تبليغاتX
دریا
دریا

 

 

 

 

انگار تو را گم كرده‌ام يا كه فراموش

جايي كه ستارگان پيدا مي‌شوند

 درچشم شب

نديدمت

و هرچه تلاش كردم به خاطرت نياوردم

لحظه‌هاي جاودانگي جا مي‌مانند از تمام لحظه‌هاي حال

كدام ستاره چشمك‌زن بودي؟ كدام ستاره ماندگار و من؟

پرنده‌هاي ماه

وقتي به من مي‌رسند خاموش مي‌شوند

راهي پرخطر چهره مي‌گشايد

 بي‌رمق

 از هرچه عشق ورزيدن

 كناره مي‌گيري

 

 

 

 

 

 

 

 

او يك هنرديگرهم دارد

       مرگ

 فروغ

در ردیف كارمندانش

- كسي از اخوان نمي‌پرسد؟

                    هرگز نمي‌داني

نامي را

 كه شهرتت را مديون آنی

        سكوت

آخرين حيله است

          گول

 مي‌زند

 همه زناني را كه زود رام مي‌شوند:

فروغي نبود

اگر نبود

مرد همه‌فن حريف هنر و ادبيات ما

        چنین ستايش مي‌شود

   زور

کسی چیزی نمی داند

گريه كن

اشك‌هايت را نديده است

       به جز درخت

مرد واقعی

        هرگز

کسی را نمی بوسد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

وقتی بلد نیستی نگاه کنی

چه می توانی دید    از چیزها؟

- چه آن کوه دور برفی با شکار های پنهانش

چه این آسمانخراش صد طبقه

با چادرک کارگران کو چک در پاش

(چه برف

چه کباب جگر طا ووس

چه نان بربری و حلوا شکری)

 

وقتی بلد نیستی جهنمی بر افرو زد در تو

تمام برف های بالا هم که بر توببارد

گل سرخی نخواهد دمید کنار جگر سفیدت

 

وقتی بلد نیستی سردت باشد

تمام شو مینه ها شرری نخواهند بود تو را

تا شعر ولرمی کنار فنجان قهوه ات بگذاری

 

وقتی بلد نیستی بسرایی    هیچ چکاوکی آواز معلقش را

به حنجره تو قرض نخواهد داد

 

نگاه کن!

وقتی بلد نیستی نگاه کنی

آن سنگ کوه

هر گز نخواهد شد به شکل آهو


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

 

ارتباط بالاترين هنرهاست

براي دست‌يابي به اين هنر چقدر مجهز شده‌ايم؟ ابزار زباني مهم‌ترين بعد ارتباط هستند كه در زمينه آنها دانش اندكي داريم.

 

خطاهاي زباني

تلاش براي درك نقشه ذهني طرف مقابل براي درك و تفاهم بيشتر

 

تحريف‌ها:

 

فكرخواني:

فرد مقابل: دوستم نداري؟

پرسش شما: از كجا مي‌داني كه من تو را دوست ندارم؟

 

قضاوت بدون قاضي:

فردمقابل: انتقاد كردن كار درستي نيست

شما: از كجا مي‌داني انتقاد كردن كاردرستي نيست؟

چه كسي چنين چيزي گفته؟

چه كسي مي‌گويد انتقاد كار درستي نيست؟

 

علت ومعلول:

فردمقابل: تومرا عصباني مي‌كني

شما:

كاري كه انجام مي‌دهم چگونه سبب مي‌شود كه تو عصباني شوي؟

 

معادل‌هاي پيچيده:

فردمقابل: تو هميشه سر من داد مي‌كشي، تو اصلا به من اهميتي نمي‌دهي

شما: چه طور فرياد كشيدن سر تو به معناي اهيمت ندادن به توست؟

آيا تا به حال سر كسي كه به او اهميت مي‌دهي داد كشيده‌اي؟

 

پيش‌فرض‌ها:

فرد مقابل: اگر رييس من مي‌دانست كه چقدر از من كار كشيده اصلا از من چنين چيزي نمي‌خواست.

شما: از كجا مي‌داني رييس تو اين موضوع را نمي‌داند؟

از كجا مي‌داني او از تو خيلي كار كشيده؟

 

 

 

كلي‌گويي‌ها:

مفاهيم فراگير:

فرد مقابل: او هيچ‌وقت به حرف من گوش نمي‌دهد

شما: هيچ‌وقت؟ چه مي‌شد اگر به حرف تو گوش مي‌داد؟

يا:

-  تو هيچوقت به من تلفن نمي‌كني؟

 - هيچ وقت؟

 

عملگرهاي حسي بيان كننده ضرورت:

دراين الگو به كلماتي نظير بايد، نبايد، مجبوري، مجبور نيستي، نيازداري، لازم است، توجه كنيد

فردمقابل: من بايد اين كار را امشب تمام كنم

شما: اگر اين كار را انجام نمي‌دادي چه مي‌شد؟

 

عملگرهاي حسي بيان‌كننده احتمال:

به كلماتي نظير: مي‌توانم، نمي‌توانم، خواهم كرد، نخواهم كرد، شايد و شايد نه، احتمال دارد، غير ممكن است دقت داشته باشيد

فرد مقابل: من در اين امتحان قبول نخواهم شد

شما: چه چيزي مانع قبولي تو در اين امتحان مي‌شود؟ اگر در اين امتحان قبول شوي چه اتفاقي مي‌افتد؟

 

نام‌گذاري‌ها:

فرد مقابل: در اين‌جا بويي از رابطه نمي‌ايد

شما: چه كسي در برقراري رابطه با تو كوتاهي كرده؟

با چه چيزي مي‌خواهي ارتباط برقرار كني؟

 

افعال نامعين:

فردمقابل: او مرا اذيت مي‌كند

شما: بگو او دقيقا به چه صورتي تو را اذيت مي‌كند؟

 

حذف‌هاي ساده:

فرد مقابل: ديگر خسته شده‌ام

شما: ازچه چيزي يا چه كسي خسته شده‌اي؟

 

نامشخص بودن شخص يا چيز مورد اشاره:

ف م: آن‌ها اهميتي نمي‌دهند

شما:دقيقا چه كسي اهميتي نمي‌دهد.

 

حذف‌هاي مقايسه‌اي

مواظب اين كلمه‌ها باشيد:

خوب، بهتر، بيش‌تر، كم‌تر، بيش‌ترين، كم‌ترين، بدتر، بدترين

فرد مقابل: او بدترين دوستي است كه من تا به حال داشته‌ام

شما: در مقايسه با چه كسي؟

 

موارد زير در هنگام مدل متا به شما كمك مي‌كند:

گوش كردن به آنچه فرد مقابل مي‌گويد

تكرار كردن آن براي خودتان

پرسيدن اين سوال از خودتان كه فرد مورد نظر من چه چيزي را از قلم انداخته است؟

 

پيش‌فرض‌ها

يك كلمه مهم: بودن، است

 

1-     وجود

من نمي‌دانم او چند سال دارد

بايد براي پذيرش اين گزاره از قبل فرض كنيد كه من و او وجود دارند. بسياري از گفته‌ها شامل پيش‌فرض وجود مي‌شوند

 

2-     احتمال

نمي‌دانم با چه سرعتي شطرنج را فرا خواهي گرفت؟

در اين گزاره فرض بر اين است كه شما توانايي فراگيري شطرنج را داريد

در مرحله دوم ذهن به مسئله ميزان سرعت يادگيري مي‌پردازد.

 

3-     معادل‌هاي پيچيده

به دور دنيا سفر كن تا ذهنت وسعت پيدا كند

گوينده اين جمله فرض مي‌كند معناي يك چيز برابر يا معادل چيز ديگر‌ي‌ست.

 

4-     علت-معلول (پيش‌فرض‌هاي زنجيردار)

اگر آشپزي تمرين كني به زوي آشپز ماهري خواهي شد

در اين گزاره فرض شده كه يك چيز در پي چيز ديگر رخ مي‌دهد يا سبب رخ دادن آن مي شود

 

5-     زمان

اگر يك‌بار ديگر امتحان كن برايت آسان‌تر خواهد بود

در اينجا فرض شده‌است كه زمان عامل موثري است و اين دفعه بعدي هم وجود دارد. درمرحله بعد ذهن به موضوع ساده‌تر شدن و جهش از روي موانع كه بحث احتمال را مطرح مي‌كند مي‌پردازد.

 

6-     اعداد ترتيبي

خوراك گوشت، در صورت غذا غذاي سوم بود

گوينده فرض خود را بر يك ترتيب خاص استوار كرده است

 

7-     يا

مايليد آن را در كاغذ كادو بپيچم يا بدون كاغذ كادو مي‌بريد؟

در اين‌جا گوينده فرض كرده است كه شما در وهله اول تصميم گرفته‌ايد كادوي مورد اشاره را بخريد.

 

پيش بردن هدف با ملايمت:

مردم غالبا به اين نكته اشاره دارند كه پرسش‌هاي مدل متا بسيار چالش انگيز به نظر مي‌رسند و ممكن است فرد مقابل را برنجانند و خاطر را آزرده كنند. چگونه مي‌توانيم درك متقابل حاصل را حفظ كنيم به خصوص در يك موقعيت غير درماني در همان حال اين‌گونه پرسش‌‌ها را نيز مطرح كنيم.

 

اين تكنيك‌هاي زباني در ان ال پي بزار توانمندي براي ايجاد تغيير در اختيار شما قرار مي‌دهد مي‌توانيد با تمرين بر روي تكنيك‌هاي مزبور در هر زمينه و بستري كه مايل باشيد با اطمينان آنها را به كار بنديد.

 

 

پيش فرض روز نهم:

شكست معني ندارد فقط بايد كاستي‌ها را برطرف كرد.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

فرصتی نیست

سر قبر فردوسی رفتم

قبرش صفا داشت

بچه ها خوبند اما بچه اند

فرصت سر خواراندن ندارم

یادم رفته چه طور می نویسند خاراندن

گاهی باید رفت

باید نبود

کاش این اردو طول بیشتری داشت

تا از دنیای قبلی فاصله بگیرم

اینجا دنیای دیگریست.

در جمع

و بسیار تنهایم

راستش در جوار این مرقد

زیاد نمی خواهم به دامن کسی دست بیندازم!

فعلا

 

 

 

 

بيا بيا دلدار من، دلدار من
در آ در آ در کار من، کار من
تويي تويي گلزار من، گلزار من
بگو بگو اسرار من ، اسرار من
بيا بيا دلدار من، دلدار من
در آ در آ در کار من، کار من
تويي تويي گلزار من، گلزار من
بگو بگو اسرار من ، اسرار من
تويي تويي هم کيش من، هم کيش من
تويي تويي هم خويش من، هم خويش من
هر جا روم با من روي، با من روي
هر منزلي محرم شوي، محرم شوي، محرم شوي
روز و شبم مونس تويي، مونس تويي
دام مرا خوش آهويي، خوش آهويي
اي شمع من بس روشني، بس روشني
در خانه ام چون روزني، چون روزني

از اینجا بشنوید

 

 

كسي مي‌دونه اسم اين فيلم كه از شبكه دو پخش شد چيه؟

معتقدم يك شاهكار چيزيه كه بشه در موردش درست و حسابي حرف زد

اين فيلم يه شاهكار در زمينه ارتباط بود فكركنم بازيگر او جيم كري بود.

اون از يه تلفن عمومي به دختري زنگ مي‌زد در حالي كه زن داشت. كسي به اون تلفن عمومي زنگ زد و اونو مورد تهديد قرار داد كه چرا به زنش دروغ مي‌گه

اين‌جا مثال‌هايي مطرح مي‌شد كه گاهي انسان‌ها چقدر مجبورند تظاهر كنند. و در نهايت صداقت و عشق دروني‌شون نجات‌شون مي‌ده

اين فيلم يه فيلم خوشبينانه نسبت به انسان هست از اون جهت كه در نهايت از خودخواهي‌هاش گذشت و بين مرگ خودش و مرگ همسرش ترجيح داد خودش بميره

در جايي اون مجبور بود فرياد بزنه و به زنش بگه تو زن من نيستي

و در جاهايي پليس چنان از اون نگرش منفي به زنش داد كه تنها يك شناخت و اعتماد عميق مي‌تونه اعتماد دو انسان را نسبت يه هم در چنين شرايطي پا برجا نگه‌داره

اون تنها در مواجهه با مرگ برهنه شد و به همه دروغ‌ها اعتراف كرد

ظاهرا در همه جا از تظاهر ايراد مي‌گيرن چون اون گفت كه من در وراي اين كت و شلوار عالي يه انسان ضعيفم

چگونگي تحت فشار رواني قرار گرفتن جاي تحسين داره

و ديالوگ نقش اساسي در اين فيلم داره

فيلم زيبايي بود و من از ديدنش لذت بردم ولي قاتل در نهايت فرار كرد و به او گفت كه خوشحالم عشق رو بين تو كلي دوباره زنده كردم!

