تبليغاتX
دریا
دریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط دریا

 

عشق را شرطی نبود و نیست شرط

 

.......

.........

..........

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط دریا

راهي كه به نور مي انجامد ؛ به نظر تاريك مي آيد.* راهي كه به جلو مي رود ؛ به نظر مي رسد به عقب باز مي گردد. * راه مستقيم ؛ طولاني به نظر مي آيد.* قدرت حقيقي ؛ ضعف به نظر مي آيد. * خلوص ناب ؛ كدر به نظرمي آيد. * ثبات واقعي ؛ تغيير به نظر مي آيد.* وضوح راستين ؛ گنگي به نظر مي آيد. * والاترين هنر ؛ ساده به نظر مي آيد.* عشق راستين ؛ بي تفاوتي به نظر مي آيد. * خرد ناب ؛ كودكي به نظر مي آيد.*

 

 

اين كتاب از عجايب به جا مانده از روزگاران كهن ست.  اين كتاب اثر * لائو تزو * هست.* لائو تزو * فرزانه اي است كه حدود 550 سال پيش از ميلاد مسيح بوده. توي اين كتاب فرايند زندگي و هستي رو در موردش توضيح مي ده.

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط دریا

 

مهرانه در حالی که دستشو انداخته بود دور گردن من اینا رو تک تک به ترتیب علاقه نشون داد

اون به اون اولیه ینی قلبه علاقه خاصی داره.

مهرانه امروز حال داد

وقتی از در اومد تو خودشو اندخت توی بغلمو گفت

سلام قربونت برم!

باید بگم نمی دونم این ابراز مهر ریشه در چی داره

شاید به خاطر خریدن یه دفترچه پونصد تومنی

شایدم واقعا دلش برام تنگ شده بود آخه از دستشون در رفتمو دو روزی از خونه دور بودم

راستش این نحوه به آغوش کشیدن به طرز فجیعی دل چسب بود

خصوصا که بعدش با یه ماچ گنده هم مواجه شد

مهرانه ۷ سالشه
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط دریا

عشق وقتی روی می‌دهد که تو بالغ باشی. تو وقتی قادری عشق بورزی که بزرگ شده باشی. کمال پیدا کرده باشی. وقتی دانستی که عشق یک نیاز نیست بلکه یک سر ریزش است.

 

عشق بر خاسته از وجود یا عشق از روی بذل و بخشش آنگاه‌ بی هیچ قیدو شرط می‌بخشی.

آن به اصطلاح عشق نوع اول از نیاز شدید و عمیق فردی به فردی دیگرنشات می‌گیرد در حالی که عشق از روی بخشش یا عشق برخاسته از وجود، سر ریزش محبت از فردی بالغ و از سر وفور عشق است. او غرق در عشق است. تو آن را دارا هستی و این عشق شروع می‌کند به پخش شدن در اطراف تو. درست مثل لامپ روشنی که در تاریکی نور افشانی می‌کند. عشق محصول فرعی وجود توست. وقتی تو هستی هاله‌ای از عشق پیرامون توست. وقتی نیستی هاله‌ای هم اطراف تو نیست. و وقتی آن هاله را پیرامون خود نداشتی از دیگران می‌خواهی که عشق را به تو بدهند. تو گدایی و آن دیگری هم از تو می‌خواهد که به او عشق ببخشی. اکنون دو تا گدا دست پیش یکدیگر دراز کرده‌اند و هردو امیدوارند که آن دیگری آن را داشته باشد.

طبیعی است که هردو احساس ناکامی کرده و خود را فریب یافته احساس خواهند کرد.

می‌توانی از هر زن و شهر و هر عاشق و معشوقی بپرسی آنها خود را فریب یا فته احساس می‌کنند. تو فقط خیال کردی که دیگری آن را دارد. اگر تو عوضی خیال کنی دیگری چه تقصیری دارد؟

و دیگر آن تصویر خیالی از هم پاشیده و طرف مقابل مطابق با آن تصویر از کار در نیامده است.

همین

آن بیچاره هیچ وظیفه‌ای ندارد که حقانیت خودش را طبق انتظارات تو بر کرسی بنشاند و تو طرف را فریب دادی این چیزی است که او احساس می‌کند چون امیدوار بود که عشق از وجود تو سرریز و به وجود او سرازیر شود. شما هر دو امیدوار بودید که عشق را از طرف مقابل دریافت کنید. و هر دو تهی بودید عشق چه طور می‌تواند اتفاق بیفتد؟

نهایتا هر دو می‌توانید با هم بد بخت باشید.

کوری عصا کش کور دیگر

پیش از این‌هم که هنوز وصلتی صورت نگرفته بود و تنها بودید عادت داشتید بد بخت باشید. حالا می‌توانید در کنار هم بد بخت باشید. و یادت باشد وقتی دو نفر با هم بدبخت هستند یک جمع ساده نیست.

ضرب است.

تو در تنهایی خود احساس یاس و ناامیدی می‌کردی اکنون در کنار هم باز هم این احساس را داری. اما یک خوبی هم دارد. الان تو می‌توانی مسئولیت یاس و ناامید خودت را به گردن طرف بیندازی. این اوست که تو را بدبخت می‌کند؛ این امتیاز خوبی است. تو دیگر خیال‌ات راحت است. من چیزیم نیست اما

با چنین زن شلخته، پرحرف، بد اخلاق، و تنگ نظری چه می‌توان کرد؟ باید بدبخت بود. با چنین شوهر قرمیت و کنسی چه می‌توان کرد؟

اکنون می‌توانی مسئولیت را به گردن طرف بیندازی. تو سپر بلا پیدا کرده‌ای. اما بدبختی همچنان باقی است. البته بدبختی به توان دو

تو می‌توانی هزار بار شوهر یا زن عوض کنی. اما هر بار همان نوع همسر، همان فلاکت و سیه‌روزی تکرار خواهد شد.

