
بيراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و مي كشيد
زين بعد همه عمرم را
بيراهه خواهم رفت
|
دریا | |||||||||||||||||||||||
|
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 22:27 ] [ دریا ]
هم قد گلوله توپ بود. گفتم: چه جوری اومدی اینجا؟ گفت: با التماس! چه جوری گلوله رو بلند میکنی میاری؟ - با التماس! به شوخی گفتم، میدونی آدم چه جوری شهید میشه؟ لبخندی زد و گفت: با التماس! تکه های بدنش رو که جمع میکردم فهمیدم چقدر التماس کرده...
موضوعات مرتبط: عشق [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:41 ] [ دریا ]
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:33 ] [ دریا ]
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:22 ] [ دریا ]
هزاران چشم اشک آلود، باران
سیدحبیب نظاری
موضوعات مرتبط: عشق [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 1:34 ] [ دریا ]
آقای مجتهدی معنقد بودند که حافظ این شعر را برای حضرت زهرا سروده. اما باید بگم این دومین عارفیه که داستان زندگیش رو خوندم و تاکید ویژه وانسی خاص با حافظ داشته .... گاهی نسبت به کتاب اقای مجتهدی یعنی لاله ای از ملکوت احساس دلتنگی داشتم. انگار دلم می خواد دائم کنارم باشه. هرچند این کتابو امانت گرفتم و باید پسش بدم. کتابیه که پر از اوصاف عجیب. آدم وقتی این کتابو می خونه انگار داره قصه ای شیرین و عجیب می خونه .... اما مهمتر اونه که وقتی آدم می خونتش سوزی عجیب در دلش می افته. مثال بارز ذکر که کوه ها به حرکت در میان. و باعث خوشحالی که اون آرمانی که همیشه توی ذهنش بوده لااقل وجود داشته و تجلی یافته. فقط افسوس که دست وپای ما چنان در بند خودخواهی بسته شده که جز تکونی کوچیک نمی تونیم به خودمون بدیم.
بلبلی خون دلي خورد و گلي حاصل كرد
موضوعات مرتبط: عشق [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 9:35 ] [ دریا ]
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 16:53 ] [ دریا ]
سال هاست میخواهم با اینها زمستان را سر کنم اما جز یک نوستالوژی پوچ چیزی نصیبم نشده... مهجورم مثل نسلی که بهارش در زمستان شکفته... با سیگارم ساعت را تحویل آتش میدهم و امسال هم منتظر میمانم تا بهارمان به فروردین برگردد. کاش یک بهار هم همآغوش تو باشم... آزاد... پریشان تر از شال سرخت که به باد سپردی اش... می سپارمت به باد، به آفتاب، به سبزه هایی که از تو رسته اند. می سپارمت به آزادی آغوش من که این جغرافیای تنگ هیچ میله ای ندارد. می سرایم تو را در همه ی پهناور دنیا که بپیچی در گوش این همه جنگ بی سرانجام. همه مرگ ها را از دستانت می دزدم... به زنجیر می بندمشان و میکشم که این بار قتل های زنجیره ای تو باشم. دقیقه ی خوبی ست که بهاران را به باور جهان بنشانیم؛ به پیشانی اش ببندیم و بسراییم تمام این ثانیه ها را برای مرگ تمامی جبرها و خدایان... من بمانم و تو و یک «ما» به بزرگی دلهامان... من بمانم و تو و یک «ما» از جنس همه ی دنیا...
موضوعات مرتبط: عشق، شعر دیگران [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 21:7 ] [ دریا ]
حس تلخی ست وقتی نویسنده ای باشی که هرگز خوانده نشده؛ وقتی بدانی شاعری هستی که هیچ گاه تو را نخواهند سرود. بارها سعی کردم مثل یک آدم معمولی برای خودم گوشه ای یک زندگی آرام بسازم اما تقصیر من چیست که زمین گرد است و گوشه ندارد؟ شاید این همه آدم معمولی هندسه نمی دانند. اصلا کسی عاصی تر از من دیده ای؟ کسی که خدا را خورد و دختری عشق را درید و تو را زن خواست چرا که فهمید کجا زندگی می کند ولی هیچ کس نفهمید؛ هیچ کس نخواست که بفهمد. کسی لامکان تر از من خوانده ای؟ بی لحظه تر از من شنیده ای؟ بی لحظه و بدون مکث دارم می شنوم. عاشقانه ای پریشان تر از من سروده ای؟ همین خود من که بی شرمانه ترین دین شما پیامبرانم... باور کن درد مشترکی دیگر وجود ندارد... می توانی همین حالا دردت را به اشتراک بگذاری و ببینی اصلا کسی آنرا فریاد می زند؟ شاید من یک نسل جامانده ام. نسلی که همیشه جاری ولی جا می ماند. مثل آن جغد نابینای راغه که همه چیز را دید یا آن درد مشترک جهان که کسی به اشتراکش نگذاشت و یا پوچ چکسلواکی که گلوله ای توپر بود یا گمشده ی اسپانیولی که پیداتر از همیشه کشته شد. سخت است که نویسنده ای باشی که هرگز خوانده نشده و یا شاعری که تو را هیچ گاه نخواهند سرود...
موضوعات مرتبط: عشق [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 21:6 ] [ دریا ]
همه سلول ها من فردی و جمعی از آن تواند، تمامی واکنش های من، مثبت و به سمت تو متمایلند و همانگونه است تک تک واکنش های قلبی من. بیش از آنچه به تو تعلق دارم نمی توانم مال تو باشم حتی اگر یک عمل جراحی ما دو نفر را به یک نفر تبدیل کند.
کلمات بالا در یکی از نامه های دانشمند روانشناسی آقای واتسون برای روزالی راینرنوشته شده است. واتسون در حالی که متاهل بود و استاد دانشگاه به روزالی راینر علاقه پیدا کرد اما شانس نیاورد و 30 تا از نامه هاش به دست زنش افتاد. از دانشگاه اخراج شد و طلاق گرفت. و البته بعد با رزوالی ازدواج کرد.
از کتاب روانشناسی نوین تالیف دوان شولتز
موضوعات مرتبط: عشق [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 17:48 ] [ دریا ]
شکوهی در جان ام تنوره می کشد گویی از پاک ترین هوای کوهستانی لبالب قدحی درکشیده ام .
در فرصت میان ستاره ها شلنگ انداز رقصی می کنم دیوانه به تماشای من بیا !
موضوعات مرتبط: عشق [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 15:34 ] [ دریا ]
مثبت اندیشی همونطور که اسمش معلومه از کلمه اندیشیدنه اما برای اینکه ذهن را در دست بگیریم به ناچار باید کلام رو کنترل کنیم. تا وقتی کلمات مثبت استعمال نشه مثبت اندیشی هرگز اتفاق نمی افته ترانه ای شنیدم از سیاوش قمیشی که مثلا شاید مثبت اندیشی بود اما بیشتر اشک آدمو در می آورد داشت یه جهان رو تصور می کرد که مثلا پای کودک روی مین جا نمی مونه...... به نظر شما این مثبت اندیشیه؟!!!! البته ترانش فوق العاده زیباست موضوعات مرتبط: عشق [ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 11:24 ] [ دریا ]
حقیقت اینه که بیشتر پی بردم جهان سرشار از مردمانی نیکوکار و نازنین است حتی زیباتر از اون گل یکشنبه که اتفاقا روز احسان و نیکوکاری هم بود و البته کسی ازش خبر نداشت واقعا الطاف دمامدم خداوند منو و لطف دوستان منو یاری کرد
موضوعات مرتبط: عشق [ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 9:10 ] [ دریا ]
When you love, everywhere is God; when you hate, everywhere is the devil. It is your standpoint that is projected onto reality.
