تبليغاتX
دریا
دریا

 

من اگه خاک تو هستم

قد بکش از کف دستم!

منو از خودت برنجون

اگه قولمو شکستم

من اگه خاک تو باشم

توی گلدون تو جا شم

اون بهاره، من زمینم*

اون زمینه، من هواشم!

آنفولانزای سیاهه

من می خوام که مبتلا شم

خودشو اما نمی خوام

عاشق خاطره هاشم

اون یه کشتی پرنده س

من یه عمره ناخداشم

تا ته دنیا باهامه

تا ته دنیا...باهاشم!

حدیث لزرغلامی

http://koo.blogfa.com/

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 19:25 توسط دریا|

 

ماتم به برگزیدنِ یک جا برایِ ماااااچ
تا هست جمله پیکرِ آن ماه، جایِ ماااااچ!

هرچند بی صداش بُوَد خوب تر؛ ولی
کمتر ز اصل ِ ماچ، نباشد صدایِ ماااااچ!

جان را صفا دهد شکلاتِ لبانِ دوست
ای من فدای طعمِ خوش و باصفایِ ماااااچ!

بنگر که جایِ "رُز"، به لبانم نشانده است
دلبر، هزار "رُژ"، ز گل و بوته هایِ ماااااچ!

گاهی در انتها، به کتک می رسد، اُمور!
گاهی صدایِ ناله بیاید ز لایِ ماااااچ!

خوش آن زمان، که آخر بوسه "خفن" شود
وقتی منم حریفِ تو در این ادایِ ماااااچ!

چون انتهایِ ماچ، به جایِ خفن کشد
تعقیب می کنم همه جا، ردّ ِ پای ماااااچ!

این حال و حول و جنبش ِ پیوسته یِ دو لب
باشد ظهورِ پرده ای از سینمایِ ماااااچ!

آری، عجب حکایتِ توپّی است این سخن
عمری گذشته روز و شب ِ ما به پایِ ماااااچ!

گر خشک و خیس، فرق ندارد عزیز جان!
بنشین دوباره، در طلبِ انتهایِ ماااااچ!

گر یارِ نازنین، سر و جان را طلب کند
این هر دو هیچ نیست یقین، در بهایِ ماااااچ!

"بدپیله" در کلاسِ صفا و وفا، فقط
چسبیده ناقلا، به همین درس های ماااااچ!

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:37 توسط دریا|

 

مجله  فروغ آمده است. مثل همیشه پربار. بقیه مطالب را همانجا بخوانید.

بخش‌هايی از نوشته‌ی دانته آليگيری برای به‌آتريچه دی‌پرتيناری

ترجمه‌ی شاپور احمدی*

 

دهم

پس از بازگشت، خود را موظف دانستم آن بانويی را بيابم كه خداوندگارم در مسير آه و فغان‌ها نام‌اش را بر من خوانده بود. و سرانجام برای اين‌كه سخن‌ام طولانی نشود، بايد بگويم كه در زمانی اندك از او محافظی ساختم در چنان مرتبه‌يی، كه بسياری مردم در پرده‌ی ادب و فروتنی در باره‌اش بحث می‌كردند، به طوری كه بيش‌تر اوقات بر دوش‌ام سنگينی می‌كرد. و از اين قرار، --- ، به خاطر اين صحبت سرزنش‌آميز، كه گويا به من خباثت نسبت می‌دهند، آن نجيب‌ترين بانو، كه خود ويران‌گر همه‌ی گناهان بود و ملكه‌ی فضيلت‌ها، هم‌چنان كه از جوار مكانی معين می‌گذشت، دل‌انگيزترين سلام خود را از من دريغ داشت، و همه‌ی سعادت‌ام در آن نهفته بود. با گريز از موضوع حاضر، مايل‌ام عنوان كنم كه سلام كردن او با همه‌ی فضيلت‌اش مرا منقلب می‌كرد.

 

يازدهم

باری، هر زمان در هر مكانی كه او پديدار می‌شد، به اميد سلام شگفت‌آورش ديگر هيچ دشمنی در نظرم نمی‌آمد. به راستی، شعله‌يی از مهر را دارا شده بودم، كه مرا وا می‌داشت تا از هر كسی كه به من خطايی می‌كرد پوزش بخواهم، و اگر كسی در باره‌ی چيزی از من سؤال می‌كرد، تنها پاسخ‌ام اين بود «عشق»، و چهره‌ام از فروتنی پوشيده می‌شد و هنگامی كه او نزديك می‌شد تا به من سلام كند، جانی سرشار از عشق، همه‌ی جان‌های ديگرم را نابود می‌كرد، و جان‌های ناتوان بينايی را طرد می‌كرد، و به آن‌ها می‌گفت: "برويد و به بانويتان احترام بگذاريد!" و او در جای آن‌ها باقی می‌ماند. و هر كسی كه آرزو می‌كرد عشق را بشناسد با نگريستن به لرزش ديده‌گان‌ام اين كار را انجام می‌داد. و وقتی اين نجيب‌ترين بانو بر من سلام می‌كرد، عشق آن‌چنان ميان‌جی‌يی نبود كه قدرت داشته باشد سعادت تحمل‌ناپذير را نزد من تيره كند، ولی او، گرچه از طريق افزايش ملاحت‌اش، چنين می‌كرد، كه بدن‌ام، كه به تمامی در زير فرمان‌اش بود، اغلب مانند چيزی بی‌جان و سنگين حركت می‌كرد. بنا بر اين واضح است كه در سلام‌اش سعادت من نهفته بود، و اغلب فراتر و جلوتر از طاقت‌ام بود.

 

دوازدهم

اكنون بر می‌گردم به اين موضوع كه پس از اين كه سعادت بر من رو نكرد، چنان اندوهی به سويم آمد كه برای گريز از مردم به جايی خلوت رفتم تا زمين را با تلخ‌ترين اشك‌هايم شست‌وشو كنم. و هنگامی كه گريه‌ام اندكی كاسته شد، خودم را در كلبه‌يی حبس كردم، جايی كه می‌توانستم زاری كنم بدون آن كه به گوش آيد. و آن‌جا آن بانوی وقار را ملتمسانه ندا كردم، و می‌گفتم: "ای عشق، كمك كن به هوادارت!" من در خواب فرو می‌رفتم، مانند كودكی كتك‌خورده، در اشك‌ها.

اتفاقا در ميانه‌ی خواب، در كلبه‌ام به نظرم آمد كه جوانی مقابل‌ام نشسته است، ملبس در سفيدترين جامه و در ظاهر خيلی متفكر. او به جايی كه دراز كشيده بودم، نظر دوخته بود. وقتی مدتی به من نگريست، به نظرم رسيد كه آه‌كشان مرا صدا می‌كند و اين را به من می‌گويد: "پسرم! وقت آن است كه بهانه‌گيری‌مان را به پايان برسانيم." آن گاه به نظرم رسيد كه او را می‌شناسم، هم‌چنان كه صدايش را می‌شنيدم گمان كردم كه او چند بار قبل از آن مرا در رؤياهايم صدا كرده بود.

با نگريستن به او، به نظرم آمد كه دل‌سوزانه می‌گويد، و تصور كردم كه منتظر است تا چند كلمه‌يی از من بشنود. بنا بر اين، دل و جرأت پيدا كردم و شروع كردم با او صحبت كردن: "خداوندگار نجابت! چرا اين‌سان گريه می‌كنی؟" و او اين سخنان را به من گفت: "من مانند مركز يك دايره هستم كه قسمت‌های محيط آن يك نسبت (ارتباط) يك‌سان را در بر دارند، ولی تو اين گونه نيستی." سپس، با انديشه به سخنان‌اش، به نظرم رسيد كه او با من خيلی دوپهلو سخن گفته است، به طوری كه ناگزير شدم صحبت كنم و با او چنين سخنانی گفتم: "آن چيست خداوندگارم كه با چنين ابهامی به من می‌گوييد؟" و او با زبانی عاميانه گفت: "بيش‌تر از آن‌چه برای‌ات فايده داشته باشد، مپرس!"

سپس شروع كردم با او از سلامی كه از من دريغ داشته بود بحث كردم و دليل آن را از او پرسيدم. چنين پاسخ داد: "اين به‌آتريچه از اشخاص معلومی كه در باره‌ی تو صحبت می‌كنند، شنيده است كه بانويی كه نام‌اش را برای‌ات در مسير آه و فغان‌ها آورده بودم، از تو زيان ديده است. و از اين رو اين نجيب‌ترين بانو، كه مخالف هر زيانی‌ست، از سلام كردن به تو خودداری كرد و بيم داشت مبادا برای‌اش زيان‌آور باشد. بنا بر اين، از آن‌جا كه حقيقتِ رازِ سرپوشيده‌ات ممكن است تا اندازه‌يی برای او شناخته‌شده باشد، مايل‌ام قطعه‌های معين قافيه‌داری بگويی و در آن قدرتی را نشان دهی كه من به واسطه‌ی او بر تو دارم، و اين‌كه چه‌گونه از كودكی مستقيما به او تعلق داشتی، و به اين خاطر، كسی را به عنوان گواه بخوان كه از آن آگاه باشد، و هم‌چنين به او (گواه) التماس كن كه آن را به بانو بگويد. و من، كسی كه او هستم، مشتاقانه با او صحبت خواهم كرد. از اين طريق اشتياق تو را می‌فهمد، و با فهم آن، سخنانی را كه دريافت كرده است درست تفسير می‌كند. بپرداز، هم‌چنان كه بود، واسطه‌يی از اين كلمه‌ها را، به طوری كه مستقيم با او صحبت نكنی، چون اين شايسته نيست. و بدون من آن‌ها (شعرها) را هيچ جايی نفرست، مگر جايی كه به وسيله‌ی او شنيده می‌شوند، ولی مواظب باش آن‌ها را با ملاحت بيارايی، و بايد هر لحظه كه ضروری‌ست، آن‌جا باشم."

و با گفتن اين سخنان ناپديد شد، و از خواب پريدم. آن گاه، با به ياد آوردن خودم، دريافتم، كه اين ديدار (مكاشفه) بر من در نهمين ساعت روز اتفاق افتاده است. پيش از آن‌كه از آن كلبه بيرون بيايم، تصميم گرفتم قصيده‌يی بسازم كه آن‌چه خداوندگارم خواسته بود در آن انجام دهم، و اين قصيده را ساختم:

 

ای قصيده، تو را به سوی نشان عشق می‌فرستم،

چون بايد او را در نزد بانويم هم‌راهی كنی،

به طوری كه با پوزش‌ام، كه تو می‌سرايی،

خداوندگارم ممكن است با او رودررو صحبت كند.

 

چنان جنبه‌ی مؤدبانه‌يی، ای قصيده، بروز می‌دهی،

كه ابدا، به ضرورت

تو نبايد در هيچ كجا بهراسی،

اما اگر به ايمنی آرزومندی بروی،

نخست درياب كه عشق ضروری‌ست،

(اولين ضرورت يافتن عشق است)

چون بدون او (عشق) ظاهر شدن بيماری‌ست،

با ديدار آن كسی كه بايد سخن تو را بشنود،

اگر او ناخشنود باشد، چنان كه من تصور می‌كنم، از من،

و تو هم‌راه او (عشق) نباشی،

ممكن است سبب شود به‌راحتی در يأس فرو روی.

با صدايی لطيف، وقتی با او هستی،

با كلمه‌هايی اين گونه شروع كن،

اول با او شروع كن تا پوزش بپذيرد:

"بانو آن كسی كه اكنون مرا نزد شما فرستاده است

مشتاق است، هنگامی كه آن قصيده را به شما لطف می‌كند،

كه عذرش را كه فروتنی می‌كنيد از من می‌شنويد بپذيريد.

عشق كسی‌ست كه، به خاطر زيبايی‌ات،

او را وا می‌دارد، هم‌چنان كه او خواهد واداشت، نگاه‌هايش عوض شود،

آن‌گاه عجيب است اگر چشم‌هايش را روی ديگران بدوزد.

شما تصور كنيد، از آن موقع در قلب‌اش هيچ تغييری روی نداده است."

 

به او بگو: "ای بانو، اين قلبی‌ست كه ايستاده است

با وفاداری كاملا استوار،

فقط به شما خدمت می‌كند، و به ديگری توجه ندارد.

از آغاز مال شما بود، و هرگز جدا نخواهد شد."

چنان‌چه او (بانو) مردد باشد،

بگو: "از عشق بپرس، تا حقيقت را اعلام كند!"

و در پايان، از او (بانو) خواهش كن، با كمال خضوع،

كه اگر برای او سخت است كه ببخشايد

پس دستور دهد تا ديگر زنده‌گی نكنم،

و خواهد ديد كه خدمت‌گزارش سرپيچی نخواهد كرد.

 

و بگو به او (عشق) كه كليد مرورت است،

پيش از آن كه از او (بانو) جدا شوی،

كه او (عشق) ممكن است به او (بانو) از دليل‌ام عادلانه بگويد:

"به كمك آهنگ شيرين‌ام،

در كنارش بمان جايی كه هستی،

و از خدمت‌گزارت، آن چه خود اراده می‌كنی، برملا كن،

و اگر بخشش‌ها را از طريق آن همه خواهش پذيرفت،

سپاس بفرست بر سيمای دادگرش كه می‌درخشد."

هنگامی كه ممكن باشد لطفی كن، ای قصيده‌ی شريف من،

و به افتخار پيروزی، گوهر خود را پيش‌كش كن!

 

اين قصيده به سه قسمت تقسيم می‌شود. در اولين، می‌گويم كه قصيده بايد به كجا برود، و آن را تشويق می‌كنم تا جايی كه ممكن است با اعتماد به نفس برود، و می‌گويم به هم‌راه چه كسی جست‌وجو كند، اگر می‌خواهد به ايمنی برود، و بدون هيچ خطری. در دومين، می‌گويم كه كدام چيزها بايد در نظر گرفته شود تا شناخته شود. در سومين، رهايش می‌گذارم تا هنگامی كه مايل است رفتن خود را به آغوش سعادت (رست‌گاری) بسپارد. دومين قسمت شروع می‌شود، «با صدايی لطيف». سومين، «هنگامی كه ممكن باشد لطفی كن». برخی افراد ممكن است در برابر من موضع بگيرند و بگويند، كه من نمی‌دانم سخن‌ام در قسمت دوم به چه كسی ارجاع داده می‌شود، به‌خصوص كه قصيده چيز ديگری نيست به جز اين كلمه‌هايی كه دارم می‌گويم و بنا بر اين می‌گويم قصد دارم مشكل را حل كنم و اين ابهام را در اين كتاب كوچك روشن سازم، حتا در جايی مشكل‌تر و آن گاه كسی كه ممكن است از اين‌جا در شك و دودلی باشد، يا كسی كه درصدد باشد در برابر آن اسلوب موضع بگيرد، آن را در خواهد يافت.

يادداشت‌ها

- برداشت از يادداشت‌های باربارا رينولدز بر ترجمه‌ی انگليسی‌اش (68-1966)

- «آن بانوی وقار» (The lady of Courtesy) كنايه به حضرت مريم است، و يا ممكن است منظور به‌آتريچه باشد. در جايی ديگر Courtesy به معنی مهر و بخشش به كار می‌رود.

 

* اين متن از روی نسخه‌ی انگليسی اثر به ترجمه‌ی چارلز اليوت نورتون به فارسی برگردانده شده است.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:30 توسط دریا|

بنام حضرت دوست

پس از مدتی تاخیر به رسم  تفأل به دیوان کبیر  حضرت مولانا رجوع کردم  و این غزل زیبا رو نمود :

دلبـــــر بیگــــانه صـــورت ،مهـــر دارد در نهـــــــان

گـــــر زبانـش تلــــخ گویـــــد ، قنـــد دارد در دهان

خداوند سبحان در سوره بقره در آیه 216 می فرماید :

... وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ

(شاید چیزی را ناخوش بدارید و در آن خیر شما باشد و شاید چیزی را دوست داشته باشید و برایتان ناپسند افتد . خدا می داند و شما نمی دانید )

به نظر می رسد حضرت مولانا در این غزل به این آیه ی شریفه اشاره داشته است کما اینکه در مثنوی شریف در جلد دوم نیز  در داستان « دزدیدن مارگیر ماری را از مار گیر دیگر » باز به همین آیه از قران کریم نظر دارد :

دزدکـــی از مـــارگیــــری مـــار بـرد

زابلهــــی آنـــرا غنیمت می شمرد

وارهیـــد آن مــــارگیر از زخــــم مار

مـــــار کشـــت آن دزد  او  را زار زار

مــــارگیـــرش دید پــس بشناختش

گفـــت از جـــان مــار من پرداختش

در دعــــا مــی خواستی جانم از او

کــــش بیابـــم  ، مــار بستانم از او

شکــــر حـق را کان دعا مردود شد

مــــن زیان پنداشتم ، آن سود شد

بـس دعاها کان زیان است و هلاک

وز کــــرم مــــی نشنـود یزدان پاک

 

اما ادامه ی غزل :

از درون ســــو آشنـــــــا و از بـــــرون بیــــــگانه رو

این چنیـــن پـــر مهر دشمن ، مـن ندیدم در جهان

 

چـــــونک دلبــــر خشـم گیرد عشق او می گویدم

عاشـــق ناشــــی مبـاش و رو مگردان هان و هان

می فرماید : اینکــــه معشوق با تو بیگانگی ، تندی و درشتی می کند ، مراقب باش و عاشق ناشی مشو او همچون شراب به زبان تلخ است  ولی چون از زبان گذشت سر خوشی می آورد و با تو همساز می شود :

راست مــــاند تلخــــی دلبــــر بـــه تلخــی شراب

ســـــازوار انــــدر مـــــزاج و تلــــخ تلــــخ اندر زبان

ایـــن بیــت در واقـــع توضیحـــی است بـــه بیت نخستــین  غـــزل « گر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان » چطور و چگونه است که  یار شیرین دهان تلخ زبانی می کند . در غزلی دیگر از دیوان کبیر به همین مضمون اشاره دارد

ناسزا گفتن از آن دلبر شیرین عجب است

نا ســزا گفت کـه تا جان به سزایی برسد

مولانا می فرماید در دل این دوران تلخ ، نکته ای نهفته است تا بخود آیی و روزگار را بر خود شیرین کنی .

