تبليغاتX
دریا
دریا
خب اين مردها را جان به جانشان كني قبول نمي كنند موفقيت هم اصولي دارد

بيا اينم داستان نوشتنشون

حالا روزي صد بار تكرار كنيد من موفقم!!!

اما انصافا خنده داره

ع




احمد اكبرپور

 

من اندازه‌ی صد تا گوريل انرژی داشتم. اغراق نمی کنم صد تا و شايد صد و ده بيست تا گوريل عذب و باکره. اما اما انرژی منفی، انرژی خانه خراب کن.

 

مادرم از صبح تا شب تق تق تق قالی می‌بافت و می‌فروخت و خرجی مرا در می‌آورد. من توی ايوان کوچک خانه‌ی کلنگی‌مان می‌خوابيدم و مطالعه می‌کردم و پيرزن در اتاق را محکم می‌بست و کار می‌کرد. کار مسخره و کم در آمدی بود و حق داشتم با رضا و رغبت به آن نگاه نکنم. چند بار که چشم‌ام به آن افتاده بود، گل‌هايش خرکی توی هم رفته بودند و سر و ته‌اش با هم جور در نمی آمد و بی‌چاره ناچار شده بود آن‌ها را نصفه قيمت بفروشد.

تا قالی آماده می‌شد می‌گفتم: "آهای مادر! فروختی چند تا کتاب تازه در مورد اصول موفقيت بخر!" می‌گفت: "چشم مادر جان!" و جلو چشم خودم با زحمت آن را روی کول می‌گذاشت و تا از در کوچک‌مان بيرون می‌رفت، دست کم دو بار می‌افتاد و بلند می‌شد. من حتا از جايم نيم‌خيز هم نمی‌شدم. من اهداف بلندی داشتم. آخرين برگ از کتاب‌های موفقيت که پيرزن بی‌چاره سال پيش برای‌ام خريده بود يواش يواش می‌خواندم و تا تمام می‌شدند مطمئن بودم که کتاب‌های تازه از راه می‌رسند.

 

اولين بار بود که مادرم دست خالی بر می‌گشت. گفت هيچ کتاب تازه‌يی توی کتاب‌فروشی‌ها نبوده است. گوريل‌های منفی‌باف به او گفتند: "دروغ‌گو، دروغ‌گو! از سن و سال‌ات خجالت بکش!" تمام پول‌های قالی را از توی کيف دست‌دوزش در آورد و کنار لحاف‌ام گذاشت. گفت: "پسر گل‌ام! قربون سواد و کمال‌ات! باور نمی‌کنی خودت يه توک پا برو. اقل کم پاهات کمی نرم می‌شه." حتا گوريل‌ها هم نبودن کتاب تازه را قبول کردند، اما در مورد پاها نه. من موقع مطالعه بی‌اختيار آن‌ها را تکان تکان می‌دادم و شب‌ها از توی ايوان به داخل اتاق می‌رفتم به همين خاطر نگرانی‌اش کاملا بی‌مورد بود.

 

من دور و بر تعداد همان گوريل‌های عذب و باکره کتاب‌های موفقيت توی خانه انبار کرده بودم، اما هيچ چيز به درد بخوری توی آن‌ها نديده بودم. نه اين که مطالب‌شان بد و بی‌خاصيت باشد، اصلا. اين گوريل‌های پر انرژی منفی‌باف ذهن من بودند که تا اصل و اصولی می‌خواست توی کله‌ی من جايی برای خودش باز کند، آن‌ها چشم‌بسته می‌تاختند و شاخ‌کش‌اش می‌کردند. اين طور می‌شد که جمله‌ها مثل شعرهای شاعران دهه‌ی هفتاد برای‌ام پوچ و بی‌معنی می‌شد و فش‌فش آب می‌شدند و از اين طرف و آن طرف‌ام در می‌رفتند و لحاف‌ام را خيس و تيليس می‌کردند. مادرم می‌گفت: "عزيز گل‌ام! چار تا غلت بزن و آن طرف‌تر دراز بکش! رماتيسم می‌گيری بچه." نگرانی‌اش بی‌جهت نبود، ولی نمی‌توانستم هم‌زمان هم غلت بزنم هم به گوريل‌ها فکر کنم. شايد کلماتی از جنس آهن و فولاد و شايد هم محکم‌تر، مثلا کلماتی از جنس جادو، می‌توانست طلسم آن‌ها را بشکند و مرا به آرزوهايم که داشتن زيباترين زن جهان در به‌ترين خانه‌ی جهان بود برساند. البته بايد می‌گفتم خوب‌ترين و زيباترين زن جهان چون می‌خواستم مادرم پيشمان باشد تا از شرمنده‌گی اين سال‌ها در بيايم و اگر زيباترينِ خالی بود حتما او را دق‌مرگ می‌کرد و بعيد نبود که چشم طمع به فروش قالی‌هايش هم داشته باشد.

 

فکر می‌کنيد من چند سال دارم؟ نه بابا هفده هجده که بچه‌بازی است. برو بالا. بالاتر. نه بابا برو. آهان درست شد. البته همين ام‌سال چهل ساله می‌شوم. هيچ عيب و نقصی هم ندارم و مثل همان گوريل‌ها سالم و سرحال‌ام. به قول شاعر: "درسته که تو از سرم زيادی ولی من کم نمی‌خوام." با همين کتاب‌های موفقيت، آدم‌های جلمبر زيادی وکيل و وزير شده بودند يا اندازه‌ی هيکل گوريل‌ها طلا توی بانک‌ها ذخيره کرده‌اند و توی ماهی‌تابه‌ی طلا املت و نيم‌رو درست می‌کنند. توی اين کتاب‌ها پر از جک و جيمزها و سوزان و مارگريت‌های سوپر خوش‌بخت است. تازه خيلی‌هايشان نمی‌دانسته‌اند مطالعه چند من است. طرف گفته آسمان جل بوده، ولی بر حسب تصادف ربع ساعتی با انرژی مثبت به يک ويلای خدا تومنی زل زده و چهار پنج تا آه بی اختيار از او در رفته است و نيم ساعت بعد می‌فهمد که يک ميليون دلار توی لاتاری برنده شده است و خلاصه تا قبل از غروب خانه را می‌خرد. يا سوزان نامی تعريف کرده بود که به دليل واگيری فلج اطفال و آبله مرغان و ... و بی احتياطی پزشکان هميشه‌ی خدا لنگ می‌زده است و صورت‌اش جوری پر از چاله چوله بوده که خودش هم به آينه نگاه نمی‌کرده و يک جورهايی پذيرفته بوده که هيچ کس محل سگ به او نگذارد، اما با يک کتاب لاغر مردنی موفقيت توی چهل روز زنده‌گی‌اش از اين رو به آن رو می‌شود. چهل روز روبه‌روی آينه می‌گفته است من زيباترين زن جهان‌ام. خلاص! به همين ساده‌گی! صبح ناشتای روز چهل و يکم اولين وکيل معروف شهرشان روی وب‌لاگ‌اش پيغام می‌گذارد و برای شام از او دعوت می‌کند. تا قبل از ظهر سه تا مهندس و چهار تا دکتر و دو تا از تاجرهای دم‌کلفت شهر پاشنه‌ی کامپيوترش را از جا در می‌آورند، ولی او محل سگ به آن‌ها نمی‌گذارد چون عاشق يکی از ستاره‌های سينما بوده است. به جان تنها پسرشان ادی قسم خورده بود که ساعت ديواری داشته می‌گفته دينگ دانگ دينگ که يعنی ساعت دوازده است که بابای فعلی ادی بی‌اجازه‌ی کارگردان کات می‌دهد و می‌آيد سراغ لپ‌تاپ‌اش و دعوت‌اش می‌کند که بيايد سر صحنه‌ی فيلم سينمايی و بعدش هم شام و از اين حرف‌ها.

 

کتاب‌های من تمام شده بود و مادر دار قالی بعدی‌اش را رديف می‌کرد و من به طلسم گوريل‌ها می‌انديشيدم که زنگ نيم‌سوخته‌ی در به صدا در آمد. دو سه بار خرخر زنگ بلند شد تا مادرم از توی اتاق متوجه شد. هر چند لازم نبود، ولی بی‌اختيار خودم را به خواب زدم. گوريل‌های منفی‌باف کوتاهی کرده بودند. همين غفلت کوتاه‌شان باعث شد که کمی خجالت بکشم. حتا پشت سر مادر نيم‌خيز شدم و می‌خواستم نگذارم او با آن پادرد و کمردرد در را باز کند که گوريل‌ها به خودشان آمدند و به سوی ذهن‌ام تاختند. گفتند: "آهای عوضی! به اهداف بزرگ‌ات فکر کن!" و من با خيال راحت دراز کشيدم.

 

مادر گفت: "پست‌چيه. يک توک پا بيا امضا کن و بسته‌ات را بگير." دوباره نيم‌خيز شدم. گوريل‌ها گفتند: "کره خر عوضی!" دراز کشيدم و داد زدم: "انگشت بزن! وظيفه‌ی پست‌چيه که استامپ هم‌راه‌ش باشه."

 

مادر بسته را کنارم گذاشت و می‌خواست برود سراغ قالی‌بافی‌اش که سرش داد زدم: "کجا؟ چرا درش را باز نمی‌کنی؟" می‌ترسيدم چيز خطرناکی توی آن باشد و مشکلی برای‌ام درست کند. به هر حال من بيست و هشت سال از او جوان‌تر بودم و دست و پا و چشم و کمرم کاملا سالم بودند و اهداف بزرگی هم توی سر داشتم. گوريل‌ها گفتند: "آفرين، کره خر عوضی!" مادرم گفت: "چشم پسر گل‌ام! گفتم شايد دل‌ات نخواد من چيزی ببينم." و لب‌خند زد و تا باز کردن بسته‌يی که اسم من رويش نوشته شده بود، کلی ذوق کرد. تا کتاب «مبانی پنج گانه‌ی موفقيت» يا «طلسم جادويی شکست گوريل‌ها» را ديدم، گفتم: "دروغ‌گو، دروغ‌گو! پس اين چه بود؟" گفت: "پسر گل‌ام! هر سه تا کتاب‌فروشی رفتم."

اين بار هم گوريل‌ها حرف‌اش را قبول کردند چون هيچ اسم و رسم نويسنده و مترجم و ناشری هيج جای کتاب نوشته نشده بود. توی اين مدت آمار تمام ناشران کتاب و جزوه‌های موفقيت و تيراژ و نويسنده و مترجم و صفحه‌آرا و تايپيست آن‌ها را حفظ بودم. روی پاکت هم نشانی خانه را ننوشته بودند! بالاخره کتاب ويژه، همان که می‌خواستم، رسيده بود. گفتم: "چرا بی‌کار نشسته‌ای؟ برو قالی بباف!"

 

با هر کلمه‌يی که می‌خواندم گوريل‌ها يک قدم پا پس می‌کشيدند و تا جمله کامل می‌شد، مثل سگ فرار می‌کردند و پشت مخ‌چه يا توی شيارها قايم می‌شدند و مبانی پنج گانه مانند تابلوهای نئون توی کله‌ام برق می‌زدند.

 

1-       از من خوش‌بخت تر خودم هستم.

2-       من زيباترين هم‌سر جهان را دارم.

3-       به به چه قصر دل‌وازی!

4-       به‌ترين فکرهای جهان مال من است و

5-       حتا توی دست‌شويی به‌ترين کارها را انجام می‌دهم.

 

(تکرار: چهل و يک روز، روزی چهل بار)

 

ده روز اول گوريل‌ها از اين‌جا و آن‌جا در می‌رفتند و دوباره گم و گور می‌شدند. تا روز بيستم هفت هشت تايشان توی دره‌ها پرت شدند و دو تايشان سقط شد. روز سی و سوم جمله‌ها از يک تا پنج با هم دست به يکی کردند و هجوم شان را بيش‌تر کردند و سی‌وسه تای ديگرشان را تار و مار می‌کردند. روز چهل و يکم بود که جمله‌ها بر فراز تن بی‌جان آخرين گوريل جشن گرفتند و نقطه‌هايشان را هی بالا و پايين می‌انداختند که ابرها و غبارهای تيره‌ی منفی‌بافی کنار رفتند و کنگره‌های طلانشان قصر و بارگاه من آشکار شدند.

 

از توی شاه‌نشين رد می‌شدم که مادر را ديدم. قاه‌قاه خنديدم. عرض کردم: "مادرجان، مادر گل‌ام! دار قالی توی قصر؟" و می‌خواستم سر خدمت‌کارها داد بزنم که نگذاشت: "نه، مادر جان! اين‌ها از روی عادت است. اين طوری من دل‌مشغول می‌شم و بابای خدا بيامرزت با خيال راحت بر می‌گرده توی گور." عرض کردم: "نور به قبرش بباره! اما مادر جان! فردا من و پريانه بايد عقد کنيم. برخيز عزيز دل فرزند، به خدمت‌کارها امر کن دستی به سر و روت بکشند. می‌ترسی يک وسمه و چهار تا سرخاب و سفيداب ورشکست‌ام کنه؟ بلند شو مادر من، رفيق بی‌کلک!" دار قالی را دور زدم و می‌خواستم راه بيفتم که مادر جان فرمود: "خدا را شکر که راه افتاده‌ای! رماتيسم از تن‌ات دور می‌شه."

 

پريانه زنگ زد و گفت به خاطر فصل کوچ فک و فاميل‌اش از دريا به رودخانه، عقد و عروسی با هم. "آُكی؟" گفتم: "ها، جان! اُكی! کی به‌تر از فک و فاميل شما؟"

 

فردا صبح آسمان قصر عين برف سفيد شده بود و صدای بال بال پری و فک و فاميل‌هايش توی ايوان و شاه‌نشين پيچيده بود. طايفه‌اش خيلی سنگين بود. پيشانی مادر را بوسيدم و از پای دار قالی کشاندم‌اش توی ايوان. گفتم: "من زيباترين هم‌سر جهان رو دارم." و با اشاره‌ی انگشت پری که پيشاپيش همه فرود می‌آمد به او نشان دادم. مادر گفت: "خدايا! شکرت!"

 

روی سر هر کنگره و توی ايوان از فاميل‌هايشان پر شده بود. صدای چق چق چق بلند شده بود. کوچک و بزرگ بال‌هايشان را کندند و به جا بالی‌ها آويزان کردند. همه عين قرص ماه بودند، ولی هيچ کدام مثل پری من بی‌عيب و نقص نبودند. يکی هنوز جای فلس‌هايی روی دست و پايش مانده بود و يکی سفيدی زيادش چشم را می‌زد و يکی نمی‌توانست مثل آدميزاد راه برود و قدم‌هايش تند و کلاغی بود و گاهی انگار توی آب دست و پا می‌زد.

 

پری گفت فک و فاميل‌هايش پيش از ظهر بايد راه بيفتند و تا قبل از غروب به رودخانه برسند. گفتم: "من و مادرم حرفی نداريم. چشم! عروسی رو شروع کنيم." و می‌خواستم به مطرب‌ها اشاره کنم که يواشکی گفت: "يک کاغذی بين‌مان باشد، به‌تر است. لااقل دهن فک و فاميل‌های فضول رو می‌بنده، اُكی؟" گفتم: "ها، جان! اُكی!" پاک فراموش کرده بوده بودم. امر کردم به کاتب که فی الفور قباله را حاضر کند.

 

آن‌ها مثل فرفره دور من و پری می‌چرخيدند و هر بار مرواريدی اندازه‌ی کف دست پيش پايمان پرت می‌کردند. گفتم: "مادر جان! چهل تاش مال تو! اندازه‌ی زحمت‌های چهل سال." مادر گفت: "همه‌ش برا خودت. من به شوق تو اين همه قالی می‌بافم." بی‌چاره سفيدی زياد چشم‌اش را از سو برده بود. پريانه گفت: "می‌دونستی پيش ما، مادر شوهر خيلی ارزش‌مندتر از مرواريدهای ده دوازده کيلويی تازه صيد شده است؟" گفتم: "از متانت شما دور نيست."

 

فک و فاميل‌هايش چق چق چق بال‌هايشان را پوشيدند. گفتم: "پريانه! آش‌پزها غير از مرغ و کباب و فسنجان، ده دوازده نوع غذای دريايی تدارک ديده‌اند! دو سه تا لقمه که وقتی نمی‌گيره." گفت: "من و فک و فاميل‌هام جز تو دريا و رودخانه لب از هم وا نمی‌کنيم." گفتم: "اين همه غذا رو چه کار کنم؟" ولی او هم چق چق چق بال‌هايش را پوشيد و گفت يک توک پا تا رودخانه می‌رود و چيزی می‌خورد و برای شروع زنده‌گی مشترک تا گرگ و ميش يا يک هوا دير و زود خودش را می‌رساند. بی‌چاره کمی هم اوج گرفته بود، ولی تا گفتم پری، برگشت. گفت: "جان؟" گفتم: "مواظب خودت باش!" در واقع، می‌خواستم بگويم مواظب رفتار خودت باش، ولی زبان‌ام نچرخيد. او حتا توی آسمان هم که از ناچاری تند تند بال می‌زد، زيباترين عروس جهان بود.

 

بوی کته‌ی مادر قاتی بوی عود و عنبر توی کاخ می‌شود. می‌گويم: "مادر جان، مادر گل‌ام! توی آش‌پزخانه اندازه‌ی لشکر ياجوج و ماجوج غذا پخته‌اند." می‌گويد: "بيا پسرم! غذا روی روی زمين نمی‌مونه."

دو بشقاب کشيده است و ماست و خيار نعناع زده هم کنارشان گذاشته است، اندازه‌ی دو تا کف دست هم نان سنگگ تازه. برای چند لحظه چنان تمرکزی می‌کنم که تمام اصل و اصول‌ها را ناک‌اوت می‌کنم. می‌پرم و پيازی را بر می‌دارم و با مشت دو کپه می‌کنم. می‌گويم: "ننه! ای ول داری! به شرف‌ام نوکرت‌ام!"

مشت مشت نان و ماست و کته را قاتی می‌کنم و می‌فرستم تو خندق بلا. می‌گويم: "ننه! دو سه تا گونی خالی تو بساط‌ات داری؟" می‌خندد و می‌گويد: "مگه تو بساط خدمت‌کارها پيدا نمی‌شه؟" می‌گويم: "دم‌ات گرم، داشتيم ننه؟"

 

کتاب‌ها را دسته دسته توی گونی‌ها می‌چپانيم. مادر می‌گويد: "اين همه قورباغه و خرچنگ اين جا چه می‌کند؟" می‌گويم: "همه‌شون رو بايد قورت بديم. قورباغه، خرچنگ، گوريل و ... همه را بايد قورت بديم و تو کوچه بالا بياريم."

 

موفقيت در سه سوت! تاجر موفق! مدير موفق! آب‌دارچی موفق، اصول ده بيست چهل و ... گانه‌ی موفقيت! آيين پول‌يابی، هم‌سريابی، خانه‌يابی، دوست‌يابی! سه تا گونی را پر کرده‌ايم و زورتپان جای يکی ديگر می‌شود. ننه می‌گويد: "اين هم تتمه‌ش." اصول پنج گانه يا طلسم شکست گوريل‌ها را هم می‌تپانم رو سر بقيه. با خودم می‌گويم صد رحمت به گوريل. و بلند می‌گويم: "ننه! اگه بی‌خيال قصر نمی‌شدم پری هر روز خدا يه توک پا می‌خواست بره تا رودخونه و بياد. فکر کرده من پپه‌م. از کجا معلوم کجاها می‌ره و با کی گپ و گفت می‌کنه؟"

 

ننه می‌گويد: "حالا می‌خوای چه کار کنی؟" گونی اول را روی کول می‌گذارم. می‌گويم: "ننه! من دو تا ليسانس و يه فوق ليسانس دارم. تازه صاف‌کاری و آرايش‌گری هم بلدم. گور پدر گوريل و پری و قورباغه." می‌گويد: "حالا چرا فحش می‌دی؟ خوبيت نداره."

 

سه تا گونی را می‌گذارم توی کوچه کنار سطل گنده‌ی آشغال و در را محکم می‌بندم. می‌پرم و مادر را توی آغوش می‌گيرم. می‌گويم: "ننه! من موفق شدم. من مثل شخصيت‌های داستانی اول درگير ماجرا و گره‌افکنی شدم و بعد يه جورهايی متحول شدم و آخر کار هم می‌بينی که خوش‌بخت شده‌ام." ننه می‌گويد: "خدا را شکر که راه افتادی! من به عشق تو اين همه قالی می‌بافم."

 

گرگ و ميش يا يک هوا دير و زودتر است که صدای جيغ و ويغی با صدای مادر قاتی هم می‌شوند. تا پنجره را باز می‌کنم صدای پريانه می‌پيچد توی گوشم: "برو کنار عجوزه! پيش ما پری‌زاده‌ها مادرشوهر مثل خزه و جلبکه!" غيرتی می‌شوم و می‌پرم بيرون. پريانه نوک بام نشسته است. داد می‌زنم: "پری خانوم! گه خوردم، غلط کردم، از من بدبخت‌تر خودم هستم! ميمون از خودم و زن‌ام جذاب‌تره ... چه می‌دونم، من تو به‌رين جاها، بدترين کارها رو می‌کنم." و درست توی همين شرايط بحرانی فکر نوشتن کتاب اصول موفقيت وارونه به ذهن‌ام رسيد. من می‌توانستم بشريت را از عوارض موفقيت با ذکر مثال‌های واقعی آگاه کنم و بساط قورباغه‌ها و پری‌ها و گوريل‌سانان را تخته کنم. گفتم: "ننه! کمک‌ام می‌کنی؟" گفت: "پسر! مگه ناشر جماعت حق التأليف می‌ده؟ اين‌ها فقط می‌چاپن." گفتم: "نشر ... بدک نيست. ظاهرا مديرش فقط حق يتيم و نويسنده و قطع نخاعی را نمی‌خوره." گفت: "ببينيم و تعريف کنيم." در واقع يک جورهايی قبول کرده بود. اشاره کرد به نوک بام: "فعلا بالا را بپا!"

گفتم: "پری خانوم! من که هنوز دست‌ام به بال شما نخورده. بيا بريم طلاق توافقی بگيريم." از توی جيب پيراهن يراق و پولکی‌اش که هنوز قطره‌های آب از آن شره می‌کرد، قباله‌ی ازدواج را در آورد. گفت: "من حق قانونی‌ام رو می‌خوام، نه کم نه زياد." مادر يواشکی گفت: "چند بار با خودش ببره تو آب تمام نوشته‌هاش پاک می‌شه." بال بال توی حياط فرود آمد. قباله را گرفت تو صورت مادرم و داد کشيد: "خزه خانم! واتر پروفه، افتاد؟" و رو کرد به من: "جلمبر خان! مگه معنی عند المطالبه رو نمی‌دونی؟ می‌خوای مأمور بيارم تا خشتک‌ات رو جرواجر کنن؟" گفتم: "نه، نه، هرچی تو خونه هست مال تو."

پريد توی اتاق و همه‌ی چيزها را زير و رو کرد. مهريه‌ا ش يک تور دريايی به اقيانوس بود با هزار و سيصد و پنجاه و نه مرواريد تازه صيد شده‌ی ده دوازده کيلويی، بر اساس سال تولدش.

فقط قالی‌چه‌ی مادرم را که تازه تمام کرده بود، روی کول گرفته بود و بيرون آمد. گفت: "بقيه‌ش وقتی حق التأليف گرفتی. افتاد؟"

 

گفتم: "ننه بيا ببين با قالی چه با حال پرواز می‌کنه!" از همان پشت دار قالی گفت: "خدا رو شکر ننه! خدا رو شکر که راه افتادی.



http://www.forough.net/


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط دریا
Blog Skin