وقتي عشق مي ورزي، همه جا خداست موضوعات مرتبط: عشق [ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 10:13 ] [ دریا ]
مدتی اینترنت نداشتم که البته در حال سرعتش در حال انتقاله حس خئبی از زندگی دارم زندگی واقعا زیباست ..... باید لحظه لحطه زندگی رو پاس داشت هرچند کمی حسرت بیست سالگیمو با لحظات فراوان تلف شدش می خورم اما امیدوارم این حسو نسبت به سی سالگیم وقتی پنجاه سالم بود نداشته باشم نباید نگران زمان بود زندگی لحظه لحظش زیباست سپاس برای نعمت زندگی
موضوعات مرتبط: عشق [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 1:4 ] [ دریا ]
هرچند هیچ اس ام اسی دریافت نکردم که کسی سپندار مذگان رو تبریک گفته باشه ولی با این روز با عنوان روز عشق احساس انس بیشتری می کنم
پس روز عشق و دوستی مبارک موضوعات مرتبط: عشق [ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 23:20 ] [ دریا ]
شعر پایین از محموددرویش است. آنگاه که بیاموزیم علارغم خشم های مان رفتارمان را انسانی ادامه دهیم آنگاه رهرو وادی صلحیم .... و البته تا رسیدن به سرمنزل مقصود شائبه های فراوانی را باید پاک کرد. و مسیر طولانی به ما خوشامد می گوید. صلح پوزش طرف نيرومند است از آنكه موضوعات مرتبط: عشق [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 22:31 ] [ دریا ]
همه چیز با بخشش آغاز و با بخشش خاتمه می یابد وقتی که می بخشیم گره ها و کارهای بسته شده خویش را بسط می دهیم. چه کسی چه چیزی کدام احساس و کدام زمان زمانی متوجه شدم همه گرفتاری هایم به خاطر رنجش ار دیگران است و وقتی آموختم که بخشش اولین اولویتم باشد رها شدم در صورت عدم بخشش رنجش شاید فراموش شود اما محو نمی شود و گره هایی در ناخودآگاه ایجاد می کند بخشش آگاهانه رنجش را به کینه آشکار مبدل می کند اما این حسن را دارد که درمان شود پا نهادن در وادی بخشش سفر ماجراجویانه پرتنوع و بی انتهایی است چون ماجراها افراد و احساسات زندگی انسان پایان ندارد. اما نکته مهمی که آموختم در مورد افرادی بود که نمی توانستم ببخشم. تنها راه این کار کمک گرفتن از خداوند است. از او بخواهیم به جای ما ببخشاید و ما از جانب او بخشیده شویم.
موضوعات مرتبط: عشق [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 22:27 ] [ دریا ]
to you my love براي تو اي عشق " susan polis schutz" پ ن: عكس را سه روز پيش گرفتم. این عکس زیبا رو دوست نتیم منوچهر گرفته
موضوعات مرتبط: عشق [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 22:0 ] [ دریا ]
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 10:22 ] [ دریا ]
كتاب: ترجمه تفسير الميزان، ج 3، ص 246نويسنده: علامه طباطبايىقل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله" در ذيل آيه: "و الذين آمنوا اشد حبا لله ..." (1) ، گفتارى پيرامون مساله"حب" داشتيم كه در مقاله «حقيقت حب چيست» آمده و در آنجا بيان گرديد كه حب نسبت به خداى تعالى معناى حقيقى و واقعى كلمه است، همانطور كه به غير خداى تعالى تعلق مىگيرد. در اينجا اين بحث را اضافه مىكنيم كه: خداى سبحان به طورى كه كلام مجيدش با بانگ رسا اعلام مىدارد و جاى ترديد باقى نمىگذارد، بنده خود را به سوى ايمان و پرستش خالصانه خود، و اجتناب از شرك دعوت مىكند، از آن جمله مىفرمايد: "الا لله الدين الخالص" (2) . و نيز مىفرمايد: "و ما امروا الا ليعبدوا الله مخلصين له الدين" (3) و آياتى ديگر از اين قبيل. در اين هم شكى نيست كه اخلاص در دين وقتى به معناى واقعى كلمه، محقق مىشود كه شخص عابد همانطور كه هيچ چيزى را اراده نمىكند مگر با حب قلبى و علاقه درونى، در عبادتش هم چيزى به جز خود خدا نخواهد، تنها معبود و مطلوبش خدا باشد، نه صنم، و نه هيچ شريك ديگر، و نه هيچ هدفى دنيوى، بلكه و حتى هيچ هدف اخروى، يعنى رسيدن به بهشت و خلاصى از آتش و امثال اينها، پس خالص داشتن دين براى خدا به همين است كه در عبادتش محبتى بغير خدا نداشته باشد. حال ببينيم حب چيست؟ و چه آثارى دارد؟ حب در حقيقت تنها وسيلهاى است براى اينكه ميان هر طالبى با مطلوبش رابطه برقرار كند و هر مريدى را به مرادش برساند، و حب اگر مريد را به مراد و طالب را به مطلوب و محب را به محبوب مىرساند، براى اين است كه نقص محب را به وسيله محبوب برطرف سازد تا آنچه را ندارد دارا شود، و كمبودش تمام و كامل گردد . پس براى محب هيچ بشارتى بزرگتر از اين نيست كه به او بفهمانند محبوبش دوستش دارد، اينجا است كه دو حب با هم تلاقى مىكنند و از دو سو غنج و دلال رد و بدل مىشود. پس انسان اگر غذا را دوست دارد و به سوى آن كشيده مىشود و در صدد تهيه كردنش بر مىآيد، براى اين است كه به وسيله آن نقصى را كه (همان گرسنگى باشد) در خود احساس مىكند برطرف نمايد، و يا اگر عمل زناشوئى را دوست مىدارد و در صدد رسيدن به آن بر مىآيد براى اين است كه نقصى را كه در خود سراغ دارد (كه همان شهوت است) از خود برطرف نمايد. و همچنين دلش براى ديدن دوستش پر مىزند و اين علاقه باعث مىشود كه بپا خيزد و در صدد ديدار با او برآيد.و به وسيله انس با او، تنگى حوصله خود را جبران كند.و به همين منوال اگر عبد مولاى خود را دوست مىدارد و يا خادم به مخدوم خود علاقه مىورزد براى اين است كه خود را اسير و گرفتار حق او مىداند، عبد، خود را اسير حقوق مولا، و خادم، خود را رهين احسان مخدوم مىداند و مىخواهد سنگينى اين حق را از دوش خود بيفكند. و اگر شما خوانندگان عزيز ساير موارد علاقه و محبت را يك يك در نظر بگيريد و يا داستانهاى عشاق تاريخ را بخوانيد بدون شك مىبينيد كه با همه اختلافى كه در آنان هست، در اين مطلب شريكاند، كه مىخواهند با وصل به محبوب، خلاى را از خود پر كنند. پس بنده مخلص كه اخلاص خود را با محبت به خدا اظهار مىدارد، هيچ هدفى جز اين ندارد كه خدا هم او را دوست بدارد، همانطور كه او خدا را دوست مىدارد و خدا براى او باشد همانطور كه او براى خدا است، اين است حقيقت امر. چيزى كه هست خداى سبحان در كلام مجيدش هر حبى را حب نمىشمارد چون حب (كه حقيقتش علقه و رابطهاى است ميان دو چيز)، وقتى حب واقعى است كه با ناموس حب حاكم در عالم وجود، هماهنگ باشد، چون دوست داشتن هر چيز مستلزم دوست داشتن همه متعلقات آنست و باعث مىشود كه انسان در برابر هر چيزى كه در جانب محبوب است تسليم باشد. در مورد دوستى خدا هم همينطور است.