پیــــش او مردن به هردم از شکر شیرین تر است

مـــرده داند ایـــن سخــــن را تــو مپرس از زندگان

مردنی که مولانا از آن سخن می گوید ، مرگ ظاهری نیست چرا که مرده قادر نیست حرف بزند ، حضرت  می فرماید از مرده بپرس . پس مرده ی منظور وی تسلیم شدن و از خود مردن عاشق ، پیش معشوق است . « مرده داند این سخن را تو مپرس از زندگان »  راز این کار را از آنانی بپرس ، که در مقابل معشوقی آنچنان از خویش بطور کامل مرده اند.

شاد روزی که این غزل را مـن بخوانم پیش عشق

سجـــــــده آرم بــــر زمیــن و جان سپارم در زمان

مـــــرغ جــــان را عشـق گوید میل داری در قفس

مـــرغ گــــوید مـــن تــــرا خـواهم قفس را بر دران

می فرماید خوشا روزی که این غزل را در پیشگاه معشوق بخوانم  بر زمین سجده کنم و در دم جان دهم . آرزو می کند تا معشوق به او روی بنماید تا به شکرانه پیش پایش سجده کند و بمیرد . در این بیت زمین و زمان در کنار هم آمده است ، که علاوه بر زیبایی کلام اشاره به رستن و رهایی از زمان و مکان دارد رها شدن از قید زمان و مکان نهایت آرزوی اوست . و در بیت پایانی می فرماید معشوق می پرسد حالا که مرا دیده ای آیا هنوز هم در بند و قفس میمانی ؟ و مرغ جان که اسیر است پاسخ می دهد من ترا می خواهم و تنها تو می توانی این  قفس را بر درانی و  آزادم کنی  این نهایت تسلیم است  اگر تو بخواهی ، من می خواهم . در جایی دیگر می فرماید :

خنک آنکس که چو ما شد همه تسلیم ورضا شد

گــــرو عشــــق و جنــــون شد گهر بحر صفا شد

خوشا این دیدار و اینگونه تسلیم گشتن

 

http://www.shamsodinez.blogfa.com/post-30.aspx

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 21:22 توسط دریا|

 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
 گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
 دانی که رسیدن هنر گام زمان است
 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
 بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
 دریا شود آن رود که پیوسته روان است
 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
 بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
 این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
 بازیچه ی ایام دل آدمیان است
 دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
 این دشت که پامال سواران خزان است
 روزی که بجنبد نفس باد بهاری
 بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
 ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
 دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
 از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
 یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
 این صبر که من می کنم افشردن جان است
 از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

 

 

ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق
 جز محنت و غم نیستی ، اما خوشی ای عشق
 این شوری و شیرینی من خود ز لب توست
 صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق
 چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
 تا باز تو دستی به سر من می کشی ای عشق
 دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
 چندان که نگه می کنمت هر ششی ای عشق
رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون
 هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشق
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد
 پیداست که مرغ چمن آتش ای عشق
 بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند
 از بوته ی ایام چه غم ؟ بی غشی ای عشق

 

سارا شعر


 

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 17:36 توسط دریا|

 

دارلینگ دارلینگ
دلم برای تمام گم‌شدن‌های توی جنگل‌های پربرف
وقتی صورت سفیدت پشت شنل دراز و تمام مشکی‌ات پنهان می‌شود
تنگ شده.

دارلینگ دارلینگ
شوفاژها را باید ببندم که تو خواب راحت‌تر «فضاسازی» کنم، اما می‌ترسم سرما بخورم.

دارلینگ دارلینگ
دو یو آندرستند وات آی‌‍م تاکینْ اِبات؟
 
 
 
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 12:19 توسط دریا|

 

نام تو

 

 

روی بادبادکی که در هوا مانده بود

و تصويری از پرواز که می‌افتاد

در آب.

 

در روزنامه‌ها که می‌نوشتی

نام تو را نمی‌دانستند

تنها

باد بوی تو را

برای دريا برده بود

و

در هواشناسی گفته بودند:

"دريا توفانی‌ست."

 

مجله ادبی فروغ

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 21:8 توسط دریا|

 

خداوندا؛ ما را وسيله صلح خويش قرار ده! 

- آنجا که کين است؛ بادا که عشق آوريم. 

- آنجا که غم است؛ بادا که شادي آوريم. 

- آنجا که تفرقه است؛ بادا که همبستگي آوريم. 

- آنجا که نوميدي است؛ بادا که ايمان آوريم. 

- آنجا که ظلمت است؛ بادا که شادي آوريم. 

- آنجا که جنگ است؛ بادا که صلح آوريم.
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:14 توسط دریا|

 

 مهدی استاد احمد

پلکهایت مست و ابروهــات hot !
می‌شوم در جذبه‌ی چشمات مات

قلبت اما با بتن همسنگ، سنگ
در دهانت آن زبان آونگ، ونــگ!

می‌کنی از بنده با فریاد یــاد
می‌شود بحران این فرهاد حاد

می‌کشی با صوت ناهنجار جار
می‌دهی بر گردنم هشدار: دار!

ظاهرا از تو شده تخدیر دیــر
می‌دهی با دسته‌ی کفگیر گیر

گوییا در دست یک قابیل بیــل
می‌کنی در پاچه‌ام تحمیل میل(!)

می‌کشی بر چهره چون خرچنگ چنگ
می‌کند در پیش تو فرهنگ هنگ!

می‌زنی هرجا که می‌بینیش نیش
می‌کنی مانند ماران فیش فیش!

با سلاح داد داد و جیغ جیــغ
می‌کنی در زندگی تزریق ریق!

بین ما از بس عزا تمدید دیــد
شد به کل از شهرمان تبعید عید...
***
گرچه دارد شرح این تصویر ویــر(!)
هستم از تفصیل ِ این تفسیر سیر!

 

http://alirad24.blogfa.com/

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:24 توسط دریا|

 

من مدتي است ابر بهارم براي تو
بايد ولم كنند ببارم براي تو
اين روزها پر از هيجان تغزّ لم
چيزي بجز ترانه ندارم براي تو
جان من است و جان تو،امروز حاضرم
اين را به پاي آن بگذارم براي تو
از حدّ «دوست دارمت» اعداد عاجزند
اصلاًنمي شود بشمارم براي تو
اين شهر در كشاكش كوه و كوير و دشت
دريا نداشت دل بسپارم براي تو
من ماهيم تو آب،تو ماهي و من آفتاب
يار مني و مثل تو يارم براي تو
با آن صداي ناز برايم غزل بخوان
تا وقت مرگ حوصله دارم براي تو

http://www.ghazaleno.blogfa.com/post-16.aspx

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:23 توسط دریا|

خب اين مردها را جان به جانشان كني قبول نمي كنند موفقيت هم اصولي دارد

بيا اينم داستان نوشتنشون

حالا روزي صد بار تكرار كنيد من موفقم!!!

اما انصافا خنده داره

ع




احمد اكبرپور

 

من اندازه‌ی صد تا گوريل انرژی داشتم. اغراق نمی کنم صد تا و شايد صد و ده بيست تا گوريل عذب و باکره. اما اما انرژی منفی، انرژی خانه خراب کن.

 

مادرم از صبح تا شب تق تق تق قالی می‌بافت و می‌فروخت و خرجی مرا در می‌آورد. من توی ايوان کوچک خانه‌ی کلنگی‌مان می‌خوابيدم و مطالعه می‌کردم و پيرزن در اتاق را محکم می‌بست و کار می‌کرد. کار مسخره و کم در آمدی بود و حق داشتم با رضا و رغبت به آن نگاه نکنم. چند بار که چشم‌ام به آن افتاده بود، گل‌هايش خرکی توی هم رفته بودند و سر و ته‌اش با هم جور در نمی آمد و بی‌چاره ناچار شده بود آن‌ها را نصفه قيمت بفروشد.

تا قالی آماده می‌شد می‌گفتم: "آهای مادر! فروختی چند تا کتاب تازه در مورد اصول موفقيت بخر!" می‌گفت: "چشم مادر جان!" و جلو چشم خودم با زحمت آن را روی کول می‌گذاشت و تا از در کوچک‌مان بيرون می‌رفت، دست کم دو بار می‌افتاد و بلند می‌شد. من حتا از جايم نيم‌خيز هم نمی‌شدم. من اهداف بلندی داشتم. آخرين برگ از کتاب‌های موفقيت که پيرزن بی‌چاره سال پيش برای‌ام خريده بود يواش يواش می‌خواندم و تا تمام می‌شدند مطمئن بودم که کتاب‌های تازه از راه می‌رسند.

 

اولين بار بود که مادرم دست خالی بر می‌گشت. گفت هيچ کتاب تازه‌يی توی کتاب‌فروشی‌ها نبوده است. گوريل‌های منفی‌باف به او گفتند: "دروغ‌گو، دروغ‌گو! از سن و سال‌ات خجالت بکش!" تمام پول‌های قالی را از توی کيف دست‌دوزش در آورد و کنار لحاف‌ام گذاشت. گفت: "پسر گل‌ام! قربون سواد و کمال‌ات! باور نمی‌کنی خودت يه توک پا برو. اقل کم پاهات کمی نرم می‌شه." حتا گوريل‌ها هم نبودن کتاب تازه را قبول کردند، اما در مورد پاها نه. من موقع مطالعه بی‌اختيار آن‌ها را تکان تکان می‌دادم و شب‌ها از توی ايوان به داخل اتاق می‌رفتم به همين خاطر نگرانی‌اش کاملا بی‌مورد بود.

 

من دور و بر تعداد همان گوريل‌های عذب و باکره کتاب‌های موفقيت توی خانه انبار کرده بودم، اما هيچ چيز به درد بخوری توی آن‌ها نديده بودم. نه اين که مطالب‌شان بد و بی‌خاصيت باشد، اصلا. اين گوريل‌های پر انرژی منفی‌باف ذهن من بودند که تا اصل و اصولی می‌خواست توی کله‌ی من جايی برای خودش باز کند، آن‌ها چشم‌بسته می‌تاختند و شاخ‌کش‌اش می‌کردند. اين طور می‌شد که جمله‌ها مثل شعرهای شاعران دهه‌ی هفتاد برای‌ام پوچ و بی‌معنی می‌شد و فش‌فش آب می‌شدند و از اين طرف و آن طرف‌ام در می‌رفتند و لحاف‌ام را خيس و تيليس می‌کردند. مادرم می‌گفت: "عزيز گل‌ام! چار تا غلت بزن و آن طرف‌تر دراز بکش! رماتيسم می‌گيری بچه." نگرانی‌اش بی‌جهت نبود، ولی نمی‌توانستم هم‌زمان هم غلت بزنم هم به گوريل‌ها فکر کنم. شايد کلماتی از جنس آهن و فولاد و شايد هم محکم‌تر، مثلا کلماتی از جنس جادو، می‌توانست طلسم آن‌ها را بشکند و مرا به آرزوهايم که داشتن زيباترين زن جهان در به‌ترين خانه‌ی جهان بود برساند. البته بايد می‌گفتم خوب‌ترين و زيباترين زن جهان چون می‌خواستم مادرم پيشمان باشد تا از شرمنده‌گی اين سال‌ها در بيايم و اگر زيباترينِ خالی بود حتما او را دق‌مرگ می‌کرد و بعيد نبود که چشم طمع به فروش قالی‌هايش هم داشته باشد.

 

فکر می‌کنيد من چند سال دارم؟ نه بابا هفده هجده که بچه‌بازی است. برو بالا. بالاتر. نه بابا برو. آهان درست شد. البته همين ام‌سال چهل ساله می‌شوم. هيچ عيب و نقصی هم ندارم و مثل همان گوريل‌ها سالم و سرحال‌ام. به قول شاعر: "درسته که تو از سرم زيادی ولی من کم نمی‌خوام." با همين کتاب‌های موفقيت، آدم‌های جلمبر زيادی وکيل و وزير شده بودند يا اندازه‌ی هيکل گوريل‌ها طلا توی بانک‌ها ذخيره کرده‌اند و توی ماهی‌تابه‌ی طلا املت و نيم‌رو درست می‌کنند. توی اين کتاب‌ها پر از جک و جيمزها و سوزان و مارگريت‌های سوپر خوش‌بخت است. تازه خيلی‌هايشان نمی‌دانسته‌اند مطالعه چند من است. طرف گفته آسمان جل بوده، ولی بر حسب تصادف ربع ساعتی با انرژی مثبت به يک ويلای خدا تومنی زل زده و چهار پنج تا آه بی اختيار از او در رفته است و نيم ساعت بعد می‌فهمد که يک ميليون دلار توی لاتاری برنده شده است و خلاصه تا قبل از غروب خانه را می‌خرد. يا سوزان نامی تعريف کرده بود که به دليل واگيری فلج اطفال و آبله مرغان و ... و بی احتياطی پزشکان هميشه‌ی خدا لنگ می‌زده است و صورت‌اش جوری پر از چاله چوله بوده که خودش هم به آينه نگاه نمی‌کرده و يک جورهايی پذيرفته بوده که هيچ کس محل سگ به او نگذارد، اما با يک کتاب لاغر مردنی موفقيت توی چهل روز زنده‌گی‌اش از اين رو به آن رو می‌شود. چهل روز روبه‌روی آينه می‌گفته است من زيباترين زن جهان‌ام. خلاص! به همين ساده‌گی! صبح ناشتای روز چهل و يکم اولين وکيل معروف شهرشان روی وب‌لاگ‌اش پيغام می‌گذارد و برای شام از او دعوت می‌کند. تا قبل از ظهر سه تا مهندس و چهار تا دکتر و دو تا از تاجرهای دم‌کلفت شهر پاشنه‌ی کامپيوترش را از جا در می‌آورند، ولی او محل سگ به آن‌ها نمی‌گذارد چون عاشق يکی از ستاره‌های سينما بوده است. به جان تنها پسرشان ادی قسم خورده بود که ساعت ديواری داشته می‌گفته دينگ دانگ دينگ که يعنی ساعت دوازده است که بابای فعلی ادی بی‌اجازه‌ی کارگردان کات می‌دهد و می‌آيد سراغ لپ‌تاپ‌اش و دعوت‌اش می‌کند که بيايد سر صحنه‌ی فيلم سينمايی و بعدش هم شام و از اين حرف‌ها.

 

کتاب‌های من تمام شده بود و مادر دار قالی بعدی‌اش را رديف می‌کرد و من به طلسم گوريل‌ها می‌انديشيدم که زنگ نيم‌سوخته‌ی در به صدا در آمد. دو سه بار خرخر زنگ بلند شد تا مادرم از توی اتاق متوجه شد. هر چند لازم نبود، ولی بی‌اختيار خودم را به خواب زدم. گوريل‌های منفی‌باف کوتاهی کرده بودند. همين غفلت کوتاه‌شان باعث شد که کمی خجالت بکشم. حتا پشت سر مادر نيم‌خيز شدم و می‌خواستم نگذارم او با آن پادرد و کمردرد در را باز کند که گوريل‌ها به خودشان آمدند و به سوی ذهن‌ام تاختند. گفتند: "آهای عوضی! به اهداف بزرگ‌ات فکر کن!" و من با خيال راحت دراز کشيدم.

