تبليغاتX
دریا
دریا
 

نویسنده: انسیه سیاوش 

1

قاب رفتن تو را

آن‌سو‌ترين ديوار خالی شهر

آويختم به پشت دختركی كه می‌فروخت

                                   زيستن‌اش را

                                   به چند شاخه گل فقر

 

 

2

سفر به سرد‌ترين نقطه‌ی نبودن‌ها

سفر به واژه‌ی پرت نزيستن با تو

سفر به شهر بدون چشم و صدا

سفر به هيچستان

فقط برای نشستن كنار خسته‌گی‌ات

سفر به سوی تو

                  به سوی منفی دل‌تنگی

 

3

بيا نگاه كنيم

خط ميان رابطه هست

نه اشتباه كنيم

حجم بين عشق و خداست

هنوز بيداری؟

خيال رابطه با حجم بسته‌گی دارد

                    به‌سان رگ به خدا

 

 

4

«دچار يعنی عشق»

همان كه برد تو را پشت پرده‌ی انكار

و بست چشم سرت را

به روی قصه‌ی ناباوری و محال

 

بيا سفر كنيم از ديار تنهايی

بيا سفر كنيم

       سفر يعنی آغاز

 

5

برق می‌زند

چشمان‌ات

رها می‌شوی

گرد گرد

دانه دانه

روی خاكی كه دوست‌ات دارد

باران!

 

فروغ

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط دریا
 

این هم هدیه مهرانه بانو یت به عبارتی گل بانو برای من

که سه ساعتو اندی رویش زحمت کشیده

و به خاطر سلایق من رنگ های متفاوتی را امتحان نموده

گل بانو می رسونه و خیلی هم از شما ممنونه

فعلا بدورد


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم مرداد 1388 توسط دریا
 

پيامبران براي دو كار آمده‌اند

بشارت و انذار

من دوست دارم بشارتگر باشم. از تيرگی بيزام. مي‌دانيد طبق نظريه‌هاي فيزيك حجم ماده سياه عالم چه قدر زياد است و همه جهان را مي‌خواهد در تاريكي فرو ببرد؟

يعني همه كهكشان‌ها و نورها و خورشيدها در برابر حجم ماده سياه هيچ است. با اين‌حال اين نظريه با اين آيه از قرآن آشنا نبوده است

الله نورالسموات و الارض

خداوند آن نور است و سياهي هرگز پيروز نمي‌شود.

هيچ مي‌دانيد حفظ روحيه در مبارزه چه‌قدر مهم است؟ يادتان نيست بچه‌ها در اوج جنگ قدر بذله‌گو و شاد بودند؟

عزيزم پيروزي روحيه مي‌خواهد. پيروزي كشك نيست. دوغ و ماست هم نيست.

شا به آيه‌ها قرآن نگاه كنيد كه چه قدر كلمات تاكيدي دارد

نصر من الله و فتح قريب

حسبنا الله و نعم الوكيل

پس با اين روحه دپرسينگ نمي‌شود برد و ما بايد سبزي  و شادماني خودمان را حفظ كنيم.

پس از من نخواهيد كه ماتم بگيرم.

گاهي دوستاني از من سوال مي‌كردند تو چه طور آن‌قدر مي‌پري؟

دوستان يك دليل ساده وجود دارد. من به تاثير فرم معتقدم. وقتي خيلي خيلي غمگينم اينجا را از هر نظرمي‌آرايم و زيبا مي‌كنم. آن‌وقت حالم هم خوب مي‌شود.

كلمات تاكيدي بسيار موثرند. بدون دعا و كلمات تاكيدي در زندگي روزمره شما مثل انسان‌هايي بي سلاحي مي‌مانيد كه وارد بياياني پر از دشمن شده‌ايد.

 از يك طرف تير نظر منفي ديگران

از طرف ديگر تير حرف‌هايشان

گاهي دشمني آشكارشان

از طرفي معلوم نيست شياطين هم پشت پرده‌اند

از طرفي تفكرات مسموم خودمان

اين‌ها مسلما براي شما سلامتي باقي نمي‌گذارد تا بخواهيد درست زندگي كنيد

اما دعا و كلمات تاكيدي درست مثل سلاح يا زره و گاهي مثل تجهيزات مي‌مانند كه شما حتي با آنها مي‌توانيد حمله كنيد.

امروز براي‌تان يك جمله تاكيدي مي‌آورم تا براي كساني كه مي‌خواهد در مبارزه شركت كنند جنبه حفاظتي داشته باشد:

دعاي حفاظت:

 

فرشته حمايت الهي پيشاپيش من حركت مي‌كند و راهم را هموار و آماده مي‌كند

 تا از هرگونه تجربه منفي و ناخوشايند در امان باشم.

 

اطمينان داشته باشيد اگراين جمله را هر روز روزي 15 مرتبه تكرار و تاكيد كنيد امكان ندارد به شما آسيبي وارد شود.

از جنبه ديني حديثي از وجود دارد درباره آيه الكرسي كه مي‌گويد:

اگر يك  بخوانيد يك فرشته از  حفاظت مي‌كند

 

 

و اگر پنج آيه الكرسي بخوانيد خداوند مي‌فرمايد من خودم از شماحفاظت مي‌كنم.

روزي 5 آيه الكرسي را بخوانيد

تا قدرت كلمه الهي را ببينيد و اين آيه البته تاثيرات شگرف ديگر هم دارد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط دریا

مجبور شدم از بانك ملي سري به بانك سپه بزنم.

و به روي شعبه جاي پارك نبود. يك جاي كوچك پيدا كردم و وقتي خواستم به داخل بروم ماشين ماليده شد به ماشين پرايد بغلي.

در وسوسه فرار و ماندن گير كردم.

داخل بانك رفتم و كارم را انجام دادم. زني سر راهم قرار گفت. بني در دست داشت.

 

- خانوم اين بن رو از طرف بنياد صدوقي به من دادن. من بايد كرايه خونه بدم. شما اين بنو بگيريد و عوضش به من پول بدين.

همونطور كه به بن نگاه مي‌كردم تا مطمئن بشم قلابي نيست ادامه داد:

-         شما مي‌تونيد بريد گوشت و ماهي بخريد. منم دلم از اين چيزا مي‌خواد اما خب چه كنم كرايه خونه دارم.

نگاهي كوچيكي به صورتش انداختم وسايه فقرو توش ديدم. ده تومن بهش دادم و بن رو هم بهش برگردوندم.

هرچي كه بود امروز عيدي داده بودن و مطمئنن  اينكه بايد براي من گرفتاري پيش بياد تا دقيقا در اين روز يه كسي از من درخواستي بكنه حامل حكمتي بود.

ديگه به صورت زن نگاه نكردم. گفت:

-         بنو برداريد.

-         نه باشه.

اومدم اين ور خيابون و رفتم سروقت ماشين. چراغ كوچيك جلويي شكسته بود و كمي هم تو رفتگي داشت كه با كاغذي المينيومي پوشيده شده بود. مطمئنن قبلا هم آسيب ديده بود احتمال اينكه طرف بخواد همه رو به گردن من بندازه وجود داشت.

چاره‌اي نبود. اين اواخر كسي صاف كوبونده بود توي پهلوي ماشن بابام و مي‌دونستم چه حالي بهش دست داده بود وقتي طرف در رفته بود.

شماره رو گذاشتم جلوي ماشين طرف.

 

 

 

طرف ظهر به من زنگ زد.

-         شما براي من شماره گذاشتين؟

-         بله

-         خواستم بگم ناراحت نباشين اون چراغ از قبل هم شكسته بود.

نمي‌دونم راست مي‌‌گفت يا نه. كمي متعجب شده بود من زنم.

-         شما توي شهرداري هستين؟

-         نه

و بازهم تشكر كردم.

 

مادرم اينا رفته بودن ديدن پيرزني كه توي بيمارستان با مادرم توي يه اتاق بستري بودن.

وقتي برگشتن پدرم گفت:

-         پيرزن برات يه پتو فرستاده. گفته اينوبده به دخترت. منم هديشو رد نكردم.

‌به ماردم گفتم:

-         ازكجا مي‌دونسته من پتو لازم دارم!

مادرم براي پتوهاش خيلي منت سرم مي‌ذاره. مي‌خواستم چند تا پتو براي خودم بخرم تا سرم نق نزنه!

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط دریا

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 توسط دریا

حالا روي صندلي برادرم نشسته‌ام. يك صندلي بزرگ مشكي گردان است. مادرم آن را بعد از مرگ او براي خودش نگاه داشته بود همراه با گل. اما نمي دانم چرا بيرونش آورد و گفت تو نمي‌بري توي اتاقت؟

خدا بيامرزاد برادرم را.

چند شب پيش بازهم يكي خوابش را ديده بود كه خوش و خندان بوده و شوهر همسايه اي كه خواب ديده  گفته او نمرده است بلكه شهيد شده است.

راستش قاضي پرونده در باره مرگ او كاملا مشكوك است و دستور تحقيق بيشتري داده

 

درباره شعر قبل وقتي بيشتر تامل كردم به زيبايي دو تكه آخر بيشتر پي بردم.

من با بوته‌هاي گل سرخ مي‌خوابم تو با بوته‌هاي تمشك وحشي.

و مفهوم آن برايم پر رنگ تر شد.

بوته گل سرخ شايد خار هم داشته باشد. راستي بوته هاي تمشك وحشي خار دارند؟

. آن تكه در مشتم ماه و قبلش هم به نظرم زيبا بود اما روي تكه هاي ديگر بحث همان است.

 

البته تصور من درباره خار داشتم خودم نبود بيشتر گلبرگ هاي درخشان قرمز منظورم بود.

 

 

امروز در درفتر من و خانم اميدخدايي دعوا كرديم و كتك كاري.

اول او داشت درباره چادر سركردنش  بيست سال پيش مي‌گفت  كه من فكر كردم حرفش تمام شده و گفتم پروفسوري كه به يزد آمده گفته مقنعه شما معلم هاي ف چرا سياه است. آخر امروز يه مقنعه كرم سر كرده بودم!

بعد هم گفتم؟

تو حرفت تموم شده بود؟

اونم گفت: من كه اصلن حرفام تموم نميشه. بايد حرفمو قط كني.

راست ميگه. البته مباحث خيلي شيرينيو مطرح مي كنه كه خصوصا از طلاق‌كاري با شوهرش و اينكه به زورتهديد طلاق گرفتن چه مزايايي به دست آورده. البته به ظاهر طنز مي‌گه به طوريكه آدمو مي خندونه. مثلا ويزاي تنهاييشو با زور طلاق گرفته كه شوهرش گفته به خاطر جيغ و دادت جلو درو همسايه موافقت كردم.

چشماي عسلي خيلي خوشگل داره سفيد و قد بلند و خوش زبونو خلاصه همه چي تموم.

 

القصه ديدم كمي ناراحت بود رفتم جلو و ميكروفونو جلو دهنش گرفتم البته مشتم رو.

بعدم از اونجايي كه قبلا سابقه كت‌كاري داشتيم گفتم:

مي زنمتا.

بعدم چندتايي زدمش كه اونم منو زدو بعدم گفت من كاراته رفتم. بلند شد اومد جلو بقيه معلما چند تا فن روي من اجرا كردو منم الفرار.

بعدشم اوهوم دوباره حمله كردمو هلش دادم گفتم براي اينكه بليزي.

بقيه معلما هم هي خندين. منم گفتم دندونت مي گيرما. كه اونم گفت منم با چنگ و دندون از خودم دفاع مي كنم.

 

راستش اون خيلي جو عوض مي كنه توي دفتر با معلم هاي اغلب بي حال و خشك معمولا شاد و شوخه.

 

بعد اونا به ما گفتن شما هنوز بزرگ نشدين. آخه من كه ازدواج نكردم اونم كه بچه نداره. البته بعد از مدتها زندگي مشترك. فكر كنم نخواسته خودش و باز به زور طلاق بچه دار نشده : ديييييييييي

البته فك كنم شوهرش عاشقشه.

 

اوهوم.

و بايد عرض كنم ديگه

سر كلاس اسكيت يه پسري عاشقم شده به اسم شايان. گفت هركي خواست تو رو اذيت كنه بگو من بزنمش. كمربند سبز داره. جلسه قبل زياد تحويلش نگرفتم اما اين جلسه با هاش پلكيدم كه مربي گفت كسي سر كلاس كسي حرف نزنه. L

القصه مادر شايان هم سر كلاس. بود. من به شايان گفتم تو باديگارد من باش.

خلاصه با هام چرخيديمو با هم نرمش كرديم.

مادرشم با كلاسه. توي اين سرياله بازي كرده بود كه توي شبكه سراسري پخش شده بود فخر فخاران.

 

علت دوستي من با شايان اينه كه اون هي دور سالن مي چرخيد و سرش را چند بار مي كوبوند به ستون هاي فنر پيچي شده. منم اين كارو تكرار كردم و اون به اين شكل عاشقم شد.

 

البته مادر شوهرم كه يعني مادر شايان باشه هم بعدش با هام دوست شد. كمي خودشو از جمع جدا مي گيره.

 

البته شايان پنج سالش بيشتر نيست.  دييييييييييي

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آذر 1387 توسط دریا

در مراسم خاك‌سپاري دايي ام شركت نكردم!

آن بعد از ظهر به قول انگليسي‌ها مثل اسب گريه كردم كه در واقع اسب هم هستم و بعد هم به قدري سبك شدم كه انگار نه انگار دايي‌ام مرده باشد. آخر مدت دو ماه ممنوع‌الملاقات بوديم. و من هنوز باور نكرده‌ام او مرده باشد.زندايي‌ام هم موبايل دايي را گرفته بود. همه‌اش به خاطر اين‌كه من مينا را برده بودم بهزيستي.

البته آن پسرك دوست زندايي رفته بود و زن گرفته بود. از اين لحاظ دايي‌ام به آرزويش رسيد.

دايي‌ام بارها به من گفته بود مي‌خواهد چاقو را بزند به شكم حميد. و من از او خواستم حميد را ببخشد. گفت اين يكي را از من نخواه. گفتم اگر مي‌خواهي گورش را از زندگيت گم كند بايد او را ببخشي. ديدم خيلي برايش كار سختيست خودم برايش بخشش خواندم.

مي‌دانيد كه به چه شكلي:

از فرشته حميد سپاس مي‌گذارم دايي را مي‌بخشد و آزاد و رها مي‌كند

از فرشته دايي سپاس مي‌گذارم حميد را مي‌بخشد و ازاد و رها مي‌كند.

محال است اين را درباره دو نفر كه دعوا مي‌كنند بخوانيد و آنها ساكت نشوند! البته در ابتدا مقدار بيشتري لازم داريد

صد دويست يا سيصد مرتبه

من به خانه آنها رفت و آمد نمي‌كردم. طاقت نداشتم چنين رابطه شومي را ببينم. چنين ظلم عظيمي را مشاهده كنم و ساكت بمانم. كار ديگري هم از دستم بر نمي‌آمد. تا اينكه روشن‌بين تر شدم. به اين شكل بود كه به لطف خداوند توانستم اين خانواده را نجات دهم.

و بعد دايي‌ام پر كشيد در حالي كه اگر كنار من مي‌بود حالا حالاها زنده بود. او عشق خود يا چه مي‌دانم غيرت خودش را انتخاب كرد. دايي‌ام آدم عاشقي بود. فكر مي‌كنيد راحت است ببينيد زنتان با مرد ديگريست؟ آخرين شبي كه برادرم با او حرف زده بود را فراموش نمي‌كرد. با برادرم حسابي اخت بودند. رفيق. و براي همين هم مي‌گفت كه بعد از او زنده نمي‌ماند. به آسمان نگاه مي‌كردو مي‌گفت:

افسانه من حتي يه ستاره هم ندارم و من يه ستاره نوراني برايش انتخاب مي‌كردم و مي‌گفتم اين ستاره توست. هيچ‌كس اين اواخر دوستش نداشت. مادرم هم بعد از مرگ برادرم سنگ‌دل شده بود. اما من به او عشق مي‌ورزيدم.

آن روز كه مي‌خواست جنونش را به اثبات برساند يك عالمه فنوباربيتال انداخته بود رفتيم جلو پزشك قانوني و يك نقشي بازي كرد كه بازيگران بايد بيايند از او درس بگيرند. و من در دلم او را تحسين مي‌كردم با اين‌حال يك ريال از حقوقش را به خودش نمي‌داد زندايي‌ام!

البته حقش بود چهارده سال كارگر شهرداري بود بدون بيمه بعد هم حقوق يك سال‌شان را خوردند.

مي‌دانيد دايي‌ام از كجا به چنين جايي رسيده بود؟ زماني يك ده را مي‌خريد و آزاد مي‌كرد. زماني در ده كه راه مي‌رفت كسي جرات نداشت به او نگاه كند.

به او مي‌گفتند مختار. قداره بند و لوتي.

وقتي همه به خاطر سيگار كشيدنش آزارش مي‌دادند و من مي‌گفتم بكش مي‌گفت: تو بچه لاتي

دايي‌ام بسيار زيبا بود. يك چيزي در مايه‌هاي خسرو شكيبايي اما سفيد و با موهاي طلايي و چشم‌هاي عسلي زيبا

براي همين هم دختر دايي لعنتي‌ام كه او هم براي خودش داستاني دارد توي خيابان راه مي‌رفت صد نفر دنبالش مي‌افتادند.

هكتارها زمين را در ده آباد كرده بود. همه را دود كرد. البته بسيار اهل سخاوت بود. با همه نداري‌اش اگر دويست تومان در جيبش بود اول او بايد خرج تو را بدهد.

من با او بسيار خاطره دارم. اين اواخر خصوصا. و براي همين هم باور نمي‌كنم مرده باشد.

آن روز بعد از 5 روز ترك غيرتش گل كرده بود. مي‌گفت خالي‌شدهام افسان. رفته بود و جلو در و همسايه زندايي‌ام را به فحش كشيده بود و دستش را زده بود در شيشه. دستش به شدت بريده بود و مي‌گفت دكتر نمي‌خواهد. مي‌گفت حرف‌هايي كه يك عمر در دلم نگاه داشته بودم زدم.

زندايي‌ام مي‌گفت: دايي‌ات فقط از تو مي‌ترسد و به حرف تو گوش مي‌دهد. اما دروواقع خودش از من مي‌ترسيد! رابطه من و دايي يك جور عشق و احترام و به قول خودش لوتي‌گري بود.

اول بردمش درمانگا شربت خورد و بعد رفتيم بهزيستي نقشش را بازي كرد و بعد بردمش بيمارستان براي دستش.

دكتر كه دسشت را نگاه كرد گفت عصبش پيداست بايد بسيتري شود. دايي هنوز هم اثرات فنوباربيتال‌ها در بدنش بود. گير داده بود به يك خانم پرستار. من هم از خجالت آب شده بودم. حالي‌اش نبود چه مي‌گويد.

با نگاه‌هاي‌هرزه‌اي به او نگاه مي‌كرد. من كه ترك موتورش بودم به چند تا از دخترها متلك گفت كه كلي به او تذكر دادم.

من در بيمارستان بودم. دايي‌ام قبلا دو تا ازانگشت‌هايش فلج شده بود كه آنهم داستاني دارد. به دكتر گفتم نمي‌خواهد عمل كنيد. چون خودش نمي‌خواهد بستري شود و ثانيا انگشتش هم قبلا از كار افتاده بوده.

دايي‌ام آنقدر ديوانه بازي در آورد كه نمي‌دان چه مسكني به او زدند. از آنها خواستم مسكني بزنند كه آزمايشش را مثبت نكند.

دايي بي‌هوش شد. آنها دستش را با امضاي من بخيه زدند.

موتورش دم بيمارستان بود.

از ا‹ها خواستم به او سرمي بزنند چون خودش مي‌خواست. من كنار تختش نشستم. به ع زنگ زدم. اما او خاموش كرده بود. انگار براي هميشه رفته باشد و رفته بود. هرگز خاموش نبود. و درست در لحظات بحراني و پر تب و تاب  من ديگر نبود. ساعت سه بود كه زنگ شده بود دارد سوار هواپيما مي‌شود. انگار با هواپيما از كرده زمين پرواز كرده باشد. ديگر در زندگي من نبود. باور نمي‌كردم او كه تا دو ساعت پيش بود آنچنان خوب بي‌خداحافظي رفته باشد.

در حالي كه در غم‌هاي خودم غوطه ور بودم در عين حال از بابت دايي حسابي ارام بودم. به پدرم زنگ زدم بيايد موتور را ببرد اما او نمي‌توانست موتور سوار شود. چشمش را تازه عمل كرده بود. نيامد.

به زندايي زنگ زدم كه او گفت كسي را ندارد.

من در تنهايي عظماي خودم بودم. نمونه آشكار بي‌كسي كه در زندگي‌ام زياد تجربه‌اش كرده‌ام. اما خدا بود.

رفتم با مامور بيمارستان صحبت كردم گفتند نمي‌شود موتورش را داخل بگذارد. به كمك يه سرباز كليد را از جيب دايي برداشتم و موتورش را قفل كردم و آن را به آنها سپردم.

با خودم گفتم خوب است مرد درون من به اندازه كافي قوي هست. كه نياز به مردي نداشته باشم. اما آن شب حسابي دلم سوخت.

دايي بيهوش بود. هرچه كرديم بيدار نشد. گاهي مي‌ترسيدم بميرد. سرم رو به اتمام بود. چند بيمار ديگر هم آوردند. رفتم بيرون و از آژانسي كه عبور مي‌كرد خواستم بايستد. وقتي گفتم بيمارم بيهوش است ترسيد. دايي را روي ويلچرگذاشتيم و برديم درم بيمارستان. آژانس نبود!

اين بار زنگ زدم آژانس سيار.

نفسي از سر آسودگي كشيدم. در خانه مادرم و دختر دايي مينا به اسقبالم آمدند. دختر دايي ام هم دلش براي پدرش مي سوخت. سر و پاي او را گرفتند و به داخل خانه بردند.

دست دايي پانسمان شد و او بعدا به من گله كرد كه چرا نگذاشته‌ام او را عمل كنند.

البته اين را زندايي به او گفته بود. در بيمارستان مردي به من گفت كه با و چه نسبتي دارم؟ گفتم دختر خواهر

گفت بازهم خواهر

 

خدا را شكر بعدا دست دايي‌ام مثل سابقش شد.


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آذر 1387 توسط دریا
نمی خواهم صبح جمعه را با یک داستان غمگنانه شروع کنم اما هرچه قدر هم غمگینانه بود شاهکار بود

داستان شکست ناپذیر سامرست موام

می دانید مدت هاست داستان نخوانده ام

نمی دانم دلیلش چیست. این کتاب شبی از شب های زمستان مسافری را حتی با خودم به تور به یک سفر یکروزه بردم اما بیرونش هم نیاوردم.

یادش به خیر یک زمانی در خوابگاه مدرسه یک شب تا صبح یک داستان خواندم در حالی که بچه ها مشغول خواندن کتبی شیمی بودند. مثلا مدرسه نمونه بود اما من به جای نمونه بودن در آن شاگرد متوسطی شدم.

افسانه برزگر که معماری خواند و حالا از او بی خبرم با تعجب به من می نگریست. که چه طور بی خیالانه

آن داستان کوچک را که یادم نیست نویسنده اش که بود اما قطع کتابش کوچک بود و یک داستان عاشقانه افغانی بود شاید هم احمد محمود نوشته بود می خوانم

ما آخرش در خوابگاه نماندیم. علتش این بود که همه هم محله ای های ما در دربیرستان نمونه هی گریه کردند. هی گریه کردند. اما در یغ از من پوست کلفت که حتی یک قطره اشک از دوری خانواده ام بریزم.

اصلا با تعجب به آنها نگاه می کردم که چه طور مثل بچه های شیر گریه میکنند. گریه آنها باعث شد برای ما سرویس بگیرند. در عوض من با تک تک بچه های هم کلاسی ام دعوا کردم.

آخر آنها می خواستند تا نصف شب بنشینند چرت و پرت بگویند و من نه در چراغ روشن و نه در سر و صدا نمی توانستم بخوابم.

اگر در آن خوابگاه باقی می ماندم معلوم نبود چه می شدم و لی احتمالا می توانستم در نور و صدا بخوابم!

البته سال بعد به خطر نامه های برادرم که حسابی عشقش را به من ارزانی می کرد بسیار خوش اخلاق شدم و به قول بچه ها صد هشتاد درجه چرخیدم.

اما دری که بازهم در جمع بچه ها بسیار تنها بودم. اما همیشه کسانی بودند که به من عشق بورزند. آیا این از الطاف الهی بود؟

بیچار هم کلاسی ام اعظم عاشقم بود و مواجه شد با رفتارهای قهر آمیز ازجانب من. برای من پذیرفتنی نبود یک دختر عاشقم شود. برای همین تلاش های افسانه برزگر در سال سوم برای آشتی دادن ما منجر به شکست شد.

البته بعد ها با اعظم آشتی کردم و حالا گاهی می بینمش. او هم یکی از معدود همکلاسی های مان است که ازدواج نکرده زیرا عاشق پسری شد.

من و او از اول هم عقلمان پاره سنگ بر می داشت.

اما شکست ناپذیر سامرست موام داستان زنی است که معشوقش به جبهه جنگ با آلمان ها می رود. اآنجا کشته می شود  و پاریس به اشغال آلمانی ها در می آید.

یک شب یکی از سربازان آلمانی به خانه آنها می آید و در حالت مستی به دختر تجاوز می کند.

دختر حامله می شود و سرباز کم کم به او علاقه مند می شود. به خانه آنها رفت و آمد می کند و برای آنها غذا و چیزهای گران دیگر در زمان جنگ می برد.

حتی به دختر پیشنهاد ازدواج می دهد اما دختر همچنان در قهر خشم الود خود نسبت به او به سر می برد و منتظر تولد فرزندش است.

کودک که به دنیا می آید دختر او را کنار رودخانه می برد و سرش را زیر آب می کند و بچه را می کشد.

حالا می بینید که سامرست موام چه شاهکاری نوشته است.

تضاد احساسات و قرار گرفتن در فضاهایی که هریک به تنهایی می توانند دنیایی باشند آن هم در یک داستان نسبتا کوتاه

کشته شدن معشوق

گرفته شدن یک کشور توسط بیگانه

تجاوز یک سرباز

حامله شدن زن

و در نهایت خطیر ترین حرکت کشتن فرزند هریک به تنهایی می توانند جهانی داستانی باشند

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط دریا
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناول ها

که عشق آسان نمود ولی افتاد مشکل ها

به بوی نافه ای کاخر صبا زان تره بگشاید

به بوی جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها

خیلی دلم می خواد بنویسم

اما وقت ندارم

قرار شده پسری که زهره دوستش داره بهم زنگ بزنه

یعنی زهره بهش گفته. اون وقت من باید چی بهش بگم؟

: (

الله اعلم

اخه یکی نیست بگه بابا تو اگه بلد بودی یه دستی به سر کچل خودت می کشیدی

حکایت کوری عصا کش کور دگر شود

راستش چه جوابی می تونم بهش بدم جز تجربه گرایی

وقتی عشق توی قلب زهره است و می دونم به حرف منم گوش نمی ده

چی کار می تونم بکنم جز اینکه بهش بگم

بابا باشه

عاشق باش

اگه بدونید به خاطر عشقاش چه کارایی کرده؟!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم آبان 1387 توسط دریا

کامل درباره ریکی

 

 

 

 

زنگ كه مي‌زند مي‌گويد امروز تولده.

-         تولد كي؟ نيكبخت؟

-         آره.

با همان لهجه شيرين كرماني غم را در وجودش حس مي‌كنم. از كارها و حرف‌ها مي‌پرسم و اينكه تنها گيتار مي‌زند.

-         منم  تير متولد شدم.

-         ا؟ به چه جراتي؟

مجتبوي شاگرد كلاس اولم بود و از همان ابتدا علاقه‌اش را به من نثار مي‌كرد. من اما از دست اين سه تا شاگرد عجيب و غريبم كه مثل كنه به هم چسبيده بودند و دائم سر كلاس حرف مي‌زدند عاصي شده بودم.

به هر طريقي خواستم آنها را جدا كنم تا دست كم كمتر حرف بزنند نمي‌شد.

آن دوتاي ديگر يعني ميركي و مظفري به نوعي به حميده وابسته بودند. به يكي از آنها وقتي گفتم چرا از حميده آنطرف‌تر نمي‌نشينند گفت:

-         چشمم پاي تخته را نمي‌بيند. القصه تشويقش كردم عينكش را بزند و گفتم من هم عينك دارم.

از جلسه بعد عينكش را مي زد.

هميشه وقتي در كلاس ديگر بودم مجتبوي مي آمد پشت در كلاس. اين بار هم آمده بود. از عشق او خبر نداشتم. همان اول هاي سال بود.

روي لبش و روي پيشاني‌اش نوشته بود

- عليرضا

گاهي نگران نوع فكر خانم مدير و بقيه درباره خودم مي‌شوم كه اين چيزها را مي‌بينم و چيزي به بچه‌ها نمي‌گويم.

در حالي كه در كلاس ديگر بودم و عصباني بودم چرا مجتبوي در كلاس را باز كرده پرسيدم

- عليرضا؟

و لب‌هايم را برگرداندم و گفتم اين ديگر چه طور عشقي‌ست.

موج تيره‌اي در دلم پيچيد. اين رفتار نشانه يك عشق نا سرانجام بود كه مزه آن در دلم بود. عشقي كه جز نا اميدي براي انسان چيزي ندارد و البته انسان را مي‌سازد و بزرگ مي‌كند اما لحظه‌هاي دشوار آن بسيار است. يك عشق غير ممكن.

كم كم فهميدم عليرضا خان زن هم دارند. و هر بار كه از كنار حميده مي‌گذشتم. عكسي مطلبي چيزي از عليرضا نيكبخت واحدي نشانم مي‌داد.

يك بار سر كلاس با لنج‌ها برگشته‌شا مواجه شدم. وقتي بچه‌ها غمگين باشند محيط كلاس هم بد مي‌‌شود. چي‌شده؟

-         نيكبخت ديروز گريه كرد.

عصباني شدم.

اين نيكبخت لعنتي بايد گريه كن و آنوقت من در حالي كه وقت ندارم بايد وقت كلاسم را به اين اختصاص بدهم كه حميده خانم غمگينند. كمي به او تشر زدم. از هر لحاظ بردمش زير سوال.

آخر چه طور عاشق كسي مي‌شوي كه زن دارد. تو دلت راضي مي‌شود اون زنش را ول كند و بيايد با تو؟

-         آره

-         آه خدايا.

ديگر بحثي نكردم و با او قهر كردم. و به درس پرداختم. باور كنيد وقت نداشتم وگرنه نمي‌گذشتم به هرحال محيط كلاس متعلق به همه هست.

هر كلاسي داستاني جاودانه است. من دلم مي‌خواست حال داشتم و از هر كلاسم رماني براي‌تان مي‌ساختم.

فكر مي‌كردم از من بدش آمده اما محبت بي‌دريغش همواره دستگيرم بود. گاهي مي انديشم من معلم شاگردانم هستند يا آنها هستند كه شيوه عشق ورزيدن اصيل را به من مي‌آموزند؟

من از بين همين شاگردان كوچك پانزده شانزده ساله‌ام معلمان بزرگي داشته‌ام.

روز ولنيتاين بود. محض اطلاع من هميشه مباحث خارج كلاسي هم مطرح مي‌كنم. ديدم حميده و ميركي با دو عروسك و باز ناز در كلاس نشسته‌اندو با خودم فكر كردم خب نيابد اين حمده را جدي گرفت.

شايد در كنار عشقش به نيكبخت دوست پسري چيزي هم دارد.

مدت نيم ساعت از كلاس كه من درس مي‌دادم يا مي‌پرسيدم يادم نيست همچنان عروسك‌ها در بغلشان بود و با چشماني پر از ناز به من نگاه مي‌كردند.

نمي‌دانم شايد حس بچه‌هاي ديگر بود كه واكنشم واداشت. يا شايد از اينكه مثل مجسمه عروسك‌ها را بغل كرده بودند. رفتم جلو و عروسك‌ها را گرفتم و در طاقچه گذاشتم.

با زهم حميده كف دستش را به من نشان داد با عكسي از عليرضا كه در آن پنهان كرده بود.

با زهم آهي از نهادم در آمد.

حميده آن‌قدر مرا دوست داشت كه مرا به عنوان معلم خصوصي همراه با دو تا ديگر از بچه‌ها بگيرد. بر خلاف ميركي و مظفري او با هوش بود. نمره‌اش معمولا خوب مي‌شد و درس كه مي‌دادم خوب مي‌فهميد.

فيزيك ترم اول را شانزده شد. علارغم اينكه مي‌دانم زياد نخوانده بود.

كم كم از آنها بدم مي‌امد. سر هر جلسه آتقدر با هم حرف مي‌زدند كه كفري‌ام مي‌كردندو علارغم محبت‌هاي حميده چند بار تشر اساسي به آنها زدم يا خواستم مظفري را اخراج كنم كه نمي‌دانم مي‌گفت بيماري خاصي دارد و دنبال يك انرژي درمان‌گر مي‌گشت.

رفته بودن بيرون كلاس كه در طبقه دوم بود و دست‌هايشان را گرفته بودند. حميده آمده بود بالا و داشت به داخل كلاس نگاه مي‌كرد.

دادي زدم. اگر مدير مي‌ديد يا مي‌افتادند من چه مي‌كردم؟

گاهي از بي‌مهري‌ام به آنها غمگين مي‌شدم اما محبت آنها پاياني نداشت.

آن بار هم كه حميده را دعوا كردم در نهايت او آمد و معذرت خواست.

قسمتي از ماجرا را مي‌گذارم براي بعد.

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم تیر 1387 توسط دریا

امروز حميده آمد و مرا از نزد خانم "ش" همكار هم محله اي‌ام بلند كرد گفت حسين پشت كامپيورت نشسته و گفته من امروز حسابي تيپ زده‌ام براي دريا تا او از من خوشش بيايد.

القصه حسين كيست؟

حميده يك عموي پا به سن گذاشته داشت كه رفته بود و يك زن معلم گرفته بود و اين عمو الان يك پسر چهار ساله دارد به نام حسين با عينكي مشكي بر چشمش. قيافه‌اي شبيه يك پروفسور كوچك.

قبلا به اتاقم آمده بود. برايش پينت را باز كردم و نقاشي عجيب و غريبي كشيد و كمي مقابلش نوشتم.

ديروز كه آمده بود گفت

-         اومدم كاغذمو ببرم

-         كدوم كاغذ؟ من كه كاغذي تو اتاقم نديدم.

-         يه كاغذ مهم داشتم كه توي اتاق تو جا گذاشتم

-         ا؟ مهم بوده؟ خب اگه راست مي‌گي اسمش چي بود؟

-         نمي تونم اسمشو نبايد به كسي گفت.

-         به منم نمي‌توني بگي؟

-         اسمش بشقاب پرندس.!

-         آهاننننننننننن؟ همون كاغذه بشقاب پرنده؟ راستش يه آدم فضايي اومدو بردش

و به اين ترتيب ديشب مكالمه منو حسين با اون عينك پروفسورانه تموم شد. و امروز عروس‌مون در حالي كه شاخ در آورده بود اومد گفت كه اون برات تيپ زده.

فوري از كنار خانوم" ش" بلند شدمو اومدم ديدم حسين پشت كامپيوتر نشسته.

-         حسين؟ تو به خاطر من لباس خوشگلتو پوشيدي؟

يه لباس راه راه پوشيده بود

با زبون شيرينش گفت:

-         اره. ديروز شيش تا از اينا خريدم.

حس محبت عجيبي منو فرا گرفت و حس كردم چه طور يه پسر بچه مي تونه فقط با دو تا ملاقات اين‌همه به يكي علاقه پيدا كنه.

پينتو دوباره براش باز كردمو گفتم:

-         تو منو دوست داري حسين؟

چيزي نگفت. فقط سرشو پايين آورد.

تحليل گرانه گفتم:

-         چرا؟ مگه من چي كار كردم.

چيزي نگفت.

با زهم سوال كردم

-         تو براي چي منو دوست داري؟

سكوتش بيان علاقه‌اي بود كه فقط يه كودك مي‌تونه به آدم داشته باشه.

گونشو بوسيدمو گفتم:

منم دوست دارم.

 

 

 

 

 

این مطلبی بود که من هم به خاطر خاطره از حضور اون چند شب پیش ثبت موقتش کردم

خواستم بگم دل به دل راه داره:

حسين كوچولو الان روي زانوهاي من نشسته

اون پسر عموي عروسمونه

نگران نباشيد اون فقط پنج سالشه

ميگه توي تهران كاميپوتر داره

اما كيسش خرابه

حالا هم كم ندارم اينا رو براش مي نويسمو مي خونم

مي خنده

قيافشم شبيه پرو فسوراس چون عينك داره

ديگه چيزي بنويسم؟

-         ميگه نه

-         كاش يه بازي داشت

-         اوهوم. نقاشيشو مي آري؟

باهم خنديديم

به قول اون

تموم شد

خنده

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه یکم تیر 1387 توسط دریا

 

 

 

 

 

 

دختری کنار پنجره اثر ایمان ملکی: برنده جایزه منتخب رئیس مرکز نوسازی هنر در دومین دوره

 مسابقه ( سالن) بین المللی مرکز هنر (ARC) امریکا

آثارنقاشان ایران وجهان

 

 

 

 

حميده زنگ مي‌زند

با شوق حرف مي ‌زند. انوار محبت از قلبش بر مي‌خيزدو خوشحال است كه جوابش را داده‌ام.

-مي‌دوني كجام؟ من الان مشغول تماشاي غروب دريا هستم و براي تو خيلي دعا كردم.

وقتي مي‌گويد غروب دريا ته دلم مي‌لرزد.

به نظر شما من يك دريا نورد نبوده‌ام؟

نزديك است اشكم در بيايد به خاطر محبت صادقانه‌اش.

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط دریا

امروز بچه ها آمدند

داشتم سوال هاي كلاس اول را تايپ مي كردم كه پدرم گفت عده اي پشت در هستند.

شاگردهاي دو سال پيشم بودند كه خاطره بودن و اردو رفتن با آنها را در ابتداي همين وبلاگ گذاشته بودم االبته الان ثبت موقت است.

انگار بال در آوردم. آيا من در زمره كساني هستم كه بدون تولد بچه لذت مادري را چشيده ام؟ البته من سختي‌هايش را كمتر كشيدم اما انگار فرزندان خودم را ديدم.

و دلم مي خواست همانجا آنان را در آغوش كنم. و با خودم فكر كردم من چه دارم كه به آنها بدهم؟ چه؟

فرخنده هنوز جريان اخراج خودش را يادش بود. كه چرا وقتي سوالي را حل مي كردم گفته بود اشتباه حل مي‌كنم و من با او دعوا كردم و او نزد مدير رفت و كلي گريه كرد. و مي گفت حالا ديگر جرات ندارم به معلمي بابت حلش گير دهم!

شرمنده شدم ولي عصباني شدنم دلايل قبلي داشت. زياد سر به سرم مي گذاشتند. و در عين حال دوستم داشتند.

يا همان‌سال وقتي تصادف كردم فكر كرد من فلج شده ام و بازهم كلي گريست در حالي كه ابدا پايم اسيب نديده بود.

آنها دو بار به خانه ما آمده اند. و وقتي صورتم را ديدند فكر نمي كردند آنقدر درست و راست و ريست شود.

و من شرمنده همه مهرباني آنها شدم.

خدا را شكر J كه لذت مهر ورزیدن به ديگران را و دريافت محبت از آنان را به من داده است.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام فروردین 1387 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام فروردین 1387 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم فروردین 1387 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 توسط دریا

 

 

 

از بين دوستانم در حال حاضر آن‌كه بيشتر به من نشاط مي‌دهد دختر چهار ساله حميده است.

او سر شار از عشق است و نمي‌دانم اين عشق را به چند نفر ارزاني مي‌كند اما يكي از آن‌ها منم.

ديروز بعد از مدت‌ها به خانه آن‌ها رفتم و اين دخترك شاد و شيطان مرا به شدت در آغوش گرفت و  چه بوسه‌هاي گرمو گيرايي بعد هم گفت: قربونت برم! بعد هم لبش را چسباند محكم به صورتم و مگر ول مي‌كرد از آن بوسه‌هاي آب‌دار

بعد من بهش گفتم اين‌كارا رو از كي ياد گرفتي؟ بابات اين‌طوري مامانتو بوس كرد؟

گفت : نه مامانم اينطوري منو بوس كرد!

نتيجه اخلاقيش اين است كه تا كسي نگرفته باشد نمي‌تواند بدهد!!!

شايد هم بهتر باشد مولانا در اين شعرش بگويد

بگيريد بگيريد در اين عشق بگيريد

 چون گرفتيد مي توانيد پس بدهيد!

اما دلم مي‌خواهد بتواند حميده اگر پسر هم داشت او را چنين بذل کننده عشق بار مي‌آورد كه با ديدن من به چنان ابراز عشقي بپردازد؟

من عمیقا معتقدم دلیل رفتار پسرها را باید در رفتار مادرشان جستجو کرد.

حمیده نگران حامله بودن بود که گفت نیستم و گفتم خب محمد خوشحال است؟

گفت به من گفته رفته کلی نذر این همسایه فقیرمان کرده که نباشم!

بعد به حميده گفتم چرا ممل ناراحت است؟

 

راستش تعريفش بسيار جالب است:

گفت ديروز رفته بوديم آپارتمان ببنيم و در آن آپارتمان وجود تخت خوابي زيبا و پرده هاي زيباتر و محيط دنج وجود داشت

وقتي برگشتيم ديديم شوهرمان با ما قهر كرده‌اند

بعد از تحقيقات متوجه شده ايم ايشان ناراحت هستند كه چرا نمي‌توانند براي ما از اين كارها بكنند!

بعد هم كلي خنديديم كه بله تازه بيا كلي چغالي بار خر كن كه حالا عيب نداره ما اصلا نخواستيم قهر نكن

مي گفت بعد از هرگزي نشسته و چايي ريخته

 گفت من دم كردم و او ريخته بود داشتم خارج مي شدم دستي به زانويم زد كه يعني بنشين بخور

این همه ابراز احساسش بود.

مي گفت داشتم مي رفتم بيرون كه دلم برايش سوخت

بعد گفت مي‌دوني فاطي اگه بهم  يه دست كوچيك هم بزنه تا آخرش خر مي‌شم

مشكل شو هر حميده در ابراز عشق است

اين چيزي است كه او شيفته‌اش است

عكسي روي طا قچه اتاقشان بود كه ممل به او تكيه داده بود روبروي زاينده رود

بعد كلي درباره آن نظر خواهي كرد

راستش من برايم عادي بود

تا اينكه گفت  مي بيني چه طوري به من تكيه كرده!

كلي از او خواهش كردم تا اينطوري دستش را بگذارد سر شانه‌ام

از او پرسيدم اگر بر مي‌گشتي حاضر بودي زنش شوي؟

گفت با محمد شش سال پيش نه

ولي با محمد حالا آره

چون خيلي رنج كشيدم تا به اينجا رسيد.

 

راست مي‌گويد

البته رنج‌ها همه‌اش به خاطر شوهرش نبود بلكه به خاطر شرايط سخت كاري به خاطر استخدام بود

حمیده همکارم است.

از او كادو خواستم براي هديه تولد ياسمن

يك كاغذ كادوي كهنه برايم آورد

بعد گفت مي‌دوني اين چه كادويي هست؟

گفتم چي؟

گفت اين كاغذ كادويي هست كه تو شش سال پيش هديه ازدواجم را در آن پيچيده بودي

دوتا هديه برايش برده بودم

يك قوري و ديگري كتاب نشان از بي‌نشان هاي حاج شيخ حسنعلي اصفهاني

همان نخودكي كه قبرش در حرم امام رضاست و كلي كرامات دارد

او گفته بود قبرش را پيش پاي زائران در يكي از صحن ها بسازند كه زائران از روي آن رد شوند و گفته بود قبر او عميق تر از حد معمول بكنند

بعد ها وقتي حرم را كندند براي زيرزمين  قبرهاي بسياري رو شد و قبر او نامعلوم ماند.

 اين را كه گفتم فراموش كردم ديگر چه بگويم

به هر حال حميده يكي از دوستان من است كه برايم هزار خاطره ساخته است

خصوصا با شوهرش

 هوش او برايم جالب است

يك بار كه با محمد كتك كاري كرده بودندرفته بود و فوري كنتور را قطع كرده بود

چرا؟

تا بچه اش دعواي آنهارا نبيند

بگذريم

با اين حال او شوهرش را دوست دارد. و شوهرش او را

 

 

۲-

نمي‌دونم ازدواج موقت تا چه اندازه كاربرد داره و در مورد چه كساني صادق است. به هر حال انسان‌ها متفاوت هستند. اما قطعا ازدواج موقت براي هوسراني نيست. يك كلاه شرعي براي وجه ديگر قضيه نيست.

يعني به نوعي كسب درآمد براي زنان نیست.

بلكه راهي هست كه اگر در شرايطي ايجاب كرد انسان كاري با شرايط قلبي رضايت خدا انجام بده.

آزادي انسان در اسلام چيزي تضمين شده است اما اين‌كه ما خود از اسلام چه چيزي ساختيم كه بخواهيم ايمان نورزيم مقوله ديگريست.

منظور دو چيز است يا خدا را در نظر بگير و زندگي كن

يا خدا را در نظر نگيرو زندگي كن

خدا را در نظر گرفتن يعي عمل به دستورات دين و نه غير از اين.

تفاوت آن مي‌شود يك انسان افسرده يا يك انسان با نشاط

طبق تحقيقات غيرعيني خودم افسردگي در انسان‌هاي بي‌دين يعني بدون انجام دادن شئونات ديني صد درصد است.

ببينيد يك نوع استدلال وجود دارد مي‌گويند فلان انسان نماز مي‌خواند اين طوري هم هست.

يك استدلال خنده‌دار است آيا او به خاطر نماز خواندن چنين شده؟

غرض همان در نظر گرفتن خداست.

در مورد خودم قادر به ازدواج موقت بدون عشق نيستم.

زنان ديگر را نمي‌دانم!!!

اين حرف‌ها به خاطر ديدن اين سايت بر زبانم جاري شد:

ازدواج موقت

آقايان و خانم‌ها هركدام مايلند بسم‌الله

اما تفاوتي بين ازدواج موقت و فحشا وجود دارد كسي مرز آن را تعيين كند.

قطعا ازدواج موقت براي دوستان متاهل شرايط ديگري به خود مي‌گيرد.

 خيانت به هر نوعي و به هر اسمي محكوم است. در اين‌باره اجازه همسر شرط است. و دختران بايد بدانند كه بهتر است كانون خانواده انساني ديگر را كه جايگاهي مقدس است پاس بدارند.

شخصا معتقدم مرد متاهل يا زن متاهل اول بايد تكليف خود را روشن كند بعد به رابطه جديد بپردازد.

در اين‌كه ازدواج موقت به نفع زنان است يا نه؟ يا تحقيقات نشان مي‌دهد اين عمل با عث افزايش بيماري ايدز مي‌شود که آموزش جنسی در هر حال امری ضروری است.

این هم از تبلیغات برای دوستمان یاسمن که به ما هم آموزش بدون کاربرد داده اند  و ایشان مربی پیشگیری از ایدز هستند.

 بايد گفت:

به نفع زنان هم هست. چرا كه يك زن كانون گرم خانوادگي را براي عشق مي‌خواهد نه براي ارضاي هوس يك مرد. در دراز مدت شايد اين گرسنگي جنسي در بين جوانان وجود نداشته باشد كه به خاطر آن ازدواج كنند و دوتا بچه بياورند و بعد بروند و به همسرشان خيانت كنند. چنان كه شاهد آن هستيم.

بچه های که در محیط بی مهری و خیانت رشد می کنند چه می شوند؟

اما دولت در ان زمينه چه مي‌كند؟

هيچ مي‌ايستد و در جاده تهران شمال جوانان را مي‌گيرد.

به هر حال زور يا حتي تبليغات راه نهادينه كردن دين‌داي در جامعه نيست. ديني كه در فضاي خفقان رشد كند فضاي ضد ديني مثل الان مي‌سازد.

 

 

و رواياني در اين زمينه:

 

 اززنان كساني كه شما از آنان براي مدتي معين تمتع مي‌بريد واجب است اجرت‌شان دهيد.  آيه 24 سوره نساء

 

 

امام علی (ع) : اگر عمر ازدواج موقت را حرام نکرده بود، جز بدبخت ترین انسانها کسی دست به زنا نمی‌زد.

پیامبر اعظم (ص) می فرمایند: اي جوان ازدوج كن و زنا مكن كه زنا ايمان را از قلب تو بيرون مي‌برد.

 

 

 

 

فكر مي‌كنيد چي شده؟

زنگ موبايلم بستس. يه دفعه بازش كردم.

كي زنگ زده باشه خوبه؟

فواد!!!!!!!

بدون اين‌كه من بهش اس ام اس بدم.

زنگ زد تا شماره بده و الهام بتونه بهش زنگ بزنه.

خب مثل اين‌كه تجسم خلاق الهام به اضافه خواب‌هايي كه مي‌بينه داره يه كاري مي‌كنه

به نظر شما اين ارتباط به كجا مي‌رسه.

مارو باش به حضرت عباس چه گيري افتاديم.

 

 

 

 

مي‌دانيد كه عده‌ زيادي با شنيدن صداي عبدالباسط در آمريكاي جنوبي مسلمان شدند:

لا اقسم بيوم القيامه

و لا اقسم بالنفس الوامه

ايحسب الانسان الن نجمع عظامه

بلي قادرين علي ان نسوي بنانه

بل يريد الانسان ليفجر امامه

يسئل ايان يوم القيامه

فاذا برق البصر

و خسف القمر

و جمع الشمس و القمر

يقول الانسان يومئذ اين المفر؟

 

متاسفانه صدای عبدالباسط در جامعه ما صدای مرگ شده است

یا اصلا قرآن صدای مرگ شده است.

انا لله و انا الیه راجعون

تسلیت قرآن برای زندگیست

نه برای مرگ که بر سر در اعلامیه وفات می نویسند

 

 

 

به يكي از دوستان فيلسوف‌مان اس ام زديم و گفتيم خوبي؟

چنان جواب آمد:

- نمي‌دانم خوبي چيه؟ و آيا اين‌كه خوبم؟ اما نسبتا آرومم. ممنون تو چي خوبي؟

 

 

اما در باب ياسمن بانو مي‌توان كتابي تحرير كرد در باب گربه‌هايشان

چنان‌كه من هر روز اعمال اين موجودات را از ياسمن شنود مي‌كنم

چنان‌كه امروز ياسمن گفت همسايه روبرو‌يي‌شان كه اصفهاني است و مي‌خواهد اداي تهراني‌ها را در بباورد زنگ زده و گفته درحياط خانه ما چهار عدد بچه گربه وجود دارد كه عين شنگول شماست!

ياسمن مي‌گفت مادرم به آن‌جا سرزده و مي‌گويد بيا ببين شنگول چه شاهكاري كرده

چهار عدد شنگولك گربه با نژاد پرشين پاكوتا

لازم به ذكر است شنگول گربه‌اي بوده كه ياسمن از سر عشق به خانه برده‌اند و بعدا يك دام‌‌پزشك اين گربه را يك نژاد اصيل از گربه‌گان تخمين زده و گربه مذكور را براي اعمال مادون اخلاق يعني پرورش نسل با ماده گربگان به خانه مي‌برده

ما پيشنهاد كرديم كه از بابت فقدان شنگول خان جهت امر زيباي بچه‌سازي كرايه دريافت كنند!

 

 

و اين‌كه اين اقايي كه نقش افغانيها را در طنز 3 بازي مي‌كند جدا كه باحال بازي مي‌كند.

 

و در نهايت مستفيض شديم در هفتان كه به جاي كلمه بي مناسبت اس ام اس بفرماييم اس ام

اما وقتي كلمه‌اي معناي فارسي گرفت چه كار به اين داريم كه مخفف چيست؟

 

 

 

 

 

مدتی را علی می شوم

۱- شاید دخترها دلشان سوخت و نظر دادند

۲- کسانی که چند هویتی بودن ما گیجشان کرده گیج تر شوند

 

 

 

 

 

این لینک را در هفتان دیدم.

آيا يك هنرمند بازيكن فوتبال است كه به او با اين ديد نگريسته شود؟

حتی این حرکت درباره بازیکنان فوتبال هم اشتباه است.

مدت ها بود می خواستم از حرکت ضد فرهنگی جامعه در مورد مهدی مهدوی کیا و دخالت در روند زندگی اوکه یکی از امیدها بود قبل از مسابقات جام جهانی بنویسم. گاهی شک می کنم این حرکت یک توطئه بود برای تضعیف روحیه او؟

حتي يك بازيكن فوتبال هم اين آزادي را دارد تا انسان متفاوتي شود.

اين حركت ضد فرهنگي نيست كه روزي كسي را بپرستيم و روزي او را چنين نقد كنيم كه انگار از دست رفته است؟ اگر مخمل باف هم از دست برود هنر او ماندگار است.

با  خواندن اين توضيحات در باره مخمل‌باف كه حركات منفي نگريسته بود به بزرگي و هنرمندي‌اش بيشتر پي بردم چون او را انساني ديدم آزاد كه مسير خود را طي مي‌كند.

معلوم نیست علت این حرکت مخمل باف چه بوده است اما نقد خوبی نبود.

 

 

 

قبلا دوبار به آموزش شنا رفتم و هر بار به خاطر خنگي ياران همراه دوره آموزش تا نيمه پيش نرفت. البته آن دوره‌ها  رسمي نبودند با مربيان ويژه. مثل اتربيت بدني دانشگاه يا آموزش شناي فرهنگيان.

اين‌بار تصميم گرفتم تا مراحل بالاي آموزش شنا بروم و براي همين هم بود كه يك روز جمعه يك دفعه زدم به خيابان و از در استخر سر در‌اوردم.  البته قبلا مي‌دانستم سانس آموزش چه زماني هست. همان آن ثبت نام كردم فارغ از همه راه دور و مشكلات.

گفتم بايد ياد بگيرم روي آب بايستم.

كمي دوچرخه بلد بودم اما قسمت عميق را مستقل نرفته‌ام. البته تصميم جدي‌ام يادگيري اسكيت بود اما از جايي كه چند وسيله ورزشي در حيات خانه‌مان خاك مي‌خورد گفتم تا مطمئن نشوم آن‌را نمي‌خرم گرچه كه اسكيت جان دل من است واز آن به شدت لذت مي‌برم و تاثير زيادي هم بر تعادل وزنم دارد.

شايد هم مشوق همان دريا بود كه دلم مي‌خواست بپرم در آن از ترس بي‌شنايي تا قسمتي بيشتر جلو نرفتم.

علارغم جلسه دوم آموزش مربي مارا به قسمت عميق برد تا شيرجه برويم و دوچرخه بزنيم اينجا بود كه من چون قبلا هم اين كار را كرده بوديم اولين نفر بودم در مقابل دوستاني كه مي‌ترسيدند. رفتم و شيرجه زدم و ديدم چقدر خوب! مي‌توانم روي آب بايستم.

بعد هم نشسيتيم و با عده‌اي ازبچه‌ها بنا كرديم به خنيدن به بقيه.

آخر بلد نبودند همين كه شيرجه مي‌رفتند بنا مي‌كردند به دست زدن روي‌اب يا چوب مربي را فوري مي‌گرفتند.

اين نجات غريق كه دختركي است با قيا‌فه‌اي خشن و در عين حال صاحب جذابيت خاص

نمي‌دانم شبيه كدام بازگير است. يك جور قيافه مدرن دارد اما يزدي حرف مي‌زند.

آن روز كه رفتم و ديدم روز آموزشي نيست و علاف شده‌ام گفتم: من همين الان مي‌روم خودم را پرت مي‌كنم در قسمت عميق!

البته آن‌ها شوخي‌ام را نفهميدند. چه كنم تازگي‌ها احمد طالبي مطلبي درباره آموزش شنا نوشته اشت كه اگر مي‌خواهيد ياد بگيريد برويد و بپريد درقسمت عميق!

البته او از آموزش شناي من بي‌خبر است پس من اين مطلب را رهنمودي از كل كائنات فرض مي‌كنم.:)

القصه رفتم گوشه نزديك طناب و شيرجه رفتم كه نجات غريق الوم بلومبمان ترسيد و آمد لبه استخر

آخر فكر كرد دارم خفه مي‌شوم و ديگر داد زد بيا اين‌ور طناب L

آقايان خانم‌ها من شنا مي‌خواهم. يك صحنه كه از آن لذت مي‌بردم پريدن آن زن در فيلم آبي بود و غوطه‌وري او از آب و زندگي

شايد روزي يك نجات غريق شوم.

سعي مي‌كنم يادگيري تا آن مرحله ادامه بدهم.

البته به خاطر شديد بودن نمي‌دانم چه محلولي در آب تامدتي پوست صورتم مي‌سوخت.

 

 

 

از ديدگاه رشد منابع انساني (Hrd ) بدكاري يا رفتار ناسازگار تنها به جدال دروني موهوم و اسرارآميز بستگي ندارد بلكه بيشتر به كمبود مهارت‌ها يا عدم توانايي فرد در كاركرد مؤثر در زندگي خود بستگي دارد. به همين دليل است كه كارخوف اين عبارت را درست مي‌كند:

جامعه ستيزي عبارت است ازمشغوليت ذهني با امور نامربوط

به عبارتي كارخوف مي‌گويد كه مردم ديوانه يا بد نيستند بلكه آن‌ها مهارت ندارند. زيرا هيچ‌كس به خود زحمت نمي‌دهد كه كمبود‌هاي آن‌ها را در خصوص مهارت‌ها ببيند يا مهارت‌هاي مورد نياز را به آن‌ها آموزش دهد.

 

 

1- مهارت بياموزيد جانم و به يكديگر هم ياد بدهيد!

2- از مشغوليت ذهني با امور نامربوط بكاهيد

3-كنترل افكار مهارتي اساسي است.

 

 

 

 

مسحور كننده

اسكورسيزي دو ساعت تمام انسان را پاي فيلم ميخكوب مي‌كند

در مورد چند فيلم محدود اين حالت برايم رخ داد

تلالو يا درخشش

بازي

و اين فيلم

جدامانده

آيا بازي هم ساخته اسكورسيزي است؟

در فضای این فیلم به یاد بازی افتادم.

 

 حقيقت واضح نيست

كسي كه در دسته پليس است شرورتر و كسي كه در دسته خلافكاران است پاك!

در تحليل اين فيلم گفته شد در ين فيلم پاكي وجود ندارد

پس آن پسرک چه بود؟

آیا حقیقت با وجود اینکه مشابه به نظر می رسید وجود نداشت؟

 

 

 

 

 

 

 

سلام

امروز آنقدر تحت تابش عشق قرار گرفتم و سر شار از شادي شدم كه دلم مي‌خواهد تك تك  آنها را بنويسم

اين ابراز عشق با شور بود نه ابرازي تصنعي

و شايد از جانب هستي

شايد گامي به سوي عشق برداشته باشم.

اول يك ماجرا كه كلي حميده را خنداند براي‌تان مي‌گويم. صبح رفتم مدرسه و سوالات را بردم. براي گرفتن امتياز بايد مقاله اي را مي نوشتيم. در اينكه اين مقاله را چگونه و از كجا كش رفتم حرفي نمي زنم.

اگر كسي از من مقاله ادبي، روانشناسي يا حتس فلسفي بخواهد چيزي بلغور مي كنم اما افسوس از يك مقاله فيزيك

يا نه بهتر است بگويم كه قسمت‌هايي از يك كتاب را كش رفتم و بعد هم خودم چند منبع برايش اختراع كردم.

خبر نداريد كه معوان مدرسه كه خيلي دوست داشتني است منتظر مقاله من بود تا آن را براي وحيده ببرد.

البته او چيزي نگفت اما من خودم فهميدم. وحيده يكي از همكاران سيدمان است كه هر وقت مي‌ماند مي‌گويد تو را به جدم اين كارو بكن. وحيده را دوست دارم گرچه چند ماهي مي‌شود او را نديده‌ام. القصه من اين مقاله را تايپ كرده بودم و بعد از بردن سوالات به مدرسه رفتم تا از آنها پرينت بگيرم.

مگر صبح ساعت 8 تايپو تكثير باز است؟ اين در حالي بود كه بايد بر مي‌گشتم و بچه‌ها را راهنمايي مي‌كردم. يعني ناله‌هاي شب قبل احمدي روي وجدانم راه مي‌رفت.

از مدرسه خارج شدم و بعد از كلي پياده روي در آفتاب به سر خيابان رسيدم.

گرم گرم گرم

آنهم ساعت صبح8. تابش بي امان آفتاب داشتم فكر مي‌كردم چگونه عاشق خورشيد باشم؟

بعد از پياده روي در خيابان به تايپ و تكثير رسيدم كه باز نبود و تازه فقط كپي بود. گفتم مي‌روم سه راه شحنه

سوار يك شخصي شدم كه مي‌خواست سر صحبت را باز كند كه مي‌روي سر كار؟ كه چنان به اين بيچاره توپيدم كه  يعني خدايي نتوپيدم فقط با لحن وحشتناكي گفتم نه! و داشتم فكر مي كردم او را چه به فضولي

كه گفت مي خواستم ببينم مسيرت كجاست ببرمت؟

در دلم گفتم جان عمه ات! و يك شماره هم بگيري. گرچه كه اينگونه فرشتگان زياد سر راه من سبز مي شوند وبدون مزاحمتي مرا به مقصد مي رسانند.

القصه سه راه شحنه كلاه افتابگيرم را گذاشتم سرم و راه افتادم ديدم سه تا مغازه هر سه بسته‌اند.

گفتم باغ ملي حتما باز است. با خودم فكر مي‌كردم يك زماني چقدر گذاشتن اين كلاه براي سخت بود. اما سردرد ناشي از افتاب سخت است. درحالي كه پيرو جوان به من خيره مي‌شوند صورتم را پايين مي‌گيرم و خنده ‌ام مي‌گيرد از تعجبشان!

كجايش تعجب دارد. يك كتلك هم شنيدم كه اينها به آفتاب عادت ندارند! يا متلك هاي ديگر.

القصه گفتم مي‌روم باغ ملي

سوار تاكسي شدم كه ديدم ميانه راه يك مغازه باز است. پياده شدم و رفتم كه گفت كامپيوتر خاموش است و متصدي مربوطه نيامده.

اصلا ناي راه رفتن نداشتم.

دوباره سوار تاكسي شدم رفتم باغ ملي. و خوشحال شدم كه مغازه اي باز است. پسركي داشت از صفحات عقد نامه‌اش كپي مي‌گرفت. بعد از مدتي نوبت من شد. ديسكت را دادم كه گفت دو صفخه بيشتر نيست.

وقتي صفحات را ديدم وا رفتم. نصف مقاله را با نام ديگر فرستاده بودم به ديسكت.

مانده بود چهار تا فحش به خودم بدهم. چاره‌اي نديدم براي اينكه دست خالي نروم يك تلق گرفتم و پريدم در خيابان. L

تقريبا يه همان شكل بالا بودم.

خب اينبار خط واحد رسيد. خدا خدا كردم خط واحد محله مان باشد چون راستش پول آژانس نداشتم.

همين كه مارسيديم او حركت كرد.

پريدم جلو خط و از راننده خواهش كردم مرا جلوتر پياده كند و اين بار به خط واحد رسيدم.

به اين شكل به خانه رسيدم.

از پدرم خواستم مرا به مغازه محله خودمان ببرد و منتظرم بايستد تا مرا به جايي برساندو خوشبختانه اين بار مقاله ايرادي نداشت.

سوار وسيله پدرم شدم كه بعد از طي 200 متر پنچر كرد.

همه اين اتفاقات در يك ساعت و ربع رخ داد. داشتم به بچه ها فكر مي كردم كه امتحان را چگونه مي دهند. ساعت نه و نيم بود.

به اين فكر كردم كه من واقعا خوش شانسم. باور نمي كنيد يك بار قضيه خوش شانسي ام را بريتان مي گويم.

آزانسي با دو سرنشين ترمز كرد . به سه راه حكيميان رسيدم. آزانس ديگري گرفتم و به مدرسه. ديدم بچه ها نيستند وقتي وارد درفتر شدم ديدم توي دفتر معاون امتحان مي‌دهند.

راستش مي‌خواستم كله خو دم را از شدت بي حالي بكنم. چه برسد به آنها جواب بدهم.

اما دادم

چند مسئل راهنمايي كردم. بچه هايي بودند كه به نظرم به هيچ عنوان نمره نمي آوردند. از بس خنگ بودند.

برگه را دادند و رفتند.

صحيح كردك يكي شد ده و سه ربع و ديگري شد شد هفت.

مردد شدم چه كنم؟

گفتم يك بار ديگر دست بالا صحيح مي كنم اگر آورد كه آورد

و آورد

اين دستاورد من بود

خوشحال شدم. براي احمدي شاگرد ضعيف و نحيف و دلرحم و مهربانم

كه شب قبل التماس مي كرد سوالات را به او بگويم.

شايد باور نكنيد اما اينكه او شد هفت و من توانستم با ارفاق برسانمش و مثلا نشد 4 برايم يك معجزه بود.

 و حالا سيل تشكرات و عشق ورزيدن ها را به صورت تيتر مي‌نويسم.

رخدادهاي امروز را مي‌توان به صورت تيتر نوشت:

به خانه حميده رفتم:

ابراز علاقه شديد دختر او شامل: آغوش بوسه تشكر كلامي: يك دختر سه ساله به من بگويد: قدت مث ماهه

انصافا يك  تعبير شاعرانه  توام با خلاقيت است. حميده مي‌گفت بگو رويت مثل ماه است. گفتم زيبايي اش به گفتم قدت مثل ماهه است

 

بارها و بارها به من دورت بگردم همين دخترك كوچك

به او گفتم من كي تو هستم؟ منم مامانتم و بعد عا و گفت تو علي من هستي

تعجب نكنيد از يك بچه سه ساله

در حالي كه به روي تاپ من خيره مي‌شد نوك سينه‌ام را گرفت و گفت: S

 

 

خواهر حميده با روحيه اي كسل آنجا بود كه پس از كمي حرف زدن از من خواست به خانه اش بروم

 

حميده به زور مرا براي ناهار نگه داشت:

ابراز علاقه حميده

دست پخت خوب او

يك شيشه ترشي

يكي از بلوزهاي زيبايي كه دوشتش نداشت و به من مي آمد و نوبود

به او گفتم حميده تو چرا اينقدر مرا دوست داري؟

گفت از بس برايم خوب بودي.

 

باز هم دختر حميده با لحن كودكانه خود گقت: تو حاضري با داداشت ازدواج كني؟ به اين شكل مي خواست نظر مرا جويا شود. گفتم اره. حاضرم باهش ازدواج كنم. گفت    پس بيا زن دايي مسعود من شو

به او گفتيم چرا نمي خواهي زن عمويت شوم؟ گفتم عمويم برق خوانده و بايد با يك پرستار ازدواج كند.

البته برادر حميده به درد ازدواج با من مي‌خورد.

 

بعد از ظهر سارا زنگ زد: شاگرد 5 سال پيشم و گفت بي معرفتم كه با او تماس نگرفتم سه روز پيش يك اس ام اس را سه بار برايش سند كردم و نرفت

 

 

بعد پورزحمتكش زنگ زد

گفت خانم نمي‌دانيد اين احمدي چقدر مشكلات دارد و چقدر در خانه‌شان مشكلات دارند و جنگ و دعوا و گفت من دوروز است فيزيك يادش مي دهم. گفتم شيطان زنگزدي بني نمره اورده يا نه؟

گفت نه من در همه مناسبتها زنگ مي زنم

اما اين جمله او يك دنيا برايم ارزش داشت

گفت اگر همه هم قدر شما را ندانند من قدر شما را مي دانم

 

 

و بعد دوباره احمدي زنگ شد

با آن صداي كودكانه اش خوشحال شدم كه خوشحال شده است

 

و بعد الهام زنگ زد

گفتم الهام تو عاشق كي هستي آخرش؟

گفت عاشق شما هستم!

 

و در نهايت دوستي كه مدتي با من قهر بود جواب تلفنم را داد و چند تا دروغ هم سر هم كرد كه چرا تا به حال واب نمي داده ؛)

 

 

مي بينيد چقدر تحت مهر قرار گرفتم؟

خدا ي را سپاس

به خاطر مهر روز افزونش به من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم شهریور 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مرداد 1386 توسط دریا

آقاي خ در مورد دوست‌مان مي‌‌گفت: شده‌است خروسك

 (با ضمه بخوانيد) از بس آب مي‌خورد

خروسك در زبان يزدي همان سوسك‌هاي وحشت‌ناك حمام مي‌باشد.

 

 

ليلي مي‌گفت:

رفتم در اتاق رييس شركت و به او گفتم: دكتر رونقي تماس گرفته‌اند؛ دكتر رونقي گفته‌اند؛ دكتر رونقي...

كه يك‌دفعه رييس برگشته بود وبا حرص گفته بود:

اگر ايشان دكتررونقي هستند من هم پروفسور رييس‌‌پورم!!!

 

ازیاسمن به خاطر وداع با اسلحه تشکر می کنم

دنبال یک رمان خوب بودم گرچه معلوم نیست کی بخوانمش!

 

و معشوقه حافظ

 

 

 

 

 

 

دوست عزیزم

شاید چیزی که باعث رنج کشیدن تو می شود این است که:

۱-دوست داری باارزش باشی

۲- و برای باارزش بودن این جمله ملکه ذهنت شده است

پس ذهن به دستورالعملی که به آن می دهی عمل می کند

و تو بیشتر رنج می کشی

می توانی به خاطر داشته باشی همان چیزی که هستی باارزش و عالی است و به خاطر آن سپاس بگویی

 همه حکم های کلی و خصوصا نظرات اشخاص مشهور لزوما قابل پذیرش نیست.

 

 

ناگهان فاخته‌اي را ديدم كه بال‌هايش با ريسمان بسته شده بود

خيلي آرام بود

يادم نيست كدام ديگر پرندگان نا آرام در مشتم دل زده بود

مادرم آن را گرفته بود

گفتم مي‌خواهي چه كارش كني؟ گفت بي‌بي حيات مي برد براي بچه‌هايش

-  خب ولش مي‌كنيم

- نه سر و صدا مي‌كند؛ بچه زياد مي‌كند

گفتم: چه طور گرفتيش؟

- نشسته بود توي باغچه

- جوجه است؟

گفت گربه مي‌خوردش

و رفت بالاي نردبان تا ديگري را كه روي داربند انگور نشسته بود بگيرد

- بي بي حيات ببرد براي بچه‌هايش.

اما او پريد

مادرم نا اميد نشد و رفت سر وقتش و با جارو گيرش انداخت اما با زهم پريد

به سراغ جوجه فاخته ديگر رفتم

ريسمان دور بالش را باز كردم

و نوازشش كردم

بوسيدمش

نجيب بود و آرام

پرش دادم

سكندري خورد اما نشست روي داربند انگور.

 

 

 

جلسه را رفتيم

حقيقت اين است كه دلم جلسه علمي‌تري مي‌خواست

اما به خاطر ديدن دكتر دادبه و اشك‌هاي كه دست آخر به ياد كوچه‌پس كو‌چه‌هاي يزد ريخت احساس عجيبي به من دست داد.

راستي كه كوچه‌پس كوچه‌هاي يزد خاطره‌آورند اين را مي‌توانيد از كسي بپرسيد كه سال‌ها از آن دور مانده است

و شايد همين هم برايش خاطره‌اي باشد كه روزي با دختركي عاشق‌پيشه در آن قدم زده باشد.

اولش با يك شعر آغاز شد و آن‌جايي كه جناب حافظ نيز با ما شوخي دارند ما آن را به خود گرفتيم:

او گفت اين شعر به دلم افتاده و آن را مي‌خوانم:

يارب  اين شمع دل افروز ز كاشانه ي كيست

جان ما سوخت بپرسيد كه جانانه ي كيست

حاليا خانه برانداز دل و دين من است

تا در آغوش كه مي خسبد و همخانه ي كيست

باده ي لعل لبش كز لب من دور مباد

راه روح كه و پيمان ده پيمانه ي كيست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

باز پرسيد خدا را كه به پروانه ي كيست

مي دهد هركسش افسوني و معلوم نشد

كه دل نازك او مايل افسانه ي كيست

يارب ان شاه وش ماه رخ زهره جبين

درّ يكتاي كه و گوهر يكدانه ي كيست

گفتم آه از دل ديوانه ي حافظ بي تو

زير لب خنده زنان گفت كه ديوانه ي كيست

 

نمي‌خواهم از وجه علمي اين سخنراني چيزي بگويم و از اين حرف استاد ياد مي‌كنم در باب معشوقه حافظ كه اين‌قدر دنبالش نگرديد

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود

ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است.

 

و از شعر مظاهري ياد كرد كه:

تو گويي گل نه روييدو نه پژمرد

چه آسان مي‌توان از يادها رفت

 

اين گفته ابن عربي از نظرم از هر هرمونوتيكي هرمونوتيك‌تر بود:

كل متاولا مصيب

 

 

 

 

و اين جمله از نمي‌دانم از: چه كسي كه فتح ايران بزرگترين فتح اعراب است

 وبا حساب سن هفتاد سال براي حافظ و تعداد شعرهايش فرمودند حافظ در هر ماه يك شعر گفته و ديوان‌اش قطعا گلچين و اولين منتقدش خودش بوده‌است.

 

 

يزديان در هر صورت وجه دين‌داري خود را آشكار مي‌كنند و استاد گفتند: من دو جور روضه مي‌خوانم روضه فلسفي و روضه ادبي

و در نهايت در حالي كه مي‌گفت وجه ايران‌شناسي از جهت ترك شناسي و دستانش را برد بالا و گفت خدايا نگفتم اسلام شناسي بلكه ترك شناسي و عرب شناسي در خطر است.

 

اين جك را هم بشنويد:

يك نفر با يك آلماني مواجه مي‌شود و مي‌گويد من به ييلاق مي‌روم

مي‌گويد چه؟

مي‌گويد: كوهستان

مي‌گويد چه؟

-         ده بالا (ناحيه كوهستاني يزد)

-         چه؟

-         هدش و الا آخر

در نهايت مي‌گوید اين فلان فلان شده اصلا زبان حالي‌اش نيست با هفت زبان با او صحبت كرديم و نفهميد.

 

 

 

در پايان از ياسمن يك هديه ديگر گرفتم كه ممنونم

به همراه اشك هاي شادي او به خاطر ديدن خانم عباسقلي زاده رييس سابقش كه  خوشحالي مضاعف بود.

 

و در نهايت

همچو حافظ به رغم  مدعيان

شعر رندانه گفتنم هوس است

 

یابن الحسن روحی فداک

متی ترانا و نراک

 

 

دیشب خوابی دیدم. خواب دیدم امام جماعت مسجدمان که سیدی است از من دعوت کرده تا در نشر مجله محلی به او کمک کنم.علارغم این که حوصله این کارها را ندارم در خواب قبول کردم و به جلسه آن ها رفتم. در آن جلسه مشخص شد امام جماعت مسجدمان بسیار تنهاست و هیچکدام از مردان دیگر حاضر در جلسه درست کار نمی کردند. یک مجله در آمده بود که آن را ورق زدم و چیر ناقص و نازیبایی بود. چیزی در بطن این خواب وجود دارد که نمی گویم. در خواب نگران این بودم که چه کار کنم؟ چگونه مقاله بنویسم و با چه کسی مصاحبه کنم. فکر می کنم در خواب یاد یاسمن و خانم عباسقلی زاده رییس سابق آنها هم افتادم! آیا این خواب حکایت از تنهایی امام زمان نیست؟ و کسانی که درست کار نمی کنند؟ خوش‌حالم که دعوت شدم. و آیا کمکی از دستم بر می آید؟

 

 

 

یک موسسه تحقیقاتی با کلاس نزدیک خانه ما ساخته اند

 اما دکتر اصغر دادبه به همراه فرزندان حاج سید جواد حیدری آنجا سخنرانی می کنند

جلسه بعدی ۲۵ تیر درباره تاویل پذیری شعر حافظ

یادم است مدت ها پیش از اصغر دادبه در جلسه اعوان (انجمن علم و اندیشه نوین) دعوت شده بود و من دیر رسیدم

و بسیار پشیمان شدم چون چند کلمه آخر ایشان را شنیدم.

باید گوشم را بر این معرفت آموزی ببندم؟ آخر کار دارم و برای همین کم پیدایم.

محل جلسه: موسسه الغدیر یزد روبروی دروازه قرآن ساعت ۲۰

دوستان قدیمی و جدید!

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مرداد 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ جمعه یکم تیر 1386 توسط دریا

سينما گلخانه فيلم‌هاي قديمي ايراني را كه به نوعي شاهكار هستند پخش مي‌كند

سه فيلمي كه ديدم عشق به اضافه 2 و شايد وقتي ديگر و ساحره

وقتي شايد وقتي ديگر را ديده  بودم سال‌ها پيش به سوسن تسليمي علاقه پيدا كرده بودم

اما ديدن فيلم ساحره ا ز داوود مير باقري آن‌قدر جذاب نمود كه بخواهم چند كلمه‌اي در باره‌اش بنويسم

هر سه اين فيلم‌ها كه من موفق به ديدنشان شدم به نوعي ثنويت در معشوق گزيني قائلند

اما ساحره يك شاهكار هنري و اجتماعي است.

گرچه پايان انساني‌تري براي آن انتظار مي‌رفت اما تيره‌نگري در بين هنرمند پيشروايراني امري ديرينه است.

خصوصيت پايان تلخ اكنون جزيي از هنر ما شده است كه با فقدان آن انگار هنرچيزي كم دارد.

ساحره داستان عشق يك زن به مرد است.

اين عشق در نهايت  منجربه محو زن مي‌گردد. دانش اجتماعي و روان‌شناختي حاوي يك حقيقت در مورد زنان است. زن مي‌خواهد عشق اول مرد باشد و البته نه آخر

در زندگي روزمره اين امر تحقق نمي‌يابد چرا كه ساختار مردان اين توقع زنان را بر آورده نمي‌كند. زن تنها قسمتي از قلب مرد را اشغال مي‌كند. شغل؛ پيشرفت اجتماعي يا هنري خاص اغلب جانشين عشق به زن مي‌گردد و زن امروزي دچار درماندگي در ماهيت خويش مي‌گردد.

در اين فيلم تلاش رعنا براي كشف معشوق مرد نتيجه مي‌دهد و او رقيب خود را يك عروسك مي‌يابد.

اين عروسك براي مرد چه دارد؟

آيا اين يك رفتار روان‌پريشانه در شخصيت مرد است؟ او در عروسك (بانو) همه روياهاي بر باد رفته خويش را مي‌بيند اما اين چيزي نيست كه زن حقيقي بتواند با آن كنار بيايد.

زن براي معشوق بودن آفريده شده است و تجربه نشان داده جايي كه زن از حقيقت وجودي خويش دور مي‌شود و نقش عاشق رابر مي‌گزيند به جنون يا مرگ پناهنده مي‌گردد.

رعنا نمي‌تواند از جلوه‌گري براي مرد دست بردارد. رعنا نمي‌تواند شكست خويش را در مقابل يك عروسك برتابد. او ماهيت دارد اما رفتار مرد اورا از ماهيت خويش دور مي‌كند د در نهايت تبديل به يك عروسك مي‌شود.

زن مشكل مرد را درك نمي‌كند و با عروسك شدن نه تنها كمكي به او نمي‌نمايد بلكه هويت خويش را از دست مي‌دهد.

آيا اين مشكل زنان امروزي است؟

زندگي اجتماعي به همين اندازه پيچيده است.

زن با مرد چه كند؟ او را رها كند ودست از عشق‌ورزيدن بكشد و به خويش بپردازد يا از خود بگذرد و هويت خويش را از دست بدهد و به عروسكي بدل شود تا به خيال خود محبوب مرد شود؟

آيا راه سومي هست؟

چه چيز مي‌تواند به حل اين مشكل كمك كند؟

نكته‌هاي ارزشمند فيلم در ديالوگ‌ها نهفته‌اند

مرد  بین دو معشوق که هر دو به شکل عروسک هستند عروسك را مي‌كشد اما در نهايت همسر خويش و با عث آرامش خويش و صاحب فرزند خويش را از دست مي‌دهد. و رعنا راهی تیمارستان می شود.

به این شکل از یک موجود عاشق و نیرو بخش مبدل یه یک روانی می شود.

بیرون بردن تابلو پروانه ها وقتی پروانه نماد عشق باشد از جنبه های هنری کار است.

از قبل زن در بارداري در جدالي با بانو بچه را از دست داد و اين نكته مي‌تواند نشان‌گر از بين رفتن نسل آينده و خانواده در كشمكش بين زن و مرد و معشوق خيالي است.

آيا اين سناريويي است كه قبلا نوشته شده است؟ و در جامعه به خوبي اجرا مي‌شود؟


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم تیر 1386 توسط دریا

فرصتی نیست

سر قبر فردوسی رفتم

قبرش صفا داشت

بچه ها خوبند اما بچه اند

فرصت سر خواراندن ندارم

یادم رفته چه طور می نویسند خاراندن

گاهی باید رفت

باید نبود

کاش این اردو طول بیشتری داشت

تا از دنیای قبلی فاصله بگیرم

اینجا دنیای دیگریست.

در جمع

و بسیار تنهایم

راستش در جوار این مرقد

زیاد نمی خواهم به دامن کسی دست بیندازم!

فعلا

 

 

 

 

بيا بيا دلدار من، دلدار من
در آ در آ در کار من، کار من
تويي تويي گلزار من، گلزار من
بگو بگو اسرار من ، اسرار من
بيا بيا دلدار من، دلدار من
در آ در آ در کار من، کار من
تويي تويي گلزار من، گلزار من
بگو بگو اسرار من ، اسرار من
تويي تويي هم کيش من، هم کيش من
تويي تويي هم خويش من، هم خويش من
هر جا روم با من روي، با من روي
هر منزلي محرم شوي، محرم شوي، محرم شوي
روز و شبم مونس تويي، مونس تويي
دام مرا خوش آهويي، خوش آهويي
اي شمع من بس روشني، بس روشني
در خانه ام چون روزني، چون روزني

از اینجا بشنوید

 

 

كسي مي‌دونه اسم اين فيلم كه از شبكه دو پخش شد چيه؟

معتقدم يك شاهكار چيزيه كه بشه در موردش درست و حسابي حرف زد

اين فيلم يه شاهكار در زمينه ارتباط بود فكركنم بازيگر او جيم كري بود.

اون از يه تلفن عمومي به دختري زنگ مي‌زد در حالي كه زن داشت. كسي به اون تلفن عمومي زنگ زد و اونو مورد تهديد قرار داد كه چرا به زنش دروغ مي‌گه

اين‌جا مثال‌هايي مطرح مي‌شد كه گاهي انسان‌ها چقدر مجبورند تظاهر كنند. و در نهايت صداقت و عشق دروني‌شون نجات‌شون مي‌ده

اين فيلم يه فيلم خوشبينانه نسبت به انسان هست از اون جهت كه در نهايت از خودخواهي‌هاش گذشت و بين مرگ خودش و مرگ همسرش ترجيح داد خودش بميره

در جايي اون مجبور بود فرياد بزنه و به زنش بگه تو زن من نيستي

و در جاهايي پليس چنان از اون نگرش منفي به زنش داد كه تنها يك شناخت و اعتماد عميق مي‌تونه اعتماد دو انسان را نسبت يه هم در چنين شرايطي پا برجا نگه‌داره

اون تنها در مواجهه با مرگ برهنه شد و به همه دروغ‌ها اعتراف كرد

ظاهرا در همه جا از تظاهر ايراد مي‌گيرن چون اون گفت كه من در وراي اين كت و شلوار عالي يه انسان ضعيفم

چگونگي تحت فشار رواني قرار گرفتن جاي تحسين داره

و ديالوگ نقش اساسي در اين فيلم داره

فيلم زيبايي بود و من از ديدنش لذت بردم ولي قاتل در نهايت فرار كرد و به او گفت كه خوشحالم عشق رو بين تو كلي دوباره زنده كردم!

 

 

 

 

تو ستاره منی

دوری

و من هرشب به آسمون نگاه  می‌كنمبلكه تو دربيای

ستاره‌ها به سادگی نمی‌ميرن

اينو می‌تونی از برق اشكای من بفهمی

 

 

 

 

بعد از مدت‌ها بهش زنگ زدم

نمي‌دونم چي شد كه دلم خواست با هاش حرف بزنم

متوجه حالش نشدم، فكر مي‌كرد جاسوس براش استخدام كردم

گفتم سيگارزياد مي‌كشي؟

گفت از كجا فهميدي؟

گفتم دل كيو بردي؟ گفت: كركو پشمم ريخته

تازه كي مگه عاشق من بود؟

يعني من نبودم؟ من كه هفت سال همراهش بودم؟

گفت: آره تو ديونه بودي و عاشقم بودي، توهم عاقل شدي

مي‌دونم هر وقت بخواد دل هر دختري رو مي‌تونه ببره

اون‌روزا كتاب كنار رودخونه پيدرا نشستم و گريه كردمو رو بهش داده بودم بخونه

هروقت مي‌خواستم ازش ببرم ازش مي‌خواستم يه سري نوارامو برام بياره

و اون مي‌گفت: كنار روخونه پيدرا نشستمو گريه كردمو چي؟ اونم بيارم؟

يه سال گذشت تا باقي مانده همه خاطراطشو از خودم دور كردم

و اون چند تا كتابي كه اون اوايل بهم هديه كرده بود

گسسته پيو سته و خورشيد تابنده

بخشيده بودمش به يه كتابخونه

مدتي بعد كه به كتابخونه رفتم كتابايي كه من بهش داده بودم ديدم:

پوست انداختن كارلوس فوئنتس

كنار روخانه پيدرا نشستم و گريه كردم

اما يك مرد نوشته اوریانا فالاچی رو نديدم

اينو روز تولدش بهش داده بودم.

اصلا يادم نبود

روزی كه بهش زنگ زدم روز تولدش بود و من يادم رفت تولدشو تبريك بگم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

رنگ آبی همیشه باعث می شود یخ بزنم

باید عوضش کنم

هرچند با فایر فاکس شما جور است!

 

این هم یک شعر خفن از اخوان

باید عرض کنم شما غغغغغغغغلللللللللللللللللللط می کنید که دست می برید

فکر کنم زبان حال آقایان باشد!!!!!!!

 

*

در کلمات بالا به نظر عصبانی می رسم

عجب شیوه حرف زدنی

 

 

 

 

بايد مي‌دانستم نوشتن آن‌هم اين طور جسورانه تحت عنوان دختري به نام سگ نمي‌تواند كار يك زن باشد

زبان مردانه بود

د رعين حال كه كار يك دختر به چنين جايي رسيده از وبلاگ‌نويسي گذشته است

البته به اين شكل

اما مترسك عزيز ثابت كرد كه مستعد است

هم در نويسندگي

هم در سر كار گذاشتن

اكنون به وبلاگ ديگري مي‌رسم تحت عنوان يادداشت‌هاي يك ف ا ح ش ه

از شما چه پنهان .....

بگذاريد حرفي نزنم

البته از مترسك دل‌گير نيستم اما از به ريش نداشته خودم مي‌خندم كه كلي با اين خانمي به نام سگ از در مهر وارد شده ام!!!!!!

لينك موارد بيان شده در پيوندها موجود مي‌باشد

حقیقت این است که وضع فعلی برخی زنان برای مردان به مراتب غیر قابل تحمل تر است

 

از پا قدم ميمون ما كه به هرجا مي‌رويم بسته مي‌شود)ويرگول(

مرداب آسفالت شده هم رفت دنبال صفر مطلق

راستي كسي از صفر مطلق خبر ندارد؟

 

 

 

1- كسي به من بگويد

من

افسانه‌اي عاشق آب و درخت

چرا ميان كويري چنين سوزان

مانده‌ام؟

 

 

 

2- شمال بودم. آن‌هم يك روزو نيم. اين آغاز سفرهاي تنهايي‌ام شايد باشد. اكنون كه ترسم از همه راه‌ها ريخته است.

تنهايي زيباتر است. اين چيزي‌ست كه كه از اين سفر آموختم.

كسي با من بود اما من

تنها بودم.

باشد تا چنان با خويش باشم كه انگار با یار

 

 

 

3- خاطره سفر:

همسفرم به من مي‌گفت بايد تو را ديوانه بخوانم

از پسركي كه روي آبخوري نشسته بود پرسيذم به نظر تو من ديوانه‌ام؟

و او گفت

به نظر من خيلي!: (

كمي در او آب پا شيدم و او عاقلانه گفت به تو آب نمي‌پاشم چون موبايلت خيس مي‌شود.

 

4- همسفري استريليزه و پاستوريزه بدون دست‌درازي پذيراييم!

 

 

 

5- شمالي‌ها خيلي مهربان بودند. همه با ما مهربان بودند. يا دست كم مهربان‌هايشان به تور ما خوردند.

قايقي سوار شديم و در تالاب انزلي دورزديم.

بر لبه قايق ايستادم و مي‌خواستم با جليقه نجات بپرم در آب

كاش شهامتش را داشتم تا با دريا يگانه شوم

روزي مي‌پرم.

من نمي‌دانم كدام ابلهي اين جك‌ها را در باره آن‌ها ساخته است.

و قايق‌ران در حالي كه چند دور اضا فه زد گفت:

هميشه زيبا باشي

راستي زيبا بودم؟

:)

 

 

 

 

 

بودن با بچه‌ها در اردوي دانش‌آموزي يادتان نيست البته به غير از آن اردوي يك روزه

وگرنه چيزي دروبلاگم مي‌نوشتم.

 چيزي بود كه دو سال پيش در سفر مشهد تجربه كردم.

يادم است عده‌اي از بچه‌هاي سر به زير را به من داده بودند كه دختركي سر به هوا بودم. البته دو تايي از ناخلف‌هاي آن‌ها خود از گروه ما رفتند.

خانم خ كه يك مربي نسبتا سختگير بود بهترين بچه‌ها را در عين‌حال يكي دو تا از شرورهاي آن‌ها را برداشته بود.

راستش بودن با بچه‌ها به طور دائم براي من كه براي خوابيدن به يك محيط كاملا ساكت نياز دارم و گاهي به خلوات خودم شديد نيازمندم دشوار بود. مجبور بوديم ناهار و صبحانه و همه و همه را با آن‌ها باشيم.

يكي از بچه‌هاي خانم خ از همان اول آمد به من گفت يك پسري تعقيبم مي‌كند.

راستش من آن‌قدر تيز نبودم كه بفهمم شايد دارد براي احساس گناه خودش مرجعي مي‌يابد. گفتم دراين جمعيت راحت مي‌تواني کاری کنی گمت کند.

آخرين روز سفر بود كه وقتي به در اردوگاه رسيديم شوهر خانم مدير آمد جلو و به من گفت: دانش‌آموز شما گم شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! :(

اين عدم اعتماد او به من بود. سراپا خشم بود.  نمي‌دانستيم چه شده.

پچ پچ بين بچه‌ها موج مي‌زد. تا اين‌كه فهميديم همان دختر را ماموران حرم با آن پسر دستگير كرده‌اند.

نمي‌دانم ديگر چه تابلو باز‌ي‌اي در آورده بودند.

 دلم خنك شد؟ چون با خانم خ قبلا برخورد داشتيم و در عين حال بد بيني در کم تجرگی متوجه من بود.

بچه ها مي‌آمدند و  امور را با من مطرح مي‌كردند.

امسال هم این اردو نصیبم شد. البته خودم اعلام آمادگی کردم.

گرچه با سفر قبلی ام فاصله ندارد.

و من دیروز در پیست اسکیت چنان به زمین خوردم که دردناک گشتم.

ولی مهم این است که لی لی را هم اسکیت باز کردم.

دعا کنید برای ستون فقراتم اتفاق خاصی نیفتد  که مجبورم در اتوبوس راهی مشهد شوم.

آخ

چقدر گرم است. گرمای ۴۵ درجه

من می خوام باز به شمال بروم

وقتی برگشتم می روم

این خط

آنهم نشان

 

 

 

 

احتمالا درس خواندن براي فوق را كنار مي گذارم.

فاتحه دانشگاه را مي خوانم

از كودكي كتابخانه وجب مي كردم و مي خواستم نويسنده شوم در سن ۲۹ يا ۳۰

عرصه آن است.

هركسي را بهر كاري سا خته اند و من هم به درد درس خواندن اضافي نمي خورم

خصوصا كه هوايي گشته ام و هي مي خواهم بروم سفر

و تازه دانشگاه زندگي  بيشتر انسان را مي سازد.

منتظر كتاب هايم باشيد.

اينهم نظرخواهي يك درميان براي خانه شن و مه

 

 

 

 

 

 

بر او ببخشاييد

بر او كه گاه گاه

پيوند دردناك وجودش را

با آب‌هاي راكد

و حفره‌هاي خالي از ياد مي‌برد

و ابلهانه مي‌پندارد كه حق زيستن دارد

بر او ببخشاييد

 بر خشم بي‌تفاوت يك تصوير

كه آرزوي دور دست تحرك

در ديدگان كاغذي‌اش آب مي‌شود

بر او ببخشاييد

بر او كه در سراسر تابوتش

جريان سرخ ماه گذر دارد

و عطرهاي منقلب شب

خواب هزار ساله اندامش را

آشفته مي‌كند

بر او ببخشاييد

 بر او كه از

 درون متلاشي‌ست

اما هنوز پوست چشمان‌اش از تصور ذرات نور مي‌سوزد

و گيسوان بيهده‌اش

نوميدوار از نفوذ نفس‌هاي عشق مي‌لرزد

اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي

اي هم‌دمان پنجره‌هاي گشوده در باران

بر او ببخشاييد

 بر او ببخشاييد

زيرا كه مسحور است

زيرا كه ريشه‌هاي هستي

بارآور شماست

در خاك‌هاي غربت او نقب مي‌زنند

و قلب زود باور او را

با ضربه‌هاي موذي حسرت

در كنج سينه‌اش متورم مي‌سازند

 

 

*

ظاهرا همه باید بخشیده شوند

و این هم شعر علی کوچیکه برای خودم

 

 

 

 

 

 

امروز شهادت دكتر چمران است.

بهترين چيزي كه از دكتر چمران خواندم كتابي بسيار كوچك بود از زبان همسرش

و ديدن يك برنامه تلويزيوني از او

و آخرين چيزي كه در ذهنم است كه وقتي براي آخرين بار مي‌خواست برود و مي‌دانست كه رفتني است از همسرش اجازه گرفت.

چه مي‌شود كه زن‌ها خنگ مي‌شوند؟

اين چيزي نبود كه مي‌خواستم بگويم بلكه اين‌كه غاده بعد از رفتن او به سراغ اسلحه مي‌رود تا او را بزند

فكر نكنيد ديوانه‌ها كم هستند

چیز دیگری که خیلی یادم می آید درباره کله تاس اوست.

غاده می گفت خواهرم می گفته این مرد تاس کیست که پسند کرده ای

و او می گفت من اصلا متوجه این مسئله نشده بودم به خاطر جذابیت رفتار او

و یک چیز دیگر اینکه او برای غاده شب عروسی شمع خریده بود 

غاده بی حجاب بود و دکتر بعد از نه ماه برایش یک روسری خرید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا

این روزا خیلی ماهی بارون شده

شعر قبل

شعر ماهی‌گیری براتیگان که در کلوب گذاشتم

اون اس امسه که درباره تور روی سر ماهی بود

و حالا هم این مطلب کناری در باره زیستن با ماهیان

کسی می‌دونه چرا؟

خود این مطلبم!!!

 

با مصرف ماهی سالم تر باشید

 

 

 

در پاسخ به کامنت دوستی در باره امام علی(ع):

 

من از بابت این خطبه تامل کرده‌ام

 چیزی که آمو ختم این بود که این خطبه را امام علی در باره عایشه  گفته است

فتنه گری عایشه و برپا ساختن جنگ حمل این سخنان را به بار آورد

باید بگویم درواقع این سخنان اگر در باره عایشه باشد خوشحالم می کند چون علی از یک زن بد گفته است

وقتی علی از یک زن بد بگوید یعنی آدم حسابش کرده

یعنی کسی بوده که روی قدرتمندی او اثر بگذارد

و اگر بگویید چرا نام عایشه را نبرده شاید به خاطر احترام به پیامبر اسلام

شاید هم به خاطر این که بیشتر ارزشش را نداشته

مگر تامل دولت مردان روی زنان در آن زمان به غیر از موارد شهوانی بوده است؟

اولا

ثانیا

آیا منظور شما از این جملات غیر از این است که فرموده اند زنان کم‌عقلند؟

اگر بپذیریم که  علی که باور به کم‌عقل بودن زنان دارد

چه کسی گفته است که عقل لازم است؟ آیا این قراردادی در ذهن شما نیست؟

مگر این همه انسان عاقل به کجا رسیده اند؟

راهگشا بودن عقل زیر سوال نمی‌رود و لی در این که باعث برتری باشد جای شک است

پس چرا غلب فلاسفه بدون ایمان خود را کشته اند یا دیوانه  شده اند؟

به نظر شما آیا آن‌ها به مرتبه نفی عقل نرسیده‌اند؟

یاد نیچه می افتم با جمله مشهورش! در باره زنان

می توانید سخنان اشو در باب عقل را بخوانید گرچه توجیه کننده نیست ولی این هم نظریست

البته عقل با حکمت متفاوت است.

در این باره سخنی از آیه الله جوادی آملی نقل می کنم که گفتند

زنان ناقص‌العقل و کامل‌الاحساسند

اما مردان کامل‌العقل و ناقص‌الاحسانند

حقیقت این است که می توان در هر دو کامل شد

دلیل این هستی این نیست که تا ابد هست

می توان  شد

هم زنان درعقل، کامل

هم مردان در احساس، کامل

اگر کتاب زن در آینه جمال و کمال آیه الله جوادی آملی را بخوانید متوجه ارزشی که اسلام برای کامل‌الاحساس بودن زن گذاشته است خواهید شد

 به مقامی که در این باره به زنان داده شده است پی خواهید برد

با توجه به این تفسیر به زنان مقام ملکوتی داده شده است از باب سکینه دادن به مردان

به خاطر اینکه اطمینان با ذکر خداست و سکینه و اطمینان از یک مقوله‌ اند

این‌که زنان دز زمانه حاضر به مردان آرامش نمی‌دهند از توانایی بالقوه آنان نمی‌کاهد بلکه قدر خود را نمی‌دانند

 و در آخر باید بگویم اگر هیچ کدام از مطالب بالا توجیه کننده نباشد

در علی آنقدر محاسن و خوبی هست که از این مطلب او در گذرم

اگر او این مطلب را برای من ِ صرف هم گفته بود بازهم دوستش داشتم

شاید کاری کرده بودم که حقیقت را بگوید و نه کتمان کند.

 

 

 

 

با پوزش فراوان به خاطر غلط های املایی

ایده آلیست نباشید لطفا

 

مي‌گويند درس معلم ار بود زمزمه محبتي

جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاي را

بشنويد از دانش‌آموزانم

اشتباه به الهام زنگ زدم و  خوشحال شد فكر كرد زنگ زده‌ام احوالش را بپرسم.

گفت خانم مستمرم را بدهيد نه!

گفتم چرا؟

گفت مي‌خواهم دوباره بيايم سر كلاس‌تان

البته ناچارا به او عبارت ابله جان را خطاب كردم كه از كجا معلوم من معلمت باشم؟

اما ته دلم خوشحال شدم

بعد هم گفت برادر هم كه ندارم، دايي هم ندارم

من هم به او گفتم: آره به دردي نمي‌خوري

البته من هر سال خواستگاري از جانب شاگردانم دارم و بركات وجودشان هردم بري مي‌رساند

بعد گفت اتراف ما خانه خالي هست بياييد نزد ما

گفتم باريكلا الهام: خونه خالي یاد گرفتی؟

اين اولين بار نيست كه يكي از شاگردانم مي‌گويد كاش مي‌افتادم

نفر ديگر زهره است

نمي‌دانم قبلا در باره او و عشقش چه گفتم

گفته بودم كه زماني از من شماره خواست براي برادر پول‌دارش

اما از آنها خبري نشد :(

بگذريم زهره همان دختر خانواده ثروتمندی كه يك بار با يك پالتو گران‌قيمت و كلي لوازمات آرايش آمده بود سر كلاسم.

از آن به بعد در مدرسه نديدمش اما گاهي زنگ مي‌زند

و  با شور و تاب حرف مي‌زند كه با خودم مي‌گويم بايد چنين با مهبوبم حرف بزنم

سلام

جگگگگگگگگگگگگگگگر

من در موبايل او تحت عنوان جگر ضبط شده‌ام

دل‌تان بسوزد!

عاشق سعيد بود و من مستمع لحظه به لحظه تلاش‌هاي او و شور وحال‌اش براي رسيدن به سعيد مي‌باشم.

در عين حال كه به او گفتم عشقش را بورزد سعي كردم به او ياد دهم كه خود را دوست بدارد و نگذارد به او بي‌احترامي شود.

مي‌گفت سعيد گفته است زهره لياقت جفت‌گيري با سگ خانه ما را هم ندارد.

اين عبارت در توهين به يك انسان ديگر آن‌قدر ناراحتم كرد تا زهره را روشن كنم

اما مي‌دانيد كه عشق اين چيز‌ها حالي‌اش نمي‌شود

شايد هم چيزديگري كه عشق نباشد

روز ولنتاين زهره به من زنگ زد:

خاااااااااااااااااااااااااانم!اين روز والنيتاين روز عشاق است و من نمي‌دانستم؛چه براي سعيد بخرم؟

گفتم: شما اصلا سركار سعيد آقا را مي‌بينيد يا جواب تماس تان را مي‌دهند كه مي‌خواهيد براي‌شان كادو بگيريد؟

مي‌دانستم كه براي عشق هرچه دستور دل است مي‌توان اجرا كرد

 اين‌كه به كجا مي‌رسد و به كه؟ چه اهميتي دارد؟

 آدرس يه مغازه با اشياء لوكس را به او دادم.

و همراه با مادرش و شوهر خواهرش رفته بود و يك گلدان 50 هزار توماني براي عشقش خريده بود.

زنگ زد به من و گفت چه كنم؟ اين را پسندم شد

با زهم در دل عشق او را تحسين كردم و مي‌دانستم كه اين روشنايي است که براي محبوبت حالا هرابلهي كه مي‌خواهد باشد كم نمي‌گذاري.

مي‌خواستم بدانم چه كرده؟ ديدم شماره روي دستگاهم افتاده بود.

تا چندي بعد كه زنگ زد و با آن لهجه یزدی كه خيلي زيبا با آن حرف مي‌زد گفت به سعيد گفته‌ام بيا هديه‌ات را بدهم نيامد.

من هم  آن را دادم يادم نيست فكر كنم يه يكي از كساني كه دوستش داشتند.

پيغام و پسغام از جانب خواهر سعيد صورت مي‌گرفت كه زهره معتقد است او نقش اساسي را در جدايي آنها بازي مي‌كند

زرنگ هست اما عاشق

مي‌گفت من در يك خيابان بيست پسر را سر كار مي‌گذاشتم.

...............................................................................

فكر نكنيد داستان به پايان رسيده

اما ديگر حال بيشتر حرف زدن نيست

 

اي عشق خوش فرجام ما

خوش مي‌روي در كار ما

پس تا بعد

 

 

 

 

 

 

 

امروز یک نمایش از موسیقی یانی دیدم

که در آن از همه نوازندگان سراسر دنیا دعوت شده بود و ایرانیان ظا هرا نرفته بودند

و سنتور را یک آمریکایی نواخت

نزدیک به قسمت آخر این موسقی یانی یک آهنگ را به نام زندگی ایرانی ساخته بود

با شنیدن این آهنگ که شبیه صدای نی بود و البته با ویولون توسط یک ارمنی نواخته می‌شد یاد مولانا افتادم

بشنو از نی مولانا ریشه عمیق در فرهنگ ما دارد

 در یافتم فرهنگ ما با یک نوع نول‌سوختگی عارفانه و یک شور و سوزعاشقانه همراه است

این سوختن البته مربوط به معشوق ازلی و ابدی انسان بود

به خاطر این عمق شناخت و زیبایی که ارائه داد از مرا به وجد آورد.

 

 

 

ده سال پيش به كتابخانه اي براي چند بار مي رفتم تا درس بخوانم. كتابخانه در امام شهر بود و نوساز

آنجا بود كه دوست چهارساله دبيرستاني درس خوان يك سال بزرگتر مايه رشكمان خديو هم مي آمد تا سال بعد پزشكي قبول شود.

اما افسوس كه درس خواندن من منتهي مي شد به گرفتن كتاب داستان از كتابخانه!

و ديگر به كتابخانه نرفتم آن هم براي چه؟ براي درس خواندن!

خديو آن زمان ها از پسري مي گفت كه پنهاني برايش نامه مي نويسد و جايي قرارمي دهد

و او خودش نمي دانست كه آن پسر كيست

راستي برايم داستان جذاب و رمز آلودي بود

بعد ها در يافتم با همان پسر ازدواج كرده

اما خديو ديگر همان خديو دوست داشتني نبود

نمي دانم چه بر سر عده اي از دانشجويان پزشكي مي آيد كه ديگر...

همه اين ها راگفتم كه بگويم آن سال كتابي از كتابخانه گرفتم به نام

دهليزهاي پيچ درپيچ عشق

از كتاب ويكتوريا

اثر كنوت هامسون

در قسمتي از كتاب به عشق اشاره شده بود كه آن را در دفتر خاطراتم يادداشت كردم و اينك:

 

آري عشق چيست؟ نسيمي كه در ميان گل ها مي وزد؟ ... آه نه! تابندگي زرد رنگي كه خون را در مي نوردد. عشق نواي گرم و شيطاني است كه حتي قلب پيران را به تپش در مي آورد. عشق چون گل مينايي است كه با رسيدن شب كاملا باز مي شود و شقايقي است كه دمي آن را فرو مي بندد و كمترين تماسي سبب نابودي اش مي شود.

عشق اينچنين است.

مردي را نرم مي كند و او را دوباره بر سر پا مي ايستاند تا بار ديگر خانه خرابش كند. امروز مرا دوست دارد فردا تو را، شايد ديگري را شب بعد. ناپايداري آن اينچنين است. اما مي تواند چون مهري ناشكستني نيز پايدار بماند. چون شعله اي مداوم  بي نهايت بسوزاند زيرا كه جاودانه است. به راستي عشق چگونه است؟

عشق شبي تابستاني است كه آسماني پر ستاره و زميني معطر داد. ولي از چه رو سبب مي شود كه جوان راه هاي پنهاني را سپري كند؟.......

 

 

...................

عشق نخستين سخن خداوند است. نخستين فكري كه از ذهنش گذشته است. هنگامي كه او گفته است روشنايي باشد عشق زاده شده است و هرچه كه او آفريده است بسيار خوب بوده است و او نخواسته چيزي را عوض كند. وعشق منشا جهان و ارباب دنيا بوده است.

 ده سال پيش هم احساسات رقيقي داشتم

مگر نه؟

کسی می دونه چه طوری میشه این ی ها را بدون نقطه کرد؟

همون ی ها درست نگاه کنید!

 

 

 

 

 

 

 

اين‌ها ثبت خاطراتي براي خودم است

به خاطر طولاني بودن عذر مي‌خواهم.

 

اينجا دفتري است كه مي‌خواهم دور بيندازم

در اين دفتر خاطرات سال وجود دارد

اين شعر نشانه وقتي است كه خانه گرفته بودم تنها

چقدر بي‌تجربه بودم:

 

دست‌هايم سوخت

دستگيره نبود

بخار آب

كتري

دلم آشپزخانه مي‌خواست

با گوشه لباسم

براي خودم چای ريختم

ظرفشويي نبود

تا كتري را آب كند

انگشتم

تاول زد

در پلاستيك فريز

يخ زده بود آب

انگشتم خنك شد

دلم خنك شد

چاي چسبيد

 

اين هم نقدش:

تصوير خيلي ساده

پانزده واحد شعري

روايتي كه نمي تواند به شعر نزديك شود

شعر ضعيف

پايان بندي ضعيف

ساختار متقارن

فرمي ساده با جملات مقطع

 

 

راست است

شعر ضعيفي بود مثل من كه ضعيف بودم

در آن خانه بدون آشپزخانه با پيرزني تنها

كه حالا زير خروارها خاك خفته است

پارسال همین وقت ها بود كه برايم زنگ زد

مي دانست مي خواهد بميرد

مي‌دانم كه كه اگر يك نفر مرا دوست داشت آن پيرزن بود

همين يك عشق مرا براي همه عمر كافيست

 

صفحه بعد چند نامه از شاهين است

اولين دوست اينترنتي‌ام:

نامه‌ها زيبايي‌ست. گرچه نه او مرا و نه من او را ديده بودم:

عزيزم

تو را به مجلس تنهايي‌هايم دعوت مي‌كنم

 به خلوت زندگي‌ام

شايد با تو ما معنا گيرد

اگر چه بي تو من ديگر معنا ندارد

به روح پر احساست مي‌انديشم و توان بي‌رمق خود را بارور مي‌كنم

مي‌بوسمت

اگرچه از من دو هستي

به نزديكت مي‌آيم اگرچه از من مي‌گريزي

و تو را در آغوش مي‌گيرم اگرچه بي‌نهايت تشنه محبتت هستم..............

 

 

يا:

عزيزم در پس پرده آن دختر احساساتي فردي بسيار باهوش را مي‌بينم

پرده را بگشا و راز آشكار كن

 

 

يا:

.....عزيزم

نمي‌دانستم احساس عشق بي‌حد است

راستي من هيچگاه به مرز عشق ورزيدن نرسيدم

حالا خوش‌حالم كسي را مي‌بينم كه در اين زمينه خيلي از من جلوتر است

آيا عشق ورزیدن در سرشت ماست يا هنر زندگي كردن مي‌باشد؟

 

 

شاهين اولين دوست اينتر نتي من بود. در آن زمان كه كامپيوترشخصی نداشتم. نمي‌دانستم دست روزگار چه تقديري براي ما رقم مي‌زند. من در آن زمان سخت دلبسته كسي ديگر بودم و اين علاقه راه به جايي نبرد.

گرچه بعد ها معذوريتي از جانب شاهين حس كردم و رابطه به اتمام رسيد.

 

 

صفحه بعد لبريز از ادرس بانوان است

يك تحقيق انجام داديم در باره زنان شاغل يزدي

چقدر كوچه پس كوچه‌هاي يزد را در گرما گز كرديم تا آدرس پيدا كنيم

تاكسی تلفتي نگين: مخصوص بانوان

آرايشگاه مليكا

آرايشگاه گيسو

 آرايشگاه فري

باشگاه رزمي كوثر

 گلسازي تافته

استخر بانوان كوثر

لباس فروشي آرش

انستيتو زيبايي اليزا

در همين حال براي مجله هفتادو هفت بازاريابي مي‌كردم:

هفته اي‌يك شماره كشوري

ضميمه رايگان پخش مي‌شود

چهار در هفت پانزده تومان

اگر ده شماره بدهد سي درصد تخفيف

مجله هفتادو هفت مدتي متوقف شد

و شنيده‌ام جديدا با سر دبيري هوشيار انصاري‌فر دوباره منتشر شده است

اين آروزي كرامت يزداني بود كه يك مجله ادبي پر بار كشوري منتشر كند

اميدوارم آرزويش محقق شده باشد.

 

 

ندا افاضاتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ را خودم مي‌شناسم

اما آقاي غفوريان را بچه‌هاي يزد هم مي‌شناسند. مدتي را در يزد سرباز بود و به جلسات ما مي‌امد

عاشق محبوبه بود و نامه‌هاي او را براي مان مي‌خواند كه اصلا ربطي به عشق نداشت

البته با هم ازدواج كرده بودند

آقاي غفوريان تئاتر خوانده بود يك خاطره هم تعريف كرد كه نمي‌‌گويم و  عكاسي هم مي‌كرد

 

مي‌رسم به عده‌اي شعر:

آمدي جانم به قربانت

ولي حالا چرا؟               اي نوشداروي بعد از مرگ سهراب!!!!!!!!!!!!

 

نيامد دلبرو من مردم آخر.............

 

 

 

يا

 دلبر به من رسيدو جفا را بهانه كرد

افكند سر به زيرو حيا را بهانه كرد

 آمد به بزم و ديد من تيره روز را

ننشست و رفت و تنگي جا را بهانه كرد

رفتم به مججد از پي نظاره رخش

بر رو گرفت دست و دعا را بهانه كرد

آغشته بود پنجه خود را به خون دل

بسته به دست خويش حنا را بهانه كرد

خوش مي‌گذشت دوش صبوحي به كوي او

بر جا نشست و شستن پا را بهانه كرد

 

 

ار هركسي سراغ تو را گرفتم گفت

بلبل شده‌اي

به دنبال تو گشتم

عقاب شدم

بلبلي ديدم و از تو نشاني گرفتم

گفت گل شده‌اي

با غبان شدم و از هر گل كه ديدم نشان تو را گرفتم

اما گفتند طراري پيشه كرده‌اي و رهزن شده‌اي

شحنه شدم و كوه‌ها و كمر‌ها را گشتم اما رهزني ديدم و گفت

تو به كرده و تارك دنيا شده‌اي.

 

 

گفتم چشمم گفت جيحونش كنم

گفتم كه دلم گفت پر خونش كنم

گتم كه تن گفت درين روزي چند

رسوا كنم و ز شهر بيرونش كنم

 

 

 

هر آوايي سكوت عشق است

هر ستاره‌اي سكوت زمان است گره زمان است

هر آهي

سكوت فرياد است

 

 

 

مهتابي

كولر

يخچال

تلويزيون

فلاكس

قوري

كتري

 

نكاتي در رابطه با مردان:

پرهيز از:

انجام دادن كارهايي كه مردان خودشان بايد انجام دهند

2- بازي كردن بازي ‌هاي حدسي كلامي براي مردان براي بيرون كشيدن حرف

3- ياد آوري اطلاعاتي كه خودشان بايد داشته باشند

4- سرزنش كردن آنها انگار كه بچه‌اند

5- به عهده گرفتن فعاليتي كه فكر مي‌كنيد نمي‌تواننن انجام دهند

6- تصحيح و راهنمايي آنها

 

اينهم يك آدرس:

بعد از بوستان ناجي

كوچه بانك صادرات

كوچه را تا آخر مي‌رویم بعد مي‌خوريم به آسفالت

آسفالت را رد مي‌كنيم كوچه روبه رو را مي آييم تو

اين آدرس يكي از دوستانم است!!!!!!!!

 

 

*

بعضي از آقايان بر اساس بعضي روابط كه با بعضي خانم‌ها داشته‌اند ممكن است احساساتي شدن شما را حمل بر نياز و نجات‌يافتن تلقي كنند. بگذاريد او بداند كه شما يك قرباني نيستيد و نيازي به نجات يافتن نداريد بلكه خيلي ساده و مختصر نياز داريد تا دوست‌تان بدارند.

 

*

مردان با بيان احساسات زن به اين پيام مي‌رسند : مرا نجات بده

مي‌توان آنها را از اين فكر جدا كرد

 

*

به مرد زندگيتان بفهمانيد كه شما واقعا بي‌دست وپا نيستيد تا او حس نكند مجبور است شما را نجات دهد

با يك جمله مختصر و مفيد بگوييد مي‌توانید از عهده مسئله‌تان بر آييد!

 

*

فقط مي‌خواهم به تو بگويم چه احساسي دارم تا خودم را به تو نزديك‌تر حس كنم

مجبور نيستي همه شب را به همه حرف‌هايم گوش دهي به اميد خدا فردا بيشتر درباره‌اش حرف مي‌زنيم!

 

 

در صفحه بعد:

17 كاري كه خوشحالم مي‌ركد نوشته بودم:

يك نقاشي برايم بكش!

 

تلاش هايي براي درك زيبايي خويشتن:

زيبايي

مهرباني

تحصيل

شغل

ذات شغل

رفتار شايسته با زير دستان

عشق

ياد خدا

مهارت‌هاي هنري و ورزشي

صدا

هوش و استعداد

اينها را ياسمن اضافه كرد:

استقلال مالي

داشتن يك دوست خوب مثل ياسمن

رك و صراحت گويي : (

 

در صفحه بعد با ياسمن سر كلاس اعوان درباره مجازي بودن بحث كرده ايم:

نوشته است:.........

حالش را ندارم

 

در ابتداي اين دفتر يادداشت كوچك

اسامي بچه‌هاست

سال اولي بود كه در اشك تدريس مي‌كردم اسامي عده اي ز بچه ها را مي‌نويسم:

رويا حاتمي كه تپل بود يكبار مرا در خط ديد و قول گرفت ....

ندا حاتمی كه بارها از من براي برادرش خواستگاري كرد

خوشگل بود و داراي عشقي دروني

حتما يك برادر تي تيش ماماني هم مثل خودش داشت اما برادرش از من كوچك تر بود

تازه برادرش آنقدر عاشق نبود كه بيايد دم در مدرسه مرا ببيند

نمي‌توانم اسم ديگري را انتخاب كنم آهر همه در قلب من داراي جايگاهند و دوستشان دارم علارغم اينكه اين بچه ها رضوان شهر پوستم را كندند از بس شر بودند.

 

 

در طرف ديگر قسمتي از ترانه‌هايي است كه در گروه كر مي‌خوانديم:

چه گريزيست زمن؟

چه شتابيست به راه؟

به چه خواهي بردن

در شبي اين‌همه تاريك پناه

مرمرين پله آن غرفه عاج

اي دريغا كه زما بس دور است

لحظه‌ها را درياب

چشم فردا كور است

 

 

نه چراغيست در آن پايان

هرچه از دور نمايانست

شايد آن نقطه نوراني

چشم گرگان بيابانست

 

 

مي فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا كي؟

او در اين جاست نهان

مي درخشد در مي

 

 

گربه هم آويزيم

ما دو سرگشته تنها

چو موج

به پناهي كه تو مي‌جويي خواهيم رسيد

اندر آن لحظه جادويي اوج

 

 

اوهههههههههههههه

اين دفتر هنوز پر از خاطره است

راستي كه يك سال خيلي فعال بودم

نه دورش نمي‌اندازم تا چيزهاي ديگر را بگويم.

 

و اين نكته جالب از اين دفتر از خودم:

وقتي جوراب‌هاي سفيدي خريدم

فهميدم كه جوراب‌هاي سياهم

چقدر كثيفند!

 

یاد نادیا می افتم

شعرهایش همیشه جوراب دارد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط دریا

نمي‌دانم چرا دوستانم فكر مي‌كنند من غمگينم

مهم‌تر از همه ياسمن که یکدفعه زنگ زده و می گوید دیشب نگرانت شدم!

بايد بگويم كه مثل هميشه خوبم

چيزي نشكسته است که قبلا نشکسته باشد

قرار بود تو زازاي من باشي

اما من شدم!

 

زازا دوست سيمون دبوار كه به خاطر عشقش مرد و تاثير فراواني بر فمينيست شدن او داشت.

 

روزي آقاي محمد زاده مي‌گفت بينديشيد چرا اين‌قدر زن فيلسوف كم است

در همه جهان چند زن فيلسوف داريم؟

بايد عرض كنم همان چند زن فيلسوف موجود هم به خاطر عشق به يك فيلسوف مرد فيلسوف شدند

از اين جهت براي اين كه فيلسوف شويم مايليم عاشق يك مرد فيلسوف گرديم

لطفا خودتان را براي انتخاب به واحد گزينش معرفي كنيد!

 

 

 

 

من خوشبختم

اکانت از یاسی

کامپیوترو اتصال ازلیلی

برای کیسم مشکلی پیش اومده

من و یاسی خونه لیلی هستیم

دیشب یک داستان شگفت آور برام رخ داد

حیف که وقت ندارم  بگم!

 

 

 

 

 یدالله رویایی درباره شعر

قلم را گم كرده ام

 شعر را گم كرده ام

تو را گم كرده ام

و خودم را

چگونه پيدا شوم؟

راهي به من نشان بده

غير از كدوي تنبل مو لانا

مرا نشان بده

 

 

 

 

 

بعد از پايان نمايش به خدمت فاطمه منتظري رسيديم

فاطمه از دشمنان ديرينه‌مان است كه بعد از آن دوست شديم

دوباره مدتي را دشمني ورزيديم و اكنون در رديف دوستان‌مان است

حقيقت اين است كه با بازي صاحب حائري بازيگر بسيار خوبي كه قبلا در كاكوتي از خود بازي قابل تاملي به جا گذاشت بر سر اين تئاتر بسيار خنديدم

راستي چه چيز خنده داري بر حمله مغولان به ايران وجود داشت؟

اين تئاتر را استاد ديرين داستان‌نويسي خودمان اقاي يزداني نوشته بود

نام نمايشنامه

آنچه مغولان بر جاي گذاشتند بود كه قسمت دوم آن به نام دماغ اجرا نشد

بانگاهي به داستان دماغ اثر گوگول و نمايشنامه در انتظار گودو اثر بكت

فاطمه منتظري با يك ليوان آب قند انجا ايستاده بود كه ناگهان به دشواري كار بازيگري پي بردم

و گفت من داشتم ضعف مي‌كردم

و شايد دليل خنديدن بي‌كرانم كه نشان از خستگي او بود

البته صا حب حائري آنقدر ادا از صورتش در آور كه جدا خنده‌دار بود

اما بازي فاطمه در چهار نقش كاملا شبيه بود

در نقش زني كه شوهرش مي‌خواست به خاطر دفاع از ناموسش او را بكشد

-مرا با تو پيوند به مهر است

-بگذار به وداعي عاشقانه جانت بستانم مرا فرصت گفتار عاشقانه نيست

يا تركان خاتون

يا چنگيز خان

و در نهايت زني كه اوهم از دست شوهرش گريخت كه شو هرش كتابدار بود و مي‌خواست بگريزد

همه اين نقش‌ها شبيه بازی شده بود

كارگردان تئاتر احمد ندافي است

راستش اين تئاتر را بر طبق توفيق اجباري از سوي ياسمن بانو كه طبق معمول دل‌شان متمايل به درك غم از جانب ماست برنامه‌ريزي كرده بودند مي‌گوييد نه بشنويد از دعوت او براي ديدن فيلم بيست‌انگشت مانيا اکبری در منزل آقاي آرايي

كه ديدن اين فيلم هم مرا بسي يه خنده واداشت

چه شايد كساني اين فيلم را يك فيلم فمينيستي بدانند كه با اپيزود اول مبني بر تجاوزوحشيانه مرد براي اثبات باكرگي زن شروع مي‌شود و در جاهايي با خشونت مرد ظاهر مي‌شود

اما من به غير از قسمت اول كه بسيار تحت فشار قرار گرفتم در بقيه قسمت‌ها دائم خنديدم

چرا كه شاهد دعواي دو كودك بودم

در اين فيلم به كتاب بازي‌هاي اريك برن اشاره مي‌شود اما با وجود نشان دادن چهره خشن از مرد در اين فيلم به نظرم مردان آن غول بي‌شاخ و دم نيستند!

عرصه درس دادن نيست پس از اظهارنظر بيشتر صرف نظر مي كنم

من زياد مدافع ديدن فيلم‌هايي در باره جنسيت نيستم

مي‌خوام بگويم گوشم از فرياد زنان براي احقاق حق پر است

پيشنهاد من اين است كه بشريت را يك‌سر بكشيم و بشريتي نو بسازيم!!!!

به نظر شما راه ديگري هم هست؟

آدمي در عالم خاكي نمي‌ايد به دست

عالمي دگر ببايد ساخت وز نو آدمي

و فردا تحت سورپرايز دوستانم براي كادو گرفتن قرار مي‌گيرم

راستش هرگز به روز تولدم به صورت جدي نگاه نكرده‌ام

من از زندگي بسيار زيبا و هيجان‌انگيرم خشنودم

من زندگي كرده‌ام و هر روز برايم سرشار از هديه است كه مي‌انديشم آيا من ملكه‌اي هستم كه اين‌چنين نازپرورد گيتي شده‌ام؟

چه كسي را سپاس بگذارم به جز مهرباني خداوند و هستيِ آفريده او كه مرا چنين لايق لطف و زيبايي نموده است.

به خاطر موهبت زندگي

و به خاطر لطف همه دوستاني كه با محبت خود به من احساس زندگي داده‌اند تشكر مي‌كنم.

 

 

به خاطر هدیه زیبای دوستانم ممنونم

 

هديه دريافت كردن لذتي مضاعف است!

خصوصا هديه هاي غير منتظره

 

 

 

 

با سپاس از پرستو

و  پدرام

و فيلتراسيون

 

عالمي ديگر:فيلتر نيستيم ما

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط دریا

 

مهرانه در حالی که دستشو انداخته بود دور گردن من اینا رو تک تک به ترتیب علاقه نشون داد

اون به اون اولیه ینی قلبه علاقه خاصی داره.

مهرانه امروز حال داد

وقتی از در اومد تو خودشو اندخت توی بغلمو گفت

سلام قربونت برم!

باید بگم نمی دونم این ابراز مهر ریشه در چی داره

شاید به خاطر خریدن یه دفترچه پونصد تومنی

شایدم واقعا دلش برام تنگ شده بود آخه از دستشون در رفتمو دو روزی از خونه دور بودم

راستش این نحوه به آغوش کشیدن به طرز فجیعی دل چسب بود

خصوصا که بعدش با یه ماچ گنده هم مواجه شد

مهرانه ۷ سالشه
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط دریا

آلاله غنچه کرده

کاش بودی و می‌دیدی

کبوتر بچه کرده کاش بودی و می‌دیدی

گلا چشم انتظارن تا از در برسی تو

گلا غرق بهارن کاش بودی و می دیدی

می گن وقتی قاصدک رو دوش گل سواره

خوشبختی می‌آره کاش بودی و می دیدی

قمری توی ایوون داره لونه می‌ذاره

می‌گن اومدِ کاره

کاش بودی و می‌دیدی

حالا که دست گلدون به ساق گل رسیده

حالا که عطر آشتی تو خونه‌مون پیچیده

حالا که خوب می‌دونی دلم هواتو کرده

حالا که بغفضو کینه پاشو کنار کشیده

...

 

 

 

 

جانم براتون بگه

جانانم براتون بگه

من با این یاسی که دیروز با لیلی سرشون گرفته بود و اومدن خونه ما نشستیم این فیلم وزن آبو دیدیم.

می‌دونید که من اسم کارگردان یادم نمی‌مونه ینی کلا اسم یادم نمی‌مونه

واسه همینم شاید اسم خودمم عوض می‌شه!

این فیلم فیلم عمیق و جالبی بود ارزش دوبار دیدن یا حتی سه بار دیدن رو داشت.

توام با عدم قطعیت زیادی بود و تاثیر گذار با بازی بسیار عالی اون دختره

ببخشید اسمشو نمی‌دونم

یعنی همه‌شون خوب بازی کرده بودن و لی اون دختره عجیب بازی کرده بود بازیگر مردشم همونی بود که توی فیلم 21 گرم باز کرده

می‌بنید چقدر خوب نقد می‌کنم و آدرس می‌دم؟

اما گفتار یاسمن این وسط جالب‌تره

اون صد بار تاکید کرد که یک بلیط برای دو فیلم!

خب راست می‌گفت دیگه

دو تا داستان بود

اما نکته جالب درباره یکی از زنای بازیگر بود که همش توی فیلم لخت و‌پتی اینجا دراز کشیده بود

تا این‌که طوفان شد و اونا توی قایق مجبور شدن لباس بپوشن

یا سمن یهو گفت: این بالاخره یه جایی لباس پوشید

ما هم تایید کردیم.

بعد دو دقیقه دیدیم

نه بابا

این اومده روی عرشه

اونم لختو پتی داره جیغ وداد می‌کنه

خلاصه دیدیم که اونی که لخته

همیشه لخته

گرچه که من از رفتار بی محاباش خوشم می‌اومد

ببخشید البته

خوبیش به اون بود که یاسی که قبلا بعضی چیزاشو جا گذاشته بود و اومده بود اونا رو ببره

دوباره بعضی چیزای مهمشو جا گذاشت

و مجبور شد نصف شب با باباش بیاد در خونه ما

بعد چی شد؟

یه فیلم دیگه برام آورده بود

ایندفعه اسم فیلمه رو هم نمی‌دونم!!!

داستان یه خدمتکار سیاه‌پوست بود که توی خونه یه پیانیست کار می‌کردو و اون عاشفش شده بود

خلاصه وسط کار ما فهمیدیم خانوم شوهر دارن و بیسار وفادار

زیبایی این فیلم که لطافت عشق رو نشون می‌داد از این به بعد در رفتار اون پیانیست بود

که رفتار بسیار خوبی داشت

حتی وقتی شوهر اون زن از زندان ازاد شد

گذاشت بیاد خونه‌ش

خب دیگه اقایون برین عاشق بودن یاد بگیرید!

اگه اسمشو فهمیدم اینجا اعلام می‌کنم برید ببنید.

 

 

 

 

 

این رومیزی‌ها وروتختی‌های گرانبهای زیبا که پدرم از مکه آورده بود و در کمد آویخته بود

 برداشتم و پهن کردم روی تختم!

چه معنی دارد چیزی را انبار کرد؟

دعا کنید مادرم با جارو دنبالم نیفتد.

البته زیاد روی تختم دوام نمی‌آورند

چون دوباره بر می‌گردند توی کمد

البته آن‌ها برای من هستند و در آن شکی نیست

شاید هم نباشند:(

البته همه طرح های آن پسندم نیست و من ناچارم از بخشیدنش

بهتر است از این کیف بیست ساله مادرم هم یادی بکنم که خیلی زیباست

چون احتمالا می خواهم آن را دور بیندازم

می دانید که دور انداختن اشیای اتیغه برای یک تیرماهی کار سختیست

یاد و خاطره اش را همین جا زنده نگه می دارم.

 

 

اضافه شد:

می دونم بعضی فعلا رو درست به کار نبردم.

کیفم رو دور ننداختم!

 

 

 

قصه دمپایی هم برای خودش قصه‌ایه

داشتیم اسم دمپایی رو می‌بردیم که مهرانه یهوگفت: دمپایی داشته از خیابون رد می‌شده

گفته:

عمرا اگه لنگمو پیدا کنی

 

بعد من بهش گفتم یه جک دیگه بگه:

گفت یه دریا به یه پرنده می‌گه چرا نمی‌یای از روی من رد شی؟

یرنده می‌گه:

آخه بالام پر پر می‌شه

بعد از اینکه جکو نفهمیدم و نفهمیدم خندش کجا بود ازش خواستم دوباره بگه

بعد ازش پرسیدم این جکو کی برات تعریف کرد؟

گفت:از خودم ساختم!

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط دریا

سلام

قبول کنید که این گله خیلی داره می درخشه

انتخاب این گل بیشتر به درد یه دختر فرودین ماهی می‌خوره

چی بگم

چقدر سال خوبی در پیش رو هست. خوبی رو دارم از قبل بو می‌کشم. پره از چیزای زیبا

راستش سال خوب وقتی عوض شد

می‌دونید که چقد تنوع طلبم! دیگه از دستش خسته شده بود

یعنی دقیقا به موقع رفت

چقد خوبه که همه چی به موقع می‌ره

به موقعم میاد

چه سالی بود سالی که گذشت

چقدر چیز‌های خوب توش یاد گرفتم

برای من سال پر باری بود

چقدر دوست‌های خوب توش پیدا کردم.

امیدوارم هر کی از دست من رنجیده منو ببخشه

همه منو عفو کنن

من هم از همه راضی‌ام

از دست هیچکس ناراحتی ندارم.

دیگه چی‌بگم؟

هیچی

من پر از علاقه به شما هستم

خدایا عشق را در وجود ما سرشارتر کن

دوستتون دارم

 

همون دختره

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 توسط دریا

 

 

 

می خوام بگم که بعد از کنکور و زدن سیصد تا تست با نظر کارشناسانه خودم به نحو

غریبی نسبت به جهان تفکر عشقولانه پیدا کردم.

و البته خوابمم میاد

خب به زودی نظریات روانشناسانه من هم به جهان عرضه می شه.

فقط هر کی مشکل داره بیاد پیش خودم روانکاویش کنم تا صاف راهی تیمارستان بشه

نظریات من نوینه

بهتره برم خودمم نمی دونم چی دارم می گم

عاشقم من عاشقم من

 

 

 

 

 

 

همه نظر دادن.. ناگهان خري نظر نداد و  وبلاگو  بست!!!!!!

ااااا, چيه؟ تو که نظر دادي!....

چي؟ ندادي؟ خو, سريع نظر بده ديگه!!! 

 

 

 

 

 

الفبا براي سخن گفتن نيست

براي نوشتن نام توست

اعداد

پيش از تولد تو به صف ايستادند

تا راز زادروز تو را بدانند

دست هاي من

براي جست و جوي تو پيدا شدند

دهانم كشف دهان توست . 

.

اي كاشف آتش

در آسمان دلم توده برفي است

كه به خنده هاي تو دل بسته است .

.

از كتاب « پنجاه و سه ترانه ي عاشقانه » شمس لنگرودي

از سایه

 

 

 

کی بارون می خواست با دویدن؟


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 توسط دریا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 توسط دریا
Blog Skin