 

 

 

 

تو ستاره منی

دوری

و من هرشب به آسمون نگاه  می‌كنمبلكه تو دربيای

ستاره‌ها به سادگی نمی‌ميرن

اينو می‌تونی از برق اشكای من بفهمی

 

 

 

 

بعد از مدت‌ها بهش زنگ زدم

نمي‌دونم چي شد كه دلم خواست با هاش حرف بزنم

متوجه حالش نشدم، فكر مي‌كرد جاسوس براش استخدام كردم

گفتم سيگارزياد مي‌كشي؟

گفت از كجا فهميدي؟

گفتم دل كيو بردي؟ گفت: كركو پشمم ريخته

تازه كي مگه عاشق من بود؟

يعني من نبودم؟ من كه هفت سال همراهش بودم؟

گفت: آره تو ديونه بودي و عاشقم بودي، توهم عاقل شدي

مي‌دونم هر وقت بخواد دل هر دختري رو مي‌تونه ببره

اون‌روزا كتاب كنار رودخونه پيدرا نشستم و گريه كردمو رو بهش داده بودم بخونه

هروقت مي‌خواستم ازش ببرم ازش مي‌خواستم يه سري نوارامو برام بياره

و اون مي‌گفت: كنار روخونه پيدرا نشستمو گريه كردمو چي؟ اونم بيارم؟

يه سال گذشت تا باقي مانده همه خاطراطشو از خودم دور كردم

و اون چند تا كتابي كه اون اوايل بهم هديه كرده بود

گسسته پيو سته و خورشيد تابنده

بخشيده بودمش به يه كتابخونه

مدتي بعد كه به كتابخونه رفتم كتابايي كه من بهش داده بودم ديدم:

پوست انداختن كارلوس فوئنتس

كنار روخانه پيدرا نشستم و گريه كردم

اما يك مرد نوشته اوریانا فالاچی رو نديدم

اينو روز تولدش بهش داده بودم.

اصلا يادم نبود

روزی كه بهش زنگ زدم روز تولدش بود و من يادم رفت تولدشو تبريك بگم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

همين نزديكی

               بود و نبود

       بتی 

   جای گرفته در قاب خالی

خدا

     طراوت بوسه

روی لب های مرده توست

               در دست های فيلسوفانه ات

          شعر

 می گوید

ما

 

 

 

 

 

 

 

رها

 بال پروازی نیست

           و مكيدن دندان های عشق

 در سكوت

       فراموش كرده ام

همه نت ها

اپيزود ها

پرده ها

         هنرمندان مرده

       با انگشت های دراز

بالا می روند از كوه ها

     روز ديدار

             شعر

 سياه و سفيد است

  بر دار

         من

چشم هايی كه به همه زل می زنند

                   سفيد

 

 

 

 

 

 

 

نمي‌شناسي ام

      در جهنم

زوزه مي‌كشيدم

               نزديك مرگ

مي‌خواستم بال

   در بهشت بودم

           چشم سياه

 هميشه بوده‌اي

        كجا

به هپروتي كه مي‌گفتي

عاشق نيستم

حتي

      هنگام عاشقي

سكوت مي‌كنم

        پيدا

 شده‌اي

مثل سبزه

    ميان شعله‌هاي آتش

خودم را مي‌ديدم

تشنگي

       به خونم افتاده بود

آيينه

    بعد از بهشت

 بيا

 مرا ببين

 

 

 

 

آن‌چه تو را مي‌گداخت

چيزي ميان آنان بود

             چيزي ميان ماست

آن‌چه از آن بي‌خبرند

               تو ...

        تنها

 تويي

 

 

لینک بی ربط:

اشعاری ازآنا آخماتوا

 

 

 

 

 

 

بره

بالا مي‌رود

        از قله

     نه

الهه عشق

در قصري مخوف

تا انتظار دفع سحر

              نه

 يك قديس

كه براي ديگري

از خود مي‌گذرد

           بره‌اي قبراق

        با پشم

  و گوشت

 است كه عشق

نيرو مي گیرد

            و درهای بسته را

         باز

 تصور كن

با چهار پا

چه طور مي‌توان ازسنگلاخ‌ها گذشت

             با سمي بره‌وار

     تا من

            مي‌آيم

و  به اعماق دره پرتاب مي‌شوم

           بر اندام كوه

 

 

 

 

رود

 

 

اين كه به كجا مي روم

شايد وقتي بازگشتم

گفتم!

 

 

 

داري عاشقم مي‌شوي

مثل همه كساني كه بعد ازمرگ

مرا پرستيدند

 

 

 

رو‌سپي

پذيراي آغوش همه است

 و من

ناچار از مردن

 

 

 

 

 

 

 

در رگانم قهقهه مي‌زد

          مرا بلعيده بود

بر بلنداي يك قايق

           هماغوشي باد و تنم

بيرون داد

      ميان بازوانت

    ابر

    را

گريستم

    خورشيدی

از درخت سيب

        چيدم

            پايين‌ آب

به دنيا آمدم

 مستي

       دريا بود

     من 

       درختان

 از ميان لب‌هايم

         پر

        می كشيدند

به آغوش

مادر

   مي‌شدم

همه هستي را دوباره

       پيوند

ما بود

     پرنده 

دو درياكنارم بود

       با خط لبم شعر مي‌گفتم

روي صفحات باريده

خودكارها پر‌كشيدند

              روي آب‌ها

به چهار سو نماز می خواندم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

منتظر نباشيد كه عشق شما رابيابد. زمينه مساعد را براي عشق واقعي كه مي‌تواند به سادگي رشد كند بيافرينيد.

 

در روابط‌تان تا حد امكان خود را به طور كامل و سخاوتمندانه متعهد كنيد.

 

قدرت تعهد شما بذرهاي عشق را بارور خواهد كرد و موجب شكوفايي آن در قلب‌تان مي‌شود.

 

عاشقانه به خصو صيات مثبت طرف مقابل خود بنگريد. اگر عاشقانه بنگريد عشق را خواهيد يافت.

 

اهميت ندارد كه آن شخص را تصاحب كنيد يا نه؛ تنها بيست دقيقه يا بيست سال را با قلب‌تان گذراندن اهميت دارد.

 

زماني كه وقت خود را با كسي تقسيم مي‌كنيد زمان عشق ورزيدن است زيرا تقسيم زمان خود نگاه عاشقانه به اوست و عشق را در وجود خود مي‌يابيد.

 

شما قدرت خلق زندگي توام با رضايت باطني را داريد.

شما قدرت خلق زندگي همراه با هدفي بزرگ را داريد

آن قدرت در راستاي عشق شما قرار دارد.

 

 

شهامتي جستجو كنيد كه هر كجا كه مي‌رويد عشق را به دنبال داشته باشد.

 

 

شهامتي را جستجو كنيد كه عشق شما را به هركسي كه با او روبرو مي‌شويد بنماياند.

 

زماني كه تصميم مي‌گيريد در زندگي عاشق باشيد زندگي عشق را به شما نشان مي‌دهد.

 

زماني كه شما به ديگران وابسته‌ايد و انتظار داريد كه در زندگي شما هيجان ايجاد كنند شما آن‌ها را منبع ايجاد عشق خود كرده‌ايد.

 

زماني كه شما براي تحريك احساس خود به ديگران وابسته‌ايد به آنها اجازه داده‌ايد كه زنده بودن شما را تحت كنترل در آورند

 

وجود خود را منبع عشق خود كنيد

 وجود خود را منبع زنده بودن خود كنيد.

 

عشق شما قدرت واقعي شماست

هرچه بيشتر عشق را در زندگي بيابيد و ابرازش كنيد دوست‌داشتني‌تر و جذاب‌تر مي‌شويد.

 

عشق زاده تعهد است.بسيار مشكل است به چيزي متعهد نباشيد ولي عاشقش باشيد.

 

به ترس اجازه ندهيد تا با بي‌تفاوتي شما را فريب دهد

عشق خود را پاس بداريد همانگونه كه بايد از باارزش‌ترين دارايي خود حفاظت كنيد

 

از آن محافظت كنيد همان‌گونه كه بايد از عزيزترين دوست خود در برابر صدمات محافظت كنيد.

 

عشق را با جسم‌تان هديه كنيد

عشق از يكي شدن جسم‌تان آغاز و به غوغاي روح‌تان منتهي مي‌شود.

 

رازهاي زنده نگه داشتن عشق

باربارا دي آنجلس

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

رنگ آبی همیشه باعث می شود یخ بزنم

باید عوضش کنم

هرچند با فایر فاکس شما جور است!

 

این هم یک شعر خفن از اخوان

باید عرض کنم شما غغغغغغغغلللللللللللللللللللط می کنید که دست می برید

فکر کنم زبان حال آقایان باشد!!!!!!!

 

*

در کلمات بالا به نظر عصبانی می رسم

عجب شیوه حرف زدنی

 

 

 

 

بايد مي‌دانستم نوشتن آن‌هم اين طور جسورانه تحت عنوان دختري به نام سگ نمي‌تواند كار يك زن باشد

زبان مردانه بود

د رعين حال كه كار يك دختر به چنين جايي رسيده از وبلاگ‌نويسي گذشته است

البته به اين شكل

اما مترسك عزيز ثابت كرد كه مستعد است

هم در نويسندگي

هم در سر كار گذاشتن

اكنون به وبلاگ ديگري مي‌رسم تحت عنوان يادداشت‌هاي يك ف ا ح ش ه

از شما چه پنهان .....

بگذاريد حرفي نزنم

البته از مترسك دل‌گير نيستم اما از به ريش نداشته خودم مي‌خندم كه كلي با اين خانمي به نام سگ از در مهر وارد شده ام!!!!!!

لينك موارد بيان شده در پيوندها موجود مي‌باشد

حقیقت این است که وضع فعلی برخی زنان برای مردان به مراتب غیر قابل تحمل تر است

 

از پا قدم ميمون ما كه به هرجا مي‌رويم بسته مي‌شود)ويرگول(

مرداب آسفالت شده هم رفت دنبال صفر مطلق

راستي كسي از صفر مطلق خبر ندارد؟

 

 

 

1- كسي به من بگويد

من

افسانه‌اي عاشق آب و درخت

چرا ميان كويري چنين سوزان

مانده‌ام؟

 

 

 

2- شمال بودم. آن‌هم يك روزو نيم. اين آغاز سفرهاي تنهايي‌ام شايد باشد. اكنون كه ترسم از همه راه‌ها ريخته است.

تنهايي زيباتر است. اين چيزي‌ست كه كه از اين سفر آموختم.

كسي با من بود اما من

تنها بودم.

باشد تا چنان با خويش باشم كه انگار با یار

 

 

 

3- خاطره سفر:

همسفرم به من مي‌گفت بايد تو را ديوانه بخوانم

از پسركي كه روي آبخوري نشسته بود پرسيذم به نظر تو من ديوانه‌ام؟

و او گفت

به نظر من خيلي!: (

كمي در او آب پا شيدم و او عاقلانه گفت به تو آب نمي‌پاشم چون موبايلت خيس مي‌شود.

 

4- همسفري استريليزه و پاستوريزه بدون دست‌درازي پذيراييم!

 

 

 

5- شمالي‌ها خيلي مهربان بودند. همه با ما مهربان بودند. يا دست كم مهربان‌هايشان به تور ما خوردند.

قايقي سوار شديم و در تالاب انزلي دورزديم.

بر لبه قايق ايستادم و مي‌خواستم با جليقه نجات بپرم در آب

كاش شهامتش را داشتم تا با دريا يگانه شوم

روزي مي‌پرم.

من نمي‌دانم كدام ابلهي اين جك‌ها را در باره آن‌ها ساخته است.

و قايق‌ران در حالي كه چند دور اضا فه زد گفت:

هميشه زيبا باشي

راستي زيبا بودم؟

:)

 

 

 

 

 

بودن با بچه‌ها در اردوي دانش‌آموزي يادتان نيست البته به غير از آن اردوي يك روزه

وگرنه چيزي دروبلاگم مي‌نوشتم.

 چيزي بود كه دو سال پيش در سفر مشهد تجربه كردم.

يادم است عده‌اي از بچه‌هاي سر به زير را به من داده بودند كه دختركي سر به هوا بودم. البته دو تايي از ناخلف‌هاي آن‌ها خود از گروه ما رفتند.

خانم خ كه يك مربي نسبتا سختگير بود بهترين بچه‌ها را در عين‌حال يكي دو تا از شرورهاي آن‌ها را برداشته بود.

راستش بودن با بچه‌ها به طور دائم براي من كه براي خوابيدن به يك محيط كاملا ساكت نياز دارم و گاهي به خلوات خودم شديد نيازمندم دشوار بود. مجبور بوديم ناهار و صبحانه و همه و همه را با آن‌ها باشيم.

يكي از بچه‌هاي خانم خ از همان اول آمد به من گفت يك پسري تعقيبم مي‌كند.

راستش من آن‌قدر تيز نبودم كه بفهمم شايد دارد براي احساس گناه خودش مرجعي مي‌يابد. گفتم دراين جمعيت راحت مي‌تواني کاری کنی گمت کند.

آخرين روز سفر بود كه وقتي به در اردوگاه رسيديم شوهر خانم مدير آمد جلو و به من گفت: دانش‌آموز شما گم شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! :(

اين عدم اعتماد او به من بود. سراپا خشم بود.  نمي‌دانستيم چه شده.

پچ پچ بين بچه‌ها موج مي‌زد. تا اين‌كه فهميديم همان دختر را ماموران حرم با آن پسر دستگير كرده‌اند.

نمي‌دانم ديگر چه تابلو باز‌ي‌اي در آورده بودند.

 دلم خنك شد؟ چون با خانم خ قبلا برخورد داشتيم و در عين حال بد بيني در کم تجرگی متوجه من بود.

بچه ها مي‌آمدند و  امور را با من مطرح مي‌كردند.

امسال هم این اردو نصیبم شد. البته خودم اعلام آمادگی کردم.

گرچه با سفر قبلی ام فاصله ندارد.

و من دیروز در پیست اسکیت چنان به زمین خوردم که دردناک گشتم.

ولی مهم این است که لی لی را هم اسکیت باز کردم.

دعا کنید برای ستون فقراتم اتفاق خاصی نیفتد  که مجبورم در اتوبوس راهی مشهد شوم.

آخ

چقدر گرم است. گرمای ۴۵ درجه

من می خوام باز به شمال بروم

وقتی برگشتم می روم

این خط

آنهم نشان

 

 

 

 

احتمالا درس خواندن براي فوق را كنار مي گذارم.

