حالا چه راحت ميتوانم از وبلاگم دست بردارم
ظاهرا مجبورم از صفر شروع كنم
حتا از بيست سي تا از بازديدكننده هاي آني دالتون هم بگذرم
ديوانه باز هم مرا يافته است و ابدا تحمل ذهن مخدوشش را ندارم.
البته او را تهديد كرده بودم كه اسم واقعي به همراه عكسش را در اينجا ميگذارم اما خب ميدانيد كه من حوصله چنين جنگهايي را ندارم.
پس ساده ميگذرم از اين وبلاگ
شايد وبلاگ ديگري ساختم شايد هم نه
در هر صورت ديگر نشانهاي كه بشود اثبات كرد منم وجود نخواهد داشت.
نگوييد بايستم كه مرا توان حملات پر از قهرو كين ديگران نيست.
پس تا پا نگرفته جاي ديگري
باز هم ميگويم اگر بخواهد ادامه بدهد
آبرويش با خودش
من و عكس و داستان و قلم و رسانه
آري با يك شعر تمام ميشود
با يك شعر
خاموشي ابدي تو
چراغاني رنگها بر گونه من
سقوطم باز هم به انتهاي بيشهزار
و شعر دستم را ميگيرد
بر گونهام بوسه ميزند
و ميگويد
برخيز
و من بعد از مرگ تو حتي به شعر هم پشت كردهام
تلخي بارها
بر دوشم مانده است و زير فشار
گسترده شده ام
عميق شدهام
و نرم
و بر ميدان وسط دستانم تيركي روييده است
با شعلههاي آبي بر فراز آن
چشمان منبسط قرمز
شعله ميكشد
دو چشم بر انتهاي تيرك
می سوزند
من همچنان ايستادهام
و به شعله كشيدن عشق چشم دوختهام
چهقدر ميخواهي بزرگم كني؟
اي آسمان
بارش رعد آلود مرا ميبيني؟
غرش آرام يك كوه كه آب ميشود
كوچك ميشود
يك دست ميشود در التماس دستهاي تو
يك انگشت ميشود و تورا نشان ميدهد
بغض ميكند بر گونههاي يك كودك
چيزي نميشود
نيست ميشود
مراقبه توانایی پاسخ به بسیاری از مشکلات را دارد.از دستیابی به یک آرامش اعصاب فوری پس از جر و بحث با دیگران تا توانایی انجام جادویی ترین و باور نکردنی ترین کارها که از لاماهای تبتی نقل می شود. این طیف وسیع امکانات نشانگر توانایی های درونی ماست که منجر به آن چیزی می شود که آن را خوشبختی و شادکامی و اقتدار می نامیم که انسانها معمولا آن را بیرون از خود می جویند و طبیعتا به دلایل اساسی در مواجهه با آن با شکست مواجه می شوند.زیرا که خوشبختی امری اساسا ذهنی است و چون خوشبختی در اشتراکی ترین معنای خود چیزی جز "حس رضایت خاطر" به زندگی نیست و از آنجا که حس رضایت خاطر به زندگی اصولا به تربیت ذهنی و درجه خود ساختگی ما بستگی دارد برای همین کسی که خوشبختی را در بیرون از خود می جوید هیچوقت در خود احساس رضایت خاطری که "عمیق"و "طولانی"است را نخواهد کرد.
مثالی بزنیم :فرض کنید خانه ای دارید که از سکونت درآن چندان راضی نیستید به زودی خانه خود را عوض می کنید و بعد از مدتی درمی یابید که باز هم بدتان نمی آید جای خود را عوض کنید. شما باز هم جای خود را عوض می کنید و معمولا هیچوقت از خود سوال نمی کنید که آیا من نباید به جای تعویض محل سکونت، دیدگاه خود را به زندگی که باعث ایده تعویض دائم خانه می شود را عوض کنم؟شاید به خاطر افسردگی دست به چنین کاری می زنم؟شاید به خاطر بیماری اضطراب و استرس میل به این کار پیدا می کنم؟شاید به عللی به مشکل اساسی عدم تمرکز و پراکندگی ذهنی مبتلا هستم و ناخوداگاه می خواهم با تعویض مسکن به یک قرار ذهنی دست پیدا کنم؟ شاید به وسواس مبتلا هستم؟شاید یک ....و ده ها شاید دیگر که نشان دهنده این حقیقت است که"ذهن من سالم نیست"و بیماراست و دچار مشکلاتی است که درمانی از جنس خود یعنی درمانی ذهنی را می طلبد و این یعنی به جای تغییر محل زندگی به اضافه حمل و نقل عارضه همرا ه خود به محل مزبور باید فکر دیگری کرد!.همیشه فراموش می کنیم اگر داشتن ثروت زیاد خوشبختی به همراه می آورد الان باید ثروتمندان بودا یا انسانی از لحاظ روحی بسیار سالم می شدند یا لااقل به هیچ روانپزشکی مراجعه نمی کردند. در صورتی که به دلایل مبرهن اغلب شاهد نقیض چنین حالتی هستیم.