 

مادر گفت: "پست‌چيه. يک توک پا بيا امضا کن و بسته‌ات را بگير." دوباره نيم‌خيز شدم. گوريل‌ها گفتند: "کره خر عوضی!" دراز کشيدم و داد زدم: "انگشت بزن! وظيفه‌ی پست‌چيه که استامپ هم‌راه‌ش باشه."

 

مادر بسته را کنارم گذاشت و می‌خواست برود سراغ قالی‌بافی‌اش که سرش داد زدم: "کجا؟ چرا درش را باز نمی‌کنی؟" می‌ترسيدم چيز خطرناکی توی آن باشد و مشکلی برای‌ام درست کند. به هر حال من بيست و هشت سال از او جوان‌تر بودم و دست و پا و چشم و کمرم کاملا سالم بودند و اهداف بزرگی هم توی سر داشتم. گوريل‌ها گفتند: "آفرين، کره خر عوضی!" مادرم گفت: "چشم پسر گل‌ام! گفتم شايد دل‌ات نخواد من چيزی ببينم." و لب‌خند زد و تا باز کردن بسته‌يی که اسم من رويش نوشته شده بود، کلی ذوق کرد. تا کتاب «مبانی پنج گانه‌ی موفقيت» يا «طلسم جادويی شکست گوريل‌ها» را ديدم، گفتم: "دروغ‌گو، دروغ‌گو! پس اين چه بود؟" گفت: "پسر گل‌ام! هر سه تا کتاب‌فروشی رفتم."

اين بار هم گوريل‌ها حرف‌اش را قبول کردند چون هيچ اسم و رسم نويسنده و مترجم و ناشری هيج جای کتاب نوشته نشده بود. توی اين مدت آمار تمام ناشران کتاب و جزوه‌های موفقيت و تيراژ و نويسنده و مترجم و صفحه‌آرا و تايپيست آن‌ها را حفظ بودم. روی پاکت هم نشانی خانه را ننوشته بودند! بالاخره کتاب ويژه، همان که می‌خواستم، رسيده بود. گفتم: "چرا بی‌کار نشسته‌ای؟ برو قالی بباف!"

 

با هر کلمه‌يی که می‌خواندم گوريل‌ها يک قدم پا پس می‌کشيدند و تا جمله کامل می‌شد، مثل سگ فرار می‌کردند و پشت مخ‌چه يا توی شيارها قايم می‌شدند و مبانی پنج گانه مانند تابلوهای نئون توی کله‌ام برق می‌زدند.

 

1-       از من خوش‌بخت تر خودم هستم.

2-       من زيباترين هم‌سر جهان را دارم.

3-       به به چه قصر دل‌وازی!

4-       به‌ترين فکرهای جهان مال من است و

5-       حتا توی دست‌شويی به‌ترين کارها را انجام می‌دهم.

 

(تکرار: چهل و يک روز، روزی چهل بار)

 

ده روز اول گوريل‌ها از اين‌جا و آن‌جا در می‌رفتند و دوباره گم و گور می‌شدند. تا روز بيستم هفت هشت تايشان توی دره‌ها پرت شدند و دو تايشان سقط شد. روز سی و سوم جمله‌ها از يک تا پنج با هم دست به يکی کردند و هجوم شان را بيش‌تر کردند و سی‌وسه تای ديگرشان را تار و مار می‌کردند. روز چهل و يکم بود که جمله‌ها بر فراز تن بی‌جان آخرين گوريل جشن گرفتند و نقطه‌هايشان را هی بالا و پايين می‌انداختند که ابرها و غبارهای تيره‌ی منفی‌بافی کنار رفتند و کنگره‌های طلانشان قصر و بارگاه من آشکار شدند.

 

از توی شاه‌نشين رد می‌شدم که مادر را ديدم. قاه‌قاه خنديدم. عرض کردم: "مادرجان، مادر گل‌ام! دار قالی توی قصر؟" و می‌خواستم سر خدمت‌کارها داد بزنم که نگذاشت: "نه، مادر جان! اين‌ها از روی عادت است. اين طوری من دل‌مشغول می‌شم و بابای خدا بيامرزت با خيال راحت بر می‌گرده توی گور." عرض کردم: "نور به قبرش بباره! اما مادر جان! فردا من و پريانه بايد عقد کنيم. برخيز عزيز دل فرزند، به خدمت‌کارها امر کن دستی به سر و روت بکشند. می‌ترسی يک وسمه و چهار تا سرخاب و سفيداب ورشکست‌ام کنه؟ بلند شو مادر من، رفيق بی‌کلک!" دار قالی را دور زدم و می‌خواستم راه بيفتم که مادر جان فرمود: "خدا را شکر که راه افتاده‌ای! رماتيسم از تن‌ات دور می‌شه."

 

پريانه زنگ زد و گفت به خاطر فصل کوچ فک و فاميل‌اش از دريا به رودخانه، عقد و عروسی با هم. "آُكی؟" گفتم: "ها، جان! اُكی! کی به‌تر از فک و فاميل شما؟"

 

فردا صبح آسمان قصر عين برف سفيد شده بود و صدای بال بال پری و فک و فاميل‌هايش توی ايوان و شاه‌نشين پيچيده بود. طايفه‌اش خيلی سنگين بود. پيشانی مادر را بوسيدم و از پای دار قالی کشاندم‌اش توی ايوان. گفتم: "من زيباترين هم‌سر جهان رو دارم." و با اشاره‌ی انگشت پری که پيشاپيش همه فرود می‌آمد به او نشان دادم. مادر گفت: "خدايا! شکرت!"

 

روی سر هر کنگره و توی ايوان از فاميل‌هايشان پر شده بود. صدای چق چق چق بلند شده بود. کوچک و بزرگ بال‌هايشان را کندند و به جا بالی‌ها آويزان کردند. همه عين قرص ماه بودند، ولی هيچ کدام مثل پری من بی‌عيب و نقص نبودند. يکی هنوز جای فلس‌هايی روی دست و پايش مانده بود و يکی سفيدی زيادش چشم را می‌زد و يکی نمی‌توانست مثل آدميزاد راه برود و قدم‌هايش تند و کلاغی بود و گاهی انگار توی آب دست و پا می‌زد.

 

پری گفت فک و فاميل‌هايش پيش از ظهر بايد راه بيفتند و تا قبل از غروب به رودخانه برسند. گفتم: "من و مادرم حرفی نداريم. چشم! عروسی رو شروع کنيم." و می‌خواستم به مطرب‌ها اشاره کنم که يواشکی گفت: "يک کاغذی بين‌مان باشد، به‌تر است. لااقل دهن فک و فاميل‌های فضول رو می‌بنده، اُكی؟" گفتم: "ها، جان! اُكی!" پاک فراموش کرده بوده بودم. امر کردم به کاتب که فی الفور قباله را حاضر کند.

 

آن‌ها مثل فرفره دور من و پری می‌چرخيدند و هر بار مرواريدی اندازه‌ی کف دست پيش پايمان پرت می‌کردند. گفتم: "مادر جان! چهل تاش مال تو! اندازه‌ی زحمت‌های چهل سال." مادر گفت: "همه‌ش برا خودت. من به شوق تو اين همه قالی می‌بافم." بی‌چاره سفيدی زياد چشم‌اش را از سو برده بود. پريانه گفت: "می‌دونستی پيش ما، مادر شوهر خيلی ارزش‌مندتر از مرواريدهای ده دوازده کيلويی تازه صيد شده است؟" گفتم: "از متانت شما دور نيست."

 

فک و فاميل‌هايش چق چق چق بال‌هايشان را پوشيدند. گفتم: "پريانه! آش‌پزها غير از مرغ و کباب و فسنجان، ده دوازده نوع غذای دريايی تدارک ديده‌اند! دو سه تا لقمه که وقتی نمی‌گيره." گفت: "من و فک و فاميل‌هام جز تو دريا و رودخانه لب از هم وا نمی‌کنيم." گفتم: "اين همه غذا رو چه کار کنم؟" ولی او هم چق چق چق بال‌هايش را پوشيد و گفت يک توک پا تا رودخانه می‌رود و چيزی می‌خورد و برای شروع زنده‌گی مشترک تا گرگ و ميش يا يک هوا دير و زود خودش را می‌رساند. بی‌چاره کمی هم اوج گرفته بود، ولی تا گفتم پری، برگشت. گفت: "جان؟" گفتم: "مواظب خودت باش!" در واقع، می‌خواستم بگويم مواظب رفتار خودت باش، ولی زبان‌ام نچرخيد. او حتا توی آسمان هم که از ناچاری تند تند بال می‌زد، زيباترين عروس جهان بود.

 

بوی کته‌ی مادر قاتی بوی عود و عنبر توی کاخ می‌شود. می‌گويم: "مادر جان، مادر گل‌ام! توی آش‌پزخانه اندازه‌ی لشکر ياجوج و ماجوج غذا پخته‌اند." می‌گويد: "بيا پسرم! غذا روی روی زمين نمی‌مونه."

دو بشقاب کشيده است و ماست و خيار نعناع زده هم کنارشان گذاشته است، اندازه‌ی دو تا کف دست هم نان سنگگ تازه. برای چند لحظه چنان تمرکزی می‌کنم که تمام اصل و اصول‌ها را ناک‌اوت می‌کنم. می‌پرم و پيازی را بر می‌دارم و با مشت دو کپه می‌کنم. می‌گويم: "ننه! ای ول داری! به شرف‌ام نوکرت‌ام!"

مشت مشت نان و ماست و کته را قاتی می‌کنم و می‌فرستم تو خندق بلا. می‌گويم: "ننه! دو سه تا گونی خالی تو بساط‌ات داری؟" می‌خندد و می‌گويد: "مگه تو بساط خدمت‌کارها پيدا نمی‌شه؟" می‌گويم: "دم‌ات گرم، داشتيم ننه؟"

 

کتاب‌ها را دسته دسته توی گونی‌ها می‌چپانيم. مادر می‌گويد: "اين همه قورباغه و خرچنگ اين جا چه می‌کند؟" می‌گويم: "همه‌شون رو بايد قورت بديم. قورباغه، خرچنگ، گوريل و ... همه را بايد قورت بديم و تو کوچه بالا بياريم."

 

موفقيت در سه سوت! تاجر موفق! مدير موفق! آب‌دارچی موفق، اصول ده بيست چهل و ... گانه‌ی موفقيت! آيين پول‌يابی، هم‌سريابی، خانه‌يابی، دوست‌يابی! سه تا گونی را پر کرده‌ايم و زورتپان جای يکی ديگر می‌شود. ننه می‌گويد: "اين هم تتمه‌ش." اصول پنج گانه يا طلسم شکست گوريل‌ها را هم می‌تپانم رو سر بقيه. با خودم می‌گويم صد رحمت به گوريل. و بلند می‌گويم: "ننه! اگه بی‌خيال قصر نمی‌شدم پری هر روز خدا يه توک پا می‌خواست بره تا رودخونه و بياد. فکر کرده من پپه‌م. از کجا معلوم کجاها می‌ره و با کی گپ و گفت می‌کنه؟"

 

ننه می‌گويد: "حالا می‌خوای چه کار کنی؟" گونی اول را روی کول می‌گذارم. می‌گويم: "ننه! من دو تا ليسانس و يه فوق ليسانس دارم. تازه صاف‌کاری و آرايش‌گری هم بلدم. گور پدر گوريل و پری و قورباغه." می‌گويد: "حالا چرا فحش می‌دی؟ خوبيت نداره."

 

سه تا گونی را می‌گذارم توی کوچه کنار سطل گنده‌ی آشغال و در را محکم می‌بندم. می‌پرم و مادر را توی آغوش می‌گيرم. می‌گويم: "ننه! من موفق شدم. من مثل شخصيت‌های داستانی اول درگير ماجرا و گره‌افکنی شدم و بعد يه جورهايی متحول شدم و آخر کار هم می‌بينی که خوش‌بخت شده‌ام." ننه می‌گويد: "خدا را شکر که راه افتادی! من به عشق تو اين همه قالی می‌بافم."

 

گرگ و ميش يا يک هوا دير و زودتر است که صدای جيغ و ويغی با صدای مادر قاتی هم می‌شوند. تا پنجره را باز می‌کنم صدای پريانه می‌پيچد توی گوشم: "برو کنار عجوزه! پيش ما پری‌زاده‌ها مادرشوهر مثل خزه و جلبکه!" غيرتی می‌شوم و می‌پرم بيرون. پريانه نوک بام نشسته است. داد می‌زنم: "پری خانوم! گه خوردم، غلط کردم، از من بدبخت‌تر خودم هستم! ميمون از خودم و زن‌ام جذاب‌تره ... چه می‌دونم، من تو به‌رين جاها، بدترين کارها رو می‌کنم." و درست توی همين شرايط بحرانی فکر نوشتن کتاب اصول موفقيت وارونه به ذهن‌ام رسيد. من می‌توانستم بشريت را از عوارض موفقيت با ذکر مثال‌های واقعی آگاه کنم و بساط قورباغه‌ها و پری‌ها و گوريل‌سانان را تخته کنم. گفتم: "ننه! کمک‌ام می‌کنی؟" گفت: "پسر! مگه ناشر جماعت حق التأليف می‌ده؟ اين‌ها فقط می‌چاپن." گفتم: "نشر ... بدک نيست. ظاهرا مديرش فقط حق يتيم و نويسنده و قطع نخاعی را نمی‌خوره." گفت: "ببينيم و تعريف کنيم." در واقع يک جورهايی قبول کرده بود. اشاره کرد به نوک بام: "فعلا بالا را بپا!"

گفتم: "پری خانوم! من که هنوز دست‌ام به بال شما نخورده. بيا بريم طلاق توافقی بگيريم." از توی جيب پيراهن يراق و پولکی‌اش که هنوز قطره‌های آب از آن شره می‌کرد، قباله‌ی ازدواج را در آورد. گفت: "من حق قانونی‌ام رو می‌خوام، نه کم نه زياد." مادر يواشکی گفت: "چند بار با خودش ببره تو آب تمام نوشته‌هاش پاک می‌شه." بال بال توی حياط فرود آمد. قباله را گرفت تو صورت مادرم و داد کشيد: "خزه خانم! واتر پروفه، افتاد؟" و رو کرد به من: "جلمبر خان! مگه معنی عند المطالبه رو نمی‌دونی؟ می‌خوای مأمور بيارم تا خشتک‌ات رو جرواجر کنن؟" گفتم: "نه، نه، هرچی تو خونه هست مال تو."

پريد توی اتاق و همه‌ی چيزها را زير و رو کرد. مهريه‌ا ش يک تور دريايی به اقيانوس بود با هزار و سيصد و پنجاه و نه مرواريد تازه صيد شده‌ی ده دوازده کيلويی، بر اساس سال تولدش.

فقط قالی‌چه‌ی مادرم را که تازه تمام کرده بود، روی کول گرفته بود و بيرون آمد. گفت: "بقيه‌ش وقتی حق التأليف گرفتی. افتاد؟"

 

گفتم: "ننه بيا ببين با قالی چه با حال پرواز می‌کنه!" از همان پشت دار قالی گفت: "خدا رو شکر ننه! خدا رو شکر که راه افتادی.



http://www.forough.net/

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 1:22 توسط دریا|

چه موهبتی بالاتر از عشق است ؟

و هنوز می پرسی - من چه دارم که ببخشم ؟

آه - دیوانه !

وقتی عشق را نثار کنی ؛

چیزی دیگر نمی ماند تا نثار کنی ؛

حتی خود تو هم نمی مانی ؛

زیرا نثار عشق ؛ یعنی نثار خویشتن ،

تو خود را بخشیده ای ؛

حالا بگو کجایی ؟

حالا که خود را گم کرده ای ؛

موظفی کسی را پیدا کنی ،

که مشتاق دیدارش هستی .

او اکنون به دنیا آمده است ؛

و من بر این موضوع گوه ام ؛

من این اتفاق را دیده ام .

من می شنوم آن موسیقی را که تو خواهی شد .

آن روز که دلت به روی من بسته بود ؛

من آن را شنیدم .

فکر نسبت به زمان حال آگاه است ؛

اما برای دل ؛ آینده نیز ؛ زمان حال است .

* اشو *

 

http://www.love-freedom.blogfa.com/

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:13 توسط دریا|

 

 

این مطلب، نوشته ای کوتاه و در عین حال جذاب مطالبی است که دالایی لاما برای سال 2008 افاده کرده است. خواندن و اندیشیدن در آن بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نمی گیرد. این پیام را وانگذار. 

 

 

 

1- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجند.

2 ـ  وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3 ـ  این سه میم را از همواره دنبال کن:

3 ـ1 ـ محبت و احترام به خود را

3 ـ2 ـ محبت به همگان را

3 ـ3 ـ و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای

4 ـ به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است.

5 ـ اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز.

6 ـ به خاطر یک مشاجرۀ کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7 ـ وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهایی را پیاپی برای رفت آن خطا بردار.

