حرکت جریان های الکتریکی در بدن مدتها پیش شناخته شده است. این جریان ها در مسیر سیستم عصبی جاری و یکی از راههای خود تنظیمی بدن هستند. سیستم عصبی با همه اندامها و بافتهای بدن ارتباط دارد و پیام ها از طریق آن به مغز جاری می شوند تا تمام فعالیت های بدنی را تنظیم کنند.
جریان های الکتریکی همچنین از قلب به درون سیستم گردش خون، که به وسیله محلول نمک خون امکانپذیر می شود، جاری می شوند. جریان های الکتریکی در درون و بین تمام سلول های بدن جاری هستند. بسیاری از سلول های بدن در واقع کریستال های مایع دارند. این کریستال های زنده در غشاهای سلولی، در غلاف میلین اعصاب، و در بسیاری نقاط دیگر بدن وجود دارند. تمام کریستالها وقتی تحت فشار قرار گیرند اثرهای پییزو الکتریک ایجاد می کنند.
یک سیستم عصبی ثانویه به نام پری نوریوم وجود دارد که از یک لایه بافت همبند که سیستم اعصاب را احاطه کرده است تشکیل شده است.
هرگاه قسمتی از بدن آسیب می بیند، سیستم پری نوریومی در قسمت آسیب دیده یک پتانسیل الکتریکی ایجاد می کند که بدن را از آن آسیب آگاه می کند. سیستم پری نوریومی نسبت به میدان های مغناطیسی بیرونی نیز بسیار حساس و واکنش دهنده است.
جریان های الکتریکی جاری در بدن انسان، میدان های مغناطیسی ای به نام میدان های زیست-مغناطیسی ایجاد می کند که به بدن انسان نفوذ و آن را احاطه می کند. مغناطیس سنجهای حساس میدان های زیست-مغناطیسی را ثبت کرده اند.
قرائت های زیست-مغناطیسی برای درک بهتر چگونگی کارکرد بدن و برای تشخیص بیماری ها مورد استفاده قرار می گیرد.
مغز و تمام اندام های بدن میدان های زیست-مغناطیسی مخصوص خود را دارد که آنها را احاطه کرده است. هر اندام در حالت سلامت یک فرکانس خاص دارد و وقتی بیمار شود از این فرکانس خارج می شود . مجموع تمام میدان های زیست-مغناطیسی، یک میدان زیست- مغناطیسی به هم پیوسته بزرگ واحد را تشکیل می دهد که بدن را احاطه می کند که شبیه هاله است.
این میدان های مغناطیسی با میدان های مغناطیسی دیگر نزدیک به بدن، مانند میدان های مغناطیسی آدم های دیگر، بر هم کنش دارد. این اصل القاء نام دارد. بنابراین میدان زیست- مغناطیسی هر شخصی بر میدان زیست- مغناطیسی شخص دیگر اثر می گذارد. این اثر، بر سلامت هر انسان و همچنین بر کارکرد اندام ها و بافت های بدن او تأثیر می گذارد.
این پدیده همچنین مبنای علمی تأثیر درمانی یک نفر بر دیگران است.
دست ها نیز میدان های زیست-مغناطیسی دارند که آنها را احاطه کرده است. میدان های زیست-مغناطیسی دست های شفاگران در هنگام درمان اندازه گیری و ثابت شده است که میدان زیست-مغناطیسی دست های آنان بسیار قوی تر از میدان دست های کسانی است که شفاگر نیستند.
حداقل بخشی از انرژی شفا بخش دست ها را سیستم پری نوریومی تولید می کند. این سیستم، اعصاب را احاطه می کند و مسیری است برای هدایت مستقیم جریان های الکتریکی.
اگر یک سلول به دلیلی فرکانس خود را تغییر دهد پیام هایی که از سلول های مجاور می آیند، به برقراری مجدد فرکانس صحیح تمایل خواهند داشت. البته، اگر تعداد زیادی از سلول ها از تعادل خارج شوند، قدرت مجموع ارتعاش های سیستم تا حدی کاهش می یابد که پایداری از دست می رود از بین رفتن این انسجام موجب ایجاد بیماری یا اختلال می شود.
این وضعیت با مفهوم متافیزیکی آغاز بیماری در هاله یا میدان زیست- مغناطیسی پیش از بروز آن در بدن فیزیکی، مطابقت دارد. وقتی یک شفاگر دستهایش را نزدیک اندام بیمار می گذارد و شروع به شفا دادن میکند، میدان زیست مغناطیسی ای که از دستهای شفاگر ساطع میشود بسیار قوی تر از میدان زیست-مغناطیسی است که از اندام بیمار ساطع میشود، بنابر این اندام بیمار دوباره فرکانس خود را با گستره فرکانسهای سلامت تطبیق میدهد.
یکی از ویژگیهای منحصر به فرد ریکی این است که توانایی انجام آن از همسویی می آید. همچنین لازم نیست ریکی توسط ذهن آگاه شفاگر هدایت شود، بلکه خود ریکی خود را هدایت می کند و از انرژی شخصی خود شفاگر استفاده نمی کند.
همسویی در حقیقت یک جنبه ذاتی را در ما بیدار می کند که سطح آگاهی برتری به یکپارچگی، سلامت و شفا دارد. چون این آگاهی خارج از ذهن هوشیار ما جای دارد، بنابر این این آگاهی از منبعی ابر آگاه در درون ما میاید.
پس ابر آگاهی کارکرد تالاموس و سیستم عصبی پری نوریومی را برای ایجاد انژی ریکی و رساندن آن به محل آسیب دیده از طریق دستهای شفاگر هدایت می کند.
میدانیم که هر چه از منبع میدان مغناطیسی دورتر شویم، قدرت میدانهای زیست مغناطیسی به سرعت کاهش می یابد. پس شفا از راه دور را که بیمار کیلومتر ها دور تر یا حتی در آن سوی کره زمین است، چگونه میتوان توضیح داد؟
ممکن است امواج اسکالر scalar) ( مسئول شفا از راه دور باشند. وقتی دو میدان مغناطیسی فرکانسی کاملا یکسان دارند و کاملا ناهمفاز هستند، همدیگر را حذف می کنند. این حذف شدن اثر های دو میدان را از بین نمی برد، چون پتانسیلهای آنها هنوز وجود دارد و پدیده ای ایجاد میکنند که امواج اسکالر نام دارد. امواج اسکالر بر خلاف میدانهای مغناطیسی، با الکترونها بر همکنش ندارند، بلکه با هسته های اتمی بر هم کنش دارند. آنها را نمیتوان در حفاظهای فاراده یا حفاظهای دیگر متوقف کرد. آنها تا هر فاصله ای بدون کاهش قدرتشان منتشر میشوند. همچنین نشان داده شده است که این امواج بر بافت زنده اثر میگذارند و میتوانند شفا ایجاد کنند.ممکن است این امواج منبع اولیه اثرهای شفا بخشی باشند، نه میدانهای مغناطیسی.
بافتهای زنده بدن که از مولکولها و اتمها تشکیل شده اند، بی واسطه با تمام نیروهای طبیعت در ارتباط هستند و از آنها تاثیر میپذیرند.
با مطالعه موجودات زنده و به خصوص خودمان، فرصت درک عمیق ترین و اسرار آمیزترین نیروهای کائنات به ما هدیه میشود. با پیشرفت تحقیق علمی شفا بخشی و عوالم معنوی، کشفهای شگفت انگیزی خواهد شد که ذهنهای ما را گسترده خواهد کرد و تحولی شگرف در زندگی روی کره زمین به ارمغان خواهد آورد.
به امید رسیدن آن روز
چکیده ای از فصل نهم کتاب "روح ریکی".
موضوعات مرتبط: انرژی درمانی
تاريخ : پنجشنبه سی ام دی 1389 | 20:32 | نویسنده : دریا |
تاريخ : پنجشنبه سی ام دی 1389 | 20:23 | نویسنده : دریا |
هنوز هم اينجا هستم. در خلوتم با خويشتن. برسنگي بلند كه گاهي بر بالايش چنبره ميزنم. با چاهي عميق پيش پايم كه گاهي اعماقش را ميكاوم. با وسعت آسمان كه حالا ديگر ميتوانم بال بگشايم و بر فرازش به پرواز درآيم. به بالهاي رنگي خويش بنگرم و مستانه آواز بخوانم. و خود را در لباسي سپيد بيابم در انتظار داماد بازهم شاعرانه شد. كاش شعر بود تزريق شعر است كه گاهي مرا ازخويشتن دور ميكند و شعر حقيقي در واقع خودم هستم كه گاهي شعر بين ما فاصله مياندازد.
بر دامنه اين حروف و وسعتشان لنگر انداختهام و شادم كه اين حروف هستند ومن قدرشان را ميدانم. بر تكيهگاه محكم كلمات تكيه زدهام و احساس ميكنم دوباره جوان شدهام.
حالا كمي پايين تر ميرويم. ديگر آب راه تنفس را بسته است و ما به مردن فكر ميكنيم. به خوابيدن ابدي. و آرامش مرگ بر پيكرم فرود ميآيد. نميدانم چه چيز خواست از مرگ چهره بدي برايم بسازد. من كه هميشه با مرگ مانوس بودم. اما بازهم همان افسانه هميشگي شدهام با آغوشي باز براي مرگ.
چه قدر فراموشم شده بود مرگ. كدام پرده ظاهري مرا از اين آن جدا كرده بود تا گستره و نور آن را فراموش كنم.
قبل از اينجا ناگاه سقوط كردم. در ميانه همان چاه معلق باقي ماندم و آنقدر اشك ريختم كه سر رفت. اما نه انگار. آن چاه سوراخي بود از اين سوي زمين به آن سويش. اين شد كه اشكهايم هرگز دريايي نشد و از سوراخ انتهاي زمين در كهكشان پخش ميشد. با زهم رها شدم و من هم از سوي ديگر زمين پرت شدم بيرون و مجبور شدم دستهايم را باز كنم و پرواز كنم.
اين شد كه پرنده شدم.
هان. قبول نداريد اين كلمات و حروف معجزه ميكند در انتهاي شب و نميگذارند آسوده بخوابم و ميخواهند باز هم از آنسوي ديگر سوارخ پرتم كنند بيرون؟
ديگر اعماقي نيست ميخواهم خودم را بالا بياورم. چند نفري مردهاند.
دریا
موضوعات مرتبط: شعر
تاريخ : پنجشنبه سی ام دی 1389 | 0:12 | نویسنده : دریا |
جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی
می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی
چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟
ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی
هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی
ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!
چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!
گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی
موضوعات مرتبط: شعر دیگران
تاريخ : پنجشنبه سی ام دی 1389 | 0:11 | نویسنده : دریا |
هنوز بخت سیاهی که داشتم دارم
هراس نیست ز غم تا پناه من عشق است
هنوز پشت و پناهی که داشتم دارم
به کوی عشق شدم سر سپرده و دانم
هنوز شوکت و جاهی که داشتم دارم
به سینه سوز و به دل غم به دیده اشک روان
برای عشق گواهی که داشتم دارم
گناه من همه این شد که دوستت دارم
به جانِ دوست گناهی که داشتم دارم
مراست قبله ی امید روی دلجویت
به سوی قبله نگاهی که داشتم دارم
بدین امید که از راه رفته باز آیی
هنوز چشم به راهی که داشتم دارم
اگر چه می گذرد عمر در شب تاریک
امید پرتو ماهی که داشتم دارم
هماره گوی چو «فرزین» امید لطف و وفا
ز یار چشم سیاهی که داشت دارم*
موضوعات مرتبط: شعر دیگران
تاريخ : پنجشنبه سی ام دی 1389 | 0:11 | نویسنده : دریا |
مخاطب عشق شخص خاصي نيست. تو فقط عشق بورز و بگذار عشق كيفيت وجود تو باشد. عشق هيچ ارتباطي با روابط شخصي ندارد. عشق بايد چون رايحه باشد. گل همواره رايحه اش را مي پراكند، چه كسي بداند چه نداند. حتي در دوردست ترين مناطق هيماليا كه رفت و آمدي وجود ندارد هزاران گل مي شكفند و رايحه مي پراكنند.
عشق بايد كيفيت وجود تو باشد. عشق بورز تا روزي خود عشق شوي. نه حتي عاشق،بلكه خود عشق. آن روز. روز رازگشايي بزرگ است، روزي كه قطره در دريا نيست شود و دريا شود.
موضوعات مرتبط: عشق
تاريخ : پنجشنبه سی ام دی 1389 | 0:8 | نویسنده : دریا |
تو هم ديوانهي گنجشکها باش
پري بر شانهي گنجشکها باش
زمستان فصل ويرانيست، اي برف!
به فکر لانهي گنجشکها باش

موضوعات مرتبط: شعر دیگران
تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 | 10:5 | نویسنده : دریا |
| |||
|
دنياي امروز، دنياي مكاتب فكري و نظام هاي فلسفي است. هر مكتبي با نگرش ويژه اي به هستي مي نگرد و بر جهان بيني خاصي استوار است و پايه ي هر جهان بيني معرفت و شناخت است. مذاهب فلسفي كه در طول تاريخ پديد آمده اند، در نيرو بخشيدن به عقل آدمي و گسترش معرفت او سهيم بوده اند و هريك از اين مذاهب، سنگ تازه اي است براي بناي رفيع معرفت بشري. زندگي اجتماعي بشر، گام به گام به سوي عقلائي شدن پيش مي رود. تاريخ فرهنگ و تمدن بشري، داستان اين پيشرفت است كه بشر در رهگذر آن از خود، آگاه مي شود و همراه با اين خود آگاهي آزادي او نيز بيشتر مي گردد. پيشرفت علم و خودآگاهي و آزادي غايت تاريخ است. "[i] "اگر طبيعت كتابي است كه با دست پروردگار نوشته مي شود، كتاب تاريخ نيز لوحي است كه با نقش انديشه و قلم اعلاي عقل و تفكر رقم مي خورد."[ii] مكاتب بزرگ فكري براي كسب شناخت هركدام بر منابع و ابزاري خاص تكيه مي كنند كه از آن ميان دو ابزار " عقل و عشق " مهمترند. رابطه ي بين عقل و عشق و يا خرد و ايمان از مسائل پيچيده ي تاريخ تفكر بشري است، چون كه رابطه ي ميان آنها هرگز آرام و صلح آميز نبوده است ؛ بلكه هميشه پر تعارض و جدال آميز بوده است. اين مقاله در پي آن است كه به اين رابطه و جدال از ديدگاه سهروردي پاسخ بدهد. قبل از پرداختن به اين موضوع لازم است به تاريخچه ي فكر و معرفت در تمدن اسلامي اشاره اي بشود. " فلسفه اسلامي دريايي است عظيم و مركب از مشارب و مكتب هاي فكري و عقلي كه از امتزاج تعاليم دين مبين اسلام و تفكرات فلسفي يونان و ايران باستان و هند به وجود آمد و خود به صورت نهضت مستقلي درآمد و به نوبه ي خود اثري عميق در فلسفه و عرفان اروپايي و هندي به جا گذاشت. "[iii] البته نقش ايرانيان در پيدايش اين نهضت فكري و گسترش و تعميق آن بسيار جدي و چشمگير است. " بدون اغراق بايد اذعان داشت كه مكتب بزرگ فلسفي در ايران كه از كندي و فارابي آغاز شده و به دست شيخ الرئيس به اولين مرحله ي كمال خود رسيده است و سپس با شيخ اشراق قدم به عالم ذوق و شهود نهاده و با صدرالدين شيرازي به تلفيق بين شرع و استدلال و عرفان برآمده است، يكي از درخشانترين خدمات ايران به تمدن اسلامي و فرهنگ جهاني است. " [iv] در تمدن اسلامي علوم به سه شاخه مهم تقسيم شده است كه عبارتند از: علوم نقلي و عقلي و قلبي كه اين سه شاخه، سه جريان مهم فكري ـ شريعت و فلسفه و تصوف ـ را به وجود آورده است. اين سه جريان همواره در حال بده و بستان و تعامل و تاثيرگذاري متقابل بوده اند و در اثر اين تعاطي و برخورد انديشه ها، فكر و فرهنگ رشد يافته است و در عين تضاد و تعارض شيوه ها و اهداف، ارتباط و هماهنگي نيز بين آنان وجود داشته است.و البته در دوره هايي بعضي از مقلدان و متعصبان با تكيه بر يك جريان فكري به انكار و نفي جريانات ديگر پرداخته اند و موجب ركود و حتي گاهي توقف فكر و انديشه شده اند. اما در طول تاريخ انديشمندان بزرگي تلاش كرده اند كه بين اين سه جريان فكري تعادل و هماهنگي و همكاري ايجاد كنند كه دوره هاي شكوفايي فكر و فرهنگ اسلامي دوره هاي همكاري و هماهنگي اين جريانات بوده است و يكي از تواناترين و موثرترين چهره ها سهروردي است. قبل از بررسي نقش سهروردي بايد از دو شخصيت برجسته كه در تلفيق و تركيب علوم نقش مهمي داشته اند ياد كنيم: يكي از آن دو، ابن سيناست. ابن سينا به عنوان يك مسلمان جستجوگر آثار عقلي و فلسفي يونان را به دقت مطالعه كرد و با ذهن نقاد و نوانديش خويش كوشيد بين علوم عقلي و علوم ديني آشتي برقرار كند. نظام فلسفي او كاملاً مبتني بر تفسيري عقلاني از شريعت اسلام است. " او در ذهن خود، چنان اين دو دنيا را متحد ساخته است كه هر دو همانند هستند … هم اسلام سنتي و هم ميراث فلسفه يوناني ضرورتاً به وسيله ي او تفسير شده و كم و بيش تعديل يافته است. " [v] در اواخر قرن پنجم هجري شخصيت بزرگ ديگري به نام ابوحامد محمد غزالي در عالم اسلام شهرت مي يابد. غزالي كه يك عالم بزرگ اشعري و يك عارف برجسته است هم به مباني ديني و علوم نقلي بسيار مسلط است و هم بر فلسفه و علوم عقلي تسلط دارد و هم سالها سير و سلوك و رياضت عارفانه داشته است. اما ذهن نقاد او به همه چيز با چشم نقد و شك مي نگرد و اين آتش مقدس شك همه وجود او را فرا مي گيرد و همه اعتقادات و باورهاي او را در خود مي سوزاند و سپس از آن ميان ايمان آگاهانه و يقين عارفانه اي جوانه مي زند. بهترين محصول تلاش هاي او نگارش كتاب " احياء علوم دين " است كه در اين كتاب سعي مي كند بين شريعت و تصوف آشتي برقرار كند و از قشر شريعت و ظاهر علوم نقلي به باطن دين گوهر ايمان دست بيابد و تفاسير صوفيانه را با مباني ديني و شرعي تلفيق كند. ولي او در زمينه فكر فلسفي و عقل نظري يك منتقد جدي است و لغزشها و خطاهاي فلاسفه را بازگو مي كند و به نقد منطق ارسطويي و استدلال هاي آنان مي پردازد و ضربه هاي سخت و سنگيني بر علوم عقلي وارد مي سازد. " اين ضربه هاي سخت و موثر به دست كسي بر پيكر فلسفه وارد آمد كه علاوه بر تصدي دانشگاه بزرگ نظاميه در بغداد، عنوان روحاني (( حجت الاسلام )) بودن را نيز در جهان اسلام به خود اختصاص داده بود. " [vi] در چنين شرايطي است كه شخصيت بزرگ ديگري به نام شهاب الدين سهروردي ظهور مي كند. سهروردي كه در نيمه دوم قرن ششم مي زيست به معرفت فلسفي و عرفاني نگاه ويژه اي مي افكند. او براي اثبات هستي و وجود حقايق عالم هم به استدلال و هم به شهود تكيه مي كند و حكمت اشراق او تلفيقي است از فلسفه و عرفان و عقل و عشق و به تعبير خودش حكمت بحثي و حكمت ذوقي. " آنچه وي آن را حكمت اشراق خوانده نوعي حكمت است كه منبع قدسي داشته و دريافت آن نيز جز براي كساني كه آمادگي كامل كسب كرده اند ميسر نمي باشد. حكمت اشراق مشاهده اي وجداني و معاينه اي عرفاني است كه به وسيله ي آن حقيقت وجود چنانكه هست براي انسان پديدار مي گردد. البته در حكمت اشراق نظر و برهان و استدلال از اهميت بسياري برخوردار است، ولي او مي گويد همان گونه كه مشاهدات حسي مبناي بسياري از علوم مي باشد، مشاهدات روحاني نيز مبناي حكمت واقعي به شمار مي آيد. " [vii] سهروردي مبتكر و موسس حكمت اشراق است و انديشه هاي تازه ي خويش را در كتاب " حكمت الاشراق " به زبان عربي عرضه داشته است.[viii] حكمت اشراق او جامع شريعت و فلسفه و تصوف است. او در اثر آشنايي با آثار ايرانيان قديم به نقش عقل و انوار الهي پي برد و با فلسفه ي مشايي كه ميراث ارسطو و ابن سينا بود، آشنا شد، به خصوص به حكمت افلاطون و نقش عشق و اشراقات دروني توجه كرد. " پس انديشه ي شيخ اشراق نقطه ي كانوني است كه در آن حكمت زردشت و افلاطون و حكمت مشاء و عرفان اسلامي و وحي و سنت ديني به هم رسيده و با ابداعات خود شيخ تركيب و انتظام يافته است. در افق انديشه ي او كه مفسري عميق از آيات قرآن و روايات اسلامي است، فرزانگان ايران باستان، حكيمان الهي يونان، عارفان بزرگ مسلمان و شارعان شرايع و اديان، همه شارحان يك حقيقت و پيام آوران يك پيام معنوي براي بشريت هستند كه او خود را به حق وارث آنان و زنده كننده ي اين ميراث عظيم معنوي مي داند. " [ix] مي توان گفت كه ضربه اي كه غزالي به فلسفه و عقل گرايي و حكمت بحثي و استدلالي وارد كرد، توسط سهروردي جبران شد و او توانست با تفسيري نوين از دين، علوم عقلي و قلبي را مكمل هم بداند و كسب حكمت بحثي يا علوم عقلي را مقدمه حكمت ذوقي و اشراق و شهود تلقي كند. چنين است كه فلاسفه بعد از او به نقش اشراقات دروني و شهود باطني اهميت دادند و عارفان نيز از نقش عقل و استدلال غافل نبودند و براي عقل نيز شأن و منزلتي قايل بودند و حداقل عقلي را كه عشق را منكر نيست، معلم اول و عشق را معلم ثاني مي دانستند. البته اين ميراث توسط ملا صدرا حكيم مسلمان قرن يازدهم به اوج خود رسيد. سهروردي حكما را به پنج دسته تقسيم مي كند: 1-كساني كه در حكمت ذوقي متبحر بوده و به درجات كمال نايل آمده اند اما به حكمت بحثي توجه نكرده اند . 2- كساني كه در حكمت بحثي فرو رفته و به درجه ي كمال رسيده اند اما از حكمت ذوقي بي بهره اند. 3- حكيماني كه هم در حكمت بحثي و هم در حكمت ذوقي متوغل بوده اند و به درجه كمال نايل آمده اند. 4- كساني كه در حكمت ذوقي متوغل و در حكمت بحثي متوسط يا ضعيف بوده اند. 5- كساني كه در حكمت بحثي متوغل و در حكمت ذوقي متوسط يا ضعيفند. از نظر او خلافت و رياست ظاهري و باطني مخصوص طبقه سوم است كه هم از حكمت بحثي و هم از حكمت ذوقي برخوردارند.