دريا يك اسم كليشهاي است
و من از شما خواسته بودم بگذاريد معمولي بنويسم
صبح كه از خواب بر ميخيزي دلت پر از غصه است
حالت كه خوش ميشود ميروي جايي و دلت را پر از غصه ميكني
بايد ديگران را تسكين دهي
فرشتهاي مي آيد و اندوهت را برميدارد و فكر ميكني چرا بايد او را هم ناراحت كني
و چه چارهاي داري تا برايش از غم بگويي و باري سنگين بر دوشش بگذاري
اندوه ميآيد
و من دليلي براي جلوگيري از آن ندارم
دليلي هم براي اندوه نيست
حتي مرگ عجيب و غريب برادرت
زندگي او پر از راز بود و مرگش هم
و اينهمه راز را از كجا ساخته بود؟
وقتي او را ميبيني با همه روياهاي بلندش كه كجا خفته است به اين ميانديشي كه هيچوقت حرمت لازم را به او نگذاردي
او براي تو هميشه يك برادر بود فارغ از همه عنوانها
برادري كه اغلب دركش نكردي
به روياهاي زيادي ميانديشي كه با او شريك بودي و او جزئ مسلم آن بود در ذهن تو
شما آن را با هم ميساختيد
.....................................
با اينهمه زيبايي زندگي
طعم عالي آن هرلحظه بر وجودم است
و من از زندگي لذت ميبرم
و البته آن را آموخته ام
زندكي با همه تيرگيهايي كه به نظر ميآيد
چون قطرهاي كه تصوير جنگل در آن افتاده است ميدرخشد
من عاشق زندگيام
جوان ترین استاد دانشگاه :یک زن ایرانی
درچاكراي هفتم گرهاي به آن معنا وجود ندارد. صرفا دامنه باز بودن آن ميتواند كم يا زياد باشد.
وقتي چاكراي تاج شروع به باز شدن ميكند؛ زماني كه مرز بين هستي دروني وزندگي بيروني دروضع موجود كاهش پيدا ميكند؛ شما لحظهها را بيشتر و بيشتر تجربه ميكنيد. آگاهيتان كاملا آرام و باز است و خود حقيقيتان را به منزله بخش وجودي از هستي مطلق حاكم كه همه چيز را در بر ميگيرد تجربه ميكنيد.
وقتي كه رشد چاكراي هفتم افزايش مييابد اين لحظهها بيشتر ميشود تا زماني كه به صورت يك واقعيت دائمي در ميآيد.
وقتي كه خويشتن شما آماده اين گام آخر روشنبيني باشد ممكن است كاملا ناگهاني اتفاق بيفتد. احساس شما اينچنين است كه انگار تازه از خواب طولاني بيدار شدهايد و در نهايت شروع ميكنيد به اينكه در واقعيت زندگي كنيد.
ديگر عقبگردي در سر راهتان وجود ندارد. خود را به ظرفي خالي تبديل ميكنيد و هستي الهي اين جام را لبريز خواهد كرد. پي ميبريد كه خويشتن حقيقيتان را كه تنها حقيقت پايدار است پيدا كردهايد.
نفس فرديتان به نفس جهاني تبديل ميشود. هدف خالق در رفتار شما جامه عمل ميپوشد و نوري كه از شما ساطع ميشود قلب كساني را كه گيرنده حضور الهي هستند باز ميكند. اگر بخواهيد چيزي بدانيد كافي است توجهتان را به آن معطوف كنيد زيرا به علت يگانگي شما با هستي همه چيز در درون شما وجود دارد. خلقت در درون آگاهي بي حد و مرز شما وجود دارد.
در مييابيد دنياي مادي چيزي نيست جز فرمي از تفكر در آگاهي الهي و هيچچيز حقيقتا به آن صورت وجود ندارد. هرآنچه تاكنون به عنوان حقيقت قبول داشتهايد نقش بر آب ميشود. خلا بزرگتري را تجربه ميكنيد. اما اين خلا عين همان بركت عظيم است به دليل اينكه آن زندگي در ذات محض است و اين ذات الهي سعادت محض است.
در طول چرخه هفتسالهاي كه به خصوص و براي انرژيهاي چاكراي هفتم باز هستيد به رشد عميقي از بينش و يكپارچگي ميرسيد كه قبلا به نظرتان غير ممكن ميآمد. اكنون مراقبه و خدمت عابدانه با درك اصل الهي وجودتان همراه است و كمك ميكنند تا احساس يگانگي را تجربه كنيد. از اين فرصت استفاده كنيد تا بيشتر در درونتان بمانيد.
امكان پاكسازي و فعال كردن چاكراي هفتم:
زماني را تنها در قله كوهي بلند گذراندن بهترين راه براي كمك به باز كردن چاكراي هفتم است. به دليل اينكه اينجا از دغدغههاي زمينيتان دور هستيد و ميتوانيد از رويدادهاي زندگي شخصيتان راحتتر رها شويد و همين طور نزديك شدن به آسمان كمك ميكند تا فضا و بيكرانگي را احساس كنيد.
موسيقي درماني:
بهترين موزيك براي چاكراي هفتم سكوت است. در وضعيت سكوت كامل تمام وجودمان بيدارو پذيراي صداي الهي ميشود كه از راه خلقت كه مظهر نيروي عشق و هارموني تمام تجليات است طنين مياندازد.
(سكوت ذهن)
رنگ درماني:
بنفش و سفيد تاثير در باز كردن و وسعت دادن به چاكراي هفتم دارد. رنگ بنفش با عث دگرگوني ذهن و روح ميشود و اين دو را به روي ابعاد معنوي وجود باز ميكند.
گشودن چاكراها سفرياست به سوي خويشتن. سفري به درون جان و به سوي خدا. راهيست كل نگرانه براي شكفتن تمام تواناييهايي كه شما به عنوان يك انسان داريد.
چاكرا درماني
شليلا شارامون
بودوجي باجينسكي


آنشب خدا در آغوشم بود
آن شب كه رد بوسههاي تو
چون شهاب ميگذشت
در فاصله ميان تنهاييهايم
پرواز ميكرد
ميبينيد
اين شعر اولي لعنتي كه در پست قبلي نوشتهامش معمولا در برگه مرگ كسي مينويسند
و من ناخودآگاه آن را نوشتم.
راستي همه چهارشنبه هاي اين سال تحصيلي آنقدر روز سختي بود چون قرار بود اين خبر به من برسد؟
و بچه ها گفتند:
چه شد خانم
چه شد كه حال تان آنقدر بد شد. لحظاتي بود كه خانواده ام فهميده بودند.
انسان واقعا ميماند.
از آگاه
نا خوآگاه
زهرمار
و بازي روزگار
بازي روزگار
چگونه ميتوان خويشتن را تسكين داد؟
انواع مكانيسم دفاعي به سراغم ميآيند
اما يك حقيقت است كه وجود دارد
بر خلاف همه كه ميگويند: قسمت
من ميگويم انسان خود مسئول زندگي خويش است
تنها خود!
از آن جمله آخری خوشم نیامد
نمی خواهم چیزی بگویم
مطمئن باش كه مهرت نرود از دل ما
مگر آن روز كه در خاك شود منزل ما
كشيدگي در قسمت پايين فكم مرا رهنمون ميكند به سوي فشار
و اين كشيدگي البته خود به خود ايجاد نشده
چهارشنبهها روز دشواري است وقتي ميخواهم به اين مدرسه بروم انگار يك نيروي مخالف وجود دارد. نميدانم اين نيروي مخالف را چه كي ميفرستد اما دقيقا چهارشنبه اين اتفاق ميافتد.
كاش انسان ميدانست دليل وقايع چيست و تا چه اندازه ذهن خود او در اين باره دخيل است اما تجربه خودم ثابت كرده به هر حال چيزي هست گرچه اغلب ذهن من دربارهاش اشتباه ميكند يا به اشتباه آن را به كسي نسبت ميدهد اما چيزي هست.
شايد از جانب خودم باشد كه ....
ريشهيابي مساله را به سوي خودم رهنمون ميكند.
