ادامه مطلب...
طالع اگر مدد دهد دولتش آورم به کف
ور بِِکشم زهی طرب ور بُکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من
گرچه سخن همی برد قصه ی من به هر طرف
از خم ابروی توآم هیچ گشایشی نشد
وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دستکش خیال من
کس نزدست ازین کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مِهر بتان سنگدل
یاد پدر نمیکنند این پسران نا خلف
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک
مغبچه ی ز هر طرف میزندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل
مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف
صوفی شهر بین که چون لقمه ی شبهه میخورد
پار دمش دراز باد این حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زند در ره خاندان به صدق
بدرقه ی رهت شود همت شحنه ی نجف
دانلود عاشقانه ها
ای الههی شعر! مشتزن نبودن، نبودن است
تماشاچیان غرّان را از ما دریغ کردهای
دیگر در سالن، دوازده نفری هستند
شروع باید کرد
نیمی از دست بارش باران به این جا پناه آوردهاند
باقی از قوم و خویشاناند
ای الههی شعر!
در این عصر خزانی، زنان هوای غشکردن دارند
اما فقط در مسابقهی مشتزنی
آنجا که صحنههای جهنمی و عروج
ای الههی شعر
مشتزن نبودن، که شاعر
محکومبودن به سبک پرطمطراق «نروید»***
به خاطر نداشتن عضلات پولادین
شعر کتاب درسی فردا را به دنیا نشاندادن، اگر اقبالی باشد
ای الههی شعر، ای ذوالجناح
اسبـفرشته
در ردیف نخست پیرمردی به خواب شیرین است:
زن درگذشتهاش از گور برخاست و
برایش کیک آلو میپزد
بر آتشی ملایم تا کیک نسوزد
خواندن شعر آغاز میشود، ای الههی شعر!
ویسلاو شیمبورسکا
مادرم به نجوا گفت: «هیس! عزیزم. مواظب باش بابا را بیدار نکنی!
این حرف هم برایم تازگی داشت و آن طور که بویش میآمد از «صحبت کردن با بابا» هم جدیتر بود. زندگی بدون گفت و شنودهای اول صبح برایم تصور نکردنی بود.
جدی پرسیدم: «چرا؟»
- برای اینکه طفلکی بابا خسته است.
دلیلش به نظرم اصلا قانع کننده نبود و از دلسوزی او و از «طفلک بابا» گفتنش دلم به هم خورد. همیشه از این جور تملق گفتنها بدم میآمد و به نظرم میرسید این کار تزویر و ریاست.
بیاعتنا گفتم: «که اینطور» بعد با چرب زبانی ادامه دادم: «مامان، میدانی دلم میخواهد امروز با هم کجا برویم؟»
مادرم آه کشید و گفت: «نه، عزیزم.»
«دلم میخواهد با هم لب رودخانه برویم تا با تور تازهام ماهی بگیرم، بعد میخواهم به مغازة فاکساند هاوندز بروم و بعد...»
مادرم باعصبانیت نجوا کرد: «مواظبباش بابا را بیدار نکنی!» و
بقیه رو از اینجا بخونید
خیلی خنده دار بود
از اینجا و هفتان هم لینک داده بود.
قلم را گم كرده ام
شعر را گم كرده ام
تو را گم كرده ام
و خودم را
چگونه پيدا شوم؟
راهي به من نشان بده
غير از كدوي تنبل مو لانا
مرا نشان بده
اين وداع آخر نيست دوست عزيزم
اين تصوير عشق است
شايد ويژگي عشق چنين باشد
عشق همواره در پرتو خطر قرار دارد
هر لحظه منتظر فروريختن
شايد هر لحظه منتظر مرگ
اين است كه عاشق بودن دشوار است
و برگزيدن راه عشق يعني به پيشواز خطر رفتن
شايد كسي از خطر پذيري خسته شده باشد
و شايد كسي به سبب ماهيت خويش ناگزيراز عاشق بودن باشد
اين است كه عشق با عافيتطلبي منافات دارد
اگر عاشق باشي يعني عزم جنگيدن كردهاي
و گاهي تصويري از نااميدي بر چهرهات مينشيند
من فكر ميكنم يك رابطه تا مرحله تكامل خود پيش ميرود
و وقتي به تكامل رسيد ديگر از آن اثري باقي نميماند
پس نگراني درباره آخر رابطه بيفايده است
تا جايي كه قلبت فرمان ميدهد به پيش برو
نگران مردن نباش
كه هماكنون نيز مردهاي!
اما عشق شايد بتواند زندهات كند
در تاريكي خودخواهيهايت نور خويش را دوباره ببيني
از عشق سخن ميگويم
همان كه اكنون به قلبت شور ميدهد
همان كه شعلهورت ميكند
در پهنه كاغذ
من
قطره اشكي كه متولد ميشوم
در نور مهتابي
از زايمانت
ميگفتي
كه در ميانه آن تركت گفتم
باز ميگردم
بگيرانم هنرمنديات را
چشمهايي كه زل ميزنند به دوردست
و ميگويند
خودم هستم
درچهارراه ميرچماق
موبايلها آنتن نميدهند
پايان آن
چشمهاي ملتهب توست
با همآغوشي كه ...
