اشو عزيز:
پس از يك جست و جوي طولاني در پي مرشدم، چند ماهي است كه سالك شما شده ام.
حالا مي ترسم كه شما بميريد و من نمي توانم معناي زندگيم را بدون حضور شما محقق كنم.
پريم فليكسPrem Felix ، تو هنوز بسيار به نفس خودت توجه داري. تو نگران مرگ من نيستي، تو نگران اشراق خودت هستي ، چه بر سر اشراق تو خواهد آمد.
تو آگاه نيستي كه اين عشق نيست، اين اعتماد نيست. تو سعي داري از من استفاده كني.
و عشق هرگز سعي نمي كند استفاده كند. تو هنوز مرشد را نيافته اي، تو فقط باور كرده اي ...... زيرا در اينجا افرادي زيادي در عشقي عميق و سروري عميق هستند، تو آنان را باور داشته اي ، "شايد اينجا مرشدي باشد". ولي اين يك شايد است.
اگر تو واقعاً مرشد خودت را يافته باشي، اشراق خودت را پاك از ياد مي بري.
در يافتن مرشد، تو پيشاپيش طريق را يافته اي. در يافتن مرشد، تو پيشاپيش كسي را يافته اي كه با تو خواهد بود، حتي پس از مرگ. اين معناي بودن با مرشد است.
يكي از سالكان، از آمريكا، داستاني از صوفيان فرستاده است. او از اين داستان حيرت كرده بود. مي خواست معني آن را بداند. اين به فليكس هم كمك مي كند.
داستان اين است: مردي در حال غرق شدن است و براي كمك فرياد مي كشد.
دستي در پيشش دراز مي شود. شب است و نمي تواند ببيند كه آن دست از كيست؟
مي پرسد: "تو كيستي؟" و مرد مي گويد، "يك دوست."
ولي مردي كه در حال غرق شدن است مي گويد، "نه. من نمي خواهم توسط يك دوست نجات داده شوم." داستاني بسيار عجيب است.
بارديگر فرياد مي كشد، "كمك! نجاتم دهيد!" و همان دست نزد او مي رسد و او باز هم همان سوال را تكرار مي كند، "اين دست كيست؟" و پاسخ مي آيد، "من خدا هستم."
و مرد مي گويد، "نه. نمي خواهم توسط يك خدا نجات داده شوم."
و بار سوم كه او فرياد مي زند، باز هم همان دست پيش مي آيد و او بازهم همان سوال را
مي كند، "لطفاً بگو، تو كيستي؟" و پاسخ مي آيد، "من يك مرشدم."
و مرد مي گويد، "حالا خوب است. مي توانم به تو اعتماد كنم."
داستان عجيب است. او حتي نمي تواند به خدا اعتماد كند، ولي مي تواند به مرشد اعتماد كند.
تعابير بزرگي دارد.
از جنبه ی روحاني، نجات يافتن توسط يك دوست ممكن نيست، زيرا دوست، خودش در حال غرق شدن است. او در همان قايق است، آگاهي او والاتر نيست. چگونه مي تواند تو را نجات دهد؟
مسئله ي نجات معمولي نيست. كسي غرق مي شود و تو او را نجات مي دهي. اين يك تمثيل است. دوست در همان مرتبه ي آگاهي است، نمي تواند تو را نجات دهد.
ولي خدا؟ ، مرد غريق حتي دست خدا را هم رد كرد، زيرا خدا دست ندارد، صورت ندارد، بدن ندارد. خدا يك آگاهي است ، آگاهي چگونه مي تواند دست او را بگيرد؟
خدا يك شخص نيست، بلكه فقط يك حضور است، نه يك گل، بلكه تنها يك رايحه است.
يك رايحه چگونه مي تواند او را نجات دهد؟ وقتي كه نجات يافتي مي تواني از آن رايحه لذت ببري، ولي رايحه نمي تواند تو را نجات دهد. وقتي كه نجات يافتي، مي تواني از خداوند
به عنوان يك حضور لذت ببري، ولي آن حضور نمي تواند تو را نجات دهد.
ولي لحظه اي كه آن مرشد صوفي مي گويد، "من يك مرشدم،" آن دست بي درنگ دستش را مي گيرد و مي گويد، "اين دست درست است. فقط يك مرشد مي تواند مرا نجات دهد." ، زيرا مرشد هر دو است. او يك انسان است و يك خداست. و البته، يك دوست هم هست.
مرشد هر سه نقش با هم است: او يك دوست هست، ولي نه فقط يك دوست. او يك خداست،
ولي نه فقط يك خدا. در او، خداوند حضور دارد، در او عشق به والاترين اوج خود رسيده است. او مي تواند يك ناجي باشد.
اين داستان يقيناً عجيب است و مي تواند همه را گيج كند. فيلكس، اگر تو مرشد را يافته اي، آنوقت نگران مرگ مرشد نباش. مرشد هرگز نمي ميرد. اگر تو عاشق بوده اي، مرشد تو تا ابد در عشق تو زنده خواهد بود.
و اين شهوت براي اشراق را دور بينداز، زيرا اين يك مانع است. فقط كساني مي توانند
به اشراق برسند كه خواهش به اشراق رسيدن را دور انداخته اند.
و چرا بايد نگران آينده باشي؟ ، من زنده هستم! به جاي نجات يافتن توسط من، همين حالا، آيا در خواست ملاقاتي در آينده داري؟
يافتن مرشد، به نوعي ظريف، يافتن اشراق خودت است، زيرا خود حضور مرشد تمامي وجودت را مي لرزاند و نشاطي تازه به تو مي دهد. نسيمي تازه از درونت عبور مي كند،
و غباري را كه در طول قرن ها گردآورده اي، با خودش مي برد.
درواقع، داستان هايي از مريدان بزرگي همچون ماهاكاشياپا mahakashyapa وجود دارد كه روزي به بودا مي گويد، "من تنها به يك شرط مريد تو مي شوم." بودا گفت، "چه شرطي؟"
و ماهاكاشياپا گفت، "تو بايد از من در برابر اشراق محافظت كني. وقتي كه من به اشراق برسم، مرشد را از دست مي دهم، ديگر مريد نخواهم بود. و من به هيچ قيمتي حاضر نيستم
تو را از دست بدهم. من مي توانم اشراق را به كلي از ياد ببرم. اشراق من تو هستي."
بودا خنديد و گفت، " ماهاكاشياپا ، تو نميداني كه با همين ادراك و عشق شفاف كه داري،
به من نشاني مي دهي كه تو نخستين مريد من خواهي بود كه به اشراق مي رسد."
و ماهاكاشياپا نخستين مريد او بود كه به اشراق رسيد. او خيلي خشمگين بود و براي چند روز حتي با بودا حرف نمي زد. هرگاه بودا از كنارش رد مي شد، او چشم هايش را مي بست. عاقبت بودا گفت، "حالا فراموشش كن. هر اتفاقي كه افتاده، افتاده است. من از تو نخواهم خواست كه مرا ترك كني و يا براي نشر پيام من سفر كني. من هيچ توجهي به اشراق تو
نمي كنم. مي تواني مريد من بماني."
و اشك هاي شوق در چشمان ماهاكاشياپا حلقه زد و به پاي بودا افتاد و گفت، "اين چيزي بود كه از آن وحشت داشتم: كه شايد حالا ديگر به من اجازه ندهي كه پايت را لمس كنم. و من قبلا ًبه تو هشدار داده بودم." بودا گفت، "اين در اختيار من نيست كه تو را به اشراق برسانم و يا مانع رسيدن به اشراق تو شوم. تو با چنان شفافيتي آمدي كه من دريافتم تو بزودي به اشراق مي رسي."
مردي كه بتواند اشراق را آرزو كند و بتواند از مرشد فقط به عنوان وسيله استفاده كند عشق را نمي فهمد و مريد بودن را درك نمي كند.
از مرشد نمي توان استفاده كرد.
فقط مي تواني به سادگي سعي كني تا حد ممكن عميقاً در وجودش حل شوي.
يك روز، بدون هيچ اخطار، اشراق فرا مي رسد ، ناگهاني. اين يك روند تدريجي نيست، قسطي نمي آيد. ناگهاني مي آيد، و تو رفته اي. فقط يك حضور خالص باقي مي ماند.
بنابراين نگران مرگ من نباش. زماني كه زنده هستم، از اين لحظات استفاده كن تا خودت را حل كني. و اگر بتواني از اين لحظات براي محلول كردن خود استفاده كني..........
و اشراق را فراموش كن ، وگرنه اين يك مانع هميشگي خواهد ماند. فقط از اينجا بودن لذت ببر. برقص و بخوان. با اشراق چه مي خواهي بكني؟ نمي تواني آن را بخوري، نمي تواني آن را بنوشي ، مطلقاً بي فايده است. پس فقط اميدوار باش كه خيلي زود نيايد!!