بله فهميدم
دستم سوخت و آن را در نمك قرار دادم. خيلي زود سوزشش افتاد
خيلي خستهام
قرار بود امروز بروم كلاس اضافه كه نرفتم به خاطر خستگي و همان كشيدگي كه گفتم
خب بعد از نوشتن كلمات بالا حالم خوب شد
بهتر شدم
من از چه زماني حرف زدن را فراموش كردم؟
چقدر با كلمات بازي كرديم تا خود را اثبات كنيم. از جنبه پوزيتويستي
- حالا يعني چه؟ از جنبه پوزيتويستي
- يادم رفته شايد پوچ گرايي معني بدهد. با این حال نمی دانم اثبات پوزیتویستی چه معنایی می دهد.
من علارغم باختهايم هميشه فاتح بودم.
- چرا؟
- چون عاشق بودم.
- هاه
- به چه چيزهايي دلت را خوش ميكني.
لبخندي تلخ ميزنم.
- به چه چيزها
هنوز هم انديشه برد خوشحالم ميكند
هنوز هم كودكم
شايد هم بزرگ شدهام. انديشيدن به اين جنبه نوعي عادت است. وقتي ميخواهي به آن فكر كني يادت ميآيد چه اهميتي دارد. برد يا باخت
و باز هم مثل هميشه لبخند ميزني
و باز هم حس ميكني تو بردهاي. چون ميخندي. چون آن لبخند خراب حتي وقتي دلت پر از خون و چشمانات پر از اشك است هنوز بر لبت است.
و هنوز آن دل عاشق عاشق است
هنوز هم دلت ميسوزد
- زندگي ميكني؟
- چه خوشدلانه، چه سادهدلانه، چه سبك هنوز هم كودكي
- كودك نيستم ديگر
روده درازي بس است
اكنون فرمان ايست
- ايست
اگرمی خواهید بدانید وب سایت شماچقدر ارزش دارد
از فضاي شاعرانه شعرهاي خودم خسته شدهام
فضاي جديد ميخواهم
و نميدانم فضاي جديد چهگونه به سروقتم ميآيد
بايد براي شعرها زحمت بكشم و آنها را خام اينجا نگذارم كه راضيام نميكنند
تغيير فاز:
عجب سفري بود. من بايد برم. امروز ساعت نه براي بچهها كلاس اضافه گذاشتم.
از بس به تعطيلي خوردن يا رفتن آزمايشگاه و اردو
آخ مامان
دلم يه برنامه ريزي اساسي ميخواد براي تابستون امسال
همه كتابايي كه روي هم كردم بخونم
و ديگه؟
آخ يادم رفت
ديگه چي ميخواستم بگم
آهان
تهرون
اینبار ديگه ازش خوشم نيومد
نميدونم چرا؟
تهروني كه هميشه برام پر از رويا بود برام اينبار يه شهر
يه شهرِ
بهتره نگم
من بايد آزاد باشم
اما هر آزادياي اسارت ديگهاي
پس بهتره به اين وجه آزادي عادت كنيم
هنوز هم دلم سفر ميخواد و رفتن

كمي دشوار است عزيزم
چه چيز؟
البته نوشتن براي تو اينجا به عنوان مخاطب خاص
بهتر است ننويسم؟ هان؟
ميداني خرج كلمه برايم چقدر دشوار است؟
ميداني كلمات ارزشمندترين عنصر زندگيام شدهاند و من كه روزي نميفهميدم زيستن براي كلمات چه معني ميدهد حالا ميفهمم كه ميشود براي آنها زندگي كرد.
كلماتم دردي از تو درمان ميكنند جانكم؟
يا چيزهاي ديگري لازم است
مثلا سيلان گرماي يك محبت؟
مثلا بوسه بر لبها
مثلا چشم در چشمها كه فرو ميرود
آه ميفهمي چقدر نوشتن كلمات برايم دشوار است.
كدام متن
كدام كلمه
كدام زندگي
من گيج نميشوم ديگر
فقط گاهي گرد خودم ميچرخم تا تو را بيايم
و البته
البته كه در آغوشت رها شوم
بگذار حرف نزنم
بگذار چيزي نگويم
بگذار شعرهايي بگويم كه ساختمانش فقط براي در بر كشيدن توست
بگذار خيال كنم تو را هرگز نخواهم داشت و در اعتياد به سوختن
اشك بريزم
بگذار عاشق باشم
آه نازنينم
نفسهايم ميترسند
من خودم را خالي ميكنم با همين كلماتي كه عاشقم شدهاند
اما تو چه ميكني؟
من خودم را غرق ميكنم در شهد گلها
و تو بالا ميروي
من شايد زنبور عسل شوم و بيخ گوشت وز وزكنم
و آنوقت از همين كلمات يك شعر بسازم
و فكر كنم تمام شب را ميتوان بيدار ماند و با كلمات رقصيد
دلم كلمه ميخواهد
با بوسيدن اشكهاي تو
دل تو اما داستان ميخواهد
شايد هم مرا
بگذار نگاهت كنم
بگذار سير نگاهت كنم
ساعتها تو را زل بزنم
و هيچ نگويم
به فسيل شدنم فكر ميكنم
به اينكه ديگر فسيل شدهام
شايد خوب نباشد
به اينكه آمادهام براي رفتن
حالا كه همه چيز خوب شده است
من رفتني شدهام
ميداني سرخي گلهاي لبخند تو
زندهام ميكنند
خستهام
کلی هم دارم حرص می خورم برای کارای عقب افتاده امروز
و کلاس زبان که می خوام نرم
اوف
سفرم به خیر انشالا![]()
اما
از اينكه آدرس اينجا را به همه نداده ام
دو احساس دارم
اول آسودگي
و دوم گاهي احساس گناه
نمي خواهم شناخته شوم
وبلاگ من عجيب شايد باشد
دو جنبه دارد
يك جنبه عمومي
و ديگري خصوصي
دلم نميخواهد كسي با خواندن قسمتهاي خصوصي سريع صميمي شود
و در عين حال نميخواهم فقط به جنبه خصوصي بپردازم
امروز در مدرسه با يكي از بچهها بحث كرديم درباره آفتاب
كه گفت:
هي خانوم زشته كسي عينك دودي بزنه
بچهها مسخرتون ميكنن
عينك دوديام را در آوردم و زدم
وقتي آفتاب بيداد ميكند
كدام فرهنگ بسته دست مرا ميبندد؟
عينك دودي مفيد هم هست
ميشود ديگران را تحت نظر داشت بدون اينكه كسي چشمهايت را ببيند
حالا هركه ميخواهد بخندد
:)
ميروم تهران
دلم گرفته
دلم ميخواست كسي را ببينم
يا كسي همراهيام كنم
مثل اغلب اوقات بيكسم
همه گويند طاهر كس ندارد
خدا يار موئه چه حاجت كس
بگذاريد كمي معمولي باشم
معمولي معمولي
خب؟
این وقت های سال
این وقت های سال
بگذار کمی بیشتر عاشق باشم.
شيوه ساده هماهنگسازي هاله:
براي اينكه از اين شيوه با موفقيت استفاده كنيد نيازي به ديدن هاله نداريد. براي هماهنگ ساختن هالهها از بيماربخواهيد به پشت دراز بكشد چهره به چهره فرد و در سمت چپ اوبايستيد. حالا بادست راست خود 8 اينچ بالاتراز بدن بيمار از سر تا نوك پاي بيمار و بالعكس درجهت مخالف يك بيضي رسم كنيد. (سه بار اين حركت را تكرار كنيد)
شيوهاي نيز براي سبك كردن هاله وجود دارد كه هرزمان، اما نه به عنوان بخشي از ريكي ميتوان آن را انجام داد. اين روش براي رفع افسردگي و اندوه بسيارموثر و مفيد است. در اين شيوه بيمار با چشمان بسته روبه روي شما ميايستد. آنگاه ازپا شروع كنيد وبه طرف بالا ادامه دهيد. درست مثل اينكه پرهايي را پخش ميكنيد؛ هاله را پخش كنيد. اين حركت را در هر جهت و با تمام هاله انجام دهيد. اين شيوه افراد را شاد خواهد كرد و به احساس سبكي بيشتر آنها كمك ميكند.
