HOW TO MAKE 2010 1. Thank someone you would normally not thank. 3. Honor yourself for something you did today that 4. Forgive yourself for something you did today that 5. Feel compassion for someone you would normally 6. Notice or experience something as miraculous that "TODAY, I AM ALIVE!!" جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره . مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه . جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده. بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه. وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز میکرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه! پدر جینی او را خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت : - جینی ! تو منو دوست داری؟ - اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! نه پدر، اون رو نه! اما می تونم عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، اشکالی نداره. پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من." هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید: - جینی! تو منو دوست داری؟ اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! - نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره! و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی." چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه. جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد. پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود. او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده! یكی از روزهای سال اول > دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش مارك بود و انگار همهی كتابهایش را با خود به خانه می برد. یادت هست پرسیدی:"پیش ترمردم دراولین ملاقاتشان چه کارمیکنند؟" به توگفتم:"بهترین جواب راکودکی به این سوال داده که بدون کم وکاست آن رابرایت میگویم" کودک گفته بود:"دراولین ملاقات آدمهافقط به هم دروغ میگویندومعمولا همین کاربه اندازهی کافی علاقه مند شان میکندتاسراغ ملاقات دوم بروند" یادت هست؟دیگرادامه ندادیم،ولی ایکاش پیش می آمدومیگفتم که سوتفاهم بیش ازهرچیزی حتی دروغ گفتن سبب فروریزی دوستی ها میشود،کافیست دقت نکنی وتفاوت بین چقدروچه تعدادراتشخیص ندهی.ببین درگفتارزیرچه تفاوت فاحشی بین چقدروچه تعدادوجودداردمن درپیامک زیرنوشته بودم چقدروتوفهمیدی بودی چه تعداد. "به من بگوچقدردوست داری تابه توبگویم چقدرخوشبختی" اگرچقدرقیدمقداروچه تعدادقیدتعدادباشد.معنی گویش من میشودکه به من بگوچقدردنیارادوست داری تابه توبگویم چقدرخوشبختی وقتی توچقدررابه جای چه تعدادمیگیری معنی این میشودکه به من بگو چه تعداددوست داری تابه توبگویم چقدرخوشبختی.واین نمونهی بارزسوتفاهم است. برای درک فاجعه ای که سوتفاهم بوجودمی آوردبایدبروی سوتفاهم آلبرکاموراهم ازبنیان بخوانی بفهمی،ولی دیرنشده؟نه،چون آدمی بفهمدوبمیرد(دورازجان تو)بهتراست تانداندوبمیرد.به هرحال ما اگرندانستیم چراآمدیم بایدبدانیم چرامیرویم.اگربرای آمدن بهانه ای نداشته ایم برای رفتن بهانه فراوان است آیا تا کنون هیچ شی را عاشقانه نگریسته ای ؟ شاید بگویی آری ، چرا که نمی دانی که نگریستن عاشقانه به یک شی یعنی چه . شاید با شهوت به اشیا نگاه کرده ای ، این چیز دیگری است . کاملا فرق دارد ، درست نقطه مقابل آن است . نخست ... سعی کن تفاوت را درک کنی . چهره ای زیبا ، بدنی زیبا ، تو به آن نگاه می کنی و احساس می کنی که عاشقانه به آن می نگری ولی چرا به آن نگاه می کنی ؟ آیا مایلی از آن چیزی به دست آوری ؟ آن عشق نیست و شهوت است . آیا می خواهی از آن بهره بکشی ؟ آن گاه شهوت است و عشق نیست . آن هنگام در واقع ، تو فکر می کنی که چگونه از آن استفاده ببری ، چگونه آن را تصاحب کنی ، چگونه از آن بدن وسیله ای بسازی برای خوشوقتی خودت . شهوت یعنی : چگونه از چیزی برای خوشوقتی خودت استفاده کنی و عشق یعنی ، خوشوقتی تو ابدا مطرح نیست . در واقع ، شهوت یعنی چگونه چیزی به دست آوری و عشق یعنی چگونه چیزی ببخشی . این دو درست نقطه مقابل هم هستند . اگر چهره ای زیبا ببینی و به آن عشق احساس کنی ، احساس بی درنگ تو در آگاهی ات این خواهد بود که چگونه می توانی این چهره را خشنود کنی ، چگونه این مرد یا این زن را خوشحال کنی . در این جا خودت اهمیتی نداری . در عشق دیگری مهم است اما در شهوت مهم تو هستی . در شهوت تو فکر می کنی دیگری را وسیله خوشحالی خودت قرار دهی ، در عشق فکر می کنی که خودت چگونه وسیله شوی . عشق تسلیم است و شهوت یک تهاجم . تو حتی در شهوت نیز از عشق سخن می گویی . پس فریب نخور !!!!!!!!! به درون بنگر ، آن گاه به این ادراک خواهی رسید که در زندگی حتی یک بار نیز به کسی یا چیزی عاشقانه نگاه نکرده ای . دومین تفاوتی که باید درک شود این است ... اگر عاشقانه به چیزی مادی یا بی جان نگاه کنی ، آن شی به یک شخص تبدیل می شود . اگر به آن عاشقانه نگاه کنی ، آن گاه عشق تو کلیدی می شود تا هر چیزی را به شخص تبدیل سازد . اگر به یک درخت عاشقانه بنگری ، درخت یک شخص می گردد . هر گاه عاشقانه به چیزی نگاه کنی ، آن چیز یک شخص می شود و برعکس . هر گاه با چشمانی شهوانی به شخصی نگاه کنی ، آن شخص به یک شی تبدیل می شود . برای همین است که چشمان شهوانی دافعه دارند . چرا که هیچ کس نمی خواهد شی شود . وقتی به همسرت با چشمان شهوانی می نگری او احساس ازردگی می کند . در واقع تو چه می کنی ؟ تو یک شخص را ، یک شخص زنده را به وسیله ای بی جان تغییر می دهی . تو می پنداری که چگونه استفاده کنی و آن شخص کشته می شود . چشمان شهوانی دافعه دارند و زشت هستند . وقتی با عشق به کسی نگاه کنی ، او والا می گردد . یگانه می گردد . ناگهان او یک شخص می شود . یک شخص را نمی توان با دیگری جایگزین کرد ولی یک اشیا را می توان جایگزین کرد . یک شی قابل جایگزینی است ولی یک شخص جایگزینی ندارد . او یکتا و یگانه است . عشق همه چیز را یگانه می کند . به همین سبب تو بدون عشق ، هرگز احساس نمی کنی که شخص هستی . تا زمانی که کسی عمیقا دوستت ندارد ، هرگز احساس نخواهی کرد که موجودی یگانه هستی و به راحتی می توان تو را تغییر داد و جایگزین کرد . در رابطه شهوانی ، همه چیز شی هست و این غیر انسانی ترین کارهایی است که انسان می تواند انجام دهد : تبدیل شخصی به شی . وقتی عاشقانه می نگری ، خودت را فراموش کن . خودت را کاملا فراموش کن . برای امتحان یه یک گل نگاه کن و خودت را به تمامی از یاد ببر . بگذار گل باشد و خودت کاملا غایب باشی . گل را احساس کن ، آن گاه عشقی عمیق از آگاهی تو به سمت گل روانه می گردد . تو به وجد می آیی و آن گل ، یک شخص می گردد . به موضوع دیگری نپرداز . با یک گل سرخ یا با چهره معشوقت باقی بمان . تنها با قلبت بمان . با این احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و معشوق تر باشد ؟ و وقتی چنین باشد ، تو غایب خواهی بود ، هرگز به خودت توجه نخواهی کرد . وقتی به خودت توجه نداری ، خالی می گردی ، فضایی درونت آفریده می شود . وقتی ذهنت کاملا به دیگری متوجه می گردد ، آن گاه درونت خلا ایجاد می شود . با معشوق ، انسان به تمامی ناتوان می گردد ، این را به یاد بسپار . هر گاه عاشق کسی باشی ، احساس عجز کامل می کنی . درد عشق همین است : فرد نمی تواند احساس کند که چه بکند . او مایل است همه کار بکند ، می خواهد تمامی کائنات را به معشوق ببخشد ، ولی چه می تواند بکند ؟ تو تهی هستی و به همین سبب عشق به یک مراقبه عمیف تبدیل می گردد . در حقیقت ، اگر کسی را دوست داشته باشی ، به هیچ مراقبه دیگری نیازی نیست ولی چون در واقع کسی عاشق نیست ، به 112 تکنیک نیاز دارد و حتی شاید این ها هم کافی نباشد . خود عشق بزرگ ترین تکنیک است ولی عشق مشکل است و حتی ناممکن . عشق یعنی خود را آگاهی رها کردن و در همان مکان ، جایی که نفس تو وجود داشته ، دیگری را جای دادن . جایگزینی خودت با دیگری یعنی عشق . گویی که اینک تو نیستی و فقط دیگری هست . سارتر می گوید که دیگری جهنم است و حق با اوست . او درست می گوید زیرا که دیگری فقط برای تو جهنم می آفریند ولی همچنین او اشتباه می کند ، زیرا اگر دیگری بتواند جهنم باشد ، می تواند بهشت هم باشد ، کافی است با عشق نگاه کنیم . هر زن و شوهر برای یکدیگر جهنم می سازند زیرا هر یک می کوشد تا دیگری را تصاحب کند . غافل از اینکه تنها تصاحب اشیا ممکن است ، نه تصاحب اشخاص ! اگر عاشق باشی ، حتی نگاه خیره بسیار زیباست ، زیرا خیره شدن تو ، او را یک شی نمی سازد . آن گاه می توانی مستقیم به چشمان او نگاه کنی . آن گاه می توانی عمیقا وارد چشمان دیگری شوی . تو او را به یک شی تبدیل نمی کنی ، بلکه نگاه تو از راه عشق ، از او یک شخص می سازد . برای همین است که تنها نگاه خیره عاشقان زیباست و گرنه خیره نگریستن زشت است . هرگاه شخصی را به یک شی تبدیل کنی ، عملی غیراخلاقی مرتکب شده ای ولی اگر سرشار از عشق باشی ، در آن لحظه سرشار از عشق ، این پدیده ، این برکت با هر موضوعی روی خواهد داد و تو زندگی می بخشی . هنگامی که معشوق به تصاحب در آید ، عشق رفته است . آن گاه معشوق تنها یک شی خواهد بود . می توانی از او استفاده کنی ، ولی برکات هرگز برنمی گردند ، زیرا آن برکات فقط زمانی می آمدند که او یک انسان بود ، دیگری آفریده شده بود ، شخص را در دیگری آفریده بودی و دیگری نیز ، شخص را در تو آفریده بود . هیچ کدام شی نبودید . هر دو ذهنیت هایی بودید که با هم تلاقی کرده بودند دو انسان که ملاقات کرده اند ، نه یک انسان و یک شی . اگر بدانی که تو نیستی و آگاهی ات با عشقی عمیق به سوی دیگری حرکت کرده باشد به درختان ، به آسمان ، به ستارگان ، به هر کس ، وقتی که تمام آگاهی ات تو را ترک گفته و به سوی دیگری رفته باشد در آن غیبت نفس ، برکات نازل می شوند . مجله روانشناسی - جامعه اردیبهشت 83 http://www.cloob.com/club/article/show/clubname/four_effects_of_skavelshin/articleid/363296 الف : خرگوش ب : گوسفند پ : گوزن ت : اسب الف : میمون ب : شیر پ : مار ت : زرافه الف : سگ ب : گربه پ : اسب ت : مار الف : شیر ب : مار پ : تمساح ت : کوسه الف : گوسفند ب : اسب پ : خرگوش ت : پرنده الف : انسان ب : خوک پ : گاو ت : پرنده الف : دایناسور ب : ببر پ : خرس قطبی ت : پلنگ الف : شیر ب : گربه پ : اسب ت : کبوتر تحلیل: 1- در زندگی واقعی، برای چه نوع آدمهایی جذابیت و کشش دارید. ت: کوسه- ناامن جوابای من قرمزا هستن دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ . و یه کامنت: چه موهبتی بالاتر از عشق است ؟ و هنوز می پرسی - من چه دارم که ببخشم ؟ آه - دیوانه ! وقتی عشق را نثار کنی ؛ چیزی دیگر نمی ماند تا نثار کنی ؛ حتی خود تو هم نمی مانی ؛ زیرا نثار عشق ؛ یعنی نثار خویشتن ، تو خود را بخشیده ای ؛ حالا بگو کجایی ؟ حالا که خود را گم کرده ای ؛ موظفی کسی را پیدا کنی ، که مشتاق دیدارش هستی . او اکنون به دنیا آمده است ؛ و من بر این موضوع گوه ام ؛ من این اتفاق را دیده ام . من می شنوم آن موسیقی را که تو خواهی شد . آن روز که دلت به روی من بسته بود ؛ من آن را شنیدم . فکر نسبت به زمان حال آگاه است ؛ اما برای دل ؛ آینده نیز ؛ زمان حال است . * اشو * نويسنده: دانكن مور من در يك خانوادة مْلحِد بزرگ شده بودم و هنگام ورودم به دانشگاه بود كه براي اولين بار با تعداد زيادي از مسيحيان آشنا شدم. آنها آدمهاي خوب و دلنشيني به نظر ميآمدند و در دوستيهايشان خصوصيت و كيفيت خاصي وجود داشت كه باعث حسادتم ميشد. اما سادگي، بيتكلفي و پاكي بيش از حد آنها بخصوص در حيطة مسائل جنسي به نظرم رقتانگيز ميآمد و حس دلسوزي مرا بر ميانگيخت. ولي حالا طرز فكرم اساساً و بطور كلي تغيير كرده است. در اين مقاله قصد من اين است كه نشان دهم آيا دلايل خوب و قانعكنندهاي وجود دارد كه ما تعاليم كتاب مقدس را در ارتباط با مسائل جنسي جدي بگيريم يا خير. برخلاف آنچه عموم مردم باور دارند، از نظر مسيحيان روابط جنسي تحميلي بد و اجباري نيست كه بايد با آن مدارا نمود. خداوند خود روابط جنسي را به وجود آورده است و قصد او اين بوده كه اين رابطه، يك ارتباط خيلي خوب و عالي باشد. هدف از ايجاد ارتباط جنسي تنها وسيلهاي براي بقاي نسل نيست، بلكه رابطة جنسي در حقيقت بيان و تجلي احساسات لذتبخش و شهواني عشق است. خداوند در حقيقت مفاد ارتباط جنسي را نيز تدبير و طراحي نموده كه بدين قرار است، يك زندگي زناشويي مادامالعمر بين يك زن و يك مرد. اما فرهنگ و رسوم معاصر انگليسي اين عقيده را كنار گذاشته است. آيا مسيحيان هم بايد اين عقيده را به عنوان يك نظرية نامربوط كنار بگذارند و يا اينكه اين يك اصل و قانون اخلاقي است كه به زمان مشخصي محدود نميشود؟ از نقطهنظر كاربردي، پيروي نمودن از آنچه در كتاب مقدس دربارة روابط جنسي نوشته شده است، مزاياي فراواني دارد. يكي از مهمترين مزاياي آن مصونيت در مقابل ابتلا به بيمارهاي مْسري است كه در حال حاضر مقولة بسيار مهمي در دنيا محسوب ميشود، بخصوص در سالهاي اخير كه بيماري ايدز باعث نابودي تعداد زيادي از مردم جهان و همچنين نابودي اقتصاد كشورها شده است. مزيت ديگري كه وجود دارد اين است كه رعايت اصول كتاب مقدس در اين ارتباط، از ايجاد حاملگيهاي ناخواستة زوجهايي كه ازدواج نكردهاند جلوگيري ميكند. اگر روابط جنسي منحصراً به ازدواج اختصاص داده شود، ميتوان از مقايسههاي مخرب و ويرانگر بين زوجها اجتناب نمود. موقعيت بسيار دردناك ديگري كه ميتوان از آن احتراز نمود، زماني است كه يكي از زوجها به شدت عاشق ديگري است، ولي هدف طرف مقابل فقط اين است كه اوج لذت جنسي را تجربه كند. آخرين پژوهشها نشان ميدهد كه تمايلات جنسي به نوعي اعتيادآور هستند. شخصي اظهار كرده است كه تمايلات جنسي، موتوري همانند موتور ماشين فْراري، ولي ترمزي همچون يك دوچرخه دارد. اگر ما تمايلات جنسي خود را به جنبش و حركت در آورده و به نحوي ناسالم آن را پرورش دهيم، زماني كه ازدواج ميكنيم وفادار ماندن به زوج مقابل دشوار و دشوارتر ميشود. واضح است كه خيانت در ازدواج نيز باعث به وجود آمدن درد و رنج فراوان ميگردد. آمار طلاق بازتاب و نتيجة برداشت ما را در ارتباط با روابط جنسي نشان ميدهد. دلايل كاربردي به اندازة كافي قوي و مستحكم هستند تا تعاليم كتاب مقدس را در ارتباط با مسائل جنسي پشتيباني كنند. به هر حال دلايل بنيادي بسيار زياد ديگري نيز وجود دارد كه به ما نشان ميدهد چرا بايد روابط جنسي را به بعد از ازدواج موكول كنيم. خداوند روابط جنسي را صرفاً به اين منظور قرار نداده است تا انسان بتواند اوج لذت جنسي را تجربه كند. خداوند اين رابطه را قرار داده است تا بيانگر عشق و نزديكي فيزيكي بين دو نفر باشد. داشتن رابطة جنسي با يك نفر معنايي ژرف و عميق دارد و اگر نادرست به كار برده شود تأثيري مخرب و منهدمكننده خواهد داشت. داستان حيرتانگيزي دربارة دعوي در دادگاه وجود دارد. مرد شاكي از سازندة ماشين چمنزني خود شكايت كرده بود، چون هنگام مرتب كردن پرچين حياط خانهاش خود را با ماشين چمنزني زخمي كرده بود. او ادعا ميكرد كه در كتاب راهنما هيچ اشارهاي به اين موضوع نشده بود كه از دستگاه چمنزني نميتوان براي مرتب كردن پرچين استفاده كرد. همينطور رابطة جنسي براي هدف و مقصودي ايجاد شده است و از آنجايي كه بسيار نيرومند و قوي است، اگر مطابق راهنماييهاي سازندة آن به كار گرفته نشود ممكن است باعث خسارت و زيان گردد. براي اينكه بتوانيم نقطهنظر كتاب مقدس را در ارتباط با روابط جنسي بهتر متوجه شويم بايستي ابتدا تفاوت بين عشق و هوس را بفهميم. عشق، محترم ميشمارد، براي محبوب خود ارزش قائل است و بهترين را براي او ميطلبد. عشق باعث ميشود تا تمركز همواره بر شخص مقابل باشد. عشق فارغ از خود و فداكار است. و بالاخره عشق از تعهد و سرسپردگي جداناپذير است. اما از طرف ديگر هوس، از تمامي موقعيتها و افراد استفاده ميكند تا احتياجات خود را برآورده سازد و اميال و خواستههاي خويش را ارضاء نمايد. هوس، منحصراً تمركز و توجه به درون خود دارد و ذاتاً خودخواه است، در ضمن هيچ تعهد و الزامي را هم نميپذيرد. در حقيقت عشق و هوس بر ضد يكديگرند و در تضاد و مبارزة مستقيم هستند. سوالي كه مطرح است اين است كه آيا روابط جنسي ما تجلي و بيانگر عشق است يا هوس؟ آيا به زوج مقابل ميگوييد: «من مايلم به تو احترام بگذارم، براي تو ارزش قائل شوم و خود را تسليم تو كنم.» و يا ميگوييد: «ميخواهم تو را به عنوان وسيلهاي براي رسيدن به اوج لذت جنسي به كار ببرم، از تو استفاده كنم و گيرنده باشم.» اگر خداوند رابطة جنسي را براي ابراز عشق طراحي كرده است، پس بكارگيري آن براي ارضاي هوا و هوس، دروغي بس عظيم و ويرانگر است. ازدواج يعني پيوستن دو انسان و يكي شدن و اين خود معمايي عميق است. ازدواج ضمانتي براي عشق نيست و يا باعث پيشبرد آن نميگردد. بلكه ازدواج، تعهدي بيقيد و شرط براي يك عمر وفاداري و صداقت است و بدون شك به ما كمك ميكند تا عشق و هوس را از يكديگر تميز دهيم. همانطور كه كاغذ تورنسل را به كار ميبرند تا وجود اسيد را در يك محلول تشخيص دهند، ازدواج نيز براي تشخيص وجود تعهد بين دو نفر به كار گرفته ميشود. چگونه بايد بدانيم كه آيا واقعاً كسي را به اندازة كافي دوست داريم تا با او رابطة جنسي برقرار كنيم؟ پاسخ را تعهد ازدواج به ما ميدهد. آيا حاضر هستيم براي تمامي عمر، خود را متعهد نموده و به يك نفر تعلق داشته باشيم؟ ازدواج، حكم يك شبكه و حفاظ امنيتي را دارد. همة ما انسانها ضعيف و شكننده و جايزالخطا هستيم، پس با وجود كاستيها و كمبودهايي كه در ما وجود دارد چگونه ميتوانيم اطمينان داشته باشيم كه زوج مقابل عشقي واقعي نسبت به ما دارد؟ پاسخ را باز هم بايد در ميزان تعهد جستجو كرد. اگر تعهدي در بين نيست، پس بايد بدانيم كه عشقي واقعي هم وجود ندارد و رابطة جنسي صرفاً براي رسيدن به اوج لذت جنسي به كار گرفته ميشود و براي تجربة اوج لذت جنسي لزوماً به حضور دو نفر نيازي نيست. شهوت بسيار نيرومند و اغواكننده است و ذاتاً خودخواه و خود پسند ميباشد. شهوت نقطة مقابل عشق است. اگر ما شهوت و هوس را در زندگي خود پرورش داده و تقويت كنيم، بيرحمانه به سوي انزوا، بيكسي و تنهايي و ناامني و پوچي سقوط خواهيم كرد. زماني كه ديگر اوج لذت جنسي عادي و خستهكننده شد و ديگر ما را ارضاء نكرد تكليف چيست؟ در آن موقع است كه ما بايد با كولهباري از احساس گناه، درد و تنهايي روبرو شويم. براي داشتن عشقي كه در آن تعهد و الزام وجود دارد مسلماً بايد بها پرداخت نمود و سخت تلاش كرد. چنين عشقي مستلزم داشتن احترام، گذشت و بخشش و فداكاري در برابر زوج مقابل است. اما در عين حال تنها راه رهايي از انزوا، شك و ترديد و نااميدي، داشتن چنين عشقي است. در واقع وجود چنين عشقهايي باعث از بين رفتن آفت و بلايي خواهد شد كه فرهنگ و تمدن بشري را به ستوه آورده است. اگر جاي عشق و شهوت را با يكديگر عوض كنيم، به مرور چيزي جز شور و هيجاني بيمعني كه تازگي خود را از دست داده و جز جنبة جسماني ما را ارضا و خشنود نميكند عايدمان نخواهد شد. مقصود و منظور خداوند براي ما اين است كه از اسارت شهوت درآمده و تبديل به مردان و زناني شويم كه عشق خالص و حقيقي نسبت به يكديگر دارند. هر كس كه پذيراي افكار شهواني باشد و همخوابگي با اشخاص مختلف را پيشة خود كند، از خدا دور خواهد شد. اما خداوند حاضر است تمامي بخششي را كه نياز داريم به ما عطا كند، تا ما اين امكان را داشته باشيم كه با او رابطهاي شخصي و عميق برقراركنيم. محبتي را كه در نتيجة ايجاد رابطه با خدا تجربه ميكنيم، به مرور در روابطمان با يكديگر نيز تأثير ميگذارد. انتخاب بر عهدة ما است. اگر به دعوت خداوند پاسخ مثبت دهيم قادر خواهيم بود يك زندگي مملو از عشق و محبت را تجربه كنيم كه از طريق محبت خدا نيرو گرفته و تقويت ميشود. از طرف ديگر ميتوانيم دعوت خدا را رد كرده و به راه خود برويم. این صفحه را با دیگران تقسیم کنید پاسخ های زیرکانه بسی جالب به سوالات زنان بهمراه پاسخ های نادرست سوال : “به چه فکر می کنی؟” باتشکر از کلوب باربارادی آنجلس در حقیقت خیلی ساده است. در اعماق قلب هر مردی این آرزو وجود دارد که همسرش با تمام وجود به او اعتماد داشته باشد. چند بار شده مردی را ببنید که به همسر خود می گوید: "فقط اگر به من اعتماد داشتی..." بیشتر آقایون در عجب هستند که چرا انجام چنین کار ساده ای برای بیشتر خانم ها دشوار است. پاسخ این سوال در تفاوت های فیزیولوژیک موجود میان جنسیت های مختلف نهفته است. این امر از همان آغاز تولد معنا پیدا می کند. پسر بچه ها دارای هورمون تستسترون هستند. مزیتی که دختر بچه ها فاقد آن می باشند. با توجه به دارا بودن تستسترون، آقایون می توانند به راحتی در برابر مشکلات از خود دفاع کنند و در صورت نیاز هنگام مواجهه با خطر پا به فرار بگذارند. بیشتر دختر خانم ها دارای چنین توانایی نیستند. آنها نمی توانند از لحاظ بدنی در مواقع خطر از خود دفاع نمایند. اگر پسرها به فردی اعتماد کنند که نهایتاً به آنها صدمه بزند، باز هم توانایی دفاع کردن از خودشان را دارند (و یا می توان گفت که از هیچ تلاشی در این زمینه مضایقه نمیکنند). از سوی دیگر دختر خانم ها در شرایط مشابه خلع سلاح شده و قدرت برخورد فیزکی را ندارند. از آنجایی که اعتماد تنها از جایگاه قدرت ایجاد می شود، در آینده که این دختر بچه ها تبدیل به خانم های بالغ می شوند، بازهم جایگاه آسیب پذیر خود را حفظ می نمایند. زمانیکه احساس می کنند ممکن است از جایی به آنها آسیب برسد، ترجیح می دهند که به طرف مقابل اعتماد نکنند. بنابراین آقایون باید بدانند زمانیکه از همسر دلخواه خود تقاضا می کنند تا به آنها "اعتماد" کند، نباید تصور کنند که آنها توانایی انجام چنین کاری را ندارند، بلکه باید درک کنید که بانوان قدری آسیب پذیرتر از آقایون هستند. اگر از او انتظار دارید که اعتمادش نسبت به شما جلب شود، باید کارهایی انجام دهید که به واسطه آن به ایجاد چنین حسی کمک کرده باشید. البته ابزار و موقعیت هایی هستند که می توانید برای گسترش اعتماد، روی آنها "حساب کنید". خوشبختانه اکثر خانم ها با چنین ابزار و موقعیت هایی آشنا هستند و به راحتی آنرا قبول می کنند. امری که سبب می شود خانم ها راحت تر به آقایون اعتماد کنند این است که آقایون بر طبق گفته هایشان عمل کنند. قول دادن در شرایطی که به آن عمل نکنید، برای خانم ها بی معناست. یک خانم باید ببیند که همسرش به قول هایش عمل می کند، چراکه همیشه دیدن، تاثیر بیشتری نسبت به شنیدن از خود باقی می گذارد. اجازه دهید تا بیشتر برایتان توضیح دهم؛ به عنوان مثال تصور کنید کسی به شما می گوید که من بد جنس ترین آدمی هستم که آنها تا به حال دیده اند. برای ماهها تنها چیزی که به گوش شما میرسد این است که من تا چه اندازه با خانواده و دوستانم بدرفتاری می کنم. یک روز با من قرار ملاقات می گذارید و در طی این جریان، متوجه می شوید که من آنقدرها هم که تصور می کردید، وحشتناک به نظر نمی رسم و در عین حال کمی خوش مشرب هم به نظر می رسم. آیا تنها یک ویزیت کافی است تا عقیده کلی شما نسبت به من تغییر پیدا کند؟ البته که نه! اما اگر به طور مکرر با خوش رفتاری ها و فروتنی های من نسبت به خودتان آگاه شوید، کم کم نظرتان در مورد من شروع به تغییر پیدا کردن می کند. مهربانی که شما در طی چند هفته آخر، از جانب من دریافت کرده اید با چیزهایی که قبلاً در مورد من شنیده بودید، مطابقت ندارد. تمام شایعاتی که در مورد بدجنسی من شنیده بودید، رفته رفته از ذهنتان محو می شود. با گذشت زمان از طریق اعمال من، افکار منفی شما در مورد شخصیت من عوض خواهد شد. انسان قرنها از دست عشق به ديرها، كوهها و دشتها گريخته است تا از همهي فرصتهاي شكوفايي عشق دور باشد. انسان از ترس عشق به غارها پناه برده است. نكتهاي كه اينجاست عشق آشفتگي زيادي ايجاد ميكند. زندگي بدون عشق با برخي راحتيها همراه است اما اين آرامش و راحتي سرد و بدون روح است. در زندگي بدون عشق سكوتي است كه هيچ نغمهاي در آن نيست. كاملا بيارزش است. تو ميتواني با عشق دگرگون شوي و اين با گريز امكانپذير نيست. ميتواني همه آشفتگي عشق را به جان بخري و در عين حال هشيار، مراقب وآگاه باقي بماني تا آشفتگي فقط در محيط پيرامون تو باقي وجود داشته باشد و هيچگاه نتواند به به مركز وجودت برسد و مركز وجودت همچنان آرام بماند. ميتواني عشق را بپذيري و در عين حال آشفته نشوي. عشق با خود دردسرهاي بسيار ميآورد اما اين دردسرها مفيدند زيرا در زندگي تو كشمكش ايجاد ميكنند و آنگاه كه تو به اين كشمكشها پاسخ دهي رشد مييابي. قبل از هرچيزميتواني "خود" را كنار بگذاري و از اينجاست كه كشمكش آغاز ميشود: "خود" به تو ميآويزد و تو به آن . "خود" قصد دارد بر همه چيز تسلط يابد اما بر عشق نميتوان تسلط جست. اگرپايبند "خود" شوي عشق از بين ميرود. اگر دست از "خود" برداري فقط در اين صورت است كه عشق ميتواند شكوفا شود. اين نخستين كشمكش است و بعد از آن كشمكشهايي جديد يكي بعد از ديگري از راه ميرسند. مجموعه كتابهاي مراقبه اوشو عشق پرندهاي آزاد است. پ ن: در متن همه بايد به ميتواني تغيير يافت. پ ن: یه شب مهتاب فرهاد يه شب مهتاب فرق بين دوست داشتن و عشق ورزيدن و فرق بين عشق معمولي و عشق روحاني در چيست ؟ بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادي است . در دوست داشتن تعهدي وجود ندارد ولي عشق ورزيدن تعهد است . به همين علت است كه مردم زياد راجع به عشق حرف نميزنند . در واقع مردم به نحوي از عشق حرف ميزنند كه تعهدي مورد نياز نباشد . مثلا ميگويند : (( من عاشق بستني هستم )) چگونه ميتوان عاشق بستني بود ؟ ميتوان بستني را دوست داشت اما نميتوان عاشقش بود . يا ميگويند : (( عاشق سگم هستم )) يا (( عاشق ماشينم هستم )) ميگويند عاشق اينم , عاشق آنم ; اما مردم واهمه دارند از اينكه به همديگر بگويند عاشق هستند . مردم به هم ميگويند (( به شما علاقه دارم )) چرا به هم نميگويند (( عاشق شما هستم )) براي اينكه عشق تعهد آور است . عشق درگير شدن است – خطر كردن و مسووليت پذيري است . علاقه داشتن گذراست . من امروز دوستتان دارم و فردا ممكن است دوستتان نداشته باشم – هيچ خطر كردني با آن همراه نيست . وقتي به زني ميگوييد (( عاشقتان هستم )) تن به خطر داده ايد يعني ميتواني روي من حساب كني . وقتي مردي به زني ميگويد (( به تو علاقه دارم )) در اصل چيزي راجع به خودتان اقرار ميكنيد و ميگوييد : من چنين آدمي هستم و بر اين اساس به تو علاقه دارم . من به بستني هم علاقه دارم . به ماشين هم علاقه دارم و به همين نحو به شما هم علاقه دارم . ولي وقتي پاي عشق به ميان مي ايد شما راجع به ان شخص حرف ميزنيد . منظورتان اين است كه شما دوست داشتني هستيد و پيكان به طرف ان شخص هدفگيري شده است .و خطر در همين است . داريد قول ميدهيد. اكنون نگاهي به عشق معمولي و روحاني بكنيم . بين عشق و علاقه تفاوت است , ولي بين عشق معمولي و روحاني تفاوتي نيست . عشق اصلا روحاني است و من شخصا با عشق معمولي برخورد نداشته ام . چيز معمولي علاقه و دوست داشتن است . عشق هرگز معمولي نيست . نميتواند معمولي باشد , عشق ماهيتا غير معمول است – متعلق به اين دنيا نيست . وقتي به زن يا مردي ميگوييد (( من عاشق تو هستم )) به او داريد ميگوييد (( فريب جسم تو را نميخورم . هدفم خودتي . جسم ممكن است پير و فرسوده شود ولي من تو را ديده ام وجود بدون جسم تو را . علاقه و دوست داشتن تصنعي و سطحي است . عشق نافذ است و به عمق وجود رخنه ميكند . روح شخص را لمس ميكند . هيچ عشقي معمولي نيست . عشق نميتواند معمولي باشد و گرنه عشق نيست . اگر عشق را معمولي بدانيم در فهم پديده عشق راه خطا رفته ايم . عشق هميشه غير معمولي و روحاني است . اين است تفاوت بين علاقه و عشق . علاقه هميشه مادي است و عشق هميشه روحاني . ---------------------------------------------------------- راز رابطه ها : رابطه بين زن و مرد يكي از رازهاي خلقت محسوب ميشود . وچون رابطه به معناي برخورد بين دو شخص است به هر دوي انها بستگي دارد .موقعي كه دو نفر تازه اشنا ميشوند دنيايي جديد خلق ميشود . در ابتدا ي اشنايي فقط قشر خارجي بدن انها همديگر را ملاقات ميكند . اما اگر رابطه انها نزديك تر و عميق تر شود بتدريج مراكز آنها نيز باهم اشنا ميشوند كه ما آن را عشق ميناميم ( عشق واقعي ) ولي وقتي رابطه سطحي باشد ما آن را آشنايي ميناميم كه فقط دو قشرخارجي همديگر را لمس ميكنند و ما گاهي ان را به غلط عشق ميناميم كه اشتباه محض است . آشنايي عشق نيست و عشق بسيار نادر است . اگر بخواهيم شخصي را در مركزش ملاقات كنيم اول بايد خودمان تغير اساسي كنيم .بايد پستي ها و بلندي هاي بسياري را بگذرانيم .اگر بخواهيم كسي را در درونش ملاقات كنيم بايد اول بگذاريم ان شخص هم به درون ما وارد شود . ما بايد حساس اسيب پذير و باز باشيم كه توام با خطر است . اجازه ورود كسي به درون ما يك قمار محسوب شده و خطرناك است . چون هرگز نميدانيم كه ان شخص با ما چكار خواهد كرد با اين اجازه ورود به مركزما تمام رازهاي درونمان فاش ميشود . و ديگر نميدانيم كه ان شخص با اين رازها چه خواهد كرد . به خاطر همين مطلب است كه ترس در وجودمان سر بر ميدارد و د ر نتيجه خود را باز نخواهيم كرد . از طرف ديگر ما يك دوستي سطحي را عشق ميناميم . قشر خارجي دو نفر با يكديگر اشنا شده و انها فكر ميكنند كه اين اشنايي بين وجود دروني شان صورت گرفته است . بنابر اين اولين مطلبي كه بايد عميقا درك شود اين است كه رفاقت را با عشق اشتباه نگيريم . فقط موقعي ميتوانيم بگذاريم كسي وارد وجودمان شود كه بدون ترس باشيم.زيرا كلا دو نوع زندگي وجود دارد : يكي زندگي مملو از ترس و ديگر مملو از عشق . زندگي مملو از ترس از ارتباط عميق با ديگران جلوگيري ميكند . ---------------------------------------------------------- خود را بباز تا خود را بيابي : اولين نكته اين است كه شما فاقد مركزيت هستيد . انچه شما فكر ميكنيد مركزيت شما ست چيزي جز نفس نيست . نفس مركزيت واقعي شما نيست بلكه احساسي كاذب و توهم است .وقتي عاشق ميشويد نفس بايد محو شود . در عشق نفس نميتواند وجود داشته باشد.عشق بسيار واقعي تر و خالص تر از خود شماست . براي همين وقتي عاشق ميشويد خيال ميكنيد همه چيز از مهار خارج شده , چون شما قادر به كنترل انها نيستيد . اين موقعي است كه شما در هرج و مرج سر ميكنيد . و اين هرج و مرج بسيار زيبا تر از نفس كريه است . زيرا از اين هرج و مرج شما تر و تازه و نو قدم به هستي ميگذاريد . تولدي است دوباره . هر عشقي يك تولد دوباره است . شما در عشق چيزي براي از دست دادن نداريد . اگر واقعا چيزي داشتيد آن چيز از دست رفتني نبود و اگر مركزي واقعي داشتيد عشق ان مركز را جامعيت ميبخشد و حمايتش ميكند . حقيقت به حقيقت كمك ميكند . براي مثال اگر اتاق روشن باشد و شما چراغ ديگري به اتاق بياوريد به روشنايي اضافه ميشود . نور دو برابر ميشود . نفس به تاريكي ميماند و يك مقوله كاذب است . چنين مينمايد كه وجود دارد اما واقعيت وجودي ندارد . و اين اولين نكته اي است كه بايد در يابيم كه هيچ وقت دنبال نفس نرويم بلكه عشق را برگزينيم . وقتي كه مساله حقيقي و غير حقيقي پيش مي ايد هميشه حقيقي را انتخاب كنيد – حتي اگر گاهي ان چيز حقيقي براي شما ناراحتي به بار اورد . ولي ما هميشه غير حقيقي را انتخاب ميكنيم چون مقرون به راحتي است . هيچ دليل ديگري سبب انتخاب غير حقيقي نبوده . فقط به دليل راحتي اش بوده . بايد از ناراحتي بگذريم . من به ان رياضت ميگويم . ما به اين رياضت براي تشرف در طريقت نياز داريم . هميشه حقيقي را هر قدر سخت و دردناك باشد و هر قدر هم به نظر مخرب باشد و حتي اگر با احساس مرگ همراه باشد انتخاب كنيد . عشق شما را از نفستان بيرون مي اورد از زندگي عادي تان بيرون مي اورد . براي همين به نظر اغتشاش مي ايد . شكايت سوال كننده كه ميگويد هر وقت عاشق ميشود زندگي اش در هم ميريزد و اشفته ميشود درست است . نبايد نگران بود . نفس را فراموش كنيد . گاهي وقتها جنون لازمه اساسي براي سلامت است . خوب است كه گاهي سلامت را فراموش كنيد . مقررات زندگي را فراموش كنيد .كنترل رفتارتان و تمام اين چيزهاي بيهوده را كنار بگزاريد . اگر اگاهانه و عمدا راه به جنون بدهيد و كاملا به ان متوجه باشيد تجربه اي بسيار جذاب خواهيد داشت . وقتي اگاهانه قدم در راه بگذاريد ميتوانيد برگرديد چون راه بازگشت را بلديد . عشق دو كار انجام ميدهد : اول نفس را از شما دور ميكند و ديگر به شما مركزيت ميبخشد . سه نوع عشق وجود دارد : اولين نوع عشق معطوف به غرض است . زني زيبا را ميبينيد . با وقار و با اندامي متناسب . از ديدنش هيجان زده ميشويد و فكر ميكنيد عاشق شده ايد . عشق در شما سر بر ميدارد چون ان زن زيباست . چيزي از ان زن غرض عشق را در شما بر انگيخته . شما واقعا صاحب ان حس نيستيد . عشق از بيرون حادث شده است . اين عشقي است معطوف به غرض . اين عشقي است كه به ان شهوت ميگوييم .و فكر و ذكرتان اين است كه چه طوري اين شي زيبا را متعلق به خود تان بكنيد . چگونه اين شي زيبا را استثمارش بكنيد و چگونه ان را تصاحب كنيد . ولي به ياد داشته باشيد كه كه اگر اين زن زيباست فقط براي شما زيبا نيست بلكه براي ديگران هم زيباست . بنابر اين خيلي از ادمها عاشق او ميشوند . با اين عشق رشك و حسد و رقابت زياد و تمام چيزهاي زشتي كه همراه عشق يا به اصلاح عشق مي ايد سر بر مي آورد . حالا اگر شما عاشق زن يا مرد زيبايي باشيد خودتان را گرفتار كرده ايد چ.ن حسودي خواهيد بود و خشونت و زجر . حتي ممكن است به قتل و كشتار ختم شود . از همان اول شروع ميكنيد به تصاحب و به اين ترتيب ان زن يا مرد را نابود ميكنيد . از دادن ازادي امتناع ميكنيد . زن را از جهان بيرون محروم ميكنيد . ان زن زيبا بود زيرا ازاد بود . ازادي جزيي از زيبايي است . اگر عاشق زني بشويد زني كه ازاد بوده در واقع شما عاشق ان ازادي شده ايد . ولي حالا او را داخل چهار ديواري خانه مي اوريد و تمام امكانات ازادي او را ويران ميكنيد ولي در عين حال زيبايي او را هم ويران ميكنيد و ناگهان در مي يابيد كه عاشق چنين زني نيستيد . ديگر فاقد ان زيبايي است . هر دفعه همين اتفاق مي افتد . و شروع ميكنيد به دنبال زن ديگري گشتن و متوجه نميشويد كه چه اتفاقي افتاده است . اين اولين نوع عشق است . عشقي كه نه مهم است و نه ارزشي دارد . دومين نوع عشق اين است كه عرض ديگر مهم نيست , موضوعيت مهم ميشود : شماييد كه عاشقيد . شماييد كه عشق به ديگري ارزاني ميداريد . وقتي كه عاشق ميشويد عشقي از نوع دوم , شور و شعفي بيش از عشق نوع اول احساس ميكنيد . چون اين نوع عشق سرش ميشود كه چگونه ازادي معشوق را محفوظ نگه دارد . عشق يعني هديه هر انچه زيباست به معشوق . اگر زن يا مردي را دوست ميداريد , اولين هديه اي كه به او ميدهيد آزادي است . چگونه ميخواهيد غصبش كنيد ؟ شما كه دشمن نيستيد , دوست هستيد . اين نوع عشق بر ضد ازادي نيست و تملك طلب هم نيست .اين نوع عشق بيشتر خاصيت دوستي دارد تا شهوت و براي روح شما غنا بخش است . در نوع اول غرض يكي است و خواستاران بسيار – در نوع دوم موضوع يكي است و در جهات مختلف جاري ميشود : نثار كردن عشق در جهات بسيار به مردم بسيار . هرچه بيشتر عشق بورزيد بيشتر رشد ميكنيد . اگر عاشق يك نفر باشيد عشق شما غني نيست . اگر عاشق دو نفر باشيد عشق شما دو برابر غني است . اگر عاشق خيلي ها باشيد يا عاشق كل بشر يا حتي حيوانات و حتي درختان به اين طريق عشق شما گسترش پيدا ميكند و به همان اندازه خود شما گسترش مي يابيد . مهاويرا كه فلسفه ضد خشونت را در هند آورده مي گويد : (( عشق بورزيد به هر آنچه زنده است )) و فيلسوفي حتي از اين قدم فراتر گذاشته و ميگويد : (( به كل اشيا احترام بگذاريد )) و اين غايت عشق است و نه تنها به هر انچه زنده است عشق ميورزيد بلكه عاشق هر آنچه وجود دارد هستيد : عاشق صندلي , عاشق بالش , عاشق همه اشيا .وقتي كسي به اين مرحله برسد كه بر هر چه موجود است عشق بورزد , عشقش ديگر مشروط نخواهد بود و تبديل ميشود به نيايش و مراقبه . ولي عشق به نوع دوم ختم نميشود و نوع سومي هم دارد :وقتي غرض و موضوع ناپديد بشوند عشق سوم پديد مي آيد . دراولي غرض مهم بود و در دومي موضوع ولي در سومي تعالي مهم است . در سومي حقيقت را به غرض يا موضوع تجزيه نميكنيم ; به عاشق و معشوق . تمام تجزيه و تقسيم ها به وحدت ميرسند و فقط عشق باقي ميماند و بس . تا قسمت دوم فقط شما عاشقيد و چيزي مثل مرز شما را در محدوده نگه ميدارد – مثل تعريف و تبيين . با سومي تمام تعريف و تبيين ها ناپديد ميشوند . عشق باقي ميماند نه شما . اين همان چيزي است كه عيسي مسيح ع به ان اشاره ميكند و ميگويد (( خدا عشق است )) . عاشق به سادگي عشق است . عمل نيست بلكه ذات شخص است . اينطوري نيست كه صبح عاشق باشيد و بعد از ظهر فارغ . بلكه شما عشقيد و اين وضع شما . عشق نوع اول از طرف مقابل شيي ميسازد : زن من – فرزند من و با همين تملك و تعلق روح طرف مقابل را ميكشد . در نوع دوم طرف مقابل , انسان تلقي ميشود و مورد احترام است . چگونه ميتوان كسي را كه مورد احرتام است تملك و تصاحب كرد . ولي اصلا با مقام بلند عشق سوم قابل مقايسه نيت زيرا آنجا هيچ دوگانگي وجود ندارد .فقط وحدت است . عق است و بس . من برآنم كه همه ادمها از عشق اول به عشق دوم برسند و در ضميرشان جاي دهند كه هدف عشق سوم است . پس نگران نباشيد از اينكه خودتان را ببازيد چون خود را باختن تنها راه رسيدن به خود است . ---------------------------------------------------------- چرا من از تپه موريانه كوه ميسازم ؟ چون براي نفس خوشايند نيست – چون راحت نيست با تپه موريانه – نفس كوه ميخواهد . حتي اگر ذلت باشد , نبايد تپه موريا نه باشد , بايد كوه اورست باشد . حتي اگر بد بختي هم باشد , نفس راضي به بدبختي معمولي نميشود – ميخواهد كه بدبختي خارق العاده باشد مردم باز و باز از هيچ مشكلات بزرگ ميسازند . من با هزاران نفر راجع به مشكلاتشان صحبت كرده ام و هنوز به مشكلي واقعي برخورد نكرده ام ! تمام مشكلات واهي اند – خودمان درست ميكنيم . چون كه بدون مشكلات احساس خلا ميكنيم... زيرا كاري نميتوانيم صورت بدهيم , چيزي براي مقابله نداريم , راهي به جايي نميبريم . مردم از پيش يك استاد به نزد ديگري ميروند . از پيش يك روانشناس به نزد ديگري و از پيش يك گروه جمعي به نزد ديگري ميروند – چون اگر نروند احساس خلا ميكنند و ناگهان احساس ميكنند زندگي بي معنا شده .ما مشكلات را ايجاد ميكنيم تا حس كنيم كه زندگي كاري بزرگ است , چيزي متعالي و بايد با آن در افتاد . نفس فقط موقعي كه كشمكش دارد , ميتواند وجود داشته باشد – خود را نشان ميدهد موقعي كه در حال جنگ است . اگر من به شما بگويم سه تا مگش بكشيد تا به كمال برسيد – باورم نخواهيد كرد . خواهيد گفت : ((همش سه تا مگس ؟ چيز چندا ني به نظر نمي آيد . و با همين به كمال ميرسم ؟ به نظر محتما نمي آيد .)) ولي اگر به شما بگويم بايد هفتصد شير بكشيد , البته اين يكي بيشتر محتمل به نظر مي آيد . هرچه مشكل بزرگتر , تقلا بزرگتر – با تقلا نفس قد خواهد بر افراشت و نشو و نما خواهد كرد . اين شماييد كه مشكلات را درست ميكنيد . مشكلاتي وجود ندارد . و حال اگر به من اجازه بدهيد ميخواهم بگويم كه حتي تپه موريانه هم وجود ندارد . اين هم ساخته و پرداخته خود شماست . ميگوييد : (( آري , شايد كوهي در ميان نباشد , اما تپه مويانه چي ؟)) نه , هيچ تپه موريانه اي وجود ندارد , تماما جعل خودتان است . اولش تپه موريانه را از هيچ خلق كرديد , بعدش كوه را از اين كاه ساختيد ! ---------------------------------------------------------- تعاليم برتر : ذهن انساني بسيار زيرك و حيله گر است . سعي ميكند مسووليتها را به گردن ديگران بيندازد . ميگوييد : (( طبيعت باعث مشكلات راه است .)) اين خود شما هستيد كه مشكل را درست كرده ايد به طبيعت ربطي ندارد . عمل طبيعت هميشه ساده و اسان است . طبيعت يعني طبيعي – يعني بداهت – يعني سهولت . در طبيعت هيچ چيز مشكلي نيست . فقط ادمي آنها را پيچيده ميكند و از آنها مشكل و ناهمواري درست ميكند . دوستي ميپرسيد : (( آيا هدفي الهي در پشت همه چيز وجود ندارد كه راه وصول را اين همه سخت كرده ؟ )) نه تنها مسئوليت ها را به گردن طبيعت مياندازيد بلكه سعي ميكنيد خيلي مقدر و الهي هم به چشم بيايد – اناگر هدف الهي در پس ن وجود دارد و از همين است كه رسيدن به هدف براي شما مشكل ميشود – از همين است كه مراقبه كردن براي شما دشوار ميشود – از همين است كه شعف اين همه دور از دست به نظر مي آيد . نه ! شما هستيد كه براي هدف الهي موانع جور ميكنيد . به تعبيري هدف الهي وجود ندارد زيرا كه هستي بي مقصد است , بازي است . هدف يك مقوله بشري است : شما هدفدار هستيد . اما هستي نميتواند هدفدار باشد . هدفدار بودنش بي معني است . هستي مواج است – با نيروهاي ذاتي اش در جوشش و جريان است . هستي ضيافت است نه هدف . جشني دائمي است . هستي به عناوين مختلف از خود لذت مبرد . هدفي در ميان نيست . و هستي نگران اين نيست كه شما به كمال برسيد يا نه . اين نگراني از آن شماست . اگر به كمال نرسيد اين شما هستيد كه رنج ميبريد . هستي ككش هم نميگزد از اينكه شما به مقصودتان نرسيديد وهستي شما را براي رسيدن به كمال مجبور نميكند . با خودتان است . هستي يعني رهايي محض .اگر دلتان ميخواهد رنج بكشيد , بكشيد . اگر دلتان ميخواهد در شور و شعف سر كنيد , سر كنيد انتخابش با خودتان است . اما توقع زيادي است براي ذهن ما كه تصور كند همه چيز به انخاب خودمان است زيرا آن وقت مسئول اعمالمان خواهيم بود . آن وقت حالتان بد ميشود . هميشه اسانترين كار اين است كه ديگري را مسئول رنجمان قلمداد كنيم . اما يادتان باشد اگر كسي ديگري مسبب رنجهاي شما باشد رهايي شما ميسر نخواهد بود . ازادي در ميان نخواهد بود . اما اگر مسبب رنجهايتان خودتان باشيد آن وقت آزادي در دستهاي شما خواهد بود , اقدامي صورت خواهيد داد و عوضش خواهيد كرد . بگويمتان كه خود شما مسبب بهشت و جهنم خودتان هستيد . اگر در جهنم بسر ميبريد انتخاب كرده ايد كه چنين باشد . و در لحظه اي كه تصميم بگيريد ميتوانيد از ان خارج شويد . هيچ كس مانعتان نخواهد شد . هيچ كس به شما نخواهد گفت : (( نرو بيرون )) دروازه ها به روي شما بسته نخواهد بود . در واقع دروازه اي وجود ندارد و هيچ مدعي العمومي هم پاي در نايستاده . به تصميم خودتان متكي است كه بگذريد يا نگذريد . مسئوليت ها را به گردن چيزهاي ديگر , چيزهايي نظير طبيعت , خدا , سرنوشت و تقدير نيندازيد . منتظر نباشيد كه عشق شما رابيابد. زمينه مساعد را براي عشق واقعي كه ميتواند به سادگي رشد كند بيافرينيد. در روابطتان تا حد امكان خود را به طور كامل و سخاوتمندانه متعهد كنيد. قدرت تعهد شما بذرهاي عشق را بارور خواهد كرد و موجب شكوفايي آن در قلبتان ميشود. عاشقانه به خصو صيات مثبت طرف مقابل خود بنگريد. اگر عاشقانه بنگريد عشق را خواهيد يافت. اهميت ندارد كه آن شخص را تصاحب كنيد يا نه؛ تنها بيست دقيقه يا بيست سال را با قلبتان گذراندن اهميت دارد. زماني كه وقت خود را با كسي تقسيم ميكنيد زمان عشق ورزيدن است زيرا تقسيم زمان خود نگاه عاشقانه به اوست و عشق را در وجود خود مييابيد. شما قدرت خلق زندگي توام با رضايت باطني را داريد. شما قدرت خلق زندگي همراه با هدفي بزرگ را داريد آن قدرت در راستاي عشق شما قرار دارد. شهامتي جستجو كنيد كه هر كجا كه ميرويد عشق را به دنبال داشته باشد. شهامتي را جستجو كنيد كه عشق شما را به هركسي كه با او روبرو ميشويد بنماياند. زماني كه تصميم ميگيريد در زندگي عاشق باشيد زندگي عشق را به شما نشان ميدهد. زماني كه شما به ديگران وابستهايد و انتظار داريد كه در زندگي شما هيجان ايجاد كنند شما آنها را منبع ايجاد عشق خود كردهايد. زماني كه شما براي تحريك احساس خود به ديگران وابستهايد به آنها اجازه دادهايد كه زنده بودن شما را تحت كنترل در آورند وجود خود را منبع عشق خود كنيد وجود خود را منبع زنده بودن خود كنيد. عشق شما قدرت واقعي شماست هرچه بيشتر عشق را در زندگي بيابيد و ابرازش كنيد دوستداشتنيتر و جذابتر ميشويد. عشق زاده تعهد است.بسيار مشكل است به چيزي متعهد نباشيد ولي عاشقش باشيد. به ترس اجازه ندهيد تا با بيتفاوتي شما را فريب دهد عشق خود را پاس بداريد همانگونه كه بايد از باارزشترين دارايي خود حفاظت كنيد از آن محافظت كنيد همانگونه كه بايد از عزيزترين دوست خود در برابر صدمات محافظت كنيد. عشق را با جسمتان هديه كنيد عشق از يكي شدن جسمتان آغاز و به غوغاي روحتان منتهي ميشود. رازهاي زنده نگه داشتن عشق باربارا دي آنجلس خلاصه شده توسط : راحله فروغي – روانشناس منبع: عشق هرگز كافي نيست - اثري از:آرون تي .بك ترجمه: مهدي قراچه داغي از جمله معماهاي جامعه ما اين است كه چرا عشقي كه مي تواند به اوج برسد تنزل مي كند و در وراي ابري از نوميدي و دلتنگي پنهان مي شود. چه بسيار زوج هايي كه زندگي زناشويي سعادتمندانه اي را انتظار داشتند و كارشان به ملامت كشيد و چه بسيار زن و شوهرهايي كه قبلاً بر سر همه چيز توافق داشتند و حالا بر سر هيچ چيز توافق ندارند. 1.همكاري اگر وقت و بی وقت از او پول بخواهید،خصوصاً در میان جمع این تقاضا را از او بکنید،باید بدانید که دست و دلبازترین مردها نیز از این تقاضاهای پی در پی ناراحت می شوند و از زن و زندگی و ادامه زندگی زناشویی بیزلر می گردند. بی اعتنایی کسالت سر و صدا گریه اگر در نزد دیگران با او به مجادله برخیزید و سپس ناگهان به زیر گریه بزنید و یا اینکه صدایتان را بلند کنید و چنان قیافه حق بجانبی بخود بگیرید که دیگران نیز از شما دفاع کنند در حالیکه در دل می دانید که تنها به قاضی رفته اید آیا فکر می کنید محبت شوهرتان را بخود زیادتر کرده اید؟ و یا او را از زندگی با خود بیزار نکرده اید؟ ناراضی و پر توقع بدون او اطلاعات عمومی لجبازی از راه شکم پ . ن امیدوارم که شما در این نکات دقت کافی کرده و شوهرتان را فقط برای خودتان نگاه دارید. پ . ن بنده در غلط بودن یا درست بودن این دستورالعمل اصراری نمی ورزم،اما واقعاً مردها اینجوری رام تر و برای همیشه مال خود خود شما خواهند بود،البته اگر این چاشنی رو همین الان که به ذهنم رسید ” دوستت دارم و برات می میرم” به اون اضافه کنید،باور کنید چیزی از شما کم نخواهد شد. آنکس که به دنبال نیکی است در را میکوبد غافل از اینکه همه درها را به روی عشاق گشودهاند. رابین درانات تاگور احتیاط در عشق مرگبارترین دشمن سرخوشی حقیقی است. برتراند راسل موهبت عشق همچون نهالی گرانبها به ما ارزانی شده؛ نمیتوان آن را درگنجهای گذاشت و یا به حال خود رهایش کرد تا بارور شود. شکوفایی این نهال در گرو مراقبت ماست. جان لنن عشقی که در آن امساک کنیم هرگز یک عشق واقعی نیست. بالزاک برای عشاق نقطه وصال وجود ندارد چرا که آنها پیوسته در قلب یکدیگرند. جلال الدین رومی آنها که عشق خود را بروز نمیدهند عاشق نیستند جان هیود بشریت به عاشقان عشق میورزد. رآلف والدو امرسون عمل جنسي را نبايد به عنوان راهي که به جايي ختم مي شود نگريست نبايد به آينده فکر کرد بايد در زمان حال ماند و از ملاقات تن ها و روح ها لذت برد و در يکديگر رسوخ نمود و در يکديگر ذوب شد اگر بين زوجين عشق وجود نداشته باشد سکس شتاب زده خواهد بود اين رسوخ کردن در يکديگر به زوجين بصيرت و آگاهي هاي جديدي مي دهد اگر براي اتمام کار شتاب نکنند آميزش شان کمتر جنسي و بيشتر معنوي خواهد شد و ميان دو انرژي بدن يک اتحتد عميق و خاموش ايجا مي شود و مي توانند مدت طولاني باهم بياميزند و با گذشت زمان اين با هم بودن و آميزش عميق و عميق تر مي شود و به اين ترتيب اشراق را احساس خواهند نمود آنگاه عمل جنسي تبديل به مراقبه يا مديتيشن مي شود و ديگر شکافي در شخصيت تقسيم شده باقي نمي ماند بيماري هاي عصبي از شکاف و تقسيم شخصيت بوجود مي آيد ممکن است اين روش تانترا به نظر حيواني برسد ولي انسان نوعي حيوان است و هيچ اشکالي ندارد بقیه رو اینجا بخونید عشق وقتی روی میدهد که تو بالغ باشی. تو وقتی قادری عشق بورزی که بزرگ شده باشی. کمال پیدا کرده باشی. وقتی دانستی که عشق یک نیاز نیست بلکه یک سر ریزش است. عشق بر خاسته از وجود یا عشق از روی بذل و بخشش آنگاه بی هیچ قیدو شرط میبخشی. آن به اصطلاح عشق نوع اول از نیاز شدید و عمیق فردی به فردی دیگرنشات میگیرد در حالی که عشق از روی بخشش یا عشق برخاسته از وجود، سر ریزش محبت از فردی بالغ و از سر وفور عشق است. او غرق در عشق است. تو آن را دارا هستی و این عشق شروع میکند به پخش شدن در اطراف تو. درست مثل لامپ روشنی که در تاریکی نور افشانی میکند. عشق محصول فرعی وجود توست. وقتی تو هستی هالهای از عشق پیرامون توست. وقتی نیستی هالهای هم اطراف تو نیست. و وقتی آن هاله را پیرامون خود نداشتی از دیگران میخواهی که عشق را به تو بدهند. تو گدایی و آن دیگری هم از تو میخواهد که به او عشق ببخشی. اکنون دو تا گدا دست پیش یکدیگر دراز کردهاند و هردو امیدوارند که آن دیگری آن را داشته باشد. طبیعی است که هردو احساس ناکامی کرده و خود را فریب یافته احساس خواهند کرد. میتوانی از هر زن و شهر و هر عاشق و معشوقی بپرسی آنها خود را فریب یا فته احساس میکنند. تو فقط خیال کردی که دیگری آن را دارد. اگر تو عوضی خیال کنی دیگری چه تقصیری دارد؟ و دیگر آن تصویر خیالی از هم پاشیده و طرف مقابل مطابق با آن تصویر از کار در نیامده است. همین آن بیچاره هیچ وظیفهای ندارد که حقانیت خودش را طبق انتظارات تو بر کرسی بنشاند و تو طرف را فریب دادی این چیزی است که او احساس میکند چون امیدوار بود که عشق از وجود تو سرریز و به وجود او سرازیر شود. شما هر دو امیدوار بودید که عشق را از طرف مقابل دریافت کنید. و هر دو تهی بودید عشق چه طور میتواند اتفاق بیفتد؟ نهایتا هر دو میتوانید با هم بد بخت باشید. کوری عصا کش کور دیگر پیش از اینهم که هنوز وصلتی صورت نگرفته بود و تنها بودید عادت داشتید بد بخت باشید. حالا میتوانید در کنار هم بد بخت باشید. و یادت باشد وقتی دو نفر با هم بدبخت هستند یک جمع ساده نیست. ضرب است. تو در تنهایی خود احساس یاس و ناامیدی میکردی اکنون در کنار هم باز هم این احساس را داری. اما یک خوبی هم دارد. الان تو میتوانی مسئولیت یاس و ناامید خودت را به گردن طرف بیندازی. این اوست که تو را بدبخت میکند؛ این امتیاز خوبی است. تو دیگر خیالات راحت است. من چیزیم نیست اما با چنین زن شلخته، پرحرف، بد اخلاق، و تنگ نظری چه میتوان کرد؟ باید بدبخت بود. با چنین شوهر قرمیت و کنسی چه میتوان کرد؟ اکنون میتوانی مسئولیت را به گردن طرف بیندازی. تو سپر بلا پیدا کردهای. اما بدبختی همچنان باقی است. البته بدبختی به توان دو تو میتوانی هزار بار شوهر یا زن عوض کنی. اما هر بار همان نوع همسر، همان فلاکت و سیهروزی تکرار خواهد شد. بد بختی به شکلهای دیگر. اما بد بختی مشابهی تکرار میشود. تقریبا همان بد بختی. تو میتوانی همسر دیگری اختیار کنی اما خودت که عوض نشدهای حالا کی میخواهد همسر جدید را انتخاب کند؟ تو؟ خودت؟ این انتخاب دو باره از روی خامی و ناپختگی تو صورت میگیرد. تو دوباره همان تیپ همسر را انتخاب خواهی کرد. مسئله اساسی عشق این است که قبل از هر چیز باید بالغ شوی. بعد همسر بالغی پیدا خواهی کرد. افراد نا بالغ اصلا تو را به خود جلب نمیکنند. داستان به همین سادگی است. اگر بیست و پنج ساله باشی عاشق یک بچه دو ساله نمیشوی. اگر از نظر روحی فرد بالغی باشی در دام یک عشق شیرخواره نمیافتی. نمیتواند پیش بیاید. میتوانی درک کنی که این کار بیمعنی است. در حقیقت فرد بالغ در دام عشق نمیافتد بلکه از دام عشق بلند میشود واژهfall (افتادن) صحیح نیست. فقط افراد نا بالغ میافتند. آنها سکندی میخورند و در دام عشق میافتند. قبلا یک طوری خودشان را زفت و رفت میکردند وروی پا میایستادند. اکنون نمیتواند خود را اداره کنند و نمیتوانند بایستند؛ زنی را پیدا میکنند و کله پا میشوند. مردی پیدا میکنند و پایشان سست میشود. آنها همیشه آماده زمین خوردن و چهار دست پا راه رفتن هستند. اصلا ستون فقرات ندارند. و از آن استحکام لازم بر خورار نیستند که بتوانند به تنهایی روی پای خود بایستند. فرد بالغ برای اینکه به تنهایی روی پای خودش بایستد؛ دارای انسجام و استحکام لازم است و وقتی فرد بالغ عشقش را نثار میکند رشته اتصالی به این عشق وصل نیست. او فقط آن را میبخشد. وقتی فرد بالغ عشقاش را در طبق اخلاص به کسی میبخشد شاکر و خرسند است که عشقش را پذیرفتهاند نه بر عکس. اوتوقع ندارد برای این کار از او تشکر کنند نه به هیچ وجه او نیازی به تشکر شما ندارد. وقتی دو فرد بالغ عاشق یکدیگرند یکی از بزرگترین تناقضات زندگی، یکی از زیباترین پدیده های هستی روی میدهد. آنها باهمند در عین حال فوقالعاده تنها هستند. آنها به قدری باهمند که تقریبا یکی هستند. ادامه دارد بلوغ : هنر زندگی کردن اشو کتیبه بیستون عشق دردناك است چون براي سعادت راه ميآفريند. عشق دردناك است، چون دگرگون ميكند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بيخطر؛ نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما نميتوانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با كهنه ميتواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بيمصرف است. از کلوب اشو - سعي کنيد هميشه جوابتان در برابر او «چشم» باشد. 2- هميشه در اتفاقات خوب زندگي او را سهيم کنيد قبل از اينکه ديگران را در جريان بگذاريد. 3- سعي کنيد هميشه در مقابل اشتباهي که مرتکب شدهايد به او بگوييد: «متأسفم». (به همسرتان دقيقاً همان نکاتي که دوست دارد بشنود و درباره خودش فکر ميکند بگوييد.) 4- لازم است بياموزيد که چطور بايد احساستان را کنترل کنيد تا طرف مقابلتان مستأصل نشود. 5- با هداياي کوچک و ارزنده او را هيجانزده و غافلگير نماييد. 6- هدايايي را که به شما ميدهد هرگز با چيزي عوض نکنيد. 7- يک قاعده ي مهم و اساسي درباره عشق: «هرگز در عشق صرفهجويي نکنيد». 8- هرگاه کسي به شما هديّه داد، آن را با همسرتان قسمت کنيد. 9- هرگز چيزي را از او پنهان نکنيد. 10- او را در جمع دوستانتان بهترين همسر دنيا معرفي کنيد. 11- رو در روي هم بنشينيد و درباره مشکلات صحبت کنيد. 12- از همديگر دلجويي کنيد. 13- براي همخاطره بسازيد. 14- در مسائل مالي ياور و پشتيبان هم باشيد. 15- نکات منفي اخلاقش را درنظر نگيريد. 16- هرگز همسرتان را با ديگران مقايسه نکنيد. 17- به جاي صد در صد، صد و پنجاه درصد عاشق هم باشيد. 18- پس از مشاجرات لفظي، يک دوجين کارت متأسفم برايش بفرستيد. 19- او را فقط براي دوست داشتن دوست بداريد. 20- پيش از رفتن به مسافرت وسايلتان را با هم جمعآوري کنيد و تمام زحمات را به عهده همسرتان نگذاريد. برید تو کلوب تیر ماهیا ببنید چقد داغن!!! : داستاني زيبا از هرمان هسه به يادم آمد. زن آرزو مي كند كه كودكش را همه دوست داشته باشند. اين آرزو برآورده شده و باوجودي كه او پسر جوان بدي است، همه او را دوست دارند. تا زماني كه مرد جواني شده است، او همه چيزهايي را كه آرزوي هركسي است، در اينجا آن پير فرزانه دوباره ظاهر مي شود و اشاره مي كند مرد جوان آرزو مي كند به جاي اينكه همه او را دوست داشته باشند، صورت زيبايش پير و زشت مي شود و تمام شهر با او مخالف مي شوند. به او سنگ مي زنند و نمي تواند غذا و لباس پيدا كند. ولي او سرشار از عشق است و هر چيز جزيي در زندگيش يك رابطه ي عاشقانه مي شود. تصميم مي گيرد به زيارتي برود و يك شب سرد با همان پيرمرد روبه رو مي شود . و پيرمرد با عشقي فراوان او را پذيرا مي شود. زيارت كننده در آن پيرمرد آسوده مي گردد و دوباره كودكي معصوم مي گردد. هرمان هسه يكي از ذهن هاي غربي است كه به نگرش شرقي بسيار نزديك شده است. شايد هيچ كس ديگري با كيفيت او شرق را بهتر از او درك نكرده باشد. اين داستان اشاره اي است به درك شرق از عشق: نخستين آرزويي كه آن مادر دارد اين است كه كودكش را همگان دوست بدارند. با نگاه كردن به كلمات نخواهيد فهميد كه در پشت آن چيست. او مرد جواني مي شود، همه چيز دارد، زيباست. او ادب خوبي ندارد، لوس بار آمده زيرا همه بي قيد و شرط دوستش دارند. ولي او راضي نيست. همچنانكه پخته تر مي شود، اوضاع چنان عوض مي شود كه اين داستان تمام كساني است كه مي خواهند همه دوستشان داشته باشند. چرا او اينگونه پريشان است؟ او بايد خوشبخت باشد. چه چيز بيشتري مي تواني بخواهي؟ __ همه دوستت دارند،علي رغم خودت. ولي چشمي كه بينا باشد نكته اي را مي بيند: وقتي مورد عشق همه باشي، موضوع عشق مي شوي. فرديت خودت را ازدست مي دهي، يكپارچكي خودت را گم مي كني، ذهنيت خودت را ازدست مي دهي. يك شيئ مي شوي. همه تو را همچون يك قطعه ي زيباي هنري دوست دارند __ و هيچكس مايل نيست يك شيئ باشد. اين چيزي است كه آن مادر ازياد برده بود. اين چيزي است كه ميليون ها مردم در دنيا فراموش كرده اند. اين آرزو كاملاً خوب به نظر مي آيد، ولي عواقب آن بسيار خطرناك است: نخست اينكه تو را از اوج مرتبه ي آگاهي و ذهنيت به يك شيئ تنزل مي دهد. همه تو را دوست دارند بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند كه آيا تو لياقت آن را داري يا نه؟ و تو لياقتش را نداري، به سبب بركت آن پيرمرد بوده كه همه تو را دوست دارند. عشق آنان تو را فاسد كرده است، تو ارزش آن را نداشته اي. تو اين را درك مي كني كه ارزش و لياقت اين عشق را نداري، ولي بااين وجود مردم دوستت دارند. احساس گناه بزرگي در تو ايجاد مي شود كه خطايي روي داده است. عشق را بايد كسب كرد. عشق كسب نشده، مانند يك گدا است __ بدون اينكه چيزي كسب كند، كاسه ي گدايي اش را پيش رويت دراز مي كند. انسان مي خواهد همه چيز را كسب كند، مي خواهد لياقت آن را داشته باشد. او نبايد فقط يك گدا باشد. انسان به يك شيئ تنزل يافته است، به يك گدا تنزل كرده است. و آن پسر كسي را دوست نداشت، زير اين بخشي از آن آرزو نبود. پس مي توانيد ببينيد: او عشق را درك نمي كرد. آن آتش بايد همزمان از هر دو سو بسوزد. او آتشي ندارد، كاملاً سرد است، همچون يخ. او هرگز كسي را دوست نداشته است. و مي توانيد رنج فردي را كه هيچكس را دوست ندارد درك كنيد __ زيرا نمي داند كه عشق چيست. بر اساس آن آرزو، همه او را دوست دارند، ولي براساس ادراك خودش، كسي او را دوست نداشته، زيرا او احساس عشق را نمي شناسد. هرگز كسي را دوست نداشته __ چگونه مي تواند عشق را بشناسد؟ بنابراين، تمام عشقي كه او را دربر گرفته، بي معني است. تاجايي كه به او مربوط مي شود، كسي او را دوست نداشته است. و او از اين آرزوي مادر پيرش خبر ندارد. حتي اگر هم باخبر بود، تفاوتي نداشت. براي درك عشق، نخست بايد عشق بورزي. تنها آنوقت است كه عشق را درك مي كني. ميليون ها انسان در رنج هستند: مي خواهند دوستشان داشته باشند، ولي نمي دانند چگونه عشق بورزند! و عشق نمي تواند يك تك صدايي باشد، عشق يك گفت و گو است، گفتگويي بسيار هماهنگ. عشق زيادي بر اين مردجوان بارش دارد و بااين وجود مي خواهد خودكشي كند. زيرا آنچه كه مردم به تو مي دهند راضي كننده نيست، چيزي كه تو به مردم مي دهي و مي تواني چنان زياد ببخشي، چنان بي نهايت كه هرچه بيشتر ببخشي، عشقت پالوده تر، با فرهنگ تر و پرعطرترخواهد شد __ رضايت بيشتري خواهي داشت. ولي آن مرد بيچاره در موقعيت بدي بود. همه او را دوست داشتند و او نمي دانست كه عشق چيست! و وقتي كه از اين عشق به ستوه آمد تصميم گرفت خودش را بكشد.آن پيرفرزانه بارديگر ظاهر شد، زيرا مي دانست كه چه روي خواهد داد. آن مادر چيزي را درخواست كرده بود __ خودش مي پنداشت كه آرزويي بزرگ كرده است، ولي براي آن پير چنين نبود. و مي توانيد ببينيد كه آن پسر بي درنگ چه درخواستي دارد، زيرا اين چيزي است كه كسر دارد. اين داستان بسيار روش مند است. در سطح شايد آن را درك نكنيد، ولي در زير، همه چيز بسيار به هم متصل است. دومين آروز چيزي است كه به شما گفته بودم : او در خواست مي كند كه مايل نيست ديگران دوستش بدارند، مي خواهد او عاشق ديگران باشد. بااين، او نشان مي دهد كه بدون اين آرزو، نخستين آرزو بي معني بوده است. ولي شايد در اينجا داستان برايتان عجيب باشد كه به محضي كه آن آرزو برآورده اين نشان مي دهد كه مردم تنها در پيري مي فهمند كه چه چيزي را در زندگي در پايان، وقتي كه مردم آنان را ازياد مي برند، چون پير و زشت شده اند، نگاهي به تمام زندگيشان مي اندازند، كه چيزي كسر بوده و برايشان هويدا مي شود __ آنان هرگز ولي چه كسي مي خواهد كه توسط پيرمردي زشت دوست داشته شود؟! بنابراين اهميت داستان در اين است كه وقتي به عنوان مردي جوان و زيبا از آن پير فرزانه بركت دريافت مي كند، ناگهان پير و زشت مي شود. آرزوي او براي تمام اين داستان در مورد بشريت است: اينك مي تواند عشق بورزد، ولي همه از او فرار مي كنند. مشمئزكننده شده است. صحبت كردن در مورد عشق چيزي بسيار ناممكن شده است، هيچكس حتي حاضر نيست كنارش بنشيند. او نيمه جان است و مي خواهد به تو عشق بورزد. و طبيعي است كه مي خواهد به انسان هاي زيبا و جوان عشق بورزد، و آشكار است كه پس زده مي شود. او از يك انتهاي پاندول به انتهاي ديگر آن رفته است و هيچ افراط و تفريطي راضي كننده نيست. باديدن اين اوضاع كه نه وقتي كه مردم دوستش داشتند راضي بوده و نه وقتي كه او مردم را دوست دارد __ زيرا اينك يافتن مردمي كه دوستشان بدارد دشوار است، __ به سفر زيارتي مي رود و براي آخرين بار با آن پير فرزانه ملاقات مي كند. آن فرزانه مي دانست، زيرا ديالكتيك همين است: مادرش يك بخش را انتخاب كرده بود، كه ثابت شد اشتباه بوده و او بخش ديگر را!__ كه بازهم خطا از كار در آمد. هردوباهم ولي حالا، باديدن اينكه هردو به خطا رفته، به نوعي ادراك ماورايي دست يافته و مي بيند كه تمام دوگانگي ها محكوم به شكست هستند. و وقتي با آن پيرفرزانه ملاقات مي كند، آن فرزانه او را در آغوش مي گيرد و او درست مانند يك كودك معصوم مي شود __ دقيقاً همان كودكي كه مادرش براي بركت گرفتن نزدش برده بود. زندگي يك چرخش كامل انجام داده است، بارديگر، همچون كودكي خردسال بازگشته است. اين نيز بسيار بااهميت است، زيرا هر شكستي در زندگي قدري ادراك مي آورد، قدري به سوي فراسورفتن. اين همان ادراك و همان رفتن به فراسو است كه پس از مرگ به تو زايشي دوباره مي بخشد __ بارديگر همچون كودكي معصوم، يك بارديگر، ولي مردم بارها و بارها در همان دام هاي كهنه گير مي كنند، و يك عادت مي شود. آن كودك معصوم پس از شكست هر افراط و تفريط خواهد آمد __ پس از شكست خوردن در هردو انتها. ولي مي تواني تمام آن بازي را دوباره ادامه بدهي! ازکلوب اشو نیروی واقعی یک شخص از بینیازی او به دست نمی آید؛ بلکه از: الف- اعتراف کردن به نیازها و شناختن آنها ب- متعهد بودن به برآوردهکردن نیازها ج- تبحر داشتن در نحوه برآورده کردن نیازها به دست می آید. باید توجه داشت که نیازهای مردم برای شما مشکل به وجود نمیآورد بلکه تعهد در برآورده سازی نیازها باعث اینهمه رنجش برای شما میشود. نیاز داشتن اشتباه نیست بلکه شانه خالی کردن از مسئولیت برآورده ساختن نیازهایتان اشتباه است. بیرونراندن نیازها از زندگی، توانایی احساس، شوروعشق شما را از بین میبرد. سرکوب نیازهای یک زوج نسبت به یکدیگر ازعمده ترین علل فروپاشی رابطه عاطفی آنهاست. یکی از راههای اتصال به خویشتن واقعی خود، گفتن حقیقت درباره همه احساسات خود است. به خود اجازه دهید از تمام نیازهای خود در رابطه با عشق آگاه شوید. ممکن است بعضی از نیازهای شما دردناک یا هراسانگیز باشند. اما شما قویتر از ترس هستید ورویارویی با آنها اولین گام برای تسلط بر ترس است. به یاد داشته باشید که وقتی عشق ورزیدن را بر میگزینید همیشه برنده هستید و هنگامی که به جای خاموش بودن آزادانه در مورد احساسات خود حرف میزنید و آن را به دیگران تقدیم میکنید برنده هستید. هرچه بیشتراحساس کنید دوست داشتنیتر خواهید بود. عشق موقعی در امان است که بدانید چه طوراز آن بهره ببرید. عشق هم میتواند صدمه بزند و هم میتواند سلامت ببخشد. شما میتوانید عشق را در جهت آفریدن شادمانی برای خود و کسانی که با آنها تبادل احساس و افکار دارید به کار برید. شاید این کارآسان نباشد. ممکن است سالها وقت برای بیرون راندن عشق از زندگی خود کرده باشید و خاموش ماندن آسانتر است از به خطر انداختن دوباره قلبتان بر روی احساسات باشد اما به یاد داشته باشید هر بار که مانع عشق ورزیدن میشوید قسمتی از شما میمیرد. هربار که ترجیح میدهید دوباره دوست بدارید و پیوندی نو ایجاد کنید جان میگیرید. از فرصت استفاده کنید مطمئن باشید ارزش تلاش مضاعف را دارد. رازهایی در باره عشق چگونه همواره عشق بورزیم؟ دکتر باربارا دی آنجلس درک این امر مهم است که رشد شما ارتباط بسیاری به این دارد که آیا شما انسانی هستید که ابراز احساسات برایش آسان است یا دشوار؟ برداشتن نقابهایی که سالها در پشت آن مخفی بودهاید کاری ترسناک است. بعضی از شما احساسات واقعی خودتان را مدتهای مدید آنقدر زیر فشار قرار دادهاید که حتی نمیدانید چگونه قادر به داشتن احساس عمیق هستید. مردی که قادر نیست احساسات خود را ابراز دارد زیرا معتقد است باید آنچه را میاندیشد بروز دهد برای همیشه این تصور را دارد که باید مردی واقعی باشد و از زنی که دوست دارد فاصله بگیرد. زنها به مردها به خاطر قدرتش احترام میگذارند و او را تحسین میکنند و کسی را میخواهد که به او تکیه کنند. اما آنها همچنین مردی را میخواهند که با در میان گذاشتن احساسات واقعی خود بتواند آسیب پذیریهای خودش را بیان کند. اگر شما نیاموزید که بگویید واقعا چه کسی هستید مزایای داشتن زنی که به شما آرامش و رشد میدهد نخواهید داشت. درمیان گذاشتن احساسات زن احساس مورد نیاز بودن را دوست دارد. وقتی زنی به مردی بگوید که او در زندگیاش چقدر مهم است و چگونه حمایت و تشویق او بهانهای برای زندگی به او میدهد احتمالا یکی از عبارات لطیف و شاعرانهای است که مرد میتواند ابراز کند. به زن زندگی خویش این فرصت را بدهید که پی ببرد مورد نیاز است. بگذارید او امیدها، رویاها و موفقیتهای شما را بداند ولی بگذارید در ترسها و ناامیدیهای شما نیز شرکت داشته باشد. زنها در آزاد سازی احساساتشان مسیری طولانی پیمودهاند اکنون نوبت شماست. مرد شجاع میتواند احساسات واقعی خودش را قبول کند. مرد ضعیف همیشه در پشت نقاب ناوابستگی و بی تفاوتی مخفی میشود و خودش از زنی که دوست دارد فاصله میگیرد. سلامت شما به آن بستگی دارد دلیل دیگر اهمیت داشتن در میان گذاشتن احساسات سلامت شماست. تحقیقات نشان دادهاند مردانی که مستعد زخم معده، معده درد، فشار خون بالا، حملههای قلبی و سرطان هستند کمتر از مردان سالم توانایی ابراز احساسات خود را دارند. اینها مردانی هستند که خود را بی قید و بی خیال معرفی میکنند و سرانجام به جای آنکه نگرانیهایشان از دهانهایشان خارج شود در بدنشان باقی میماند و با عث بیماریها میشود. برنی سیگل در کتاب "عشق، دارو، معجزه" میگوید: نبودن مسیری برای خروج احساسات مشخصه عمومی بیماران سرطانی است. یاد بگیرید که چگونه درد دل کنید. درباره نوع و شکل احساستان حرف بزنید. اثری که این کار برجسم شما خواهد گذاشت دچار حیرتتان میسازد. وقتی ین آزادی که حق شماست تجربه میکنید در برداشتن گام برای جلب انرژی جهش خواهید داشت.سپریکردن عمر با سرپوش گذاشتن بر روی احساسات برای اینکه ثبت کنید همه او قات مستقل، قاطع، کنترل شده، شجاع، رقابت ناپذیر، بدون ترس و آسوده خاطر هستید خیلی انرژی لازم دارد. فاش ساختن این امر که واقعاً کی هستید در مقابل کسی که شما را هم برای ضعفها و هم تواناییها دوست دارد به انرژی کمتری نیاز دارد. اگر شما زنی داشته باشید که همواره میکوشد دریابد شما چگونه احساس میکنید باید پی ببرید او به زندگی شما آمده تا کمک کند زندگی غنیتر، خشنود کنندهتر و مفید تری داشته باشید. او را از خود دور نکنید. این زمینهای است که زن درآن برتری دارد میتواند به شما یاری دهد تا خود واقعیتان را کشف کنید. خودی را که وانمود میکنید دارید برای کارتان حفظ کنید. خود واقعیتان را به زنی بدهید که شما را با تمام قلبش دوست دارد. به خطر داشتن احساس عذر خواهی نکنید بعضی اوقات پوزش خواهی به خاطر کاری که انجام دادهاید مناسب است ولی هرگز برای آنچه احساس میکنید عذر نخواهید. احساس نیاز به شناخت و ابراز کردن و برونداد دارد. آنها صحیح یا نا صحیح نیستند آنها فقط وجود دارند. شما ممکن است پدر یا مادری داشته باشید که به شما گفته باشند حق ندارید به طریق معینی فکر کنید ولی این درست نیست. شما هرگونه حقی دارید تا دقیقا آنطور که حس میکنید احساس کنید و او هم همین حق را دارد. هرگاه زنی، با احساسی خاص نزد شما میآیدچه احساس ترس، درد، نا امیدی، یا اضطراب بدترین پاسخ های شما اینها هستند: شما نباید چنین احساسی داشته باشی این یک راه احمقانه احساس کردن است. نمیتوانم باور کنم چرا بیش از اندازه واکنش نشان میدهی چرا باید از کاه کوه بسازی؟ به جای آن فقط گوش کنید. سپس به احساسهای او ارزش دهید. بگذار او بداند که شما بدون هیچ قیدو شرطی به احساس او اهمیت می دهید. دفعه بعد که زنتان احساس درد میکند به او بگویید نزد شما بیاید تا محل آسیب دیده را ببوسید این کار معجره میکند و خیلی بهتر است از اینکه گفته شود: خب برو یک آسپرین بخور شکایت را بس کن اگر خیال میکنی ناراحتی منم اینطور تمرین شروع کنید به توجه نشان دادن به احساسهای خود و همسر خود. هرگاه خشم یا رنجشی را احساس میکنید با کمی تامل در باره آنچه واقعاً احساس میکنید بیندیشید و سپس احساسهای واقعیتان را برای او توضیح دهید. با به تاخیر انداختن نیازهایتان برای وقت بهتر خشم خود را انباشته نکنید. هریک از شما ده مطلب مربوط به خود را بنویسید. اگر کسی باید شمای واقعی را بشناسد کدام ده مطلب مهم را نیاز دارد بداند؟ شخصی را که در زیر نقاب زده بر چهره خود دارید آشکار سازید. احساسهاس صادقانه خود را که خلاف ظاهرتان است آشکار سازید. من از پیر شدن میترسم نقطه عطف زندگیم زمانی بود که پدرم مرد من از اینکه مورد قبول قرار نگیرم میترسم دوست داشتن تو و اینکه برایت چیز خاصی باشم برایم مفهوم بسیاری دارد. از اینکه شکست خورده باشم می ترسم. تقاضای کمک کردن برایم سخت است احساس میکنم به دام شغلم افتادهام.میخواهم از نظر ظاهر برای تو جذاب باشم. احساس میکنم باید پدر بهتری باشم و وقت بیشتری با بچهها بگذرانم در این هفته هر کوششی را به عمل در آورید تا نگرانیها و ناکامهای مربوط به کارتان را در محل کار جا بگذارید و به خانه نیاورید. برنامه ریزی کنید که با همسرتان با شوق برخورد کنید و بر این نکته تمرکز کنید که بهترین چیزی را که داید به او بدهید. چراغ دل زنت را روشن کن الن کرید من آتش عشق را گرم نگاه داريد عشق جاده اي دو طرف است و اگر محبت شما نسبت به فرد مورد علاقه تان كم رنگ شود , به سختي مي توانيد او را در كنار خود نگاه داريد . در اين جا به گردي اشاره مي كنيم كه با استفاده از آن مي توانيد عشق و علاقة خود را به فرد مورد نظرتان حفظ كنيد , چون او هم مطابق ميل شما رفتار خواهد كرد . به او بگوييد چه چيزهايي را دوست داريد, بعد با تحسين و قدرداني , او را تشويق كنيد كه همان طور باشد كه شما مي خواهيد , و باز هم تحسين و قدرداني را فراموش نكنيد . مثلاً به او بگوييد:« خطي كه موقع خنديدن بر بيني ات نقش مي بندد دوست دارم . » يا بگوييد:« چه باور كني و چه نكني , يكي از چيزهايي كه در مورد تو دوست دارم هنگامي است كه پيشنهاد مي كندي ظرف ها را بشويي . »بگوييد:« من نيروي تو را در برابر مشكلات تحسين مي كنم . » شیرازی هنرمند بسیار بزرگی بود؛ معجزه گرو اهل شیراز یکی از شهر های بزرگ ایران که پیش از ورود او به هندوستان هزار و یک حکایت از وی به گوش مردمان آن دیار رسیده بود. شاه جهان، پادشاه هندوستان که درباره او حکایتها شنیده بود این پیکر تراش نامی را به دربار دعوت کرد. شیرازی یک عارف بود یک عارف صوفی. شاه جهان از او پرسید: ((شنیدهام قادری پیکر یک زن یا مرد را به تمامی بدون دیدن چهرهاش و فقط با لمس کردن دست او بر روی سنگ بتراشی. این حقیقت دارد؟)) شیرازی گفت: ((رخصت دهید تا نشانتان دهم.)) دستور فرمایید تا بیست و پنج تن از زنان قصر در پشت پردهای قرار گیرند و فقط دستشان از پشت پرده بیرون باشد. من دست آنها را لمس میکنم و شخص مورد نظر خود را انتخاب میکنم و نقش او را به تصویر میکشم به یک شرط؛ که اگر او کاملاً شبیه آن زن بود او زن من شود و من با او ازدواج کنم. دلم میخواهد زنی از قصر شما را به عقد خود در آورم.)) شاه جهان موافقت کرد و گفت که شرط تو کاملا پذیرفته است. بیست و پنج نفر از کنیزان زیبا در پشت پردهای گرد آمدند. او یکی یکی آنها را پشت سر گذاشت و همه را رد کرد. دختر شاه جهان که صرفا از روی بازیگوشی و شوخی پشت پرده ایستاده بود پس از مردود شدن همه آن بیست و پنج نفر دستش را بیرون از پرده برد و هنرمند پیکر تراش دستش را لمس کرد؛ چشمان را بست و چیزی از درون احساس کرد و گفت: ((این دست مال من)) و حلقهای را به نشانه عقد آن دختر به شرط توفیق در کار در دست آن دختر کرد. پادشاه خود را پشت پرده رساند و لرزه بر اندامش افتاد. این چه کاری بود که دخترش کرده بود؟ اما نگرانی از سرش افتاد زیرا تقریبا محال بود که با لمس دست زنی بتوان پیکر کامل او را بر آن سنگ تراشید. شیرازی سه ماه تمام شب و روز در اتاقی پنهان از نظرها سخت به تلاش افتاد و پس از سه ماه از پادشاه و درباریان دعوت کرد تا از مجسمه دعوت کنند و پادشاه آنچه را که می دید باور نکرد. مو نمیزد او ثابت کرد که از پس چنین کاری برمیاید. پادشاه کوچکترین نقشی در آن مجسمه نیافت. او میخواست ایرادی پیدا کند تا دخترش را از ازدواج با مردی فقیر نجات دهد. اما اکنون چارهای نبود او قول داده بود. پادشاه سخت پریشان شد و همسرش چنان مشوش گردید که به بستر بیماری افتاد. او که باردار بود از فرط ناراحتی بر سر زا رفت. نام او ممتاج محل بود. و پادشاه مستاصل و درمانده پیکر تراش را نزد خود طلبید و همه چیز را شرح داد و گفت اشتباهی رخ داده و گفت که دخترش تقصیر داشته است. حال و روز مرا ببین. همسرم از فرط غصه مرد چون نمیتوانست زیر بار ازدواج دخترش با مرد فقیری برود. هرچند قول دادهام ولی من هم با این امر موافق نیستم. پیکر تراش هنرمند گفت که نیازی به اینهمه نگرانی نبود. باید به من میگفتید. من به دیار خود باز میگردم. جای هیچ نگرانی نیست. من تقاضایی ندارم. و برمیگردم همه چیز را فراموش کنید. ولی پادشاه گفت: (( این غیرممکن است. من نمیتوانم فراموش کنم من به تو قول داده ام. صبر کن بگذار کمی فکر کنم)) نخست وزیر پیشنهاد داد: (( یک راه وجود دارد: همسر شما مرده است و این مرد هنرمند بی نظیری است او این را ثابت کرده است. به او بگویید مدلی به یادگاری از همسرتان بسازد. مقبرهای بسیار زیبا، زیباترین مقبره دنیا. این را شرط قرار دهید که اگر این مدل مورد تاییدتان بود آن وقت دختران را به عقد او در خواهید آورد. درغیراین صورت مساله تمام است.)) هنرمند قبول کرد. وپادشاه با خود اندیشید: (( و حالا من هیچگاه تایید نخواهم کرد)) و شیرازی مدلهای متعددی ساخت که یکی از دیگری زیباتر بود. با این وجود پادشاه سماجت به خرج داد و میگفت: ((نشد)) نخست وزیر مستاصل شد چون آن مدلها نظیرنداشتند و رد کردنشان انصاف نبود. او شایعهای به این مضمون که دختر پادشاه انتخابی شیرازی سخت بیمار است و به گوش پیکر تراش رسانید. هفته اول شایع شد که سخت بیمار است. هفته دوم که حالش بسیار بد است و هفته سوم که مرده است. وقتی این شایعه به گوش پیکر تراش رسید که دختر پادشاه مرده است هرچه داشت به پای مدل ریخت. دخترک مرده بود و قلب پیکر تراش سخت شکسته بود. و این میرفت تا آخرین مدل باشد. او آن مدل را نزد پادشاه برد و این بار پادشاه آن را پذیرفت چون با شایعه مرگ دختر دیگر ازدواجی درکار نبود. آن مدل به صورت تاج محل درآمد. مدلی که یک عارف صوفی آن را خلق کرده بود. او چگونه قادر بود تنها با یک بار لمس کردن دست دختری تمام پیکر او را بتراشد؟ او در ان لحظه میبایست در فضایی کاملا متفاوت بوده باشد. وی در ان لحظه باید در بی ذهنی و تعمق شدید با انرژی شخصی ارتباط برقرار کرده باشد و فقط با احساس کردن آن انرژی شکل کامل را خلق میکرد. چهره تو تصادفا آنجا سر جایش نیست. چهره تو آنجاست چون تو داری یک قالب انرژیایی خاص هستی. چشمها موها و رنگ و روی تو چنین و چنان است تو ازالگوی انرژیایی خاصی برخودار هستی. سالهاست که مراقبه گران بر روی الگو های انرژی خاصی کار کردهاند. همین که الگوی انرژی فردی را بشناسی در واقع به کل شخصیت او پی خواهی برد. ظاهر و باطن همه را میشناسی. این هنر عینی است. این مرد تاج محل را خلق کرد. در شب بدر کامل که بنشینی و بر روی تاجمحل تعمق کنی قلبت با عشقی تازه به تپش در خواهد آمد. هنوز هم تاج محل انرژی عشق را از خود ساطع میکند. ممتاج محل به دلیل عشق به دخترش از دنیا رفت شاه جهان به خاطر عشق مرارتها کشید و شیرازی این محل را به دلیل دردی جانسوز آفرید. این بنا هنوز هم ارتعاشات را در خود دارد. این بنا یک بنای معمولی نیست و استثنایی است. فراموش نکن که از نظر من خلاقیت یعنی مکاشفهگری. خلاقیت یعنی حالتی از بی ذهنی. حالتی که در آن خدا در تو نزول مییابد. و عشق از تو به بیرون سر ریز میشود. خلاقیت اشو فعالیت نشان میدهدکه این شخص دچار نگرانی ودلمشغولی است. اونمیتواند خودش باشد؛ نمیتواند ساکت وغیر فعال باقی بماند. او از راه این فعالیت جنون ودیوانگی خود رابیرون میریزد. عمل زیباست. عمل به صورت واکنشی خودانگیخته بروزمییابد. زندگی به واکنش نیازدارد؛ توهرلحظه بایدکاری بکنی؛ اما این فعل از لحظهی حاضر نشات می گیرد. وقتی گرسنهای درجستجوی غذایی هستی ووقتی تشنهای به سوی چشمه آب میروی.خوابت که میآید به رختخواب میروی. درواقع این کار ازروی موقعیت فعلی ازتوسر میزند. عمل خودجوش ویک پارچه است. فعالیت هرگزخودجوش نیست. ازگذشته نشات میگیرد. شاید فعالیتی را که سالها در خود اندوخته ای هماکنون در تو به انفجار درآید و این هیچ ربطی به مو قعیت فعلی توندارد. اگر ین فعالیت وجود داشته باشد تو آرام و قرار نداری. چه طور میتوانی آرامش داشته باشی؟ چون نیازی وسواسی میخواهد تو را وادار کند کاری بکنی؛ حال این کار هرچه میخواهد باشد. در سراسر دنیا احمقهایی یافت میشوند که ورد زبانشان این است: ((هرکاری بکنی بهتر از هیچ است)). و احمقهای تمام عیاری هم وجود دارند که این ضرب المثل را ارائه دادهاند که (( ذهن خالی لانه شیطان است)). این طور نیست. ذهن خالی ماوای خداست. ذهن خالی زیباترین و نابترین چیز در دنیاست. ذهن خالی چه طور میتواند ماوای شیطان باشد؟ شیطان نمیتواند به ذهن خالی راه یابد. این غیر ممکن است. شیطان هرگز نمیگوید آرامش داشته باش او میگوید: ((چرا وقتت را تلف می کنی؟ یک کاری بکن! بجنب! عمرت می گذرد؛یک کاری بکن و همه آموزگارانی که چشم به بشریت دوختهاند به اینجا رسیده اند که ذهن خالی مجال می دهد که الوهیت به درون توراه یابد. بایدمراقب این فعال بودن بود و این تو هستی که باید مراقب آن باشی چون من هرچه هم بگویم تا تو خودت در نیابی که فعالیت تو بیخود وبی ربط است از وجودش خبر دار نخواهی شد. تو چرا دست به فعالیت میزنی؟ هنگام سفر مردم را دیده ام که که کاری را بارها و بارها تکرار میکنند. من برای بیست وچهار ساعت بامسافری هم قطاربودم. اوروزنامه ای را بارها وبارها خواند چو سرگرمی دیگری پیدا نمی کرد. کسی که دریک کوپه محبوس است امکانات چندانی برای فعال بودن در اختیار ندارد. این بود که او مدام به همان روزنامه ور می رفت ومطالب آن را بارها وبارها می خواند و من که شاهد این صحنه بودم از خودم می پرسیدم این چه کاری است که این آدم میکند؟ آیا ضرورتی وجود دارد؟ آنها وسواس دارند آنها نمی توانند آرام و غیر فعال باقی بمانند این برایشان غیر ممکن است به مرگ می ماند. آن ها باید فعال باشند و یک طوری سر خود را گرم کنند. فعالیت وقتی است که عمل مناسبتی با مو قعیت ندارد به خودتان نگاه کنید تا ببینید نود درصد انرژی شما در انجام فعالیت های مختلف به هدر می رود و به همین دلیل است که وقتی لحظه عمل فرا می رسد هیچ انرژی برای تان باقی نمانده است. وقتی فردی آرام و خالی از اضطراب و وسواس است انرژی در درونش انباشته می شود و او انروزی را پس انداز می کند. این انرژی به طور خود کار در او ذخیره می گردد و با فرا رسیدن لحظه عمل جاری می شود. به همین هم عمل چنین جامع و کامل است. فعالیت همواره نا قص است زیرا مگر می توانید دربست خودتان را فریب دهید؟ حتی خودتان هم می دانید که این فعالیت شما بی فایده است و آن را برای فرو نشاندن التهاب درونی خودتان به دلایلی که حتی برای خودتان هم مبهم است انجام می دهید. اشو از کتاب خلاقیت نیم فاصله ام خراب شده فرض کنيد که زن و شوهري دريک طرف رودخانه نشسته اند و مرد براي کاري به شهري که در طرف ديگر رودخانه بود مي رود و مي گويد که تا کمتر از نيم ساعت بر مي گردد. مرد مي رود و تا ساعت ها بعد باز نمي گردد. زن که علاقه فراواني به شوهرش داشت بسيار نگران مي شود و تصميم مي گيرد به پيش شوهرش برود. ولي براي عبور از رودخانه مي بايست سوار قايق مي شد و هيچ پولي هم نداشت. زن ماجرا را براي صاحب قايق تعريف مي کند و هر چقدر که گريه مي کند، صاحب قايق راضي نمي شود که بدون پول او را ببرد. زن به مرد پولداري که از آنجا رد مي شد موضوع را گفت. مرد پولدار مي گويد پول مي دهد بشرطي که زن را ببوسد( البته اصل داستان طور ديگري بود ولي براي مطابقت با فرهنگ جامعه ما تغييراتي داده شده). زن که خيلي نگران شوهرش بود قبول مي کند. زن بعد از اين که از رودخانه رد شد، شوهرش (که بدليل موجهي نتوانسته بود بيايد) را پيدا مي کند و ماجرا را براي شوهرش تعريف مي کند. شوهر زن وقتي ماجرا را مي شنود بسيار عصباني مي شود و يک سيلي به صورت زن مي زند و او را ترک مي کند. در اين داستان چهار شخصيت وجود داشت. زن، شوهر، صاحب قايق، مرد پولدار؛ که هر کدام شايد به نوعي مقصر بوده اند. حالا از دوستان عزيز مي خواهم که اين افراد را به ترتيب گناهکار بودن بنويسند. يعني هر کدام را که بنظر شما گناهکارتر است، اول و بي گناه تر را آخر بنويسيد و اگر خواستيد دلايل خود را هم مطرح کنيد. بعد از اينکه تعداد جواب ها به حد کافي رسيد، تحليل روانشناسي جواب ها را خواهم گفت. اين را هم بدانيد با اين روش ميتوانيد بعضي از مهمترين خصوصيات دوستان خود و حتي همسر خود را بشناسيد. تحليل تست : در اين داستان هر کدام از شخصيت ها خطايي انجام دادند و براي انجام خطا هم انگيزه اي داشتند. در واقع همه ما انسانها وقتي کار خطايي را انجام ميديم حتماً انگيزه و بهانه اي داريم که براي خودمان توجيه شده است و گرنه آن خطا را انجام نميداديم. اينطور که نگاه کنيم، ميبينيم که هيچ خطايي وجود ندارد چون هر کسي براي انجام کارهايش دليل و توجيهي دارد و از نظر خودش کار درستي است، وگرنه انجام نميداد. خوب چهار شخصيت داستان خطاهاي زير (از نظر عرف يا دين يا ... ) را با انگيزه هاي ذکر شده انجام داده اند. ü زن : خودفروشي کرد بخاطر عشق ü قايقران : به زن کمک نکرد بخاطر پول ü مردپولدار: به زن پيشنهاد و تجاوز کرد بخاطر شهوت ü شوهر : با زن برخورد نامناسب کرد بخاطر غيرت حالا شما هر کدام از شخصيت هاي فوق را که بي گناه تر بدانيد، يعني انگيزه فرد براي شما داراي اهميت بيشتري است. مثلا کسي که زن را بي گناه تر بداند يعني براي او عشق داري اهميت بيشتري است. پس اگر مثلا کسي پاسخ دهد که: مرد پولدار، شوهر، زن و قايقران؛ براي او بترتيب: پول، عشق، غيرت و شهوت داراي اهميت بيشتري هست. توجه بايد داشت که اين داستان طوري بايد گفته شود که هر کدام از شخصيت هاي داستان فقط همان خطا و گناهي که در بالا اشاره شد مرتکب بشوند. البته اين تست داراي اشکالاتي هم هست. براي مثال ميزان خطا يا نوع خطا براي شخصيت هاي داستان متفاوت است در نتيجه رنج کردن مقصرين، دقيقا انگيزه ها را رنج نميکند. ولي چنانچه ميزان و شدت خطاها و گناهان يک اندازه بود، ميشد حساب بيشتري روي ترتيب صفات کرد. ولي در هر صورت بطور نسبي ميتواند ميزان اهميت هر کدام از خصوصيات مذکور را در افراد مشخص کند. ((د یوار های قلب من از فو لاد و شیشه بنا شد ه اند.بسیار مدرن و با تکنو لو ژِی بالا سا خته شد ه اند.می توانم بیرون را ببینم تمام کسا نی را که از مقابل این دیوار رد می شوند وبه داخل این دیوار نگاه می کنند؛ اما نمی توانیم با هم حرف بزنیم و یا یکدیگر را لمس کنیم .چرا که دیوارهای فو لادی و شیشه ای را ه را مسدود کرده اند.گاهی او قات بعضی ازعابرین لحظه ای می ایستند و سعی می کنند مرا بیرون بیا ورند.من به آنها تو ضیح می دهم که نمی توانم از اینجا خارج شوم ،چرا که دیوار های شیشه ای دور مرا احا طه کر ده اند.آنها حتی صحبت های مرا نمی شنوند.به ناگهان متوجه می شوم که آنها دیوارهایی که من می بینم نمی بینند. و با احساس رنجش و دلشکستگی مرا می گذارند و می روند احساس می کنم که من آنهارا پس زده ام.احساسا یـأ س و سر خوردگی می کنم چرا که فکر می کنم همین دیوارها هستند که مانع ار تباط من با آنها می شود .گاهی موفق می شوم آ نها را گول بزنم و بقبو لانم که می خواهم با آنها ار تباط داشته با شم اما من خود را پشت این دیوارها پنهان کرد ه ام.احساس پیری و خستگی می کنم.)) خود را از زندان رو حی که در آن هستید رها کنید. چنانچه احساس می کنید عشق و حمایت کافی رادر زندگی خود دریا فت نمی کنید احتمالا همواره عشق را از زندگی خود رانده اید. چگونه؟ هنگاهی که نا راحت هستید و وانمود می کنید نا راحت نیستید. کسی را در زندگی خود عمیقا دوست دارید اما به ندرت احساسات خود را با زگو می کنید حتی ممکن است به طور عمد آنرا به اونشان ندهید. نیا زهای خود را مطا لبه نمی کنید چون می ترسید پا سخی نگیرید. می خواهید زمان بیشتری با آنان که دوستشان دارید بگذرانید اما خود را با کار و مشغو لیات دیگر سر گرم کرد ه اید. هنگامی که کسی از شما تعریف می کند به جای تشکر سعی می کنید گفته او را بی اعتبار جلوه دهید و تایید نکنید. دوست دارید به آنها که دوستشان دارید تلفن بزنید و یا نامه بدهید اما هر گز چنین کاری نمی کنید. احساس می کنید هیچ کس خود و اقعی شما را نمی شناسد و اگر کسی به شما عشق ورزید می ترسید ریگی به کفشش با شد. ممکن است احساس کنید هرچه در توان داشته اید به کار بسته اید تا عشق بیشتری به خود جذب کنید؛ اما دشمنی دارید که اورا خوب نمی شناسید و آن بخشی از وجود شماست که عشق را از خود می راند. هنگامی که حقیقت را را جع به نیازها و خواسته هایتان به دیگران نمی گویید عشق را از زندگی خود می رانید. چنانچه خود و اقعی خود را به آنها نشان ندهید و آن را برای دیگران فاش نکنید هر گز به راستی احساس دوست داشتنی بودن و اقعی نخواهید کرد. چرا عشق را از زندگی خود می رانید؟ چرا باید کسی عشق را از زندگی خود دفع کند ؟مگر عشق فو ق العاده و ار ضا کننده نیست ؟پاسخ این سو ال تنها یک کلمه است : ترس،ترس از صدمه دیدن از نا حیه عشق،ترس از اشتباه کردن،ترس از دست دادن،ترس از درد و رنج روحی. شما از خود عشق نمی ترسید بلکه می ترسید عشق را از دست بدهید. هنگامی که آ ن را از دست می دهیم می شکنیم .به راستی از دست دادن عشق دردناک است .بنا بر این شما خود آگاه یا نا خود آگاه از دریا فت عشق سر باز می زنید چرا که وحشت دارید مبا دا آ نرا روزی از دست بدهید. چه بلایی سر اعتماد به عشق آ مده است؟ هر بار شما عشق ورزیدید و پا سخ عشقتان را نگرفتید؛ هربار عشقتان به شما مرجوع نشد شما دیواری به دور خود بنا کردید تا بدین وسیله خود را در مقابل آ سیب پذیر بیشتر محا فظت کنید. هنگامی که عشق را از زندگی خود دفع می کنید نه تنها خود بلکه دیگران را نیز می رنجانید. هرگز از گذشته خود به عنوان بهانه ای برای آنچه امروز مرتکب می شوید استفاده نکنید. هنگامی که عشق می ورزید از درون احساس سرزندگی ،خوشبختی و گرما می کنید حتی ا گر طرف مقا بل عشق شمارا دریا فت نکرده با شد. چنانچه به عشق ورزید ن ادامه دهید از مزا یا ی عشق ورزید ن خودتان بهره مند خواهید شد .آیا نو جوانی خود را به یاد می آ ورید؟به کسی عشق می ورزیدید که حتی خودش خبر نداشت .تا چه حد احساس هیجان و خوشبختی به شما دست می داد.اصلا مهم نبود که طرف مقابل شما را دوست دارد یا نه.صر فا با عشق و عاشقی به شما حال خوشی دست می داد. مشکل از جایی شرو ع می شود که طرف مقا بل کاری می کند که شما دوست ندارید .سپس عشق ورزیدن برایتان مشکل می شود به طوری که ممکن است دست از عشق ورزیدن بر دارید .درست در این لحظه احساس رنجش وآزردگی می کنید .بزرگترین لطمه عاطفی و دلشکستگی زندگیتان هنگامی به شما وارد می شود که دست از عشق ورزیدن به دیگران برد ارید. هنگامی که دست از عشق ورزیدن بر می دارید به خودتان آ سیب می زنید. کدام یک را انتخاب می کنید ارتباط یا جدایی؟ جدایی به حالت رو حی و احساسی اطلاق می شود که در ان انرژی و یا احساسات میان شما و شخص مقا بل به آزادید جریان نمی یا بد و میزان قابل تو جهی جدایی و مانع بین شما وجود دارد واغلب ما در جدایی تخصص داریم. انتخاب جدایی و تنهایی یکی از بزرگترین و خطر ناک ترین را ههای است که توسط آ ن عشق را از زندگیتان می زنید. هنگامی که حقا یقی را در مورد نیازها و خواسته هایتان به دیگران با زگو نمی کنید عشق را از زندگی پس را نده اید. همین الان باید به کسانی که در زندگی دوستشان دارید بگویید که چقدر دوستشان دارید . به آنها عشق بورزید .همین الان که زنده و اطراف ما هستند و می توانند از شنیدن این خبر خوشحال شو ند. نیاز های شما با عث می شوند نسبت به زندگی در خود احساس شور و حرا رت کنید. انکار کردن یا سر کوب کردن نیا زهایتان عشق را در وجو دتان می کشد. نیاز به دیگران و به کسی نیا زمند شدن اشتباه نیست اما مسئو لیت آ ن را برعهده کسی دیگر گذاشتن اشتباه است. شما به دیگران احتیا ج دارید اما با ید به خودتان متکی با شید. قوی بودن به معنا ی نیا زنداشتن نیست ؛بلکه به معنای :1- اعتراف کردن به آن نیا زها و شناخت و آگاهی نسبت به آن نیا زهاست 2- متعهد بودن به مطا لبه کردن و بر آ ورده کردن آن نیازها3- کشف این مو ضو ع که چگونه می توانیم آ ن نیازها را بر آ ورده کنیم؟ این نیا زهای مردم نیست که شما را رنج می دهد بلکه با ر مسئولیت بر آ ورده کردن آ ن نیا زها است که شما را رنجور می سازد.ما نیاز و وابستگی را اشتباه می گیریم. نیاز ها مغنا طیسهایی هستند تا بتوانید آ نچه را می خواهید جذب کنید .نیا زهای خود را انکا ر نکنید.بگویید می خواهم. دیورا های بنا شده اطراف قلب های یکا یک ما از نا حیه سر کوب کردن نیاز ما به دیگران و مخفی کردن عشق و علاقه به وجود آ مده اند.این دیوار ها نیر تا ثیرات مشا بهی دارند .به این معنی که بین شما و نیاز هایتان فا صله می اندازند . و قدرت التیام بخش عشق را برایتان غیر ضروری جلوه می دهند هنگا می که خود را در ورای این دیوارها مخفی می کنید ؛یکی از مهمترین و اساسی تری آ زادیهایتان را زیر پا می گذارید ؛مانند : آزادی در عشق ورزیدن . سپس تمام زندگیتان از نا حیه ترس از طرد شدن ،ترس از دست دادن و ترس از کنترل شدن سپری خواهد شد. تمامی دیوارهایی که شما را از خود و اقعیتان دور می کنند ؛ عشق ورزیدن و دوست داشتن خودتان را هم مشکل تر می کنند. بزرگترین ضرری که رد کردن عشق در زندگی به همراه دارد ؛از دست دادن یک زندگی سر شار از احساسات می باشد . به عقیده من تمامی کسا لتها ؛افسر دگیها و نار ضا یتی ها ی انسان قو یاً در زندگی از نا حیه سر کوب کردن احساسا ت بر می خیزد . درد ی را که می توانید احساس کنید ،پس می توانید التیا مش هم بد هید. هنگامی که احساسات خود را حس نمی کنید خودتان را در نهایت از دیگران و خودتان جدا می کنید .کرخت وبی حس می شوید و به تنهایی در دام افکار خود گیر می افتید.در این هنگام مدام سعی دارید از همه چیر سر در بیا ورید. بدون احساسات وا قعی و دورنی هیچ شا نسی برای ظا هر شدن و نشان دادن نبو غ ،شا دابی ،سر زندگی و شا دابی ندارید. هرچه احساسات حتی نا چیز رابیشتر احساس کنید بیشتر احساس سر زندگی خوا هید کرد. کتاب را زهایی درباه عشق همگی ما استحقاق آ ن را داریم با کسی زندگی کنیم که فکر کند ما بهترین همسر دنیا برای او هستیم .قویاً معتقدم که برای هر یک از ما بر روی این کره خاکی یک زو ج اید ه آ ل و جود دارد و می تواند مارا خوشبخت کند . حتی آ ن همسر اید ه آ ل یک نفر نیست .افراد زیادی و جود دارند که می توانند همسر ایده آ ل ما بشوند. آزاد کردن عشقتان یا همسرتان تا به دنبال زندگی خود برود و دیگری را پیدا کند فعلی بر خاسته از عشق است ؛ تا او را همانطوری که هست بپذیرد و دو ستش داشته با شد.ادامه را بطه تنها به خاطر احساس گناه و ترسیدن از اینکه مبادا به او آ سیبی بر سانید ؛ فعلی بر خاسته از عشق نیست . مستلزم از خود گذشتگی و صد اقت زیاد ی است تا کسی را که دوست نداریم آ زاد کنیم.عشق ورزیدن و ا قعی به همین معناست؛به این معناست که او را راحت وآزاد کنیم تا زو ج الهی بتواند عشق و پذیرشی که شما نمی توانید به او بدهید به او بدهد. چگونه یک را بطه را بشکنیم بدو ن اینکه خود شکسته شویم؟ نکته جالب تو جهی وجود دارد این است که شما پایان دادن به رابطه خود را که در حال حاضر به صو رت اجتناب نا پذیر در آمده است به تعویق می ا ندازید اما بدانید هرچه زود تر به را بطه نا درست خود پایان دهید و مراحل التیام را آ غاز کنید به همان میزان نیز از درد و رنجی که این کار برای شما دارد زو دتر آزاد خواهید شد. مرحله اول: مرحله کندن و جدا شدن:مد ت دو هفته تا دو ماه: هنگامی که کسی را دوست داریم ،امید ها،آ رزو ها ،انرژیها و قلب و روح ما با آن شخص در می آ میزد .هنگامی که به را بطه پایان می دهید به مرحله اول که کندن و جدا شدن نام دارد قدم می گذارید . این طور احساس می کنید که گویی بخشی از وجو دتان را می گیرند. و با خود می برند به همین دلیل است که به آ ن مرحله کندن گفته ام. با این که می خواهید آن شخص از زندگی شما بیرون برود با زهمچنان این احسا س نا خوش آیند را تجربه می کنید. هرچه مدت زمان طو لانی تری با هم بوده با شید مرحله کندن زمان بیشتری می برد. خصو صیات و ویژگی های مرحله کندن: احساس تنهایی و سر در گمی می کنید. زیاد گریه می کنید. احساس نا امیدی می کنید. ممکن است اشتهای خود را ز دست بد هید. درد مداوم و مستمری را درقلب خوداحساس می کنید . مدام خاطرات درد ناک و تلخ و و شیرین گذشته به شما هجوم می آ ورند. به سختی آ ینده خوشی برای خود می بینید. وسوسه می شوید به طرف عشق قبلی باز گردید. برای خود احساس تا سف می کنید. مرحله اول جدایی:که همان کندن و جدا شدن می باشد و از سخت ترین مرا حل جدایی می باشد. در طول این مدت احساس می کنید که هر گز حا لتان خوب نخواهد شد و این رو زها تمامی ندارند اما چنین نیست بالا خره این رو زها را پشت سر خواهید گذاشت. را هنمایی های برای پشت سر گذاشتن مرحله اول: به خود اجازه دهید گریه و زاری کنید ؛ تا آنجا که دلتان می خواهد هرگز این احساسات را فرو ندهید و گرنه این مرحله طو لانی تر می شود. خود را مشغول نگه داشته و و قت خود را با خانواده ودوستان بگذرا نید. همیشه از قبل از تعطیلات آ خر هفته که قرار است به تنهایی سپری کنید ؛ برنامه ریزی نمایید تا مجبور نبا شید آ خر هفته را در غم و اندوه بدون این که کاری داشته باشید در خانه بگذرانید. 3- از بدن خود مرا قبت کنید ؛بیشتر استرا حت کنید ؛غذای بهتری بخورید و ورزش و نرمش کنید تا به لحاظ فیزیکی احساس بهتری داشته با شید. این به نوبه خود با عث خواهد شد که از نظر رو حی و روانی ثبات بیشتری داشته با شید.از مواد مخدرو مشروبات الکلی و مصرف مقادیر زیاد شکر و شیرینی خود داری کنید .ممکن است روی آ وردن به این مواد وسوسه انگیز با شد اما بد انید تحریک پذیری و ا افسردگی شمارا بیشتر می کند. 4- موسیقی عاشقانه غمگین گوش ندهید.(اضا فه شد) 5- وسوسه خواهید شد به ملا قات عشق خود بروید و یا به او تلفن بزنید ؛ چرا که احساس ترس می کنید .هرگز این کار رانکنید .این فضا و مجال را به یکد یگر بد هید تا به جدایی و تنهایی عادت کنید .هرچه به ارتباط تداوم ببخشید مرحله اول طو لانی تر خواهد شد .بعد ها فر صت خواهیدداشت که را بطه خود را با آ ن شخص سا زماند هی کرده و سا ختار جدید به آن ببخشید. مرحله دوم: دوره انطباق پذیری – مدت 2 الی 6 ماه همین که هر چند و قت یکبار احساس کردید حالتان به طور مو قت خوب می شود نشا نه این است که مر حله اول را پشت سر گذا شته ایدو وارد مر حله دوم شد ه اید . حال قسمت اعظم درد مر حله اول کا ملا پایان پذیرفته وو قت آ ن رسیده که خود را با زندگی سا زگار کنید. در این مر حله است که باید هویت جدید خود را به عنوان شخصی مجرد سا زماندهی کنید . زندگی خود را دوباره سا زماندهی کنید و ارتباط با اطرا فیان را از سر بگیرید . در این مرحله است که به نظر می رسد مجددا به دنبال خلق آ ینده جدید هستیم. خصو صیات مر حله انطباق پذیری: به تدریج برای آ ینده خود بر نامه ریزی هایی می کنید. مشا هده می کنید مجددا می توانید به عشق سا بقتان فکرکنید بدون آ نکه عصبانی شوید یا از هم بپاشید. دیگر احساس قر بانی بودن ندارید. اطرا فتان آدمهای جذابی می بینید و احساس می کنید بدتان نمی آید با آنها ارتباط بر قرا رکنید. کمتر گریه می کنید و احساس بد بختی کمتری دارید شا ید یک یا دو بار در هفته. کار های قا نونی و مو ضو عات اقتصادی گذشته با همسرتان را در صو رت طلاق حل و فصل می کنید. دید بهتری نسبت به اشتبا هات خود پیدا می کنید. ادامه دارد............... از کتاب راز هایی درباره عشق چگونه در همه حال عشق بورزیم نوشته دکتر بارا بارا دی آ نجلس مر حله سوم: التیام زمان: 6 ماه تا یک سال در مرحله سوم زندگی شما به تدریج طبیعیتر و طبیعیتر میشود. دیگراحساس نمیکنید در یک مرحله گذرا و حد وسط قرار دارید. از تجارب دردناک گذشته التیام پیدا میکنید و هر روز احساس بهتری دارید. ممکن است وارد رابطه جدیدی شده باشید ویابه ازدواج مجدد علاقه مند شده باشید. قسمت اعظم کارهای با قیمانده با نامزد یا همسر قبلی خود را رفع و رجوع کردهاید و یا این که چیزی به اتمام آن نمانده است. حال شاهدید که نمردهاید و زنده ماندهاید و مشغول التیام زخمها و لطمات عاطفی گذشته هستید تا به یگانگی و وحدت وجود ابتدایی خود برسید. خصوصیات و ویژگیهای مرحله التیام: ۱- حال به رابطه جدیدی وارد شدهاید و یا به رابطه جدیدی علاقه نشان میدهید. ۲- در مقا یسه با گذشته سرحال ترهستید؛ هم از لحاظ ظا هری و هم از نظر روحی ۳- احساسی میتوانید بدون اینکه ناراحت شوید بانامزد یا همسر خود صحبت کنید. ۴- اعتماد به نفس بهتری دارید واحساس میکنید کاری که کردهاید درست بوده است. ۵- نسبت به آینده و هرچه درپیش رو دارید علاقه و شور و اشتیاق زیاد نشان میدهید. ۶- دیگر کمتر غمگین میشویدو به یاد خاطرات تلخ وشیرین گذشته میافتید؛ شاید یک بار درهفته یا دوبار درهفته ۷- درک بهتری ازاشتباهات خود خواهید داشت و تصویرذهنی رو شنتری از روابط آینده خود خواهید داشت. مرحله چهارم:التیام نهایی مرحله چهارم یک مرحله انتقالی یا جابهجایی است که در آن رنج و درد به جا مانده از رابطه گذشته خود را التیام میدهید و خود را با استحکام و ثبات هر چه بیشتر در ارتباط با زندگی خود تثبیت میکنید. دیگر به یادتان نمیآید که را بطهای داشتهاید. تابدین جا ساختار اجتماعی جدیدی دور و اطراف خود ایجاد نمودهاید.دوستان جدید، علایق جدید، عشق جدید، سمت وسو واهداف جدیدی را برای خود پیدا کرده اید. از مشخصات دیگر این دوره این است که رابطه با نامزد یا همسر قبلی شما به شکل جدیدی از رابطه در آمده که اغلب او قات مشکلی ندارید. پس میتوانید بگویید زندگی جدید شروع شده است. ازآن لذت ببرید. خصو صیات و ویژگیهای دوران التیام نهایی: ۱- شما عادت ها و الگو های رفتاری جدیدی را بر اساس نتایج و درسهای آموخته شده از اشتباهات گذشته خود کسب کردهاید. ۲- مردم از شمانمیپرسند حالتان چه طور است و مشغول چه کاری هستید؛ چه اتفاقی افتاده و... ۳- آمادهاید که عشق بورزید و عشق دریافت کنید. ۴- به ندرت راجع به همسر یا نامزد قبلی خود فکرمیکنید. ۵- کمتر احساسات و خاطرات تلخ و شیرین گذشته به سراغ شما میآیند شاید یکی دوبار در ماهدر زندگی جدید خود احساس خوشحالی و خوشبختی میکنید. پشت سر گذاشتن این مرحله میتواند از یک سال تا 5 سال طول بکشد این کاملا بستگی به خودتان دارد که چقدر تمایل دارید تا گذشته را فراموش نموده و آن را پشت سر بگذارید و بر روی احساسات خود کارکنید و آنها را حل و فصل نمایید و و برای التیام از رنجش، یاس و سرخوردگی در روابط گذشته خود رها شوید. گذراندن این مراحل کار سادهای نیست اما قرار نیست تا ابد ادامه پیدا کند و حتی قبل از اینکه متوجه باشید خواهید دید کسی به شما عشق میورزد. چگونه روابط خود را با همسر یا نامزد قبلی خود الیتام بخشید؟ بخشی از فرآیند التیام منوط به التیام از نامزد یا همسر قبلی شماست. چنانچه احساسات منفی خود را نسبت به نامزد یا همسر قبلی خود التیام نبخشیدهاید این احساسات حل و فصل نشده را با خود به رابطه بعدی می برید. نشا نههای زیر به این معناست که هنوز نسبت به احساسات خوشا یند خود از نامزد یا همسر قبلیتان التیام نیافتهاید: همچنان او را مسئول آنچه اتفاق افتاده است میدانید و به همین دلیل او را سرزنش میکنید. مدام پشت سر او به دوستان و اطرافیان خوداز کارهای منفی او میگویید. احساس قربانی بودنمیکنید. میخواهید از اوانتقام بگیرید و یا شاهد بدبختی او باشید. احساس میکنید آنچه اتفاق افتاده است منصفانه نبوده است. از دست تمامی مردها و زنهای دیگر به خاطر آنچه نامزد یا همسر قبلی شما مرتکب شده عصبانی هستید. احساس میکنید وقت و انرژی خود را درآن رابطه هدر دادهاید. چگونه رابطهی خود را با نامزد یا همسر قبلیمان التیام بخشیم. نامههای محبت آمیزی از طرف خود به او و همچنین از طرف او به خودتان بنویسید تا تمام احساسات منفی را تخلیه کرده و به هسته مرکزی عشق نزدیک شوید. با دوستان یا یک رواندرمانگرو یا حتی نامزد یاهمسر قبلی خود درصورت امکان راجع به آنچه بین شما اتفاق افتاده صحبت کنید و راجع به این وقایع بیندیشید تا اینکه تمام و کمال این حقیقت، که هر دوبه طرزی کاملا مشا به در عدم موفقیت و شسکت رابطه خود سهیم بودهایدرا درک کنید. از طرف خودتان به خودتان یک نامه محبت آمیز بنویسید وتمامی اشتباهاتی که مرتکب شدهاید رادرآن ذکر کنید تا کاملاًخودرا ببخشید. به نامزد یا همسر قبلی خود یک نامه بنویسید و یا بااو صحبت کنید و از او بخواهید به خاطر تمام بی صداقتیها، بی احساسیها و یا عدم همکاری شما را بخشد. از تمامی ابزار استفاده کنید تا او را به خاطر آنچه به شما نمی داد ببخشید. هرچه زودتر خود و نامزد یا همسر قبلی خود را ببخشید؛چرا که زودتر میتوانید عشق جدید را به سوی خود جذب کنید. به خاطر داشته باشید بخشش به معنای سرکوب تمام احساسات منفی خود نیست تا به خودتان بگویید: ((اشکال ندارد میبخشمت)) بلکه بخشش به معنای این است که از تمامی لا یههای احساسی خشم؛ رنجش؛ ترس و احساس گناه بگذرید تا بتوانید مجدداً به عشق و علاقه به یک انسان دیگر دست پیدا کنید. هرگز برای التیام عجله نداشته باشد در عوض کار های لازم را انجام دهید تا به درک و بخشش واقعی برسید. بعضی از مردم بخشش را با تأیید اشتباه میگیرند: ((من تور ا می بخشم به من خیا نت کردی مسئلهای نیست که این کار را کردی)). بخشش هرگز به معنای این نیست که شما رفتار دیگران را تایید کنید. بلکه صرفاً به این معناست که می توانید درک کنید چرا این کارا راکردهاند یا انیگزه آنها چه بودهاست. سهمی که خود نیز در اتفاق داشته است ببیند. در ضمن بخشش به معنای این است که می توانید برای او آرزوی خوشبختی کنید تا بتواند به انسانی مهربانتر و بهتر تبدیل شود. هنگامی که دیگران را به علا رغم کاستیها و عیب و نقصهایشان میبخشید؛ در واقع کاستیها و اشتباهات خود را بخشیدهاید. التیام لزوماً به این معنا نیست که قرار است در آینده دوستان خوبی برای هم باقی بمانید بلکه فقط به این معناست احساسات منفی که نسبت به او در خود تجربه میکنی د را تخلیه و حل و فصل کردهاید و به درک و بخشش رسیدهاید. هنگامی که برای التیام روابط گذشته خود تلاش میکنید این شما هستید که برنده هستید. رازهایی در باره عشق چگونه در همه حال عشق بورزیم؟ دکترباربارا دی آنجلس انسان مجبور است به درون عشق برود. اين نخستين گام به سوي خداوند است، و از كنارش نميتوان گذشت. آنان كه ميكوشند گام عشق را دور بزنند، هرگز به خداوند نخواهند رسيد. اين گام به طور مطلق ضروري است، چون شما فقط هنگامي از تماميت خود آگاه ميشويد كه حضورتان توسط حضور ديگري مسحور شده باشد، هنگامي كه از خودشيفتگي خود، دنياي بستهي زير آسمان باز، بيرون آورده شده باشيد. بقیه رو اینجا بخونید. دکتر مارک کتز (Mark Katz, M.D)، عضو L.A. Shanti's Advisory Board می نویسد:" ...«در آغوش گرفتن» می تواند در محدوده ذهنی یک فرد تغییراتی را ایجاد نماید و به آنها از لحاظ پزشگی کمک کند. بالاتر از همه اینکه، «در آغوش گرفتن» هیچگونه «عوارض جانبی» ندارد و شما برای گرفتن چنین مداوایی، احتیاج به رفتن نزد دکتر ندارید." جایعشق در مغز كجاست؟ در ژوئن 2000 پروفسور سيمن زكی و اندروبارتالا از دانشگاه لندن مغز 11 زن و 6 مرد را اسكن كردند واين افراد داوطلبانه مورد آزمايش قرار گرفتند. آنها شامل افرادی بودند كه طي 6 الي 12 ماه گذشته عاشق و شيفته شده بودند و خود را مجنون میپنداشتند. عكسهای مختلف عشاق اين افراد به اضا فه دوستان اين افراد كه همجنس عشاق بودند به داوطلبان نشان داده شد. دانشمندان دریافتند كه با ديدن عكس شخص مورد علاقه 4 ناحيه خاص در مغز فعال مي شود.2 ناحيه از اين4 نا حيه در غشای مغز كه پيشرفته ترين قسمت مغز است واقع بودند. اين نواحي عبارت بودند از قسمت مياني كه گمان میرود جرأت و شهامت فرد را بر میانگيزد و قسمت داخلی كه به داروهای نشاط آور پاسخ می دهد؛ 2 نا حيه ديگر در عميق ترين و ابتدايیترين قسمت مغز واقع شده بودند. اين نواحی با كسب تجربه از طريق پاداش در ارتباط هستند و در اعتياد نقش مهمی ايفا میکنند. اين تحقيق نشان میدهد چرا وقتی ما عاشق میشويم شاد و سرمستيم. و مانند افيونی ها درهپروت سير میکنيم. و افسرده نمیگرديم. انسان شناسی آمريكايی به نام دكتر هلن فيشر آزمايشهای پيشگامی درباره يافتن مناطق مربوط به عشق از طريق اسكن مغزی انجام داده است. گرچه تحقيقات او هنوز در مراحل مقدماتی هستند او توانسته است مناطق مربوط به به 3 نوع احساس را درمغز شناسايی كند: شهوت، شيفتگی و وابستگی. هريك از اين احساسات تركيب شيميايي خاصي در مغز دارند كه وقتي شخص به سوي كسي جذب مي شود مغز را روشن مي كنند.اگر خواسته باشيم قضيه را از طريق زيست شناسي بحث كنيم بايد بگوييم اين سه بخش عشق با هم تركيب مي شوند و وظيفه اي حياتي يعني تداوم نسل بشر را تضمين مي كنند. وقتي بارداری آغاز شد اين نظام تركيبي از حركت باز مي ايستد و روند عشق متوقف ميشود. مرحله اول يعني شهوت ، يك جذب شدن جسماني صامت است كه قبلا بحث شد. فيشر مي گويد: شيفتگي مرحله اي است كه در آن افكار مربوط به شخص مورد علاقه تان ذهن شمارا اشغال مي كند و به هيچ عنوان نميتوانيد اين افكار را ازذهن تان بيرون برانید و يا از شرشان خلاص شويد .مغز شما تنها روي صفات مثبت معبودتان تمركز مي كند و صفات و عادات بد او را ناديده مي گيرد. شيفتگي در حقيقت تلاش مغز برای ايجاد يك رابطه با شريك بالقوه شما ميباشد. اين حس چنان قو ي است كه ميتواند شادي و سر مستي باور نكردني به شما ببخشد. اگر شخص مورد علا قه تان به شما جواب رد بدهد، همين حس مي تواند در شما افسردگي غير طبيعي و بي پايان ايجاد كند و مثل خوره به جانتان بيفتد. اين احساس در مواردي كه شخص دچار افسردگي بسيار پيشرفته اي مي شود مي تواند منجر به قتل شود.در مر حله شيفتگي چندين تر كيب شيميايي وغریزي قوي رها مي شوند تا شما را به اوج آسمان برند. دو پامين به شما احساس سلامت مي دهد.فني لتي لامين باعث ازدیاد هيجانتان می شود.سروتو نين به شما ثبات احساس وآرامش مي بخشد و نور پين نفرين موجب بروز احساسي مي شود كه با آن مي توانيد هر قله اي رافتح كنيد. (چه برسد به بيستون) یک معتاد جنسی کسی است که به مرحله شیفتگی اعتیاد پیدا می کند و می خواهد مرتب در آسمانها سیر کند.ولی شیفتگی احساسی موقت است که بین ۳ الی ۱۲ ماه طول می کشد بیشتر مردم فکر می کنند این احساس عشق است اما نمی دانند این واقع کلک طبیعت برای تضمین جذب شدن مرد و زن به یکدیگر است و تولد فرز ند است. خطری که دراین مرحله وجود دارداین است که عاشق و معشوق فکر می کنند تمایلات جنسی شان کاملا با هم هماهنگی دارد د رحالی که ممکن است غیر از این باشد. تفاوت های واقعی تمایلات جنسی آنها وقتی خود را نشان می دهد که مرحله شیفتگی آنها به پایان رسیده باشد یا مر حله وابستگی آغاز گردیده باشد. شيفتگي حيله طبيعت براي تضمين جذب شدن لازم زن و مرد به يكديگر برای بقاي نسل مي باشد. بالا خره و قتي واقعيت بر شيفتگي غلبه كند يكي ازدو نفر يا هر دو يكديگر را رها مي كنند. حالت دومي هم و جود دارد: آغاز شدن مرحله وابستگي.اين مرحله روي سا ختن يك رابطه دو جانبه طولاني برای پرورش و تربيت فرزندان تمركز مي كند. فيشر اميد وار است با تحقيقات بيشتر وپيشرفت سريع فنا وري در دستگاههاي اسكن مغز بتواند فرمولي برای در ك مناطق مربوط به عشق و احساس در مغز زن ومرد بيابد وفهم اين سه مرحله ميتواند پشت سر گذاشتن مر حله شيفتگي يا آمادگي برای رويارويي باعوارض منفي آن را آسانتر كند. عشق:چرا مردان سريعتر از زنان عاشق مي شوند؟ گفته شد ه است كه عشق گيج كنند ه است .اين گفته به خصوص در مورد مردان صدق پيدا ميكندومردان سر تا پا با تستسترون پر شد ه اند .اين مقدار فراوان تستسترون انان را به مر حله اول روند عاشق شدن راهنمايي مي كند. طي مر حله شيفتگي مردان چنان از تستسترون سر شارند كه بسيار به سختي مي توانند بگويند كدام جاده سر بالا يا سرازير است. است گاهي به ضرر شخص تمام شود. زني كه نيمه شب گذشته برای مرد جذاب و دلربا مي نمود با طلو ع خورشيد ممكن است در نظر او حتي نيمي از جذابيت يا هوش شب گذشته را نداشته باشد.(ببخشيد هه). اما از آنجايي كه مناطق احساس و منطق در زنان بهتر به هم وصل مي شوند زن خارج از تسلط تستسترون بهتر از مرد ميتواند شريك احتمالي آینده خود را ارزيابي و انتخاب كند . به علت همين ويژگي ارزيابي و تصميم گيري خارج از نيروي قوي تستسترون ،بيشتر روابط توسط زنان خاتمه داده مي شود. (حالا بگوييد زنان كم عقلند دوباره ) وبا زبه همين دليل بيشتر مردان از آنچه اتفاق افتاده گيج و مبهوت ميمانند. زنان هنگام جداشدن چه از مرد متنفر باشند و چه نه، نرم و ملايم هستند .بيشتر زنان وقتي براي مردان نامه خدا حافظي مي نويسند با كشيدن يك صورت شاد و يا نوشتن اينكه او را برای هميشه دوست دارند نامه خود را به پايان مي برند. چرا مردان نمي توانند بگويند دوستت دارم؟ گقتن دوستت دارم هرگز براي زن مشكل نيست .نظام مغزي او دنيايش را پر از احساس، عواطف روابط و كلمات مي كند .اوميداند و قتي احساس گرما ستايش تحسين شدگي و وابستگی مي كند احتمالا عاشق شد ه است. ولي يك مرد در مورد عشق به درستي مطمئن نيست.بيشتر مواقع شيفتگي و شهوت را با عشق اشتباه مي گيرد.آنچه او ميداند اين است كه نمي تواند دست ا ز سر زن مورد علا قه اش بر دارد.بنابر اين ......آ.يا اين عشق است؟ مغز او با هجوم سيل تستسترون كور شد ه است . مرتب دچار حالت نعوظ مي شود و نمي تواند درست فكركند. وقتي سا لها از آغاز يك رابطه مي گذرد مرد مي فهمد كه عاشق بوده است. (اینم مشکل خودتونه)وقتي مرد عاشق زن نيست زن آن را در مي يابد به همين علت اكثر روابط توسط زنان به پايان مي رسد. وقتي مرد عشقي به زن ارزاني نمي كند، زن اين ر ادر مي يابد. به همين علت زنان بيشتر از مردان در خاتمه دادن به رابطه پيشقدم مي شوند. بسياري از مردان از تعهد وحشت دارند. آنها مي ترسند با گفتن اولين حرف جمله دوستت دارم تا بقيه عمر گرفتار شده ،از نعمت بر خورداري از فرصت هاي بزرگ زندگي خود مانند ديدن ماهرويان و پريرويان ديگر محروم شوند. وقتي مرد پس از گفتن چنين جمله سختي برآمد دلش مي خواهد در هر كجا و با هر كسي در باره آن حرف بزند. بسياری از مردان نمي دانند با گفتن اولين حرف جمله دوستت دارم زنان زود تر به اوج هيجان جنسي مي رسند. چگونه مردان مي توانند عشق را از سكس جدا كنند؟ زني كه ازد واج موفقي دارد ولي به سرا غ مرد ديگري مي رود به ند رت ديده مي شود. اما مردي كه ازدواج موفقي دارد و اين سو آن سو پرسه مي زند همه جا ديده مي شود. بيش از 90 درصد روابط توسط مردان آغاز مي شود و بيش از 80 درصد همين روابط توسط زن پايان مي يابد. علت اين است كه وقتي زن احساس ميكند رابطه اش او را از لحاظ عاطفي تا مين نمي كند و تنها در چار چوب جسماني متو قف ما نده است خود را ا ز قيد آن رابطه آزاد مي كند.مغز مرد قادر است عشق را از سكس جدا كند و به هر كدام جدا گانه رابطه برقرار سازد.بنابر اين مرد با داشتن را بطه جنسي خوب هر چند عشقي در كار نباشد را ضي است.وقتي او با زني رابطه جسمي دارد فقط روي همين را بطه تمركز مي كند نه چيز ديگر. دانشمندان هنوز به درستي نمي دانند مركز عشق كدام ناحيه از مغز است ا ما در مغز زن شبكه اي ارتباطي بين مركز عشق و مركز سكس هيپيو تا لا موس مي گستراند. براي فعال شد ن مركز سكس مغز زن بايد مر كز عشق او تحريك شود. مردان در مغز خود چنين ارتباطي ندارند بنا بر اين عشق و سكس را با هم نمي آميزند. برای مرد عشق عشق است و سكس سكس. البته در مرد عشق و سكس گاهی هم زمان مي شوند. اگر زني شو هرش را د رحين رابطه با زن ديگري غافلگير كند اولين سوالش اين خواهد بود «تو اون زنو دوست داري؟» مردی كه پا سخ مي دهد نه را بطه ما فقط د رهمين حد بود احتمالا حقيقت را مي گويد.زيرا مردان مي توانند عشق را از سكس جدا كنند. در مغز زن جايي برای پذيرش چنين جوابي و جود ندارد به همين علت بسياری از زنان پا سخ فوق را از مرد خود قبول نمي كنند. در مخيله زنان نمي گنجد كه را بطه سكسي معناي ديگري نداشته باشد زيرا برای آنان سكس مساوي با عشق است. برای زن رابطه جنسي مرد با زن ديگر به اندازه زير پا گذاشتن تعهد، ناديده گرفتن رابطه عاطفي و سوء استفاده از اعتماد او آزار دهنده نيست. اگر زني با مرد ديگر رابطه بر قرار كند و پاسخي مانند پا سخ فوق را به مرد بدهد و بگويد رابطه فقط براي سكس بوده احتمالا دروغ مي گويد . وقتي زني به مر حله رابطه جنسي با مرد مي رسد بايد دانست كه از مدتها قبل عاشق و گرفتار او بوده است و را بطه اي عاطفي با مرد بر قرار كرد ه است. برای زنان عشق و سكس در هم آميخته شده .هر يك به معنا ديگري است. چگونه مي توانيد دوباره شور عشق را در خود بر انگيزيد؟ اگر شما قادريد با فكر كردن درباره سكس تمايلات جنسي خود را بيدار كنيد پس حتما مي توانيد هر زمان اراده كنيد به دوران شيفتگي خود با زگردید. كافي است روابط خود را با شريك زندگيتان در دوران شوريدگي عشق و عاشقي به ياد آوريد. وقتي زن و شوهر از هم خسته مي شوند بهتر است به ياد دوران عشق خود بيفتند. در چنين مواقعي شام در نور شمع، قدم زدن عاشقانه در سا حل، گردش آخر هفته و تر شح هورمونهاي خاص بهترين راه حل به شمار مي روند و زن و مرد دوبار ه در اوج بودن را تجربه مي كنند . با مرو ر خاطرات شيرين هورمون هاي لازم برای عشق و سكس بالاترين حد خود مي رسند و زوج احساس مي كنند كه در اوج عشق و احساس هستند وعشاقي كه انتظار دارند مستي و شو ريدگي تا ابد ادامه يابد در اشتباهند اما مي توانند با بر نا مه ريزي موثر و خوب اين احساس را هر گاه نياز داردند بر انگيزند. رز گل عشق است،پس از سه روز گلبرگ هايش مي ريزند و تنها چيزي كه براي تان باقي مي ماند يك شاخه گل خشك زشت و لخت است. از خود بپرسيد؟: «اين همون آدميه كه ميخوام تا آخر عمر داشته باشم؟اصلا مي تونم با اين آدم زير يه سقف زندگي كنم؟ اصلا ما به دردهم ميخوریم؟» ازکتاب چرا مردان گوش نمی دهند و زنان نمی توانند نقشه بخوانند. ((نویسندش یادم نیست :) )) مرد موجودی پلی گامی است که در هرروز میلیون ها سلول جنسی پر تحرک بی طاقت و کوتاه عمر تولید می کند که هیچ هدفی جز دویدن به سوی تخمک و ورسیدن به آن ندارند. اسپرم های بسیارکوچکی که به چشم غیر مسلح دیده نمی شوند و هیچ توشه و اندوخته ای برای ادامه حیات خود ندارند. طبیعت زن موجودی مونو گامی است که درهر گاه تنها یک سلول جنسی درشت، آرام، سر شاراز اندوخته و صبور تولید میکند که آماده است برای پذیرش و پرورش تنها یک سلول مرد از میان میلیونها اسپرم. به قصد بقای آن و تولید خلقتی تازه در عالم خلقت. حالا به تحلیل رفتا رهای جنسی زن و مرد میپردازیم که با فیزیو لوژی و ساختارجنسیت آنهارابطه مستقیم دارد. غرایز جنسی مردان مانند تعداد گامت هایشان ریز ریز و متعدد است، بی هیچ احساس تعه دجسمی درپاسخ این رفتار. یعنی، در آمیختن با زنان متعدد و به لذتی کوتاه و سریع دست یافتن بدون دغدغه و یا احساس مسئو لیت باروری. اما غرایز جنسی درزنان مثل گامتهایشان، موحد، طولانی و بی تعجیل و همراه با احساس مسئو لیت باروری و احساس تعهد برای پرورش و به ثمررساندن نقطه لذتی است که از آن بهره برده اند. پس از این دو تحلیل طبیعی، بدون دخالت تربیت نفس و هدایت آن به سوی انسانی شدن رفتا رها به عشق میرسیم و بررسی آن در زن مرد. رومن رولان نویسنده پر قدرت فرانسوی در رمان جان شیفته اززبان آنت قهرمان اصلی داستان که شخصی توانمند وزیباست مینویسد: (ما زنان وقتی عاشق می شویم همه قلب و وجودمان رابه مرد محبوبمان می سپاریم آنگونه همه زیباییها و لذات دیگر، در رابطه با او معنا مییابند. اماشما مردان وقتی عاشق می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود رادراختیار زن محبوبتان میگذارید و بقیه رابرای موفقیتها و کسب قدرتها و خود خواهی خود نگه میدارید. حرفی نیست؛ شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم اما آنچه از شما می خواهیم این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه هوسبازیهایتان نکنید، ما به همان سهم، هر چند کوچک، اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم.) البته هیچ حکم و قضاوتی رادرباره مردان و زنان نمی توان تعمیم داد. چرا که بر هر قا عدهای استثنایی هم است. هستند مردانی که دل به زنی میبندند و همه عمر به او وفادا رمیمانند وهستند که دل موحدی ندارند و در بازار تعدد میچرخند.اما حرف ما بر سر قاعده است نه استثنا و واقعیت کثیر همان است که اززبان آنت در جان شیفته بیان می شود. اگر تعدد گرایی مردان از طبیعت آنان سر چشمه می گیرد پس چرا باب طبع زنان طبیعی نبوده و این همه آزار دهنده است؟ همه کار ما رسیدن به این پرسش است که چگونه طبع زن و مرد میتواند به هم نزدیکتر و هماهنگتر شود. آنچه گفتیم صرفاً تو صیفی از غرایز و ویژگیهای ذاتی آدمها بود . اما یونگ این نخبه روانشناسی بر این عقیده است که غرایز آدمها قابلیت تعمیم، هدایت و جهتگیری به سوی متعالی شدن را دارد. یعنی زن و مرد میتوانند غرایز خود را چنان آموخته کنند که به جز واسطه عشق با هم نیامیزند. اما چگونه چنین مرحله ای ممکن است؟ به باور من عشق در نهاد و خلقت زن به واسطه آنکه باید مادر شود و ضرورت مادی عشق است وجود دارد.اما در مرد عشق نهادینه نیست و باید به وسیله زن در او پا بگیرد،رشد کند ونهادینه شود. چون طبیعت پدر مسئول پرورش و تغذیه فرزند نیست. تنها نیمی از فرزند از پدر منشا گرفته که مکمل نیمه دیگری است که از مادرمنشا گرفته؛ اما تغذیه و پرورش کامل فرزند با مادر است. زن در مقام مادر می تواند وباید عشق را در فرزند پسر بیافریند و ذهن او را به وحدت دل نزدیک کند وهمانطورکه در شکل طبیعی نیز از میان میلیونها اسپرم تنها یکی به درون تخمک راه می یابد؛ همان که از همه سریعتر، سالم تر و کامل تر است و بقیه محکوم به مرگند. امامتاسفانه اغلب مادران، طبیعت مرد را در فرزندان خود می پذیرند؛ پلی گامی بودن او را قبول می کنند و به آن میدان میدهند.ولی در مقام همسر از مرد خود عشق و وحدت دل طلب می کنند. مادران به جای آنکه پسران خود را عاشق خود کنند باید عشق را به آنها بیا موزند و جوهر و گوهر واقعی زن را به او نشان دهند و به او یاد دهند که چگونه زن مطلوب خود را برگزینند و در این گزینش سره را از نا سره تشخیص دهند. و نیز آنان رابا این حقیقت آشنا کنند که لذت آمیزش از روی عشق با آمیزش بدون عشق قابل قیاس هم نیست؛ چرا که عشق در طبیعت خود موحد است و تنها دروحدت ذهن است که همه نیروهای جسم و جان در جهت نیل به لذتی ژرف و پردوام هدایت میشوند و به کام میرسند. اگر زن در مقام مادر نتواند به این وظیفه عمل کند نقش بعدی با زن در مقام همسر است. زنان توانمندی که عشق به خاطر تربیت نادرست در آنها سر کوب نشده باشد میتوانند جای خالی مادر را نیز پر کنند و قلب مرد را باهمه تپشهایش در دست گیرند و در سایه عشق آن را به مقام وحدت برساند. گاه دیده شده این نقش را فرزند دختر ایفا کرده است و دل پدر را با طعم عشق و پایبندی به آن آشنا سا خته است. به هر صورت این کار را در هر مرحله ای میتوان انجام داد و هیچ زنی ذاتاً از اجرای آن نقش عاجز نیست مگر این که خلل های تربیتی و شخصیتی او را بازدارند. همه هستی من آیه تاریکیهاست که تورا درخود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن ها ابدی خواهم برد من در این آیه تو را آه کشیدم! آه من دراین آیه تورا به درخت و آب وآتش پیوند زدم. این نقش زن، زنی که همه هستی اش آیه ای تاریکی است؛ یعنی حتی زنی که خود هنوز به کمال نرسیده باشد؛ نیز می تواند به برکت عشق مرد را به سحر گاه شکفتنها ی ابدی ببرد. جان اورابه درخت و آب و آتش پیوند زند. پس هر زنی که دل به مردی می سپارد؛ باید واقعیت پلی گامی بودن او را بپذیرد تا بتواند وی را در همه پیچ وخمهای عشق با خود ببرد وتمامی لذاتی را که او در این وآن میجوید و نمییابد به برکت عشق و درایت برای او فراهم آورد. اگر اغلب زندگی ها با عشق آغاز می شوند اما بدون آن، یا حتی تنفر به پایان میرسند؛ به خاطر این است که عاشق شدن زحمت واراده ای نمی خواهد اما عاشق ماندن نیاز مند آگاهی، تلاش، گذشت وتغییراست. زن باید بتواند برای محبوب باقی ماندن به تواناییها و زیباییهای وجودی خود بیفزاید تا هر دم از باغ وجودش بری تازه برسد. حال آنکه اغلب زنان برای حفظ مرد محبوب خود به رفتارهای پلیسی و سوء ظن آمیز متوسل میشوند و میپندارند حفظ دل مرد وابسته به امور بیرونی است. در صورتی که آزاد گذاشتن مرد و پروراندن هرچه زیباتر و درخشانتر خویش بهترین جذبه را در وجود آنان به وجود می آورد. باید چیزی در وجود زن باشد تا به مرد بگوید بیا؛ نه آنکه بند ی در کار باشد که به او بگوید نرو!!! همین طو ردرمورد مردان نیز شرط محبوب ماندن و ماندگار شدن در دل زن پر جذبه تر شدن و کاملترشدن شخصیت و رفتا رهای اوست. وقتی چشمهای من برای همیشه به دنبال تو خواهند بود؛ که تو هرچه زیبا تر پرواز کنی. بی عشق هم می شود زیست، زیریک سقف و تا پایان راه، حتی بی کشمکش و درگیری. بی عشق هم میتوان خود را در پناه گاههای درون پنهان کرد و ساکت و آرام و ازکنار زندگی گذشت. اما ما زاده نشده ایم تا عمری در خود بخزیم تا لحظه مرگ. ما آمده ایم تا از خود بیرون آییم و با دیگران بیا میزیم؛ بشکفیم؛ شادی کنیم و عشق را در جان هم بریزیم و تازه شویم و هر جا لازم باشد ویران کنیم بشکنیم و دوباره بسازیم: شکستن اگر عادت آسان آینه نبود که تکرار بیهوده زندگی اینهمه تا زگی نداشت. مقاله ای از مجله روانشناسی جامعه شماره سی ام قانون هفدهم: قبل از این که با کسی روابط زناشویی داشته باشید سعی کنید تا از لحاظ عاطفی با او صمیمی شوید. آیا تاکنون با خود اند یشیده اید که دیوانه وار عاشق فردی هستید و پس از ارتباط نزدیک با او تشخیص دادید آن چه که حس می کردید عشق است هوسی بیش نبوده است؟ آیا تا به حال برایتان پیش آمده که با فردی نا مناسب صمیمی شوید وبه را بطه تان ادامه دهید و این ارتباط نزدیک خود را توجیه کنید؟ آیا تا کنون برایتان پیش آمده که که با کسی ارتباط نزدیکی داشته اید و به خاطر چنین ارتباطی از دست خود عصبانی شوید یا آنقدر شرمنده شوید که حتی نخواهید آن را به یاد بیاورید؟ اگر چنین نموده اید قا نون هفدهم را نمیدانستید: قا نون هفدهم می گوید قبل ازاین که با کسی روابط زناشویی داشته با شید سعی کنید تا از لحاظ عاطفی صمیمی شوید. داشتن ارتباط نزدیک در زمان کو تاه یکی از شا یعترین و مضرترین اشتباهاتی است که در روابط مرتکب میشوید. منظورم از زمان کو تاه یک دوره زمانی مشخص و معین نیست مثلا ده قرار ملاقات یا سه ماه. این قانون بیان میکند که چه مدت زمانی را با شخصی گذ را نده اید تا این تصمیم مهم را برای نزدیک شدن به او بگیرید مهم نیست بلکه این مو ضوع که چقدر تفاهم و رابطه عاطفی نزدیک بین شما ایجاد شده است اهمیت دارد. عشق ورزی یکی از قد رتمند ترین تجاربی است که دونفر میتوانند آن را بایکدیگر تقسیم کننند. عشق ورزیدن در بهترین حالت های ممکن می تواند نه فقط جسم دو نفر را یکی کند بلکه همچنین باعث وحدت قلب ها و روح آن ها میشود. وقتی به فردی عشق می ورزید نه فقط در جسم او جاری میشوید بلکه انرژی و تکانههای روح او را نیز در یا فت میکنید. برحسب این که با چه کسی این رابطه را بر قرار میکنید میتواند بر شما تاثیر مثبت یا منفی بگذارد. بنابراین امکان دارد تصور کنید شخصی را دوست داشته اید و سر انجام با او رابطه نزدیکی برقرار کرده باشید و بسیار راضی و خشنود بوده باشید اما تقریبا بلا فا صله بعد ازارتباط با او از خودتان بدتان آمده باشد چرا؟ به این دلیل که وقتی شهوت به کنار می رود در شما این احساس که او واقعاً چه کسی است ایجاد میشود. من نام این پدیده را شهوت کو کورانه میگذارم. شما کسی را ملاقات میکنید که وا قعاً مجذوب او شد ه اید ولی را بطه نزدیک ظا هری را با عشق واقعی اشتباه میگیرید. به خاطر این است که شهوت همه تفکرات شما را در باره او کور میکند شما خود را متقاقاعد میکنید که او فرد رویاهای شما میبا شد. در حالی که واقعیت این امر این است که شما ظا هر این فرد را پسندیدهاید. وقتی به او نزدیک میشوید شهوت به کنار میرود ناگهان شما خود واقعی او را همانگونه که هست میبینید و ... حالتان به هم میخورد و میفهمید آن احساس فقط یک شهوت کورکورانه بود ه است... ادامه دارد قانون هفدهم به شما کمک میکند تا خود را از شهوت کور کورانه و انرژی فردی که دوستش ندارید و از داخل شدن به ارتباطی که نباید به وجود آید اجتناب کنید و شما را تشویق میکند تا بر روی ارتقای صیمیت روحی و نه فیزیکی خود تمرکز کنید. این مانند ساختن بنای یک سا ختمان است قبل از ان که دیوارهایش را بسازنند. اساس این ارتباط بزرگی که می خواهید برای همه عمر برقرار کنید صمیمت است،نه ارتباط نزدیک. درست است که ارتباط نزدیک مهمترین قسمت ازدواج است اما بدون تعهدات عاطفی و تفاهم سا ختن یک پل ارتباطی کافی نیست. قا نون اصلی این است: تا جایی که ممکن است ارتباط نزدیک را به تعویق بیندازید. (من درمورد خود داری کردن به مدت سه هفته صحبت نمی کنم) منظو رم این است که وقتی شما و طرفتان دریافتید که از لحاظ عاطفی به هم وا بستهاید اکنون نزدیک شدن به یکدیگر غیر طبیعی است؛ با هم ارتباط برقرار کنید. در این جا چند توصیه وجود دارد که به شما پیشنهاد میکنم آنهارا اجرا کنید: چه زمانی باید با یکدیگر صمیمت نزدیک ایجاد کرد؟ قبل از این که از لحاظ فیزیکی به یکد یگر نزدیک شوید با یستی از لحاظ فکری نزدیک شوید.بدان معنا که شما باید حد اقل دو برابر زمانی که ارتباط نزدیک فیزیکی بر قرارمیکنید برای صحبت کردن و شناخت یک دیگر وقت بگذارید. شما با یستی این احساس را داشته باشید که میتوانید در مورد هر چیزی با یکدیگر بحث کنید.شما باید یک ارتباط ثابت و خوب در روا بطتان ایجاد کنید. شما باید طرز فکر او را بشناسید و به ان علا قه مند با شید. قبل از این که به لحاظ فیزیک به هم نزدیک شو ید با یستی از لحاظ احساسی به هم نزدیک شوید.بدان معنا که شما با ید یک اتصال قوی بین قلبتان ایجاد کنید و نوعی نزدیکی را در دلتان تجربه کنید که با شخص دیگر غیر ممکن باشد. شما باید به لحاظ زبانی احساسات عمیق خود را برای یکدیگر بیان کنید؛ ترجیحا احساسات عاطفی. شما باید واقعا شخص مورد نظر را از درون دوست داشته باشید؛ نه فقط جسم و ظاهر زیبایش را. شما باید علا قه مند باشید تابا شکل درونی او ارتباط برقرار کنید نه با شکل ظا هری او. شما باید آن شخص را دوست داشته باشید. من یک ضرب المثل دارم: با کسی که دوست ندارید شبیهش شوید ارتباط برقرار نکنید. این بدان معناست که شما باید به او ارزشهایش، شخصیتش و به روشی که او با شما و دیگران رفتار میکند و به روشی که زندگی میکند احترام بگذ ارید. شما بایستی با او در موارد کنترل نسل بیماری های وا گیر دار مانند بیماریه های مقاربتی بحث کنید؛ شما و طرفتان به خصوص شما بایستی تا حد ممکن در باره سا بقه ارتباط قبلی او اطلاعات کسب کنید شما و طرفتان باید در مورد ویروس ایدز مطمئن باشید. شما باید توا فق کنید که قصد داریدچه روشی را برای جلو گیری از تولید مثل به کار برید و اطمینان حاصل کنید که ارتباط نزدیک سالمی را برقرار خواهید کرد. شما باید در مورد مسا یل حا ملگی و عقا یدتان نسبت به آن صحبت کنید زیرا همیشه این احتمال وجود دارد. هر یک از ما دارای ارزش های مختلفی هستیم که موجب تصمیمگیری ما در زندگی میشود. شما ممکن است که معتقد باشید که ارتباط نزدیک قبل از ازدواج نادرست است. یا این که معتقد باشید که داشتن ارتباط نزدیک در هر زمان و با هرکسی که مایلید اشکالی ندارد. در این جا قصد ندارم بگو یم چه چیزی برایتان درست است یا چه چیزی غلط. آنچه میخواهم بگو یم این است که پیروی از قا نون هفد هم با عث میشود شما با طر فتان تنها ارتباط نزدیک برقرار نکنید بلکه به او عشق بورزید و این که هرگاه بخواهید تجربه زیبای یکی شدن با انسانی را تجربه کنید قلب هر دوی شما به روی یکدیگر گشوده خواهد شد و رابطه نزدیک معنای وا قعی را به خود میگیرد. روابط موفق باربارا دی آنجلس مرد تو ضیح میخواهد؛ اومیخواهد تعقیب کند و میخواهد برنده باشد. به همین دلیل طبیعت به گو نه ای ترتیب داده شده است که در تمامی حیو انات و همچنین انسان نرها به دنبال ما دهها میروند. پدیدههای طبیعی نه در تنها در انسان وجود دارد بلکه در کلِ طبیعت مرد به دنبال زن میرود و جنس ماده سعی میکند بگریزد اگر چه نمیخواهد بگریزد. او بسیار آرام میرود؛ میرود در حالی که به عقب نگاه میکند. این مسا بقه ای زیباست. از پنهانکاری و تعقیب (تعقیب و گریز). در کل طبیعت جنس ماده کسی است که مخفی میشود. ما نمیتوانیم طبیعت را تغییر دهیم و اگر سعی در تغییر آن دارید نابهنجار میشوید بازی بسیار لذتبخشی است. زن را تعقیب کن چون این عمل به او قدرت و شناخت میدهد؛ با عث میشود اواحساس جذابیت و مورد علاقه بودن کند. این نیازی عظیم در روانشناسی زنانه است: مورد علاقه بودن. توقع نداشته باش تا زن تو را تعقیب کند زیرا این کاری غیر زنانه است. خانمانه نیست. زن را با ملایمت و مهربانی تعقیب کن. و بگذار یکی از بزرگ ترین نیا زهایش یعنی مورد علاقه بودن را احساس کند. او را آنچنان میسازند! او را تعقیب کن از سستی و کرختی خارج میشوی بنا براین درست ترین کار همین است. زن بیاندازه عاشق تعقیب شدن است؛ این الزامی درونی است. او را از اساسی ترین نیازش محروم نساز. این نیاز مسلم روان شناسی زنانه است و این پدیده ای پیچیده است. اگر تعقیب نشود مایوس میشود. این به آن معناست که او بی ارزش است. هیچ کس توجهی به او ندارد. هیچ کس نا مه ای عاشقانه به او نمی نویسد. هیچکس به او نزدیک نمی شود. هیچ کس مخفیانه به او نمیگوید که دوستش دارد. او منتظر میماند... نگذارید زنان منتظر بمانند!... رضا یت و خوشحالی عظیمی به زنان بدهید و نگران نباشید که مجبور شوید تا آخر دنیا او را تعقیب کنید. او مشتاق است فقط می خواهد اندکی فرصت برای تعقیب شدن به شما بدهد؛ بنا براین جست وجو جذاب تر میشود. ابتدا در آتش این تعقیب می سوزید. زن اغلب افسو نگر میشود. آتش سو زان آرزوی شما برای او از او دختری رویایی میسا زد. تو آرزوی او را در سر داری به او میاندیشی؛ گیتاری مینوازی؛ کاملا خوب است! بنابراین روش طبیعی چیزها را درک کن و بر ضد طبیعت نباش؛ زیرا بر ضد طبیعت بودن همه نوع مشکلی به وجود میآورد. طبیعی بودن یعی پیچیده بودن و طبیعی بودن بسیار زیبا ست. مطلبی از اشو ترجمه یلدا یزدان پناه از مجله روانشناسی جا معه شماره 28 بعضی الگو ها و روابط احساسی هستند که از همان ابتدا محکوم به شکست هستند. همین که هر کدام از این ده نوع رابطه را می خوانید به انتخاب های عشقی گذشته، و نیز روابط فعلی خود و یا روابط اعضای خانواده ویا دوستان خود بیندیشید. آن ده نوع رابطه اینها هستند: ده نوع رابطه که سر انجامی نخواهند داشت: رابطه نوع اول: رابطه ای که در ان بیشتر ازآنچه نامزد یا همسرتان به شما عشق میورزد شما به او عشق میوزید. احتمالا این احساس برایتان آشناست:شما عاشق هستید، اما از احساس طرف مقابل خود مطمئن نیستید واینطور میپندارید که با یکدیگر زوج مطلوبی خواهید بود.اما او آنقدرها از رابطه اش با شما هیجان زده نیست. وقتی در کنارتان نیست مدام به او فکر میکنید. اما او بدون شما مشکل چندانی ندارد. اینها به معنای آن است که شما در رابطه ای هستید که موفق نخواهد بود. چرا بیش از آنکه عشق می ورزند عشق می ورزید؟ الگویی از دوران کودکی خود باز تکرارمی کنید. اگر یک یا هردوی والدین تان عشق و محبت لازم را به شما نمی دادند احتمالاً در کودکی این تصمیم نا خود آگاه را گرفته اید تا سخت تلاش کنید تا دوستتان بدارند. خود را تنبیه می کنید وقتی اعتماد به نفستان پایین باشد. یا نقشی را بازی می کنید که یکی از والدین با دیگری بازی می کرده است. نتیجه این عشق ورزی چنین خواهد بود: احساس میکنید کنترل میشوید. خود را تشنه عشق مییابید. از اینکه به شما عشق کافی نمیورزند عصبانی میشوید. احساس میکنید به شما خیانت میکنند. احساس درماندگی میکنید. راه حل: این را که چرا به شما عشق نمیورزند تو جیه نکنید. هرچه زودتر با خودتان صادق شوید؛ احتمال اینکه دلتان بشکند کمتراست. رابطه نوع دوم: رابطه ای که درآن کمتر ازآنچه شما عشق میورزید به شما عشق میورزند. احتمالاً احساسات زیررا هم تجربه میکنید: هنگامی که شما را متهم میکنند که عشق کافی نمیورزید حالت تدافعی میگیرید. احساس می کنید او بسیار متکی و محتاج است و از اوعصبانی میشوید وقتی از شما بیشتر طلب عشق می شود دلسرد میشوید برخی دلایل این نوع رابطه: تا از لحاظ روحی از خود محا فظت کنید تا یکی از والدین تان را تنبیه کرده باشید تا دیگران را کنترل کنید تا نقش والد دیگرتان را بازی کنید نکته مهم: خود را با این باور که نامزد یا همسر شما ترجیح میدهد مقدار کمی از عشق شما را دریافت کند تا اینکه اصلاً چیزی دریافت نکند گول نزنید و مراقب با شید با این بهانه به رابطه ای که به شما تعلق ندارد ادامه ندهید. رابطه نوع سوم: رابطه ای که در آن عاشق توانایی های بالقوه نامزد یا همسر خود هستید. می دانم مدتی است که شغل خود را از دست داده اما وا قعا با هوش است و من مطمئنم که دست آخر کسی پیدا خواهد شد وشانسی را که نیاز دارد به او خواهد داد... میدانم تغییرات روحی او دردناک است اما چون هیچگاه کودک درون او را درک نشده من مطمئنم اگر عشق و حمایت را به او بدهم او ازآن افسردگی که درآن است خلاص میشود اگر این جملات برایتان آشنایند پس میدانید که با پتانسیل یک نفر ازدواج کردن یعنی چه؟ شما عاشق او نیستید بلکه عاشق فردی هستید که امید وارید او بدان بدل شود. این نوع روابط بسیا اعتیاد آمیزهستند و درواقع تفاوت زیادی با قمار ندارند. علایم: به خود می گویید همسرتان به کمی وقت نیاز دارد تا خود و زندگی را جمع و جورکند به خود می گویید هیچ کس تا به حال اورا آن طور که باید دوست نداشته احساس میکنید هیچ کس او را دوست نداشته و همه او را دست کم میگیرند احساس میکنید نمیتوانید او راترک کنید چون بر بی ارزش بودن او صحه گذاشته اید. همسرتان را بیشتر ازآن که خود باور دارد باور دارید. چرا عاشق پتانسیل های همسر خود می شویم: می خواهید بر او کنترل داشته باشید. با تمرکز برکارهایی که او باید انجام دهد از و درزمینه هایی که باید تغییر کند از زندگی و تعقیب اهداف شخصی خود سر باز میزنید. در کودکی به این نتیجه رسیده اید که نمیتوانید چیزی راکه می خواهید به دست بیاورید. داشتن یک رابطه سالم با همسرتان یا عشقتان به معنای عشق ورزیدن به او به خاطر آن کس که هست می باشد.نه عشق ورزیدن به او به رغم آن کس که هست و یا به امید آن کسی که خواهد بود. راه حل:وقتی با کسی رابطه ای را آغاز می کنید اطمینان حاصل کنید به کسی که امروز هست عشق می ورزید و احترام می گذارید. از بودن با کسی که هست لذت می برید اشکالی ندارد در بعضی جهات شاهد رشد شخصی او نیز باشید اما باید به گو نه ای که هست از او رضا یت داشته باشید. رابطه نوع چهارم: رابطه ای که درآن ما موریت نجات همسرتان را به عهده دارید.آیا فکر می کنید که بیش از حد لازم دلتان برایش می سوزد؟ آیا احساس مسئولیت میکنید تا به همسرتان کمک کنید که زندگی اش را رو به راه کنید؟ آیا می ترسید اگر او را ترک کنید به او لطمه بزنید از نظر روحی؟ آیا ماموریت نجات او را به عهده دارید؟ به کسی علاقه مند هستید که مشکلات روحی، جسمی ویا اقتصادی جدی دارد؟ نامزدتان احساس سر در گمی نا توانی و عجز و قربانی بودن میکند و شما او را دلداری میدهید. در گذشته با او بد رفتاری شده یا به نحو بدی لطمه دیده است. احساحس میکنید مجبورید آرام کنار او باشید تا از ناراحت کردن و رنجاندنش جلو گیری کنید. به طرزی پهانی نگرانید اگراو را از دست بدهید آیا او کسی را خواهدیافت تا به او لطف و محبت کند؟ در این صورت اگرحتی با تعداد کمی از جملات بالا ارتباط برقرار کردید شما مامور نجات روحی او هستید. ترک کردن این رابطه تا حدود زیادی دشوار است. دلایل پرداختن به این رابطه: کارناتمام از دوران کودکیتان را تمام میکنید. نیاز دارید احساس اهمیت و برتری کنید. نیازدارید بر دیگران کنترل داشته باشید. را ه حل: اگر گمان میکنید که مدام به کسی جذب میشوید که مشکلاتی بسیار بزرگ و جدیددارد از خود بپرسید آیا ترحم را با عشق اشتباه نگرفته اید؟ رمزموفقیت کلمه احترام است وشما نه تنها باید به نامزد خود عشق بورزید بلکه باید به او حس احترام هم داشته باشید و به او افتخار کنید. رابطه نوع 5: رابطه ای که در ان به همسر خود به عنوان یک الگو چشم دو خته اید. بازیگر جوانی که عاشق کارگردان خود میشود دانشجویی که عاشق استاد خود میشود فرو شنده جوانی که عاشق مدیر بازار یابی میشود. دستیاروکیل که عاشق وکیل معروف میشود. تمامی افراد فوق مرتکب یک اشتباه واحد شده اند. به این معنا که به صورت نا متعادل جایگاهی بسیار بلند و منزلت گزافی برای همسر خود قا ئلند. رابطه آنها با لغانه نیست و موازنه قدرت است. وقتی عاشق کسی می شوید که الگوی شماست مشکل است رابطه ای طبیعی داشته باشید. ممکن است در ظاهر به گونه ای رفتارکنید که برابرید اما در ذهنتان برای او مقامی قا ئلید که این نیز هرگونه احساس قدرت را از شما سلب می کند. آیا جایگاه اورا بیش از آنچه باید بالا برده اید؟ اگر فکرمی کنید او از شما باهوش تر است اگر از او زیاد نقل قول میکنید هرگز با عقاید او مخالفت نمی کنید وآنها را زیرسوال نمیبرید نهایت تلاشتان را میکنید تادیگران بفهمند با چه کسی رابطه دارید. کارهایی را انجام میدهید که به درستی شان ایمان ندارید اما چون او فکر میکند درست است انجام می دهید. حاضرید هر کاری بکیند تا به او شبیه شوید. چرا عاشق الگو ها می شوید؟ عاشق پدریا مادر خود شده اید:اگر در کودکی عشق کافی را از والدینتان دریافت نکرد ه اید افرادی را جذب میکنید تا از شما حمایت کند از لحاظ عاطفی در خلاً به سر میبرید راه حل: انتظار نداشته باشید او به شمااحترام بگذارد.این شمایید که با احترام نگذاشتن به عقاید شخصی خود و به اندازه کافی دوست نداشتن خود اورا به تصویر نشانده اید. تنها راه موفقیت این رابطه این است که خود را دوست داشته با شید درست به همان میزان که نامزدتان را دوست دارید و او را تحسین میکنید. رابطه نوع شش: را بطه ای که به دلایل بیرونی عاشق نامزد یا همسر خود شده اید: مو،چشم، استعداد موسیقیایی آیا اینها دلایل یک رابطه اند؟ رابطه نوع هفت: رابطه ای که شما و همسرتان از تفاهم جزیی برخوردارید. کسی است که کسی که به جز یک زمینه ارتباطی هیچ چیز مشترک دیگری بین شما نیست.این رابطه بسیارفریبنده است. رابطه نوع هشت: رابطه ای که همسر یا نامزدتان را از روی سر کشی انتخاب نمو ده اید. رابطه نوع نه: راطه ای که درآن نامزد یا همسرتان را به عنوان عکس العملی در قبال نامزد یا همسر قبلی خود انتخاب کرده اید. رابطه نوع ده: رابطه ای که در آن نامزد یا همسرتان در دسترس نیستند: در دسترس بودن یعنی منعی برای ازدواج نداشته باشد؛ با هیچ کس دیگری درگیر نباشد؛ متاهل نباشد؛ نامزد نداشته باشد؛ به طور ثابت با کسی نباشد؛ با کسی دیگر هم بستر نشود؛ تنها باشد مجرد باشد و تماماً مال شما باشد. در باره 5 مورد آخر تو ضیحات در عنوان دیگری خواهد آمد. از کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی؟ نوشته دکتر بابارا دی آنجلس جذابترین و تحریک آمیز ترین مشخصه شما چیست؟ ممکن است فکر کنید مو، پوست، قیافه و یا تیپتان است اما اشتباه می کنید طرز فکر شماست. زمانی که فردی عاشق شما می شود عاشق ذات منحصر به فرد بودن شما شده است که همان خود بودن شماست. درباره این مو ضوع بیندیشید که بدون قدرت تفکر چه هستید؟ بدنی سا خته شده از پوست، مو واستخوانها. پوست های بی ارزش که فاقد زندگی و عشق می باشد. اگر قدرت تفکر نداشته باشید خودتان نیستید زیرا فکر شما منشا وجود شماست. فکر شما مانند ترن سریع السیری است که بشر را به اعماق درونش می برد تا بتواند احساس قلبی اش را بیان کند. این قانون می گوید شما انسانی را می خواهید که عاشق طرز فکرتان شود نه فقط جسم شما. وقتی مسن می شوید الزاماً بدنتان تغییر می کند و شما کمتر و کمتر مورد توجه قرار می گیرید. اما این حقیقت درباره طرز فکرتان بر عکس است. هرچه بزرگتر می شوید از نظر درک و فکر هم بزرگتر می شوید. چه طور می توانید فردی را عاشق طرز فکرتان کنید؟ باید کلماتی را به کار برید که نشان دهد واقعاً چه کسی هستید تا او شما را بشناسد و به سوی شما جذب شود. باید نظرات، تفکرات، رویا ها و دیدگاه های خود را با او در میان بگذارید. این چیزها نشان دهنده خود حقیقی شما ست. در مورد این که چه کسی هستید و چه احساسی دارید. زمانی که این کار را کردید؛ طرف مقا بلتان را جذب طرز فکرتان خواهید کرد. شما بهترین دوست او ورازدارترین شخص برای او خواهید شد و همان فردی می شوید که او می خواهد زندگی اش رابا او بگذراند. درباره چه چیزی باید صحبت کنید؟ این سوال به تنهایی ضرورتی ندارد. باید درباره هرچه که می خواهید، هرچه که حقیقت دارد و در هر لحظه برای شما اهمیت دارد صحبت کنید. به خاطر باشید خودتان باشید (قانون پنجم) اگر خود را مجبور کنید هر لحظه هرچه را می خواهید بگویید تصحیح کنید؛ عصبی، ترسو وسست می شوید و روابطتان خسته کننده می شود. در حقیقت آیا به این علت نیست که وقتی با عشقتان صحبت می کنید احساس نگرانی می کنید؟به جای اینکه با او مانند سایر مردم حرف بزنید ناگهان احساس می کنید که تحت فشار هستید واین می تواند روشی درست یا غلط باشد. طبیعتاً نمی توانید خودتان باشید. مثلا شما فرض کنید که معلم اول ابتدایی هستید و بچه ها را دوست دارید.روزی دوستتان را ملا قات می کنید و یک مو ضوع واقعاً با مزه را به یاد می آورید که یکی از بچه ها درآن روز انجام داده است. آن اتفاق جالب را برای او تعریف می کنید. این همان چیزی است که شما به آن توجه می کنید و نشان دهنده خود واقعی شماست. البته طبق قانون گذشتگان شما نباید کاری کنید که از نظر او منفی باشد هرچه می خواهد باشد. من می گویم هرکای که فکر می کنید درست است انجام دهید حتی اگر این عمل شما او را منصرف کند. قوانین گذشته بیان می کنند: مثلا در یک ملا قات باید ساکت، خوددار، آرام و جذاب و مرموز مانند یک نسیم تابستانی باشید. شما آنجا می نشینید و مانند یک عرو سک و اندکی هالو و مرموز سرتان را به هرچه که می گوید و علاقه مند است تکان می دهید نه هرچه که خودتان دوست دارید. عقایدتان را نیز ابراز نمی کنید. بعد ازچند ماه راز مقاومت نا پذیر شما را می فهمد. او بالاخره نظر شما رادرباره بچه ها می فهمد.اما خیلی راحت جواب می دهد : ((بیشتر بچه ها شیطا ن های مزاحمی هستند آنها حالم را به هم می زنند)) . خوب بعد از گذشت ماهها که سعی نکردید آنچه می خواهید باشید می فهمید که نمی توانید با فرد مورد علا قه تان درباره شغلتان یا علاقه مندیتان صحبت کنید و بدتر اینکه او از آن متنفر است. شما ماه هایی از زندگی تان را بدون استفاده از قانون پانزدهم تلف کردید. اگر به این آدم از همان اول طرز فکرتان را نشان می دادید و با طرز فکر او آشنا می شدید او از همان اول خودش را نشان می داد و می توانستید بفهمید که این آدم مناسب شما نیست. و همان لحظه می توانستید ارتباط خود را بااو قطع کنید. مقدمه قوانین ارتباطی را به یاد بیا ورید: هدف شما به دست آوردن فرد دلخواه است نه فقط به چنگ آوردن یک نفر. فایده و منفعت پنهان کردن خود حقیقی تان چیست؟ اگر رفتار خود را اصلاح کنید و سعی کنید خود را مانند آنچه نیستید نشان دهید چگونه طرفتان متوجه شود کسی که کنارش نشسته کیست؟ و شما چگونه می توانید بفهمید او عاشق خود واقعی شما شده است یا نه؟ مسلماً نمی توانید آن را تشخیص دهید. در مورد اختلاف نظر چه باید کرد؟ چگونه قانون پانزدهم از شما می خواهد حرفتان را بزنید در حالی که این قضیه ممکن است با عث درگیری با مردی شود که دوستش دارید؟ اگر او نسبت به چیزی که می گویید یا احساس می کنید نا راضی بود چه؟ کار شما نباید قطعا جلب رضایت او باشد شما باید خودتان باشید. بگذارید مثالی بزنم شما ودوستتان در باره دوستان مشترکی که به تازگی جدا شده اند بحث می کنید. دوست شما می گوید همانطور که باب گفت جدا شدن برای جولی خیلی گران تمام شده است. حالا شما یک حقیقت را می دانید شما یک حقیقت را می دانید که باب حتی جرات نکرده ارتباطش را مستقیماً قطع کند و روی پیغام گی ر این کار را کرده است بنابراین شماپاسخ می دهید: البته که او ناراحت است. روی هم رفته باب غیر منطقی است. فکر می کنم او خیلی ترسو است؛ جولی نه تنها احساس پشیمانی نمی کند بلکه احساس می کند رابطه اش ارزشی برای باب ندارد. دوست شما به خاطر چیزی که گفتید اخم می کند. او با عصبانیت و با حالتی نیش دار جواب می دهد که زنان همیشه ازهمیدگر خبر دارند نه؟ درا ین مقطع چگونه باید جواب بدهید؟ به خاطر بسپارید که واقعاً این شخص را دوست دارید ومی خواهید بازهم او را ببینید اگر موافق نباشید چه می کنید؟ قوانین گذشته می گویند:لبخند بزنید و به مو ضوع دیگری بپردازید و درباره احساس خود چیزی نگویید به خاطر اینکه شما می خواهید خود را فردی ملایم نشان دهید. قوانین واقعی می گویند: ((به آنچه او می گوید صادقانه و بدون هیچ نوع دشمنی یا تعصبی پاسخ دهید؛ بگذارید بداند واقعاً چه احساسی دارید)) : ((می توانم از لحن صدایتان بفهمم که چقدر نگرانید ومنظورم محکوم کردن باب نبود. من همیشه او را دوست داشتم. اما فکر می کنم اوباید برای جولی احترام بیشتری قایل می شد و مو ضوع را شخصاً به او بگوید حتی اگر ترسناک باشد.)) از عکس العمل او می توانید انعطاف پذیری اش را درک کنید. بدین تریتب شما یک قدم جلو می روید که آیا این فرد فرد مناسبی هست یا نه؟ قانون پانزدهم می گوید: ((هرگز به ارزشهای خود لطمه نزنید و یا عقا یدتان را به خاطر به دست آوردن یک فرد تغییر ندهید)) . وقتی صداقت را قربانی می کنید بخشی از وجودتان را ازدست می دهید. وروزی از خوا ب بیدار می شوید و می بینید که که دیگر نمی دانید چه کسی هستید. اگر او واقعاً شما را دوست دارد طرز فکرتان را هم دوست دارد. حتی زمانی که با مطلب خاصی موافق نباشد. این همان اصولی هست که قوانین ابتدایی آن را نقض می کنند؛ می گویند از همان اول خود را لو ندهید و او را ازخود نرانید. قوانین گذشته می گویند: ((اگر شما در کلاس خود یاری حاضر می شوید وقتی او می آ ید به او نگویید. اگر شما در جلسات ترک مشروبات الکلی حاضر می شوید حتی حضور دراین جلسات را نگویید. اگر نزد روان درمانگر رفته اید حرفش را هم نزنید.اگر به چیزی علاقه دارید ولی احتمال می دهید او خوشش نیاید به او نگویید(مثل ستاره شناسی،مطا لعات دینی ،بوکس حرفه ای یا هر چیز دیگری...))) در طول روابطتان صحبت نکنید. اشتباه می کنید اشتباه می کنید اشتباه می کنید شما باید درباره هرچه که دوست دارید صحبت کنید. باید طرز فکروعلایق تان را به او نشان دهید و همان طور که بارها گفته ام اگر او طرز فکر شما را دوست ندارد فرد مناسب شما نیست. شوهر من طرز فکر مرا حتی زمانی که با او موافق نیستم هم دوست دارد. وقتی سخت مشغول کار روی کتابی هستم و حتی برای پوشیدن لباس و حمام کردن به خودم زحمت نمی دهم او باز هم دوستم دارد. به خاطر اینکه طرز فکرم را دوست دارد. زمانی که مریضم و نمی توانم معشوقه اش باشم و با او به گردش بروم بازهم دوستم دارد. به خاطر اینکه طرز فکرم را دوست دارد. و من این مطلب را می دانم که وقتی پیر هم شوم و با فیزیک ضعیف با صو رتی پیر و چروک بازهم دوستم خواهم داشت. شما شا یسته آن هستید که کسی طرز فکرتان را دوست بدارد. با اعتماد به نفس عقا یدتان را به فرد مورد نظرتان بگویید ومطمئن باشید روزی فرد مناسبتان به آرامی به شما خواهد گفت: ((من در تما م زندگیم منتظر بودم تا کسی با طرز فکر شما بیابم.)) . روابط موفق باربارا دی آنجلس عشق بسیار نایاب است؛ ملاقات شخص با مرکز وجودش مثل گذراز انقلاب است. چون اگر بخواهی عمق کسی را ببینی باید اجازه دهی او هم به مرکز تو بیاید؛ تو باید کاملا شکننده و رها باشی. این کار یعنی اجازه دادن به کسی که به مرکز وجودت دست یابد؛ مخاطره آمیز وخطرناک است. چون نمی دانی آن شخص با تو چه خواهد کرد. ناگهان تمام رازهایت بر ملا می شوند. یکباره تمام آنچه پنهان کرده بودی آشکار می گردد و در یک لحظه کاملا بی دفاع می شوی. تو هرگز نمی دانی آن دیگری با تو چه خواهد کرد. ترس در اینجاست چون هرگز گسترده نیستیم تنها با یک آشنایی تصور می کنیم عشق رخ داده است.با یک ملاقات جانبی خیال می کنیم عشق را یافته ایم. تو حاشیه نیستی در واقع تو در حاشیه ختم نمی شوی این تنها حصار دراطراف توست. ولی تو آن نیستی. حاشیه جایی ست که تو درآن تمام می شوی و جهان آغاز می گردد. حتی زن ها و شو هرهایی که سالها با هم زندگی می کنند شاید فقط با هم آشنا باشندممکن است همدیگر را نشناسند. هرچه بیشتر با کسی زندگی کنی بیشتر فراموش می کنی که درون ها ناشناخته باقی مانده اند. بنا براین چیزی که باید ادراک شود این است که هرگز آشنایی را عشق تلقی نکنی. تو ممکن است عشق بورزی ارتباط جنسی برقرار کنی اما سکس هم هنوز در حاشیه هست.تاوقتی که مراکز با هم ملاقات نکنند این ملاقات همچنان در حد آشنایی باقی می ماند. فیزیکی و جسمانی واما هنوز در حد آشنایی است. تو تنها وقتی می توانی به کسی اجازه ورود بدهی که نترسی. وقتی سرشار از وحشت نباشی. زندگی بر دو نوع است: زندگی ترس مدار و دیگری زندگی عشق مدار. شخص ترس مدار هرگز نمی تواند تو رابه ارتباطی عمیق راهنمایی کند. تو ترسو باقی می مانی و اجازه نمی دهی دیگری تا عمق وجودت رخنه کند. تا حدودی اجازه می دهی ولی بعد حصاری بالا می آید و همه چیز متوقف می شود. عشق مدار کسی است که از آینده نمی ترسد. کسی که از نتایج و پیامدها واهمه ندارد او دراینجا و اکنون زندگی می کند. نگران نتیجه نیست. نگرانی کار ذهن ترس مدار است. و فکر نکن بعدش چه اتفاقی می افتد. تنها اینجا باش و به تمامی عمل کن. حساب گری را کنار بگذار. شخص ترس مدار مدام در حال حساب گری، نقشه کشی، منظم کردن و محا فظت کردن است. تمام زندگی اش اینگونه از بین می رود. در مورد راهب پیر ذن شنیدم که در بستر مرگ بود؛ آخرین روز فرا رسید و اعلام کرد که تا پایان شب بیشتر دوام نخواهند آورد. بنا براین تمام پیروان، سالکان، اقوام ... یکی بعد از دیگری آمدند. او دوستداران زیادی داشت که از دورو نزدیک آمدند.اما یکی از سالکان قدیمی وقتی شنید استاد درحال مرگ است به سمت مغازه دوید. یکی از او پرسید استاد در کلبه اش می میرد تو به مغازه می روی؟ سالک قدیمی جواب داد: ((می دانم که استادم عاشق یک کیک مخصوص است می روم آن کیک را بخرم)). پیدا کردن آن کیک مشکل بود ولی تا شب ترتیب کار را داد و با سرعت و کیک در دست نزد استاد آمد. همه نگران بودند انگار استاد چشم انتظار کسی بود. گاه چشمانش را باز می کرد نگاه می کرد ودوباره می بست. وقتی سالک رسید استاد گفت: ((خیلی خوب بالاخره آمدی؟ کیک کجاست؟))سالک کیک را آماده کرد وخیلی خوشحال بود از اینکه استاد چنین درخواستی نموده است. استاد در حال احتضار کیک را در دست گرفت با اینکه پر بود ولی دستش نمی لرزید. یکی گفت: (( شما چر دستتان نمی لرزد با اینکه در حال مرگید؟)) استاد پاسخ داد: ((من هرگز نمی لرزم چون ترسی وجود ندارد. جسمم پیر شده است ولی هنوز جوانم و تا مرگ جسمم جوان باقی خواهد ماند)). بعد هم گازی به کیک زد و شروع به جویدن کرد؛یک نفر گفت آخرین پام شما چیست؟ استاد لبخند زد و گفت: ((آه کیک خوشمزه ای است)). این نمونه مردی است که در اینجا و اکنون زندگی می کند:کیک خوشمزه ای است. حتی مرگ هم به چشم نمی آید. لحظه بعد بی معنی است. این لحظه کیک خوشمزه ای است. اگر بتوانی در این لحظه اینجا حضور داشته باشی همین برایت کافی است و در این صورت می توانی عشق بورزی. عشق شکو فایی نادری است که گاهی اتفاق می افتد. راجینیش نقل از جله روانشناسی جامعه شماره 34 ترجمه خدیجه تقوا پور خدایا کیست که شیرینی محبت تو را چشیده باشد و جز تو آهنگ دیگری را بنماید؟ و کیست که به مقام قرب توانس گرفته باشد و در صدد رو گرداندن از تو باشد؟ خدایا قرار بده ما را در زمره کسانی که برای قرب و دوستیت برگزیده ای و برای عشق ومحبتت خالصشان گردانده و به دیدارت شوق زده نموده ای. خدایا قرار بده ما رادر زمره کسانی که به قضا و قدرتت راضی شان سا خته ای و به دیدن رویت به ایشان نعمت بخشیده ای و درجوار خویش جایشان داده ای. خدایا قرار بده ما را از کسانی که به معرفت خویش مخصوصش کرد ه ای و برای پرستش و عبادتتایشان را لایق کرد ه ای و دراادت خویش دل شیدایشان نموده ای و برای مشا هده خودت انتخاب. از کسانی که رویشان را برای خودت خالی کردی و دلشان را برای محبت خودت فارغ. و تنها بدانچه نزد توست راغبشان کردی و ذکر و یاد خودت را به آنها الهام نمودی. و دلشان را برای محبت خودت فارغ کردی و سپاسگذاریت را نصیبشان نمودی و به طاعت خود سرگرم نمودی و آنها را از بندگان شایسته ات گرداندی و برای مناجات خویش انتخاب نمودی و براندیشان را از هرچه مو جب بریدنش از تو می شود. خدایا قرار بده ما را از کسانی که شیوه شان در زندگی شادمانی با تو و زاری به درگاه توست و روزگارشان آه و ناله از فراق توست و پیشانیشان در برابر عظمت تو به خاک افتاده و دیده شان یکسر بیدار است. و اشکشان از ترس تو ریزان است و دلهاشان به محبت تو آویزان و قلبشان از هیبت تو جاکنده شده است. ای که نورپاکیش برای دیدگان دوستانش در کمال درخشندگی است و پرتو افکنیهای چهره اش برای قلب های عارفان زداینده تا ریکیهاست. ای آرمان دل مشتاقان و ای منتهای آرزوی دوستان از تو می خواهم دوستی خودت ودوستی دوستدارانت و دوستی هر عملی که مرا به نزدیکی تو واصل گرداند. و تو پیش من محبوب تراز ما سوای تو قرار دهد. از تو می خواهم که اشتیا قم را به سویت چنان کنی که باز دارنده از نافرمانیت باشد و بر من منت گذارده به اینکه به من توجه نمایی؛ از من رو نگردانی و مرا از جمله سعادتمندان و بهره مندان نزد خود قرار دهی. ای اجابت کننده و ای مهربان ترین مهربانان مناجات محبین از مناجات خمس عشر امام زین العابدین عشق به خویشتن سرآغاز عشقی مادام العمر است.من بخش اعظم زندگی خود را به عنوان دانش آموز و آمو زگار در مکتب عشق گذراندم. و اما مهمترین نتیجه در زمینه عشق چنین است: مهم تر ین را بطه ای که می توانید در تمام زندگی خود داشته باشید را بطه ای است که با خود دارید. مهم ترین را بطه ای که باید بهبودش دهید، را بطه ای است با خودتان دارید و کسی که بیش از همه نیاز دارد عاشقش شوید؛ خودتان هستید. وقتی در عشقی عظیم قرارداشتم به ناگاه پا یه های ان ویران شد. فرو پاشیدم. دلم شکست و قلبم به در دآمد.احساس کردم فریب خورده ام و به من خیا نت شده است.این اولین بار نبود که کسی قلبم را می شکست.من فقط به این دلیل آنچه از دست داده بودم غمگین نبودم ؛ بلکه فهمیده بودم هر گز چیزی نداشتم از دست بدهم. هرچه بیشتر را بطه مان را تجزیه و تحلیل می کردم؛ بیشتر گیج می شدم. در تمام مدت خیال می کردم اوبی قید و شرط مرا دوست دارد و با هم صمیمی و نزدیک هستیم.شکی نیست که او هیچ یک را به من نداده بود؛ حتی در تمام مدتی که با هم بودیم حضور احساسی نداشت. بنا براین از خودم پرسیدم:((اگر و اقعا او اینها را به تو نداده است پس عشقی که حس می کردی از کجا می آمد؟)) به ناگهان پا سخ را در یا فتم که نو عی ادراک درونی شهود بود: این عشق که در تمام مدت احساس کرده بودم از درون خودم می آمد.عشقی که در تمام مدت احساس می کردم عشق چه کسی بود؟عشق خودم.شادی و سروری که احساس می کردم از آن چه کسی بود؟ از آن خودم بود. و تلاشی که در من می جوشید از کجا می آمد؟از خودم. من عشق او را احساس نمی کردم چون وجود خا رجی نداشت.یا دست کم آن طور که من تصور کرده بودم وجود نداشت.تما م عشقی که حس کرده بودم عشق خودم بود. فکر و ذهن من عشق خودم را بر او فرا فکنده بود .گویی منبع و منشا عشق،او بود. او نبود. در واقع او هرگز در گیر را بطه مان نشده بود.منبع عشقی که حس می کردم خودم بودم. عشق در بیرون شما وجود ندارد .عشق همواره از درون خودتان می جوشد و جهت و سمت آن از درون به بیرون است. آیا ساز و کار رو ابطم چه بیرونی و درونی چنین نبود؟حتی اگر آنان به من عشق ورزیده بودند با زهم عشقی که حس کرده بودم عشق خودم نبود؟با کسی آشنا می شدم و عشق سراسر وجودم را می گرفت .اما حقیقت آن است که تنها خودم به خودم مجوز داده بودم که این عشق را احساس کنم. همواره منبع و منشا عشقی که حس می کنید ؛خودتان هستید.تنها کاری که می کنید آن است که تصمیم می گیرید؛ اجازه بدهید آن عشق را احساس کنید یا نه.همواره عشقی که حس می کنید همان عشق خودتان است .هیچ کس نمی تواند عشقی راکه نداشته اید نثار شما کند .به عبارتی چنانچه عشق را در درون خود نیا فته با شید ؛ هر گز کسی قادر نخواهد بود آن رااز بیرون در شما کار بگذارد. سوالی دیگر به سراغم آمد :(( وقتی مرا ترک می کرد چه چیزی از دست داده بودم؟ آیا بعد از ترک او کمتر از همیشه دو ست داشتنی بودم؟آیا از ذخیره عشق درونی ام کا سته شده بود.؟))هرگز. او دیگر کا رهای همیشگی را نمی کرد و هما ن سخنان همیشگی را به من نمی گفت؛ این آنچه بود که به من اجازه می داد از عشق لبریز شوم.و با نبود آنها فکر می کردم او دیگر مرا دوست ندارد. در وا قع چیزی که اتفاق می افتاد این بود که خودم دیگر اجازه نمی دادم عشق خود را احساس کنم. عشقی که دردرون خودم بود و از درون خودم می آمد.آن هم به این دلیل که او دیگر با من نبود تا عشق خود را بر روی او متمرکز کنم و سپس انعکاس آن را در خود احساس کنم.خودم بودم که خودم را از چشیدن چنین عشقی محروم کرده بودم. خودم بودم که اجازه داده بودم دوست داشتنی با شم؛ چرا که خیال می کردم او مرا دوست دارد. به همین دلیل اجازه داده بودم خوشحال باشم و احساس عشق کنم.سپس بعد از این که او رفت احساس کردم دوست داشتنی نیستم و تصمیم گرفتم دیگر خوشحال نبا شم و عشق از وجودم رخت بر بندد. در حالی که به راستی هیچ چیز تغییر نکرده بود .تمامی این احساس محصول فکر و ذهن خودم بود که داشت با خودش بازی میکرد. هیچ کس قادر نیست عشق نثار شما کند و هیچ کس هم قادر نیست آن را از شما بگیرد. از کتاب رازهایی درباره زندگی نوشته باربارا دی آنجلس اگر منبع عشق خودتان هستید پس عشقی که احساس می کنید از کجا می آید؟ شاید او کاری کرده و شما آن را وسیله قرار داد ه اید تا عشق بیشتری احساس کنید. عشق که در درون شما همواره مانند اقیانوسی بزرگ وجود داشته است اقیانوسی که تنها درآن لحظه(دیدن فرد مقابل) متلاطم شده و امواجی درآن پدید آمده است. هیچ یک از کارهای آن شخص نمی تواند عملاً به مو جودی عشق شما اضافه کند. هیچ کس نمی تواند به خزانه عشق شما چیزی بیفزاید یا از آن چیزی کم کند. مو جودی عشق شما عملاً نا محدود و نا متناهی است. را ز هفتم: تا زمانی که خودتان را دوست نداشته باشید و به خودتان عشق نورزید؛ قادر نخواهید بود به کسی عشق بورزید یا از عشق کسی بهره مند شوید. باید عشق را د ر درون خود بیابید. باید با رفیق شفیق درونی خود آشتی کنید و گرنه هر گز در کنار هیچ کس طعم عشق را نخواهید چشید. عشق همواره در درون شما وجود دارد. این بزرگترین و گرانبها ترین گنجینه ایست که در اختیار دارید.این همان چیزی است که همه قدیسان و فرزانگان نیز گفته اند: ((خدا در درون تک تک تمامی شما وجود دارد)). عشق درون خود را همواره به دیگران نسبت ندهید. اولین قدم در راه آموختن «خویشتن دوستی» این است که بفهمیم عشقی که در درون خود احساس می کنیم همواره به دیگران نسبت می دهیم.این یکی از حقایق بزرگی بود که از تجارب تلخ آموختم. عشق،شادی،شور و اشتیاقم را همواره به او نسبت می دادم.گویی او منبع آنهاست. روزی در حالی که در کنار اقیانوس قدم می زدیم سراسر وجودم را عشق گرفته بود.از درون احساس خوشحالی و خوشبختی می کردم سپس رو به او کردم و گفتم: ((تو فوق العاده ای.دوستت دارم.تو به من احساس خوشحالی و خوشبختی می دهی)) آنچه درآن لحظه احساس می کردم عشق و شادی خودم و پاس داشت موهبت های زندگی بود.آیا به راستی او بود که به من احساس عشق، خوشحالی و خوشبختی می داد؟البته این به معنای این نبود که با او بودن را دوست نداشته باشم یا حضور او به من رضایت نمی داد بلکه منبع عشق من او نبود خودم بودم. به خودتان مجوز بدهید که همواره و در همه حال احساس عشق کنید ما انسانها قادریم عاشق خیلی ها باشیم. ما به راستی قادر هستیم عاشق کسانی باشیم که حتی تصورش را هم نمی نماییم. در واقع چنانچه روشن بین باشیم و قلب و روحمان باز و گشاده باشد؛ می توانیم عشق خود و کمال آن را در حضور هر کسی متجلی کنیم. و این تجربه قدیسان و فرزانگان بوده است.این انسانهای بزرگ همواره در حالتی از عشق همیشگی به سر می بردند.حالتی که درآن با کمال و یکپارچگی تمام و بدون توجه به اینکه در کجا و با چه کسانی هستند می توانند عشق خود را متجلی کنند. اغلب ما گمان می کنیم باید با کسی صمیمی باشیم تا احساس عشق کنیم.ما همیشه خیال می کنیم وجود و حضور یک انسان دیگر از ضروریات عشق ورزیدن محسوب می شود.در حالی که این واقعیت ندارد. واقعیت آن است ما چشیدن طعم عشق راستین تنها هنگامی میسر است عشق به خویشتن را در خود و با خود بیاموزیم. قبل از آنکه صلاحیت در هر نوع رابطه صمیمی و با معنا و مفهوم را یافته باشید باید عشق را در درون خود یافته باشید. چنانچه منتظر بمانید تا کسی از راه برسد و آنگاه با منبع عشق درونی خود ارتباط برقرار کنید دچار زحمت و گرفتاری خواهید شد.زیرا اگر شما عاشق نباشید و او نیز عاشق نباشد و هریک به امید دیگری باشید؛ او شما را مأیوس، سر خورده و گریزان از عشق می کند. هیچ کس نمی تواند عشقی را که در شما نیست یا آن را احساس نمی کنید به شما بدهد. هیچ کس نمی تواند چیزی را به شما بدهد که از قبل ندارید.باید از قبل عاشق باشید؛ حتی قبل از آنکه از خانه بیرون بروید تا کسی را ملا قات کنید. چنانچه از قبل عاشق نباشید با دلدار بودن و گذراندن وقت با او نیز احساس عشق بیشتری به شما نخواهد داد. اما هنگامی که با کسی آشنا می شوید که او نیز مانند شما عاشق بوده؛ عشق شما با او همنوا می شود و می توانید عاشق یکدیگر باشید. همانگونه که عارف و صوفی بزرگ مولانا می گوید: ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟ معشوق همین جاست بیایید بیایید! چنین رابطه ای بس رو شن گر و نورانی است.عشق هرگز مبادله نمی شود. چنین نیست که شما عشق بدهید و دیگری بستاند.بلکه عاشق و معشوق در توافقی متقابل اجاز ه می دهند هر یک عشق خود را به طور همزمان احساس کنند و سپس اینجاست که عشق میان آن دو جاری می شود.آنهم به مانند پلی که قلبهای آنها را به هم متصل نموده است. عشق چیزی نیست که بتوانید آن را از کسی دریافت کنید. عشق حالتی از بودن است که یا درآن هستید یا نیستید. هنگامی که چنین رابطه ای را با خویشتن خویش آغاز می نمایید؛ درمی یابید که عاشقی حالتی است که می توانید صرف نظر از اینکه پیرامون شما چه می گذرد و چه حوادث و وقایعی بر شما حادث می شود آن را احساس کنید. هنوز نیز می توانید عاشق باشید و اگر همسر یا نامزد شما تماس خود را با منبع عشق خود از دست داده است شما همچنان می توانید تماس با منبع درونی را حفظ کنید. آغاز عشق به خویشتن به این معنا است که به خود مجوز دهید عشق درونی خود را احساس کنید و با آن در تماس باشید. برای من عاشق بودن تصمیمی خود آگاهانه است که به میل و اراده خود گرفته ام. به این معنی که به خودم اجازه داد ه ام عشق خود را در حضور دیگری نیز احساس کنم. هنگامی که عاشق هستید یا به عبارتی با عشق درون خود تماس دارید (حال چه دلداری داشته باشید چه نداشته باشید)هر روز از زندگیتان سر شار از روابط عاشقانه بزرگ و کوچک می شود. هنگامی که به کافه محل مان می روم تا قهوه ای بنوشم به دختری که قهوه می آورد خیره می شوم و اجازه می دهم عمق عشقی که در درون احساس می کنم ببیند. پس لحظه ای به یکدیگر خیره می شویم و لبخند می زنیم و به گونه ای باهم ارتباط برقرار می کنیم؛ درآن لحظه من عاشق هستم. برای عشق به دیگران نیازی به اجازه آنان ندارید. چشیدن طعم عشق درون و احساس کردن آن کار مشکلی نیست. کافی است مشاهده گر باشید و آن احساس را در درون خود شناسایی و رد یابی کنید تا به سر منشأ آن در وجود خود برسید. هنگامی که از منبع عشق خود مطمئن شدید به جای آنکه فکر کنید از طرف مقابل می آید به یادآورید چون شما احساسش می کنید از جایی تزریق نشده است. هر گاه فرزند خود را در آغوش می کشید یا از جلوی حیات کسی رد می شوید و موجی از شادی شما را در بر می گیرد به خودتان بگویید این همان عشق خودم است که احساسش می کنم. عشق شما به دیگران کمک می کند آنان نیز خود را دوست بدارند و به خود عشق بورزند. امواج و بازتاب عشق چنان فرا گیر است که وجود آنا را در بر می گیرد و به طرزی طبیعی نسبت به خود احساس خوبی می کنند. هنگامی که در کنار انسانی هستیم که خود را دوست دارد ما نیز با عشق و احترام بیشتری با خودمان رفتار می کنیم و با عشق درونی تماس برقرار می نماییم. هنگامی که یاد می گیرید چگونه خود را از درون اغنا کنید؛ قادر خواهید بود با قلبی آکنده از رضایت خود جوش و درونی دیگر روابط بیرونی خود را سامان دهید؛ عشق و رضایتی که دیگران آن را احساس می کنند و می توانند به آن پاسخ دهند. هرگز چیزی را که ندارید نمی توانید به دیگران بدهید. تا به حال شده است خواسته باشید به کسی عشق بورزید اما او از پذیرفتن بهراسد و قلب و روح خود را بر شما نگشاید؟ آیا شده است تمامی عشق خود را ببخشید و با تمام وجود وقف رابطه ای باشید اما طرف مقابل نسبت به تمام آنچه می بخشید بی اعتنا باشد؟ مدتها می گذرد و او تغییر نمی کند گویا مخزن عشق او سوراخ است هرچه در آن می ریزید پر نمی شود. معمولا در پایان چنین روابطی چنان بی رمق می شوید و عشقتان چنان از مرکز توجه شما خارج می شود که گویی هر گز عاشق نبوده اید. شما ا حساس شکست خوردگی می کنید چون تلاش شما بی فایده بود ه است و تفاوتی ایجاد نکرده است. عشق شما هرگز نمی تواند کاری انجام دهد.هرگز از دست شما کاری ساخته نیست جز اینکه وسیله ای باشد تا دیگران عشقی را که در قلب خود دارند احساس کنند. به خاطر داشته باشید هر چه قدر هم تلاش کنید هر گز نمی توانید بیشتر از آنچه دیگران خود را دوست دارند به آنها عشق بورزید. هرگز نمی توانید به کسی احساس عشق و دوست داشتنی بودن بدهید؛ مگر آنکه قبلاً ظرفیت پذیرش، قابلیت توانایی عشق ورزیدن به خود را داشته باشید. چنانچه کسی خود را دوست نداشته باشد و به خودش عشق نورزد عشق شما را نیز احساس نخواهد کرد. عشق ورزیدن به خود را هرگز به تعویق نیندازید. ادامه دارد رازهایی درباره زندگی باربارا دی آنجلس سلام دوستان اگه می خواهید بدونید قوانین درست نگاری در وب رو درست رعایت می کنید به خوابگرد مرا جعه کنید. البته من هنوز نمی دونم!!! فیلم کا وشگر استخوان در حال پخشه و من دارم از ترس زهر ترک می شم... اگر شما میل به رابطه جنسی دارید و همسرتان این تمایل را ندارد (یا برعکس)، احساسی را که دارید بیان کنید و ازآن حمایت کنید .آنگاه همسر شماهم پاسخ خواهد داد و هر کدام ازشما میتوانید به را بطه عمق بیشتری ببخشید. اگر همسر شما میل ندارد می توانید این را به عنوان آیینه ای که درونتان را منعکس میکند در نظر آورید.از خودتان بپرسید در درونتان چه می گذرد. آن گاه به درون خویش رفته؛ ببینید حرکت بعدی شما کدام است.این است معنای اعتماد به خویشتن.شاید شما و شریکتان نیاز دارید با هم صحبت کنید،شاید نوعی خشم و آزردگی بیان نشده وجود داشته باشد،شاید شما بی آن که بدانید نیاز به زمانی دارید که با خویشتن تان تنها باشید.افکارتان را بیان و حمایت کنید این کار موجب می شود انرژی آزادانه در شما جاری شود. در تجربه اشکال مختلف عشق ورزی باز و گشاده باشید؛انرژی ممکن است فقط شمارا به سوی نشستن با هم هدایت کند:دست یکدیگر را گرفتن،نوازش کردن؛ یا چیزی که شما آن را عشق ورزی تلقی نمیکنید، ولی میتواند به همان اندازه رضا یت بخش باشد.نسبت به عوا طفتان صا دق باشید حرکت صحیح خود به خود انجام می گیرد. افرادی که در گیر را بطه تک همسری هستند و جذب شخص دیگری می شوند ازمن سوال می کنند چه باید کرد؟همان طور که در بخش روابط گفتم بدون شک پاسخ ساده ای برای این سو ال وجود ندارد.معمولا ما این انرژی را خفه و مسدود می کنیم،خواه با خفه کردن و نادیده گرفتن این مجذوبیت،یا با عصیان علیه قو انین.آن گاه در می یابیم که باز بیشتر مجذوب این مو قعیت ممنوعه شد ه ایم،و در هیچ یک از موارد ما انرژیمان را دنبال نمی کنیم.در این مو قعیت ،شما نیاز دارید که برای دیدن آن چه واقعا احساس می کنید به درونتان عمیق تر نظر بیفکنید.آیا شما به علت احساس گناه یا هراس از دست دادن شریک زندگیتان ،می خواهید تک همسر بمانید. یا از ترس نزدیک شدن و صمیمیت با شریک زندگیتان به سر گرمیهای دیگر پناه می برید؟بدون شک برای پاسخ به این پرسشها ،به صدا قت بیشتر و به عواطف عمیق تری نیاز هست. ترس از انفجارعاطفی انرژی جنسی می تواند توانایی شما را در برقرا رکردن را بطه ژرفا ببخشد.اگر شما کاملا صاد ق باشید،همه چیز به نحوی جلو خواهد رفت که هر کس هرآن چه خواسته و نیاز داشته به دست خواهد آورد.همچنین ممکن است دریابید که شیفتگی به دیگری در واقع شما را به عشق ورزی هدایت نمی کند ،بلکه به شکل دیگری از روابط که می تواند بسیار رضا یت - بخش باشد سوق می دهد. تمرین1: آرام دراز بکشید چشمهایتان را ببندید.با هر بازدم بدنتان را آرام و شل کنید و سپس چند نفس عمیق دیگر بکشید.با هر بازدم ذهنتان را آرام تر کنید. با هر نفس به ژرفای درونتان بروید.انرژی هستی را که در آن هسته مرکزی می تپد ،در تمام اندامتان احسا س کنید.بدانید که این انرژی جنسی است و ابرازش شور آفرین.حال خودتان را همچون انرژی آتشگون هستی مشا هده کنید ؛ که در دیگران جاری می شود.خودتان را مجسم کنید که عشقتان را به همسرتان و دوستانتان ابراز می دارید. بدانید که نیروی درون شما ،صادق ،بی گناه، زنده و خلاق است.بدانید که می توانید به انرژی جاری در خود اعتماد کنید.وبدانید که ابراز خویشتن خطری به همراه ندارد. تمرین 2 به اعتقاد من زدودن عقاید کهنه ،ترسها،پیش داوریها ،یا باورهای منفی را جع به جنسیت ،می توان از روند نوشتن سود جست.با دیدن با ورهایتان می توانید آگاه شوید که چه هنگام بر مبنای آن عمل میکنید .هرچه شما آگاهتر شوید ، با ورهایتان سلطه نهفته کمتری بر شما خواهند داشت. در مورد جنسیت ،تمام باو رهای منفی ،و تر سهایتان را روی کا غذ بیا ورید. 2- وقتی این کاررا کردید ؛چشمهایتان را ببندید و خودتان را مشا هده کنید کنید که قادرید با هر ترس و باورمنفی موا جه شوید نفس عمیق بکشید و بگذارید همه چیز از بین برود. در تایید خود مطالبی بنویسید که به شما کمک کند تا خلاف باورهای منفی تان عمل کند . چند نمونه: 1- باور های منفی: 2- تایید:(قرینه ۱) 1- من نمی توانم جفت مناسبی پیدا کنم. 2- من حال مشغول یا فتن شریک مناسبی برای خود هستم یا من دارم یک یار جالب و صادق را جذب میکنم. 1- من از عشق ورزی لذت نمی برم. 2- لذت بردن از عشق ورزی خطری به همراه ندارد. 1- من همیشه خیلی خسته هستم. 2- من وقت صرف شناختن خویش میکنم .من عوطف صا دقانه ام را به شریکم منتقل میکنم. 1- مجالی برای عشق ورزی نیست. 2- من به عواطفم اعتماد دارم و از آن حمایت میکنم. 1- زمانی که پای میل جنسی در میان است نمی توانم به خودم اعتماد اعتماد کنم. 2- من حال کاملا به خود اعتماد دارم.من بر مبنای میل جنسی ام عمل میکنم. 1- من در عشق ورزی حریصم. 2- من حال به ریتم جنسی ام اعتماد میکنم.من با آنچه می خواهم هماهنگ می شوم و بر مبنای آن عمل میکنم. شاکتی گواین جسم ما تمهیدات پیچیده ای برای اندازه گرفتن (یا دقیق بگویم؛کنترل کردن) انرژی ای که در ما جاری است به وجود آ ورده است .داوری ها و محدودیتهای ما خوب به کارمان آ مده اند؛آنها جریان انرژیمان را به سطحی رسانده اند که احساس آسو دگی کنیم. برخی از ماده مخدر و غذا برای کنترل طبیعی انرژیشان استفاده می کنند.حتی اگر در ظا هر چنین به نظر برسد که انرژیشان را از طریق مواد محرک تشدید می کنند،در واقع بازهم قدرت هستی را که در درونشان جریان دارد مسدود می کنند. همین مصداق برای سکس هم صادق است.مردم راهی برای اندازه گرفتن نیروی جنسی به وجود آ ورده اند.آ نها با داشتن روابط جنسی بیش از حدامیال طبیعیشان را کنار می زنند ؛یا امیال جنسی شان را سر کوب میکنند؛و در هردو حالت با عث می شوند که مانع از جاری شدن انرژی هستی در خود شویم. تا زمانی که ما آماده تجربه نیروی جنسی مان نبا شیم بدیهی است که از شیوه ها ،داوری ها ،و باورهای منفی،تو قعات و نگرش قدیمی برای کنار آمدن با انرژی جنسی مان استفاده می کنیم.فقط تا یید و پذیرش و علت انجام این کار با عث می شود که انرژی جریان یابد. دانستن اینکه من درلحظه از عواطفم حمایت می کنم ،به من این آ زادی را می دهد که انرژی جنسی ام را بررسی کنم، بدون این که از خود متو قع با شم که من باید کار درست را انجام دهم.مسئله جنسیت همواره آمیخته با ترس ، هیجان و عدم اطمینان است و زمانی که انرژی و عوا طفمان را بررسی میکنیم آنها به سطح می آیند و آشکار میشوند وما نیازمند آنیم که تمام آنهارا بپذیریم. تمرینهای زیر به شما در بررسی انرژی جنسیتان کمک میکند: به مدت یک روز یک ساعت ،یا هر مدتی که میل دارید وانمود کنید که هیچگونه پیش داوری را جع به احساسات جنسی تان ندارید.جسم خود را ببینید و آ نرا پاک و نیا لوده در نظرآ ورید.از خودتان بپرسیدانرژیتان شبیه چیست؟و چه احساسی دارد؟و بدنتان به چه نیاز دارد؟شرو ع کنید به بررسی هر احساس و یا تصویری که ظا هر می شود.آن را بینید و همچونحقیقت تجربه اش کنید.اگر به نوعی افکار منفی چهره نشان داد ،آ نها را بپذیرید و بعد رهایشان کنید. هنگامی که از بستر برمی خیزید و روزآ غاز می شود،در درونتان احساس طراوت کنید.توجه تان را معطوف به جسمتان کنید .ببینید چگونه با افرادی که در طی روز بر خورد می کنید واکنش نشان می دهید. در طی روز ،به وجود خویش،اندامتان،و عواطف جنسیتان آ گاه با شید.اگر شما کشش زیادی به کسی دارید ،توجه کنید چه حسی می کنید وچه افکاری در سر دارید.(مانند :من باید را جع به این مو ضو ع کاری کنم.من باید او را به دست آ ورم.من ازدواج کرده ام.او با تو قعات من همخوان نیست.او بسیار جوان است.)سعی کنید به خودتان به خاطر هیچ یک از این افکار حمله نکنید اگرمی توانید به پاکی درونتان بر گردید و زمانی وقت صر فش کنیدواگر تصمیم می گیرید که بر مبنای یکی ازاین عواطف عمل کنید؛با آ گاهی از این که از پاکی درونتان می جوشد ،به انرژی درو نتان اعتماد کنید. دنبال کردن انرژی در رو ابط افراد اغلب می خواهند بدانند چگونه از انرژیشان در روا بط حمایت کنند. چگونه از خود حمایت کند زمانی که نیاز به عشق ورزی دارند و همسرشان این نیاز را ندارد.ترس ما از این است که نکند زمانی که ما نیاز جنسی داریم شر یکمان میلی به آن نداشته باشد.این وحشت وجود دارد که اعتماد کردن به خویشتن مان ممکن است به معنای آ زار دیگری باشد.در این جا نیز شما می توانید به خودتان و انرژی جنسی تان اعتماد کنید. به اعتقاد من انرژی هستی نمی تواند مرا به سوی آزار خویشتن یا دیگری هدایت کند.افراد ممکن است در لحظه آزار ببینند ،و لی اگر شما به وا قع به انرژیتان اعتماد وآن را دنبال کنید ؛عمل شما در اصل به دیگران هم نیرو می دهد. زمانی مرگ را بطه فرا می رسد که اشخاص نخواهند آنچه وا قعا احساس می کنند بیان کنند.زمانی که افراد عاشق می شوند درابتدا بیشتر میل دارند با هم سخن بگویند .زیرا هنوز در حال شناخت یکدیگرندو وابستگی میا نشان به وجود نیا مده است. به مجرد این که وا بستگی به وجو د بیا ید ؛افراد از ترس
THE MOST MEANINGFUL YEAR OF YOUR LIFE
PERFORM
THE SEVEN ESSENTIAL ACTIONS ©
ONCE EVERY DAY
2. Express your love in a way that is unexpected,
or to someone who is not expecting it.
reflects the best of who you are.
reflects less than the best of who you are.
judge.
you would normally take for granted.
7. For one full minute, stop whatever you are
doing and be deeply grateful for the gift of this day
of your life. During this minute, contemplate the
fact that yesterday, approximately 154,300 people
on Earth passed from this world, and that even
while you are practicing this very sixty seconds of
gratitude, 100 souls will leave their physical forms.
Send them your prayers as they journey onward.
Then, with great joy and humility, proclaim these
words out loud:

با خودم گفتم: ''''''''كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی
حالی است!''''''''
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی كرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا> انداختم و به راهم ادامه دادم.
همینطور كه می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.
عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، یه قطره درشت اشك درچشمهاش دیدم.
همینطور كه عینكش را به دستش میدادم، گفتم: '''''''' این بچه ها یه مشت آشغالن!''''''''
او به من نگاهی كرد و گفت: '''''''' هی ، متشكرم!'''''''' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن
لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك
خانهی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت كه قبلا به یك مدرسهی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با
چنین كسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی
كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارك را می شناختم، بیشتر از او خوشم
میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند. صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارك را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم:'''''''' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی،با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!'''''''' مارك خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..
در چهار سال بعد، من و مارك بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو
به فكر دانشكده افتادیم. مارك تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما
باشد. او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
مارك كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور
نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.
من مارك را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند. حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همهی دخترها دوستش
داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!
امروز یكی از اون روزها بود. من میدیم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: ''''''''
هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی
بود!''''''''
او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد( همون نگاه
سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: '''''''' مرسی''''''''.
گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: ''''''''
فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این
سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یك مربی ورزش....
اما مهمتر از همه، دوستانتان....
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می
> توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم.''''''''
من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد
مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.
مارك نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد:
''''''''خوشبختانه، من نجات پیدا كردم.
دوستم مرا از انجام این كار غیر> قابل بحث، باز داشت.'''''''' من به همهمه ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما دربارهی سست
ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
> پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از
> سپاس. من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك،
شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا
بدتر شن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر
بگذاریم. دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
'''''''' دوستان، فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند میكنند، زمانی كه
بالهای شما به سختی به یاد میآورند چگونه پرواز كنند.''''''''
هیچ آغاز و پایانی
وجود ندارد....
دیروز، به تاریخ پیوسته، فردا ، رازی است ناگشوده،
اما امروز یك هدیه است



1- پایان دنیا نزدیک است. اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات را نجات دهید، کدام را انتخاب میکنید؟
2- به آفریقا رفتهاید. به هنگام بازدید از یکی از قبیلهها، آنها اصرار میکنند که یکی از حیوانات زیر را به عنوان یادگاری با خود ببرید. کدام را انتخاب میکنید؟
3- فرض کنید خطای بزرگی انجام دادهاید و خداوند برای مجازات شما تصمیم گرفته است که به جای انسان، شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد. کدام را انتخاب میکنید؟
4- اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را برای همیشه از روی کره زمین نابود کنید، کدام را انتخاب میکردید؟
5- یک روز، با حیوانی برخورد میکنید که میتواند با شما به زبان خودتان صحبت کند. دلتان میخواهد که کدامیک از حیوانات زیر باشد؟
6- در یک جزیره دور افتاده، تنها یک موجود زنده به عنوان همدم و همراه شما وجود دارد. کدامیک را انتخاب میکنید؟
7- اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دستآموز کنید. کدامیک از حیوانات زیر را به عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب میکردید؟
8- اگر قرار بود برای 5 دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر در میآمدید، کدامیک را انتخاب میکردید؟
الف: خرگوش? کسانی که دارای شخصیت دوگانه هستند، به سردی یخ در ظاهر اما به گرمی آتش در باطن
ب: گوسفند? مطیع و گرم
پ: گوزن? زیبا و آداب دان
ت: اسب- کسانی که غیرقابل جلوگیری، بیبند و بار و آزاد هستند.
2- در فرایند ابراز عشق و درخواست ازدواج، کدام رویکرد برای شما خوشایندتر و موثرتر است.
الف: میمون ? مبتکر و باذوق که هیچگاه احساس خستگی نکنید.
ب: شیر- سرراست، صاف و پوست کنده به شما بگوید که دوستتان دارد.
پ: مار- دمدمی مزاج، پر نوسان، نفس گرم و عشق سرد
ت: زرّافه- صبور، هرگز شما را رها نکند.
3- دلتان میخواهد معشوقتان چه عقیدهای در باره شما داشته باشد.
الف: سگ- باوفا، صادق، ثابت قدم
ب: گربه- شیک و زیبا
پ: اسب- خوش بین
ت: مار- انعطافپذیر
4- چه اتفاقی باعث میشود که شما رابطهتان را قطع کنید/ از چه خصوصیتی بیش از همه نفرت دارید.
الف: شیر- متکبر و خودخواه، امر و نهی کن
ب: مار- هیجانی و دمدمی مزاج، نمیدانید چگونه او را خوشحال کنید.
پ: تمساح- خونسرد، بیرحم، سنگدل
5- دوست دارید چه نوع رابطهای با او برقرار سازید.
الف: گوسفند- سنتی، بدون آن که چیزی بگوئید او بفهمد چه میخواهید، ارتباط برقرار کردن از طریق قلبها.
ب: اسب- هر دو بتوانید درباره همه چیز با هم صحبت کنید، هیچ چیز مخفی در میان نباشد.
پ: خرگوش- رابطهای که همیشه خود را گرم و عاشق او حس کنید.
ت: پرنده- رابطهای پایدار و طولانی و بالنده
6- آیا به او خیانت می کنید.
الف: انسان- شما به جامعه و اخلاقیات احترام میگذارید، پس از ازدواج هیچ کار خلافی نمیکنید.
ب: خوک- نمیتوانید در مقابل تمایلاتتان مقاومت کنید، به احتمال زیاد خیانت میکنید.
پ: گاو- خیلی سعی میکنید که چنین کاری نکنید.
ت: پرنده- شما هرگز نمیتوانید استوار و ثابت قدم باشید، شما واقعاً برای ازدواج مناسب نیستید و نمیخواهید تعهدی بپذیرید.
7- درباره ازدواج چه فکر میکنید.
الف: دایناسور- شما خیلی بدبین هستید و فکر میکنید این روزها دیگر ازدواج سعادتمندانه وجود ندارد.
ب: ببر- شما به ازدواج به صورت یک چیز گرانبها فکر میکنید. پس از آن که ازدواج کردید، پیوند زناشویی و همسرتان را بسیار باارزش و گرامی میدارید.
پ: خرس قطبی- شما از ازدواج میترسید، فکر میکنید آزادیتان را از شما خواهد گرفت.
ت: پلنگ- شما همیشه طالب ازدواج بودهاید ولی در واقع، شناخت دقیقی از آن ندارید
8- در این لحظه، به عشق چگونه فکر میکنید.
الف: شیر- شما همیشه تشنه عشقید و میتوانید هر کاری برای آن بکنید اما به راحتی در دام عشق نمیافتید.
ب: گربه- شما خیلی خودمحور و خودخواهید. شما فکر میکنید عشق چیزی است که میتوانید به دست آورید و هرگاه که خواستید آن را دور بیاندازید.
پ: اسب- شما نمیخواهید در قید و بند یک رابطه پایدار قرار بگیرید. به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو
ت: کبوتر- شما به عشق به صورت یک تعهد دو طرفه فکر میکنید
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
زیبا بود ولی از نظر اقلیدوس
هندسی اقلیدسی از بی رحم ترین هندسه هاست !! چرا که در آن هیچ وقت دو خط موازی به هم نمی رسند !!!
ولی در هندسه تا اقلیدسی نظیر
هندسه ریمانی یا هندسه محدب
ویا
هندسه لپاچسفکی یا هندسه مقعر
همیه خطوط موازی همدیگر رو قطع می کنند !! در واقع باید قطع کند چرا که در این صورت نظام هستی دچار تناقض و تلاطم و در نهایت از هم پاشیدگی خواهند شد ...
پس ای خطوط موازی عاشق هم بشوید و بدانید که روزی به هم خواهید رسید .

اندرزهايي چند دربارة آشنايي: اگر شهوت و هوس رابطة شما را به پيش ميبرد، اين رابطه هرگز به نتيجه نخواهد رسيد. دليلش را در اينجا خواهيد خواند.
دلايل واقعبينانه
دلايل ايدئولوژيكي
نقش ازدواج
نتيجه
چطور میتوانیم با خداوند رابطه شخصثی خود را آغاز نمائیم؟ 
خانمها کمی مغرور هستند هستند. آنها تصور می کنند ماه و خورشید به دور آنها میچرخند.
پس وقتی زنی این سوال را می پرسد، منظور واقعیش این است که: “آیا الان داری به من فکر می کنی؟”
روانشناسی زنانه اش، او را وادار میکند که تصور کند که بر فکر شما حکمفرما است.
پاسخ های نادرست:
“داشتم فکر میکردم بازی کی شروع می شود.”
“اون دختر خوشگل که الان رد شد را دیدی؟”
“شام”
پاسخ های زیرکانه:
“داشتم فکر می کردم امروز چقدر خوشگل شدی.”
“داشتم فکر می کردم چقدر مرد خوش شانسی بوده ام که با تو روبه رو شدم.”
“داشتم درمورد اون روزی که پارسال رفتیم پارک فکر می کردم، چقدر خوش گذشت.”
سوال : “فکر می کنی من چاقم؟” (به نظرت تو این لباس چاق به نظر می رسم؟)
منظور واقعی او این است که، “با اینکه 5 سال است که دیگه پامو تو باشگاه نگذاشتم،
فکر میکنی هنوز از نظر جنسی جذاب هستم؟” این سوالی بسیار پیچیده است،
چون خودش می داند که چاق شده است. او از شما می خواهد که به او دروغ بگویید.
پاسخ های نادرست:
“آره، باید وزنت را بیاری پایین.”
جدیداً متوجه شدم که رانها و شکمت چاق شده است.”
“نسبت به کی؟”
پاسخ های زیرکانه:
او را با چنان حیرت و شگفتی نگاه کنید، در شگفت باشید که چطور حتی به فکرش رسیده چنین
سوالی بپرسد. به طور مستقیم پاسخ ندهید، درعوض مثلاً بگویید،
: “تو زیباترین زنی هستی که به عمرم دیده ام.”
سوال : “تو مجذوب چه چیز من شدی، هوشم یا جسمم؟”
این یکی از کامل ترین تله های زنانه است. منظور واقعیش این است که،
“آیا تو فقط از نظر جنسی مجذوب من شدی و منو فقط برای س ک س می خواهی؟”
اگر به او جواب بدهید که به خاطر زیرکی و هوشش مجذوب او شدید، ناراحت شده
و خواهد پرسید “پس فکر میکنی که من زشتم؟”
و اگر هم بخواهید از ظاهر زیبایش تعریف کنید باز هم جوابی دیگر برایتان دارد.
پاسخ های نادرست:
نگاه پر طمعی به بدنش بکنید و از آن تعریف کنید.
پاسخ های زیرکانه:
“می دانی عزیزم چی منو مجذوب تو کرده؟ تو ترکیبی عالی از زیبایی و هوش هستی.
من همه چیزت را دوست دارم.”
سوال : “اگه میتونستی با یکی از دوستهای من رابطه داشته باشی، کدومو انتخاب می کردی؟”
این یکی از تله های قدیمی برای سنجش وفاداری شماست. خیلی باید دقت کنید تا با کله تو چاه نیفتید.
پاسخ های نادرست:
مشتاقانه جواب می دهید “ندا” و در ذهنتان صحنه هایی گرم و پرحرارت از دوستی با او را تصور می کنید.
بدتر اینکه جواب بدهید، “انتخاب سختیه. نمی دانم ندا را انتخاب کنم یا شیرین را.”
پاسخ های زیرکانه:
تو آنقدر زیبا و جذاب هستی که من به هیچ وجه دوست ندارم با کس دیگری رابطه داشته باشم.”
“تاحالا درمورد دوست های تو اینطوری فکر نکرده ام. نمی تونم کسی را انتخاب کنم.”
سوال : “دوسم داری؟”
منظور واقعی او این است که،
“آیا این رابطه در آخر به ازدواج ختم می شود یا اینکه من دارم وقتم را تلف تو می کنم؟”
یادتان باشد که خانمها به ازدواج و رابطه مثل کار و بیزینس نگاه می کنند و اگر ببینند
رابطه ای هیچ فایده ای برایشان ندارد، راغب به ادامه آن نیستند.
پاسخ های نادرست:
“بهت انس گرفته ام.”
“تا منظورت از دوست داشتن چی باشه.”
“فکر می کنم.”
پاسخ های زیرکانه:
در اینجا هم باید تا می توانید از پاسخ مستقیم طفره بروید. پس مثلاً بگویید،
“تو کامل ترین زنی هستی که تا به حال دیدهام. خیلی خوشحالم که در کنار تو هستم.”
سوال : “تا حالا با چند تا زن رابطه داشته ای؟”
فکرهایی که در مغزش می گذرد سوالاتی هستند مثل،
“چطور توانسته ای با زنی غیر از من رابطه داشته باشی؟”،
“آیا هنوز به این زن ها فکر میکنی؟”، و “آیا آنها شریک های جنسی بهتر از من بوده اند؟”
پاسخ های نادرست:
شروع کنید به دونه دونه شمردن و نام بردن.
پاسخ های زیرکانه:
“یادم نمی آید عزیزم، چون از وقتی با تو آشنا شدم دیگه کسی برام اهمیت نداره.”
من می توانم پاسخت را بدهم،
به یاد داشته باش، من نباید
به یاد داشته باش، من شاید نقابى
تو را دیگرى باید برایم بسازد و تو هم.
هستم و من هم.
به یاد داشته باش، تو نمی توانى
به یاد داشته باش، تو نمی توانى
به یاد داشته باش، قضاوت و صدور
حسودان از من متنفرند ولى
من قابل ستایشم و تو هم.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر

- ( من) دوستت دارم
- ( من) برات مي ميرم
- (براي من) هيچكس مثل تو نميشه
- ( من ) هميشه به فكر توام
-( من) را فراموش نكن
- ( من ) از تو رنجيدم
در حاليكه در عشق، توجه به حالتها و لذتهاي خود نيست. و خواست و شرايط معشوق جايگزين خودخواهي فرد مي شود.
جمله معشوق است و عاشق پرده اي
زنده معشوق است و عاشق مرده اي
2 – هوس پاسخ به يك نياز جسماني و رواني است، مثل نياز به آب، نياز به اكسيژن ، نياز به غذا. ولي عشق فراتر از يك چنين نيازي هست. عشق فراهم آورنده رشد و خودشكوفايي فرد است. لذا فردعاشق خود را خوار نمي كند، كوچك نمي كند. عشق عزت و احترام دارد و اين احترام از روي بي نيازي و بزرگي عشق حاصل مي شود. شايد در فيلم ها ديده و شنيده باشيد كه فردي مي گويد« من عشق را گدايي نمي كنم».
هر چه جز عشقست، شد ماكولِ[1] عشق
دو جهان يك دانه پيش نَولِ[2] عشق
دانه يي مر مرغ را هرگز خورَد؟
كاهدان مر اسب را هرگز چَرَد[3]؟
3 – عشق محدود كننده و زنداني كننده معشوق نيست. عشق آزاد كننده است. اگر فردي را مجبور كنيم كه همه علائق ، سليقه ها و تفكراتش را فقط متوجه ما كند و فقط به ما بينديشد، او را محدود به خودمان كرده ايم، نه اينكه عاشق خودكرده باشيم. در واقع اين عشق نيست، اين يك هوس است و ما را وابسته به شخص ديگري نموده است.
آنكه او بسته غم و خنده بود
او بدين دو عاريت زنده بود
باغ سبز عشق، كو بي منتهاست
جز غم و شادي درو بس ميوه هاست
عاشقي زين هر دو حالت، برترست
بي بهار و بي خزان ، سبز و ترست
در نگنجد عشق در گفت و شنيد
عشق، دريايي ست قعرش ناپديد.
4 – عشق با بدبيني و سوء ظن همراه نيست. عشق يك اعتماد است. يك اطمينان است و پس از شناخت رفتار، گفتار و احساسات معشوق، و به جهت يك آگاهي عميق به وجود مي آيد. لذا ابتدا اعتماد به وجود مي آيد و بعد عشق منعقد مي شود.
بعضي ها مي پرسند «بايد اول عاشق شد بعد ازدواج كرد يا اول ازدواج كرد بعد عاشق شد؟!»
در جواب بايد گفت: اگر بعد از ازدواج بخواهي عاشق بشوي كه كار از كار گذشته است و آن فرد هر خصوصيت يا رفتار و يا افكار و احساسي كه داشته باشد، بايد تحمل كنيد، نام اين عشق نيست.
از طرف ديگر بدون بررسي ، شناخت ، تحقيق و ارتباط رسمي چگونه مي توان عاشق فردي شد تا در پي آن ازدواج كرد؟ ( يعني روش عاشق شدن قبل از ازدواج چگونه است)
خلاصه اينكه، طي يك فرايند رسمي كه خانواده ها در جريان هستند، و ارتباطات شما آشكار و شفاف هست. با مشورت و بررسي شما و خانواده هايتان از فرد مقابل آگاهي به دست مي آوريد، تناسب رفتارها، نقاط ضعف ، احساسات و افكار يكديگر را مي سنجيد و ساير معيارهاي مطلوب را دقيقا ارزيابي مي كنيد. بديهي است كه اگر اين موارد مثبت باشد خواه ناخواه شما عاشق فرد مي شويد( نه هوس پيدا كنيد).
اما هوس اينست كه معمولا به صرف مجاورت ايجاد مي شود. همكلاسي، هم محله اي، همكار، فاميل و ...، مي بينيد، خنده ها و عشوه هايش را حس مي كنيد، شيطنتها ، بازيگوشي ها، و كلاس گذاشتن هايش را نظاره مي كنيد، به دلتون مي افتد كه عاشقش هستيد و با خيالات مستمر از او غولي مي سازيد كه فقط بعد از ازدواج شكسته مي شود و واقعيت آن روشن مي شود. معمولا چنين دو نفري به جاي شناخت يكديگر، انرژي خود را صرف احساسات يكديگر مي كنند، دل ميدهند و قلوه مي گيرند، هر روز به تعداد زيادي براي يكديگر مي ميرند، يا حداقل غش مي كنند و تعارفات كلاس بالا نصيب هم مي كنند، از وجود يكديگر ممنون مي شوند، از هم زياد تشكر مي كنند، با مطالعاتي كه در مورد مخ زني دختر يا پسر در اينترنت يا ....آموخته اند سعي مي كنند طرف مقابل را شيفته خود سازند ( به هر قيمتي)به هم زياد كادو مي دهند، متون ادبي جالب ، آهنگهاي احساس نواز، و مبالغه هاي غير عقلاني به يكديگر پيشكش مي كنند، كم كم نقش پدر، مادر، دوستان، همكاران و ... را حذف كرده و همه را يك جا به محبوب خود پيشكش مي كنند، و وقت خود را يا با او پر مي كنند يا با خيالات او سر مي كنند و در خيالات خود او را تك ستاره اي مي دانند كه آسمان قلب آنها را نوراني مي كند، بدون او زندگي معني و مفهوم و شور خود را از دست مي دهد. او يك انسان نيست، يك فرشته است، او هيچ عيبي ندارد، و فقط و فقط مهر و عشق و صفا و نقاط مثبت است. تصور از دست دادن او ، كابوسي وحشتناك هست. مفعول شعرهاي تمام ترانه هاي شاد و غمناك به نوعي به محبوب آنها بر مي گردد، واينگونه اين احساسات غير قابل كنترل مي شود ، در حاليكه عشق همانطور كه گفته شد، فرايند مشخصي از آگاهي مي باشد. منظور اين نيست كه از احساس تهي باشد، نه ، اما احساس يكي از پارامتر هاي مهم در كنار پارامترهاي آگاهي هست كه نمي تواند جاي خالي ديگر خصيصه ها را پر كند.
احساس انفجار آميز در رابطه ها منجر به تحريف واقعيت ها شده و آنقدر آب را گل آلود مي كند كه خود فرد به هيچ وجه قادر به شناخت صحيح طرف مقابل خود نيست. و پس از فروكش كردن احساست، پس از ازدواج ، تفاوت ميان خيالات خود و واقعيت ها را درك مي كنند.
5 – عاشق، خود را ملزم مي داند كه حريم عشق و معشوق را رعايت كند و هنجارها را به نفع لذت خود نمي شكند. عاشق در پي كام گرفتن از معشوق، پيش از آنكه اين حريم كامل و رسمي شود، نيست. بايد كانون خانواده شكل گيرد و انعقاد پيمان زناشويي انجام پذيرد و طرفين مسئوليت زندگي و تعهد كامل را نسبت به هم بپذيرند. هر گونه خلوت، لمس و ارتباطي كه جنبه لذت جويي داشته باشد (قبل از تعهد كامل زناشويي و در چارچوب قانون)، صرفا آسيب پذيري عشق را به همراه دارد و اين آزمايش كردن عشق نيست، بلكه سيراب كردن هوس و عطش شهواني است.
عشق هايي كز پيِ رنگي بُوَد
عشق نَبوَد ، عاقبت ننگي بود
6 – چنين مواردي از نشانه هاي هوس هستند: زودرنجي، قهر و آشتي ، دل خوري، نگراني، ترديد ، عجله در به نتيجه رسيدن، امروز و فردا كردن، زبان بازي كردن، با چند نفر ارتباط صميمي وعميق عاطفي گرفتن، روياپردازي در مورد فرد، چشم پوشي از نقاط ضعف آن شخص و ... ، همه از نشانه هاي هوس است، در حاليكه عشق ، قامتي رعناتر، بزرگتر ، قوي تر و منحصر به فرد دارد و از همه مهمتر آرامش بخش است و نگراني از درست رفتن، ندارد. عشق هايي كه نگراني آفرين، اضطراب آور و دمدمي مزاج و به ظواهر فرد بستگي دارد، همان هوسها هستند كه « محور من» در آنها قوي است . يعني فرد همه چيز را براي خودش مي خواهد ، نه معشوق
هر كه را جامه ز عشقي چاك شد
او ز حرص و جمله عيبي پاك شد
شاد باش اي عشقِ خوش سوداي ما
اي طبيبِ جمله علت هايِ ما
اي دوايِ نخوت و ناموسِ ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما
جسمِ خاك از عشق ، بر افلاك شد
كوه، در رقص آمد و چالاك شد
7 – عشق پيش نياز لازم دارد.
يعني فرد بايد رشد كند و از مراحلي بگذرد تا نوبت به عاشق شدن برسد. كسي كه هنور با والدينش درگير است، سازگاري با همكاران ندارد، رابطه صميمانه اي با دوستانش ندارد. افسرده و مضطراب است، تصميم هاي مهمي در زندگي نگرفته يا به اجرا در نياورده است، از اين شاخه به آن شاخه مي پرد، هدف زندگي خود را شفاف ترسيم نكرده است. و حتي در انتخاب هنجارها به انتخاب ثابتي براي وضع ظاهري ، پوشش و نحوه رفتارش نرسيده است و مردد بوده و روز به روز شكل به شكل مي شود و هويت خود را نيافته است، مانند كودك پيش دبستاني است كه براي اردو به دانشگاه رفته باشد، او هرگز نمي تواند در نقش دانشجو باشد. حتي اگر بر روي صندلي هاي دانشگاه بنشيند. لذا عشق پس از بلوغ عاطفي ، بلوغ اجتماعي، بلوغ فكري، بلوغ رواني و ...، پيدا مي شود، در غير اين صورت فقط هوس خامي بيش نيست.
8 – عشق بايد يك وحدت و يكپارچگي بين شما ، افراد و همه هستي ايجاد كند. اگر رابطه دختر و پسري، با پنهان كاري، تعارض ، درگيري با ديگران، احساس گناه، اضطراب، ترديد، و قطع روابط اجتماعي با ديگران، مشكل در شغل ، تحصيل ، روابط خانوادگي و ...، همراه هست بايد مطمئن شد كه هوس، خود را به جاي عشق به آنها معرفي كرده است. و چنين شروعي براي رابطه، پايان هايي به مراتب دردناكتر و فجيع تر به همراه دارد.
در نگنجد عشق در گفت و شنيد
عشق، دريايي ست قعرش ناپديد

راز عشق در تواضع است . این صفت نشانه ی تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده ی احساس وتفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند ، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.
راز دوم عشق
راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند،اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.
راز سوم عشق
راز عشق در این است كه به یكدیگر سخت نگیرید . عشقی كه آزادانه هدیه نشود ، اسارت است .
راز چهارم عشق
راز عشق در این است كه رابطه تان را مانند یك باغ با محبت تزیین كنید . بذر علاقه ها و عقیده های تازه بكار كه زیبایی بروید . ضمنا" فراموش نكن كه باغ را باید هرس كرد ، مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرزه ی عادت ها شود .برای آنكه عشق همواره با طراوت بماند ، باید به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه كرد.
راز پنجم عشق
راز عشق در خوش مشربی است . شوخی با دیگران را فراموش نكن ، در ضمن مراقب شوخی ها هم باش . شوخی ناپسند نكن . شوخی باید از روی حسن نیت باشد ، نه نیشدار.
راز ششم عشق
راز عشق در این است كه هر روز كاری كنی كه شریك زندگیت را خوشحال كند ، كاری مثل دادن هدیه ای كوچك ، تحسین ،لبخندی از روی محبت . نگذار كه جویبار محبت تان از كمی باران ، بخشكد .
راز هفتم عشق
راز عشق در این است كه حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفكر را از یاد نبری . آیا یك رابطه ی دراز مدت ، مهمتر از اختلافات كوچك و زود گذر نیست ؟
راز هشتم عشق
راز عشق در این است كه مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی ، و صبر كنی تا خونسردی را دوباره به ذست آوری . با این كه احساس جلوه ی الهام است ، اما شخص عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درك كند . قلبت را آرام كن تنها به این وسیله می توانی چیز ها را همان طور كه هستند ، دریابی .
راز نهم عشق
راز عشق در این است كه طرف مقابلت را تحسین كنی . هرگز با فرض این كه خودش این چیزها را می داند ، از تحسین كردن غافل مشو . مشكلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیت بگویی : دوستت دارم . گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ، اما كلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .
راز دهم عشق
راز عشق در این است كه در سكوت دست یكدیگر را بگیرید . كم كم یاد می گیرید كه بدون كلام رابطه برقرار كنید .
راز یازدهم عشق
راز عشق در این است كه به عشق ، بیش از یكدیگر احترام بگذارید ، زیرا عشق هدیه ی ازلی خداوند است .
راز دوازدهم عشق
راز عشق در توجه كردن به لحن صداست . برای تقویت گیرایی صدا ، باید آن را از قلب بیرون بیاوری ، سپس رهایش كنی تا بلند شود و به سمت پیشانی برود . تارهای صوتی را آرام و رها نگه دار . اگر احیایات قلبی ات را به وسیله ی صدا بیان كنی ، آن صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد.
راز سیزدهم عشق
راز عشق در این است كه از یكدیگر انتظارات بیجا نداشته باشید ، زیرا نقص همواره جزء لاینفك بشر است . ذهنت را برای ارزشهایی متمركز كن ، كه شما را به یكدیگر نزدیك تر می كند ، نه برای مسائلی كه بین شما را فاصله می اندازد.
راز چهاردهم عشق
راز عشق در این است كه حس تملك را از خود دور كنی . در حقیقت هیچ كس نمی تواند مال كسی شود . شریك زندگیت را با طناب نیاز نبند . گیاه هنگامی رشد می كند كه آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده كند .
راز پانزدهم عشق
درنا: راز عشق در این است كه شریك زندگیت را در چارچوبی كه خودت می پسندی حبس نكنی. عیبجویی باعث تباهی می شود. همه چیز را همان طور كه هست بپذیر ، تا هر دو شاد باشید . قانون طلایی این است : نقاط قوت را تقویت كن ، و ضعف ها را نه تقویت كن، و ضعف ها را ،نه تقویت كن نه تقبیح. هرگز سعی نكن با سوزاندن ،جلوی خونریزی زخم را بگیری .
راز شانزدهم عشق
راز عشق در این است که هنگام سوء تفاهم ، فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چه طور ناراحتت کرده است . در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز سوء تفاهمی مثل آن جلوگیری کند .
راز هفدهم عشق
راز عشق در این است که هیچ کدام خود را معلم دیگری ندانید . به عبارت دیگر از این که می توانید از یکدیگر یاد بگیرید ، سپاسگذار باشید .
راز هجدهم عشق
درنا : راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به نظرت می رسد ، به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی ، بلکه به علاقه ی دیگری به شنیدن آن فکر کنی . اگر لازم بود ، حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آنچه را می خواهی بگویی پیدا کند .
راز نوزدهم عشق
درنا : راز عشق در این است که باورها ، آرمان ها و اهداف تان رابا یکدیگر در میان بگذارید .
راز بیستم عشق
درنا : راز عشق در آرامش است ، زیرا آرامش باعث تکامل عشق می شود ، عشق ، هوای نفس و احساسات شدید نیست . عشق انسان ها نسبت به یکدیگر باز تابی از عشق ازلی است و خداوند آرامش کامل است


ماه میآد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه،
دره به دره
صحرا به صحرا،
اون جا که شبا
پشت بيشهها
يه پری میآد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونهمیکنه
موی پريشون...
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
ته اون دره
اونجا که شبا
يکه و تنها
تکدرخت بيد
شاد و پراميد
میکنه به ناز
دسشو دراز
که يه ستاره
بچکه مث
يه چيکه بارون
به جای ميوهش
سر يه شاخهش
بشه آويزون...
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
از توی زندون
مث شبپره
با خودش بيرون،
میبره اونجا
که شب سيا
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون
جار میکشن
تو خيابونا
سر ميدونا:
عمو يادگار!
مرد کينهدار!
مستی يا هشيار
خوابی يا بيدار؟
*
مست ايم و هشيار،
شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار،
شهيدای شهر!
آخرش يه شب
ماه میآد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد میشه خندون...
يه شب ماه میآد
يه شب ماه میآد
...
ترانه های شاملو قشنگ ترن


اغلب تازه ازدواج كرده ها در شروع معتقدند روابط آنان متفاوت از ديگران است. خود را سوار بر امواج عشق مي بينند و فرضشان بر اين است كه عشق هميشه و به همين شدت ادامه خواهد يافت. فرض را بر اين مي گذارند كه همسرشان براي هميشه علاقه مند و از خود گذشته خواهد بود. اما به تدريج با حقيقت افزايش بي قراري و نوميدي و دلتنگي آشنا مي شوند و اين در شرايطي است كه اغلب نمي دانند مشكل آنها در كجاست. آنها درمي يابند كه مسائل مختلفي دارند كه بايد به اتفاق هم آنها را حل كنند اما تجربه اي براي حل و فصل مشترك اين مسائل ندارند، در نتيجه هنگام تصميم گيري از ميان زن و شوهر، يكي تصميم مي گيرد و ديگري مي پذيرد. اما در ميان آنها، او كه تصميم مي گيرد ممكن است در مقام اعتراض برآيد كه مسئوليت همه كارها بر دوش او گذاشته شده و در اين حال، چه بسا ديگر همسر خود را كم بها و تحقير شده ببيند.
عشق مي تواند بسياري از تنش هاي ميان زوجها را محو كرده و بر خود محوري ها سرپوش بگذارد. اما عشق به خودي خود مشكلات زندگي را حل نمي كند، فقط انگيزه قدرتمندي براي غلبه بر آنها را فراهم مي سازد. حفظ پيوند ازدواج مستلزم وجود عوامل ديگري است كه اگر وجود نداشته باشد، زن و شوهر بايد آن را در زندگي خود بوجود آورند.
اغلب زوجها در اوايل آشنايي، تحت تأثير عشق و علاقه شديد، در جنبه هاي مثبت يكديگر مبالغه مي كنند، وقتي دقيق مي شوند در يكديگر توانايي هايي مي بينند كه وجود خارجي ندارد، اما وقتي عشق و علاقه شديد اوليه از بين مي رود، زن و شوهر به اين نتيجه مي رسند كه آنچه فكر مي كردند، توهمي بيش نبوده است.
در اين شرايط آيا فقط دو راه وجود دارد؟! طلاق يا تحمل.
بسياري از مشكلات و عدم تفاهم ها در اصل سوءتفاهم است. حال رابطه دو شخص هر چه نزديكتر باشد، سوءتفاهم بيشتر مي شود. پس زندگي زناشويي، بيش از هر رابطه صميمانه اي در معرض سوءتفاهم قرار دارد. خارج از مناسبات زناشويي، زن و مرد راحت تر با اين فرآيندهاي ذهني روبه رو مي شوند، اما در مناسبات زناشويي اين سوءتفاهم ها مي تواند توليد اشكال كند. وقتي زن و شوهر با هم اختلاف پيدا مي كنند، چنان رفتاري از آنها سرمي زند كه انگار رودرروي يكديگر جبهه گيري كرده اند و تحت تأثير اين برداشت ذهني، چشم اندازي كه از يكديگر دارند خراب مي شود. آرون بك معتقد است كه مهمترين علت مشكلات زناشويي روابط انساني سوءتفاهم است. به عقيده او تفاوت در نحوه نگرش افراد باعث بروز اختلافات و پيامدهاي ناشي از آن مي شود. نبايد تصور كرد كه پايه اختلافات همواره ناشي از سوء نيت و يا بد ذاتي طرفين يا يكي از آنها است بلكه در اكثر موارد ناشي از اين واقعيت است كه هر يك از آنها صادقانه مسأله را به نحو متفاوتي مي بينند.
آرون تي.بك مي گويد :"آنچه گفته مي شود با آنچه شنيده مي شود گاهي كاملاً متفاوت است."
اختلافات زناشويي معمولاً وجود دارند مهم اين است كه زن و شوهر حاضر شوند درباره مشكلاتشان به نحو صحيح و سازنده اي گفت وگو كنند. هنگام بروز اختلافات -بويژه در سطح خانواده- بايد اين سؤال را با تأمل و گشاده نظري و انصاف مطرح كرد:
- او مسائل را چگونه مي بيند؟
- من مسائل را چگونه مي بينم؟
بنابراين يكي از روشهاي مؤثر براي جلوگيري از بروز اختلاف، درك وضعيت طرف مقابل است. چه بسا آنچه ما مراحمت مي دانيم ديگران مزاحمت تلقي كنند.
تصور كنيد مردي خسته از سر كار به خانه بازمي گردد، ممكن است به علت مشكلاتي كه در اداره با آن مواجه بوده است در وضعيت مساعدي به سر نبرد. اگر همسر او قادر به درك وضعيت او نباشد چه بسا دچار سوءتفاهم شود.
آن وقت ممكن است گفت وگوي زير در بگيرد:
- چته! چرا خودتو گرفتي؟
- خسته ام.
- مگه من خسته نيستم؟ از صبح تا حالا دارم توي خونه جون مي كنم، كه چي؟ قيافه نحس آقارو ببينم...
اما روشهاي مقابله با سوءتفاهم كدامند؟ توجه كردن، گوش دادن و سؤال كردن و گسترش فرهنگ صراحت و مبادله اطلاعات صحيح از جمله مؤثرترين راههاي مقابله با سوءتفاهم اند. يكي از تكنيك هاي مؤثر و كارساز در عرصه روابط انساني تبديل شكايت و انتقاد به درخواست است. به جاي آن كه انرژي خود را صرف برخوردهاي عصبي و بحث هاي زائد و بي نتيجه كنيم، مي توانيم از "درخواست" سود جوييم، به جاي نسبت دادن خصوصيات منفي به يكديگر و زدن برچسب هاي مختلف بايد وقت معيني را براي گفت وگو درباره اختلافاتمان در نظر بگيريم شايد بهتر باشد هر هفته زمان مشخصي را به اين امر مهم اختصاص دهيم. اگر طرفين پيش از آن كه كار به جاي باريك بكشد، سوءتفاهم ها را شناسايي و اصلاح كنند مي توانند طوفان بحران را مهار نمايند.
زن و شوهر بايد انعطاف پذير، پذيرنده و با گذشت باشند، بايد خطاهاي يكديگر را تحمل كنند و به خصوصيات منحصر به فرد هم بها بدهند.
همسران توقعاتي از يكديگر دارند، هر كدام انتظار دارند كه از عشق بي قيد و شرط، صميميت، وفاداري و حمايت ديگري برخوردار باشند. وقتي مشكلات نمايان مي شوند و خصومت و لجبازي بالا مي گيرد، زن و شوهر جنبه مثبت و قوت يكديگر را از ياد مي برند و به تدريج كار به جايي مي رسد كه اصل زندگي مشترك زير سؤال مي رود و گرفتاري اصلي و عامل سوءتفاهم فراموش مي شود.
پس از ازدواج هر كدام انتظارات خفته اي داشتند كه بيدار شد، زن انتظار دارد كه شوهرش هميشه و بدون استثناء از او در مواقع بروز بحرانهاي روحي حمايت كند، هميشه وقت شناس باشد و از همه اينها مهمتر، انتظار دارد كه در هر لحظه به او دسترسي داشته باشد. با اين حال هرگز انتظاراتش را با شوهرش در ميان نگذاشت، فرض او اين بود كه اين انتظارات به قدري طبيعي و گويا هستند كه نيازي به طرح آنها نيست.
اگر بعد از تجربه هاي مكرر، اشخاص به اين نتيجه برسند كه همسر آنها به اين معيارها پايبند نيست و مثلاً از ياري دادن و درك و احساس و همدردي طفره مي رود، تصوير همسر و خود ازدواج در مجموع از مثبت به منفي مي گرايد.
با آموزش ديناميسم ازدواج، يعني درك حساسيت ها و نيازهاي طرف مقابل و رسيدن به تصميمات همگون و يافتن راههاي لذت بردن بيشتر از يكديگر بسياري از مشكلات خانواده ها برطرف خواهد شد، در واقع برخي از چشمگيرترين موفقيت ها شامل حال زوجهايي شده كه با داشتن زندگي سعادتمند، باز هم طالب رابطه بهتري بوده اند. مسائلي كه در اغلب ازدواج ها وجود دارد:
- قدرت تفكر منفي: چگونه برداشت هاي منفي و سوءتفاهم ها بر جنبه هاي مثبت ازدواج غالب مي شوند؟
- حركت از آرمانگرايي به سرخوردگي: چرا تصوير زن يا شوهر از همه چيز خوب به همه چيز بد مي رسد؟
- برخورد نظرات متفاوت: چگونه زن و شوهر مي توانند در حالي كه نسبت به يك حادثه، نظرات كاملاً متفاوتي دارند، با هم كنار بيايند؟
- انتظارات و قانونمنديهاي سختگيرانه: چگونه معيارهاي بي انعطاف به ملالت و عصبانيت مي انجامد؟
- مشكلات ارتباطي سوء تفاهم ها : چرا زن و شوهر صحبتها را آن طور كه هست درك نمي كنند و چرا حرفهايي را مي شنوند كه اصلاً مطرح نشده اند؟
- اختلاف بر سر تصميم گيري هاي مهم و از هم پاشيدن زندگي مشترك: چگونه تعصبات شخصي و فقدان مهارتهاي لازم، كار تصميم گيري را با دشواري روبه رو مي سازد؟
اما چگونه صحبت بايد به جاي ايجاد رنج و دلخوري، شادي و شادماني بيافريند، اغلب، تغيير رفتار زن يا شوهر بهبود قابل ملاحظه اي در رفتار همسرش ايجاد مي كند.
برخي اوقات برداشت ما از افكار و احساسات ديگران بيشتر مبتني بر احساسات دروني، اضطرابها و انتظارات شخصي است و نه ارزيابي منطقي ديگران. مثلاً يك خانم افسرده ممكن است در برخورد با نگاه خسته شوهرش فوراً پيش خود نتيجه بگيرد كه «او از من خسته شده است» و يا اگر خانم مضطرب باشد وقتي همسرش دير مي كند فكر مي كند كه «نكند در يك حادثه رانندگي جانش را از دست داده است.»
عواطف و احساسات هرگز مستقيماً منتقل نمي شوند بلكه توسط كلمات، لحن صدا، اشارات صورت و عمل و رفتار ما منتقل مي شوند.
احساس حق كردن هم عامل ديگري است كه در بسياري از زوجها مسأله ساز مي شود. هر كدام از آنها احساس مي كند كه در حق او خيانت شده است. برخي از علائق مشترك در مراحل بعدي با از دست رفتن حالت شيفتگي، محو و ناپديد مي شوند. خانمي مي گفت: "قبل از ازدواج حاضر بودم براي راضي كردنش چهار دست و پا، تا آن سوي دنيا بروم، اما حالا حاضر نيستم به خاطر او فاصله دو اتاق را طي كنم."
اما آينده روابط آشفته زن و شوهر، برخلاف آنچه ممكن است برداشت شده باشد، شوم و ترسناك نيست، ايرادهايي كه به آن اشاره كرديم قابل اصلاح هستند، اغلب دلگيري ها را مي توان با دلايل ملايمي توضيح داد.
اگر زن و شوهر به جاي آن كه يكديگر را به بي انصافي و كم توجهي متهم كنند، علت اصلي رنجش خود را جست وجو كنند، بسياري از واكنش هاي غيرمنطقي از بين مي رود و احتمالاً به اين نتيجه مي رسند كه علت اصلي ناراحتي آنها، به جاي رفتار ناپسند همسر، حساسيت هاي خود آنهاست. با اين آگاهي شدت واكنش فروكش مي كند و جاي سرزنش را، برخورد سازنده مي گيرد.
ترديد به شايستگي هم اغلب توليد گرفتاري مي كند، مثلاً وقتي مرد از يك خانواده طبقه كارگري است و اقوامش اغلب بيش از سطح دبيرستان درس نخوانده اند در حالي كه خانواده خانم، تحصيلات دانشگاهي دارند، زن ممكن است از موضع برتري طلبي حرف بزند و حالت تشر داشته باشد. مرد احساس حقارت مي كند و چون تقصير را به گردن زنش مي اندازد، اندوه به عصبانيت مي كشد.
دلتنگي و اختلاف در زندگي زن و شوهر به زودي به ساير جنبه هاي زندگي آنها سرايت مي كند، اگر شوهر زماني، تنها به دلايل قطع صحبت از سوي همسرش ناراحت مي شد حالا از هر رفتار او احساس ناراحتي مي كند و بر هر كار او عيبي مي گذارد. در همه زمينه ها، در سلام و احوالپرسي و در معاشرتهاي اجتماعي، با نگرش سياه و سفيد ديدن امور به انتقاد از همسر مي نشيند، در اين حالت مباحث خانوادگي، انجام كارهاي منزل، مسائل مالي، روابط جنسي و اوقات فراغت توليد اختلاف مي كنند، مسائل حل شده گذشته ها از نو مطرح مي شود، مشاجره هاي داغ ايجاد مي كند و بي نتيجه و حل نشده باقي مي ماند.
بسياري از زوج هايي كه در زمينه ارتباط زناشويي با دشواري روبه رو هستند و با اين حال نمي خواهند با مراجعه به مشاورين امور زناشويي، فكري به حال خود كنند- حتي اگر زن و شوهر با مشكلاتي در اين حد روبه رو نباشند- مي توانند با رعايت چند اصل مهم، لطمات ناشي از گفت وگوي تند را به حداقل برسانند:
- ممكن است زن و شوهر در زمينه مديريت خانه، رسيدگي به بچه ها و در ساير موارد، بي جهت حالت برافروخته داشته باشند. در اين حال به جاي آن كه با نيش و كنايه و انتقاد سعي در حل مسائل خود داشته باشند بايد با كمال آرامش و به طور منطقي با يكديگر از خواسته هايشان حرف بزنند.
- اغلب اوقات زن و شوهر از آن جهت از اين طرز صحبت استفاده مي كنند كه حق را به جانب خود مي دانند. دليلش اين است كه يا اصولاً با روشهاي ديگر آشنا نيستند و يا به اثربخشي آنها متقاعد نشده اند و متوجه نيستند كه اين روشها نه تنها بي حاصل هستند بلكه اغلب با ايجاد رنجش، مخالفت و تلافي، سبب وخامت اوضاع مي شوند.
- مفهوم "بكش تا كشته نشوي" اگر در ميان اقوام جاهليت، سياست مؤثري بوده اما در زندگي خانوادگي، كاربرد مفيدي ندارد. زن و شوهر بايد به جاي عصبانيت، راه خويشتنداري را بياموزند و خشم خود را كنترل نمايند.
فنون كنترل و خويشتنداري از روشهاي ساده اي مانند تأمل در اقدام در حالت خشم، اجتناب از برخوردهاي خصمانه، رعايت اعتدال و ترك صحنه گفت وگو، وقتي گفت وگو شكل مشاجره به خود مي گيرد تشكيل مي شود. بسياري از اشخاص تحت تأثير آرامش فوري و رضايت خاطري كه اغلب در پي عصباني شدن به آن مي رسند مي گويند "حرفم را زدم، سبك شدم، دلم خنك شد" اما آنچه را كه در نظر نمي گيرند تأثيري است كه روي همسر خود گذاشته اند. عوامل نگهدارنده ارتباط عاشقانه ميان زوجها عبارتند از: همكاري ،تعهد، اعتماد، صميميت و وفاداري ، كه از اين پيوند عاشقانه حراست مي كنند. مثلاً وقتي بدانيد كه همسرتان هرگز شما را تنها نخواهد گذاشت، احساس امنيت مي كنيد.
چگونه مي توانيد انتظار بهبود رابطه اي را داشته باشيد كه در آن زن و شوهر با هم در برخورد دائم هستند، از هم تصاوير منفي دارند و يكديگر را دشمن مي بينند. در اين شرايط نمي توانيم تغييرات اصولي و بنيادي را انتظار داشته باشيم و خوشبختانه انسان تنها خودمدار نيست بلكه توانايي همكاري و از خود گذشتگي نيز دارد.
همكاري در يك ازدواج منطقي با شيدايي و از خود بيخود شدن هاي رمانتيك متفاوت است. در يك ازدواج منطقي ممكن است علائق و هدف هاي زن و شوهر متفاوت باشد، اما راه مذاكره و رسيدن به توافق مثلاً در زمينه تقسيم كار يا تربيت فرزندان - براي دستيابي به هدف بلندمدت تر، يعني برخوردار شدن از روابط لذت بخش و باثبات وجود دارد. البته پاداشهاي فوري هم در كار است، روحيه همكاري، راضي كردن همسر و حل و فصل مسائل، في النفسه شادي آفرين است. بسياري از زوجها در شاديها و غمهاي يكديگر شريك مي شوند.
اگر زن و شوهر بخواهند به تيرگي روابط زناشويي خود پايان دهند، بايد نيروهاي مثبت درون خود را براي رهايي از تفرقه هاي ناشي از تضاد عقايد فعال سازند.
2.تعهد
اين انتظار كه در هر شرايط عليرغم همه مشكلات، پيوند زناشويي خود را حفظ مي كنيم. طرز تلقي "اگر مشكلي بروز كند، با همسرم براي رفع آن كوشش خواهيم كرد"، "در سختي ها همسرم را تنها نمي گذارم."
بعد از شيدايي اوايل ازدواج و پس از آن كه عشق شديد روزهاي نخست ازدواج فروكش مي كند، توجه به رفاه و خوشبختي همسر، مهمترين نيروي پيونددهنده روابط زن و شوهر مي شود، اين احساسات كم و بيش با زندگي مشترك و نقش بعدي مراقبت از فرزندان منطبق هستند. زن و شوهر در هر شرايطي، در بيماري و در سلامت، در قبال آسايش ، ناراحتي، ثروت و فقر يكديگر مسئولند. گرچه بعضي زوج ها در آغاز زندگي مشترك، خود را نسبت به رابطه زناشويي خود متعهد مي دانند اما ممكن است ميزان تعهد آنها، آنقدر نباشد كه در برابر طوفانهاي ناگزير و ناشي از ناملايمات زندگي مقاومت كنند.
3.اعتماد
فرض تعهد، وابستگي و حضور داشتن همسر. اعتماد با اين طرز تلقي ها ارتباط دارد، "مي دانم كه مي توانم در مواقع عادي و اضطراري روي همسرم حساب كنم"، "مي دانم كه همسرم در وقت نياز به كمك من خواهد شتافت"، «مي توانم به همسرم اعتماد كنم كه به طور عمد، كاري برخلاف منافع من انجام نمي دهد.»
ممكن است زن و شوهر عليرغم تعهد نسبت به ازدواج خود نتوانند احساس اعتماد و اطمينان محكمي در خود ايجاد نمايند. ايجاد اعتماد دشوار و از ميان بردنش سهل است. بسياري از اشخاصي در مواقع بخصوصي به همسرشان اعتماد مي كنند، اما اين اعتماد هميشگي نيست. مثلاً در زمينه مخارج، روابط با افراد خانواده همسر و يا صرف وقت در بيرون از منزل، ممكن است احساس اعتمادي وجود نداشته باشد. در اين شرايط ممكن است زن يا شوهر در اثر آگاهي يافتن از عدم اعتماد همسرش، از او رنجيده خاطر شود. ممكن است اعتماد نداشتن او را به سركشي و طغيان بكشاند و مترصد اقدام متقابل گردد.
مطلق كردن و مطلق ديدن امور هم بي اعتمادي بيشتري را فراهم مي سازد. مثلاً شوهري كه در مورد بخصوصي قابل اعتماد نبودن همسرش را تجربه مي كند ممكن است به اين نتيجه برسد كه "هرگز نمي توانم به او اعتماد كنم." پس چه بهتر كه زن و شوهر در زمينه اعتماد و مقولات مشابه، به جاي مطلق كردن به نسبي ديدن بپردازند. اين واقعيتي است كه هيچ كس نيست كه در همه لحظات قابل اعتماد باشد. از اين گذشته، طرز تلقي ها و احساسات ما از دقيقه اي تا دقيقه اي ديگر تغيير مي كند. باورهاي لحظات عصبانيت ممكن است كمي ديرتر تغيير نمايد. از آن گذشته، به حكم عقل و منطق، بايد برخي از واقعيات ناخوشايندزا در پرده اغماض قرار دهيم.
4.صميميت
توجه به خواسته هاي همسر. در سختي ها كنار همسر خود باقي مي مانيد. طرز تلقي "به منافع همسرم و آنچه به سود اوست اولويت مي دهم"، "همسرم را مانند يك دوست صميمي مورد حمايت قرار مي دهم."
ازدواج به شما پاداشهاي بس ارزشمندي مي دهد، دوست داشتن، مورد محبت قرار گرفتن، صميميت، با هم بودن، رسيدگي به يكديگر، امنيت عاطفي، اين تصور كه كسي هست كه روح خسته تان را آرامش مي بخشد، با يأس ها و دلتنگي هايتان درمي ستيزد و با شما در هيجان زندگي و اتفاقات خوشايند آن سهيم مي گردد و رضايت خاطر ناشي از داشتن فرزند را داريد كه از جمله موهبت هاي زندگي مشترك است.
5.وفاداري
با اشخاصي برخورد مي كنيم كه با آن كه از ازدواج خود راضي هستند اما حاضر نيستند به خاطر آن از خود گذشتگي كنند، مي خواهند از هر درختي ميوه اي بچينند. مثلاً از يك سو امنيت عاطفي و ادامه عشق و محبت ناشي از ازدواج را مي خواهند و از سوي ديگر خواهان آزادي و نپذيرفتن مسئوليت هستند كه ويژه زندگي در تجرد است.
نوع ديگر وفاداري با اين طرز تلقي تبيين مي شود كه "درست يا غلط او همسر من است"، "او طرف من را مي گيرد و مرا از خود طرد نمي كند"اينها به اين معناست كه زن وشوهر بتوانند به طور دائم روي حمايت همسر خود حساب كنند. جانبداري به اين كه حق با كيست ارتباطي ندارد، ممكن است در روابط زناشويي جانب بي طرفي گرفتن، مفهوم وفادار نبودن را تداعي كند. از اين رو در شرايط برابر، جانب همسر را گرفتن، بهتر از قضاوت بي طرفانه است.
در برخي از ازدواج ها بي وفايي- بخصوص بي وفايي نوع اول- به سكوت برگزار مي شود، زن و شوهر بي آن كه به روي خود بياورند، بي وفايي همسر خود را قبول مي كنند اما در اغلب موارد، بي وفايي نقطه اوج عدم صميميت و بي صداقتي است. در اين شرايط اگر كار ازدواج به طلاق هم نكشد، بي وفايي رنجشي ايجاد مي كند كه ممكن است براي هميشه بر روابط زن و شوهر حاكم گردد. صرف نظر از اشكالات اخلاقي، بي وفايي و خيانت و عدم وفاداري به همسر، به قدري در پيكره روابط نفوذ مي كند كه بر تصوير ذهني همسر اثر مي گذارد و مي تواند روابط زندگي زناشويي را از هم بپاشد.
وقتی که می خواهد برای مدتی (کوتاه یا طولانی) به مسافرت برود نشان ندادن هیچ نوع عکس العمل برای این دوری ضربهُ سخت و مهلکی است که بر او وارد می آورید،بزودی احساس خواهید کرد که شما هستید که مایلید او به مسافرت رفته از شما دور شود این یک نسخه عملی برای سرد کردن و بی محبت کردن شوهر نسبت به خودتان است و مسلماً شما به این امر راضی نیستید.
بهترین شوهرها و با عاطفه ترین آنها و یا پر محبت ترین مردها از اینکه شب و روز ناله های پی در پی شما را بشنوند و از اینکه مجبور باشند مداوم از شما پرستاری کرده و نارتان را بکشند،بیزارند،اگر می خواهید او را برای خودتان حفظ کنید و عشق او را از بین نبرید،یا در سلامتی خود کوشا باشید و یا هر نوع کسالتتان را به او بازگو نکنید و حتی از او مخفی دارید.
وقتی که او خوابیده درها را بسته،پرده اتاق خواب را کشیده،ناگهان شما در حالی که آواز می خوانید،وارد اتاق می شوید و تمام چراغها را روشن می کنید(یک دقیقه خود را بجای او فرض کنید و احساس او را دریابید)سپس معذرت خواسته از اتاق خارج می شوید،تا اینجا کار زیاد عیب ندارد ولی بعد در اتاق دیگر،یک سی دی صوتی می گذارید و یا تصمیم می گیرید با جاروی برقی اتاقها را تمیز کرده و یا با تلفن با یکی از دوستانتان به درد دل و خنده با صدای بلند مشغول می شوید. خودمانیم فکر می کنید ادامهُ این کارها تا یک ماه،شوهرتان را برای شما حفظ خواهد کرد؟
اگر می خواهید او را فراری کنید،پس این راه را در نظر بگیرید وقتی اتومبیلی می خرد،در عوض شادی و تشکر از آن ایراد بگیرید و اگرشما را برای مدتی به یکی از شهرهای اطراف به گردش ببرد،مدام زن همسایه را به رخ او بکشید که با شوهرش به اروپا رفته. مطمئن باشید که با این راه او را برای همیشه از دست داده اید. یک لحظه فکر زنها و دخترهای دیگری را بکنید که منتظر شما هستند تا این زندگی ایده آل را از دست بدهید و آنها صاحب شوهر و زندگی شما گردند.
مدام نگویید اگر من زن تو نشده بودم اکنون شوهر بهتری داشتم و یا اگر شوهر نکرده بودم می توانستم با خیال راحت به دنبال هنرم یروم و یا راه بهتری را در پیش بگیرم،اینها ضربه هایی است که شوهرتان برای جبران آن به سوی زنهایی روی می آورد که مدام به او می گویند بدون تو ارزشی ندارد.
اگر اطلاعات عمومی شما وسیع نیست اصراری نداشته باشید که در مجالس و مجامع مخصوصاً رسمی، اظهار فضل کنید و از آنچه که نمی دانید صحبت کنید و شوهرتان را شرمنده کرده و دیگران را به تمسخر وادارید،این برای شوهرتان رنج بزرگی است و از این به بعد سعی می کند اول بدون شما به میهمانی برود و بعد بدون شما زندگی کند.
چطور می خواهید وقتی با او لجبازی می کنید و درست بر ضد او کار انجام می دهید مثلاً اگر او آرام و گوشه گیر است شما معاشرتی و شلوغ می شوید و اگر او مردی اجتماعی است شما از مردم کناره می گیرید،او همچنان شما را زنی ایده آل برای خود بداند و بدنبال زنهای دیگر نرود؟
مردها را می شود از راه شکم اسیر و بنده ساخت،این مطلبی را هر زنی می داند. فقط کافی است یک ماه غذای او را سر موقع حاضر نکنید و یا غذا را بسوزانید و بعد با افاده زیاد بگویید “من برای آشپزی آفریده نشده ام” تا شوهرتان احساس کند که بدون شما فقط با استخدام یک آشپز!! خیلی خوشبخت تر و راضی تر بود. 

بسياري معتقدند ازدواج گورستان عشق است و عشقي که بين زن و مرد ايجاد مي شود پس از ازدواج از بين مي رود اما چگونه مي توان اين عشق را پاس داشت و آنرا به عشقي پابدار بدل کرد تنها راه اين است که همسر را همچون يم راز ناشناخته دانست زيرا انسان يک راز بي نهايت است زيرا هر انسان بارقه اي از ذات الهي را درون خودش دارد هرچه بيشتر در مورد يک شخص بدانيم متواضع تر خواهيم شد بيشتر احساس خواهيم کرد که آن راز دست نخورده باقي مانده و آن راز ژرف تر خواهد شد اگر عشق واقعي باشد هرگز ديگري را به ماهيتي شناخته شده تنزل نخواهيم داد زيرا فقط اشيا را مي توان شناخت انسان ها هرگز قابل شناخت نيستند تنها اشيا هستند که بخشي از دانش ما مي شوند يک فرد يک راز است بزرگترين رازي که وجود دارد ازدواج يک تشريفات قانوني و يک قرارداد جامعه براي حفاظت زوجين است اما عشق مرکز و اصل رابطه زوجين است پس از ازدواج نبايد سعي کرد که ديگري را تصاحب نمود اينکه بگوييم او شوهر من است يا وي زن من است زيبايي يک فرد و يک انسان را يه چيزي زشت تنزل داده ايم زنان و شوهران به دينا تعلق دارند با بخاطر سپردن مقدس بودن همسر عشق دائمي خواهد شد عاشق هميشه در ترديد است او هميشه به معشوق فضايي مي دهد که خودش باشد او هميشه شاکر است هرگز احساس نمي کند که معشوق جزيي از دارايي وي است عاشق از اينکه معشوق در لحظاتي به وي اجازه مي دهد تا وارد خلوتگاه دروني مي شود سپاسگذار است
اگر زن و شوهر بتوانند سعس کنند با هماهنگي و عشقي فهيمانه نسبت به يکديگر به ارزش رابطه جنسي بين خود پي ببرند و قدرش را بدانند با احساسي خالص از سرور بدون احساس اندوه آنوقت رابطه آنان متحول شده و ارتقا مي يابد
ازدواج هاي عاشقانه محکوم به شکست اند زيرا پديده اي شاعرانه اند فرد عاشق مي شود و شروع مي کند به رويا بافتن در مورد زن يا مرد دلخواهش و زماني در روياهايش به اوج مي رسد
اين روياها تا وقتي زن يا مرد دلخواهش را ملاقات کند ادامه مي يابند سپس بعد از وصال آن روياها شروع مي کنند به از بين رفتن وقتي همسر يا شوهر را همانگونه که هستند مي بيند ماه عسل تمام مي شود 

بدين سبب، ترس پديدار ميشود؛ و با رها كردن دنياي كهنه، راحت، بيخطر، دنياي كارايي، درد پديدار ميگردد. اين درد، همان دردي است كه كودك هنگام خروج از زهدان مادر احساس ميكند. اين درد، همان دردي است كه پرنده هنگام بيرون آمدن از تخم احساس ميكند. اين درد، همان دردي است كه پرنده آن گاه كه بكوشد براي نخستين بار پرواز كند، احساس خواهد كرد.
ترس از ناشناخته، و ترك ايمني آشنا، ناامني ناشناخته، غير قابل پيشبيني بودن ناشناخته، هراسي بس عظيم را سبب ميشود.
و از آن روي كه دگرگوني از «نفس» به سوي وضعيت «نه _ نفس» ميرود، درد بسيار عميق است. اما شما بدون عبور از درون درد، نميتوانيد سرمستي داشته باشيد. طلا اگر بخواهد سره شود، ناگزير است از ميان آتش بگذرد.
عشق آتش است.
اين به سبب درد عشق است كه ميليونها مردم يك زندگي بيعشق را تجربه ميكنند. آنان نيز رنج ميبرند، و رنج بردن آنان بيهوده است. رنج بردن در عشق، رنج بردني بيهوده نيست. رنج بردن در عشق خلاق است؛ شما را به سطوح عاليتر خودآگاهي ميبرد. رنج بردن بدون عشق به طور كامل يك اتلاف است؛ شما را به هيچ جايي دلالت نميكند، شما را در همان دور باطل در حركت نگاه ميدارد.
انسان بدون عشق خودشيفته است، بسته است. او فقط خودش را ميشناسد. و اگر او ديگري را نشناخته است، چه قدر ميتواند خودش را بشناسد؟ چون فقط ديگري ميتواند هم چون يك آيينه عمل كند. شما بدون شناخت ديگري، هرگز خود را نخواهيد شناخت. عشق براي خودشناسي نيز بسيار بنيادي است. شخصي كه ديگري را در عشقي عميق، در شوري شديد، در يك سرمستي كامل نشناخته است، قادر نخواهد بود بشناسد كه خود كيست؛ چون آيينهاي براي ديدن تصور خويش نخواهد داشت.
رابطهي عاشقانه يك آيينه است و هر چه عشق نابتر باشد، هر چه عشق متعاليتر باشد، آيينه بهتر است، آيينه پاكيزهتر است. اما عشق متعاليتر نيازمند آن است كه شما باز و گشوده باشيد. عشق متعاليتر نيازمند است كه شما آسيبپذير باشيد. شما مجبوريد زره خود را رها كنيد؛ اين دردناك است. شما ناگزير نيستيد پيوسته نگهباني بدهيد. شما ناگزيريد ذهن حسابگر را رها كنيد. شما ناگزير از خطر كردن هستيد. شما ناگزير از خطرناك زيستن هستيد. ديگري ميتواند به شما آسيب برساند؛ اين است ترسي كه در آسيب پذير بودن هست. ديگري ميتواند شما را نپذيرد؛ اين است ترسي كه در عاشق بودن هست.
تصويري كه شما از خويشتن خود در ديگري خواهيد يافت، ميتواند زشت باشد؛ اضطراب اين است. از آيينه بپرهيزيد. اما با پرهيز كردن از آيينه، شما زيبا نخواهيد شد. با پرهيز كردن از وضعيت، شما رشد هم نخواهيد كرد. اين چالش ميبايست پذيرفته شود.
انسان مجبور است به درون عشق برود. اين نخستين گام به سوي خداوند است، و از كنارش نميتوان گذشت. آنان كه ميكوشند گام عشق را دور بزنند، هرگز به خداوند نخواهند رسيد. اين گام به طور مطلق ضروري است، چون شما فقط هنگامي از تماميت خود آگاه ميشويد كه حضورتان توسط حضور ديگري مسحور شده باشد، هنگامي كه از خودشيفتگي خود، دنياي بستهي زير آسمان باز، بيرون آورده شده باشيد.
عشق يك آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع، آسمان لايتناهي ترس ميآفريند.
و رها كردن نفس بسيار دردناك است، زيرا به ما پروردن نفس را آموختهاند. ما فكر ميكنيم كه نفس تنها گنج ماست. ما از آن محافظت كردهايم، ما آن را آراستهايم، ما به طور مستمر آن را برق انداختهايم، و هنگامي كه عشق بر در ميكوبد، كل چيزي كه براي عاشق شدن مورد نياز است، كنار گذاردن نفس است؛ قطعاً اين دردناك است. نفس محصول تمامي زندگي شماست؛ كل آن چيزي است كه شما آفريدهايد. اين نفس زشت، اين ايده كه «من از هستي جدا هستم»
اين ايده زشت است، چون غير واقعي است. اين ايده وهم است، اما جامعهي ما وجود خارجي دارد، جامعهي ما بر اين ايده مبتني است كه هر شخصي يك شخص است، نه يك حضور.
حقيقت اين است كه در كل هيچ شخصي در دنيا وجود ندارد؛ فقط حضور وجود دارد. شما نيستيد _ نه به مثابه يك نفس، جداي از كل. شما بخشي از كل هستيد. كل به شما راه مييابد، كل در شما نفس ميكشد، در شما ميتپد، كل هستي شماست.
عشق به شما نخستين تجربه از هماهنگ بودن با چيزي را ميدهد كه نفس شما نيست. عشق به شما اين نخستين درس را ميدهد كه ميتوانيد در هماهنگي با كسي باشيد كه هرگز بخشي از نفس شما نبوده است. اگر شما بتوانيد با يك زن هماهنگ باشيد، اگر شما بتوانيد با يك دوست هماهنگ باشيد، با يك مرد، اگر شما بتوانيد با كودك خود يا با مادر خود هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با تمامي انسانها هماهنگ باشيد؟ و اگر هماهنگ بودن با يك فرد چنين لذتي ميدهد، پيامدش چه خواهد بود اگر با كل انسانها هماهنگ باشيد؟ و اگر شما بتوانيد با تمامي انسانها هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با حيوانات و پرندگان و درختان هماهنگ باشيد؟ آن گاه، يك گام به گامي ديگر رهنمون ميشود.
عشق يك نردبام است؛ با يك نفر آغاز ميشود، با تماميت به پايان ميرسد. عشق آغاز است، خداوند پايان است. از عشق در هراس بودن، از دردهاي بالندهي عشق در هراس بودن، محصور ماندن در يك سلول تاريك است.
انسان امروزي در يك سلول تاريك زندگي ميكند؛ سلولي كه خود شيفته است. خودشيفتگي بزرگترين دلمشغولي ذهن مدرن است.
و بنابراين مسائلي وجود دارند، مسائلي كه بيمعنياند. مسائلي وجود دارند كه سازندهاند، زيرا شما را به آگاهي و هشياري متعاليتري رهنمون ميشوند. مسائلي وجود دارند كه شما را به هيچ جايي هدايت نميكنند. آنها فقط شما را در بند نگاه ميدارند، فقط شما را در مخمصهي كهنهي خودتان نگاه ميدارند.
عشق مسالهها ميآفريند. شما با پرهيز كردن از عشق، ميتوانيد از آن مسائل پرهيز كنيد. اما آنها مسائلي بسيار ضروري هستند! آنها ناگزير از رويارو شدن هستند، ناگزير از مواجهه؛ آنها ناگزيرند زيسته شوند و ميبايد از ميانشان گذشت و به ماورا رفت. و راه به فراسو رفتن از آن ميان است. عشق تنها چيز واقعي است كه ارزش اعمال كردن دارد. تمامي چيزهاي ديگر دست دوم هستند. اگر اين به عشق كمك كند، خوب است. تمامي چيزهاي ديگر فقط يك وسيلهاند، عشق هدف است. بنابراين، درد هم آن قدر هم كه باشد، به درون عشق برويد.
اگر شما به درون عشق نرويد، همان گونه كه بسياري از مردم تصميم گرفتهاند، آن گاه شما با خود درگير خواهيد بود. آن گاه زندگي شما يك زيارت نيست، آن گاه زندگي شما يك رودخانه نيست كه به اقيانوس ميرود؛ زندگي شما يك آبگير راكد و گنديده است، كثيف، و به زودي هيچ چيزي جز چرك و گل نخواهد بود.
براي پاك ماندن، انسان نيازمند جاري ماندن است؛ يك رودخانه پاك ميماند، چون به جاري بودن ادامه ميدهد. جاري بودن روند پيوستهي باكره ماندن است.
يك عاشق باكره ميماند. تمامي عشاق باكرهاند. مردمي كه عشق نميورزند، باكره نميمانند؛ آنان مسكوت ميشوند، راكد؛ آنان دير يا زود شروع به بوي گند دادن ميكنند _ و زودتر از ديرتر _ چون آنان هيچ جايي براي رفتن ندارند. زندگي آنان مرده است.
اين جايي است كه انسان مدرن خود را مييابد، و بدين سبب، تمامي انواع روان نژنديها، تمامي انواع ديوانگيها متداول شدهاند. بيماريهاي رواني ابعاد عمومي گرفتهاند. ديگر چنين نيست كه معدود افرادي بيمار رواني باشند؛ واقعيت اين است كه تمامي زمين يك تيمارستان شده است. تمامي انسانيت دارد از نوعي روان نژندي رنج ميبرد.
و اين رواننژندي از ايستايي خودپسندانهي شما ميآيد. هر كسي با وهم داشتن يك خويشتن جدا درگير است؛ از اين روي مردم ديوانه ميشوند. و اين ديوانگي بيمعناست، نابارآور، نيافريننده. يا مردم شروع به ارتكاب خودكشي ميكنند. اين خودكشيها نيز نابارآور و نيافرينندهاند.
شما ممكن است با خوردن زهر يا پريدن از صخره يا شليك كردن به خود مرتكب خودكشي نشويد، اما ميتوانيد مرتكب نوعي خودكشي شويد كه روندي بسيار بطئي دارد، و اين آن چيزي است كه دارد اتفاق ميافتد. مردم بسيار معدودي به طور ناگهاني مرتكب خودكشي ميشوند. ديگران براي يك خودكشي بطئي تصميم گرفتهاند؛ آنان به تدريج، به آهستگي ميميرند. اما تقريباً، تمايل به انتحاري بودن عالمگير شده است.
اين راه زندگي نيست؛ و دليل، دليل بنيادي آن است كه ما زبان عشق را فراموش كردهايم. ما ديگر براي رفتن به درون آن ماجراجويي كه عشق ناميده ميشود، به قدر كافي شجاع نيستيم.
از همين روست كه مردم مجذوب سكس هستند، چون سكس مخاطرهآميز نيست؛ گذرا و موقتي است، شما درگير نميشويد. عشق درگيري است؛ تعهد است؛ گذرا نيست؛ يك بار كه ريشه بگيرد. ميتواند براي ابد باشد.
عشق ميتواند تعهدي مادامالعمر باشد. عشق محتاج صميميت است و فقط هنگامي كه شما صميمي هستيد، ديگري يك آيينه ميشود. وقتي كه شما با يك زن يا مرد در رابطهاي جنسي ملاقات ميكنيد، شما در كل اصلاً ملاقات نكردهايد؛ در واقع، شما از روح ديگري اجتناب كردهايد. شما صرفاً از بدن استفاده كرديد و گريختيد، و ديگري نيز از تن شما استفاده كرد و گريخت. شما هرگز به قدر كافي صميمي نشديد تا از چهرهي اصيل يكديگر پرده برداريد.
عشق بزرگترين كوآن ذن است.
عشق دردناك است، اما از آن نپرهيزيد. اگر از عشق بپرهيزيد، از بزرگترين مجال روييدن و باليدن پرهيز كردهايد. به درون آن برويد، درد عشق را بكشيد، چون بزرگترين سرمستي از ميان رنج ميآيد. بله، درد وجود دارد، اما به سبب درد، سرمستي زاده ميشود، بله، شما ناگزير خواهيد بود به مثابه يك نفس بميريد، اما اگر بتوانيد به مثابه يك نفس بميريد، به مثابه يك هستي الهي تولد خواهيد يافت، به مثابه يك بودا. و عشق نخستين طعم نوك زباني «تائو»، تصوف و ذن را به شما خواهد داد. عشق نخستين سند را به شما خواهد داد كه خدا هست، كه زندگي پوچ و بيمعني نيست.
مردمي كه ميگويند زندگي بيمعني است، مردمي هستند كه عشق را نشناختهاند. تمامي آن چه كه آنان دارند ميگويند، اين است كه زندگي آنان عشق را از دست داده است.
بگذاريد درد باشد، بگذاريد رنج بردن باشد. به ميان شب تاريك برويد، و شما به طلوع خورشيدي زيبا خواهيد رسيد. اين فقط در زهدان شب تاريك است كه خورشيد پرورده ميشود. اين فقط از ميان شب تاريك است كه صبح ميآيد.
تمامي رويكرد من در اين جا از عشق است. من فقط عشق و فقط عشق ميآموزم و نه هيچ چيز ديگر. شما با عشق زاده شدهايد. عشق خداي واقعي است _ نه خداي متخصصين الهيات، بلكه خداي مسيح(ع)، خداي محمد(ص)، خداي عارفان و متصوفه، خداي بودا، عشق يك راه است، يك روش، براي كشتن شما به مثابه يك فرديت جدا و براي كمك كردن به شما كه سرمدي شويد؛ به مثابه يك شبنم ناپديد شده و اقيانوس شويد، اما شما ناگزير خواهيد بود از ميان در عشق بگذريد.
و به طور قطع وقتي انسان مثل قطرهاي از شبنم شروع به ناپديد شدن ميكند و انسان ديرزماني هم چون يك شبنم زندگي كرده است، اين دردآور است؛ زيرا انسان فكر كرده است كه «من اين هستم، و حال اين دارد ميرود، من دارم ميميرم.» شما در حال مردن نيستيد، بلكه فقط يك وهم دارد ميميرد. شما با وهم همذات پندار شدهايد، درست، اما وهم هنوز هم وهم است. و فقط آن گاه كه وهم رفته باشد، شما قادر خواهيد بود ببينيد كه كيستيد. و اين رازگشايي شما را به قلهي جاودان لذت، سعادت، جشن و سرور ميآورد. 

زني آبستن است و پيرمرد فرزانه اي به او مي گويد كه مي تواند در مورد كودكش
يك آرزويي كند كه برآورده خواهد شد.
در اطراف خودش دارد. ولي چنان ناشاد است كه مي خواهد خودش را بكشد.
كه او مي تواند يك آرزو كند.
او همه را دوست داشته باشد. آرزويش برآورده مي شود.اوشو، ممكن است لطفاً تفسيري بدهيد؟
مي خواهد خودكشي كند.
ارضا كننده است. رضايت با گدابودن به دست نخواهد آمد، بلكه با امپراطور بودن است كه راضي مي شوي. و عشق، وقتي كه آن را مي دهي، تو را امپراطور مي كند.
او مي دانست كه اين به خودكشي منتهي خواهد شد. مي گويد، "مي توانم يك آرزويت را برآورده كنم."
مي شود، آن جوان زيبا به پيرمردي زشت بدل مي شود.
از كف داده اند: هرگز عشق نورزيده اند. تمام زندگيشان را خواسته اند كه ديگران آنان را دوست بدارند، و هميشه در رنج بوده اند. آنان هميشه طمع كار بوده و مي خواسته اند عشق بيشتر و بيشتري به چنگ آورند.
نبخشيده اند، فقط خواسته اند. معمولاً، بسيار دير شده است. اينك، حتي يافتن مردمي كه بتوانند از آنان عشق دريافت كنند ممكن نخواهد بود. و در تمام زبان ها اين اصطلاح "پيرمرد كثيف" dirty old man را داريد __ در تمام زبان ها چنين عبارتي هست ___ زيرا در پيري، وقتي كه ديگر جوان نيست و زيبا نيست و همه چيز به زشتي گراييده و آماده ي مردن است، اين ادراك طلوع مي كند كه او يك چيز را از كف داده است.
براي همين است كه تمام زندگيش خالي و بي معني بوده : هرگز عشق نورزيده، هرگز نداده است. پس حالا مي خواهد مردم را دوست داشته باشد.
او مشمئزكننده است. عشق او مانند شهوت به نظر مي رسد __ عشق نه،
فقط شهوت مردي در حال مردن است!
عشق ورزيدن مستجاب شده است.
مي توانند درست باشند، ولي نه جداگانه.
فرصتي ديگر براي اينكه دوباره در همان دام قديم گرفتار نشوي. 


:ادامه مطلب:





عشق يك آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع، آسمان لايتناهي ترس ميآفريند.
و رها كردن نفس بسيار دردناك است، زيرا به ما پروردن نفس را آموختهاند. ما فكر ميكنيم كه نفس تنها گنج ماست. ما از آن محافظت كردهايم، ما آن را آراستهايم، ما به طور مستمر آن را برق انداختهايم، و هنگامي كه عشق بر در ميكوبد، كل چيزي كه براي عاشق شدن مورد نياز است، كنار گذاردن نفس است؛ قطعاً اين دردناك است. نفس محصول تمامي زندگي شماست؛ كل آن چيزي است كه شما آفريدهايد. 
«در آغوش گرفتن» (Hug) داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل می شود و فرد در آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می شود. شما برای بقا در زندگیتان به یکبار «در آغوش گرفته شدن» ، برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار « در آغوش گرفته شدن» و برای رشد و نمو به 12 بار «در آغوش گرفته شدن» در روز نیاز دارید.
پوست بزرگترین اندام بدن است و این اندام احتیاج به مراقبت های لازم و خوبی را دارد. یک Hug می تواند که قسمت های وسیعی از پوست را پوشش دهد و این پیام را به پوست برساند که "از تو مراقبت می شود".
Hug همچنین یک وسیله ارتباطی است، که می تواند چیزهایی را بگوید که شما نمی توانید در غالب کلمات بیان کنید. نکته بسیار زیبا در مورد Hug اینست که شما نمی توانید آنرا یک طرفه به کسی بدهید، معمولا شما آنرا پس می گیرید.
عکس زیر، تصویری از مقاله ای است از مجله Ensign magazine May '98 pg. 94 تحت عنوان " در آغوش گرفتن نجات بخش". این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت دوقلو را توصیف می کند که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه انکوباتور( incubator)نگهداری می شدند و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده نخواهد ماند. اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد را بر خلاف مقرارت بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد و برای این کار با بیمارستان جنگید.
زمانیکه آنها در یک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر، به گونه ای که پنداری خواهرش را در آغوش گرفته باشد، بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بیمار، شروع به عادی شدن می کند و دمای بدن او بالا رفته، شکل عادی می یابد. پس از مدتی، هر دو آنها زنده می مانند و شروع به رشد می کنند.
در حال حاضر دو خواهر دو قلو در خانه شان بسر می برند، آنها همچنان با هم در یک تخت می خوابند، و یکدیگر را کیپ در آغوش می گیرند.
بیمارستان زمانی که متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن این دو نوزاد در کنار یکدیگر شد، از آن پس در مقررات خود تغییر بوجود آورد و هم اکنون تمامی دو قلوها؛ حتی چند قلوها را در یک تخت و یا انکوباتور در کنار هم و نزدیک هم می خوابانند.<BR
بد نیست در اینجا ویدئو کلیپی را تحت عنوان « در آغوش گرفتن مجانی» ( Free Hugs )مشاهده نمائیم. 











نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت
19:52 توسط دریا|
نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت
8:38 توسط دریا|
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت
14:13 توسط دریا|
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت
12:43 توسط دریا|
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت
14:17 توسط دریا|
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت
20:44 توسط دریا|
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت
21:18 توسط دریا|
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت
13:13 توسط دریا|
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت
21:51 توسط دریا|
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت
23:50 توسط دریا|
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت
14:46 توسط دریا|
عشق معطوف به غير از خود است. در حاليكه محور هوس خود فرد و لذت اوست. جملات زير را مقايسه كنيد:
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت
23:56 توسط دریا|
راز اول عشق
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت
22:59 توسط دریا|
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت
16:25 توسط دریا|
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت
15:4 توسط دریا|
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت
12:25 توسط دریا|
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت
14:34 توسط دریا|
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت
14:33 توسط دریا|
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت
21:10 توسط دریا|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت
23:27 توسط دریا|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت
17:52 توسط دریا|
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت
17:51 توسط دریا|
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت
0:17 توسط دریا|
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت
0:17 توسط دریا|
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت
14:53 توسط دریا|
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت
14:29 توسط دریا|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت
14:26 توسط دریا|
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت
23:51 توسط دریا|
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت
23:48 توسط دریا|
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت
15:51 توسط دریا|
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت
15:51 توسط دریا|
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت
14:0 توسط دریا|
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت
19:31 توسط دریا|
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت
14:10 توسط دریا|
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت
14:8 توسط دریا|
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت
14:4 توسط دریا|
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت
10:45 توسط دریا|
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت
10:13 توسط دریا|
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت
10:17 توسط دریا|
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت
16:27 توسط دریا|
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت
15:36 توسط دریا|
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت
15:33 توسط دریا|
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت
15:32 توسط دریا|
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت
21:46 توسط دریا|
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت
21:13 توسط دریا
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت
21:12 توسط دریا|

