از راه این فعالیت جنون و دیوانگی خود را بیرون میریزد.
عمل زیباست؛ عمل به صو رت واکنشی خودانگیخته بروز مییابد.
فعالیت هرگز خود جوش نیست. از گذشته نشات میگیرد. شاید فعالیتی را که سال ها در خود اندوختهای هم اکنون در تو به انفجار در آید و این هیچ ربطی به موقعیت فعلی تو ندارد.
از کتاب خلاقیت
درسهای اشو
اگر مستم من از
عشق تو مستم
عشق تو مستم
عشق تو مستم
بیا بنشین که دل بردی ز دستم
بردی ز دستم
بردی ز دستم
آخ دلم پیش تو بنده
یارم مشگل پسند مشکل پسند مشکل پسنده
مشگل پسند مشکل پسند مشکل پسنده
مرا عشق رخت
مرا عشق رخت
بیچاره کرده
بیچاره کرده
بیچاره کرده
میان کوهو دشت
آواره کرده
آواره کرده
آواره کرده
آخ دلم پیش تو بنده
یارم مشکل پسنده مشکل پسنده
مشکل پسنده مشکل پسنده مشکل پسنده مشکل پسنده
در فکر
در فکر
در فکر تو بودم
که یکی حلقه به در زد
یکی حلقه به در زد
یکی حلقه به در زد
گفتم
گفتم
صنما
فبله نما
بلکه تو باشی
تو باشی تو باشی تو باشی تو باشی
توی طبیب من وای
تویی عزیز من ای
تویی نگار من وای
تویی طبیب من ای
خیر نبینی که من میسوزم
خیر نبینی که من میسازم
تو که بیوفا نبودی
پر جورو جفا نبودی
تو که بی وفا ن....بو.....ی
پر جور جفا ن....بو......دی
آنکه مرا از تو جدا میخواند
خیر نبیند که چها می خواند
تو که بیوفا نبودی
پر جورو جفا نبودی
تو که بی وفا ن....بو.....ی
پر جور جفا ن....بو......دی
شنیدم از مرضیه
ليلي گفت:«چي با خودت آوردي؟»
مجنون گفت:«سوزن.»
«براي چي؟»
«واسه اينکه راه پر از خار مغيلان بود و ميرفت توي پام.»
ليلي گفت:«اوهوم.»
و آدامسش را پف کرد، به جايي دور چشم دوخت، و توي دلش گفت:«خاک بر سرت! من خيال مي کردم از بس عاشقي خار مار حاليت نيست! چقدر ازت بدم مياد!»
«چي گفتي؟»
«هيچي. گفتم باشه، مهم نيست.»
و به من فکر کرد. دوباره آدامسش را تندتند جويد و اينبار ترکاند.
ياد من افتاد که بهش نگفته بودم پابرهنه مي آيم. گفته بودم دوستت دارم.
"عباس معروفی"
به مو سیقی گلچهره از این وبلاگ گوش بدید.
کسانی که می خواهند تایپ را تمرین کنند این برنامه عالی است.
تند تايپ
امشب کسی را دیدم که شبیه هیچکس نبود مثل همه کسانی که شبیه هیچکس نیستند
اما او
با زهم شبیه هیچکس
آمده بود
امشب
********
این لعنتی ها که می گویند مرا می شناسند
چرا هیچ یک مرا نمی شناسند؟
عزيز
!در مسير اشک من قدم نزن
زير آفتاب ِ داغ ساحل ونيز
من مناسب مزاج تو که نيستم
مثل قهوه ای عجيب و تيره و غليظ
تلخ می کند دهان خاطر تو را
...طعم زهرمار ِ خلق و خوی من
!نريز
...اشک نه
...برای من ... نه! من تو را به گند
...می کشم به گند ... نه! من ِ سگِ ... نه! چيز
مرد نامه را مچاله کرد
بعد ريخت
ريخت
قط
ره
ها
یِ
خون
...برویِِ
روی ِ ميز
[]
زير ِ آفتاب زن برنزه شد قشنگ
!!زير ِ آفتاب ِ داغ ِ تازه ی تميز
از سایت دیگران
عده ای جهان را می گردند تا خود را بیابند
اگر خود را می یا فتند جهان می گردیدشان.
شب است و لحظه ی حرمان مریم** وطفلی خفته در دامان مریم
...