ريكي شيوه جامع انرژيدرماني
بودو جي باگيينسكي
شليلا شارامون
آخ
چقدر خستهام
فارغ و خوشحال
بعضي وقتا هم
نه كلا خيلي خوبم
همه شم
به خاطر خداست
شكرت
امروز چه اتفاقاي خوبي افتاد
خوشحالم شاگردام دوستم دارن
مجتبوي برام دسته گل آورد كه در نهايت تبويي اونو كش رفت ببره براي دوست پسرش
راستي
همه كارهايي كه از مرد زندگيم انتظار داشتم
شاگردام برام كردن
تازگي يه عاشق جديد پيدا كردم
يكي از شاگردام به نام شادي
هر شب محجوبانه برام زنگ مي زنه
و اس ام اس ميده
ميگه خانوم ميشه يه دختر عاشق يه دختر بشه؟
خانوم رياضي چند وقت پيش برام يه خواستگار پيدا كرد
بهش گفتم اگه ردش كردم قهر نكنه
البته پسره بهم زنگ زد
خيلي بسته بود
حتي براش سخت بود با يه دختر تلفني حرف بزنه
انگليس هم زندگي كرده بود
خلاصه امروز خانوم رياضي با يه لبخند موذيانه قهر كرده بود
گفت
اين پسره يه دل نه صد دل عاشق توي تحفه شده
تو هم براش ناز ميكني
اوهوم
چه تحفهاي هم
خب روز خوبي بود خدا را شكر
گرچه بعد از ده ساعت كلاس خيلي خستهام
تا بعد
مهری بتابان
ماهی بیاور
من هستم
مهری
ماهی
امروز كمي خوابيدم
نه از بازديد معدن بافق خبري بود
و نه از كلاس زبان ساعت 8 صبح
انرژيها در من راكد شدهاند
ديشب با آقاي درويشي صحبت كردم
كلي حرف زديم
اين حرف را بار دومي بود كه كسي به من ميزد
تو مثل بقيه نيستي
فكر ميكنيد اولين نفر چه كسي بود. اولين نفر معشوق اولم بود بعد از گذشت دو سال كه نديده بودمش
و اين ديدار البته كه ديدار خوبي نبود
چرا كه همه مهرها را تبديل به نفرت كرد
حول و حوش يكي دوماه پيش ديدمش
چيزهايي خواست كه جوابم منفي بود
و گفت تو داري انتقام ميگيري. انتقام نبود. اگر شما كسي را خوب خوب بشناسيد و بدانيد بازهم قرار است چه رفتارهايي انجام دهد گول حرفهايش را ميخوريد؟
القصه
او براي من هميشه نقشي ملكوتي قايل بود. مي گفت اگر تو بيايي براي من هم اتفاق خوبي ميافتد. جدايي من از او نه به خاطر بيعشقي به خاطر تعهدش به فرد ديگري بود.
و اينجا بود حرف عجيبي به من زد:
- تو مثل همه نبودي. تو يه آدم مهربون هستي. بقيه وجودشون همش بازي هست.
چقدر دير اين را فهميد. خيلي دير.
وقتي بود كه به اطرافياني تكيه كرده بود كه من حماقت تك تك آنها را محك زده بودم.
و ديشب هم درويش همين حرف را به من زد.
گفت تو يه آدم با عاطفه هستي. تو مثل بقيه دخترا نيستي كه دنبال شوهرن. تو يه مدت طولاني منتظر كسي شدي كه...
خب وقتي دو نفر اين حرف را بزنند لابد يك فرقي بايد داشته باشم. ولي من دخترهاي با عاطفه زيادي ميشناسم. البته جنبههاي وفاداريام بيشتر است.
به معشوق قبليام گفتم من عاشق كسي ديگرم
و نميتوانم به او خيانت كنم
گفت:
از جانب من به او تبريك بگو.
خبر نداشت مجبور ميشوم او را هم ترك كنم.
معشوق سابقم ميگفت تو داراي زيباييهاي يك چهره قاجاري هستي!
ميخواهم داستان عشقم را با او بنويسم
چيزهاي زيادي از يادم رفتهاند
ولي اينبار با داستان درخواهد آميخت.
گفت كسي كه يك قناري را بدون آب و دانه توي قفس رها كند بستگياي به آن قناري ندارد.
حال نداشتم يك عمر ديگر صبر كنم تا او هم اين را بفهمد.
به هر حال من رفتهام.
امروز روز معلم بود و هديههاي خوبي درياقت كردم. هميشه عدهاي بچهها هستن كه خودشون برام كادو بيارن و در بين معلماي ديگه من ركوردو شكستم و اين گاهي باعث خجالتم شده كه با دست گرفتن اونا برم توي دفتر. چون ميدونم حس معلماي ديگه چهجوريه.
راستي از معلمي چه تصوري براي شما ساخته ميشه؟
معلمي در حال حاضر توي مملكت ما يعني معوقه حقوق. يعني گدايي. يعني فقر. يعني كمبود پول. يعني افزايش حقوق نسبت به بقيه كارمندان.
در زماني پدر من به عنوان يك معلم بهترين زندگي را داشت . در محله ما در زماني كه كسي ماشين نداشت ما داشتيم. وقتي كسي تلوزيون نداشت ما داشتيم وقتي كسي سفر نميرفت ما در حال مسافرت بوديم. و حالا چه؟ اغلب كساني كه تحصيلاتي ندارند با ماشينهاي آخرين مدلشان جلو ما جولان ميدهند.
شايد كمي سخت باشد شما به عنوان يك معلم مجبور شويد سوار ماشين مايهدارهايي شويد كه تحصيلاتي ندارند.
من از عمق فاجعه نميگويم. بلكه از اينكه بهتر است آگاهانه فرهنگ بسازيم. به هر حال كسي كه براي دانش ساخته ميشود نبايد نگران پول باشد.
براي كسي كه علم دوست دارند داشتن يا نداشتن پول مهم نيست چرا كه ثروت حقيقي دانش است اما به هرحال بعضي چيزها در شان جامعه اسلامي نيست.
انقلاب ما يك انقلاب با اهداف كارگري بود و فعلا به آن رسيده است اما با قرباني كردن قشر فرهنگي.
و اينجاست كه ارزش حرف پروفسور حسابي بيشتر مشخص ميشود:
يكي از شاگردان ايشان كه خود الان پروفسور است از ايشان سوال كرده بود براي پيشرفت كشور چه بايد كرد؟
سه بار سوال كرده بود و سه بار پاسخ شنيده بود
به معلمها احترام بگذاريد.
به شما حق ميدهم. اما با همه مسايل رفتار معلمين هنوز هم آنها قابل اعتمادترين قشر جامعه هستند.
معلم بودن به گونهايست كه همه عوامل دست به دست تو ميدهند تا تو را بسازند و ساخته ميشوي.
هميشه دلم ميخواست از ديدگاه اين مشاور مدرسه آگاه شوم وقتي آنقدر محترمانه و محبت آميز با من برخورد ميكرد تا اينكه ديروز در جلسهاي آن را عيان كرد:
كساني كه معلم ميشوند حتما چيزي نزد خدا داشتهاند كه به اين شغل برگزيده شدهاند
ديدگاه خوبي است شما هم آن را دنبال كنيد. و من خودم سعي كردم بازهم همكارانم را دوست بدارم براي آنها ارزش بيشتري قايل شوم.
به خاطر همه محبتهاي بيشماري كه در اين روز از جانب همه دستان دريافت كردم سپاسگذارم.
نمي توانم اينجا هم ادامه بدهم
آن ديوانه عوضي امروز هم نامه داد
در نهايت مي ترسم مرا اينجا هم پيدا كند
باور كنيد از ترس او معدهام رو به خراب شدن است.
من به صورت خصوصي در جاي ديگري مي نويسم
خيلي تحت فشار هستم.
شايد بگويید بي خيال اما درك نكنيد وقتي سايه شومي دنبال شماست چقدر وحشتناك است
از نظر من او رواني است L
و هيچ كسي چون مرا نيافته تا آزارش دهد.