بد بختی به شکل‌های دیگر. اما بد بختی مشابهی تکرار می‌شود.

تقریبا همان بد بختی. تو می‌توانی همسر دیگری اختیار کنی اما خودت که عوض نشده‌ای حالا کی ‌می‌خواهد همسر جدید را انتخاب کند؟

تو؟ خودت؟

این انتخاب دو باره از روی خامی و ناپختگی تو صورت می‌گیرد. تو دوباره همان تیپ همسر را انتخاب خواهی کرد.

مسئله اساسی عشق این است که قبل از هر چیز باید بالغ شوی. بعد همسر بالغی پیدا خواهی کرد.

افراد نا بالغ اصلا تو را به خود جلب نمی‌کنند.

داستان به همین سادگی است. اگر بیست و پنج ساله باشی عاشق یک بچه دو ساله نمی‌شوی.

اگر از نظر روحی فرد بالغی باشی در دام یک عشق شیرخواره نمی‌افتی.

نمی‌تواند پیش بیاید. می‌توانی درک کنی که این کار بی‌معنی است.

در حقیقت فرد بالغ در دام عشق نمی‌افتد بلکه از دام عشق بلند می‌شود واژهfall  (افتادن) صحیح نیست‌. فقط افراد نا بالغ می‌افتند. آنها سکندی می‌خورند و در دام عشق می‌افتند. قبلا یک طوری خودشان را زفت و رفت می‌کردند وروی پا می‌ایستادند.

 

اکنون نمی‌تواند خود را اداره کنند و نمی‌توانند بایستند؛ زنی را پیدا می‌کنند و کله پا می‌شوند.

مردی پیدا می‌کنند و پای‌شان سست می‌شود. آنها همیشه آماده زمین خوردن و چهار دست پا راه رفتن هستند.

اصلا ستون فقرات ندارند. و از آن استحکام لازم بر خورار نیستند که بتوانند به تنهایی روی پای خود بایستند.

 

فرد بالغ برای این‌که به تنهایی روی پای خودش بایستد؛ دارای انسجام و استحکام لازم است و وقتی فرد بالغ عشقش را نثار می‌کند رشته اتصالی به این عشق وصل نیست. او فقط آن را می‌بخشد. وقتی فرد بالغ عشق‌اش را در طبق اخلاص به کسی می‌بخشد شاکر و خرسند است که عشقش را پذیرفته‌اند نه بر عکس.

اوتوقع ندارد برای این کار از او تشکر کنند نه به هیچ وجه او نیازی به تشکر شما ندارد.

 

وقتی دو فرد بالغ عاشق یکدیگرند یکی از بزرگترین تناقضات زندگی، یکی از زیباترین پدیده های هستی روی می‌‌دهد. آن‌ها باهمند در عین حال فوق‌العاده تنها هستند.

آنها به قدری باهمند که تقریبا یکی هستند.

 

 

 

ادامه دارد

بلوغ : هنر زندگی کردن

اشو

 

کتیبه بیستون

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط دریا

عبارت‌های تاکیدی را هر روز به هر میزان که لازم دارید تکرار کنید.

 

 

در فیلم اعجاب انگیز دزد بغداد با کلماتی نوشته شده از نور به ما می‌گویند:(( شادمانی را باید به کف آورد))

شادمانی با مهار کردن کامل خوی هیجانی به دست می‌آید.

جایی که ترس و بیم و وحشت وجود داشته باشد از شادمانی خبری نیست. احساس ایمنی و شادمانی حاصل ایمان کامل به خداست.

یعنی آن هنگام که انسان یقین دارد قدرتی شکست ناپذیر از او و هر آن‌چه که دوست می‌دارد حمایت می‌کند و همه خواسته‌های درست دلش را بر می‌آورد؛ می‌تواند رها از هر گونه فشار عصبی، احساس رضایت و شادمانی کند.

آن‌گاه از ظاهر مخالف امور آزرده نمی‌شود؛ چون یقین دارد که خرد لایتناهی از منافع و مصالح او حمایت می‌کند و از هر وضعیتی بهره می‌جوید تا خیر و صلاحش را پیش آورد.

سری که بر پیشانی اخم آلود باشد؛ آسوده بر بالین قرار نمی‌گیرد. خشم و نفرت و بد خواهی و حسد و انتقام‌جویی شادمانی انسان را می‌رباید و بیماری و شکست و فقر می‌آورد.

به راستی که نفرت و انزجار بیش از می‌گساری خانه‌ها را ویران کرده است و بیش از جنگ‌ها جان آدمیان را بر باد داده اشت.

مثلا زنی خوشبخت و سالم با مردی پیمان زناشویی بست که از جان و دل دوستش داشت. شوهر مرد و بخشی از دارایی‌اش را برای خویشاوندی به ارث گذاشت. زن از شدت نفرت و انزجار و اشتها و سلامت خود را از دست داد. لاغر و ناتوان شد و نتوانست به کارش ادامه دهد. دچار سنگ کیسه صفرا شد و به بستر بیماری افتاد.

یک استاد ما بعدالطبیعه روزی به عیادت او رفت و گفت نمی‌بینی که نفرت و انزجار چه بلایی بر سرت آورده؟ سنگ‌های سخت در تنت نشانده که تنها علاجش عفو و بخشایش و خیر خواهی خود تو است.

زن ناگهان حقیقت نهفته در گفته او را دریافت. هماهنگ و بخشایش‌گر شد و سلامت شکوهمند خود را بازیافت.