یک روانشناس مانند یک پزشک عمومی کارش چندان با روال و سادگی توام نیست چرا؟ شما وقتی سرما می خورید جلوی جمع میروید و اعلام می کنید که سرما خورده اید اما وقتی افسرده می شوید معمولا ممکن است به هر کاری برای رفع این حالت دست بزنید به غیر از مراجعه به روانپزشک!
مراقبه " تربیت"و "کنترل" ذهن توسط تکنیک های درون نگرانه برای رسیدن به" شادی" آگاهی" و" آرامشی" عمیق و طولانی و غیر وابسته به غیر است.
این شادی یک شادی گذرا مانند شادی از خرید یک اتومبیل نیست شادی یی است که از احساس یک اقتدارو بینش باطنی دائم و عمیق در درون بدون شرط بیرونی ایجاد می شود
این آگاهی مانند خواندن فلسفه ارسطو یا خواندن جنگ و صلح تولستوی و آثار شکسپیر نیست این آگاهی یک بصیرت درونی و یک درک باطنی یست که معمولا فرزانگان را صاحب آن می دانیم این آگاهی موصوف به مکتبی و ساخت کسی نیست ، مکاشفه ای تدریجی و آرام حاصل از درون پویی ست .مثلا بعد از مدتی مراقبه شما متوجه می شوید که انسان هشیاری شده اید زود سره از ناسره را تشخیص می دهید.دیگر مثل قبل گول نمی خورید خودتان را فریب نمی دهید خودساختگی درونی باعث شده اندوه و بی قراری کمتر گریبانتان را بگیرد.وزمانی که قرار است اندوه و غصه سراغتان بیاید فورا با مراقبه ای کوتاه آن را از خود دور می کنید. روحیه ی تحقیق پیدا کرده اید و دوست دارید به جای صحبت از اشخاص از مفاهیم صحبت کنید.دیگر احساس تنهایی نمی کنید چون عمیقا متوجه شده اید که کارهای انجام نشده ی زیادی در دست دارید.باریک بین و دقیق شده اید و ترجیح می دهید مثلا به جای بچه دار شدن درباره آموزش و تربیت و فلسفه آن کتاب بخوانید.صبور شده اید و ترجیح می دهید به جای رفتن به گردش با دوستان از کسانی که نیاز به کمک دارند برای مدتی مراقبت کنید.دیگر برای دوستی و توجه دیگران ناله نمی کنید زیرا که حس بی نیازی عمیقی در شما به وجود آمده است و دیگران را به خاطر ارزش وجودیشان دوست خواهید داشت نه به خاطر نفعی که برای شما دارند یا به مقداری که شما را از تنهایی در می آورند زیرا تنهایی نه تنها عذاب آور نیست بلکه یکی از شروط شکوفایی شخصیت است.
یکی از نتایج بسیار مهم مراقبه ایجاد "بینش درونی"است که برای یک زندگی درست و صحیح عمیقا بدان نیازداریم . بینش درونی عقل تزلزل ناپذیر درون ماست که به قول افلاطون یاد می گیریم که آن را درون خود کشف کنیم.و مثل قوه ارزیابی خارجی ما خلل پذیر و پر اشتباه نیست.با بینش درونی یست که الگوهای شکل گرفته ناهنجار و رفتارهای مخرب رسمیت یافته را شناخته و آن ها را تحلیل و دگرگون کرده و بازسازی می کنیم.با بینش درونی ست که ریشه های اندوه را در درونمان کشف می کنیم
شده از :سنباد
من دیگر ناله نمی کنم. قرن ها نالیدن بس است
می خواهم فریاد بزنم!!
اما اگر نتوانستم سکوت می کنم
خاموش بودن بهتر از نالیدن است.....
به من بگو:نگو،نمی گویم،
اما نگو نفهم،که من نمی توانم نفهمم
من میفهمم!!!
<<دکتر علی شریعتی>>
توي كلوب نميشه آن شد
چون به محض آن شدن يه عدهاي ميان و فوري بهت پيام ميدن.
پس با اين حساب چرا اصلا ميريم كلوب؟
براي سر و گوش آب دادن.
اين بار پسري سلام كرد و من هم جوابشو دادم.
بعد ناگهان بنا كرد يه عالمه چيز بار كردن.
- حتما خيلي زشتي كه عكس خودتو نذاشتي.
نميشه يه سوزن به خودت بزني يه جوالدوز به بقيه؟ نه كه خودش عكس داشت؟
- البته . و در اين صورت از دست آدمهاي ظاهر بيني چو شما خلاص ميشم.
باور كنيد اينا رو بدون هيچ مقدمه اي گفت. من فقط بهش گفتم از پسراي ي خوشم نميآد.
