در ادامه قسمت قبل بايد بنويسم كه در نهايت اين بنيامين دائما واژه سمندون را تكرار ميكرد از مادر بزرگش كه پرسيدم گفت سمندون چيز وحشتناكي است كه او را از آن ميترسانند :(
چقدر بچهها بدبختند خدايا
آيا كسي آنها را و دنياي لطيف و پر از هراسشان را درك ميكند؟
اين اواخر كتابي خواندم تحت عنوان راز شاد زيستن كودكان
يك نويسنده خارجي بود با صد صفحه كتاب كه كلي كتابش فروش كرده بود. همه اين كتاب درباره اين توضيح داده بود كه چقدر از صبح تا شب به كودكانمان با كلمات منفي احساس بد مي دهيم.
شيطان
تنبل
بد جنس
و با خودم فكر ميكنم واقعا يك بچه بد بخت ضعيف آنقدر داراي صفات بد است؟
بنيامين از من خوشش آمده بود چون من با او با خشونت رفتار نكرده بودم. از شما چه پنهان دايي من عين پري خانم هر دو داراي زبان مردسالارانه هستند.
زن پسر داييام به پسرش گفت كه به من بگويد تو بد هستي.
آه و تا مدت ها اين از زبان بچه نيفتاد. و به اين فكر كردم چقدر فكر يك كودك تحت تاثير حرف پدر مادرش است. گرچه در نهايت با نشاندن او روي زانوانم و نشان دادن آيكونهاي ياهو دلش را بردم اما در نهايت به فرشته گفتم به بچهاش عشق بياموزاند نه نفرت از ديگران.
ناهار امروز را من پختم اما حس ميكنم با وجود پري خانم حس خلاقيتم كور ميشود. او نمونه بارز حس گناه دادن است. و فكر ميكنم چقدر شانس آوردهام كه مادرم يك زن كد بانو نبوده است تا از من هم يك بله قربانگوي بسازد. گرچه در نهايت هستيم اما بودن با باشيدن متفاوت است . دي
در ادامه فعل سازي من هم دنبال فعل هستم.
بايد پري خانم را ببخشم گرچه امروز اين كار را كردم.
نكته كه مرا ناراحت ميكند اين است كه ممكن نيست كه من در جمع باشم و از جانب پري خانم جمله اي امري يا نهي نشونم براي همين هم مجبورم فرار كنم و در خلواتم سر كنم. : (
با اين حال حس سازگاري ما رو به افزون است. و از اين جهت خوشحالم كه مثل سابق نيستم. البته كه وجود تو تحمل همه چيزرا برايم آسان ميكند.
افعال جدیدالتاسیس زبان بوس و کنار
القصه اتاقم را جمع كردم و همه آت آشغالهاي جذاب براي بچهها را دور از چشم قرار دادم.
هي خبره شدهام جانم
اتاقم مثل يك موزه براي بچههاست و در شبهاي شلوغي مثل اينشبها به مهد كودك تبديل ميشود.
پسر داييديوانهام رفته از لپ پسر دخترداييام يك دندان گرفته
دختر دختر عمهام ميرود جلو آينه و به خودش ميگويد حسني
پسر پسر داييام سه سالهام ميگويد دريا را ميخواهم البته پدرش هم مرا مي خواست و زنش نشدم
همان كه آنقدر جيغ ميزند
البته فهميدم دليل جيغ زدنش اذيتهاي محمد پسر نه ساله مادر ماردش يعني دايي اش است و از او خواستم جيغش را در نيارود
زينب در را بسته است و محكم گرفته و نمي گذارد عمه ام برود بيرون اين دختر چهار ساله زورمند دختر دختر عموي كنگ فو كارم است
حسب الامر پري خانم فرموند چايي بريزيم كه من گوش نكردم تا اين رفتار دستور دهي اش خاموش شود
مي بينيد چقدر روانشناسم!
ميگوي من شام نمي پزم
داراي روحيه حال گيري است البته من تعديلش كرده ام با گوش نكردن و محبت هاي ديگر كردن
براي بچه ها اسباب بازي خريده ام
و فكر كنم امشب فاتحه اش را بخوانند
مهرانه دختر برادرم كه چهل روز به او نگفتند عمويش مرده به خاطر ديدن خرگوش من ديشب پدر و مادرش را عاصي كرده
و ماردش درباره مرگ او به او گفته و بسيار گريسته بود
عليرضا زماني برايش اردك خريده بود
آره جان عمه اش كه ميخواهد مرا ببيند
امروز نيامده
خلاصه چون پنكه من مثل پارسال شروع كرده به لق لق كردم اتاقم كمي گرم است و همه در رفته اند از ترس كنده شدنش من هم آن را خاموش كردم از ترس كنده شدنش
و ديگر
خوبم
خدا را شكر
بنیامین همین الان به سمت کامی آمد که نگذاشتم به کیبرد دست بزند![]()
دوستان
خانمان
آقایان
یگانگان
من اگر نظر خصوصی می دهم برای لو نرفتن آدرس وبلاگم است
لطف بفرمایید و غیر از موارد خاص نظر خصوصی ندهید تا مجبور به حذف آن نشوم
![]()
اولا كه به كمي خلوت نياز دارم. تمام خرداد مشغول كارهاي امتحان و غيره بوديم و هنوز هم تمام نشده است. اما خانه شلوغ است. و اين زن پسر دايي و بچه اش مثل كنه به من ميچسبند و اين پسر كوچولو ناگهان داد ميزند و اعصاب معصابم را خرد ميكند.
آشپزخانه محل حکومت پری خانم شده و من جرات ناخنک زدن بدون نگاه چپ چپ ندارم.
هوا به شدت گرم است و هركس ميخواهد خودكشي كند ميتواند دو ساعت برود زیر آفتاب دم ظهر يزد تا بميرد.
خب خب خب
دلم ميخواست يك شعر بگويم اما دلم نميآيد در اتاقم را قفل كنم.
به خلوت خانه
كه هيچ فرد غريبهاي رد آن نباشد نياز دارم. در اين چهل روز دست كم يك غريبه در هر لحظه در خانه داشتهايم.
من ميخواهم نعره بزنم و در و ديوار را بلرزانم.
چند روز آينده بازهم شلوغتر ميشود.
مراسم چهلم تا بعد از يكشنبه به پايان ميرسد.
شايد پريود همه اين موارد را تشديد كند. فقط در لحظاتي از اين دوران است كه به حس نفرت از بقيه دچار ميشوم. بعد از حجامت خيلي بهتر شدهام. و داروهاي دكتر گياهي. اما هنوز هم گاهي هيجانات اين دوران مرا در بر ميگيرد.
هم لحظه شروع آن و هم لحظه پايان آن.
آخ سرم. من خلوت ميخواهم.
تو هم باشي خوب است. ؛ )
آریا جان یک مطلب کلی در باره معرفی ری کی می گذارم.
عکس های عجیب هریسون
امروز رفتم خانم "ر" را ديدم. يگ باشگاه در شهرمان دارد و مستر ريكي هست. قبلا تعريفش را زياد شنيدهام.
شنيده بودم خيلي جوانانه ميگردد علارغم سن زيادش. جوان مانده بود و لباسش زرق و برق داشت.
با سادگي يك استاد معنوي متفاوت بود.
يك استاد ديگر انرژي درماني ديگر هم داريم به نام خانم "ح"
رويه هردو متفاوت. يكي كاملا مذهبي است و آن ديگري ظاهرا زياد مذهبي نيست.
