تبليغاتX
دریا
دریا
 

قال و مقال مطرح عشق است خاطرم

وقتي تو مي‌روي

وقتي كه ما بر سايه مبرهن خيال در خيابان تكيه مي‌كنيم

ناگه كه مي‌پريم

يعني هنوز عشق

در تارو پود مكرمه جان فرياد مي‌زند

آه اي غريو تاريكي نگاه كن

اينك من يك نداي ديگرم

هرسو كه بنگري ندا

با چشمان ملتهب خويش

از تو می پرسد

چرا؟

                                      


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط دریا

 

 

 

 

 

آري با يك شعر تمام مي‌شود

با يك شعر

خاموشي ابدي تو

چراغاني رنگ‌ها بر گونه من

سقوطم باز هم به انتهاي بيشه‌زار

و شعر دستم را مي‌گيرد

 بر گونه‌ام بوسه مي‌زند

 و مي‌گويد

برخيز

و من بعد از مرگ تو حتي به شعر هم پشت كرده‌ام

تلخي بارها

 بر دوشم مانده است و زير فشار

گسترده شده ام

عميق شده‌ام

و نرم

و بر ميدان وسط دستانم تيركي روييده است

با شعله‌هاي آبي بر فراز آن

چشمان منبسط قرمز

 شعله مي‌كشد

دو چشم بر انتهاي تيرك

می سوزند

من همچنان ايستاده‌ام

و به شعله كشيدن عشق چشم دوخته‌ام

چه‌قدر مي‌خواهي بزرگم كني؟

اي آسمان

بارش رعد آلود مرا مي‌بيني؟

غرش آرام يك كوه كه آب مي‌شود

كوچك مي‌شود

يك دست مي‌شود در التماس دست‌هاي تو

يك انگشت مي‌شود و تورا نشان مي‌دهد

بغض مي‌كند بر گونه‌هاي يك كودك

چيزي نمي‌شود

نيست مي‌شود

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط دریا

 

 

 

ديشب آن حس گم گشتنت بود كه اشكم را در آورد

لب‌هايت خشك

و رنگت زرد بود

چون كساني كه بعد از يك خون‌ريزي شديد رو به بهبودي‌اند

نحيف و بي‌تاب

من اما

پرنده‌اي رو به موت بودم

كه حتي ياراي بال بر هم زدن ندارد و خود را به دست باد سپرده است

تا پروازش دهد

پرنده‌اي كه هنوز هم شوق پرواز دارد

و تو از من ترسيدي

انگار هنوز آن عقاب اژدها كشم

و تو دل ساده مرا نديده‌اي

مثل هميشه گريستم

براي دلتنگي‌ات

هنوز هم بر فراز روياهايم دوستت دارم

شايد تو در من تن دوشيزه‌اي  جوان را ببيني

كه يك بار خوابيدن سيرابت نسازد

و شايد آب حياتم تو را براي ابد سيراب سازد

چونان يك روسپي ابدي

كه وظيفه مرد ساختن پسران را به او سپرده‌اند

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387 توسط دریا

چه کسانی ازدسته می خورند

 

 

 

 

متاسفم كه همه نشانه هاي حضور تو را پاك كردم

براي فراموش‌كردنت ناگزيرم

و مي دانم تو با همه صبوري ات مرا مي بخشي

ردي از تو باقي نگذاشتم

تا بداني كه چگونه رهايت مي‌كنم

در واقع خودم را رها مي‌كنم

من در قفس خواهم مرد

و نمي خواستم تو با من درقفس باشي بلكه

پرواز كردن دو تايي را مي خواستم

مهربان بودي و در آن روزهاي سخت انگار وكيل آرامش بخشيدن و شاد كردن من

ممنونم از تو

و از خداي مهربانم

كه عشق را آفريد

و فراتر از آن

آزادي را

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387 توسط دریا

 

وتن من از چشمان تو زيباتر نبود

در اعماق چشمانت گل‌هاي شقايق مي‌درخشيد

نور در اعماق تاريكي بود

و لب‌هاي‌مان در هم مي‌پيچيد

و دستانم بشارت‌گر تصوير چيزي كهن 

لبخند گوشه لبت

آن خط نازك آن گوشه كه تا انتهاي جهان مي‌رفت

          در دل ستارگان

 و مرا با خود مي‌برد

يك عالم تصوير شاعرانه هديه تو

بگذار ن

         ر

           م

             ن

               ر

                 م

                   ك بگويم

جهان کن فیکون شد

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط دریا

ناد رابراهیمی بادل عاشقش

چرا من نادرابراهیمی را دوست دارم

 

برای آیدین فرنگی

 

باران تند مي‌بارد

كلماتم صورت‌شان را در قطره‌هاي باران بالا مي‌گيرند

و شسته مي‌شوند از همه تاريكي‌ها

من به تو فكر مي‌كنم

كه مي‌خواهي از تيرگي‌ها بنويسم

از گرسنگي‌ها

از لرزيدن‌ها در سرما

از خم شدن سر انسانيت در برابر پستي

از تو مي‌رنجم كه نواي كوچك شادماني من رنجت مي‌دهد

به پيرهايي مي‌ماني كه زندگي را باخته‌اند

مي‌خواهي از دختران خود فروش بگويم

از پدران معتاد

از خودكشي به خاطر بي‌پولي

از همه رنج‌ها كه به آنها فكر نمي‌كنم

و من به دارايي اندك خود مي‌انديشم در برابر همه تيرگي

به دارايي كوچكم كه يك نغمه است

تو ديگر اين نغمه را سياه نخواه

چرا كه من به سياهي‌هاي افزوده‌ام

آن‌وقت

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط دریا

آرام قدم بردار

ميان هر قدمت ترانه‌هاي باران سبز مي‌شود

اي جان

ميان آرامش‌هاي هميشگي چشم‌هايم را روشن كن

سبزه‌ها آواز مي‌خوانند 

صداهاي ديگر را خاموش مي‌كنم

بيا بر آتش سبزه‌ها بنگريم

 بربالاي تك تك ‌شان نور مي‌رقصد

بيا برقصيم

بلند مي‌شود از نوك انگشتانت

بر لحظه لحظه بودنم نوازش

تو را مي‌نگرم

گرم

ما بر شنيدن‌ها سكوت مي‌كنيم

آبشار‌هاي گونه‌ات غمگين‌اند

اين لاله‌هاي مهربان

زبانم را مي‌بندند

براي تو چه بگويم

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط دریا

 آمده ام تا خارج شوم. و اين كلمات دنباله انگشتانم هستند.  شاعر بودن را ترجيح مي‌دهم حتي اگر كسي براي كلمات برهنه جان دهد. من شاعر بودن را در خانه يك دوست جا گذاشتم و تا بيايد حس شاعرانه جاري انگشتانم  يعني رنگ‌ها شكفته‌اند. رنگ‌ها درب خانه گلي را مي‌زنند. از او مي‌خواهند تا برهنه بيايد تا آنها او را بپوشانند. از كاراكتر خبري نيست. من عمري بدون كاراكتر بودم. بدون شكل. بدون فرم.

تا سر هم بندي اين كلمات انگشتانم آزادند و تا جايي كه تنها تو مي‌داني با خود عهد كرده‌ام.

تا راه دوري كه هنوز خيلي مانده است و تشنه‌ام. در اين هواي گرم و با تو كه صحبت مي‌كنم بيدار مي‌شوم.

-         اصلا كجا مي‌خواهيم برويم؟

-          هان؟

تا هماغوشي در يك استخر.

 مي‌داني كه ما هماغوش بوده‌ايم. چيزي بيشتر بگو. جايي بيشتر ما را ببر. فراتر از هماغوشي در يك استخر در پايان.

فراتر از يك تولد. يك خلق. يك كودك كه ونگ مي‌زند. تا خميدگي انتهاي ذهنم ما را ببر.

-         من؟

شايد سرماي زير كولرها بود عامل به پا خاستنم. هشياري يخ‌بندان ميان كوير. هشياري ميان برف در دل خورشيد. يخ زدن باغ بهشت. كه من باشم براي تو كه توباشي براي من.

-         بيدار شو

از ميان يخ‌بندان دست‌هايت را ها كن. هان؟ نفست يخ زده است؟ بيدار شو و وگرنه من از پا مي‌نشينم.

نه نمي‌نشينم. من مي‌روم. پرنده‌اي از آن بالا دست‌هايش  را دراز مي‌كند.

-         مرا صدا كردي؟

از دل آسمان يك دايره سرخ كوچك شروع به بزرگ شدن مي‌كند. آسمان قرمز است. حالا ديگر در جاي تو يك حفره سياه وجود دارد. تو نيستي تا بيدارت كنم.

پرنده لبخند مي‌زند. پس تويي كه هميشه قدم‌هايت به نظر عقب‌ترند اما فرسنگ‌ها جلوتري. وقتي در توهم بيدار كردن انسان‌ها بودم آنها پريده بودند و من در انديشه خيانت ِ رفتن يا مردن يا ماندن.

زير آسمان سرخ به جايي كه بايد برسيم رسيده‌ايم. صندلي‌هاي بي‌شماري گرد صحرا چيده‌اند. صندلي‌ها ميز ندارد. صندلي‌هاي خالي‌اند.

تنها صندلي من و تو پر است. دو نقر روي آنها نشسته‌اند. من دست‌هايم را بالا مي‌آورم. حجم سنگين پيكرم جا مي‌ماند. از تنم در مي‌روم. و باز بر مي‌گردم. سر مي‌خورم دوباره از خويشتن. روي صندلي من و تو دو مرد نشسته‌اند. من و تو خود را پنهان كرده‌ايم. سوراخي در ذهنم ايجاد مي‌شود پا پس مي‌كشم.

كلمات روي من دراز مي‌كشند.

بازوانم را گرد خورشيد آسمان حلقه مي‌كنم. كنده نمي‌شوم.

اينجا ميان اين صحرا با آسمان سرخ جا مي‌مانم.

براي رفتن به جايي كه نمي‌دانم كجاست. كه مي‌دانم. جايي كه هر چه بيشتر بالا بروي سرت كمتر گيج مي‌رود.

هنوز بايد برخيزم. زمين را در ميان انگشتانم مي‌گيرم. خودم را فشار مي‌دهم. كوچك مي‌شوم. كوچك مي‌شوم. با يك انگشت دنبال خودم مي‌گردم. يك سر سوزن سياه شده‌ام روي انگشت‌هاي خودم.

به خودم نگاه مي‌كنم. خودم را فوت مي‌كنم. روح بلند يك زن سپيد پوش شده‌ام با لبخندي دائمي.

براي خودم دست تكان مي‌دهم. خودم يك قاصدك مي‌شوم. انگشتانم را تكان مي‌دهم. ميان قاصدك و زن سفيد پوش مي‌ايستم. طوفان شده‌ام. هر دو را مي‌وزم.

به قرار رسيديم؟

 

 

 

شايد ادامه داشته باشد.

 

 

خیلی دلم می خواهد مثل  حسین نوروزی درج نظر را اختصاصی کنم. اما دریغ از درب خانه بسته که من نتوانم.

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط دریا

مرگ را حس مي‌كنم. حسي كه از درون به پوسيدگي چيزها گواهي مي‌دهد. مرگ مي‌ايد و چهره خاكستري‌‌اش را به سلول‌هاي درون يخ‌كرده مي‌دوزد. چيزي شبيه افسردگي محض. همه قسمت‌هاي ويران باد كرده. مثل ماهي مانده كه مدت‌ها از دريا گرفته باشي و پوسيده باشد و گند گرفته باشد. حس مرگ به من نزديك مي‌شود و زندگي از وجودم رخت مي‌بندد و مي‌خواهم خاموش شوم. خاموشي ابدي. انگار رسالتم به پايان رسيده است. ديگر گذشته چراغي نيست و جواني‌اي كه طي كردم و دوستانم همه گم شده‌اند. همه را گم كرده‌ام.

كسي هست كه بايد او را بكنم. يك دختر كه از من كنده نمي‌شود و حس مرگ را به من تزريق مي‌كند. مي‌خواهم گمش گنم. گورش كنم اما نمي‌رود. من آنها را نمي‌خواهم.

من آن گذشته تيره و پر از اندوه را نمي‌خواهم. او از من كنده نمي‌شود.

من كسي را نمي‌خواهم كه سرشار از طلب است و خودش به روي نيازهايش مشت مي‌زند. كساني كه خود را نفي مي‌كنند. كساني كه مي‌گويند دوستت داريم و ندارند. من از كودكان خسته‌ام. از كودكان اطرافم گريزانم.

آيا بايد آنها را طلب كردو شايد بهتر باشد به گوشه غاري بروم. غاري كوتاه دراز بكشم و انگار كنم در قبرم.

من حتي به نوشتن فكر نمي‌كنم به همه كلماتي كه روزي بايد روي صفحه كاغذ بياورم نمي‌انديشم و همه آنها رابا خودم به قبر مي‌روم. حس نخواستن است

حس نخواستن

نخواستن

كندن

كندن

كندن

و تو فكر مي‌كني چه هستي؟ و تو؟ و البته تو يك فرشته هستي چرا كه خدا مي‌داند من به مرگ خويشتن راضي‌ام و حالا كه بريده‌ام تو آمده‌اي تا مرا نگه‌داري.

مي‌داني ديگر چيزي ندارم. حس ترس مي‌آيد از اين‌كه برنجانمت. حس ترس از غم‌هاي تو و اين است آن حس دل‌بستگي كه انسان را فراري مي‌دهد اما من ايستاده‌ام چون تو ايستاده‌اي.

اين متن هنوز هم دنباله مي طلبد. دنباله‌اي كه من فكر مي‌كنم مثل زندگي ناگزير ماست. مثل زندگي روزمره كه هر لحظه مي‌خواهد بيايد و بوي مرگ دارد.

از كساني كه به ماندن مي‌انديشند بدم مي‌آيد و خودم نيز روزي به ماندن فكر مي‌كردم. تنها و تنها دلم براي همه كلماتي كه مي‌توانند بيايند ونمي‌آيند چون من مرده‌ام مي‌سوزد. دلم براي كساني هم كه مي‌خواهد بيايند و من آنها را به خودم وصل كرده‌ام اما نمي‌توانند بيايند مي‌سوزد. آنها هم دل‌شان مي‌سوزد. و اين حس دل‌سوختگي آنان مرا مي‌مي‌راند.

كسي صدايم مي‌زند:

-         فاطمه  آهاي فاطمه آهاي فاطمه

انگار مي‌گويد من هستم. من هستم. من يك نورم. در سياهي قبرهايت. نگاه كن كنار تو‌ام.

و او را در قلبم مي‌بينم. و مي‌بينم او هست. او هست كه هميشه هست. و من وام‌دار وجود اويم.

و او مرا نگه مي‌دارد و او به من زندگي‌مي دهد و او مرا عاشق مي‌‌كند و نفس مي‌دهد. و مي‌گويد باش. فرو نرو. فرو نرو.

حالا مي‌بيني كه من هم با كسي مرده‌ام و حالا مي‌بيني كه احساسات مرگ شما هم مثل احساسات گرسنگي، حمام رفتن يا حتي توالت مشابه است و همه با هم از آشپزخانه سر در مي‌آورديد و همه با هم از حمام با همه با هم از توالت حالا همه با هم از گورستان.

مي‌گذرد. مي‌گذرد. مي‌گذرد.

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387 توسط دریا
 فیلم مورد علاقه ام: درخشش ابدی برذهن بی خدشه

تقدیم به دوست عزیزم: ب - ف:  

وقتي تو نبودي

يعني

انگار در سفر

 كولاك در كولرهاي گازي برف مي‌باريد

بندرعباس چشمان تو* را مي‌دزدیدم

آتشفشان درون‌مان حتي

            حريف اين‌همه سرما نبود

ترجيح داديم در قله كوه‌هاي‌مان يخ بزنيم

تا يك درخت برويد

            بر بازوان تو

 مي‌آويزم

 سفر به پايان مي‌رسد

ما قله كوهي هستیم

يگانه

سوار بر بلنداي آواز يك قناري

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم خرداد 1387 توسط دریا
 

 

 

 

 

 

 

آن‌شب خدا در آغوشم بود

آن شب كه رد بوسه‌هاي تو

چون شهاب مي‌گذشت

در فاصله ميان تنهايي‌هايم

پرواز مي‌كرد

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 توسط دریا

چقدر با كلمات بازي كرديم تا خود را اثبات كنيم. از جنبه پوزيتويستي

-         حالا يعني چه؟ از جنبه پوزيتويستي

-         يادم رفته شايد پوچ گرايي معني بدهد. با این حال نمی دانم اثبات پوزیتویستی چه معنایی می دهد.

من علارغم باخت‌هايم هميشه فاتح بودم.

- چرا؟

-         چون عاشق بودم.

-         هاه

-          به چه چيزهايي دلت را خوش مي‌كني.

لبخندي تلخ مي‌زنم.

-         به چه چيزها

هنوز هم انديشه برد خوش‌حالم مي‌كند

هنوز هم كودكم

شايد هم بزرگ شده‌ام. انديشيدن به اين جنبه نوعي عادت است. وقتي مي‌خواهي به آن فكر كني يادت مي‌آيد چه اهميتي دارد. برد يا باخت

و باز هم مثل هميشه لبخند مي‌زني

و باز هم حس مي‌كني تو برده‌اي. چون مي‌خندي. چون آن لبخند خراب حتي وقتي دلت پر از خون و چشمان‌ات پر از اشك است هنوز بر لبت است.

و هنوز آن دل عاشق عاشق است

هنوز هم دلت مي‌سوزد

- زندگي مي‌كني؟

- چه خوش‌دلانه، چه ساده‌دلانه، چه سبك هنوز هم كودكي

-  كودك نيستم ديگر

روده درازي بس است

اكنون فرمان ايست

- ايست

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط دریا

 

 

 

كمي دشوار است عزيزم

چه چيز؟

البته نوشتن براي تو اينجا به عنوان مخاطب خاص

بهتر است ننويسم؟ هان؟

مي‌داني خرج كلمه برايم چقدر دشوار است؟

مي‌داني كلمات ارزشمندترين عنصر زندگي‌ام شده‌اند و من كه روزي نمي‌فهميدم زيستن براي كلمات چه معني مي‌دهد حالا مي‌فهمم كه مي‌شود براي آن‌ها زندگي كرد.

كلماتم دردي از تو درمان مي‌كنند جانكم؟

يا چيزهاي ديگري لازم است

مثلا سيلان گرماي يك محبت؟

مثلا بوسه بر لب‌ها

مثلا چشم در چشم‌ها كه فرو مي‌رود

آه مي‌فهمي چقدر نوشتن كلمات برايم دشوار است.

كدام متن

كدام كلمه

كدام زندگي

من گيج نمي‌شوم ديگر

فقط گاهي گرد خودم مي‌چرخم تا تو را بيايم

و البته

البته كه در آغوشت رها شوم

بگذار حرف نزنم

بگذار چيزي نگويم

بگذار شعرهايي بگويم كه ساختمانش فقط براي در بر كشيدن توست

بگذار خيال كنم تو را هرگز نخواهم داشت و در اعتياد به سوختن

اشك بريزم

بگذار عاشق باشم

آه نازنينم

نفس‌هايم مي‌ترسند

من خودم را خالي مي‌كنم با همين كلماتي كه عاشقم شده‌اند

اما تو چه مي‌كني؟

من خودم را غرق مي‌كنم در شهد گل‌ها

و تو بالا مي‌روي

من شايد زنبور عسل شوم و بيخ گوشت وز وزكنم

و آن‌وقت از همين كلمات يك شعر بسازم

و فكر كنم تمام شب را مي‌توان بيدار ماند و با كلمات رقصيد

دلم كلمه مي‌خواهد

با بوسيدن اشك‌هاي تو

دل تو اما داستان مي‌خواهد

شايد هم مرا

بگذار نگاهت كنم

بگذار سير نگاهت كنم

ساعت‌ها تو را زل بزنم

و هيچ نگويم

به فسيل شدنم فكر مي‌كنم

به اين‌كه ديگر فسيل شده‌ام

شايد خوب نباشد

به اين‌كه آماده‌ام براي رفتن

حالا كه همه چيز خوب شده است

من رفتني شده‌ام

مي‌داني سرخي گل‌هاي لبخند تو

زنده‌ام مي‌كنند

خسته‌ام


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 توسط دریا

برخاستن از مرداب گريه و غم

كه پاي تو را مي‌بندد

و لبخند زدن دشوار است

چراغ‌هايي كه تا تو را مي‌بينند خاموش مي‌‌شوند

آيينه‌ي شكستن تو‌اند

دست بردار

از رودخانه‌هاي گوشه‌چشم

هنوز هم ياد نگرفته‌اي وقتي پايت لغزيد

 غرق نشوي؟

تو حالا بال‌داري و بال‌هايت خيس گريه‌اند

خوب است كه مي‌شكني‌ام

اما حيف از تصوير زيباي تو است كه زير شكستن‌هاي بي‌شمار آينه

هزار تكه مي‌شود

من هرگز بازي را ياد نخواهم گرفت

من بازيگر خوبي نمي‌شوم

شايد به كار تو نيايم

اما خوب مي‌دانم چگونه و در هر لحظه عاشق باشم

عاشق چراغ‌هاي خاموش

كه در جستجوي نورند

 

 

 

 

زندگی یکی

 


نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم اردیبهشت 1387 توسط دریا

قلم را گم كرده ام

 شعر را گم كرده ام

تو را گم كرده ام

و خودم را

چگونه پيدا شوم؟

راهي به من نشان بده

غير از كدوي تنبل مو لانا

مرا نشان بده

 

 

 

اين وداع آخر نيست دوست عزيزم

اين تصوير عشق است

شايد ويژگي عشق چنين باشد

عشق همواره در پرتو خطر قرار دارد

هر لحظه منتظر فروريختن

شايد هر لحظه منتظر مرگ

اين است كه عاشق بودن دشوار است

و برگزيدن راه عشق يعني به پيش‌واز خطر رفتن

شايد كسي از خطر پذيري خسته شده باشد

و شايد كسي به سبب ماهيت خويش ناگزيراز عاشق بودن باشد

اين است كه عشق با عافيت‌طلبي منافات دارد

اگر عاشق باشي يعني عزم جنگيدن كرده‌اي

و گاهي تصويري از نااميدي بر چهره‌ات مي‌نشيند

من فكر مي‌كنم يك رابطه تا مرحله تكامل خود پيش مي‌رود

و وقتي به تكامل رسيد ديگر از آن اثري باقي نمي‌ماند

پس نگراني درباره آخر رابطه بي‌فايده است

تا جايي كه قلبت فرمان مي‌دهد به پيش برو

نگران مردن نباش

كه هماكنون نيز مرده‌اي!

اما عشق شايد بتواند زنده‌ات كند

در تاريكي خودخواهي‌هايت نور خويش را دوباره ببيني

از عشق سخن مي‌گويم

همان كه اكنون به قلبت شور مي‌دهد

همان كه شعله‌ورت مي‌كند

 

 

 

 

 

 

 

در پهنه كاغذ

من

 قطره اشكي كه متولد مي‌شوم

                در نور مهتابي

  از زايمانت

          مي‌گفتي

كه در ميانه آن تركت گفتم

 باز مي‌گردم

بگيرانم هنرمندي‌ات را

چشم‌هايي كه زل مي‌زنند به دوردست

و مي‌گويند

خودم هستم

درچهارراه ميرچماق

موبايل‌ها آنتن نمي‌دهند

                      پايان آن

چشم‌هاي ملتهب توست

                  با هم‌آغوشي كه ...

فكر نمي‌كردي خائن باشم

كه همه دوربين‌ها را بياورم به اين صحنه

و پيروزي خودم را جشن بگيرم

براي نيامدنت

براي درد چشم‌هايت

  ستاره بفشارم ميان مشتم

و آرزویش را داشته باشم

 سلام يك گل مرده را بپذير

در نيمه شبي

لالايي من گوش‌هاي سرد تو را

       مي‌بوسد

دهانت داغ

روزي كه از لب‌هاي تو اثري نيست

 

 

 

 

چون سيل می آیم

 از تو كلبه‌اي نمی ماند

آن قدر ازويراني

 نگو

     شب را

 کجا بمانم؟

 

 

 

 

مي‌خواهي كودك شوي

بازگردي به بطن من

خواب نمي‌كند مرا

سنگيني

        تصويرهاي تو

به تهوع آغشته است

گريه‌ام مي‌آيد

باز مي‌گرداند تو را به سياه‌چاله

مي‌بلعد همه نور

         صداي خميازه را

نگرد

خواب كن مرا

كف دستانت را بگذار بر دهانم

    تا نيايد خون

نمي‌ريزم

عضلاتم شل مي‌شوند

در تو چيست

مرا

      صدای جيرجيرك‌ها

 برهنه مي‌كند

 

 

 

 

هماکنون شاخه گلی بفرست

دسته گل بزرگت هم

 بر گورم

 نشان عشق است


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم تیر 1386 توسط دریا

 

 

 

 

انگار تو را گم كرده‌ام يا كه فراموش

جايي كه ستارگان پيدا مي‌شوند

 درچشم شب

نديدمت

و هرچه تلاش كردم به خاطرت نياوردم

لحظه‌هاي جاودانگي جا مي‌مانند از تمام لحظه‌هاي حال

كدام ستاره چشمك‌زن بودي؟ كدام ستاره ماندگار و من؟

پرنده‌هاي ماه

وقتي به من مي‌رسند خاموش مي‌شوند

راهي پرخطر چهره مي‌گشايد

 بي‌رمق

 از هرچه عشق ورزيدن

 كناره مي‌گيري

 

 

 

 

 

 

 

 

او يك هنرديگرهم دارد

       مرگ

 فروغ

در ردیف كارمندانش

- كسي از اخوان نمي‌پرسد؟

                    هرگز نمي‌داني

نامي را

 كه شهرتت را مديون آنی

        سكوت

آخرين حيله است

          گول

 مي‌زند

 همه زناني را كه زود رام مي‌شوند:

فروغي نبود

اگر نبود

مرد همه‌فن حريف هنر و ادبيات ما

        چنین ستايش مي‌شود

   زور

کسی چیزی نمی داند

گريه كن

اشك‌هايت را نديده است

       به جز درخت

مرد واقعی

        هرگز

کسی را نمی بوسد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

همين نزديكی

               بود و نبود

       بتی 

   جای گرفته در قاب خالی

خدا

     طراوت بوسه

روی لب های مرده توست

               در دست های فيلسوفانه ات

          شعر

 می گوید

ما

 

 

 

 

 

 

 

رها

 بال پروازی نیست

           و مكيدن دندان های عشق

 در سكوت

       فراموش كرده ام

همه نت ها

اپيزود ها

پرده ها

         هنرمندان مرده

       با انگشت های دراز

بالا می روند از كوه ها

     روز ديدار

             شعر

 سياه و سفيد است

  بر دار

         من

چشم هايی كه به همه زل می زنند

                   سفيد

 

 

 

 

 

 

 

نمي‌شناسي ام

      در جهنم

زوزه مي‌كشيدم

               نزديك مرگ

مي‌خواستم بال

   در بهشت بودم

           چشم سياه

 هميشه بوده‌اي

        كجا

به هپروتي كه مي‌گفتي

عاشق نيستم

حتي

      هنگام عاشقي

سكوت مي‌كنم

        پيدا

 شده‌اي

مثل سبزه

    ميان شعله‌هاي آتش

خودم را مي‌ديدم

تشنگي

       به خونم افتاده بود

آيينه

    بعد از بهشت

 بيا

 مرا ببين

 

 

 

 

آن‌چه تو را مي‌گداخت

چيزي ميان آنان بود

             چيزي ميان ماست

آن‌چه از آن بي‌خبرند

               تو ...

        تنها

 تويي

 

 

لینک بی ربط:

اشعاری ازآنا آخماتوا

 

 

 

 

 

 

بره

بالا مي‌رود

        از قله

     نه

الهه عشق

در قصري مخوف

تا انتظار دفع سحر

              نه

 يك قديس

كه براي ديگري

از خود مي‌گذرد

           بره‌اي قبراق

        با پشم

  و گوشت

 است كه عشق

نيرو مي گیرد

            و درهای بسته را

         باز

 تصور كن

با چهار پا

چه طور مي‌توان ازسنگلاخ‌ها گذشت

             با سمي بره‌وار

     تا من

            مي‌آيم

و  به اعماق دره پرتاب مي‌شوم

           بر اندام كوه

 

 

 

 

رود

 

 

اين كه به كجا مي روم

شايد وقتي بازگشتم

گفتم!

 

 

 

داري عاشقم مي‌شوي

مثل همه كساني كه بعد ازمرگ

مرا پرستيدند

 

 

 

رو‌سپي

پذيراي آغوش همه است

 و من

ناچار از مردن

 

 

 

 

 

 

 

در رگانم قهقهه مي‌زد

          مرا بلعيده بود

بر بلنداي يك قايق

           هماغوشي باد و تنم

بيرون داد

      ميان بازوانت

    ابر

    را

گريستم

    خورشيدی

از درخت سيب

        چيدم

            پايين‌ آب

به دنيا آمدم

 مستي

       دريا بود

     من 

       درختان

 از ميان لب‌هايم

         پر

        می كشيدند

به آغوش

مادر

   مي‌شدم

همه هستي را دوباره

       پيوند

ما بود

     پرنده 

دو درياكنارم بود

       با خط لبم شعر مي‌گفتم

روي صفحات باريده

خودكارها پر‌كشيدند

              روي آب‌ها

به چهار سو نماز می خواندم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

ميهمان هميشه آماده آمدن است اما ميزبان حاضر نيست. او در جايي ديگر در حال رؤيا پردازي و آرزوپروري‌ست. او هيچ‌گاه در خانه نيست. هيچ‌گاه اينجا و اكنون نيست. يا در گذشته به سر مي‌برد يا در آينده.

دو چيز ما را به بي‌راهه مي‌برد: آن‌چه كه گذشته است و آن‌چه كه هنوز نيامده است. گذشته و آينده راه‌هاي گريز از لحظه‌ي اكنون هستند و خدا تنها يك زمان را مي‌شناسد. او هيچ آشنايي با گذشته و آينده ندارد. لحظه‌ي اكنون تنها زمان اوست و ما هيچ‌گاه در لحظه اكنون به سر نمي‌بريم. از اين رو ميهمان همچنان در را مي‌كوبد اما نمي‌تواند ما را بيابد زيرا ما يا در زمان گذشته به سر مي‌بريم يا در زمان آينده. خدا همچنان در را مي‌كوبد اما نمي‌تواند ما را بيابد،  زيرا خدا در لحظه اكنون در را مي‌كوبد و ما هرگز در لحظه اكنون به سر نمي‌بريم.

 

                                                                 خود را به هستي واگذار

                                                              مجموعه كتاب‌هاي مراقبه اشو

 

 

 

 

مهر به همه چيز انديشيده بود و ديد كه هيچ راهي براي دزدي با خيال آسوده وجود ندارد. آخر آنها هميشه در خانه بودند. دست كم يكي از آنها. اما هيچ راهي نداشت. به خانه ديگر هم نمي‌توانست دست‌برد بزند؛ طبق اطلاعات قبلي دستگاه نگه‌داشتن فقط در همين خانه با دو ستون سبز در اطرافش ممكن بود.

مهر كمي ترسيد. يك حالت ترس و شجاعت مطلق در وجودش بود. مي‌دانست كه بايد منتظر شود تا شجاعت  غلبه كند. سرقت مسلحانه بود و با اين اسلحه همه از پا درمي‌آمدند مهر براي لحظه‌هاي حساس چند قطره ذخيره كرده بود. او مي‌دانست  كه با اين اسلحه با اثرات شيميايي فراوان روح طرف مقابل هركسي هم كه مي‌خواهد باشد سر گردان مي‌شود. به قوت سلاح خود ايمان داشت.

 نلي سوختن را دوست داشت. كسي چه مي‌دانست چقدر از گرگرفتگي لذت مي‌برد، از هيجان و همين‌طور داشت دنبال اين مي‌گشت كه چگونه مي‌تواند تا ابد بسوزد بدون اين‌كه خاموش شود. از كار كردهاي شمع لذت فراوان مي‌برد. شمع سمبل بي‌نظيري بود كه در آن آروزي ديرينه نلي براي سوختن نهفته بود. نلي انديشيد چگونه مي‌تواند از خود شمع بسازد براي همين هم خود را دريك قفس مجسم كرد كه شباهت زيادي به شمع داشت. يك مستطيل با ابعاد قد خودش البته بدون سر و قفسي ديگر به شكل سرشمع كه روي سرش قرار مي‌گرفت تا به اين ترتيب چهره نلي كاملا آشكار باشد و نكته مهم در باره شمع سوختن تدريجي آن بود.

 

مهر تصميم خود را گرفت. به خانه مورد نظر نزديك شد و زنگ در را زد. با محاسبه قبلي تنها يكي از مردها در خانه بود و ديگري ظاهرا به مسافرتي رفته بود كه براي مهر فرصت لازم را ايجاد مي‌كرد.

مرد پشت در بود و با شنيدن صداي مهر كنجكاوانه در را بازكرد. مرد تامل زيادي نكرد؛ با ديدن مهر ترسيد و از پشت در كنار فت

-         بفرماييد

 

-         دنبال دستگاهم

 

مهر نه از رو شنايي روز نه از وجود همسايه‌ها و نه از هيچ چيز ديگر نترسيد. علاوه بر اسلحه‌اش حفاظ محكمي كه داشت خيالش را از هر جهت راحت مي‌كرد. خيالي نداشت. اصلا خاطرش را از اين‌كه ممكن است اتفاقي بيفتد ناراحت نكرد.

-         چيز ارزشمندي در اين خانه نيست.  در هفت آسمان يك ستاره هم ندارم.

مرد به شدت جا خورده بود. شوخي بود؟ دزدي؟ آن‌هم روز روشن.

-         ببينيد آقا! من وقت زيادي ندارم بهتر است آن گنجينه را رو كنيد! وگرنه براي هميشه سرگردان مي‌شويد.

-         به نظر مي‌رسيد مرد دندان‌هايش را روي هم فشرد و البته دلش مي‌خواست مهر را از پاي درآورد.

اما از سلاح كشنده مي‌ترسيد. مهر تهديد كرده بود و قطره‌اي ابتدايي از آن وارد عمل شد.

مرد سرش را در دست‌هايش گرفت، حس كرد قدرتي عجيب از او تحليل مي‌رود و با مهر به داخل خانه رفتند.

-         من مي‌دانم تو دستگاهي داري كه با آن مي‌توان هرچيزي را نگه داشت.

مرد منكر شد. گاهي همي مي‌خواست مهر را خلع سلاح كن د. مثلا از مهر خواست كه يك ليوان آب برايش بياورد. اما مهر مي‌دانست كه با خوردن آب اثرات سلاح كم مي‌شود.

-         مرد به هيچ قيمتي حاضر نبود دستگاه را رو كند اما از سماجت اين دزد لجش گرفته بود و مي‌خواست به هر قيمتي او را از پا در آورد.

مهر برخاست. دلش را نمي‌توانست نگه دارد و اين قطعا نقطه ضعفش بود. مرد يك ليوان آب خواست اما مهر زد بيرون.

مرد گفت:

مراقب همسايه‌ها باش.

مهر حالت تهوع داشت.

نلي به اين نتيجه رسيده بود كه بنشيند در منجنيق بو برود آسمان

و آنجا ستاره اي شود كه هميشه درحال سو ختن است.

 

پاییز ۸۲

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 توسط دریا

با زهم ناگزیرم از خداحافظی

از رفتن

و اینان که در قلب من جاودانه‌اند

همه رفته‌اند

 

 

 

 

دلت پیش کوه است

خودت هم دروغ بگویی

دلت نمی‌تواند

گفتگوی ما

گفتگوی دل‌هاست

که دروغ نمی‌گویند و

خاموش

بگذر

...

 

 

 

 

 

دست‌هایم باز

 ایستاد

           صدای

چشمانش

        نمی‌آمد

     افسانه‌ای

دیگر

 می‌آمد

 

 

به خود می‌رسم

سکوت

        عشق

          پر می‌کشید

دست‌هایم را

        باز

می‌خواست

 

 

تو نیستی

         من

همیشه می‌آیم

و دوستت دارم

به خاطر

      تو

هرگاه آمدی

من نیستم!

 

 

 

‌‌می‌خواستی بپری

آب‌ها سنگ شدند

آغوشم عمیق بود!

 

 

 

 

و عجیب

        که می‌مانم

همیشه

 نخواستی

یکی طلب همه

              من

نخواسته‌امت هنوز

و می‌میرم

 

 

 

 

 

دوستت دارم

با چشمانی نمناک

هنوز هم

شب‌هایی که تو قرار است بیایی

خواب می‌بینم

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 توسط دریا

ووووووووووووووو

امروز نمی‌دونید چه خبر بود

باید بگم تا به حال روز معلم به این خوبی نداشتم

از دانش آموزان عزیزم ممنونم

اولش که این احمدی با ااحساس اومد گفت خانوم یه خورده دیر تر بیاین

ما هم رفتیم توی دفتر

دو تا از کلاسا برای معلم‌ها برنامه داشتن

من و خانوم مهرشاهی دبیر ورزش که البته ایشون زرتشتی هستن توی دفتر نشستیم

کمی معذب بودم به خاطر معلمای دیگه

و در عین حال ته دلم پر از شادی بود

اما خب من چه چاره‌ای داشتم؟

بلند شدم رفتم سر کلاس

که نذاشتن برم تو

اون تو چه خبر بود؟

می‌دونید قدر دانی همیشه عمل زیباییه

حتی اگه طرفتون شایستش نباشه

قدردانی مثل یه حموم داغ می‌مونه همه آلودگی‌ها را شستسو می‌ده

هر روز طرفتونو ببرین حموم

بخشید ینی ازش قدر دانی کنید به خاطر وجودش

القصه

بچه‌ها تلاششونو کرده بودن که رویایی بشه

روی لبه‌‌های صندلی گل چیده بودن

و راه رسیدن به صندلی را با هاش یه جاده گل درس کرده بودن

کلی باد بادک آویزون کرده بودن

روی تخته پر از گل بود

کلی کلمات خوب اینورو اونرو زده بودن

دو تا کیک روی میز بود با یه دسته گل خوشگل که یه دفه کار گر آورد

دو تا فشفشع گذاشته بودت روی کیکا

با دوتا شمع

دوربینمو نبرده بودم

اوف

چقد برامون تدارک دیده بودن

چه بچه‌های گلی

گفته بودم از دوم تجربی می‌گم

خلاصه فرستادیم دنبال بقیه معلما

یکی یکی اومدن تو و براشون دست زدیم

بدون سخنرانی برگذار شد

کیکو خوردنو رفتن بیرون

می دونید همیشه این جلسات هست

ولی وقتی بچه‌ها با شور و عشقشون این کارو می‌کنن بدون هیچ احساس عشقی اونوقت ادم مطمئن می‌شه

همه عشقی که به بقیه می‌بخشه به خودش برگردونده می‌شه

خوشحالم که بچه‌ها منو دوست دارن و لطف دارن که همه بد‌اخلاقی‌هامو بخشیدن

معلما رفتن بیرون که مزین که تازه توی مسابقه قرآن یا اول یا دوم یا سوم شده گفت پورزحمتکش گل خریده روش نمی‌شه بهتون بده

بهش گفتم گله رو بیار یالا

گل رو با یه حرکت نمادین که در باره همه گلا اینکارو می‌کنم گذاشتم روی چشمم

یادتونه که گل هدیه‌ای از بهشته و باید روی چشمتون بذاریدش:حدیثی از پیامبر اسلام

بعد روش نشد ببوستم گفتم بیا

اومد با هام روبوسی کرد و مگه ول می‌کرد: 5تا ملچ مولوچ

رفتم با همه روبوسی کردم یه زمونی بدم می اومد از بوسیدن همه

اما خب زیباتر از بوسیدن نیست

این دفعه دومی هست مه دانش آموزان جشن روز معلمو توی کلاس من می‌گیرن

خوش‌حالم

سوم تجربی؟

اوف

با اونا هم صحبت کردم و ن با سه تا گل اومد سر وقتم

امان ازدل بچه‌ها

می‌دونید نمی‌دونم این بچه‌های تجربی چی به انسانیا گفتن که بعد از کلاس میان سروفتم

کوچولو هستن

می‌گن انسانیا دارن غش می‌کنن برین سرشون

از شما چه پنهون منم حس می‌کنم با انسانیا می‌تونم عشقو صفای اساسی بکنم

خدایا انسانی نصیبمون کن

من دلم می‌خواد معلم انسانیا هم باشم

می‌شه فیزیک بهشون درس ندم؟

تا بعد

 

 

 

دلم شعر می خواهد ولی بعدا

 

 

 

2-

یکی می‌گفت _ دروغ وراستش با خودش_

تو اولین زنی هستی که منو دیدی و نخواستی

چه طور می‌تونستم بخوامش

وقتی این‌قدر زشت می دیدمش!

 

3-

دیگری گفت:

عاشقتم

دوست دارم

جونمو می‌دم

بهش گفتم: خب بیا

گفت:

می‌دونی که برای گرفتن دکترا برنامه‌ریزی کردم!

 

بی ربط:

یک مقاله از دیگران نوشته استاد رویایی

 

 

 

 

 

اووووووووووووووووخ

ته دلم یه دردی هست

کسی می‌دونه چه دردی؟

دوباره تابستون داره می‌اد. در این شکی نیست که تابستونا من دیونه می‌شم. اما امسال می‌خوام دیوونگیمو در راه‌های مثبت صرف کنم.

البته همیشه مثبت بوده باور کنین

ولی این بار حقیقی تره

ازادی کامل روانی

دوستان ما توبره‌مون ته کشیده در حال حاضر چیزی برای دادن نداریم J

اما اگه کسی چیزی برای دادن داره شاید قبول کردیم.

اووووووووووووووووووووووووخ

حوصله ندارم برم سر کلاس مدرسه سید جمال

دوشنبه‌ها جدیدا روزای سختی شدن. کمی مشکلات در پیش رو دارم. به طور مثال نمی‌دونم امتحان دانشگاه ازاد چه روزیه

بعد من کی باید بیام تهران

کی می‌تونم برم کارت بگیرم؟

چه طوری با داییم و پسراش مواجه بشم.

کی برم نمایشگاه کتاب

وقتی رفتم نمایشگاه چون پول ندارم پس چی بخرم؟

من نمی‌تونم کتاب ببینمو نخرم

دیگه اینکه حالا امتحانو بدم چی می‌شه؟

اگه قبول بشم چی می‌شه

اگه قبول نشم چی‌میشه

اوخ چقد می‌ترسم خدایا

تحت فشارم

چی می‌تونه کمکم کنه

فقط ایمان به این‌که کارا روبراه می‌شه

آره همه چیز رو به راه می‌شه

دیروز رفتیم مهنور یزد

چه اسم مزخرفی

مهنور

پیست دوچرخه و اسکیت

برای بار اول اسکیت گرفتم و کلی توش پیشرفت کردم

چه کیفی داشت

دارم خودمو تصور می‌کنم که توی اون پیسته مارپیچی می رم هوا

بر می‌گردم

می تونم و خیلی هم کیف داره

این روزای باقی‌مانده سالو تحمل می‌کنم

بعدم می‌زنم به سفر

می‌رم یه جایی که دریا داره

درخت داره

عشقم داره

من تنهام؟

هه

آره

یه مرغ نمی‌تونه با جوجه‌هاش عشق بازی کنه

در جستجوی آن خروس از دست نرفته!

هه

کدوم جستجو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه کسی هست که چیزی ببخشه بدون این‌که چیز‌های عظیم تری نخواد

خب معلومه

خودم

منم که گفتم توبرم ته کشیده

البته فعلا

به زودی دوباره پر می‌شه

مشکلات من از اونجا آب می‌خوره که این دانشگاه ازاد یه خورده فکر نمی‌کنه یه بد بختی که باید از راه دور بیاد ممکنه کارو زندگی داشته باشه

اسکیت

می‌دونید 5 بار زمین خوردم

زمین خوردن همانا و یاد گرفتن همانا

جلو خودمو در زمین خوردن نگرفتم

باید بگم

یه چیز خیلی کیف داره

یاد گرفتن یه چیزی هیجان انگیز

هوم

کمی از درده کم شد

اگه یه روز زنتون خواست براتون حرف بزنه

فقط گوش بدین

راه دل زنان از گوششون می‌گذره

دوستتون دارم

بدرود

 

 

نمی دونم چرا اسم مجله‌ای رو بذارن شیر زنان اذیتم می‌کنه

شاید یه جوری توش بازهم به جنسیت اشاره شده

می‌خواستم درباره سهراب و فروغ بگم که به نظرم فروغ یه چیز‌هایی رو از سهراب وام گرفته و با زبان خودش گفته

دیدم توی هفتان شاملو درباره سهراب گفته که عرفانش قابل درک نیست

در این‌بار چیزی نمی‌گم چون هنوز شعر‌های زیادی از سهرابو ندیدم و قبلا اونو نقاش می‌‌دونستم

اما در حال حاضر چیزی که به عنوان عرفان سهراب مطرح میشه برام ملموسه

و به بهترین وجه درکش می‌کنم!

 

 

برگشتم

طبق معمول گزینه‌ها رو با نظر خودم زدم ؛)

از یه نفر باید تشکر کنم که اگه نبود من نمی‌تونستم کارت بگیرم

باید بگم هیچ محیطی را بیشتر از دانشگاه دوست ندارم گرچه که زندگی خودش بهترین دانشگاهه و گرچه که دانشگاهیان بعضاً ...

خب تا بعد

 

... برای من چیزی بنویس ( حتّی اینجا )، قبل از آنکه حتّی شوم .
می خواهم وقتی بعید می شوم، از تو نشانه ای مستقیم برداشته باشم در من ...
می دانی این هم آرزوی من است؟

نویسنده این کلمات رو نمی دونم

 

 

اگه بدونید چقد حرف برای گفتن دارم؟

همه رو توی دلم تلنبار کردم

خب اصلا واسه چی آدم باید بیاد همه چیو جار بزنه

در برابر همه چیزایی که برام پیش اومده چیزای کمی رو جار زدم. تنها قصد من از نوشتن بعضی خاطره‌ها فقط برای دل خودمه

چون لحظه زیبایی بوده ثبت بشه

چیزی که در حال حاضر باعث شعفم می‌شه ابراز محبت اصیل شاگردامه

که با همه عشق به چشام زل می‌زنن و منو دوست دارن

اصلا چرا؟

یکی بگه چرا؟

یعنی با مزه‌ام؟ کم کم اون بچه‌هایی که اول سال اونقد اذیت می‌کردن سراپا احترام شدن.

احترامی توام با محبت

خوشبختانه یا متاسفانه من می‌تونم دل ببرم و حالا کارم ب جایی رسیده که نمی‌خوام دل هر کسی رو ببرم.

به یکی گفته بودم اگه رابطه‌ای داشته باشم  دلم نمی‌خواد ادمی باشه که من بخوام بسازمش

حرف خوبی بهم زد:

گفت تو می‌تونی هر کسی رو درست کنی

درسته اما به چه قیمتی؟

نه جانم

من دنبال یه آدم ساخته‌شده‌ام

دست کم اگه بخوام کسی رو هم بسازم برای خودم این‌کارو نمی‌کنم

بلکه برای خودش

اشتباهی که شاید دخترا زیاد مرتکبش بشن یا شادم خیلی از ماها

اما من کوتاه نمی‌آم

برای همراهی حتما طرفی رو می‌خوام که می‌تونسته خودش در درون به شادی برسه

چرا؟

چون من خودم به تنهایی این راهو رفتم

کسی نیومده منو بسازه

والا

یاسی بود یه زمونی بهم می‌گفت تو مثل یهکوهنوردی می‌مونه که چند باری این راهو رفته

حالا باید با طرفت طوری بری که اونم بتونه بیاد

نه

نمی‌تونم یاسی

نمی‌تونم بارکش کسی باشم

هر کسی خودش می‌تونه بار خودشو بکشه

کسی نظر دیگه‌ای داره؟

اما

بچههای اول اون‌روز اختصاصا برام جشن گرفتن

شیرینی با یه کادو

البته قبلش یکی از بچه‌های ترم قبل برام یه دسته گل آورد با یه نوار سبز زری خیلی خوشحالم کرد

یه کادو هم باهاش بود

خب اشکمو در آورد

چی بود؟ خب معلومه محبت ان بود که از ترم قبل هنوز هم به یادم بود

غمگین می‌شم که مجبورم بچه‌ها را با یه خروار مشکل به امون خدا رها کنم

در طول یه ترم کوچیک با یه کتاب گنده فیزیک من چی می‌تونم بهشون یاد بدم

ماهیگیری باید بهشون یاد بدم

سعی می‌کنم اهل مطالعشون کنم

این اولیا با دیدن این قضیه به سرشون زد برام جشن بگیرن

دیر اومدن و من طبق معمول می‌خواستم یه چیزی بارشون کنم که دهنم بسته شد

حالا کادو چی بود

یه قندون فیلی

اوف

هدیه کوچیکی بود اما از دل‌های بزرگی بود

به اندازه همه دنیا خوشحالم کرد

و کادو‌های دیگه

از یک نفر؟:

حسینی

شاگرد سوم تجربی شبانم

با همه مشکلات حادش اما دل خیلی مهربونش

سر کلاس حالم خوب نبود یعنی خواب بودم یه شکلات بهم داد

و

و

داستان اون بچه دبستانی رو تعریف کردم که به معلمش جوراب پاره کادو داده بود و اون معلم کلی بدش اومده بود

گفتم در هر صورت اون بچه کادو داده

ولو یه جوراب پاره

محبتش بوده

من اگه بودم می‌خندیدم و اصلا صداشو در نمی آوردم نه اینکه اون معلم انقد صداشو در آورده که کادو بردنو ممنوع کنن توی اون مدرسه

یه دفعه حسینی گفت

من یه جوررب دارم

با اون لهجه تهرونی یزدیش گفت

می خواید

گفتم نه بابا

حالا کی جوراب خواست؟

هه

گفت اینو قبول کنید امروز خریدمش توی کیفم بود

جوراب یه بار مصرفی بود  از اون شیشه‌ای ها

ولی دلمو پر از صفا کرد

برام تابلو آورده بود

خودش فکر می‌کرد زشته

ولی تابلو خیلی قشنگی بود

سر کلاس دوم تجربی محله خودمون

بچه‌ها گفتم خانوم بیاید یه ثواب کنید یه کولر واسه ما بخرید

ما پختیم

گفتم نمی‌دونم همه چرا فکر می‌کنن من پولدارم

اون از... که گفته یه دست .... واسش بخرم

اینم از شما که ماشالله همه تون پدرتون کارخونه داره

گلناز گفت:

خانوم ما میلیونریم

شما میلیاردرین

اوهوم

مرسی

اینم خوبه که بقیه فکر کنن ادم ثروتمنده

چه کنیم

ینی نیستیم؟

اینم از همه حرفا

تا بعد

 

  اینم در جواب ناصر آقا

بله اعتبار ذاتی داره

و اونم همه ادما هستن

 

 

سوال این‌جاست که آیا چیزی می‌تواند مرا از خنده‌های سرخوشانه‌ام که طبق معمول به رویداد‌های جهان به سادگی و تمسخر می‌نگرد جدا کند؟

ترجیح می‌دهم بخندم و این میان کفر عده‌ای از خندیدنم درمی‌آید.

نه طاقت گریستن را دارند و نه خندیدن!

وقتی همه چیز آن‌قدر خنده‌دار و ابلهانه است چاره‌ای جز خندیدن نمی‌ماند.

یکی از دانش‌آموزانم برگه‌ای به من داده بود که یک جمله عالی در آن بود

 

"وقتی یاد بگیرید بر مشکلات بخندید همواره دلیل برای خندیدن وجود دارد"

 

از آن‌جایی که مشکلات افزونند اجازه بدهید قهقهه بزنم!

البته بعد از گریستنی اندک.

 

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

بهتر آن است که ما خاطر خود خوش داریم

 

 

 

 

به یاسی گفتم

باید بیام به مادرت مشاوره بدم

در نظر بگیرید یاسی خودش مشاوره

یه شب داشتم کتابی رو می‌خوندم که گفت همون کاریو بکنید که ازش لذت می‌برید

پا شدم زدم به خیابون

البته هنوز سر شب بود

چقد دلم می‌خواست برم توی خیابون نصف شبی قدم بزنم

مدتی بود می‌خواستم برم خونه یاسی اینا

بهش زنگ زدم ببینم هست

جواب نداد

زنگ زدم خونشون

مادرش گفت نیست

گفتم می‌خوام خودتونو ببینم

نشستمو جاتون خالی کمی که سخنرانی کردم حس کردم می خوام برم

یاسی بهم زنگ زد

بهش گفتم یه جایی‌ام

خب اگه بهش می‌گفتم کجام بچه حسابی توی رودربایستی می‌افتاد

 یه هفته بود که شنیدم مادرش خونه رو ول کرده ده روزی رفته تیرون

ببخشید

ته رون

ببخشید

تهرون!

از قضا

امروز نمی‌دونم چی شد حرف مادر یاسی پیش اومد

گفتم باید بیام مادرتو دوباره ببینم

فرمودن پاتو حق نداری خونه ما بذاری

البته به شوخی

فکر کنم اندفعه مادرش یه سفر دور ایران بره

و یاسی جون با باباش در به در بشه.

 

 

 

 

 

داشتم فیلم در جستجوی خوشبختی رو می‌دیدم

در قسمتیش پسر بچه گفت:

یه مردی تو دریا داشته غرق می‌شده؛ یه قایق از کنارش می‌گذره؛ بهش می‌گن بیا بالا

می‌گه: من منتظرم خدا بیاد منو نجات بده

قایقه می‌ره

یه قایق دیگه میاد و اون بازهم به قایقه می‌گه:

منتظرم خدا بیاد منو نجات بده

مرده می‌میره

از خدا می‌پرسه:

پس چرا نیومدی نجاتم بدی

خدا می‌گه

دو تا قایق برات فرستادم نادون!

داشتم فکر می‌کردم نکنه قایقای ما هم رد شدنو مای نادون منتظر خدا شدیم.

 

 

۱-

آنیوتا برای خودم

 

2-

کربلاییان محله حسینی خیز ما به کربلا رفتند

و در این میان پدر و مادر من نیز خوانده شدند

 

 

۴-

لینکی از رباعیات خیام

برخیز بیا بتا برای دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم

زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما

 

 

-4/44

زبان عمومي وتخصصي /انگليسي -فرانسه /

33/33

روانشناسي تربيتي

26/66

اماروروشهاي تحقيق

سفيد

سنجش واندازه گيري درتعليم وتربيت

سفيد

روانشناسي كودكان استثنايي

14/66

روانشناسي رشد

32/00

روانشناسي عمومي

سفيد

اموزش وپرورش كودكان استثنايي

22/66

مباني مشاوره وراهنمايي

10/66

روشهاوفنون راهنمايي درمشاوره

5/33

نظريه هاي مشاوره وروان درماني

20/00

كاربردازمونهاي رواني درمشاوره

6/66

روانشناسي شخصيت

 

 

نمی دونم چرا نظریات مارو قبول نمی کنن!

خدایا می گم یه معجزه ای بکن ما سال دیگه بریم دانشگاه

اونوخ شاید عده ای به خاطر این معجره به تو ایمان بیارن

از شما چه پنهون وقتی فهیمدم می تونم چیزیو داشته باشم دیگه زیاد نخواستمش.

کاش چیزی هم به دل ما چنگی می زد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 توسط دریا

نامه نیما یوشیج به عشقی

 

بارها از زیبایی گذشتی

نه مرا دیدی

و نه خدا را

 

 

 

عاشق

        ماه هستم

و درخت

آب

   گل

و تو

خدا

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 توسط دریا

همه شعرها سکوت کردند

که برای عشق

جان می دهی

 

 

 

 

 

که لحظه یگانگی

همان چیزی که یک عمر به دنبالش هستیم

هدیه توست

با بلورهایی که

 

رنگین کمان می‌سازند

 

و رود‌خانه‌ای که هردو در آن غرق می‌شویم

 

گرمایی که کوه‌ها را شستشو می‌دهد

 

دل

 

  

 

 

 

 

گاهی

سیل دمادم وجودم

همه چیز را می‌برد

اما تو را

چیزی نمی‌تواند ببرد؟

 سیل من اما

تو را نمی برد

نمی گذارم 

سد

 اختراع من است.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 توسط دریا

زمانی این شعر را گفتم

شاید وقت خوبی باشد:

پرنده من بال‌هایش را گشوده است

به عقاب تیزتکی می‌ماند

که قصد آشیانه دیگری دارد

و من بیشتر از آن‌که به رفتن او بیندیشم

به بلندای بال‌هایش می‌نگرم

که می‌خواهند فرود بیایند

می‌خواهم پرواز کند

و از بلندای کوه‌ها بگذرد

و من

به بال‌های گشوده‌اش

نگاه کنم

و بگویم:

پرواز برازنده اوست

و روزی کنار من باز خواهد گشت؟

می‌خواهم دریایی بسازم

شاید کنار دریا را دوست بدارد.

 

 

 

آرام گریختم

       و عمیق

            شکستم داد

راه درونت

         بی‌انتها

 

 

 

 

 

دلت آشناست

            چشم

دستهایت

          قلب

افسوس

      از آن بیگانه

         زبانت

 

 

 

 

چیزی که در من و تو افزون است

از ما

آن می‌سازد

که می‌داند روزی چه می‌شویم

وقتی یکی شدیم

 

 

 

 

 پایان است

         این‌بارهم

          سیل

        و من

  تکرار می‌شوم

      تصویری نمی‌آید

    می کشم تو را

به سیاهی

         عادت کرده‌ای

و بوی گند 

     می‌خواهی

           اما

نمی‌خواهی

         آغوش مان را

     یخ

    روی خورشید

لب بده

       ای عشق

تنهایی

نمی‌خواهم

        بروم

 رفته‌ام

 

 

 

 

 

 می‌توان مردان را رها کرد

تا برگردند

اما من

وقتی رها می‌کنم

دیگر بر نمی‌گردم

 ******

نمی خواهم واژه ای برای تفاوت جنسی به کار ببرم

اما کیفیت مردها آنقدر مسحور کننده است که ناگزیرم.

 

 

 

 

 

درهزار زندگی

 سفید

 می‌خوابیدند

و آن‌گاه که پیله‌ای را خوشید می‌سوخت

پروانه‌ای نبود

و پروازی

 

 

 

دیشب از اندوه تو

خندیدم

اشتباه نکن

گریستم

یکی می خواهد نام مرا بداند

کسی می داند نام مرا؟

 

 

قفس

دلیل گریختن بود

اما من

یک پرنده بودم

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط دریا

خدا سبز شده بود

                     ستاره‌ای افتاد

در تور ماهی‌گیری

                  مردمک ماه

می‌تابد درختان را

               آسمان

باز می کند

             در

کجاست؟

درختی آبستن زمین

قرمزی

         برگ‌ها

و دهان تو

حضور

         ت

تنفس خطوط است

می‌تپاند قلب

             خون

        سرد

 

 

 

در پروازم

            پرنده       

می‌شد

       اسیر

بمانم

 

 

 

 

 

ترس بر عشق

              چون کوه جاری

می‌شوی بر پیکرم

اندوه من

            تنهایی همه هستی‌  

                    روح جاودانه‌ایست

مرا لبخند می‌زند

           سپاس

می‌گویی

          می‌روم

 همه ستارگان را که چرخیدی

 بازهم به من می‌رسی

            آن

               تابناک در دل‌ها

اشک می‌ریزد

 بر گردنت

           می‌آویزم

                   هرلحظه

سقوط می‌کنم

 تویی که باز ایستاده‌ای

      خرابه‌ها را آباد

                  صدا می‌آمد

لحظه تولدهای هزارباره‌ام بود

            ببخش

دردمندی

 انتهای یگانگی

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 توسط دریا

...که آهنگ خرابی بودم

                  می‌خواست 

بسازدم

           نرفتم

حال خود

می‌خواهد به نغمه درهمم گوش کند

نمی‌روم

            تو را

 یارای تابیدن نیست

           آب

 

 

 

 

صدای نفس‌های تو

                       می‌آید

روی همین تخت خالی

درست بیخ گوشم  

تاریک

و مکث

           مکث

                   مرگ

هر دوی ما را

که عریان نیستیم

                  پرده بر نمی‌داری

بت بزرگ

شکستن تو را

      پرده

بردار

که هیچ نیستی

جز نرمش لطیف پوست

زیر سر انگشتانم

                      خواب می‌روم

توی تاریکی

            چشمان بسته‌ات

مرا

     بنگر

عریانم

انگار امشب عاشورا نیست

                       یادم رفته

وقت خون دادن است

               در آستانه خون دادنم

و پرواز آب‌های آزاد

مرا محتمل می‌کند

              کودکم تویی

که هر شب برایت ونگ می‌زنم

           آسمان

شده‌ای  

         اشک

                 

 

 

 

 

امروز

گل پیچ حیات ما

بیل را در آغوش گرفت

روحش شاد

                سبز می شود

 از پشت شیشه کاغذ

                آب حوض را

که می‌پاشم

باران نمی‌آید

              زمین 

 مرده است.

 

 

 

به حرم راهی نیست                         

                  شمعدانی ها

در پناه شمع شعله می کشند 

                                   آینه

 از قاب لیلی و مجنون روی دیوار

تصویر می‌دهد

              بی نهایت درخت 

                     شانه‌های گرمند 

نوازش گیسوان را

                       ناز

مثل بغض صدایت

گریه‌می آفریند

                سیاهی شیشه در شب

          گرد اندوه

گریه کن

بگذار دریایی نباشد

شوره‌زار کویر

                و سفیدی چشمان مرا

هراسی نیست

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 توسط دریا

همیشه فروغ

           تولدی بودم

در خاک 

      صدایی که عشق می داد 

         تو  بوده ای

که بر گور پرنده‌ای‌ مرده‌

پرواز می‌آموخت

 

درخت‌ها بودند

       باهم

قدم می‌زدیم

 عبورچراغ‌‌ها را

          تنها

نیست‌ام

 

 

 

 

گل سرخی مرا بوسید

وصدایش

 کهکشان دوری شد

میان لب‌ها


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 توسط دریا

داااااااااااااااااد زده‌ام

در خلوت مونیتور‌ها

من

 زنی هست

          که بارها کاف داده است

                       مردان را

                      مثل همه صحنه‌هایی که هرروز می‌بینید 

 دیشب خبرنگارانی می‌خواستند

             محک بزنند 

 پاهایم را

       تا آبها

             تشنگی های قرن‌ها زن بودن

 را دیگر

حس نمی کنم

با فیلم

               موبایل ها از اس ام اس پر است

که کاف

نیروگاه هسته‌ای همان عاشقیست

 سیلی خورده ام

         در اولین قرار ملاقات

                   دست‌مال

خیانت زنی دیگر

دلم نخواست خودکشی کنم

غرق شده‌ تا خرخره

                         مست

آن پسرک را هم گاییدم

                  بدتر از آن دختر

که دلش می‌خواست

در هلند ویترین اجاره کند

             که گران است

دختر بودنم

که دستیار کارگردان

پاره اش کرد 

               وقتی گریست 

سی دی پخش شده

لعنت

صورت من  

از همه خوک

            تر است

                 بنگرید 

صدایم عمیق بوده است

                    آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  کشیده‌ام 

 می‌توانید بکارتم را بردارید

 دوخته‌شده

خونی برای ریختن دارم

                   آتش زده‌

 شب را

        وقتی حنجره‌ام پاره می‌شد

                کجاست دست‌بندتان؟

 

 

 

دلم آنجاست

که تو هستی

دست شمعدانی‌های نگهبان‌

دل تو

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 توسط دریا

نمی دانستی که مرده‌ام؟

و رویای تو

استخوان‌های پوسیده‌ایست که خاک گرفته‌اند؟

که عاشق درختی شده‌ای؟

مرد

    بیدار شو

و مرا زیارت کن

متبرک اند دستان تو

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 توسط دریا

ستاره‌ای نیستم

                 که سوسو بزنم

وقتی می‌سوزم

               روی چشمانت

                            شب می‌نشیند.

 

 

 

 

 

 

اول خود را بساز

بعد به نزدم بیا

تریاک نیستم.

 

 

 

 

 

هرگاه دیدی

 کسی از درختی که بر آن نشسته بود

با پرندگان پرواز کرد

شک نکن

مرا دیده‌ای

 

 

باران نمی آید

               انگشتانش را

 تقه شیشه نمی کند

به داخل نمی آید

                  و سلام

اصلا کدام تری؟

اینجا دریایی بیش نبوده

 و حالا شوره زاری                       

به گل مانده

کشتی دریا

 

این کویر

که بوی باران دارد

این کویر  

       دریاست

 

سرزده به چشم های من لبخند

                                 تو کیستی؟

 

 

 

 

 

 

از دست رفیقان چه بگویم گله‌ای نیست

گر هم گله‌ای باشد دگر حوصله‌ای نیست.

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 توسط دریا

چه سودایی‌ست که زیباترین

خدا را نشان می‌دهی در آینه

و مرا

می‌خواهی که بگذارمت!

 

خدا از خودش عکس گرفته بود

من

باید آنقدربزرگ می‌شدم که از او بگذرم

 

با همه زیبایی‌ات

باچشمان غمگینت

 نگاه نکن

بدون بو سیدن

رهایی

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آذر 1385 توسط دریا

پیشکش به رضا

به خاطر دوستی و سه نقطه ها:

 

 

سیاهی‌ها که سبز شدند

دستانت را

جاری دیدم

                  ماه!

اگر بر دیدگانم

ابری کشیده باشد

...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم آبان 1385 توسط دریا

نمی خواهم

نمی خواهم

روسپی زاده شرابی دیگر

فرزند نا خلف سنگینی ام

پا به ماه

به هجوم درد و خون

فریاد در حنجره می شکند

جیغ من

یا ونگ ونگ کو دکم

بر گرد نم می پیچد

پیکرم

با سری کنده شده

با امحاء و احشای بیرون ریخته

برخیابان

صدای آمبولانس

و شلیک گلو له بر شقیقه ام

نمی خواهم

نمی خواهم

کو دک ماهم را

با پستان های پر از خون

که گل برگ هایش را می بو یم

رهایم کنید

این جام را از درون سر کشیدن

می خواهم

ابعاد بزرگ کلمات

حتی بزرگ تر از هوا پیما

و قتی نزد یکش ایستاده ام

مرا می نگرند

کو دکانم قد کشید ه اند

آ هن وار سطحی لبریز

می شکند بر سرم

حرو ف

کو دکم را

درست کرد ه اند.

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم مهر 1385 توسط دریا

رهایی

با همه زیبایی اش

دردناک است

به تولد یک نوزاد می‌ماند که از زهدانی تاریک

که همه دنیای خویش پنداشته

پا به جهانی بس پهناور می‌گذارد

با این حال

از رهایی گریزی نیست

دردرا بپذیر

تا ناپدید شود.

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

چه پری زیبایی پشت دفتر خاطراتت بود که مرا دلشاد می کرد. آن چشمهای

 آبی روشن، آن موهای طلایی درخشان و آن لپ های قرمز و زیبا و لابد پری

زندگی تو بود.  با خود می گفتی؛ زیبایی چه چیز وحشتناکی هست و با

 اینهمه این را خوب می دانم که خودم روزی دلم می خواست مثل یک پری

 در رویاهای امید وار باشم.

...

اینجا مکانی بود که من شروع کردم به در زدن و نمی دانستم روزی مجبور

می شوم در بزنم که مصلحت را بر قلب خود بباورانم و تنها گنج وجودم را زیر

 آوارهای غم از یاد ببرم و اینجاست که هیچ چیزی دوای درد نیست چرا که آن

 حقیقت دست نیا فتنی همواره دور از وجودت جلوه گری می کند.

تق تق تق تق تق تق تق تق

در جستجوی خویشتن کسی آیینه ام بود و من حکمت این فراق را نه که هرگز

 نفهمم اما نهایت طاقتم را هرگز نفهمیدم.

جانم سو خته است و هرچند با خوشباوری می خواهم خود را به بی خیالی بزنم

اما نفرین کسی...و باز هم می اندیشم که نفرین کسی بر جانم حرام است چرا

 که هرگز کسی را نفرین نکردم.

پری زیبا لبخند می زند و من می دانم که دیگر پری هم به دردت نمی خورد و

تو بالای یک صخره نشسته ای که یک دایره کو چک است. صخره ای بلند و

 تنها، کاملا تنها.

شاید گاهی پرنده ای بگذرد. صخره در میان یک دریای بیکران وا قع است و بالای

سرت آسمانی آبی و می خندی  که تو چقدر دلت می خواست یک ستاره باشی

 وچقدر باران...

اینهمه جهالت و ترس آزرده ات می کند.

وروی این صخره دایره ای بارها چرخید ه ای چرخیده ای و دائم به جای اولت

رسیده ای. به منزل اول و باز هم دورمی زنی...

من هیچ راهی نیا فتم جز این فواره های شور که گاهی از تونلهای سیاه به

خارج می رسند و قلبی که همچنان می خواهد بتپد و آن را دوست می دارد.

باور نمی کردم اینطور تهی و مرده به زندگی ادامه بدهم و همچنان دور بزنم و

قطعا راهی است؛  یا باید شیرجه بزنم و یا بال در بیا ورم. راهی نیست برای

یک تبعیدی دور مانده از صو رتکهای یخ زده

و باور نمی کردم که فقط سایه خودم را ببینم.

دفتر خاطرت را روزی از ساحل بر گرفتم و تو را دیدم که بر لبه صخره ات پاهایت

را آویزان کرده ای واز نوشتن سیر؛ این پری را برای خودت فرستاده ای و هنوز هم

می چرخی.

دستنو شته تابستان ۸۱

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

خواستم شعر بگو یم

خواستم داستان بنویسم

خواستم حرف بزنم

خواستم عشق بورزم

دیدم هیچ یک نمی توانند از تو بگویند

چه بگویم

جانم

جانانم

سکوت کردم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

 

همیشه از خدا هرچه خواستم به من داد

لطفی کرد و دیر داد

وقتی که دیگر نمی خواستمش.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 توسط دریا

برزمین هموار

پلی خواهم ساخت

عاقبت رود خانه ای از اینجا عبور خواهد کرد.

 

 

وز وز می کند شب

بوی ماندن له له می زند زیر فشار اینهمه سلول

ورق ورق بوی تازه کاغذ

 می دهد

 دستانم

نت

 

می خوانمش

می خواندم

اثر انگشتم پنهان زیر خطوط

توی تاریکی عیان می شود

عریان

این حرف ها خشکند

 

سیلاب

سیلاب

سیلاب ش

روی شقیقه خواهش

پای می کوبد ساحل سپیده را

 

 

از همه ستاره

تنها چشمکی مانده است

  زیر شب

 

صدای کودک معنی شیر می خواهد

 

تابستان ۸۲

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 توسط دریا

بیرون آمدند

قربانیان ابتذال تنم

شعرهایم

نمی داند لباسهایم کجاست

کسی؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 توسط دریا

 دستهایش را لمس می کنم؛یخ کرده است.به همه جای بدنش  دست

می کشم ؛یخ است.هوا ابریست .باران می بارد و زمین سرد است.

قطره ای روی دستهایم می چکد؛می نشینم کنارش

فریاد می زنم .............

صدا در گلو یم می شکند و آب می شود.

 

 

از همان اول که واردشهر شدم  تو رفته بودی بالای در ختهای  سبز و سط

میدان  داشتی آوازمی خواندی

از همان اول می دانستی من  عاشق بلبل هایی هستم که روی درخت

می خوانند.

نگاهت را دوختی به من ؛ من چیزی نگفتم ؛نگفتم آ دم ندیده ای؟

نگفتم آقاخجالت بکشید

با آن نگاه معصو مت چشم ازچشمهایم  بر نداشتی

هنوزهم  که پس از سا لها  وارد شهر  شده ام  تو آنجا نشسته ای  اما

 دیگربه من نگاه نمی کنی

نگاهت رفته آن بالا بالاها

کجا را داری نگاه می کنی؟

گفتم لابد تو مرا تا جایی می رسانی .دیگر خسته شده بود م از بس کنار خیابان

زل زدم ببینم خط واحد می آید یا نه؟

من با کم نبود بپرم ترک موتورت

اما تو گفتی......

اصلا چیزی گفتی؟

نگاهت کردم

 درست است

خیلی هم نگا هت کرد م ؛اصلا همه اش داشتم با تو حرف می زدم ؛

اصلا چیز دیگری را هم نمی دید م

همان روزی که  نگاهت را  از روی من چرخانده بودی  روی بطری آب .

همه اش با آن ورمی ر فتم.

پشت انگشتم را کشیدم  روی بدنه بطری ؛انگار دارم صورت تو را نوازش

می کنم .

تو که به زور نیا مده بودی

من هم

همه اش آن جو راب سبز  ت را پا می کردی

چرا می آمدی ؟

هر روز؟

فکر می کنم کسی مثل من بود ه است که همه اش توی خیا بانهای شهر ول

بگردد و خیابان گز کند؟

چقدر پیا ده رفته ام

چقدر لر زید ه ام

چقدر مثل یک علم  تنها گو شه خیا بانها درخشید ه ام و چشم هایم

 همه جا دنبا لت بود

 

گرما

تشنگی

سرما

رسمش بود ؟

که این چشمهای  من مثل آ هنربا  جذب چشم هایت شود ؟که اسیرت شوم؟

این طور می خواستی ترک مو تورت مرا بر سانی؟

حالا اینجا تنهای تنهانشسته ای  و دیگر محل هم نمی دهی؟

..............

 

 

نشسته ام کنارت

فکرمی کنم چه خانه کو چکی  در این دنیا  برای خودت دست و پا کرده ای

تنها که نیستی!!!

دور و برت پر از این خانه هاست

و توی هر کدامش هم رفیقانی  از همه بهتر

خم می شوم

اصلا نمی ترسم که در ملا علام است

اصلا با خودم فکر نمی کنم که ممکن است زن و بچه هم داشته باشی

خم می شوم و لبهایم را....

سرم را همینطور گذا شته ام روی شانه ات

یخ کرده ای

یخ کرد ه ای عباس  ........

 

تا بستا ن ۸۰

 

این متن  به روح پر فتوح شهید ذ بیح الله عا صی زاده(عباس)

بنیا نگذار تیپ الغدیر یزد تقدیم می شود.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 توسط دریا

آنها چون گو سفندانی خوابیده بودند

به احترام من

جریان یا فتند

چون تشنگی

آنها مانده بودند

با سبیل هایم بازی کردند

وقتی پلنگ خماری بودم که با ماه خوابید ه بود

آنها خوابیده بودند

 

 

 

 

سیگار هم نکشیدم

حتی به رویت

از دور می درخشیدی!


نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم خرداد 1385 توسط دریا

کوه را بلعیدم

آبستن (دایره ای ازدرد)

باران آمد

و

آ آ آ ه

هر دو آمده بودیم

اشک اما

 نمی آمد.


نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم خرداد 1385 توسط دریا

اینجا هوای ابری سر دیست قا صدک

امشب فقط  برای تو پرواز می کنم

 

در دستها هزار تمنا ی سوخته

با  چشمها ی سبزستاره راز می کنم

 یک دل به گوش  زمزمه ها آشنا نبود

دیوانه ام که ساز به آواز میکنم

دریا یی از ترنم باران به کام ما ست                                                 

آن را به یاد اشک تو دمساز میکنم

شب جلوه گر نبود وبه سیمای شمع سوخت                       

من ،من برای خواب سحر ناز میکنم

حالا بیا که باتو دلم لحن یک صداست،

افسا نه دلیست که آغاز می کنم.

 

اولین شعر وزنی را امشب گفتم و ای بسا آخرین باشد.........


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 توسط دریا

گاهی می اندیشم

تو او هستی

او خودش است

خودش من است

 و همه ما هستیم

آه

چقدر من.......................

اما

فقط

یک ما


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 توسط دریا

تمام ستاره‌های بالایی دق می‌کنند چرا که همه آنها مثل هم هستند. و همه دوست‌داشتنی هستند و ماه از همه زیباتر است.

شب را فریاد می‌شود و در پناه خاطره‌های گرم و دلم خوش می‌شود که کسی آنقدر از دستم ناراحت می‌شود.

وقتی که خط می‌کشم روی میز و بغ می‌کنم و غم‌هایم دست خودم نیستند و بادی مرا در بر می‌گیرد و معلوم است که حالم بد است. و دوباره بارور نیستم. خون می‌دهم جان می‌دهم و همیشه بر سر کسی خراب می‌شوم و دلم برای چشم‌های کسی می‌سوزد که خیلی زیباست که شنگ است که پر از برق است و می‌خندد.

دنیا می‌چرخد گرد سرم و می‌گویم اصلا من که هستم؟ بوی یک واکمن نو و آشنا به مشامم می‌رسد و سیم که از داخل واکمن کنده می‌شود م قهقهه می‌زند انگار کسی انگشت‌هایش را به سمت من نشانه رفته است و با پوزخند شلیک می‌کند. وکسی دیگر سرنج هوا را بر می‌دارد و در جانم تزریق می‌کند. خاک بر سرت، بی‌چیز، بی همه چیز، بی چیز، بی... و کلی می‌خندددم. یاد میدان باغ‌ملی می‌افتم که قدم‌هایم تند می‌شود و می‌دود ومی‌دود و می‌رود دم درجایی که و بوی رنگ تازه که بوی کسی هست می‌پیچد توی مشامم و بال در می‌آورم . از پله‌ها پایین می‌روم و می‌بینم کسی نیست. همه صندلی‌ها جمع شده‌اند و کسی پشت میز نشسته است با چشم‌هایی که با چشم‌هایی که می‌گویند آمدی؟ به انتظار تو بودم. و تو می‌نشینی و می‌اندیشی همیشه یکی مثل ظ یا ت یا چ باید بیاید و ما را از هم جدا کند و می‌خواهی بر گردانی وقتی می‌بینی چ جلو تو و دیگری بلند می‌گوید با ... می‌روم. و می‌اندیشی چرا دیگری پشت سر چ رفت تا ببنید با چه می‌رود؟ و چقدر دیگری خنگ است که عاشق چ شده است یا آنقدر روی رفقایش غیرت دارد که بیاید گله کسی را پیش تو بکند. و من از چ بوی ظ را می‌شنوم. بوی یک حسادت عاشقانه که مرا له می‌کند و همه رنج‌هایی را که بامحبت بر ظ بر دلم وارد شد. اما من ظ نیستم و چ را له نمی‌کنم. این یک حسادت نیست. من نگرانم.

می‌خواهم برگردانم وقتی چ می‌گوید با دوچرخه می‌روم در جواب دیگری وقتی می‌پرسد با چه می‌روی؟ که من عاشق بوده‌ام و همه دیگر هم؟

و این از منیت من است که اصلا به چه جراتی کسی خودش را با من مقایسه می‌کند؟ و او جای خودش را داشته باشد که هرچه می‌خواهد باشد.

و ایا کسی مرا می‌شناسد تا باورم کند؟

آیا کسی مرا می‌شناسد تا بارورم کند؟ و این خون لعنتی از تنم به در نرود؟ و این جون لعنتی؟

(( آدم حوا را شناخت و حوا حامله شد))

و یقینا می‌شود دور زد و در همان جایگاه قبلی با احترام ایستاد. که کسی زل می‌زند به من   من     من و جوش می‌اورد و می‌گوید خانم محترم....

این‌بار دورم نکرد. وارونه می‌شوم و از دست خودم سر بر می‌دارم که زیباست زیباست زیباست

بر آیم ودر هم می‌امیزیم.

اخم می‌کنم؛ قهر می‌کنم و کسی می‌گوید: تو مرا عصبانی می‌کنی. واژه دیگری برای آویختن و آمیختن نیست؟

و نمی‌دانم چرا یک لنگ ابرویش بالا می‌رود و به چ می‌گوید نه نه حالا نه

و می‌گو ید و می‌گوید و من احساس می‌کنم او را آنقدر به خود فشرده‌ام که نفسش بالا نمی‌اید و می‌خواهم در کوچه با هم بایستیم و می‌خواهم بایستد که چرا مرا به یک خواستگار عوضی دیگر حواله کرد و من سرد شدم

یخ کردم و باید ببخشمش و باید بخشدم تا دوباره گرم شوم.

اصلا تهمت نزدم و گفتم اگر کسی دیگر شادت می‌کند پس جای من چیست؟ می‌خواستم خاکی باشم کف پایش. هرجا می‌رفت من هم بروم. مغرور له شده‌ای که دلش ... می‌خواست. و حالا قید همه چیز را زده است. که می‌خواهد ببوسدم. می می‌خواهم شما را ببوسم. نه نه

حالا که نه

باشد وقتی شناختمت

که دلم می‌خواهد باورت کنم کرده ام دلم می خواهد بارورت کنم که سر تا سرت زیبایی‌یست

و من از فرو نشستن  چیزی بعد از همه هیجانات آن متنفر بودم و نمی‌خواهم به این اسانی ارام بگیردم و ارام بگیرمش و می‌دانم آغوشش تشنه است. اما می‌خواهم خورشید را هم ببوسد و نه نه نه لب بر لب پوست داغ شده‌ای که پیر می‌شود و می‌خواهم زنده بماند.

پشیمانم پشیمانم که وقتی رفتم عروس شوم رفتم عروس شوم و فهمیدم کسی قله‌ایست که تنها قله‌ایست که باید فتحش کنم که به سویش باز گردم که شب تا صبح توی حرم حضرت معصومه دعا نکردم  و کسی بخواهد فقط تن مرا و جز لرزش به چیزی نیندیشد.

 اصلا چ کیست؟ که می‌خواست با دختری به نام من به خودش خیانت کند من که چقدر زیبایم و چقدر زشت.

فرشته‌ای پر از شهوت هیولایی*

بدم بدم بد

 

*

قسمتی از شعر پوریا میررکنی


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1385 توسط دریا

شعری نبود

 

 

 

 

شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 12:36 توسط:لیلی
بالاخره ما هم اول شدیم
البته تو نظر دادن
شعرت بد نبود
ولی راستش من زیاد خوشم نیومد.
 وب سایت   پست الکترونیک

شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 12:57 توسط:کوشالشاهی
هی ی ی ی ی ی
ای بابا با با با
شم لیله
 وب سایت   پست الکترونیک

شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 13:4 توسط:نرگس
هیچ چیز نمی تواند بر عشق حکومت کند بلکه این عشق است که حاکم بر همه چیز است
 وب سایت   پست الکترونیک

شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 16:4 توسط:امیر کیهان
سلام عزیز.مرسی که سرزدی.باید بشینم و سر قرصت همه پستهات را بخونم.موفق باشید
 وب سایت   پست الکترونیک

شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 16:8 توسط:شهاب
سلام دوست عزیز وبلاگه زیبایی داری و زیبا مینویسی
خوشحال میشم به منم سر بزنی
موفق باشی!
سیب سرخی را به من بخشید و رفت

ساقه سبز دلم را چید و رفت

عاشقی های مرا باور نکرد

عاقبت بر عشق من خندیدو رفت

با غم هجرش مداوا میکنم

گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دید و رفت
 وب سایت   پست الکترونیک

شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 17:11 توسط:نعیم
سلام..................شعر بسیار زیبایی بود.............من هم آپ کردم.........سری بزنین................بای
 وب سایت   پست الکترونیک

شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 17:25 توسط:فرشته
واژه ها عاجزند از حقیقت احساس
 وب سایت   پست الکترونیک

شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 17:59 توسط:مجتبی.م
سلام
ممنون که اومدید
خيلی لطف کرديد
از ديدن پيامتون خوش حال شدم
موفق باشيد
ياعلی
 وب سایت   پست الکترونیک

شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 18:0 توسط:مجتبی.م
قشنگ بود....
 وب سایت   پست الکترونیک

شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 20:43 توسط:سردبیر دیپلم
شما که روانشناس هستید آیا به فلسفه علاقه دارید . حقیقت چیست ؟
 وب سایت   پست الکترونیک

شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 20:46 توسط:رضا
يادم نیست که می گفت(؟)، اما دلیلی ندارد که چیزی که لمسش می کنیم هم الزاماً واقعی باشد.... ;)...
 وب سایت   پست الکترونیک

شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 21:0 توسط:جستجوگر علم
خيلي قشنگ بود بيد در هر حال
(راستي چون شما استاد ماييد نام شما را در پيوندها استاد گذاشتم)
 وب سایت   پست الکترونیک

شنبه 2 اردیبهشت1385 ساعت: 22:11 توسط:سید
سلام عزیز
به مهمونی من سر بزن
آپ کردم
منتظرم
 وب سایت   پست الکترونیک