بعد هم برگشت و گفت:
- تو يه ترشيده هستي و بهتره بري با پسراي دهاتي اطراف خودتون ازدواج كني.
عجب. انصافا وقتي خودش سي و شش سالشه در مقابل من بيستو نه ساله اون ترشيدهتره يا من؟
گفتم:
- اگه بترشم هم بهتره با يكي كه بلد نيست حرف بزنه ازدواج كنم
به نظرم دروغ ميگفت:
آخه طرز حرف زدنش به پسراي هيجده نوزده ساله ميخورد.
قبول كنيد كه حق دارم با پسراي ي ازدواج نكنم. براي اينكه بي چشم و رو هستن و فرهنگ مردسالارانهاي هم كه توش بزرگ شدن خيلي با عث پايين بودن سطح نگرششون شده.
هركس با ندايي الهي در درونش به دنيا ميآيد. اگرچه ما هرگز آن را نميشنويم. اين ندا آرام و آهسته است. صداي خداست اما سر ما از سر و صداهاي ديگر انباشته است. هزارو يك صداي ديگر در سر ما فرياد ميكشند و ما نميتوانيم آن نداي آرام و آهسته را بشنويم.
درون ما چنان شلوغ و پرسر و صداست كه حتي اگر خدا فرياد بكشد صداي او را نخواهيم شنيد و خدا هرگز فرياد نميكشد. بلكه نجوا ميكند. عشق هميشه نجوا ميكند زيرا فرياد كشيدن كمي خشن است. عشق صبر را ميشناسد از اين رو خدا صبر ميكند. عشق اميدواري را ميشناسد از اين رو خدا اميدوار است. اگر امروز نشد فردا.... روزي آن ندا را خواهي شنيد. پس هرچه بيشتر ساكت و هرچه كمتر پر سر و صدا باش تا بتواني نجواي خدا را بشنوي. شنيدن اين ندا سرآغاز يك زندگي تازه و جاودان است.
اشو
زنگ كه ميزند ميگويد امروز تولده.
- تولد كي؟ نيكبخت؟
- آره.
با همان لهجه شيرين كرماني غم را در وجودش حس ميكنم. از كارها و حرفها ميپرسم و اينكه تنها گيتار ميزند.
- منم تير متولد شدم.
- ا؟ به چه جراتي؟
مجتبوي شاگرد كلاس اولم بود و از همان ابتدا علاقهاش را به من نثار ميكرد. من اما از دست اين سه تا شاگرد عجيب و غريبم كه مثل كنه به هم چسبيده بودند و دائم سر كلاس حرف ميزدند عاصي شده بودم.
به هر طريقي خواستم آنها را جدا كنم تا دست كم كمتر حرف بزنند نميشد.
آن دوتاي ديگر يعني ميركي و مظفري به نوعي به حميده وابسته بودند. به يكي از آنها وقتي گفتم چرا از حميده آنطرفتر نمينشينند گفت:
- چشمم پاي تخته را نميبيند. القصه تشويقش كردم عينكش را بزند و گفتم من هم عينك دارم.
از جلسه بعد عينكش را مي زد.
هميشه وقتي در كلاس ديگر بودم مجتبوي مي آمد پشت در كلاس. اين بار هم آمده بود. از عشق او خبر نداشتم. همان اول هاي سال بود.
روي لبش و روي پيشانياش نوشته بود
- عليرضا
گاهي نگران نوع فكر خانم مدير و بقيه درباره خودم ميشوم كه اين چيزها را ميبينم و چيزي به بچهها نميگويم.
در حالي كه در كلاس ديگر بودم و عصباني بودم چرا مجتبوي در كلاس را باز كرده پرسيدم
- عليرضا؟
و لبهايم را برگرداندم و گفتم اين ديگر چه طور عشقيست.
موج تيرهاي در دلم پيچيد. اين رفتار نشانه يك عشق نا سرانجام بود كه مزه آن در دلم بود. عشقي كه جز نا اميدي براي انسان چيزي ندارد و البته انسان را ميسازد و بزرگ ميكند اما لحظههاي دشوار آن بسيار است. يك عشق غير ممكن.
كم كم فهميدم عليرضا خان زن هم دارند. و هر بار كه از كنار حميده ميگذشتم. عكسي مطلبي چيزي از عليرضا نيكبخت واحدي نشانم ميداد.
يك بار سر كلاس با لنجها برگشتهشا مواجه شدم. وقتي بچهها غمگين باشند محيط كلاس هم بد ميشود. چيشده؟
- نيكبخت ديروز گريه كرد.
عصباني شدم.
اين نيكبخت لعنتي بايد گريه كن و آنوقت من در حالي كه وقت ندارم بايد وقت كلاسم را به اين اختصاص بدهم كه حميده خانم غمگينند. كمي به او تشر زدم. از هر لحاظ بردمش زير سوال.