8 ـ بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

9 ـ  چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها واننه.

10 ـ به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11 ـ شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی...

12 ـ زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

13 ـ در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می کنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر.

14 ـ دانش خود را با دیگران در میان گذار... این تنها راه جاودانگی است.

15 ـ با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش.

16 ـ سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای.

17 ـ بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

18 ـ وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آورده ای.

 

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:43 توسط دریا|

 

در گذشت پر شتاب لحظه های سرد
چشمهای وحشی تو در سکوت خویش
گرد من دیوار میسازد
می گریزم از تو در بیراهه های راه
تا ببینم دشتها را در غبار ماه
تا بشویم تن به آب چشمه های نور
در مه رنگین صبح گرم تابستان
پر کنم دامان ز سوسن های صحرایی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان
می گریزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را
یا بنوشم شبنم  سرد علفها را
می گریزم از تو تا در ساحلی متروک
از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی
بنگرم رقص دوار انگیز طوفانهای دریا را
در غروبی دور
چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم
دشتها را کوهها را آسمانها را
بشنوم از لابلای بوته های خشک
نغمه های شادی مرغان صحرا را
می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم
راه شهر آرزو را
و درون شهر ...
درب سنگین طلایی قصر رویا را
لیک چشمان تو با فریاد خاموشش
راهها را در نگاهم تار میسازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من دیوار میسازد
عاقبت یکروز ...
میگریزم از فسون دیده تردید
می تروام همچو عطری از گل رنگین رویا ها
می خزم در موج گیسوی نسیم شب
می روم تا ساحل خورشید
در جهانی خفته در آرامشی جاوید
نرم میلغزم درون بستر ابری طلایی رنگ
پنجه های نور میریزد بروی آسمان شاد
طرح بس آهنگ
من از آنجا سر خوش و آزاد
دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
راههایش را به چشمم تار میسازد
دیده میدوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن دیوار میسازد

 

رد پا

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 10:25 توسط دریا|

از خانه بیرون میزنم، اما کجا امشب؟
شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
میجویم اما نیستی در هیچ جا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟


میدانم ، آری ، نیستی ، اما نمیدانم
بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دستانم تو را امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟


هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
ها.... سایه ای دیدم.... شبیهت نیست اما ،حیف
ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من، بیرون بیا امشب


گشتم تمام کوچه ها را ، یک نفر هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که میدانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:20 توسط دریا|

شبي غروب مي كنم كنار چشمهاي تو/

وبي گناه مي روم به دار چشمهاي تو/

 من از تمام عاشقي به اين بسنده مي كنم /

كه يك دقيقه سر كنم كنار چشمهاي تو

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 7:34 توسط دریا|

 

چشم كوته نظر آيينه ظاهربيني است

ورنه در سينه هر قطره بود دريايي

 

*******

 

عشقم چنان ربود كه دنيا و آخرت

افتاد چون دو قطره اشك از نظر مرا

 

 

*******

 

نيست پروا تلخ‌كامان را ز تلخي‌هاي عشق

آب دريا در مذاق ماهي دريا خوش است

 

 

********

 

در طريقت هستي هر كس به قدر نيستي ‌ست

بي‌وجودان را در اين ديوان وجود ديگر است

 

********

 

 

كوته زبان خامه و مكتوب تنگ ظرف

اظهار شوق را به چه عنوان كسي

 

 

صائب تبريزي

 

 

 

صائب تبریزی هم از من خوشش ببخشید از دریا خوشش می اومده.

توی این قالبه اگه دامن این دختره پایین تر بود با حیاتر  می شدا

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:1 توسط دریا|

هر دارو كه علاج بود
 در خانه داشتم
 اما تنم در باد
به تماشاي غزلهاي آخر مي رفت
امروز را بي تو خفتم
فردا كه خاك را به باد بسپارند
تو را
يافته ام
 مگر تو نسيم ابر بودي
كه تو را در باران گم كردم ؟

 

 

 

 

 

 

 

حاشا و ابدا
 كه مرا دلگيري
 از آسمان نيست
 اين سرشت ابر است كه ببارد
 اگر نبارد
 مرا راستي ادامه ي عمر چگونه است
ابر نمي بارد
عمر ادامه دارد
و مرا غزلي به ياد مانده است
 كه براي تو بخوانم
 ايستاده بودم كه بهار شد
 و غزل را بياد آوردم
خواندم
 تو مرده بودي
 حاشا و ابدا
كه نه تو را بياد دارم
 غزل را بياد دارم
 ابياتش شباهت به قصيده دارد

 

شعرنو

 

 

 

 

 

درختاني را از خواب بيرون مي آورم
درختاني را در آگاهي كامل از روز
در چشمان تو گم مي كنم
 تو كه
 با همه ي فقر و سفره بي نان
 در كنارم
نشسته اي
 لبخند برلب داري
در چهار جهت اصلي
 چهار گل رازقي كاشته اي
عطر رازقي ما را درخشان
مملو از قضاوتي زودگذر به شب مي سپارد
همه چيز را ديده ايم
تجربه هاي سنگين ما
 ما را پاداش مي دهد
 كه آرام گريه كنيم
مردم گريز
 نشاني خانه
خويش را گم كرده ايم
لطف بنفشه را مي دانيم
اما ديگر بنفشه را هم نگاه نمي كنيم
ما نمي دانيم
شايد در كنار بنفشه
دشنه اي را به خاك سپرد باشند
بايد گريست
بايد خاموش و تار
به پايان هفته خيره شد
شايد باران
 ما
من و تو
چتر را در يك روز باراني
در يك مغازه كه به تماشاي
گلهاي مصنوعي
رفته بوديم
 گم كرديم

 

 

 

راستي
چگونه بايد تمام اين عقوبت را
 به كسي ديگر نسبت داد
 و خود آرام از اين خانه به كوچه رفت
صدا كرد
 گفت : آيا شما مي دانستيد
من اگر
سكوت را بشكنم
جبران لحظه هايي را گفته ام
 كه هيچ يك از شما در آن حضور نداشتيد
 اگر همه ي شما حضور داشتيد
 تحمل من كم بود
 مجبور بودم
همه ي شما را فقط با نام كوچكتان
 صدا كنم

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:2 توسط دریا|

در وصف تو از ازل کم آورده دلم

اندازه ی صد غزل کم اورده دلم

در عشق تو  من ماهی خردی هستم

دریایی تو! بغل  کم  آورده  دلم

واران

 

مجنونم و شکل بید دارم دکتر

می لرزم و ضعف دید دارم دکتر

لبهای من از تب جنون می سوزند

بوسیدگی شدید دارم دکتر!

 

 

در حق دلم چه کار خوبی کردم

با ماه و ستاره پایکوبی کردم

با بوسه تمام دوستت دارم را

بر روی لب تو خالکوبی کردم

 

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:34 توسط دریا|

بال هايت را دوست دارم، لذيذ است


و مي‌دانم تا ديروز نپخته بود نگاهت


شكارت كرده اند چه كنم؟


گردنت را گاز كه مي‌زنم


دندان هايم صدا مي‌دهند


تو شاعري مثلاً؟


روي سفره با تو تا هند بپرم


و هضم در آشفتگي زمان


كدامش را بيشتر مي‌پسندي


مردها روزي دوبار در گرگ و ميش شكارت كرده اند


و مطمئناً چشم هاي تيزي دارند


تلافي مي‌كني؟


در لفافه نگو


مغزت را با فرصت مكيده ام


و مي‌دانم زبان شما محلي ست


باز يادم رفت آب بياورم


برادرانم عجيب عظش دارند و از يك جفت چشم، راحت نمي‌گذرند


من كه اين چيزها را قبول ندارم


بازخواستم نكن


اصولي ذبحت كرده اند


تو اتفاقي بودي


بديهي ست پرنده هاي مدرن كه جفت ندارند


و تا دست هايشان را بشويند مردها


در خوراكشان آب ريخته ام


بگويند ناشي است


حيف تو نيست؟


هميشه آن كه شكار مي‌كند دست هايش را بيشتر مي‌شويند


بشويند


من كه جغرافيا را ورق مي‌زنم تا دنباله پروازت را ببينم


نگران نباش


خلال هم كرده ام.

 


هر سال مي‌گويند تعداد پرنده ها كم مي‌شود

 

 

 30/11/80



جاخالي


تمام روز گذشت به جارو


براي كپيدن صاف


انگار يك گله جا مي‌خواستم تمام روز


گرد و خاك ها رفتند و نشستند روي صورتكم


دو تخم پير كرد يك گنجشك و هم اتاقي شديم


(تا مارها گنجشك بچه دوست دارند)


تمام شب با هول وولا


به مار كه گذشت


من خودم را خوابانده بودم روي صورتكم


با دلم براي جاخاليت تنگ

 

 هم اتاقي شديم

 

 هم اتاق!


تمام روز پنهانگي كردم، جوانگي


انگار مال دختري ام بودم


مال مو، ابرو


مال ستاره هايي كه با هم بوديم و نديديم با جارو


مثل اينكه آمده بودم هوا بخورم


گنجشك ها بخوايند سكوت اينجا معلوم است

 

 ديوانه مي‌كند


چه هوايي!


دارم بچگي ام را با پوست مي‌اندازم توي صورتكم.


14/3/81- طزرجان زادگاه مادرم

 

 

عصرآدینه

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 16:24 توسط دریا|

الو سلام ... How are you ... که عاشقم که ... Hello
و رقص بندری مرد با زن تانگو

چه مسخره ست فضای سپید زن در من
ظهور پست مدرنیسم در دل آپولو

بیا و مست دو چشمت ، عرق بریز از شرم
تلو عزیز ، تلو عشق ، شب ... تلو ، تِتِلو !

به آسیاب ، به بادی ، به دیوها ، به خیال
بگیر شمشیرت را به زن ، بزن " سانچو "

هلم بده " ماراتن " را ، که خسته ام ... پایان
" دوشنبه " عصر " دو " سال گذشته ، ساعت " دو "

دلم هدیه شده در دل محاصره ام
روبان آبی زن روی جعبه کادو

به رستوران خوشـَ ...م آمد ، بله ! بفرمایید
کدام عاشق بودن ؟ ... نگاه کن به مِنو :

زنی که گرم گرفته ، سکوت سرد ... و ماست
خوراک جوجه پاییز ، نه ! پرنده پلو !!

مرا کنار خودت تا خودت دراز بکن
اتل ، متل که از این پای ِ عشق بچه نشو

که هی بهانه نگیرم که هی ترا ... هی هی ...
بمیر چوپان ِ... گرگ بود بره تو !

دو تا انار ... و یک غنچه ... یک " سه تا نقطه "
بریز در وسط من ، مرا بریز یهو

وسط که فال بگیرم ترا ورق ... بزنم
به واژه های قدیمی ، به ترسهایی نو

نایست پشت چراغی که سبز نیست مرا
به چپ ، به راست ، به زن ، به ... عقب ... و یا به جلو

مرا بمنفجران در میان این کلمات
مرا بمیر ... مرا هیچ کن ... و دود برو !

وجود داشت ... ندارد ... مرد نامرئی
که حس گرفته کلاهی که بر سر پالتو ...

کسی نشسته ته خط میان غاری پیر
و هی تماس گرفته ست با خودش ... و ...
الو ...

 

سید مهدی موسوی

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 21:41 توسط دریا|

 

،انحنای چشم‌هايت دلم را دوره می‌كند
،حلقه‌ای از رقص و قرار
،هاله‌ی زمان، گهواره‌ی التجای شبانه
تمام عمر رفته را به ياد ندارم
.از آنكه چشم‌هايت هميشه مرا نديده‌اند
،آن دو برگ آفتاب، آن حباب‌هاي شبنم
،نيستان باد، دو لبخنده‌ی عطرآگين
،دو بال گشوده كه جهان را از نور آكنده اند
،دو قايق كه بارشان آسمان و درياست
،دو غوغاگر، دو چشمه‌ی رنگ
،دو رايحه سر برآورده از بيضه‌ی فلق
آرميده هم‌چنان بر كهكشان
دنيا تمام به زلال چشم‌های تو بسته است
آن‌سان كه آفتاب به بی‌گناهی
.و تمام خون من جاری در آن نگاه است

پل الوار

نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 15:1 توسط دریا|

اندهت را با من قسمت کن
 شادیت را با خاک
و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان
مثل گنجشکی پر می زند و می گذرد
اسب لخت غفلت در مرتع اندیشه ما بسیار است
 با شترهای سفید صبر در واحه تنهایی
 می توانیم به ساحل برسیم
 و از آنجا ناگهان
با هزاران قایق
به جزیره های تازه برون جسته مرجان
 حمله ور گردیم
 تو غمت را با من قسمت کن
 علف سبز چشمانت را با خاک
تا مداد من
 در شوره زار کویر کاغذ
باغی از شعر برانگیزد
تا از این ورطه بی ایمانی
بیشه ای انبوه از خنجر برخیزد

 

نوشين

 

نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 14:59 توسط دریا|

سیلویا پلات) شاعره ائیكه دراوج هنرمندی كتاب شعررا بست وكتاب زندگی اش را نیز !
نمی دانم چگونه به او علاقمند شدم وخواستم بیشتر و بیشتراز او بخوانم ؟ فكر میكنم ازیك تصادف شروع شد همانطور كه میان كتابها به دنبالی اثری بودم كه سالها قبل خوانده بودم ، روی ردیف (س) با سیلویا پلات آشنا شدم . بعد ، این نام ساعتها مرا مصروف ساخت و وقتی هم خانه آمدم ، دیدم که (سیلویا پلات) وروح سرگردانش با من است . به سراغ اینترنت رفتم ، سعی كردم میان نوشته های فارسی چیزهای پیدا كنم اما مثل همیشه همان یك نسخه جای ؛ جائی كاپی شده بود باآن هم ترجمه های ازاشعارش را یافتم . پیرایه یغمائی شاعره ایرانی درمورد تدهیوز (شوهرپلات) مقاله ای نوشته كه بیشتر ( تدهیوز ) را دركنار سیلویا پلات به بررسی گرفته تا منحیث یك شخصیت مستقل ، كه این در (كناری ) را من برای بررسی های خودم به فال نیك میگیرم چه اقلآ زحمت تایپ خیلی جملات را برایم كم میكند . بعد میروم سراغ (سیلویا پلات) دركنار خودش .
پیرایه یغمائی :
تد هیوز با یک نگاه گذرا :
یادت می آید که چطور نرگسها را میچیدیم ؟
هیچ کس نمی داند ،
من اما هنوز به یاد دارم
بخت بلند ما هنوز تاراج فرصت ها بود ...
و بر این باور بودیم
که
تا همیشه زنده ایم ...
چرا یاد نگرفتیم ؟