فاتحه دانشگاه را مي خوانم

از كودكي كتابخانه وجب مي كردم و مي خواستم نويسنده شوم در سن ۲۹ يا ۳۰

عرصه آن است.

هركسي را بهر كاري سا خته اند و من هم به درد درس خواندن اضافي نمي خورم

خصوصا كه هوايي گشته ام و هي مي خواهم بروم سفر

و تازه دانشگاه زندگي  بيشتر انسان را مي سازد.

منتظر كتاب هايم باشيد.

اينهم نظرخواهي يك درميان براي خانه شن و مه

 

 

 

 

 

 

بر او ببخشاييد

بر او كه گاه گاه

پيوند دردناك وجودش را

با آب‌هاي راكد

و حفره‌هاي خالي از ياد مي‌برد

و ابلهانه مي‌پندارد كه حق زيستن دارد

بر او ببخشاييد

 بر خشم بي‌تفاوت يك تصوير

كه آرزوي دور دست تحرك

در ديدگان كاغذي‌اش آب مي‌شود

بر او ببخشاييد

بر او كه در سراسر تابوتش

جريان سرخ ماه گذر دارد

و عطرهاي منقلب شب

خواب هزار ساله اندامش را

آشفته مي‌كند

بر او ببخشاييد

 بر او كه از

 درون متلاشي‌ست

اما هنوز پوست چشمان‌اش از تصور ذرات نور مي‌سوزد

و گيسوان بيهده‌اش

نوميدوار از نفوذ نفس‌هاي عشق مي‌لرزد

اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي

اي هم‌دمان پنجره‌هاي گشوده در باران

بر او ببخشاييد

 بر او ببخشاييد

زيرا كه مسحور است

زيرا كه ريشه‌هاي هستي

بارآور شماست

در خاك‌هاي غربت او نقب مي‌زنند

و قلب زود باور او را

با ضربه‌هاي موذي حسرت

در كنج سينه‌اش متورم مي‌سازند

 

 

*

ظاهرا همه باید بخشیده شوند

و این هم شعر علی کوچیکه برای خودم

 

 

 

 

 

 

امروز شهادت دكتر چمران است.

بهترين چيزي كه از دكتر چمران خواندم كتابي بسيار كوچك بود از زبان همسرش

و ديدن يك برنامه تلويزيوني از او

و آخرين چيزي كه در ذهنم است كه وقتي براي آخرين بار مي‌خواست برود و مي‌دانست كه رفتني است از همسرش اجازه گرفت.

چه مي‌شود كه زن‌ها خنگ مي‌شوند؟

اين چيزي نبود كه مي‌خواستم بگويم بلكه اين‌كه غاده بعد از رفتن او به سراغ اسلحه مي‌رود تا او را بزند

فكر نكنيد ديوانه‌ها كم هستند

چیز دیگری که خیلی یادم می آید درباره کله تاس اوست.

غاده می گفت خواهرم می گفته این مرد تاس کیست که پسند کرده ای

و او می گفت من اصلا متوجه این مسئله نشده بودم به خاطر جذابیت رفتار او

و یک چیز دیگر اینکه او برای غاده شب عروسی شمع خریده بود 

غاده بی حجاب بود و دکتر بعد از نه ماه برایش یک روسری خرید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

خانه سازی شروع مدنیت از دیدگاه قران

 

دانش بیولوژی جدید، انسانها را به ما قبل تاریخ و مبدا تاریخ را بیرون آمدن انسان از غار می داند.  ولی به نظر قرآن، شروع مدنیت و تاریخ انسان متمدن از كجا آغاز می شود؟ قرآن می فرماید: آن زمانی بود كه انسان جهش فكری یافت. او توانست قدرت خلاقیت و نوآوری خود را به نحو احسن بروز دهد . در سوره آل عمران آیه 69 می فرماید: «"ان اول بیت وضع لناس للذی ببكة مباركا و هدی العالمین "» می فرماید:«" به درستیكه اولین خانه ای كه ساخته شد، به وسیله مردم، آنچنان خانه مباركی بود كه برای عالمیان هدایت كننده بود. "»21

 

ساخت اولین خانه به دست آدم ابوالبشر

 

 این نكته را بسیاری از مفسرین ذیل این آیه ذكر می كنند، كه اولین خانه ساخته شده در روی كره خاكی، به دست حضرت آدم (ع) ساخته شد. حضرت ابراهیم نیز برخرابه های خانه حضرت آدم، كعبه را بنا نهاد. از اینجا معلوم می شود كه، قبل از آدم هم آدم هایی بودند، ولی آدم ابوالبشر كه خداوند او را برگزید، به واسطه توانایی در خلاقیت و نوآوری بود، كه توانست خانه بسازد و آدمهای قبل از ایشان توان خانه سازی نداشتند، آنها در غارها و بوكن ها زندگی می كردند.

 

امروزه در میانه های جنگل آمازون، انسانهایی را یافته اند كه، ظاهرا مثل ما هستند، اما توان خانه سازی را ندارند و اصلا نمی توانند در خانه زندگی كنند. این نشانهء آدمهای قبل ازآدم ابوالبشرهستند. با همه رشد علوم و تكنولوژی، هنوز آنها مثل انسانهای ما قبل تاریخ و تمدن زندگی می كنند، این كه خداوند ما را به گردش و سیاحت در روی زمین دعوت می كند،«" قل سیروا فی الارض فانظروا كیف كان عاقبة الذین من قبل"»22 برای همین است كه درك صحیحی از حقیقت را پیدا كنیم، نه اینكه تنها در كنج حجره ها بخواهیم به درك حقیقت قرآن و علوم نائل آییم(بپردازیم )، كه ناچارا ناقص خواهد بود. 

 

چرا به آدم ، ابوالبشر می گویند.

 

زیرا نسل امروزی انسانها كه غالب شد بر روی كره زمین از آدم ابوالبشر بود. از اینرو به او لقب ابوالبشر داده اند یعنی پدر انسانها.

 

تكامل تدریجی یا خلقت موردی خداوند

 

 با ذكر این مطالب لازم است مطلبی در ادامه ذكر شود. و آن اینكه، آیا آدم از گل ساخته شده و خداوند روح بر آن دمید، مثل آنچه مفسرین در كتب تفاسیر خود، به نقل از روایات ذكر می كنند. یا اینكه قائل به تكامل تدریجی باشیم و تكامل انواع . تكامل تدریجی ازاین بحث می كند كه موجودات در كره زمین ازتك سلولی ها آغاز شدند و كم كم ماهیها و خزندگان و دوزیستان و سپس پرندگان چهارپایان به وجود آمدند و كم كم بر اثر خواست خداوند كه در نهاد ماده قرار داده و تكامل تدریجی همه موجودات به وجود آمدند .

 

علامه طباطبائی در تفسیر المیزان جلد 29 صحفه 200 ذیل آیه 45 سوره نور در یك بحث فلسفی می فرماید:« البته در این باره نظریه دقیق تر هست ، و آن این است كه بدون هیج شكی می بینیم كه میانه تمامی موجودات هستی یك ارتباط وجودی هست،چون بعضی علت بعضی دیگرند، و بعضی شرط یا معد بعضی دیگرند، و ارتباط میانه علت و معلول ، و شرط و مشروط ، و معد و مستعد ، قابل انكار نیست و این ارتباط باعث شده یك نوع اتحاد و اتصال میانه موجودات برقرار شود. در نتیجه دست بر سر هر موجودی بگذاریم با اینكه او را جدای از سایر موجودات می بینیم ، ولی می دانیم كه این جدائیش بطور مطلق ، و از هر جهت نیست ،بلكه اگر وجود متعین او را در نظر بگیریم می بینیم كه در تعینش مقید به تمامی موجوداتی است كه دست بدست هم داده و او را متعین كرده .»

 

استاد شهید مرتضی مطهری در كتاب معاد خود می گوید:

 

«" اینكه عرض كردیم كه، خود تكامل فردی هم كافی است، برای استدلال، مبنی بر انكار تكامل نوعی و مبنی بر بدبینی نسبت به(( تكامل انواع)) نبود. اتفاقا خود من در مقاله ای كه ده یازده سال پیش برای اولین بار در مكتب شیعه نوشتم ، یادآوری كردم كه نظریه تكامل انواع،استدلال موحدین را قویتر و نیرومند تر كرده است. در مسئله تكامل انواع اگر كسی شك دارد، از این نظر است كه آیا با كتب آسمانی مطابقت دارد یا نه؟ ! زحمت این كار را هم جناب آقای دكتر سحابی در كتاب خلقت انسان كشیده اند و اینقدر می توانم اعتراف كنم كه نكات بسیار برجسته ای را در آنجا نقل كرده اند ، من همیشه گفته ام كه واقعا قابل مطالعه و قابل دقت است."»23

 

 بهره گیری از تفكر مستقل

 

ظاهرا مفسرین گذشته، بجز در پنجاه سال اخیر، همه قائل به خلقت انسان از خاك و ساخته شدن مجسمه آدم.  سپس دمیدن روح در بدن او و خلقت آدم دارد. در صورتی كه اگر به ترجمه صریح آیات تاملی شود و از رونویسی ازتفاسیر گذشته دست برداریم، یعنی ازتفكرمستقل بهره گیری شود. آیات قرآن دال برتكامل تدریجی (تكامل انواع) است وبرآن صحه میگذارد.

 

 

تكامل تدریجی در قرآن

 

صریح ترین آیه ای كه تكامل تدریجی را بیان می كنند، آیه 45 سوره نور است:  «" والله خلق كل دابه من ماء فمنهم من یمشی علی بطنه ومنهم من یشی علی رجلین ومنهم من یمشی علی اربع ، یخلق الله ما یشاء ان الله علی كل شیء قدیر"» «" وخداوندهرجنبنده ای را ازآب خلق كرد، بعضی بر شكم راه رفتند، وبرخی بر دوپا راه روند، وبرخی بر چهار پا راه روند، وخدا هر چه بخواهد بیافریند، بدرستیكه خداوند برهركاری تواناست."»24 كه به ترتیب شامل ماهیها وخزندگان وپرندگان وچهارپایان می باشد. انسان نیز از جمله جنبندگان است كه از رده چهارپایان جدا شد.  و در این مجموعه قرار دارد. هرگز خداوند انسان را از سیر مخلوقات استثناء نفرموده . اینكه حافظ می فرماید:

 

دوش دیدم كه ملائك درمیخانه زدند   /   گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند25

 

شعری  است كه با حقیقت خلقت سازگاری ندارد . اما آیات بسیاری در قرآن هست كه با كلمات متعدد و متنوعی ذكر می كنند كه انسان را از خاك ، گل‌ ، گل گندیده ، لجن ، آب جهنده و... خلق كردیم و سپس روح برآن دمیدیم ، باید گفت چون خداوند مخلوقاتی با جنسهای مختلف دارد،مثل اجنه كه از آتشند و ملائكه كه از نور هستند، از خاك و گل و امثالهم كه صحبت می كنند، منظور بیان جنس خاكی انسان است . مثلا آنجا كه خداوند می فرماید «" و لقد خلقنا الانسان من سلاله من طین"» «"‌‌ وهمانا خلق كردیم انسان را از چكیده، عصاره خاك "»26 اگر توجه شود سلاله به معنی سر سلسله و دودمان و همچنین به معنی آخرین دانه زنجیر خلقت آمده است. یعنی انسان كاملترین و آخرین موجود خاكی است. وهمچنین در این آیه«"‌ ثم جعل نسله من سللة من ماء مهین "»27         كلمه سلاله از ریشه (سل) به تشدید وفتح لام، بمعنی خارج شدن چیزی از چیز دیگر است. بنابراین آنرا عصاره یا عصیرو به فارسی آنرا چكیده معنی می كنند. فرزندان ما هم چون عصاره نسلها هستند، سلاله می گویند. (( كلمه سلاله در آیه مسبوق به (الف ولام) نیست )) و بنابر این نمی توان آنرا مخصوص به یك نوع و مثلا به نوع انسان كرد. نكره آمده این كلمه (سلاله ) مفهوم این اسم را به تمام حیوانات و حتی آنسان عمومیت می دهد.

 

نظریه تكامل از دیدگاه لامارك

 

            " لامارك عقیده داشت طبیعت هیچ عملی انجام نداده، مگر به تدریج و همان اندازه كه موقعیت و محیط می تواند روش زندگی را تغییر دهد، باعث تحول اعضاء نیز می گردد. سپس صفات كسب شده را از راه ارث به آیندگان می رسد . سبب تكامل و تحول می گردد. او ضمن بیان عقاید خود مثالهایی آورده كه معروفتراز همه مربوط به دو حیوان معروف زرافه و مرغ دریایی است. او می گوید: حیوان برای اینكه نیاز داشت در گل و لای و لجن اطراف رودخانه غذا تهیه نماید، ناچاربرای اینكه سرش بالای سطح آب قرارگیرد، ودر برابرجریان آب مقاومت نماید، با زحمت خود را بر روی پاها بلند نموده و بر اثر تكرار این عمل استخوان ساق و رانش بتدریج طویل شده و نیز پر در این قسمت از پا رشد نكرده است. برای گرفتن طعمه گردن خود را دراز كرده لذا گردنش دراز شده است. یا جانوری مانند زرافه كه در جاهای بی آب و علف بوده ناچار شده از برگ درختان بخورد، برای این كار مدت مدیدی گردن و پای خود را بلند نگه داشته و در اثر تكرار كردن گردن و پاهای جلوشان بلند شده است. "28           

 

   نظریه تكامل ازدیدگاه داروین

 

بعد از لامارك داروین نظریه خود را در كتاب خودش بانام(‌ بنیاد انواع)  منتشر كرد. او كم و بیش عقاید لامارك را پذیرفت، ولی عقاید او بر چهار اصل متكی بود. (سازش با محیط ، تنازع بقا ،انتخاب طبیعی و اصلح ، وراثت ) ولی اصل كلی او همان تنازع بقا و انتخاب اصلح بود. در اوایل آنقدر استقبال از این نظریه شد كه آنرا در همه شئونات زندگی دخالت دادند. البته بلافاصله ایراداتی بر نظریه او گرفته شد و شاگرداتنش مكتب نئو داروینیسم را ایجاد كردند. "29

 

نظریه تكامل امام جعفر صادق (ع)

 

جالب است كه امام صادق (ع) در كتاب مشهور توحید مفضل در جواب شاگردانش به همین دو حیوان اشاره می نماید. حضرت راجع به پرنده آبی می فرماید: «" اغلب در آبهای كم عمق شكار خود را پیدا می كند، پاهایش بلند است تا خوب شاهد كرمهای آبی و جنبندگان باشد. اگر پاهایش كوتاه بود، شكمش به آب می خورد، آب متلاتم می شد، كرمها پراكنده شده شكار از دستش می رفت و عجیب است كه می فرماید: هر پرنده پا بلند گردن درازی دارد كه رفع حاجت خود به آن كند، وای بسا با بلند كردن منقاری دراز نیز به او داده اند تا زندگی بر او آسان تر شده او را با شرایط حیاتش نزدیكتر كند. راجع به زرافه می فرمایند: چراگاه این حیوان در جنگلهای انبوه بود، كه درختان بزرگ داشت، برای چریدن از درخت ها احتیاج به گردن درازی داشت، تا از برگ درختان بتواند بخورد. وحیات خود را حفظ نماید، لذا خداوند نیز به او گردن درازی داد."»30

 

            حضرت با لامارك از این نظر كه حیوان نیاز دارد تا با محیط سازگاری داشته باشد، موافق است. اما لامارك توجه به محل تغذیه را سبب تكاملش می داند و حضرت امام صادق (ع) دست تربیت پروردگار را برای رفع احتیاج  او دخالت می دهد.

 

            «امروزه علم ژنتیك می گوید. سلولهای بدن بر دو گونه اند، سوما و ژزمن  هركدام عمل مخصوص خود را دارند. سلولهای سوما سازنده عضوند و هیچگاه صفات خود را در نسل منعكس نمی سازند. چنانچه چند میلیون سال است كه پرده بكارت پاره می شود، باز نسل جدید پرده بكارت دارد. كوتاهی و درازی گردن نیز عضو است و به واسطه دراز نگه داشتن دراز نمی شود.»31

 

نظریه تكامل در كلام وحی

 

امروزه در باره تكامل تقریبا همه زیست شناسان متفق القولند كه به وجود آمدن تدریجی حیوانات امری مسلم است، فقط اختلافی كه وجود دارد. درباره علل تكامل و پیدایش موجودات است. این اختلاف سبب شده تا فرضیات گوناگونی در این باره  گفته شود. اینكه در دهه اخیر نظریه خلقت خالق هوشمند مطرح شده به واسطه همین مسئله است. كه اسلام ازهمه آنهازیباتر بیان نموده است.«" سبح اسم ربك الاعلی الذی خلق فسوی والذی قدر فهدی .."»32 شاید قرآن می فرماید: تمام موجودات در گردونه تكامل تحت كنترل تقدیر و احتمالند، ولی در مرحله نظم و ترتیب به سوی مقصد و هدف معینی هدایت می شوند. یعنی به تكامل می رسند.

 

تدریج درعالم خلق واراده در عالم امر

 

چون عالم خلق عالم استعداد است .لازمه آن رسیدن به كمال به صورت تدریجی و در زمان طولانی است، كه ذیل آیه " الا له الخلق و الامر " «فتبارك الله رب العالمین»33 مفسرین به همین مطلب اشاره كرده و تاكید می كنند كه عالم خلق عالم استعداد است و نیاز به زمان دارد در صورتی كه در عالم امر هنگامی كه اراده شود پس ایجاد خواهد شد .

 

شباهت تولد آدم (ع) و عیسی (ع)

 

ضمنا آیاتی دیگر نیز هست كه نشان از تولد آدم از رحم مادر دارد. مثل آیه 59 آل عمران «" ان مثل عیسی عندالله كمثل آدم خلقه من تراب"»35

 

 اگر مثل آدم با عیسی در خلقت یكی باشد،همچنانكه عیسی در رحم مریم بزرگ شده واز مادر متولد شده، آدم نیزباید در رحم بزرگ وازمادر خود متولد شده باشد،

 

اما آنجا كه راجع به روح بیان می دارد، منظور همان انشاء خلق آخر است. كه برای همه انسانها در چهار ماهگی دوران رحمی اتفاق می افتد. توجه بفرمایید كه با پذیرش این مطلب هیچ مشكلی در ترجمه و تفاسیر آیات بروز پیدا نمی كند.

 

 آری كرامت و ارزش آدمی از این جا آغاز شد كه، او قابلیت های جدیدی یافت كه، آدمهای قبل از او نداشتند و گرچه ملائكه دوست نداشتند آدم نماینده خدا گردد و خود را با ارزشتر و مقدستر می شمردند، ولی خداوند فرمود: ارزش حقیقی انسان به تولید علم او ، خلاقیت و نوآوری است كه در شما نیست و باید آدم را سجده كنید .

 

 امیدوارم توانسته باشم حق مطلب را ادا نمایم با تشكر

 

محمد رضا زینی  

 

 

منابع

 

1-      از جملات مولی علی (ع) درنهج البلاغه

 

2-     سوره زمر 39 آیه شماره 18

 

3-     سوره انعام 6 آیه شماره 92

 

4-     سوره اسراء 17 آیه شماره 82

 

5-     سوره المؤمنون 23 آیه شماره 12

 

6-     سوره المؤمنون 23 آیه شماره 14

 

7-     سوره اسراء 17 آیه شماره 70

 

8-     گلستان سعدی در مقدمه

 

9-     سوره احزاب 33 آیه شماره 72

 

10- سوره احزاب 33 آیه شماره 72

 

11- سوره بقره 2 آیه شماره 30

 

12- سوره بقره 2 آیه شماره 31

 

13- سوره بقره 2 آیه شماره 31

 

14- سوره بقره 2 آیه شماره 32

 

15- سوره بقره 2 آیه شماره 32

 

16- سوره بقره 2 آیه شماره 33

 

17- سوره بقره 2 آیه شماره 33

 

18- سوره مریم 19 آیه شماره 67

 

19- سوره دهر یا انسان آیه شماره 1

 

20- كتاب آخرین پیامبر و اولین دانشگاه ، نویسنده : دكتر محمد رضا پاك نژاد جلد اول صفحه 125

 

21- سوره آل عمران 3 آیه شماره 96

 

22- سوره روم 30 آیه شماره 42

 

23- كتاب معاد ، نویسنده :استاد شهید مرتضی مطهری

 

24- سوره نور 24 آیه شماره 45

 

25- دیوان شعر حافظ

 

26- سوره المؤمنون 23 آیه شماره 12

 

27- سوره سجده 32 آیه شماره 8

 

28- كتاب آخرین پیامبر و اولین دانشگاه ، نویسنده : دكتر محمد رضا پاك نژاد جلد اول صفحه 114

 

29- كتاب آخرین پیامبر و اولین دانشگاه ، نویسنده : دكتر محمد رضا پاك نژاد جلد اول

 

30- كتاب توحید مفضل باب علت پیرایش خلقت حیوانات

 

31- كتاب آخرین پیامبر و اولین دانشگاه ، نویسنده : دكتر محمد رضا پاك نژاد جلد اول صفحه 132

 

32- سوره اعلی 87 آیه شماره 1

 

33- سوره اعراف 7 آیه شماره 54

 

34- سوره آل عمران 3 آیه شماره 59

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

شوپنهاور فیلسوف آلمانی در حالی که برای سوالات آزاردهنده‌اش به دنبال پاسخی می‌گشت  درخیابان دردرسدن پرسه می‌زد. وقتی از کنار باغی گذشت تصمیم گرفت بنشیند و گل‌ها راتماشا کند.

یکی از اهالی آن‌جا رفتار عجیب فیلسوف را دید و پلیس را خبر کرد. چند دقیقه بعد افسری به شوپنهاور نزدیک شد و بی‌ادبانه پرسید:

"کی هستی؟"

شوپنهاور سراپای پلیس را برانداز کرد و گفت:

"اگر بتوانید به من کمک کنید جواب این سوال را پیدا کنم تا ابد سپاس‌گذار خواهم بود."

 

 

 

 

 

 

حرفم نمی آد

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

به هر صورت، عدم مواجهه با جنس مخالف و نتيجتآ عدم شناخت او، مرد ايراني را به ايدئاليسمي کودکانه دچار کرد که تنها نوعي رشدنايافته گي رواني مي تواند تلقي شود. زن از نظر مرد ايراني، يا زني اثيري، فرشته خو و پري صفت است که آفتاب در رشک ديدن رخساره اش به سر مي برد! و يا لکاته اي بي آبرو، سليطه اي دريده و فاحشه اي منشآ پليدي! به عبارت ديگر، دور سيماي زن ايراني، همواره هاله اي الهي يا شيطاني، بوده که نتيجهء مستقيم فرافکني زن اثيري و لکاته بر روي اوست. ( مرحلهء اول ) و ضوابط حاکم بر رفتار اجتماعي هر يک از ما، بازتوليدگر زمينه هاي اين فرافکني ناميمون، و مانع گذر از اين مرحلهء ابتدايي روانشناختي ست.

 

از وبلاگ

مثبت من

 

 

 

 

 

 

فرصتی بخواهید
تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه
شانه بزنید
فرصتی بخواهید
 که مخفی ترین نام خود را
که خون شما را صورتی می کند
از رود بزرگ بپرسید
به نام آن اسب
به نام آن بیابان
شما فرصت دارید
 تا چیدن گندم ها
تا زرد شدن کامل گندم ها
 عاشق شوید
فقط روزهای کودکی رابرای یکدیگر
نگویید
گندم ها زرد شدند
گندم ها چیده شدند
 نان گرم آماده است
ولی
 شما کنار بوته های زرد ذرت باشید
 آب را در کوزه بریزید
کوزه را کنار تنها بوته ی گل سرخ
 بگذارید
ما
 شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ
 دوست داریم

آوای آزاد

احمد رضا احمدی

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

این روزا خیلی ماهی بارون شده

شعر قبل

شعر ماهی‌گیری براتیگان که در کلوب گذاشتم

اون اس امسه که درباره تور روی سر ماهی بود

و حالا هم این مطلب کناری در باره زیستن با ماهیان

کسی می‌دونه چرا؟

خود این مطلبم!!!

 

با مصرف ماهی سالم تر باشید

 

 

 

در پاسخ به کامنت دوستی در باره امام علی(ع):

 

من از بابت این خطبه تامل کرده‌ام

 چیزی که آمو ختم این بود که این خطبه را امام علی در باره عایشه  گفته است

فتنه گری عایشه و برپا ساختن جنگ حمل این سخنان را به بار آورد

باید بگویم درواقع این سخنان اگر در باره عایشه باشد خوشحالم می کند چون علی از یک زن بد گفته است

وقتی علی از یک زن بد بگوید یعنی آدم حسابش کرده

یعنی کسی بوده که روی قدرتمندی او اثر بگذارد

و اگر بگویید چرا نام عایشه را نبرده شاید به خاطر احترام به پیامبر اسلام

شاید هم به خاطر این که بیشتر ارزشش را نداشته

مگر تامل دولت مردان روی زنان در آن زمان به غیر از موارد شهوانی بوده است؟

اولا

ثانیا

آیا منظور شما از این جملات غیر از این است که فرموده اند زنان کم‌عقلند؟

اگر بپذیریم که  علی که باور به کم‌عقل بودن زنان دارد

چه کسی گفته است که عقل لازم است؟ آیا این قراردادی در ذهن شما نیست؟

مگر این همه انسان عاقل به کجا رسیده اند؟

راهگشا بودن عقل زیر سوال نمی‌رود و لی در این که باعث برتری باشد جای شک است

پس چرا غلب فلاسفه بدون ایمان خود را کشته اند یا دیوانه  شده اند؟

به نظر شما آیا آن‌ها به مرتبه نفی عقل نرسیده‌اند؟

یاد نیچه می افتم با جمله مشهورش! در باره زنان

می توانید سخنان اشو در باب عقل را بخوانید گرچه توجیه کننده نیست ولی این هم نظریست

البته عقل با حکمت متفاوت است.

در این باره سخنی از آیه الله جوادی آملی نقل می کنم که گفتند

زنان ناقص‌العقل و کامل‌الاحساسند

اما مردان کامل‌العقل و ناقص‌الاحسانند

حقیقت این است که می توان در هر دو کامل شد

دلیل این هستی این نیست که تا ابد هست

می توان  شد

هم زنان درعقل، کامل

هم مردان در احساس، کامل

اگر کتاب زن در آینه جمال و کمال آیه الله جوادی آملی را بخوانید متوجه ارزشی که اسلام برای کامل‌الاحساس بودن زن گذاشته است خواهید شد

 به مقامی که در این باره به زنان داده شده است پی خواهید برد

با توجه به این تفسیر به زنان مقام ملکوتی داده شده است از باب سکینه دادن به مردان

به خاطر اینکه اطمینان با ذکر خداست و سکینه و اطمینان از یک مقوله‌ اند

این‌که زنان دز زمانه حاضر به مردان آرامش نمی‌دهند از توانایی بالقوه آنان نمی‌کاهد بلکه قدر خود را نمی‌دانند

 و در آخر باید بگویم اگر هیچ کدام از مطالب بالا توجیه کننده نباشد

در علی آنقدر محاسن و خوبی هست که از این مطلب او در گذرم

اگر او این مطلب را برای من ِ صرف هم گفته بود بازهم دوستش داشتم

شاید کاری کرده بودم که حقیقت را بگوید و نه کتمان کند.

 

 

 

 

با پوزش فراوان به خاطر غلط های املایی

ایده آلیست نباشید لطفا

 

مي‌گويند درس معلم ار بود زمزمه محبتي

جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاي را

بشنويد از دانش‌آموزانم

اشتباه به الهام زنگ زدم و  خوشحال شد فكر كرد زنگ زده‌ام احوالش را بپرسم.

گفت خانم مستمرم را بدهيد نه!

گفتم چرا؟

گفت مي‌خواهم دوباره بيايم سر كلاس‌تان

البته ناچارا به او عبارت ابله جان را خطاب كردم كه از كجا معلوم من معلمت باشم؟

اما ته دلم خوشحال شدم

بعد هم گفت برادر هم كه ندارم، دايي هم ندارم

من هم به او گفتم: آره به دردي نمي‌خوري

البته من هر سال خواستگاري از جانب شاگردانم دارم و بركات وجودشان هردم بري مي‌رساند

بعد گفت اتراف ما خانه خالي هست بياييد نزد ما

گفتم باريكلا الهام: خونه خالي یاد گرفتی؟

اين اولين بار نيست كه يكي از شاگردانم مي‌گويد كاش مي‌افتادم

نفر ديگر زهره است

نمي‌دانم قبلا در باره او و عشقش چه گفتم

گفته بودم كه زماني از من شماره خواست براي برادر پول‌دارش

اما از آنها خبري نشد :(

بگذريم زهره همان دختر خانواده ثروتمندی كه يك بار با يك پالتو گران‌قيمت و كلي لوازمات آرايش آمده بود سر كلاسم.

از آن به بعد در مدرسه نديدمش اما گاهي زنگ مي‌زند

و  با شور و تاب حرف مي‌زند كه با خودم مي‌گويم بايد چنين با مهبوبم حرف بزنم

سلام

جگگگگگگگگگگگگگگگر

من در موبايل او تحت عنوان جگر ضبط شده‌ام

دل‌تان بسوزد!

عاشق سعيد بود و من مستمع لحظه به لحظه تلاش‌هاي او و شور وحال‌اش براي رسيدن به سعيد مي‌باشم.

در عين حال كه به او گفتم عشقش را بورزد سعي كردم به او ياد دهم كه خود را دوست بدارد و نگذارد به او بي‌احترامي شود.

مي‌گفت سعيد گفته است زهره لياقت جفت‌گيري با سگ خانه ما را هم ندارد.

اين عبارت در توهين به يك انسان ديگر آن‌قدر ناراحتم كرد تا زهره را روشن كنم

اما مي‌دانيد كه عشق اين چيز‌ها حالي‌اش نمي‌شود

شايد هم چيزديگري كه عشق نباشد

روز ولنتاين زهره به من زنگ زد:

خاااااااااااااااااااااااااانم!اين روز والنيتاين روز عشاق است و من نمي‌دانستم؛چه براي سعيد بخرم؟

گفتم: شما اصلا سركار سعيد آقا را مي‌بينيد يا جواب تماس تان را مي‌دهند كه مي‌خواهيد براي‌شان كادو بگيريد؟

مي‌دانستم كه براي عشق هرچه دستور دل است مي‌توان اجرا كرد

 اين‌كه به كجا مي‌رسد و به كه؟ چه اهميتي دارد؟

 آدرس يه مغازه با اشياء لوكس را به او دادم.

و همراه با مادرش و شوهر خواهرش رفته بود و يك گلدان 50 هزار توماني براي عشقش خريده بود.

زنگ زد به من و گفت چه كنم؟ اين را پسندم شد

با زهم در دل عشق او را تحسين كردم و مي‌دانستم كه اين روشنايي است که براي محبوبت حالا هرابلهي كه مي‌خواهد باشد كم نمي‌گذاري.

مي‌خواستم بدانم چه كرده؟ ديدم شماره روي دستگاهم افتاده بود.

تا چندي بعد كه زنگ زد و با آن لهجه یزدی كه خيلي زيبا با آن حرف مي‌زد گفت به سعيد گفته‌ام بيا هديه‌ات را بدهم نيامد.

من هم  آن را دادم يادم نيست فكر كنم يه يكي از كساني كه دوستش داشتند.

پيغام و پسغام از جانب خواهر سعيد صورت مي‌گرفت كه زهره معتقد است او نقش اساسي را در جدايي آنها بازي مي‌كند

زرنگ هست اما عاشق

مي‌گفت من در يك خيابان بيست پسر را سر كار مي‌گذاشتم.

...............................................................................

فكر نكنيد داستان به پايان رسيده

اما ديگر حال بيشتر حرف زدن نيست

 

اي عشق خوش فرجام ما

خوش مي‌روي در كار ما

پس تا بعد

 

 

 

 

 

 

 

امروز یک نمایش از موسیقی یانی دیدم

که در آن از همه نوازندگان سراسر دنیا دعوت شده بود و ایرانیان ظا هرا نرفته بودند

و سنتور را یک آمریکایی نواخت

نزدیک به قسمت آخر این موسقی یانی یک آهنگ را به نام زندگی ایرانی ساخته بود

با شنیدن این آهنگ که شبیه صدای نی بود و البته با ویولون توسط یک ارمنی نواخته می‌شد یاد مولانا افتادم

بشنو از نی مولانا ریشه عمیق در فرهنگ ما دارد

 در یافتم فرهنگ ما با یک نوع نول‌سوختگی عارفانه و یک شور و سوزعاشقانه همراه است

این سوختن البته مربوط به معشوق ازلی و ابدی انسان بود

به خاطر این عمق شناخت و زیبایی که ارائه داد از مرا به وجد آورد.

 

 

 

ده سال پيش به كتابخانه اي براي چند بار مي رفتم تا درس بخوانم. كتابخانه در امام شهر بود و نوساز

آنجا بود كه دوست چهارساله دبيرستاني درس خوان يك سال بزرگتر مايه رشكمان خديو هم مي آمد تا سال بعد پزشكي قبول شود.

اما افسوس كه درس خواندن من منتهي مي شد به گرفتن كتاب داستان از كتابخانه!

و ديگر به كتابخانه نرفتم آن هم براي چه؟ براي درس خواندن!

خديو آن زمان ها از پسري مي گفت كه پنهاني برايش نامه مي نويسد و جايي قرارمي دهد

و او خودش نمي دانست كه آن پسر كيست

راستي برايم داستان جذاب و رمز آلودي بود

بعد ها در يافتم با همان پسر ازدواج كرده

اما خديو ديگر همان خديو دوست داشتني نبود

نمي دانم چه بر سر عده اي از دانشجويان پزشكي مي آيد كه ديگر...

همه اين ها راگفتم كه بگويم آن سال كتابي از كتابخانه گرفتم به نام

دهليزهاي پيچ درپيچ عشق

از كتاب ويكتوريا

اثر كنوت هامسون

در قسمتي از كتاب به عشق اشاره شده بود كه آن را در دفتر خاطراتم يادداشت كردم و اينك:

 

آري عشق چيست؟ نسيمي كه در ميان گل ها مي وزد؟ ... آه نه! تابندگي زرد رنگي كه خون را در مي نوردد. عشق نواي گرم و شيطاني است كه حتي قلب پيران را به تپش در مي آورد. عشق چون گل مينايي است كه با رسيدن شب كاملا باز مي شود و شقايقي است كه دمي آن را فرو مي بندد و كمترين تماسي سبب نابودي اش مي شود.

عشق اينچنين است.

مردي را نرم مي كند و او را دوباره بر سر پا مي ايستاند تا بار ديگر خانه خرابش كند. امروز مرا دوست دارد فردا تو را، شايد ديگري را شب بعد. ناپايداري آن اينچنين است. اما مي تواند چون مهري ناشكستني نيز پايدار بماند. چون شعله اي مداوم  بي نهايت بسوزاند زيرا كه جاودانه است. به راستي عشق چگونه است؟

عشق شبي تابستاني است كه آسماني پر ستاره و زميني معطر داد. ولي از چه رو سبب مي شود كه جوان راه هاي پنهاني را سپري كند؟.......

 

 

...................

عشق نخستين سخن خداوند است. نخستين فكري كه از ذهنش گذشته است. هنگامي كه او گفته است روشنايي باشد عشق زاده شده است و هرچه كه او آفريده است بسيار خوب بوده است و او نخواسته چيزي را عوض كند. وعشق منشا جهان و ارباب دنيا بوده است.

 ده سال پيش هم احساسات رقيقي داشتم

مگر نه؟

کسی می دونه چه طوری میشه این ی ها را بدون نقطه کرد؟

همون ی ها درست نگاه کنید!

 

 

 

 

 

 

 

اين‌ها ثبت خاطراتي براي خودم است

به خاطر طولاني بودن عذر مي‌خواهم.

 

اينجا دفتري است كه مي‌خواهم دور بيندازم

در اين دفتر خاطرات سال وجود دارد

اين شعر نشانه وقتي است كه خانه گرفته بودم تنها

چقدر بي‌تجربه بودم:

 

دست‌هايم سوخت

دستگيره نبود

بخار آب

كتري

دلم آشپزخانه مي‌خواست

با گوشه لباسم

براي خودم چای ريختم

ظرفشويي نبود

تا كتري را آب كند

انگشتم

تاول زد

در پلاستيك فريز

يخ زده بود آب

انگشتم خنك شد

دلم خنك شد

چاي چسبيد

 

اين هم نقدش:

تصوير خيلي ساده

پانزده واحد شعري

روايتي كه نمي تواند به شعر نزديك شود

شعر ضعيف

پايان بندي ضعيف

ساختار متقارن

فرمي ساده با جملات مقطع

 

 

راست است

شعر ضعيفي بود مثل من كه ضعيف بودم

در آن خانه بدون آشپزخانه با پيرزني تنها

كه حالا زير خروارها خاك خفته است

پارسال همین وقت ها بود كه برايم زنگ زد

مي دانست مي خواهد بميرد

مي‌دانم كه كه اگر يك نفر مرا دوست داشت آن پيرزن بود

همين يك عشق مرا براي همه عمر كافيست

 

صفحه بعد چند نامه از شاهين است

اولين دوست اينترنتي‌ام:

نامه‌ها زيبايي‌ست. گرچه نه او مرا و نه من او را ديده بودم:

عزيزم

تو را به مجلس تنهايي‌هايم دعوت مي‌كنم

 به خلوت زندگي‌ام

شايد با تو ما معنا گيرد

اگر چه بي تو من ديگر معنا ندارد

به روح پر احساست مي‌انديشم و توان بي‌رمق خود را بارور مي‌كنم

مي‌بوسمت

اگرچه از من دو هستي

به نزديكت مي‌آيم اگرچه از من مي‌گريزي

و تو را در آغوش مي‌گيرم اگرچه بي‌نهايت تشنه محبتت هستم..............

 

 

يا:

عزيزم در پس پرده آن دختر احساساتي فردي بسيار باهوش را مي‌بينم

پرده را بگشا و راز آشكار كن

 

 

يا:

.....عزيزم

نمي‌دانستم احساس عشق بي‌حد است

راستي من هيچگاه به مرز عشق ورزيدن نرسيدم

حالا خوش‌حالم كسي را مي‌بينم كه در اين زمينه خيلي از من جلوتر است

آيا عشق ورزیدن در سرشت ماست يا هنر زندگي كردن مي‌باشد؟

 

 

شاهين اولين دوست اينتر نتي من بود. در آن زمان كه كامپيوترشخصی نداشتم. نمي‌دانستم دست روزگار چه تقديري براي ما رقم مي‌زند. من در آن زمان سخت دلبسته كسي ديگر بودم و اين علاقه راه به جايي نبرد.

گرچه بعد ها معذوريتي از جانب شاهين حس كردم و رابطه به اتمام رسيد.

 

 

صفحه بعد لبريز از ادرس بانوان است

يك تحقيق انجام داديم در باره زنان شاغل يزدي

چقدر كوچه پس كوچه‌هاي يزد را در گرما گز كرديم تا آدرس پيدا كنيم

تاكسی تلفتي نگين: مخصوص بانوان

آرايشگاه مليكا

آرايشگاه گيسو

 آرايشگاه فري

باشگاه رزمي كوثر

 گلسازي تافته

استخر بانوان كوثر

لباس فروشي آرش

انستيتو زيبايي اليزا

در همين حال براي مجله هفتادو هفت بازاريابي مي‌كردم:

هفته اي‌يك شماره كشوري

ضميمه رايگان پخش مي‌شود

چهار در هفت پانزده تومان

اگر ده شماره بدهد سي درصد تخفيف

مجله هفتادو هفت مدتي متوقف شد

و شنيده‌ام جديدا با سر دبيري هوشيار انصاري‌فر دوباره منتشر شده است

اين آروزي كرامت يزداني بود كه يك مجله ادبي پر بار كشوري منتشر كند

اميدوارم آرزويش محقق شده باشد.

 

 

ندا افاضاتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ را خودم مي‌شناسم

اما آقاي غفوريان را بچه‌هاي يزد هم مي‌شناسند. مدتي را در يزد سرباز بود و به جلسات ما مي‌امد

عاشق محبوبه بود و نامه‌هاي او را براي مان مي‌خواند كه اصلا ربطي به عشق نداشت

البته با هم ازدواج كرده بودند

آقاي غفوريان تئاتر خوانده بود يك خاطره هم تعريف كرد كه نمي‌‌گويم و  عكاسي هم مي‌كرد

 

مي‌رسم به عده‌اي شعر:

آمدي جانم به قربانت

ولي حالا چرا؟               اي نوشداروي بعد از مرگ سهراب!!!!!!!!!!!!

 

نيامد دلبرو من مردم آخر.............

 

 

 

يا

 دلبر به من رسيدو جفا را بهانه كرد

افكند سر به زيرو حيا را بهانه كرد

 آمد به بزم و ديد من تيره روز را

ننشست و رفت و تنگي جا را بهانه كرد

رفتم به مججد از پي نظاره رخش

بر رو گرفت دست و دعا را بهانه كرد

آغشته بود پنجه خود را به خون دل

بسته به دست خويش حنا را بهانه كرد

خوش مي‌گذشت دوش صبوحي به كوي او

بر جا نشست و شستن پا را بهانه كرد

 

 

ار هركسي سراغ تو را گرفتم گفت

بلبل شده‌اي

به دنبال تو گشتم

عقاب شدم

بلبلي ديدم و از تو نشاني گرفتم

گفت گل شده‌اي

با غبان شدم و از هر گل كه ديدم نشان تو را گرفتم

اما گفتند طراري پيشه كرده‌اي و رهزن شده‌اي

شحنه شدم و كوه‌ها و كمر‌ها را گشتم اما رهزني ديدم و گفت

تو به كرده و تارك دنيا شده‌اي.

 

 

گفتم چشمم گفت جيحونش كنم

گفتم كه دلم گفت پر خونش كنم

گتم كه تن گفت درين روزي چند

رسوا كنم و ز شهر بيرونش كنم

 

 

 

هر آوايي سكوت عشق است

هر ستاره‌اي سكوت زمان است گره زمان است

هر آهي

سكوت فرياد است

 

 

 

مهتابي

كولر

يخچال

تلويزيون

فلاكس

قوري

كتري

 

نكاتي در رابطه با مردان:

پرهيز از:

انجام دادن كارهايي كه مردان خودشان بايد انجام دهند

2- بازي كردن بازي ‌هاي حدسي كلامي براي مردان براي بيرون كشيدن حرف

3- ياد آوري اطلاعاتي كه خودشان بايد داشته باشند

4- سرزنش كردن آنها انگار كه بچه‌اند

5- به عهده گرفتن فعاليتي كه فكر مي‌كنيد نمي‌تواننن انجام دهند

6- تصحيح و راهنمايي آنها

 

اينهم يك آدرس:

بعد از بوستان ناجي

كوچه بانك صادرات

كوچه را تا آخر مي‌رویم بعد مي‌خوريم به آسفالت

آسفالت را رد مي‌كنيم كوچه روبه رو را مي آييم تو

اين آدرس يكي از دوستانم است!!!!!!!!

 

 

*

بعضي از آقايان بر اساس بعضي روابط كه با بعضي خانم‌ها داشته‌اند ممكن است احساساتي شدن شما را حمل بر نياز و نجات‌يافتن تلقي كنند. بگذاريد او بداند كه شما يك قرباني نيستيد و نيازي به نجات يافتن نداريد بلكه خيلي ساده و مختصر نياز داريد تا دوست‌تان بدارند.

 

*

مردان با بيان احساسات زن به اين پيام مي‌رسند : مرا نجات بده

مي‌توان آنها را از اين فكر جدا كرد

 

*

به مرد زندگيتان بفهمانيد كه شما واقعا بي‌دست وپا نيستيد تا او حس نكند مجبور است شما را نجات دهد

با يك جمله مختصر و مفيد بگوييد مي‌توانید از عهده مسئله‌تان بر آييد!

 

*

فقط مي‌خواهم به تو بگويم چه احساسي دارم تا خودم را به تو نزديك‌تر حس كنم

مجبور نيستي همه شب را به همه حرف‌هايم گوش دهي به اميد خدا فردا بيشتر درباره‌اش حرف مي‌زنيم!

 

 

در صفحه بعد:

17 كاري كه خوشحالم مي‌ركد نوشته بودم:

يك نقاشي برايم بكش!

 

تلاش هايي براي درك زيبايي خويشتن:

زيبايي

مهرباني

تحصيل

شغل

ذات شغل

رفتار شايسته با زير دستان

عشق

ياد خدا

مهارت‌هاي هنري و ورزشي

صدا

هوش و استعداد

اينها را ياسمن اضافه كرد:

استقلال مالي

داشتن يك دوست خوب مثل ياسمن

رك و صراحت گويي : (

 

در صفحه بعد با ياسمن سر كلاس اعوان درباره مجازي بودن بحث كرده ايم:

نوشته است:.........

حالش را ندارم

 

در ابتداي اين دفتر يادداشت كوچك

اسامي بچه‌هاست

سال اولي بود كه در اشك تدريس مي‌كردم اسامي عده اي ز بچه ها را مي‌نويسم:

رويا حاتمي كه تپل بود يكبار مرا در خط ديد و قول گرفت ....

ندا حاتمی كه بارها از من براي برادرش خواستگاري كرد

خوشگل بود و داراي عشقي دروني

حتما يك برادر تي تيش ماماني هم مثل خودش داشت اما برادرش از من كوچك تر بود

تازه برادرش آنقدر عاشق نبود كه بيايد دم در مدرسه مرا ببيند

نمي‌توانم اسم ديگري را انتخاب كنم آهر همه در قلب من داراي جايگاهند و دوستشان دارم علارغم اينكه اين بچه ها رضوان شهر پوستم را كندند از بس شر بودند.

 

 

در طرف ديگر قسمتي از ترانه‌هايي است كه در گروه كر مي‌خوانديم:

چه گريزيست زمن؟

چه شتابيست به راه؟

به چه خواهي بردن

در شبي اين‌همه تاريك پناه

مرمرين پله آن غرفه عاج

اي دريغا كه زما بس دور است

لحظه‌ها را درياب

چشم فردا كور است

 

 

نه چراغيست در آن پايان

هرچه از دور نمايانست

شايد آن نقطه نوراني

چشم گرگان بيابانست

 

 

مي فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا كي؟

او در اين جاست نهان

مي درخشد در مي

 

 

گربه هم آويزيم

ما دو سرگشته تنها

چو موج

به پناهي كه تو مي‌جويي خواهيم رسيد

اندر آن لحظه جادويي اوج

 

 

اوهههههههههههههه

اين دفتر هنوز پر از خاطره است

راستي كه يك سال خيلي فعال بودم

نه دورش نمي‌اندازم تا چيزهاي ديگر را بگويم.

 

و اين نكته جالب از اين دفتر از خودم:

وقتي جوراب‌هاي سفيدي خريدم

فهميدم كه جوراب‌هاي سياهم

چقدر كثيفند!

 

یاد نادیا می افتم

شعرهایش همیشه جوراب دارد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

فاطي كه دگر به فلسفه مي‌نازد

بر علم دگر به آشكارا تازد

ترسم كه در اين حجاب اكبر آخر

غافل شودو هستي خود را بازد

 

 

فاطي كه كنون فلسفه را مي‌خواند

از فلسفه فاء و لام و سين مي‌داند

اميد من آنست كه با نور خدا

خود را ز حجاب فلسفه برهاند

 

 

فاطي كه به قول خويش اهل نظر است

در فلسفه كوششش بسي بيشتر است

باشد كه به خود آيد و بيدار شود

داند كه چراغ فطرتش درخطر است

 

فاطي ز علايق جهان دل بر كن

از دوست شدن به اين و آن دل بركن

يك دوست كه آن جمال مطلق باشد

بگزين تو از كون و مكان دل بركن

 

 

  فاطي به سوي دوست سفر بايد كرد

از خويشتن خويش گذر بايد كرد

هر معرفتي كه بوي هستي تو داد

ديوي است به ره از آن حذر بايد كرد

 

 

اي دوست مرا خدمت پيري برسان

فرياد رسا به دستگيري برسان

طور است هوس در اين ره دورو دراز

ياري كن و يار خوش ضميري برسان

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

 

وإني احبك .. لكن ..
و من تو را دوست دارم .. ولي 


أخاف .. أخاف التورط فيكِ .. التعلق فيك ِ .. التوحد فيك
مي ترسم .. مي ترسم از اينكه در عشق تو در گير شوم..عاشقت شوم ..تورا يگانه  بپندارم 


وإني احبك
و من دوستت دارم


فقد علمتني التجارب .. أن أتجنب عشق النساء ...
همانا تجارب روزگار به من آموخته كه از عشقبازي با زنان اجتناب كنم


وموج البحار .. وإني احبك
و موج دريا .. و من دوستت دارم


دعيني اصب لك الشاي .. أنت خرافية الحسن هذا الصباح
به من اجازه بده كه برايت چاي بريزم..تو داستان صبحگاهي زيباي هستي
(ماجراي خوب صبحگاهي)


دعيني أترجم بعض كلام المقاعد وهي ترحب فيكِ
به من اجازه بده كه بعضي از حرفهاي صندليها را برايت ترجمه كنم كه همه به تو خوشامد ميگويند

دعيني اعبر عما يدور ببال الفناجين وهي تفكر في شفتيكِ
به من اجازه بده كه آنچه در ذهن فنجاهها مي گذرد را برايت تعبير كنم كه به لبهاي تو مي انديشند


أأعجبك الشاي ؟؟
آيا از چاي خوشت آمد


وهل تكتفين كما كنتِ دوماً بقطعة سُكر؟!
آيا هنوز مثل گذشته ها  هم  با يك حبه قند كفايت ميكني
(جهت شيرين كردن چاي)


أما أنا
اما من
 
فأفضل وجهك من غير سكر ..
چهره ات را بدون شكر ترجيه مي دهم
(آرايه تشبيه و تشخيص، بين چهره و چاي)
{وقتي تو در كنارم باشي ديگر مرا مجال چاي خوردن نيست}


دعيني اقول بكل اللغات التي تعرفين ولا تعرفين
به من اجازه بده تا با همه لغت هاي كه مي شناسي و نميشناسي به تو بگويم


أحبك انتِ
تو را دوست دارم


احبك أنتِ
تو را دوست دارم

دعيني افتش عن مفرادت تكون بحجم حنيني إليكِ
به من اجازه بده تا در  واژه هاي خود بگردم تا واژه اي به حجم محبت من نسبت به تو پيدا كنم

دعيني افكر عنكِ .. وأشتاق عنك ِ .. وأبكي واضحك عنكِ
به من اجازه بده تا در موردت فكر كنم .. و مشتاق تو شوم .. و به خاطر تو گريه كنم و بخندم


والغي المسافات بين الخيال وبين اليقين ..
و تمام فاصله هاي بين خيالات و  حقيقت را از بين ببرم


دعيني انادي عليكِ بكل حروف النداء ..
به من اجازه بده تا با همه حروف ندا تو صدا کنم

{حروف ندا در زبان عربي هفت مورد مي باشند از جمله   يا /و/.... مي باشند که پس از آنها بايد اسم بيايد مثلا : يا حسين . يا علي . همچنين حروف ندا در هفت نوع جهت صدا کردن و فراخواندن بکار مي رود يعني در اينجا  مي توان گفت: که تو را با همه انواع صدا کردن تو را صدا ميکنم }


لعلي اذا ما تغنيت باسمكِ من شفتي تولدين

 که اگر اسم تو را بر زبان نياوردم از لبهايم متولد شوي

 

دعيني اؤسس دولة عشق ..
به من اجازه بده تا دولت عشق را تاسيس كنم

 

دولة عشق تكونين انت المليكة فيها ..
دولت عشقي كه تو پادشاه آن باشي

 

وأصبح فيها أنا أنا أنا ... أعظم العاشقين
و در آنجا  من  من   من ... بزرگترين عاشقان آن دولت باشم


وإني أحِبُكِ
ومن دوستت دارم

 


كلمات : نزار قباني
ترجمه : عبدالله بريهي

منبع: http://www.kazemelsaher2.persianblog.com/


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط دریا

نامه‌ای را که در زیر می‌خوانید، آن سکستون در سال ۱۹۶۵ در پاسخ به شاعری جوان نوشته‌است و در کتاب «نامه‌های آن سکستون» به چاپ رسیده‌است. او در طول زندگی ۴۶ ساله‌اش صدها نامه به دوستان، همکاران، و خانواده‌اش نوشته‌است که در این کتاب جمع آوری شده‌است. کلماتی که در متن ِ دست نویس ناخوانا بوده، در کتاب به صورت نقطه‌چین مشخص شده‌است.
«روشنک بیگناه»

 

و در

هر کس در من پرنده ایست
سرتا سر  بال هایم را به هم می کوبم
می خواستند تکه تکه  بیرون ات بیاورند
اما بیرون نمی آورند
می گفتند درون ات بی نهایت خالی ست
خالی نبود
گفتند بیماری و سوی مرگ می روی  
اشتباه می کردند
تو مثل دخترهای  مدرسه ای آواز می خوانی
تکه پاره نیستی

 

ای َوزن شیرین
در شادمانیِ  زنی که منم
و روح زنی که منم
و آن هستی  و شادی اش در اعماقم
برایت می خوانم ، جرأت زندگی پیدا  می کنم
سلام  شوق، سلام فنجان
محکم کن، بپوشان ، پوششی پذیرنده
سلام به خاک علفزار
سلام ریشه ها

 

هر سلول زنده است
به اندازه ی راضی کردن یک ملت هم کافی ست
به آن اندازه که همه از آن سهم ببرند
همه ، حتی شهرداری هم می گوید
امسال آنقدر خوبست که شاید آن را بکاریم
و حتی به بهره برداری هم فکر کنیم
بلایی پیش بینی شده بود اما به خیر گذشت
زنان بسیاری با هم این آواز را می خوانند:
یکی در کارخانه ی کفش سازی ، به ماشین کارش فحش می دهد
یکی در آکواریوم ، از اسب آبی مواظبت می کند
یکی در پشت فرمان ماشین فوردش بی حوصله نشسته است
یکی در دکه ی ورود به جاده از ماشین ها پول می گیرد
یکی ریسمان گوساله ای را در آریزونا محکم می کند
یکی ویولون سل در روسیه می نوازد
یکی کوزه ها را در تنوری  در مصر جابجا می کند
یکی دیوار اتاق خوابش را به رنگ ماه ، رنگ می زند
یکی دارد می میرد اما صبحانه ای  را بیاد می آورد
یکی روی تشکش در تایلند کش و قوس می رود
یکی کون بچه اش را می شوید
یکی از پنجره ی قطار در وایومینگ به بیرون خیره شده است
و یکی هر جا هست و بعضی همه جا هستند
و انگار همه  می خوانند، هر چند بعضی ها یک نت هم نمی دانند

 

ای وزن شیرین
درشادمانیِ زنی که منم
بگذار روسری ده فوتی را با خود بکشانم
بگذار برای نوزده سالگان طبل بکوبم
بگذار کاسه هایی برای خیرات ببرم
(اگر این سهم من است)
بگذار بافت های قلب را مطالعه کنم
بگذار فاصله های زاویه ای شهاب ها  را حساب کنم
بگذار شیره ی گل ها را بمکم (اگر این سهم من است )
بگذار نقش های قبیله ای روشن را بسازم  
(اگر این سهم من است )
برای این چیزی که نیاز تن است
بگدار بخوانم
برای شام
برای بوسه
برای آن آری راستین

 


 




جاناتان کروسوی عزیز
مترجم: روشنک بیگناه

 

نامه‌ات خیلی جالب است ، نمی‌شود گفت چه جور و همین کار مرا مشکل می‌کند که بتوانم به گونه‌ای نظر بدهم و برایت مرز تعیین کنم که توصیه یا کمک مفیدی باشد.
اول از همه، اجازه بده بگویم که به نظر من شعرهایت جذاب، وحشتناک مواج، پر از فراز و نشیب... و شاید با ارزش هستند، همراه با لحظه‌هایی درخشان . اما در آنها خلاء عظیم کنترل، استفاده‌‌ی بد از وزن، و ضعف‌هایی می‌بینم که اطمینان دارم، در آینده یاد می‌گیری تصحیح‌شان کنی. پیش‌گو نیستم اما فکر می‌کنم اگر یاد بگیری روی شعرهایت کار کنی، اگر وقت بگذاری، اگر جرأت کنی روی یک شعر چهار ماه کار کنی- به جای این‌که فقط بگذاری معجزه‌ای (آن‌طور که حس کرده‌ای) از قلمت جاری شود و بعد آن را به بهانه نامنظم بودن رها کنی- موفق خواهی شد.
جهنم، خود من هم نامنظم هستم . در همه چیز بجز کارم... و انضباط دوباره کارکردن روی شعر... به سوی... پیدا کردن چیزیست که شعر... وسوسه‌ی اولین فقط یک ... است و شاید بیشتر اوقات، شاعران آن را به طور غریزی دارند. اما آن‌چه با این قریحه انجام می‌دهی ترا از بقیه متمایز می‌کند. به نظر می‌رسد همه در این دنیا شعر می‌نویسند. اما فقط چند نفر تا آسمان صعود می‌کنند. کارهایی که فرستاده‌ای نشان می‌دهد که تو هم می‌توانی صعود کنی اگر اول این را توی کله‌ا‌ت فرو کنی که باید الماس‌های نتراشیده‌ات را دوباره و دوباره صیقل دهی.
اگر این برایت ممکن نیست، فکر می‌کنم به جایی نمی‌رسی و راهی هم که برای چاپ کارهایت در پیش گرفته‌ای چیزی را عوض نمی‌کند. در آخر، این شعر است که اهمیت دارد. من حس می‌کنم تو باید کارت را روی آن متمرکز کنی نه روی پیدا کردن جایی برای چاپ. فکر می‌کنم خوب است بتوانی به طور مستمر برای سه چهار سالی با کسی کار کنی.
اما درباره‌ی دیوانگی... جهنم، بیشتر شاعران دیوانه هستند. این مسئله کسی را واجد شرایط برای هیچ کاری نمی کند . دیوانگی، تلف کردن وقت است. چیزی خلق نمی‌کند. اگرچه من هم اغلب خل هستم و هستم و به آن واقفم. با این حال با آن می‌جنگم چون می‌دانم چه عقیم، چه بیهوده، چقدر تاریک... هیچ چیزی از آن نمی‌روید و تو، در این میان، فقط مانند حلزونی به درون آن فرو می‌روی.
توصیه:
از نامه‌نویسی به شاعران درجه یک آمریکا دست بردار. این پررویی بدی‌ست. من هرگز در زندگی روی آن را نداشته‌ام که بی‌مقدمه، با این‌که همیشه دلم می‌خواسته است، همین‌طوری برای راندال جارل نامه بنویسم. این کار از نشناختن جایگاه است. می‌خواهم بگویم چنین کسانی روزانه ده‌ها نامه از خوانندگان و علاقمندانشان دریافت می‌کنند و وقتی برای جواب دادن ندارند. در این میان، این شاعران (علاقمند یا هر چیز دیگر) باید با شاعران جوان دیگری که هنوز در راه هستند ارتباط بگیرند و نه با شاعران تثبیت شده‌ای که به ستاره‌ها رسیده‌اند ولی مشکلات فراوان خودشان را هم دارند. بی پولی، نگرانی از آینده شعر خودشان. مجله‌ها را ( که همه را هم می‌شناسی) بخوان و برایشان بنویس و با شاعرانی مثل خودت تماس بگیر. آن‌ها هم مثل تو تنها و آماده هستند و بیشتر از شاعران بزرگی مثل
لوول، کونیتز، و جارل کمکت خواهند کرد . کسانی که در آمهرست می‌شناسی (مانند هونیگ) برای این کار مناسبند. نمی‌خواهم ترا رد کنم جان، فقط واقع بین هستم.
طرح‌هایت عالی‌اند و عجیب. این جور چیزها را می‌توان در لحظه‌هایی که الهام به تو هجوم می‌آورد رها کنی. اما شعرها، از آنجایی‌که فکر می‌کنم هدفت شاعر بودن است، پس باید کار کنی. من حرفی را می‌زنم که به آن مطمئنم. به هر حال معتقدم که هونیگ درست می‌گوید. یا روی شعرت کار کن یا همه چیز را فراموش کن. لحظه‌های درخشان توأم با تصاویر کافی نیستند.
من هم این راه را رفته‌ام. تا زمانی که یاد نگرفتم با تمام وجود کار کنم، یک شعر واقعی آفریده نشد.
اما اگر به بوستون آمدی و ماشین داشتی و راه وستن را پیدا کردی شاید بتوانم ترا ببینم. با این نامه نمی‌خواهم ترا برانم اما مطمئنم که دارم سعی می‌کنم حقیقت را بگویم.
فکر می‌کنم کتاب را به شکل شخصی چاپ کردن وقت تلف کردن است. مرد! بنشین کار کن و بگذار وقت چاپ کردن خودش از راه برسد، حتی اگر پانزده سال دیگر هم طول بکشد. مهم نیست، برای شعر بجنگ. انرژیت را برای آن بگذار. بگذار نیروی انضباط بر دیوانگی غلبه کند. تو می‌توانی، من این کار را کرده‌ام. چرا تو نتوانی؟ از چیزهای آسان دور بمان. به سوی ستاره‌ها حرکت کن یا حداقل برگرد و یک شعر را تا به آن اوج برسان و بعد شعر بعدی را.
کتاب نامه‌های ریلکه به یک شاعر جوان را داری؟ باید آن را بگیری و بخوانی و دوباره بخوانی. آن را مثل انجیل بخوان. آرزو می‌کنم می‌توانستم کلمه به کلمه‌ی آن را روی چشمانم حک کنم.
موفق باشی و باز هم برایم بنویس.

 

 

شعرهای آن سکستون به ترجمه روشنک بیگناه را در این‌جا و این‌جا بخوانید.
شعرهای
آن سکستون به ترجمه یاشار احمد صارمی را در آن‌جا بخوانید.

از باغ در باغ

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط دریا

تمام ديوارها را خراب كن و بي‌كران شو. فقط به بي‌كرانگي، به جاودانگي بينديش. كمتر از آن هرگز كسي را راضي نكرده و نخواهد كرد. ديوارهاي بدن بايد فرو ريزند. ما بيش از حد خود را در ديوارهاي بدن محصور كرده‌ايم. گمان مي‌كنيم بدن هستيم، در حالي كه نيستيم. اين نخستين پندار نادرستي است كه بايد دور انداخته شود. ديگر پندارهاي نادرست از اين پندار سر در مي‌آورند. اگر بدن ما هويت ما باشد؛ از كهنسالي، بيماري و مرگ خواهيم هراسيد. اين ترس‌ها ريشه درهويت گرفتن از بدن دارند.

خودت را آگاهي ناب در نظر گير. تو بدن نيستي. تو آن كسي هستي كه از بدن آگاهي. تو ذهن هم نيستي. نخست با بدن كار كن؛ زيرا كار با بدن زمخت آسان‌تر است. سپس به ذهن ظريف بپرداز. به ذهن به مثابه چيزي جدا از خود بنگر. آن‌گاه كه آگاه شوي تو نه بدني نه ذهن، احساس بزرگ رهايي به تو دست خواهد داد. احساس از بند رستن. آن‌گاه هيچ مانعي در برابرت وجود نخواهد داشت و نه هيچ ديواري. در همه طرف فضايي باز خواهد بود و بس.

بعد از آن بايد ظريف‌ترين ديوارها فرو ريزد، ديوار احساسات. اين كار ظريف‌ترين كارهاست.

نخست بدن، سپس ذهن و پس از آن قلب. و رها شدن از زندان قلب؛ همان به روشني رسيدن است.

آن‌گاه كه آگاه شوي تو نه بدني، نه ذهن و نه قلب، بي‌درنگ در مي‌يابي كه كيستي؛ هستي چيست و هدف از زندگي چيست.

همه اسرار بر تو آشكار مي‌شوند.

 

 

 

درست همانگونه كه تنفس، گردش خون و مواد غذايي براي زندگي لازم‌اند، شادماني براي روح لازم است. اما براي اين‌كه لايه‌هاي زيرين شادي و نشاط را آشكار كني بايد اندكي به درون خود فرو روي. سرچشمه شادماني خود را كه بشناسي نگاهت كاملا دگرگون مي‌شود. دور نمايي تازه در برابرت گسترده مي‌شود. آن‌گاه بانگاهي ديگر به هستي مي‌نگري. هرچه را كه در درونت يافته‌اي در همه جا مي‌يابي؛ زيرا ما هرچه كه باشيم آن را در هستي مي‌يابيم.

هستي آيينه‌ايست كه چهره واقعي ما را و هر آن‌چه كه هست منعكس مي‌سازد. اگر ما بر چهره خود صورتكي گذاشته باشيم؛ آن صورتك در آيينه هستي منعكس مي‌شود. هستي فقط وجود ما را باز مي‌تاباند.

آنگاه كه دريابي طبيعت تو شادماني است؛ كل جهان شادي آفرين مي‌شود. اين همان معناي واقعيت و رهايي است.

 

 

                                                             کتاب های مراقبه اشو:

                                                               بگو آری!

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط دریا

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید!

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما:

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید!

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید!!

« دکتر علی شریعتی »

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگرنمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم

وچه سخت است                     تنها متولد شدن                            مثل تنها زندگی کردن است                   مثل تنها مردن است                                                                      

 

فکر می کنم این اشعار بهترین توصیف برای عشق یک مرد باشد

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط دریا

به نظر می رسه داستان باشه! باید بگم سرکار  جناب ریموند خان این عشق نیست!

بوکووسکی (Bukowski) گفت تو نمی دونی عشق یعنی چی
۵۱ سال دارم خوب نیگام کن
عاشق ِ اون دختره‌م
سخته پا پیش بذارم
اما می‌دونم که اونم حسابی به‌م نظر داره
خوب همه چی همون جوری پیش می‌ره که باس بره
می‌خزم تو خون‌شون و اونا نمی‌تونن بیرونم کنن
سعی می‌کنن همه چیزمو فراموش کنن
اما آخرش همه شون با پاهای خودشون برمی‌گردن
همه شون برگشته‌ن
جز اون یکی که به گور سپردمش
واسه‌ش گریه کرده‌م
اما اون وقتا راحت گریه‌م می‌گرفت
بابا نذار مشروب ِ سنگین بخورم
اون وقت بد می‌شم
این جا با شما هیپی‌ها
می‌تونم همه‌ی شب بشینم و آبجو بنوشم
می‌تونم چهل تا از این آبجو رو بریزم تو خندق بلا
و هیچی نشه چون مث آب خوردنه واسه‌م
اما بذار از مشروب سنگین بنوشم
اون وقت چهل تا رو از پنجره پرت می‌کنم پایین
آره از پنجره پرت می‌کنم پایین
این کارو کرده‌م
اما تو نمی‌دونی عشق چیه
نمی‌دونی چیه چون هیچ وقت عاشق نشدی
به همین سادگی یه
حالا اون دختر جوونه که خوشگله با منه
صدام می‌کنه بوکوسکی
با اون صدای زیک زیکی‌ش می‌گه بوکوسکی
و من می‌گم چیه
اما تو نمی‌دونی عشق چیه
دارم به‌ت می‌گم چیه
اما تو گوش نمی‌دی
اگه عشق تو این سالن پاشه
و یه لگد در ِ کون‌تون بزنه
هیچ کدوم تون نمی‌شناسین ِش
همیشه گفته‌م که شعر خونی‌ها بهونه‌س
نیگا کن من
۵۱ سالمه و زیر و بالاشو دیده‌م
می‌دونم که اینا بهونه‌س
اما به خودم گفتم بوکوسکی
گشنه موندن ِ تو بهونه‌ی بیشتریه که
خب این جاییم و هیچی همونی نیست که باس باشه
اون یارو راستی اسمش چی بود گالوِی کینل (
Galway Kinnel)
عکس‌شو تو یه مجله دیدم
دهان قشنگی داره می‌دونم
اما اون معلمه
اَکه هِی می‌تونی خیال‌شو بکنی
اما شماها هم لابد معلم هستین
حالا دارم به تون توهین می‌کنم
نه تا اون وقت اسم شو نشنیده بودم
و اونم نه
همه شون موریانه‌ن
شاید این تو وجودمه که دیگه زیاد نمی‍خونم
اما اون جور آدما که آبرو و حیثیت دست و پا می‌کنن
با پنج شیش تا کتاب
موریانه‌ن
واسه چی همه‌ی روز به موزیک کلاسیک گوش می‌دی
نمی‌تونی فکر کنی که اون می‌گه
بوکوسکی واسه چی همه‌ی روز به موزیک کلاسیک گوش می‌دی
تعجب می‌کنی لابد شاید هم نه
نمی‌تونی باور کنی که یه عوضی دهن چاک مث من
همه‌ی روز بتونه به موزیک کلاسیک گوش بده
برامس راخمانینف بارتوک تله مان
بدمصب تو یه سوراخی مث این جا نمی‌تونم بنویسم
خیلی آرومه خیلی دار و درخت داره
شهرو دوس دارم اون جا جامه
هر روز صبح موزیک کلاسیک می‌ذارم
و می‌رم پشت ماشین تحریر می شینم
یه سیگار روشن می‌کنم و شروع می‌کنم به کشیدن و این جوری نیگا می‌کنم
و می‌گم بوکوسکی تو مرد خوش‌بختی هستی
بوکوسکی تو از همه چی گذشتی
و مرد خوش‌بختی هستی تو
و دود ِ آبی بالای میز
و از پنجره به خیابون دِلونگ پره (
Delongpre) نیگا می‌کنم
و آدما رو می‌بینم که تو پیاده رو این ور و اون ور می‌رن
و یه پک به سیگارم می‌زنم این جوری نیگا می‌کنم
و بعدش سیگارو می‌ذارم تو زیرسیگاری
یه نفس ِ دِبش می‌کشم
و شروع می‌کنم به نوشتن
به خودم می‌گم بوکوسکی زندگی اینه
خوبه آدم فقیر باشه خوبه آدم بواسیر داشته باشه
خوبه آدم عاشق باشه
اما تو که نمی‌دونی اون چیه
تو نمی‌دونی عاشق بودن یعنی چی
اگه ببینی‌ش می‌فهمی چی می‌گم
فکر می‌کرد می‌خوام بیام این جا
و با یه دختر برم تو رخت‌خواب
می‌دونست اینو
به‌م گفت که می‌دونه
بد مصب من
۵۱ سالمه و اون ۲۵ سال
و عاشق ِ هم یم و اون حسوده
خیلی خوشگله
گفت به‌م که چشامو با ناخن در می‌یاره
اگه این جا با یه دختر برم تو رخت‌خواب
نیگا کن حالا عشق تو چشاته
اما شماها چی می‌دونین از عشق
بذار اینو بت بگم
تو زندون مردایی رو دیده‌م که خیلی بیش‌تر کلاس دارن
تا اونایی که دور و بر ِ دانشگاه می پلکن
و به شعرخونی می‌یان
اونا زالوآیی‌ن که می‌یان ببینن
جورابای شاعر کثیفه یا نه
یا که زیر بغلش بو می‌ده یا نه
باور کن از خیالات بیرون‌شون نمی‌یارم
اما می‌خوام که این یادت بمونه
که امشب فقط یه شاعر تو این سالنه
که امشب فقط یه شاعر تو این شهره
که امشب شاید فقط یه شاعره تو این کشوره
و اون من‌ام
شماها چی می‌دونین از زندگی
شما ها اصن چی می‌دونین
کدوم یکی از شما رو بی کار کرده‌ن
یا کدوم‌تون یه وقتی زن‌شو زده
یا کدوم‌تون یه وقتی از زنش خورده
منو پنج بار از
sears and Roebuck بیرونم کرده‌ن
بیرونم کردن و دوباره گرفتنم
وقت
۳۵ سالم بود واسه‌شون تو بازار سهام کار می‌کردم
بعدش درِکونی به‌م زدن که پول خورد دزدیده‌م
می‌دونم این چیه توش بوده‌م
حالا
۵۱ سالمه و عاشقم
اون دختر کوچولو که می‌گه
بوکوسکی
و من می‌گم چیه و اون می‌گه
من فکر می‌کنم که تو فقط زر زیادی می‌فروشی
و من می‌گم عشق من تو منو می‌فهمی
اون تنها دختر تو این دنیاس
مرد یا زن
به من چه مربوط
اما تو نمی‌دونی عشق چیه
همه‌شون دست آخر اومدن سراغ خودم
همه‌شون برگشتن
جز اون یکی که واسه‌ت گفتم
همونی که خودم دفنش کردم
هفت سال با هم بودیم
خیلی با هم نوشیدیم
چند تا ماشین نویس تو این سالن می‌بینم
شاعر نمی‌بینم
و تعجب هم نمی‌کنم
باس عاشق باشی تا بتونی شعر بنویسی
و تو نمی‌دونی عاشق بودن یعنی چی
این مشکل خودته
یه مشروب بده به‌ام
همین جوری خوبه یخ نمی‌خواد
خوبه همین جوری خوبه
خب بذار شروع کنیم حالا
می‌دونم چی گفته‌م اما می‌خوام یکی دیگه بنوشم
مزه‌ش محشره
خب بذار ادامه بدیم بذار تمومش کنیم
اما مواظب باش که کسی
زیاد به پنجره نزدیک نشه .

از

اینجا

 

هر روز انسان‌هاي عجيب‌تري سر راهم قرار مي‌گيرند

به نظر شما به آخرين ملاقات بسنده كنم

يا منتظر اعجوبه بعدي بمانم؟

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط دریا

مژده بده مژده بده ، یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان ِ دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم
یار ِ پسندیده منم ، یار پسندید مرا

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم ِ قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو ِ دیدار ِ خوشش تافته در دیده ی من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ ِ روشن ِ او
تاب ِ نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهر ِ گم بوده نگر تافته بر فرق ِ فلک
گوهری ِ خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک ِ سلیمان نگر و غیرت ِ جمشید مرا

هر سحر از کاخ ِ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ ِ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

چون سر ِ زلفش نکشم سر ز هوای ِ رخ ِ او
باش که صد صبح دمد زین شب ِ امید مرا

پرتو ِ بی پیرهنم ، جان ِ رها کرده منم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط دریا

نمي‌دانم چرا دوستانم فكر مي‌كنند من غمگينم

مهم‌تر از همه ياسمن که یکدفعه زنگ زده و می گوید دیشب نگرانت شدم!

بايد بگويم كه مثل هميشه خوبم

چيزي نشكسته است که قبلا نشکسته باشد

قرار بود تو زازاي من باشي

اما من شدم!

 

زازا دوست سيمون دبوار كه به خاطر عشقش مرد و تاثير فراواني بر فمينيست شدن او داشت.

 

روزي آقاي محمد زاده مي‌گفت بينديشيد چرا اين‌قدر زن فيلسوف كم است

در همه جهان چند زن فيلسوف داريم؟

بايد عرض كنم همان چند زن فيلسوف موجود هم به خاطر عشق به يك فيلسوف مرد فيلسوف شدند

از اين جهت براي اين كه فيلسوف شويم مايليم عاشق يك مرد فيلسوف گرديم

لطفا خودتان را براي انتخاب به واحد گزينش معرفي كنيد!

 

 

 

 

من خوشبختم

اکانت از یاسی

کامپیوترو اتصال ازلیلی

برای کیسم مشکلی پیش اومده

من و یاسی خونه لیلی هستیم

دیشب یک داستان شگفت آور برام رخ داد

حیف که وقت ندارم  بگم!

 

 

 

 

 یدالله رویایی درباره شعر

قلم را گم كرده ام

 شعر را گم كرده ام

تو را گم كرده ام

و خودم را

چگونه پيدا شوم؟

راهي به من نشان بده

غير از كدوي تنبل مو لانا

مرا نشان بده

 

 

 

 

 

بعد از پايان نمايش به خدمت فاطمه منتظري رسيديم

فاطمه از دشمنان ديرينه‌مان است كه بعد از آن دوست شديم

دوباره مدتي را دشمني ورزيديم و اكنون در رديف دوستان‌مان است

حقيقت اين است كه با بازي صاحب حائري بازيگر بسيار خوبي كه قبلا در كاكوتي از خود بازي قابل تاملي به جا گذاشت بر سر اين تئاتر بسيار خنديدم

راستي چه چيز خنده داري بر حمله مغولان به ايران وجود داشت؟

اين تئاتر را استاد ديرين داستان‌نويسي خودمان اقاي يزداني نوشته بود

نام نمايشنامه

آنچه مغولان بر جاي گذاشتند بود كه قسمت دوم آن به نام دماغ اجرا نشد

بانگاهي به داستان دماغ اثر گوگول و نمايشنامه در انتظار گودو اثر بكت

فاطمه منتظري با يك ليوان آب قند انجا ايستاده بود كه ناگهان به دشواري كار بازيگري پي بردم

و گفت من داشتم ضعف مي‌كردم

و شايد دليل خنديدن بي‌كرانم كه نشان از خستگي او بود

البته صا حب حائري آنقدر ادا از صورتش در آور كه جدا خنده‌دار بود

اما بازي فاطمه در چهار نقش كاملا شبيه بود

در نقش زني كه شوهرش مي‌خواست به خاطر دفاع از ناموسش او را بكشد

-مرا با تو پيوند به مهر است

-بگذار به وداعي عاشقانه جانت بستانم مرا فرصت گفتار عاشقانه نيست

يا تركان خاتون

يا چنگيز خان

و در نهايت زني كه اوهم از دست شوهرش گريخت كه شو هرش كتابدار بود و مي‌خواست بگريزد

همه اين نقش‌ها شبيه بازی شده بود

كارگردان تئاتر احمد ندافي است

راستش اين تئاتر را بر طبق توفيق اجباري از سوي ياسمن بانو كه طبق معمول دل‌شان متمايل به درك غم از جانب ماست برنامه‌ريزي كرده بودند مي‌گوييد نه بشنويد از دعوت او براي ديدن فيلم بيست‌انگشت مانيا اکبری در منزل آقاي آرايي

كه ديدن اين فيلم هم مرا بسي يه خنده واداشت

چه شايد كساني اين فيلم را يك فيلم فمينيستي بدانند كه با اپيزود اول مبني بر تجاوزوحشيانه مرد براي اثبات باكرگي زن شروع مي‌شود و در جاهايي با خشونت مرد ظاهر مي‌شود

اما من به غير از قسمت اول كه بسيار تحت فشار قرار گرفتم در بقيه قسمت‌ها دائم خنديدم

چرا كه شاهد دعواي دو كودك بودم

در اين فيلم به كتاب بازي‌هاي اريك برن اشاره مي‌شود اما با وجود نشان دادن چهره خشن از مرد در اين فيلم به نظرم مردان آن غول بي‌شاخ و دم نيستند!

عرصه درس دادن نيست پس از اظهارنظر بيشتر صرف نظر مي كنم

من زياد مدافع ديدن فيلم‌هايي در باره جنسيت نيستم

مي‌خوام بگويم گوشم از فرياد زنان براي احقاق حق پر است

پيشنهاد من اين است كه بشريت را يك‌سر بكشيم و بشريتي نو بسازيم!!!!

به نظر شما راه ديگري هم هست؟

آدمي در عالم خاكي نمي‌ايد به دست

عالمي دگر ببايد ساخت وز نو آدمي

و فردا تحت سورپرايز دوستانم براي كادو گرفتن قرار مي‌گيرم

راستش هرگز به روز تولدم به صورت جدي نگاه نكرده‌ام

من از زندگي بسيار زيبا و هيجان‌انگيرم خشنودم

من زندگي كرده‌ام و هر روز برايم سرشار از هديه است كه مي‌انديشم آيا من ملكه‌اي هستم كه اين‌چنين نازپرورد گيتي شده‌ام؟

چه كسي را سپاس بگذارم به جز مهرباني خداوند و هستيِ آفريده او كه مرا چنين لايق لطف و زيبايي نموده است.

به خاطر موهبت زندگي

و به خاطر لطف همه دوستاني كه با محبت خود به من احساس زندگي داده‌اند تشكر مي‌كنم.

 

 

به خاطر هدیه زیبای دوستانم ممنونم

 

هديه دريافت كردن لذتي مضاعف است!

خصوصا هديه هاي غير منتظره

 

 

 

 

با سپاس از پرستو

و  پدرام

و فيلتراسيون

 

عالمي ديگر:فيلتر نيستيم ما

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط دریا
Blog Skin