[x] پس حكيم اشراقي نه بي نياز از فلسفه است و نه بي نياز از تصوف. كتاب حكمت اشراق او با نقد منطق ارسطويي آغاز مي شود و در پايان به جذبه و اشراق و سكينه ختم مي شود. پس او با فلسفه آغاز مي كند و با تصوف به اوج مي رسد. سهروردي علاوه بر حكمت اشراق رساله هاي متعددي به زبان فارسي نوشته است كه تمامي آنها جنبه ي رمزي و سمبليك دارد. " وظيفه اي كه سهروردي براي اين رسائل قائل مي شود، افزايش شوق و كوشش سالك در ادامه ي راه و طي منازل دشوار سلوك بر اساس تعليمات حكمت اشراقي است. سالك سرانجام بايد بدان مرتبه ي روحي ارتقا پيدا كند كه خود به چنين تجربه هاي روحاني لذت بخشي نايل آيد. "[xi] در اين رساله ها عقل و عشق با هم چنان عجين شده اند كه حتي گاهي نمي توان بين آن دو تفاوتي قايل شد. براي روشن شدن موضوع به يكي از اين رساله ها با عنوان ((في حقيقه العشق )) اشاره مي كنيم و به تحليل مختصر آن مي پردازيم. سهروردي در آغاز اين رساله بر اساس نظريه فيلسوفان درباره خلقت معتقد است كه اولين چيزي كه خدا آفريد گوهري تابناك بود كه او را عقل ناميد. خداوند به اين گوهر ـ عقل اول ـ سه صفت بخشيد كه يكي شناخت حق و ديگري شناخت خود و سومي شناخت ممكن الوجود است كه به ترتيب از اين سه صفت، عقل دوم و نقش اول و فلك اول آفريده مي شوند كه در اين رساله او آنها را به نامهاي حسن و عشق و حزن معرفي مي كند. [xii] بر اساس نظريه فيلسوفان مشاء عقل دوم كه صادر از عقل اول است به نوبه ي خود به همان ترتيب تعقل مي كند و عقل ثالث و نفس دوم و فلك دوم به وجود مي آيند و عقل سوم و چهارم … به همين ترتيب تعقل مي كنند تا عقل دهم و نفس نهم و فلك نهم آفريده مي شوند. اين عقل دهم همان عقل فعال است كه فياض نفوس انساني و مدبر عالم كون و فساد است و عاليترين درجه ي معرفت براي انسان آن است كه نفس ناطقه ي انساني خود را مستعد اتصال با عقل فعال كند .[xiii] در اين داستان تمثيلي قهرمانان اصلي سه مفهوم انتزاعي حسن و عشق و حزن است كه اين سه مفهوم شخصيت انساني يافته و اعمال و افعال انسان ها را انجام مي دهند. حسن در خود مي نگرد و از زيبايي عظيم خود تبسم مي كند و از اين تبسم چندين هزار ملك مقرب به وجود مي آيد. سپس خداوند آدم را مي آفريند، حسن بر شهرستان وجود آدم تكيه مي زند و عشق و حزن و ساير فرشتگان جملگي در سجده افتاده و زمين بوسه مي دهند.[xiv] قسمت بعدي داستان از اينجا شروع مي شود كه حسن مدتي است از شهرستان وجود آدم رخت بربسته است و منتظر جايي است تا فرود آيد و آن را مستقر خويش سازد، تا نوبت به يوسف مي رسد و حسن با يوسف در مي آميزد. حزن به كنعان مي رود و از در صومعه ي يعقوب وارد مي شود و عشق به مصر مي رود و از در حجره ي زليخا سر در مي كند و مورد استقبال وي قرار مي گيرد.[xv] عشق جريان سير و سلوك را به زليخا مي گويد و ماجراي عقل اول ـ جاويد خرد ـ را تعريف مي كند و سپس به زبان رمز به تشريح قوا و حواس باطني انسان كه عبارتند از حسن مشترك، خيال، متخيله، واهمه و حافظه مي پردازد و بعد از آن پنج حسن ظاهري را شرح مي دهد. زليخا از عشق سبب آمدن او را از آن ولايت مي پرسد و عشق ماجراي خود و دو برادرش حسن و حزن را براي وي بيان مي كند و زليخا خانه به عشق مي پردازد و او را چون جان گرامي مي دارد و بعد از آمدن يوسف به مصر به ديدار او مي شتابد و به يكباره سودايي مي شود. يعقوب به ديدار يوسف مي شتابد و مي بيند كه يوسف با زليخا بر تخت پادشاهي نشسته اند.[xvi] در اين قسمت با اتحاد يوسف ( عقل ) و زليخا (عشق ) قسمت داستاني و تمثيلي اين رساله به پايان مي رسد و در فصول بعدي درباره عشق و حالات آن بحث مي كند. از نظر او معرفت و محبت دو پايه ي نردبان هستند كه انسان را به عالم عشق مي رسانند و رسيدن به عالم عشق منتهاي آرزوي علماي راسخ و حكماي الهي است. عشق در شهرستان وجود، كسي را راه نمي دهد، مگر اينكه مستعد باشد و اين استعداد جز با رياضت و كشتن هواهاي نفساني به وجود نخواهد آمد.[xvii] گرچه مفهوم عقل و عشق و انواع و مراتب آن دو، در آثار سهروردي بسيار گسترده است، اما از اين تحليل مختصر پيداست كه سهروردي عقل را مقدمه عشق مي داند و آن دو را لازم و ملزوم هم مي پندارد و آرزو مي كند كه انسان بتواند با دو بال عقل و عشق پرواز كند و قله هاي حقيقت را طي نمايد. او تمام عمرش را با انرژي تمام صرف دو كار كرد: 1ـ علوم رايج عصر از قبيل فلسفه و فقه و كلام و تفسير را به طور كامل فرا گرفت. 2ـ به سير و سلوك و رياضت هاي صوفيانه و خدمت مشايخ عصر پرداخت. تشنگي و عطش شديد او نسبت به علوم رايج از طرفي و معرفت قلبي و كشف و شهود عارفانه از طرف ديگر، چنان او را به خود مشغول كرده بود كه به چيز ديگري در زندگي توجه نمي كرد. چنين است كه حكمت اشراق او نقشي بزرگ در زندگي عقلاني و معنوي اسلام به خصوص شيعه داشته است. البته تاثير او منحصر و محدود به فرهنگ ايران و اسلام نشد بلكه به زودي از مرزهاي ايران گذشت. پاره اي از اصول و عقايد او به زبان عبري و سنسكريت ترجمه شد و بدين وسيله به فرهنگ عبري و هندي راه يافت. [xviii] پانوشت ها: [v]. تاريخ فلسفه در اسلام، گردآورنده مير محمد شريف، ترجمه زير نظر نصرالله پورجوادي، مركز نشر دانشگاهي، تهران، 1362، جلد 1، ص708. [viii]. اين كتاب با مشخصات ذيل به فارسي ترجمه شده است: " حكمه الاشراق " ترجمه و شرح از دكتر جعفر سجادي، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم، 1366. [xi]. رمز و داستانهاي رمزي در ادب فارسي، تقي پورنامداريان، انتشارات علمي و فرهنگي، تهران 1364، ص230. [xii]. مجموعه مصنفات شيخ اشراق، به تصحيح هنري كربين، انجمن فلسفه، جلد سوم، رساله " في حقيقه العشق" ص 268. | |||
تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 | 10:4 | نویسنده : دریا |
تو ستاره مثل تو ستاره
چند قدم تا باران ترم كني
سمت سرخي بوي تو را
مرا
تو را دارد
پنجشنبه را به امان خودم رها كنم
چه بخواهم
چه بخواهمش
و درختهاي پيادهرو و خيس را
تصور نكنم
" تننماي تنگي با چنگ چندي چند نوا بنوازد"
تنگم بنشين رو به تنديس
درستتر از توبگويم مرا تو
كسي چشمهايش را ببندد
و از تنباكوي تلخ
كپر
قليان
دو قرآن لاي مينار توام
درستتر ار تو بگويم مرا تو
گاه كه نه حتي با دهان بوي قوي مرا غروب
همان دم كه بادم با
حالا باد باد نشانم كنم
تار تار
تا سوي موي تو رويانم
بكنم تيك تاكات تا
برقصم با ساعت رسم
حالا كه شماره تا
و يك ربع مانده به صبح
شعري از علي قنبري
از كتاب
نقطه پشت فعل خراب
يا
فرانتس كافكاي پشت جلد
موضوعات مرتبط: شعر دیگران
تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 | 1:17 | نویسنده : دریا |
لالونا هنگام راه رفتن همچون ديوانگان راه مي رود. حين ديدن اين فيلم چيز بيگانه اي نمي بينيد. انگار مشغول ديدن صحنه هاي آشنايي هستيد. و بازيگران ناگهان به سرشان مي زند و بنا مي كنند به اجراي موسيقي يا رقصيدن.
شروع فيلم چيزي كه در انتهاي فيلم باز هم دلتان مي خواهد به ابتدا برگرديد و آن را ببينيد به شدت گرم است.
لالونا و مرد روي تيغه اي درست رو به دريا مشغول رقصيدن هستند و پسرشان با چشماني به غايت مليح سردرگم است.
لالونا مي رقصد او فارغ از هرچه در عالم است حتي مهم ترين چيزش- فرزندش - در موسيقي ذوب مي شود.
لالونا تصوير يك مادر مدرن است. زني كه علارغم هنرمند بودنش بازهم مادر است و براي فرزندش از همه چيز حتي صدايش مي گذرد. ديوانه وار مي جنگد و مي گريد به خاطر اعتياد پسرش
عشق ديوانه وار مادرانه او در دادن هرويين به فرزندش، تمايل به خوابيدن با او اعماق يك مادرانگي بي پيرايه مدرن است. جايي كه او با ذهن يك روشنفكر مادرانگي مي كند.جايي كه او همپاي پسرش تا مرز مرگ مي رود.
اين فيلم به راستي تصويرگر عشق مادرانه است. زيباست پر از ظرافت
ديوانگي لالونا با چهره اش همخوان است . همه چيز در اين فيلم سرجاي خودش است. حتي لبخندي كه پسربعد از سيلي كه از دست پدرش مي خورد مي زند بعد از بازيافتن او
يك سيلي كه به شدت شيرين است.
موضوعات مرتبط: کوتاه
تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 | 1:16 | نویسنده : دریا |
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال
عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال
بیچاره ی دچار تو را چره جز تو چیست ؟
چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال
ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال
قیصر امین پور
تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 | 1:15 | نویسنده : دریا |
یک شعر در هوای هوایت،چرا که نه؟
سر می برم ترانه به پایت،،چرا که نه؟
کافی ست یک اشاره کنی چند «قافیه»
اینجا«ردیف»کنم برایت،چرا که نه؟
سر می زنی به خلوت من باز بعد از این
«آری»-هنوز مانده صدایت-«چرا که نه؟»
گفتی:«غزل دوباره برایم می آوری؟»
هستی هر غزل به فدایت،چرا که نه؟
ای کاش در جواب همین پرسشی که«من
هستم هنوز متن دعایت،چرا که نه؟»
می آمدی و تمام وجودم که پرسش است
سیراب می شد از طنین صدایت: «چرا که نه؟»
گفتم هنوز هم غزلم را تو می خری؟
گفتی اگر چه قافیه هایت... ،چرا که نه؟!
محسن جعفری
موضوعات مرتبط: شعر دیگران
تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 | 1:14 | نویسنده : دریا |
آخه بگو عنتر نصف شبي وقت ديدن فيلم وحشتانكه اونم براي اولين بار تنهايي؟
ميخواستم برم حموم اصلا حالش نبود. خلاصه گفتيم بيايم به ذهنمون هيجان وارد كنيم. هيجانم وارد كرديم. وقتي اون جسده سوخته مرده خودشو انداخت رو دختره يك جيغ بنفش كشيدم. اصلا زمان و مكان از ذهنم خارج شد نفهميدم شبه يا روز
يه دفعه داداشم اومد بيرون گفت: مامان!
اين فيلم فيلم وان ميسد كال بود. و خيلي شبيه همون فيلم ژاپنيه بود كه روح دختره تو چاه بود.خدايي من قيافه جنا رو خيلي تحمل كردم و لي اونجا ديگه نتونستم جلو خودمو بگيرم.
اما يه فيلم خوب تو دستمه كه به زودي مي بينمش. لالونا اثر برتولوچي.
ميرم حموم. نه ميترسم. مامان
خدا بگم حميده رو چي كار كنه با اين اس ام اساش
من باب اساعه ادب به شخص شخيص عنتر يا شايد هم خودم از جهت انتساب به يكديگر پوزش مي طلبم. به هر حال ما جانوري از نوع خودمان هستيم!!!
موضوعات مرتبط: خاطره
تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 | 1:13 | نویسنده : دریا |
به اين شهر جديد كه به دلايل امنيتي فعلا نمي گم كجاست
توي ماشين هي مثل ..... اشك ريختم
آخرش فهميدم به خاطر اين موسيقيس كه پسره گذاشته
واقعا طاقت موسيقي غمگين احمقانه ندارم
مي خواستم كله اون خواننده رو بكنم
آخرش به پسره گفتم خاموشش كرد
بعدش ديگه فينيش شد
اشكامو مي گم
نوشتم كه هي فك نكنيد اين جانب دائم مشغول هر هرو كروكر خنده هستم
واقعا گاهي فكر نمي كنم اعماق غم هنوز منو بتونه تا اين مرتبه از خرابي ببره
مي تونستم با اون موسيقي بميرم
يعني كم مونده بود!!!
موضوعات مرتبط: خاطره
تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 | 1:12 | نویسنده : دریا |
بعضي وقتا ميشه به اين اداهاي عشوه آميز خنديد.
جديدا بهش داشتم ميگفتم من باج بده نيستم. اونم گفت آره تو خيلي عصيانگري. يعني چارچوب پذير نيستي. اين دقيقا جمله خودشه.
عجب خريتي. نوشتن اين كلمات قبلا خواب. اصلا معلوم نيست چرا انقد دلم ميخواد مسخره بازي در بيارم.
ديشب به كلي فراموشم شده. ببخشيدا مث خر گريه ميكردم. نميدونم شايد غم غريبي غربت آدمو اينطوري ميكنه. و حالا كه توي اتاق خودمم انگار دنياي شادي رو دارم. به مگي هم فك كردم. كه بچه خوب كم خرجيه و واسه چي واسه دك و پز بايد خودمو بندازم توي خرج و قرض. و يه رخش ديگه بخرم. اصلا نحمل قرضو وقروضاتو ندارم. از اولش نيت كردم يه ماشيني بخرم كه توش بشه براي مردم زياد كار كرد. نشد سوار مگي بشمو يه كسي نباشه كه به يه چايي نرسونمش. اين از توفيقات مگيه نه من.
اما حس ميكنم اسب باشه هرچند يه اسب لاغر مردني پيره. ولي من دوسش دارم.
هرچي فكر ميكني نمياد مياد هرچي فكر ميكني مياد نمياد. اينم يكي از قوانين مورفي.
هوم خوابم مياد. و يه چيزاي ديگه مثلا گريه. آره دلم مي خواد گريه كنم. گريه هم شده برايم مث خواب. دوستش دارم. آخه دلم خيلي تنگه. تنگ.
موضوعات مرتبط: خاطره
تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 | 1:12 | نویسنده : دریا |
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 | 19:41 | نویسنده : دریا |
افتادهايم، برق زنان بر بلور هم
پيش هميم و بيخبريم از حضور هم
در تُنگ تَنگ خُلقي دنيا من و دلم
خو کردهايم مثل دو ماهي به گور هم
وقتي که عشق، صورت خود را در آب ديد
ماندند آه و آينه سنگ صبور هم
من در تبت اسيرم و تو تشنة مني
افتادهاند، ماهي و دريا به تور هم
از ذرههات ميگذرد بند بند من
پس تور و آب، با خبرند از عبور هم
دورند اگرچه روز و شب از همدگر ولي
فارغ نميشوند، شبي از از مرور هم
موضوعات مرتبط: شعر دیگران
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 | 19:40 | نویسنده : دریا |
آرام کردن ذهن و افزایش نیروی انرژی زندگی وحیات در بدن .
جسم در واقع ارتعاشی از انرژی در فرکانسی مشخص است و تمامی فرکانسهایش دارای جریان طبیعی مختص خود هستند و زمانیکه ما در مورد چیزی به قضاوت می پردازیم (به جای مشاهده و بصیرت یافتن به آن چیز)، این قضاوت به شکل گره ای روحی یا فیزیکی -یا هر دو- و به صورت ساختاری سلولی در بدن ما ذخیره می گردد. روحیات و خلقیات ما عکس العملی به اندیشه ها و قضاوت های ما در مورد مردم و شرایط زندگی است. لذا از آنجا که اینان باعث تغییر ناهمگون در فرکانس های طبیعی می گردند، این افکار یا قضاوت های منفی به شکل یک نوع سنگینی یا نوسانات ناراحت کننده دریافت و تجربه می گردند. این افکار ممکن است به صورت سردرد، کشیدگی، دل درد یا زخم و جراحت بروز نمایند. خشم، شهوت و غم یا اندوهی که در درون جسم نگه داشته شود، به راحتی تبدیل به تومور می گردد. به همین صورت لغزش ها در کنترل ذهنی یا قدرت، که توسط دیگران به ما القا می شود یا به عبارتی عامل بیرونی دارد می تواند به آرتریت روماتوئید منتج گردد .براساس تجربه ای که توسط یک استاد سنتی خوب ریکی ارایه شده، ریکی ممکن است بتواند به مرور زمان برتمامی این گره های ایجاد شده فایق آید و به درمان عملی آنها بپردازد. ریکی با قراردادن این گره ها در برابر فرکانس ارتعاشی بسیار قویتر نیروی انرژی جهانی حیات، به آنها نفوذ کرده و آنها را می گشاید .
توسط روش راحتِ قراردادن دست برروی تمامی بدن، ریکی می تواند انرژی لازم و مورد نیاز بدن را به آن انتقال دهد و به ما کمک کند تا بتوانیم احساسات خود را کاملاً احساس نمائیم؛ در نتیجه این احساسات می توانند به راحتی از درون ذهن و بدن ما عبور نمایند بدون آنکه توقفی در آنها ایجاد گردد و باعث گره ای شوند .
تمامی افکار کهنه و متوقف شده در جریان این عملکرد و درمان، به فرکانس هایی بالاتر دست می یابند و در نتیجه قابلیت حرکت و گذشتن از ذهن و بدن را می یابند .
ریکی به توسط افزایش فرکانس و ارتعاش نیروی زندگی ما، به درمان ما می پردازد.
موضوعات مرتبط: خودآگاهی
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 | 19:38 | نویسنده : دریا |
سلام
ميان دست تو و دويدن چشمهاي من رابطهاي نمانده است
ميخواهم يكبار ديگر بسوزم
يك روز سرد چون كندهاي از درخت ميان برف جا ماندم
و حسرت آخر دستانم كشيدن شعله بود
چون آه بر امتداد مژگانم
باران ميسازد برايت
و دستانت كه آرام آرام حجم ممتد حروف را مهمان صفحهها ميكنند
همه مهمان خانه گنجشك بودند
شكوفههاي سپيد بر ميز فنجانهاي گرم منتظر
در اين خانه عروس ها به دست باد ورق ميخورند
وقت خواب است
انگشترم را بيرون بياور
دریا
موضوعات مرتبط: شعر
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 | 19:37 | نویسنده : دریا |
ترانه بسیار زیبا به اسم ساعتها که در یکی از نشریات چاپ شده بود، تاکنون برنده جوایز بین المللی متعددی شده است. بخوانید و از آن لذت ببرید. حفظ کردن آن هم برای علاقه مندان به شعر و شاعری خالی از لطف نیست، به خصوص اینکه باعث تقویت زبان در بخش شعر می شود تا در آینده شعرها را راحت تر متوجه شوید
اول معنی فارسی شو نوشتم بعد متن انگلیسیش (لذت ببرید ) نظر یادت نره
چراغها خاموش می شود و من از دست می روم
آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم
عاقبت مرا به زانو در آوردند
آه، تمنا می کنم، التماس می کنم و چنین می خوانم:
از سمت ناگفته ها بیا و سیب روی سرم را،
و این درد مبهم مرا هدف بگیر
ببرها در انتظارند تا رام شوند و چنین می خوانند:
تویی که، تویی که ...
آشفتگی تمامی ندارد:
دیوارهایی که راه را می بندند و ساعت هایی که یکسره در گردشند
می خواهم برگردم و تو را به خانه ببرم
نمی شد باز ایستاد و تو اکنون می دانی، و من چنین می خوانم:
ای فرصت های از دست رفته! بار دیگر بر دریای من بتابید
من آیا خود، دردم یا که درمانم؟ و چنین می خوانم:
تویی که، تویی که ...
و نه هیچکس دیگر، و نه هیچکس دیگر
تویی که، تویی که
خانهای، همان خانهای که می خواستم بدان برگردم
Lights go out and I can't be saved
Tides that I tried to swim against
Have brought me down upon my knees
Oh, I beg, I beg and plead, singing
Come out of things unsaid
Shoot an apple off my head
And a trouble that can't be named
Tigers waiting to be tamed, singing
You are, You are
Confusion never stops
Closing walls and ticking clocks
Gonna come back and take you home
I could not stop but you now know, singing
Come out upon my seas,
Cursed missed opportunities
Am I a part of the cure
Or am I part of the disease, singing
You are, you are
And nothing else compares
And nothing else compares
You are, you are
Home, home where I wanted to go
تاريخ : یکشنبه بیست و ششم دی 1389 | 10:35 | نویسنده : دریا |
داشتم به عارفه فکر می کردم و اینکه چه طور درباره کلاس اسکیت داستان پردازی کنم که مرب از کنارم گذشت و گفت:
نیاز به تمرکز بیشتری داری به چیز دیگه ای فکر نکن
و من بازهم فکر کردم چه طور می تونم به اینکه بچه ها وقتی لباسمو عوض می کردم و چادرم از روی سرم کنار می رفت اونقد بهم خندیدن و من هم فکر نکنم؟
چه طور به زبون عارفه فکر نکنم وقتی منو می بینه از دهنش در میاد؟ و وقتی مامان بزرگش از توی ماشین داشت به من لبخند می زد منم زبونمو برای عارفه در کردم و خجالت کشیدم.
چه طور به اون دختره ای که لباش شکریه و عمل کرده و انگار دارای عقده است و توی کارای بقیه دخالت می کنه فکر نکنم؟
چه طور وقتی داشتم تمرین یوگای صورتو انجام می دادم و نیشم تا بناگوشم باز شده بود رومو گردوندم سمت خیابون و اصلا اون پسره جوون خوشتیپ منو دید فکر نکنم؟
به اینکه مربیمون یه خانوم سختگیره و چقد خوش ترکیبه م هی میاد جلو ما و انواع حرکتای اسکیتو اجرا می کنه. یا اینکه من از قیافه عارفه اونقد خوشم میاد که دلم می خواد دخترمم شبیه اون باشه
و شاید اونم همین حسو به من داره مقتی به من میگه مامان شدی؟
به اینکه هنوزم بچه های کلاس باور نکردن من ازدواج نکردم چون ابروهامو برداشتم
به اینکه کربی امروز تمرین سرعتی انجام داد و اغلب بچه ها نتونستن بگیرنش و وقتی یکی از بچه های بزرگسالو گرفت با یه حالت مردانه ای خودشو کنترل کرد که خوشم اومد
و اونم ساعتشو به من داد. ب اینکه خواهرش مژده استاد قبلیمون بود و حالا رفته ساری درس بخونه
و اینکه مربی ما یکی از بهرتین مربی هاست
چه طور می شد به اینهمه چیز فکر نکرد و فقط به حرکت هفت و هشت از عقب فکر کرد؟
ایرادها هفت و هشت از عقب:
افت به جلو نباید داشت یعنی خم شدن به جلو
دست ها را باید باز کرد
دید عقب باید داشت در حین حرکت
به پاها نباید نگاه کرد
تا بعد
تاريخ : یکشنبه بیست و ششم دی 1389 | 10:34 | نویسنده : دریا |
يك اِكيست ممكن است كارماي هشت تا ده زندگي را يكباره بسوزاند، پس تعجبي ندارد كه روابط ما دوام نمييابند. به پايان رسيدن يك رابطه، به اين علت نيست كه شما شكست خوردهايد. اِكيستها با پيروان مذاهب اورتدوكس كه كارما برايشان نسبتاً ديرتر ميسوزد، متفاوت هستند. انسان بايد خيلي قوي باشد كه بتواند كارماهاي اينهمه زندگي را در يك زندگي بسوزاند.
هنگامي كه با سفر روح و ديگر جنبههاي اِك در ارتباطيم، در واقع درحال گشودن راهي به سوي عشق هستيم. سپس عشق به تدريج در درون ما باز ميشود، اما به اين معنا نيست كه روابط انساني ما هميشه درست پيش برود. مسائل ميتوانند غلط از آب دربيايند و سختتر شوند. اما در خاتمه، هر دو فرد درگير ماجرا تعالي يافته و به قلب خدا نزديكتر ميشوند.
مجرايي براي خدا
همه براي عشق الهي تقلا ميكنيم، عشقي كه در ابتداي ورود ـ خود را به صورت عشق انساني مينماياند. هنگاميكه خود را از عشق پر ميكنيد، مجرايي خاموش براي اِك هستيد و ساير افراد به سوي شما كشيده ميشوند. به هر كجا كه برويد، تلاش ميكنند به شما نزديك شوند.
بعضي روزها آن قدر از خودم ميبخشم كه ديگر چيزي براي بخشش نميماند. اين بيشتر در مورد واصلين حلقههاي بالا روي ميدهد. اما ميدانيد كه زندگي به بخشيدن عشق به شما ادامه ميدهد و شما عشق بيشتري خواهيد داشت كه پس بدهيد.
هنگاميكه از عشق اِك پر ميشويد، چيزهاي خندهداري پيش ميآيد. در چند روز اخير به يك سوپرماركت ميرفتم تا مواد مورد نياز را بخرم، از آنجاييكه بسيار عجله داشتم، برنامهام را به دقت تنظيم كردم: پس از ورود ابتدا به قسمت بستهبنديها و بعد به قسمت مواد غذايي منجمد سري ميزنم و صفي را انتخاب ميكنم كه از همه كوتاهتر باشد.
همين طور كه گروهي از شما نيز دريافتهايد، اگر حتي دو دقيقه را هدر دهيد، تأخير شروع ميشود. ناگهان مدير از طريق بلندگو اعلام كرد، همة صندوقداران جلو بيايند. اين به معناي صفهاي طولانيتر بود. اما به اين معنا هم بود كه اِك در حال استفاده از شما به عنوان مجرايي به عنوان عشق به همه اين افراد است. بنابراين بهتر است شما هم به نوبة خود آرام بگيريد و لذت ببريد.
به سرعت خريدم را تمام كردم، و به سرعت به طرف صندوقي كه صف آن از همه كمتر بود رفتم. فقط يك خانم جلوي من بود و پنج، شش قلم جنس داشت.
همين كه پشت سر او قرار گرفتم مشكل شروع شد. او نوعي سبزي برداشته بود كه صندوقدار با آن آشنا نبود و قيمت آن را نميدانست.
خانم گفت، "پنجاه و نه سنت است."
صندوقدار پرسيد، "هر پوند ë؟"
زن گفت، "بله."
حرف او را پذيرفت و قيمت را وارد ماشين كرد.
در حاليكه زن مجلهاي را ورق ميزد، صندوقدار كيسة خريد او را كناريگذاشت و گفت، "ده دلار و دوازده سنت." خوب شد. داشت سريع پيش ميرفت. زن مجله را كنار گذاشت و شروع به گشتن كيف پولش كرد، و يك مشت پول خُرد بيرون آورد. فكر كردم، "آه، عالي شد قرار است همة ده دلار و دوازده سنت را با پول خُرد حساب كند." به فكر افتادم صندوق را عوض كنم. اما پيش خود گفتم، آنجا چه ترفند جالب ديگري برايم تدارك ديدهاند؟ تصميم گرفتم منتظر شوم.
ده دقيقه بعد زن پول خُردها را مرتب و منظم روي ميز جلوي صندوق چيده بود. صندوقدار گفت، "اين فقط هفت دلار و دوازده سنت است." با خود گفتم، مثل اينكه براي رفتن سه دلار كم است. در اعماق كيفش پول خُردهاي بيشتري را جستجو كرد.
در همين حين مردي وارد صف شد و پشت سر من ايستاد. او خشن و زمخت و قوي بود و به نظر ميرسيد زندگي را به سختي ميگذراند. نگاهي به سكهها انداخت، به سرعت شرايط را بررسي كرد و با چنان بيحرمتي آن را توصيف كرد كه تكرار نميكنم. به اين اميد كه تنش برطرف شود، لبخندي زدم و او هم خنديد.
او گفت، "من به صندوق بعدي ميروم، فكر كنم زودتر از شما بيرون بروم."
گفتم، "بله ممكن است."
تا زماني كه كار آن خانم تمام شد، پانزده دقيقه آنجا ايستاده بودم. صندوقدار قيمت اجناس مرا وارد صندوق كرد و به طرف در خروجي به راه افتادم. مرد خشن هنوز در صف صندوق بود.
موضوعات مرتبط: خودآگاهی
تاريخ : یکشنبه بیست و ششم دی 1389 | 10:32 | نویسنده : دریا |

تاريخ : شنبه بیست و پنجم دی 1389 | 20:55 | نویسنده : دریا |
تاريخ : جمعه بیست و چهارم دی 1389 | 16:36 | نویسنده : دریا |
تاريخ : جمعه بیست و چهارم دی 1389 | 16:30 | نویسنده : دریا |
تاريخ : جمعه بیست و چهارم دی 1389 | 16:19 | نویسنده : دریا |
دومین پست وبلاگم این بود:
"احساس میکنم آنقدر بزرگ شده ام که می توانم خودم را در آغوش بکشم... "
الان بعد از چهار سال و نیم حسم اینه:
"آنقدر بزرگ شده ام که بدانم هنوز تا بزرگ شدن راهی دارم که برای پیمودن آن باید صبور باشم، و آنقدر بزرگ شده ام که بتوانم خودم را بزرگ کنم..."
منبع : دل آرام
تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 | 21:31 | نویسنده : دریا |
صداي امواج ميآيد و ناگهان تو ميآيي. من در مقابلت چشمان خويش را بستهام چیزی گرم بر گونهام مينشيند و اينسان بارش را در آغوشت آغاز ميكنم .تيغهاي فرو رفته در گلبرگ هايت را لمس میکنم. ايستادهايم كه برگ بر صورتمان ميبارد.
ميرويم. ميخواهيم از تپهها بگذريم. ميخواهيم ديگر برنگرديم. شايد به رودي برسيم. به نوك انگشتانت خوب نگاه ميكنم. انگار مدتها دور بودهاند. انگارمدتها از سوز سرما لرزيدهاند. از نوك انگشتانت قالي پرنده ميبارد و گلبرگ ميبارد. درخت ميبارد.جعبه مداد سياهم را پر از مداد رنگي كردهاي.
نوك انگشتانت بو سهزننده بر خرد خرد گونهام هستند. چه كوتاه مرا درمينوردند. ديشب ديشب ديشب خاموش بودي. تنها بغضهايت را بوسيده بودم. خاموش ماندم. ازتابلوي آخرت دريا ميريخت ومن بازهم دلتنگت شدم. براي آن پرنده كشيدم. حيف كه گوشه چشم پرنده نم داشت. و آن قالي را كه ورق زدم ردپاي پنهان تو سبز شده بود. گمت كرده بودم. فكر كردم در اين وسعت چه قدر بيتو تنهايم.
ناگهان نسيمت گونهام را تر كرد. ظاهر شدي. چشم در چشم. و بازهم پنهان. بازي ستاره بارانت بود.برق چشمانت سوسو مي زد و غيب ميشد. اين بار دستانت را كشيدم و در راهروهاي پيچ در پيچ ابديت با تو گم شدم.
تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 | 20:15 | نویسنده : دریا |
دفــــع مـــده دفــــع مـــده مــن نـــروم تـا نخورم
عشوه مــده عشوه مده عشوه ی مستان نخرم
وعـــده مکــن وعــده مکن مشتری وعده نی ام
یا بـــدهی یــا ز دکــــان تــو ، گــــروگان ببــــرم
گـــــر تــــو بهایــــی بنهــــی تا که مرا دفع کنی
رو کــه بجـــز حق نبــــری گرچه چنین بی خبرم
پــــرده مکـــن پـــرده مــدر در سپــس پــرده مرو
راه بـــده راه بــــده یـــا تــــو بــــرون آ ، ز حــــرم
ای دل و جـــان بنــده ی تو بند شکر خنده ی تو
خنــده ی تو چیـــست بگــو جوشش دریای کرم
طـــــالع استیـــز مــــرا از مــــه و مریــــخ بجــــو
همچــــو قضـــــا هــای فلک خیره و استیزه گرم
چـــــرخ ز استیزه ی مـن خیره و سرگشته شود
زانک دو چنـدان که وی ام گر چه چنین مختصرم
گــــر تـــو ز من صرفه بری من زتو صد صرفه برم
کیســـــه برم کاسه برم زان که دو رو همچو زرم
گــــر چـــه دو رو همچـــو زرم مهــر تو دارد نظرم
از مـــه و از مهــــر فلــک ، مـــه تــر و افلاک ترم
لاف زنــــم لاف کــه تــو ، راســـت کنی لاف مرا
نــــاز کنـــم نــــاز کـــه مــن ، در نظـــرت معتبرم
چــه عجـب ار خوش خبرم چونک تو کردی خبرم
چه عجب ار خـوش نظرم چون که تویی در نظرم
بـــر همـــگان گـــر ز فلک ، زهـر ببارد همه شب
مــن شکــر انــدر شکــر انــدر شکــر اندر شکرم
هـــر کسکــی را کسکـی هـر جگری را هوسی
لیک کجــــا تـــا بـــه کجـــا مــــن ز هوایی دگرم
من طلـــب انـــدر طلبــم ، تو طـــرب انـدر طربی
آن طربــت در طلبــم ، پـــا زد و بــرگشت ســرم
تیــــر تـــراشنـــده تویـــی دوک تـــراشنــده منم
ماه درخشنـــده تویــی مـــن چــو شب تیره برم
میـــــر شـــکار فلکــــی تیـــر بـــزن در دل مــــن
ور بـــزنی تیــــر جفــــا همچـــو زمین بی سپرم
جملــــه سپـــر هــای جهــان با خلل از زخم بود
بــــی خطـــر آنگاه بـــوم که از پی زخمت سپرم
گیــــج شد از تــو سر من این سر سرگشتهٌ من
تــا کــــه نــــدانم پســـرا ، کـــه پســـرم یا پدرم
آن دل آواره ی مـــــــن گــــر ز سفــر بــاز رسد
خــــانـــه تهــــی یـــابد و او هیـــــچ نبیــند اثـرم
ســـرکه فشانی چه کنی که آتش ما را بکشی
کــه آتشم از سرکه ات افزون شود افزون شررم
عشـــق چـــو قربــان کنـــدم عید من آن روز بود
ور نبــــود عیـــد مــن آن ، مــرد نی ام بلک غرم
چـــون عــرفه و عید تویی غره ی ذی احجه منم
هیــــچ بــــه تـــو در نــرسم و از پـی تو هم نبرم
بـــاز تــو ام بـــاز تــوام چـــــون شنـوم طبل تو را
ای شــــه و شــاهنشـــه من باز شود بال و پرم
گــــر بدهی مـــــی بچشم ور ندهی نیز خوشم
ســـر بنهم پـــا بکشـــم بی سر و پا مــی نگرم
مولانا در این غزل زیبا وشور انگیز ابتدا خود را همسان معشوق می داند با او می ستیزد برایش خط و نشان می کشد که این می کنم آن می کنم معشوق را می ترساند که من ستیزه گرم و در انتها آنقدر به خود و معشوق مطمئن است که می گوید هر چه می خواهی با من بکن چرا که می دانم غیر خوبی در تو نیست.
با دیدن شعری از مولانا در خوابگرد هوس مولانا کردم . نتیجه وبگردی شد این
تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 | 20:14 | نویسنده : دریا |
عجب گیرازیسیونی افتادم. اساسا آدم به هر چیز دل ببندد بر باد فنا می رود. این هم قول خداوند است. می گوید به کسی جز خودم امید داشتی نا امید می شوی.
حالا حکایت ما و اینترنتزاسیون است که تا حدودی به آن دلبسته یا وابسته شده ایم و هر روز برای مان دبه در می آورد.
یا کامپیوتر می پکد یا تلفن قطع می شود.
امروز صبح از درز پنجره یک فاخته را دیدم که روی سیم تکان می خورد لبخندی زدم و بلند شدم. کسی را بیدار کردم تا نگاه کند!
فهمیدیم قطعی تلفن داخلی است شاید به خاطر نشستن فاخته ها و گنجشک ها روی سیم.
به اتاق پدرم که سری زدم داشت قرآن می خواند. گفتم چه می خوانی؟ گفت قرآن
گفتم می دانم چه سوره ای؟
گفت : انسان. چیزی که وجود ندارد.
گفتم درست نگاه کن. درست مقابلت را نگاه کن. جلوت ایستاده :)
پدرم با آن عینک ذره بینی اش طوری نگاه کرد که انگار انسانی نمی بیند. :)
القصه یاد این جک افتادم به مناسبت عید قربان:
خیلی دلم می خواست جگرتو بخورم بالاخره امروز می تونم.
کسی نمی خواست جگر سوخته ما رو بخوره؟ چشمک
یه اس ام اسازیون دیگه هم براتون تعریف می کنم:
از طرف اداره کشاوری پیام میاد: شما به عنوان بهترین چغندر سال شناخته شدین.
فکر کنم با این نشونه های اس ام اسی فهمیده باشم چی هستم. و پدرم درست دیده یا نه.
تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 | 20:13 | نویسنده : دریا |
تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 | 20:12 | نویسنده : دریا |
تصوبر چیست ؟
رسالت تصویر در شعر امروز نه در واژه عام شعر چه باید باشد؟
حصار دهه ها را که بشکنی و از میان انبوه شعر ها و داستان ها که بگذری ؛ شاید زمانی می رسد تا قلم را به کاغذ فشار دهی که تصویر در نثر داستان و یا نثر در خدمت شعر که حتمآ نثری نباید باشد چه فرق می کند و اگر فرقی ندارد و می توان در هر حالت به خدمت گرفته شود چه نیاز به ایجاد ژانر ها ؛ قالب ها و تقسیم بندی ها و......و وهایی که دغدغه ات می شود . از چرای مخاطب خسته ي نبودها ؛ نیستها و نخواهد بودها که بگذری امروز دیگر نیز چند سطری بیش ازکتابی که در صفحه نخست با خطی شکسته عنوان تقدیم به فلان شاعر که حوصله نمی کند چند سطری بیش از شعرهایی را بخواند که تقدیمش گاهی هم شده اند . چرا ؟
پس این مقاله در این مقوله می کوشد شاید تا مرزی بین تصویر های در خدمت نثر داستانی و ادبی و....با تصویر در خدمت شعر که گذاشته شده بوده است حتمن پررنگتر این بار بکشد متنی که فراتر از تقسیم بندی های سبک های مختلف در شعر باید کشیده شده باشد.
پس در اصل مقاله که فروروی آغاز می کنی با تعریفی از آندره برتون :
از رو در رو قرار گرفتن دو امر ( دو کلمه – دو جمله – دو حالت و.........) هر گاه امر سومی حادث شود . آنرا تصویر می نامیم .در معنی عام
تعریف فوق نه تنها به عقل می نشیند بلکه در مقابل اصل توصیف که می گذاری خود تعریفی است جامع از تصویری در شعر که حتمن نباید توصیف باشد . چه اگر نیاز به توصیف است یا نه حتا اگر توصیف در قالب تصویر شعری با ید جایی داشته باشد ؛ پس چه نیاز به شعر که پایه شکل گیری جهان بینی متن های ادبی یا حتا نثر داستان هم دوباره امروز گاهی بر ساختن دنیای م<لف با توصیفاتی است که توانش زبانش را به کنشی برساند .
حتا در این مقوله ها هم اصل لذت نه به معنی سر خوشی از هنر جایگاهی اساسی دارد که متمایز سازد داستان و نثرهای ادبی از مقاله ها را از مقاله ها که صرفآ جنبه اطلاع رسانی دارند .
با دوباره خوانی تعریف تصویر موضوعاتی که جای غوص دارند :
- منظور از امر سومی در تصاویر شعری چیست ؟
- چگونه این امر رخ می دهد؟
دست به شعر هایی میزنیم تا تعریف بالا را گسترش دهیم چند خطی نوشته شده بود .
خوابی عزیز ترینم ؟
حس می کنی هوای سنگینی ست؟
نفس نفس که می زنی
خانه پر می شود از بوی یآس های فلسفی ات
شکست شکست که می کنی
دیوار های تر ک خورده
هی هوای ریزش و آوار می کنند
بخواب
تو فقط خسته ای
من هم برایت آواز خواب و خلوت بی رویا زمزمه می کنم ( رویا زرین )
اگر بنا را بر این قرار داده اند که شاکله شعر تخیلی است که توانش زبان را در اختیار می گیرد تا کنشی بسازد در اختیار تصاویری دیداری یا به عبارتی زیباتر عینی .که به طبع باید هنری هم باشد در خور ژانری بنام شعر که در نهایت شریک شوی در التذاذ هنری بنام شعر .
پس می توان سوالات بالا را باز کرد .
ابتدا دومین سوال که
چگونه این امر رخ می دهد که تصویر ساخته شده از حداقل دو کلمه و حد اکثر دو جمله پی درپی که قرار است امر سومی رخ دهد و از آن بگذریم که بگوییم پس واحد تشکیل دهنده تصویر شعری در حد اقل آن کلماتی است که در همنشینی کلمات دیگر ابتدا از ژرف ساختی که ذهنی است طی مراحل گشتارها ی مختلف زبانی جانشین سازی به سمت روساختی رخ می دهد و جمله ای تشکیل می دهد که قرا ر است در آن امر سومی رخ دهد که طی این فرایند آن را از توصیف نثری باز شناسد
پس مرور می شود آن چه نوشته شده بود ابتدا شعری سپید از کتاب ( من از کنار برج بابل آمده ام ) و سپس تکه ای از داستان مدومه ابراهیم گلستان
( از نوک هر برگی یک قطره می لرزد ؛و گاه ؛ گاهی ؛ یک قطره می افتد .در سایه کنده ها محواند ؛ و شاخه های گسترده در حجم نور انگار سایه اند . هستی چیزی است آویزان ؛ بی تکیه روی سطحی سفت ؛ محدود در حد نور ؛ سر گردان ؛ لغزان مانند دود ؛ کند .من سردم است ؛ و از میان مه و نور محو می بینم انگار یک آدم بر کناره ی شط ایستاده است . انگار از صدای کشتی زائید .انگار موج او را ریخت ؛ انگار مه او را ساخت ؛ انگار اصلآ نیست ؛ انگار حتمن هست . )( گلستان )
می خوانیم
شروع شعر با توصیف حالتی است که این چنین ساخته شده
خوابی عزیزترینم ؟
پس ژرف ساخت این روساخت جمله شاید چنین بوده :
عزیزترین من خواب هستی ؟
گشتاری که رخ داده در حد زبان کاربردی روزانه لخت و عور می شود تا مفهومی برساند بی آن که شاعر در زبان ( ابزار اصلی کار کردش ) غوصی کند و جنبه های تاریک ونا شناخته این ابزار را برای مخاطب طی جملاتی کوتاه همانند رعدی در آسمان تاریک شب ؛ تصویر بسازد شعر گونه هنری که از هر گونه توصیف نثر گونه ای مبرا است .
پس دست به مقایسه می زنیم تا شیطان شویم در نوع خود و راضی نشویم به آنچه هست شعر امروز ما.
حتا اگر قرار است در دهه حاضر گرایش به زبان شعری ساده و توصیفی باشد . نه تنها بد نیست بلکه در خور ستایش است سبک کردن زبان از ابزارهای تزیینی تصنعی و کلیشه های که شده اند و چه بسا شاعر می تواند و گاهی باید قشر صنایع بدیعی و شگردهای بلاغی را بشکند و تماس صریح و عریان با جهان بیرون و درون پیدا کند که سرودن چنین شعر هایی بسیار دشوارتر از شعرهای تصویری به معنای بلاغی آن است . زیرا در این گونه شعر ها آن چه باید جایگزین زیبایی های بیان غیر مستقیم و استعاری گرددقدرت بیان مستقیم است.
پس در این مورد حرفی نیست . تمام حرف بر این است که این زبان ساده باید در شاکله شعر تصویر بسازدنه اینکه توصیف کند . چرایش بماند در خطوط بعد.
و چگونگی ساختن تصویر امر سومی است که قرار است رخ میدهد تنها در حیات زبانی که ساده و بی ریا بیان می کند قدرت جادویی خود را .
پس مقایسه شد جمله جمله ی شعر سپید با تکه دا ستان مدومه .
جمله جمله خواندیم هر دو قطعه را و سیر کردیم در گشتارهای شعر سپید که گاهی اصلن رخ نداده اند . رو ساخت های زبان ؛ همان ژرف ساختی بوده است که باید باشد .
انتظار می رفت گشتارها را تا محصول زبان شاعر روساختی شود که دم از ژرف ساختهای مختلف می زند که زاییده ابهامی شود و بسازد چند صدایی را که چه خوب شاع معاصر جناب آقای بابا چاهی بیان کرد چند صدایی زاییده تناقص در اندیشه ؛ گفتار و.......است یا در حالت دیگر رو ساخت جمله ما انتخاب شود از میان ژرف ساخت های که با دم دست ترین ازار زبان (نحو ) هر کدام هویت معنایی - آوایی- مختلف می یابد.
پس چه آسان در دو قطعه هر جمله ای تو صیف می کرد .
در مورد داستان که البته از نثر داستان نه تنها انتظار نمی رود بلکه در نهایت این کاربرد نباید به داستان بودن متن ضرر برساند .
اما در مورد قطعه سپید نه تنها انتظار توصیف نمی رود .بلکه در انتهای مقایسه و چندین بار خواندن دو متن دستگیر شد توصیفی که در مدومه داده شده بود در زبان شعر هم بیان شده بودالبته کار زبانی که در داستان ابراهیم گلستان شده است قابل مقایسه با زبان ساده و توصیفی شعر
سپید نیست. ( انگار از صدای کشتی زایید . انگار موج او را ریخت . انگار مه او را ساخت و...) . توصیفی که تمام بار صحنه سازی بر دوش صفت هایی است که راحت می گفتندیا اضافه هایی که تنها اضافه می شدند : هوا سنگین است . بوی یآس های فلسفی . آواز خواب . خلوت بی رویا
بحث در مورد شعر بودن این قطعه نیست که شاعر زمانی که شکست شکست می کند و دیوارهای ترک خورده اش هی هوای ریزش و آوار به سر شان می زند و یا زمانی که نفس نفس می زند در حین سرودن شعر است .بحث بر محور تمایز بین تصاویر توصیفی و تصاویری شعری می خواست بگردد.
چه به جا گفت شاعر گرانقدر جناب آقای دارابی که از مشخصه تصویر کوتاه – صریح – منقطع بودن آن است .
پس خواندیم این گونه :
صبح
صورتم را از آینه کندم
یا
از بچه های بی توپ پرسیدم
چند شهریور میان ماست.(موسوی)
آیا در این جملات توصیفی در کار است ؟
آیا مستقیم بیان شده که هوای اطراف این شاعر سنگین است ؟
یا بار صحنه سازی بر دوش توصیفات است .
در نهایت در شعر خانم موسوی ابزار کار شاعر ( واژگان – نحو – آوا و معنی ) در صورتی به کار رفته است که روساخت ما حصل گشتارهای زبانی است که پله های زیادی را هم نگذرانده اند اما از همان ابتدا با آوردن فعل کندن و چینش کلماتی مانند ( چند – شهریور – میان – ماست) خبر از ژرف ساخت های مختلفی در حیطه جملات متعددی می دهد بگذریم که در شعر خانم زرین اکثر ژرف ساخت ها همان روساخت هایی هستند که ناچار به توصیف می شوند در هر تصویر و در نتیجه تصاویر متعدد موازی هم حرکت می کنند به جای آن که همدیگر را قطع کنند و به شعریت برسند .
ما حصل شعر با تصاویر موازی توصیف شرایطی یا محیطی می شود که در نثر ادبی یا داستان هم دیده می شود .
در نهایت شاید بتوان گفت کار کشیدن از زبان ( رستاخیز کلمات ) نه تنها به شعر تصویری لطمه نمی زند که خود شاکله شعری را می سازد که تصاویر تابش ژرف ساخت های مختلف می شوند ..
در من دریده اند گرگ ها
در من سری است که از سرم نمی افتد
(حقیقی)
فردا
در تمام روزنامه های جهان
مردی منتشر می شود.( آهنگر نژاد)
15/7/85 حقیقی
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 16:2 | نویسنده : دریا |
تو چشات خیلی قشنگه ؛ تو نگات خیلی بلاس
تو حساب خوشگلیت از همه خوشگلا جداس
ـــ ـــ ـــ
پیش ِ جام ِ چشم ِ تو _ جام جهان نما چیه
کاشکی می شد بدونم چشمای تو کار کجاس
ـــ ـــ ـــ
همه ی ستاره ها رُ اگه خورشید بکنن
آسمون باز پیش ِ چشمای تو تاریک ُ سیاس
ـــ ـــ ـــ
تو لبت با اینکه غنچه س بوسه هات مثل ِ گُله
تو تنت بلور ِ اما گیسوهات مثل ِ طلاس
ـــ ـــ ـــ
تو منو دوس نداری این ُ تو چشمات می خونم
نمی خواد حاشا کنی دروغگو دشمن خداس
ـــ ـــ ـــ
تو کبوتر ِ دلت بر سر ِ هر بوم می شینه
طفلکی مرغ ِ دل من که همیشه رو هواس
استاد محمد علی بهمنی
منبع
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:56 | نویسنده : دریا |
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنين نيزهم نخواهد ماند
من ارچه در نظر يار خاکسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشير مي زند همه را
کسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
چه جاي شکر وشکايت زنقش نيک وبد است
چوبر صحيفه هستي رقم نخواهد ماند
غنيميتي شمراي شمع! وصل پروانه
که اين معامله تاصبحدم نخواهد ماند
توانگرا! دل درويش خودبه دست آور
که مخزن زروگنج درم نخواهد ماند
براين رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکويي اهل کرم نخواهد ماند
سروش عالم غيبم بشارتي خوش داد
که بر در کرمش کس دژم نخواهد ماند
زمهرباني جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور ونشان ستم نخواهد ماند
این هم تفالی به خواجه عبدالله انصاری :
خواجه عبدالله انصاری فرموده است: با بدان بدی کردن سگ کاری است. با خوبان خوبی کردن خرکاری است. با بدان خوبی کردن کار خواجه عبدالله انصاری است.
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:45 | نویسنده : دریا |
1
با تن پوشی به رنگ هوس هایم
به سان اندیشه هایم برهنه رهسپاری
در چشمانت سفر میکنم
چنان که از دریا
لبانت ، موهایت
نگاه هایت می بارد
در استخوان هایم می باری چون درختی آبگونه
که ریشه های آب را به درون سینه فرو میکشد.
2
من طول تو را می پیمایم.
چنان چون رودی
سفر میکنم در تنت
چنان چون جنگلی
به سان گذرگاهی کوهستانی مشرف به پرتگاه
من از لبه ی تیز اندیشه هایت می گذرم
و سایه ام از پیشانی ِ سپیدت فرو می افتد
سایه ام تکه تکه میشود
و من تکه پاره هایش را گرد می آوردم
و بی تن رهسپار میشوم
چنان چون کوری
هزار توی بی انتهای خاطره ها
گشوده در ها به اتاق تهی
تابستان ها می پوسند
و گوهر های عطش در ژرفایش می سوزند
چهره ای که در خاطر محو میشود
دستی که چون لمس میکنم تکه تکه میشود
رهسپار از پیشانی ام جستجو میکنم می جویم بی یافتن
با بازجست ِ یک لحظه ام
مینویسم تنها
کسی اینجا نیست
روز هبوط میکند
سال هبوط میکند
و من با لحظه هبوط میکنم.
3
لحظه غوطه ور درخویش گره شده چون مشت در خویش
به سان ِ میوه ای کز درون میرسد مینوشد از خویش و می ترکد
لحظه مات میشود
خود را مهر و موم می کند و از درون می رسد
ریشه میدواند در اندرونم می روید چیره بر من
آه ای زندگی
که بایدت زیست که زیسته اند ت
زمان که باز میگردد به خیزاب ِ دریا
زمان که کنار میکشد بی که سر بگرداند.
گذشته گذشته نیست.
هنوز می گذرد. خاموش
جاری در لحظه ای دگر محو میشود
4
رهگذری که همیشه به نقطه آغاز می گردد باز
دستم را میگیری
چنان چون کوری رهنمای منی
از تالارهای سرکش به سوی مرز دایره می بری ام
فسونگر
به سان چوبه ی دار برای محکومان
انحنا پذیر چو تازیانه تیز چو سلاحی
همزاد ماه
لبه ی تیز واژگان ِ روی لبانت
سینه ام را می شکافد
ویرانم می سازد و تهی رها می کُندُم
خاطراتم را تو
یک به یک باز می ستانی از من
نامم را فراموش کرده ام
در درونم نیست هیچ
جز زخمی هولناک
جایی تهی که کسی از آن نمی گذرد
5
ما به وحدت ِ از دست داده شده می نگریم
به انزوای انسان بودن
و همه ی شکوهمندی هایش
نان را قسمت کردن و خورشید و مرگ را
شگفتار ِ فراموش شده ی زنده بودن را
عشق ورزیدن جنگیدن است
دو تن گر هماغوشی کنند
جهان دگرگون میشود
امیال فربه شوند اندیشه ها جان گیرند بال ها جوانه زنند
بر پشت ِ بردگان جهان واقعی و محسوس است
شراب شراب است نان طعم خود باز می یابد آب آب است
دوست داشتن جنگیدن است
گشودن درهاست
دو تن
گر به هم خیره شوند
و ببینند که دوست داشتن
عریانی ِ نام هاست
جهان دگرگون می شود
6
الوئیز گفت:
"بگذار روسپی ات باشم"
مرد اما
تسلیم قانون شد
و به همسری برگزیدش...
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:44 | نویسنده : دریا |
ما این شنبه کلاس داریم و از جایی که من دانشجوی بسیار مرتب و منظمی هستم حتما سر کلاس می روم!!! و بعد هم آقا جان ما اوضاع و احوالمان تا امتحان رشد را ندهیم بی ریخت است. یعنی تا بیست و سوم. و البته مطمئنا فرکانس های منفی وجودمان علارغم تلاش برای مثبت انگاری شما را به واکنش منفی واخواهد داشت!!! پس زیاد دور و برمان نچرخید که پر و پت می شوید.
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:42 | نویسنده : دریا |
علاوه بر محيطهاي محروم، محيطهايي كه با انتظارات فراتر از تواناييهاي جاري كودك بر آنها فشار ميآورند نيز توانايي مغز را تحليل ميبرند. در سالهاي اخير، مراكز يادگيري اوليه گران يكباره پيدا شدهاند كه در آنها به نوباوگان حروف الفبا و اعداد را ياد ميدهند و براي كودكان نوپاي بزرگتر برنامه درسي كامل روخواني، رياضيات، علوم، نقاشي، موسيقي و موارد ديگر تدارك ميبينند. شواهدي وجود ندارد كه نشان دهند اين برنامهها (( ابر بچههاي)) با هوش و بهتري بار آورند. در عوض سعي در نمونه كردن بچهها با تحريكي كه براي آن امادگي ندارند ميتواند موجب كنارهگيري آنها شده و از اين رو علاقه آنها را به يادگيري تهديد ميكند و شرايطي بسيار شبيه محروميت !!! از تحريك به وجود مي آورد.
روانشناسی رشد
لورا برک
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:41 | نویسنده : دریا |
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:38 | نویسنده : دریا |
بي صدا و آرام
بي حضور هيچكس
تنها خانه اندوه تو دل من است
از شنیدن سنتوری های چاوشی بدم اومده
برادرم عاشق اون ترانه توی فیلم سنتوری بود.
و وقتی ازش می پرسیدم چرا اون ترانه رو بارها گوش می کنه و می بینه می گفت
از ژست علی سنتوری وقتی می خونتش خوشم میاد
پارسال با شوق و ذوق اومد اون فیلمو گذاشت تا ببینم.
گوشيو بردار تا صدات يه ذره آرومم كنه
اين نفساي آخره
دلم داره پر مي کشه
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:37 | نویسنده : دریا |
ساعت يك شده است
انگار از قبرت برخاستهاي وبرايم تسليت فرستادهاي
بعد از اينهمه مردن حضورت را پاس ميدارم
سلام
سلام
سلام
دنياي ما دنياي مردگان است
بعد از مردنهاي بيشمارت
هنوز هم روح تيك تيك در ترانههايت مداوم است
راستش را بگو
قسمت ابدي عشق هجران است؟
از بين يك سي دي با دويست آهنگ تنها يك ترانه را دوست دارم
آن هم شايد چون ميتوان با آن خوب رقصيد!
و این ترانه از محسن یگانه از زبان برادرم با همه رنجهای نگفته اش و مدفون در دلش:
آي خدا دلگيرم ازت
آي زندگي سيرم ازت
آي زندگي مي ميرمو
عمرمو مي گيرم ازت
چه اعتراف تلخيه
انگار رسيدم ته خط
ببين كه زخماي تنم
شاهد حرفاي منه
اي خدا دلگيرم ولي
احساس غم نميكنم
چون با توام پيش كسي
سرم رو خم نميكنم
اين غصههاي لعنتي
از خنده دورم مي كنه
اين لحظه هاي بي هدف
زنده به گورم مي كنه
چه لحظههاي خوبيه
ثانيه هاي خوبيه
فرشته مردن من منو از اينجا مي بره
فنگ شویی وچیدمان میزکار
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:37 | نویسنده : دریا |
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:36 | نویسنده : دریا |
از شغلم
نه از معلم بودن نه
از معلم فیزیک بودن
از کودکی های بی نهایت شاگردانم گاهی
درست است از آنها دلخورم
چرا که هر قدر هم برای شان زحمت بکشی بازهم تو معلم فیزیک هستی
صاحب درسی هستی که آنها از آن بدشان می آید
چه حرف ها
بارها خودشان گفتند دوستش دارند
نه اصلا
از این بدم می آید
از اینکه آنها با زور سر کلاس می نشینند
از بی انگیزگی مفرطشان
از اینکه وقت نداری چیزی اضافی بگویی به خاطر تعطیلی های بی شمار امسال
هرچه قدر بدوی بازهم عقبی
وقتی مجبورم اخراج کنم بتوپم صفر بدهم اخم کنم شخصیت لعنتی بگیرم
از این ویژگی ها مزخرف که معلم بودنم باعث و بانیش بوده
که اگر نباشد از سرو کولت بالا می روند و آبرویت را می برند
از اینکه بچه ها عادت به توپیدن و خشونت دارند
من اصلا می خواهم یک نخاله به تمام معنا باشم
اصلا نمی خواهم بزرگ شوم
از این دنیای بزرگانه منطقی احمقانه که نمی دانم از کجا دامن گیرم شده ناراحتم
اصلا نمی دانم چه طور شد اینطور شدم
آنقدر جدی و احمق!
حالا این ترانه بر سر زبانم است:
نریز آبروی عشقو
واسه عشق خیلیا مردن
قصه لیلی و مجنون
بذا باشه واسه گفتن
اگه تو باشي مي دونم قصه مون زنده مي مونه
يه روزي ميشه كه دنيا قصه ما رو مي خونه
به همین زودی یک سال گذشت
از مرگ برادرم
پارسال در چه بد بختی دست و پا می زدم
خدا را سپاس به خاطر وضعیت تعادل آمیز امسال
بازهم از مراسم ختم فرار کردم
اگر من مردم برایم ختم نگیرید
باورم نمی شود رفته باشد
نه نرفته است و دلم برایش تنگ است
دلم می خواهد در آغوشش بکشم.
ایام غم همیشه سایه سنگینی دارند
سایه سنگین این روزها را حس می کنید؟
ایام فاطمیه است.
اما وبلاگ غزلداستان همیشه معرف شعرهای زیباییست
نمی دانم در مایاکوفسکی چه نهفته است
قدر مسلم همیشه مفتونم می کند:
...می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران
که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
من همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه پاس خواهم داشت
جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:36 | نویسنده : دریا |
ژاله اصفهاني به روايت تصوير
خاله شادونه با بچه هاش
اما يك خبر خوب:
امروز كلاس سوم رياضي جشن فارغالتحصيلي براي خودشان گرفتند آنهم سر كلاس من با يك كيك بسيار زيبا.
من هم دوربينم را برده بودم. هر سال از همه شاگردانم عكس ميگيرم.
درس دادن به بچههاي محروم خصوصا داراي فقر فرهنگي دشوار است. راستي اگر معلمها سه ماه تعطيل نبودند مطمئنا بعد از پنج سال سر از تيمارستان در ميآورند. فقط گاهي به نعره نياز دارند!
بچهها موجودات بدبختي شدهاند. من كمتر ديدم توسط معلمي تشويق شوند و دائم سركوفت ميشنوند. دائم تهديد ميشوند و زور درسخواندن بالاي سرشان است. و كسي از انگيزش براي آنها استفاده نميكند.
ديدگاهها معلمان بسيار بسته است. اميدوارم روزي شاهد تحول شخصيتي و فرهنگي در آموزش و پرورش باشيم چرا كه اين مدارس و معلمان هستند كه همه جمعيت از زير دستان آنها بيرون مي آيند اگر در حال حاضر داراي فقر فرهنگي و افسردگي در هر زمينهاي هستيم البته كه بايد از چشم معلم ديد!!!
البته معلمان را نبايد محكوم كرد بلكه بايد به آنها آموزش داد.
هيچ فكر كرده ايد چرا بعد از 7 سال زبان خواندن هم عربي و هم انگليسي در دبيرستان با آنهمه سركوفت چرا بعد از ديپلم دو كلمه زبان نميتوانيم حرف بزنيم. آيا اين آموزش بدون كاربرد ما را نشان نميدهد؟ كه آنهمه هزينه و زمان برده است؟
تحول در آموزش نياز به سرعت و هوش فراگير دارد و البته قدمهايي برداشته شده است اما نميدانيم با ديدگاههاي غير علمي و والدانه معلمان چه بايد كرد.
تنها بايد براي معلمان اس ام اسهاي نشانگر فقر ساخت يا جايگاه معلم را حقيقتا درك كرد و به ارتقاي آن كمك كرد؟
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:35 | نویسنده : دریا |
گاهي براي بچهها بوق ميزنم و اشاره ميكنم كنارتر روند.
خب چه كنيم ما هم گاهي به جومونگ دل خوش ميشويم
گرچه در نهايت جومونگ هم يك قدرتطلب جلوه ميكند
اما گاهي ديدن آن خاطره انگيز است و در حافظه لحظاتي درنگ ميكند.
اما يانگوم چيز ديگري بود.
اما اشكها و لبخند ها ريتم خيلي تندي داشت بر خلاف بعضي سريالها كه ريتم كندي داشت. و ميتوانست با پتانسيل بيشتري براي جذب مخاطب وارد عمل شود. داستان كمي ضعيف بود يا چه ميدانم فيلنامه و حيف بود مجموعه اين بازيگران توانا در اين سريال اينگونه هرز روند گرچه همه قسمتهايش مرا خنداند.
سريال يوسف بسيار مورد انتقاد قرار گرفت اما من نميتوانم شوق مادرم را براي ديدن اين سريال و حسرتش در اتمام آن رافراموش كنم. شايد به خاطر همزادپنداري او با يعقوب به خاطر فرزند از دست داده. و اينچنين همه مردم اين چنين داستانهايي را دوست دارند هرچند از نظر تكنيكي قوي نباشد.
با اين وجود اين سريال جذابيت داشت و همينطور نورانيت چون داستان زندگي يك پيامبر بود و به نظر من در ايجاد اخلاق هم بسيار مفيد است.
داستان يوسف به راستي داستان زيباييست. و دستان پرتوان خدا آن را نوشته است!
به قول خانم اميد ميگويد ما ماهواره نداريم و هروقت ميرويم خانه فك و فاميل من هي ميگويم 5 دقيقه بيشتر بنشينيم. اما خب من خودم ماهواره را بنا به دلايلي دوست ندارم مثل يك چيز غير عادي. يا يك هيو كه جانشين يك عادت قبلي مثل تلوزيون ميشود!
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:34 | نویسنده : دریا |
شعر:زدم به جاده عشقت پیاده در باران
از همه دوستاني كه روز معلم را صادقانه به من تبريك گفتند ممنونم
و از الطاف بيدريغشان سپاسگذارم
گرچه من كوچكتر از آن هستم كه معلم باشم و بيشتر يك دانشجوام.
و اين جملات که دوست عزیزم لیلا برایم ارسال کرد را به محضر همه دوستان بزرگوارم كه استاد و معلم هستند و مرا مفتخر ميكنند تقديم ميكنم:
سلام بر قلبي كه براي سوختن بيپرواست.
بوسه بر دستاني كه بيامان بر صفحه تاريخ الفباي عشق ميآموزد.
و سجده بر قدومي كه در ركاب آموختن شهسوار است
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:33 | نویسنده : دریا |
شما برنده شدید
حتی نمیگذارید در این سرزمین کپه مرگمان را بگذاریم:
شادي اگرچه با همه محرم نمي شود
حسي كه باشكوه تر از غم نمي شود
دوري و دوستي دو مسير مخالف است
ايمان به تو بدون تو محكم نمي شود
مجموعه ي وجود من و چشم هاي تو
چيزي به غير زلزله ي بم نمي شود
ويرانگي اگرچه شده سهم من ولي
از كوه هرچه هم بكني كم نمي شود
چشم اميد بسته به ابروي توست كه
دیگر براي رفتن من خم نمي شود
اين شاخه ها كه دور و برم را گرفته اند
هرگز برام شاخه ي مريم نمي شود
بيدار مي شوم ، نه... رگ خواب من هنوز
دست فرشته اي ست كه آدم نمي شود
تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 15:33 | نویسنده : دریا |
ميخواهم ازهيچ خميرهاي بسازم. از دروني خالي. ميخواهم چيزي بگويم هرچند چيزي نيست. بايد حرف بزنم. حرف بزنم. اين راه را باز كنم. مثل نوازش ميماند آنچه در خواب است و خوبي.
دلم ميخواهد از مسيري انحرافي بروم. از جهتي كه به شدت به سمت آن مايلم دست بردارم. از اينهمه رفتن فرو مانم. حس خوب نرمي و نوازش را دارم. و حس بي حالي و سكوت. گريه كمتر. انگار محو شده باشند سياهيها.
اين حس رفتن است كه در دلم ميپيچد. با نوشتن رفتن. با پاي قلم قدم زدن. پهن كردن يك زير انداز كنار همين رودخانه و اينكه بخوابم و سرم را هسمو با جريان رود كنم. بعد انگار را كه بپيچم و دلتنگانه رود را در آغوش بكشم. بگذارم نوازشم كند. آيا به آن نياز دارم؟ سخت. نوازش كه ميشوم. همين امروز همين دو ساعت پيش قلقلك گرمش به خنده عميقم واداشت.
اما باز هم. باز هم. مثل جرياني گرم. حالا مثل اينكه ملاتي درست كردهام. اما قصري شكوهمند نيست كه بشود در راهروهاي پيچ در پيچش قدم زد. پس چه ميخواهم؟ شايد بي پيرايگي كلبه اي كنار جنگلي. اما نميشود. همه چيز را انگار شكوهمند ميكنم. سادگي از آن رخت بر ميبندد. بازنميكني كه هيچ چيز نيست انگار. مثل ني قلياني ميان آسمان و زمين معلق.
گفته بودم كه شعر سخت است. اما من وقتي به صرافت استعفا افتادم بازم هم فرا خوانده شدم. زير سايه الهه.
دستانم و چشمانم هرز ميروند.به همين خانه كناري مي روند. عكس مينگرند. اين چنين است كه اين خطوط ميشكنند. اين خطوط خم ميشوند. و دلم برايشان ميسوزد. چه دل نازك. دلم براي همين كلمات كه به سادگي يك ذخيزه نكردن پرواز ميكنند مي سوزد. حالا ميخواهم بروم. انگار بس است.
خيلي سعي كردم بر تابلو امروز مطلبي بنويسم. نشد. نيامد. همين كلمات را هم مي بينيد با چه تلاشي از چاه دلم بيرون ميكشم. براي اينكه دلم ميخواهد حرف بزنم. درست كنار دل شما. دل. اين پروانه خاموش نوراني. دل اين وزش گرم و مرطوب مديترانهاي. كنار دريايي كه هرگز نرفتهام. روبرويش ننشستهام. دستش را در دستم نگرفتهام. نگرفتهام؟ گرفتهام. روبرويش برهنه نشدهام. آفتاب نگرفتهام. شنا نكردهام. غرق نشدهام. نشدهام؟ شدهام.
كلبه چه طور است؟ به نظر نميرسد سقف نداشته باشد نه. انگار كسي اين ستارهها را آن بالا نقاشي كرده است. اصلا انگار آن ماه دالاني باشد براي بالا رفتن.
ميبينيد. دست بر نميدارم. باز هم به سمت و سوي تابلوهاي پر زرق وبرق رفتم. چه طور است نقاشي كودكانهاي را در آن بياويزم. يك خانه با دودكش و دود. يك گوسفند. يك بزغاله. چند مرغ. يك سطل شير. كه آن را سر ميكشم. كنار يخچال. درب يخچال را ميبندم. از آسانسور پايين ميآيم. يك تاكسي ميگيرم. كنار همين كوه بالايي باز هم فرار ميكنم. نه كامپيوترم را هم با خودم ميبرم. تازگيها برايم لباس اتو ميكند. اين است نهايت مهربانياش.
اين هم سقف. ديگر چه؟ آماده؟ خداحافظ. مثل رفتنهاي بيهوايم در عالم رويا.
موضوعات مرتبط: شعر ، روزانه
تاريخ : دوشنبه بیستم دی 1389 | 21:56 | نویسنده : دریا |
هروقت خانم ح را مي ديدم از همايشي مي گفت كه قرار است استاد معنوي چندين و چند ساله اش را كه هرگز نديده از تبريز بيايد و برايشان بگذارد. و هر وقت از او مي پرسيدم كي ميگفت هروقت كه به صلاح باشد چون اين گونه موارد را واگذار مي كنيم در بهترين مكان و بهترين زمان.
من هم در دلم ميگفتم خب اميدوارم هروقت بهترين مكان و بهترين زمان جور شد من هم خبردار شوم. اين بود كه امروز خانم مدير ده دقيقه از وقت كلاسم را به عاريت گرفت و من هم رفتم تا كفشم را بگيرم كه اگر سر موقع تعطيل می شدم نمي رفتم و بعد از جلو موسسه خانم ح كه رد شدم هم پوستر را ديدم و وقتي كفش را گرفتم برگشتم كه شايد بر نمي گشتم چون هروقت رفته بودم بسته بود اما باز بود! و همين امروز همايش قانون جذب!
اين بود كه اين را در اين روز دلخستهگي ميگيرم هديهاي كه حضور در محضر انساني كه خودش را ساخته است انسان را شارژ مي كند. شايد هم منافعي براي ديگراني داشته باشد كه سخت بيوفايند. چرا كه ما و همه در خدمت آنهاييم! تو بگو نازپرود. آن وقت ما چه؟ يك خدمتگذار. مفتخريم و هرگز ضرر نكرده.
موضوعات مرتبط: خاطره
تاريخ : دوشنبه بیستم دی 1389 | 21:55 | نویسنده : دریا |
غریب آمدی و آشنا رفتی
اما من که خوب میشناسَمَت ریرا
من بارها …
تُو را بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم
تُو را در خانه، در خوابِ آب، در خیابان
در انعکاسِ رُخسارِ دختران ماه
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و
سایهسارِ مهآلود آسمان …
چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا … ریرا
تمامِ این سالها همیشه کسی از من سراغِ تُو را میگرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریستهام
راهِ دورِ تهران آیا
همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟
حوصله کن ریرا
خواهیم رفت
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که میروی
همیشه این منم که میمانم …
موضوعات مرتبط: شعر دیگران
تاريخ : دوشنبه بیستم دی 1389 | 21:52 | نویسنده : دریا |
تاريخ : دوشنبه بیستم دی 1389 | 21:49 | نویسنده : دریا |