خداى سبحان كه خداى واحد است و هر موجودى در تمامى شؤون وجوديش به او متكى است، و همه تلاشش در يافتن وسيلهاى به سوى او است، خدائى كه تمامى خرد و كلان عالم به سوى او باز مىگردد، بايد دوستى و اخلاص با او توأم با قبول دين او باشد كه همان دين توحيد و طريقه اسلام است. كسى كه خدا را دوست مىدارد بايد به قدر طاقت و كشش ادراك و شعورش از دين او پيروى كند و دين نزد خدا اسلام است و اسلام همان دينى است كه سفراى خدا مردم را به سوى آن مىخوانند و انبيايش و رسولانش به سوى آن دعوت مىكنند و مخصوصا آخرين اديان الهى يعنى دين اسلام كه در آن اخلاصى هست كه ما فوق آن تصور ندارد، دين فطرى است كه خاتم همه شرايع و طرق نبوت است، و با رحلت خاتم الانبياء (ص) مساله نبوت ختم گرديد و اين نكتهاى كه ما تذكر داديم مطلبى است كه هيچ متدبر در قرآن، در آن مطلب ترديد نمىكند. و چگونه ممكن است ترديد كند، با اينكه رسول خدا (ص) طريقه و راهى را كه پيموده، راه توحيد و طريقه اخلاص معرفى نموده است، چون پروردگارش او را دستور داده كه راه خود را چنين معرفى كند و فرموده: "قل هذه سبيلى ادعوا الى الله على بصيرة، انا و من اتبعنى، و سبحان الله و ما انا من المشركين" (4) كه در اين آيه سبيل خود را عبارت دانسته از دعوت به سوى خدا با بصيرت، و پرستش خالصانه و بدون شرك پس سبيل پيامبر اسلام دعوت و اخلاص و پيروى او در اين دعوت و اخلاص است. پس دعوت و اخلاص بالاصاله صفت خود آن جناب و به تبع صفت پيروان او است. آنگاه در آيه: "ثم جعلناك على شريعة من الامر فاتبعها" (5) مىفرمايد: شريعتى را كه تشريع كرده تبلور دهنده اين سبيل، يعنى سبيل دعوت و اخلاص است . و نيز در آيه: "فان حاجوك فقل اسلمت وجهى لله و من اتبعن" (6) آن سبيل را براى بار دوم روش تسليم خدا شدن خوانده: و در آيه شريفه: "و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه" (7) روش اسلام را به خودش نسبت داده، و آنرا صراط مستقيم خود خوانده است. پس با اين بيان و اين آيات روشن گرديد كه اسلام يعنى شريعتى كه براى پيامبر اسلام تشريع شده، (و عبارت است از مجموع معارف اصولى و اخلاقى و عملى و سيره آن جناب در زندگى)، همان سبيل اخلاص است، اخلاص براى خداى سبحان كه زير بنايش حب است پس اسلام دين اخلاص و دين حب است. و از بيانات طولانى گذشته معناى آيه مورد بحث ما روشن مىگردد، و معلوم مىشود آيه: "قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله"، چه معنائى دارد، پس مراد از آيه"و خدا داناتر است"اين شد كه اگر مىخواهيد در عبادت خود خالص شويد و عبادت شما بر اساس حب حقيقى باشد، اين شريعت را كه زير بنايش حب است و تبلور دهنده اخلاص و اسلام مىباشد و صراط مستقيم خدا است و سالك خود را با نزديكترين راه به خدا مىرساند، پيروى كنيد، كه اگر مرا در سبيل و طريقهام كه چنين وضعى دارد پيروى كنيد، خداى تعالى شما را دوست مىدارد و همين بزرگترين بشارت براى محب است، در اينجا است كه آنچه را مىخواهيد مىيابيد، و همين است آن هدف واقعى و جدى كه هر محبى در محبتش به دنبال آن است، اين آن مطلبى است كه آيه شريفه با اطلاقش آنرا افاده مىكند. و اما اگر از اطلاقش صرفنظر نموده و وقوعش را بعد از آياتى در نظر بگيريم كه از دوستى با كفار نهى مىكرد و بخواهيم ارتباطش را با آن آيات حفظ كنيم، و در نظر بگيريم كه در معناى ولايت دوستى بين ولى و متولى برقرار است، نتيجه مىگيريم كه آيه شريفه مىخواهد بشر را از همين راه ولايت به پيروى رسول خدا (ص) دعوت كند، البته در صورتى كه در دعوى ولايت خدا صادق بوده و به راستى از حزب خدا باشند، مىفرمايد ولايت خدا با پيروى كفار و تابع هوا و هوسهاى آنان شدن، نمىسازد، ولايت هم كه جز با پيروى معنا ندارد، پس اگر واقعا دوستدار خدايند، بايد پيامبر او را پيروى كنند نه مال و جاه و مطامع و لذاتى را كه نزد كفار است، در آيه زير كه فرموده: توجه مىكنيد كه چگونه در آيه دوم از معناى اتباع به معناى ولايت منتقل مىشود. پس بر كسى كه مدعى ولايت خدا و دوستى او است واجب است كه از رسول او پيروى كند تا اين پيرويش به ولايت خدا و به حب او منتهى شود. و اگر در آيه مورد بحث به جاى ولايت خدا حب خدا را آورده، جهتش اين است كه اساس، و زيربناى ولايت"حب"است و اگر تنها به ذكر حب خدا اكتفا نمود و سخنى از حب رسول و ساير دوستان خدا نكرد، براى اين بود كه در حقيقت ولايت و دوستى با رسول خدا و مؤمنين، به دوستى خدا برگشت مىكند. پىنوشتها: (1) سوره بقره آيه .165 (2) آگاه باش كه دين خالص از خدا است.سوره زمر آيه .3 (3) و مامور نشدهاند مگر به اينكه خدا را پرستش نموده دين را خالص از آن او بدانند . (سوره مؤمن آيه 14) . (4) (اى رسول ما) بگو طريقه و روش من و پيروانم اين است كه خلق را با بصيرت و بينائى به خدا دعوت كنم، خداوند منزه است و من از مشركين نيستم. (سوره يوسف آيه 108) . (5) سوره جاثيه آيه .18 (6) سوره آل عمران آيه .20 (7) سوره انعام آيه .153 (8) سپس ما تو را بر طريقهاى از دين قرار داديم، پس همان را پيروى كن، و هيچگاه پيرو هواى نفس مردم (مشرك) نادان نباش كه آنان ذرهاى تو را از خداوند بىنياز نمىكنند، و بدرستى كه بعضى از ستمكاران دوست و مددكار يكديگرند و خدا سرپرست مردم با تقوا است (سوره جاثيه آيه 19) .
موضوعات مرتبط: مذهب، عشق [ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 10:11 ] [ دریا ]
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 10:6 ] [ دریا ]
بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.
بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.
موضوعات مرتبط: عشق [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 13:22 ] [ دریا ]
حقيت اينه كه اگه دختري مردي رو ترك كرد دختراي ديگههم به همون دليل تركش ميكنن. پس بايد از خودتون بپرسيد آيا همون آدم سابق هستيد؟ و چه چيزي بايد در شما تغيير كنه. در دوست داشتن مهم اين نيست كه چه چيزي باعث شادابي شما ميشه. بلكه به نحوهاي عشق بورزيد كه طرف مقابلتونو خوشحال كنه. يعني كاريو انجام بدين كه اون دوست داره. چه طور ميتونيد بفهميد؟ بايد بشناسيدش و نيازهاشو به خوبي برآورد كنيد خيلي از اوقات ميدونيد طرفتون چي ميخواد ولي جلو خودتون ميگيريد اين نشون دهنده اينه كه شما هنوز به مرحلهاي نرسيديد كه بتونيد تمام و كمال عشق بورزيد وقتي كه ترس مانع ميشه معنيش اينه كه شما هنوز به قدرتمندي وجود خودتون پي نبرديد كه چيزي رو كه ميخوايد ميتونيد به دست بياريد هنوز خودتونو اونقدر نشناختيد كه بدونيد چيزي نميتونه به شما ضربه بزنه اساسا ترس باعث بسته شدن جريان آزاد انرژي ميشه چيزي نبايد وجود داشته باشه كه شما از اون بترسيد و گرنه از همونجا به شما آسيب وارد ميشه البته اين يه حكم كلي نيست ترس در خيلي از موارد زنگ خطري براي سلامت روحي و رواني خود شماست و بايد بهش اهميت بديد اما نبايد اجازه بديد زمام زندگي شما رو خصوصا در روابط به دست بگيره در روابط شجاع باشيد يه دستورالعمل هست كه هميشه جواب ميده و اون محبتي از صميم قلبه نه محبتي كه منافع خود شما رو تامين ميكنه هروقت به خودتو و صرفا خودتون فكر كنيد هرگز معناي عشق ورزيدن رو متوجه نشديد.
عشق ورزيدن به معناي يكي دونستن خودتون با همه محيط پيرامونتون هست انسانهايي كه هرگز نديدشون اما معناي عشق در دوست داشتن اونها متجلي ميشه
تا بعد شنبه دوازدهم مرداد 1387 موضوعات مرتبط: عشق [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 13:11 ] [ دریا ]
موضوعات مرتبط: عشق [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 13:0 ] [ دریا ]
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 11:26 ] [ دریا ]
شنیده ام: همه چیز را زیبا باید دید. هر چیزی را نتوانید زیبا ببینید چیزی از درون شما باید تغییر کند.
