تبليغاتX
دریا
دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مرداد 1386 توسط دریا

 

،انحنای چشم‌هايت دلم را دوره می‌كند
،حلقه‌ای از رقص و قرار
،هاله‌ی زمان، گهواره‌ی التجای شبانه
تمام عمر رفته را به ياد ندارم
.از آنكه چشم‌هايت هميشه مرا نديده‌اند
،آن دو برگ آفتاب، آن حباب‌هاي شبنم
،نيستان باد، دو لبخنده‌ی عطرآگين
،دو بال گشوده كه جهان را از نور آكنده اند
،دو قايق كه بارشان آسمان و درياست
،دو غوغاگر، دو چشمه‌ی رنگ
،دو رايحه سر برآورده از بيضه‌ی فلق
آرميده هم‌چنان بر كهكشان
دنيا تمام به زلال چشم‌های تو بسته است
آن‌سان كه آفتاب به بی‌گناهی
.و تمام خون من جاری در آن نگاه است

پل الوار


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مرداد 1386 توسط دریا

اندهت را با من قسمت کن
 شادیت را با خاک
و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان
مثل گنجشکی پر می زند و می گذرد
اسب لخت غفلت در مرتع اندیشه ما بسیار است
 با شترهای سفید صبر در واحه تنهایی
 می توانیم به ساحل برسیم
 و از آنجا ناگهان
با هزاران قایق
به جزیره های تازه برون جسته مرجان
 حمله ور گردیم
 تو غمت را با من قسمت کن
 علف سبز چشمانت را با خاک
تا مداد من
 در شوره زار کویر کاغذ
باغی از شعر برانگیزد
تا از این ورطه بی ایمانی
بیشه ای انبوه از خنجر برخیزد

 

نوشين

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مرداد 1386 توسط دریا

سیلویا پلات) شاعره ائیكه دراوج هنرمندی كتاب شعررا بست وكتاب زندگی اش را نیز !
نمی دانم چگونه به او علاقمند شدم وخواستم بیشتر و بیشتراز او بخوانم ؟ فكر میكنم ازیك تصادف شروع شد همانطور كه میان كتابها به دنبالی اثری بودم كه سالها قبل خوانده بودم ، روی ردیف (س) با سیلویا پلات آشنا شدم . بعد ، این نام ساعتها مرا مصروف ساخت و وقتی هم خانه آمدم ، دیدم که (سیلویا پلات) وروح سرگردانش با من است . به سراغ اینترنت رفتم ، سعی كردم میان نوشته های فارسی چیزهای پیدا كنم اما مثل همیشه همان یك نسخه جای ؛ جائی كاپی شده بود باآن هم ترجمه های ازاشعارش را یافتم . پیرایه یغمائی شاعره ایرانی درمورد تدهیوز (شوهرپلات) مقاله ای نوشته كه بیشتر ( تدهیوز ) را دركنار سیلویا پلات به بررسی گرفته تا منحیث یك شخصیت مستقل ، كه این در (كناری ) را من برای بررسی های خودم به فال نیك میگیرم چه اقلآ زحمت تایپ خیلی جملات را برایم كم میكند . بعد میروم سراغ (سیلویا پلات) دركنار خودش .
پیرایه یغمائی :
تد هیوز با یک نگاه گذرا :
یادت می آید که چطور نرگسها را میچیدیم ؟
هیچ کس نمی داند ،
من اما هنوز به یاد دارم
بخت بلند ما هنوز تاراج فرصت ها بود ...
و بر این باور بودیم
که
تا همیشه زنده ایم ...
چرا یاد نگرفتیم ؟

نام تد هیوز، شاعرانگلیسی- که لقب ملک‌الشعرائی انگلیس را ویژه خود کرد و همسرش سیلویا پلات – شاعر پر آوازه ای آمریکایی ، ازهم جدایی ناپذیراست . هر چند که زندگانی عاشقانه‌ی آن‌ها بسیار کوتاه بود و بیش از شش سال دوام نیاورد . از این روست که در باز گفت زندگی نامه‌ی هیوز و هم در نقل زندگی نامه‌ی پلات نمی‌توان از این بخش عمده چشم پوشید ، چرا که این دو بیشترین اثر را در زندگی و شعر یکدیگر گذاشته‌اند .
تد هیوز مردی بود تنومند ، بالابلند ، تیره رو و چهره‌ ای چون سنگ خارا خشن و استوار داشت . در پوشش ، بسیار بی قید و شلخته می‌نمود و بیشتر از رنگ سیاه استفاده می‌کرد .
وی در روز
۱۷ اگوست سال ۱۹۳۰ در شهرمیتولمرو ( = mytholmroyd ) ، حدود یورک شایرچشم به جهان گشود . از پانزده سالگی به سرودن شعر پرداخت و شانزده ساله بود که نخستین شعرش در مجله ی مدرسه‌ای که در آن درس می‌خواند به چاپ رسید . تد ، پس از گذراندن دوره دبیرستان و به پایان بردن خدمت سربازی برای تحصیل دررشته‌ی ادبیات به دانشگاه کمبریج رفت ولی خیلی زود رشته‌اش را به انسان شناسی تغییر داد . در آن زمان شعرهایش بیشتر در نشریه‌ای که به همراه دوستانش منتشرمی‌کرد ، چاپ می‌شد .
در
۲۶ فوریه ۱۹۵۶ مهم ترین اتفاق زندگی‌اش که دیدار با سیلویا پلات باشد ، به وقوع پیوست . در آن زمان پلات بعد از یک سلسله در گیری‌های روانی و یک بارتلاش برای خودکشی ، از طریق بورس فولبرایت به انگلیس آمده بود و یک سالی بود که دانشجوی دانشگاه کمبریج بود .
پلات در مورد این نخستین دیدار می‌نویسد: این بدترین اتفاقی بود که می‌توانست بیافتد . جوانی به سوی من می‌آمد که از بالا به زن‌ها نگاه می‌کرد . این را ازهمان لحظه‌ی اول که وارد شد ، فهمیدم . اسمش را از دیگران پرسیدم ، اما کسی چیزی نگفت ... به درون چشمانم نگاه کرد ... او تد هیوز بود . من مدام زبانم می‌گرفت ، او نیزدست و پایش را گم کرده بود . ناگهان نزدیک شد و مرا بوسید . روسری قرمزم را که اینهمه دوستش می‌داشتم از روی موهایم کشید و برای خود برداشت . و نیز گوشواره‌های نقره‌ای و مورد علاقه‌ام را ... و گفت: ها ! ها ! اینها پیش من می‌مانند! " و باز مرا بوسید و من هم او را بوسیدم و در دلم فریاد زدم: " آری ... آری ... خودم را به تو می‌بخشم . خودم را پاره پاره می‌کنم و ستیزه جویانه به تو می‌بخشم ... "
چهار ماه بعد در ماه جون
۱۹۵۶ آنها با هم رسما ً ازدواج کردند .
اگرچه درآن زمان تد هیوز هنوز ملک‌الشعرای انگلستان نبود و جوانی روستایی با ظاهری شلخته و بدلباس بود و هم آنقدر تنگدست ، که نمی‌توانست حتا از عهده مخارج زندگی برآید ، اما شاعری بود که روح شعر را به صورت مبهوت کننده‌ای می‌شناخت و عاشقانه سیلویا را دوست می‌داشت و او را بیش از هر چیز به شعر ترغیب می‌کرد و انگیزه‌ی شعر را در او می‌دمید .
زندگی آنان سرخوشانه و سرشارازعشق آغار شد و این سرشاری کاملا ً از شعرهای نیرومند آن دو در آن زمان آشکار است ...
هرچند هیوز پلات را به شدت دوست می‌داشت . اما بسیاری از مواقع بر اثر رفتارهای جنون‌آمیز و عصیان گرانه‌ی او - که همه ریشه درکودکی و جوانی‌اش داشت - به ستوه می‌آمد . در فاصله‌ی
۶ سال زندگی، آنها دارای دو فرزند شدند . اما ورود این دو کودک هم نتوانست روان دردمند و پریشان سیلویا را التیام دهد . کم کم براثر این نا آرامی‌ها هیوز راه گریز در پیش گرفت بطوری که دیگر نتوانست این زندگی متشنج را دوام بیاورد و در این گیر و داربه زن یهودی زیبایی به نام آسیه ویویل( Assia Gutmann) همسر دیوید ویویل دل باخت و به صورت بی شرمانه‌ای به پلات خیانت کرد .
خیانت حتا در یک زندگی معمولی هم می‌تواند ویرانگرباشد تا چه برسد به اینکه شاعری با فشارهای روانی بسیار طرف دیگر این قضیه باشد . بنابراین سیلویا پس از برخورد با این بیوفایی آن هم از سوی کسی که او را با جان دوست می‌داشت ، از تد هیوز رسما ً تقاضای طلاق کرد .
در دسامبرهمان سال بعد از جدایی از هیوز به همراه دو فرزندش – که تد هیوز آنها را نپذیرفت – به آپارتمان کوچکی در لندن نقل مکان کرد . زمستان آن سال سخت‌ترین و سرد ترین زمستانی بود که بر وی گذشت . تنهایی ، تنگدستی ، مشکلات عمیق روانی ، افسردگی شدید و افزون برهمه بیماری‌های جسمی از قبیل سینوزیت _ که همیشه با آن در گیر بود - همه دست به دست همه داد و او را به شتاب به سوی مرگ پیش راند . سرانجام مقاومتش درهم شکست و او درسحر گاه
۱۱ فوریه۱۹۶۳ پس از گذاشتن نان و شیر برای فرزندانش در کنار تخت آنها ، به مرگ تسلیم شد و با باز کردن شیرگاز به زندگی دردمندانه‌ی خود پایان داد .
بعد از مرگ بی سر و صدای پلات، تدهیوز فرزندانش را دوباره به خانه باز گرداند و آسیه نیز با او بود . اما دریغ ِازدست دادن سیلویا لحظه‌ای او را ترک نگفت و یادهای سیلویا آنچنان بر زندگی او سایه انداخت که زندگی را بر آسیه به جهنمی بدل کرد ، آنگونه که آسیه هم به مرز ویرانگری رسید واوهم درمارچ
۱۹۶۹ – درست به همان شیوه‌ای که سیلویا خودش را کشته بود ، به زندگی خود و دختردوساله ای که ازهیوز داشت ، خاتمه داد . و به این ترتیب دفتر زندگی او هم بسته شد .
سال بعد هیوز با یک دختر روستایی ازدواج کرد اما اندوه از دست دادن سیلویا از سویی ، اهانت‌ها و تهمت‌های روا و ناروا نیز از جبهه، منتقدان، زندگی نامه نویسان، فمنیست‌های دو آتشه‌ای که بجز زغال کردن او به چیزی دیگر نمی‌اندیشیدند، و جامعه‌ی شاعرانه‌ی آمریکا همه باعث شد که وی به خلوت وتنهایی و یادهای خود بگریزد و خاموشی اختیار کند . او درطی این سکوت طولانی فقط یک بار به دوستش درنامه‌ای نوشت : " دوست دارم سیلویا را در خلوت خود نگه دارم ... بنشینم و به او فکر کنم و هر تهمتی را از خود بزدایم ... "
سرانجام هیوز به فرانسیس مک کالو - زندگی نامه نویس - اعتماد کرد و خاطرات پلات که بیش از همه چیزنوشته‌ی خود اوست ، منتشر شد اما اعتراف کرد که خاطرات آخرین ماه‌های زندگی پلات را، بخاطر دو فرزندش را از بین برده است، زیرا آن زمان فکرمی‌کرده که فراموشی خاطرات تلخ بهترین راه حل است .
او درمقدمه‌ای برخاطراتِ سیلویا نوشت: " سیلویا آدمی بود با نقاب‌های مختلف، هم درزندگی خصوصی، هم درشعرو هم دردست نوشته‌هایش ... من شش سال تمام با او زندگی کردم ‌، اما هرگز پیش نیامد که او خودِ واقعی‌اش را - بجز در چند ماه آخر زندگی‌اش ، آن هم فقط یک بار وفقط در یک لحظه - نشان بدهد... آنجا در یک لحظه خودِِ واقعی‌اش، دریکی ازنوشته‌هایش متجلی می‌شود. آن یک لحظه درست مثل این است که یک نفر یک باره زبان باز کرده باشد . اما او در خاطراتش فقط خودش را می‌نوشت و با تمامی وجود دربرابر تصویرهایی که از ذهن ناخود‌آگاهش برمی‌خاست، می ایستاد."
در فاصله‌ی این مدت هم چون هیوز خود را وارث و مجری وصایای پلات می‌دانست شروع به ویرایش و چاپ اشعار او کرد . تا جایی که از او یک شخصیت اسطوره‌ای ساخت . اما به این هم بسنده نکرد و در پایان عمر – بعد از
۳۵ سال خاموشی رنج آوردر مورد زندگی عاشقانه‌اش با پلات و ماجرای غم انگیز انتهایی آن و در میان همه‌ی حرف و حدیث‌ها‌یی که از زندگی او و پلات ساخته بودند – تصمیم گرفت، سکوت را بشکند و ناگهان درسال ۱۹۹۷ مجموعه شعر نامه‌های میلاد (Birthday Letters ) را به صحنه فرستاد و تمامی کسانی که او را قاتل پلات می‌دانستند، خلع سلاح کرد. البته باز بعضی‌ها آرام ننشستند و آن را عذر بدتر از گناه دانستند، اما آنها که عشق را می‌شناختند براین باور بودند که نامه‌های میلاد درحقیقت درحکم وصیت نامه‌ی هیوز برای پلات است و همین طورهم شد چرا که هیوز یک سال بعد از چاپ این کتاب چشم از جهان فرو بست .
نامه‌های میلاد مجموعه ی
۸۸ شعر به شماره‌ی کلید‌های پیانوست که با راز وارگی، آنچه را که در زندگی آنان گذشته بیان می‌دارد . این ۸۸ کلید از آشنایی و ازدواج آنها آغاز می‌شود و با روز‌های تنهایی هیوز به پایان می‌رسد . ودرحقیقت قربانی شاعرانه‌ای است که هیوز آن را به مذبح عشق سیلویا پیشکش می‌کند .
در اردی بهشت
۸۳ ( چند ماه پیش ) درمراسمی که به مناسبت بزرگداشت تد هیوز ، در یکی از دانشگاه‌های انگلیس برگزار شده بود ، فریدا هیوز دختر تد و سیلویا ( همان که در تصویر پرفکت لایت دو ساله می‌نماید ) ضمن یک سخنرانی درمورد پدر و مادرش گفت:
" صبحگاه
۱۱ فوریه مادرم با زندگی رنج آوری که در آن روی آسایش را ندید ، خداحافظی کرد . مادرم افسرده وغمگین بود و این افسردگی ریشه درزندگی گذشته‌اش داشت . "
فریدا بدین گونه پدرش را که سال‌ها درمظّان اتهام قرارداشت، بیگناه اعلام نمود و سخنان او باعث شد که نام هیوز برسنگ قبر سیلویا ، از آسیب فمنیست‌ها محفوظ بماند ، چرا که آنها تا آن زمان چندین بار نام هیوز را ازسنگ قبر پلات پاک کرده بودند .
تد هیوز سرانجام در روز چهارشنبه
۲۸اکتبر سال ۱۹۹۸ به جهان دیگر پیوست ، درحالی که نامه‌های میلاد می‌رفت تا برای ژانویه‌ی سال ۱۹۹۹ جایزه‌ی بزرگ تی . اس . الیوت را ازآن ِ خود کند .
نا گفته نماند که تد هیوز درسال
۱۹۷۱ برای اجرای نمایش نامه‌ی ارگاست ( Orghast) که آن را در ۱۹۷۰نوشته بود، به ایران آمد و آن را دردو قسمت به همراه آربی آوانسیان در جشن هنر شیراز اجرا نمود که بسیار هم مورد استقبال قرار گرفت .

 

http://www.cloob.com/club/article/show/clubname/khorasanpoem/articleid/4470


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مرداد 1386 توسط دریا

برن مي‌گويد:

انسانها شاهزاده به دنيا مي‌آيند سپس والدين‌شان آن‌ها را مي بوسند و تبديل به قوباغه مي‌كنند.

 

همه اهداف او رسيدن به سه هدف است:

1-     آگاهي

2-     خودانگيختگي

3-      صميمیت

 

در اين شيوه آگاهي با

                  درك واقع‌گرايانه ازجهان،

 

 خود انگيختگي با

              توانايي بيان احساسات آزاد و بي‌قيد

 

 و صميمیت با

                عشق ورزيدن و نزديك شدن به ديگران ممكن مي‌شود.

 

فاقد هريك كه باشيم به ناچار رنج مي‌كشيم.

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مرداد 1386 توسط دریا

شعری از وفا شربت جی

 

 

بیوگرافی شاعر در 43 سالی خلاصه می شود که زنانه نویسی را در هیات اشعار مدرن فریاد زده است . در کنار نوگرایی این شاعر در شعر سوریه - لبنان - قطر - عمان ، به دست آوردن من حقیقی زن از لابه لای من کاذبی که زیر سلطه ی مرد کم رنگ مانده است ، خیره کننده می نماید .چه در این مجموعه و چه در مجموعه ی فریاد در سکوت . وی اکنون دانشگاه ادبیات حلب را استادی می کند . این مجموعه توسط جناب آقای صادق دارابی همراه با مجموعه تا دن کیشوت چقدر فاصله است ، ترجمه گردیده است و به زودی منتشر خواهد شد .

 دستان تو به سوی من دراز که میشود

پرندگانی ست     قفس را کنار می زنند

 وصداهایی که عطش را فرو می نشانند و

 بدون اجازه وارد می شوند

 دستت به سوی من دراز که می شود

 تا من فرصتی است آزادی را فریاد زنم

در قفسم

 در زندانم که

حنجره ای بدون انسانم

دستانت را چه بگویم

چه بسیار از افشاگری خسته نمی شوند

 در طوفان جنونم

برای تو نقاشی می کنم

عطش فراوان و نان فقیران را در ماه رمضان

 برای تو نقاشی می کنم

 قایق مهاجرانی درد غربت را بازگشته اند

 به صحرای دوستی و آغوش آسایش

 استاد من

دستان تو بمبی است

مرا منفجر کرد

اعضای بدنم را متلاشی

 و معنای آزادی را می نویسد

 به راستی حنجره ای بدون جسمم

جسمی که زیر بار زندان خم نشد

 استاد من

 دستان تو غل و زنجیر مرا باز کرد

آزادی ام داد

تا اسبم را به آرامش بنشینم

 و سرزمین های آزادم را بدون غل و زنجیر گردش کنم

 تنها همراه تو و پروردگارم ماندم

و هر جزء بدنم را شناسنامه ای است

 زبانم سخن گفت

 جسمم آزاد شد

 عقلم آزادی را می نوشد

و این گونه شد

 به فضل و بخشش تو استادم

 تا برای ما روایت کنند صف های بابونه

 

نامه ارداویراف

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مرداد 1386 توسط دریا

فرق بين دوست داشتن و عشق ورزيدن و فرق بين عشق معمولي و عشق روحاني در چيست ؟

بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادي است . در دوست داشتن تعهدي وجود ندارد ولي عشق ورزيدن تعهد است . به همين علت است كه مردم زياد راجع به عشق حرف نميزنند . در واقع مردم به نحوي از عشق حرف ميزنند كه تعهدي  مورد نياز نباشد . مثلا ميگويند : (( من عاشق بستني هستم )) چگونه ميتوان عاشق بستني بود ؟ ميتوان بستني را دوست داشت اما نميتوان عاشقش بود . يا ميگويند : (( عاشق سگم هستم )) يا (( عاشق ماشينم هستم )) ميگويند عاشق اينم ,  عاشق آنم ;  اما مردم واهمه دارند از اينكه به همديگر بگويند عاشق هستند .

مردم به هم ميگويند (( به شما علاقه دارم )) چرا به هم نميگويند (( عاشق شما هستم )) براي اينكه عشق تعهد آور است . عشق درگير شدن است – خطر كردن  و مسووليت پذيري است . علاقه داشتن گذراست . من امروز دوستتان دارم و فردا ممكن است دوستتان نداشته باشم – هيچ خطر كردني با آن همراه نيست . وقتي به زني ميگوييد (( عاشقتان هستم )) تن به خطر داده ايد يعني ميتواني روي من حساب كني .

وقتي مردي به زني ميگويد (( به تو علاقه دارم )) در اصل چيزي راجع به خودتان اقرار ميكنيد و ميگوييد : من چنين آدمي هستم و بر اين اساس به تو علاقه دارم . من به بستني هم علاقه دارم . به ماشين هم علاقه دارم و به همين نحو به شما هم علاقه دارم . ولي وقتي پاي عشق به ميان مي ايد شما راجع به ان شخص حرف ميزنيد . منظورتان اين است كه شما دوست داشتني هستيد و پيكان به طرف ان شخص هدفگيري  شده است .و خطر در همين است . داريد قول ميدهيد.

اكنون نگاهي به عشق معمولي و روحاني بكنيم .

بين عشق و علاقه تفاوت است , ولي بين عشق معمولي و روحاني تفاوتي نيست . عشق اصلا روحاني است و من شخصا با عشق معمولي برخورد نداشته ام . چيز معمولي علاقه و دوست داشتن است . عشق هرگز معمولي نيست . نميتواند معمولي باشد ,  عشق ماهيتا غير معمول است – متعلق به اين دنيا نيست .

وقتي به زن يا مردي ميگوييد (( من عاشق تو هستم )) به او داريد ميگوييد (( فريب جسم تو را نميخورم . هدفم خودتي . جسم ممكن است پير و فرسوده شود ولي من تو را ديده ام وجود بدون جسم تو را .

علاقه و دوست داشتن تصنعي و سطحي است . عشق نافذ است و به عمق وجود رخنه ميكند . روح شخص را لمس ميكند . هيچ عشقي معمولي نيست . عشق نميتواند معمولي باشد و گرنه عشق نيست . اگر عشق را معمولي بدانيم در فهم پديده عشق راه خطا رفته ايم . عشق هميشه غير معمولي و روحاني است . اين است تفاوت بين علاقه و عشق . علاقه هميشه مادي است و عشق هميشه روحاني .

----------------------------------------------------------

راز رابطه ها :

رابطه بين زن و مرد يكي از رازهاي خلقت محسوب ميشود . وچون رابطه به معناي برخورد بين دو شخص است به هر دوي انها بستگي دارد .موقعي كه دو نفر تازه اشنا ميشوند دنيايي جديد خلق ميشود . در ابتدا ي اشنايي فقط قشر خارجي بدن انها همديگر را ملاقات ميكند . اما اگر رابطه انها نزديك تر و عميق تر شود بتدريج مراكز آنها نيز باهم اشنا ميشوند  كه ما آن را عشق ميناميم ( عشق واقعي )

ولي وقتي رابطه سطحي باشد ما آن را آشنايي ميناميم كه فقط دو قشرخارجي همديگر را لمس ميكنند و ما گاهي ان را به غلط عشق ميناميم كه اشتباه محض است .

آشنايي عشق نيست و عشق بسيار نادر است . اگر بخواهيم شخصي را در مركزش ملاقات كنيم اول بايد خودمان تغير اساسي كنيم .بايد پستي ها و بلندي هاي بسياري را بگذرانيم .اگر بخواهيم كسي را در درونش ملاقات كنيم بايد اول بگذاريم ان شخص هم به درون ما وارد شود . ما بايد حساس اسيب پذير و باز باشيم كه توام با خطر است . اجازه ورود كسي به درون ما يك قمار محسوب شده و خطرناك است . چون هرگز نميدانيم كه ان شخص با ما چكار خواهد كرد با اين اجازه ورود به مركزما تمام رازهاي درونمان فاش ميشود . و ديگر نميدانيم كه ان شخص با اين رازها چه خواهد كرد . به خاطر همين مطلب است كه ترس در وجودمان سر بر ميدارد و د ر نتيجه خود را باز نخواهيم كرد .

از طرف ديگر ما يك دوستي سطحي را عشق ميناميم . قشر خارجي دو نفر با يكديگر اشنا شده و انها فكر ميكنند كه اين اشنايي بين وجود دروني شان صورت گرفته است .

بنابر اين اولين مطلبي كه بايد عميقا درك شود اين است كه رفاقت را با عشق اشتباه نگيريم . فقط موقعي ميتوانيم بگذاريم كسي وارد وجودمان شود كه بدون ترس باشيم.زيرا كلا دو نوع زندگي وجود دارد : يكي زندگي مملو از ترس و ديگر مملو از عشق . زندگي مملو از ترس از ارتباط عميق با ديگران جلوگيري ميكند .

----------------------------------------------------------

خود را بباز تا خود را بيابي :

اولين نكته اين است كه شما فاقد مركزيت هستيد . انچه شما فكر ميكنيد مركزيت شما ست چيزي جز نفس نيست . نفس مركزيت واقعي شما نيست بلكه احساسي كاذب و توهم است .وقتي عاشق ميشويد نفس بايد محو شود . در عشق نفس نميتواند وجود داشته باشد.عشق بسيار واقعي تر و خالص تر از خود شماست . براي همين وقتي عاشق ميشويد خيال ميكنيد همه چيز از مهار خارج شده , چون شما قادر به كنترل انها نيستيد . اين موقعي است كه شما در هرج و مرج سر ميكنيد . و اين هرج و مرج بسيار زيبا تر از نفس كريه است . زيرا از اين هرج و مرج شما تر و تازه و نو قدم به هستي ميگذاريد . تولدي است دوباره . هر عشقي يك تولد دوباره است .

شما در عشق چيزي براي از دست دادن نداريد . اگر واقعا چيزي داشتيد آن چيز از دست رفتني نبود و اگر مركزي واقعي داشتيد عشق ان مركز را جامعيت ميبخشد و حمايتش ميكند . حقيقت به حقيقت كمك ميكند . براي  مثال اگر اتاق روشن باشد و شما چراغ ديگري به اتاق بياوريد به روشنايي اضافه ميشود . نور دو برابر ميشود . نفس به تاريكي ميماند و يك مقوله كاذب  است . چنين مينمايد كه وجود دارد اما واقعيت وجودي ندارد . و اين اولين نكته اي است كه بايد در يابيم كه هيچ وقت دنبال نفس نرويم بلكه عشق را برگزينيم .

وقتي كه مساله حقيقي و غير حقيقي پيش مي ايد هميشه حقيقي را انتخاب كنيد – حتي اگر گاهي ان چيز حقيقي براي شما ناراحتي به بار اورد . ولي ما هميشه غير حقيقي را انتخاب ميكنيم چون مقرون به راحتي است . هيچ دليل ديگري سبب انتخاب غير حقيقي نبوده . فقط به دليل راحتي اش بوده . بايد از ناراحتي بگذريم . من به ان رياضت ميگويم . ما به اين رياضت براي تشرف در طريقت نياز داريم . هميشه حقيقي را هر قدر سخت و دردناك باشد و هر قدر هم به نظر مخرب باشد و حتي اگر با احساس مرگ همراه باشد انتخاب كنيد . عشق شما را از نفستان بيرون مي اورد از زندگي عادي تان بيرون مي اورد . براي همين به نظر اغتشاش مي ايد .

شكايت سوال كننده كه ميگويد هر وقت عاشق ميشود زندگي اش در هم ميريزد و اشفته ميشود درست است . نبايد نگران بود . نفس را فراموش كنيد . گاهي وقتها جنون  لازمه اساسي براي سلامت است . خوب است كه گاهي سلامت را فراموش كنيد . مقررات زندگي را فراموش كنيد .كنترل رفتارتان و تمام اين چيزهاي بيهوده را كنار بگزاريد . اگر اگاهانه و عمدا راه به جنون بدهيد و كاملا به ان متوجه باشيد تجربه اي بسيار جذاب خواهيد داشت . وقتي اگاهانه قدم در راه بگذاريد ميتوانيد برگرديد چون راه بازگشت را بلديد . عشق دو كار انجام ميدهد : اول نفس را از شما دور ميكند و ديگر به شما مركزيت ميبخشد .

سه نوع عشق وجود دارد :

اولين نوع عشق معطوف به غرض است . زني زيبا را ميبينيد . با وقار و با اندامي متناسب . از ديدنش هيجان زده ميشويد و فكر ميكنيد عاشق شده ايد . عشق در شما سر بر ميدارد چون ان زن زيباست . چيزي از ان زن غرض عشق را در شما بر انگيخته . شما واقعا صاحب ان حس نيستيد . عشق از بيرون حادث شده است .

اين عشقي است معطوف به غرض . اين عشقي است كه به ان شهوت ميگوييم .و فكر و ذكرتان اين است كه چه طوري اين شي زيبا را متعلق به خود تان بكنيد . چگونه اين شي زيبا را استثمارش بكنيد و چگونه ان را تصاحب كنيد . ولي به ياد داشته باشيد كه كه اگر اين زن زيباست فقط براي شما زيبا نيست بلكه براي ديگران هم زيباست . بنابر اين خيلي از ادمها عاشق او ميشوند . با اين عشق رشك و حسد و رقابت زياد و تمام چيزهاي زشتي كه همراه عشق يا به اصلاح عشق مي ايد سر بر مي آورد . حالا اگر شما عاشق زن يا مرد زيبايي باشيد خودتان را گرفتار كرده ايد چ.ن حسودي خواهيد بود و خشونت و زجر . حتي ممكن است به قتل و كشتار ختم شود .

از همان اول شروع ميكنيد به تصاحب و به اين ترتيب ان زن يا مرد را نابود ميكنيد . از دادن ازادي امتناع ميكنيد . زن را از جهان بيرون محروم ميكنيد . ان زن زيبا بود زيرا ازاد بود . ازادي جزيي از زيبايي است . اگر عاشق زني بشويد زني كه ازاد بوده در واقع شما عاشق ان ازادي شده ايد .  ولي حالا او را داخل چهار ديواري خانه مي اوريد و تمام امكانات ازادي او را ويران ميكنيد ولي در عين حال زيبايي او را هم ويران ميكنيد و ناگهان در مي يابيد كه عاشق چنين زني نيستيد . ديگر فاقد ان زيبايي است . هر دفعه همين اتفاق مي افتد . و شروع ميكنيد به دنبال زن ديگري گشتن و متوجه نميشويد كه چه اتفاقي افتاده است . اين اولين نوع عشق است . عشقي كه نه مهم است و نه ارزشي دارد .

دومين نوع عشق اين است كه عرض ديگر مهم نيست , موضوعيت مهم ميشود : شماييد كه عاشقيد . شماييد كه عشق به ديگري ارزاني  ميداريد . وقتي كه عاشق ميشويد عشقي از نوع دوم ,  شور و شعفي بيش از عشق نوع اول احساس ميكنيد . چون اين نوع عشق سرش ميشود كه چگونه ازادي معشوق را محفوظ نگه دارد . عشق يعني هديه هر انچه زيباست به معشوق . اگر زن يا مردي را دوست ميداريد ,  اولين هديه اي كه به او ميدهيد آزادي است . چگونه ميخواهيد غصبش كنيد ؟ شما كه دشمن نيستيد ,  دوست هستيد . اين نوع عشق بر ضد ازادي نيست و تملك طلب هم نيست .اين نوع عشق بيشتر خاصيت دوستي دارد تا شهوت و براي روح شما غنا بخش است .

در نوع اول غرض يكي است و خواستاران بسيار – در نوع دوم موضوع يكي است و در جهات مختلف جاري ميشود : نثار كردن عشق در جهات بسيار به مردم بسيار . هرچه بيشتر عشق بورزيد بيشتر رشد ميكنيد . اگر عاشق يك نفر باشيد عشق شما غني نيست . اگر عاشق دو نفر باشيد عشق شما دو برابر غني است .  اگر عاشق خيلي ها باشيد يا عاشق كل بشر يا حتي حيوانات و حتي درختان  به اين طريق عشق شما گسترش پيدا ميكند و به همان اندازه خود شما گسترش مي يابيد .

مهاويرا كه فلسفه ضد خشونت را در هند آورده مي گويد : (( عشق بورزيد به هر آنچه زنده است )) و فيلسوفي حتي  از اين قدم فراتر گذاشته و ميگويد : (( به كل اشيا احترام بگذاريد )) و اين غايت عشق است و نه تنها به هر انچه زنده است عشق ميورزيد بلكه عاشق هر آنچه وجود دارد هستيد : عاشق صندلي ,  عاشق بالش ,  عاشق همه اشيا .وقتي كسي به اين مرحله برسد كه بر هر چه موجود است عشق بورزد ,  عشقش ديگر مشروط نخواهد بود و تبديل ميشود به نيايش و مراقبه . ولي عشق به نوع دوم ختم نميشود و نوع سومي هم دارد :وقتي غرض و موضوع ناپديد بشوند عشق سوم پديد مي آيد .

دراولي غرض مهم بود و در دومي موضوع  ولي در سومي تعالي مهم است . در سومي حقيقت را به غرض يا موضوع تجزيه نميكنيم ;  به عاشق و معشوق . تمام تجزيه و تقسيم ها به وحدت ميرسند و فقط عشق باقي ميماند و بس .

تا قسمت دوم فقط شما عاشقيد و چيزي مثل مرز شما را در محدوده نگه ميدارد – مثل تعريف و تبيين . با سومي تمام تعريف و تبيين ها ناپديد ميشوند . عشق باقي ميماند نه شما . اين همان چيزي است كه عيسي مسيح ع به ان اشاره ميكند و ميگويد (( خدا عشق است )) . عاشق به سادگي عشق است . عمل نيست بلكه ذات شخص است . اينطوري نيست كه صبح عاشق باشيد و بعد از ظهر فارغ . بلكه شما عشقيد و اين وضع شما .

عشق نوع اول از طرف مقابل شيي ميسازد : زن من – فرزند من  و با همين تملك و تعلق روح طرف مقابل را ميكشد . در نوع دوم طرف مقابل ,  انسان تلقي ميشود و مورد احترام است . چگونه ميتوان كسي را كه مورد احرتام است تملك و تصاحب كرد . ولي اصلا با مقام بلند عشق سوم قابل مقايسه نيت زيرا آنجا هيچ دوگانگي وجود ندارد .فقط وحدت است . عق است و بس . من برآنم كه همه ادمها از عشق اول به عشق دوم برسند و در ضميرشان جاي دهند كه هدف عشق سوم است . پس نگران نباشيد از اينكه خودتان را ببازيد چون خود را باختن تنها راه رسيدن به خود است .

----------------------------------------------------------

چرا من از تپه موريانه كوه ميسازم ؟

چون براي نفس خوشايند نيست – چون راحت نيست با تپه موريانه – نفس كوه ميخواهد . حتي اگر ذلت باشد , نبايد تپه موريا نه باشد , بايد كوه اورست باشد . حتي اگر بد بختي هم باشد , نفس راضي به بدبختي معمولي نميشود – ميخواهد كه بدبختي خارق العاده باشد

مردم باز و باز از هيچ مشكلات بزرگ ميسازند . من با هزاران نفر راجع به مشكلاتشان صحبت كرده ام و هنوز به مشكلي واقعي برخورد نكرده ام ! تمام مشكلات واهي اند – خودمان درست ميكنيم . چون كه بدون مشكلات احساس خلا ميكنيم... زيرا كاري نميتوانيم صورت بدهيم , چيزي براي مقابله نداريم , راهي به جايي نميبريم .

مردم از پيش يك استاد به نزد ديگري ميروند . از پيش يك روانشناس به نزد ديگري و از پيش يك گروه جمعي به نزد ديگري ميروند – چون اگر نروند احساس خلا ميكنند و ناگهان احساس ميكنند زندگي بي معنا شده .ما مشكلات را ايجاد ميكنيم تا حس كنيم كه زندگي كاري بزرگ است , چيزي متعالي و بايد با آن در افتاد .

نفس فقط موقعي كه كشمكش دارد , ميتواند وجود داشته باشد – خود را نشان ميدهد موقعي كه در حال جنگ است . اگر من به شما بگويم سه تا مگش بكشيد تا به كمال برسيد – باورم نخواهيد كرد . خواهيد گفت : ((همش سه تا مگس ؟ چيز چندا ني به نظر نمي آيد . و با همين به كمال ميرسم ؟ به نظر محتما نمي آيد .)) ولي اگر به شما بگويم بايد هفتصد شير بكشيد , البته اين يكي بيشتر محتمل به نظر مي آيد .

هرچه مشكل بزرگتر , تقلا بزرگتر – با تقلا نفس قد خواهد بر افراشت و نشو و نما خواهد كرد . اين شماييد كه مشكلات را درست ميكنيد . مشكلاتي وجود ندارد . و حال اگر به من اجازه بدهيد ميخواهم بگويم كه حتي تپه موريانه هم وجود ندارد . اين هم ساخته و پرداخته خود شماست .

ميگوييد : (( آري , شايد كوهي در ميان نباشد , اما تپه مويانه چي ؟)) نه , هيچ تپه موريانه اي وجود ندارد , تماما جعل خودتان است . اولش تپه موريانه را از هيچ خلق كرديد , بعدش كوه را از اين كاه ساختيد !

----------------------------------------------------------

تعاليم برتر :

ذهن انساني بسيار زيرك و حيله گر است . سعي ميكند مسووليتها را به گردن ديگران بيندازد . ميگوييد : (( طبيعت باعث مشكلات راه است .)) اين خود شما هستيد كه مشكل را درست كرده ايد به طبيعت ربطي ندارد . عمل طبيعت هميشه ساده و اسان است . طبيعت يعني طبيعي – يعني بداهت – يعني سهولت . در طبيعت هيچ چيز مشكلي نيست . فقط ادمي آنها را پيچيده ميكند و از آنها مشكل و ناهمواري درست ميكند .

دوستي ميپرسيد : (( آيا هدفي الهي در پشت همه چيز وجود ندارد كه راه وصول را اين همه سخت كرده ؟ ))

نه تنها مسئوليت ها را به گردن طبيعت مياندازيد بلكه سعي ميكنيد خيلي مقدر و الهي هم به چشم بيايد – اناگر هدف الهي در پس ن وجود دارد و از همين است كه رسيدن به هدف براي شما مشكل ميشود – از همين است كه مراقبه كردن براي شما دشوار ميشود – از همين است كه شعف اين همه دور از دست به نظر مي آيد . نه ! شما هستيد كه براي هدف الهي موانع جور ميكنيد . به تعبيري هدف الهي وجود ندارد زيرا كه هستي بي مقصد است , بازي است .

هدف يك مقوله بشري است : شما هدفدار هستيد . اما هستي نميتواند هدفدار باشد . هدفدار بودنش بي معني است . هستي مواج است – با نيروهاي ذاتي اش در جوشش و جريان است . هستي ضيافت است نه هدف . جشني دائمي است . هستي به عناوين مختلف از خود لذت مبرد . هدفي در ميان نيست . و هستي نگران اين نيست كه شما به كمال برسيد يا نه . اين نگراني از آن شماست . اگر به كمال نرسيد اين شما هستيد كه رنج ميبريد . هستي ككش هم نميگزد از اينكه شما به مقصودتان نرسيديد وهستي شما را براي رسيدن به كمال مجبور نميكند . با خودتان است .

هستي يعني رهايي محض .اگر دلتان ميخواهد رنج بكشيد , بكشيد . اگر دلتان ميخواهد در شور و شعف سر كنيد , سر كنيد انتخابش با خودتان است . اما توقع زيادي است براي ذهن ما كه تصور كند همه چيز به انخاب خودمان است زيرا آن وقت مسئول اعمالمان خواهيم بود . آن وقت حالتان بد ميشود . هميشه اسانترين كار اين است كه ديگري را مسئول رنجمان قلمداد كنيم .

اما يادتان باشد اگر كسي ديگري مسبب رنجهاي شما باشد رهايي شما ميسر نخواهد بود . ازادي در ميان نخواهد بود . اما اگر مسبب رنجهايتان خودتان باشيد آن وقت آزادي در دستهاي شما خواهد بود , اقدامي صورت خواهيد داد و عوضش خواهيد كرد .

بگويمتان كه خود شما مسبب بهشت و جهنم خودتان هستيد . اگر در جهنم بسر ميبريد انتخاب كرده ايد كه چنين باشد . و در لحظه اي كه تصميم بگيريد ميتوانيد از ان خارج شويد . هيچ كس مانعتان نخواهد شد . هيچ كس به شما نخواهد گفت : (( نرو بيرون )) دروازه ها به روي شما بسته نخواهد بود . در واقع دروازه اي وجود ندارد و هيچ مدعي العمومي هم پاي در نايستاده .  به تصميم خودتان متكي است كه بگذريد يا نگذريد . مسئوليت ها را به گردن چيزهاي ديگر , چيزهايي نظير طبيعت , خدا , سرنوشت و تقدير نيندازيد .

 

سایت اشو

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مرداد 1386 توسط دریا

آقاي خ در مورد دوست‌مان مي‌‌گفت: شده‌است خروسك

 (با ضمه بخوانيد) از بس آب مي‌خورد

خروسك در زبان يزدي همان سوسك‌هاي وحشت‌ناك حمام مي‌باشد.

 

 

ليلي مي‌گفت:

رفتم در اتاق رييس شركت و به او گفتم: دكتر رونقي تماس گرفته‌اند؛ دكتر رونقي گفته‌اند؛ دكتر رونقي...

كه يك‌دفعه رييس برگشته بود وبا حرص گفته بود:

اگر ايشان دكتررونقي هستند من هم پروفسور رييس‌‌پورم!!!

 

ازیاسمن به خاطر وداع با اسلحه تشکر می کنم

دنبال یک رمان خوب بودم گرچه معلوم نیست کی بخوانمش!

 

و معشوقه حافظ

 

 

 

 

 

 

دوست عزیزم

شاید چیزی که باعث رنج کشیدن تو می شود این است که:

۱-دوست داری باارزش باشی

۲- و برای باارزش بودن این جمله ملکه ذهنت شده است

پس ذهن به دستورالعملی که به آن می دهی عمل می کند

و تو بیشتر رنج می کشی

می توانی به خاطر داشته باشی همان چیزی که هستی باارزش و عالی است و به خاطر آن سپاس بگویی

 همه حکم های کلی و خصوصا نظرات اشخاص مشهور لزوما قابل پذیرش نیست.

 

 

ناگهان فاخته‌اي را ديدم كه بال‌هايش با ريسمان بسته شده بود

خيلي آرام بود

يادم نيست كدام ديگر پرندگان نا آرام در مشتم دل زده بود

مادرم آن را گرفته بود

گفتم مي‌خواهي چه كارش كني؟ گفت بي‌بي حيات مي برد براي بچه‌هايش

-  خب ولش مي‌كنيم

- نه سر و صدا مي‌كند؛ بچه زياد مي‌كند

گفتم: چه طور گرفتيش؟

- نشسته بود توي باغچه

- جوجه است؟

گفت گربه مي‌خوردش

و رفت بالاي نردبان تا ديگري را كه روي داربند انگور نشسته بود بگيرد

- بي بي حيات ببرد براي بچه‌هايش.

اما او پريد

مادرم نا اميد نشد و رفت سر وقتش و با جارو گيرش انداخت اما با زهم پريد

به سراغ جوجه فاخته ديگر رفتم

ريسمان دور بالش را باز كردم

و نوازشش كردم

بوسيدمش

نجيب بود و آرام

پرش دادم

سكندري خورد اما نشست روي داربند انگور.

 

 

 

جلسه را رفتيم

حقيقت اين است كه دلم جلسه علمي‌تري مي‌خواست

اما به خاطر ديدن دكتر دادبه و اشك‌هاي كه دست آخر به ياد كوچه‌پس كو‌چه‌هاي يزد ريخت احساس عجيبي به من دست داد.

راستي كه كوچه‌پس كوچه‌هاي يزد خاطره‌آورند اين را مي‌توانيد از كسي بپرسيد كه سال‌ها از آن دور مانده است

و شايد همين هم برايش خاطره‌اي باشد كه روزي با دختركي عاشق‌پيشه در آن قدم زده باشد.

اولش با يك شعر آغاز شد و آن‌جايي كه جناب حافظ نيز با ما شوخي دارند ما آن را به خود گرفتيم:

او گفت اين شعر به دلم افتاده و آن را مي‌خوانم:

يارب  اين شمع دل افروز ز كاشانه ي كيست

جان ما سوخت بپرسيد كه جانانه ي كيست

حاليا خانه برانداز دل و دين من است

تا در آغوش كه مي خسبد و همخانه ي كيست

باده ي لعل لبش كز لب من دور مباد

راه روح كه و پيمان ده پيمانه ي كيست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

باز پرسيد خدا را كه به پروانه ي كيست

مي دهد هركسش افسوني و معلوم نشد

كه دل نازك او مايل افسانه ي كيست

يارب ان شاه وش ماه رخ زهره جبين

درّ يكتاي كه و گوهر يكدانه ي كيست

گفتم آه از دل ديوانه ي حافظ بي تو

زير لب خنده زنان گفت كه ديوانه ي كيست

 

نمي‌خواهم از وجه علمي اين سخنراني چيزي بگويم و از اين حرف استاد ياد مي‌كنم در باب معشوقه حافظ كه اين‌قدر دنبالش نگرديد

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود

ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است.

 

و از شعر مظاهري ياد كرد كه:

تو گويي گل نه روييدو نه پژمرد

چه آسان مي‌توان از يادها رفت

 

اين گفته ابن عربي از نظرم از هر هرمونوتيكي هرمونوتيك‌تر بود:

كل متاولا مصيب

 

 

 

 

و اين جمله از نمي‌دانم از: چه كسي كه فتح ايران بزرگترين فتح اعراب است

 وبا حساب سن هفتاد سال براي حافظ و تعداد شعرهايش فرمودند حافظ در هر ماه يك شعر گفته و ديوان‌اش قطعا گلچين و اولين منتقدش خودش بوده‌است.

 

 

يزديان در هر صورت وجه دين‌داري خود را آشكار مي‌كنند و استاد گفتند: من دو جور روضه مي‌خوانم روضه فلسفي و روضه ادبي

و در نهايت در حالي كه مي‌گفت وجه ايران‌شناسي از جهت ترك شناسي و دستانش را برد بالا و گفت خدايا نگفتم اسلام شناسي بلكه ترك شناسي و عرب شناسي در خطر است.

 

اين جك را هم بشنويد:

يك نفر با يك آلماني مواجه مي‌شود و مي‌گويد من به ييلاق مي‌روم

مي‌گويد چه؟

مي‌گويد: كوهستان

مي‌گويد چه؟

-         ده بالا (ناحيه كوهستاني يزد)

-         چه؟

-         هدش و الا آخر

در نهايت مي‌گوید اين فلان فلان شده اصلا زبان حالي‌اش نيست با هفت زبان با او صحبت كرديم و نفهميد.

 

 

 

در پايان از ياسمن يك هديه ديگر گرفتم كه ممنونم

به همراه اشك هاي شادي او به خاطر ديدن خانم عباسقلي زاده رييس سابقش كه  خوشحالي مضاعف بود.

 

و در نهايت

همچو حافظ به رغم  مدعيان

شعر رندانه گفتنم هوس است

 

یابن الحسن روحی فداک

متی ترانا و نراک

 

 

دیشب خوابی دیدم. خواب دیدم امام جماعت مسجدمان که سیدی است از من دعوت کرده تا در نشر مجله محلی به او کمک کنم.علارغم این که حوصله این کارها را ندارم در خواب قبول کردم و به جلسه آن ها رفتم. در آن جلسه مشخص شد امام جماعت مسجدمان بسیار تنهاست و هیچکدام از مردان دیگر حاضر در جلسه درست کار نمی کردند. یک مجله در آمده بود که آن را ورق زدم و چیر ناقص و نازیبایی بود. چیزی در بطن این خواب وجود دارد که نمی گویم. در خواب نگران این بودم که چه کار کنم؟ چگونه مقاله بنویسم و با چه کسی مصاحبه کنم. فکر می کنم در خواب یاد یاسمن و خانم عباسقلی زاده رییس سابق آنها هم افتادم! آیا این خواب حکایت از تنهایی امام زمان نیست؟ و کسانی که درست کار نمی کنند؟ خوش‌حالم که دعوت شدم. و آیا کمکی از دستم بر می آید؟

 

 

 

یک موسسه تحقیقاتی با کلاس نزدیک خانه ما ساخته اند

 اما دکتر اصغر دادبه به همراه فرزندان حاج سید جواد حیدری آنجا سخنرانی می کنند

جلسه بعدی ۲۵ تیر درباره تاویل پذیری شعر حافظ

یادم است مدت ها پیش از اصغر دادبه در جلسه اعوان (انجمن علم و اندیشه نوین) دعوت شده بود و من دیر رسیدم

و بسیار پشیمان شدم چون چند کلمه آخر ایشان را شنیدم.

باید گوشم را بر این معرفت آموزی ببندم؟ آخر کار دارم و برای همین کم پیدایم.

محل جلسه: موسسه الغدیر یزد روبروی دروازه قرآن ساعت ۲۰

دوستان قدیمی و جدید!

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مرداد 1386 توسط دریا
Blog Skin