هر بار که در زندگیم زمین خوردم هنگام بلند شدن تکه ای از زمین را با خودم برداشتم...
امروز دیگر زمینی برای زمین خوردن من نیست!
سلام
سلامی دیوانه وار و نصف شبی بر خودم
یک نفر بیاید کیف مرا ببندد
برای یک سفر معلوم نیست چند روزه عازمم
از کلیه مردان و نامردان محترم تقاضا می کنم هوای این جانب را داشته باشند
چون بازهم تنها می روم
کجا؟
خب معلوم است به کنار دل دریای خزر می روم که دلش برایم تنگ است و دلم برایش تنگ است و صدایم می زند چه جورررررررررر
دلم می خواهد چند صد روزی از هوای نامرد یزد دور باشم.
پس می روم
قبل از آن قرار است جناب مستطاب هستی عیدی روز تولدم را پیشاپیش بدهد
یعنی فردا
قرار است همسویی سطح سه ریکی را به امید خدا بگیرم
کادوی شما را هم پیشاپیش برای روز هفده تیر تولدم قبول می کنم
بعد از آن تنها می روم
سعی می کنم جاهای خطرناک نروم
اما دلم جنگل بکر می خواهد
جنگللللللللللل بکررررررررر
سعی می کنم خودم را در دیرا خفه نکنم
سعی می کنم زیاد با او هماغوشی نکنم
اما خوشحالم و می دانم این سفر ارمغان های زیادی برایم دارد
طبق معمول مقصد خاصی ندارم
حتی طول آن نیز مشخص نیست
دعا کنید از آبشار خان ببن سر در نیاورم
دعایممممم کنید
فعلا
مولانا: فاش تسبیح گیاهان آیدت وسوسۀ تأویلها نربایدت
علم امروز این حقیقت را آشكار ساخته است! مطلب زیر را بخوانید:
معجزۀ قرآن،دانشمند آمریکایی را مسلمان کرد !
معجزۀ خداوند در قرآن كریم باعث شد كه یك دانشمند مشهور آمریكایی به دین اسلام روی آورد.
به گزارش آریا، تیمی از دانشمندان آمریكایی دریافتند كه برخی از گیاهان استوایی فركانس هایی مافوق صوت از خود صادر می كنند كه به وسیله دستگاه های پیشرفته علمی ثبت شده است.
دانشمندانی كه حدود سه سال به تحقیق ومطالعه این وضعیت حیرت آور پرداختند، دریافتند كه این پالس های مافوق صوت به الكتریسته نوری تبدیل شده و بیش از صدمرتبه در ثانیه تكرار می شوند.
یك تیم آمریكایی این آزمایش را در برابر یك گروه علمی در انگلیس انجام دادند كه در بین این گروه، یك دانشمند مسلمان هندی الاصل نیز قرار داشت. بعد از 5 روز آزمایش، گروه انگلیسی از این مساله بسیار شگفت زده شدند ولی دانشمند مسلمان انگلیسی گفت: مامسلمانان این مساله را در 1400 سال پیش تفسیر كرده ایم. دانشمندان از این سخن وی بسیار حیرت زده شدند و اصرار كردند كه آن را برایشان شرح دهد. دانشمند مسلمان این آیه قرآن را قرائت كرد: «و هیچ موجودی نیست جز آن كه او را به پاكی می ستاید ولی شما ذكر تسبیحشان را نمی فهمید. او بردبار و آمرزنده است.»
زمانی كه اسم جلاله «الله» بلند شد، پالس های مافوق صوت به الكتریسته نوری تبدیل و بر روی مانیتورها ظاهر گشت.
پروفسور «ولیام براون» مسئول این تیم تحقیقاتی با این دانشمند مسلمان برای شناخت دین اسلام به گفت و گو پرداخت و دانشمند مسلمان برای وی دین اسلام را تشریح كرده و یك جلد قرآن مجید به همراه تفسیر آن به زبان انگلیسی را به وی اعطا كرد. براون شهادتین را گفت و مسلمان شد.
گروه تحقیقاتی مقاله نت به زودی یک مصاحبۀ اختصاصی با این دانشمند خواهد داشت.
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر
باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید
چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر
دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.
اگر ارسال این پیام شما را به زحمت می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد،
پس آن کار را نکنید. اما پاداش آن را که زیاد است نخواهید گرفت. آیا آسان نیست
که فقط کلید "ارسال" را فشار دهید و این پاداش را دریافت کنید؟
ستایش خدایی را است بلند مرتبه
منبع یک ایمیل
آیا كدام زن قسمت كدام مرد و كدام مرد قسمت كدام زن می شود؟ در این مورد یك قائده مخصوصی را بخوانندگان محترم كتاب ارائه می دهیم :
هر مرد و زنی كه می خواهند باهم ازدواج كنند، بهتر است این قائده مخصوص را در نظر داشته باشند، اسم هر دو را بحساب (ابجد) شماره بندی كنندی و سپس شماره ها را با هم جمع نمایند و بعد پنج پنج آن شماره ها را طرح كنند و بیندازند اگر مابقی یك (1) یا سه (3) یا پنج (5) بماند، بدانید كه آن ازدواج سر می گیرد و هر دو تا آخر عمر با هم با خوشی زندگی خواهند كرد، ولی اگر شماره های باقی مانده دو (2) و یا چهار (4) باشد، آن ازدواج سر نمی گیرد و اگر هم بگیرد میمنت و سروری در آن نیست.
(این حساب ابجد كبیر است ):
ا1) ب 2) ج 3) د4) ه5) و6) ز7) ح 8) ط9) ی 10) ك 20) ل 30) م 40) ن 50) س 60) ع 70) ف 80) ص 90) ق 100) ر200) ش 300) ت 400) ث 500) خ 600) ذ700) ض 800) ظ900) غ 1000).
این حساب ابجد كبیر بود كه برایتان نوشتیم ولی در پایان می نویسیم هر كاری دست خداست و هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. و یقینا بدانید هر كاری برای خدا انجام گیرد ضرر و زیانی در آن نمی باشد و ما این قائده را از كتاب ریاض الانس نوشتیم
من دیگر ناله نمی کنم. قرن ها نالیدن بس است
می خواهم فریاد بزنم!!
اما اگر نتوانستم سکوت می کنم
خاموش بودن بهتر از نالیدن است.....
به من بگو:نگو،نمی گویم،
اما نگو نفهم،که من نمی توانم نفهمم
من میفهمم!!!
<<دکتر علی شریعتی>>
هزار بارنگفتن دوستت دارم
گاهي
از هزاران بار گفتن دوستت دارم
اصيلتر است

خب دلم ميخواهد عاشقانه بنويسم
دلم ميخواهد آنچه در دل دارم بنويسم
اما
دريغ از بيحالي
كجاست حال؟
كجاست وبلاگ نويسي فعال
حالا كه او نيست و مدتي كمتر به من سر ميزند وبلاگ هم نميرود بياو
و تو چه ميداني نگاه كردن به چشمان افراشته چگونه است
آنجا كه در اوج بودن در آن موج ميزند
بي اشك
آنجا كه كسي به تو حضور ميبخشد
وچشمانش
و صدايش به لبخند باز ميشود
آن وقت ميخواهي فرياد بر آوري كه
انسانيت humanity
بي طرفي neutrality
بيغرضي impartiality
نداشتن وابستگي independence
جهانشمولي universality
خدمت داوطلبانه voluntary service
يگانگي unity
این وقت های سال
این وقت های سال
بگذار کمی بیشتر عاشق باشم.
