
شكيبا باش! ناشكيبايي مانعي در راه جست و جوست. تو در مورد خدا نمي تواني شتاب به خرج دهي، زيرا خداوند در جاودانگي به سر مي برد و شتاب داشتن تو به اين معناست كه ثانيه ها، دقيقه ها و ساعتها را حساب كني، اگر مي خواهي به حقيقت دست يابي، بايد از در جاودانگي وارد شوي، به همين دليل، شكيبايي لازم است. همه چيز را در مورد وقت و زمان از ياد ببر، شتاب مكن! ناشكيبا مباش! منتظر بمان! با عشق و غلاقه و انتظار ( نه با توقع ) و سرشار از شوق آمدن يار منتظر بمان. اما اگر يار تا به حال نيامده نااميد نه شو. همه چيز را براي استقبال از او آماده كن. همواره آماده باش. اگر او نيامده به اين دليل است كه تو هنوز آماده نيستي. پس جاي هيچ نااميدي نيست. گوش به زنگ و آماده باش. آماده باش و آماده باش. آمادگي، سكوت و فضاي خالي تو كه كامل شد، يار بي درنگ خواهد آمد!
داستان شکست ناپذیر سامرست موام
می دانید مدت هاست داستان نخوانده ام
نمی دانم دلیلش چیست. این کتاب شبی از شب های زمستان مسافری را حتی با خودم به تور به یک سفر یکروزه بردم اما بیرونش هم نیاوردم.
یادش به خیر یک زمانی در خوابگاه مدرسه یک شب تا صبح یک داستان خواندم در حالی که بچه ها مشغول خواندن کتبی شیمی بودند. مثلا مدرسه نمونه بود اما من به جای نمونه بودن در آن شاگرد متوسطی شدم.
افسانه برزگر که معماری خواند و حالا از او بی خبرم با تعجب به من می نگریست. که چه طور بی خیالانه
آن داستان کوچک را که یادم نیست نویسنده اش که بود اما قطع کتابش کوچک بود و یک داستان عاشقانه افغانی بود شاید هم احمد محمود نوشته بود می خوانم
ما آخرش در خوابگاه نماندیم. علتش این بود که همه هم محله ای های ما در دربیرستان نمونه هی گریه کردند. هی گریه کردند. اما در یغ از من پوست کلفت که حتی یک قطره اشک از دوری خانواده ام بریزم.
اصلا با تعجب به آنها نگاه می کردم که چه طور مثل بچه های شیر گریه میکنند. گریه آنها باعث شد برای ما سرویس بگیرند. در عوض من با تک تک بچه های هم کلاسی ام دعوا کردم.
آخر آنها می خواستند تا نصف شب بنشینند چرت و پرت بگویند و من نه در چراغ روشن و نه در سر و صدا نمی توانستم بخوابم.
اگر در آن خوابگاه باقی می ماندم معلوم نبود چه می شدم و لی احتمالا می توانستم در نور و صدا بخوابم!
البته سال بعد به خطر نامه های برادرم که حسابی عشقش را به من ارزانی می کرد بسیار خوش اخلاق شدم و به قول بچه ها صد هشتاد درجه چرخیدم.
اما دری که بازهم در جمع بچه ها بسیار تنها بودم. اما همیشه کسانی بودند که به من عشق بورزند. آیا این از الطاف الهی بود؟
بیچار هم کلاسی ام اعظم عاشقم بود و مواجه شد با رفتارهای قهر آمیز ازجانب من. برای من پذیرفتنی نبود یک دختر عاشقم شود. برای همین تلاش های افسانه برزگر در سال سوم برای آشتی دادن ما منجر به شکست شد.
البته بعد ها با اعظم آشتی کردم و حالا گاهی می بینمش. او هم یکی از معدود همکلاسی های مان است که ازدواج نکرده زیرا عاشق پسری شد.
من و او از اول هم عقلمان پاره سنگ بر می داشت.
اما شکست ناپذیر سامرست موام داستان زنی است که معشوقش به جبهه جنگ با آلمان ها می رود. اآنجا کشته می شود و پاریس به اشغال آلمانی ها در می آید.
یک شب یکی از سربازان آلمانی به خانه آنها می آید و در حالت مستی به دختر تجاوز می کند.
دختر حامله می شود و سرباز کم کم به او علاقه مند می شود. به خانه آنها رفت و آمد می کند و برای آنها غذا و چیزهای گران دیگر در زمان جنگ می برد.
حتی به دختر پیشنهاد ازدواج می دهد اما دختر همچنان در قهر خشم الود خود نسبت به او به سر می برد و منتظر تولد فرزندش است.
کودک که به دنیا می آید دختر او را کنار رودخانه می برد و سرش را زیر آب می کند و بچه را می کشد.
حالا می بینید که سامرست موام چه شاهکاری نوشته است.
تضاد احساسات و قرار گرفتن در فضاهایی که هریک به تنهایی می توانند دنیایی باشند آن هم در یک داستان نسبتا کوتاه
کشته شدن معشوق
گرفته شدن یک کشور توسط بیگانه
تجاوز یک سرباز
حامله شدن زن
و در نهایت خطیر ترین حرکت کشتن فرزند هریک به تنهایی می توانند جهانی داستانی باشند
اما فراموش نکن گه آن روز ابتدای اقتدار توست
چرا که دیگر با دستان خالی
تنها وجود تو را در بر گرفته است
سلام
واي امروز اولين جمعهايه كه كمي سرم خلوت شده از اول سال
باور نميكندي چقدر كار داشتم.
