تبليغاتX
دریا
دریا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من

 

 

 

 

در این مقاله سعی شده است فروغ فرخزاد را از دید یک انسان معمولی مورد کاوش قرار دهد.

اصرار نویسنده تا به حدی است که خرده گیری از رفتار طبیعی او تا حدی بسیار آزار دهنده می‌شود به نظر نمی رسد تلاش یک نویسنده در بررسی زندگی یک شاعر به این معنا باشد که از کوچکترین حرکات او یا حرف های او خرده بگیرد. آیا این رفتار منتقدانه است یا خرده گیرانه یا توجه به وجه دیگر؟ به نظر من نگاه احمقانه ای‌ست که کسی شهرت مقا له‌اش را حتی باز هم وام‌دار اسم فروغ است. من چینن دیدگاهی را که به ظاهر تلاش در نگاه به جنبه معمولی زندگی یک شاعر است درکی ناقص از نگاه به زندگی می‌دانم آنجا وقتی چیزی زیبا جلوه می کند می‌خواهیم آن زیبایی را نیز مخدوش نماییم. من برای انسان هایی که از همه چیز تنها دنبال خرده‌گیری هستند متاسفم.

چنین رفتار احمقانه ای را هم قبلا دررفتار پسر احد شاملو دیدیم. نمی‌دانم در جایی که همه جهان به هنرمندان ما به دیدگاه احترام نگاه می کنند تلاش برای پایین آوردن آن‌ها برای چیست؟ یک هنرمند کسی است که زندگی اش کاملا معمولی بوده است اما قطعا هنرش دارای درخشش. و همه این را می دانندو لزومی ندارد کسی بخواهد نقایص زندگی آنها رابنماید. ما با این نقایص در لحظه لحظه زندگی مان آشناییم.

فروغ شعر را زیست و در رنجی که کشید صادق بود؛ او به عنوان مد افسرده نشده بود. شاید صد سال دیگر از زبان سنگین شاملویی یا زبان کهن اخوان چیزی نمانده باشد اما کلمات فروغ همیشه جاری و ساری خواهند ماند.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا

 

ساختار کل زندگی ما چنان است که به ما آموخته‌اند تا وقتی به رسمیت شناخته نشده‌ایم کسی نیستیم؛ بهایی نداریم. خودِ کارمهم نیست اما وجهه اهمیت دارد و این وارونه کردن چیزهاست. کار باید مهم باشد باید لذت در خود کار باشد.. تو نباید کاری کنی که سری در سر ها در آوری بلکه باید از خلاق بودن خودت لذت ببری؛  تو کار را به خاطر خود کار دوست داری.

این باید شیوه نگاه کردن تو به پدیده‌ها باشد- اگر عاشق کاری بودی به ان کار دست بزن؛ طلب شهرت نکن. رضایت خاطر تو باید در خود آن کار باشد. و اگر هرکس همین هنر ساده عشق ورزیدن به کارش را بیاموزد؛ هرکاری که هست و بدون طلب شهرت از آن لذت ببرد ما دنیایی زیباتر و مسرورتری خواهیم داشت.

اما دنیا تو را در قالب فلاکت‌باری محبوس ساخته است. آنچه می‌کنی مطلوب است نه به این دلیل که به آن عشق می‌ورزی و آن را به گونه ای عالی به انجام می‌رسانی بلکه به این دلیل که دنیا آن را به رسمیت می‌شناسد و به آن پاداش می‌دهد و تو را به دریافت مدال طلا و جایزه نوبل مفتخر می‌سازد. آنها کل ارزش ذاتی خلاقیت را ازمیان برده‌اند و میلیون‌ها انسان را به نابودی کشانده‌اند. چرا؟ چون تو نمی‌توانی به میلیون‌ها انسان نوبل اهدا کنی. اما تو در همه عشق به شهرت ایجاد کردی؛ این است که هیچ‌کس نمی‌تواند با آرامش خاطر و سکوت و لذت به کارش بپردازد. و زندگی از چیزهای ساده و کوچکی تشکیل یافته است. برای آن چیزهای ساده و کوچک هیچ اجر و پاداشی نیست. نه عنوان و مقامی از جانب سردمداران  و نه دیپلم افتخاری از سوی مراکز فرهنگی.

رابین درانات تاگور یکی از بزرگترین شعرای قرن حاضر در ایالت بنگال هندوستان زندگی می‌کرد. او اشعار و رمان‌های خود رابه زبان بنگالی منتشر می‌کرد اما هیچ شهرتی به هم نزد. بعد یکی از کتاب‌های کوچکش به نام ((گیتانجالی))(هدیه غزل‌ها) را به انگلیسی برگرداند. او آگاه بود که متن ترجمه شده هیچ‌گاه زیبایی اشعار اصلی را نداردو نه می‌تواند دارا باشد. این دو زبان یعنی بنگالی و انگلیسی از ساختارها و شیوه بیان متفاوتی بر خوردار بودند. بنگالی زبان بسیار شیرینی است. حتی در بگومگوها و مشاجره‌ها گویی در گفتگوی دلچسب و خوشایندی شرکت داری.

بسیار خوش‌آهنگ است. این کیفیت را زبان انگلیسی فاقد است ونمی‌توان چنین کیفیتی به آن بخشید. و ویژگی‌های خود را دارد. اما هر طور بود آن را ترجمه کرد و این ترجمه که در مقایسه با کلمات اصلی بسیار ضعیف بود موفق به دریافت جایزه نوبل شد. بعد ناگهان در سراسر هندوستان بوق و کرنا به راه افتاد. این کتاب سال‌ها به زبان بنگالی و سایر زبان‌های هندی در دسترس بود و کسی به آن اعتنا نکرده بود.

هر دانشگاهی خواستار اعطای دکترای ادبیات به او شد. نخستین دانشگاه،دانشگاه محل زندگی‌اش بود که به او دیپلم افتخار داد و لی او از پذیرش آن سر باز زد و گفت: (( شما دیپلم افتخار را به من نمی‌دهید و برای کتاب شعر من ارزش قایل نیستید بلکه جایزه نوبل را به اعتبار می‌بخشید زیرا این کتاب با کیفیتی بسیار بهتر سال‌ها اینجا افتاده بود و حتی یک نفر به خودش زحمت نداد یک نقد ادبی ناقابل در باره آن بنویسد.)) او از دریافت هر دیپلم افتخاری سر باز زد. حرفش این بود که این توهین به من است.

ژان پل سارتر یکی از بزرگ‌ترین رمان‌نویسان و صاحب‌نظران روان‌شناسی انسان از دریافت جایزه نوبل چشم پوشید. می‌گفت: ((من هنگام خلق اثرم پاداش کافی دریافت کرده‌ام. جایزه نوبل نمی‌تواند چیزی بر آن بیفزاید برعکس مرا پایین می‌کشد. این جایزه برای آماتور‌هایی خوب است که به دنبال آوازه و شهرتند؛ من به اندازه کافی سن و سال دارم و هم به اندازه کافی از کارم لذت برده‌ام. من هرچه را انجام داده‌ام دوست داشته‌ام و خود این برایم پاداش بود. من پاداش دیگری نمی‌خواهم چون هیچ چیزی جای آنچه را در حال حاضر دریافت کرده‌ام نمی‌گیرد.)) و حق با او بود. اما آدم‌هایی که درست می‌اندیشند در دنیا انگشت‌شمارند و دنیا پر از آدم‌هایی است که نادرست می‌اندیشند و محبوس در دام این افکار نادرست زندگی می‌کنند.

چرا باید ناراحت این باشی  که همه تو را بشناسند؟ این فقط وقتی معنا دارد که تو عاشق کارت نبوده و به دنبال جانشینی برای آن باشی.

بله در این صورت معنا دارد. تو از آن کار متنفری؛ آن را دوست نداری؛ اما به این کار تن می‌دهی چون نام و آوازه‌ای در کار خواهد بود؛ تو را تقدیر خواهند کرد. تو را خواهند پذیرفت. به جای فکر کردن به شهرت در باره آن کار تجدید نظر کن. آیا آن را دوست داری؟ این پایان کار است و اگر آن را دوست نداری زودتر آن راعوض کن.