"در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر زمن ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا، دیر است گالیا، به ره افتاد کاروان ...
زود است گالیا،
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان،
اکنون زمن ترانه شوریدگی مخواه،
زود است گالیا، نرسیده است کاروان
....
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزیکه آفتاب از هر دری شتافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته باز یافت
من نیز باز خواهم آمد آن زمان .... سوی تو ..."
البته ربطش این بود
دوستان عزیزم درست نویسی در وبلاگ دارای قوانینی هست که برای اطلاع
و زیبا نوشتن هرچه بیشتر به خوابگرد مراجعه کنید.
در مورد نیمفاصله هم دولت بیدار بهتون کمک میکنه
تکرار شد برای دوستان عزیزی که می خوان می هاشون جدا باشه
خصوصا دولت بیدار رو بخونید.
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت
میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار میشدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغرمی خرمنم بسوخت
کاتش زعکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدم به کوی مغان آستین فشان
زین فتنهها که دامن آخر زمان گرفت
می خور که هرکه آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد ورطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشتهاند
کانکس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو میچکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟
سلام
نمیدانم سریال همنفس را دیدهاید؟ نمیدانم این چه سوداییست که تلوزیون دقیقاً در بدترین اوقاتی که دانش آموزان باید درس بخوانند بهترین سریالهایش را پخش میکند بعد در تابستان تلوزیون پر از چیزهای مزخرف میشود.
نگاه کنید دقیقا در عصر امتحانات تبلیغ چند سریال جدید در تلوزیون شروع شده!!!
اینها رامیگویم چون زمانی خودم در شب یکی از امتحاناتم از خیر دیدن سریال ارتش سری نگذشتم.
این سریال بسیار جذاب بود. بگذریم که شخصیتی که من بسیار دوستش داشتم یعنی لیزا همان وسطها بر اثر بمبارن مرد و ضربه عاطفی بر من وارد کرد.
خب آنزمانها مثل بعضی اینزمانها یادمان میرود که داریم فیلم میبینیم و تازه چه کسی از اثرات این فیلمها بر روح و روان غافل است؟
من خودم فیلم شدهام از بس فیلم دیدم :)
راستش ازدیدن سریال همنفس لذت میبرم.
خوبی این سریال تا حال به این است که مثل اغلب سریالها تا به حال کش نیامده و جذابیت آن در جایی است که دو دیوانه به هم رسیدهاند
فکر کنم این فیلم بوده و سریال شده وگرنه اصلا ارزش بحث را نداشت مثل اغلب سریالهای ایرانی که ابتدا قسمتش را تعیین می کنند و به کیفیت اصلا نمیاندیشند.
با دیدن این قسمتش یادم به این شعر افتاد که میگوید:
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.
به هر حال خانم وقتی فهمید که آقا در تیمارستان بوده عکسالعملی نشان نداد
حالا ببینیم آقا چه عکس العملی نشان می دهد که خانمش سه بار در تیمارستان بوده!
با این حال این سه ریال!!! دارای عدم قطعیت در رفتار و کشش زیادی برای ادامه است که یادم رفته در داستاننویسی به آن چه میگویند.
آهان
میگویند: پیرنگ
درست گفتم؟
درست است که خیلی خوبی؛ خیلی استادی؛
جهان را گشته ای نه مثل کسانی که هنوز آرزوی گشتن دارند.
مدال آوردهای؛ این که چیزی نیست؛ مدالهایت را بخشیدهای؛ هر چه من بگویم.
آری؛ مثل این پسرها دنبال صکس محض نیستی؛ معلوم است که دنبال عشقی
انواع و اقسام دخترها را دیدهای؛ خوش اخلاقی؛ جدی هستی؛ قابل اعتماد و باوفا
بی نهایت زرنگ؛ مثل این کسانی نیستی که بشود احمق انگاشتشان
مهربانی مهربان وعاشق؛ اگر گفتی اشکال کجاست؟ به نظر شما من چه ایرادی باید از او بگیرم؟
فکرمیکنید اهل ایراد گرفتنم؟
باید از خودم ایرادی بگیرم:
اصلا بهتر بروم بمیرم
نه جانم
حالا زود است
وقتش که رسید میمیرم
ها
تو از مرگ میترسی
چون از ناپاکی شرم داری
درست گفتم؟
ترسو!!!
