
كمي دشوار است عزيزم
چه چيز؟
البته نوشتن براي تو اينجا به عنوان مخاطب خاص
بهتر است ننويسم؟ هان؟
ميداني خرج كلمه برايم چقدر دشوار است؟
ميداني كلمات ارزشمندترين عنصر زندگيام شدهاند و من كه روزي نميفهميدم زيستن براي كلمات چه معني ميدهد حالا ميفهمم كه ميشود براي آنها زندگي كرد.
كلماتم دردي از تو درمان ميكنند جانكم؟
يا چيزهاي ديگري لازم است
مثلا سيلان گرماي يك محبت؟
مثلا بوسه بر لبها
مثلا چشم در چشمها كه فرو ميرود
آه ميفهمي چقدر نوشتن كلمات برايم دشوار است.
كدام متن
كدام كلمه
كدام زندگي
من گيج نميشوم ديگر
فقط گاهي گرد خودم ميچرخم تا تو را بيايم
و البته
البته كه در آغوشت رها شوم
بگذار حرف نزنم
بگذار چيزي نگويم
بگذار شعرهايي بگويم كه ساختمانش فقط براي در بر كشيدن توست
بگذار خيال كنم تو را هرگز نخواهم داشت و در اعتياد به سوختن
اشك بريزم
بگذار عاشق باشم
آه نازنينم
نفسهايم ميترسند
من خودم را خالي ميكنم با همين كلماتي كه عاشقم شدهاند
اما تو چه ميكني؟
من خودم را غرق ميكنم در شهد گلها
و تو بالا ميروي
من شايد زنبور عسل شوم و بيخ گوشت وز وزكنم
و آنوقت از همين كلمات يك شعر بسازم
و فكر كنم تمام شب را ميتوان بيدار ماند و با كلمات رقصيد
دلم كلمه ميخواهد
با بوسيدن اشكهاي تو
دل تو اما داستان ميخواهد
شايد هم مرا
بگذار نگاهت كنم
بگذار سير نگاهت كنم
ساعتها تو را زل بزنم
و هيچ نگويم
به فسيل شدنم فكر ميكنم
به اينكه ديگر فسيل شدهام
شايد خوب نباشد
به اينكه آمادهام براي رفتن
حالا كه همه چيز خوب شده است
من رفتني شدهام
ميداني سرخي گلهاي لبخند تو
زندهام ميكنند
خستهام