آخر چه طور عاشق كسي ميشوي كه زن دارد. تو دلت راضي ميشود اون زنش را ول كند و بيايد با تو؟
- آره
- آه خدايا.
ديگر بحثي نكردم و با او قهر كردم. و به درس پرداختم. باور كنيد وقت نداشتم وگرنه نميگذشتم به هرحال محيط كلاس متعلق به همه هست.
هر كلاسي داستاني جاودانه است. من دلم ميخواست حال داشتم و از هر كلاسم رماني برايتان ميساختم.
فكر ميكردم از من بدش آمده اما محبت بيدريغش همواره دستگيرم بود. گاهي مي انديشم من معلم شاگردانم هستند يا آنها هستند كه شيوه عشق ورزيدن اصيل را به من ميآموزند؟
من از بين همين شاگردان كوچك پانزده شانزده سالهام معلمان بزرگي داشتهام.
روز ولنيتاين بود. محض اطلاع من هميشه مباحث خارج كلاسي هم مطرح ميكنم. ديدم حميده و ميركي با دو عروسك و باز ناز در كلاس نشستهاندو با خودم فكر كردم خب نيابد اين حمده را جدي گرفت.
شايد در كنار عشقش به نيكبخت دوست پسري چيزي هم دارد.
مدت نيم ساعت از كلاس كه من درس ميدادم يا ميپرسيدم يادم نيست همچنان عروسكها در بغلشان بود و با چشماني پر از ناز به من نگاه ميكردند.
نميدانم شايد حس بچههاي ديگر بود كه واكنشم واداشت. يا شايد از اينكه مثل مجسمه عروسكها را بغل كرده بودند. رفتم جلو و عروسكها را گرفتم و در طاقچه گذاشتم.
با زهم حميده كف دستش را به من نشان داد با عكسي از عليرضا كه در آن پنهان كرده بود.
با زهم آهي از نهادم در آمد.
حميده آنقدر مرا دوست داشت كه مرا به عنوان معلم خصوصي همراه با دو تا ديگر از بچهها بگيرد. بر خلاف ميركي و مظفري او با هوش بود. نمرهاش معمولا خوب ميشد و درس كه ميدادم خوب ميفهميد.
فيزيك ترم اول را شانزده شد. علارغم اينكه ميدانم زياد نخوانده بود.
كم كم از آنها بدم ميامد. سر هر جلسه آتقدر با هم حرف ميزدند كه كفريام ميكردندو علارغم محبتهاي حميده چند بار تشر اساسي به آنها زدم يا خواستم مظفري را اخراج كنم كه نميدانم ميگفت بيماري خاصي دارد و دنبال يك انرژي درمانگر ميگشت.
رفته بودن بيرون كلاس كه در طبقه دوم بود و دستهايشان را گرفته بودند. حميده آمده بود بالا و داشت به داخل كلاس نگاه ميكرد.
دادي زدم. اگر مدير ميديد يا ميافتادند من چه ميكردم؟
گاهي از بيمهريام به آنها غمگين ميشدم اما محبت آنها پاياني نداشت.
آن بار هم كه حميده را دعوا كردم در نهايت او آمد و معذرت خواست.
قسمتي از ماجرا را ميگذارم براي بعد.
هورااااااااا
نميدانم چرا وقتي كارتون جمعه صبحهاي شبكه دو را ميبينم ذوق زده ميشوم.
ليانچو
زازا
كريستو
و هكتور
راستش همين الان هم از بردن نامشان خنديدم.
قبلا كارتوني كه ميديدم هروز صبح به ديدنش مقيد بودم داستان یک ماهي كوچك بود كه به دنبال اژدها بود براي پاك كردن محيط دريا از ظالمان
هميشه اسمها يادم ميروند. القصه داستان فوق العاده جذابي بود گرچه اين اواخر كمي كش آمده بود اما افسانهها تخيلي زيبايي به همراه صحنههاي رويايي داشت.
به طور مثال در يك قسمت آن ققنوس نشان داده شد. اين ماهي شيطان كوچك گاهي اشتباه هم ميكرد اما در هر حال به او كمك ميشد تا خود را بهتر بشناسد و دريابد.
نفهميدم آخرش چه شد؟
اما اين كارتون كه بر عكس قسمت قبل كه به دنبال اژدها بودند داستان يك عده اژدها كش است نهايت تخيل كودكانه است. در فضايي عجيب و غريب همراه با يك جعبه بالدار به دنبال اژدهاها ميروند و آنها را نابود ميكنن كه با مايهاي طنز همراه شده است.
ليانچو گفت:
- من ميترسم
كريستو جواب داد:
انقد بهم دلداري نده
ليانچو گفت:
اژدهاها وقتي به مرحله پوستانداختن ميرسد خونخوارتر مي شن
كريستو:
- خيلي ممنون. واقعا بهم آرامش دادي
- و ليانچو اينجا يك جمله حكيمانه بيان ميكند:
- هروقت نميدوني به كي نگاه كني به درون خودت نگاه كن
و در حالت مراقبه قرار گرفت و در هر حال اينبار هم اژدها را كشتند.
2-
پدرم آمد پيچ پنكه را سفت كرد. بالاي چارپايه سرم بنا كرد به چرخيدن كه پدرم گفت:
- پايين را نگاه نكن.
- سيمش را قبلا با دست گرفته بود كه من مطمئن شوم برق ندارد.
با خودم گفتم نميشود اين كار را نكنم. اصلا نميتوانم معنا ندارد.
- سيم ها در هم فرو بردم يكي خيلي سفت بود و ديگري شل نتوانستند در هم فرو روند.
- در نهايت پدرم بالا رفت و گفت من دوعيب دارم و تو يكي:
- من چشمم نميبيند سرم هم گيج ميرود.
هنوز هم پنكه غيس غيس ميكند. اين پنكه هم پنكه نشد. هر سال در اول تيرماه دبه در مي آورد. لازم به ذكر است نسيم ملايم كولر به اتاقم ميآيد اما خب من براي كسب خنكي كافي پنكه هم روشن ميكنم.
زندگي موهبتي الهي است اما همه اين را فراموش كرده اند. هيچ كس بابت موهبت زندگي از خدا تشكر نميكند. بر عكس همه پيوسته شكايت و شكوه مي كنند. مردم شكرگزار نيستند. چنين هديه اي گرانبها، بيهمتا و يگانه به آنها ارزاني شده است؛ اما آنان چنان احمقند كه نميتوانند قدردان آن باشند. زندگي را چنان بديهي ميشمارند كه انگار حقشان بوده.
هستي حق ما نيست. ما نميتوانيم مدعي آن باشيم. شايسته آن نيستيم. ارزش ان را نداريم. به اين دليل به ما داده نشده كه شايسته آن هستيم؛ بلكه خدا نميتواند دربرابر وسوسه بخشيدن آن به ما مقاومت كند. او سرشار از انرژي زندگي است. بنابراين آن را بر ما جاري مي كند. به ثروتمندان و فقيرها به شايستهها وناشايستها به گناهكاران و پرهيزكاران به همه. براي او هيچ فرقي نميكند به همه ميبخشد.
خدا به همه ميبخشد زيرا چنان سرشار است كه اگر نبخشد گرانبار ميشود. چون ابري پرباران است. بايد كه ببارد. بر سنگها، برصخرهها، بر بيابانها، بر همهجا ميبارد.
آگاه شدن از اين حقيقت همان دينداري است. اين آگاهي، خود آگاهي تو را دگرگون ميكند. آنگاه تو ديگر نه شكوه و شكايت بلكه شكرگزاري خواهي كرد و اين شكرگزاري عبادت است.
اشو
مراقبه، هنر شور و سرمستي
مجموعه كتابهاي مراقبه اشو
ماه دوازدهم
چشم كوته نظر آيينه ظاهربيني است
ورنه در سينه هر قطره بود دريايي
*******
عشقم چنان ربود كه دنيا و آخرت
افتاد چون دو قطره اشك از نظر مرا
*******
نيست پروا تلخكامان را ز تلخيهاي عشق
آب دريا در مذاق ماهي دريا خوش است
********
در طريقت هستي هر كس به قدر نيستي ست
بيوجودان را در اين ديوان وجود ديگر است
********
كوته زبان خامه و مكتوب تنگ ظرف
اظهار شوق را به چه عنوان كسي
صائب تبريزي
صائب تبریزی هم از من خوشش ببخشید از دریا خوشش می اومده.![]()
توی این قالبه اگه دامن این دختره پایین تر بود با حیاتر می شدا![]()
1-در دنياي مُد، عطر و اودكلن هم مثل رخت و لباس و كفش و كلاه و . . . سال به سال، نو ميشود اما هر عطري براي هر سن وهرموقعيتي مناسب نيست.
۲- از عطرهايي مانند بولگاري، اسكادا و ايريا كه رايحه سنگيني دارند، ترجيحا در محافل رسمي استفاده كنيد. هميشه بهتر است كه در مكانهاي رسمي از رايحههاي تلخ، گرم، شيرين و تند استفاده كنيد.
۳ -در ساخت عطرهاي تلخ معمولا از اسانسهايي مانند ريشه درختان و ادويههاي تند شرقي استفاده ميكنند. عطرهاي شيرين و گرم هم عطرهايي هستند كه از بو و طعم شكلات و ميوههاي تابستاني برخوردارند.
۴- از عطرهايي مانند مادام روشاز، گپ، هوگو و آزارو ترجيحا در محافل دوستانه و صميمي استفاده كنيد. هميشه بهتر است كه در محافل دوستانه و صميمي، از عطرهاي سرد و ترش استفاده كنيد.
۵- عطر سرد به عطري ميگويند كه حس خنكي و تازگي را القا كند. استشمام اين عطرها معمولا باعث ميشود كه طعمِ ميوههايي مانند خيار و هندوانه را به خاطر بياوريم.
۶ - عطر ترش به عطري ميگويند كه طعم مركبات را به خاطر بياورد. عطرهاي ترش نيز القاكننده حس طراوت و شادمانياند.
۷- عطرهاي سرد و ترش باعث آرامش روحي و رفع خستگي نيز ميشوند. لابد ديدهايد كه در باشگاههاي ورزشي، هواي داخل باشگاه را معمولا با رايحههاي سرد و ترش مطبوع ميكنند. عطرهايي با طعم گلهاي وحشي ميتوانند حس صميميت بيشتري به محيط القا كنند.
۸-در بحث عطرها بايد از عطر سال و عطر فصل صحبت كنيم. طبيعتا عطرهايي كه بهتر است در روزهاي گرم و آفتابي استفاده شوند، با عطرهايي كه مناسب روزهاي سرد زمستاناند، يكسان نيستند.
۹- در فصل بهار از عطرهاي ملايم استفاده كنيد. عطرهاي ملايم و بهاري را معمولا از گلهاي بنفشه، تمشك و مگنوليا ميگيرند.
۱۰- در روزهاي گرم تابستان براي ماندگاري بوي عطر بايد به دفعات بيشتري از آن استفاده كنيد. با اين حساب، بهتر است كه در فصل گرم از عطري استفاده كنيد كه ماندگاري بيشتري داشته باشد.
۱۱- در فصل گرم، استفاده از رايحههاي خنك و ترش، تلخ و سرد، جنگلي و وحشي بسيار خوشايند است. استفاده از رايحه هاي خنك و ترش در فصل تابستان، سرماي خوشايندي را به شما و اطرافيانتان منتقل ميكند و درنتيجه از حس ِگرماي محيط ميكاهد تا به يك حس تعادل دمايي برسيد.
۱۲- ماندگاري عطرها در هواي سرد بيشتر است. يعني در پاييز و زمستان با توجه به دماي پايين هوا، الكل موجود در عطر ديرتر تبخير ميشود. در فصلهاي سرد سال، بهتر است از رايحههاي سنگين مانند عطرهاي شيرين، تند و تلخ استفاده كنيد.
۱۳- اگر پوستتان چرب است، خوشحال باشيد چون دوام و ماندگاري عطرها بر روي پوستهاي چرب و تيره بيشتر است. اما عطر براي پوستهاي روشن و خشك، در حكم يك مرطوبكننده است و دوام زيادي روي اين پوستها ندارد.
۱۴- اگر پوستتان روشن و خشك است و ميخواهيد ماندگاري عطرتان بيشتر شود، بهتر است پيش از استفاده از عطر، از لوسيونهاي مرطوب كننده بدون بو استفاده كنيد.
۱۵- از زمانهاي گذشته، اين باور همچنان پابرجاست كه عطر و اودكلن را بايد به پوست جلوي گردن و يا به مچ دست زد. واقعيت اين است كه زدن عطر بر روي محل نبضها (مانند: مچدست، مچ پا، پشت زانوها و نبض گردن) باعث متصاعد شدن رايحه عطر شده و كلا خوشايند است اما پزشكان توصيه ميكنند به گردنتان عطر نزنيد چرا كه اين كار، احتمال بيماريهاي پوستي را در اين ناحيه افزايش ميدهد.
چقدر باید بگردم تا بویی بیایم تا بتوانم دائم تحملش کنم
اوری وان را دارم اما خوشبختانه خودم بویش را نمی فهمم
چند عطر و ادکلن دست نخورده دیگر هم دارم که نتوانستم استفاده کنم!
ديشب آن حس گم گشتنت بود كه اشكم را در آورد
لبهايت خشك
و رنگت زرد بود
چون كساني كه بعد از يك خونريزي شديد رو به بهبودياند
نحيف و بيتاب
من اما
پرندهاي رو به موت بودم
كه حتي ياراي بال بر هم زدن ندارد و خود را به دست باد سپرده است
تا پروازش دهد
پرندهاي كه هنوز هم شوق پرواز دارد
و تو از من ترسيدي
انگار هنوز آن عقاب اژدها كشم
و تو دل ساده مرا نديدهاي
مثل هميشه گريستم
براي دلتنگيات
هنوز هم بر فراز روياهايم دوستت دارم
شايد تو در من تن دوشيزهاي جوان را ببيني
كه يك بار خوابيدن سيرابت نسازد
و شايد آب حياتم تو را براي ابد سيراب سازد
چونان يك روسپي ابدي
كه وظيفه مرد ساختن پسران را به او سپردهاند
متاسفم كه همه نشانه هاي حضور تو را پاك كردم
براي فراموشكردنت ناگزيرم
و مي دانم تو با همه صبوري ات مرا مي بخشي
ردي از تو باقي نگذاشتم
تا بداني كه چگونه رهايت ميكنم
در واقع خودم را رها ميكنم
من در قفس خواهم مرد
و نمي خواستم تو با من درقفس باشي بلكه
پرواز كردن دو تايي را مي خواستم
مهربان بودي و در آن روزهاي سخت انگار وكيل آرامش بخشيدن و شاد كردن من
ممنونم از تو
و از خداي مهربانم
كه عشق را آفريد
و فراتر از آن
آزادي را
هزار بارنگفتن دوستت دارم
گاهي
از هزاران بار گفتن دوستت دارم
اصيلتر است
نکاتی درباره یافتن همدم های روحی
ريكي خالصترين شكل عشق خداست.
ريكي براي استفاده و بهرهوري از دنيا به ما داده شده است. لازم نيست بابت آن چيزي پرداخت كنيد.
جز فرود آوردن سر تسليم و احترام.
ريكي كژيها و خميدگيهاي زندگي را كه خودمان باعثاش بودهايم را صاف ميكند.
ريكي تمام موانع پيشرفتمان را از ميان بر ميدارد. اين امر از طريق لمس مهربانانه دست كيهان صورت ميگيرد.
ريكي نياز به اعتقاد خاصي ندارد.
هستي برتر يا خود ريكي هميشه كمك ميكند مانند مهرمادری.
ريكي نيروي كيهان را تحت كنترل درميآورد بدون ايجاد غرور فردي قدرتطلبانه
ريكي دانشي معنوي است كه براي دنيا يك فرشته نجات است.
ريكي در مقابل چيزي نميخواهد جزعشق به همه
ريكي جسم و عواطف را درمان ميكند؛ جسم و عواطف را متعادل ميكند و با عث سلامتي، شادي و كاميابي و عمر طولاني ميشود.
ريكي دانش شفابخشي و متعاليكننده روح است.
ري: خرد معنوي يا كيهاني
كي: انرژي حياتي
ريكي داراي اصولي اوليه است كه با ياد آوري هر روزه آن زندگيات متحول ميشود اصول اوليه را اینجا نوشتهام
دعايي از استادان ريكي:
باشد تا داشته باشيد:
آنقدر شادي كه شما را شاداب كند
آنقدر حركت كه شما را نيرومند كند
آنقدر اندوه كه حالت انساني به شما بدهد
آنقدر اميد كه شما را خوشحال كند
آنقدر شكست تا شما را فروتن كند
آنقدر موفقيت كه شوق شما را بيشتر كند
آنقدر دوست كه به شما آرامش دهد
آنقدر ثروت كه نيازهاي شما را برآورد
آنقدر شور وشوق كه آينده نگر باشيد
آنقدر ايمان كه افسردگي را برطرف كند
آنقدر تصمیم كه هرروز را بهتر از ديروز گرداند.
از جزوه خانم عابديان:
به قلبت نگاه كن
آنجا سراي من است
عشق را چون دانهاي با نام و يادم
آبياري كن و با توجه خواهي ديد كه
عشقم در تمام وجودت ريشه دوانيده
حال تو مني و از من جدا نيستي
فكر و انديشه تو من
خواست تو من
شادي تو من، غم تو من
الهي آنكه تو را ميپرستد و بنده توست چگونه در حق بندگانت مهربان و دستگير نيست؟
دوست عزيزم آريا ريكي چيزيست كه من به آن عشق ميورزم.
در ديگاه عوام با ريكي ميتوان بسياري از كارهاي محال از جمله شفا بخشيدن به بيماريهايي كه غير قابل درمان به نظر ميرسند درمان كرد.
براي شناخت بهتر ريكي ميتواني در دورههاي آن شركت كني و مطمئن باشي كه زندگيات را متحول ميكند به شرط آنكه پيگير باشي.
ري كي بسيار ساده و بسيار عميق و تاثيرگذار است.
کتاب ری کی
دانش راستین زندگی
ون گو پالان
تاریخ مرا در محک امتحان قرار داده است .می خواهد فداکاری مرا بسنجد.
می خواهد شجاعت مرا بیازماید.اکنون پرچمی خدایی به دست من سپرده
شده است تا با طاغوت ها بجنگیم ومبارزه من فقط با شهادت وفداکاری
امکان پذیر است.
خدایا! تو را شکر می کنم که با فقرآشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و
فشار درونی نیازمندان را درک کنم .
خدایا!همه چیز بر من ارزانی داشتی و برهمه اش شکر کردم .
جسمی سالم وزیبا دادی! پایی قوی وتند وچالاک عطاکردی!
بازوانی توانا وپنجه ای هنرمند بخشیدی! فکری عمیق دادی و ازموهبات
علمی به اعلا درجه برخوردارم کردی .
خدایا!تو را شکر می کنم که مرا بی نیازکردی تاازهیچ کسی وهیچ چیز
انتظاری نداشته باشم.
خدایا! هدایتم کن! زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.
خدایا! هدایتم کن که ظلم نکنم !
زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است.
خدایا! نگذار دروغ بگویم!
زیرا دروغ ظلم کثیفی است. تهمت،خیانت ظالمانه ای است .
خدایا! ارشادم کن که بی انصافی نکنم، زیرا کسی که انصاف ندارد
شرف ندارد .خدایا! راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که
بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است. خسته شده ام ،
پیر شده ام ،دل شکسته ام ، دیگرآرزویی ندارم واحساس می کنم
که این دنیا دیگر جای من نیست باهمه وداع می کنم
و می خواهم فقط باخدای خود تنها باشم ای حیات با تو وداع می کنم.
ای پاهای من! می دانم که شما چابک هستید،می دانم فداکارید.
اکنون می خواهم که دراین لحظات آخر،آبروی مرا حفظ کنید.
ای پاهای من! سریع وتوانا باشید.
ای دستهای من! قوی و دقیق باشید.
ای چشمان من ! تیزبین وهوشیار باشید .
ای قلب من! این چند لحظات آخرین را تحمل کن .
به شما قول می دهم که پس از لحظه ،همه شما در استراحتی
عمیق وابدی آرامش بیابید.
من دیگرشما را رنج نخواهم داد. دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد
و شما از خستگی فریاد نخواهید کرد.
و ساعاتی بعد به دیدار معبود شتافت.
امروز حميده آمد و مرا از نزد خانم "ش" همكار هم محله ايام بلند كرد گفت حسين پشت كامپيورت نشسته و گفته من امروز حسابي تيپ زدهام براي دريا تا او از من خوشش بيايد.
القصه حسين كيست؟
حميده يك عموي پا به سن گذاشته داشت كه رفته بود و يك زن معلم گرفته بود و اين عمو الان يك پسر چهار ساله دارد به نام حسين با عينكي مشكي بر چشمش. قيافهاي شبيه يك پروفسور كوچك.
قبلا به اتاقم آمده بود. برايش پينت را باز كردم و نقاشي عجيب و غريبي كشيد و كمي مقابلش نوشتم.
ديروز كه آمده بود گفت
- اومدم كاغذمو ببرم
- كدوم كاغذ؟ من كه كاغذي تو اتاقم نديدم.
- يه كاغذ مهم داشتم كه توي اتاق تو جا گذاشتم
- ا؟ مهم بوده؟ خب اگه راست ميگي اسمش چي بود؟
- نمي تونم اسمشو نبايد به كسي گفت.
- به منم نميتوني بگي؟
- اسمش بشقاب پرندس.!
- آهاننننننننننن؟ همون كاغذه بشقاب پرنده؟ راستش يه آدم فضايي اومدو بردش
و به اين ترتيب ديشب مكالمه منو حسين با اون عينك پروفسورانه تموم شد. و امروز عروسمون در حالي كه شاخ در آورده بود اومد گفت كه اون برات تيپ زده.
فوري از كنار خانوم" ش" بلند شدمو اومدم ديدم حسين پشت كامپيوتر نشسته.
- حسين؟ تو به خاطر من لباس خوشگلتو پوشيدي؟
يه لباس راه راه پوشيده بود
با زبون شيرينش گفت:
- اره. ديروز شيش تا از اينا خريدم.
حس محبت عجيبي منو فرا گرفت و حس كردم چه طور يه پسر بچه مي تونه فقط با دو تا ملاقات اينهمه به يكي علاقه پيدا كنه.
پينتو دوباره براش باز كردمو گفتم:
- تو منو دوست داري حسين؟
چيزي نگفت. فقط سرشو پايين آورد.
تحليل گرانه گفتم:
- چرا؟ مگه من چي كار كردم.
چيزي نگفت.
با زهم سوال كردم
- تو براي چي منو دوست داري؟
سكوتش بيان علاقهاي بود كه فقط يه كودك ميتونه به آدم داشته باشه.
گونشو بوسيدمو گفتم:
منم دوست دارم.
این مطلبی بود که من هم به خاطر خاطره از حضور اون چند شب پیش ثبت موقتش کردم
خواستم بگم دل به دل راه داره:
حسين كوچولو الان روي زانوهاي من نشسته
اون پسر عموي عروسمونه
نگران نباشيد اون فقط پنج سالشه
ميگه توي تهران كاميپوتر داره
اما كيسش خرابه
حالا هم كم ندارم اينا رو براش مي نويسمو مي خونم
مي خنده
قيافشم شبيه پرو فسوراس چون عينك داره
ديگه چيزي بنويسم؟
- ميگه نه
- كاش يه بازي داشت
- اوهوم. نقاشيشو مي آري؟
باهم خنديديم
به قول اون
تموم شد
خنده