نام تد هیوز، شاعرانگلیسی- که لقب ملک‌الشعرائی انگلیس را ویژه خود کرد و همسرش سیلویا پلات – شاعر پر آوازه ای آمریکایی ، ازهم جدایی ناپذیراست . هر چند که زندگانی عاشقانه‌ی آن‌ها بسیار کوتاه بود و بیش از شش سال دوام نیاورد . از این روست که در باز گفت زندگی نامه‌ی هیوز و هم در نقل زندگی نامه‌ی پلات نمی‌توان از این بخش عمده چشم پوشید ، چرا که این دو بیشترین اثر را در زندگی و شعر یکدیگر گذاشته‌اند .
تد هیوز مردی بود تنومند ، بالابلند ، تیره رو و چهره‌ ای چون سنگ خارا خشن و استوار داشت . در پوشش ، بسیار بی قید و شلخته می‌نمود و بیشتر از رنگ سیاه استفاده می‌کرد .
وی در روز
۱۷ اگوست سال ۱۹۳۰ در شهرمیتولمرو ( = mytholmroyd ) ، حدود یورک شایرچشم به جهان گشود . از پانزده سالگی به سرودن شعر پرداخت و شانزده ساله بود که نخستین شعرش در مجله ی مدرسه‌ای که در آن درس می‌خواند به چاپ رسید . تد ، پس از گذراندن دوره دبیرستان و به پایان بردن خدمت سربازی برای تحصیل دررشته‌ی ادبیات به دانشگاه کمبریج رفت ولی خیلی زود رشته‌اش را به انسان شناسی تغییر داد . در آن زمان شعرهایش بیشتر در نشریه‌ای که به همراه دوستانش منتشرمی‌کرد ، چاپ می‌شد .
در
۲۶ فوریه ۱۹۵۶ مهم ترین اتفاق زندگی‌اش که دیدار با سیلویا پلات باشد ، به وقوع پیوست . در آن زمان پلات بعد از یک سلسله در گیری‌های روانی و یک بارتلاش برای خودکشی ، از طریق بورس فولبرایت به انگلیس آمده بود و یک سالی بود که دانشجوی دانشگاه کمبریج بود .
پلات در مورد این نخستین دیدار می‌نویسد: این بدترین اتفاقی بود که می‌توانست بیافتد . جوانی به سوی من می‌آمد که از بالا به زن‌ها نگاه می‌کرد . این را ازهمان لحظه‌ی اول که وارد شد ، فهمیدم . اسمش را از دیگران پرسیدم ، اما کسی چیزی نگفت ... به درون چشمانم نگاه کرد ... او تد هیوز بود . من مدام زبانم می‌گرفت ، او نیزدست و پایش را گم کرده بود . ناگهان نزدیک شد و مرا بوسید . روسری قرمزم را که اینهمه دوستش می‌داشتم از روی موهایم کشید و برای خود برداشت . و نیز گوشواره‌های نقره‌ای و مورد علاقه‌ام را ... و گفت: ها ! ها ! اینها پیش من می‌مانند! " و باز مرا بوسید و من هم او را بوسیدم و در دلم فریاد زدم: " آری ... آری ... خودم را به تو می‌بخشم . خودم را پاره پاره می‌کنم و ستیزه جویانه به تو می‌بخشم ... "
چهار ماه بعد در ماه جون
۱۹۵۶ آنها با هم رسما ً ازدواج کردند .
اگرچه درآن زمان تد هیوز هنوز ملک‌الشعرای انگلستان نبود و جوانی روستایی با ظاهری شلخته و بدلباس بود و هم آنقدر تنگدست ، که نمی‌توانست حتا از عهده مخارج زندگی برآید ، اما شاعری بود که روح شعر را به صورت مبهوت کننده‌ای می‌شناخت و عاشقانه سیلویا را دوست می‌داشت و او را بیش از هر چیز به شعر ترغیب می‌کرد و انگیزه‌ی شعر را در او می‌دمید .
زندگی آنان سرخوشانه و سرشارازعشق آغار شد و این سرشاری کاملا ً از شعرهای نیرومند آن دو در آن زمان آشکار است ...
هرچند هیوز پلات را به شدت دوست می‌داشت . اما بسیاری از مواقع بر اثر رفتارهای جنون‌آمیز و عصیان گرانه‌ی او - که همه ریشه درکودکی و جوانی‌اش داشت - به ستوه می‌آمد . در فاصله‌ی
۶ سال زندگی، آنها دارای دو فرزند شدند . اما ورود این دو کودک هم نتوانست روان دردمند و پریشان سیلویا را التیام دهد . کم کم براثر این نا آرامی‌ها هیوز راه گریز در پیش گرفت بطوری که دیگر نتوانست این زندگی متشنج را دوام بیاورد و در این گیر و داربه زن یهودی زیبایی به نام آسیه ویویل( Assia Gutmann) همسر دیوید ویویل دل باخت و به صورت بی شرمانه‌ای به پلات خیانت کرد .
خیانت حتا در یک زندگی معمولی هم می‌تواند ویرانگرباشد تا چه برسد به اینکه شاعری با فشارهای روانی بسیار طرف دیگر این قضیه باشد . بنابراین سیلویا پس از برخورد با این بیوفایی آن هم از سوی کسی که او را با جان دوست می‌داشت ، از تد هیوز رسما ً تقاضای طلاق کرد .
در دسامبرهمان سال بعد از جدایی از هیوز به همراه دو فرزندش – که تد هیوز آنها را نپذیرفت – به آپارتمان کوچکی در لندن نقل مکان کرد . زمستان آن سال سخت‌ترین و سرد ترین زمستانی بود که بر وی گذشت . تنهایی ، تنگدستی ، مشکلات عمیق روانی ، افسردگی شدید و افزون برهمه بیماری‌های جسمی از قبیل سینوزیت _ که همیشه با آن در گیر بود - همه دست به دست همه داد و او را به شتاب به سوی مرگ پیش راند . سرانجام مقاومتش درهم شکست و او درسحر گاه
۱۱ فوریه۱۹۶۳ پس از گذاشتن نان و شیر برای فرزندانش در کنار تخت آنها ، به مرگ تسلیم شد و با باز کردن شیرگاز به زندگی دردمندانه‌ی خود پایان داد .
بعد از مرگ بی سر و صدای پلات، تدهیوز فرزندانش را دوباره به خانه باز گرداند و آسیه نیز با او بود . اما دریغ ِازدست دادن سیلویا لحظه‌ای او را ترک نگفت و یادهای سیلویا آنچنان بر زندگی او سایه انداخت که زندگی را بر آسیه به جهنمی بدل کرد ، آنگونه که آسیه هم به مرز ویرانگری رسید واوهم درمارچ
۱۹۶۹ – درست به همان شیوه‌ای که سیلویا خودش را کشته بود ، به زندگی خود و دختردوساله ای که ازهیوز داشت ، خاتمه داد . و به این ترتیب دفتر زندگی او هم بسته شد .
سال بعد هیوز با یک دختر روستایی ازدواج کرد اما اندوه از دست دادن سیلویا از سویی ، اهانت‌ها و تهمت‌های روا و ناروا نیز از جبهه، منتقدان، زندگی نامه نویسان، فمنیست‌های دو آتشه‌ای که بجز زغال کردن او به چیزی دیگر نمی‌اندیشیدند، و جامعه‌ی شاعرانه‌ی آمریکا همه باعث شد که وی به خلوت وتنهایی و یادهای خود بگریزد و خاموشی اختیار کند . او درطی این سکوت طولانی فقط یک بار به دوستش درنامه‌ای نوشت : " دوست دارم سیلویا را در خلوت خود نگه دارم ... بنشینم و به او فکر کنم و هر تهمتی را از خود بزدایم ... "
سرانجام هیوز به فرانسیس مک کالو - زندگی نامه نویس - اعتماد کرد و خاطرات پلات که بیش از همه چیزنوشته‌ی خود اوست ، منتشر شد اما اعتراف کرد که خاطرات آخرین ماه‌های زندگی پلات را، بخاطر دو فرزندش را از بین برده است، زیرا آن زمان فکرمی‌کرده که فراموشی خاطرات تلخ بهترین راه حل است .
او درمقدمه‌ای برخاطراتِ سیلویا نوشت: " سیلویا آدمی بود با نقاب‌های مختلف، هم درزندگی خصوصی، هم درشعرو هم دردست نوشته‌هایش ... من شش سال تمام با او زندگی کردم ‌، اما هرگز پیش نیامد که او خودِ واقعی‌اش را - بجز در چند ماه آخر زندگی‌اش ، آن هم فقط یک بار وفقط در یک لحظه - نشان بدهد... آنجا در یک لحظه خودِِ واقعی‌اش، دریکی ازنوشته‌هایش متجلی می‌شود. آن یک لحظه درست مثل این است که یک نفر یک باره زبان باز کرده باشد . اما او در خاطراتش فقط خودش را می‌نوشت و با تمامی وجود دربرابر تصویرهایی که از ذهن ناخود‌آگاهش برمی‌خاست، می ایستاد."
در فاصله‌ی این مدت هم چون هیوز خود را وارث و مجری وصایای پلات می‌دانست شروع به ویرایش و چاپ اشعار او کرد . تا جایی که از او یک شخصیت اسطوره‌ای ساخت . اما به این هم بسنده نکرد و در پایان عمر – بعد از
۳۵ سال خاموشی رنج آوردر مورد زندگی عاشقانه‌اش با پلات و ماجرای غم انگیز انتهایی آن و در میان همه‌ی حرف و حدیث‌ها‌یی که از زندگی او و پلات ساخته بودند – تصمیم گرفت، سکوت را بشکند و ناگهان درسال ۱۹۹۷ مجموعه شعر نامه‌های میلاد (Birthday Letters ) را به صحنه فرستاد و تمامی کسانی که او را قاتل پلات می‌دانستند، خلع سلاح کرد. البته باز بعضی‌ها آرام ننشستند و آن را عذر بدتر از گناه دانستند، اما آنها که عشق را می‌شناختند براین باور بودند که نامه‌های میلاد درحقیقت درحکم وصیت نامه‌ی هیوز برای پلات است و همین طورهم شد چرا که هیوز یک سال بعد از چاپ این کتاب چشم از جهان فرو بست .
نامه‌های میلاد مجموعه ی
۸۸ شعر به شماره‌ی کلید‌های پیانوست که با راز وارگی، آنچه را که در زندگی آنان گذشته بیان می‌دارد . این ۸۸ کلید از آشنایی و ازدواج آنها آغاز می‌شود و با روز‌های تنهایی هیوز به پایان می‌رسد . ودرحقیقت قربانی شاعرانه‌ای است که هیوز آن را به مذبح عشق سیلویا پیشکش می‌کند .
در اردی بهشت
۸۳ ( چند ماه پیش ) درمراسمی که به مناسبت بزرگداشت تد هیوز ، در یکی از دانشگاه‌های انگلیس برگزار شده بود ، فریدا هیوز دختر تد و سیلویا ( همان که در تصویر پرفکت لایت دو ساله می‌نماید ) ضمن یک سخنرانی درمورد پدر و مادرش گفت:
" صبحگاه
۱۱ فوریه مادرم با زندگی رنج آوری که در آن روی آسایش را ندید ، خداحافظی کرد . مادرم افسرده وغمگین بود و این افسردگی ریشه درزندگی گذشته‌اش داشت . "
فریدا بدین گونه پدرش را که سال‌ها درمظّان اتهام قرارداشت، بیگناه اعلام نمود و سخنان او باعث شد که نام هیوز برسنگ قبر سیلویا ، از آسیب فمنیست‌ها محفوظ بماند ، چرا که آنها تا آن زمان چندین بار نام هیوز را ازسنگ قبر پلات پاک کرده بودند .
تد هیوز سرانجام در روز چهارشنبه
۲۸اکتبر سال ۱۹۹۸ به جهان دیگر پیوست ، درحالی که نامه‌های میلاد می‌رفت تا برای ژانویه‌ی سال ۱۹۹۹ جایزه‌ی بزرگ تی . اس . الیوت را ازآن ِ خود کند .
نا گفته نماند که تد هیوز درسال
۱۹۷۱ برای اجرای نمایش نامه‌ی ارگاست ( Orghast) که آن را در ۱۹۷۰نوشته بود، به ایران آمد و آن را دردو قسمت به همراه آربی آوانسیان در جشن هنر شیراز اجرا نمود که بسیار هم مورد استقبال قرار گرفت .

 

http://www.cloob.com/club/article/show/clubname/khorasanpoem/articleid/4470

نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 14:59 توسط دریا|

شعری از وفا شربت جی

 

 

بیوگرافی شاعر در 43 سالی خلاصه می شود که زنانه نویسی را در هیات اشعار مدرن فریاد زده است . در کنار نوگرایی این شاعر در شعر سوریه - لبنان - قطر - عمان ، به دست آوردن من حقیقی زن از لابه لای من کاذبی که زیر سلطه ی مرد کم رنگ مانده است ، خیره کننده می نماید .چه در این مجموعه و چه در مجموعه ی فریاد در سکوت . وی اکنون دانشگاه ادبیات حلب را استادی می کند . این مجموعه توسط جناب آقای صادق دارابی همراه با مجموعه تا دن کیشوت چقدر فاصله است ، ترجمه گردیده است و به زودی منتشر خواهد شد .

 دستان تو به سوی من دراز که میشود

پرندگانی ست     قفس را کنار می زنند

 وصداهایی که عطش را فرو می نشانند و

 بدون اجازه وارد می شوند

 دستت به سوی من دراز که می شود

 تا من فرصتی است آزادی را فریاد زنم

در قفسم

 در زندانم که

حنجره ای بدون انسانم

دستانت را چه بگویم

چه بسیار از افشاگری خسته نمی شوند

 در طوفان جنونم

برای تو نقاشی می کنم

عطش فراوان و نان فقیران را در ماه رمضان

 برای تو نقاشی می کنم

 قایق مهاجرانی درد غربت را بازگشته اند

 به صحرای دوستی و آغوش آسایش

 استاد من

دستان تو بمبی است

مرا منفجر کرد

اعضای بدنم را متلاشی

 و معنای آزادی را می نویسد

 به راستی حنجره ای بدون جسمم

جسمی که زیر بار زندان خم نشد

 استاد من

 دستان تو غل و زنجیر مرا باز کرد

آزادی ام داد

تا اسبم را به آرامش بنشینم

 و سرزمین های آزادم را بدون غل و زنجیر گردش کنم

 تنها همراه تو و پروردگارم ماندم

و هر جزء بدنم را شناسنامه ای است

 زبانم سخن گفت

 جسمم آزاد شد

 عقلم آزادی را می نوشد

و این گونه شد

 به فضل و بخشش تو استادم

 تا برای ما روایت کنند صف های بابونه

 

نامه ارداویراف

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 14:16 توسط دریا|

طالع اگر مدد دهد دولتش آورم به کف

ور بِِکشم زهی طرب ور بُکشد زهی شرف

طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من

گرچه سخن همی برد قصه ی من به هر طرف

از خم ابروی توآم هیچ گشایشی نشد

وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

ابروی دوست کی شود دستکش خیال من

کس نزدست ازین کمان تیر مراد بر هدف

چند به ناز پرورم مِهر بتان سنگدل

یاد پدر نمیکنند این پسران نا خلف

من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک

مغبچه ی ز هر طرف میزندم به چنگ و دف

بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل

مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف

صوفی شهر بین که چون لقمه ی شبهه میخورد

پار دمش دراز باد این حیوان خوش علف

حافظ اگر قدم زند در ره خاندان به صدق

بدرقه ی رهت شود همت شحنه ی نجف

 

 

دانلود عاشقانه ها

نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:6 توسط دریا|

ای الهه‌ی شعر! مشت‌زن نبودن، نبودن است
تماشاچیان غرّان را از ما دریغ کرده‌ای
دیگر در سالن، دوازده نفری هستند
شروع باید کرد

نیمی از دست بارش باران به این جا پناه آورده‌اند
باقی از قوم و خویشان‌اند
ای الهه‌ی شعر!

در این عصر خزانی، زنان هوای غش‌کردن دارند
اما فقط در مسابقه‌ی مشت‌زنی
آن‌جا که صحنه‌های جهنمی و عروج
ای الهه‌ی شعر

مشت‌زن نبودن، که شاعر
محکوم‌بودن به سبک پرطمطراق «نروید»***
به خاطر نداشتن عضلات پولادین
شعر کتاب درسی فردا را به دنیا نشان‌دادن، اگر اقبالی باشد
ای الهه‌ی شعر، ای ذوالجناح
اسب‌ـ‌فرشته

در ردیف نخست پیرمردی به خواب شیرین است:
زن درگذشته‌اش از گور برخاست و
برایش کیک آلو می‌پزد
بر آتشی ملایم تا کیک نسوزد
خواندن شعر آغاز می‌شود، ای الهه‌ی شعر!

 

ویسلاو شیمبورسکا

خزه


نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:5 توسط دریا|

وقتی بلد نیستی نگاه کنی

چه می توانی دید    از چیزها؟

- چه آن کوه دور برفی با شکار های پنهانش

چه این آسمانخراش صد طبقه

با چادرک کارگران کو چک در پاش

(چه برف

چه کباب جگر طا ووس

چه نان بربری و حلوا شکری)

 

وقتی بلد نیستی جهنمی بر افرو زد در تو

تمام برف های بالا هم که بر توببارد

گل سرخی نخواهد دمید کنار جگر سفیدت

 

وقتی بلد نیستی سردت باشد

تمام شو مینه ها شرری نخواهند بود تو را

تا شعر ولرمی کنار فنجان قهوه ات بگذاری

 

وقتی بلد نیستی بسرایی    هیچ چکاوکی آواز معلقش را

به حنجره تو قرض نخواهد داد

 

نگاه کن!

وقتی بلد نیستی نگاه کنی

آن سنگ کوه

هر گز نخواهد شد به شکل آهو

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 20:35 توسط دریا|

به هر صورت، عدم مواجهه با جنس مخالف و نتيجتآ عدم شناخت او، مرد ايراني را به ايدئاليسمي کودکانه دچار کرد که تنها نوعي رشدنايافته گي رواني مي تواند تلقي شود. زن از نظر مرد ايراني، يا زني اثيري، فرشته خو و پري صفت است که آفتاب در رشک ديدن رخساره اش به سر مي برد! و يا لکاته اي بي آبرو، سليطه اي دريده و فاحشه اي منشآ پليدي! به عبارت ديگر، دور سيماي زن ايراني، همواره هاله اي الهي يا شيطاني، بوده که نتيجهء مستقيم فرافکني زن اثيري و لکاته بر روي اوست. ( مرحلهء اول ) و ضوابط حاکم بر رفتار اجتماعي هر يک از ما، بازتوليدگر زمينه هاي اين فرافکني ناميمون، و مانع گذر از اين مرحلهء ابتدايي روانشناختي ست.

 

از وبلاگ

مثبت من

 

 

 

 

 

 

فرصتی بخواهید
تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه
شانه بزنید
فرصتی بخواهید
 که مخفی ترین نام خود را
که خون شما را صورتی می کند
از رود بزرگ بپرسید
به نام آن اسب
به نام آن بیابان
شما فرصت دارید
 تا چیدن گندم ها
تا زرد شدن کامل گندم ها
 عاشق شوید
فقط روزهای کودکی رابرای یکدیگر
نگویید
گندم ها زرد شدند
گندم ها چیده شدند
 نان گرم آماده است
ولی
 شما کنار بوته های زرد ذرت باشید
 آب را در کوزه بریزید
کوزه را کنار تنها بوته ی گل سرخ
 بگذارید
ما
 شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ
 دوست داریم

آوای آزاد

احمد رضا احمدی

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 14:30 توسط دریا|

فاطي كه دگر به فلسفه مي‌نازد

بر علم دگر به آشكارا تازد

ترسم كه در اين حجاب اكبر آخر

غافل شودو هستي خود را بازد

 

 

فاطي كه كنون فلسفه را مي‌خواند

از فلسفه فاء و لام و سين مي‌داند

اميد من آنست كه با نور خدا

خود را ز حجاب فلسفه برهاند

 

 

فاطي كه به قول خويش اهل نظر است

در فلسفه كوششش بسي بيشتر است

باشد كه به خود آيد و بيدار شود

داند كه چراغ فطرتش درخطر است

 

فاطي ز علايق جهان دل بر كن

از دوست شدن به اين و آن دل بركن

يك دوست كه آن جمال مطلق باشد

بگزين تو از كون و مكان دل بركن

 

 

  فاطي به سوي دوست سفر بايد كرد

از خويشتن خويش گذر بايد كرد

هر معرفتي كه بوي هستي تو داد

ديوي است به ره از آن حذر بايد كرد

 

 

اي دوست مرا خدمت پيري برسان

فرياد رسا به دستگيري برسان

طور است هوس در اين ره دورو دراز

ياري كن و يار خوش ضميري برسان

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 14:29 توسط دریا|

 

وإني احبك .. لكن ..
و من تو را دوست دارم .. ولي 


أخاف .. أخاف التورط فيكِ .. التعلق فيك ِ .. التوحد فيك
مي ترسم .. مي ترسم از اينكه در عشق تو در گير شوم..عاشقت شوم ..تورا يگانه  بپندارم 


وإني احبك
و من دوستت دارم


فقد علمتني التجارب .. أن أتجنب عشق النساء ...
همانا تجارب روزگار به من آموخته كه از عشقبازي با زنان اجتناب كنم


وموج البحار .. وإني احبك
و موج دريا .. و من دوستت دارم


دعيني اصب لك الشاي .. أنت خرافية الحسن هذا الصباح
به من اجازه بده كه برايت چاي بريزم..تو داستان صبحگاهي زيباي هستي
(ماجراي خوب صبحگاهي)


دعيني أترجم بعض كلام المقاعد وهي ترحب فيكِ
به من اجازه بده كه بعضي از حرفهاي صندليها را برايت ترجمه كنم كه همه به تو خوشامد ميگويند

دعيني اعبر عما يدور ببال الفناجين وهي تفكر في شفتيكِ
به من اجازه بده كه آنچه در ذهن فنجاهها مي گذرد را برايت تعبير كنم كه به لبهاي تو مي انديشند


أأعجبك الشاي ؟؟
آيا از چاي خوشت آمد


وهل تكتفين كما كنتِ دوماً بقطعة سُكر؟!
آيا هنوز مثل گذشته ها  هم  با يك حبه قند كفايت ميكني
(جهت شيرين كردن چاي)


أما أنا
اما من
 
فأفضل وجهك من غير سكر ..
چهره ات را بدون شكر ترجيه مي دهم
(آرايه تشبيه و تشخيص، بين چهره و چاي)
{وقتي تو در كنارم باشي ديگر مرا مجال چاي خوردن نيست}


دعيني اقول بكل اللغات التي تعرفين ولا تعرفين
به من اجازه بده تا با همه لغت هاي كه مي شناسي و نميشناسي به تو بگويم


أحبك انتِ
تو را دوست دارم


احبك أنتِ
تو را دوست دارم

دعيني افتش عن مفرادت تكون بحجم حنيني إليكِ
به من اجازه بده تا در  واژه هاي خود بگردم تا واژه اي به حجم محبت من نسبت به تو پيدا كنم

دعيني افكر عنكِ .. وأشتاق عنك ِ .. وأبكي واضحك عنكِ
به من اجازه بده تا در موردت فكر كنم .. و مشتاق تو شوم .. و به خاطر تو گريه كنم و بخندم


والغي المسافات بين الخيال وبين اليقين ..
و تمام فاصله هاي بين خيالات و  حقيقت را از بين ببرم


دعيني انادي عليكِ بكل حروف النداء ..
به من اجازه بده تا با همه حروف ندا تو صدا کنم

{حروف ندا در زبان عربي هفت مورد مي باشند از جمله   يا /و/.... مي باشند که پس از آنها بايد اسم بيايد مثلا : يا حسين . يا علي . همچنين حروف ندا در هفت نوع جهت صدا کردن و فراخواندن بکار مي رود يعني در اينجا  مي توان گفت: که تو را با همه انواع صدا کردن تو را صدا ميکنم }


لعلي اذا ما تغنيت باسمكِ من شفتي تولدين

 که اگر اسم تو را بر زبان نياوردم از لبهايم متولد شوي

 

دعيني اؤسس دولة عشق ..
به من اجازه بده تا دولت عشق را تاسيس كنم

 

دولة عشق تكونين انت المليكة فيها ..
دولت عشقي كه تو پادشاه آن باشي

 

وأصبح فيها أنا أنا أنا ... أعظم العاشقين
و در آنجا  من  من   من ... بزرگترين عاشقان آن دولت باشم


وإني أحِبُكِ
ومن دوستت دارم

 


كلمات : نزار قباني
ترجمه : عبدالله بريهي

منبع: http://www.kazemelsaher2.persianblog.com/

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 15:52 توسط دریا|

نامه‌ای را که در زیر می‌خوانید، آن سکستون در سال ۱۹۶۵ در پاسخ به شاعری جوان نوشته‌است و در کتاب «نامه‌های آن سکستون» به چاپ رسیده‌است. او در طول زندگی ۴۶ ساله‌اش صدها نامه به دوستان، همکاران، و خانواده‌اش نوشته‌است که در این کتاب جمع آوری شده‌است. کلماتی که در متن ِ دست نویس ناخوانا بوده، در کتاب به صورت نقطه‌چین مشخص شده‌است.
«روشنک بیگناه»

 

و در

هر کس در من پرنده ایست
سرتا سر  بال هایم را به هم می کوبم
می خواستند تکه تکه  بیرون ات بیاورند
اما بیرون نمی آورند
می گفتند درون ات بی نهایت خالی ست
خالی نبود
گفتند بیماری و سوی مرگ می روی  
اشتباه می کردند
تو مثل دخترهای  مدرسه ای آواز می خوانی
تکه پاره نیستی

 

ای َوزن شیرین
در شادمانیِ  زنی که منم
و روح زنی که منم
و آن هستی  و شادی اش در اعماقم
برایت می خوانم ، جرأت زندگی پیدا  می کنم
سلام  شوق، سلام فنجان
محکم کن، بپوشان ، پوششی پذیرنده
سلام به خاک علفزار
سلام ریشه ها

 

هر سلول زنده است
به اندازه ی راضی کردن یک ملت هم کافی ست
به آن اندازه که همه از آن سهم ببرند
همه ، حتی شهرداری هم می گوید
امسال آنقدر خوبست که شاید آن را بکاریم
و حتی به بهره برداری هم فکر کنیم
بلایی پیش بینی شده بود اما به خیر گذشت
زنان بسیاری با هم این آواز را می خوانند:
یکی در کارخانه ی کفش سازی ، به ماشین کارش فحش می دهد
یکی در آکواریوم ، از اسب آبی مواظبت می کند
یکی در پشت فرمان ماشین فوردش بی حوصله نشسته است
یکی در دکه ی ورود به جاده از ماشین ها پول می گیرد
یکی ریسمان گوساله ای را در آریزونا محکم می کند
یکی ویولون سل در روسیه می نوازد
یکی کوزه ها را در تنوری  در مصر جابجا می کند
یکی دیوار اتاق خوابش را به رنگ ماه ، رنگ می زند
یکی دارد می میرد اما صبحانه ای  را بیاد می آورد
یکی روی تشکش در تایلند کش و قوس می رود
یکی کون بچه اش را می شوید
یکی از پنجره ی قطار در وایومینگ به بیرون خیره شده است
و یکی هر جا هست و بعضی همه جا هستند
و انگار همه  می خوانند، هر چند بعضی ها یک نت هم نمی دانند

 

ای وزن شیرین
درشادمانیِ زنی که منم
بگذار روسری ده فوتی را با خود بکشانم
بگذار برای نوزده سالگان طبل بکوبم
بگذار کاسه هایی برای خیرات ببرم
(اگر این سهم من است)
بگذار بافت های قلب را مطالعه کنم
بگذار فاصله های زاویه ای شهاب ها  را حساب کنم
بگذار شیره ی گل ها را بمکم (اگر این سهم من است )
بگذار نقش های قبیله ای روشن را بسازم  
(اگر این سهم من است )
برای این چیزی که نیاز تن است
بگدار بخوانم
برای شام
برای بوسه
برای آن آری راستین

 


 




جاناتان کروسوی عزیز
مترجم: روشنک بیگناه

 

نامه‌ات خیلی جالب است ، نمی‌شود گفت چه جور و همین کار مرا مشکل می‌کند که بتوانم به گونه‌ای نظر بدهم و برایت مرز تعیین کنم که توصیه یا کمک مفیدی باشد.
اول از همه، اجازه بده بگویم که به نظر من شعرهایت جذاب، وحشتناک مواج، پر از فراز و نشیب... و شاید با ارزش هستند، همراه با لحظه‌هایی درخشان . اما در آنها خلاء عظیم کنترل، استفاده‌‌ی بد از وزن، و ضعف‌هایی می‌بینم که اطمینان دارم، در آینده یاد می‌گیری تصحیح‌شان کنی. پیش‌گو نیستم اما فکر می‌کنم اگر یاد بگیری روی شعرهایت کار کنی، اگر وقت بگذاری، اگر جرأت کنی روی یک شعر چهار ماه کار کنی- به جای این‌که فقط بگذاری معجزه‌ای (آن‌طور که حس کرده‌ای) از قلمت جاری شود و بعد آن را به بهانه نامنظم بودن رها کنی- موفق خواهی شد.
جهنم، خود من هم نامنظم هستم . در همه چیز بجز کارم... و انضباط دوباره کارکردن روی شعر... به سوی... پیدا کردن چیزیست که شعر... وسوسه‌ی اولین فقط یک ... است و شاید بیشتر اوقات، شاعران آن را به طور غریزی دارند. اما آن‌چه با این قریحه انجام می‌دهی ترا از بقیه متمایز می‌کند. به نظر می‌رسد همه در این دنیا شعر می‌نویسند. اما فقط چند نفر تا آسمان صعود می‌کنند. کارهایی که فرستاده‌ای نشان می‌دهد که تو هم می‌توانی صعود کنی اگر اول این را توی کله‌ا‌ت فرو کنی که باید الماس‌های نتراشیده‌ات را دوباره و دوباره صیقل دهی.
اگر این برایت ممکن نیست، فکر می‌کنم به جایی نمی‌رسی و راهی هم که برای چاپ کارهایت در پیش گرفته‌ای چیزی را عوض نمی‌کند. در آخر، این شعر است که اهمیت دارد. من حس می‌کنم تو باید کارت را روی آن متمرکز کنی نه روی پیدا کردن جایی برای چاپ. فکر می‌کنم خوب است بتوانی به طور مستمر برای سه چهار سالی با کسی کار کنی.
اما درباره‌ی دیوانگی... جهنم، بیشتر شاعران دیوانه هستند. این مسئله کسی را واجد شرایط برای هیچ کاری نمی کند . دیوانگی، تلف کردن وقت است. چیزی خلق نمی‌کند. اگرچه من هم اغلب خل هستم و هستم و به آن واقفم. با این حال با آن می‌جنگم چون می‌دانم چه عقیم، چه بیهوده، چقدر تاریک... هیچ چیزی از آن نمی‌روید و تو، در این میان، فقط مانند حلزونی به درون آن فرو می‌روی.
توصیه:
از نامه‌نویسی به شاعران درجه یک آمریکا دست بردار. این پررویی بدی‌ست. من هرگز در زندگی روی آن را نداشته‌ام که بی‌مقدمه، با این‌که همیشه دلم می‌خواسته است، همین‌طوری برای راندال جارل نامه بنویسم. این کار از نشناختن جایگاه است. می‌خواهم بگویم چنین کسانی روزانه ده‌ها نامه از خوانندگان و علاقمندانشان دریافت می‌کنند و وقتی برای جواب دادن ندارند. در این میان، این شاعران (علاقمند یا هر چیز دیگر) باید با شاعران جوان دیگری که هنوز در راه هستند ارتباط بگیرند و نه با شاعران تثبیت شده‌ای که به ستاره‌ها رسیده‌اند ولی مشکلات فراوان خودشان را هم دارند. بی پولی، نگرانی از آینده شعر خودشان. مجله‌ها را ( که همه را هم می‌شناسی) بخوان و برایشان بنویس و با شاعرانی مثل خودت تماس بگیر. آن‌ها هم مثل تو تنها و آماده هستند و بیشتر از شاعران بزرگی مثل
لوول، کونیتز، و جارل کمکت خواهند کرد . کسانی که در آمهرست می‌شناسی (مانند هونیگ) برای این کار مناسبند. نمی‌خواهم ترا رد کنم جان، فقط واقع بین هستم.
طرح‌هایت عالی‌اند و عجیب. این جور چیزها را می‌توان در لحظه‌هایی که الهام به تو هجوم می‌آورد رها کنی. اما شعرها، از آنجایی‌که فکر می‌کنم هدفت شاعر بودن است، پس باید کار کنی. من حرفی را می‌زنم که به آن مطمئنم. به هر حال معتقدم که هونیگ درست می‌گوید. یا روی شعرت کار کن یا همه چیز را فراموش کن. لحظه‌های درخشان توأم با تصاویر کافی نیستند.
من هم این راه را رفته‌ام. تا زمانی که یاد نگرفتم با تمام وجود کار کنم، یک شعر واقعی آفریده نشد.
اما اگر به بوستون آمدی و ماشین داشتی و راه وستن را پیدا کردی شاید بتوانم ترا ببینم. با این نامه نمی‌خواهم ترا برانم اما مطمئنم که دارم سعی می‌کنم حقیقت را بگویم.
فکر می‌کنم کتاب را به شکل شخصی چاپ کردن وقت تلف کردن است. مرد! بنشین کار کن و بگذار وقت چاپ کردن خودش از راه برسد، حتی اگر پانزده سال دیگر هم طول بکشد. مهم نیست، برای شعر بجنگ. انرژیت را برای آن بگذار. بگذار نیروی انضباط بر دیوانگی غلبه کند. تو می‌توانی، من این کار را کرده‌ام. چرا تو نتوانی؟ از چیزهای آسان دور بمان. به سوی ستاره‌ها حرکت کن یا حداقل برگرد و یک شعر را تا به آن اوج برسان و بعد شعر بعدی را.
کتاب نامه‌های ریلکه به یک شاعر جوان را داری؟ باید آن را بگیری و بخوانی و دوباره بخوانی. آن را مثل انجیل بخوان. آرزو می‌کنم می‌توانستم کلمه به کلمه‌ی آن را روی چشمانم حک کنم.
موفق باشی و باز هم برایم بنویس.

 

 

شعرهای آن سکستون به ترجمه روشنک بیگناه را در این‌جا و این‌جا بخوانید.
شعرهای
آن سکستون به ترجمه یاشار احمد صارمی را در آن‌جا بخوانید.

از باغ در باغ

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:23 توسط دریا|

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید!

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما:

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید!

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید!!

« دکتر علی شریعتی »

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگرنمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم

وچه سخت است                     تنها متولد شدن                            مثل تنها زندگی کردن است                   مثل تنها مردن است                                                                      

 

فکر می کنم این اشعار بهترین توصیف برای عشق یک مرد باشد

 

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:22 توسط دریا|

مژده بده مژده بده ، یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان ِ دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم
یار ِ پسندیده منم ، یار پسندید مرا

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم ِ قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو ِ دیدار ِ خوشش تافته در دیده ی من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ ِ روشن ِ او
تاب ِ نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهر ِ گم بوده نگر تافته بر فرق ِ فلک
گوهری ِ خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک ِ سلیمان نگر و غیرت ِ جمشید مرا

هر سحر از کاخ ِ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ ِ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

چون سر ِ زلفش نکشم سر ز هوای ِ رخ ِ او
باش که صد صبح دمد زین شب ِ امید مرا

پرتو ِ بی پیرهنم ، جان ِ رها کرده منم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:21 توسط دریا|

به نظر می رسه داستان باشه! باید بگم سرکار  جناب ریموند خان این عشق نیست!

بوکووسکی (Bukowski) گفت تو نمی دونی عشق یعنی چی
۵۱ سال دارم خوب نیگام کن
عاشق ِ اون دختره‌م
سخته پا پیش بذارم
اما می‌دونم که اونم حسابی به‌م نظر داره
خوب همه چی همون جوری پیش می‌ره که باس بره
می‌خزم تو خون‌شون و اونا نمی‌تونن بیرونم کنن
سعی می‌کنن همه چیزمو فراموش کنن
اما آخرش همه شون با پاهای خودشون برمی‌گردن
همه شون برگشته‌ن
جز اون یکی که به گور سپردمش
واسه‌ش گریه کرده‌م
اما اون وقتا راحت گریه‌م می‌گرفت
بابا نذار مشروب ِ سنگین بخورم
اون وقت بد می‌شم
این جا با شما هیپی‌ها
می‌تونم همه‌ی شب بشینم و آبجو بنوشم
می‌تونم چهل تا از این آبجو رو بریزم تو خندق بلا
و هیچی نشه چون مث آب خوردنه واسه‌م
اما بذار از مشروب سنگین بنوشم
اون وقت چهل تا رو از پنجره پرت می‌کنم پایین
آره از پنجره پرت می‌کنم پایین
این کارو کرده‌م
اما تو نمی‌دونی عشق چیه
نمی‌دونی چیه چون هیچ وقت عاشق نشدی
به همین سادگی یه
حالا اون دختر جوونه که خوشگله با منه
صدام می‌کنه بوکوسکی
با اون صدای زیک زیکی‌ش می‌گه بوکوسکی
و من می‌گم چیه
اما تو نمی‌دونی عشق چیه
دارم به‌ت می‌گم چیه
اما تو گوش نمی‌دی
اگه عشق تو این سالن پاشه
و یه لگد در ِ کون‌تون بزنه
هیچ کدوم تون نمی‌شناسین ِش
همیشه گفته‌م که شعر خونی‌ها بهونه‌س
نیگا کن من
۵۱ سالمه و زیر و بالاشو دیده‌م
می‌دونم که اینا بهونه‌س
اما به خودم گفتم بوکوسکی
گشنه موندن ِ تو بهونه‌ی بیشتریه که
خب این جاییم و هیچی همونی نیست که باس باشه
اون یارو راستی اسمش چی بود گالوِی کینل (
Galway Kinnel)
عکس‌شو تو یه مجله دیدم
دهان قشنگی داره می‌دونم
اما اون معلمه
اَکه هِی می‌تونی خیال‌شو بکنی
اما شماها هم لابد معلم هستین
حالا دارم به تون توهین می‌کنم
نه تا اون وقت اسم شو نشنیده بودم
و اونم نه
همه شون موریانه‌ن
شاید این تو وجودمه که دیگه زیاد نمی‍خونم
اما اون جور آدما که آبرو و حیثیت دست و پا می‌کنن
با پنج شیش تا کتاب
موریانه‌ن
واسه چی همه‌ی روز به موزیک کلاسیک گوش می‌دی
نمی‌تونی فکر کنی که اون می‌گه
بوکوسکی واسه چی همه‌ی روز به موزیک کلاسیک گوش می‌دی
تعجب می‌کنی لابد شاید هم نه
نمی‌تونی باور کنی که یه عوضی دهن چاک مث من
همه‌ی روز بتونه به موزیک کلاسیک گوش بده
برامس راخمانینف بارتوک تله مان
بدمصب تو یه سوراخی مث این جا نمی‌تونم بنویسم
خیلی آرومه خیلی دار و درخت داره
شهرو دوس دارم اون جا جامه
هر روز صبح موزیک کلاسیک می‌ذارم
و می‌رم پشت ماشین تحریر می شینم
یه سیگار روشن می‌کنم و شروع می‌کنم به کشیدن و این جوری نیگا می‌کنم
و می‌گم بوکوسکی تو مرد خوش‌بختی هستی
بوکوسکی تو از همه چی گذشتی
و مرد خوش‌بختی هستی تو
و دود ِ آبی بالای میز
و از پنجره به خیابون دِلونگ پره (
Delongpre) نیگا می‌کنم
و آدما رو می‌بینم که تو پیاده رو این ور و اون ور می‌رن
و یه پک به سیگارم می‌زنم این جوری نیگا می‌کنم
و بعدش سیگارو می‌ذارم تو زیرسیگاری
یه نفس ِ دِبش می‌کشم
و شروع می‌کنم به نوشتن
به خودم می‌گم بوکوسکی زندگی اینه
خوبه آدم فقیر باشه خوبه آدم بواسیر داشته باشه
خوبه آدم عاشق باشه
اما تو که نمی‌دونی اون چیه
تو نمی‌دونی عاشق بودن یعنی چی
اگه ببینی‌ش می‌فهمی چی می‌گم
فکر می‌کرد می‌خوام بیام این جا
و با یه دختر برم تو رخت‌خواب
می‌دونست اینو
به‌م گفت که می‌دونه
بد مصب من
۵۱ سالمه و اون ۲۵ سال
و عاشق ِ هم یم و اون حسوده
خیلی خوشگله
گفت به‌م که چشامو با ناخن در می‌یاره
اگه این جا با یه دختر برم تو رخت‌خواب
نیگا کن حالا عشق تو چشاته
اما شماها چی می‌دونین از عشق
بذار اینو بت بگم
تو زندون مردایی رو دیده‌م که خیلی بیش‌تر کلاس دارن
تا اونایی که دور و بر ِ دانشگاه می پلکن
و به شعرخونی می‌یان
اونا زالوآیی‌ن که می‌یان ببینن
جورابای شاعر کثیفه یا نه
یا که زیر بغلش بو می‌ده یا نه
باور کن از خیالات بیرون‌شون نمی‌یارم
اما می‌خوام که این یادت بمونه
که امشب فقط یه شاعر تو این سالنه
که امشب فقط یه شاعر تو این شهره
که امشب شاید فقط یه شاعره تو این کشوره
و اون من‌ام
شماها چی می‌دونین از زندگی
شما ها اصن چی می‌دونین
کدوم یکی از شما رو بی کار کرده‌ن
یا کدوم‌تون یه وقتی زن‌شو زده
یا کدوم‌تون یه وقتی از زنش خورده
منو پنج بار از
sears and Roebuck بیرونم کرده‌ن
بیرونم کردن و دوباره گرفتنم
وقت
۳۵ سالم بود واسه‌شون تو بازار سهام کار می‌کردم
بعدش درِکونی به‌م زدن که پول خورد دزدیده‌م
می‌دونم این چیه توش بوده‌م
حالا
۵۱ سالمه و عاشقم
اون دختر کوچولو که می‌گه
بوکوسکی
و من می‌گم چیه و اون می‌گه
من فکر می‌کنم که تو فقط زر زیادی می‌فروشی
و من می‌گم عشق من تو منو می‌فهمی
اون تنها دختر تو این دنیاس
مرد یا زن
به من چه مربوط
اما تو نمی‌دونی عشق چیه
همه‌شون دست آخر اومدن سراغ خودم
همه‌شون برگشتن
جز اون یکی که واسه‌ت گفتم
همونی که خودم دفنش کردم
هفت سال با هم بودیم
خیلی با هم نوشیدیم
چند تا ماشین نویس تو این سالن می‌بینم
شاعر نمی‌بینم
و تعجب هم نمی‌کنم
باس عاشق باشی تا بتونی شعر بنویسی
و تو نمی‌دونی عاشق بودن یعنی چی
این مشکل خودته
یه مشروب بده به‌ام
همین جوری خوبه یخ نمی‌خواد
خوبه همین جوری خوبه
خب بذار شروع کنیم حالا
می‌دونم چی گفته‌م اما می‌خوام یکی دیگه بنوشم
مزه‌ش محشره
خب بذار ادامه بدیم بذار تمومش کنیم
اما مواظب باش که کسی
زیاد به پنجره نزدیک نشه .

از

اینجا

 

هر روز انسان‌هاي عجيب‌تري سر راهم قرار مي‌گيرند

به نظر شما به آخرين ملاقات بسنده كنم

يا منتظر اعجوبه بعدي بمانم؟

 

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:21 توسط دریا|

بهمن رسيد ، روسري ات را تكان بده

برروز هاي مرده ي اين مرد جان بده

بنشين كنار آينه يك خط لب بكش

طرحي قشنگ بر تن اين استكان بده

از مانتو ات جدا شو و با ابر ها برقص

مينياتوري به صفحه ي اين آسمان بده

اين روز هاي سرد زمستاني ات به خير !

بر ياكريم خسته ي خود آب و نان بده

تنهايي بزرگ مرا در نظر بگير

بر دست و بال تنگ دلم آشيان بده

شايد ميان قحطي اسفند گم شدم

با بوسه اي به اين من عاشق امان بده

چيزي كه از قشنگي تو كم نمي شود

يك شب فقط به شاعر زشتت مكان بده

من وعده داده ام  كه بميرم براي تو

چيزي نمانده است  ، برايم زمان بده

اين قطعه شعر هديه ي جشن تولدت

قدري محل به كادوي اين ميهمان بده

از من به اين بضاعت اندك بسنده كن

آن روي مهر باني خود را نشان بده

ما از شما كه كيك تولد نخواستيم

پايان عاشقانه به اين داستان بده

...

دارند بر جنازه ي من گور مي كنند

گيسو بلند ! روسري ات را تكان بده ! 

 

از وبلاگ

روسری ات را تکان بده

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 20:36 توسط دریا|

زندگي يعني : يك سار پريد.

از چه دلتنگ شدي؟

دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيد،

كودك پس فردا،

كفتر آن هفته.

يك نفر ديشب مرد

و هنوز نان گندم خوب است.

و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان ،

برف بر دوش سكوت

و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

 

سهراب

 

 

  که با حروف آب بنویسی

الفبایی را که تنها آب می‌خواند

که پایین به عمق بروی

و آنجا بنویسی نام آن‌ها را

که یک زمانی درون دست‌ها را صاحب بودند

و آبی که می‌خواهد طغیان کند

حتی پیش از آنکه چیزی نوشته شود

آبی که تمام وقت به بیرون می‌ریزد

آبی که همواره می‌گذارد نامها

بدرخشند از امواج چشم‌ها

بر دیوارهایی از غم

آب ساخته می‌شود بر سقف شفاف خودش

لنارت شوگرن

 

در سال 1930 در جزیره ی اولند بدنیا آمد، جایی که او هنوز زندگی می کند و به کار شاعری و نقاشی مشغول است. شعر او اغلب از طبیعت الهام می گیرد. طبیعتی که بی شک پایه ای ست برای همه کارهایی که انسان انجام می دهد. او بزرگترین جوایز شعر سوئد را نصیب خود ساخته است و در طول عمر شاعری اش بیش از 22 کتاب شعر توسط بزرگترین و معتبرترین ناشرین سوئد بچاپ رسانده است.

از سایت مانی ها
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:53 توسط دریا|

 

 

 

 

 

دیگران

آی ناخدا ، ناخدا ی من ، سفر دهشتبارمان به پايان رسيده است  
كشتی از همه ی مغاك ها به سلامت رست ، به پاداش موعود رسيده ايم   
بندرگاه نزديك است ، طنين ناقوس ها را می شنويم ، مردمان در جشن و سرورند  
چشم های شان پذيرای حصار حصين كشتی است ،  آن سرسخت بی باك  
امّا ای دل ، ای دل ، ای دل  
وای از اين قطره های سرخ خون فشان  
بر اين عرشه كه ناخدای من آرميده است  
سرد و بی جان  
آی ناخدا ، ناخدا ی من ، برخيز و طنين ناقوس ها را بشنو  
برخيز ، پرچم برای تو در اهتزاز است ، برای تو در شيپور ها دميده اند  
برای توست اين دسته ها و تاج های گل ، اين ساحل پر همهمه  
اين خلق بی تاب و توان نام تو را آواز می دهند ، چهره های مشتاق تو را می جويند  
بيا ناخدا ، ای پدر بزرگوار من  
سر بر بازوی من بگذار  
اين وهمی بيش نيست كه تو سرد و بی جان آرميده ای  
ناخدای من پاسخم نمی دهد ، لبانش رنگ پريده و خاموش است  
پدرم بازوی مرا حس نمی كند ، كرخت و بی اراده است  
سفر به انجام رسيد و كشتی ايمن و استوار كناره گرفت  
از اين سفر سهمناك ، كشتی پيروزمند ، گوی توفيق ربود و به ساحل رسيد  
سرور از نو كنيد ای مردمان ساحل ، طنين در افكنيد ای ناقوس ها  
امّا من با گام های سوگوار  
ره می سپارم بر اين عرشه  
.كه ناخدای م سرد و بی جان بر آن آرميده است  

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:51 توسط دریا|

نمي خواهم براي زيستن
جزاير، قصرها و برجها را.
چه لذتي فراتر از 
زيستن در ضماير!

 اكنون دگربر كن لباست را 
نشانيها و تصاوير را .   
من،
 تورا اينگونه نمي خواهم 
هماره در هيبت ديگري، 
دخترِ هميشه از چيزي. 
تو را ناب مي خواهم ، آزاد 
تو؛ بي هيچ كاستي . 
مي دانم آنگاه كه بخوانم تورا ميان همه جهانانيان، 
تنها تو، تو خواهي بود.
 و آنگاه كه بپرسي مرا،
 اوكه تو را مي خواند كيست؟ 
او كه تو را از آن خويش مي خواهد . 
مدفون خواهم ساخت نامها را،
عناوين را ، تاريخ را. 
همه چيز را درهم خواهم شكست 
تمامي آنچه را كه پيش از زادن بر من آوار كرده‌اند.
    
و به گاه ورود  به گمنامي و عرياني ابدي سنگ و جهان 
تو را خواهم گفت :
”من تو را مي خواهم ، اين منم.“

 

کانون ادبیات ایران

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 17:49 توسط دریا|

اين نامه ي آخر است .....
پس از آن نامه يي وجود نخواهد داشت
اين واپسين ابر پر باران خاکستري ست
که بر تو مي بارد ؛
پس از آن ديگر باراني وجود نخواهد داشت

اين جام آخر شراب است بانو ؛
و ديگر نه از مستي خبري خواهد بود ؛
نه از شراب ...

آخرين نامه ي جنون است اين
... آخرين سياه مشق کودکي
ديگر نه ساده گي کودکي را به تماشا خواهي نشست ؛
نه شکوه جنون را .....

دل به تو بستم گل ياس ِ دلپذير ....
چون کودکي که از مدرسه مي گريزد
و گنجشک ها و شعرهايش را

در جيب شلوارش پنهان مي کند

من کودکي بودم ؛
گريزان و آزاد
بر بام شعر و جنون
اما تو زني بودي ؛
با رفتارهاي عاميانه
زني که چشم به قضا و قدر دارد
و فنجان قهوه
و کلام فالگيران
.... زني رو در روي صف خواستگارانش

افسوس ....
از اين به بعد در نامه هاي عاشقانه ؛
نوشته هاي آبي نخواهي خواند
در اشک شمع ها ؛
و شراب نيشکر
ردّي از من نخواهي ديد

از اين پس در کيف نامه رسان ها
بادبادک رنگيني براي تو نخواهد بود
ديگر در عذاب زايمان کلمات
و در عذاب شعر حضور نخواهي داشت

جامهء شعر را بدر آوردي
خودت را بيرون از باغهاي کودکي پرتاب کردي
و بدل به نثر شدي .....ا
شعر: نزار قباني

 

از کلوپ نزار قپانی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:16 توسط دریا|

دوستان ، شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سروسامانی من گوش کنید

گفتگوي من و حیرانی من گوش کنید

 

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

سوختم ، سوختم ، این راز نهفتن تا کی

 

روزگاري من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوي بت عربده جویی بودیم

دل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله ي  سلسله مویی بودیم                 

 

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از آن جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتري و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ، ولی هیچ خریدار نداشت

 

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پر گشت ز غوغاي تماشایی او

 

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

 

چاره این است و ندارم به از این رأي دگر

که دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پاي دگر

بر کف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر

 

بعد از این رأي من این است و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

 

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی است

حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی است

نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو یکی است

 

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

 

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزي پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

 

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

 

آنکه بر جانم از او دم به دم آزاري هست

می توان یافت که بر دل ز منش باري هست

از من و بندگی من اگرش عاري هست

بفروشد که به هر گوشه خریداري هست

 

به وفاداري من نیست در این شهر کسی

بنده اي همچو مرا هست خریدار بسی

 

مدتی در ره عشق تو دویدیم ، بس است

راه صد بادیه درد بریدیم ، بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم ، بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم ، بس است

 

بعد از این ما و سر کوي دل آراي دگر

 با غزالی به غزل خوانی و غوغاي دگر

 

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود ، چون نرود

 

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردي این طایفه افسرده شود

 

اي پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

 

تو چه دانی که شدي یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

 

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می شود شهره به این فرقه هم آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

 

به که مشغول به این شغل نسازي خود را

این نه کاري است مبادا که ببازي خود را

 

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض این است که در قصد تو باران  هستند

 

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوري

واقف کشتی خود باش که پایی نخوري

 

گر چه از خاطر وحشی هوس روي تو رفت

وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت

شد دل آزرده وآزرده دل از کوي تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوي تو رفت

 

حاش لله که وفاي تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند  

 

                                        

                

                                         وحشی بافقی

چقدر این شعر وحشی زیباست

امشب بد جوری اومده سر زبونم!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 0:17 توسط دریا|

گریه‌های مرا های های برده ست دور     دور       که نزدیکتر شوم به چی؟

با شبی صبح کردن       صلح کردن        با دوریِ ممکن نیست

چه بی نشان شده‌ام

برای نشان داده باشم شدم

بعد هم برای شدن نشان دادم

عمری مرا گذاشت و از عمرم گذشت راهی که دیگر سلامت ندارد

علامت ندارد

در کناره گیر کرده‌ام

کناره‌گیری کرده‌ام

راننده‌ای که از سابقه برکنار شد

پیاده خیلی نشد

در پیاده‌روهای پایین کنار کشید

که مسافر را همین کنار بزند

 

زد!

زده شد!

دیگر خطر ندارم

قصدِ سفر ندارم

درحالِ ناگهان به پریدن کردن

با دوپای دو که برداشته‌ام دور برداشته‌ام

در وقت‌های دویدن فکر می‌کنم به یک طرفِ راهی که در خیابان می‌دوم

گاهی که راه پیچیده می‌شود به پارسال می‌رسم

و طیِّ سالِ بعدی فکر می‌کنم راه را از هر طرف ندیده‌ام

چه بی طرف پریده‌ام

از وقتی که به یادم می‌آید

 یاد گرفته‌ام از یاد ببرم راهی را که در راهم گذاشتند

                                                  زیرِ پا گذاشتم        گذشت

 

دیگر به یادم نمی‌آید گاهی که به یادم می‌آید

یاد گرفته‌ام از یاد ببرم

 

 

 

و شعر  من در خطر ناک زندگی می کردم

 

دیگر به من نمی‌آید که بر منی با من بیاید

 وقتی سِمَت نداری

 یعنی که سمت نداری

برو به سمتِ برو که رفتم نرو که می‌مانی

که ازهرکجا نرفتم آنجا ماندم

به هرجایی رسیدم آنجا بودم

قدم‌های در قدیم رفته‌ی بسیار زده‌ام

شده‌ام از حال رفته و فردا دارم

برو به این و برو به آن و همین همان را به حالِ خود بگذار

که بینِ من و تو را بینِ من و تو پُر می‌کند فقط!

تو اهلِ مستقیمی

و من که بینِ من لو رفت

درمبدأ و مقصد         ولو

از خیابان نمی‌توانی جلو بزنی

بزن به چاک و تیک تاکِ  تازه‌ای پیدا کن

که درهای پیشِ رو

                  در دردهای دیگری پیش می‌رود

دیگر قرار ندارد

سمتِ فرار ندارد   در رو!

برو به سمتِ برو که رفتی نرو که می‌مانم

که از به سمتِ دو دست    دو دوست      و تو با بی من       ایستاده می‌رانم

 

همیشه بی آنکه بخواهم برده شدم

به جایی که از آن آورده شدم

دنبالِ تو خیلی در سطرهایی که ننوشتم گشتم

هنوز می‌نویسم       چون متاسفم

کسی که باید        اگر بیاید        دیگر نمی‌آید

 

دیگر از سفر نمی‌مانم

همیشه در سفر می‌مانم

در آسمان ردّم اگر دیدی کافی ست

برقش اضافی‌ست

ابری که با عصا می‌رود عموی من است

دریا بلند و آبی عمودی‌ست

 

سلام

حتما شعر های علی عبد الرضایی رو بخونید و روش تامل کنید

واقعا زیبا و پر ازحقیقته

و این شعر

می شناسیدش مگه نه؟

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 23:59 توسط دریا|

 کمپین رهایی فعالان جنبش زنان را امضا کنید

عنوان : برای شما که عشقتان زندگی است

مجموعه : هوای تازه

 

شما که عشقتان زندگی است

شما که خشمتان مرگ است

شما که تابانده اید در یاس آسمان ها

امید ستارگان را

شما که به وجود اورده اید سالیان و

قرون را.

و مردانی زاییده اید که نوشته اند بر چوبه دارها

یادگارها.

و تاریخ بزرگ آینده را با امید

در بطن کوچک خود پرورانده اید.

و شما که پرورانده اید فتح را

در زاهدان شکست.

شما که عشقتان زندگی است

شما که خشمتان مرگ است

شما که برق ستاره عشقید

در ظلمت بی حرارت قلب ها

شما که سوزانده اید جرقه بوسه را

 بر خاکستر لب ها

و به ما آموخته اید تحمل و قدرت را در شکنجه ها

و تبعید ها.

و پاهای ابله گون

 با کفشهای گران

در جستجوی عشق شما می کند عبور

بر راههای دور

و در اندیشه شماست

 مردی  که زورقش را می راند

 بر آب دور دست

شما که عشقتان زندگی است

شما که خشمتان مرگ است

شما که زیبایید تا مردان

زیبایی را بستایند

و هر مرد که به سویی می شتابد

جادوی لبخندی از شما است

و هر مرد در آزادگی خویش

به زنجیر زرین عشقی پای بست

شما که عشقتان زندگی است

شما که خشمتان مرگ است

شما که نغمه آغوش  روحتان

در گوش جان مرد فرح زا است

شما که در سفر پر هراس زندگی  مردان را

درآغوش خویش ارام بخشیده اید

و شما که پرستیده است  هر مرد خود پرست

عشقتان را به ما بدهید شما که عشقتان زندگی است

و خشمتان را به دشمنان ما

 شما که خشمتان مرگ است

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:49 توسط دریا|

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من

 

 

 

 

در این مقاله سعی شده است فروغ فرخزاد را از دید یک انسان معمولی مورد کاوش قرار دهد.

اصرار نویسنده تا به حدی است که خرده گیری از رفتار طبیعی او تا حدی بسیار آزار دهنده می‌شود به نظر نمی رسد تلاش یک نویسنده در بررسی زندگی یک شاعر به این معنا باشد که از کوچکترین حرکات او یا حرف های او خرده بگیرد. آیا این رفتار منتقدانه است یا خرده گیرانه یا توجه به وجه دیگر؟ به نظر من نگاه احمقانه ای‌ست که کسی شهرت مقا له‌اش را حتی باز هم وام‌دار اسم فروغ است. من چینن دیدگاهی را که به ظاهر تلاش در نگاه به جنبه معمولی زندگی یک شاعر است درکی ناقص از نگاه به زندگی می‌دانم آنجا وقتی چیزی زیبا جلوه می کند می‌خواهیم آن زیبایی را نیز مخدوش نماییم. من برای انسان هایی که از همه چیز تنها دنبال خرده‌گیری هستند متاسفم.

چنین رفتار احمقانه ای را هم قبلا دررفتار پسر احد شاملو دیدیم. نمی‌دانم در جایی که همه جهان به هنرمندان ما به دیدگاه احترام نگاه می کنند تلاش برای پایین آوردن آن‌ها برای چیست؟ یک هنرمند کسی است که زندگی اش کاملا معمولی بوده است اما قطعا هنرش دارای درخشش. و همه این را می دانندو لزومی ندارد کسی بخواهد نقایص زندگی آنها رابنماید. ما با این نقایص در لحظه لحظه زندگی مان آشناییم.

فروغ شعر را زیست و در رنجی که کشید صادق بود؛ او به عنوان مد افسرده نشده بود. شاید صد سال دیگر از زبان سنگین شاملویی یا زبان کهن اخوان چیزی نمانده باشد اما کلمات فروغ همیشه جاری و ساری خواهند ماند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:27 توسط دریا|

 

فقط یک بار اتفاق می‌افتد هرچیز،
نه بیشتر هرگز،
بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم
می‌میریم بی آنکه کلام بدانیم.

حتا اگر تنبل‌ترین باشیم
میان شاگردان جهان
می‌رویم به کلاس بالاتر
بی یاری کسی، در این سفر.

هیچ روزی روزبعد نمی‌شود
و نو می‌شود زمان همه‌ی شب‌ها،
هر بوسه بوسه‌ی تازه‌ای‌ست
و تازه‌اند هربار نگاه‌ها.

دیروز وقتی شنیدم ناگهان
کسی تو را صدامی‌زند بنام
انگار گل رزی از پنجره
یکراست در دامنم افتاد.

حالا که تو با منی
می‌چرخم ناگهان
گل رز! براستی گل رزی؟
یا سنگی میان دیگر سنگ‌ها؟

تو، ای زمان زبان نفهم
می‌‌ترسانی و می‌‌رنجانی چرا؟
هستی همین که می‌‌گذری
و همین زیباست همین.

خونگرم با لبخندی خجول
می‌‌کوشیم این جا یکی شویم
هرچند مثل هم نیستیم
مثل دو نیمه سیب.

ویسواوا شیمبورسکا

از سایت سارا شعر

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 0:16 توسط دریا|

تلاش می کنم و دست بر نمی دارم
اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم
مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد
که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم
چو خار را به صفای ثبات ما بستند
گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم
من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم
چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم
مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم
چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم
اگر هزار شویم وهزار پاره شود
حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم
سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم
که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم
به نور خاک فروغ و به تربت حافظ
قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!
مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز
که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم
ولی صلابت ایران تمام عشق من است
و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم
اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود
کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم
خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند
که خاک تربت شان می وزد به کردارم

از فریدون فرخزاد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 0:16 توسط دریا|

 

شیخ بهاء الدین ، محمدبن حسین عاملی معروف به شیخ بهایی دانشمند بنام دوره صفویه است. اصل وی از جبل عامل شام بود. بهاء الدین محمد ده ساله بود که پدرش عزالدین حسین عاملی از بزرگان علمای شام بسوی ایران رهسپار گردید و چون به قزوین رسیدند و آن شهر را مرکز دانشمندان شیعه یافتند، در آن سکنی گزیدند و بهاءالدین به شاگردی پدر و دیگر دانشمندان آن عصر مشغول گردید.
مرگ این عارف بزرگ و دانشمند را به سال 1030 و یا 1031 هجری در پایان هشتاد و هفتمین سال حیاتش ذکر کرده اند.وی در شهر اصفهان روی در نقاب خاک کشید و مریدان پیکر او را با شکوهی که شایسته شان او بود ، به مشهد بردند و در جوار حرم هشتمین امام شیعیان به خاک سپردند.
شیخ بهایی مردی بود که از تظاهر و فخر فروشی نفرت داشت و این خود انگیزه ای برای اشتهار خالص شیخ بود.شیخ بهایی به تایید و تصدیق اکثر محققین و مستشرقین ، نادر روزگار و یکی از مردان یگانه دانش و ادب ایران بود که پرورش یافته فرهنگ آن عصر این مرز و بوم و از بهترین نمایندگان معارف ایران در قرن دهم و یازدهم هجری قمری بوده است. شیخ بهایی شاگردانی تربیت نموده که به نوبه خود از بزرگترین مفاخر علم و ادب ایران بوده اند، مانند فیلسوف و حکیم الهی ملاصدرای شیرازی و ملاحسن حنیفی کاشانی وعده یی دیگر که در فلسفه و حکمت الهی و فقه و اصول و ریاضی و نجوم سرآمد بوده و ستارگان درخشانی در آسمان علم و ادب ایران گردیدند که نه تنها ایران ،بلکه عالم اسلام به وجود آنان افتخار می کند. از کتب و آثار بزرگ علمی و ادبی شیخ بهایی علاوه بر غزلیات و رباعیات دارای دو مثنوی بوده که یکی به نام مثنوی "نان و حلوا" و دیگری "شیر و شکر" می باشد و آثار علمی او عبارتند از "جامع عباسی، کشکول، بحرالحساب و مفتاح الفلاح والاربعین و شرع القلاف، اسرارالبلاغه والوجیزه". سایر تالیفات شیخ بهایی که بالغ بر هشتاد و هشت کتاب و رساله می شود همواره کتب مورد نیاز طالبان علم و ادب بوده است.
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
"شیخ بهایی"

 

از مشاهیر

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 0:15 توسط دریا|

ای کشته بی سر که سراپا همه جانی

کیست کز دادن جانی بخرد جان جهانی؟

ما تو را کشته نخوانیم که در صورت معنا

زنده اندر دل عشاق به ماهیت جانی

عجبی نیست که اندر دل ما جای تو باشد

دوست را جز دل عاشق نبود هیچ مکانی

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:38 توسط دریا|

اگر شعر را بتوان به صورت نثر نوشت و فرقی نکرد آن‌گاه شعر نیست.

در شعر نمی‌توان احساس را بیان کرد. شعر بیان احساس نیست؛ گریز از احساس است.

از احساس فاصله بگیرید. شاعر دوتا آ دم است.

خیلی ساده در باره احساسی صحبت  کردن نابود کردن آن است.

 

اینها نقد دیگری است از ماهان محمد زاده در یکی از جلسات :

تشبیه کمتر کاربرد دارد.

شعر در عین ساده بودن دشوار است. یک سادگی نا آسان.

سعی کنید زاویه دید را عوض کنید.

این یک شعر است ازاحمد رضا احمدی:

 

خانه آن‌قدر سفید بود که

من در سفیدی آن‌خانه

خوبی را تنفس کنم.

 

یک شاعر هر واقعه‌ای را ملموس احساس نمی‌کند.

نوشتن تنها مکان برای زیستن است.

اینجا نامی از آهورا برده شده است که نمی‌دانم چیست. در شعر نسبت مستقیم نیست. سعی کنید از زبان چیزهای دیگر حرف بزنید.

شعر عرصه نقاشی نیست. شعر بحرانی‌ترنی واقعیت را در خود می‌آورد.

در شعر همه چیز را پشت سرهم نمی‌آوریم.

چیزی مستقل از نقاشی و سینماست. قلمرو ما قلمرو روایت داستان نیست. قلمرو بوم ونقاشی نیست.

در شعر باید چیزی را بیا وریم: وا قعیتی حاد

بحرانی ترین واقعه

یک ادراک

سادگی نا آسان: توجه به یک واقعیت ملموس و ساده که با شعر جواز ورود به جهان را گرفته است.

این یک شعر است:

چه سعادتیست

وقتی که برف می‌بارد

دانستن این‌که

تن پرنده‌ها

گرم است
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:37 توسط دریا|

 

و اگر خدا زن بود

خوآن بی هیچ شرمی در چهره پرسید :

وای اگر خدا زن بود

شاید ما کافرین این را از روی شکم گفته باشیم

نه عاقلانه

اما اگر خدا زن بود

به عریانی الهی اش نزدیک تر می شدیم

برای بوسیدن پاهایش نه از برنز

لبهایش نه از گچ

پستانهایش نه از مرمر

میان رانهایش نه از سنگ

اگر خدا زن بود در آغوشش می کشیدیم

تا از بارگاهش بیرون بیاید

و برای پیوند به سوگند نیاز نبود

تا مرگ ا زهمدیگر جدایمان کند

اگر خدا زن بود به جای ایدز و اضطراب همخوابگی

جاودانگی اش را به ما می بخشید

همان جاودانگی که زاییده ی شکوه اوست

اگر خدا زن بود در دور دست و در آسمانها جای نمی گرفت

که در دهلیز دوزخ چشم به راهمان می ماند

با گلی نه کاغذی

و عشقی نه فرشته وار

ای خدای من   ای خدای من

اگر از همیشه و تا همیشه یک زن بودی

چقدر زیبا بود این رسوایی

چه دلپذیر    چه باشکوه     چه کفر حیرت آوری !

ماریو بنه دتو
مترجم ـ پويا ميرزاپور

از وبلاگ  سهراب کابلی

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:37 توسط دریا|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت