تبليغاتX
دریا
دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 توسط دریا

آقای سیب در وبلاگشان لطف کردند و به نظر من جوابی دادند.

 

مساله اين است که شعر ديگر رسانه نيست. مثل ادبيات طبقه کارگر که ديگر موثر و انقلاب ساز نيست. دوره اش گذشته. اما اين به معنای نفی شعر هم نيست. می خواهد بگويد از شعر توقع رسانه ای را که بود نداشته باشيم. بله هنوز هم شعر خوب يافت می شود. موافقم. اما در يک حوزه خصوصی. يا حداکثر برای ترانه سرايی مثلا. من وقتی از خوب و بد شعر حرف می زنم از تاريخچه زندگی خودم حرف نمی زنم که بگوييم ارتباط ام را از دست داده ام. از اتفاق من شعر هم می گويم! ولی به شعر چنانکه بود ديگر باور ندارم. تاثير اجتماعی شعر تمام شده است. – سيب

 

مایلم جواب ایشان را در وبلاگ خودم بدهم تا دوستان شعر پیشه‌ام هم در این‌باره بیندیشند.

ایشان در مطالبی درباره افول شعر و مشکل در ارتباط گیری در این باره صحبت نمودند.

اعتراض کردم به این دلیل که تنها هنری که بیشتر دل‌خوشم می‌کند شعر است. هنوز شعر

داستان گرچه که شعر نیست اما داستان‌های شاعرانه هنوز هم پر مخاطبند. فیلم اگر شاعرانه باشد زیباتر است. چه بسیار در تعریف فیلم شنیده‌ایم که این فیلم شعر است.

شعر اگر شعر باشد روده درازی نمی‌کند. یک لحظه کوتاه خود را می‌نمایاند. مثل یک لحظه اوج می‌ماند در کام

برای همین می‌تواند انسان را حتی برای لحظه‌ای به بالاترین لحظه برساند.

در باره این‌که از شعر توقع  رسانه‌ای بودن نداشته باشیم باید گفت از هیچ هنری توقع رسانه‌ای بودن نیست.

هنر خلق می‌شود چون یک دیدگاه زیبایی شناسانه در این باره وجود دارد. این دیدگاه هنر را خلق می‌کند.

اگر شعر در دوران معاصر زیبایی خود را کمتر جلوه‌‌گر ساخته است چون دم دست‌ترین چیز برای همه کلمه است.

به قول سنباد نجفی در ایران از هر چهار آدمی پنج نفر شاعرند که پنجمی هم در راهست.

شعر از جایی که هنری فراگیر است و به ظاهر دم دست همه خود را درگیر آن می‌کنند. اما به واقع فراموش می‌شود که شعر یک هنر است. و البته هنر مهارت می‌طلبد. لازمه شعر علاوه بر مهارت یک احساس است. که اگر هر دوی این‌ها نباشد شعر دیگر دل‌چسب نخواهد بود ارتباط برقرار نمی‌کند وماندگار نخواهد شد.

معتقد نیستم این افول شعر است یا ضعف آن.

در واقع شعر پا نمی‌دهد. گرچه که همه به آن دامن می‌زنند اما اوخود را به سادگی عریان نمی‌کند.

به عبارتی همه شعر می‌گویند اما شاعر نیستند.

دیدگاه شاعرانه یعنی دیدگاهی تو ام با ظرافت خاص که کافی نیست که باید قدرتمندی شاعر را در بیان این دیدگاه با کلمات عیان سازد.

شعر رسانه نیست  اما تصویر می‌دهد. تصویری شفاف از زمانه خود

حتی اگر ارتباط‌گیری کنونی با شعر ممکن نباشد با زهم تصویری‌ست از عدم ارتباط ‌گیری انسان‌ها باهم.

قبول کنیم که ارتباط اکنون هنری بس مشکل شده‌ است.

تصویری که امروز شعر می‌دهد فرم‌گرایی شدید نسل جوان برای هنجار شکنی‌ست

 

و این هرچقدر هم نامانوس باشد باز قبل تامل است. گرچه ماندگار نیست.

با این حال آوانگاردیسم اغلب محکوم می‌شود گرچه که راه می‌گشاید.

از این جنبه موافقم ارتباط‌گیری سخت است چون عده‌ای از تئوریسن‌های شعر معتقدند شعر هنری دم دست نیست که هر کسی بتواند از آن لذت ببرد و برای همین شعر خواندن کمی مشکل شده است.

 گرچه من با این دیدگاه موافق نیستم

موافق نیستم چرا که هنوز هم مولانا به عنوان یک شاعر در صدر است و همه او را درک می‌کنند

هر کسی از ظن خود. هرکه عالم‌تر است بیشتر و این البته هنر شعر است.

مورد علاقه

عمیق

غیر قابل دسترس

توامان با سهل و ممتنع بودن حقیقت

شاید ماندگاری دلیلی بر اصالت باشد.

و شعر ماندگار است.

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1385 توسط دریا

دوستان ، شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سروسامانی من گوش کنید

گفتگوي من و حیرانی من گوش کنید

 

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

سوختم ، سوختم ، این راز نهفتن تا کی

 

روزگاري من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوي بت عربده جویی بودیم

دل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله ي  سلسله مویی بودیم                 

 

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از آن جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتري و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ، ولی هیچ خریدار نداشت

 

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پر گشت ز غوغاي تماشایی او

 

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

 

چاره این است و ندارم به از این رأي دگر

که دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پاي دگر

بر کف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر

 

بعد از این رأي من این است و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

 

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی است

حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی است

نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو یکی است

 

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

 

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزي پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

 

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

 

آنکه بر جانم از او دم به دم آزاري هست

می توان یافت که بر دل ز منش باري هست

از من و بندگی من اگرش عاري هست

بفروشد که به هر گوشه خریداري هست

 

به وفاداري من نیست در این شهر کسی

بنده اي همچو مرا هست خریدار بسی

 

مدتی در ره عشق تو دویدیم ، بس است

راه صد بادیه درد بریدیم ، بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم ، بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم ، بس است

 

بعد از این ما و سر کوي دل آراي دگر

 با غزالی به غزل خوانی و غوغاي دگر

 

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود ، چون نرود

 

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردي این طایفه افسرده شود

 

اي پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

 

تو چه دانی که شدي یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

 

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می شود شهره به این فرقه هم آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

 

به که مشغول به این شغل نسازي خود را

این نه کاري است مبادا که ببازي خود را

 

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض این است که در قصد تو باران  هستند

 

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوري

واقف کشتی خود باش که پایی نخوري

 

گر چه از خاطر وحشی هوس روي تو رفت

وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت

شد دل آزرده وآزرده دل از کوي تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوي تو رفت

 

حاش لله که وفاي تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند  

 

                                        

                

                                         وحشی بافقی

چقدر این شعر وحشی زیباست

امشب بد جوری اومده سر زبونم!


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1385 توسط دریا

- سعي کنيد هميشه جواب‌تان در برابر او «چشم» باشد.

2- هميشه در اتفاقات خوب زندگي او را سهيم کنيد قبل از اينکه ديگران را در جريان بگذاريد.

3- سعي کنيد هميشه در مقابل اشتباهي که مرتکب شده‌ايد به او بگوييد: «متأسفم».  

(به همسرتان دقيقاً همان نکاتي که دوست دارد بشنود و درباره خودش فکر مي‌کند بگوييد.)

4- لازم است بياموزيد که چطور بايد احساستان را کنترل کنيد تا طرف مقابل‌تان مستأصل نشود.

5- با هداياي کوچک و ارزنده او را هيجان‌زده و غافلگير نماييد.

6- هدايايي را که به شما ‌مي‌دهد هرگز با چيزي عوض نکنيد.

7- يک قاعده ي مهم و اساسي درباره عشق: «هرگز در عشق صرفه‌جويي نکنيد».

8- هرگاه کسي به شما هديّه داد، آن را با همسرتان قسمت کنيد.

9- هرگز چيزي را از او پنهان نکنيد.

10- او را در جمع دوستانتان بهترين همسر دنيا معرفي کنيد.

11- رو در روي هم بنشينيد و درباره مشکلات صحبت کنيد.

12- از همديگر دلجويي کنيد.

13- براي هم‌خاطره بسازيد.

14- در مسائل مالي ياور و پشتيبان هم باشيد.

15- نکات منفي اخلاقش را درنظر نگيريد.

16- هرگز همسرتان را با ديگران مقايسه نکنيد.

17- به جاي صد در صد، صد و پنجاه درصد عاشق هم باشيد.

18- پس از مشاجرات لفظي، يک دوجين کارت متأسفم برايش بفرستيد.

19- او را فقط براي دوست داشتن دوست بداريد.

20- پيش از رفتن به مسافرت وسايل‌تان را با هم جمع‌آوري کنيد و تمام زحمات را به عهده همسرتان نگذاريد.

برید تو کلوب تیر ماهیا ببنید چقد داغن!!!

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1385 توسط دریا

گریه‌های مرا های های برده ست دور     دور       که نزدیکتر شوم به چی؟

با شبی صبح کردن       صلح کردن        با دوریِ ممکن نیست

چه بی نشان شده‌ام

برای نشان داده باشم شدم

بعد هم برای شدن نشان دادم

عمری مرا گذاشت و از عمرم گذشت راهی که دیگر سلامت ندارد

علامت ندارد

در کناره گیر کرده‌ام

کناره‌گیری کرده‌ام

راننده‌ای که از سابقه برکنار شد

پیاده خیلی نشد

در پیاده‌روهای پایین کنار کشید

که مسافر را همین کنار بزند

 

زد!

زده شد!

دیگر خطر ندارم

قصدِ سفر ندارم

درحالِ ناگهان به پریدن کردن

با دوپای دو که برداشته‌ام دور برداشته‌ام

در وقت‌های دویدن فکر می‌کنم به یک طرفِ راهی که در خیابان می‌دوم

گاهی که راه پیچیده می‌شود به پارسال می‌رسم

و طیِّ سالِ بعدی فکر می‌کنم راه را از هر طرف ندیده‌ام

چه بی طرف پریده‌ام

از وقتی که به یادم می‌آید

 یاد گرفته‌ام از یاد ببرم راهی را که در راهم گذاشتند

                                                  زیرِ پا گذاشتم        گذشت

 

دیگر به یادم نمی‌آید گاهی که به یادم می‌آید

یاد گرفته‌ام از یاد ببرم

 

 

 

و شعر  من در خطر ناک زندگی می کردم

 

دیگر به من نمی‌آید که بر منی با من بیاید

 وقتی سِمَت نداری

 یعنی که سمت نداری

برو به سمتِ برو که رفتم نرو که می‌مانی

که ازهرکجا نرفتم آنجا ماندم

به هرجایی رسیدم آنجا بودم

قدم‌های در قدیم رفته‌ی بسیار زده‌ام

شده‌ام از حال رفته و فردا دارم

برو به این و برو به آن و همین همان را به حالِ خود بگذار

که بینِ من و تو را بینِ من و تو پُر می‌کند فقط!

تو اهلِ مستقیمی

و من که بینِ من لو رفت

درمبدأ و مقصد         ولو

از خیابان نمی‌توانی جلو بزنی

بزن به چاک و تیک تاکِ  تازه‌ای پیدا کن

که درهای پیشِ رو

                  در دردهای دیگری پیش می‌رود

دیگر قرار ندارد

سمتِ فرار ندارد   در رو!

برو به سمتِ برو که رفتی نرو که می‌مانم

که از به سمتِ دو دست    دو دوست      و تو با بی من       ایستاده می‌رانم

 

همیشه بی آنکه بخواهم برده شدم

به جایی که از آن آورده شدم

دنبالِ تو خیلی در سطرهایی که ننوشتم گشتم

هنوز می‌نویسم       چون متاسفم

کسی که باید        اگر بیاید        دیگر نمی‌آید

 

دیگر از سفر نمی‌مانم

همیشه در سفر می‌مانم

در آسمان ردّم اگر دیدی کافی ست

برقش اضافی‌ست

ابری که با عصا می‌رود عموی من است

دریا بلند و آبی عمودی‌ست

 

سلام

حتما شعر های علی عبد الرضایی رو بخونید و روش تامل کنید

واقعا زیبا و پر ازحقیقته

و این شعر

می شناسیدش مگه نه؟

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 توسط دریا

 

 

 

 

این مقاله مي تواند در آمدی باشد بر زندگی و هنر فریدا کالو، نقاش و چهره ی سرشناس معاصر مکزیک. نقاشی، هنر و زندگی کالو پیچیده و راز آمیزاست. سبک خاص و مستقلی دارد و کار هنریش واجد ارزش های فراوان تصویری و روانشناختی است. بر همین اساس آثار فراوانی در مورد او به چاپ رسیده و پژوهش برکار او کماکان ادامه دارد. مقاله ی حاضر یکی از جدی ترین نقد هایی است که تا کنون بر کار او انجام شده و اصل آن به انگیسی، پای ثابت اکثر سایت های جدی اینترنتی است که به فریدا می پردازند. نقاشی کالوامروز به شکل گسترده ای در دنیا مورد توجه واقع شده است. تا حدی که منسیمر شهرت او را بیشتر از ون گوگ تخمین می زند.

دردسر فريدا كالو
ژوئن 2002
حقایق تلخ در باره ی درخشانترين هنرمند زن فصل
استیفنی منسیمر

كاش يكي دو دهه ديرتر به دنيا آمده بودم. آنوقت سال آخر دبيرستان در 1981 به جای تحمل طعنه و كنايه ها ی مردم در باره ی ته سبيلم می توانستم خود را سطح بالا احساس كنم، حتی می توانستم هنرمندان بی سليقه ی هاليوود را هم دست بیاندازم، اين بلوندهايی كه دارند زور می زنند تا با كرك هلويی بی مقدارِ صورتشان ادای نقاش و چهره ی سرشناس متاخرمكزيكي، فريدا کالو را در بياورند. او که به موهای صورتش چنان افتخار می كرد كه آنها را صاف توی پرتره اش نقاشی كرده است. تازه از برکت اين كتابهای داستان، عروسك های كاغذی، و كيت های هنری كه نياز كودكان هزاره را به ايفای نقش با ابروی پيوسته بر می آورند، قدر و منزلتم کلی هم بالا رفته بود. به لطفِ تبِ فريدای بی نظيری كه این روزها همه جا را پركرده سبيل و ابروی پيوسته بين موزه روهايی كه از نمايشگاه اخير نقاشی های کالو--همراه با جورجيا اٌ کیف و اميلی كار-- در موزه ی ملی هنر زنان در واشنگتن ديدن می كنند تقريبا مد شده است. آنها در حالی كه پٌزِ ابروهای پيوسته شان را می دهند با كوله پشتی پر از يادگارهای فريدا : ساعتهای فريدا ، “موس پدِ شهيد “ ، عروسك ها، آويزهای ديواری سرتاسری، كتاب ها، كتاب های جيبی، آينه ها، آلبوم ها، و پرده های تعويض لباس ، موزه را ترك می كنند.
هيچ زن سبيلويی هرگز مثل فريدا کالو مورد تحسين قرار نگرفته و در بازار سوداگران مطرح نشده است. همچون چه گوارایی مونث، او نیز به صنايع خانگی پيوسته است. در چند سال گذشته ولوو از پرتره ی او برای فروش خودرو به هيسپانيك ها استفاده كرد، مجله ی تايمز روی جلدش آورد وسرويس پست امريكا تمبرش را چاپ كرد. مثل مسابقه ی فريدا بود. اپرای فريدا ، نمايش ها، مستندها، نوول ها، حالا هم فيلمی به زبان انگليسي. در فستيوال كن زيباروی مكزيكی سلما هايك، نقش فريدا را با سبيل به نمايش گذاشت. -- گفته می شود عليرغم مخالفت هاليوود--. هايك كه نقش را از چنگ مدونا و جنيفر لوپز در آورد به رمه ی ستارگان نخبه ای وارد شد كه بازيگر لاتين، لوتاريو آنتونيو بَندِراس را نيز در بر می گيرد.
مكتب کالو پس از اولين ظهور در سال 1990 به خوبی شناخته شد. از آن پس، هنرمند با شكستن ركورد فروش نقاشی تيتر ساز شد. يك ميليون دلار نازنين در حراج،- به لطف مدونا كه نقشی نه چندان كوچك داشت- كلكسيونر مشتاقی كه مدعی "تشخيص درد او و رنج او..." بود. امروز، نقاشی ها با شكستن ركورد 10 ميليون دلاری این مرز را نيز به طرز ديوانه واری در نورديده اند. رقمی كه کالو را در رقابت با پيكاسو، پالاك، و وارهول قرار داده است.
آنچه دهه ی پيش یک هوس زودگذر به شمار می رفت امروز فقط رشد كرده و قوی تر شده. کالو تصويری شده مثل تصوير كودك روی آگهی ها، تصويرزنی برای تمام فصول سياست. در 1998 مجله ی كوزموپوليتن زنان را به خواندن زندگی نامه ی کالو به عنوان يکی از 10 سبك، در«تجليل زن ملی ماه» بر انگيخت. جان برگر در كتاب جديد مجموعه ی مقالات برای بزرگداشت معاصرانِِ ضدِ شرِ سرمايه داری جهاني، مديحه ای برای کالو می نويسد: شهرت جهانی او پاره اي به خاطر اين واقعيت است كه … در نظم نوين جهانی تقسيم رنج يكی از پيش شرط های رسيدن به پالودگي، تشخص و خوشبختی است.
موزه ي تازه تاسيس هنرهاي زنان در نيويورك، در شوي اخيرش ركورد همه ي گيشه ها را به ويژه با 28000 زاير کالو شكست. سوزان فيشر استرلينگ معاون موزه مي گويد: «به نظر مي آمد هر گروه چيزي از ارزش هاي کالو را درمي یابد. همه ي ما به نوعي با خودمان و جنسيتمان تسخير شده ايم. کالو تا حد زيادي از فرهنگ خودشيفتگي تن دور بود.»
جورجيو لاكي، مدير موزه ي هنر آمريكايي هاي لاتين در كاليفرنيا میگوید: «هنر كالو نقش زدن جذبه ي درون است، اعتراف گونه، و ناگزير، چونان تجلي نوري بر ذهن.» -- و اضافه میکند: ُ" فريدا کالو هنرمندي راستين در زمانه اي راستين بود".
فمينيست ها هم در جشن عروج کالو به سوي «بزرگي» شركت مي كنند به این شرط که شهرت او به هنرش ارتباط داده شود، طرفداران کالو چنان در داستان زندگيش غرق شده اند كه نقاشي ها برايشان مثل مصور سازي هاي ساده به نظر مي رسد. با قصه ي تراژيك رنج هاي جسمی، فلج اطفال در شش سالگي، تصادف مهيب در هجده سالگي، و افسون دوستان و عشاقي كه بين آنها از عكاس و جاسوسه ي روس، تينا مودوتي، تا تروتسكي ديده مي شوند. اين ملات اشتهای هاليوود را تیز می کند، داستاني كه به روز درآمده و شيك شده، تا او را براي ورود به پانتئونِ «هنرمندان بزرگ» آماده كند.
اما داستان کالو مثل یک کلاغ چل کلاغ های تلفنی، هر چه بیشتر گفته شده ناقص تر شده، با حذف جزئیات دردسر ساز آن که بيانگر شخصیتي است بس پیچیده تر و پر خطا تر از آنچه که فیلم ها و کتابها ی آشپزی پیش نهاده اند. بالا بردن هنرمند به جای هنر فهم مردم را از جایگاه کالو در تاریخ کاهش می دهند و آنان را از دیدن حقایق بس عمیق تر و مضطرب كننده تر در آثار او محروم می کند. و دردسر بزرگتر وقتی پیش خواهد آمد که با لفت و لعاب دادن زندگینامه ی کالو به وسیله مبلغین، او را چنان بالا می برند تا برای سقوط ناگزیر و تیپیکِ زنانِ هنرمند آماده شود؛ آنگاه مخالفین اش با هم متحد خواهند شد و تصویر باد كرده ي او را به پایین پرت خواهند کرد و به همراهش هنرش را.