آنهم چه كسي
من تحت هر شرايطي از دستش در ميروم.
نه
اينجا برايم امن نيست
آرشيو وبلاگ قبلي را به اينجا منتقل كردم. مقالات را
اما ظاهرا بايد از همه آنها چشم بپوشم
مرا ببخشيد اگر بازهم آدرس عوض مي كنم
اما ديگر هيچ نشاني از قبل نخواهم داشت.
تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد
سر ما خاك در پير مغان خواهد بود
دلم هنوز هم درد ميكند. مثل اينكه فهميدهام علت آن كجاست. دقيقا جسماني است و به اين بر ميگردد كه مدتي آب اصفهان قطع شد و ما مجبور به خوردن آب چاههاي مدتها دست نخورده بوديم.
بايد بروم كلاس اضافه كه به جاي يك روز كه احتمالا غيبت ميكنمد و براي دوم سراميك گذاشتهام
سفري در پيش رو دارم براي دادن امتحان دانشگاه آزاد
گرچه ته دلم ميگويم من دانشگاه آزاد برو نيستم ولي خب اگر قبول شدم ميروم. پارسال گزينهها را دلبخواهي و شهودي زدم يا شايد هم از روي قوانين مهندسي معكوس. درصدهاي نسبتا خوبي بود.
آيا هيچ چيز بيشتر از درسخواندن خوشحالم ميكند؟
پدر و مادر من چه چيزي تربيت كردهاند؟ ولي چه ربطي به تربيت آنها دارد؟ من از شش سالگي عاشق كتاب بودم.
هوم احتمالا دارد. شايد علاقه به كتاب در خون پدرم بوده بعد هم وارد ژنهاي ما شده!
يادم باشد به بچه خودم ياد بدهم زياد به كتاب اهميت ندهد وگرنه رشد عملي نخواهد كرد.
كتاب هم از جمله چيزهايي است كه نبايد به آن وابسته بود.
به هر حال اين باعث سپاسگذاري است چرا كه ما به خيلي از چيزهايي كه ديگران علاقه دارند علاقه نداريم. هرچه هم سعي كرديم نتوانستيم در خودمان ايجاد كنيم.
بايد بروم كلاس. نميخواهم در يك روز تعطيلي بروم. ديشب خواب آن دوستي را ديدم كه از اوبريدهام. من از همه بريدهام. مثل هميشه
اما خب ديگر دارم ياد ميگيرم چه طور بدون جدايي ببرم.
چارهاي جز بريدن نيست
كسي مرا درك نميكند جز لحظات تنهايي خودم. و ظاهرا همه به نحوي ميخواهند حال آدم را بگيرند. راستي چرا؟
جمله بالا داري تفكر همه يا هيچ بود. اين هم خطاهاي شاختي
خب همه اينطور نيستند. ولي نياز به رفتاري ويژه دارند.
با مردم باش ولي از آنها نباش!
در كل احساس خوبي از قضيه اي دارم. شايد به خاطر نوشتن چيزي باشد.
چنتاغزل:
من نخل شدم قرار شد خم نشوم
جز با تو و خنده هات همدم نشوم
یک سیب دگر بچین و حوّایی کن
نا مردم اگر دوباره آدم نشوم
*****
رقيبم را بغل كردي و رفتي
اتل كردم ، متل كردي و رفتي
به چهرت تازه عادت كرده بودم
دماغت را عمل كردي و رفتي
*********
باران كه گرفت غربتم را شستم
دلتنگي تلخ عزلتم را شستم
يك شب تو به خواب من، مرا بوسيدي
يك هفته بعد صورتم را شستم!
راز عشق در تواضع است . این صفت نشانه ی تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده ی احساس وتفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند ، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.
راز دوم عشق
راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند،اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.
راز سوم عشق
راز عشق در این است كه به یكدیگر سخت نگیرید . عشقی كه آزادانه هدیه نشود ، اسارت است .
راز چهارم عشق
راز عشق در این است كه رابطه تان را مانند یك باغ با محبت تزیین كنید . بذر علاقه ها و عقیده های تازه بكار كه زیبایی بروید . ضمنا" فراموش نكن كه باغ را باید هرس كرد ، مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرزه ی عادت ها شود .برای آنكه عشق همواره با طراوت بماند ، باید به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه كرد.
راز پنجم عشق
راز عشق در خوش مشربی است . شوخی با دیگران را فراموش نكن ، در ضمن مراقب شوخی ها هم باش . شوخی ناپسند نكن . شوخی باید از روی حسن نیت باشد ، نه نیشدار.
راز ششم عشق
راز عشق در این است كه هر روز كاری كنی كه شریك زندگیت را خوشحال كند ، كاری مثل دادن هدیه ای كوچك ، تحسین ،لبخندی از روی محبت . نگذار كه جویبار محبت تان از كمی باران ، بخشكد .
راز هفتم عشق
راز عشق در این است كه حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفكر را از یاد نبری . آیا یك رابطه ی دراز مدت ، مهمتر از اختلافات كوچك و زود گذر نیست ؟
راز هشتم عشق
راز عشق در این است كه مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی ، و صبر كنی تا خونسردی را دوباره به ذست آوری . با این كه احساس جلوه ی الهام است ، اما شخص عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درك كند . قلبت را آرام كن تنها به این وسیله می توانی چیز ها را همان طور كه هستند ، دریابی .
راز نهم عشق
راز عشق در این است كه طرف مقابلت را تحسین كنی . هرگز با فرض این كه خودش این چیزها را می داند ، از تحسین كردن غافل مشو . مشكلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیت بگویی : دوستت دارم . گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ، اما كلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .
راز دهم عشق
راز عشق در این است كه در سكوت دست یكدیگر را بگیرید . كم كم یاد می گیرید كه بدون كلام رابطه برقرار كنید .
راز یازدهم عشق
راز عشق در این است كه به عشق ، بیش از یكدیگر احترام بگذارید ، زیرا عشق هدیه ی ازلی خداوند است .
راز دوازدهم عشق
راز عشق در توجه كردن به لحن صداست . برای تقویت گیرایی صدا ، باید آن را از قلب بیرون بیاوری ، سپس رهایش كنی تا بلند شود و به سمت پیشانی برود . تارهای صوتی را آرام و رها نگه دار . اگر احیایات قلبی ات را به وسیله ی صدا بیان كنی ، آن صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد.
راز سیزدهم عشق
راز عشق در این است كه از یكدیگر انتظارات بیجا نداشته باشید ، زیرا نقص همواره جزء لاینفك بشر است . ذهنت را برای ارزشهایی متمركز كن ، كه شما را به یكدیگر نزدیك تر می كند ، نه برای مسائلی كه بین شما را فاصله می اندازد.
راز چهاردهم عشق
راز عشق در این است كه حس تملك را از خود دور كنی . در حقیقت هیچ كس نمی تواند مال كسی شود . شریك زندگیت را با طناب نیاز نبند . گیاه هنگامی رشد می كند كه آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده كند .
راز پانزدهم عشق
درنا: راز عشق در این است كه شریك زندگیت را در چارچوبی كه خودت می پسندی حبس نكنی. عیبجویی باعث تباهی می شود. همه چیز را همان طور كه هست بپذیر ، تا هر دو شاد باشید . قانون طلایی این است : نقاط قوت را تقویت كن ، و ضعف ها را نه تقویت كن، و ضعف ها را ،نه تقویت كن نه تقبیح. هرگز سعی نكن با سوزاندن ،جلوی خونریزی زخم را بگیری .
راز شانزدهم عشق
راز عشق در این است که هنگام سوء تفاهم ، فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چه طور ناراحتت کرده است . در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز سوء تفاهمی مثل آن جلوگیری کند .
راز هفدهم عشق
راز عشق در این است که هیچ کدام خود را معلم دیگری ندانید . به عبارت دیگر از این که می توانید از یکدیگر یاد بگیرید ، سپاسگذار باشید .
راز هجدهم عشق
درنا : راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به نظرت می رسد ، به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی ، بلکه به علاقه ی دیگری به شنیدن آن فکر کنی . اگر لازم بود ، حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آنچه را می خواهی بگویی پیدا کند .
