نویسنده: انسیه سیاوش 1 قاب رفتن تو را آنسوترين ديوار خالی شهر آويختم به پشت دختركی كه میفروخت زيستناش را به چند شاخه گل فقر 2 سفر به سردترين نقطهی نبودنها سفر به واژهی پرت نزيستن با تو سفر به شهر بدون چشم و صدا سفر به هيچستان فقط برای نشستن كنار خستهگیات سفر به سوی تو به سوی منفی دلتنگی 3 بيا نگاه كنيم خط ميان رابطه هست نه اشتباه كنيم حجم بين عشق و خداست هنوز بيداری؟ خيال رابطه با حجم بستهگی دارد بهسان رگ به خدا 4 «دچار يعنی عشق» همان كه برد تو را پشت پردهی انكار و بست چشم سرت را به روی قصهی ناباوری و محال بيا سفر كنيم از ديار تنهايی بيا سفر كنيم سفر يعنی آغاز 5 برق میزند چشمانات رها میشوی گرد گرد دانه دانه روی خاكی كه دوستات دارد باران! 


| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