ورود به باشگاه پسران
بالا نشاندن هنرمند بر فراز هنر منحصر به کالو نیست. بر اساس گفته ای قدیمی هنر بزرگ وجود ندارد آنچه هست هنرمند بزرگ است. تاریخ هنر از 1435 یا حتی قبل از آن با ورود کاراواجو که پس از درگیری و کُشتن فردی به خاطر اختلاف در امتیاز تنیس در 1606 از رم فرار کرد، روی شخصیت هنرمندان فوکوس کرده است. کاراواجو سنگ بنای این ایده آل رمانتیک را گذاشت که در آن هنرمندان بچه های تخس دردسر سازند و بوهِمی هایش هنجارهای جامعه ی مبادی آداب را دست می اندازند. این سنت هنری خوراک مناسبی برای شرح حال نویس ها فراهم آورد؛ به اين ترتيب زندگی جکسون پالاک، ژان ميشل باسكيا، ون گوگ، و ميكل آنژدر فیلم ها جاودانه شد. در این زندگی نامه های تصویری تلویحاً به این موضوع اشاره مي شود که هنرمند باید پذیرای درد، رنج و احساس عمیق باشد؛ چیزی که به هنرش غنا می بخشد. مارگارت لینداور پروفسور دانشگاه ایالت آریزونا؛ مؤلف کتاب فريدا ی بلعنده-- تاریخ هنر، محبوبیت و شهرت فريدا کالو می گوید: تقریباً تا سال 1970 نه زن هنرمند بزرگی وجود داشت و نه طبعاً ادبیاتی که توضیح دهد آنها چگونه و کجای تاریخ هنر غرب قرار می گیرند. با جان گرفتن فعالیت فمینیست ها، زنان سعی در رفع و رجوع مسئله کردند، پروژه ای که چندان هم آسان نبود.
از لحاظ تاریخی محدودیت فرصت برای زنان به این معنی است که تعداد اندکی از زنان می توانستند به کار هنری بپردازند و از این میان، کارِ تعداد بسیار اندکی هم گرد آوری شده و شناسنامه دار است. در طول قرنها در ميان محققین و هنرمندان مذکر رسم بوده که کار زنان هنرمند با استعداد را امضا یا تصحیح کنند. هر بار هم محققین به یک هنرمند شاخص زن برخورده اند برای رعایت عرف اعلام کرده اند او ُبا هنرمندان مرد ارتباط داشته. و این بدین معنی است که اغلب این هنرمندان در طول عمرشان نادیده گرفته شده یا حداکثر تحمل شده اند. تحمیل عرف مذکر وقتی بارزتر می شود که هنرمند مشهور، زنی زیبا باشد و دارای دوستان سرشناس.
کالو عالیترین نامزد بود. او گوش خودش را قطع نکرده بود اما داستانی دهشتناک داشت. در سال 1925 در مکزیکو سیتی وقتی که 18 ساله بود اتوبوسش با تراموایی تصادف کرد. میله ای فلزی شکمش را سوراخ کرد و از واژنش خارج شد. ستون فقراتش در سه نقطه شکست چند تا از دنده هاو لگن هم شكسته بود. پاي راستش از 11 نقطه ترك برداشت..پنجه ي پا هم از جا در رفت و ضرب ديد. کسی گمان نمی برد زنده بماند یا اگر ماند بتواند دوباره راه برود؛ اما پس از یک ماه بستری شدن در بیمارستان به خانه بازگشت. برای ماه ها با بدنِِِ ِ سرتا پا گچ گرفته شروع به نقاشی روی سه پايه اي کرد که مادرش برایش سر هم کرده بود. به کمک آینه، کالو نقاشی علامت اختصاری اش را شروع کرد؛ تصویر خودش. از میان حدود 150 تایی کار باقی مانده از او بیشترشان پرتره اند. بعدها او چنین گفت: «من خودم را نقاشی می کنم چون اغلب تنها هستم و چون خودم را بهتر از هر سوژه اي مي شناسم.
جراحات جسمی اگر کافی نبود، داستان و هنر کالو با چیزی کامل شده که خود آن را دومین تصادف زندگی اش می نامید: دیه گو ریورا، نقاش دیواری کار مشهور مکزیکی، کسی که برای 25 سال همسر او بود. ریورا زنباره بود، عادتی که پس از ازدواج با کالو، سومین زنش هم از سرش نیفتاد. معروف است برای زنان آمریکایی مسافر مکزیک، سکس با ریورا به اندازه ی بازدید از تنوچتیتلان حیاتی بود. ریورای 300 پوندی حتی با خواهر کالو، کریستینا هم رابطه داشت. ( درمقابل، کالو هم روابط خودش را با مردان و زنان دیگر داشت).
کالو و ریورا هر دو از طریق حزب کمونیست در سیاست مکزیک فعال بودند و بسیار مهم است بدانیم که وقتی کالو، ریورا را ملاقات کرد او رهبر و سمبل حرکتی فرا انقلابی موسوم به مکزیکانیداد بود.حركتي كه به مخالفت با تآثیر هنر «قاب شده» ی غرب برخاسته بود و در مقابل آن هنر «واقعی» و اصیل مکزیک مثل دست ساخته های دهقانان و هنر پیش کلمبیایی را قرار می داد. کالو هم کشته مرده ی پیراهن های بلند آنان بود كه در عین حال این سودمندی عملی را هم داشتند که پای ناقص شده در اثر فلج اش را هم می پوشاندند.
کالو همچنان مخالف سرایانه، استانداردهای مرسوم زیبایی را هم زیر پا می گذاشت. او پیوستگی ابروها و سبیلش را بر نمی داشت که هیچ، بلکه با ابزارهای مخصوص برسشان می زد و حتی با مداد تیره ترشان می کرد.
ظاهرا نقاشی های کالو در سنت پرتره های قرن نوزده مکزیک ریشه دارد، با ترکیبي بدیع از عناصر فرهنگ مردم مکزیک و فرهنگ بدویِ پیش کلمبیایی. تا سال 1930 و پيش از او هرگز کسی چنین ترکیب هایی ارائه بود. کارهایی عموما کوچک و صمیمانه که در تضاد با سنت نقاشی های دیواری عظیم زمان خود قرار می گرفت. کالو بیشتر کارهایش را همچون نقاشان خیابانی کپی کار مکزیک، به جای بوم روی فلز می کشید؛ سبکي برگرفته از نقاشی های کوچکی که به قصد نذر و نیاز و برای خاصیت معجز گونه شان در رفع بلا به مریم باکره یا مقدسین تقدیم می شدند.
نقاشی ها اغلب بازتاب روابط آشوب زده ی او با ریورا است و غم ِ سلامتی پیوسته رو بزوالش. کالو از تصادف تا مرگ متحمل بیش از 30 عمل جراحی شد و نهایتا پای قانقاریا زده اش قطع شد. او در تابلوهایش درد را نمایش می دهد، همچنانکه به دقت تصویرخود را به مثابه «الهه ی رنج» می پرورد.
زمانی که ریورا مشغول نقاشی دیواری انستیتتوی هنرهای دیترویت بود کالو متحمل سقط جنینی شد که او را برانگیخت تا تکان دهنده ترین پرتره هایش را به تصویر کشد؛ آنچه بعد تر تخم شهرت او را به عنوان یکی از اصیل ترین نقاشان زمانه کاشت. درآن ماه های دیترویت او تابوها را شکست، سقط جنینش خود را نقاشی کرد؛ همینطور کاری با عنوان« تولد من» که نگاهی تکان دهنده به اندام زنی نیمه پوشیده است با سر خون آلود کالو ي نوزاد که تازه از زهدان سر زده.(این تابلو طبعاً به مدونا تعلق دارد). ریورا در اتوبیوگرافیش چنین می گوید: "فريدا کار بر مجموعه شاهکارهایی را آغازکرده که تا کنون در تاریخ هنر نقاشی بی سابقه بوده است. کارها در ستایش قدرت زن است دربدوش کشیدن حقیقت، واقعیت، ظلم، و رنج. براستي هرگز پيش از اين زني چنين شعر رنج را بر پرده نقش نزد آنسان که فريدا در روزهاي ديترويت به انجام رساند."
گرچه کارِ کالو هرگز مثل شوهرش توجه بر انگیز نبود اما تحسین پاره ای از منتقدین را نيز برانگيخت. هنگامي که سورئالیست بزرگ آندره برتون به مکزیک آمد، در دام عشق نقش و نقاش گرفتار شد، او چنینش ناميد: "روباني دورِ يك بمب"؛ برتون سال 1938 در نیویورک نمایشگاهی برای فريدا ترتیب داد که یکی از دو نمایشگاه تمام عمرش بود. کالو نقاشی را ادامه داد هر چند سلامتی رو بزوالش او را به سوی مصرف مواد مخدر و الکل کشید. اما اعتیاد دیگر کنترلش را از بین برده بود و ظرافت قلمش را که وجه مشخصه ی بهترین آثار اوست از دست برد. او در 1954 با سینه پهلو در راه پیمایی ِکمونیست ها در اعتراض به براندازی حکومت دست چپیِ گواتمالا بدست امریکا شرکت کرد و چهار روز بعد به مرگ-- یا شاید خودکشی از دنیا رفت.
نوزایی کیشِ شخصیت
در جریان اصلی هنر دنیا تقریبا براي 30 سال خیری از کالو نبود تا اینکه هایدن هِررا بیوگرافی معروفش را در 1983 نوشت. تا هنگام چاپ کتاب حتی یک تک نگاری هم بر كالو وجود نداشت تا دستكم مردم بدانند كار او شبیهِ چیست.اما بیوگرافی كه مي‌توانست پایه ای باشد برای يك شوي تلويزيوني تله نوولا، تب فريدا را شعله‌ور كرد. 1991 بود که موزه ی هنر متروپوليتن با پرتره ی او روی اتوبوس های نیویورک تبليغ كرد.
امروز شهرت کالو همطراز اِویتا پرون و بسیار بیشتر از ون گوگ است--اتفاقی نیست که وقتی مدونا ده سال پیش نتوانست نقش کالو را بازی کند در نقش اِویتا ظاهر شد-- در میان همه ی خرت و پرت های میز فروش کادوی موزه ي ملي زنان نيويورك فقط پرتره ی کالو است که برای تزئین یخچال ساخته شده؛ نه مثلا تابلوی تولد من یا زخم های کوچک، تابلویی مضطرب کننده با زنی خونزیرکه بر تختی افتاده و مردی که بالای سرش خنجر بدست ایستاده است. رخسار کالو سمبل همیشگی کار هنرمندان بسیاری است که اکنون مدیحه سرای اویند. از1970 به بعد هنرمندان چیکانو در کالیفرنیا همه عهد کرده اند تا برای بزرگداشت میراثشان تصویر او را در نقاشی های دیواری شان بیاورند. اما کار وقتی بالا می گیرد که آقای هنرمند زن پوش ژاپنی یوساماسا موریمورا هم اخیرا در شویی به نام گفتگوی درونی با فريدا کالو ظاهر می شود و در آن خود را به لباس و آرایش کالو در پرتره ها در می آورد. مردم بی شماری از فريدا مانیا به لرزه در آمده اند، آنهم نه به خاطر ابراز احساسات فمینیستی شان. گریگوری لاکی از موزه ي هنرهاي لاتين آمريكا می گوید: من به شخصه فکر نمی کنم شهرت مفرط یک هنرمند چیز بدی باشد. ممکن است شما با این ميان پرده ي بازاری کردن همه چیز مخالف یا موافق باشید. اما ما با نسل جوانی احتیاج داریم که درگیر دنیای هنر شوند و او آنها را به این سو می کشاند. جوانها مثل او لباس می پوشند. این هم مد است اما این یکی مد خوشایندی است.
ممکن است لاکی بگويد این یکی مدِ قابل تقدیسی است، چنانکه ارزيابي كالو به مثابه تمثالي مقدس قيمت کارش را بالا برده است، و در کنار نمایشگاه های امپرسیونیست های همیشه حی و حاضر انبوه جمعیت را به فروشگاه کادویی موزه می کشاند. اما روی دیگر فريدا مانیا خطر آشکاری است برای هنرمندان زنی که می خواهند با آنان نه به عنوان یک پدیده که بطور ساده به عنوان هنرمند برخورد شود.
کیش پرستش شخصیت کالو الگویی آشنا است که در آن زن، هنرمند بودن را رهاکرده و به سوژه هنر تبدیل می شود؛ تغيير يافته از نیرویی خلاقه به بت خاموشی که جنسیت زنانه اش را بدوش می کشد. ویتنی چادویک در کتاب خود به نام زنان، هنر و جامعه با داستانهایی نظیر ماریتا روبوستی بزرگترین دختر نقاش ونیزی تینتورتو ، مسير اين رد پا را تا قرن 16 پی گرفته است. روبوستی 15 سال تمام وقت در کارگاه پدرش کار کرد و چنان مهارتی یافت که کارش از استادان بزرگ غیر قابل تشخیص است. شهرت او به عنوان نقاش پرتره احترام امپراتور و تأیید پدر را به همراه داشت. روبوستی پس از مرگ در حین زایمان در30 سالگی، به سوژه ی دلربایی برای دیگر هنرمندان و نویسنده ها بدل شد.اما نه به خاطر آثار بزرگش که به خاطرآن پایان تراژیک. هنرمندان رمانتیک قرن 19 به دنبال چادویک چهره ی روبوستی را از هنرمندی اعجوبه، به «زنِ قهرمان مسلولی که منفعلانه در انتظار مرگ نشسته و پدر را هنگام آقرینش شاهکارها تحسین می کندد» تغییر دادند.
برخی تاریخ نویسان فمینیست با چنین سوء تعبیری از هنرمندان زن به مبارزه برخاستند اما جنون محبوبیت کالو بار ديگر آن را انتقام جویانه ُزنده کرد. بي‌گمان کالو با نقاشی خود به مثابه زنی خاموش و رنج کشیده اين فراگرد را ساده کرده است. به هر روی فرهنگ توده وار کالو اکنون متضمن فصلی مسموم است: قربانیگری. مری گاراد، پروفسور تاریخ هنر در دانشگاه های امریکا چنین می گوید او قربانی فرهنگ پدرسالاری بود، قربانی همسری بی وفا، و به سادگی قربانی تصادفی دهشتناک. اما احتمالا تنها به یک دلیل چنین محبوب است: مردم دوست دارند زنان را قربانی ببینند.
راست بسان یک زن
تقاضا برای صدور زندگینامه های تراژیک پیش نیازی برای تایید بزرگی زنان با استعداد هنرمند شده است اما این بال ازموم است. موردِآرتميسيا جِنتیلسكی را نگاه کنید که نیویورک تایمز پس ازگشایش نمایشگاه کارهای او درموزه یهنر متروپولیتن درفوریه عنوان«
Œit' girl» دختر فصل را به او اعطا کرد.
آرتميسيا زاده ی 1593 در رم، دختر اوراتسیو جنتيلسكي، یکی از پیروان بسیار مهم کاراواجو است. آرتميسيا اولین زن هنرمند تاریخ هنر غرب با ویژگی های غیر قابل تردید تاریخی است. او هم داستان خوبی دارد. در 1612 یکی از شاگردان پدرش او را مورد تجاوز قرار داد. دادگاه بيدرنگ آرتميسياي نوجوان را برای کشف حقیقت مورد ادعای او با شست شكن شکنجه داد. اما علی رغم چنين آزمون سختي او به عنوان هنرمند در زمان خود به شهرت رسید و به عنوان اولین زن در آکادمی مشهور دلارته دیسِگنو در فلورانس پذیرفته شد. او یکی از نخستین بازکاوی های محققین زن فمینیست در 1970 بود. اما بر اساس همان الگوي قديمي، بیشتر شهرت امروز آرتميسيا نه به خاطر هنرش که به واسطه ی داستان اوست که الهام بخش شماری از نمایش ها، فیلم ها وکتاب ها شده، از جمله داستان اخیر سوزان وریلند و نمایش «لاجوردِ آبی، خون سرخ» که نیمه ی فوریه در نیویورک به صحنه خواهد آمد.
برخلاف تکریم ستایش آمیز کالو، کارهای آرتيمسيا زیر ضرب است.از سوی نمایشگاه مٍت –موزه ي متروپوليتن -- سهم حیاتی آرتميسيا در تاریخ هنر غرب انکار شده و شهرت او با نقدی جدی مشکوک ارزیابی می شود. منتقد و سخنگوی مِت، کِیت کریستینسن می گوید فمینیست ها ی اغوا شده با زندگينامه و قربانيتش درباره ی موفقیت او اغراق میکنند. آرتميسيا به تخمین او هنرمند متوسطی است.
به نظر می رسد واکنش کریستینسن بیشتر به فرهنگ بازاری عوام است تا هنر آرتمیسیا. آرتمیسیا هنرمندي بیتاب، سرشناس و چهره ای مهم در تاریخ هنر است. در تاریخ هنر کسی قبلا زنان را به شکل او نقاشی نکرده بود. به عنوان مثال درتابلوی جودیت هولوفرن ها را کشتار می کند، جودیتِ عضلانيِ او به سر هولوفرن های ضربه می زند. در روایت های قبل این داستان توسط نقاشهای مرد-- که بسیاری از آنها موجود است-- جودیت همیشه زنی نازک نارنجی است که با ناز و غمزه به هولوفرن های خرس وار نزدیک می شود؛ رفتاري که از نظر آنان برازنده ی یک خانم است. اما، اگر هیچ چیز دیگر هم نبود، آرتميسيا می توانست کاری انجام دهد که مردان آکادمی مجاز به آن نبودند: او زنان را از روی مدلِ زن نقاشی می کرد، نقاشی تمام برهنه از سوزانا و کلئوپاترا در زمان او نادر است. واکنش سخت به آرتمیسیا نشانگر استانداردی دوگانه در هنر است. هنرمندان زن برای ورود به مِت نیازمند ارائه ي زندگینامه ی تراژیک اند- چيزي كه به ندرت براي مردان اتفاق مي افتد. منتقدین از تبليغ بی حد زندگینامه ی ون گوگ توسط مروجينش در بازار هنر شاکی اند. اما چنان که گِرارد اشاره می کند کسی نمی گوید درباره ی ون گوگ زیاده روی شده. او می گوید: این شهرت و اعتبار زنان هنرمند است که همیشه تهدید می شود.
صعود پیش از سقوط
بی شک کالو نیز متحمل همان سرنوشت آرتميسيا خواهد شد- هرچند قرار است واکنش سخت به کار او به این زودی صورت نگیرد. در همین حال احتمالا کارهای کالو در بوته ی آزمایش روشن تری واقع خواهد شد با تاکید بیشتر روی زندگینامه تا خودِ کارها. نمایشگاه موزه ي زنان مثال خوبی است از اینکه چگونه تصویر جاری کالو اغلب مخدوش شده واینکه شاید تصویر او فراتر از زندگینامه بنشیند و لحنی جهانی به خود بگیرد، چنانکه اغلب برای هنر بزرگ پیش می آید. یک دور در نمایشگاه موزه ي ملي هنر زنان بزنید و خواهید دید که حتی از طبیعت بیجان های او هم به عنوان انعکاسی از زندگی خصوصی اش برداشت می شود. میوه ی باز، خوی پرخاشگر جنسی او و عقده ی باروری را بازمی نماید، میمونِ های پرتره اش هم به همين بلا دچارند حتی اگر او آنها را به عنوان حیوان خانگی نگهداری می کرده است. --اما سک خانگی او که در نقاشی ها هست آشکارا چنین تواردی را ایجاد نمی کند--. این شیوه ی تحلیل که همچون همیشه بوسیله ی زنان تشریح شده تا مردان، سنت دیرینه ی دیگری را در نقد هنر دنبال می کند؛ کلیشه زدن ارزش های زنانه در کار نقاشان زن و اروتیزه کردن موضوع بجای توجه به آن چیزی که آنها قصد بیانش را داشته اند. برای مثال یکی از سو تعبیرهای رایج در کار کالو در سوگ نشستن او بر ناتوانیش در داشتن بچه است. هررا می نویسد: بسیاری از نقاشی های او بر آرزوی باروری تاکید می کنند و برخی مستقیما یاس او از ناتوانی در داشتن بچه را منعکس می کنند. یکی از آخرین آنها تابلوی من و عروسک من است که در 1937 نقاشی شده. این نقاشی بیانگر شخصی است که از خیالِ مادری به جان آمده باشد. این پرتره ای از کالو است نشسته بر تختی در کنار کودک/عروسکی با نگاهی مرده. او سیگاری دود می کند و نگاهی خسته دارد، فاصله ای که میان او و کودک روی تحت است شاید انعکاس کمبود غریزه ی مادری در اوست. تصاویر دیگر او از تولد کودک و حاملگی شاید از جمله ی خشن ترین و مخرب ترین آثاری باشند که تاکنون بر بوم نقش بسته.
لینداور از دانشگاه ایالتی آریزونا جدلی را چنین آغاز کرده: هر چند نامه های متاخر کالو اشتیاق عمیق او را به داشتن بچه فاش می کند اما یاس فراوانی که عموما ابرازمی کند ممکن است فقط به این دلیل باشد که فرهنگ زمانه اش خواستارآن بوده است. درواقع نامه های کالو دلسردی عمیق -- اگر نه که نفی مستقیم— او از داشتن فرزند را بازگو می کنند. او تشخیص می داد کودک حواس ریورا را ار کارش، همینطور از او پرت خواهد کرد. سقط جنین داوطلبانه ی او در طی یکی از بارداری ها نیزاحتمالا به همین دلیل بوده است. وقتی او دوباره باردار شد به نگهداشتن کودک فکر می کرد اما نهایتا پس ازنافرمانی عمدی از دستور دکترها مبنی بر ماندن در بستر بچه سقط شد. --در عوض او تدريس مي كرد--.
هر چند غیر ممکن است بدانیم آیا ماندن در بسترمفید بود و آیا جراحات کالو اجازه ی آوردن کودک سالم را به او می داد یا نه، اما این رفتار زنی نیست که مشتاق بچه باشد. چادویک، از انستیتو هنر کلارک و اکنون پروفسور هنر در دانشگاه ایالتی سن فرانسیسکو می گوید: به نظر می رسد تصویر جاری از کالو بیشتر بازتاب هیجان ما در قبال زنان حرفه ای بی فرزند است تا چیزی مربوط به هنر.
کاملا ممکن است کالو سردرگم شده باشد. آرزوی مادری با نگرانی از اینکه نتواند از پسش برآید، احساسی است که مطمئنا برای بسیاری از زنان شناخته شده است. اما این تصویر هنوز با مقدس بازی ناچیز شمرده می شود. لینداور می گوید: اگرنقاشی های کالو را دقیق تر نگاه کنیم او به زنی خطرناک تبدیل خواهد شد و توضیح می دهد که در واقع نقاشی ها بسیاری از ایده آل های فمینیست ها را به چالش می کشاند. او اضافه می کند واقعا اگر به هنر او خوب نگاه کنند به زنی خطرناک بدل خواهد شد. در اینصورت مردم یخچال چسبان های آهنربائیش را کمتر خواهند خرید.
از آنجا که او در 47 سالگی و جوان مرد، هرگز از این شانس برخوردار نبود که برخی از شرح و تفسیر ها بر کارش را رد کند چنانکه جورجیا اٌ کیف انجام داد. او یکبار تهدید کرده بود كه اگر منتقدین دست از تفسیر فرویدی گلهای او بر ندارند نقاشی کردن را کنار خواهد گذاشت. فیشر چنین می گوید: او نمی خواست نقاشی گلهایش با گوهر زنانه یکی دانسته شود شود.
زندگینامه، زگیل ها و همه چیز
اگر تجارت هنر باید روی زندگینامه تمرکز کند، زندگینامه باید حداقل در بر دارنده ی عیوب هنرمند هم باشد. هنرمندان بزرگ از این مته به خشخاش گذاشتن ها جان به سلامت در می برند. اما از آنجا که به نظر میرسد زن باید برای ورود به مِت -- موزه ي متروپوليتن-- قدیس باشد، سوداگرانِ کالو با زرنگی از نگاه به بخش های کمتر جذاب زندگینامه چشم پوشی می کنند. این مشابه رفتار چپ ها در نادیده گرفتن این حقیقت است که ریگوبرتا منچو برنده ی نوبل جعلیات زیادی در این سرگذشت وارد کرده است. باید در خدمت قهرمان پرستی بود و بخش های زیادی از زندگی کالو اصلا قهرمانانه نیست.
بسیاری از جراحی های او غیر ضروری بود. حتی هررا هم به این موضوع اشاره می کند: مشکلات جسمی کالو اگر این قدر کشنده بودند هرگز نمی توانست آنها را به زبان هنر برگرداند. دوست نزدیک کالو دکتر لئو الوسر باور دارد که او بسیاری از جراحی ها را برای جلب توجه مردم انجام می داده، بیشترهم به خاطر ریورا. شکی نیست که او چنان به ستوهش می آورد که فمینیست ها را به تعطیم وادارد. او همچنین چند بار دست به خودکشی زد و بیشتر زندگی بالغانه اش در اعتیاد به الکل و مواد مخدر گذشت.
و مهمتر از همه اینکه کمونیسم کالو-- که حالا هر جور هست درز گرفته می شود-- او را به پذیرفتن برخی مواضع سیاسی غیر قابل بخشش سوق داد. در 1936 ریورا که خود را وقف تروتسکیسم کرده بود از ارتباط هایش استفاده کرد تا برای تروتسکی و همسرش که مجبور به خروج از نروژ بودند پناهندگی بگیرد. ریورا و کالو تروتسکی ها را به خانه ی فامیلی کالو بردند، جایی که کالو مرد مسن را اغوا کرد. -- او پرتره ای از خود را نیز به او هدیه کرد که اکنون بر دیوار موزه ي ملي زنان واشنگتن آویخته است.
کالو پس از ترور تروتسکی و بازگشت به سوی عشاق قدیمش در مصاحبه ای تلافی جویانه چنین ابراز کرد که تروتسکی فردی زبون بود و هنگام اقامت در خانه ی آنها از او می دزدید. -- چیزی که حقیقت نداشت--. كالو چنين مي گفت: از زمان ورودش کفر مرا با تظاهر کردنش در می آورد، و با فضل فروشی اش
، که خیال می کرد بیش از حد مهم است.
بندرت اثری از این جزئیات غیر متملقانه در چکیده ی زندگینامه ها ی کالو پیدا می شود. و نه این که در حقیقت کالو از آن رو به تروتسکی می تازد که استالینیستی مومن است. کالو حتی پس از آنکه همه می دانستند استالین مسئول مرگ نه فقط تروتسکی که میلیونها نفر از مردم است نیز به پرستش او ادامه داد. یکی از آخرین نقاشی های کالو -- استالین و من-- نام دارد، دفتر خاطرات او پراست از -- زنده باد استالین!-- های شتابناک دخترمدرسه وار و آرزوی دیدار او. چیزی که کمتر هم افتضاح آمیز نیست اما ناچیز شمرده می شود اتحقیر گرینگو هایی است که امروز این طورکشته مرده ی کارش هستند. هنراو آشکارا نسبت به آمریکا توهین آمیز است. عجیب است که سرویس پست امریکا به چاپ تمبر کالو فکر کرده. چادویک می گوید: -- ویزای هنرمندها - خارجی ها- این بار با سیاست کالو رد خواهد شد.--
پس از کشف دوباره ی او در 1970 یکی از معدود افرادی که آشکارا به نقد سیاسی کالو پرداخت اکتاویو پاز برنده ی پیشین نوبل و هم سرزمين اوست. در مقاله ای در باره ی هنر مکزیک می پرسد آیا ممکن است آدم هم هنرمندی بزرگ و هم -- پست و ِرند-- باشد، او نهایتا پاسخ می دهد بله امکانش هست. اما اشاره می کند که این به خاطر هواخواهی استالین بود. -- بیش از آنکه دیگو و فريدا سوژه ی تبرک باشند باید موضوع مطالعه و توبه قرار گیرند.-- ... ضعف آنها، عیوب و لکه هایی که در کار دیگو و فريدا ست در اصل اخلاقی هستند. هر دوی آنها به ارزش های بزرگشان خیانت کردند و این در نقاشی آنها قابل مشاهده است. ممکن است هنرمندی مرتکب خطاهای سیاسی یا حتی جرمهای عمومی شود اما حقا که هنرمندان بزرگ - ویلون یا پاوند، کاراواجو یا گویا- اشتباهاتشان را بازخرید کردند، همینطور هنر و احترامشان را.
این میراث الزاما متعلق به هنر زنان نیست. پابلو نرودا شاعر محبوب چپ شیلی نیز شعرهایی برای استالین سرود که هرگز در چاپ کتابهایش آورده نمی شوند. اما چشم بستن بر طرف تاریک شخصیت هنرمندان محروم نگاه داشتن ستایشگران هنرشان است. بدون دانستن اینکه در1953 حال کالو آنقدر زار بود که حتی نمی توانست قلم مو دست بگیرد، مردم از کجا می توانند بفهمند چرا کارهای آخرش این قدر بد هستند. یک رهگذر اتفاقی ممکن است به سادگی با مشاهده ی بوم کثیف و درب داغان آویخته بر دیوار موزه ي ملي زنان نيويورك فکر کند که احتمالا ارزش کالو زیاده از حد برآورد شده. به هر حال موزه مجالی برای تفکر متفاوت باقی نگذاشته است.

اما حقیقتا تراژیک ترین بخش داستان کالو این است که وقتی شما شرح و تفسیرهای پرکار را رها کرده، به خودِ کارها نگاهی دقیق و درست می اندازید درمی یابید که بیشتر آنها آثاری خارق العاده اند. نقاشی ها به سکس می زنند و به خشونت، به زندگی می زنند و به مرگ آن هم با روشی ژرف و اصیل. برای مثال یکی از کارهای کمتر شناخته شده ی او -- خودکشی دوروتی هال-- است که به سفارش کلر بوث لوکه پس از آنکه دوست زیبایش با پرت کردن خود از روی پنت هاوس خود در نیویورک خودکشی کرد انجام شد. پیکر خون آلود و درهم شکسته ی هال در انتهای سقوطش با نگاهی مبهوت نشان داده شده که هنوز لباس کوکنیل بر تن دارد. پای بی کفش او انگار از قاب بیرون زده و ترشح خون روی قاب که آنهم نقاشی شده دیده می شود. کالو در این نقاشی کار بیش از آنکه به سبک امریکایی ساده انگار باشد، بر اساس سنت مکزیکی مرگ را در مرکز و جلوی تابلو نشانده است با تمام هیبتش. نقاشی حتی در چاپ سیاه وسفیدش مثل چاپ کتاب هررا هم شما را چنان میخکوب می کند انگار که شاهد صحنه ی یک تصادف اتومبیل بوده اید. نقاشی های اندکی چنین قدرتمندند.
چنانکه گریگوری لاكي توضیح می دهد، نقاشی های کالو بسیار غنی هستند. او می توانست عناصر هنر مردمی، سرخپوستی، میتولوژی آزتک ها، سوررئالیسم، و طیف بزرگی از اشیا را با هم ترکیب کند چنانکه که برای بسیاری از مردم قابل تشخیص است. او هنرمندی چند فرهنگه در حدی عالی است.
سرانجام هنگامی که زنان می توانند موفقیت کالو را جشن بگیرند، شاید این خود پیشرفت بزرگی باشد که از یک زن هم به عنوان هنرمندی بزرگ و هم آدمی پست و رِند یاد می شود. چون آنچنان که گاراد یادداشت کرده: --زندگی جذاب است، اما هنر چیزی است که آدم های جذاب می آفرینند.—


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 توسط دریا

یکی از مهم‌ترین آثار حکمت مدارا( ترک جدال) است. روایتی از امام علی(ع)

یکی از علایم حکیم این است که مدارا می‌کند با کسی که مجبور است با او زندگی کند.

چرا این‌همه توصیه به احترام به خلق شده است؟ چرا اینقدر به صله رحم توصیه شده است؟چرا توصیه به همسایه شده است؟

چون همسایه همراه اجباری انسان است.

فامیل همراه اجباری انسان است.

اگر با فامیل اجباری مدارا کنی حکیم هستی. حکیم دیگر ناله نمی‌زند؛ انسان نمی‌تواند مادر خودش را عوض کند.

می‌گویند: عجب آخر الزمانی شده؛آدم نمی‌تواند پدر خودش را تربیت کند.

مدارا می‌توان کرد.

چرا طلاق مذموم است؟ خدا می‌توانست برای تو مهیا کند اما چالش تو دراین زمینه است.

کسانی که با هم زندگی می‌کنند؛ دیگر شما کاری نمی‌توانید انجام دهید.

سکوت؛ ترک کلام بی‌جا، ترک شهوت نتیجه حکمت است و نتیجه مهم آن راس حکمت، خوف از خداوند است.

وقتی در سیاه‌چاله‌های علم به بی‌پناهی خود پی بردی از همه منقطع می‌شوی و در معرض اتصال قرار می‌گیری و این اتصال توام با خوف است. محبت بچه‌ها محبت توام با خوف است.

مادر چند لحظه بچه را زمین می‌گذارد می‌گوید چادرم را سر کنم؛ بچه وحشت می‌کند؛ زار می‌زند

خوف توام با شوق در رفتار این بچه مشهود است.

محبت بدون خوف محبت نیست

ما به شما خیلی علاقه داریم؛ ولی من نمی‌خواهم شمارا ببینم؛ نیا به جهنم

محبت توام با خوف ته دل آدم می‌لرزد؛ بدون تو چه کنم؟

از نای من بیرون مشو

از ناله‌ام محزون مشو

تا مردم بینا شده

بر روی تو بینا کنم

کسی که به حکمت رسیده به آستانه بینایی رسیده

این چند لحظه مرا بیرون نکن.

هر چقدر سرمایه گذاری برای رابطه بیشتر باشد خوف بیشتر است. کسی همه زندگی‌اش رابرای چیزی گذاشته؛ خوف بیشتری دارد.

مرا دور نینداز تا به مقصدم برسم. وقتی انسان نزدیک به رسیدن باشد ترس ته دلش را بر می‌دارد.

خوف را در چشم‌های بچه شیرخوار ببینید.

هزار نفر شفاعت کنند تنها راه آرام شدن بچه بغل مادراست.

من شما را جهنم نمی‌برم ولی او می‌گوید هست!

این ترس نتیجه حکمت است.

انس به خدا

انسان از غیر وحشت می‌کند. به واسطه حکمت دیده است بودن با غیر خدا تنهایی وحشتناکی‌ست.

با نگاه حکیمانه به عالم از همه می‌بری

حکمت کارش بریدن است

سکوت بریدن است

خوف بریدن است.

آثار حکمت زیاد هستند: خشیت خدا راس همه حکمت‌هاست.

عوامل مؤثر در حکمت: روزه، ترک خوردن و خوابیدن و نپرداختن به شهوت حکمت را بیدار می‌کند.

با روزه بی‌حال می‌شوم: در صورت با حالی چه می‌کردی؟

 

راه رسیدن به خدا ترک است. روزه یکی از موارد ترک است.

در راس اموری که صاحب حکمت شود و حکمت بجوشد.

هرکس چهل شبانه روز خود را برای خدا خالص کند چشمه‌های حکمت از قلبش برزبانش جاری می‌شود.

یکی ازمهم‌ترین عوامل حکمت زهد است.

لقمه حرام مانع حکمت می‌شود.

توزیع حکمت گاهی غیر اکتسابی است

این‌که حکمت چه خبر کثیری است کسی آن را نمی‌فهمد. با دعا خداوند حکمت می‌دهد و فعالیت مخلصانه و زهد حکمت می‌دهد. برای فرزندان‌تان آرزوی حکمت کنید.

ممکن است به کفار و منافقین هم حکمت داده شود اما مو ضوعات آنها موضوعات نجات بخش نیست

حکمت گمشده مومن است.

 

*کسانی که می‌اندیشند دل‌شان برای کسی آشنا تنگ شده است

آن شخص بسیار نزدیک است.

به او رو کنند.

 

 

قسمتی از سخنرای آقای پناهیان درباره حکمت و عوامل آن

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 توسط دریا

: داستاني زيبا از هرمان هسه به يادم آمد.

زني آبستن است و پيرمرد فرزانه اي به او مي گويد كه مي تواند در مورد كودكش
يك آرزويي كند كه برآورده خواهد شد.

زن آرزو مي كند كه كودكش را همه دوست داشته باشند.

اين آرزو برآورده شده و باوجودي كه او پسر جوان بدي است، همه او را دوست دارند.

تا زماني كه مرد جواني شده است، او همه چيزهايي را كه آرزوي هركسي است،
در اطراف خودش دارد. ولي چنان ناشاد است كه مي خواهد خودش را بكشد.

در اينجا آن پير فرزانه دوباره ظاهر مي شود و اشاره مي كند
 كه او مي تواند يك آرزو كند.

مرد جوان آرزو مي كند به جاي اينكه همه او را دوست داشته باشند،
او همه را دوست داشته باشد. آرزويش برآورده مي شود.

صورت زيبايش پير و زشت مي شود و تمام شهر با او مخالف مي شوند.

به او سنگ مي زنند و نمي تواند غذا و لباس پيدا كند.

ولي او سرشار از عشق است و هر چيز جزيي در زندگيش يك رابطه ي عاشقانه مي شود.

تصميم مي گيرد به زيارتي برود و يك شب سرد با همان پيرمرد روبه رو مي شود .

و پيرمرد با عشقي فراوان او را پذيرا مي شود.

زيارت كننده در آن پيرمرد آسوده مي گردد و دوباره كودكي معصوم مي گردد.

اوشو، ممكن است لطفاً تفسيري بدهيد؟

 

هرمان هسه يكي از ذهن هاي غربي است كه به نگرش شرقي بسيار نزديك شده است. شايد هيچ كس ديگري با كيفيت او شرق را بهتر از او درك نكرده باشد.

اين داستان اشاره اي است به درك شرق از عشق: نخستين آرزويي كه آن مادر دارد اين است كه كودكش را همگان دوست بدارند.

با نگاه كردن به كلمات نخواهيد فهميد كه در پشت آن چيست.

او مرد جواني مي شود، همه چيز دارد، زيباست. او ادب خوبي ندارد، لوس بار آمده زيرا همه بي قيد و شرط دوستش دارند.

ولي او راضي نيست. همچنانكه پخته تر مي شود، اوضاع چنان عوض مي شود كه
مي خواهد خودكشي كند.

اين داستان  تمام كساني است كه مي خواهند همه دوستشان داشته باشند.

چرا او اينگونه پريشان است؟ او بايد خوشبخت باشد. چه چيز بيشتري مي تواني بخواهي؟ __ همه دوستت دارند،علي رغم خودت. ولي چشمي كه بينا باشد نكته اي را مي بيند: وقتي مورد عشق همه باشي، موضوع عشق مي شوي. فرديت خودت را ازدست مي دهي، يكپارچكي خودت را گم مي كني، ذهنيت خودت را ازدست مي دهي. يك شيئ مي شوي. همه تو را همچون يك قطعه ي زيباي هنري دوست دارند __ و هيچكس مايل نيست يك شيئ باشد.

اين چيزي است كه آن مادر ازياد برده بود. اين چيزي است كه ميليون ها مردم در دنيا فراموش كرده اند. اين آرزو كاملاً خوب به نظر مي آيد، ولي عواقب آن بسيار خطرناك است: نخست اينكه تو را از اوج مرتبه ي آگاهي و ذهنيت به يك شيئ تنزل مي دهد.

همه تو را دوست دارند بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند كه آيا تو لياقت آن را داري يا نه؟ و تو لياقتش را نداري، به سبب بركت آن پيرمرد بوده كه همه تو را دوست دارند.

عشق آنان تو را فاسد كرده است، تو ارزش آن را نداشته اي. تو اين را درك مي كني كه ارزش و لياقت اين عشق را نداري، ولي بااين وجود مردم دوستت دارند.

احساس گناه بزرگي در تو ايجاد مي شود كه خطايي روي داده است.

عشق را بايد كسب كرد. عشق كسب نشده، مانند يك گدا است __ بدون اينكه   چيزي كسب كند، كاسه ي گدايي اش را پيش رويت دراز مي كند.

انسان مي خواهد همه چيز را كسب كند، مي خواهد لياقت آن را داشته باشد. او نبايد فقط يك گدا باشد. انسان به يك شيئ تنزل يافته است، به يك گدا تنزل كرده است.

و آن پسر كسي را دوست نداشت، زير اين بخشي از آن آرزو نبود.

پس مي توانيد ببينيد: او عشق را درك نمي كرد. آن آتش بايد همزمان از هر دو سو بسوزد. او آتشي ندارد، كاملاً سرد است، همچون يخ.

او هرگز كسي را دوست نداشته است. و مي توانيد رنج فردي را كه هيچكس را دوست ندارد درك كنيد __ زيرا نمي داند كه عشق چيست. بر اساس آن آرزو، همه او را دوست دارند، ولي براساس ادراك خودش، كسي او را دوست نداشته، زيرا او احساس عشق را نمي شناسد. هرگز كسي را دوست نداشته __ چگونه مي تواند عشق را بشناسد؟

بنابراين، تمام عشقي كه او را دربر گرفته، بي معني است.

تاجايي كه به او مربوط مي شود، كسي او را دوست نداشته است.

و او از اين آرزوي مادر پيرش خبر ندارد. حتي اگر هم باخبر بود، تفاوتي نداشت.

براي درك عشق، نخست بايد عشق بورزي. تنها آنوقت است كه عشق را درك مي كني. ميليون ها انسان در رنج هستند: مي خواهند دوستشان داشته باشند، ولي نمي دانند چگونه عشق بورزند!

و عشق نمي تواند يك تك صدايي باشد، عشق يك گفت و گو است، گفتگويي بسيار هماهنگ.

عشق زيادي بر اين مردجوان بارش دارد و بااين وجود مي خواهد خودكشي كند. زيرا آنچه كه مردم به تو مي دهند راضي كننده نيست، چيزي كه تو به مردم مي دهي
ارضا كننده است. رضايت با گدابودن به دست نخواهد آمد، بلكه با امپراطور بودن است كه راضي مي شوي. و عشق، وقتي كه آن را مي دهي، تو را امپراطور مي كند.

و مي تواني چنان زياد ببخشي، چنان بي نهايت كه هرچه بيشتر ببخشي، عشقت پالوده تر،

با فرهنگ تر و پرعطرترخواهد شد __ رضايت بيشتري خواهي داشت.

ولي آن مرد بيچاره در موقعيت بدي بود. همه او را دوست داشتند و او نمي دانست كه عشق چيست!

و وقتي كه از اين عشق به ستوه آمد تصميم گرفت خودش را بكشد.آن پيرفرزانه بارديگر ظاهر شد، زيرا مي دانست كه چه روي خواهد داد. آن مادر چيزي را درخواست كرده بود __ خودش مي پنداشت كه آرزويي بزرگ كرده است، ولي براي آن پير چنين نبود.
او مي دانست كه اين به خودكشي منتهي خواهد شد. مي گويد، "مي توانم يك آرزويت را برآورده كنم."

و مي توانيد ببينيد كه آن پسر بي درنگ چه درخواستي دارد، زيرا اين چيزي است كه كسر دارد. اين داستان بسيار روش مند است. در سطح شايد آن را درك نكنيد، ولي در زير، همه چيز بسيار به هم متصل است.

دومين آروز چيزي است كه به شما گفته بودم : او در خواست مي كند كه مايل نيست ديگران دوستش بدارند، مي خواهد او عاشق ديگران باشد.

بااين، او نشان مي دهد كه بدون اين آرزو، نخستين آرزو بي معني بوده است.

ولي شايد در اينجا داستان برايتان عجيب باشد كه به محضي كه آن آرزو برآورده
مي شود، آن جوان زيبا به پيرمردي زشت بدل مي شود.

اين نشان مي دهد كه مردم تنها در پيري مي فهمند كه چه چيزي را در زندگي
از كف داده اند: هرگز عشق نورزيده اند. تمام زندگيشان را خواسته اند كه ديگران آنان را دوست بدارند، و هميشه در رنج بوده اند. آنان هميشه طمع كار بوده و مي خواسته اند عشق بيشتر و بيشتري به چنگ آورند.

در پايان، وقتي كه مردم آنان را ازياد مي برند، چون پير و زشت شده اند، نگاهي به تمام زندگيشان مي اندازند، كه چيزي كسر بوده و برايشان هويدا مي شود __ آنان هرگز
نبخشيده اند، فقط خواسته اند. معمولاً، بسيار دير شده است. اينك، حتي يافتن مردمي كه بتوانند از آنان عشق دريافت كنند ممكن نخواهد بود. و در تمام زبان ها اين اصطلاح "پيرمرد كثيف" dirty old man را داريد __ در تمام زبان ها چنين عبارتي هست ___ زيرا در پيري، وقتي كه ديگر   جوان نيست و زيبا نيست و همه چيز به زشتي گراييده و آماده ي مردن است، اين ادراك طلوع مي كند كه او يك چيز را از كف داده است.
براي همين است كه تمام زندگيش خالي و بي معني بوده : هرگز عشق نورزيده، هرگز نداده است. پس حالا مي خواهد مردم را دوست داشته باشد.

ولي چه كسي مي خواهد كه توسط پيرمردي زشت دوست داشته شود؟!
او مشمئزكننده است.
عشق او مانند شهوت به نظر مي رسد __ عشق نه،
فقط شهوت مردي در حال مردن است!

بنابراين اهميت داستان در اين است كه وقتي به عنوان مردي جوان و زيبا از آن پير فرزانه بركت دريافت مي كند، ناگهان پير و زشت مي شود. آرزوي او براي
عشق ورزيدن مستجاب شده است.

تمام اين داستان در مورد بشريت است: اينك مي تواند عشق بورزد، ولي همه از او فرار مي كنند. مشمئزكننده شده است. صحبت كردن در مورد عشق چيزي بسيار ناممكن شده است، هيچكس حتي حاضر نيست كنارش بنشيند. او نيمه جان است و مي خواهد به تو عشق بورزد.

و طبيعي است كه مي خواهد به انسان هاي زيبا و جوان عشق بورزد، و آشكار است كه پس زده مي شود. او از يك انتهاي پاندول به انتهاي ديگر آن رفته است و هيچ افراط و تفريطي راضي كننده نيست.

باديدن اين اوضاع كه نه وقتي كه مردم دوستش داشتند راضي بوده و نه وقتي كه او مردم را دوست دارد __ زيرا اينك يافتن مردمي كه دوستشان بدارد دشوار است، __ به سفر زيارتي مي رود و براي آخرين بار با آن پير فرزانه ملاقات مي كند.

آن فرزانه مي دانست، زيرا ديالكتيك همين است: مادرش يك بخش را انتخاب كرده بود، كه ثابت شد اشتباه بوده و او بخش ديگر را!__ كه بازهم خطا از كار در آمد. هردوباهم
مي توانند درست باشند، ولي نه جداگانه.

ولي حالا، باديدن اينكه هردو به خطا رفته، به نوعي ادراك ماورايي دست يافته و مي بيند كه تمام دوگانگي ها محكوم به شكست هستند.

و وقتي با آن پيرفرزانه ملاقات مي كند، آن فرزانه او را در آغوش مي گيرد و او درست مانند يك كودك معصوم مي شود __ دقيقاً همان كودكي كه مادرش براي بركت گرفتن نزدش برده بود.

زندگي يك چرخش كامل انجام داده است، بارديگر، همچون كودكي خردسال بازگشته است. اين نيز بسيار بااهميت است، زيرا هر شكستي در زندگي قدري ادراك مي آورد، قدري به سوي فراسورفتن. اين همان ادراك و همان رفتن به فراسو است كه پس از مرگ به تو زايشي دوباره مي بخشد __ بارديگر همچون كودكي معصوم، يك بارديگر،
فرصتي ديگر براي اينكه دوباره در همان دام قديم گرفتار نشوي.

ولي مردم بارها و بارها در همان دام هاي كهنه گير مي كنند، و يك عادت مي شود.

آن كودك معصوم پس از شكست هر افراط و تفريط خواهد آمد __ پس از شكست خوردن در هردو انتها. ولي مي تواني تمام آن بازي را دوباره ادامه بدهي!

 

ازکلوب اشو

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 توسط دریا

 کمپین رهایی فعالان جنبش زنان را امضا کنید

عنوان : برای شما که عشقتان زندگی است

مجموعه : هوای تازه

 

شما که عشقتان زندگی است

شما که خشمتان مرگ است

شما که تابانده اید در یاس آسمان ها

امید ستارگان را

شما که به وجود اورده اید سالیان و

قرون را.

و مردانی زاییده اید که نوشته اند بر چوبه دارها

یادگارها.

و تاریخ بزرگ آینده را با امید

در بطن کوچک خود پرورانده اید.

و شما که پرورانده اید فتح را

در زاهدان شکست.

شما که عشقتان زندگی است

شما که خشمتان مرگ است

شما که برق ستاره عشقید

در ظلمت بی حرارت قلب ها

شما که سوزانده اید جرقه بوسه را

 بر خاکستر لب ها

و به ما آموخته اید تحمل و قدرت را در شکنجه ها

و تبعید ها.

و پاهای ابله گون

 با کفشهای گران

در جستجوی عشق شما می کند عبور

بر راههای دور

و در اندیشه شماست

 مردی  که زورقش را می راند

 بر آب دور دست

شما که عشقتان زندگی است

شما که خشمتان مرگ است

شما که زیبایید تا مردان

زیبایی را بستایند

و هر مرد که به سویی می شتابد

جادوی لبخندی از شما است

و هر مرد در آزادگی خویش

به زنجیر زرین عشقی پای بست

شما که عشقتان زندگی است

شما که خشمتان مرگ است

شما که نغمه آغوش  روحتان

در گوش جان مرد فرح زا است

شما که در سفر پر هراس زندگی  مردان را

درآغوش خویش ارام بخشیده اید

و شما که پرستیده است  هر مرد خود پرست

عشقتان را به ما بدهید شما که عشقتان زندگی است

و خشمتان را به دشمنان ما

 شما که خشمتان مرگ است

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 توسط دریا

خدا سبز شده بود

                     ستاره‌ای افتاد

در تور ماهی‌گیری

                  مردمک ماه

می‌تابد درختان را

               آسمان

باز می کند

             در

کجاست؟

درختی آبستن زمین

قرمزی

         برگ‌ها

و دهان تو

حضور

         ت

تنفس خطوط است

می‌تپاند قلب

             خون

        سرد

 

 

 

در پروازم

            پرنده       

می‌شد

       اسیر

بمانم

 

 

 

 

 

ترس بر عشق

              چون کوه جاری

می‌شوی بر پیکرم

اندوه من

            تنهایی همه هستی‌  

                    روح جاودانه‌ایست

مرا لبخند می‌زند

           سپاس

می‌گویی

          می‌روم

 همه ستارگان را که چرخیدی

 بازهم به من می‌رسی

            آن

               تابناک در دل‌ها

اشک می‌ریزد

 بر گردنت

           می‌آویزم

                   هرلحظه

سقوط می‌کنم

 تویی که باز ایستاده‌ای

      خرابه‌ها را آباد

                  صدا می‌آمد

لحظه تولدهای هزارباره‌ام بود

            ببخش

دردمندی

 انتهای یگانگی

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 توسط دریا

با تشکر از دوست خوبم محبوبه.

 

سوال: چرا مرغ از خيابان رد شد؟

 

ــ داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است

.

ــ همينگوي: براي مردن. در زير باران

 

.

ــ اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است

 

.

ــ سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمال‌شدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش
بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد

 

.

ــ پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند.
توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از
خيابان رد ميشود؟

 

 

ــصادق هدايت: از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر

 

.

ــ شيرين عبادي: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي را فراري نميدهد

 

.

ــ روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟

 

ــ نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها

 

.

ــ حافظ: عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

 

.

ــ کافکا: ک. به آن سوي خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهي بي‌توجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکي خود مواجه کند و دست‌کم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه‌اش دشوارتر مينمود

 

.

ــ بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم

 

.

ــ فردوسي: بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه

 

.

ــ ناصرالدين‌شاه: يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد

 

.

ــ سهراب سپهري: مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم

 

.

ــ طرفدار داستانهاي علمي - تخيلي: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستي را ? متر و ?? سانتيمتر به عقب راند

 

.

ــ اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟

 

 

ــ جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است

 

.