راز نوزدهم عشق
درنا : راز عشق در این است که باورها ، آرمان ها و اهداف تان رابا یکدیگر در میان بگذارید .
راز بیستم عشق
درنا : راز عشق در آرامش است ، زیرا آرامش باعث تکامل عشق می شود ، عشق ، هوای نفس و احساسات شدید نیست . عشق انسان ها نسبت به یکدیگر باز تابی از عشق ازلی است و خداوند آرامش کامل است
باتشکر از کلوب باربارادی آنجلس
خدايا چقدر احساس راحتي ميكنم
به خاطر احساس آزادي از دست عدهاي از خوانندگان.
آدرس اينجا را به عده زيادي ندادهام. دلم ميخواهد مدتها فقط درباره وبلاگ بنويسم. من احساس خوبي گاهي از اينكه صميميترين دوستانم هم وبلاگم را بخوانند نداشتهام. و دقيقا نميدانم چه چيزي حال آنان را بد ميكند.
مدتها قبل يك وبلاگ شعر داشتم كه يكي از بچههاي همشهري رفته بود و در آن از شعرم بد گفته بود در آن زمان يك دوست وبلاگي ناشناس به نام ميم پيدا كرده بودم كه به خاطر من وبلاگش را بست. در آن از روابط خود با دخترها مينوشت و رويش نشد ادامه بدهد. آخرين نام من روشنك بود و در آن عكس يك چراغ روشن گذاشت و ادامه نداد. خيلي حيفم آمد چون خيلي عالي مينوشت رفته بود و در وبلاگ آن دوست همشهري برايش پيغام گذاشته بود كه اصلا خودت شعر نميگويي.
حقيقت اين است كه وجود دوستاني كه از موفقيت تو خوشحال باشند يك موهبت است اما اين انسانها اندك هستند. ديگران فورا تو را با خودشان مقايسه ميكنند. و هرچه خودشان داشته باشند باز هم ميراث اندك تو را نميتوانند ببينند.
خب به اينها ميشود گفت دوست؟
نه
براي همين هم من از داشتن دوست معذورم چرا كه درباره آن سختگيرم.
چه پسر چه دختر.
پسرها كه اغلب به تصاحب تو ميانديشند.
براي همين هم ترجيح ميدهم تنها بروم و در گوشه يك باغ براي خودم بستني بخورم و خودم به خودم اعتماد به نفس بدهم.
گاهي خوشحال ميشوم از اينكه گامي كوچك در جهت يافتن خودم برداشتهام و خوشحال ميشوم كه گاهي خودم را يافتهام.
حمايت آن دوست ناشناس وبلاگي از من برايم بسيار ارزشمند بود.
براي همين هم من دست خودم را داغ ميكنم كه آدرس اينجا به هيچيك از دوستان نزديكي كه مرا ميشناسند ندهم.
يكشنبهها و دوشنبهها تعطيم. امسال هم به پايان رسيد. امسال برايم يكي از دشوارترين سالهاي تدريسم بود. مدت زيادي در آن در گمگشتگي بودم. بعد از آن اتفاق مدت زيادي طول كشيد تا تعادلم را باز يابم و البته قدر آن را بدانم. دوست بسيار خوبي به كه در واقع هديه خدا بود به من كمك شاياني كرد. قلبم را از همه تيرگيها پاك كرد.
در واقع من يك استاد بسيار خوب يافتم. چيزي كه بيشتر از آنكه به دنبالش باشم در پي دليل حضورش بودم. اخلاق و رفتار خوب او برايم الگو است. او برايم صرفا يك استاد است فارغ از هر نوع جنسيت.
و چقدر دلم ميخواهد بتوانم كمترين كمكي به او بنمايم.
آري امسال
علارغم همه سختيها چه خوب گذشت چرا كه دست كم يك قدم هم شده مرا به هسته وجوديام نزديك كرد.
البته كه بايد خدا را شكر كرد.
چون كمك او هميشه است. باز هم خدا را شكر.
من يك بار ديگر لذت عاشق بودن را چشيدم.
يك بار ديگر فهميدم كه چگنه ميتوان عاشق بود. براي اينكار حتما بايد قلبتان پاك شود. به شما توصيه ميكنم يك استاد دلپاك انرژي درماني بيابيد و چاكراي قلبتان را از همه گذشته پاك كنيد و بگذاريد نور عشق الهي به آن وارد شود.
نور عشق الهي چيزي نيست كه تيرگي بگيرد يا خاموش شود.
زياد حرف زدم. به هر حال وقتي تنهايي به بستني خوردن ميرويد بايد حرفتان را جايي بزنيد.
كاش ميشد گوگل وبلاگ را سرچ نكند آنوقت در آن راحتتر بودم.
شايد هم بهتر باشد اينجا را ول كنم و به بلاگ اسپت بروم و در آنجا از يافتن گوگل مصون باشم.
اهداف وبلاگ نويسي من تغيير كرده. ديگر براي گذاشتن مطالب آموزشي آنقدر مصر نيستم. شايد هم باشم.
آخخخخخخخخخخخخخخخخخيييييييييييي
حرف زدن خوب است يا بد؟
برخاستن از مرداب گريه و غم
كه پاي تو را ميبندد
و لبخند زدن دشوار است
چراغهايي كه تا تو را ميبينند خاموش ميشوند
آيينهي شكستن تواند
دست بردار
از رودخانههاي گوشهچشم
هنوز هم ياد نگرفتهاي وقتي پايت لغزيد
غرق نشوي؟
تو حالا بالداري و بالهايت خيس گريهاند
خوب است كه ميشكنيام
اما حيف از تصوير زيباي تو است كه زير شكستنهاي بيشمار آينه
هزار تكه ميشود
من هرگز بازي را ياد نخواهم گرفت
من بازيگر خوبي نميشوم
شايد به كار تو نيايم
اما خوب ميدانم چگونه و در هر لحظه عاشق باشم
عاشق چراغهاي خاموش
كه در جستجوي نورند
خوابم ميآيد. هشياريام رو به نوسان است. آيا وقتي در جنگل بودم چنين بودم؟ سالها پيش داستاني فرانسوي خواندم كه جايزهاي معتبر را برده بود. بالزاك و دخترك خياط چينی. اسمي بود كه به درد يك كتاب ادبي نخورد اما شاهكار بود. يك داستان بلند بود اما ضربه كوتاه آن كشنده بود. آنقدر عميق كه همه لحظات به خاطرم مانده است.
در زماني كه يكي از رهبران چين همه بچههاي تحصيلكرده را از خانواده خود در پايتخت جدا كرده بود و آنها را به مزارع كشاورزي فرستاده بود كه وضع براي همه يكسان باشد؛ دو پسر در دهكدهاي خواستند دختركي خياط را تحت تاثير قرار دهند. آنها كتابهاي بالزاك و كتابهاي بيشمار ديگري را به دخترك دادند تا او را مدرن كنند تا به اصطلاح حالي به آنها بدهد. دخترك بعد از باسواد شدن و مطالعه دو چمدان كتاب پسرها كه مخفيانه با خود آورده بودند آنقدر مدرن شد تا از بكارت خودش چشم بپوشد و خود را تسليم يكي از آن پسرها كند. اما دامنه افكار آزاديخواه دختر به همينجا ختم نشد. او بعد از آن قضيه، زيستن در دهكده را ترك كرد و درحالي كه پسر بيچاره را در بهت و حيرت رها ميكرد راهي درك وسيعتري براي آزادي خود شد. اين داستان علاوه بر داشتن ظاهري زيبا و حيرت آور لايهاي عميق داشت. اين درواقع نقدي براي مدرنيته بود. تضادي كه در درون آن بر عليه خودش برخاسته بود.
.....
خوابم ميآید
استاد اوسويي بعد از سال ها كار شفابخشي و تجربه اندوزي دريافت كه بايد به مردم ياد بدهد چگونه به خودشان كمك كنند تا بتوانند مسئوليت شفاي خود را بپذيرند. او دريافت مردم براي افزايش دركشان نياز به هدايت و كمك دارند تا در موقعيت هاي زندگي مسئوليت هاي بزرگتري بر دوش گيرند.
علت سبب ساز بيماري در شكافي بين ذهن و روح قرار دارد، تغيير موقعيت زندگي هر شخص مستلزم تغيير نگرش اوست زيرا هر چه مي انديشي، همان خواهد شد.
با درك اين مفاهيم و سال ها تجربه شفا بخشي، استاد اوسويي اصول ريكي را بيان نمود. براي استاد اوسويي اين اصول از چنان اهميت ويژه اي برخوردار بودند كه شاگردانش آن ها را بر سنگ يادبودش نيز نوشتند. بر روي سنگ نوشته يادمان اوسويي چنين مي خوانيم:
- فقط براي امروز خشمگين نيستم.
- فقط براي امروز نگران نيستم.
- فقط براي امروز كارم را صادقانه انجام مي دهم.
- فقط براي امروز نسبت به همسايگان و موجودات زنده مهربان هستم.
- فقط براي امروز براي همه عنايات و بركات خداوند سپاسگذارم.
فقط براي امروز خشمگين نيستم
خشم هيجانی غير معقول و غير ضروری است که در بدن بيماری به وجود می آورد و ريشه در احساس جدايي از آگاهی هستی دارد. وقتی به نفس اجازه می دهيم زندگيمان را پيش ببرد و راهنمايی درونی خود را ناديده می گيريم و به نفس اجازه می دهيم تحت تاثير لذت ها و انتظارهای نا معقول باشد از اندوهی بی حد و حصر رنج می بريم. وقتی انتظارها بر ما پيروز می شوند و يک نفر مطابق خواسته ما رفتار نمی کند، خشمگين می شويم.
بايد به ياد داشته باشيم کسانی را که به محيط خود جذب می کنيم، آينه های ما هستند. کسانی که حساسيت يا نقطه ضعف ما را تحريک می کنند واقعا علت خشم ما نيستند. آنها برای آموختن حضور دارند و از طريق آنهاست که می توانيم نقطه ضعف های نفس خود را پيدا کنيم. با نظاره واکنش هايمان به ديگران می توانيم تعيين کنيم چه مسائلی از وابستگی در درون روح خود ما دست اندر کارند و تغيير الگوهای منفی را شروع کنيم. پس فقط برای امروز خشمگين مشو. در حال سپاسگذاری باش.
فقط براي امروز نگران نيستم
نگران بودن يعنی فراموش کردن اينکه در هر چيز معنايی الهی هست. اگر به راستی با هدايت ضمير برتر خود همسو باشيم و هر روز با نهايت تواناييمان زندگی کنيم، آنگاه در می يابيم هر کاری که توانسته ايم کرده ايم و بقيه در دست نيروی حياتی هستی است. بايد به خاطر داشته باشيم که هر انسانی در هر يک از وضعيت های زندگی براساس دانش و خردی که در هر لحظه داشته بهترين کاری را که می توانسته انجام داده است. همه ی ما محصول شرطی شدن خودمان هستيم و گرايش به واکنش بنا به آن شرطی شدن داريم. اگر برای عملی در گذشته تاسف می خوريد، بدانيد که بر اساس امکانات خود واکنش نشان داده ايد، پس برای درسی که گرفته ايد شکر گذار باشيد و به پيش برويد.
نگرانی برای آينده نيز بيهوده است. با اين جمله تاکيدی زندگی کنيد «در زندگی انتظار بهترين را داشته باش، و وقتی چيزی پيش می آيد که انتظارش را نداشتی بدان که در موفقيت کنونی بري تو بهترين است.» حتی اگر آنچه اتفاق افتاده بسيار منفی به نظر آيد، فقط يک درس است. به گونه ای حتی در سطح نيمه هشيار آن را آفريده ايد تا درسی بياموزيد. بنابرين شکر گزار باشيد که آمده تا سپری شود، پس به پيش برويد و تسليم خود برترتان شويد و سعی نکنيد در زمان بندی کائنات دخالت کنيد. بدانيد در جريان کامل زندگی شما همزمانی رويدادها وجود دارد، تا وقتی در طرح امور بخش متعلق به خودتان را کامل می کنيد از بقيه قسمت ها مراقبت خواهد شد. همين امروز تسليم برنامه ی خود برترتان شويد و خود را از نگرانی رها کنيد.
فقط براي امروز كارم را صادقانه انجام مي دهم
صداقت در رفتار با خود برای يک جريان زندگی هماهنگ بسيار اهميت دارد. صادق بودن با خود رويارويی با حقيقت در تمام امور است. با حقيقت زندگی کردن يعنی همنوايی با خود برترمان. زيستن در حقيقت شفافيت می آورد. وقتی صادقانه با زندگی روبرو شويم، روشن تر درس هايی را که برای آموختن شان به اينجا آمده ايم را می بينيم، و آن ها را با تلاش کمتری کامل می کنيم. اگر با خودتان صادق باشيد، تمايل داريد صداقت را روی ديگران نيز فرافکنی کنيد. به اين ترتيب «فرافکنی شما به ديگران و فرافکنی ديگران به شما» بسيار آسان می شود. وقتی کارتان را صادقانه انجام می دهيد، با خود برترتان صادق بوده ايد. اين حقيقت با عشق به خود و به ديگران تقويت می شود که در نتيجه به ايجاد هماهنگی در زندگی شما کمک می کند. بنابرين، در حقيقتی که از عشق حيات يافته زندگی کن، و فقط برای امروز کارت را صادقانه انجام بده.
فقط براي امروز نسبت به همسايگان و موجودات زنده مهربان هستم
به راستی که همه از يک سرچشمه هستيم و روشن است که تمام مشکل های حيات با هم وابستگی متقابل دارند. اکنون با علم فيزيک می دانيم که همه ی ما يک انرژی جمعی و از يک سرچشمه هستيم. در واقع هيچ ماده ی جامدی وجود ندارد، آن چه هست فقط سطوح مختلف ارتعاش است. تمام شکل های ماده در سطوح مختلف انرژی ارتعاشی دارند، البته همه آن ها در هم تنيده اند زيرا هيچ مانعی بين آنها وجود ندارد. پس وقتی تمام جنبه های گوناگون خودمان را می پذيريم ، بر ديگران نيز اثر می گذاريم. همچنين وقتی ديگران را می پذيريم، خودمان نيز بازتاب آن را احساس می کنيم. در نتيجه، هر انرژی مثبتی که به سوی خودمان يا ديگران هدايت شود، به شفای تمام کره ی زمين کمک می کند. هر آدم، حيوان و گياهی در اين کل جای دارد. نشان دادن عشق و محبت به همه، يعنی نشان دادن عشق و محبت به خودمان و محبت به خودمان و به زمين که مادرمان است.
فقط براي امروز براي همه عنايات و بركات خداوند سپاسگذارم
زندگی با شکرگزاری زندگی در برکت است. اگر به وفور نامحدود اطراف خود آگاه باشيد و مدام برای آن احساس سپاس کنيد. وفور و برکت وضعيت هميشگی شما خواهد بود و حتی افزيش خواهد يافت. شکر گزار بودن يعنی اين که در درون خود بدانيد که همه چيز يگانه است، که جدايی تو همی بيش نيست. عامل مهم ديگر ين است که بتوانيد وفوری را که به تمامی متعلق به شماست بپذيرد. اگر در نيمه هشيار خود احساس عدم لياقت داشتن ثروت و وفور جهان را داريد، جريان وفور را به روی خود می بنديد.تاريخچه ديرين گناه يا جدايی از قادر مطلق حتی کسانی را که به نظر می رسد در پی زيستن بر اساس قوانين هماهنگی جهان هستند از موفقيت و کاميابی حقيقی که به حق به آنها تعلق دارد، دور نگه می دارد. علت سبب ساز را بايد در هر فرد جداگانه جستجو کرد. در بيشتر موارد، کانال هايی که نعمت و هماهنگی معمولا از آن ها جاری می شود يا پرورش نيافته يا از کار افتاده است پس برای باز گرداندن کار کرد طبيعی اين کانال ها بايد انرژی حياتی هستی را به کار گرفت. خود درمانی با ريکی کمک می کند الگوهای قديمی ذهن نيمه هشيار که جريان کاميابی شما را مسدود کرده اند پاک شوند. هم اکنون و فقط برای امروز زيستن در شکر گزاری را آغاز کنيد.
سلام
حرفهاي مهم زيادي ميخواستم بزنم كه در واقع هيچكدام مهم نيستند
ظاهرا هميشه حرفهاي من بايد جنبه آموزشي داشته باشند
خيلي بر من سخت گذشته است
از اين جهت كه ميگويند سخت ميگيرد جهان بر مردمان سختكوش ظاهرا چرندي بيش نيست چرا كه ما هرچه سهل گرفتيم سختتر شد
از قراري اين سخت گرفتن داراي عدم قطعيت است؟ تا منظور از سخت گرفتن چه باشد.
هاه
حال ندارم. حال هيچكار
آيا اين هواي ارديبهشتماهي است؟ سر رشته امور گاهي خارج ميشود.
اما علت عمده اين متن رفتن نزد يك دكتر گياهي بود كه مدتها بود ميخواستم بروم و درباره مزاجم از او بپرسم. در يك كتاب طالعبيني در باره انواع مزاجها يعني دموي، بلغمي، سودايي و صفراوي خوانده بودم القصه اوضاع مرتب شد و به نزدش رفتم.
اين اواخر علايم جسمي گريبانم را گرفته بود. فشارهاي خفيفي از جانب معدهام وارد ميشد كه مطمئن بودم جسماني است. آخر من در بدترين شرايط روحي علايم جسمي كمي بروز دادهام.
القصه در عمرم هم هيچوقت به اندازه حالا آرام نبودهام از نظر روحي
پس اين فشارهاي معدوي از كجا ميامد؟
القصه تا مارا ديد گفت ميترسي؟
گفتم اتفاقا برعكس من كمي كلهخر تشريف دارم.
اما اين اواخر كمي ميترسم. راست ميگفت:
ميترسم.
گفت اين كه ميگويي شجاعي چون داراي جگر گرمي هستي.
هوم كسي جگر نميخواهد ميل كند؟
بدنت گرم بوده
اين اواخر استرس بر تو وارد شده اندامت سرد شدهاند
حالا اگر بخواهم گرمي برايت بنويسم چون جگرت گرم است حرارتت بالا ميزند.
البته او پزشك حجامت بود. من علايم پريودم را به حداقل رساندهام اما باز هم دو روز مانده دچار بحران ميشوم و به شدت گريه ميكنم و اوضاعم بيريخت ميشود.
شنيده بودم حجامت ميتواند اين علايم را حذف كند.اين هم يك علت ديگر بود كه نزدش رفتم.
گفت رنگ تو زرد است نشانه گرم بودن جگرت است اما چشمانت آبي است يعني بدنت سرد شده
گفتم
مزاج من چه بوده؟
گفت تو دموي بودهاي چون كلا گرم بودهاي اما حالا رو به بلغمي رفتن است.
گفتم كدام مزاج بهتر است؟
گفت دموي از همه بهتر است
وقتي درباره پريودم گفتم:
گفت رحمت در كل سرد بوده و در آن سودا وجود دارد
بعد هم ناگهان گفت اصلا بدن تو سه تايي شده كمي هم علايم سودا در آن هست
گفتم سودا چيست؟
گفت سودا همان سردي است
عجبا پس رحم ما سودا داشته كه اينقدر برايمان دبه در آورده
و چه داروهاي جالبي برايم نوشت.
گفت چيزي برايت مينويسم كه زياد گرمت نكند.
- ميل جنصي داري؟
هوم يك چيزي گفتم
- ميل جنصي را بالا نبرد.
- البته من به خيال خودم بر اثر پاكسازي به اين ميل كم توجه شدهام اما او ميگفت بدنت سرد شده
القصه گفتم حالا سردي بهتر است يا گرمي؟
گفت گرمي. سردي اساسا يعني پيري. وقتي اعضاء بدن سرد ميشوند آنقوت پيري به سراغ انسان ميآيد.
قريب به 8 دارو يا كار برايم نوشت.
چون جالب است اينجا مينويسم:
بارهنگ با رازيانه جوشاندن و خوردن با قاشق عسل
يك ليوان سركه خانگي با دو ليوان عرق نعناع كه ميشود سكنجبين و قاطي كردن با دوليوان عسل و خوردن با آب
3- بادگيري از رحم يك روز در ميان چهل مرتيه: كه با دستگاه بادگير انجام ميشود يك كاري مانند ليوان انداختن
4- حجامت عام و در صورت نياز حجامت چهار بند
5- 7 تا 14 دانه بادام تك تك بجويد
6- مفرح اعصاب يك قاشق مربا خوري هشت ساعت بخيسد و غروب ها بعد از 5 دقيقه جوشاندن خورده شود
استشمام بوي گلاب موقع خواب
8- اين از همه جالب تر است
ماليدن روغن كنجد به ملاج
ملاج كه ميدانيد كجاست. اگر دكتر طب گياهي گيرتان نيامد سري به مطب دكتر عسكر فراشاه در شهر ما بزنيد.
نميدانم داروهايش چه تاثيري دارد اما با توجه به شناختي كه از مزاج خودم داشتم پيشبينيهايش درست بود.
استرس آخر تصادف خطرناك پدرم بود
و صورتش 50 بخيه خورد! كه با يك معجزه جان سالم به در برد
خدا را شكر
بازم خوشحالم
خدا رو شكر
شايد مستقيما به وبلاگم ربط پيدا كنه
به اينكه مي تونم توش بنويسم بدون اينكه حس كنم يك روح حيواني اون پشت انتظار مرگمو ميكشه
احمقانس؟ نه وقتي گذشته رو حس ميكنيد و ميبينيد توي وبلاگتون راحت نبوديد و اون سايه رو حس ميكنيد
روح بيماري كه خودش را عاشق ميخونه؟
منم عاشق شما بودم اما انصافا چقدر ازارتون دادم؟
هوم؟
خيلي؟
اي نامردا. دروغ نگيد.
من هرگز در عشق ورزيدنم آزار غير طبيعي ندادم.
بقييشم طبيعي بوده J
چقد دلم براتون تنگ شده بود
خداكنه اون آدرس اينجا رو پيدا نكنه
چون اونقت ديگه مجبورم علارغم وجود مقالات مفيد حذفش كنمو جونم خلاص
نه واقعا تحملشو ندارم
تحمل اونو كه مث كنه به جونم چسبيده
ميگه چرا جواب نميدي؟
هه
جواب ندادمو اينطوري كرد. واي به حال اينكه جواب ميدادم
حق داره. ازش ترسيدم. در صورتي كه ترس نداشت. حتي اگه رواني بود.
بهتره از اون حرف نزنم. خدا را شكر چقد اينجا راحتم.
مطمئن نيستم وبلاگ نويسي كاركرد گذشته را براي من داشته باشد
با اينحال وبلاگ در اين دوسال باعث رشدم شده ست
شايدم وبلاگ نبوده آنچه با عث رشد ميشده شايد ديگر نخواهم وبلاگ نويسي را به آن صورت ادامه بدهم
وبلاگ عمومي من بيشتر جنبه آموزشي داشت
اما به حال آنقدر رفيق شفيقي بود كه بخواهمش
و اينجا ادامهاش ميدهم
به اميد لحظه لحظههاي بهتر
نميدانم مخاطراتي كه در وبلاگ قبليام اتفاق افتاد تا چه اندازه ناشي از سهلانگاري خودم بود
اما قدر مسلم به خاطر آموزشي بودنش من آدرس آن را به همه ميدادم
چقدر خوشحالم
و چقدر وبلاگم را دوست دارم
خداوند کيوان و گردانسپهر فروزنده ماه و ناهيد و مهر (فردوسي)
از فراز ستارگان، بهسوي سرزمين اهورا آفريده، به ياري خواستاري بشتاب،
که تو را فراخواند، که تو رهايياش بخشي. (آبانيشت،132)
آناهيتا از نظر واژهشناسي از پيشوند منفيساز آن (يعني نا) بههمراه واژه آهيتا (يعني آلوده) ساخته شدهاست و معني نيالوده، بي آلايش و پاك را ميدهد؛ و اين درمجموع صفت آبها و رودهاست كه پاك و فزاينده و زورمند هستند. 2
درختان هميشه سبز مانند: سرو و کاج، گلهاي سوسن و زنبق و نيلوفر، رنگ سپید، نشان دايره و مثلث از ديگر نمادهاي آناهيتا ميباشند. 3
واژههاي ديگر او آناهيد ، آناهيت و ناهيد ميباشد. گذشتگان ميترا (ايزد يا فرشته مهر) را فرزند ايزد آناهيتا ميدانستند. 4
در روزگار باستان آناهيتا را با لقب بغدخت (بهمعني دختر خدا) ميآوردند. اين پيشوند با گذشت زمان تبديل به بيدخت شده است که گاهي بهتنهايي بهجاي سياره ناهيد يا زهره بکار ميرفته است. 5
هنوزه هم نام چند شهرک و روستا در ايرانزمين بيدخت است.