راستي خلوت كردن با خود قطعا از نيازهاي من محسوب ميشه
البته ميشه به جايي رسيد كه در جمع بود و با خود هم خلوتي داشت.
ديروز اتفاقهاي باحالي افتاد
يه عالمه بارون اومد اونم توي يزد اونم بيموقع در حالي كه ساعت 5 هيچ خبري نبود يهو ساعت شيش بارون مث سيل باريدن گرفت
خدا رو صد ميليون مرتبه شكر
بازم شكر
بازم شكر
راستي ميدونيد اگه هر شكري به جا بياريد بر خداوند واجب ميشه تا يه نعمت ديگه به شما بده تا دوباره شكرش كنيد
: )
چقد خدا ماهه
ديروز شيباني روي اتوبوس واحد ديدم
ماشين نداشتن محاسني داره و از جمله اون برخورد با آدماي مختلف خصوصا شاگرداي سال قبله
شيباني ميدونيد چي گفت؟
چيزي كه واقعا خوشحالم كردگفت
جملههايي كه پارسال يادش دادم دائم داره ميخونه و روي روند درسخوندنش خيلي تاثير داشته
هوم اين برام با عث خوشبختيه كه چيزي كه بهش ياد دادم هنوزم براش فايده داره
داره معماري ميخونه البته توي هنرستان
ديگه زير بارون قدم زدن و مغازهها را ديدن خصوصا مغازههاي اسباب بازي فروشي؛ پارچه فروشي و يا نقاشيهاي بدون سورئاليستم صف داره
اوف هوا سرده
هنوز بخاري رو نگذاشتم
زهره يه برنامههاي ديگه اي برام ترتيب داره
خدا خودش رحم كنه
راستي رتم جلسه شعر كه بهم حال نداد
يه جلسه شعر يا داستان با حال ميخوام
فعععععععععععلن
باي
من الان رسیدم خونه
حتی به نشست انرژیاییم که ساعت ۱۱ بود نرسیدم
که چی؟
هیچی زهره خانوم دیروز هشتاد تا قرص لورازپام خوردن
:(
القصه ما بدو بدو با مادرش قرار گذاشتیم که حرف بزنیم
چی شد اونقت زهره بدو بدو بلند شده اومده بازار و پسره رو هم آورده که من
توجه کنید من با سر کچل خودم
با اون پسره حرف بزنم
القصه ما یه مشاوره سه جانبه دادیم
گاهی زهره با پسره
گاهی زهره با مادرش
بعد هم مادر زهره
بعد هم خود زهره
اوهوم
دعا کنید من بتونم کمکش کنم
خیلی زهره رو دوست دارم
حیفه واقعا
اولش از پسره خوشم نیومد
بعدش مث اینکه زهره احساساتیش کرده بود
نمی دونم والا
زهره یه عالمه هم به من دروغ میگه
خدا خودش رحم کنه
:)
خب
امروز كلاساي خوبي داشتم
توي اولين كلاس مجبور شدم به كمالي دو تا صفر بدم
و توي كلاس دوم هم به بچه ها بخشش رو آموزش دادم كه اغلبشو به خاطر دعواي پدر مادر و اذيت برادراشون استقبال كردن
و توي كلاس سوم بچه ها حسابي آروم بودن حسابي درس دادم و بعضي از كتبي هاشونو دادم
خدا رو شكر روز خوبي بود
دوست پسر زهره زنگ نزد چون فرمودن وقتي من باهشا حرف مي زنم بايد زهره هم باشه منم گفتم اصلا نمي تونم با وجود يكي ديگه درست حرف بزنم
زهره اگه راست گفته باشه گفت پسره بهش گفته نمي تونم دلتو بشكنم
البته نبايد زهره رو به حال خودش رها كنم
دختر آسيب پذيري هست
خدا خودش به همه ما رحم كنه
و كمك كنه عاشق كسايي بشيم كه با هامون مهربون باشن.
که عشق آسان نمود ولی افتاد مشکل ها
به بوی نافه ای کاخر صبا زان تره بگشاید
به بوی جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها
خیلی دلم می خواد بنویسم
اما وقت ندارم
قرار شده پسری که زهره دوستش داره بهم زنگ بزنه
یعنی زهره بهش گفته. اون وقت من باید چی بهش بگم؟
: (
الله اعلم
اخه یکی نیست بگه بابا تو اگه بلد بودی یه دستی به سر کچل خودت می کشیدی
حکایت کوری عصا کش کور دگر شود
راستش چه جوابی می تونم بهش بدم جز تجربه گرایی
وقتی عشق توی قلب زهره است و می دونم به حرف منم گوش نمی ده
چی کار می تونم بکنم جز اینکه بهش بگم
بابا باشه
عاشق باش
اگه بدونید به خاطر عشقاش چه کارایی کرده؟!
گمان نمی کنم از حافظ رند تر باشم که فرمود:
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیده معشوقه باز من
هان
کجاست آن معشوقه؟
بهتر است حریف طلبی نکنیم
تسلیم
من دوباره برگشتم
سلام
من بازم برگشتم
ای بابا کسی نیست به سلام ما جواب بده
راستی
راستی
و بازهم راستی
خبر دارین؟
قرار شده ما فقط بالا رو نیگاه کنیم و نذاریم این پایین حتی یه زنبورم نیشمون بزنه
آخه یکی گفته زشتمونه
شد ما یه چیز بفهمیم و نیایم دهن لقی کنیم؟