ــ سعدي: و مرغي را شنيدم که در آن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود. وي را گفتم: از چه رو تعجيل کني؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم

 

.

ــ احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشه‌هاي ذهن خويش، ميجويم. من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان. و من، تهي هستم، از گلايه‌هاي دردمند سرخ

 

.

ــ رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟

 

 

ــ لات محل: به گور پدرش ميخنده! هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آي نفس‌کش

 

 

ــ بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني

 

.

ــ پدرخوانده: جاي دوري نميتواند برود

.

ــ فروغ فرخزاد: از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد

.

ــ ماکياولي: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند

 

.

ــ پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده

 

.

ــ هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد

 

 

ــ احمدي‌نژاد: خيابان و فناوري رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمي جوانان ايران و حق ملت ايران است. ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهيم داد. موج معنويت و بيداري در دنياي اسلام، به اميد خدا به زودي اين مرغ را از دامان دنياي اسلام پاک خواهد کرد.

 

 

!!!!!!!!!!ــ فردوسي پور : چه ميـــــــــکــنه اين مرغه

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 توسط دریا

دستگیری عده‌ای از زنان فعال در زمینه حقوق زنان را محکوم می‌کنم.

حرکتیست انزجار آمیز و خلاف عدالت اجتماعی!

 

لینک مربوط.

 

 

 

 

باید به حضور انور یاسمن خانوم عرض کنم که بالاخره تو اونچه را در آستین داشتی رو کردی و فیلم داستان کوتاهی درباره عشق رو به من دادی خوندم. ببخشید یعنی فیلمشو دادی دیدم.

منم نامردی نکردم و مثل بقیه فیلم ها که برای روز مبادا ذخیرشون کردم نِشتمو دیدیمش.

اما یاسمن بانو باید بهت بگم که هیچ‌کدوم از این فیلم‌هایی که واسه هرکدوم هزار تومن ناقابل منو تو پول دادیم؛ مزه اون فیلم های مفتکی که تو خونه شما دیدیمو نداشت. حالا چرا؟

نمی دونم یا سلیقه فیلم‌بینیِ من بالا رفته یا این فیلما اون فیلما نمی‌شن

مثلا؟

مثلا بلو

مثلا شیکاگو

مثلا بیست‌و یک گرم

یا من در یه شرایط روحی بودم که اون فیلما اونقدر روم تاثیر _به قول بعضی بچه‌ها_ ذاشته

آبجی بهتره یه فیلم اساسی که به‌مون حال بده بدی!!!

افسانه ۱۹۰۰ را دیدیم از شبکه ۳ و باید به حضور انورتون عرض کنم چون کامل ندیدم نمی‌تونم در موردش نظر بدم اما یه برداشت کوتاه که ربطی هم به خلاقیت داره اینه که اگه می خوای یه هنرمند خلاق باشی باید روی یه جایی مثل دریا زندگی کنی که هیچوقت آرامش نداره و خیالتم تخت تخت نباشه بعله جانم

خب داستان کو تاهی درباره یک عشق داستان رو کمی براتون تعریف کنم که داستان پسری هجده‌ساله هست که یه خانوم نسبتا فعال رو با دوربینش دید می‌زنه و عاشقش می‌شه و وقتی زن در حال پیشنهاد سکس به اون بهش می‌گه که عشق وجود نداره. پسرمی‌فرماید که

نه یعنی می‌رود و خودش را می کشد و زن می‌گوید او هوم

پس عشق وجود دارد: دردیار ما یه این قضیه می‌گویند زرشک و البته گاهی هم می‌گویند کشک

جان عمه‌تان خودتان را نکشید چون منی می دانم که آنچه بین جنس مخالف وجود دارد...

 

 

اضافه کنم که یاسمن خانوم این فیلمو به ما نمی‌دادن و می ترسیدن ما دپرس بشیم اما باید بهتون بگم که شارژ شدم اونقد که بیامو اینجا بعد از مدت‌ها از خودم بنویسم اما

شایدم واقعا این عشقو لانه‌ای چیزی بوده ما رو شارژ کرده جانم بازم بعله

داستان کوتاهی درباره عشق!!!

بازهم باید گفت:

ای عشق همه بهانه از توست.

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 توسط دریا

چهار دسته انباشتگي وجود دارد.


1- چيزهايي كه استفاده نمي كنيد يا دوستشان نداريد
2 - چيزهايي كه نامنظم و نامرتب هستند
3 - اشيايي بسيار در محيطي كوچك
4 - هر چيز ناتمام
اشيايي كه دوستشان داريد و مورد استفاده و قدر داني قرار مي دهيد در پيرامون خود امواجي قدرتمند و شادمانه و درخشان توليد مي كنند كه اجازه مي دهد انرژي موجود در فضا از طريق آنها و در پيرامونشان جريان يابد اگر در زندگيان تمركزي روشن و شفاف داشته باشيد و خود را ميان اشيايي محاط كنيد كه داراي اين انرژي شگفت و آزادانه باشند خودتان نيز از يك زندگي شادمانه و جاري و آسوده بهره مند خواهيد شد بعكس . هرآنچه كه به فراموشي و غفلت سپرده شده يا نا خواسته باشد و بي استفاده مانده باشد يا نسبت به آن بي علاقه باشيد و به اجبار آن را در نزد خود نگهداري مي نماييد سبب مي شود كه انرژي موجود در فضاي خانه تان پايين بيايد و راكد و ايستا شود آنگاه احساس خواهيد كرد كه زندگيتان تحرك خود را از دست داده است .
با رشته هاي ظريف انرژي, به هرآنچه كه از شماست اتصال داريد .

 

وقتي در خانه تان فقط آنچه را كه دوست داريد يا مورد استفاده قرار مي دهيد نگاه مي داريد اين اشياء به منبع سحر آساي حمايت وپشتيباني شما تبديل مي شوند حال آنكه انباشتگي , انرژي وجود و محيط زندگيتان را پايين مي آورد و هر اندازه بيشتر نگاهش داريد باز هم انرژي وجودتان را پايينتر مي آورد .
وقتي هرآنچه را كه برايتان معناي خاصي ندارد و از اهميت ويژه اي برخودار نيست رها مي كنيد واقعا جسما و ذهنا و روحا احساس سبكبالي افزونتري را تجربه خواهيد كرد

 

با تشکر از کلوب

 فنگ شویی

از کتاب طراحی نظم

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 توسط دریا

نیروی واقعی یک شخص از بی‌نیازی او به دست نمی آید؛ بلکه از:

الف- اعتراف کردن به نیازها و شناختن آن‌ها

ب- متعهد بودن به برآورده‌کردن نیازها

ج- تبحر داشتن در نحوه برآورده کردن نیازها

به دست می آید.

باید توجه داشت که نیازهای مردم برای شما مشکل به وجود نمی‌آورد بلکه تعهد در برآورده سازی نیازها باعث این‌همه رنجش برای شما می‌شود. نیاز داشتن اشتباه نیست بلکه شانه خالی کردن از مسئولیت برآورده ساختن نیازهای‌تان اشتباه است.

بیرون‌راندن نیازها از زندگی، توانایی احساس، شوروعشق شما را از بین می‌برد.

سرکوب نیازهای یک زوج نسبت به یکدیگر ازعمده ترین علل فروپاشی رابطه عاطفی آن‌هاست.

یکی از راه‌های اتصال به خویشتن واقعی خود، گفتن حقیقت درباره همه احساسات خود است. به خود اجازه دهید از تمام نیازهای خود در رابطه با عشق آگاه شوید. ممکن است بعضی از نیازهای شما دردناک یا هراس‌انگیز باشند. اما شما قوی‌تر از ترس هستید ورویارویی با آن‌ها اولین گام برای تسلط بر ترس است.

به یاد داشته باشید که وقتی عشق ورزیدن را بر می‌گزینید همیشه برنده هستید و هنگامی که به جای خاموش بودن آزادانه در مورد احساسات خود حرف می‌زنید و آن را به دیگران تقدیم می‌کنید برنده هستید.

هرچه بیشتراحساس کنید دوست داشتنی‌تر خواهید بود.

 

 

عشق موقعی در امان است که بدانید چه طوراز آن بهره ببرید.

 

عشق هم می‌تواند صدمه بزند و هم می‌تواند سلامت ببخشد. شما می‌‌توانید عشق را در جهت آفریدن شادمانی برای خود و کسانی که با آن‌ها تبادل احساس و افکار دارید به کار برید. شاید این کارآسان نباشد. ممکن است سال‌ها وقت برای بیرون راندن عشق از زندگی خود کرده باشید و خاموش ماندن آسان‌تر است از به خطر انداختن دوباره قلب‌تان بر روی احساسات باشد اما به یاد داشته باشید هر بار که مانع عشق ورزیدن می‌شوید قسمتی از شما می‌میرد.

هربار که ترجیح می‌دهید  دوباره دوست بدارید و پیوندی نو ایجاد کنید جان می‌گیرید.

از فرصت استفاده کنید مطمئن باشید ارزش تلاش مضاعف را دارد.

 

رازهایی در باره عشق

چگونه همواره عشق بورزیم؟

 

دکتر باربارا دی آنجلس

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 توسط دریا

 

 

 

می خوام بگم که بعد از کنکور و زدن سیصد تا تست با نظر کارشناسانه خودم به نحو

غریبی نسبت به جهان تفکر عشقولانه پیدا کردم.

و البته خوابمم میاد

خب به زودی نظریات روانشناسانه من هم به جهان عرضه می شه.

فقط هر کی مشکل داره بیاد پیش خودم روانکاویش کنم تا صاف راهی تیمارستان بشه

نظریات من نوینه

بهتره برم خودمم نمی دونم چی دارم می گم

عاشقم من عاشقم من

 

 

 

 

 

 

همه نظر دادن.. ناگهان خري نظر نداد و  وبلاگو  بست!!!!!!

ااااا, چيه؟ تو که نظر دادي!....

چي؟ ندادي؟ خو, سريع نظر بده ديگه!!! 

 

 

 

 

 

الفبا براي سخن گفتن نيست

براي نوشتن نام توست

اعداد

پيش از تولد تو به صف ايستادند

تا راز زادروز تو را بدانند

دست هاي من

براي جست و جوي تو پيدا شدند

دهانم كشف دهان توست . 

.

اي كاشف آتش

در آسمان دلم توده برفي است

كه به خنده هاي تو دل بسته است .

.

از كتاب « پنجاه و سه ترانه ي عاشقانه » شمس لنگرودي

از سایه

 

 

 

کی بارون می خواست با دویدن؟


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 توسط دریا
Blog Skin