در آنجا آمده است كه در كنار هر يك از رودها و درياها، كاخ باشكوهي كه بر روي هزار پايه قرار گرفته است و هزار ستون زيبا و يكصد پنجره درخشان دارد، بر روي صفحهاي، بستري زيبا و خوشبوي، آراسته به پالشها گسترده شده است. اين كاخ بلند و با شكوه از آن دختري زيبا، جوان، برومند و خوش اندام است؛ كه كمري زرين بر ميان بسته است. 6
در آيههاي ديگر آبانيشت ناهيد را بصورت دختري برنا، سپيدروي، سپيدبازو، راستكردار، بلندبالا و خوشصورت و آزاده نژادي ميبينيم كه كمربند بر ميان بسته و كفشهاي درخشان پوشيده و با بندهاي زرين آنها را بسته است و زينتهاي فراوان دارد. 7
در جاي ديگر همان زن سروقامت و زيباپيکر را ميبينيم كه پوششي زرين و پرچين دربركرده و نيك ايستاده است. 8
گوشوارههاي چهارگوش زرين به گوش و گردنبندي بر گردن آويخته است و تاج زرين هشتپري كه زينتي جقهمانند در جلو دارد، آراسته به گوهرهايي كه همچون ستاره ميدرخشد برسر دارد.
در جاي ديگر او را به كردار دختري دلاور و گردونهران ميبينيم كه بر گردونهاي سوار است و لگام چهار اسب بزرگ و سفيد و يكرنگ و يك نژاد را كه نمودار باد و باران و ابر و تگرگ هستند در دست دارد و به سوي دشمن مي تازد. 9
ايرانيان در دوران مادها، هخامنشيان، اشکانيان و ساسانيان داراي حجاب کاملي شبیه چادر بر روي پوشاک و پيراهنهاي پوشيده خود بودهاند. اين چادرها مستطيل شکل و داراي رنگهاي شاد، ارغواني و سفيد بوده و در همه روزگاران پيش از اسلام در ايرانزمين (برخلاف ديگر تمدنها) تکرار شده است. 10
اعراب پيش از اسلام بدون پوشش بودند و پيامبر گرامي اسلام (ص) حجاب را برايشان واجب کرد؛ که البته آنهم به صورت مقنعه و عبا بودهاست نه چادر.
اين فرشته بزرگ افزون دهنده گله و رمه، توانبخش گياهان و رستنيها، فزاينده گيتي و دارايي و فزاينده كشور است.
مردان و زنان را براي زايش پاك ميسازد. دختران براي يافتن همسري نيك از او ياري ميجويند. 11
اوست که داراي فروغ کاميابي بوده، خورشيدگرفتگي و ماهگرفتگي را برگردانده و تيرگي را از ستارگان و اختران برطرف ميسازد. 12
به طور کلي چهره، اندام، زيبايي، اخلاق، کردار و رفتار او نمايانگر يک دختر ناب آريايي و زن اصيل ايراني مي باشد. توصيف او با چهره يک بانوي گرامي و ارجمند نشانگر اهميت و احترامي است که ايرانيان باستان براي زنان قائل بوده اند. 13
يونانيان کهن بخشي از وجود آناهيد را به نام آرتيميس (الهه پاکي)، و ارمنيان (ساتراپي از ايران باستان) نيز پيش از مسيحي شدن بخشي از او را بهنام افروديت (الهه عشق) بازسازي کرده و ميپرستيدند. ۱۷
هر دارو كه علاج بود
در خانه داشتم
اما تنم در باد
به تماشاي غزلهاي آخر مي رفت
امروز را بي تو خفتم
فردا كه خاك را به باد بسپارند
تو را
يافته ام
مگر تو نسيم ابر بودي
كه تو را در باران گم كردم ؟
حاشا و ابدا
كه مرا دلگيري
از آسمان نيست
اين سرشت ابر است كه ببارد
اگر نبارد
مرا راستي ادامه ي عمر چگونه است
ابر نمي بارد
عمر ادامه دارد
و مرا غزلي به ياد مانده است
كه براي تو بخوانم
ايستاده بودم كه بهار شد
و غزل را بياد آوردم
خواندم
تو مرده بودي
حاشا و ابدا
كه نه تو را بياد دارم
غزل را بياد دارم
ابياتش شباهت به قصيده دارد
درختاني را از خواب بيرون مي آورم
درختاني را در آگاهي كامل از روز
در چشمان تو گم مي كنم
تو كه
با همه ي فقر و سفره بي نان
در كنارم
نشسته اي
لبخند برلب داري
در چهار جهت اصلي
چهار گل رازقي كاشته اي
عطر رازقي ما را درخشان
مملو از قضاوتي زودگذر به شب مي سپارد
همه چيز را ديده ايم
تجربه هاي سنگين ما
ما را پاداش مي دهد
كه آرام گريه كنيم
مردم گريز
نشاني خانه
خويش را گم كرده ايم
لطف بنفشه را مي دانيم
اما ديگر بنفشه را هم نگاه نمي كنيم
ما نمي دانيم
شايد در كنار بنفشه
دشنه اي را به خاك سپرد باشند
بايد گريست
بايد خاموش و تار
به پايان هفته خيره شد
شايد باران
ما
من و تو
چتر را در يك روز باراني
در يك مغازه كه به تماشاي
گلهاي مصنوعي
رفته بوديم
گم كرديم
راستي
چگونه بايد تمام اين عقوبت را
به كسي ديگر نسبت داد
و خود آرام از اين خانه به كوچه رفت
صدا كرد
گفت : آيا شما مي دانستيد
من اگر
سكوت را بشكنم
جبران لحظه هايي را گفته ام
كه هيچ يك از شما در آن حضور نداشتيد
اگر همه ي شما حضور داشتيد
تحمل من كم بود
مجبور بودم
همه ي شما را فقط با نام كوچكتان
صدا كنم
عاشق باش. نه عاشق شخصي معين، فقط عاشق باش. بگذار عشق كيفيت وجود تو باشد، نه فقط رابطه تو با شخصي ديگر، زيرا هرگاه عشق به رابطه تبديل شود تنها يكنفر را در برميگيرد نه كل عالم را.
معاملهاي بس خطرناك است برگزيدن يك نفر و مستثني كردن كل عالم، درجايي كه كل عالم متعلق به توست و تو متعلق به آن. كل عالم پيوسته عشقاش را برتو جاري ميسازد و پاسخ ندادن به آن بسي ناسپاسي است.
عاشق خورشيد باش، عاشق ماه، ستارگان، درختان، كوهها، انسانها، حيوانها. فقط يك عاشق باش و بگذار كل، معشوق تو باشد. اين همان چيزيست كه تو را ديندار ميكند. آنگاه كه عشق در همه فضا گسترده شود و هيچ حد و مرزي نشناسد؛ آنگاه كه هيچ چيز نتواند عشق را محدود كند؛ آنگاه كه عشق تو بر هيچچيزي متمركز نيست و فقط حالتي از بودن است؛ آنگاه عشق عبادت است؛ مراقبه است. و آنگاه عشق رهاييبخش است.
عشق پرندهاي آزاد است
اوشو