موضوعات مرتبط: عشق [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 19:18 ] [ دریا ]
اول از همه برايت آرزو میکنم که عاشق شوى برايت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشي برايت آروزمندم که دشمن نيز داشته باشى و نيز آروزمندم مفيد فايده باشى، نه خيلى بی خاصيت همچنين برايت آروزمندم صبور باشى و اميدوارم اگر جوان هستى اميدوارم به پرندهاى دانه بدهى و به آواز يک اميدوارم که دانهاى هم بر خاک بفشانى ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...................... ویکتور هوگو
موضوعات مرتبط: عشق [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 20:49 ] [ دریا ]
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 18:5 ] [ دریا ]
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 18:3 ] [ دریا ]
[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 23:54 ] [ دریا ]
بيراهه رفته بودم [ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 12:5 ] [ دریا ]
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام / این بار من یک بارگی از عافیت بُبریده ام
موضوعات مرتبط: عشق [ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 10:47 ] [ دریا ]
من … این جا خوشبخت خواهم بود … این جا که ما … به ابلیس، خیانت کردیم … و به یکدیگر عشق ورزیدیم—-سیما یاری
موضوعات مرتبط: عشق، شعر دیگران [ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 10:37 ] [ دریا ]
[ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 8:50 ] [ دریا ]
ضرورت وجود عشق میان زن ومرد رسیدن به خلوت مقدسی است که هیچ کس را راهی درآن نباشد واین آرزویی است که برای اغلب زنان به تحقق نمی پیوندد. و زنان برای رسیدن به آن رنجها کشیده و گاه به پای این درد جان باخته اند. این معضلی است که به طور جدی برای آن را ه حلی ارائه نشده است. اما همه گره ها ناشی از ندانستگی است. ............ ابتدا طبیعت زن ومرد را مورد بررسی قرار می دهیم: طبیعت مرد موجودی پلی گامی است که در هر روز میلیونها سلول جنسی پر تحرک بی طاقت و کوتاه عمر تولید می کند که هیچ هدفی جزدویدن به سوی تخمک و ورسیدن به آن ندارند.اسپرم های بسیارکوچکی که به چشم غیر مسلح دیده نمی شوند و هیچ توشه و اندوخته ای برای ادامه حیات خود ندارند. طبیعت زن موجودی مونو گامی است که درهر گاه تنها یک سلول جنسی درشت،آرام،سر شا ر ازاندوخته و صبور تولید می کند که آماده است برای پذیرش و پرورش تنها یک سلول مرداز میان میلیونها اسپرم.به قصد بقای آن و تولید خلقتی تازه در عالم خلقت حالا به تحلیل رفتا رهای جنسی زن و مرد می پردازیم که با فیزیو لوژی و ساختارجنسیت آنهارابطه مستقیم دارد. غرایز جنسی مردان مانند تعداد گامت هایشان ریز ریز و متعدداست،بی هیچ احساس تعهدجسمی درپاسخ این رفتار.یعنی،در آمیختن با زنان متعدد و به لذتی کوتاه و سریع دست یافتن بدون دغدغه و یااحساس مسئو لیت باروری. اما غرایز جنسی درزنان مثل گامتهایشان ،موحد وطولانی و بی تعجیل و همراه با احساس مسئو لیت باروری و احساس تعهد برای پرورش و به ثمررساندن نقطه لذتی است که از آن بهره برده اند. پس از این دو تحلیل طبیعی،بدون دخالت تربیت نفس و هدایت آن به سوی انسانی شدنرفتا رها به عشق میرسیم و بررسی آن در زن مرد.
رومن رولان نویسنده پر قدرت فرانسوی در رمان جان شیفته اززبان آنت قهرمان اصلی داستان که شخصی توانمند وزیباست می نویسد:(ما زنان وقتی عاشق می شویم همه قلب ووجودمان رابه مردمحبوبمان می سپاریم آنگونه همه زیبایی هاو لذات دیگر، در رابطه با او معنا می یابند.اماشما مردان وقتی عاشق می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود رادراختیارزن محبوبتان می گذاردید و بقیه رابرای موفقیتها و کسب قدرتها و خود خواهی خود نگه می دارید.حرفی نیست شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم اما آنچه از شما می خواهیم این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه هوسبازی هایتان نکنید،ما به همان سهم ،هر چند کوچک ،اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم.)
البته هیچ حکم و قضاوتی رادرباره مردان و زنان نمی توان تعمیم داد. چرا که بر هر قا عده ای استثنایی هم است.هستند مردانی که دل به زنی می بندندو همه عمر به او وفادا رمیمانند وهستند که دل موحدی ندارند و در بازار تعدد میچرخند.اما حرف ما بر سر قائده است نه استثنا و واقعیت کثیر همان است که اززبان آنت در جان شیفته بیان می شود. اگر تعدد گرایی مردان از طبیعت آنان سر چشمه می گیرد پس چرا باب طبع زنان طبیعی نبوده و این همه آزار دهنده است؟همه کار ما رسیدن به این پرسش است که چگونه طبع زن و مرد می تواند به هم نزدیکتر و هماهنگ تر شود. آنچه گفتیم صرفا تو صیفی از غرایز و ویژگیهای ذاتی آدمها بود . اما یونگ این نخبه روانشناسی بر این عقیده است که غرایز آدمها قابلیت تعمیم ، هدایت و جهت گیری به سوی متعالی شدن را دارد.یعنی زن و مرد می توانند غرایز خود را چنان آموخته کنند که به جز واسطه عشق با هم نیامیزند.اما چگونه چنین مرحله ای ممکن است؟ به باور من عشق در نهاد و خلقت زن به واسطه آنکه باید مادر شود و ضرورت مادی عشق است وجود دارد.اما در مرد عشق نهادینه نیست و باید به وسیله زن در او پا بگیرد،رشد کند ونهادینه شود.چون طبیعت پدر مسئول پرورش و تغذیه فرزند نیست.تنها نیمی از فرزند از پدر منشا گرفته که مکمل نیمه دیگری است که از مادرمنشا گرفته اما تغذیه و پرورش کامل فرزند با مادر است. زن در مقام مادر می تواند وباید و عشق را در فرزند پسر بیافریند و ذهن او را به وحدت دل نزدیک کندوهمانطورکه در شکل طبیعی نیز از میان میلیونها اسپرم تنها یکی به درون تخمک راه می یابد،به همان که از همه سریعتر سالم تر و کامل تر است و بقیه محکوم به مرگند. امامتاسفانه اغلب مادران طبیعت مرد را در فرزندان خود می پذیرند پلی گامی بودن او را قبول می کنند و به آن میدان می دهند.ولی در مقام همسر از مرد خود عشق و وحدت دل طلب می کنند. مادران به جای آنکه پسران خود را عاشق خود کنند باید عشق را به آنها بیا موزند و جوهر و گوهر واقعی زن را به او نشان دهند و به او یاد دهند که چگونه زن مطلوب خود را برگزینند و در این گزینش سره را از نا سره تشخیص دهند. و نیز آنان رابا این حقیقت اشنا کنند که لذت آمیزش از روی عشق با آمیزش بدون عشق قابل قیاس هم نیست؛ چرا که عشق در طبیعت خود موحد است و تنها دروحدت ذهن است همه نیروهای جسم و جان در جهت نیل به لذتی ژرف و پردوام هدایت می شوند و به کام می رسند. اگر زن در مقام مادر نتواند به این وظیفه عمل کند نقش بعدی با زن در مقام همسر است.زنان توانمندی که عشق به خاطر تربیت نادرست در آنها سر کوب نشده باشد میتوانند جای خالی مادر را نیز پر کنند و قلب مرد را باهمه تپش هایش در دست گیرند و در سایه عشق آن را به مقام وحدت برساند.گاه دیده شده این نقش را فرزند دختر ایفا کرده است و دل پدر را با طعم عشق و پایبندی به آن آشنا سا خته است. به هر صورت این کا رادر هر مرحله ای میتوان انجام دادو هیچ زنی ذاتا از اجرا ی آن نقش عاجز نیست مگر این که خلل های تربیتی و شخصیتی او را بازدارند.
همه هستی من آیه تاریکیهاست که تورا درخود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن ها ابدی خواهم برد من در این ایه تورا آه کشیدم آه من دراین آیه تورا به درخت و آب وآتش پیوندزدم
این نقش زن ، زنی که همه هستی اش آیه ای تاریکی است یعنی حتی زنی که خود هنوز به کمال نرسیده باشد؛ نیز می تواندبه برکت عشق مرد را به سحر گاه شکتن ها ی ابدی ببرد . جان اورابه درخت و آب و اتش پیوند زند. پس هر زنی که دل به مردی می سپارد؛ باید واقعیت پلی گامی بودن او را بپذیرد تا بتواند وی را در همه پیچ وخمهای عشق با خود ببرد وتمامی لذاتی را که او در این وآن می جوید ونمی یابد به برکت عشق و درایت برای او فراهم آورد. اگر اغلب زندگی ها با عشق آغاز می شوند اما بدون آن ،یا حتی تنفر به پایان میرسند؛به خاطر این است که عاشق شدن زحمت واراده ای نمی خواهد اما عاشق ماندن نیاز مند آگاهی ،تلاش،گذشت وتغییر است. زن باید بتواند برای محبوب باقی ماندن به توانایی ها و زیبایی های وجودی خود بیفزاید تا هر دم از باغ وجودش بری تازه برسد. حال آنکه اغلب زنان برای حفظ مرد محبوب خود به رفتارهای پلیسی و سوئ ظن آمیز متوسل می شوند و می پندارند حفظ دل مرد وابسته به امور بیرونی است.در صورتی که آزاد گذاشتن مرد و پروراندن هرچه زیباتر و درخشانتر خویش بهترین جذبه را در وجود آنان به وجود می آورد.باید چیزی در وجود زن باشد تا به مرد بگوید بیا؛ نه آنکه بند ی در کار باشد که به او بگوید نرو!!! همین طو ردرمورد مردان نیز شرط محبوب ماندن و ماندگار شدن در دل زن پر جذبه تر شدن و کاملترشدن شخصیت و رفتا رهای اوست. وقتی چشمهای من برای همیشه به دنبال تو خواهند بود؛ که تو هرچه زیبا تر پرواز کنی. بی عشق هم می شود زیست،زیریک سقف و تا پایان راه حتی بی کشمکش و درگیری.بی عشق هم می توان خودرادر پناه گاهای درون پنهان کرد و ساکت و آرام و ازکنار زندگی گذشت.اما ما زاده نشده ایم تا عمری در خود بخزیم تا لحظه مرگ.ما آمده ایم تا از خود بیرون آییم و با دیگران بیا میزیم؛ بشکفیم؛ شادی کنیم و عشق را در جان هم بریزیم و تازه شویم و هر جا لازم باشد ویران کنیم بشکنیم و دوباره بسازیم:
شکستن اگر عادت آسان اینه نبود که تکرار بیهوده زندگی اینهمه تا زگی نداشت.
مقاله ای از مجله روانشناسی شماره سی ام
موضوعات مرتبط: عشق [ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 14:34 ] [ دریا ]
عفو و صفح ومغفرت در برابر خطاهاي همسر و ان تعفوا : ببخش فرق بين عفو و صفح و مغفرت چيست؟ كلمه عفو يعني گذشت- بالاتر از عفو، صفح است يعني ترك سرزنش و مغفرت يعني از ياد بردن . و ليعفوا و ليصفحوا (نور22) صفح با همسر يعني حساب زن از بقيه جداست. و ان تعفوا و تصفحوا و تغفروا. هيچ جاي قرآن اين سه لغت كنار هم نيامده است جز براي همسرداري. آيين همسرداري چيست؟ گذشت،ترك سرزنش و از ياد بردن. ان يغفرالله لكم: اگر دوست داري خدا تو را ببخشد تو هم مردم را ببخش از جزوه آقای قرائتی موضوعات مرتبط: عشق [ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 11:3 ] [ دریا ]
[ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 15:9 ] [ دریا ]
[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 10:41 ] [ دریا ]
[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 12:49 ] [ دریا ]
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این باشد که در افسون گل سرخ شناور باشیم پشت دانایی اردو بزنیم دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم هیجان ها را پرواز دهیم روی ادراک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم نام را باز ستانیم از ابر از چنار از پشه از تابستان روی پای تر باران به بلندی محبت برویم در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم کار ما شاید این باشد که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم سهراب سپهری موضوعات مرتبط: عشق، شعر دیگران [ جمعه پانزدهم مهر 1390 ] [ 8:13 ] [ دریا ]
[ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 19:8 ] [ دریا ]
ازدواج بايد در مرتبه دوم باشد، پديده ي اوليه بايد عشق باشد؛ آنوقت مي توانيد باهم باشيد. اين باهم بودن، بايد يك دوستي و يك مسئوليت باشد. وقتي كه دو نفر عاشق يكديگر باشند، مسئول هستند، از يكديگر مراقبت مي كنند. براي ايجاد چنين مسئوليت و مراقبتي به هيچ قانوني نياز نيست؛ هيچ قانوني قادر به ايجاد آن نيست. در بالاترين حدّ، قانون مي تواند ساختاري تشريفاتي بر شما تحميل كند كه عشق و دوستي شما را نابود خواهد كرد. درعين حال، چون بايد در يك جامعه زندگي كنيد، مي توانيد ازدواج كنيد، ولي ازدواج بايد در مرتبه دوم بماند. ازدواج بايد فقط به اين دليل باشد كه شما يكديگر را دوست داريد؛ ازدواج بايد حاصل عشق شما باشد، نه برعكس. در گذشته چنين بوده كه اول ازدواج مي كردند و سپس مي توانستند همديگر را دوست داشته باشند. اين غيرممكن است: كسي نمي تواند عشق را اداره كند، هيچكس قدرت ندارد كه عشق را خلق كند. عشق وقتي روي مي دهد كه اتفاق افتاده باشد. مي تواني دو نفر را كنار همديگر قرار دهي. و اين كاري است كه در طول قرون انجام شده است. اين دو نفر را به ازدواج هم مي آوريد. و وقتيكه دو نفر باهم باشند، شروع مي كنند به دوست داشتن همديگر. درست مانند خواهران كه برادرانشان را دوست دارند و برادراني كه خواهرشان را دوست دارند. اين يك ترتيبات تحميلي است. و وقتيكه دو نفر باهم هستند، نوعي از خوش آمدن و دوست داشتن پديد مي آيد و اين دو نفر به هم متكّي مي شوند و از همديگر استفاده مي كنند. ولي عشق؟! اين رابطه اي كاملاً متفاوت است. اگر ازدواج اول بيايد، تقريباً غيرممكن است كه عشق هرگز بتواند رخ دهد. درواقع، ازدواج را براي ممانعت از عشق ابداع كرده اند، زيرا عشق خطرناك است. عشق تو را به چنان اوج هايي از خوشي و سرور و شعف و شعر مي برد كه براي جامعه خطرناك است تا به مردم اجازه دهد تا چنان بلندايي بالا بروند و چيزها را از آن ژرفاها و از آن بلندي ها ببينند. زيرا اگر فردي عشق را بشناسد، ديگر چيزهاي ديگر هرگز او را ارضاء نخواهند كرد. آنوقت ديگر نمي تواني او را با يك حساب بانكي درشت راضي نگه داري، نه. حساب بانكي درشت كمكي نخواهد كرد، اينك او چيزي در مورد ثروت واقعي مي داند. اگر انساني عشق را شناخته و آن بلندي هاي شعف انگيز را تجربه كرده باشد، قادر نخواهي بود كه او را جذب بازي هاي سياسي كني. چه اهميتي دارد؟! قادر نيستي او را به كارهاي زشت غيرانساني وادار كني. او ترجيح مي دهد كه انساني فقير باقي بماند، ولي عشقش جاري باشد. زماني كه عشق را بكشي ــ و ازدواج تلاشي است براي كشتن عشق ــ وقتي كه عشق را بكشي، آنگاه آن انرژي فرد كه ديگر در عشق مصرف نمي شود، در دسترس جامعه است تا از آن بهره كشي شود. مي تواني از او يك سرباز بسازي، او سربازي خطرناك خواهد بود. او آماده است تا بكشد ــ هربهانه اي كافي است كه او براي كشتن يا كشته شدن آماده شود. او لبريز از ناكامي ها و خشم هاست: مي تواني او را به هرجهتِ جاه طلبانه اي سوق بدهي. او يك سياست كار خواهد شد.... كساني هستند كه عشق را نشناخته اند. عشقي كه ناكام مانده باشد، به طمعي عظيم تبديل مي شود: عشقِ ناكام مانده به خشونتي عظيم تبديل مي شود و تو را وارد دنياي جاه طلبي ها مي كند. عشقِ ناكام مانده، بسيار ويرانگر است. ولي جامعه به افراد ويرانگر نياز دارد. به ارتش هاي بزرگ نياز دارد؛ به ارتش هايي از سياست بازها نياز دارد، به لشگرهايي از منشي ها، كارمندان دفتري و غيره نياز دارد. جامعه به افرادي نياز دارد كه بتوانند هركاري را انجام دهند. زيرا آنان در زندگي، هيچ چيز والا را نشناخته اند. آنان هرگز لحظاتي شاعرانه را در زندگي لمس نكرده اند؛ آنان مي توانند تمام عمر به شمارش پول ادامه بدهند و فكر كنند كه همه ي زندگي همين است. عشق خطرناك است. من مايلم كه عشق در دسترس همه قرار داشته باشد. و اگر ازدواجي صورت مي گيرد، بايد محصولي جانبي از عشق باشد و بايد در مرتبه دوم قرار بگيرد. اگر روزي عشق از بين رفت، براي ازبين بردن ازدواج هيچ مانعي نبايد وجود داشته باشد. اگر دو نفر بخواهند ازدواج كنند، هردو بايد باهم توافق داشته باشند. ولي براي طلاق گرفتن، حتي اگر يك نفر بخواهد طلاق بگيرد، همين بايد كافي باشد. براي طلاق نبايد به توافق دو نفر نياز باشد. هم اكنون، براي ازدواج هيچ مانعي وجود ندارد. هر دو احمقي مي توانند به اداره ثبت بروند و ازدواج كنند! ولي براي طلاق هزار و يك مانع وجود دارد. اين رويكردي بسيار جنون آميز است. به نظر من، وقتي دو نفر بخواهند ازدواج كنند، انواع موانع بايد ايجاد شود: بايد به آنان گفته شود: ”دوسال صبر كنيد. دوسال باهم زندگي كنيد و پس از دو سال، اگر بازهم مايل به ازدواج باهم بوديد، برگرديد.“ مردم بايد مجاز باشند باهم زندگي كنند تا بتوانند خودشان را بشناسند و ببينند كه آيا باهم جور هستند يا نه؟ آيا مي توانند در زندگي باهم يك هماهنگي ايجاد كنند يا نه؟ ولي هركسي مي تواند به دفتر ثبت ازدواج برود و ازدواج كند و هيچكس برايشان مانعي ايجاد نمي كند. اين مسخره است. و وقتي بخواهي كه جدا شوي، آنوقت تمام دادگاه ها و قانون و پليس و همه هستند تا مانع تو شوند! جامعه با ازدواج موافق است و با طلاق مخالف. من نه با ازدواج موافق هستم و نه با طلاق. به نظر من، بين مردم فقط بايد يك رابطه دوستانه، يك مسئوليت و يك حمايت وجود داشته باشد. و اگر آن روز دور است، تا آن زمان نبايد اجازه داد كه ازدواج امري آسان باشد. مردم بايد فرصت بيابند تا يكديگر را آزمايش كنند، در انواع موقعيت ها با هم زندگي كنند. ازدواج، فقط به دلايل احساسات شاعرانه و عشق در نگاه اول، نبايد مجاز باشد. بگذار اوضاع خنك شود، بگذار اوضاع معمولي شود، بگذار تا ببينند چگونه با زندگي معمولي و مشكلات روزمرّه كنار مي آيند و تنها در آن صورت بايد مجاز باشند كه با هم ازدواج كنند. آن ازدواج نيز بايد موقتي باشد. شايد بايد هر دو سال يك بار بازگردند و آن را تمديد كنند؛ اگر برنگشتند، ازدواج پايان يافته است. مجوز ازدواج بايد هردوسال تمديد شود و اگر بخواهند از هم جدا شوند، هيچ مانعي نبايد ايجاد شود.
موضوعات مرتبط: عشق [ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 15:0 ] [ دریا ]
کسانی جان باختند تا ما اکنون نفس بکشیم
کسانی از عشق و خانواده و فرزندشان گذشتند
ما از چه می توانیم بگذریم ......
موضوعات مرتبط: عشق [ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 10:10 ] [ دریا ]
ميدونم كه گفتن از اينكه خودكشي نهال زيباست جدن باعث تعجبه. اما اين آروزي من بوده .... براي معشوق مردن! اينكه كسي بتونه براي عشقش از جونش دست برداره به نظر من توانايي عظيميه و لايق بالاترين ستايشها و از اون جهت برام قابل ستايشه كه من نتونستم به اونجا برسم .....از نظر عرفاني چون معشوق با خدا يكي هست و همه هستي يكي هستن. از اين جهت خودكشي يك عاشق از اون يك مرده نميسازه بلكه تا درجه يه شهيد ارتقاش ميده. البته به شرطی که این عشق متقابل و عمیق باشه! از خودكشي تعريف و تمجيد نميكنم اما خودكشي تا حدودي برام جذابه!كسي كه ميتونه خودشو بكشه ميتونه از همه چيز دست برداره لازم به ذكره كه البته با معنويت در تناقضه. البته خودكشي براي بازماندگان رو درك مي كنم. خودكشي بزرگترين ضربه ها رو براي اطرافيان در پي داره. احساسهاي گناه زياد. و اين هم چيزيه كه نهال شايد نتونشته تحملش كنه. شايد بشه رابطه بين دينداري و خودكشي رو بررسي كرد و فكر مي كنم يه رابطه معنادار منفي داشته باشند. كسي كه دينداره قدر زندگي را با وجود همه سختيايش مي دونه شايدم افسرده نشه. چون در زندگيش هدف داره. و اساسا اين زندگي رو هدف نميدونه و بيشتر اون دنيا را مد نظر داره....چون دلي كه توش ياد خداست افسرده نميشه اگه هم بشه خدا به فريادش مي رسه.
مي تونمبهتون بگم كه از منظر يه روانشناس اين فاجعس. افسرديگه. ميتونم ادعا كنم كه ميشد نهالو از مرگ نجات داد. اما روح عشاق يك زندگي را شايد براي ابدي شدن انتخاب كرده.البته منهم جمع نقيضينم. از يه جهت به عنوان يه شاعر از مردن براي معشوق لذت ميبرم و از طرفي به عنوان روانشناس حسرت ميخورم كاش زودتر ميشناختمش و كاري براش ميكردم.در شعر من حقيقت رو نميگم. اون چيزي رو ميگم كه خشمم رو برانگيخته. اون چيزي كه دوست دارم باشه. شايد هم برعكس اون چيزي كه نيستو ميخوام به معرض تماشا بذارم ...... شعر جهاني هست كه شاعر ميسازه و لزوما از قوانين جهان واقعي پيروي نميكنه.
موضوعات مرتبط: عشق، روزانه [ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 12:46 ] [ دریا ]
عشق وقتی روی میدهد که تو بالغ باشی. تو وقتی قادری عشق بورزی که بزرگ شده باشی. کمال پیدا کرده باشی. وقتی دانستی که عشق یک نیاز نیست بلکه یک سر ریزش است.
عشق بر خاسته از وجود یا عشق از روی بذل و بخشش آنگاه بی هیچ قیدو شرط میبخشی. آن به اصطلاح عشق نوع اول از نیاز شدید و عمیق فردی به فردی دیگرنشات میگیرد در حالی که عشق از روی بخشش یا عشق برخاسته از وجود، سر ریزش محبت از فردی بالغ و از سر وفور عشق است. او غرق در عشق است. تو آن را دارا هستی و این عشق شروع میکند به پخش شدن در اطراف تو. درست مثل لامپ روشنی که در تاریکی نور افشانی میکند. عشق محصول فرعی وجود توست. وقتی تو هستی هالهای از عشق پیرامون توست. وقتی نیستی هالهای هم اطراف تو نیست. و وقتی آن هاله را پیرامون خود نداشتی از دیگران میخواهی که عشق را به تو بدهند. تو گدایی و آن دیگری هم از تو میخواهد که به او عشق ببخشی. اکنون دو تا گدا دست پیش یکدیگر دراز کردهاند و هردو امیدوارند که آن دیگری آن را داشته باشد. طبیعی است که هردو احساس ناکامی کرده و خود را فریب یافته احساس خواهند کرد. میتوانی از هر زن و شهر و هر عاشق و معشوقی بپرسی آنها خود را فریب یا فته احساس میکنند. تو فقط خیال کردی که دیگری آن را دارد. اگر تو عوضی خیال کنی دیگری چه تقصیری دارد؟ و دیگر آن تصویر خیالی از هم پاشیده و طرف مقابل مطابق با آن تصویر از کار در نیامده است. همین آن بیچاره هیچ وظیفهای ندارد که حقانیت خودش را طبق انتظارات تو بر کرسی بنشاند و تو طرف را فریب دادی این چیزی است که او احساس میکند چون امیدوار بود که عشق از وجود تو سرریز و به وجود او سرازیر شود. شما هر دو امیدوار بودید که عشق را از طرف مقابل دریافت کنید. و هر دو تهی بودید عشق چه طور میتواند اتفاق بیفتد؟ نهایتا هر دو میتوانید با هم بد بخت باشید. کوری عصا کش کور دیگر پیش از اینهم که هنوز وصلتی صورت نگرفته بود و تنها بودید عادت داشتید بد بخت باشید. حالا میتوانید در کنار هم بد بخت باشید. و یادت باشد وقتی دو نفر با هم بدبخت هستند یک جمع ساده نیست. ضرب است. تو در تنهایی خود احساس یاس و ناامیدی میکردی اکنون در کنار هم باز هم این احساس را داری. اما یک خوبی هم دارد. الان تو میتوانی مسئولیت یاس و ناامید خودت را به گردن طرف بیندازی. این اوست که تو را بدبخت میکند؛ این امتیاز خوبی است. تو دیگر خیالات راحت است. من چیزیم نیست اما با چنین زن شلخته، پرحرف، بد اخلاق، و تنگ نظری چه میتوان کرد؟ باید بدبخت بود. با چنین شوهر قرمیت و کنسی چه میتوان کرد؟ اکنون میتوانی مسئولیت را به گردن طرف بیندازی. تو سپر بلا پیدا کردهای. اما بدبختی همچنان باقی است. البته بدبختی به توان دو تو میتوانی هزار بار شوهر یا زن عوض کنی. اما هر بار همان نوع همسر، همان فلاکت و سیهروزی تکرار خواهد شد. بد بختی به شکلهای دیگر. اما بد بختی مشابهی تکرار میشود. تقریبا همان بد بختی. تو میتوانی همسر دیگری اختیار کنی اما خودت که عوض نشدهای حالا کی میخواهد همسر جدید را انتخاب کند؟ تو؟ خودت؟ این انتخاب دو باره از روی خامی و ناپختگی تو صورت میگیرد. تو دوباره همان تیپ همسر را انتخاب خواهی کرد. مسئله اساسی عشق این است که قبل از هر چیز باید بالغ شوی. بعد همسر بالغی پیدا خواهی کرد. افراد نا بالغ اصلا تو را به خود جلب نمیکنند. داستان به همین سادگی است. اگر بیست و پنج ساله باشی عاشق یک بچه دو ساله نمیشوی. اگر از نظر روحی فرد بالغی باشی در دام یک عشق شیرخواره نمیافتی. نمیتواند پیش بیاید. میتوانی درک کنی که این کار بیمعنی است. در حقیقت فرد بالغ در دام عشق نمیافتد بلکه از دام عشق بلند میشود واژهfall (افتادن) صحیح نیست. فقط افراد نا بالغ میافتند. آنها سکندی میخورند و در دام عشق میافتند. قبلا یک طوری خودشان را زفت و رفت میکردند وروی پا میایستادند.
اکنون نمیتواند خود را اداره کنند و نمیتوانند بایستند؛ زنی را پیدا میکنند و کله پا میشوند. مردی پیدا میکنند و پایشان سست میشود. آنها همیشه آماده زمین خوردن و چهار دست پا راه رفتن هستند. اصلا ستون فقرات ندارند. و از آن استحکام لازم بر خورار نیستند که بتوانند به تنهایی روی پای خود بایستند.
فرد بالغ برای اینکه به تنهایی روی پای خودش بایستد؛ دارای انسجام و استحکام لازم است و وقتی فرد بالغ عشقش را نثار میکند رشته اتصالی به این عشق وصل نیست. او فقط آن را میبخشد. وقتی فرد بالغ عشقاش را در طبق اخلاص به کسی میبخشد شاکر و خرسند است که عشقش را پذیرفتهاند نه بر عکس. اوتوقع ندارد برای این کار از او تشکر کنند نه به هیچ وجه او نیازی به تشکر شما ندارد.
وقتی دو فرد بالغ عاشق یکدیگرند یکی از بزرگترین تناقضات زندگی، یکی از زیباترین پدیده های هستی روی میدهد. آنها باهمند در عین حال فوقالعاده تنها هستند. آنها به قدری باهمند که تقریبا یکی هستند.
ادامه دارد بلوغ : هنر زندگی کردن اشو
کتیبه بیستون
موضوعات مرتبط: عشق [ جمعه هشتم مهر 1390 ] [ 14:43 ] [ دریا ]
[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 21:20 ] [ دریا ]
آیا تا کنون هیچ شی را عاشقانه نگریسته ای ؟
شاید بگویی آری ، چرا که نمی دانی که نگریستن عاشقانه به یک شی یعنی چه . شاید با شهوت به اشیا نگاه کرده ای ، این چیز دیگری است . کاملا فرق دارد ، درست نقطه مقابل آن است . نخست ... سعی کن تفاوت را درک کنی .
چهره ای زیبا ، بدنی زیبا ، تو به آن نگاه می کنی و احساس می کنی که عاشقانه به آن می نگری ولی چرا به آن نگاه می کنی ؟ آیا مایلی از آن چیزی به دست آوری ؟ آن عشق نیست و شهوت است . آیا می خواهی از آن بهره بکشی ؟ آن گاه شهوت است و عشق نیست . آن هنگام در واقع ، تو فکر می کنی که چگونه از آن استفاده ببری ، چگونه آن را تصاحب کنی ، چگونه از آن بدن وسیله ای بسازی برای خوشوقتی خودت .
شهوت یعنی : چگونه از چیزی برای خوشوقتی خودت استفاده کنی و عشق یعنی ، خوشوقتی تو ابدا مطرح نیست . در واقع ، شهوت یعنی چگونه چیزی به دست آوری و عشق یعنی چگونه چیزی ببخشی . این دو درست نقطه مقابل هم هستند .
اگر چهره ای زیبا ببینی و به آن عشق احساس کنی ، احساس بی درنگ تو در آگاهی ات این خواهد بود که چگونه می توانی این چهره را خشنود کنی ، چگونه این مرد یا این زن را خوشحال کنی . در این جا خودت اهمیتی نداری .
در عشق دیگری مهم است اما در شهوت مهم تو هستی . در شهوت تو فکر می کنی دیگری را وسیله خوشحالی خودت قرار دهی ، در عشق فکر می کنی که خودت چگونه وسیله شوی .
عشق تسلیم است و شهوت یک تهاجم .
تو حتی در شهوت نیز از عشق سخن می گویی . پس فریب نخور !!!!!!!!! به درون بنگر ، آن گاه به این ادراک خواهی رسید که در زندگی حتی یک بار نیز به کسی یا چیزی عاشقانه نگاه نکرده ای .
دومین تفاوتی که باید درک شود این است ... اگر عاشقانه به چیزی مادی یا بی جان نگاه کنی ، آن شی به یک شخص تبدیل می شود . اگر به آن عاشقانه نگاه کنی ، آن گاه عشق تو کلیدی می شود تا هر چیزی را به شخص تبدیل سازد . اگر به یک درخت عاشقانه بنگری ، درخت یک شخص می گردد .
هر گاه عاشقانه به چیزی نگاه کنی ، آن چیز یک شخص می شود و برعکس . هر گاه با چشمانی شهوانی به شخصی نگاه کنی ، آن شخص به یک شی تبدیل می شود . برای همین است که چشمان شهوانی دافعه دارند . چرا که هیچ کس نمی خواهد شی شود . وقتی به همسرت با چشمان شهوانی می نگری او احساس ازردگی می کند . در واقع تو چه می کنی ؟ تو یک شخص را ، یک شخص زنده را به وسیله ای بی جان تغییر می دهی . تو می پنداری که چگونه استفاده کنی و آن شخص کشته می شود .
چشمان شهوانی دافعه دارند و زشت هستند .
وقتی با عشق به کسی نگاه کنی ، او والا می گردد . یگانه می گردد . ناگهان او یک شخص می شود . یک شخص را نمی توان با دیگری جایگزین کرد ولی یک اشیا را می توان جایگزین کرد . یک شی قابل جایگزینی است ولی یک شخص جایگزینی ندارد . او یکتا و یگانه است .
عشق همه چیز را یگانه می کند . به همین سبب تو بدون عشق ، هرگز احساس نمی کنی که شخص هستی . تا زمانی که کسی عمیقا دوستت ندارد ، هرگز احساس نخواهی کرد که موجودی یگانه هستی و به راحتی می توان تو را تغییر داد و جایگزین کرد .
در رابطه شهوانی ، همه چیز شی هست و این غیر انسانی ترین کارهایی است که انسان می تواند انجام دهد : تبدیل شخصی به شی .
وقتی عاشقانه می نگری ، خودت را فراموش کن . خودت را کاملا فراموش کن . برای امتحان یه یک گل نگاه کن و خودت را به تمامی از یاد ببر . بگذار گل باشد و خودت کاملا غایب باشی . گل را احساس کن ، آن گاه عشقی عمیق از آگاهی تو به سمت گل روانه می گردد . تو به وجد می آیی و آن گل ، یک شخص می گردد .
به موضوع دیگری نپرداز . با یک گل سرخ یا با چهره معشوقت باقی بمان . تنها با قلبت بمان . با این احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و معشوق تر باشد ؟ و وقتی چنین باشد ، تو غایب خواهی بود ، هرگز به خودت توجه نخواهی کرد .
وقتی به خودت توجه نداری ، خالی می گردی ، فضایی درونت آفریده می شود . وقتی ذهنت کاملا به دیگری متوجه می گردد ، آن گاه درونت خلا ایجاد می شود .
با معشوق ، انسان به تمامی ناتوان می گردد ، این را به یاد بسپار . هر گاه عاشق کسی باشی ، احساس عجز کامل می کنی . درد عشق همین است : فرد نمی تواند احساس کند که چه بکند . او مایل است همه کار بکند ، می خواهد تمامی کائنات را به معشوق ببخشد ، ولی چه می تواند بکند ؟
تو تهی هستی و به همین سبب عشق به یک مراقبه عمیف تبدیل می گردد . در حقیقت ، اگر کسی را دوست داشته باشی ، به هیچ مراقبه دیگری نیازی نیست ولی چون در واقع کسی عاشق نیست ، به 112 تکنیک نیاز دارد و حتی شاید این ها هم کافی نباشد . خود عشق بزرگ ترین تکنیک است ولی عشق مشکل است و حتی ناممکن .
عشق یعنی خود را آگاهی رها کردن و در همان مکان ، جایی که نفس تو وجود داشته ، دیگری را جای دادن . جایگزینی خودت با دیگری یعنی عشق . گویی که اینک تو نیستی و فقط دیگری هست .
سارتر می گوید که دیگری جهنم است و حق با اوست . او درست می گوید زیرا که دیگری فقط برای تو جهنم می آفریند ولی همچنین او اشتباه می کند ، زیرا اگر دیگری بتواند جهنم باشد ، می تواند بهشت هم باشد ، کافی است با عشق نگاه کنیم . هر زن و شوهر برای یکدیگر جهنم می سازند زیرا هر یک می کوشد تا دیگری را تصاحب کند . غافل از اینکه تنها تصاحب اشیا ممکن است ، نه تصاحب اشخاص !
اگر عاشق باشی ، حتی نگاه خیره بسیار زیباست ، زیرا خیره شدن تو ، او را یک شی نمی سازد . آن گاه می توانی مستقیم به چشمان او نگاه کنی . آن گاه می توانی عمیقا وارد چشمان دیگری شوی . تو او را به یک شی تبدیل نمی کنی ، بلکه نگاه تو از راه عشق ، از او یک شخص می سازد . برای همین است که تنها نگاه خیره عاشقان زیباست و گرنه خیره نگریستن زشت است .
هرگاه شخصی را به یک شی تبدیل کنی ، عملی غیراخلاقی مرتکب شده ای ولی اگر سرشار از عشق باشی ، در آن لحظه سرشار از عشق ، این پدیده ، این برکت با هر موضوعی روی خواهد داد و تو زندگی می بخشی .
هنگامی که معشوق به تصاحب در آید ، عشق رفته است . آن گاه معشوق تنها یک شی خواهد بود . می توانی از او استفاده کنی ، ولی برکات هرگز برنمی گردند ، زیرا آن برکات فقط زمانی می آمدند که او یک انسان بود ، دیگری آفریده شده بود ، شخص را در دیگری آفریده بودی و دیگری نیز ، شخص را در تو آفریده بود . هیچ کدام شی نبودید . هر دو ذهنیت هایی بودید که با هم تلاقی کرده بودند دو انسان که ملاقات کرده اند ، نه یک انسان و یک شی .
اگر بدانی که تو نیستی و آگاهی ات با عشقی عمیق به سوی دیگری حرکت کرده باشد به درختان ، به آسمان ، به ستارگان ، به هر کس ، وقتی که تمام آگاهی ات تو را ترک گفته و به سوی دیگری رفته باشد در آن غیبت نفس ، برکات نازل می شوند .
مجله روانشناسی - جامعه اردیبهشت 83
موضوعات مرتبط: عشق [ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 20:29 ] [ دریا ]
از يك نفر پرسيدم كه چرا كلمه عشق در قرآن نيست كه جواب داد كه زيرا كلمه عشق به آن معنايش بيشتر فارسي است. پرسيدم پس عشق در عربي چه ميشود كه گفت: حب تا اينكه ديشب آقاي قرائتي آمد تا نكته بگويد در تلويزيون. خوشبختانه! خبر آوردند دارند ماهوارهها را جمع ميكنند كه اينها پرواز كردند بر لب بام. خلاصه ما هم دست كم ازديدن بعضي فيلمهاي شبكه مجاز محروم شديم و مجبور شديم گاهي در جمع خانواده به بيفاستاراگانف ببخشيد تلويزيون رو بيارويم. آقاي قرائتي همين كه حرف زد خندهام گرفت آخر كلمه عشق را برد! كمتر روحانياي از عشق ميگويد. و گفت در قران اين جمله وجود دارد الذين آمنو اشد حبا لله خب ميدونيد كه اشد حبا يعني چي؟ اشد حبتم يعني. يعني عاشقتم. خب اشد حب كي هستين شما؟ البته صد در صد اين پيامو از جانب خدا ميدونم. اغلب اوقات اينجوري جواب سوالامو ميده. ما كه نيستيم. اشد حب خدا بودن خيلي سخته. ما فقط ميتونيم اشد حب نشونههاي خدا باشيم! اميدوارم قبول كنه.... البته خدا داره ميگه ميخواي تقلب كني؟ قرار بود اشد حب خودم باشي فقط..... متن عربی آیه : وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ وَلَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِيعاً وَأَنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعَذَابِ تفسیر و ترجمه این آیه رو اینجا ببینید. نکته دیگه رو اینجا ملاحظه کنید. تفسیر: خداوند می فرماید اگه ظلم کنیو عاشق یکی دیگه بشی حسابت با کرام الکاتبینه. به نظر شما این آیه نشونه غیرت خداست؟ غلط کردم به جون همگی. فقط فقط فقط خودت!
موضوعات مرتبط: عشق، خاطره [ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 6:35 ] [ دریا ]
[ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ] [ 19:30 ] [ دریا ]
|
|||||||||||||||||||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||||||||||||||||||||||