 

 

عبارت‌های تاکیدی:

اکنون نیکویی بی‌پایانم از راه‌هایی بی انتها به من می‌رسد.

 

 

شادمانی شگفت‌انگیزم از راهی شگفت‌انگیز آمده است تا همیشه نزدم بماند

 

 

 

 

 

 

هر روز  شادما‌نی‌های ماندگار به سراغم می آید. به آن‌چه پیش روی منست با اعجاب می‌نگرم.

 

 

 

جسورانه به شیری که بر سر راهم قرارگرفته است می‌تازم و می‌بینم که سگ خرمایی کوچولو و مهربانی بیش نیست.

 

 

 

 

خیر و صلاحم هم‌اکنون به صورت جریانی از شادمانی، پیوسته و ناگسسته و افزاینده به سویم جاری است.

 

 

شادمانی‌ام کار خداست پس هیچ‌کس نمی‌تواند در آن دخالت  کند.

 

 

چون با خدا همراهم با خواسته دل خودم نیز همراه می‌شوم.

 

 عبارت‌های تاکیدی بخشایش:

همه را می‌بخشایم و همه مرا می‌بخشایند و همه دروازه‌ها به ناگاه گشوده می‌شوند تا خیروصلاحم به سویم آید.

 

هرچند خطاهایم به سرخی آتش باشند به سپیدی برف خواهم شد.

 

 

 

من قانون بخشایش را فرا می‌خوانم. من از خطاها و عواقب آن‌ها آزادم. من در حمایت رحمتم نه قانون کارما

 

 

از دست دادن:

در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد. پس من نمی‌توانم آنچه را که حق من است از دست بدهم.

خرد لایتناهی هرگز دیر نمی‌کند و راه بازگرداندن را می‌داند.

 

 

در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد. پس محال است چیزی را که حق من است از دست بدهم. آنچه از دست داده‌ام به من بازگردانده خواهد شد یا معادل و هم‌سنگ آن را باز خواهم ستاند.

 

 

 

 

 عبارت‌های تا کیدی برای عشق:

چون با آن یگانه جدایی ناپذیر همراهم پس با عشق و خوشبختی  جدایی ناپذیر خود نیز همراهم.

 

 

 

 

نور خدا در درونم می‌تابد و هرچه ترس و تردید و خشم و نفرت را می‌زداید. تجلی عشق خدا در من از من مغناطیسی مقاومت ناپذیر می‌سازد.

من فقط کمال را می‌بینم و به جز حق الهی خویش هیچ نمی‌خواهم.

 

 

همه را دوست می‌دارم و همه دوستم می‌دارند. او که به ظاهر دشمن منست از در دوستی در می‌آید: بسان حلقه‌ای طلایی در زنجیر خیر و صلاح من.

 

من با خودم و همه دنیا در آشتی و آرامشم. به همگان عشق می‌ورزم و همگان به من عشق می‌ورزند. هماکنون دروازه‌های شادی به رویم گشاده می‌شوند.

 

 

ازدواج:

اگر ازدواج بر صخره استوار یگانگی بنا نشده باشد نمی‌تواند پابرجا بماند. زن وشوهر باید یک روح باشند در دو بدن: جمله‌ای از حضرت مسیح: مرد و زن هر دو یک تن خواهند شد. بنا بر این بعد از آن، دو نیستند بلکه یک تن هستند. آنچه را خدا پیوست انسان جدا نسازد.

تا زن و شوهر هم‌فکر و هم‌دل نباشند و در عالم ذهنی واحدی زندگی نکنند به ناچار باید از هم جدا شوند.

اندیشه دارای طیف یا تموجی است بی نهایت نیرومند، و آدمی به سوی آفریده‌های اندیشه خویش کشیده می‌شود.

برای هر انسانی نیمه‌ای دیگر یا انتخابی الهی وجود دارد. این دو یه یک عالم فکری تعلق دارند. این دو را خدا به هم پیوند داده است پس احدی جدای‌شان  نخواهد کرد و نتواند کرد. این جفت یکی خواهد شد. زیرا طرح الهی هشیاری برتر آنها همسان است.

 

عبارت تاکیدی برای ازدواج:

سپاس می‌گذارم که عقدی که در آسمان‌ها بسته شده است هماکنون بر زمین پدیدار خواهد شد. این جفت یکی خواهد شد از الان تا ابدالآباد.

 

 

قانون کارما:

آدمی تنها آن‌چه را که می‌دهد باز می‌ستاند. بازی زندگی بازی بومرنگهاست که پس  از پرتاب  به سمت خودش باز می‌گردد. و پندار و کردار و گفتار انسان دیر یا زود با دقتی حیرت انگیز به خود او باز می‌گردد.

این قانون کارماست و کارما واژه‌ایست سانسکریت یعنی بازگشت. آدمی هر چه بکارد درو خواهد کرد.

 

 

هر اندازه دانش آدمی بیشتر باشد مسئولیت او افزون‌تر است. و اگر آنکس که از قانون معنویت با خبر است به آن عمل نکند به عذابی الیم گرفتار خواهد آمد.

ترس از خداوند (قانون) ابتدای حکمت است.

اگر به جای خداوند کلمه قانون را بگذاریم معنای بسیاری از متون دینی مشخص خواهد شد.

خداوند( قانون) می‌گوید که انتقام از آن منست. من جزا خواهم داد.

این قانون است که انتقام می‌گیرد نه خدا. خدا انسان را کامل می‌بیند. آفریده به سیمای خودش و قدرت و تسلط عطا کرده به او

 

انسان تنها می‌تواند آن باشد که خود را چنان می‌بیند و تنها می‌تواند به جایی برسد که خود را آنجا ببیند.

از قدیم گفته‌اند که هیچ رویدادی بدون حضور یک ناظر رخ نمی‌دهد.

 

انسان نخست شکست یا موفقیت خود و غم یا شادی خود را در یک صحنه می‌بیند آنگاه شکست یا موفقیت  و غم و شادی او عینیت می‌یابد.

 

 

 

پس می بینیم  که رهایی از طریق دانش به دست می‌اید و از طریق معرفت به قانون معنویت

اقتدار پس از اطاعت می آید. به محض اینکه انسان از قانون اطاعت کند قانون به اطاعت او در می‌آید. پیش از آن‌که برق خادم انسان شود باید مطیع آن شد.

اگر از روی جهل به آن دست بزنیم دشمن مهلک آدمی می‌شود. قوانین ذهن نیز بر همین سیاقند.

 

 

ادامه دارد

از کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین

لازم به ذکر است این کتاب به چاب پنجاه و هفتم رسیده است.

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط دریا

نمي خواهم براي زيستن
جزاير، قصرها و برجها را.
چه لذتي فراتر از 
زيستن در ضماير!

 اكنون دگربر كن لباست را 
نشانيها و تصاوير را .   
من،
 تورا اينگونه نمي خواهم 
هماره در هيبت ديگري، 
دخترِ هميشه از چيزي. 
تو را ناب مي خواهم ، آزاد 
تو؛ بي هيچ كاستي . 
مي دانم آنگاه كه بخوانم تورا ميان همه جهانانيان، 
تنها تو، تو خواهي بود.
 و آنگاه كه بپرسي مرا،
 اوكه تو را مي خواند كيست؟ 
او كه تو را از آن خويش مي خواهد . 
مدفون خواهم ساخت نامها را،
عناوين را ، تاريخ را. 
همه چيز را درهم خواهم شكست 
تمامي آنچه را كه پيش از زادن بر من آوار كرده‌اند.
    
و به گاه ورود  به گمنامي و عرياني ابدي سنگ و جهان 
تو را خواهم گفت :
”من تو را مي خواهم ، اين منم.“

 

کانون ادبیات ایران

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط دریا

زمانی این شعر را گفتم

شاید وقت خوبی باشد:

پرنده من بال‌هایش را گشوده است

به عقاب تیزتکی می‌ماند

که قصد آشیانه دیگری دارد

و من بیشتر از آن‌که به رفتن او بیندیشم

به بلندای بال‌هایش می‌نگرم

که می‌خواهند فرود بیایند

می‌خواهم پرواز کند

و از بلندای کوه‌ها بگذرد

و من

به بال‌های گشوده‌اش

نگاه کنم

و بگویم:

پرواز برازنده اوست

و روزی کنار من باز خواهد گشت؟

می‌خواهم دریایی بسازم

شاید کنار دریا را دوست بدارد.

 

 

 

آرام گریختم

       و عمیق

            شکستم داد

راه درونت

         بی‌انتها

 

 

 

 

 

دلت آشناست

            چشم

دستهایت

          قلب

افسوس

      از آن بیگانه

         زبانت

 

 

 

 

چیزی که در من و تو افزون است

از ما

آن می‌سازد

که می‌داند روزی چه می‌شویم

وقتی یکی شدیم

 

 

 

 

 پایان است

         این‌بارهم

          سیل

        و من

  تکرار می‌شوم

      تصویری نمی‌آید

    می کشم تو را

به سیاهی

         عادت کرده‌ای

و بوی گند 

     می‌خواهی

           اما

نمی‌خواهی

         آغوش مان را

     یخ

    روی خورشید

لب بده

       ای عشق

تنهایی

نمی‌خواهم

        بروم

 رفته‌ام

 

 

 

 

 

 می‌توان مردان را رها کرد

تا برگردند

اما من

وقتی رها می‌کنم

دیگر بر نمی‌گردم

 ******

نمی خواهم واژه ای برای تفاوت جنسی به کار ببرم

اما کیفیت مردها آنقدر مسحور کننده است که ناگزیرم.

 

 

 

 

 

درهزار زندگی

 سفید

 می‌خوابیدند

و آن‌گاه که پیله‌ای را خوشید می‌سوخت

پروانه‌ای نبود

و پروازی

 

 

 

دیشب از اندوه تو

خندیدم

اشتباه نکن

گریستم

یکی می خواهد نام مرا بداند

کسی می داند نام مرا؟

 

 

قفس

دلیل گریختن بود

اما من

یک پرنده بودم

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط دریا

آخرین

      شعر

   من

تو

هستی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط دریا

عشق دردناك است چون براي سعادت راه مي‌آفريند. عشق دردناك است، چون دگرگون مي‌كند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بي‌خطر؛ نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما نمي‌توانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با كهنه مي‌تواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بي‌مصرف است.
بدين سبب، ترس پديدار مي‌شود؛ و با رها كردن دنياي كهنه، راحت، بي‌خطر، دنياي كارايي، درد پديدار مي‌گردد. اين درد، همان دردي است كه كودك هنگام خروج از زهدان مادر احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده هنگام بيرون آمدن از تخم احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده آن گاه كه بكوشد براي نخستين بار پرواز كند، احساس خواهد كرد.
ترس از ناشناخته، و ترك ايمني آشنا، ناامني ناشناخته، غير قابل پيش‌بيني بودن ناشناخته، هراسي بس عظيم را سبب مي‌شود.
و از آن روي كه دگرگوني از «نفس» به سوي وضعيت «نه _ نفس» مي‌رود، درد بسيار عميق است. اما شما بدون عبور از درون درد، نمي‌توانيد سرمستي داشته باشيد. طلا اگر بخواهد سره شود، ناگزير است از ميان آتش بگذرد.
عشق آتش است.
اين به سبب درد عشق است كه ميليون‌ها مردم يك زندگي بي‌عشق را تجربه مي‌كنند. آنان نيز رنج مي‌برند، و رنج بردن آنان بيهوده است. رنج بردن در عشق، رنج بردني بيهوده نيست. رنج بردن در عشق خلاق است؛ شما را به سطوح عالي‌تر خودآگاهي مي‌برد. رنج بردن بدون عشق به طور كامل يك اتلاف است؛ شما را به هيچ جايي دلالت نمي‌كند، شما را در همان دور باطل در حركت نگاه مي‌دارد.
انسان بدون عشق خودشيفته است، بسته است. او فقط خودش را مي‌شناسد. و اگر او ديگري را نشناخته است، چه قدر مي‌تواند خودش را بشناسد؟ چون فقط ديگري مي‌تواند هم چون يك آيينه عمل كند. شما بدون شناخت ديگري، هرگز خود را نخواهيد شناخت. عشق براي خودشناسي نيز بسيار بنيادي است. شخصي كه ديگري را در عشقي عميق، در شوري شديد، در يك سرمستي كامل نشناخته است، قادر نخواهد بود بشناسد كه خود كيست؛ چون آيينه‌‌اي براي ديدن تصور خويش نخواهد داشت.
رابطه‌ي عاشقانه يك آيينه است و هر چه عشق ناب‌تر باشد، هر چه عشق متعالي‌تر باشد، آيينه بهتر است، آيينه پاكيزه‌تر است. اما عشق متعالي‌تر نيازمند آن است كه شما باز و گشوده باشيد. عشق متعالي‌تر نيازمند است كه شما آسيب‌پذير باشيد. شما مجبوريد زره خود را رها كنيد؛ اين دردناك است. شما ناگزير نيستيد پيوسته نگهباني بدهيد. شما ناگزيريد ذهن حسابگر را رها كنيد. شما ناگزير از خطر كردن هستيد. شما ناگزير از خطرناك زيستن هستيد. ديگري مي‌تواند به شما آسيب برساند؛ اين است ترسي كه در آسيب پذير بودن هست. ديگري مي‌تواند شما را نپذيرد؛ اين است ترسي كه در عاشق بودن هست.
تصويري كه شما از خويشتن خود در ديگري خواهيد يافت، مي‌تواند زشت باشد؛ اضطراب اين است. از آيينه بپرهيزيد. اما با پرهيز كردن از آيينه، شما زيبا نخواهيد شد. با پرهيز كردن از وضعيت، شما رشد هم نخواهيد كرد. اين چالش مي‌بايست پذيرفته شود.
انسان مجبور است به درون عشق برود. اين نخستين گام به سوي خداوند است، و از كنارش نمي‌توان گذشت. آنان كه مي‌كوشند گام عشق را دور بزنند، هرگز به خداوند نخواهند رسيد. اين گام به طور مطلق ضروري است، چون شما فقط هنگامي از تماميت خود آگاه مي‌شويد كه حضورتان توسط حضور ديگري مسحور شده باشد، هنگامي كه از خودشيفتگي خود، دنياي بسته‌ي زير آسمان باز، بيرون آورده شده باشيد.
عشق يك آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع، آسمان لايتناهي ترس مي‌آفريند.
و رها كردن نفس بسيار دردناك است، زيرا به ما پروردن نفس را آموخته‌اند. ما فكر مي‌كنيم كه نفس تنها گنج ماست. ما از آن محافظت كرده‌ايم، ما آن را آراسته‌ايم، ما به طور مستمر آن را برق انداخته‌ايم، و هنگامي كه عشق بر در مي‌كوبد، كل چيزي كه براي عاشق شدن مورد نياز است، كنار گذاردن نفس است؛ قطعاً اين دردناك است. نفس محصول تمامي زندگي شماست؛ كل آن چيزي است كه شما آفريده‌ايد. اين نفس زشت، اين ايده كه «من از هستي جدا هستم»
اين ايده زشت است، چون غير واقعي است. اين ايده وهم است، اما جامعه‌ي ما وجود خارجي دارد، جامعه‌ي ما بر اين ايده مبتني است كه هر شخصي يك شخص است، نه يك حضور.
حقيقت اين است كه در كل هيچ شخصي در دنيا وجود ندارد؛ فقط حضور وجود دارد. شما نيستيد _ نه به مثابه يك نفس، جداي از كل. شما بخشي از كل هستيد. كل به شما راه مي‌يابد، كل در شما نفس مي‌كشد، در شما مي‌تپد، كل هستي شماست.
عشق به شما نخستين تجربه از هماهنگ بودن با چيزي را مي‌دهد كه نفس شما نيست. عشق به شما اين نخستين درس را مي‌دهد كه مي‌توانيد در هماهنگي با كسي باشيد كه هرگز بخشي از نفس شما نبوده است. اگر شما بتوانيد با يك زن هماهنگ باشيد، اگر شما بتوانيد با يك دوست هماهنگ باشيد، با يك مرد، اگر شما بتوانيد با كودك خود يا با مادر خود هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر هماهنگ بودن با يك فرد چنين لذتي مي‌دهد، پيامدش چه خواهد بود اگر با كل انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر شما بتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با حيوانات و پرندگان و درختان هماهنگ باشيد؟ آن گاه، يك گام به گامي ديگر رهنمون مي‌شود.
عشق يك نردبام است؛ با يك نفر آغاز مي‌شود، با تماميت به پايان مي‌رسد. عشق آغاز است، خداوند پايان است. از عشق در هراس بودن، از دردهاي بالنده‌ي عشق در هراس بودن، محصور ماندن در يك سلول تاريك است.
انسان امروزي در يك سلول تاريك زندگي مي‌كند؛ سلولي كه خود شيفته است. خودشيفتگي بزرگ‌ترين دلمشغولي ذهن مدرن است.
و بنابراين مسائلي وجود دارند، مسائلي كه بي‌معني‌اند. مسائلي وجود دارند كه سازنده‌اند، زيرا شما را به آگاهي و هشياري متعالي‌تري رهنمون مي‌شوند. مسائلي وجود دارند كه شما را به هيچ جايي هدايت نمي‌كنند. آن‌ها فقط شما را در بند نگاه مي‌دارند، فقط شما را در مخمصه‌ي كهنه‌ي خودتان نگاه مي‌دارند.
عشق مساله‌ها مي‌آفريند. شما با پرهيز كردن از عشق، مي‌توانيد از آن مسائل پرهيز كنيد. اما آن‌ها مسائلي بسيار ضروري هستند! آن‌ها ناگزير از رويارو شدن هستند، ناگزير از مواجهه؛ آن‌ها ناگزيرند زيسته شوند و مي‌بايد از ميانشان گذشت و به ماورا رفت. و راه به فراسو رفتن از آن ميان است. عشق تنها چيز واقعي است كه ارزش اعمال كردن دارد. تمامي چيزهاي ديگر دست دوم هستند. اگر اين به عشق كمك كند، خوب است. تمامي چيزهاي ديگر فقط يك وسيله‌اند، عشق هدف است. بنابراين، درد هم آن قدر هم كه باشد، به درون عشق برويد.
اگر شما به درون عشق نرويد، همان گونه كه بسياري از مردم تصميم گرفته‌اند، آن گاه شما با خود درگير خواهيد بود. آن گاه زندگي شما يك زيارت نيست، آن گاه زندگي شما يك رودخانه نيست كه به اقيانوس مي‌رود؛ زندگي شما يك آب‌گير راكد و گنديده است، كثيف، و به زودي هيچ چيزي جز چرك و گل نخواهد بود.
براي پاك ماندن، انسان نيازمند جاري ماندن است؛ يك رودخانه پاك مي‌ماند، چون به جاري بودن ادامه مي‌دهد. جاري بودن روند پيوسته‌ي باكره ماندن است.
يك عاشق باكره مي‌ماند. تمامي عشاق باكره‌اند. مردمي كه عشق نمي‌ورزند، باكره نمي‌مانند؛ آنان مسكوت مي‌شوند، راكد؛ آنان دير يا زود شروع به بوي گند دادن مي‌كنند _ و زودتر از ديرتر _ چون آنان هيچ جايي براي رفتن ندارند. زندگي آنان مرده است.
اين جايي است كه انسان مدرن خود را مي‌يابد، و بدين سبب، تمامي انواع روان نژندي‌ها، تمامي انواع ديوانگي‌‌ها متداول شده‌اند. بيماري‌هاي رواني ابعاد عمومي گرفته‌اند. ديگر چنين نيست كه معدود افرادي بيمار رواني باشند؛ واقعيت اين است كه تمامي زمين يك تيمارستان شده است. تمامي انسانيت دارد از نوعي روان نژندي رنج مي‌برد.
و اين روان‌نژندي از ايستايي خودپسندانه‌ي شما مي‌آيد. هر كسي با وهم داشتن يك خويشتن جدا درگير است؛ از اين روي مردم ديوانه مي‌شوند. و اين ديوانگي بي‌معناست، نابارآور، نيافريننده. يا مردم شروع به ارتكاب خودكشي مي‌كنند. اين خودكشي‌ها نيز نابارآور و نيافريننده‌اند.
شما ممكن است با خوردن زهر يا پريدن از صخره يا شليك كردن به خود مرتكب خودكشي نشويد، اما مي‌توانيد مرتكب نوعي خودكشي شويد كه روندي بسيار بطئي دارد، و اين آن چيزي است كه دارد اتفاق مي‌افتد. مردم بسيار معدودي به طور ناگهاني مرتكب خودكشي مي‌شوند. ديگران براي يك خودكشي بطئي تصميم گرفته‌اند؛ آنان به تدريج، به آهستگي مي‌ميرند. اما تقريباً، تمايل به انتحاري بودن عالمگير شده است.
اين راه زندگي نيست؛ و دليل، دليل بنيادي آن است كه ما زبان عشق را فراموش كرده‌ايم. ما ديگر براي رفتن به درون آن ماجراجويي كه عشق ناميده مي‌شود، به قدر كافي شجاع نيستيم.
از همين روست كه مردم مجذوب سكس هستند، چون سكس مخاطره‌آميز نيست؛ گذرا و موقتي است، شما درگير نمي‌شويد. عشق درگيري است؛ تعهد است؛ گذرا نيست؛ يك بار كه ريشه بگيرد. مي‌تواند براي ابد باشد.
عشق مي‌تواند تعهدي مادام‌‌العمر باشد. عشق محتاج صميميت است و فقط هنگامي كه شما صميمي هستيد، ديگري يك آيينه مي‌شود. وقتي كه شما با يك زن يا مرد در رابطه‌اي جنسي ملاقات مي‌كنيد، شما در كل اصلاً ملاقات نكرده‌ايد؛ در واقع، شما از روح ديگري اجتناب كرده‌ايد. شما صرفاً از بدن استفاده كرديد و گريختيد، و ديگري نيز از تن شما استفاده كرد و گريخت. شما هرگز به قدر كافي صميمي نشديد تا از چهره‌ي اصيل يكديگر پرده برداريد.
عشق بزرگ‌ترين كوآن ذن است.
عشق دردناك است، اما از آن نپرهيزيد. اگر از عشق بپرهيزيد، از بزرگ‌ترين مجال روييدن و باليدن پرهيز كرده‌ايد. به درون آن برويد، درد عشق را بكشيد، چون بزرگ‌ترين سرمستي از ميان رنج مي‌آيد. بله، درد وجود دارد، اما به سبب درد، سرمستي زاده مي‌‌شود، بله، شما ناگزير خواهيد بود به مثابه يك نفس بميريد، اما اگر بتوانيد به مثابه يك نفس بميريد، به مثابه يك هستي الهي تولد خواهيد يافت، به مثابه يك بودا. و عشق نخستين طعم نوك زباني «تائو»، تصوف و ذن را به شما خواهد داد. عشق نخستين سند را به شما خواهد داد كه خدا هست، كه زندگي پوچ و بي‌معني نيست.
مردمي كه مي‌گويند زندگي بي‌معني است، مردمي هستند كه عشق را نشناخته‌اند. تمامي آن چه كه آنان دارند مي‌گويند، اين است كه زندگي آنان عشق را از دست داده است.
بگذاريد درد باشد، بگذاريد رنج بردن باشد. به ميان شب تاريك برويد، و شما به طلوع خورشيدي زيبا خواهيد رسيد. اين فقط در زهدان شب تاريك است كه خورشيد پرورده مي‌شود. اين فقط از ميان شب تاريك است كه صبح مي‌آيد.
تمامي رويكرد من در اين جا از عشق است. من فقط عشق و فقط عشق مي‌آموزم و نه هيچ چيز ديگر. شما با عشق زاده شده‌ايد. عشق خداي واقعي است _ نه خداي متخصصين الهيات، بلكه خداي مسيح(ع)، خداي محمد(ص)، خداي عارفان و متصوفه، خداي بودا، عشق يك راه است، يك روش، براي كشتن شما به مثابه يك فرديت جدا و براي كمك كردن به شما كه سرمدي شويد؛ به مثابه يك شبنم ناپديد شده و اقيانوس شويد‌، اما شما ناگزير خواهيد بود از ميان در عشق بگذريد.
و به طور قطع وقتي انسان مثل قطره‌‌اي از شبنم شروع به ناپديد شدن مي‌كند و انسان ديرزماني هم چون يك شبنم زندگي كرده است، اين دردآور است؛ زيرا انسان فكر كرده است كه «من اين هستم، و حال اين دارد مي‌رود، من دارم مي‌ميرم.» شما در حال مردن نيستيد، بلكه فقط يك وهم دارد مي‌ميرد. شما با وهم همذات پندار شده‌ايد، درست، اما وهم هنوز هم وهم است. و فقط آن گاه كه وهم رفته باشد، شما قادر خواهيد بود ببينيد كه كيستيد. و اين رازگشايي شما را به قله‌ي جاودان لذت، سعادت، جشن و سرور مي‌آورد.

 

از کلوب اشو

از کتاب خلاقیت
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط دریا

اين نامه ي آخر است .....
پس از آن نامه يي وجود نخواهد داشت
اين واپسين ابر پر باران خاکستري ست
که بر تو مي بارد ؛
پس از آن ديگر باراني وجود نخواهد داشت

اين جام آخر شراب است بانو ؛
و ديگر نه از مستي خبري خواهد بود ؛
نه از شراب ...

آخرين نامه ي جنون است اين
... آخرين سياه مشق کودکي
ديگر نه ساده گي کودکي را به تماشا خواهي نشست ؛
نه شکوه جنون را .....

دل به تو بستم گل ياس ِ دلپذير ....
چون کودکي که از مدرسه مي گريزد
و گنجشک ها و شعرهايش را

در جيب شلوارش پنهان مي کند

من کودکي بودم ؛
گريزان و آزاد
بر بام شعر و جنون
اما تو زني بودي ؛
با رفتارهاي عاميانه
زني که چشم به قضا و قدر دارد
و فنجان قهوه
و کلام فالگيران
.... زني رو در روي صف خواستگارانش

افسوس ....
از اين به بعد در نامه هاي عاشقانه ؛
نوشته هاي آبي نخواهي خواند
در اشک شمع ها ؛
و شراب نيشکر
ردّي از من نخواهي ديد

از اين پس در کيف نامه رسان ها
بادبادک رنگيني براي تو نخواهد بود
ديگر در عذاب زايمان کلمات
و در عذاب شعر حضور نخواهي داشت

جامهء شعر را بدر آوردي
خودت را بيرون از باغهاي کودکي پرتاب کردي
و بدل به نثر شدي .....ا
شعر: نزار قباني

 

از کلوپ نزار قپانی

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط دریا

آلاله غنچه کرده

کاش بودی و می‌دیدی

کبوتر بچه کرده کاش بودی و می‌دیدی

گلا چشم انتظارن تا از در برسی تو

گلا غرق بهارن کاش بودی و می دیدی

می گن وقتی قاصدک رو دوش گل سواره

خوشبختی می‌آره کاش بودی و می دیدی

قمری توی ایوون داره لونه می‌ذاره

می‌گن اومدِ کاره

کاش بودی و می‌دیدی

حالا که دست گلدون به ساق گل رسیده

حالا که عطر آشتی تو خونه‌مون پیچیده

حالا که خوب می‌دونی دلم هواتو کرده

حالا که بغفضو کینه پاشو کنار کشیده

...

 

 

 

 

جانم براتون بگه

جانانم براتون بگه

من با این یاسی که دیروز با لیلی سرشون گرفته بود و اومدن خونه ما نشستیم این فیلم وزن آبو دیدیم.