یک چیز اساسی را بیاموز. به هر کاری دوست داشتی دست بزن و هرگز طالب قدر شناسی و پذیرش دیگران نباش که این گدایی است. چرا باید آرزومند تمجید و تحسین از دیگران باشی؟ به عمق وجودت نگاه کن. چه بسا تو به آن‌چه می‌کنی علاقه‌ای نداری اما تمجید دیگران در تو این احساس را به وجود آورده که راهت درست است. این سوال به احساسات درونی تو باز می‌گردد و با دنیای  بیرونی هیچ کاری ندارد.من هیچ جایزه نوبلی را نمی‌پذیرم برای من همه لعن و نفرین‌هایی که از جانب تمام مذاهب دریافت کرده‌ام ارزشمند تراست. پذیرفتن جایزه نوبل و یعنی وابسته شدن من. آن موقع دیگر نه به خودم که به جایزه نوبل افتخار خواهم کرد.

به این طریق تو به یک فرد مبدل می‌شوی؛ فردی که در آزادی کامل زندگی‌می‌کند و بر روی پاهای خود ایستاده و از منابع خویش ارتزاق می‌کند. این همان چیزی است که از تو یک آدم مغزدار و ریشه‌دار می‌سازد و این آغاز اوج شکوفایی توست.

کسی که از فردیت خود شمه‌ای بو برده باشد با عشق خویش به وسیله کار خویش بی‌اعتنا به همه آن‌چیزی که دیگران درباره‌اش می‌اندیشند زندگی می‌کند. هر قدر کار تو ارزشمندتر باشد احتمال دریافت هر نوع تحسین و قدر دانی از آن کمتر خواهد بود. و اگر کار تو کار یک آدم نابغه باشد آن وقت در طول عمرت دیگر رنگ احترام و ارج نخواهی دید. در سراسر عمرت همه تو را لعن و نفرین می‌کنند... و بعد از دوسه قرن که گذشت از تو مجسمه می‌سازند و به کتاب‌هایت به دیده احترام می‌نگرند چون تقریبا دو سه قرن طول می‌کشد تا بشر هوش امروز یک نابغه را جذب و هضم کند.

از طرف یک مشت نادان که مورد تمجید و احترام قرار بگیری مجبوری مطابق مبادی آداب و انتظارهای آن‌ها رفتار کنی. برای کسب احترام و پذیرش بشریت بیمار تو باید ازآن‌ها بیمارتر باشی. آن وقت آن‌ها تو را عزت و احترام خواهند کرد.

اما تو چه چیزی عایدت می‌شود؟ روحت را از دست می‌دهی و درازای آن سودی نمی‌بری.

 

از کتاب خلاقیت

اشو


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا

درک این امر مهم است که رشد شما ارتباط بسیاری به این دارد که آیا شما انسانی هستید که ابراز احساسات برایش آسان است یا دشوار؟ برداشتن نقاب‌هایی که سال‌ها در پشت آن مخفی بوده‌اید کاری ترسناک است. بعضی از شما احساسات واقعی خودتان را مدت‌های مدید آنقدر زیر فشار قرار داده‌اید که حتی نمی‌دانید چگونه قادر به داشتن احساس عمیق هستید.

مردی که قادر نیست احساسات خود را ابراز دارد زیرا معتقد است باید آن‌چه را می‌‌اندیشد بروز دهد برای همیشه این تصور را دارد که باید مردی واقعی باشد و از زنی که دوست دارد فاصله بگیرد.

زن‌ها به مردها به خاطر قدرتش احترام می‌گذارند و او را تحسین می‌کنند و کسی را می‌خواهد که به او تکیه کنند. اما آنها هم‌چنین مردی را می‌خواهند که با در میان گذاشتن احساسات واقعی خود بتواند آسیب پذیری‌های خودش را بیان کند. اگر شما نیاموزید که بگویید واقعا چه کسی هستید مزایای داشتن زنی که به شما آرامش و رشد می‌دهد نخواهید داشت.

 

درمیان گذاشتن احساسات

زن احساس مورد نیاز بودن را دوست دارد. وقتی زنی به مردی بگوید که او در زندگی‌اش چقدر مهم است و چگونه حمایت و تشویق او بهانه‌ای برای زندگی به او می‌دهد احتمالا یکی از عبارات لطیف و شاعرانه‌ای است که مرد می‌تواند ابراز کند.

به زن زندگی خویش این فرصت را بدهید که پی ببرد مورد نیاز است. بگذارید او امیدها، رویاها و موفقیت‌های شما را بداند ولی بگذارید در ترس‌ها و ناامیدی‌های شما نیز شرکت داشته باشد. زن‌ها در آزاد سازی احساسات‌شان مسیری طولانی پیمود‌ه‌اند اکنون نوبت شماست.

مرد شجاع می‌تواند احساسات واقعی خودش را قبول کند. مرد ضعیف همیشه در پشت نقاب ناوابستگی و بی تفاوتی مخفی می‌شود و خودش از زنی که دوست دارد فاصله می‌گیرد.

 

سلامت شما به آن بستگی دارد

دلیل دیگر اهمیت داشتن در میان گذاشتن احساسات سلامت شماست. تحقیقات نشان داده‌اند مردانی که مستعد زخم معده، معده درد، فشار خون بالا، حمله‌های قلبی و سرطان هستند کمتر از مردان سالم توانایی ابراز احساسات خود را دارند.

این‌ها مردانی هستند که خود را بی قید و بی خیال معرفی می‌کنند و سرانجام به جای آنکه نگرانی‌هایشان از دهان‌هایشان خارج شود در بدن‌شان باقی می‌ماند و با عث بیماری‌ها می‌شود.

برنی سیگل در کتاب "عشق، دارو، معجزه" می‌گوید: نبودن مسیری برای خروج احساسات مشخصه عمومی بیماران سرطانی است.

یاد بگیرید که چگونه درد دل کنید. درباره نوع و شکل احساستان حرف بزنید. اثری که این کار برجسم شما خواهد گذاشت دچار حیرتتان می‌سازد. وقتی ین آزادی که حق شماست تجربه می‌کنید در برداشتن گام برای جلب انرژی جهش خواهید داشت.سپری‌کردن عمر با سرپوش گذاشتن بر روی احساسات برای این‌که ثبت کنید همه او قات مستقل، قاطع، کنترل شده، شجاع، رقابت ناپذیر، بدون ترس و آسوده خاطر هستید خیلی انرژی لازم دارد. فاش ساختن این امر که واقعاً کی هستید در مقابل کسی که شما را هم برای ضعف‌ها و هم توانایی‌ها دوست دارد به انرژی کمتری نیاز دارد.

اگر شما زنی داشته باشید که همواره می‌کوشد دریابد شما چگونه احساس می‌کنید باید پی ببرید او به زندگی شما آمده تا کمک کند زندگی غنی‌تر، خشنود کننده‌تر و مفید تری داشته باشید. او را از خود دور نکنید. این زمینه‌ای است که زن درآن برتری دارد می‌تواند به شما یاری دهد تا خود واقعی‌تان را کشف کنید. خودی را که وانمود می‌کنید دارید برای کارتان حفظ کنید. خود واقعی‌تان را به زنی بدهید که شما را با تمام قلبش دوست دارد.

 

به خطر داشتن احساس عذر خواهی نکنید

بعضی اوقات پوزش خواهی به خاطر کاری که انجام داده‌اید مناسب است ولی هرگز برای آن‌چه احساس می‌کنید عذر نخواهید. احساس نیاز به شناخت و ابراز کردن و برون‌داد دارد. آنها صحیح یا نا صحیح نیستند آنها فقط وجود دارند.

شما ممکن است پدر یا مادری داشته باشید که به شما گفته باشند حق ندارید به طریق معینی فکر کنید ولی این درست نیست. شما هرگونه حقی دارید تا دقیقا آنطور که حس می‌کنید احساس کنید و او هم همین حق را دارد.

هرگاه زنی، با احساسی خاص نزد شما می‌آیدچه احساس ترس، درد، نا امیدی، یا اضطراب بدترین پاسخ های شما اینها هستند:

شما نباید چنین احساسی داشته باشی

این یک راه احمقانه احساس کردن است.

نمی‌توانم باور کنم چرا بیش از اندازه واکنش نشان می‌دهی

چرا باید از کاه کوه بسازی؟

به جای آن فقط گوش کنید. سپس به احساس‌های او ارزش دهید. بگذار او بداند که شما بدون هیچ قیدو شرطی به احساس او اهمیت می دهید.

 

دفعه بعد که زن‌تان احساس درد می‌کند به او بگویید نزد شما بیاید تا محل آسیب دیده را ببوسید

این کار معجره می‌کند و خیلی بهتر است از این‌که گفته شود:

خب برو یک آسپرین بخور

شکایت را بس کن اگر خیال میکنی ناراحتی منم اینطور

 

تمرین

شروع کنید به توجه نشان دادن به احساس‌های خود و همسر خود. هرگاه خشم یا رنجشی را احساس می‌کنید با کمی تامل در باره آنچه واقعاً احساس می‌کنید بیندیشید و سپس احساس‌های واقعی‌تان را برای او توضیح دهید. با به تاخیر انداختن نیاز‌های‌تان برای وقت بهتر خشم خود را انباشته نکنید.

 

هریک از شما ده مطلب مربوط به خود را بنویسید. اگر کسی باید شمای واقعی را بشناسد کدام ده مطلب مهم را نیاز دارد بداند؟ شخصی را که در زیر نقاب زده بر چهره خود دارید آشکار سازید. احساس‌هاس صادقانه خود را که خلاف ظاهرتان است آشکار سازید.

من از پیر شدن می‌ترسم

نقطه عطف زندگیم زمانی بود که پدرم مرد

من از اینکه مورد قبول قرار نگیرم می‌ترسم

دوست داشتن تو و اینکه برایت چیز خاصی باشم برایم مفهوم بسیاری دارد.

از اینکه شکست خورده باشم می ‌ترسم.

تقاضای کمک کردن برایم سخت است

احساس می‌کنم به دام شغلم افتاده‌ام.می‌خواهم از نظر ظاهر برای تو جذاب باشم.

احساس می‌کنم باید پدر بهتری باشم و وقت بیشتری با بچه‌ها بگذرانم

 

 

 

در این هفته هر کوششی را به عمل در آورید تا نگرانی‌ها و ناکام‌های مربوط به کارتان را در محل کار جا بگذارید و به خانه نیاورید.

برنامه ریزی کنید که با همسرتان با شوق برخورد کنید و بر این نکته تمرکز کنید که بهترین چیزی را که داید به او بدهید.

 

چراغ دل زنت را روشن کن

الن کرید من

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا

افراد به علت ترس از رها کردن به انباشتگی خود می‌چسبند. به دلایلی چون احتمال ترس از

 عواطفی که ممکن است که در طی رسیدگی به یکایک انباشتگی‌های خود تجربه کنند، ترس

از این خطا که ممکن است اشتباهی چیزی را دور افکنند و بعد پشیمان شوند؛ ترس از این‌که

 خود را آسیب‌پذیر کنند یا خود را در معرض خطر قرار دهند.

 

 پالایش انباشتگی می‌تواند بسیاری از مسایل دیرینه درونی را نمایان سازد:

مسایلی که برای حل آن‌ها باید با آن‌ها روبه روشد. مسایلی که آدمی به طور شهودی از آن‌ها

 آگاه است. به هر‌حال پالایش انباشتگی پاداش‌هایی ارزشمند دارد. عشق و ترس نمی‌توانند

به طور همزمان در یک فضا به سر برند. پس هر چیزی که به دلیل ترس به آن می‌چسبید

 مانع از عشق افزون‌تر در زندگی‌تان می‌شود. حذف و پالایش انباشتگی اجازه می‌دهد که

 عشق بیشتری به سوی شما جریان یابد؛ پس نمی‌گذارد آن کس که به راستی هستید باشید

 و آن‌چه را که برای انجام‌اش به این جهان آمده‌اید به انجام برسانید.

پالایش انباشتگی برای‌تان وضوح و روشنی می‌آورد تا بتوانید به غایت حیاتی خود پی ببرید.

ترس نیروی حیات‌تان را بند می‌اورد.

رها کردن انباشتگی کمک‌تان می‌کند تا  نیروی طبیعی وجودتان را باز یابید همچنین آزادی

 خود بودن را به شما عطا می‌کند که بزرگترین هدیه‌ایست که می‌توانید به خود بدهید.

 

مراکز انباشتگی در خانه:

 

زیر‌زمین‌ها و سایر انواع انباری‌های زیرزمینی:

زیرزمین یا سرداب خانه‌تان نماد گذشته یا ذهن نیمه‌هشیارتان است؛ زیرزمین ِ آکنده از

 انباشتگی نشان‌گر مسایلی از گذشته است که هنوز حل و فصل نشده‌اند و با آنها کنار نیامده‌اید

(مردم این گرایش را دارند که سنگین‌ترین آشغال‌هایشان را در زیر زمین بگذارند…)

مدت زمانی که این اشیا در آنجا مانده‌اند حاکی ازآن است که چه مدتی پرداختن به آن مسایل را

 به تعویق انداخته‌اید؛ پرداختن به مسایلی که پشت آن اشیا مدفون شده است. به  خاطر داشته

 باشید مدت زمانی را که آن اشیا پیش از انتقال به زیر زمین مورد استفاده قرار نگرفته‌اند را

 نیز به آن بیفزایید.

 

 اتاق‌های زیر شیروانی

اشیائی که دراتاق‌های زیر شیروانی نگه‌داری می‌شوند می‌توانند مانع آرزوهای والاتر و امکانات برترتان شوند. گویی با ایجاد حد و مرزی کاذب به تخریب خویشتن نشسته‌اید بیش از سایر افراد نگران آینده‌اید.

 

گویی مشکلات بالای سرتان ایستاده‌اند و هر لحظه منتظرید تا بر سرتان فرود آیند.

بسیاری از افراد پس از پالایش اتاق‌های زیر شیروانی‌شان برایم نوشته‌اند:

 

"یک هفته طول کشید تا اتاق زیر شیروانی‌ام را پاک و خلوت کنم اما پس از انجام این کار

 احساسی شگرفو انرژی بسیاری داشتم."

 

کمد یا کشوی اشیاء زاید:

اندرز‌ا این است که حتما چنین کشویی داشته باشید. اگر خانه‌تان بزرگ است شاید بهتر است

در هر طبقه یک کشو داشته باشید و لازم نیست بسیار مرتب و سازمان یافته باشد. تنها هدف از

 وجودش پالایش انباشتگی‌ست. جایی برای متعلقات شما تا مابقی فضای خانه تاب‌ناک و گشوده

 و جاری و انرژی درون آن سیال و در حال حرکت باشد نه ایستا.

پس حتما این کشو را داشته باشید ولی از این قوانین استفاده کنید:

۱- کشو یا کمد کوچکی انتخاب کنید.

۲- گه گاه از آن استفاده کنید.

۳- به طور منظم به ژالایش و حذف زواید و تنظیم آن بپردازید.

 

 

ورودی اصلی:

در فنگ‌شویی ورودی اصل خانه نمایان‌گر نگرش شما به جهان و نگرش شما به زندگی‌تان

است.و همانطور ک افراد ازآن وارد و خارج می شوند انرژی نیز از همین در وارد و خارج

 می شود اگر این ناحیه به هر طریق انباشته یا درهم باشد جریان سیال امکانات به سوی

 شما محدود می کند و مانع از پیشرفت شما در جهان می شود. تک و خلوت نگه‌داشتن این

 ناحیه سیار مهم است. انباشتگی در نزدیک درب تلاش و تکاپوی غیرلازم ایجاد می کند.

دفعه بعد که از این در استفاده می‌کنید با نگاهی طولانی و دقیق و عینی به آن‌چه می‌بینید نظر

افکنید؛ آیا راهی که به آن می‌انجامد پراز شاخه‌ها و گیاهان شلوغ است؟ آیا بیرون در پراز

آشغال است؟

آیا به هنگام راه رفتن در داخل خانه باید از میان انبوهی ازانواع  لباس‌ها و کفش‌ها و

 دمپایی‌ها و روسری‌ها و سایر چیزها بگذرید. این ناحیه را منظم سازید و از انباشتگی

برهانید و تعداد اشیاء داخل خانه باید معقول و منطقی باشد.

 مخصوصاً پشت درها چیزی نگذارید تا بتوانند کاملا گشوده شوند و اجازه دهند هوا

و انرژی جریان داشته باشد.