ایراد خوبیست. :(
اما وقتی دل نخواهد هزار جور حسن و کمال هم راهی به در نمیبرد
اما من میدانم که باید به حکم دل باشم
مدتهاست این را دانستهام.
*************
خطابی دیگر به کسی که دست بر نمی دارد
دست برندار
تا جایی که می خواهی برو
اما به تو گفتم حرفم را
به نظرت من نظرم عوض می شود؟
نه
نمی شود
حالا همه جور بهانه بیاور خودت را مقصر من یا مرا
البته طبق توصیه ای که به همه می کنم
هر کاری دل تنگت می خواهد بکن
اما مومن
خود را خوار نمی کند هرگز
اما من از خوار شدن کسی نراحت می شوم
حتی اگر خودش نفهمد
دیگران را چهارپا نینگاشته ام که بارشان کنم
یادت نرود.
لطفا برای من نظر نده علاقه ای به شنیدنش ندارم.
کسی هم تو را نمی شناسد بهتر است ناراحت نشوی.
تاریخ 23/6/73
الان توی اتاق کنجی نشستم
غمزده، بیپرو بال، خسته، اما با امید به آینده اما از جهتی هم میشود گفت که خوشحالم چون تصمیم مهمی اتخاذ کردم.
یعنی تصمیم گرفتم که دیپلم ریاضی بگیر. کنکور ادب را امتحان بدهم و بشوم کارشناس ادبیات.
هم طبق علاقه و هم طبق اراده و هم با امید.
چقدر خوشحال میشوم اگر موانع جدی بر سر راهم ظا هر نشود. چقدر هم بد خط نوشتم. با امیدبه موفقیت برای خودم.
سا عت 19
تاریخ:18/3/74
الان هم توی اتاق کنجی نشستهام تا اندازهای ناراحت و غمزده اما نه بی پرو بال
و با ایمد به آینده
تصمیم مهم سال یش خودم را نقض کردهام و تصمیم دارم چیزی دیگری بخوانم و آهم فیزیک. امسال تا اندازهای عاقلترک شدهام. نمیدان مایا موفق به خواند فیزیک میشوم؟ آیا تصمیم عوض نمیشود؟آیا حوادث و وقایع اینده با دانشگاه رفتن من موافق است؟ امید ورام هرچه خیر است همان باشد.
با امید سعادت و خوبی باری همه جوانان و خودم.
سا عت 15
18/12/75
الان نه در اتاق کنجی، در اتاق بغل اتاق کنجی نشستهام. نه غمزده، نه ناراحت، نه بی پرو بال ولی نا امید.
در سال پیش تصامیم الگی گرفتم نه کارشناس ادبیات شدم و نه لیسانسه فیزیک ولی در حال خواندن چیزی هستم.نیمی از آیاهایم پاسخ داده شده. ولی امسال هم تقریبا تب وتابهای پارسال را دارم ولی ترس ندارم. بالاخره باید نوشته میشد وشد.
ساعت 11
خدا حافظ
15/10/76
الان هم در اتاق کنجی نشستهام. نه ناراحت نه غمزده نه بی پرو بال و نه ناامید ولی ترسو
دوباره ترس مرا فرا گرفته است. از جمله اینکه بالاخره همان تصمیم دومی عملی شد یعنی فیزیک ونه فیزیک که دبیری فیزیک. اکنون من دوباره شدم همان دخترک دوران دبیرستان. ولی خیلی بزرگتر ولی ناراضی تر از قبل.
حالا که فیزیک میخوانم آینده ام چیست؟
چرت و پرت مینویسم؛ نوشتم تا فقط نوشته باشم. دیگر حرفی ندرام.
24/7/77
الان هم در اتاق کنجی نشستهام. ناراحت، غمزده، بی پرو بال و افسرده و نا امید. همه اینها صفات من در این لحظه هستند. مدتهاست که دست به قلم نبردهام و اکنون در حال مرور خاطراتم بود تصمصم به نوشتن گرفتم. ماجرایی زندگی مرا ازاین روبه آن رو کرد. از آن دختر شادو سر زنده و فعال اکنون دختری افسرده و بیحال با قی مانده است...... امسال وا قعا سال رنجم بود و زجر کشیدم. از دست خودم و بیشتر اطرافیانم و دوستانم و به راستی چقدر تنها هستم.