اين يكي كاملا مشكي ميپوشد.
من اگر بودم سفيد ساده ميپوشيدم! نه با زرق و برق.
البته از خانم "ح "بيشتر خوشم آمد. همكارم بود.
ولي از او هم فراري شدم. ميگفت تو قدر موقعيتت را بدان. نميتوانستم بسياري از نظريات اشتباهش را بپذيرم و كلاسش را ترك كردم.
يكي از مهم ترين چيزهايي كه از او ياد گرفتم اين بود كه استادي ربطي به سن ندارد. من هميشه فكر مي كردم اساتيد مسن هستند تا اينكه خودم يك استاد بيست ساله يافتم.
گرچه استاد فعلي ام سر سنگين كرد اما معني واقعي استاد را فهميدم و اينكه چقدر سن بي معني است.
از آن هنگام بود كه ديدگاهم در مورد دوستي با يك مرد بزرگتر عوض شد!
البته پختگي حقيقت خاص خودش است.به عنوان يك ديدگاه ضد فمينيستي هميشه فكر مي كردم مرد بايد در ازدواج بزرگتر باشد. شايد باور نكنيد كه چقدر از تغيير ديدگاهم خوشحالم.
به قول دوستي اگر هرگز نمي توانستي بين دو نفر بخوابي و يك شب راحت خوابيدي بدان در زندگيت معجزهاي اتفاق افتاده است.
از شما چه پنهان در يك مسافرت مجبور شدم در تخت بين دو تن از همكارانم بخوابم تا صبح خواب نرفتم.
و ديگر همين
وتن من از چشمان تو زيباتر نبود
در اعماق چشمانت گلهاي شقايق ميدرخشيد
نور در اعماق تاريكي بود
و لبهايمان در هم ميپيچيد
و دستانم بشارتگر تصوير چيزي كهن
لبخند گوشه لبت
آن خط نازك آن گوشه كه تا انتهاي جهان ميرفت
در دل ستارگان
و مرا با خود ميبرد
يك عالم تصوير شاعرانه هديه تو
بگذار ن
ر
م
ن
ر
م
ك بگويم
جهان کن فیکون شد

1- من خلاقيتهاي خودم را مديون
چشم و گوش بستگي پدر و مادرم هستم!
لطفا در قبال فرزندان خود چشم و گوش بسته باشيد و به آنها گير سه پيچ نفرماييد.
2- مورچههاي زرد كوچك از كنار بدنم ميگذرند اما گاز نميگيرند.
چه مهربان
چرا من نادرابراهیمی را دوست دارم
برای آیدین فرنگی
باران تند ميبارد
كلماتم صورتشان را در قطرههاي باران بالا ميگيرند
و شسته ميشوند از همه تاريكيها
من به تو فكر ميكنم
كه ميخواهي از تيرگيها بنويسم
از گرسنگيها
از لرزيدنها در سرما
از خم شدن سر انسانيت در برابر پستي
از تو ميرنجم كه نواي كوچك شادماني من رنجت ميدهد
به پيرهايي ميماني كه زندگي را باختهاند
ميخواهي از دختران خود فروش بگويم
از پدران معتاد
از خودكشي به خاطر بيپولي
از همه رنجها كه به آنها فكر نميكنم
و من به دارايي اندك خود ميانديشم در برابر همه تيرگي
به دارايي كوچكم كه يك نغمه است
تو ديگر اين نغمه را سياه نخواه
چرا كه من به سياهيهاي افزودهام
آنوقت
آرام قدم بردار
ميان هر قدمت ترانههاي باران سبز ميشود
اي جان
ميان آرامشهاي هميشگي چشمهايم را روشن كن
سبزهها آواز ميخوانند
صداهاي ديگر را خاموش ميكنم
بيا بر آتش سبزهها بنگريم
بربالاي تك تك شان نور ميرقصد
بيا برقصيم
بلند ميشود از نوك انگشتانت
بر لحظه لحظه بودنم نوازش
تو را مينگرم
گرم
ما بر شنيدنها سكوت ميكنيم
آبشارهاي گونهات غمگيناند
اين لالههاي مهربان
زبانم را ميبندند
براي تو چه بگويم
قدر مسلم زندگي امام سرشار از مثبت انديشي است
در كلام امام قدرت و ايمان موج ميزند
در حيرتم چگونه جوانان رشيد و زيبايي كه يكي از آنها ما را كفايت ميكنند و ما نتوانستيم حتي يكي را تور كنيم عاشقش بودند
برايش جان ميدادند
و در وصيتنامه شان دائم گفتند
امام
امام
چرا آنهمه عشق را بايد حماقت پنداشت؟
چرا آنهمه بصيرت را بايد كوري پنداشت؟
من براي خون همه برادرانم احترام قايلم
براي امام من هم جان ميدهم.
نميتونم از اين صحنه نگم.
صحنهاي كه زن جلو پاي مرد نشست. پاي اونو گرفت توي دستش و بندكفششوخيلي عاشقانه باز كرد.
و كفشو در آورد.
تصوير عاشقانه اين صحنه تا مدتها در ذهنم جا بازميكنه.
شما چند بار كفش محبوبتون را كندين؟ البته فقط كفششوها؟
اينم از جنبه خانم معلم بازي.
مي تونه عنوان يه كتاب يا فيلم باشه.
كفش هايت را من در مي آورم.![]()
Premonition
فيلمي بود كه به لطف تو امشب ديديم!
اخطار قبلي!
هوم از جهاتي برام سخت بود ميدوني چون منم از اين قضيه مي ترسم
ولي خب بايد قطعا يه جوري فكر مرگ محبوب رو از خود دور كرد
گرچه من حالا ديگه بيشتر به اين قضيه اهميت مي دهم
يعني احساس قلبي من از اينكه ممكنه كسي در خطر باشه
فيلم بيشتر فرم گرا بود
يه چيزي توي مايههاي سيال ذهن
راستي داستان نويسان از دست فيلم سازان بايد چه چيزي رو اختراع كنن؟ چيزي كه نشه فيلمش كرد
چيز زيباي اين فيلم
مبارزه اي كه زن انجام داد و پيروز شد
مبارزه براي عشق بود
و اين جمله دل آدمو مي لرزونه
فرزندي كه از عشق به دنيا مي آد و دنيا رو مي سازه
فيلم انسان رو دچار فشار ميكنه
اما يه شاهكارپنج ستاره نيست
ميشه گفت متوسط خوبيه
نظر تو چيه؟
Mystic Rose رز صوفيانه
نام اين مدي تيشن به صورت نمادين بيانگر اين نكته است كه اگر انسان بتواند به خوبي از قدرت هاي بالقوه اي كه همراه با آن به دنيا آمده است مراقبت كند و آن را خوب پرورش دهد، خواهد توانست به مراحل والاي رشد و تعالي دست يابد يا به عبارت ديگر در صورتي كه اين بذر را در خاك مناسب بكارد و به آن به اندازه كافي آب و مواد مغذي برساند و در معرض نور خورشيد قرار دهد، اين بذر شروع به رشد كردن مي كند و در نهايت شكوفا خواهد شد و رايحه خوش و زيبايي آن آشكار ميگردد.
براي افرادي كه ميخواهند عميقا وارد اين مدي تيشن شوند، آن را به دو بخش تقسيم نموده ام.