مهری بتابان
ماهی بیاور
من هستم
مهری
ماهی
عاشق باش. نه عاشق شخصي معين، فقط عاشق باش. بگذار عشق كيفيت وجود تو باشد، نه فقط رابطه تو با شخصي ديگر، زيرا هرگاه عشق به رابطه تبديل شود تنها يكنفر را در برميگيرد نه كل عالم را.
معاملهاي بس خطرناك است برگزيدن يك نفر و مستثني كردن كل عالم، درجايي كه كل عالم متعلق به توست و تو متعلق به آن. كل عالم پيوسته عشقاش را برتو جاري ميسازد و پاسخ ندادن به آن بسي ناسپاسي است.
عاشق خورشيد باش، عاشق ماه، ستارگان، درختان، كوهها، انسانها، حيوانها. فقط يك عاشق باش و بگذار كل، معشوق تو باشد. اين همان چيزيست كه تو را ديندار ميكند. آنگاه كه عشق در همه فضا گسترده شود و هيچ حد و مرزي نشناسد؛ آنگاه كه هيچ چيز نتواند عشق را محدود كند؛ آنگاه كه عشق تو بر هيچچيزي متمركز نيست و فقط حالتي از بودن است؛ آنگاه عشق عبادت است؛ مراقبه است. و آنگاه عشق رهاييبخش است.
عشق پرندهاي آزاد است
اوشو
يكي از مشهورترين و اسرارآميزترين آهنگسازان تاريخ، در سن ۵۷ سالگي درگذشت و رازي بزرگ را با خود به جهان ديگر برد. پس از مرگ وي نامهاي عاشقانه توسط دوستش در وسايل او پيدا شد. اين نامه خطاب به زني ناشنــاس نوشته شدهاست كه بتهــــوون او را تنهــا بــا لقب «محبـــــــوب ابدي» خطاب کرده است.
شاید جهانیان هرگز نتوانند این زن اسرارآمیز را بشناسند یا موقعیت و شرایط رابطه عاشقانه بتهوون و او را دریابند.
نامه بتهوون تنها چیزی است که از عشق نافرجام او به جا مانده است. عشقی که به اندازه موسیقیاش پراحساس بوده، همان موسیقی عمیقی که بتهــــوون را پرآوازه کرد. آثاری مانند « سونات شماره 14 يا مهتـــــاب» « سونات شماره 8 يا پاتتيك» ، « سونات شماره 23 يا آپاسيوناتا» علاوه بر بسياري از سمفونيها، دوئتها و كوارتتهاي قدرتمند و پرمايهاش، بوضوح داستان غمانگيز رابطهاي پاك و نافرجام را نشان ميدهند كه هيچگاه آشكار نشد.
اكنون به مناسبت 237 اُمين سالروز تولد اين موسيقيدان و انسان بزرگ، نامه عاشقانه معروف وي را از نظر ميگذرانيم:
"فرشته من، تمام هستي و وجودم، جان جانانم. امروز تنها چند كلمه، آنهم با مداد برايم نوشتهبودي كه تا قبل از فردا وضعيت جا و مكان تو مشخص نميشود. چه اتلاف وقت بيهودهاي! چرا بايد اين غم و اندوه عميق وجود داشتهباشد؟ آيا عشق ما نميتواند بدون اينكه قرباني بگيرد ادامه پيداكند؟ بدون اينكه همه چيزمان را بگيرد؟ آيا ميتواني اين وضع را عوض كني ــ اينكه من تماماً به تو تعلق ندارم و تو هم نميتواني تمام و كمال، از آنِ من باشي؟چه شگفتانگيز است! به زيبايي طبيعت كه همان عشق راستين است بنگر تا به آرامش برسي، عشق هست و نيست تو را طلب ميكند و به راستي حق با اوست. حكايت عشق من و تو نيز از اين قرار است. اگر به وصال كامل برسيم ديگر از عذاب فراق، آزرده نخواهيمشد.بگذار براي لحظهاي از دنيا و ما فيها رهاشده و به خودمان بپردازيم، بيگمان يكديگر را خواهيمديد. از اين گذشته نميتوانم آنچه را در اين چند روز در مورد زندگيام بدان پيبردهام در نامه برايت بنويسم. اگر در كنارم بودي، هيچگاه چنين افكاري به سراغم نميآمد. حرفهاي بسياري در دل دارم كه بايد به تو بگويم.آه! لحظههايي هست كه حس ميكنم سخن گفتن كافي نيست.شاد باش ــ اي تنها گنج واقعي من، بمان ــ اي همه هستي من!بدون شك خدايان، آرامشي به ما ارزاني خواهند داست كه بهترين هديه است.
شوپنهاور فیلسوف آلمانی در حالی که برای سوالات آزاردهندهاش به دنبال پاسخی میگشت درخیابان دردرسدن پرسه میزد. وقتی از کنار باغی گذشت تصمیم گرفت بنشیند و گلها راتماشا کند.
یکی از اهالی آنجا رفتار عجیب فیلسوف را دید و پلیس را خبر کرد. چند دقیقه بعد افسری به شوپنهاور نزدیک شد و بیادبانه پرسید:
"کی هستی؟"
شوپنهاور سراپای پلیس را برانداز کرد و گفت:
"اگر بتوانید به من کمک کنید جواب این سوال را پیدا کنم تا ابد سپاسگذار خواهم بود."
حرفم نمی آد
راهي كه به نور مي انجامد ؛ به نظر تاريك مي آيد.* راهي كه به جلو مي رود ؛ به نظر مي رسد به عقب باز مي گردد. * راه مستقيم ؛ طولاني به نظر مي آيد.* قدرت حقيقي ؛ ضعف به نظر مي آيد. * خلوص ناب ؛ كدر به نظرمي آيد. * ثبات واقعي ؛ تغيير به نظر مي آيد.* وضوح راستين ؛ گنگي به نظر مي آيد. * والاترين هنر ؛ ساده به نظر مي آيد.* عشق راستين ؛ بي تفاوتي به نظر مي آيد. * خرد ناب ؛ كودكي به نظر مي آيد.*
اين كتاب از عجايب به جا مانده از روزگاران كهن ست. اين كتاب اثر * لائو تزو * هست.* لائو تزو * فرزانه اي است كه حدود 550 سال پيش از ميلاد مسيح بوده. توي اين كتاب فرايند زندگي و هستي رو در موردش توضيح مي ده.
دستگیری عدهای از زنان فعال در زمینه حقوق زنان را محکوم میکنم.
حرکتیست انزجار آمیز و خلاف عدالت اجتماعی!
لینک مربوط.
باید به حضور انور یاسمن خانوم عرض کنم که بالاخره تو اونچه را در آستین داشتی رو کردی و فیلم داستان کوتاهی درباره عشق رو به من دادی خوندم. ببخشید یعنی فیلمشو دادی دیدم.
منم نامردی نکردم و مثل بقیه فیلم ها که برای روز مبادا ذخیرشون کردم نِشتمو دیدیمش.
اما یاسمن بانو باید بهت بگم که هیچکدوم از این فیلمهایی که واسه هرکدوم هزار تومن ناقابل منو تو پول دادیم؛ مزه اون فیلم های مفتکی که تو خونه شما دیدیمو نداشت. حالا چرا؟
نمی دونم یا سلیقه فیلمبینیِ من بالا رفته یا این فیلما اون فیلما نمیشن
مثلا؟
مثلا بلو
مثلا شیکاگو
مثلا بیستو یک گرم
یا من در یه شرایط روحی بودم که اون فیلما اونقدر روم تاثیر _به قول بعضی بچهها_ ذاشته
آبجی بهتره یه فیلم اساسی که بهمون حال بده بدی!!!
افسانه ۱۹۰۰ را دیدیم از شبکه ۳ و باید به حضور انورتون عرض کنم چون کامل ندیدم نمیتونم در موردش نظر بدم اما یه برداشت کوتاه که ربطی هم به خلاقیت داره اینه که اگه می خوای یه هنرمند خلاق باشی باید روی یه جایی مثل دریا زندگی کنی که هیچوقت آرامش نداره و خیالتم تخت تخت نباشه بعله جانم
خب داستان کو تاهی درباره یک عشق داستان رو کمی براتون تعریف کنم که داستان پسری هجدهساله هست که یه خانوم نسبتا فعال رو با دوربینش دید میزنه و عاشقش میشه و وقتی زن در حال پیشنهاد سکس به اون بهش میگه که عشق وجود نداره. پسرمیفرماید که
نه یعنی میرود و خودش را می کشد و زن میگوید او هوم
پس عشق وجود دارد: دردیار ما یه این قضیه میگویند زرشک و البته گاهی هم میگویند کشک
جان عمهتان خودتان را نکشید چون منی می دانم که آنچه بین جنس مخالف وجود دارد...
اضافه کنم که یاسمن خانوم این فیلمو به ما نمیدادن و می ترسیدن ما دپرس بشیم اما باید بهتون بگم که شارژ شدم اونقد که بیامو اینجا بعد از مدتها از خودم بنویسم اما
شایدم واقعا این عشقو لانهای چیزی بوده ما رو شارژ کرده جانم بازم بعله
داستان کوتاهی درباره عشق!!!
بازهم باید گفت:
ای عشق همه بهانه از توست.
بزرگترین آرمان نیکان شرکت در مکتب صالح سازیست. مکتب امام حسین(ع) نه تنها مکتب گناهکارسازی نیست از صالحسازی هم بالاتر است؛ مکتب مصلح سازیست.
هربارت سینسر
آقای میشل فوکو که یکی از دانشمندان و مورخان وروزنامه نویسان فرانسوی است در زمان انقلاب اسلامی از طرف روزنامهاش مامور می شود تا به ایران بیاید و درباره انقلاب ایران مقاله بنویسد. خاطراتی دارد که بسیار مفصل است و متاسفانه همه آن ترجمه نشده است. یک تکه آن تحت عنوان ((ایرانیان در سر چه میپرورانند؟)) است. هرکسی هم دلش میخواست انقلاب ایران را تحلیل کند؛ سولیوان سفیر آمریکا درایران به کاخ سفید تلفن میزند و میگوید: ((سر به سر رهبر انقلاب ایران نگذارید. این یک گاندی است. بعد از اینکه شلوغ کرد و حرفهایش را زد آدم مقدسی میشود و می رود شیخ بازیتش را در می آورد و ما دوباره کارها به دست میگیریم)). این تحلیل سولیوان است اما میشل فوکو دقیقتر است. میگوید: ((ای مردم فرانسه شاید به این جمله من بخندید ولی من میخواهم به شما بگویم انقلاب ایران یک جریان سیاسی معنوی سر برآورده است)). چرا میشل فو کو میگوید مردم فرانسه ممکن است به من بخندید؟
چون اصلا در تمدن مدرنیته چیزی به اسم معنویت، فرهنگی ندارد، جایی ندارد.
میگویند امروز جریان جهان به دوره "ترانسمدرنیسم" رسیده است. در اروپا جهان سه دوره داشته است. دوره مدرنیسم که دوره ماشین بودو الکتریسته که به پایان رسید. دوره پست مدرنیسم که الان درآن هستند دوره درخشش تکنولوژی است در حدی که انسان هیچ نقشی درحیات خودش نداشته باشد. امروز دنیا متوجه جریان بعد از پست مدرنیسم شده است یعنی ترانس مدرنیسم یعنی بازگشت از تکنولوژی به معنویت. شما فکر نکیند آمریکا از شما میترسد میگووید باید تمدن انقلاب اسلامی را سر جایش بنشانم بلکه گرایشهای درونی جهان پست مدرنیسم را خاموش کنم. آمریکا برای شما خیلی ارزش قایل نیست بلکه میداند بودن انقلاب اسلامی یعنی بقای تمدنی که این تمدن روبه روی تمدنش است.
استاد طاهر زاده
خواندن این نامه بسیار برایم لذت بخش بود
پس قسمتی از آن را برای خودم کش می روم
با تشکر از هفتان بقیه را در اعتماد بخوانید.
تو را به جان عیسی بنویس و این قدر نگران این نباش که دیگران چه می گویند یا اینکه کتابت شاهکار از آب در می آید یا نه. خود من از هر نود صفحه چرت و پرتی که می نویسم فقط یکی اش خوب از کار در می آید و شاهکار می شود و بقیه را فوری می ریزم توی سطل آشغال. خب خودت هم که می دانی برای آنکه چرخ زندگی ات بچرخد باید بنویسی، پس بنویس دیگر. باشد، اما اگر کافی بنویسی و نهایت تلاشت را بکنی، مطمئن باش که شاهکار ها خودشان به اندازه کافی خلق می شوند. نمی شود که نشست و فکر کرد و شاهکار زائید، خودت را از شر این ژیلبرت سلدر و امثالهم که گند می زنند به تو و زندگی ات راحت کن و مطمئن باش اگر بگذاری ملت خودشان هر وقت خوب می نویسی تشویقت کنند و هر وقت بد نوشتی هو کنند، آن وقت همه چیز حل می شود. تراژدی زندگی شخصی ات را بی خیال. همه ما از همان اول هر چه بلا بوده سرمان آمده و قبل از نوشتن هر داستان جدی حسابی اذیت شده ایم. اما از این بلاها که سرت می آید استفاده کن، نگذار فریبت دهد. مثل یک متخصص وفادار باش به همه اتفاق های زندگی ات اما زیاد جدی شان نگیر؛ چون این اتفاق ها هم برای تو و هم برای همه کسانی که با تو مرتبطند اتفاق می افتد و مختص به تو نیست.
این بار اگر حتی حسابی از دستم شاکی شوی، گله یی ازت ندارم. به عیسی قسم که خیلی حال می دهد وقتی داری به کسی می گویی چطور بنویسد، چطور زندگی کند و چطور بمیرد و...
دلم می خواهد ببینمت و با هم درباره این چیزها حرف بزنیم. حسابی چسبیده یی به نیویورک و ما هم که جایی نمی رویم. می بینی اسکات، اصلاً شخصیت تراژیکی نداری. من هم این طور نیستم. ما فقط نویسنده ایم و تنها کاری که باید بکنیم این است که بنویسیم. تنها چیزی که تو این دنیا نیاز داشتی فقط نظم و ترتیب بود اما به جاش با کسی ازدواج کردی که به کارهایت حسادت می کند، می خواهد با تو رقابت کند و نابودت کند. درباره زلدا، به همین سادگی به این نتیجه نرسیده ام، از همان اولین باری که دیدم اش فهمیدم دیوانه است، تو هم با آن عشق سرشارت خراب ترش کردی، از بس که مست لایعقل هستی. اما با این همه به پای جویس و خیلی از نویسنده ها نمی رسی. اسکات، نویسنده های بزرگ یک روزی برمی گردند به اصل شان. همیشه خدا این طور است. الان دو برابر آن زمانی که به خیال خودت آدم فوق العاده یی بودی، بهتر می نویسی. می دانی که زیاد گتسبی را جدی نگرفتم. الان دو برابر بهتر از آن می توانی بنویسی. فقط باید واقعی بنویسی و بی خیال حواشی شوی.
عزيز من!
« شب عميق است؛ اما روز از آن هم عميق تر است. غم عميق است اما شادي از آن عميق تر است».
ديگر به ياد نمي آورم كه اين سخن را در جواني در جايي خوانده ام، يا در جواني، خود آن را در جايي نوشته ام.
اما به هر حال، اين سخني ست كه آن را بسيار دوست مي دارم. ديروز، نزديك غروب، باز
ديدمت كه غمزده بودي و در خود.
من هرگز، ضرورت اندوه را انكار نمي كنم؛ چرا كه مي دانم هيچ چيز مثل اندوه، روح را تصفيه نمي كند و الماس عاطفه را صيقل نمي دهد؛ اما ميدان دادن به آن را هرگز نمي پذيرم؛ چرا كه غم حريص است و بيشتر خواه و مرز ناپذير، طاغي و سركش و بدلگام.
هر قدر كه به غم ميدان بدهي، ميدان مي طلبد، و له مي كند
هر قدر در برابرش كوتاه بيايي، قد مي كشد، سلطه مي طلبد، و له مي كند...
غم، عقب نمي شنيد مگر آن كه به عقب براني اش، نمي گريزد
مگر آن كه بگريزاني اش، آرام نمي گيرد مگر آنكه بيرحمانه سركوبش كني...
غم، هرگز از تهاجم خسته نمي شود.
و هرگز به صلح دوستانه رضايت نمي دهد.
و چون پيش آمد و تمامي روح را گرفت، انسان بيهوده مي شود، و بي اعتبار، و نا انسان، و ذليل غم، و مصلوب بي سبب.
من، مثل تو، مي دانم كه در جهاني اينگونه دردمند، بي دردي آنكس كه مي تواند گليم خود را از درياي اندوه بيرون بكشد و سبكبارانه و شادمانه بر ساحل بنشيند، يك بي دردي ددمنشانه است، و بي غيرتي ست، و بي آبرويي، و اسباب سرافكندگي انسان. آنگونه شاد بودن، هرگز به معناي خوشبخت بودن نيست، بل فقط به معناي نداشتن قدرت تفكر است و احساس و ادراك؛ و با اين همه، گفتم كه، براي دگرگون كردن جهاني اين چنين افسرده غمزده، و شفا دادن جهاني اين چنين دردمند، طبيب، حق ندارد بر سر بالين بيمار خويش بگريد، و دقايق معدود نشاط را از سال هاي طولاني حيات بگيرد.
چشم بيماران، و به نگاه مادران و طبيبان است.
اگر در اعماق آن، حتي لبخندي محو ببينيد، نيروي بالندگي شان چندين برابر مي شود.
به صداي خنده ي خالص بچه ها گوش بسپار، و به صداي دردناك گريستنشان، تا بداني كه اين، سخن چندان پريشان نيست.
عزيز من
اين بيمار كودك صفت خانه خويش را از ياد مران!
من، محتاج آن لحظه هاي دلنشين لبخندم – لبخندي در قلب، عليرغم همه چيز.
نوشته نادر ابراهیمی
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً
مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش
نوشته بود «پدر».
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر
جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.
من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم
که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي
تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط
احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد
و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون.
ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو
به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو
براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه
هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا
مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه.
اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از
خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت
تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم
تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي
بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم!
هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
از وبلاگ رو به انهدام صفر مطلق
حضرت رسول اکرم مردم را از به جان هم انداختن جانداران بازمیداشت.
میفرمود: ((پروردگار نیکی را بر هر چیز نوشته است))
پس هر گاه میخواهید حیوانی را سر ببرید آلت قتاله را تیز کنید تا
قربانی راحت کشته شود.
در فتح مکه هنگام آمدن از مدینه به مکه سگی ماده را دید که تو لههایش شیر
میخورند؛ یه یکی از یارانش دستور داد در برابر آن سگ بنشیند تا کسی از
سپاهیان متعرض آن سگ و تو لههایش نشود.
در مورد درختکاری و باغکاری میفرمودند: (( آبپاشی به ریشههای درخت
هنگام کاشتن و پیش از ریختن خاک مستحب است)).
می فرمودند: ((اگر قیا مت دارد برپا میشود و در دست یکی از شما نهالی است
اگر فرصت دارد باید آنرا بکارد.))
میفرمود هرگاه به یکی از شما گلی دادند پس آنرا ببوید و بر چشمانش گذارد
که آن از بهشت است و هرگاه به شما گلی دادند آن را رد نکنید.
در نظر اول شاید این داستان داستان بدبختی یک زن یا زنان باشد. اما این داستان
همانقدر که بدبختی یک زن را به تصویر می کشد مرد را نیز در سرگشتگی نشان
می دهد؛ آیا این داستان داستان بد بختی انسان است؟
فرا نچسکا در این داستان یک زن ایده آل است. او آن گونه که باید باشدهست؛او
درست می بیند او آلبرتو را پیرمرد می بیند. آیا درست انتخاب می کند؟مسئله در
مورد فرا نچسکا درستی انتخاب نیست مسئله خود بودن است؛ اینکه در چه مورد
چه کاری به نفع رو حیات اوست. این داستان همانقدر که نگون بختی شخصیت
اول را نشان می دهد خوشبختی فرانچسکا را نیز به تصویر می کشد.تصویر
می کشد وهمانقدر گه گمراهی آلبرتورا نشان می دهد تلاش آگوستو برای زندگی
را نیز به تصویر می کشد.
یک جمله کلیدی وجود دارد که دو بار تکرار می شود: ((حقیقت را چون گوهری
گران بها باید جست آنکه درپی حقیقت است باید که از زندگی دست بشو ید))
همه کتاب تفسیر این جمله است. آلبرتو به سبب اعتقاد خود به این جمله باید
بمیرد. هم در ابتدا و هم درانتها به قتل اواشاره می شود.حقیقت را چون گوهری
گرانبها باید جست.این جمله قسمت عمده داستان است.زن دراین داستان به
دنبال حقیقت است.اقدامات اولیه برای شناخت نقش مرد در زندگی خود، شناخت
و جستجوی پایدار در زندگی فرانچسکا، خطر کردن برای شناختن بیشتر آلبرتو
- اگرچه از اوناامید شده است-، خوشباوری و شناخت آگاهانه تر بعدی
وجود دو نوع شخصیت در این داستان ملموس است
شخصیتهایی کاملا متعارف:خودش و فرا نچسکا و شخصیت هایی که در
داستان به دنبال کشف آنها هستیم:
آلبرتو معشو قه اش و و آگوستو
بیشترین کنجکاوی متعلق به آلبرتو است. زن همواره از رفتار عجیب آلبرتو
سر گردان است و این کنجکاوی به خوبی به خواننده منتقل می شود تا اینکه
در صفحه 65 آلبرتو خود را معرفی می کند از اینجا به بعد زن شروع به شناختن
زن دیگری می کند و سعی می کند از کار آگوستو هم سر در بیا ورد.
زن به دنبال حقیقت است اما کشف حقیقت به راحتی ممکن نیست. رابطه
متقا بل و جستجوی موشکافانه در باره مادر و فرزند و ارتباط با پدر نیز از همین
مظاهراست. با مرگ فرزند در واقع نقش کلیدی بچه در زندگی مرد و زن محو
می شود. بازگشت دوباره مرد و لطف او شک وتردید را درباره شخصیتش دامن
می زند اما در نهایت این شک و تردید در مورد او به پایان می رسدو همان
قطعیت درباره رفتارخا ئنانه او به حقیقت می پیوندد و اودوباره می خواهد برود.
این شک وتردید و عدم قطعیت و رفتار درباره همه شخصیت ها به غیر ازخود
زن وجود دارد و اینجا قسمت دوم جمله به واقعیت می پیوندد:
(آنکه در جستجوی حقیقت است باید که از زندگی دست بشوید)
شاید در این داستان زن برای رسیدن به حقیقت همه چیز را قربانی می کند؛
حقیقت همان عشق اوست.
واقعیت حقیقت ندارد اما حقیقت واقعیت می یابد واین کشتن اغازی برای زندگی
دیگریست که حقیقت دارد.
این داستان به گفته ایتالو کالوینو حکایتی از نا گفتنیهای شیرین انسان را به
خوبی نشان می دهدگرچه به نظر تلخ است اما چون دارای یک فرم ساده است
از ارزش واقعی آن می کاهد.
نمیدانم، این رؤیاست، شاید رؤیاست، گمان نمیکنم، بیدار خواهم شد، در
سکوت، دیگر نخواهم خوابید، خودم تنها، یا باز هم رؤیا، رؤیایِ یک سکوت، یک
سکوتِ رؤیایی، پر از زمزمهها، نمیدانم، همهاش کلمات، بیداری هرگز، فقط
کلمات، چیزِ دیگری نیست، باید ادامه داد، فقط همین را میدانم، به زودی
متوقف میشوند، این را خوب میدانم، حس میکنم، مرا رها میکنند، آنگاه
همان سکوت، برایِ لحظهیی، چند لحظهی ناب، یا همان رؤیای خودم، آنکه
ماندنیست، آنکه نماند، که هنوز میمانَد، خودم تنها، باید ادامه داد، نمیتوانم
ادامه دهم، باید ادامه داد، پس ادامه خواهم داد، باید کلمات را گفت، تا زمانی
که کلمهیی هست، باید آنها را گفت، تا وقتی که مرا بیابند، تا وقتی که مرا
بگویند، دردِ عجیب، گناهِ عجیب، باید ادامه داد، شاید پیش از این انجام
شده، شاید پیش از این مرا گفتهاند، شاید مرا به آستانهی قصهام رساندهاند،
روبهروی دری که به قصهام گشوده میشود، گمان نمیکنم، اگر باز شود،
خود خواهم بود، سکوت خواهد بود، آنجا که هستم، نمیدانم، هرگز
نخواهم دانست، در سکوت هیچکس نمیداند، باید ادامه داد، نمیتوانم
ادامه دهم، ادامه خواهم داد.
از وبلاگ نام ناپذیر
به نظر شما من نام می پذیرم؟
یه مدته اسمم ثابت شده
فعلا ازش خوشم میاد.
سلام
دوستان اگه می خواهید بدونید قوانین درست نگاری در وب رو درست رعایت
می کنید به خوابگرد مرا جعه کنید.
البته من هنوز نمی دونم!!!
فیلم کا وشگر استخوان در حال پخشه و من دارم از ترس زهر ترک می شم...
دوست عزیز اقای محمد عرب زاده بحثی را پیش کشیدند که پاسخ آ ن را می خوانید
اين بي انصافي جنسي را نمي پذيرم كه همه چيز را به نفع دغدغه هاي
فمينيسمي مان مصادره كنيم. ساراماگو به زعم من از روي دست كامو كوري
را نوشته. همان طاعوني كه محكوم است كه در ديار طاعون زده گان دچار
طاعون نشود. كوري حكايت سركشي احساسات است. نمود دروغين بودن اخلاق.
و تو تا ديده مي شوي متشخص و اخلاق گرا به ديد مي آيي. همينكه نگاه ها از تو
برداشته مي شوند غريزه هاي بدوي ناگهان آزاد مي شوند. تجاوز و غارت و انهدام
در كمين نشسته اند. تيمارخانه به آتش مي كشي و بوي زن ميان سرت به رقص مي آيد.
اخلاق گرايي هنگامي معني مي دهد كه در نظارت جامعه باشي. همينكه پرده افتد بر
ديدگان ديگران ديگر كارد شعور كند مي شود.
همان حيواني مي شوي كه مي درد تا زنده بماند و مي خوابد با هركه در تمنايش بوده.
اگر آن دست راهنما (زن در رمان كوري) را بپذيريم پس با آن شوك انتهاي رمان چه كنيم كه
تاريكي بر چشمان زن قهرمان قصه (شما اگر مايليد بخوانيد رهبر) سيطره پيدا مي كند؟
قصه قصه ناجي نيست. قصه جنسيت نيست. قصه نسبيت اخلاق است كه فقط در
شرايط صلح معني مي يابد.
به عيارنامه بيضايي نگاه كن. سربازي تمام رويايش بازگشت به روستاست تا محبوبه اش
را به خانه ببرد و ازدواج كنند. صاحب فرزند شوند. سپاه مغول حمله مي كند.
سرباز به ولايت مي گريزدنامزد را به طويله مي كشد و قصد تجاوز دارد. تنها به اين دليل
كه مي داند تا ساعاتي ديگر محبوبه اش بايد زير پاي سربازان مغول بخوابد پس ميل
حيوانيش بدو نهيب مي زند تا خود كه محق تر است نخستين كس باشد در كام گرفتن
از آن بينوا.
در مباحث اخلاقي اين بحث مبحثي قديم نيست.
اما مبحث توكل بر خدا در رمان ساراماگو؛ حكايت كشف آن شاعرك بينوا مي شود كه
چندي پيش در مصاحبه يي ادعا مي كرد: در واپسين دفاتر شعر شاملو تمايل شديد به
عرفان اسلامي مشاهده مي شود. حتمن اين كاشف محترم " خسته از خانقاه و سراب"
را زير سبيلي رد كرده اند. يا "شهر بيدار" را كه در "حديث بي قراري ماهان"(آخرين دفتر شعر
شاملو) درج شده است را به علت ضعف بينايي شناسايي نكرده اند.
..........................
کدام دغدغه فمینیستی جان من؟
به نظر من سا راماگو داستان را با فکر خودش نوشته
البته من طا عون را نخواند ه ام گرچه یک بار آن را گرفتم و هر کار کردم نتوانستم بخوانم و لی تا
جایی که یادم می اید اصلا فضای آن متفا وت بود
به شما قول می دهم اگر کوری هم همینطور بود حتما نمی خواندش
چون لا اقل خودم را می شناسم
را ستش من هم با خواندن کوری این بیماری همه گیر تنها به یاد طا عون افتادم
اصلا به نظر شما فضای اپیدمی خیالی کوری با طا عون که یک بیماری حقیقی است
متفاوت نمی تواند باشد؟
اما من نظر شما را رد نمی کنم ........
با تامل بیشتر ی است
گرچه فر مایش شما مو ید نظر من یعنی یک نوع طغیان احساس یا زن وجود هم هست
آیا در طا عون هم یک زن را هنمای همه می شود؟
و تنها کسی است که می بیند؟
مسئله اینجاست که این بحث زیاد برای ذهن خوانند گان این وبلاگ بحث انگیز نیست
چرا؟
چون تئوری زن درون را قبلا مطرح کردیم و در باره اش تو ضیح دادیم
(لطفا کس دیگری دبه در نیا ورد)
ما گفتیم که هر انسانی از دو جزئ تشکیل شده است
لطفا نامی از نظریه یونگ نبرید
چون نظریه یونگ صرفا تئوری است و وجه عملی ندارد
شما
همه مردهاو
همه زنها هم از زن و هم از مرد تشکیل شده اند
شما می توانید با ال ذات کامل با شید
پس لزو می ندارد در اینباره بحث شود که من کدام یک را تر جیح می دهم
نقش هر دو لازم است
توجه کنید می گویم زن درون
این نامی است که شاید شا کتی گواین شاید هم یک نفر دیگر برای
احساسات گذارده است
و وجه عملی وجود انسان مرد وجود انسان است
کسی که کارها را انجام می دهد
زن وجود می گوید از این جهت برو
مرد وجود می رود
این دو می خواهند به یک مقصد برسند
اگر می خواهید نامش را عوض کنید
هدف همان احساس و عمل است
خب مرد وجود می گوید از این جهت برو و زن وجود می رود
حال اگر هر یک درست عمل نکند یا حرفش را نزند مقصدی در کار نیست
حال اگر هر یک در یک انسان به تنهایی رشد یا فته باشد انسان کامل نیست
من در این گفتار صر فا به نا خود اگاه دو نویسنده اشا ره کردم که تکمیل کننده بحث های
قبلی بود درو اقع شا هدی برای مسئله و نگاهی دیگر به یک داستان عا میانه جالب
مثل امیر ار سلان همانطور که گفتم امیر ارسلان اگر مرد وجود یک انسان فرض شود
با تبعیت نکردن از زن وجودش یعنی احساساتش از هدفش دور می افتد
و البته در جای جای داستان امیر ارسلان(کاری به کوری ندارم)او هر جا در می ماند
به خدا توکل می کند
توکل بر خدا در امیر ارسلان بود
نمی دانم یادم نیست
شاید در کوری هم بتوان جای ان را یافت
ولی مشهود نیست
چون سا راما گو نمی دانم کمو نیست است چی هست؟
در هر صورت دین ندارد
البته ظا هرا
فرا موش نکیند من کوری را یک نقد اساسی نکردم تنها از نکته ای برای اهدافم
استفاده نمودم:)
اما در مورد آن سرباز :
اگر این داستان وا قعی فرض شود از اساس با آن مخا لفم
چون در این داستان حتما آن محبوبه هم سر باز را می خوا سته
و قطعا شعورش برای کام دل کمتر از ان سرباز نبوده
بوده؟
و اگر نمی خواسته با زهم سرباز به حرف زن گوش نکرده
و حتما قا فیه را با خته........
اما پا د ماده چیست؟
پاد ماده (ضد ماده)
ضدماده
ما انسانها و هر آنچه در اطراف ماست از موجودات زنده زمين و سيارات ، خورشيد
و ديگر ستارگان ، همه از ماده ساخته شدهايم. اما با تصور وجود يك جهان ديگر
كه مانند تصوير آينهاي جهان كنوني ما باشد، چه احساسي به شما دست ميدهد؟
البته وجود چنين جهاني پذيرفته نيست. با اين حال جهان ذرات زير اتمي (الكترون
، پروتون ، نوترون ، ...) چنين همتايي دارد و هر يك از اين ذرات براي خود همتايي
در آن جهان دارند كه به اصطلاح پاد ذره آن ذرات مينامند.
تاريخچه
ديراك فيزيكدان معروف در 1928 چنين استنباط كرد كه همه مواد ميتوانند در دو
حالت وجود داشته باشند. وي در آغاز نظريه خود را در مورد الكترون بيان كرد
و اظهار داشت كه بايد ذراتي به نام ضد الكترون هم وجود داشته با شد. اين
گفته تحقق يافت و فيزيكدان آمريكايي كارل اندرسون در 1932 ضد الكترون
و يا پوزيترون را كشف كرد. پس از اكتشاف ديراك و اندرسون ، سرانجام
در اكتبر 1955 اييلوگسلر ، فيزيكدان اهل ايتاليا توانست در شتابدهنده
بيوترون در آزمايشگاهي در كاليفورنيا پاد پروتون و يك سال بعد 1956
پاد نوترون را آشكار كند. اما دانشمندان پارا فراتر گذاشته و در پي ساخت پاد
اتم و پاد مولكول برآمدند.
مكانيزم
اينكه اصلا پاد ذرات چيستند ، چه خواصي دارند و در قياس با همتاي مادهاي
خود چگونه رفتار ميكنند، مدتي فيزيكدان را به خود مشغول كرد؟ ابتدا اين
تصور وجود داشت كه پاد ماده در واقع تصويري از ماده در آينه است. اين بدان
مناست كه پاذرات ، بايد باري مخالف و هم اندازه و جرمي قرينه جرم تصويري
خود در دنياي ماده داشته باشند. بحث بار الكتريكي كاملا پذيرفته شده بود.
اما جرم منفي بسيار دشوار مينمايد. ويژگي ديگر پاد ذرات ، ويژگي نابودي در
صورت برخورد و تماس با پاد ماده خود است. در اين انهدام مشترك هر دو نابود
ميشوند، و به مقدار قابل توجهي انرژي كه بيشتر به صورت پرتوهاي گاما ظاهر
ميشود، در ميآيند. البته اگر اين انرژي به اندازه كافي زياد باشد، ميتواند به
جفت ماده و پاد ماده ديگري نيز تبديل شود كه اين تصوير خوبي از تبديل ماده
و انرژي به يكديگر و بيان فرمول معروف انيشتن است.
پاد ذرات از برخورد شديد ذرات ديگر بوجود ميآيند. اين وظيفه به عهده
شتابدهندهها است. در توضيح اينكه چرا ما بيشتر ماده را ميبينيم تا ضد
ماده ، در تاريخ كيهان آمده است. در مرحله دوم از هشت مرحله يا مقطع
تاريخ كيهان آمده است كه اولين سنگ بناهاي ماده (مثلا كوارك و الكترون
و پاد ذرات آنها) از برخورد پرتوها ، با يكديگر بوجود ميآيند. قسمتي از اين
سنگ بناها دوباره با يكديگر برخورد ميكنند و به صورت تشعشع فرو ميپاشند.
در لحظه هاي بسيار بسيار اوليه ، ذرات فوق سنگين نيز ميتوانستهاند بوجود
آمده باشند. اين ذرات داراي اين ويژگي هستند كه هنگام فروپاشي ، ماده
بيشتري نسبت ضد ماده (مثلا كواركهاي بيشتري نسبت به آنتي كواركها)
ايجاد كنند. ذراتي كه فقط در ميان اولين اجزاي بسيار كوچك ثانيهها وجود
داشتند، براي ما ميراث مهمي به جا گذاردند كه عبارت از فزوني ماده در برابر
ضد ماده بود.
آزمايش ساده
براي تصور جسم منفي ، ماهي باهوشي را تصور كنيد كه به سطح آب
ميآيد و به قعر آن نميرود. همچنين فرض كنيد حبابهايي از داخل بطري كه
در كف اقيانوس قرار دارد به سمت بالا حركت ميكنند. ماهي باهوش با مشاهده
حبابها شديدا علاقمند خواهند شد به آن جرمي منفي نسبت دهد. زيرا
در خلاف جهت نيروي وارد از سوي جاذبه زمين حركت ميكنند. با اين تصورات
، فيزيكدانان وجود چنين حالتي را براي پاد ماده غير تحمل ميدانند.
آينده پاد ماده
نويسندگان داستان غير علمي ، تخيلي بر اين باورند كه ميتوان با استفاده
از ماده و پاد ماده ، فضاپيماهايي را به جلو راند. يك فضاپيماي مجهز به موتور
ماده - پاد ماده در كسري از مدت زمان كه امروزه يك فضاپيماي مجهز به موتور
هيدروژن مايع لازم دارد تا به ستارگان همسايه خورشيد برسد، ما را به
آن سوي مرزهاي منظومه شمسي (خورشيدي) خواهد برد. سرعت اين چنين
فضاپيمايي در مقايسه با سرعت شاتلهاي فضاهاي كنوني هم ، چون سرعت يك
يوزپلنگ در مقابل لاك پشت است. اين فضاپيما ميتواند سفر يازده ماهه جستجوگر
سياره بهرام را يك ماهه به انجام رساند. ديگر توانايي پاد ماده در ايجاد سرعتهاي
بسيار بالا و نزديك به سرعت نور است. اما اين بار به جاي سفر در كيهان ، سفر
در زمان مورد نظر است. اين تصور جديد از زمان ، به ما ميآموزد كه ميتوان با سرعت
گرفتن ، نقطه خاصي از فضا- زمان را كمتر منتظر گذاشت و اين همان جايي است
كه پاد ماده به كمك ما ميشتابد.
از این سایت
«آرنت می پرسد وظیفه تفکر چیست؛اگر فلسفه به بن بست یا به آ خر خط
رسیده باشد ؟
برای آ رنت؛فکر یک فعالیت اخلاقی است.غیر از آن تفکر، سر گرمی و عشق
او بود.
اومی نویسد فکرکردن یعنی بیدار، تیز هوش و زنده وبو دن.
تفکر یعنی زندگی؛چون تفکر مقدمه وجدا ن داشتن است . و استقلال فکری
و خود فکر کردن مو جب چاقی ! و تندرستی انسان می شو د و با اشا ره به
سقرا ط می گوید :
فکر یعنی صحبت ؛مکا لمه و دیا لوگ با خود.»
ادامه این مطلب را در سایت خزه مطا لعه کنید
ای اجنه محترم
جان ما درتان این کتاب مرا پس بیا ورید
آ خر برای چه ؟
من کتابم را می خواهم
و السلام
تو «همین» است
من «همین» است
هر دو «همین» است
هر دو «یکیست».
حالا دیگر چیزهایی می دانم؛از بعضی چیزها سر در می آورم.می دانم که آنچه
که زنها را بیش و کم زیبا جلوه می هد نه لباس و جامه است ،نه بزک،نه سر خاب
و سفیداب،نه زیور آلات و نه حتی نادرگی.می دانم که چیز دیگری است ،چه چیز،
نمی دانم. ولی می دانم که همانی نیست که زنها می پندارند.
.........
زنها به هم نگاه می کنند ،در سا یه سار ویلاها زنها نظا ره گر همند ،برای بعد ها .
این زنها خود را شخصیتهای رمان می پندارند.گنجه لباسهایشان پر از رخت و لباس
است و نمی دانند با این لباسها چه بکنند.مجمو عه ای از البسه،همچون
مجمو عه ای اززمان.همچون تداوم بی پایان روزهای انتظار.برخی از این زنها کارشان
به جنون می کشد و برخی دیگر مثل خدمه ای جوان و سر به زیر ،رها شده اند.
این رها شدگی به آنها لطمه هم زده است ،زمزمه اش همه جا شنیده می شود ،
صدای ضربه سیلی است به گو شمان .بعضی از این زنها دست به خود کشی هم
می زنند.
فراق و ناکامی زنها به نظر من خطایی بود که خود مرتکب شده بودند.
از کتاب عاشق
نوشته مار گریت دوراس
ترجمه قاسم روبین
گفته اند که سکوت نیرویی است،درست از جنبه دیگری،سکوت نیروی
سهمگینی است در اختیار معشوق.
سکوت بر دلشو ره منتظران دامن می زند.
هیچ چیز به اندازه آ نچه جدایی می اندازد آدم را به نزدیک شدن دیگری
دعوت نمی کند،و چه سدی گذر نا پذیر تر از سکوت؟
نیز گفته اند که سکوت شکنجه ای است و می تواند زندانیان محکوم به
سکوت را به دیوانگی بکشاند.
اما چه شکنجه ای بزرگتر از نه سکوت کردن که سکوت دلدار را دیدن!
در جستجوی زمان ازدست رفته
مارسل پرو ست
اگر هرگز نمی خواهید دو با ره مردی را ببینید ،به او بگویید:((دوستت دارم،
می خواهم با تو ازدواج کنم ،می خواهم از تو بچه دار شوم....))
چنان پا به فرار خواهد گذاشت که خط تایر بر جا خواهند ماند.
کمدین مشهور:ریتا رادنر
از کتاب:آیا تو آن گمشد ه ام هستی؟
نوشته بار بارا دی آ نجلس
پ ن:قابل تو جه دوستانی که رو دست خو ردند.
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان دراول عشق تو مانده ایم.
یکشنبه 3 اردیبهشت1385 ساعت: 23:49
توسط:امیــــــــــــــــــــــــــــــر
می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نیست یکدم شکسته خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من است سحر
صبح می خواهد از من
کز مبادا که دم آورم این قوم به جان باخته را بلکه خیر
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کیسم؟
به جان دامش آب
ای دریغا به برم می شکند
به سرم می شکند.
تا دری بگشایم
یک نگاه می یابم
که به در کس آید
در و دیوار بهم ریخته شان
دستها می سایم
سلام دوست مهربونم
خیلی عالی بود
ازت ممنونم به خاطر نوشتم این مطالب و خاطرات قشنگ
ولی نمیدونم چرا هیچ کس نمی تونه به این سوال جواب بده که چرا هر جا که عشق هست درد هم هست
هر جا عشق هست صحبت از فراق هم هست
چرا ؟
دوست ندارم بشنوم که زیبایی عشق به اینه و از این حرفا
به نظر من عشق و درد و فراق با هم هیچ تناسبی ندارن
امیدوارم که همیشه شاد و خندون باشی دوست من
ارادتمند شما
امیر
وب سایت پست الکترونیک
دوشنبه 4 اردیبهشت1385 ساعت: 0:39
توسط:باقری
سلام دوست من
موضوع نوشتت جالبه ولی باید بخونمش ولی فکر می کنم همکار باشیم ومن یک معلم شاید احساساتی که عشق لازمه ی کارمه به وبلاگم سربزن شاید خوشت اومد .منتظرم
سر بلند و سر افراز باشی
وب سایت پست الکترونیک
دوشنبه 4 اردیبهشت1385 ساعت: 2:29
توسط:سیاوش
سلام خوبی؟ وبلاگه جالبی داری شعر سهرابم قشنگ بود
این مطلبتو باید بعد بخونم و نظر بدم (چشمک)
به هر هال اگه دوس داشتی بازم به ما سر بزن وب ما آپ
موفق باشی
وب سایت پست الکترونیک
دوشنبه 4 اردیبهشت1385 ساعت: 8:23
توسط:سعيد
بسیار جالب
زیبا
گیرا
موفق باشین
دوست داشتم درباره شعر سهراب هم نظر بدم
اما جای برای نظر نداشت
بای
وب سایت پست الکترونیک
دوشنبه 4 اردیبهشت1385 ساعت: 10:50
توسط:جواد و بهروز
متن جالبی بود ممنون که لینک کردید منم شما رو لینک می کنم
او را بگویید نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام!!!
وب سایت پست الکترونیک
دوشنبه 4 اردیبهشت1385 ساعت: 11:8
توسط:ندا
سلام....
خیلی زیبا بود.....خیلییییییییییییییییییییییییییییییی
مرسی که به من سر می زنی...خیلی خوشحالم می کنی....
~~,.~., . *..`~' ´.,.~.,
~~(;@;) ,*.,.~.,* (;@;)
~~*`~´.* .(;@;).`~'´
~~. ,~. ,.* . `~ ´ *.*´.,~.,
~~(;@;). ,.~. ,´ .*.* .(;@;)
~~ `~´..(;@;) *.*,.~. ,`~'´
~~~,.~.,`~.´ *..*(;@;) *.. *
~~ (;@;)*.. ,.~., .`'~ ´,.~.,
~~~`~'.´ *.(;@;)*.*. (;@;)
~~~~~*,.~.,`~´,.~,.´`~´
~~~~~ (;@;).*.(;@;).**.
~~~~~ `~´ * ~ `~'.´~
~,____*:( ;@;)*(;@;).*;'___,
~ \___\,*`.';:( ;@;),*;,*/___/
~~~~ ,___\*:;:;`.'*/___,
~~~~ \___\,\\|//,/___/
~~~~~~,---.\\|,/,---,
~~~~~~(_ -}.(_){-_ )
~~~~~~.'---' /|\ `---'
~.~~~~~ / /|||\ \
~~~~~~~-,/ ||| \,
ghabeli nadare
up kardam ye sari bezan....khoshhal misham....
وب سایت پست الکترونیک
دوشنبه 4 اردیبهشت1385 ساعت: 12:55
توسط:bahmanyar
با این قلم روان
موفق باشی.
وب سایت پست الکترونیک
دوشنبه 4 اردیبهشت1385 ساعت: 19:27
توسط:آرش
سلام روشنک خانم.
"خاموشی من نه از فراموشی بود " من همیشه میام و از مطالب مفید و جالب شما استفاده میکنم فقط بعضی اوقات دیگه حرفی باقی نمی مونه برای گفتن . با اینکه شما این عابد باده پرست رو قابل ندونستید برای خونه روشن خودتون ولی برای من هنوز و همیشه اولین دوست در این "نوشته زار" هستید .
چقدر خوب نوشتید : ناگزیر از ارتباط
یک خواهشی دارم : لطف کنید یک بار عمدا زور بگید . یک بار .بعدش برام بنویسید . منتظرم .
وب سایت پست الکترونیک
سه شنبه 5 اردیبهشت1385 ساعت: 11:47
توسط:مهری
سلام فقط میخواستم در جواب امیر اقا بگم این عشق زمینی که همیشه همراش درد داره.
و همچنان عمر به پایان میرسد وما به اول عشقت هم نرسیدهایم.......
وب سایت پست الکترونیک
|
اگر بدانید معنی تنها ما ندن در وسط اقیا نوس تار یک و هراس انگیز چیست،می توانید احساس انسانی دیگر در آن ورطه را دریابید.من در وسط یک اقیانوس وا قعی پا رو زده ام .دیگر افراد موانع فرا وانی برای گذشتن از آ ن میانه دارند. تونی موردن: ((اولین زن که با قایق پا رویی عرض اقیا نوس آ تلانتیک را پیمود)).
تو اسمت چیه؟ | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| یکشنبه 3 اردیبهشت1385 ساعت: 8:57 | توسط:اندیشه | |||
| بعد یه هفته نبودن اومدم اینجا و می بینم که کلی مطلب خوب و جدید هینجا گذاشتی و من هنوز نخوندم . خیلی از نوشته هات خوشم می آد . موفق باشی :) | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| یکشنبه 3 اردیبهشت1385 ساعت: 9:8 | توسط:حمزه صالحی | |||
| سلام به روشنک عزیز/با "ج ن گ.گلوله.م ر گ" به روزم و تا همیشه منتظرت برای نقد/قربانت/حمزه | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| یکشنبه 3 اردیبهشت1385 ساعت: 9:15 | توسط:جستجوطر علم | |||
| سلام به أني نه دلارام نه نه روشنك: نوشته زيبايي بود | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| یکشنبه 3 اردیبهشت1385 ساعت: 12:29 | توسط:جودی | |||
| وااای این خانومه همه اقیانوس رو پارو زده. چه احساسی داشته اون موقعه که تنهایی اون وسط وسطا بوده. من از وقتی خیلی کوچیک بودم و نمی دونم کی داستان رابینسون کروزو رو برام گفت تا الان همیشه در رویای وضعیتش به سر می برم!!!! و اما چابی! این چابی اسم مستعاریه که من برای یک نفر که به چشمم کپلی میومد انتخاب کردم (چابی به انگلیسی یعنی کپلی) و اونم بهم گفت اجازه دارم به هر اسمی میخوام صداش کنم الان دیگه کپلی نیست ولی این اسم روش مونده. اون تقریبا همون بابالنگ دراز منه! | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| یکشنبه 3 اردیبهشت1385 ساعت: 14:47 | توسط:يه قطره اشك | |||
| يادت باشد تو براي دنيا فقط يه نفري ولي مي توني واسه يه نفر يه دنيا باشي فرقي نداره كه تو اقيانوس تنها باشي يا بين هزار تا آدم مهم اينه كه تو تنها هستي وفقط اين خودتي كه مي توني از اين تنهايي فرار كني شايد درست شايد هم به غلط | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| یکشنبه 3 اردیبهشت1385 ساعت: 16:48 | توسط:امیر1980 | |||
| سلام خوبی عزیزم چطوری میشه عاشق تو بود. راهنمایی کن. باشه. به وبلاگ منم یه سر بزن. شاید از هم بیشتر خوشمون اومد. دوست دارم با هم تبادل لینک و لوگو داشته باشیم. مرسی | ||||
| وب سایت پست الکترونیک | ||||
| یکشنبه 3 اردیبهشت1385 ساعت: 17:6 | توسط:مسیــــــــــحا | |||
| نمی تونم حسش کنم ولی فکر کنم زیادم ترسناک نباشه .. اینجور جاها ادم باید با خداش خلوت کنه ..... به نظرم اون جاها ادم بیشتر به خدا نزدیکه .... راستی سلام روشنک خانم ببخشید حواسم نبود .... چشمک......خیلی رو این جملت تامل کردم... ممنون از اظهار لطفت .... من شما رو لینک کردم راستی من همه دوستای وبلاگ نویسمو تو ادلیستم دارم منو اد کنی ممنون میشم .... یا علی سبز باشیو بارونی بای تا های | ||||
| وب سایت پست | ||||
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد

