الو سلام ... How are you ... که عاشقم که ... Hello
و رقص بندری مرد با زن تانگو
چه مسخره ست فضای سپید زن در من
ظهور پست مدرنیسم در دل آپولو
بیا و مست دو چشمت ، عرق بریز از شرم
تلو عزیز ، تلو عشق ، شب ... تلو ، تِتِلو !
به آسیاب ، به بادی ، به دیوها ، به خیال
بگیر شمشیرت را به زن ، بزن " سانچو "
هلم بده " ماراتن " را ، که خسته ام ... پایان
" دوشنبه " عصر " دو " سال گذشته ، ساعت " دو "
دلم هدیه شده در دل محاصره ام
روبان آبی زن روی جعبه کادو
به رستوران خوشـَ ...م آمد ، بله ! بفرمایید
کدام عاشق بودن ؟ ... نگاه کن به مِنو :
زنی که گرم گرفته ، سکوت سرد ... و ماست
خوراک جوجه پاییز ، نه ! پرنده پلو !!
مرا کنار خودت تا خودت دراز بکن
اتل ، متل که از این پای ِ عشق بچه نشو
که هی بهانه نگیرم که هی ترا ... هی هی ...
بمیر چوپان ِ... گرگ بود بره تو !
دو تا انار ... و یک غنچه ... یک " سه تا نقطه "
بریز در وسط من ، مرا بریز یهو
وسط که فال بگیرم ترا ورق ... بزنم
به واژه های قدیمی ، به ترسهایی نو
نایست پشت چراغی که سبز نیست مرا
به چپ ، به راست ، به زن ، به ... عقب ... و یا به جلو
مرا بمنفجران در میان این کلمات
مرا بمیر ... مرا هیچ کن ... و دود برو !
وجود داشت ... ندارد ... مرد نامرئی
که حس گرفته کلاهی که بر سر پالتو ...
کسی نشسته ته خط میان غاری پیر
و هی تماس گرفته ست با خودش ... و ...
الو ...
سید مهدی موسوی
انسان قرنها از دست عشق به ديرها، كوهها و دشتها گريخته است تا از همهي فرصتهاي شكوفايي عشق دور باشد. انسان از ترس عشق به غارها پناه برده است. نكتهاي كه اينجاست عشق آشفتگي زيادي ايجاد ميكند. زندگي بدون عشق با برخي راحتيها همراه است اما اين آرامش و راحتي سرد و بدون روح است. در زندگي بدون عشق سكوتي است كه هيچ نغمهاي در آن نيست. كاملا بيارزش است. تو ميتواني با عشق دگرگون شوي و اين با گريز امكانپذير نيست. ميتواني همه آشفتگي عشق را به جان بخري و در عين حال هشيار، مراقب وآگاه باقي بماني تا آشفتگي فقط در محيط پيرامون تو باقي وجود داشته باشد و هيچگاه نتواند به به مركز وجودت برسد و مركز وجودت همچنان آرام بماند.
ميتواني عشق را بپذيري و در عين حال آشفته نشوي. عشق با خود دردسرهاي بسيار ميآورد اما اين دردسرها مفيدند زيرا در زندگي تو كشمكش ايجاد ميكنند و آنگاه كه تو به اين كشمكشها پاسخ دهي رشد مييابي.
قبل از هرچيزميتواني "خود" را كنار بگذاري و از اينجاست كه كشمكش آغاز ميشود: "خود" به تو ميآويزد و تو به آن . "خود" قصد دارد بر همه چيز تسلط يابد اما بر عشق نميتوان تسلط جست.
اگرپايبند "خود" شوي عشق از بين ميرود. اگر دست از "خود" برداري فقط در اين صورت است كه عشق ميتواند شكوفا شود. اين نخستين كشمكش است و بعد از آن كشمكشهايي جديد يكي بعد از ديگري از راه ميرسند.
مجموعه كتابهاي مراقبه اوشو
عشق پرندهاي آزاد است.
پ ن: در متن همه بايد به ميتواني تغيير يافت.
پ ن: یه شب مهتاب فرهاد
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه،
دره به دره
صحرا به صحرا،
اون جا که شبا
پشت بيشهها
يه پری میآد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونهمیکنه
موی پريشون...
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
ته اون دره
اونجا که شبا
يکه و تنها
تکدرخت بيد
شاد و پراميد
میکنه به ناز
دسشو دراز
که يه ستاره
بچکه مث
يه چيکه بارون
به جای ميوهش
سر يه شاخهش
بشه آويزون...
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
از توی زندون
مث شبپره
با خودش بيرون،
میبره اونجا
که شب سيا
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون
جار میکشن
تو خيابونا
سر ميدونا:
عمو يادگار!
مرد کينهدار!
مستی يا هشيار
خوابی يا بيدار؟
*
مست ايم و هشيار،
شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار،
شهيدای شهر!
آخرش يه شب
ماه میآد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد میشه خندون...
يه شب ماه میآد
يه شب ماه میآد
...
ترانه های شاملو قشنگ ترن
از بين دوستانم در حال حاضر آنكه بيشتر به من نشاط ميدهد دختر چهار ساله حميده است.
او سر شار از عشق است و نميدانم اين عشق را به چند نفر ارزاني ميكند اما يكي از آنها منم.
ديروز بعد از مدتها به خانه آنها رفتم و اين دخترك شاد و شيطان مرا به شدت در آغوش گرفت و چه بوسههاي گرمو گيرايي بعد هم گفت: قربونت برم! بعد هم لبش را چسباند محكم به صورتم و مگر ول ميكرد از آن بوسههاي آبدار
بعد من بهش گفتم اينكارا رو از كي ياد گرفتي؟ بابات اينطوري مامانتو بوس كرد؟
گفت : نه مامانم اينطوري منو بوس كرد!
نتيجه اخلاقيش اين است كه تا كسي نگرفته باشد نميتواند بدهد!!!
شايد هم بهتر باشد مولانا در اين شعرش بگويد
بگيريد بگيريد در اين عشق بگيريد
چون گرفتيد مي توانيد پس بدهيد!
اما دلم ميخواهد بتواند حميده اگر پسر هم داشت او را چنين بذل کننده عشق بار ميآورد كه با ديدن من به چنان ابراز عشقي بپردازد؟
من عمیقا معتقدم دلیل رفتار پسرها را باید در رفتار مادرشان جستجو کرد.
حمیده نگران حامله بودن بود که گفت نیستم و گفتم خب محمد خوشحال است؟
گفت به من گفته رفته کلی نذر این همسایه فقیرمان کرده که نباشم!
بعد به حميده گفتم چرا ممل ناراحت است؟
راستش تعريفش بسيار جالب است:
گفت ديروز رفته بوديم آپارتمان ببنيم و در آن آپارتمان وجود تخت خوابي زيبا و پرده هاي زيباتر و محيط دنج وجود داشت
وقتي برگشتيم ديديم شوهرمان با ما قهر كردهاند
بعد از تحقيقات متوجه شده ايم ايشان ناراحت هستند كه چرا نميتوانند براي ما از اين كارها بكنند!
بعد هم كلي خنديديم كه بله تازه بيا كلي چغالي بار خر كن كه حالا عيب نداره ما اصلا نخواستيم قهر نكن
مي گفت بعد از هرگزي نشسته و چايي ريخته
گفت من دم كردم و او ريخته بود داشتم خارج مي شدم دستي به زانويم زد كه يعني بنشين بخور
این همه ابراز احساسش بود.
مي گفت داشتم مي رفتم بيرون كه دلم برايش سوخت
بعد گفت ميدوني فاطي اگه بهم يه دست كوچيك هم بزنه تا آخرش خر ميشم
مشكل شو هر حميده در ابراز عشق است
اين چيزي است كه او شيفتهاش است
عكسي روي طا قچه اتاقشان بود كه ممل به او تكيه داده بود روبروي زاينده رود
بعد كلي درباره آن نظر خواهي كرد
راستش من برايم عادي بود
تا اينكه گفت مي بيني چه طوري به من تكيه كرده!
كلي از او خواهش كردم تا اينطوري دستش را بگذارد سر شانهام
از او پرسيدم اگر بر ميگشتي حاضر بودي زنش شوي؟
گفت با محمد شش سال پيش نه
ولي با محمد حالا آره
چون خيلي رنج كشيدم تا به اينجا رسيد.
راست ميگويد
البته رنجها همهاش به خاطر شوهرش نبود بلكه به خاطر شرايط سخت كاري به خاطر استخدام بود
حمیده همکارم است.
از او كادو خواستم براي هديه تولد ياسمن
يك كاغذ كادوي كهنه برايم آورد
بعد گفت ميدوني اين چه كادويي هست؟
گفتم چي؟
گفت اين كاغذ كادويي هست كه تو شش سال پيش هديه ازدواجم را در آن پيچيده بودي
دوتا هديه برايش برده بودم
يك قوري و ديگري كتاب نشان از بينشان هاي حاج شيخ حسنعلي اصفهاني
همان نخودكي كه قبرش در حرم امام رضاست و كلي كرامات دارد
او گفته بود قبرش را پيش پاي زائران در يكي از صحن ها بسازند كه زائران از روي آن رد شوند و گفته بود قبر او عميق تر از حد معمول بكنند
بعد ها وقتي حرم را كندند براي زيرزمين قبرهاي بسياري رو شد و قبر او نامعلوم ماند.
اين را كه گفتم فراموش كردم ديگر چه بگويم
به هر حال حميده يكي از دوستان من است كه برايم هزار خاطره ساخته است
خصوصا با شوهرش
هوش او برايم جالب است
يك بار كه با محمد كتك كاري كرده بودندرفته بود و فوري كنتور را قطع كرده بود
چرا؟
تا بچه اش دعواي آنهارا نبيند
بگذريم
با اين حال او شوهرش را دوست دارد. و شوهرش او را
۲-
نميدونم ازدواج موقت تا چه اندازه كاربرد داره و در مورد چه كساني صادق است. به هر حال انسانها متفاوت هستند. اما قطعا ازدواج موقت براي هوسراني نيست. يك كلاه شرعي براي وجه ديگر قضيه نيست.
يعني به نوعي كسب درآمد براي زنان نیست.
بلكه راهي هست كه اگر در شرايطي ايجاب كرد انسان كاري با شرايط قلبي رضايت خدا انجام بده.
آزادي انسان در اسلام چيزي تضمين شده است اما اينكه ما خود از اسلام چه چيزي ساختيم كه بخواهيم ايمان نورزيم مقوله ديگريست.
منظور دو چيز است يا خدا را در نظر بگير و زندگي كن
يا خدا را در نظر نگيرو زندگي كن
خدا را در نظر گرفتن يعي عمل به دستورات دين و نه غير از اين.
تفاوت آن ميشود يك انسان افسرده يا يك انسان با نشاط
طبق تحقيقات غيرعيني خودم افسردگي در انسانهاي بيدين يعني بدون انجام دادن شئونات ديني صد درصد است.
ببينيد يك نوع استدلال وجود دارد ميگويند فلان انسان نماز ميخواند اين طوري هم هست.
يك استدلال خندهدار است آيا او به خاطر نماز خواندن چنين شده؟
غرض همان در نظر گرفتن خداست.
در مورد خودم قادر به ازدواج موقت بدون عشق نيستم.
زنان ديگر را نميدانم!!!
اين حرفها به خاطر ديدن اين سايت بر زبانم جاري شد:
ازدواج موقت
آقايان و خانمها هركدام مايلند بسمالله
اما تفاوتي بين ازدواج موقت و فحشا وجود دارد كسي مرز آن را تعيين كند.
قطعا ازدواج موقت براي دوستان متاهل شرايط ديگري به خود ميگيرد.
خيانت به هر نوعي و به هر اسمي محكوم است. در اينباره اجازه همسر شرط است. و دختران بايد بدانند كه بهتر است كانون خانواده انساني ديگر را كه جايگاهي مقدس است پاس بدارند.
شخصا معتقدم مرد متاهل يا زن متاهل اول بايد تكليف خود را روشن كند بعد به رابطه جديد بپردازد.
در اينكه ازدواج موقت به نفع زنان است يا نه؟ يا تحقيقات نشان ميدهد اين عمل با عث افزايش بيماري ايدز ميشود که آموزش جنسی در هر حال امری ضروری است.
این هم از تبلیغات برای دوستمان یاسمن که به ما هم آموزش بدون کاربرد داده اند
بايد گفت:
به نفع زنان هم هست. چرا كه يك زن كانون گرم خانوادگي را براي عشق ميخواهد نه براي ارضاي هوس يك مرد. در دراز مدت شايد اين گرسنگي جنسي در بين جوانان وجود نداشته باشد كه به خاطر آن ازدواج كنند و دوتا بچه بياورند و بعد بروند و به همسرشان خيانت كنند. چنان كه شاهد آن هستيم.
بچه های که در محیط بی مهری و خیانت رشد می کنند چه می شوند؟
اما دولت در ان زمينه چه ميكند؟
هيچ ميايستد و در جاده تهران شمال جوانان را ميگيرد.
به هر حال زور يا حتي تبليغات راه نهادينه كردن دينداي در جامعه نيست. ديني كه در فضاي خفقان رشد كند فضاي ضد ديني مثل الان ميسازد.
و رواياني در اين زمينه:
اززنان كساني كه شما از آنان براي مدتي معين تمتع ميبريد واجب است اجرتشان دهيد. آيه 24 سوره نساء
امام علی (ع) : اگر عمر ازدواج موقت را حرام نکرده بود، جز بدبخت ترین انسانها کسی دست به زنا نمیزد.
پیامبر اعظم (ص) می فرمایند: اي جوان ازدوج كن و زنا مكن كه زنا ايمان را از قلب تو بيرون ميبرد.
فكر ميكنيد چي شده؟
زنگ موبايلم بستس. يه دفعه بازش كردم.
كي زنگ زده باشه خوبه؟
فواد!!!!!!!
بدون اينكه من بهش اس ام اس بدم.
زنگ زد تا شماره بده و الهام بتونه بهش زنگ بزنه.
خب مثل اينكه تجسم خلاق الهام به اضافه خوابهايي كه ميبينه داره يه كاري ميكنه
به نظر شما اين ارتباط به كجا ميرسه.
مارو باش به حضرت عباس چه گيري افتاديم.
ميدانيد كه عده زيادي با شنيدن صداي عبدالباسط در آمريكاي جنوبي مسلمان شدند:
لا اقسم بيوم القيامه
و لا اقسم بالنفس الوامه
ايحسب الانسان الن نجمع عظامه
بلي قادرين علي ان نسوي بنانه
بل يريد الانسان ليفجر امامه
يسئل ايان يوم القيامه
فاذا برق البصر
و خسف القمر
و جمع الشمس و القمر
يقول الانسان يومئذ اين المفر؟
متاسفانه صدای عبدالباسط در جامعه ما صدای مرگ شده است
یا اصلا قرآن صدای مرگ شده است.
انا لله و انا الیه راجعون
تسلیت قرآن برای زندگیست
نه برای مرگ که بر سر در اعلامیه وفات می نویسند
به يكي از دوستان فيلسوفمان اس ام زديم و گفتيم خوبي؟
چنان جواب آمد:
- نميدانم خوبي چيه؟ و آيا اينكه خوبم؟ اما نسبتا آرومم. ممنون تو چي خوبي؟
اما در باب ياسمن بانو ميتوان كتابي تحرير كرد در باب گربههايشان
چنانكه من هر روز اعمال اين موجودات را از ياسمن شنود ميكنم
چنانكه امروز ياسمن گفت همسايه روبروييشان كه اصفهاني است و ميخواهد اداي تهرانيها را در بباورد زنگ زده و گفته درحياط خانه ما چهار عدد بچه گربه وجود دارد كه عين شنگول شماست!
ياسمن ميگفت مادرم به آنجا سرزده و ميگويد بيا ببين شنگول چه شاهكاري كرده
چهار عدد شنگولك گربه با نژاد پرشين پاكوتا
لازم به ذكر است شنگول گربهاي بوده كه ياسمن از سر عشق به خانه بردهاند و بعدا يك دامپزشك اين گربه را يك نژاد اصيل از گربهگان تخمين زده و گربه مذكور را براي اعمال مادون اخلاق يعني پرورش نسل با ماده گربگان به خانه ميبرده
ما پيشنهاد كرديم كه از بابت فقدان شنگول خان جهت امر زيباي بچهسازي كرايه دريافت كنند!
و اينكه اين اقايي كه نقش افغانيها را در طنز 3 بازي ميكند جدا كه باحال بازي ميكند.
و در نهايت مستفيض شديم در هفتان كه به جاي كلمه بي مناسبت اس ام اس بفرماييم اس ام
اما وقتي كلمهاي معناي فارسي گرفت چه كار به اين داريم كه مخفف چيست؟
مدتی را علی می شوم
۱- شاید دخترها دلشان سوخت و نظر دادند
۲- کسانی که چند هویتی بودن ما گیجشان کرده گیج تر شوند
این لینک را در هفتان دیدم.
آيا يك هنرمند بازيكن فوتبال است كه به او با اين ديد نگريسته شود؟
حتی این حرکت درباره بازیکنان فوتبال هم اشتباه است.
مدت ها بود می خواستم از حرکت ضد فرهنگی جامعه در مورد مهدی مهدوی کیا و دخالت در روند زندگی اوکه یکی از امیدها بود قبل از مسابقات جام جهانی بنویسم. گاهی شک می کنم این حرکت یک توطئه بود برای تضعیف روحیه او؟
حتي يك بازيكن فوتبال هم اين آزادي را دارد تا انسان متفاوتي شود.
اين حركت ضد فرهنگي نيست كه روزي كسي را بپرستيم و روزي او را چنين نقد كنيم كه انگار از دست رفته است؟ اگر مخمل باف هم از دست برود هنر او ماندگار است.
با خواندن اين توضيحات در باره مخملباف كه حركات منفي نگريسته بود به بزرگي و هنرمندياش بيشتر پي بردم چون او را انساني ديدم آزاد كه مسير خود را طي ميكند.
معلوم نیست علت این حرکت مخمل باف چه بوده است اما نقد خوبی نبود.
قبلا دوبار به آموزش شنا رفتم و هر بار به خاطر خنگي ياران همراه دوره آموزش تا نيمه پيش نرفت. البته آن دورهها رسمي نبودند با مربيان ويژه. مثل اتربيت بدني دانشگاه يا آموزش شناي فرهنگيان.
اينبار تصميم گرفتم تا مراحل بالاي آموزش شنا بروم و براي همين هم بود كه يك روز جمعه يك دفعه زدم به خيابان و از در استخر سر دراوردم. البته قبلا ميدانستم سانس آموزش چه زماني هست. همان آن ثبت نام كردم فارغ از همه راه دور و مشكلات.
گفتم بايد ياد بگيرم روي آب بايستم.
كمي دوچرخه بلد بودم اما قسمت عميق را مستقل نرفتهام. البته تصميم جديام يادگيري اسكيت بود اما از جايي كه چند وسيله ورزشي در حيات خانهمان خاك ميخورد گفتم تا مطمئن نشوم آنرا نميخرم گرچه كه اسكيت جان دل من است واز آن به شدت لذت ميبرم و تاثير زيادي هم بر تعادل وزنم دارد.
شايد هم مشوق همان دريا بود كه دلم ميخواست بپرم در آن از ترس بيشنايي تا قسمتي بيشتر جلو نرفتم.
علارغم جلسه دوم آموزش مربي مارا به قسمت عميق برد تا شيرجه برويم و دوچرخه بزنيم اينجا بود كه من چون قبلا هم اين كار را كرده بوديم اولين نفر بودم در مقابل دوستاني كه ميترسيدند. رفتم و شيرجه زدم و ديدم چقدر خوب! ميتوانم روي آب بايستم.
بعد هم نشسيتيم و با عدهاي ازبچهها بنا كرديم به خنيدن به بقيه.
آخر بلد نبودند همين كه شيرجه ميرفتند بنا ميكردند به دست زدن روياب يا چوب مربي را فوري ميگرفتند.
اين نجات غريق كه دختركي است با قيافهاي خشن و در عين حال صاحب جذابيت خاص
نميدانم شبيه كدام بازگير است. يك جور قيافه مدرن دارد اما يزدي حرف ميزند.
آن روز كه رفتم و ديدم روز آموزشي نيست و علاف شدهام گفتم: من همين الان ميروم خودم را پرت ميكنم در قسمت عميق!
البته آنها شوخيام را نفهميدند. چه كنم تازگيها احمد طالبي مطلبي درباره آموزش شنا نوشته اشت كه اگر ميخواهيد ياد بگيريد برويد و بپريد درقسمت عميق!
البته او از آموزش شناي من بيخبر است پس من اين مطلب را رهنمودي از كل كائنات فرض ميكنم.:)
القصه رفتم گوشه نزديك طناب و شيرجه رفتم كه نجات غريق الوم بلومبمان ترسيد و آمد لبه استخر
آخر فكر كرد دارم خفه ميشوم و ديگر داد زد بيا اينور طناب L
آقايان خانمها من شنا ميخواهم. يك صحنه كه از آن لذت ميبردم پريدن آن زن در فيلم آبي بود و غوطهوري او از آب و زندگي
شايد روزي يك نجات غريق شوم.
سعي ميكنم يادگيري تا آن مرحله ادامه بدهم.
البته به خاطر شديد بودن نميدانم چه محلولي در آب تامدتي پوست صورتم ميسوخت.
از ديدگاه رشد منابع انساني (Hrd ) بدكاري يا رفتار ناسازگار تنها به جدال دروني موهوم و اسرارآميز بستگي ندارد بلكه بيشتر به كمبود مهارتها يا عدم توانايي فرد در كاركرد مؤثر در زندگي خود بستگي دارد. به همين دليل است كه كارخوف اين عبارت را درست ميكند:
جامعه ستيزي عبارت است ازمشغوليت ذهني با امور نامربوط
به عبارتي كارخوف ميگويد كه مردم ديوانه يا بد نيستند بلكه آنها مهارت ندارند. زيرا هيچكس به خود زحمت نميدهد كه كمبودهاي آنها را در خصوص مهارتها ببيند يا مهارتهاي مورد نياز را به آنها آموزش دهد.
1- مهارت بياموزيد جانم و به يكديگر هم ياد بدهيد!
2- از مشغوليت ذهني با امور نامربوط بكاهيد
3-كنترل افكار مهارتي اساسي است.
مسحور كننده
اسكورسيزي دو ساعت تمام انسان را پاي فيلم ميخكوب ميكند
در مورد چند فيلم محدود اين حالت برايم رخ داد
تلالو يا درخشش
بازي
و اين فيلم
جدامانده
آيا بازي هم ساخته اسكورسيزي است؟
در فضای این فیلم به یاد بازی افتادم.
حقيقت واضح نيست
كسي كه در دسته پليس است شرورتر و كسي كه در دسته خلافكاران است پاك!
در تحليل اين فيلم گفته شد در ين فيلم پاكي وجود ندارد
پس آن پسرک چه بود؟
آیا حقیقت با وجود اینکه مشابه به نظر می رسید وجود نداشت؟
سلام
امروز آنقدر تحت تابش عشق قرار گرفتم و سر شار از شادي شدم كه دلم ميخواهد تك تك آنها را بنويسم
اين ابراز عشق با شور بود نه ابرازي تصنعي
و شايد از جانب هستي
شايد گامي به سوي عشق برداشته باشم.
اول يك ماجرا كه كلي حميده را خنداند برايتان ميگويم. صبح رفتم مدرسه و سوالات را بردم. براي گرفتن امتياز بايد مقاله اي را مي نوشتيم. در اينكه اين مقاله را چگونه و از كجا كش رفتم حرفي نمي زنم.
اگر كسي از من مقاله ادبي، روانشناسي يا حتس فلسفي بخواهد چيزي بلغور مي كنم اما افسوس از يك مقاله فيزيك
يا نه بهتر است بگويم كه قسمتهايي از يك كتاب را كش رفتم و بعد هم خودم چند منبع برايش اختراع كردم.
خبر نداريد كه معوان مدرسه كه خيلي دوست داشتني است منتظر مقاله من بود تا آن را براي وحيده ببرد.
البته او چيزي نگفت اما من خودم فهميدم. وحيده يكي از همكاران سيدمان است كه هر وقت ميماند ميگويد تو را به جدم اين كارو بكن. وحيده را دوست دارم گرچه چند ماهي ميشود او را نديدهام. القصه من اين مقاله را تايپ كرده بودم و بعد از بردن سوالات به مدرسه رفتم تا از آنها پرينت بگيرم.
مگر صبح ساعت 8 تايپو تكثير باز است؟ اين در حالي بود كه بايد بر ميگشتم و بچهها را راهنمايي ميكردم. يعني نالههاي شب قبل احمدي روي وجدانم راه ميرفت.
از مدرسه خارج شدم و بعد از كلي پياده روي در آفتاب به سر خيابان رسيدم.
گرم گرم گرم
آنهم ساعت صبح8. تابش بي امان آفتاب داشتم فكر ميكردم چگونه عاشق خورشيد باشم؟
بعد از پياده روي در خيابان به تايپ و تكثير رسيدم كه باز نبود و تازه فقط كپي بود. گفتم ميروم سه راه شحنه
سوار يك شخصي شدم كه ميخواست سر صحبت را باز كند كه ميروي سر كار؟ كه چنان به اين بيچاره توپيدم كه يعني خدايي نتوپيدم فقط با لحن وحشتناكي گفتم نه! و داشتم فكر مي كردم او را چه به فضولي
كه گفت مي خواستم ببينم مسيرت كجاست ببرمت؟
در دلم گفتم جان عمه ات! و يك شماره هم بگيري. گرچه كه اينگونه فرشتگان زياد سر راه من سبز مي شوند وبدون مزاحمتي مرا به مقصد مي رسانند.
القصه سه راه شحنه كلاه افتابگيرم را گذاشتم سرم و راه افتادم ديدم سه تا مغازه هر سه بستهاند.
گفتم باغ ملي حتما باز است. با خودم فكر ميكردم يك زماني چقدر گذاشتن اين كلاه براي سخت بود. اما سردرد ناشي از افتاب سخت است. درحالي كه پيرو جوان به من خيره ميشوند صورتم را پايين ميگيرم و خنده ام ميگيرد از تعجبشان!
كجايش تعجب دارد. يك كتلك هم شنيدم كه اينها به آفتاب عادت ندارند! يا متلك هاي ديگر.
القصه گفتم ميروم باغ ملي
سوار تاكسي شدم كه ديدم ميانه راه يك مغازه باز است. پياده شدم و رفتم كه گفت كامپيوتر خاموش است و متصدي مربوطه نيامده.
اصلا ناي راه رفتن نداشتم.
دوباره سوار تاكسي شدم رفتم باغ ملي. و خوشحال شدم كه مغازه اي باز است. پسركي داشت از صفحات عقد نامهاش كپي ميگرفت. بعد از مدتي نوبت من شد. ديسكت را دادم كه گفت دو صفخه بيشتر نيست.
وقتي صفحات را ديدم وا رفتم. نصف مقاله را با نام ديگر فرستاده بودم به ديسكت.
مانده بود چهار تا فحش به خودم بدهم. چارهاي نديدم براي اينكه دست خالي نروم يك تلق گرفتم و پريدم در خيابان. L
تقريبا يه همان شكل بالا بودم.
خب اينبار خط واحد رسيد. خدا خدا كردم خط واحد محله مان باشد چون راستش پول آژانس نداشتم.
همين كه مارسيديم او حركت كرد.
پريدم جلو خط و از راننده خواهش كردم مرا جلوتر پياده كند و اين بار به خط واحد رسيدم.
به اين شكل به خانه رسيدم.
از پدرم خواستم مرا به مغازه محله خودمان ببرد و منتظرم بايستد تا مرا به جايي برساندو خوشبختانه اين بار مقاله ايرادي نداشت.
سوار وسيله پدرم شدم كه بعد از طي 200 متر پنچر كرد.
همه اين اتفاقات در يك ساعت و ربع رخ داد. داشتم به بچه ها فكر مي كردم كه امتحان را چگونه مي دهند. ساعت نه و نيم بود.
به اين فكر كردم كه من واقعا خوش شانسم. باور نمي كنيد يك بار قضيه خوش شانسي ام را بريتان مي گويم.
آزانسي با دو سرنشين ترمز كرد . به سه راه حكيميان رسيدم. آزانس ديگري گرفتم و به مدرسه. ديدم بچه ها نيستند وقتي وارد درفتر شدم ديدم توي دفتر معاون امتحان ميدهند.
راستش ميخواستم كله خو دم را از شدت بي حالي بكنم. چه برسد به آنها جواب بدهم.
اما دادم
چند مسئل راهنمايي كردم. بچه هايي بودند كه به نظرم به هيچ عنوان نمره نمي آوردند. از بس خنگ بودند.
برگه را دادند و رفتند.
صحيح كردك يكي شد ده و سه ربع و ديگري شد شد هفت.
مردد شدم چه كنم؟
گفتم يك بار ديگر دست بالا صحيح مي كنم اگر آورد كه آورد
و آورد
اين دستاورد من بود
خوشحال شدم. براي احمدي شاگرد ضعيف و نحيف و دلرحم و مهربانم
كه شب قبل التماس مي كرد سوالات را به او بگويم.
شايد باور نكنيد اما اينكه او شد هفت و من توانستم با ارفاق برسانمش و مثلا نشد 4 برايم يك معجزه بود.
و حالا سيل تشكرات و عشق ورزيدن ها را به صورت تيتر مينويسم.
رخدادهاي امروز را ميتوان به صورت تيتر نوشت:
به خانه حميده رفتم:
ابراز علاقه شديد دختر او شامل: آغوش بوسه تشكر كلامي: يك دختر سه ساله به من بگويد: قدت مث ماهه
انصافا يك تعبير شاعرانه توام با خلاقيت است. حميده ميگفت بگو رويت مثل ماه است. گفتم زيبايي اش به گفتم قدت مثل ماهه است
بارها و بارها به من دورت بگردم همين دخترك كوچك
به او گفتم من كي تو هستم؟ منم مامانتم و بعد عا و گفت تو علي من هستي
تعجب نكنيد از يك بچه سه ساله
در حالي كه به روي تاپ من خيره ميشد نوك سينهام را گرفت و گفت: S
خواهر حميده با روحيه اي كسل آنجا بود كه پس از كمي حرف زدن از من خواست به خانه اش بروم
حميده به زور مرا براي ناهار نگه داشت:
ابراز علاقه حميده
دست پخت خوب او
يك شيشه ترشي
يكي از بلوزهاي زيبايي كه دوشتش نداشت و به من مي آمد و نوبود
به او گفتم حميده تو چرا اينقدر مرا دوست داري؟
گفت از بس برايم خوب بودي.
باز هم دختر حميده با لحن كودكانه خود گقت: تو حاضري با داداشت ازدواج كني؟ به اين شكل مي خواست نظر مرا جويا شود. گفتم اره. حاضرم باهش ازدواج كنم. گفت پس بيا زن دايي مسعود من شو
به او گفتيم چرا نمي خواهي زن عمويت شوم؟ گفتم عمويم برق خوانده و بايد با يك پرستار ازدواج كند.
البته برادر حميده به درد ازدواج با من ميخورد.
بعد از ظهر سارا زنگ زد: شاگرد 5 سال پيشم و گفت بي معرفتم كه با او تماس نگرفتم سه روز پيش يك اس ام اس را سه بار برايش سند كردم و نرفت
بعد پورزحمتكش زنگ زد
گفت خانم نميدانيد اين احمدي چقدر مشكلات دارد و چقدر در خانهشان مشكلات دارند و جنگ و دعوا و گفت من دوروز است فيزيك يادش مي دهم. گفتم شيطان زنگزدي بني نمره اورده يا نه؟
گفت نه من در همه مناسبتها زنگ مي زنم
اما اين جمله او يك دنيا برايم ارزش داشت
گفت اگر همه هم قدر شما را ندانند من قدر شما را مي دانم
و بعد دوباره احمدي زنگ شد
با آن صداي كودكانه اش خوشحال شدم كه خوشحال شده است
و بعد الهام زنگ زد
گفتم الهام تو عاشق كي هستي آخرش؟
گفت عاشق شما هستم!
و در نهايت دوستي كه مدتي با من قهر بود جواب تلفنم را داد و چند تا دروغ هم سر هم كرد كه چرا تا به حال واب نمي داده ؛)
مي بينيد چقدر تحت مهر قرار گرفتم؟
خدا ي را سپاس
به خاطر مهر روز افزونش به من