بخش اول كه مدت آن سه ساعت است، خنده خواهد بود! خيلي از افرادي كه در اين مديتيشن شركت ميكنند بدون هيچ دليلي براي سه ساعت مي خندند! اين سه ساعت خنده باعث تعجب شما خوهد بود، زيرا متوجه خواهيد شد كه چندين لايه كثافت و گرد و خاك بر وجودتان نشسته و آن را كدر كرده است. در واقع اين سه ساعت خنده باعث پاك شدن اين تيرگي ها ميشود. اين مدي تيشن روزي سه ساعت و براي مدت هفت روز ادامه مي يابد و حتي نمي توانيد تصور كنيد كه پس از هفت روز چه تحولي در وجودتان اتفاق خواهد افتاد.
بخش دوم اين مدي تيشن گريه است! بخش اول تمامي موانعي را كه از خنده شما جلوگيري ميكنند از ميان بر ميدارد؛ تمامي عقده هاي دروني سركوب شده پاك و تميز ميشوند و احساس مي كنيد كه در وجودتان صاحب فضاي جديدي شده ايد. ولي به هر صورت اين انتهاي راه نيست و بايد چند گام جلوتر برويد. زيرا غم و اندوه و نا اميديهاي بسياري نيز در وجودتان روي هم انباشته شده اند و زيبايي، شكوه و شادي شما را خراب كرده اند.
در مغولستان قديم افراد بر اين باور بودند كه در طي زندگي درد و اندوه هميشه سركوب و انباشته ميشود و واقعا هم همينطور است. زيرا هيچكس از درد لذت نميبرد و به همين علت آن را سركوب ميكند. در واقع سركوب كردن درد و اندوه به نوعي فرار كردن از آن است، ولي به هر صورت اين درد؛ جايي در وجودتان باقي ميماند. همچنين در مغولستان قديم اعتقاد بر اين بوده است - و من نيز كاملا با آن موافقم كه سركوب كردن درد و اندوه در طي زندگي هاي پي در پي باعث مي شود درونتان لايه اي ضخيم از درد تشكيل شود و در صورتي كه عميقا وارد درونتان شويد خواهيد توانست درد و شادي هر دو را بيابيد. به همين علت است كه گاهي اوقات هنگام خنديدن متوجه مي شويد كه از چشمانتان اشك نيز جاري شده است! خيلي عجيب است، زيرا معمولا ما تصور ميكنيم كه خنده و گريه كاملا متضاد يكديگر هستند.
هنگامي كه انسان به دروني ترين لايه هاي وجودي اش دسترسي پيدا مي كند، آنچه در ابتدا مييابد شادي و خنده است و سپس هنگامي كه عميق تر مي شود به لايه هاي اندوه و غم ميرسد.
به همين دليل براي هفت روز دوم به طور متوالي بدون دليل گريه مي كنيد و اشك ميريزيد و خيلي جالب است كه اشكهاي شما نيز آماده هستند تا جاري شوند و فقط كافي است كه جلوي آنها را نگيريد.
سومين و آخرين مرحله نظاره كردن است . نظاره گري باشيد بر روي تپه هاي دور دست و در نهايت پس از خنديدن و گريستن تنها سكوت باقي مي ماند.
خود عمل نظاره كردن عملي سركوب كننده و نگاهدارنده است. براي مثال هنگام گريه كردن اگر شروع كنيم به مشاهده عمل گريستن گريه متوقف خواهد شد. به همين علت در اين مدي تيشن ابتدا خوب ميخنديم و گريه مي كنيم تا چيزي براي خنديدن و گريستن باقي نماند و سپس شروع مي كنيم به مشاهده كردن و در اين هنگام است كه عمل مشاهده آسماني پاك و خالص را به روي ما ميگشايد و براي مدت هفت روز اين مشاهده شفاف را ادامه ميدهيم.
بسيار شگفت انگيز است، زيرا هيچ مدي تيشن ديگير نمي تواند اينقدر براي شما جالب و جذاب باشد. پس از سالهاي سال تجربيات مختلف در مدي تيشن به اين نتيجه رسيده ام كه دو لايه بايد در وجود شما كاملا شكسته شود؛ يكي خنده ها و شادي هايي كه در وجود شما انباشته شده اند... و هنگامي كه اين لايه كاملا از ميان رفت ناگهان احساس مي كنيد كه وجودتان پر از غم و اندوه شده است. زندگي هاي پي در پي پر از درد و غم باعق انباشته و سخت شدن اين لايه در وجودتان شده است و در صورتي كه بتوانيد از شر اين دولايه خلاص گرديد براي اولين بار خود واقعي تان را پيدا خواهيد كرد. من انواع و اقسام مدي تيشنهاي مختلفي را ابداع نموده ام ولي احتمالا اين مدي تيشن پايه اي ترين و اساسي ترين نوع آنهاست.
در صورتي كه يك مرد شروع به گريستن كند احتمالا به او ميگوييد اين چه كاري است كه مي كني!؟ بايد از خودت خجالت بكشي! مگر بچه شده اي كه داري گريه ميكني؟!
كافي است امتحان كنيد، روزي در خيابان شروع به گريه كردن كنيد. پس از مدت كوتاهي افراد زيادي دوري شما جمع مي شوند و شروع ميكنند به دلداري دادن شما كه هرچه اتفاق افتاده فراموش كن؛ ديگر گريه بس است! اصلا هيچ كدام نميدانند كه چه اتفاقي براي شما رخ داده است ولي بدون استثنا همگي توصيه مي كنند كه " گريه نكن!"
علت اصلي اين است كه اگر شما به گريه كردن ادامه دهيد، آنها نيز شروع به گريستن مي كنند زيرا آنها نيز پر از غم و اندوه هستند و آماده اند تا منفجر شوند. در اصل گريستن نيز مانند خنديدن نشانه سلامتي است. امروزه دانشمندان كشف كرده اند كه خنديدن و گريستن نه تنها از لحاظ فيزيكي بلكه از نظر ذهني و رواني نيز باعث سلامتي انسان مي شوند. ولي متاسفانه انسان امروزي بيش از حد جدي شده است و نمي تواند به طور كامل و از ته دل بخندد.
اگر شما به عنوان مدي تيشن، بدون دليل شروع به اشك ريختن و گريستن كنيد... هيچ كس آن را درك نمي كند. اشك ريختن هرگز به عنوان مدي تيشن مورد قبول واقع نشده ولي بدانيت كه گريستن نه تنها نوعي مدي تيشن است، بلكه نوعي دارو نيز به حساب مي آيد. پس از مدتي گريستن چشما شما شفاف تر خواهند ديد و حتي ديد دروني واضحتري نيز خواهيد داشت.
تمامي آنچه انسانهاي امروز به آن نياز دارند پاك سازي دلها از تمامي تيرگي هاي گذشته است و خنديدن و گريستن هر دو به خوبي اين كار را انجام مي دهند. گريستن باعث ميگردد تا تمامي دردهايي كه به صورت پنهاني در درون شما وجود دارند بيرون ريخته و خالي شوند و خنديدن سبب مي شود تا تمامي موانعي كه بر سر راه شادي و سرور شما قرار دارند از ميان برداشته شوند.
مدي تيشن بي ذهني No - Mind
بي ذهني يعني هوش و ذكاوت؛ در اين مدي تيشن از شما خواسته ميشود سخناني بي معني، ناشمرده و تند بر زبان آوريد تا بدين وسيله ذهن و فعاليت آن را پشت سر گذاريد.
دوستان عزيز، مراقبه اي كه هم اكنون به شما معرفي مي كنم شامل سه بخش است. بخش اول آن همانطور كه گفتم بر زبان آوردن سخناني بي معني، نامفهوم، ناشمرده و تند است تا بدين وسيله ذهن را پشت سر گذاريد و طعمي حقيقي از وجود خود را بچشيد. هر آنچه بر زبانتان مي رود بگوييد و با آگاهي كامل براي مدتي ديوانگي و جنون را تجربه كنيد. اصلا توجهي نكنيد كه آنچه مي گوييد داراي معني و منطقي است يا خير، فقط تمام آشغال هاي ذهني خود را بدين وسيله بيرون بريزيد و اجازه دهيد فضايي خالي و شفاف در ذهنتان پديدار شود.
در بخش دوم اين مدي تيشن طوفاني به پا شده كه شما و همه چيز را همراه خود برده است. بوداي حقيقي در وجود شما و در جاي خود در سكون و آرامش قرار گرفته است. شما تنها در حال نظاره كردن بدن، ذهن و هر آنچه در حال اتفاق افتادن مي باشد،هستيد.
در بخش سوم هنگامي كه من مي گويم : " رها كنيد!"
تمامي بدن خود را رها كرده و بدون هرگونه دخالت يا تلاشي به زمين بيوفتيد. اصلا ذهن خود را كنترل نكنيد. تنها همانند يك كيسه برنج روي زمين بيفتيد و كاملا خود را رها كنيد.
دستور كار:
اين مديتيشن را در ابتدا براي مدت هفت روز انجام دهيد. اين مدت به شما كمك خواهد كرد تا به طور كامل تاثيرات آن را تجربه كنيد، ميتوانيد براي هر بخش چهل يا در صورت تمايل بيست دقيقه وقت اختصاص دهيد.
مرحله اول:سخنان بي معني، نا مفهوم و سريع يا ديوانگي آگاهانه
نشسته يا ايستاده، چشمان خود را ببنديد و شروع كنيد به بر زبان آوردن سخنان نا مفهوم و بي معني! هر صدايي كه دوست داريد در بياريد و تكرار كنيد ولي توجه كنيد به هيچ زبان خاص شناخته شده اي صحبت نكنيد! اجازه دهيد هر آنچه از درونتان بيرون ميريزد ابراز شود. همه چيز را بيرون بريزيد و آگاهانه كاملا ديوانه شويد.
در واقع با بر زبان آوردن كلمات بي معني، الگوي ذهن شما به هم ميريزد و ميتوانيد ذهن خود را پشت سر گذاريد. اجازه داريد هر كاري انجام دهيد؛ آواز خواندن، فرياد زدن، صحبت كردن،پريدن، خوابيدن، نشستن، لگد زدن و يا هر كار ديگر. به هر صورت اجازه ندهيد فضايي خالي در سكوت يا سكون اتفاق بيفتد. اگر نمي توانيد سخناني بي معني بر زبان آوريد، (سخناني مانند اين: اولي ووليا مولي پلا نا هوني تا كولا خا ساب ژوطه ....! يا هرچه كه خودتان مايليد!) و اگر نتوانستيد تنها صدايي مثل لالالالالا... را تكرار كنيد ولي به هيچ وجه ساكت باقي نمانيد.
نكته بسيار مهم اين است كه اگر اين مدي تيشن را با افرادي ديگر انجام مي دهيد به هيچ وجه در كار آنها دخالت نكنيد. تنها به آنچه براي شما رخ مي دهد توجه كنيد و كاري به آنچژه ديگران انجام مي دهند نداشته باشيد.
مرحله دوم: نظاره كردن
پس ازمرحله اول كاملا آرام و ساكت بنشينيد و انرژي خود را در درون جمع كنيد.
اجازه دهيد افكارتان از شما دور و دورتر شوند و سكوت و آرامش عميقي كه در مركز وجوتان به وجود مي آيد را تجربه كنيد. تفاوتي ندارد روي زمين يا روي صندلي نشسته باشيد ولي مهم اين است كه پشت و گردن شما به هر صورت صاف باشد، بدنتان در ارامش كامل قرار داشته باشد، چشمانتان بسته و آهنگ تنفستان طبيعي باشد.
كاملا آگاه و هوشيار باشيد و در لحظه حال قرار بگيريد. همانند نظاره گري باشيد كه بر فراز تپه هاي دوردست هر آنچه در حال گذر كردن است را نظاره مي كند. افكار شما دائما به آينده يا گذشته سفر مي كنند. تنها از فاصله دور آنها را نظاره كگنيد، به هيچ وجه درگير آنها نشويد و سعي نكنيد درباره آنها قضاوت كنيد. تنها در لحظه اكنون و در حال مشاهده كردن باقي بمانيد. اين نوع مشاهده مدي تيشن حقيقي است، آنچه مورد مشاهده قرار مي گيرد اصلا اهميتي ندارد. به خاطر داشته باشيد در افكار، احساسات و قضاوتهايي كه ممكن است پيش بيايند گم نشويد.
مرحله سوم: رها كردن
با بر زبان آوردن سخنان بي معني و نامفهوم از شر ذهن فعال خود خلاص مي شويد، همچنين با قرار گرفتن در سكوت مي توانيد ذهن غير فعال خود را نيز پشت سر گذاريد و در مرحله رهاسازي خواهيد توانست به ماورا اين دو وارد شويد. پس از مرحله نظاره كردن،اجازه دهيد بدنتان بدون هيچ گونه تلاش يا كنترلي بر روي زمين بيفتد. در حالي كه به آرامي دراز كشيده ايد عمل نظاره كردن را ادامه دهيد، در عين حال آگاه باشيد كه شما نه بدن هستيد و نه ذهن؛ بلكه حقيقت وجودتان چيزي است جدا از اين دو. همينطور كه عميق و عميق تر به درون خويش سفر مي كنيد در نهايت خواهيد توانست به مركز وجود خود برسيد.
دوباره به دنيا بياييد
هركسي دوست دارد دوباره به دوران كودكي خود بازگردد ولي هيچ كس واقعا تلاشي نمي كند تا اين امر تحقق يابد. از افراد بسياري شنيده ام كه مي گويند دوران كودكي واقعا دوران كودكي واقعا دوران شيرين و خوبي بوده است. شاعران زيادي اشعار زيبايي درباره دوران كودكي سروده اند ولي هيچ كس واقعا كاري انجام نمي دهد تا دوباره اين دوران پاكي و معصوميت را تجربه كند. من اين فرصت را براي شما فراهم ميكنم كه دوباره به كودكي خود بازگرديد.
روحيه شادي و بازي را در خود حفظ كنيد! البته اين كار مشكل است زيرا هريك از شما به شكل خاصي در آمده و در قالب خاصي فرو رفته ايد. هر يك از شما به دور خود سپر و حفاظي داريد كه شل كردن يا انداختن آن بسيار مشكل است. شما نمي توانيد آزادانه بالا و پايين بپريد يا با صداي بلند آواز بخوانيد، حتي نمي توانيد به راحتي بخنديد و براي خنديدن نياز محركي ابتدايي داريد.
تمامي جديت خود را كنار بگذاريد، تمامي دانش و اطلاعات اكتسابي را به دور بريزيد، لااقل براي اين چند روز روحيه شادي و بازي را در خود حفظ و تقويت كنيد، مطمئن باشيد هيچ چيز را از دست نخواهيد داد! حتي اگر چيزي به دست نياوريد،چيزي هم از دست نخواهيد داد.
توصيه من بر اينكه روحيه شادي و بازي را در خود حفظ كنيد به اين علت است كه مي خواهم شما را درست به جايي باز گردانم كه رشد شما از آنجا متوقف شده است. نقطه مشخصي در دوران كودكي هر يك از شما وجود دارد كه ازآن به بعد رشد حقيقي شما متوقف شده است و شروع به رفتاري مصنوعي كرده ايد. براي مثال در زمان كودكي ممكن است واقعا عصباني بوده ايد ولي پدر يا مادرتان به شما گفته است: عصباني نباش! چون اصلا كار خوبي نيست كه آدم عصباني بشود!
كاملا طبيعي بوده است كه شما عصباني باشيد ولي با اين توصيه پدر يا مادر شكافي در شما به وجود آمده است، زيرا اگر مي خواستيد طبيعي عمل كنيد و عصباني باشيد ديگر از محبت و توجه والدين بهره اي نمي برديد.
در اين دوره مدي تيشن من شما را تا زماني در كودكي به عقب باز ميگردانم كه شروع كرده اين به جاي " طبيعي " بودن به صورت " مجازي " خوب باشيد. دوباره تكرار ميكنم؛ روحيه شادي و بازي را در خود حفظ كنيد و آن را پرورش دهيد تا دوباره كودكي خود را به دست آوريد. البته اين كار مشكل است زيرا بايد تمامي نقابهاي خود را به دور افكنيد ولي اصلا نگران نباشيد زيرا حقيقت وجودتان تنها هنگامي رخ مي نمايد و جلوه مي كند كه ديگر نقابي وجود نداشته باشد. كنار گذاشتند اين نقابها ممكن است حتي دردناك باشد ولي ارزشش را دارد زيرا با اين كار دوباره متوليد خواهيد شد و هيچ تولدي بدون تحمل درد امكان پذير نيست. اگر واقعا تصميم داريد دوباره متولد شويد پس خطر كنيد!
دستور عمل:
مرحله اول:
براي يك ساعت اول درست مانند يك كودك عمل كنيد و به دوران كودكي خويش بازگرديد، هرچه دوست داشتيد در دوران كودكي انجام دهيد حالا انجام دهيد: آواز خواندن، بالا و پايين پريدن، فرياد زدن يا گريه كردن. در اين مرحله اجازه داريد هر كاري انجام دهيد بجز ايجاد مزاحمت براي ديگران! البته در صورتي كه اين مديتيشن را گروهي انجام ميدهيد.
مرحله دوم:
براي يك ساعت دوم فقط در آرامش و سكوت بنشينيد. در اين زمان احساس تازگي و معصوميت بيشتري داريد و انجام مدي تيشن برايتان ساده تر است.
اين مراقبه را به مدت هفت روز ادامه دهيد. در روزهايي كه اين مدي تيشن را انجام ميدهيد به دوران كودكي خود بازگرديد و همانند كودكي باشيد كه چيزي نمي داند، چيزي نمي پرسد و درباره چيزي بحث نمي كند. در صورتي كه بتوانيد به كودكي خود بازگرديد تمامي اين موارد به سادگي امكان پذير است.
سماع به عنوان يك مدي تيشن
در سماع خويش غرق و ناپديد شويد
شخصي را كه سماع مي كند فراموش كنيد؛ خود سماع شويد. تنها در اين صورت سماع شما تبديل به مدي تيشن خواهد شد. آنقدر عميق وارد سماع شويد كه كاملا فراموش كنيد "شما" در حال سماع كردن هستيد. به آرامي احساس كنيد كه خود سماع هستيد و با آن يكي شده ايد. شكاف ميان "شما" و "سماع" بايد از بين برود. در اين صورت سماع شما به "مديتيشن" تبديل خواهد شد. در صورتي كه اين شكاف وجود داشته باشد سماعتان تجربه اي خوب ولي عادي خواهد بود كه به سلامتي شما كمك مي كند ولي هيچ گونه ارتباطي با معنويت نخواهد داشت، در اين صورت سماع شما تنها رقصي ساده خواهد بود و پس از آن البته احساس شادابي و جواني بيشتري خواهيد كرد ولي به هيچ وجه كيفيت مدي تيشن در آن وجود نخواهد داشت. "سماع گر" بايد تا آنجا ادامه بدهد كه تنها سماع باقي بماند و بس.
براي رسيدن به اين حالت چه بايد كرد؟
بايد به طور تمام و كمال با سماع يكي شويد. شكاف ميان "شما" و "سماع" تنها زماني وجود خواهد داشت كه "شما" تمام و كمال با "سماع" يكي نشده ايد، در صورتي كه در حال سماع و در عين حال در حال تماشاي خود نيز باشيد، هرگز "يكي شدن" اتفاق نمي افتد. در اين صورت سماع شما تنها يك فعاليت خواهد بود كه در حال انجام آن هستيد، در اين صورت سماع شما برخاسته از وجودتان نخواهد بود. بنابراين كاملا در سماع خويش غرق شويد و با آن يكي گرديد. كنار نايستيد و تنها يك نظاره گر صرف نباشيد!
اجازه دهيد "جريان سماع" خود به خود در وجودتان جاري شود. هرگز آن را اجبار نكنيد بلكه اجازه آن اتفاق بيفتد و تنها جريان يافتن آن را دنبال كنيد. در واقع سماع "انجام دادن كاري" نيست، بلكه نوعي "اتفاق افتادن" است. تنها در حالت شادي و سرور باقي بمانيد.
در زندگي روزمره بيش از حد جدي شده ايد. ولي سماع اصلا كاري جدي نيست بلكه كاملا همراه با نوعي رها كردن "انرژي حيات" و اجازه دادن به جريان يافتن اين انرژي است. دقيقا به همان شكلي كه نسيمي مي وزد و برگهاي درختان را حركت ميدهد، اجازه دهيد اين انرژي در وجودتان جريان پيدا كند و تنها آن را احساس كنيد!
مدي تيشن چرخ زدن صوفيان
چرخ زدن صوفيان يكي از قديمي ترين شيوه هاي مدي تيشن است و همچنين يكي از كاراترين آنها. اين شويه به قدري عميق و تاثير گذار است كه حتي يك بار تجربه آن نيز مي تواند كاملا شما را تغيير دهد. با چشماني باز شروع به چرخيدن كنيد، درست همانند كودكي كه به دور خودش ميچرخد. انگار كه درون شما مركز چرخي است كه در حال چرخيدن به دور خودش مي باشد؛ شما در مركز قرار داريد ولي كل بدنتان در حال حركت است.
توصيه مي شود كه حداقل سه ساعت قبل از انجام اين مدي تيشن هيچ غذا يا نوشيدني اي ميل نكرده باشيد. بهترين حالت انجام اين مديتيشن با پاهاي برهنه و لباس گشاد است. در واقع اين مديتيشن به دو بخش تقسيم مي شود: چرخيدن و سپس استراحت كردن. زمان مشخصي براي بخش اول چرخيدن وجود ندارد و ميتواند ساعتها به طول انجامد ولي توصيه ميشود حداقل براي مدت يك ساعت ادامه داشته باشد تا گرداب انرژي اي كه به وجود مي آيد كاملا احساس شود. چرخ زدن بر روي يك نقطه و بر خلاف جهت حركت عقربه هاي ساعت انجام مي شود، در حالي كه دستان باز هستند و كف دست راست رو به آسمان و كف دست چپ رو به زمين است. اگر هنگام چرخ زدن بر خلاف جهت عقربه هاي ساعت احساس ناراحتي ميكنيد ميتوانيد جهت چرخيدن خود را عوض نماييد. اجازه دهيد بدنتان كاملا در آرامش باقي بماند و چشمان خود را بدون اينكه بر جايي خاص متمركز كنيد باز نگاهداريد تا به اين وسيله تصاويري كه مي بينيد در جريان باشند. در سكوت به چرخ زدن خود ادامه دهيد.
براي مدت پانزده دقيقه اول به آرامي بچرخيد، سپس بتدريج براي سي دقيقه بعدي سرعت خود را بالاتر ببريد تا اينكه گرداب انرژي اي كه تشكيل ميشود را كاملا احساس كنيد، در حالي كه سطح و كناره هاي اين گرداب در حال تحرك و جنبش هستند، مركز آن كاملا ثابت و بي حركت و به صورت نظاره گري آرام باقي مانده است.
هنگامي كه به اندازه اي سريع ميچرخيد كه ديگر نميتوانيد بايستيد، بدن شما خود بخود روي زمين خواهد افتاد هرگز تلاش نكنيد تا خودتان به زمين بيفتيد. در صورتي كه به آرامي همراه بدنتان باشيد، آهسته بر روي زمين فرود خواهيد آمد و زمين انرژي شما را جذب مي كند.
هنگامي كه روي زمين افتاديد بخش دوم مديتيشن آغاز ميشود. بلافاصله روي شكم خود بخوابيد به طوري كه ناف شما و نواحي اطراف آن در تماس با زمين قرار گيرد. در صورتي كه به علت خوابيدن روي شكم احساس ناراحتي ميكنيد، ميتوانيد به آهستگي به پشت برگرديد. احساس كنيد بدنتان همچون كودكي در آغوش " مادر زمين " قرار گرفته است. چشمان خود را بسته نگاه داريد و حداقل براي مدت پانزده دقيقه ساكت و آرام باقي بمانيد.
پس از اين مديتيشن حتي الامكان سكوت و آرامش خود را حفظ كنيد و سعي كنيد كاري انجام ندهيد. برخي افراد به علت انجام اين مديتيشن احساس ناراحتي ميكنند. در صورتي كه بعد از ادامه اين مديتيشن به مدت دو يا سه روز اين احساس از بين نرفت، آن را متوقف كنيد.

خب دلم ميخواهد عاشقانه بنويسم
دلم ميخواهد آنچه در دل دارم بنويسم
اما
دريغ از بيحالي
كجاست حال؟
كجاست وبلاگ نويسي فعال
حالا كه او نيست و مدتي كمتر به من سر ميزند وبلاگ هم نميرود بياو
و تو چه ميداني نگاه كردن به چشمان افراشته چگونه است
آنجا كه در اوج بودن در آن موج ميزند
بي اشك
آنجا كه كسي به تو حضور ميبخشد
وچشمانش
و صدايش به لبخند باز ميشود
آن وقت ميخواهي فرياد بر آوري كه

دختری کنار پنجره اثر ایمان ملکی: برنده جایزه منتخب رئیس مرکز نوسازی هنر در دومین دوره
مسابقه ( سالن) بین المللی مرکز هنر (ARC) امریکا
حميده زنگ ميزند
با شوق حرف مي زند. انوار محبت از قلبش بر ميخيزدو خوشحال است كه جوابش را دادهام.
-ميدوني كجام؟ من الان مشغول تماشاي غروب دريا هستم و براي تو خيلي دعا كردم.
وقتي ميگويد غروب دريا ته دلم ميلرزد.
به نظر شما من يك دريا نورد نبودهام؟
نزديك است اشكم در بيايد به خاطر محبت صادقانهاش.
خيلي ساده
امروز كلم پوك شده
دلم مي خواد در باره مجتبوي و عشقش به نيكبخت واحدي بنويسم.
كيه؟
شاگردمه
حقيقت اينكه كه تدريس خصوصي اونم براي بچه هايي كه از كلاس عقبن كار ساده اي نیست
اما من علاقه مند شدن اونا رو و فهم جديدشونو دوست دارم
كلن دوست دارم
دوست
توكل
خداوند بزرگ مي فرمايد: (( وبرخدا توكل كنيد اگر مومن هستيد.))
توكل آن است كه تمامي كارها را به مالك آن يعني حق تعالي واگذاري و بروكالت او اعتماد كني.
توکل دورترين منازل براي عوام و آسانترين و سست ترين براي خواص است. آسان ترين منازل است چه آنها خود را نميبينند و به هيچ امري دلبستگي ندارند. از اين رو به راحتي هرچيزي را به خدا وا ميگذارند. اما سست ترين است چه وقتي تمامي امور از آن خدا بود چگونه ميتوان خداي را بر آنچه خود دارد موكل ساخت؟ از اين رو خواص از اين مقام برترند و آن را سست و واهي شمارند.
توكل سه درجه دارد:
درجه نخست: توكل همراه با طلب ودرخواست از خلق، به دنبال اسباب ظاهري بودن به انگيزه مشغول ساختن خود و بهره رساندن به انگيزه مشغول ساختن خود و بهره رساندن به مردمان وترك ادعاست.
درجه دوم: توكل با چشمپوشي از اسباب و درخواست و طلب از مردمان و كوشش در درست توكل كردن و از بين بردن ميل به شرافت در نزد مردمان و فراغت يافتن از انجام واجبات است.
درجه سوم:
توكل به همراه معرفت حقيقت توكل است كه به رهايي از كاستي توكل ميانجامد. چه توكل واگذاري امور خود به ديگري است. حال اگر خداي تعالي مالك هرچيز است چگونه ميتوان او را در آنچه از آن اوست وكيل كرد؟ پس ماهيت توكل به نوعي آميخته با كاستي است و سالك با معرفت يافتن به حقيقت ِ توكل از آن كاستي ميرهد.
قليل من عبادي الشكور
شكر:
خداوند بزرگ ميفرمايد: (( تنها اندكي از بندگانم شكر گذارند))
شكر نامي است براي شناختن نام نعمت
1- نعمت شناسي
2- پذيرش نعمت
3- ستودن نعمت
و سه درجه دارد:
درچه نخست: شكر الهي را گذاردن براي نعمتهايش به اين معنا كه يهود نصاري و مجوس همچون مسلمانان شكرگذارند و خداي تعالي از روي گستردگي احسانش اينگونه را شكر به شمار آورده وعده فزوني آن داده و ثوابش را حتمي گردانيده است.
درجه دوم:
شكر در برابر ناخوشيهاست. اين شكر اگر از سوي كسي باشد كه تمامي حالتها برايش يكسان است اظهار رضايت است و اگر از سوي كسي باشد كه ميان خوشيها و ناخوشي ها فرق ميگذارد گله كردن و پيمودن راه شريعت است.
آنكه اينگونه شكر ميگذارد نخستين كسي است كه به بهشت خوانده ميشود.
درجه سوم:
- اگر بنده، خداي را از آن جهت كه بنده اوست بيند نعمت هاي الهي را بزرگ شمارد.
- - اگر بنده، خداي را از آن جهت كه محبوب اوست بيند سختيها و تلخيها برايش شيرين و آسان گردد
- و اگر خداي را از آن جهت كه چيزي جز او نيست بيند نه سختي بيند و نه نعمتي
تا ملكوت
بازنويسي و برگردان كتاب منازل السائرين اثر خواجه عبدالله انصاري
به كوشش علي اوجبي
امروز بچه ها آمدند
داشتم سوال هاي كلاس اول را تايپ مي كردم كه پدرم گفت عده اي پشت در هستند.
شاگردهاي دو سال پيشم بودند كه خاطره بودن و اردو رفتن با آنها را در ابتداي همين وبلاگ گذاشته بودم االبته الان ثبت موقت است.
انگار بال در آوردم. آيا من در زمره كساني هستم كه بدون تولد بچه لذت مادري را چشيده ام؟ البته من سختيهايش را كمتر كشيدم اما انگار فرزندان خودم را ديدم.
و دلم مي خواست همانجا آنان را در آغوش كنم. و با خودم فكر كردم من چه دارم كه به آنها بدهم؟ چه؟
فرخنده هنوز جريان اخراج خودش را يادش بود. كه چرا وقتي سوالي را حل مي كردم گفته بود اشتباه حل ميكنم و من با او دعوا كردم و او نزد مدير رفت و كلي گريه كرد. و مي گفت حالا ديگر جرات ندارم به معلمي بابت حلش گير دهم!
شرمنده شدم ولي عصباني شدنم دلايل قبلي داشت. زياد سر به سرم مي گذاشتند. و در عين حال دوستم داشتند.
يا همانسال وقتي تصادف كردم فكر كرد من فلج شده ام و بازهم كلي گريست در حالي كه ابدا پايم اسيب نديده بود.
آنها دو بار به خانه ما آمده اند. و وقتي صورتم را ديدند فكر نمي كردند آنقدر درست و راست و ريست شود.
و من شرمنده همه مهرباني آنها شدم.
خدا را شكر J كه لذت مهر ورزیدن به ديگران را و دريافت محبت از آنان را به من داده است.
این سایتی است که باتوجه به تاریخ تولد شما می گوید شما در زندگی گذشته خود چه بوده اید.
همواره این حقیقت سوال ذهن من خواهد بود آیا دوباره خواهیم آمد؟
من در زندگی گذشته ام یک مرد ملوان بوده ام. استعداد جادوگری هم دارم. تا به حال چند نفر این را به من گفته اند. مواظب خودتان باشید و گرنه جادو می شوید.![]()
روز تولد من با فریدا کالو یک روز است هفتم جولای.
Your past life diagnosis:
I don't know how you feel about it, but you were male in your last earthly incarnation.You were born somewhere in the territory of modern Ireland around the year 850. Your profession was that of a seaman, cook or carpenter.
Your brief psychological profile in your past life:
Bohemian personality, mysterious, highly gifted, capable to understand ancient books. With a magician's abilities, you could have been a servant of dark forces.
The lesson that your last past life brought to your present incarnation:
Your task is to learn, to love and to trust the universe. You are bound to think, study, reflect, and to develop inner wisdom.
Do you remember now?
ترجمه:
آنچه در گذشته بودهايد:
شخصيتي مستقل از قانون ديگران، اسرارآميز و با استعداد عالي، توانا براي فهم كتب قديمي و با توانايي براي جادوگري، خدمتگذار نيروهاي تاريك
درس هايي كه زندگي گذشته شما در حال حاضر برايتان داشته:
وظيفه شما آموختن است. عشق ورزيدن و ايمان داشتن به هستي. شما مقيد به انديشيدن، مطالعه و آموختن هستيد و ميتوانيد خرد ردوين خود را گسترش دهيد.
هوم می بینید من چی هستم![]()
آمده ام تا خارج شوم. و اين كلمات دنباله انگشتانم هستند. شاعر بودن را ترجيح ميدهم حتي اگر كسي براي كلمات برهنه جان دهد. من شاعر بودن را در خانه يك دوست جا گذاشتم و تا بيايد حس شاعرانه جاري انگشتانم يعني رنگها شكفتهاند. رنگها درب خانه گلي را ميزنند. از او ميخواهند تا برهنه بيايد تا آنها او را بپوشانند. از كاراكتر خبري نيست. من عمري بدون كاراكتر بودم. بدون شكل. بدون فرم.
تا سر هم بندي اين كلمات انگشتانم آزادند و تا جايي كه تنها تو ميداني با خود عهد كردهام.
تا راه دوري كه هنوز خيلي مانده است و تشنهام. در اين هواي گرم و با تو كه صحبت ميكنم بيدار ميشوم.
- اصلا كجا ميخواهيم برويم؟
- هان؟
تا هماغوشي در يك استخر.
ميداني كه ما هماغوش بودهايم. چيزي بيشتر بگو. جايي بيشتر ما را ببر. فراتر از هماغوشي در يك استخر در پايان.
فراتر از يك تولد. يك خلق. يك كودك كه ونگ ميزند. تا خميدگي انتهاي ذهنم ما را ببر.
- من؟
شايد سرماي زير كولرها بود عامل به پا خاستنم. هشياري يخبندان ميان كوير. هشياري ميان برف در دل خورشيد. يخ زدن باغ بهشت. كه من باشم براي تو كه توباشي براي من.
- بيدار شو
از ميان يخبندان دستهايت را ها كن. هان؟ نفست يخ زده است؟ بيدار شو و وگرنه من از پا مينشينم.
نه نمينشينم. من ميروم. پرندهاي از آن بالا دستهايش را دراز ميكند.
- مرا صدا كردي؟
از دل آسمان يك دايره سرخ كوچك شروع به بزرگ شدن ميكند. آسمان قرمز است. حالا ديگر در جاي تو يك حفره سياه وجود دارد. تو نيستي تا بيدارت كنم.
پرنده لبخند ميزند. پس تويي كه هميشه قدمهايت به نظر عقبترند اما فرسنگها جلوتري. وقتي در توهم بيدار كردن انسانها بودم آنها پريده بودند و من در انديشه خيانت ِ رفتن يا مردن يا ماندن.
زير آسمان سرخ به جايي كه بايد برسيم رسيدهايم. صندليهاي بيشماري گرد صحرا چيدهاند. صندليها ميز ندارد. صندليهاي خالياند.
تنها صندلي من و تو پر است. دو نقر روي آنها نشستهاند. من دستهايم را بالا ميآورم. حجم سنگين پيكرم جا ميماند. از تنم در ميروم. و باز بر ميگردم. سر ميخورم دوباره از خويشتن. روي صندلي من و تو دو مرد نشستهاند. من و تو خود را پنهان كردهايم. سوراخي در ذهنم ايجاد ميشود پا پس ميكشم.
كلمات روي من دراز ميكشند.
بازوانم را گرد خورشيد آسمان حلقه ميكنم. كنده نميشوم.
اينجا ميان اين صحرا با آسمان سرخ جا ميمانم.
براي رفتن به جايي كه نميدانم كجاست. كه ميدانم. جايي كه هر چه بيشتر بالا بروي سرت كمتر گيج ميرود.
هنوز بايد برخيزم. زمين را در ميان انگشتانم ميگيرم. خودم را فشار ميدهم. كوچك ميشوم. كوچك ميشوم. با يك انگشت دنبال خودم ميگردم. يك سر سوزن سياه شدهام روي انگشتهاي خودم.
به خودم نگاه ميكنم. خودم را فوت ميكنم. روح بلند يك زن سپيد پوش شدهام با لبخندي دائمي.
براي خودم دست تكان ميدهم. خودم يك قاصدك ميشوم. انگشتانم را تكان ميدهم. ميان قاصدك و زن سفيد پوش ميايستم. طوفان شدهام. هر دو را ميوزم.
به قرار رسيديم؟
شايد ادامه داشته باشد.
خیلی دلم می خواهد مثل حسین نوروزی درج نظر را اختصاصی کنم. اما دریغ از درب خانه بسته که من نتوانم.
انسانيت humanity
بي طرفي neutrality
بيغرضي impartiality
نداشتن وابستگي independence
جهانشمولي universality
خدمت داوطلبانه voluntary service
يگانگي unity
مرگ را حس ميكنم. حسي كه از درون به پوسيدگي چيزها گواهي ميدهد. مرگ ميايد و چهره خاكسترياش را به سلولهاي درون يخكرده ميدوزد. چيزي شبيه افسردگي محض. همه قسمتهاي ويران باد كرده. مثل ماهي مانده كه مدتها از دريا گرفته باشي و پوسيده باشد و گند گرفته باشد. حس مرگ به من نزديك ميشود و زندگي از وجودم رخت ميبندد و ميخواهم خاموش شوم. خاموشي ابدي. انگار رسالتم به پايان رسيده است. ديگر گذشته چراغي نيست و جوانياي كه طي كردم و دوستانم همه گم شدهاند. همه را گم كردهام.
كسي هست كه بايد او را بكنم. يك دختر كه از من كنده نميشود و حس مرگ را به من تزريق ميكند. ميخواهم گمش گنم. گورش كنم اما نميرود. من آنها را نميخواهم.
من آن گذشته تيره و پر از اندوه را نميخواهم. او از من كنده نميشود.
من كسي را نميخواهم كه سرشار از طلب است و خودش به روي نيازهايش مشت ميزند. كساني كه خود را نفي ميكنند. كساني كه ميگويند دوستت داريم و ندارند. من از كودكان خستهام. از كودكان اطرافم گريزانم.
آيا بايد آنها را طلب كردو شايد بهتر باشد به گوشه غاري بروم. غاري كوتاه دراز بكشم و انگار كنم در قبرم.
من حتي به نوشتن فكر نميكنم به همه كلماتي كه روزي بايد روي صفحه كاغذ بياورم نميانديشم و همه آنها رابا خودم به قبر ميروم. حس نخواستن است
حس نخواستن
نخواستن
كندن
كندن
كندن
و تو فكر ميكني چه هستي؟ و تو؟ و البته تو يك فرشته هستي چرا كه خدا ميداند من به مرگ خويشتن راضيام و حالا كه بريدهام تو آمدهاي تا مرا نگهداري.
ميداني ديگر چيزي ندارم. حس ترس ميآيد از اينكه برنجانمت. حس ترس از غمهاي تو و اين است آن حس دلبستگي كه انسان را فراري ميدهد اما من ايستادهام چون تو ايستادهاي.
اين متن هنوز هم دنباله مي طلبد. دنبالهاي كه من فكر ميكنم مثل زندگي ناگزير ماست. مثل زندگي روزمره كه هر لحظه ميخواهد بيايد و بوي مرگ دارد.
از كساني كه به ماندن ميانديشند بدم ميآيد و خودم نيز روزي به ماندن فكر ميكردم. تنها و تنها دلم براي همه كلماتي كه ميتوانند بيايند ونميآيند چون من مردهام ميسوزد. دلم براي كساني هم كه ميخواهد بيايند و من آنها را به خودم وصل كردهام اما نميتوانند بيايند ميسوزد. آنها هم دلشان ميسوزد. و اين حس دلسوختگي آنان مرا ميميراند.
كسي صدايم ميزند:
- فاطمه آهاي فاطمه آهاي فاطمه
انگار ميگويد من هستم. من هستم. من يك نورم. در سياهي قبرهايت. نگاه كن كنار توام.
و او را در قلبم ميبينم. و ميبينم او هست. او هست كه هميشه هست. و من وامدار وجود اويم.
و او مرا نگه ميدارد و او به من زندگيمي دهد و او مرا عاشق ميكند و نفس ميدهد. و ميگويد باش. فرو نرو. فرو نرو.
حالا ميبيني كه من هم با كسي مردهام و حالا ميبيني كه احساسات مرگ شما هم مثل احساسات گرسنگي، حمام رفتن يا حتي توالت مشابه است و همه با هم از آشپزخانه سر در ميآورديد و همه با هم از حمام با همه با هم از توالت حالا همه با هم از گورستان.
ميگذرد. ميگذرد. ميگذرد.
حالا كه حس ميكنم عدهاي از دوستان قديمي آدرس اينجا را دارم نميتوانم به آن سادگي از نمك زدن سوختگي دستم بنويسم
اما چارهاي هم ندارم
حوصله نق خورده شدن هم ندارم
اينجا خانه من است و من در آن راحتم
نه نميتوانم راحت باشم
وقتي پنجرهات را باز كردي ديگر راحتي معنا ندارد
اما من ميخواهم راحت باشم.
خب حالا چه كنم؟
حرف مهم اين است كه من نميدانم چه بنويسم
پس اصلا چيزي نمينويسم
حس ميكنم برادرم از من خوشنود است
روح لبخند زدهاش را كنار خودم گاهي حس مي كنم
حالا ديگر عشق را توي وجودش به نحو شگرفي حس مي كنم
روح سبك و مهربانش
من هم سبك شدهام
به خاطر گرماي محبت يك مهربان
از هديهاي كه ديروز دريافت كردم تا شادمانيام فاصله اندك است
حميده خيلي مهربان بود
از ساعت 5 آمد تا نه
من كه خواهر ندارم گاهي دوستانم از خواهر برايم مهربان ترند
اما من خانم ح را هم خيلي دوست دارم
خودم دوستش دارم
رفتم كنارش
و از وجود نوراني اش لذت بردم
خيال برتان ندارد خانم ح در يك اداره خدمتگذار است
اما وجودش پر از مهر
قاسمي هم آمد
دوست و همگار ديگرم
همان كه با حميده قهر بود
ناگهان حس كردم حميده خيلي غمگين شد
بعدا به من گفت پرده فروش با يك موبايل ديگر زنگ زده و پولش را خواسته
از اين ناراحت بود كه چرا شوهرش حقوق او را گرفته و همه را جيبش گذاشته
و پول پرده فروش را نداده
گفتم خب چي كارش ميكند؟
گفت قسطهاي مختلفي با آن ميپردازد
و جفتمان خنديديم
رفت اما حالش خوش نبود
دختردايي امد و عكس هاي برادرم را كه رفته بوديم ده بالا ديد
من از او چند عكس گرفته بودم
تا خوشحالش كنم
كسي اگر ميدانست قرار است بميرد آنقدر براي يك تخصص لعنتي حرص ميخورد؟
و ديگرچه
و ديگر گرمي يك صدا
گرمي يك صدا
همين
تقدیم به دوست عزیزم: ب - ف:
وقتي تو نبودي
يعني
انگار در سفر
كولاك در كولرهاي گازي برف ميباريد
بندرعباس چشمان تو* را ميدزدیدم
آتشفشان درونمان حتي
حريف اينهمه سرما نبود
ترجيح داديم در قله كوههايمان يخ بزنيم
تا يك درخت برويد
بر بازوان تو
ميآويزم
سفر به پايان ميرسد
ما قله كوهي هستیم
يگانه
سوار بر بلنداي آواز يك قناري