فكر نميكردي خائن باشم
كه همه دوربينها را بياورم به اين صحنه
و پيروزي خودم را جشن بگيرم
براي نيامدنت
براي درد چشمهايت
ستاره بفشارم ميان مشتم
و آرزویش را داشته باشم
سلام يك گل مرده را بپذير
در نيمه شبي
لالايي من گوشهاي سرد تو را
ميبوسد
دهانت داغ
روزي كه از لبهاي تو اثري نيست
چون سيل می آیم
از تو كلبهاي نمی ماند
آن قدر ازويراني
نگو
شب را
کجا بمانم؟
ميخواهي كودك شوي
بازگردي به بطن من
خواب نميكند مرا
سنگيني
تصويرهاي تو
به تهوع آغشته است
گريهام ميآيد
باز ميگرداند تو را به سياهچاله
ميبلعد همه نور
صداي خميازه را
نگرد
خواب كن مرا
كف دستانت را بگذار بر دهانم
تا نيايد خون
نميريزم
عضلاتم شل ميشوند
در تو چيست
مرا
صدای جيرجيركها
برهنه ميكند
هماکنون شاخه گلی بفرست
دسته گل بزرگت هم
بر گورم
نشان عشق است
سينما گلخانه فيلمهاي قديمي ايراني را كه به نوعي شاهكار هستند پخش ميكند
سه فيلمي كه ديدم عشق به اضافه 2 و شايد وقتي ديگر و ساحره
وقتي شايد وقتي ديگر را ديده بودم سالها پيش به سوسن تسليمي علاقه پيدا كرده بودم
اما ديدن فيلم ساحره ا ز داوود مير باقري آنقدر جذاب نمود كه بخواهم چند كلمهاي در بارهاش بنويسم
هر سه اين فيلمها كه من موفق به ديدنشان شدم به نوعي ثنويت در معشوق گزيني قائلند
اما ساحره يك شاهكار هنري و اجتماعي است.
گرچه پايان انسانيتري براي آن انتظار ميرفت اما تيرهنگري در بين هنرمند پيشروايراني امري ديرينه است.
خصوصيت پايان تلخ اكنون جزيي از هنر ما شده است كه با فقدان آن انگار هنرچيزي كم دارد.
ساحره داستان عشق يك زن به مرد است.
اين عشق در نهايت منجربه محو زن ميگردد. دانش اجتماعي و روانشناختي حاوي يك حقيقت در مورد زنان است. زن ميخواهد عشق اول مرد باشد و البته نه آخر
در زندگي روزمره اين امر تحقق نمييابد چرا كه ساختار مردان اين توقع زنان را بر آورده نميكند. زن تنها قسمتي از قلب مرد را اشغال ميكند. شغل؛ پيشرفت اجتماعي يا هنري خاص اغلب جانشين عشق به زن ميگردد و زن امروزي دچار درماندگي در ماهيت خويش ميگردد.
در اين فيلم تلاش رعنا براي كشف معشوق مرد نتيجه ميدهد و او رقيب خود را يك عروسك مييابد.
اين عروسك براي مرد چه دارد؟
آيا اين يك رفتار روانپريشانه در شخصيت مرد است؟ او در عروسك (بانو) همه روياهاي بر باد رفته خويش را ميبيند اما اين چيزي نيست كه زن حقيقي بتواند با آن كنار بيايد.
زن براي معشوق بودن آفريده شده است و تجربه نشان داده جايي كه زن از حقيقت وجودي خويش دور ميشود و نقش عاشق رابر ميگزيند به جنون يا مرگ پناهنده ميگردد.
رعنا نميتواند از جلوهگري براي مرد دست بردارد. رعنا نميتواند شكست خويش را در مقابل يك عروسك برتابد. او ماهيت دارد اما رفتار مرد اورا از ماهيت خويش دور ميكند د در نهايت تبديل به يك عروسك ميشود.
زن مشكل مرد را درك نميكند و با عروسك شدن نه تنها كمكي به او نمينمايد بلكه هويت خويش را از دست ميدهد.
آيا اين مشكل زنان امروزي است؟
زندگي اجتماعي به همين اندازه پيچيده است.
زن با مرد چه كند؟ او را رها كند ودست از عشقورزيدن بكشد و به خويش بپردازد يا از خود بگذرد و هويت خويش را از دست بدهد و به عروسكي بدل شود تا به خيال خود محبوب مرد شود؟
آيا راه سومي هست؟
چه چيز ميتواند به حل اين مشكل كمك كند؟
نكتههاي ارزشمند فيلم در ديالوگها نهفتهاند
مرد بین دو معشوق که هر دو به شکل عروسک هستند عروسك را ميكشد اما در نهايت همسر خويش و با عث آرامش خويش و صاحب فرزند خويش را از دست ميدهد. و رعنا راهی تیمارستان می شود.
به این شکل از یک موجود عاشق و نیرو بخش مبدل یه یک روانی می شود.
بیرون بردن تابلو پروانه ها وقتی پروانه نماد عشق باشد از جنبه های هنری کار است.
از قبل زن در بارداري در جدالي با بانو بچه را از دست داد و اين نكته ميتواند نشانگر از بين رفتن نسل آينده و خانواده در كشمكش بين زن و مرد و معشوق خيالي است.
آيا اين سناريويي است كه قبلا نوشته شده است؟ و در جامعه به خوبي اجرا ميشود؟

