<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دریا</title>
<link>http://1anahid.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 05 Dec 2009 21:09:19 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اند...</title>
<link>http://1anahid.blogfa.com/post-724.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;H3 class=post-title&gt; &lt;/H3&gt;
&lt;DIV class=post-header-line-1&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=post-body&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.streem.us/assets/picture213760.jpg&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 264px; CURSOR: hand&quot; border=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.streem.us/assets/picture213760t.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;Extend someone&apos;s life&lt;BR&gt;Donate blood&lt;BR&gt;Jeevan Blood Bank&lt;BR&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;با اهداء خون، به زندگی يك‌ نفر تداوم ببخشيد. يك كار هوشمندانه و افزودن دو قطره خون برای تبديل «يك نقطه» پايان‌بخش، به «سه نقطه» حاكی از تداوم. اين آگهی قديمی يك بانك خون در هند است...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 130%&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://oldestfashion.blogspot.com/&quot;&gt;http://oldestfashion.blogspot.com/&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 21:09:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1anahid&amp;postid=724</comments>
<dc:creator>1anahid</dc:creator>
<guid>http://1anahid.blogfa.com/post-724.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو  شعر از هوشنگ ابتهاج</title>
<link>http://1anahid.blogfa.com/post-723.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P class=txt&gt;امروز نه آغاز و نه انجام جهان است &lt;BR&gt; ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است &lt;BR&gt; گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری &lt;BR&gt; دانی که رسیدن هنر گام زمان است &lt;BR&gt; تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی&lt;BR&gt; بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است &lt;BR&gt; آبی که بر آسود زمینش بخورد زود &lt;BR&gt; دریا شود آن رود که پیوسته روان است &lt;BR&gt; باشد که یکی هم به نشانی بنشیند &lt;BR&gt; بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است &lt;BR&gt; از روی تو دل کندنم آموخت زمانه &lt;BR&gt; این دیده از آن روست که خونابه فشان است &lt;BR&gt;دردا و دریغا که در این بازی خونین &lt;BR&gt; بازیچه ی ایام دل آدمیان است &lt;BR&gt; دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت &lt;BR&gt; این دشت که پامال سواران خزان است &lt;BR&gt; روزی که بجنبد نفس باد بهاری &lt;BR&gt; بینی که گل و سبزه کران تا به کران است &lt;BR&gt; ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی &lt;BR&gt; دردی ست درین سینه که همزاد جهان است &lt;BR&gt; از داد و داد آن همه گفتند و نکردند &lt;BR&gt; یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است &lt;BR&gt;خون می چکد از دیده در این کنج صبوری &lt;BR&gt; این صبر که من می کنم افشردن جان است &lt;BR&gt; از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود &lt;BR&gt;گنجی ست که اندر قدم راهروان است &lt;/P&gt;
&lt;P class=txt&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق &lt;BR&gt; جز محنت و غم نیستی ، اما خوشی ای عشق &lt;BR&gt; این شوری و شیرینی من خود ز لب توست &lt;BR&gt; صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق &lt;BR&gt; چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز &lt;BR&gt; تا باز تو دستی به سر من می کشی ای عشق &lt;BR&gt; دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش &lt;BR&gt; چندان که نگه می کنمت هر ششی ای عشق &lt;BR&gt;رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون &lt;BR&gt; هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشق &lt;BR&gt;آواز خوشت بوی دل سوخته دارد &lt;BR&gt; پیداست که مرغ چمن آتش ای عشق &lt;BR&gt; بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند &lt;BR&gt; از بوته ی ایام چه غم ؟ بی غشی ای عشق &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://sarapoem.persiangig.com/link7/saye5.htm&quot;&gt;سارا شعر&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 14:06:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1anahid&amp;postid=723</comments>
<dc:creator>1anahid</dc:creator>
<guid>http://1anahid.blogfa.com/post-723.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چگونه مغزهایمان معتاد گوگل، توییتر و SMS می‌شوند؟!</title>
<link>http://1anahid.blogfa.com/post-722.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;فرقی نمی‌کند که خودمان معتاد گوگل، توییتر و شبکه‌های اجتماعی باشیم یا یکی از دوستان و نزدیکانمان، در هر حال چیزی که کمتر به آن فکر کرده‌ایم، این بوده است که چگونه معتاد این فناوری‌ها می‌شویم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;اگر یک وب‌گرد مشتاق هستید، آیا تا به حال از خودتان پرسیده‌اید که این لذت ناشی وب‌گردی است که میل به آنلاین شدن را در شما برمی‌انگیزد یا  اشتیاق برای جستجو و یافتن چیزهای جدید و پیش‌بینی‌نشدنی؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;احتمالا تا به حال کمتر در مورد این مسئله فکر کرده‌اید و تا به حال «لذت و سرخوشی» را مترادف با میل «جستجو و خواستن» می‌گرفتید. اما وقتی که از یکی وب‌گردی چند ساعته فارغ می‌شوید، تا به حال شده از خودتان پرسیده باشید که از وب‌گردی لذت برده‌اید یا صرفا خود میل جستجوتان ارضا شده است؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;Slate&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt; مقاله جالبی در این مورد دارد. به خلاصه‌ای از این مقاله توجه کنید، &lt;A href=&quot;http://www.slate.com/id/2224932&quot;&gt;مقاله کامل&lt;/A&gt; را می‌توانید در اینجا بخوانید.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;همچون نیازهای پایه‌ای انسان‌ها، مثل خواب و خوردن و نوشیدن، به نظر می‌رسد که نیاز به دسترسی به اطلاعات الکترونیک هم مبدل به یکی از نیازهای اساسی و اولیه بشر شده است. بعضی از این اطلاعات ممکن است واقعا به کار و زندگی ما ربط داشته باشند، اما بخش زیادی از این اطلاعات و اشتیاقمان برای مرور روزانه آنها واقعا نقشی در زندگی ما ندارند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;راستش اگر خوب دقت کنیم، خیلی وقت‌ها ما کاملا شبیه موش‌های آزمایشگاهی‌ که روانشناسی به نام &lt;STRONG&gt;جیمز اولدز&lt;/STRONG&gt; James Olds، چند دهه قبل روی آنها آزمایش جالبی انجام داد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;در سال ۱۹۵۴، جمیز اولدز و گروه همکارش، در آزمایشگاهی در دانشگاه مک‌گیل مشغول پژوهش بودند. آنها روی مکانیسم یادگیری موش‌ها، تحقیق می‌کردند. در یکی از آزمایشات، آنها الکترودی روی مغز موش‌های تعبیه کردند و موش‌ها را در قفس ویژه‌ای قرار دادند. هر وقت که موش‌ها به یک گوشه خاص قفس می‌رفتند، به آنها شوک داده می‌شد. آنها با این کار می‌خواستند ببینند که آیا موش‌ها به مرور بین رفتن به آن قسمت خاص قفس و شوک دردآور، یک رابطه ذهنی کشف می‌کنند و آیا به مرور از آن قسمت قفس، اجتناب می‌کنند یا نه.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG class=aligncenter alt=&quot;&quot; src=&quot;http://img2.pict.com/00/5c/50/1480262/0/rat2.jpg&quot; jQuery1259919431109=&quot;52&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;اما یک روز، دانشمندان ناخواسته، الکترود را در جای دیگری از مغز موش‌ها قرار دادند. آنها در کامل شگفتی متوجه شدند که این بار موش‌ها مشتاق گرفتن شوک شده‌اند و برای اینکه شوک بیشتری بگیرند، مرتب به آن گوشه خاص قفس می‌روند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;در واقع آنها آن روز به صورت تصادفی الکترود را روی قسمت جانبی &lt;STRONG&gt;هیپوتالاموس&lt;/STRONG&gt; گذاشته بودند. قسمتی از مغز که بعدها، نام &lt;STRONG&gt;مرکز خوشی و لذت&lt;/STRONG&gt;، روی آن گذاشتند. آزمایشات بعدی نشان داد که در مورد انسان‌ها هم، همچون موش‌ها دریافت سیگنال‌ها از این مرکز خوشی و لذت، آنقدر اهمیت دارد، که انسان‌ها حاضر می‌شوند از عادات مربوط به بهداشت شخصی و ضروریات زندگی‌شان صرف‌نظر کنند، تا در عوض به خوشی صادر شده از این قسمت مغز برسند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;اما تحقیقات یک دانشمند علوم اعصاب به نام &lt;STRONG&gt;«جاک پانکسپ»&lt;/STRONG&gt; Jaak Panksepp، نشان داد که تحریک الکتریکی هیپوتالاموس جانبی، واقعا منجر به خوشی و لذت واقعی نمی‌شود. مثلا تحریک این قسمت در انسان‌ها گرچه باعث برانگیختگی جنسی می‌شود، اما به لذت جنسی منتهی نمی‌شود. در مورد جانداران پستانداری که مورد آزمایش قرار گرفتند، تحریک این قسمت صرفا موجب برانگیخته شدن چرخه‌‌ای از &lt;STRONG&gt;رفتارهای جستجوگرانه&lt;/STRONG&gt; می‌شد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;پانکسپ، برای حس و حالی که با تحریک این قسمت ایجاد می‌شد، اسامی زیادی برگزید: کنجکاوی، علاقه، کاوش، انتظار، هوس، اما در نهایت واژه «جستجو» را برای توصیف این حس و حال، مناسب‌تر دید. این دانشمند چند دهه را صرف نقشه‌برداری از سیستم احساسی مغز کرد، سیستمی که به باور او در همه پستانداران مشترک است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;به گمان وی، میل به جستجو، شالوده احساسات پستانداران را می‌سازد و این «جستجو» است که باعث حرکت موتور انگیزشی پستانداران می‌شود و باعث می‌شود هر روز صبح از بستر برخیزیم و در پیرامون خود حرکت کنیم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;در انسان‌ها کارکرد میل به جستجو، تنها برای برآوردن نیازهای جسمانی نیست. در انسان‌ها پاداش‌های انتزاعی درست به اندازه پاداش‌های ملموس، باعث تهییج می‌شوند. وقتی ما ایده‌پردازی می‌کنیم، زمانی که ارتباطات هوشمندانه برقرار می‌کنیم یا هنگامی که دنبال معنی چیزی می‌گردیم، درواقع مدارهای جستجوگر خود را فعال کرده‌ایم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;ماده‌ای شیمیایی که در مغز ما، سوخت‌رسان مدارهای جستجوگر ما است، یک میانجی عصبی به نام &lt;STRONG&gt;دوپامین&lt;/STRONG&gt; است. حتی گاهی میل انسان‌ها برای فعال کردن مدارهایی که دوپامین مسئول فعال کردنشان است، آنقدر زیاد می‌شود، که آنها به سوء‌مصرف موادی مثل کوکائین یا آمفتامین روی می‌آورند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;خوب! پس از این مقدمه طولانی برمی‌گردیم به مبحث اصلی پست: به راستی چه چیزی باعث می‌شود که ما گاهی ساعت‌ها در گوگل جستجوهای پی در پی کنیم؟ جستجوهایی که شاید چندان به کارمان نیایند؟ چه چیزی باعث می‌شود بعضی از کاربران اینقدر توییت کنند؟ علت رویکرد ما به فیس‌بوک و مای‌اسپیس و شبکه‌های اجتماعی چیست؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;وقتی از یکی از ما در این مورد سؤال کنند، شاید کوتاه جواب بدهیم که این کارها برایمان جالب هستند و ما از آنها خوشمان می‌آید، شاید هم چند دقیقه‌ای در مورد فواید آنها سخنرانی کنند؟ اما آیا واقعا «خوش آمدن» توصیف دقیقی از میل و موتور محرک ما برای کار در این سرویس‌های اینترنتی است؟! شاید پاسخ بهتر در همین دوپامین، خلاصه شده باشد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;نکته جالب دیگر این است که دوپامین، نقش کنترلی روی ساعت درونی بدن انسان دارد. برای مثال کسانی که مبتلا به اختلال بیش‌فعالی هستند، دوپامین کمی در مغزشان دارند، به همین خاطر یک بازه زمانی کوتاه در مقایسه به انسان‌های دیگر برای آنها، طولانی‌تر به نظر می‌رسد و علت بیش‌فعالی آنها ممکن است در همین حقیقت نهفته باشد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;سال قبل نشریه &lt;STRONG&gt;آتلانتیک&lt;/STRONG&gt;، مقاله جالبی با این عنوان منتشر کرد: &lt;STRONG&gt;«آیا گوگل ما را احمق می‌کند؟»&lt;/STRONG&gt;، ترجمه این مقاله را می‌توانید در &lt;A href=&quot;http://www.shabakeh-mag.com/Articles/Show.aspx?n=1003665&quot;&gt;اینجا&lt;/A&gt; بخوانید، اما چکیده این مقاله این بود که گوگل کردن رفته‌رفته باعث می‌شود که کاربران مشتاقش، توانایی ذهنی تمرکز روی یک مبحث را از دست بدهند و یک سیستم ذهنی تکانشی پیدا کنند. در واقع این گوگلرها شبیه همان موش‌هایی می‌شوند که برای دریافت شوک، به یک گوشه قفس می‌روند!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;کنت بریج Kent Berridge، استاد روانشناسی دانشگاه میشیگان، دو دهه را صرف پژوهش روی مکانیسم حس لذت کرده است. وی بر مبنای یک رشته آزمایشات ثابت کرد که &lt;STRONG&gt;«میل جستجوگرانه» و «حس لذت»، دو مکانیسم به کلی جدا در مغز ما دارند. این دو با هم متفاوتند، اما مکمل هم محسوب می‌شوند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;ما وقتی خوشی و لذت و سعادتمندی را تجربه می‌کنیم که سیستم درونی‌مان با مواد درونزاد شبه‌مخدر تحریک شود، حس لذت به کلی با حسی که متعاقب تحریک سیستم دوپامینی ما، برانگیخته می‌شود، متفاوت است. به همین خاطر است که حسی که معتادان مواد مخدر گروه تریاک تجربه می‌کنند به کلی با رفتاری کسانی که داروهای محرک مثل کوکائین و آفتامین (اکس) استفاده می‌کنند، متفاوت است. سوء مصرف آمفتامین، افراد را به حرکت وامی‌دارد ، در صورتی که مصرف مخدرهای دسته تریاک، موجب سرخوشی می‌شود. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;بر این اساس بریج دو آزمایش در موش‌ها انجام داد، نخست سلول‌های عصبی یا نورون‌های دوپامینی موش‌های مورد آزمایش را تخریب کرد و مشاهده کرد که این موش‌ها با اینکه توانایی راه رفتن، جویدن و بلعیدن را دارند، به خاطر فقدان حس یافتن و جستجو، حتی هنگامی که غذا در نزدیگی آنها قرار داده می‌شد، غذا نمی‌خورند تا حدی از گرسنگی می‌مردند. در آزمایش دوم، بریج آزمایش متفاوتی انجام داد، او این بار مشاهده کرد که موش‌هایی که دوپامین بیشتری در مغزشان دارند، نسبت به موش‌های عادی زودتر یادمی‌گیرند که چگونه با پیمودن راهروهای تو در تو، به غذا برسند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;این آزمایشات و تحقیقات می‌تواند کاربردهایی در شناخت مکانیسم اعتیاد و رفتارهای وسواسی داشته باشد. بریج پیشنهاد کرده است که در بعضی از معتادان، مغز درگیر «چرخه خواستن» می‌شود، یعنی چیزی که باعث اعتیاد این افراد می‌شود، لذت و سرخوشی نهایی نیست، بلکه تمایل و اشتیاق آنها برای جستجوی پاداش، محرک اصلی آنهاست. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;بنابراین سیستم دوپامینی، می‌تواند تحت شرایطی، خواسته‌های بی‌معنی در ما ایجاد کند، خواسته‌هایی که منطقی نیستند. &lt;STRONG&gt;وقتی که در اینترنت، بی‌هدف چرخه‌ای از جستجوهای بی‌هدف را انجام می‌دهیم و خودمان هم می‌دانیم که اطلاعاتی که به آنها می‌رسیم حیاتی نیستند، ولی در عین حال نمی‌توانیم جلوی خودمان را بگیریم، ممکن است، تحت تأثیر همین سیستم دوپامینی باشیم. یعنی مادامی که آنلاین هستیم و گوگل می کنیم، توییت انجام می‌دهیم و در شبکه‌های اجتماعی فعالیت می‌کنیم، تمایل «خواستن» و اشتهایمان برای جستجو ارضا می‌شود. &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG class=aligncenter alt=&quot;&quot; src=&quot;http://img2.pict.com/d4/35/8c/1480265/0/090812scigoogletn.jpg&quot; jQuery1259919431109=&quot;53&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;اتفاقا فناوری‌های نو به گونه ای هستند که سیستم دوپامینی را بیش از سایر پدیده‌ها، فعال می‌کنند، این فناوری‌ها از ایمیل گرفته تا توییتر و &lt;/SPAN&gt;SMS&lt;SPAN lang=fa&gt;، سیستم خواستن/جستجو را فعال می‌کنند. برای مثال سیستم دوپامینی در هنگام وب‌گردی همواره در انتظار رسیدن به چیزهای غیرقابل پیشبینی است. به علاوه، این سیستم با مشاهده مبهمی از امکان رسیدن به پاداش، به شدت تحریک می‌شود. بنابراین ممکن است، یک ساعت تمام در گوگل ریدر، مشغول اسکرول و مرور صدها فید باشد، به امید اینکه به پستی جالب برسد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;در دنیای ما انسان‌ها، در عصر ارتباطات، ویبره موبایلمان که حاکی از رسیدن یک &lt;/SPAN&gt;SMS&lt;SPAN lang=fa&gt; ‌جدید است، ممکن است همان کارکردی را داشته باشد که صدای زنگ روی سگ‌های مورد آزمایش دانشمند مشهور روسی -پاولوف- داشته باشد! &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;وقتی به موش یا حیوانات، مقدار بسیار کمی غذا بدهیم، اشتهای آنها به شدت تحریک می‌شود. توییتر هم این روزها، دقیقا همین نقش را در مورد ما بازی می‌کند، توییتر ما را دقایق زیادی سرگرم می‌کند، به امید اینکه به چند نوشته کوچک ۱۴۰ کاراکتری جالب برسیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;انسان‌ها موجودات جستجوگری هستند و ما با دست خود، اینترنت را ساخته‌ایم که بهترین ابزار جستجو است و به ما اجازه جستجوی دائم می‌دهد. &lt;STRONG&gt;چنین یافته‌هایی ما را باید هشیار کند، چرا که ممکن است انسان‌ها را مبدل به ماشین‌های جستجوگر بی‌اعتنا به نیازهای اصلی خود کند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H3&gt;پست‌های مشابه این مطلب&lt;/H3&gt;
&lt;OL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;A href=&quot;http://1pezeshk.com/archives/2007/03/post_438.html&quot; rel=bookmark&gt;بازیگران بزرگ چگونه در نقش خود غرق می‌شوند؟&lt;/A&gt;&lt;!-- (9.94791)--&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;A href=&quot;http://1pezeshk.com/archives/2008/04/post_795.html&quot; rel=bookmark&gt;چگونه توییتر به آزادی یک دانشجوی زندانی شده در مصر کمک کرد!&lt;/A&gt;&lt;!-- (8.90265)--&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;A href=&quot;http://1pezeshk.com/archives/2008/05/post_827.html&quot; rel=bookmark&gt;با گوگل، سایت بسازید&lt;/A&gt;&lt;!-- (6.16554)--&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;A href=&quot;http://1pezeshk.com/archives/2009/05/extract-the-songs-from-fifa-09.html&quot; rel=bookmark&gt;چگونه موسیقی‌های بازی فیفا را به صورت MP3، ذخیره کنیم؟! چگونه موسیقی به فیفا اضافه کنیم؟!&lt;/A&gt;&lt;!-- (6.13054)--&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;A href=&quot;http://1pezeshk.com/archives/2009/02/google-dismisses-atlantis-find.html&quot; rel=bookmark&gt;آیا گوگل، آتلانتیس را کشف کرده است؟!&lt;/A&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://1pezeshk.com/archives/2009/08/how-our-brains-addict-to-twitter-google-and-sms.html&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;یک پزشک&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 09:38:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1anahid&amp;postid=722</comments>
<dc:creator>1anahid</dc:creator>
<guid>http://1anahid.blogfa.com/post-722.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://1anahid.blogfa.com/post-720.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یكی از روزهای سال اول &gt; دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; با خودم گفتم: &apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی&lt;BR&gt; حالی است!&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا&gt; انداختم و به راهم ادامه دادم.‌&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.&lt;BR&gt; عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، ‌یه قطره درشت اشك درچشمهاش دیدم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: &apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos; این بچه ها یه مشت آشغالن!&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&lt;BR&gt; او به من نگاهی كرد و گفت: &apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos; هی ، متشكرم!&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos; و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن&lt;BR&gt; لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك&lt;BR&gt; خانه‌ی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟&lt;BR&gt; او گفت كه قبلا به یك مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با&lt;BR&gt; چنین كسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.&lt;BR&gt; او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی&lt;BR&gt; كند؟ و او جواب مثبت داد.&lt;BR&gt; ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارك را می شناختم، بیشتر از او خوشم&lt;BR&gt; می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند. صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارك را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم:&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos; پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی،‌با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos; مارك خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..&lt;BR&gt; در چهار سال بعد، من و مارك بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو&lt;BR&gt; به فكر دانشكده افتادیم. مارك تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.&lt;BR&gt; من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما&lt;BR&gt; باشد. او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.&lt;BR&gt; مارك كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور&lt;BR&gt; نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.&lt;BR&gt; من مارك را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند. حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش&lt;BR&gt; داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!&lt;BR&gt; امروز یكی از اون روزها بود. من میدیم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: &apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&lt;BR&gt; هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی&lt;BR&gt; بود!&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&lt;BR&gt; او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد( همون نگاه&lt;BR&gt; سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: &apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos; مرسی&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;.&lt;BR&gt; گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: &apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&lt;BR&gt;فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این&lt;BR&gt; سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یك مربی ورزش....&lt;BR&gt;اما مهمتر از همه، دوستانتان....&lt;BR&gt; من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می&lt;BR&gt;&gt; توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم.&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&lt;BR&gt; من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد&lt;BR&gt; مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.&lt;BR&gt; مارك نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.&lt;BR&gt; او ادامه داد:&lt;BR&gt; &apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;خوشبختانه، من نجات پیدا كردم.&lt;BR&gt; دوستم مرا از انجام این كار غیر&gt; قابل بحث، باز داشت.&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos; من به همهمه‌ ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست&lt;BR&gt; ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.&lt;BR&gt;&gt; پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از&lt;BR&gt;&gt; سپاس. من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم.&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(51,102,255)&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(51,102,255); FONT-WEIGHT: bold&quot; size=3&gt;هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك،&lt;BR&gt;شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا&lt;BR&gt; بدتر ش&lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(51,102,255); FONT-WEIGHT: bold&quot; size=3&gt;ن.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt; خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر&lt;BR&gt;بگذاریم. دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos; دوستان،‌ فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند میكنند، زمانی كه&lt;BR&gt; بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز كنند.&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&apos;&lt;BR&gt; هیچ آغاز و پایانی&lt;BR&gt; وجود ندارد....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; دیروز،‌ به تاریخ پیوسته، فردا ، رازی است ناگشوده،&lt;BR&gt; اما امروز یك هدیه است&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 10:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1anahid&amp;postid=720</comments>
<dc:creator>1anahid</dc:creator>
<guid>http://1anahid.blogfa.com/post-720.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دارلینگ</title>
<link>http://1anahid.blogfa.com/post-719.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;DIV class=PostBodyBodyDiv&gt;
&lt;DIV style=&quot;CLEAR: both&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;دارلینگ دارلینگ&lt;BR&gt;دلم برای تمام گم‌شدن‌های توی جنگل‌های پربرف&lt;BR&gt;وقتی صورت سفیدت پشت شنل دراز و تمام مشکی‌ات پنهان می‌شود&lt;BR&gt;تنگ شده.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دارلینگ دارلینگ&lt;BR&gt;شوفاژها را باید ببندم که تو خواب راحت‌تر «فضاسازی» کنم، اما می‌ترسم سرما بخورم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دارلینگ دارلینگ&lt;BR&gt;دو یو آندرستند وات آی‌‍م تاکینْ اِبات؟ 
&lt;DIV style=&quot;PADDING-BOTTOM: 0.25em; CLEAR: both&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=PostBodyBodyDiv&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=PostBodyBodyDiv&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=PostBodyBodyDiv&gt;&lt;A href=&quot;http://blog.horm.org/index.php&quot;&gt;هرم&lt;/A&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=PostBodyBodyDiv&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 08:49:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1anahid&amp;postid=719</comments>
<dc:creator>1anahid</dc:creator>
<guid>http://1anahid.blogfa.com/post-719.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیوریتم</title>
<link>http://1anahid.blogfa.com/post-718.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه روزهايی هنوز چشمت رو باز نكرده و غلت اول رو نزدی، همون توی رختخواب حس می‌كنی سر حال نيستی و اصطلاحاً روز، روز تو نيست. از اون روزهايی كه حال و حوصله هيچ كاری رو نداری و دوست داری فقط استراحت كنی. انگاری تموم درد و بلاها و غم و غصه‌های عالم ريخته توی تن و بدنت. اون روز اگر هم همت كنی و آق‌دايی رو هَم بكشی و از خونه بزنی بيرون، يا داری عينهو اسب آبی خميازه ميكشی و يا مثل عملی‌ها چرت ميزنی و يا اينكه نهايتاً بدون مقدمه و سر هيچ و پوچ يهويی سگ ميشی و پاچه اين و اونو ميگيری. اين خُلق‌وخو تا اينجاش كه خدابخواد واسه همه آشناست ديگه؟! بواسطه شرايط فيزيولوژی و جسمانی خانم‌های محترمه و داشتن يه شرايط مشابه اينچنينی (هر چند اين قضيه به اون قضيه خانمها ارتباطی نداره ) این مورد برای خانم‌ها شناخته شده‌تره. در خيلی از اين روزها، خانم منتظر يه بهونه است كه بطور ناگهانی خيز برداره و لِنگ و پاچه‌ طرف مقابل رو بگيره! معمولاً بهترين عكس‌العمل در اين شرايط اينه كه بدون سربه‌سر گذاشتن و بگومگو با خانم، سرتون رو انداخته پايين و به راه‌ خودتون ادامه بديد. چون اگه زرنگ باشيد ميدونيد موضوع از كجا آب ميخوره! هر چند هنوز سيل كثيری از آقايون وجود دارند كه با خصوصيات فيزيولوژی خانم‌ها هيچ آشنايی ندارند و تنها تفاوت زن و مرد رو توی تعداد سوراخ سنبه‌ها و برجستگی‌ها و فرورفتيگی‌ها ميدونند. با اين دسته جماعت اصلاً كاری نداريم كه اينها در طبقه چهارپايان و ستوران قرار دارند كه جز خوردن و خوابيدن و خوابوندن هيچ كار ديگه‌ای ندارند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بیوریتم چیه؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين بی‌حوصله‌گی و بقولی پريودهای روحی روانی هر چند وقت يكبار واسه همه ماها اتفاق ميوفته و خيلی از ما دليل و علّت اون رو نميدونيم. اينجور پريود شدن، ديگه به جنسيت و سن و سال و زن و مرد و نواربهداشتی و خون و خونريزی ربطی نداره و يقه همه رو ميگيره. جونم براتون بگه كه اين جور پريود شدن ناشی از سيكلهای متغير طبيعی بدن هستند و برای تمامی انسانها پيش مياد و خوبيش به اينه كه قابل پيش‌بينی هم هستند. چرخه‌های تغييرات از بدو تولد هر انسان آغاز و تا زمان مرگ بطور متناوب ادامه داره. همه اين افت و خيزها و سگ‌شدنهای ناگهانی بواسطه وجود سه چرخه 1) جسمی Physical 2) حسی يا عاطفی Emotional و ۳) ذهنی Intellectual هستش كه نهايتاً مجموع همه اينها زيست‌آهنگ يا &lt;EM&gt;بيوريتم&lt;/EM&gt; Biorhythm هر انسانی رو تشكيل ميده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بيوريتم بر اين پايه استواره كه اين چرخه‌های سه گانه در بدن هر فرد بر اساس ساعت درونی و بيولوژيكی عمل می‌كنند و هر چرخه بر اساس موج سينوسی با دوره‌های متفاوت در حال گردشه كه نقطه شروع همه آنها، روز تولد هر فرد هستش. چرخه جسمی هر 23 روز يكبار، چرخه حسی يا عاطفی هر 28 روز يكبار و چرخه ذهنی هر 33 روز يكبار تكرار می‌شه. هر فركانس از اين موج سه ناحيه داره. ناحيه مثبت، ناحيه منفی و نقطه بحرانی كه دقيقاً در مرز صفر و مرحله گذر از ناحيه مثبت به منفی يا بالعكس واقع شده. هنگاميكه چرخه‌ها در ناحيه مثبت قرار داره با توجه به نوع چرخه، شخص ميل به ورزش داره. بدنش در برابر امراض و بيماريها مقاوم‌تره. تمايل به شركت در كارهای گروهی داره و سعی می‌كنه به ظاهرش بيشتر رسيدگی كنه. همچنين مطالب جديد رو به سرعت ياد ميگيره و مجموعاً قدرت يادگيری بالا‌تری پيدا ميكنه. زمانيكه چرخه‌ها در ناحيه منفی قرار بگيره، آدم زود خسته می‌شه و توی اون روزها بيشتر نياز به استراحت داره. تقريباً احساس خوبی نسبت به خودش و دوروبريهاش نداره و زمانيكه منحنی‌ها در نقطه بحرانی قرار بگيره، آدم كم‌طاقت و كج‌خلق می‌شه، آشفتگی ذهنی پيدا می‌كنه، پرخاشگر و بهانه‌جو می‌شه و اين حساس‌ترين زمانهايی است كه می‌تونه به عنوان يه روز نحس در زندگی آدم ثبت بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=biorhythm.png align=left src=&quot;http://www.k1-online.com/archives/biorhythm.png&quot; width=280 height=174&gt; معمولاً توی روزهايی كه آدم در نقطه بحرانی قرار داره نبايد تصميمات مهمی برای زندگی و كار و بارش بگيره. بحث بيوريتم و شارژ و دشارژ شدن باطری‌های انرژی درون روح و جسم بحث جديد و تازه‌ای نيست حتی نظريه ئين و يانگ در فلسفه‌های چينی و ژاپنی نيز به روشنی بيانگر وجود همين پديده است ولی استفاده از اين علم كم‌كم داره وارد زندگی روزانه‌ ميشه. الان در سازمانهای پيشرفته دنيا برنامه‌ريزی‌های منابع انسانی با توجه به شرايط بيوريتم كاركنان صورت ميگيره. مثلاً در تعدادی از شركتهای هواپيمايی زمان پرواز خلبانان بر اساس روزهایی كه چرخه بيوريتم آنها در سطح بالايی قرار گرفته تنظيم ميشه و در تعدادی از بيمارستانها جراحی‌های مهم و دقيق، كاملاً با سيكلهای بيـوريتـم جـراحـان هم‌خوانی داره. بررسی‌ها نشون ميده كه 70% سوانح كارخانه‌های شيميايی و مواد پاك‌كننده در دهه 80 ميلادی در آمريكا زمانی رخ داده كه ريتم‌های عوامل انسانی در نقطه بحرانی بوده‌اند. بنابراين در مورد كارهای خطرناك كه مستلزم دقت بيشتریه كارمندانی انتخاب می‌شن كه بهترين دوران سه‌گانه ريتم كار و زندگی خود را طی می‌كنند. همچنين مديران می‌تونند در اين قبيل روزها با امور مهمی مثل امضای قراردادهای مهم به نحو آگاهانه‌تری روبرو بشن و سعی كنند اتخاذ تصميمات مهم را به روزهای ديگری واگذار كنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقتيه كه &lt;A href=&quot;http://www.mytennis4u.com/edu/biorhythm.htm&quot;&gt;نمودار بيوريتم&lt;/A&gt; خودم رو پرينت گرفتم و گذاشتم زير شيشه ميز كارم و سعی دارم يه چند وقتی خلق و خوی خودم رو با اين نمودارها چك كنم و ببينم شرايط به چه شكلی ميشه. خيلی جالبه، هفته قبل روزی كه چرخه جسميم در پايين‌ترين نقطه قرار داشت روزی بود كه تمرين واليبال داشتم ولی الکی الکی و بدون هیچ علتی بقدری بدنم خسته و كوفته بود كه اصلاً حال و حوصله تمرين رو نداشتم. البته رفتم و تمرين هم كردم ولی گندی زدم كه خودم از توپ زدن خودم حالم بهم خورد. بهرحال فکر میکنم بد نباشه شما هم یه کمی روی این مبحث بیوریتم وقت بذارید. من که دارم به نتایج جالبی میرسم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.k1-online.com/archives/001203.php&quot;&gt;از پشت یک سوم&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 09:34:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1anahid&amp;postid=718</comments>
<dc:creator>1anahid</dc:creator>
<guid>http://1anahid.blogfa.com/post-718.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نام تو</title>
<link>http://1anahid.blogfa.com/post-717.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نام تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روی بادبادکی که در هوا مانده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و تصويری از پرواز که می‌افتاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در آب.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در روزنامه‌ها که می‌نوشتی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نام تو را نمی‌دانستند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تنها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باد بوی تو را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای دريا برده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در هواشناسی گفته بودند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;دريا توفانی‌ست.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://forough.net/4th%20Year/Year%2084/archive%20v4%20y84.htm&quot;&gt;مجله ادبی فروغ&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 17:38:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1anahid&amp;postid=717</comments>
<dc:creator>1anahid</dc:creator>
<guid>http://1anahid.blogfa.com/post-717.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند بازی دیگر </title>
<link>http://1anahid.blogfa.com/post-716.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;TABLE style=&quot;BORDER-COLLAPSE: collapse&quot; id=table1 border=0 width=&quot;100%&quot; height=304&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top background=images/index_05.jpg&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;BR&gt;       یدالله آقاعباسی&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;BR&gt;بازی های دستگرمی&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* خشتک، بالشتک&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;دو نفر هم قد و بالا و هم سن و سال پشت به هم می ایستند و دست ها را به کمر یکدیگر &lt;BR&gt;می گیرند. سپس یکی از آن دو خم می شود و دیگری را بلند می کند. حرکت به همین ترتیب با گفتن خشتک، بالشتک ادامه پیدا می کند.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* ریسمان بازی&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;دو نفر دو سر ریسمانی فرضی را می گیرند و از دو طرف می چرخانند. یکی از بچه ها همآهنگ با حرکت آن ها از روی طناب فرضی می پرد.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* یک لنگو&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;بچه ها دو دسته می شوند. یک دسته در میدان دایره مانندی پراکنده شده، می دوند. از دستة مقابل یک نفر در حالی که با یک پای می دود، آن ها را تعقیب می کند و به هرکسی که می رسد، دست می زند و او از دایره بیرون می رود. هر وقت کسی که لی لی می کند خسته شد، دیگری از دستة خودشان جای او را می گیرد تا یک نفر ازدستة مقابل باقی بماند.&lt;BR&gt;(سه بازی بالا را از خاطره های توران شهر، بری (بهرامی) از بازی های کرمان: ص 187 پل فیروزه/ نهم/ پاییز 1382 نقل کردم.)&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* ارغشتک&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;نوعی از بازی باشد که دوشیزگان کنند و آن چنان است که بر سر دو پا می نشینند و کف دست ها را بر زانوها می مالند و همچنان نشسته بر سر پاها می جهند و کف دست ها را بر هم می زنند.&lt;BR&gt;(برهان قاطع، بی نا، 75)&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* بازی فروشندگان کوچولو&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;دوتا دوتا رو به روی هم می نشینند و پاها را دراز و کف آن ها راب هم می چسبانند. سپس دست های یکدیگر را می گیرند و هر یک به نوبت به پشت دراز می کشند و دیگری را به سوی خود می کشانند و می گویند: دوغ کشکی/ آب زرشکی.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* هانری ماسه، 1357، ج 2، 325&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;بچه ها دور هم به شکل دایره می ایستند و هر کدام به نوبت از دایره بیرون می آید و شروع می کند به چرخیدن دور خود و می خواند: چرخ چرخ عباسی/ خدا منو نندازی&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* هانری ماسه، 1357، ج 2، 329&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt; به شکل دایره می ایستند. دست های یکدیگر را می گیرند و با هم می نشینند و برمی خیزند و می خوانند: حمومک مورچه داره/ بشین و پاشو خنده داره&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* هانری ماسه، 1357، ج 2، 328&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt; لی لی کنان می روند و می خوانند: می خوام برم ارنگه/ یه پا خرم می لنگه&lt;BR&gt;(ارنگه الم روستایی پیرامون تهران است و این بازی از هانری ماسه، 1357، ج 2، 334 نقل شده است.)&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* بازی اشعار کودکانه&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;- اژدهایی که خارپشت بود/ حرف هایش بسی درشت بود/ می خورد روزیِ همة مردم/ دهنش در میان پشت بود آسیاب (شاملو، کتاب کوچه، جلد 1، 1378، 476)&lt;BR&gt;- تپ تپ خمیر/ شیشه پرپنیر/ پردة حصیر/ توتک فطیر&lt;BR&gt;- ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد&lt;BR&gt;حالا که رسید به صدتا، دستمال آبی وردار، پر از گلابی وردار.&lt;BR&gt;- خرگوشک بازاری / دست و پا، هواداری/ خانه در کجا داری؟/ خانه ای به کوی تو / عاشقم به روی تو (هانری ماسه، 1357، ج 2، 355)&lt;BR&gt;در اصل نوعی سایه بازی است که با دست سایة خرگوشی را درست می کند و می خواند.&lt;BR&gt;(ص 160/ پل فیروزه/ شماره نهم/ پاییز 1382/ افسون کلام موسیقی و حرکت: مسعود ناصری)&lt;BR&gt;- یه دبه و دو دبه/ سه دبه و سه دبه/ سه سبد سیب سنگین/ سه انار ترش و شیرین&lt;BR&gt;- آهو به چرا/ برده بچه را (هانری ماسه، 1357، ج 2، 350)&lt;BR&gt;- مشکی دوغی هراتی/ یه من کرة نباتی/ بریم بازار بفروشیم/ پیرهن نو بپوشیم&lt;BR&gt;(صادق هدایت، نوشته های پراکنده، 267)&lt;BR&gt;- آهو به چرا، گلة آهو به چرا / آهو بچرید و بچرانید گله را/ آهو چو بدید آن سوار یله را/ آهو برمید و برمانید گله را (شاملو، ص 529، جلد اول، 1378)&lt;BR&gt;- خش می کشم، خش می کشم/ خش های خش خش می کشم (همان، 577)&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* بازی اشعار روایی&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;- می رم کبک می شم از گردنه برآیم.&lt;BR&gt;- منم عقاب می شم و تو رو می گیرم&lt;BR&gt;- تو که عقاب می شی و مرا می گیری، منم آهو شوم از دامنه برآیم&lt;BR&gt;- تو که آهو می شی از دامنه برآیی، منم تازی می شم و تو رو می گیرم&lt;BR&gt;- تو که تازی می شی و مرا می گیری، منم صیدی می شم و میرم به صحرا&lt;BR&gt;- تو که صیدی می شی و میری به صحرا، منم شاهین می شم و تو رو می آرم&lt;BR&gt;- تو که شاهین می شی و مرا می آری، منم دودی می شم به هوا برآیم&lt;BR&gt;- تو که دودی می شی به هوا برآیی، منم شبنم می شم و تو رو می گیرم&lt;BR&gt;- تو که شبنم می شی و منو می گیری، منم گنجشک می شم از بته درآیم&lt;BR&gt;- تو که گنجشک می شی از بته درآیی، منم آتش می شم تو رو می سوزم&lt;BR&gt;- تو که آتش می شی منو می سوزی، منم ماهی می شم می رم تو دریا&lt;BR&gt;- تو که ماهی می شی میری تو دریا، منم توری می شم تو رو می گیرم&lt;BR&gt;- تو که توری می شی منو می گیری، منم سبزه می شم از زمین درآیم&lt;BR&gt;- تو که سبزه می شی از زمین درآیی، منم بره می شم سبزه رو می چینم ...&lt;BR&gt;این شعر نمونه ای از فولکلور تاجیکی است که مختصری در آن تغییر داده ام. روایت اصلی در این منبع قابل مطالعه است: تورسورن زاده، سخن علمی، دورة دوم، 1363، 755&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* پانتومیم روایی&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;مربی یا سرکرده می خواند و بچه ها مجسم می کنند و می خوانند.&lt;BR&gt;- گندم گل گندم، گل گندم. بچه ها – گندم گل گندم، گل گندم&lt;BR&gt;- زمینش مال من، آبش مال مردم &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot;&lt;BR&gt;- شخمش می زنم همچین و همچون گل گندم &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot;&lt;BR&gt;- تخمش می پاشم همچین و همچون گل گندم &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot;&lt;BR&gt;- آبش می دهم همچین و همچون گل گندم &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot;&lt;BR&gt;- دروش می کنم همچین و همچون گل گندم &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot;&lt;BR&gt;- خرمن می کنم همچین و همچون گل گندم &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot;&lt;BR&gt;- بوجار می کنم همچین و همچون گل گندم &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot;&lt;BR&gt;- بادش می دهم همچین و همچون گل گندم &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot;&lt;BR&gt;- به خانه می برم همچین و همچون گل گندم &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot; &quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* مربی شعر زیر را می خواند و بچه ها آن را با پانتومیم بازی می کنند:&lt;BR&gt;دلم می سوزه و سوز تو داره&lt;BR&gt;نوشتم نامه ای کس نیس (نیست) بیاره&lt;BR&gt;به ابرش گر دهم ترسم نباره&lt;BR&gt;به بادش گر دهم ترسم نیاره&lt;BR&gt;به بلبل گر دهم شیرین زبونه&lt;BR&gt;به قمری گر دهم می ره به دریا&lt;BR&gt;به آهو گر دهم می ره به صحرا&lt;BR&gt;خودت دور و رهت دور، منزلت دور&lt;BR&gt;اگر ترکت کنم، چشمام بشه کور&lt;BR&gt;شعر از فرهنگ مردم سروستان، صادق همایونی، 1349، تهران، دفتر مرکزی فرهنگ مردم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* مربی شعر زیر را می خواند و بچه ها با پانتومیم آن را بازی می کنند:&lt;BR&gt;رفتم به صحرا، دیدم قورباغه&lt;BR&gt;گفتم قورباغه دماغت چاقه؟&lt;BR&gt;رفتم به صحرا، دیدم لاک پشت&lt;BR&gt;گفتم لاک پشت قیرت مارو کشت&lt;BR&gt;رفتم به صحرا دیدم مارمولک&lt;BR&gt;گفتم مارمولک عیدت مبارک!&lt;BR&gt;شعر به نقل از هانری مالسه، ج 3، 1357، ص 462&lt;BR&gt;* مربی می خواند. بچه ها بازی می کنند&lt;BR&gt;*کاشکی که من گربه بودم / میو میو کرده بودم/ قاب پلو خورده بودم&lt;BR&gt;(مازیار، شاملو، حرف الف دفتر دوم، 1379، ص 960)&lt;BR&gt;*چیست گردنده ای که دم نزند/ روز و شب گردد و قدم نزند/ نعرة او چو شیر بود/ برف بارد و لیک نم نزند&lt;BR&gt;شاملو، ج اول، 1378 (آسیاب، ص 477)&lt;BR&gt;*عروس می بریم کوچه به کوچه/ براش می پزیم آش آلوچه/ می ریزیم سرش نقل و کلوچه&lt;BR&gt;شاملو ج 1، 1378، 497&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;BR&gt;چند بازی محلی و سنتی&lt;/FONT&gt; 
&lt;P style=&quot;TEXT-INDENT: 25px; MARGIN: 0px 20px&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* گری گری&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;بچه ها دور هم می نشینند و یکی ]با مربی[ اوستا می شود و در حالی که دو انگشتی دست می زنند و می خوانند: گری گری ها، گری گری&lt;BR&gt;اوستا – گری گری ها، گری گری، من می روم اوستاگری (به اولین نفر) تو می روی چی چی گری؟&lt;BR&gt;بچه ها – گری گری ها، گری گری.&lt;BR&gt;اولی – گری گری ها، گری گری. تو می روی اوستاگری، من می روم کوزه گری.&lt;BR&gt;بچه ها – گری گری ها، گری گری.&lt;BR&gt;دومی – او می رود اوستاگری، من می روم کوزه گری. من هم می رم شیشه گری.&lt;BR&gt;بچه ها – گری گری ها، گری گری.&lt;BR&gt;و به این ترتیب ریخته گری، سفالگری، رفتگری و زرگری ...&lt;BR&gt;به نقل از رسول آذر، 1373، ص 258&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* چی مال چیه؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;مربی بچه ها را جمع می کند و به هر یک از آن ها کلمه ای می دهد. کلمات باید دوتا دوتا یا سه تا سه تا به هم مربوط باشند. و بچه ها در گروه های دو تایی یا سه تایی می ایستند.&lt;BR&gt;مثلاً دریا، آب، ماهی، صحرا&lt;BR&gt;یا صندلی، عینک، میز، چشم و یا هر چیز دیگری.&lt;BR&gt;به نقل از رسول آذر، 1373، 141، با اندکی تغییر&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* خاله ستاره&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;این بازی را براساس یکی از بازی های نمایشی (رقص) به روایت کرمان نوشته ام:&lt;BR&gt;مربی می گوید و بچه ها جواب می دهند و همگی کار را مجسم می کنند:&lt;BR&gt;مربی – خاله ستاره! بچه ها – جونم خاله!&lt;BR&gt;مربی – یارو رو دیدی؟ بچه ها – دیدم خاله!&lt;BR&gt;مربی – چه کار می کرد؟ شونه به زلفونش می کرد (بچه ها شانه می زنند)&lt;BR&gt;مربی – خاله ستاره! بچه ها – جونم خاله!&lt;BR&gt;مربی – یارو رو دیدی؟ بچه ها – دیدم خاله!&lt;BR&gt;مربی – چه کار می کرد؟ وسمه به ابرواش می کرد (بچه ها وسمه می کنند)&lt;BR&gt;مربی – خاله ستاره! بچه ها – جونم خاله!&lt;BR&gt;مربی – یارو رو دیدی؟ بچه ها – دیدم خاله!&lt;BR&gt;مربی – چه کار می کرد؟ سورمه به چشمونش می کرد (بچه ها سرمه می کشند)&lt;BR&gt;انجوی شیروانی (بازی های نمایشی) امیرکبیر 1334&lt;BR&gt;در بازی بالا بنا به موقعیت و ابتکار مربی می توان کارهای دیگر و بیشتری را جایگزین کرد.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* آسیا بچرخ&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;بچه ها دایره وار می ایستند و دست های یکدیگر را می گیرند. مربی یا سرکرده وسط دایره می ایستد و می خواند:&lt;BR&gt;سرکرده – آسیا بچرخ!&lt;BR&gt;بچه ها – می چرخم. (می گردند)&lt;BR&gt;سرکرده – تندتر بچرخ!&lt;BR&gt;بچه ها – می چرخم. (تندتر می گردند)&lt;BR&gt;سرکرده – آسیا بشین!&lt;BR&gt;بچه ها – می شینم. (می نشیند)&lt;BR&gt;سرکرده – آسیا پاشو!&lt;BR&gt;بچه ها – پا می شم (برمی خیزند)&lt;BR&gt;این بازی همچنان ادامه دارد. سرکرده می تواند بگوید: صندلی بساز، میز بساز، صورت بشور یا هر کار دیگری و بچه ها با گفتنِ «بفرما» همان کار را دسته جمعی انجام می دهند. تا جایی که سرکرده می گوید:&lt;BR&gt;سرکرده – آسیا تندترش کن!&lt;BR&gt;بچه ها – تندتر و تندترش کن (تندتر می چرخند).&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* یک مرغ دارم&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;این بازی برای تعداد کمی از بازیکنان طراحی شده و از بازی های سنتی ایرانی است. بازیکنان هر کدام با شماره ای مشخص می شوند. مثلاً اگر پنج نفره باشند، از 1 تا 5 شماره گذاری می شوند. سرگروه بازی را شروع می کند و می گوید:&lt;BR&gt;- یک مرغ دارم روزی 2 تا تخم می کند.&lt;BR&gt;شخصی که با شمارة 2 مشخص شده باید بگوید: چرا دو تا؟&lt;BR&gt;سرگروه – پس چندتا؟&lt;BR&gt;شمارة 2 – (مثلاً) چهار تا.&lt;BR&gt;شمارة 4 – چرا چهارتا؟&lt;BR&gt;شمارة 2 – پس چند تا؟&lt;BR&gt;بازی به این ترتیب ادامه می یابد. اعضا باید سرعت عمل و تمرکز حواس داشته باشند. اگر یکی از آن ها اشتباه کند بازنده است و از بازی خارج می شود. افراد باقی مانده نباید از شماره های افراد بازنده استفاده کنند.&lt;BR&gt;این بازی را داود کیانیان به نقل از الهة قلندری و بتول فرجودی در کتاب نمایش کودک ص 44 و 45.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* عمو زنجیرباف&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;بازیکنان دست یکدیگر را گرفته زنجیری تشکیل می دهند. کسی که به عنوان اوستا انتخاب شده با صدای بلند بچه ها را مخاطب قرار می دهد.&lt;BR&gt;اوستا – عموزنجیرباف/ بازی کنان – بعله.&lt;BR&gt;اوستا – زنجیر منو بافتی؟/ بازی کنان – بعله.&lt;BR&gt;اوستا – پشت کوه انداختی؟/ بازی کنان – بعله.&lt;BR&gt;اوستا – داری می آیی؟/ بازی کنان – بعله.&lt;BR&gt;اوستا – به صدای چی؟/ بازی کنان – به صدای ...&lt;BR&gt;بازی کنان حیوانی را نام می برند و بعد در حالی که صدای آن حیوان را تقلید می کنند، از زیر دست های زنجیر شدة یکدیگر عبور می کنند تا جایی که دیگر عبور ممکن نشود و در این حال آن قدر یکدیگر را می کشند تا زنجیر بریده شود.&lt;BR&gt;حسن خاتمی، کتاب هفته 7 آبان 1340، انتشارات کیهان، ص 181&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* پاسخ بر عکس&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;بچه ها دایره وار می نشینند. مربی در وسط قرار می گیرد و از بچه ها می خواهد به سؤال های مطرح شده به دقت گوش فرا دهند و با بله یا خیر پاسخ بدهند. مربی سؤال های زیادی را از قبل روی ورقه آماده کرده است. عضوی که پاسخ را برعکس ندهد، از بازی حذف می شود:&lt;BR&gt;مربی: تو انسانی؟&lt;BR&gt;عضو: نه&lt;BR&gt;مربی: تو گیاه هستی؟&lt;BR&gt;عضو: بله&lt;BR&gt;مربی: آسمان بالاست؟&lt;BR&gt;عضو: نه&lt;BR&gt;مربی: ستاره ها روی زمین هستند؟&lt;BR&gt;عضو: بله&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;این بازی را داود کیانیان از قول فریبا صولتی در کتاب نمایش کودک نقل کرده است. ص 49&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* ساعت&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;مربی با همکاری بچه ها به وسیلة گچ با نخ دایره ای روی زمین رسم می کند و همچون ساعت شماره های 3 و 6 و 9 و 12 را روی آن مشخص می کند. بچه ها را در چهار دستة مساوی سر هر شماره رو به جهت حرکت عقربه های ساعت ردیف می کند. بعد فرمان می دهد:&lt;BR&gt;مربی - یک ربع به جلو (بچه ها عمل می کنند)&lt;BR&gt;مربی – سه ربع به جلو (بچه ها عمل می کنند)&lt;BR&gt;مربی – ربع ساعت به عقب (بچه ها عمل می کنند)&lt;BR&gt;به نقل از بازی و اهمیت آن در یادگیری: رسول آذر، 1373، احرار تبریز، 1373، ص 187&lt;BR&gt;&lt;B&gt;*جادوگر&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;مربی چوبدستی به دست می گیرد. بچه ها با توجه به اشاره ها و جهت های چوب حرکت های خود را هماهنگ می کنند.&lt;BR&gt;• مربی به هر سویی که اشاره می کند، حرکت در آن سو انجام می گیرد.&lt;BR&gt;• با هر ضربه زمین بچه ها بایستی بجهند.&lt;BR&gt;• وقتی آن را رو به آسمان می گیرد، همه روی پنجه پاها ایستاده دست ها و بدن خود را بالا می کشند.&lt;BR&gt;• وقتی آن را کج می کند، همه بدن خود را کج می کنند.&lt;BR&gt;• وقتی سر چوب را به زمین تکیه می دهد، همه روی پنجة پا می نشیند.&lt;BR&gt;• وقتی آن را افقی می گیرد همه چار دست و پا راه می روند و صدای حیوانی را در می آورند.&lt;BR&gt;• با رها شدن چوب، به هر دلیلی، طلسم می شکند و جادو خنثی می شود. بچه ها به خود می آیند و به گوشه ها پناه می برند.&lt;BR&gt;به نقل از رسول آذر، 1373، ص 107 با تغییر&lt;BR&gt;(از بازی های اهر و روستاهای اطراف آن)&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* اشتر به چراست در بلندی&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;این شعر مربوط به یکی از بازی های محلی گرمسیرات فارس است که به نقل از کرامت رعناحسینی در هنر و مردم شماره 81 مورخ تیرماه 1348 و نیز بازی های محلی فارس (ابوالقاسم فقیری، 1353، فرهنگ و هنر فارس ص 108 و 109) آمده است. شاملو نیز آن را در کتاب کوچه حرف الف دفتر الف ص 52 (مازیار، 1379) نقل کرده است. به این بازی ها «واگو» می گویند. سرکرده شعر را می خواند و بچه ها ردیف و قافیة آن را واگو می کنند. می توان همراه با واگوی واژه ها آن ها را نیز به نحوی بازی کرد. در اصل بازی سرکرده با تک تک افراد کار می کند و حالت مسابقه دارد. در این جا شعر روایی همراه با واگویه و بازی درآمده است.&lt;BR&gt;سرکرده – اشتر به چراست در بلندی&lt;BR&gt;بچه ها – در بلندی (بازی می کنند)&lt;BR&gt;سرکرده – کله اش به مثال کله قندی.&lt;BR&gt;بچه ها – کله قندی، در بلندی (بازی می کنند)&lt;BR&gt;سرکرده – چشمش به مثال آینه بندی&lt;BR&gt;بچه ها – آینه بندی، کله قندی، در بلندی (بازی می کنند)&lt;BR&gt;سرکرده – ابروش به مثال تیر کمندی&lt;BR&gt;بچه ها – تیرکمندی ...&lt;BR&gt;سرکرده – گوشش به مثال بادبزندی (بادبزن)&lt;BR&gt;بچه ها – بادبزندی، تیرکمندی، آینه بندی، کله قندی، در بلندی (بازی می کنند)&lt;BR&gt;سرکرده – دماغش به مثال دودکشندی.&lt;BR&gt;بچه ها – دودکشندی، بادبزندی، تیرکمندی، آینه بندی، کله قندی، در بلندی (بازی می کنند)&lt;BR&gt;سرکرده – سینه ش به مثال طبل جنگی&lt;BR&gt;بچه ها – طبل جنگی، دودکشندی، بادبزندی، تیرکمندی، آینه بندی، کله قندی، در بلندی (بازی می کنند)&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* این نخل بلند سر به آسمون بی&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;این بازی نظیر «اشتر به چراست در بلندی» است و از بازی های محلی فارس، ابوالقاسم فقیری، 1353 نقل شده است. ص 108، 109&lt;BR&gt;سرکرده – این نخل بلند سر به آسمون بی.&lt;BR&gt;بچه ها – آسمون بی (بازی می کنند)&lt;BR&gt;سرکرده – بارش شکری ز زعفرون بی.&lt;BR&gt;بچه ها – زعفرون بی، آسمون بی (بازی می کنند)&lt;BR&gt;سرکرده – قند و عسلی از اون چکون بی&lt;BR&gt;بچه ها – چکون بی، زعفرون بی، آسمون بی (بازی می کنند)&lt;BR&gt;سرکرده – حب نبات است که از جنون (جنان = بهشت) بی.&lt;BR&gt;بچه ها – جنون بی، چکون بی، زعفرون بی، آسمون بی (بازی می کنند)&lt;BR&gt;سرکرده – خرماست که مزه اش شاهون (شاهانه) بی.&lt;BR&gt;بچه ها – شاهون بی، جنون بی، چکون بی، زعفرون بی، آسمون بی&lt;BR&gt;&lt;B&gt;* هر کسی کار خودش&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;دایره وار می نشینند. یکی از کودکان ]یا مربی[ &quot;اوسا&quot; می شود. برای هر یک و حتی خودش با ایما و اشاره شغلی تعیین می کند. در این میان کار یکی از بچه ها را انجام می دهد و اگر در همان موقع آن کودک کار اوسا را انجام ندهد، بازنده است. در تمام مدت بازی اوسا این عبارت را پیوسته تکرار می کند:&lt;BR&gt;هر کسی کار خودش&lt;BR&gt;هر کسی بار خودش&lt;BR&gt;هر کسی کار خودش، بار خودش، آتش به انبار خودش&lt;BR&gt;این بازی از کتاب هانری ماسه، ج 2، 1357، 327 نقل شده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD height=39 background=images/index_07.jpg&gt; &lt;A href=&quot;http://www.creative-drama.com/fa/baazi.htm&quot;&gt;http://www.creative-drama.com/fa/baazi.htm&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 20:11:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1anahid&amp;postid=716</comments>
<dc:creator>1anahid</dc:creator>
<guid>http://1anahid.blogfa.com/post-716.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آیا پیامبر اسلام (ص) با توجه به اختلاف سنی زیاد، با عایشه کم سن و سال ازدواج نمود؟</title>
<link>http://1anahid.blogfa.com/post-715.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولا شرایط سنی که در فرهنگ ما ایرانیان امروزه متداول است، در آن عصر و نزد عرب های آن زمان متداول نبود. بسا اتفاق می افتاد دختران نو رسیده به عقد مردان کهنسال در می آمدند. در این گونه ازدواج ها هیچ گونه خرده گیری و ملامتی وجود نداشت. مانند این که در تاریخ آمده است که عمر از عثمان خواست که دخترش حفصه را به عقد خود در بیاورد در حالی که عثمان حدود بیست سال از عمر بزرگتر بود نیز به ابو بکر که حدود ده سال از عمر بزرگتر بود پیشنهاد ازدواج با حفصه را داد . آری این گونه ازدواج ها در آن فرهنگ پذیرفته شده بود.&lt;BR&gt;و ثانیا : این یکی از دروغ های روزگار است که عایشه در هنگام ازدواج کم سن و سال بود در این مورد گفته اند: پیامبر (ص) عایشه شش یا هفت ساله را به عقد خود درآورد و در نه سالگی با او عروسی کرد ؛ هم سن عایشه در هنگامی که به عقد پیامبر درآمد، بیش از شش یا هفت سال بود؛ هم در هنگام عروسی بیش از نُه سال داشت.&lt;BR&gt;در مورد جملة نخست؛ (سن عایشه در هنگام اجرای صیغه عقد)می گوییم:&lt;BR&gt;اوّلاً : داده های تاریخی می گوید: سن عایشه در هنگام عقد، خیلی بیش از مقدار مذکور بود؛ به چند دلیل:&lt;BR&gt;1- برخی از مورخان مانند ابن قتیبه دینوری نوشته اند: عایشه در سال 57 ، یا 58هجری و در هفتاد سالگی درگذشت(2)؛ پس در سال اوّل یا دوم بعثت متولد شده بود. تاریخ اجرای صیغه عقد را یک ماه پس از درگذشت حضرت خدیجه و بعد از عقد سوده بیان کرده اند(2). حضرت خدیجه در رمضان سال دهم بعثت از دنیا رفت و در شوال همین سال عایشه به عقد پیامبر درآمد(3). بنابراین عایشه در هنگام عقد حدوداً نه ساله بود؛ نه شش ساله.&lt;BR&gt;2- عالمان اهل سنت از پیامبر دو روایت نقل کرده اند: یکی این که فرمود: دخترش فاطمه سرور تمام بانوان جهان است و دیگر این که درمورد عایشه فضیلتی را بیان داشت که دیگر زنان آن فضیلت را ندارند. چگونه می شود وقتی حضرت فاطمه سرور تمام بانوان جهان باشد، عایشه فضیلتی داشته باشد که دیگر زنان حتی حضرت فاطمه از آن محروم باشد؟! بین دو جمله ای که عالمان اهل سنت نقل کرده اند ، ناسازگاری وجود دارد. برخی از آنان همانند «طحاوی» که ناقل آن حدیث هستند، برای رفع ناسازگاری چاره اندیشی کرده و گفته اند: جملة دوم که دربارة عایشه فضیلتی را برشمرده است که دیگر زنان حتی فاطمه از آن محروم است، مربوط به زمانی است که فاطمه کوچک و نابالغ بود؛ یعنی در هنگامی از فضیلت عایشه یاد شد که حضرت فاطمه خردسال بود و آن فضیلت مربوط به افراد بالغ بود. همو می گوید : فاطمه در بیست و پنج سالگی درگذشت(4).&lt;BR&gt;از این دو جمله استفاده می شود که حضرت فاطمه دو سال پیش از بعثت ولادت یافت و عایشه چند سال از حضرت فاطمه بزرگ تر بود. با این وجود اگر عایشه را دست کم سه سال از فاطمه (س) بزرگ تر فرض کنیم، می توان فهمید ولادت عایشه پنج سال پیش از بعثت بود، در این صورت زمانی که به عقد پیامبر درآمد، حدوداً پانزده ساله بود.&lt;BR&gt;3- برخی از سیره نویسان همانند «ابن اسحاق» و «ابن هشام» که پیشگامان سیره نویسی هستند. می نویسند: عایشه بیستمین فردی بود که به پیامبر ایمان آورد. اینان می افزایند : پیش از عایشه خواهرش اسماء و پس از عایشه «خبّات بن اَرَّت» مسلمان شدند. (این امر در حدود سال چهارم بعثت و بعد از علنی شدن دعوت پیامبر رخ داد)، چنان که می افزایند: عایشه در این هنگام به سن تکلیف نرسیده و صغیره بود(5).&lt;BR&gt;صغیره بودن به چه معناست؟ قطعاً به این معنا نیست که دورة شیرخواری را طی می کرده، چرا که در این دوره معقول نیست گفته شود اسلام آورد؛ باید در این هنگام سن عایشه حدی باشد که بتوان این نسبت را به او داد.&lt;BR&gt;سن حضرت علی (ع) را در هنگامی که اسلام آورد، ده تا سیزده سال گفته و یادآور شده اند حضرت در این هنگام صغیر بود، «رجل» نبود. حال دربارة عایشه هم می بایست طوری سخن گفت که معقول باشد؛ یعنی سنش به اندازه ای باشد که بتواند اسلام بیاورد تا بگویند بیستمین مسلمان است ، اگرچه کم تر از سن بلوغ باشد. اگر بلوغ دختران نه سال است، ایشان در هنگام پذیرش اسلام مثلاً هشت ساله باشد. در این صورت هنگامی که به عقد پیامبر درآمد، حدوداً پانزده ، یا شانزده ساله بود، نه شش ، یا هفت ساله.&lt;BR&gt;ثانیا: اگر بپذیریم که هنگام اجرای صیغة عقد، شش یا هفت ساله بود، اجرای صیغه با اذن پدر بود. عقد با رضایت پدرش ابوبکر خوانده شد. چنین عقدی طبق قوانین پذیرفته شده آن زمان، نیز طبق قوانین اسلام، درست و مشروع است، اما اسلام می گوید: انجام امور زناشویی منوط بر این است که دختر به سن بلوغ برسد و خودش به اجرای صیغة عقد رضایت بدهد؛ در این صورت عقد صحیح است وگرنه باطل. بنابراین ، جهت اجرای صیغة عقد اشکالی وجود ندارد که سن عایشه، کم تر از سن بلوغ باشد.&lt;BR&gt;ثالثا: در زمان پیامبر (ص) سن ازدواج دختران در همین حدود، معمولی و متعادف بود. عرب های شبه جزیره خوش نداشتند دختر دیر ازدواج کند و مدت ها در خانة پدر بماند. بلکه می کوشیدند دخترانشان را زودهنگام شوهر دهند و به خانة همسر بفرستند، تا خیالشان آسوده شود. بنابراین ازدواج دختران در سنین کم در ان عصر و زمان پسندیده و متعادف بود و هیچ اشکالی نداشت. اگر پیامبر در این مورد مرتکب اشتباهی می شد و کاری غیرمتعارف انجام می داد، بدون شک دشمنان حضرت سوء استفاده می کردند و آن را برضد رسالت پیامبر به کار می گرفتند. در تاریخ هیچ نشانی نیست که دشمنان قسم خوردة حضرت از این ازدواج برای کوبیدن شخصیتش بهره گرفته باشند، که دلیل است ازدواج حضرت با عایشه برخلاف عرف نبود.&lt;BR&gt;اما در مورد جمله دوم (؛یعنی سن عایشه در هنگام عروسی) می گوییم:&lt;BR&gt;به نوشتة همة مورخان و سیره نویسان عایشه در سال دوم هجری و پس از جنگ بدر به خانة پیامبر راه پیدا کرد و مراسم عروسی برگزار شد. نیز نوشته اند: عقد عایشه در ماه شوال سال دهم بعثت، سه سال پیش از هجرت و عروسی او در ماه شوال در سال دوم هجری رخ داد(6)؛ یعنی بین عقد عایشه با عروسی اش پنج سال فاصله بود. بنابراین اگر عقد عایشه در نه سالگی جاری شد، عروسی اش در چهارده سالگی صورت گرفت اما اگر عقدش در چهارده سالگی بود، ازدواجش در نوزده سالگی رخ داد. بنابراین به هیچ وجه نمی توان پذیرفت در نه سالگی همسر پیامبر شد!&lt;BR&gt;دو نکته:&lt;BR&gt;1- روایاتی که مربوط به کم بودن سن عایشه است، عمدتاً از وی نقل شده است. می دانیم زنان تمایل دارند سن خودشان را کم تر از آن چه هست نشان دهند! شاید کم نشان دادن سن عایشه، ریشه در همین نکته داشته باشد.&lt;BR&gt;2- اگر بپذیریم عایشه در هنگام اجرای صیغه عقد هفت ساله بود، در هنگام عروسی می بایست دوازده ساله باشد، نه نُه ساله، چون بیان شد تاریخ اجرای صیغه عقد، شوال سال دهم، سه سال پیش از هجرت و تاریخ عروسی سال دوم هجری در ماه شوال واقع شد. بنابراین دلیلی ندارد برخی از نویسندگان تفاوت بین تاریخ عقد و عروسی را دوسال قرار دهند.&lt;BR&gt;اظهار شگفتی : جای بسی تعجب و شگفتی است که سیره نویسانی همانند ابن اسحاق و ابن هشام عایشه را در زمرة مسلمانان نخستین قرار دهند و او را بیستمین مسلمان برشمارند اما در جای دیگر بیان دارند که عایشه هفت ساله بود به عقد پیامبر درآمد و در نه سالگی در مدینه به خانه ایشان رفت!(7).&lt;BR&gt;عموم سیره نویسانی که از نظر زمانی بعد از ابن اسحاق و ابن هشام قرار دارند، استناد به سخن ایشان مطالب ضد و نقیضی (که باعث خرده گیری دشمنان می شود) بیان داشته اند، از جمله «ابن قتیبه دینوری» در المعارف می نویسد : عایشه شش ساله بود که به عقد پیامبر درآمد و در سال دوم هجری ، هفده ماه پس از هجرت، در حالی که نه ساله بود وارد خانة پیامبر شد! بعد می نویسد: اودر سال پنجاه و هشتم هجری و در هفتاد سالگی درگذشت(8).&lt;BR&gt;با تأمل در چند جمله مذکور، دو تناقض و ناسازگاری را می توان مشاهده نمود:&lt;BR&gt;یکی ناسازگاری بین سال عقد و سال عروسی که می بایست پنج سال تفاوت داشته باشد، در حالی که در این متن به سه سال کاهش پیدا کرده است.&lt;BR&gt;دیگری ناسازگاری بین سن ازدواج با هفتاد ساله بودنش در سال پنجاه و هشت هجری.&lt;BR&gt;اگر در سال پنجاه و هشتم هجری ، هفتاد ساله بود، معنایش این است که عایشه در سال دوازدهم پیش از هجرت متولد شده باشد ، حال اگر ولادتش در سال دوازدهم پیش از هجرت باشد و در سال دوم هجری وارد خانه پیامبر شد، نتیجه می گیریم عایشه در هنگامی که وارد خانة پیامبر شد و عروسی کرد، چهارده ساله بود، در حالی که در آغاز به جای چهارده سال، نه سال را ذکر کرده است!&lt;BR&gt;راستی چرا این گونه ناهمگون نوشته اند؟ شاید حُبّ و بُغض مذهبی و فضیلت تراشی برای این بانوی نامدار و تأثیرگذار در تاریخ اسلام یکی از عواملی باشد که برخی از نویسندگان به این لغزش روشن گرفتار شده اند؛ چرا که از سویی می خواهند به عایشه فضیلت مسلمانان اولیه را عنایت کنند و از سوی دیگر برسانند که پیامبر از آغاز محبت ویژه ای به عایشه داشت.&lt;BR&gt;اما در مورد ازدواج های متعدد پیامبر (ص) و از جمله ازدواج با پیامبر باید دانست که اصولا هدف آن حضرت ، مسئله شهوت جنسی نبود ؛ زیرا پیامبر در اوج جوانی و کشش جنسی با زنی بیش از سن خود ازدواج می کند و تا سن 55 سالگی ، همان یک همسر را دارد؛بنابراین باید هدف پیامبر را در چیز های دیگر جستجو کرد.&lt;BR&gt;یکی از آن ها هدف سیاسی – تبلیغی بود؛ یعنی با ازدواج موقعیتش در بین قبایل مستحکم گردد و بر نفوذ سیاسی واجتماعیش افزوده شود و از این راه برای رشد و گسترش اسلام استفاده نماید.&lt;BR&gt;حضرت به خاطر دست یابی بر موقعیت های بهتر اجتماعی وسیاسی، در تبلیغ دین خدا و استحکام آن و پیوند با قبایل بزرگ عرب و جلوگیری از کارشکنی‌های آنان وحفظ سیاست داخلی وایجاد زمینة مساعد برای مسلمان شدن قبایل عرب، به برخی ازدواج ها رو آورد.&lt;BR&gt;در راستای این اهداف پیامبر(ص) با عایشه دختر ابوبکر از قبیله بزرگِ «تیم»، با حفصه دختر عمر از قبیله بزرگ «عدی»، با ام‌حبیبه دختر ابوسفیان از قبیلة نامدار بنی‌امیه، ام سلمه از بنی مخزوم، سوده از بنی اسد، میمونه از بنی هلال و صفیه از بنی‌اسرائیل پیوند زناشویی برقرار نمود. ازدواج مهم ترین پیوند و میثاق اجتماعی است، به ویژه در آن فرهنگ تأثیر بسیاری از خود به جا می گذارد.&lt;BR&gt;در آن محیطی که جنگ و خونریزی و غارتگری رواج داشت، بلکه به تعبیر «ابن‌خلدون» جنگ و خونریزی و غارتگری جزو خصلت ثانوی آنان شده بود،(9) بهترین عامل بازدارنده از جنگ ها و عامل وحدت و اُلفت، پیوند زناشویی بود. به همین جهت پیامبر(ص) با قبایل بزرگ قریش، به ویژه با قبایلی که بیش از دیگران با پیامبر(ص) دشمن بودند، مانند بنی امیه و بنی اسرائیل،‌ ازدواج نمود. امّا با قبایل انصار که از سوی آنان هیچ خطری احساس نمی شد و آنان نسبت به پیامبر(ص) دشمنی نداشتند، ازدواج نکرد.&lt;BR&gt;«گیورگیو» نویسندة مسیحی می نویسد: محمد(ص) ام حبیبه را به ازدواج خود در آورد تا بدین ترتیب داماد ابوسفیان شود و از دشمنی قریش نسبت به خود بکاهد. در نتیجه پیامبر با خاندان بنی امیه و هند زن ابوسفیان وسایر دشمنان خونین خود خویشاوند شد و ام‌حبیبه عامل بسیار مؤثری برای تبلیغ اسلام در خانواده های مکه شد.(10)&lt;BR&gt;پی نوشت====&lt;BR&gt;1- ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص 134.&lt;BR&gt;2- طبقات الکبری، ج 8،ص79.&lt;BR&gt;3- همان، ص 58.&lt;BR&gt;4- مشکل الآثار، ج 1، ص 47و52؛ سیره صحیح پیامبر بزرگ اسلام، ج ،ص264.&lt;BR&gt;5- سیره ابن هشام، ج1،ص234.&lt;BR&gt;6- طبقات الکبری، ج 8، ص 58.&lt;BR&gt;7- سیرة ابن هشام، ج4، ص 214.&lt;BR&gt;8- المعارف ، ص 134.&lt;BR&gt;9- مقدمه ابن خلدون(ترجمه)، ج 1، ص 286. 10 محمد پیامبری که از نو باید شناخت، ص 207. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منبع: &lt;A href=&quot;http://www.pasokhgoo.ir/fa/node/2213&quot; target=_blank&gt;&lt;U&gt;+&lt;/U&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://antipan.blogfa.com/&quot;&gt;http://antipan.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 09:14:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1anahid&amp;postid=715</comments>
<dc:creator>1anahid</dc:creator>
<guid>http://1anahid.blogfa.com/post-715.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصلی دیگر بی تو</title>
<link>http://1anahid.blogfa.com/post-714.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;یادت هست پرسیدی&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(51,102,255)&quot;&gt;:&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,153,153)&quot;&gt;پیش ترمردم دراولین ملاقاتشان چه کارمیکنند؟&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: red; FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;به توگفتم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(51,102,255); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;:&quot;بهترین جواب راکودکی به این سوال داده که بدون کم وکاست آن رابرایت میگویم&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: green; FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;کودک گفته بود&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(255,0,102); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;:&quot;دراولین ملاقات آدمهافقط به هم دروغ میگویندومعمولا همین کاربه اندازه‌ی کافی علاقه مند شان میکندتاسراغ ملاقات دوم بروند&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(51,102,255); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;یادت هست؟دیگرادامه ندادیم،ولی ایکاش پیش می آمدومیگفتم که سوتفاهم بیش ازهرچیزی حتی دروغ گفتن سبب فروریزی دوستی ها میشود،کافیست دقت نکنی وتفاوت بین چقدروچه تعدادراتشخیص ندهی.ببین درگفتارزیرچه تفاوت فاحشی بین چقدروچه تعدادوجودداردمن درپیامک زیرنوشته بودم چقدروتوفهمیدی بودی چه تعداد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(0,102,153); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;&quot;به من بگو&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(255,0,102); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;چقدر&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(0,102,153); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;دوست داری تابه توبگویم چقدرخوشبختی&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(51,102,255); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;اگرچقدر&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(255,0,102); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;قیدمقدار&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(51,102,255); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;وچه تعداد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(255,0,102); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;قیدتعداد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(51,102,255); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;باشد.معنی گویش من میشودکه به من بگوچقدردنیارادوست داری تابه توبگویم چقدرخوشبختی وقتی توچقدررابه جای چه تعدادمیگیری معنی این میشودکه به من بگو چه تعداددوست داری تابه توبگویم چقدرخوشبختی.واین نمونه‌ی بارزسوتفاهم است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(51,102,255); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;برای درک فاجعه ای که سوتفاهم بوجودمی آوردبایدبروی سوتفاهم آلبرکاموراهم ازبنیان بخوانی بفهمی،ولی دیرنشده؟نه،چون آدمی بفهمدوبمیرد(دورازجان تو)بهتراست تانداندوبمیرد.به هرحال ما اگرندانستیم چراآمدیم بایدبدانیم چرامیرویم.اگر&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(255,0,0)&quot;&gt;برای آمدن بهانه ای نداشته ایم برای رفتن بهانه فراوان است&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(51,102,255); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(255,0,0)&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; COLOR: rgb(51,102,255); FONT-SIZE: 14pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(255,0,0)&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://rohii.blogfa.com/&quot;&gt;فصلی دیگر بی تو&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 09:13:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1anahid&amp;postid=714</comments>
<dc:creator>1anahid</dc:creator>
<guid>http://1anahid.blogfa.com/post-714.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