 

درِ پشت ساختمان

همان‌طورکه بعداً خواهید دید همواره بر پالایش روده‌ها تاکید می‌کنم اگر در وروی منزل دهان

 فرض شود پس درعقبی معلوم است کجاست. در نتیجه اگر نمی‌خواهید خانه‌تان دچاریبوست

 شود نگذارید در این قسمت هم انباشتگی پدید آید.

 

پشت درها

یکی از راه‌های پی بردن به تاثیر فنگ‌شویی پالایش (پاک و خلوت کردن) پشتِ همه در‌هاست

 و شامل آنچه از گیره‌ و جالباسی آویزان است. (پیراهن، ربدوشامبر و یا هر چیری که نگذارد

 درها کاملاً باز شود). مانند اساس منزل یا سطل زباله سبد البسه چرک و غیره

آنگاه توجه کنید تا دریابید با انجام همین کار ساده زندگی‌تان چه اندازه آسان‌تر پیش می‌رود.

وقتی درها نتوانند کاملا گشوده شوند انرژی نمی‌تواند آزادانه پیرامون خانه‌تان بچرخد و در

 حرکت باشد و از انجام هر یک ازکارهایتان مستلزم تلاش افزون‌تر خواهد بود.

با حذف انباشتگی و داشتن تعداد کمتری ازاشیاء انرژی و همچنین زندگی‌تان به طرز

 راحت‌تری جریان خواهد یافت.

 

گذرگاه‌ها

انباشتگی در راه‌روها و کریدورها و راه‌پله‌ها نمی‌‌گذارد نیروی حیات به طور کامل وارد خانه‌تان

 شود. بدترین نوع انباشتگی وقتی است که ناگزیر باشید چشم‌تان را به چپ و راست حرکت دهید

تا بتوانید در آن میان راه بروید؛ این گذرگاه ها را تا حد امکان پاک و خلوت نگه‌دارید.

 

اتاق خواب:

آیا اتاق خواب‌تان به جایی برای اشیایی تبدیل شده است که ندانید آن‌ها را کجا بگذارید؟ 

 در این صورت با خودتان همچون انسانی کم ارزش رفتار می‌کنید.

واقعاً درست نیست که کامپیوتر، و دوچرخه ورزش و تجهیزات شکسته را در اتاق خواب‌تان

 قرار دهید. انباشتگی در اتاق خواب به راستی ممنوع است؛ هم برای کودکان هم برای

بزرگسالان برای کسانی که گرایش احساساتی دارند خواه مجرد و خواه متاهل منظم و

مرتب نگه داشتن اتاق خواب به صورتی رها از انباشتگی پاداشی عظیم در بر دارد.

انرژی فاسد و نامطلوبی پیرامون لباس‌های چرک حرکت می کند؛ در نتیجه هرگز سبد

لباس‌های چرک را در اتاق خواب نگذارید و دست کم هفته‌ای یک بار ملحفه‌هایتان را بشویید

 و عوض کنید تا انرژی‌تان پاک و سرشار از نیروی حیات باشد.

 ر‌عایت این نکات علاوه بر بهبود کیفیت خواب‌تان کیفیت زندگی عاطفی تان را نیز بهبود

 می‌بخشد.

 

  زیرتختخواب

هرآن‌چه که در حوزه انرژی وجودتان قرار گیرد بر کیفیت خواب‌تان تاثیر می‌نهد و پس به

 وسوسه انباشتن اشیاء زاید در زیر تخت‌خواب‌تان تسلیم نشوید. اگر از آن تخت خواب‌هایی

 دارید که کشو دارند بهترین چیزی که می‌توانید داخل آن کشوها نگه دارید ملحفه‌ها و حوله‌های

 تمیز یا لباس خواب‌ها وسایر البسه کاملا تمیز است.

 

 

طراحی نظم به شیوه فنگ‌شویی

کارن کینگستون

ترجمه گیتی خوشدل

 

 

 

کسی می دونه معنای شونیا چیه؟

من جدیداْ شونیا شدم!

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا

تلاش می کنم و دست بر نمی دارم
اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم
مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد
که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم
چو خار را به صفای ثبات ما بستند
گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم
من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم
چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم
مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم
چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم
اگر هزار شویم وهزار پاره شود
حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم
سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم
که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم
به نور خاک فروغ و به تربت حافظ
قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!
مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز
که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم
ولی صلابت ایران تمام عشق من است
و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم
اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود
کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم
خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند
که خاک تربت شان می وزد به کردارم

از فریدون فرخزاد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا

 

فقط یک بار اتفاق می‌افتد هرچیز،
نه بیشتر هرگز،
بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم
می‌میریم بی آنکه کلام بدانیم.

حتا اگر تنبل‌ترین باشیم
میان شاگردان جهان
می‌رویم به کلاس بالاتر
بی یاری کسی، در این سفر.

هیچ روزی روزبعد نمی‌شود
و نو می‌شود زمان همه‌ی شب‌ها،
هر بوسه بوسه‌ی تازه‌ای‌ست
و تازه‌اند هربار نگاه‌ها.

دیروز وقتی شنیدم ناگهان
کسی تو را صدامی‌زند بنام
انگار گل رزی از پنجره
یکراست در دامنم افتاد.

حالا که تو با منی
می‌چرخم ناگهان
گل رز! براستی گل رزی؟
یا سنگی میان دیگر سنگ‌ها؟

تو، ای زمان زبان نفهم
می‌‌ترسانی و می‌‌رنجانی چرا؟
هستی همین که می‌‌گذری
و همین زیباست همین.

خونگرم با لبخندی خجول
می‌‌کوشیم این جا یکی شویم
هرچند مثل هم نیستیم
مثل دو نیمه سیب.

ویسواوا شیمبورسکا

از سایت سارا شعر


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا

 

شیخ بهاء الدین ، محمدبن حسین عاملی معروف به شیخ بهایی دانشمند بنام دوره صفویه است. اصل وی از جبل عامل شام بود. بهاء الدین محمد ده ساله بود که پدرش عزالدین حسین عاملی از بزرگان علمای شام بسوی ایران رهسپار گردید و چون به قزوین رسیدند و آن شهر را مرکز دانشمندان شیعه یافتند، در آن سکنی گزیدند و بهاءالدین به شاگردی پدر و دیگر دانشمندان آن عصر مشغول گردید.
مرگ این عارف بزرگ و دانشمند را به سال 1030 و یا 1031 هجری در پایان هشتاد و هفتمین سال حیاتش ذکر کرده اند.وی در شهر اصفهان روی در نقاب خاک کشید و مریدان پیکر او را با شکوهی که شایسته شان او بود ، به مشهد بردند و در جوار حرم هشتمین امام شیعیان به خاک سپردند.
شیخ بهایی مردی بود که از تظاهر و فخر فروشی نفرت داشت و این خود انگیزه ای برای اشتهار خالص شیخ بود.شیخ بهایی به تایید و تصدیق اکثر محققین و مستشرقین ، نادر روزگار و یکی از مردان یگانه دانش و ادب ایران بود که پرورش یافته فرهنگ آن عصر این مرز و بوم و از بهترین نمایندگان معارف ایران در قرن دهم و یازدهم هجری قمری بوده است. شیخ بهایی شاگردانی تربیت نموده که به نوبه خود از بزرگترین مفاخر علم و ادب ایران بوده اند، مانند فیلسوف و حکیم الهی ملاصدرای شیرازی و ملاحسن حنیفی کاشانی وعده یی دیگر که در فلسفه و حکمت الهی و فقه و اصول و ریاضی و نجوم سرآمد بوده و ستارگان درخشانی در آسمان علم و ادب ایران گردیدند که نه تنها ایران ،بلکه عالم اسلام به وجود آنان افتخار می کند. از کتب و آثار بزرگ علمی و ادبی شیخ بهایی علاوه بر غزلیات و رباعیات دارای دو مثنوی بوده که یکی به نام مثنوی "نان و حلوا" و دیگری "شیر و شکر" می باشد و آثار علمی او عبارتند از "جامع عباسی، کشکول، بحرالحساب و مفتاح الفلاح والاربعین و شرع القلاف، اسرارالبلاغه والوجیزه". سایر تالیفات شیخ بهایی که بالغ بر هشتاد و هشت کتاب و رساله می شود همواره کتب مورد نیاز طالبان علم و ادب بوده است.
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
"شیخ بهایی"

 

از مشاهیر


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا

آتش عشق را گرم نگاه داريد

عشق جاده اي دو طرف است و اگر محبت شما نسبت به فرد مورد علاقه تان كم رنگ شود , به سختي مي توانيد او را در كنار خود نگاه داريد . در اين جا به گردي اشاره مي كنيم كه با استفاده از آن مي توانيد عشق و علاقة خود را به فرد مورد نظرتان حفظ كنيد , چون او هم مطابق ميل شما رفتار خواهد كرد .

به او بگوييد چه چيزهايي را دوست داريد, بعد با تحسين و قدرداني , او را تشويق كنيد كه همان طور باشد كه شما مي خواهيد , و باز هم تحسين و قدرداني را فراموش نكنيد . مثلاً به او بگوييد:« خطي كه موقع خنديدن بر بيني ات نقش مي بندد دوست دارم . »

يا بگوييد:« چه باور كني و چه نكني , يكي از چيزهايي كه در مورد تو دوست دارم هنگامي است كه پيشنهاد مي كندي ظرف ها را بشويي . »بگوييد:« من نيروي تو را در برابر مشكلات تحسين مي كنم . »

 



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 توسط دریا

 

True Telephone conversations recorded from

 Various Help Desks around the U.K

 مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست

*

مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد ...

*

مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم ...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...

*

مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟

*

مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!

*

مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم . هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه ...

*

مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم ...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه .

*

مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده .

*

مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته ...

*

مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه .
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد .
مشتري : باشه .
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه !

*

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor ، و عدد 7 هست.
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

*

يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه ...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد .
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.

*

مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست .
مشتري : اوه، ببخشيد ... Internet Explorer

*

مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه !

*

مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟

*

مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 توسط دریا

زمانی که از هستی شفا می‌خواهید هرگز نمی‌دانید جسم‌تان به شما چه خواهد گفت. ممکن است به شما بگوید شروع به خوردن یا نخوردن فلان چیز کنید. یا کارتان را رها کنید؛ شاید هم مشاوره با یک پزشک را به شما پیشنهاد دهد. راه رهایی پرسش است و شنیدن پاسخ.

بیماری به من رجوع کرد که از درد شدید پشت برای مدت یک سال و نیم زجر می‌کشید. هنگام مشاوره از او خواستم که با درد ارتباط برقرارکند و ازجسمش بپرسد که به او چه مطلبی را می‌خواهد بگوید؟

با انجام این کار او دریافت که از مرگ مادرش غمگین نشده یا خشمی را که نسبت به پدرش داشته ابراز نکرده است.

او غم و خشمش را در دلش نگه داشته بود. دانستن این مطلب کمی از درد او را کاهش داد.  او این کار را با صحبت کردن با من شروع کرد و همه عواطف‌اش را نسبت به پدرش روی کاغذ نوشت و درد پشت او از بین رفت. درد پشت او نموداری بود از عواطف سرکوب شده‌اش.

او حال می‌داند که اگر دردی دارد باید از طریق ابراز کردن بخشی از عواطف‌اش از خود حمایت کند.

یک بار که علایم بیماری در ما ظاهر شد در صورت بازگشت به رفتارهای پیشین بیماری باز می‌گردد. جسم ما با مطلع کردن دقیق ما از هر نوع انسداد انرژی به کارمان می‌آید.

در زیر علل کلی درد یا بیماری جسم ارائه می‌شود که هر کدام از آن‌ها با یک تصریح شفا بخش همراه است.

 

سردرد:

عواطف متضاد درونی: بگذارید عواطف متضاد سخن بگویند

حال مایلم به تمامی عواطفم گوش کنم.

 

 

سرما خوردگی:

بدن نیاز به استراحت دارد؛ می‌خواهد چیز‌های کهنه را بیرون بریزد و نیاز دارد که به حالت تعادل بازگردد.

بدن من در یک هماهنگی کامل به سرمی‌برد. حال مایلم که در زندگی سکوت و آسایش داشته باشم. حال مایلم که گذشته را رها کنم.

 

 

مشکلات پوستی:

پنهان نگاه داشتن انرژی مذکر. نیاز به اقدام کردن یا بیان خویش به گونه‌ای بی‌واسطه‌تر

من برای تمام چیز‌هایی که می‌خواهم و احساس می‌کنم دست به عمل می‌زنم. من عواطف‌ام را به گو‌نه‌ای روشن و بی‌واسطه بیان می‌کنم.

 

 

خارش‌های پوستی:

میل به دگرگونی و عمل کردن؛ از خودتان سوال کنید برای چه کاری بی‌طاقتم؟

بر مبنای شهود‌ام عمل خواهم کرد. آماده هستم که چیز‌های جدید را بیآزمایم. من آن‌کاری را انجام می‌دهم که می‌خواهم.

 

 

آلرژی‌ها:

نوعی عدم اعتماد به شهود؛ عواطف سرکوب شده؛ آلرژی‌هایی که به چشم‌هایی نمناک مرتبط‌اند نشانگر اندوهی سرکوب‌شده هستند.

من به عواطف‌ام اعتماد دارم و آنها را ابراز می‌کنم. احساس و ابراز غم و خشمم برای من خطری ندارد.

پشت درد: احساس این‌که مجبور‌اید از دیگران و از دنیا حمایت کنید. یک نیاز به بیان و حمایت کردن از عواطف‌تان؛ کمر درد معمولا نمایانگر غمی سرکوب شده است. درد های حوالی شانه نشانگر خشم سرکوب شده است.

من به دیگران اعتماد دارم آن‌ها خود به قدر کفایت از خودشان مراقبت می‌کنند.

 

 

درد‌های قاعدگی: شما برای مونث درون‌تان احترام لازم را قایل نیستید و به او کاملا گوش نمی‌دهید. نیاز به سکوت ورفتن به درون.

من کاملا به مونث درونم احترام می‌گذارم و آن‌کاری را که می‌گوید انجام می‌دهم.

من دائماً خود را پرورش می‌دهم و آرام می‌کنم.

 

 

مشکلات مربوط به بینایی:

اکراه در دیدن بعضی چیز‌ها در درون‌تان یا بعضی چیز‌ها در دنیای خارج. معمولا اوایل زندگی تصمیم می‌گیریم که به چیز‌هایی که از نظر شهودی می‌بینیم نگاه نکنیم زیرا بسیار دردناک هستند زمانی که راه بر بینش درون بسته شده باشد دید خارجی نیز ضعیف می‌شود.

حال مایلم که همه چیز زندگیم را به وضوح ببینم.

 

 

مشکلات مربوط به شنوایی:

نیاز به خفه کردن صداها و نفوذ‌های خارجی نیاز داری که بیشتر به صدای درون‌تان گوش کنید.

من مجبور نیستم به حرف‌های دیگران گوش دهم من فقط به صدای درونم اعتماد می‌کنم و گوش می‌دهم.

 

 

اعتیاد

هرچه کمتر به انرژی طبیعی‌مان گوش کنیم بیشتر احتمال دارد از قهوه، سیگار، الکل، غذاهای ناسالم، یا غذای زیادی، ماری جوانا، قرص‌های آمفتامین، کوکایین یا هر چیز دیگری برای دستکاری انرژی‌مان استفاده کنیم و بدین وسیله جسم‌مان را به انحطاط و تباهی بکشانیم.

اکثر افراد از انرژی و قدرت‌شان وحشت دارند. آن‌ها یا از فراوانی انرژی در هراس‌اند یا از قلت آن؛ واقعیت این است که این‌گونه افراد گر خود را از مواد اعتیادآور نجات دهند انرژی شان را باز می‌یابند با این عمل آنها قدرت و خلاقیت را خواهند جست.

ادامه دارد

شاکتی گواین

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 توسط دریا

معمولا هنرمند نفس‌پرست ترین آدم روی زمین است.

 اما آن موقع دیگر هنرمندی واقعی نیست. او از هنر به عنوان وسیله‌ای برای خود نمایی

 سود جسته است. هنرمندان بسیار نفس‌پرستند. مدام خود را به رخ این و آن می کشند و

 با هم سر جنگ دارند. همه شان فکر می‌کنند که آسمان سوراخ شده و این یکی فقط از

 سوراخ پایین افتاده... همه شان خود را اول و آخر همه هنرمندان می‌دانند.

 اما این هنر واقعی نیست.

هنرمند واقعی به کلی محو می‌گردد؛ و لی آن‌ها فقط یک مشت تکنسین هستند. من آنها را

 هنرمند نمی‌خوانم بلکه صنعت‌کار می‌دانم. من نمی‌توانم اسم آفریننده بر روی آن‌ها بگذارم.

 فقط می‌توانم به آن‌ها بگویم سازنده. آری ساختن شعر یک چیز است و خلق یک شعر

 چیزی کاملا متفاوت. برای ساختن یک شعر لازم است شخص بر زبان دستور زبان و فنون

 شعری مسلط باشد. این بازی با واژه است و اگر با همه بازی آشنا باشی می‌توانی شعر بگویی.

شعری نه چندان شاعرانه اما با ظاهری شاعر گونه.

شعری که به لحاظ فنی کامل و بی عیب است ولی سراپا بدنه است. فاقد روح است.

روح شعر هنگامی پدید می‌اید که هنرمند در هنرش محو شود. او دیگر جدا از هنرش نیست.

 وقتی نقاشی بدون حضور خویش نقاشی کرد حتی از امضا کردن آن اثر احساس گناه می‌کند

 چون می‌داند که آن نقاشی کار او نیست.

نیروی نا شناخته‌ای به وسیله او آن را خلق کرده است؛ او می‌داند که وجودش مسخر آن

 نیروی خارق‌العاده بوده است و این تجربه تمامی هنرمندان به واقع بزرگ در اعصار

 متمادی بوده است: احساس در تصرف و بدن، در تسخیر بودن.

هر قدر هنرمند بر جسته‌تری باشد این احساس در او واضح‌تر است.

و بزرگترین هنرمندان- موتسارت، بتهوون، کالیداس، رابین درانات تاگورهمان هنرمندان

 بی‌نظیر کاملاً یقین داشتند که چیزی نبوده‌اند چز نیی توخالی. آنها نی‌لبک بوده‌اند ولی آواز

 به کسی دیگر تعلق داشته است. این آواز هرچند از طریق آن‌ها جاری شده اما از منبعی

نا شناخته منشا گرفته است. تنها کاری که کرده‌اند اینکه مانع نبوده‌اند اما خلق کار آن‌ها

 نبوده است.

تناقض همین‌جاست. خالق واقعی می‌داند که او چیزی را خلق نکرده است. بلکه هستی این

شاهکار را به وسیله او آفریده است.

 

خلاقیت

اشو

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 توسط دریا

بزرگترین آرمان نیکان شرکت در مکتب صالح سازیست. مکتب امام حسین(ع) نه تنها مکتب گناهکارسازی نیست از صالح‌سازی هم بالاتر است؛ مکتب مصلح سازیست.

                                                                                   هربارت سینسر


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 توسط دریا

در این گفتگو ها به بررسی مسأله مظلومیت حسین که راز ماندگاری عاشوراست می‌پردازیم.

مظلومیتی که با این همه عظمت یک شبه پدید نمی‌آید. کسی تصادفاْ اینقدر مظلوم واقع نمی‌شود

 آن‌هم کسی مثل حسین که با توجه با جایگاه رفیع ارتباطش با رسول خدا اصلاْ نباید مظلوم

 واقع شود واین از عواملی است هرکس با این واقعه بر خورد نموده است تعجب کرده‌است. 

 و کسی هم تعجب خود را پنهان نکرده است که بعد از گذشت 50 سال عزیزترین دلبند رسول

خدا این‌چنین در کربلا مظلوم واقع شود.

 

مظلومیت یا به عبارتی دیگر پدیده ظلم  به یکباره تا این اندازه اوج نمی‌گیرد.مثل بیماری است

 که نشانه‌های بالینی نداشته باشد اما وقتی به اوج رسید دیگر درمان ندارد.

 

مظلومیت حسین یا اتفاقی که در کوفه افتاد مسئله ای نبود که که مردم کوفه بتوانند کنترلش

 کنند و عمر سعد به عنوان فرمانده سپاه قاتلان حسین احساس می‌کرد که کار از دستش در

 رفته است و به سمتی رفته که نام خود را در زمره لعین‌ترین اشخاص ثبت کند.

 

 بعضی از بیماری ها در مراحل ابتدایی باشد قابل پیشگیری هست ولی در مراحل بعد قابل

 پیشگیری نیست البته از باب تشابه قابل درمان هم نیست و ظلم از این موارد است و

 ظلمی که از اندک اندک شروع شده و برای جلوگیری از آن باید ریشه‌های ظلم را شناخت.

 

ریشه‌های ظلم کجاست؟

چگونه می‌توان به کسی این‌چنین مهربان ظلم کرد؟ و در عوض پای‌داری داشت برای

طرفداری از کسی که دشمن علی ابن ابی طالب است؟ این تعجب راعلی(ع) در نهج البلاغه

 بیان می‌کند؛ که طاغوت آن‌ها خدا راعصیان می‌کند ولی مردم از او پیروی می‌کنند؛

 فرمانده شما خدا را دوست دارد و اطاعت می‌کند ولی مردم علیه او عصیان می‌کنند.

علت آن این بود که معاویه با زبان اهل دنیا صحبت می‌کند. نه اینکه بیشتر به نفع مردم

 باشد بلکه با زبان مردم خودپرست صحبت می کند: ((مواظب خودت باش به خاطر منافع

 خودت از من حمایت کن)). طرف مجبور می شود اگر بزدل و ترسو باشد که هست.

 

ولی اباعبدالله حسین وقتی می خواهد مردم را به دفاع از خودش دعوت کند می گوید کسی

هست که به خاطر خدا از حرم رسول خدا را حمایت کند؟ تو بگو خدا در دل مردم چقدر هست؟

 در هر دو طرف جنگ است. گفته می شود  و حرف درستی هم است و خود حسین هم می گوید:

 ((الناس عبید الدنیا ودین عرف علی السنتهم و...))

درست است مردم در اثر دنیا چنین می‌کنند اما اگر کمی موشکافی شود یعنی چه در اثر

دنیاطلبی این کار را می‌کنند . چرا مردم در اثر دنیا سمت حسین نمی‌آیند؟

 

چرا به سمت یزید می روند؟ مگر امام حسین به مردم دنیا نمی دهد؟ حسین به مردم کمتر

دنیا می دهد ولی یزید بیشتر می‌دهد؟ در تا ریخ ما بر عکس را می بینیم. مشکل یزید تجاوز

 به حقوق مردم است و حسین همه زیبایی اش به کرم و آقایی و عدالتی است که در وجود اوست.

 

 وقتی حسین فرمانده باشد کسی زیر دست او نمی‌تواند ظلمی مرتکب شود. هیچکس ظلمی

را حسین نسبت نداده حتی دشمنان آن حضرت.

پس اگر شما دنیا را دوست دارید چرا به سمت یزید می‌روید؟ بیایید به سمت حسین. این امام

حسین بود که در صحرای منا 700 نفر از تابعین و 200 نفر ازصحابه یعنی روسای جامعه

 اسلامی رو جمع کرد یک سال زودتر از حکومت یزید بر اساس  حدیثی از تحف العقول است

 در انگیزه قیام فرمود :محرومین در جامعه له می شوند.  مریض ها را کسی نیست سرپرستی

 کند و... از ظلمی که به مردم  و پابرهنه می شد حرف  می زد و آیا کسی می‌گفت ممکن است

 حسین((ع)) دروغ بگوید؟ کسی به فکرش خطور نمی کرد.

 

چرا مردم سمت حسین نمی‌آیند ولی سمت دزدها و غارتگرها می‌روند؟

ما در معارف شیعی الان که منتظر ظهور امام زمان هستیم همگام با او آبادانی دنیا هم

به ذهنمان می‌آید و می‌گوییم با ظهور او زندگی راحت می شود.

چون زیر پرچم ولایت عدالت، نعمت و اخلاق می آید. ولایت مستقر با اقتدار نه با مظلومیت.

 حتی زمین و آسمان هم همکاری می‌کنند: وبکم ینزل الغیس و زمین و آسمان بهتر بار

 می دهند و نمی شود این‌ها را از هم جدا کرد؟ چرا مردم دنیا طلب سمت حسین نمی‌آیند؟

 نگویید مردم دنیا طلب بودند. چرا مردم دنیا طلب حسین را رها می‌کنند؟

مگر شما وقتی گرفتار می‌شوید نمی‌‌روید نذر کنید؟ از این رابطه‌های مستقیم توسلی  گرفته

 تا روابطی که اگر اطاعت کنی برکاتش ظاهر می‌شود.

لو ان اهل القری آمنو والتقوا لوفتحنا علیهم برکات

اگر مردم با تقوی با شند برکات را برآنها نازل می‌کنیم.

دنیا مگر نمی‌خواهید؟ آیا مردم دنیا می خواهند ولی نه دنیایی که حسین به ما بدهد؟

 این چه حرفی بی معنی است؟

 

اگر مردم دنیا طلب هم بودند و به حال خود رها می شدند بازهم به سمت حسین می‌رفتند.

 

کما اینکه سمت حسین آمدند و به او نامه نوشتند که آقا بیا ما دیگر تحمل نداریم.

فکر نکنید این منبرها را کسی برای آنها نرفته بود. مشکلی با حسین نداشتند و آنها عدالت

 علی را دیدند وچه چیزی بهترازعدل برای جامعه؟ پس چرا حسین را کشتند؟

 دنیا طلب اگر هستند بیایند.

یک ذهنیت را اصلاح کنیم و ما فکر می کنیم خدا و تعالیم دنیا و اولیای الهی همه دارند

 یک سوبه حرکت می کنند و می خواهند آخرت ما را آباد کنند تا آدم دنیا زده می شود 

 با این ذهنیت  دوست دارد از خدا واز دعا واز قرآن فرار کند. این یکی از فریب‌های شیطان

هست و دروغ است این حرف.

 لذات دنیایی تو بهترو فراهم ترو سالم‌ترو باقی تر خواهد ماند با دین‌داری.

نگوییم دلیل بریدن از حسین دنیاطلب بودن مردم است.

 

مردم حسین را قبول دارند؛ دنیا طلب هم هستند و می‌دانند دنیا را هم بهتر می دهد اما یزید

خود را وارد کرده است.

وقتی مردم بزدل باشند در اثر همین دنیا وقتی شمشیر گذاشته شود در شقیقه اشان که

 اگر بروی طرفِ حسین؛ کشته می شوی این آدم دنیا طلب که می خواهد دنیای خود را از

 حسین بگیرد؛ می گوید اگر بخواهم دنیایم را از حسین بگیرم باید جان بدهم پس از دنیایی

که حسین می دهد صرف نظرمی‌کنم و جان خود را حفظ می‌کنم.

و اذا محصو بالبلا قلت دیانون

وقتی می‌افتند در بلایی که یزید سر آنها می آورد دین‌داری آنها کم می شود.

صرف دنیا طلبی انسان را از اهل بیت دور نمی‌کند. دنیا طلبی از این طرف یک

یزید کم است اگر بیاد مردم اهل کوفه می شوند.

یزید به اضا فه اهل دنیا می شود کوفه

بعد ما تعجب می‌کنیم چرا علیه حسین شمشیر کشیدند؟ حسین با زبانی می خواهد بگوید

طبیب دردهای شما منم اما آنها نمی فهمند و پس می‌زنند.

این قضیه عجیب را در کربلا ببنید. کسی از از کوفه نزد حسین آمد؛ آقا فرمودند

 از کوفه چه خبر؟

گفت در کوفه مردم دلهاشان با شماست ولی شمشمیرهاشان علیه شماست.

 

کسانی بودند که متمایل به حسین بودند اما با شمشیر حسین را کشتند؟!!!!!

چه طور؟

قتل در تاریخ زیاد بوده مظلوم ظالم و حماسه امامظلومیت حسین چه بوده که اینقدر

ماندگار بوده‌است؟

در این صحنه چه وجوددارد؟

قیمت این زجر بالاتر است که چهار عدد پیام ساده را ببندی وبروی!

این قربانی برای چه داده شده است؟

به عظمت قربانی بنگرید.

چون یزید آدم اهل دنیا را برای خود سر پل قرار می‌‌دهد.

می گویند ببینید با یزید نمی شود کنار آمد ولی با حسین یک جوری کنار می آییم.

چون او آقاست از او صرف نظر می‌کنند ولی چون یزید درنده است از او می ترسند

 بارها به علی گفتند دست از آقایی‌ات بردار.

می فرمود من می دانم چه طور شما را اصلاح کنم اما چنین کاری نمی‌کنم.

 

آقای پناهیان

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 توسط دریا

...که آهنگ خرابی بودم

                  می‌خواست 

بسازدم

           نرفتم

حال خود

می‌خواهد به نغمه درهمم گوش کند

نمی‌روم

            تو را

 یارای تابیدن نیست

           آب

 

 

 

 

صدای نفس‌های تو

                       می‌آید

روی همین تخت خالی

درست بیخ گوشم  

تاریک

و مکث

           مکث

                   مرگ

هر دوی ما را

که عریان نیستیم

                  پرده بر نمی‌داری

بت بزرگ

شکستن تو را

      پرده

بردار

که هیچ نیستی

جز نرمش لطیف پوست

زیر سر انگشتانم

                      خواب می‌روم

توی تاریکی

            چشمان بسته‌ات

مرا

     بنگر

عریانم

انگار امشب عاشورا نیست

                       یادم رفته

وقت خون دادن است

               در آستانه خون دادنم

و پرواز آب‌های آزاد

مرا محتمل می‌کند

              کودکم تویی

که هر شب برایت ونگ می‌زنم

           آسمان

شده‌ای  

         اشک

                 

 

 

 

 

امروز

گل پیچ حیات ما

بیل را در آغوش گرفت

روحش شاد

                سبز می شود

 از پشت شیشه کاغذ

                آب حوض را

که می‌پاشم

باران نمی‌آید

              زمین 

 مرده است.

 

 

 

به حرم راهی نیست                         

                  شمعدانی ها

در پناه شمع شعله می کشند 

                                   آینه

 از قاب لیلی و مجنون روی دیوار

تصویر می‌دهد

              بی نهایت درخت 

                     شانه‌های گرمند 

نوازش گیسوان را

                       ناز

مثل بغض صدایت

گریه‌می آفریند

                سیاهی شیشه در شب

          گرد اندوه

گریه کن

بگذار دریایی نباشد

شوره‌زار کویر

                و سفیدی چشمان مرا

هراسی نیست

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 توسط دریا

اندام ما وسیله‌ای که برای بیان خویشتن در دنیای مادی انتخاب کرده‌ایم نخستین

 آفرینش ما به حساب می‌آاید.

 مثل گِلی شکل نایافته که برای بیان الگو‌های انرژی که در او جریان دارند به خودش

 شکل می‌دهد. با نگاه کردن به اندام‌هایمان و گوش دادن به آن‌ها و احساس کردن

آن‌ها می‌توانیم چیز‌های زیادی در باره انرژی الگو‌های عاطفی، معنوی، ذهنی‌مان

 بفهمیم. جسم ما نخستین وسیله واکنشی است که نشان‌گر صحت و عدم صحت

تفکر ما، شیوه بیان ما و زندگی ماست.

 

هر کودک طبیعی، که محیط نسبتا مناسبی داشته باشد، دارای جسمی زیبا و

 سرزنده و پرنشاط است. این زیبایی، سر زندگی و شور و نشاط فقط انرژی هستی

 است که بدون ممانعت عادات منفی، آزادانه جریان دارد.

 

بچه‌های کوچک در محیطی حمایت‌گر موجودات کاملا خود جوشی هستند.

 زمانی غذا می‌خورند که گرسنه هستند؛ وقتی می‌خوابند که خسته هستند؛

و آن‌چه احساس می‌کنند به تمامی بیان و ابراز می‌دارند. بدین نحو انرژی

 آن‌ها مسدود نمی‌شود و آن‌ها با انرژی طبیعی خودشان دائما نو می‌شوند و

 جانی تازه می‌گیرند.

 

ولی به دلیل این‌که هیچ یک از ما حتی یک تربیت کم و بیش کامل نداشته‌ایم، عاداتی

 کرده‌ایم که بر خلاف انرزی طبیعی ما هستند. این عادات از آن‌رو شکل گرفته‌اند

 که به ما کمک کنند در دنیای روان‌رنجوری که خود را در آن می‌یابیم دوام بیاوریم.

 ما این الگو را از خانواده، دوستان، معلمان و به طور کلی اجتماع کسب می‌کنیم.

 

به محض آن‌که از رفتار دیگران پیروی می‌کنیم، یا به محض آن‌که سعی کنیم که

از قوانین و مقرراتی که دیگران وضع کرده‌اند پیروی کنیم به شیوه‌یی عمل می‌کنیم

 که خلاف جریان طبیعی خاص ماست. ما بر مبنای آنچه جسماً و روحاً می‌دانیم

عمل نمی‌کنیم.

 

دیگر آن‌چه واقعاً احساس می‌کنیم نمی‌گوییم و انجام نمی‌دهیم. ما دیگر به علایمی

 که جسم‌مان در مورد غذا، استراحت، ورزش و نیاز‌هایش می فرستد گوش نمی‌دهیم.

 دیگر دنبال کردن انرژی خطرناک می‌نماید؛ از این رو این جریان را مسدود می‌کنیم

و به تدریج تجربه انرژی و نیروی حیاتی ما کاهش می‌یابد. با کاهش جریان انرژی

 جسم به سرعت احیا نمی‌شود از این رو جسم ما فرسوده می‌شود و رو به زوال

 می‌نهد. از آن‌جایی که ما رفتارهای منفی و دیرینه را تکرار می‌کنیم جسم ما

 شروع به انعکاس این الگو می‌کند. مانند قوز کردن که همانا بیان‌گر الگوی

 درونی ماست که خود را کوچک و ناتوان می‌بینیم.

 

اگر از طریق اعتماد و دنبال کردن شهودتان  انرژی هستی را در خود به حرکت در آورید؛

سر زندگی‌تان افزون می‌شود و جسم‌تان این مطلب را با سلامت بیشتر؛ زیبایی و سر زندگی

 منعکس خواهد کرد.

 

ناخوشی پیامی از جانب جسم‌مان به شمار می‌آید؛ به ما اطلاع می‌دهد که در جایی ما

 انرژی واقعی‌مان را دنبال نمی‌کنیم و عواطف‌مان را نادیده می‌گیریم. بدن ما بدین نحو

علایم زیادی به ما می‌دهد که در آغاز نسبتاً با احساس خستگی و ناراحتی همراه است.

 اگر ما به این سر نخ‌ها توجه نکنیم و تغییرات مناسب را به وجود نیاوریم؛ جسم‌مان

 علایم نیرومند تری نشان خواهد داد؛ از جمله درد، بی‌تابی و بیماری‌های کوچک.

 و اگر باز هم تغییری در اوضاع ندهیم سر انجام ممکن است گرفتار بیماری یا تصادف

شویم. همیشه می‌توان با توجه به پیام‌های ظریف‌تر مانع از ارسال پیام‌های قوی‌تر شد.

 

 ولی زمانی که پیام نیرومندی می‌رسد هیچ‌گاه برای شفا دیر نخواهد بود در صورتی که

 این آغاز چیزی باشد که واقعاً آرزویش را داریم. با این‌همه در این مقطع بسیاری از

 موجودات شفا را بر نمی‌گزینند. آ‌ن‌ها تصمیم می‌گیرند جسم‌هایشان را وانهند و به جای

گذشتن از الگو های کهن در جسمی دیگر ماجرا را از سر گیرند.

 

اگر ناخوشید؛ بیارامید. جسم شما اگر بیمار باشد نیاز به آرامش و استراحت دارد.

 آن‌گاه زمانی که آرام شدید از جسم‌تان سوال کنید پیام نهفته بیماری شما چیست؟

جسم‌تان همیشه به شما خواهد گفت: چه کنید تا شفا یابید.

 

یکی از دوستان من دچار دردهای شدیدی در ناحیه راست صورتش بود. از نظر

شهودی احساس می‌کرد که اگر دهانش را باز کند و آنچه می‌خواهد و می‌داند بیان

کند درد فرو کش می‌کند. این کار را کرد و درد تا حدی ساکت شد ولی باز هم

کاملا از بین نرفت. شبی در حالت تسلیم و رضا به هستی گفت که از تمام این

 اوضاع خسته شده است و از هستی پاسخ خواست. آن‌گاه دیگر فکر کردن

 را جع به این مسئله را رها کرد و خوابید. آن‌شب  در خواب شهودش به او

 گفت که دیگر مخمر آبجو نخورد. این پاسخ به نظرش عجیب آمد و کماکان

ادامه داد آنگاه چندین روز بعد پس از یاد آوری های مکرر درونش از خوردن

 مخمر خود داری کرد. دو روز بعد درد صو رتش از بین رفت.

 

ادامه دارد

شاکتی گواین

راهی به سوی روشنایی

 

در همین زمینه در موضوعات وبلاگ قسمت زندگی را بخوانید

 آنچه در مورد گوش کردن احساسات است.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 توسط دریا

ای کشته بی سر که سراپا همه جانی

کیست کز دادن جانی بخرد جان جهانی؟

ما تو را کشته نخوانیم که در صورت معنا

زنده اندر دل عشاق به ماهیت جانی

عجبی نیست که اندر دل ما جای تو باشد

دوست را جز دل عاشق نبود هیچ مکانی

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 توسط دریا

 

و اگر خدا زن بود

خوآن بی هیچ شرمی در چهره پرسید :

وای اگر خدا زن بود

شاید ما کافرین این را از روی شکم گفته باشیم

نه عاقلانه

اما اگر خدا زن بود

به عریانی الهی اش نزدیک تر می شدیم

برای بوسیدن پاهایش نه از برنز

لبهایش نه از گچ

پستانهایش نه از مرمر

میان رانهایش نه از سنگ

اگر خدا زن بود در آغوشش می کشیدیم

تا از بارگاهش بیرون بیاید

و برای پیوند به سوگند نیاز نبود

تا مرگ ا زهمدیگر جدایمان کند

اگر خدا زن بود به جای ایدز و اضطراب همخوابگی

جاودانگی اش را به ما می بخشید

همان جاودانگی که زاییده ی شکوه اوست

اگر خدا زن بود در دور دست و در آسمانها جای نمی گرفت

که در دهلیز دوزخ چشم به راهمان می ماند

با گلی نه کاغذی

و عشقی نه فرشته وار

ای خدای من   ای خدای من

اگر از همیشه و تا همیشه یک زن بودی

چقدر زیبا بود این رسوایی

چه دلپذیر    چه باشکوه     چه کفر حیرت آوری !

ماریو بنه دتو
مترجم ـ پويا ميرزاپور

از وبلاگ  سهراب کابلی

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 توسط دریا

اگر شعر را بتوان به صورت نثر نوشت و فرقی نکرد آن‌گاه شعر نیست.

در شعر نمی‌توان احساس را بیان کرد. شعر بیان احساس نیست؛ گریز از احساس است.

از احساس فاصله بگیرید. شاعر دوتا آ دم است.

خیلی ساده در باره احساسی صحبت  کردن نابود کردن آن است.

 

اینها نقد دیگری است از ماهان محمد زاده در یکی از جلسات :

تشبیه کمتر کاربرد دارد.

شعر در عین ساده بودن دشوار است. یک سادگی نا آسان.

سعی کنید زاویه دید را عوض کنید.

این یک شعر است ازاحمد رضا احمدی:

 

خانه آن‌قدر سفید بود که

من در سفیدی آن‌خانه

خوبی را تنفس کنم.

 

یک شاعر هر واقعه‌ای را ملموس احساس نمی‌کند.

نوشتن تنها مکان برای زیستن است.

اینجا نامی از آهورا برده شده است که نمی‌دانم چیست. در شعر نسبت مستقیم نیست. سعی کنید از زبان چیزهای دیگر حرف بزنید.

شعر عرصه نقاشی نیست. شعر بحرانی‌ترنی واقعیت را در خود می‌آورد.

در شعر همه چیز را پشت سرهم نمی‌آوریم.

چیزی مستقل از نقاشی و سینماست. قلمرو ما قلمرو روایت داستان نیست. قلمرو بوم ونقاشی نیست.

در شعر باید چیزی را بیا وریم: وا قعیتی حاد

بحرانی ترین واقعه

یک ادراک

سادگی نا آسان: توجه به یک واقعیت ملموس و ساده که با شعر جواز ورود به جهان را گرفته است.

این یک شعر است:

چه سعادتیست

وقتی که برف می‌بارد

دانستن این‌که

تن پرنده‌ها

گرم است
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 توسط دریا
Blog Skin