حتی یک دوست که جویای ا حوال من باشد ندارم. بگوید زندهای مردهای؟ او ضاعت جور است؟ ای خاک بر سرت کنند دنیا که اینقدر بی مهرو وفایی.
ای خاک بر سرت کنند.
....
میدانم این نیز مانند چیزهای دیگر خواهد گذشت و ...
سا عت 23
10/9/78
الان هم توی اتاق کنجی نشستهام. بسیار آرامتر، پر طمانینه تر البته اندکی ناراحت و غمزده کمی هم بی پرو بال اما نه ناامید و لی تا اندازه ایهم ترسو. این زندگی به من درسهای زیاد و خوبی داده است.
دیگر از حوادث زندگی به آن صورت نمیترسم......
.....
......
.......
.........
امسال هم مشکلاتی داشتم از جمله اینکه دو ترم مشروط شدم و اگر این ترم هم مشروط شوم آنوقت دیگر نمیدانم باید چه کار کنم.
خدایاخواهش میکنم مرایاری کن که درس بخوانم. حالا میخواهم اتاقم را جارو کنم .
انشاالله سال آینده سال بهتری نسبت به امسال است و من به کمالات بیشتری دست یا فتم.
شعبان 1420
دهم آذرماه 78
15/مردادماه 1379
امسال سال دیگری بود
امسال به همه سالها فرق داشت
باب جدید در زندگیم گشوده شد. بسیار بچگی کردم بسیار فرازو نشیب رفتم اما به شعر نزدیک شدم
به داستان عشق ورزیدم
امسال عاشق شدم
امسال سالی بود که که پیراهن پیش را بیرون آوردم. پوست انداختم قدمی به سوی بزرگتر شدن برداشتم. الان هم در اتاق کنجی نشستهام و می دانم چه هستم؟ شادم یا غمگین آرام یا طو فانی؟ چه چه چه – نمیدانم امسال راه به کجا می برم؟
عاقبتی به خیر را برای خودم از خدا میخواهم
5/10/85
هنوز هم توی اتاق کنجی نشستهام...
ادبیات را داشته باشید
و صرف افعال را
سلام
راستش بهتر بود در باره کلاس اول شبانهام هم بنویسم.
این کلاس اول که از اول 27 هشت نفر بودند و بعد تعدادشان به 36 تا رسید برایم بسیار خاطره آور و لذت بخش بود.
بر خلاف دوم تجربی که چهار نفر بودند و فیزیک دو سنگین اغلب با عث خواب آلودگیشان می شد کلاس اول پر از شور و عشق بودند و من جدا وقتی به سر کلاسشان می رفتم پر از انرژی میشدم.
البته این کلاس مملو بو د از دانش آموزانی که اغلب فیزیک را افتاده بودند؛ میدانید من آن روز ده ساعت کلاس داشتم. معلمی فقط حرف زدن نیست؛ گاهی مجبوری بلند حرف بزنی و صدای من هم بلند است؛ اما بعد از 8 ساعت کلاس داشتن صدایم دیگر در نمیآامد. این ساعت آخر شبانه جداً برایم سخت بود با توجه به داشتن چهار ساعت قبلش فیزیک 2 که باید کتاب ر هم سرسه ما تمام میکردم و تند تند درس میدادم.
صدایم بد جوری کم میآمد اما وقتی وارد کلاس اول میشدم احساساتی خوشایند در برم میگرفت.
راستش همیشه کلاس اول داشتن برای من چیزی دیگری بود. با خودم میگفتم شاید این به سن بر میگردد اما با توجه به اینکه در این کلاس بچههایی بودند ک چهار بار فیزیک 1 را افتاده بودند و 20 سالشان بود یا بچه هایی بودند که دقیقا در سن بلوغ بودند و رابطه ما مثل همه کلاس های اول بود به این نتیجه رسیدم که کلاس اول خود برای من و شاگردانم واجد این ویژگی است. دلیلش هم این است که فیزیک آسانتری دارد . به عبارتی بگویم که اصلا فیزیکش فیزیک نیست.
بگذریم که امسال آمو ختم چه طور کلاس دوم و سوم هم را راحت کنم و فیزیکش را نا فیزیک کنم.