می‌دونید که من اسم کارگردان یادم نمی‌مونه ینی کلا اسم یادم نمی‌مونه

واسه همینم شاید اسم خودمم عوض می‌شه!

این فیلم فیلم عمیق و جالبی بود ارزش دوبار دیدن یا حتی سه بار دیدن رو داشت.

توام با عدم قطعیت زیادی بود و تاثیر گذار با بازی بسیار عالی اون دختره

ببخشید اسمشو نمی‌دونم

یعنی همه‌شون خوب بازی کرده بودن و لی اون دختره عجیب بازی کرده بود بازیگر مردشم همونی بود که توی فیلم 21 گرم باز کرده

می‌بنید چقدر خوب نقد می‌کنم و آدرس می‌دم؟

اما گفتار یاسمن این وسط جالب‌تره

اون صد بار تاکید کرد که یک بلیط برای دو فیلم!

خب راست می‌گفت دیگه

دو تا داستان بود

اما نکته جالب درباره یکی از زنای بازیگر بود که همش توی فیلم لخت و‌پتی اینجا دراز کشیده بود

تا این‌که طوفان شد و اونا توی قایق مجبور شدن لباس بپوشن

یا سمن یهو گفت: این بالاخره یه جایی لباس پوشید

ما هم تایید کردیم.

بعد دو دقیقه دیدیم

نه بابا

این اومده روی عرشه

اونم لختو پتی داره جیغ وداد می‌کنه

خلاصه دیدیم که اونی که لخته

همیشه لخته

گرچه که من از رفتار بی محاباش خوشم می‌اومد

ببخشید البته

خوبیش به اون بود که یاسی که قبلا بعضی چیزاشو جا گذاشته بود و اومده بود اونا رو ببره

دوباره بعضی چیزای مهمشو جا گذاشت

و مجبور شد نصف شب با باباش بیاد در خونه ما

بعد چی شد؟

یه فیلم دیگه برام آورده بود

ایندفعه اسم فیلمه رو هم نمی‌دونم!!!

داستان یه خدمتکار سیاه‌پوست بود که توی خونه یه پیانیست کار می‌کردو و اون عاشفش شده بود

خلاصه وسط کار ما فهمیدیم خانوم شوهر دارن و بیسار وفادار

زیبایی این فیلم که لطافت عشق رو نشون می‌داد از این به بعد در رفتار اون پیانیست بود

که رفتار بسیار خوبی داشت

حتی وقتی شوهر اون زن از زندان ازاد شد

گذاشت بیاد خونه‌ش

خب دیگه اقایون برین عاشق بودن یاد بگیرید!

اگه اسمشو فهمیدم اینجا اعلام می‌کنم برید ببنید.

 

 

 

 

 

این رومیزی‌ها وروتختی‌های گرانبهای زیبا که پدرم از مکه آورده بود و در کمد آویخته بود

 برداشتم و پهن کردم روی تختم!

چه معنی دارد چیزی را انبار کرد؟

دعا کنید مادرم با جارو دنبالم نیفتد.

البته زیاد روی تختم دوام نمی‌آورند

چون دوباره بر می‌گردند توی کمد

البته آن‌ها برای من هستند و در آن شکی نیست

شاید هم نباشند:(

البته همه طرح های آن پسندم نیست و من ناچارم از بخشیدنش

بهتر است از این کیف بیست ساله مادرم هم یادی بکنم که خیلی زیباست

چون احتمالا می خواهم آن را دور بیندازم

می دانید که دور انداختن اشیای اتیغه برای یک تیرماهی کار سختیست

یاد و خاطره اش را همین جا زنده نگه می دارم.

 

 

اضافه شد:

می دونم بعضی فعلا رو درست به کار نبردم.

کیفم رو دور ننداختم!

 

 

 

قصه دمپایی هم برای خودش قصه‌ایه

داشتیم اسم دمپایی رو می‌بردیم که مهرانه یهوگفت: دمپایی داشته از خیابون رد می‌شده

گفته:

عمرا اگه لنگمو پیدا کنی

 

بعد من بهش گفتم یه جک دیگه بگه:

گفت یه دریا به یه پرنده می‌گه چرا نمی‌یای از روی من رد شی؟

یرنده می‌گه:

آخه بالام پر پر می‌شه

بعد از اینکه جکو نفهمیدم و نفهمیدم خندش کجا بود ازش خواستم دوباره بگه

بعد ازش پرسیدم این جکو کی برات تعریف کرد؟

گفت:از خودم ساختم!

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط دریا

سلام

قبول کنید که این گله خیلی داره می درخشه

انتخاب این گل بیشتر به درد یه دختر فرودین ماهی می‌خوره

چی بگم

چقدر سال خوبی در پیش رو هست. خوبی رو دارم از قبل بو می‌کشم. پره از چیزای زیبا

راستش سال خوب وقتی عوض شد

می‌دونید که چقد تنوع طلبم! دیگه از دستش خسته شده بود

یعنی دقیقا به موقع رفت

چقد خوبه که همه چی به موقع می‌ره

به موقعم میاد

چه سالی بود سالی که گذشت

چقدر چیز‌های خوب توش یاد گرفتم

برای من سال پر باری بود

چقدر دوست‌های خوب توش پیدا کردم.

امیدوارم هر کی از دست من رنجیده منو ببخشه

همه منو عفو کنن

من هم از همه راضی‌ام

از دست هیچکس ناراحتی ندارم.

دیگه چی‌بگم؟

هیچی

من پر از علاقه به شما هستم

خدایا عشق را در وجود ما سرشارتر کن

دوستتون دارم

 

همون دختره

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 توسط دریا
Blog Skin