این کلاس اول همه جور بچهای داشت. اما خصوصیت مهم آن وجود خانمهای متاهل بالای 40 سال بود و اغلب هم از ناتوانی خود بی اعتماد به نفس بودند.
شاگردی داشتم به نام اشرف ح که این کلام نمی فهمم از سر زبانش نمیافتاد. یادتان باشد من همه را پای تخته آوردم. این خانمهایی که اغلبشان هم سنتی بودند و بسیار بی اعتماد به نفس میآاوردم پای تخته.
البته سعی میکردم خودم بایستم تا بیاحترامی نشود.
یک بار خانم د را آوردم در حالی که سر کلاس از مثبت اندیشی میگفتم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت :من یک پسر 16 ساله دارم که فلج شده حالا چه طور مثبت اندیشی کنم؟
شما که نمیخواهید بدانید چه گفتم؟
کمی تپل بود و قدش کو تاه بود آوردشم پای تخته و گقتم ما شالله خوش تیپ
با ور کنید مسخره اش نکردم و این با عث تغییر رو حیه پرسیدن میشد.
اما خب بعضی وقتها هم مجبور بودم قیافه بگیرم که دانش آموزان میخندیدن و میگفتند به قیافهتان نمیآید خانم که بد اخلاق باشید
و هررری می خندیدند.:(
با این حال کافی است یکی دو تا منفی بدهی یا اگر خیلی حاد است صفر بدهی تا کلاس در بست ساکت شود
والله من سلاح دیگری ندارم
اخراج؟
بله بله
نموده ام.البته به خاطر درس نخواندن
با منفی همه ساکت می شوند.
خب بعد از صد بار آوانس دیگر نمیشد کوتاه بیایم
میدانستید چه میگفتم؟
میگفتم حق نداری بعد از چهار بار داشتن این درس سر کلاس من بیفتی
تقلب؟
ابداً
بعضی از معلم ها می گذارند بچهها تقلب کنند یا فت و فت جواب سو الات را به دانشآموزان میگویند
همین معلمها هستند که یک مشت آدم ترسوی بی خاصیت تحویل جامعه میدهند.
یک مشت آدمی که از امتحان دادن میترسند یا آمو ختهاند درس هایشان را با تقلب پاس کنند. من ترجیح میدهم امتحان نگیرم یا امتحان آنقدر ساده و در حد دانش آموز باشد تا بتواند پاسش کند
خب
کافیست
نتوانستم از خاطرات بگویم.
نه
نمیتوانم وقتی یک عدهای به خودشان به راحتی اجازه میدهند که دیگران را بیازارند.
دیشب فیلم کد داوینچی را دیدم و با توجه به اینکه کتابش را نخوانده ام از دیدنش لذت بردم. حقایقی در این فیلم جلب توجهم کرد.
میدانید که این فیلم به طرز اعجاب آوری به زن توجه کرده بود. راز تو هستی.
راز مری بود همسر حضرت عیسی که کسی از آن خبر نداشت.
البته هیچ بعید نیست که حضرت عیسی زن داشته باشد و یک عالمه هم نوه و نواده
نمی دانم در قر ان به این مو ضوع اشاره ای شده؟
از خلاقیت نویسنده این کتاب خوشم آمد گرچه که به نظر میرسد به حقیقت نزدیک است.
قبلا یکی از معلمها میگفت دو تا یهودی تاثیر زیادی روی علم فیزیک گذاشتهاند
یکی نیو تن
و دیگری اینشتین که اگر این دو نبودند شاید فیزیک فیزیک نبود
عجب که اسمی از اینشتین نبردند
به هر حال جنبه راز آلود این فیم و کشف رازها به وجدم در آورد
گرچه که به خاطر کاری یکی از دوستانم بد جوری حالم گرفته شد.
صمیمیت با هستی
داشتن روابط نزدیک با همه انسانها به مثابه ذراتی از یک وجود، یک هنر است
انسانهای خطاکار پیوسته را جدا میبینند و جدا را پیوسته
نور سفید که از چند رنگ تشکیل شده یک رنگ می بینند و خود را که به هم پیوسته اند جدا
و دریغا که کو ته فکری تا جایی دامنه می یابد که این مسئله به عنوان یک ضد ارزش نمود مییابد
چون دوست نداشتی به بالاای ها نظر بدم منم اومدم به این یکی نظر دادم
یکی بالاخره منو درک کرد

