Donate blood
Jeevan Blood Bank
*
|
باران و دریا
|
"The obstacles in our path are not blocking us--they are redirecting us. Their purpose is not to interfere with our happiness; it is to point us toward new routes to our happiness, new possibilities, new doorways."
مجله فروغ آمده است. مثل همیشه پربار. بقیه مطالب را همانجا بخوانید.
بخشهايی از نوشتهی دانته آليگيری برای بهآتريچه دیپرتيناری
ترجمهی شاپور احمدی*
دهم
پس از بازگشت، خود را موظف دانستم آن بانويی را بيابم كه خداوندگارم در مسير آه و فغانها ناماش را بر من خوانده بود. و سرانجام برای اينكه سخنام طولانی نشود، بايد بگويم كه در زمانی اندك از او محافظی ساختم در چنان مرتبهيی، كه بسياری مردم در پردهی ادب و فروتنی در بارهاش بحث میكردند، به طوری كه بيشتر اوقات بر دوشام سنگينی میكرد. و از اين قرار، --- ، به خاطر اين صحبت سرزنشآميز، كه گويا به من خباثت نسبت میدهند، آن نجيبترين بانو، كه خود ويرانگر همهی گناهان بود و ملكهی فضيلتها، همچنان كه از جوار مكانی معين میگذشت، دلانگيزترين سلام خود را از من دريغ داشت، و همهی سعادتام در آن نهفته بود. با گريز از موضوع حاضر، مايلام عنوان كنم كه سلام كردن او با همهی فضيلتاش مرا منقلب میكرد.
يازدهم
باری، هر زمان در هر مكانی كه او پديدار میشد، به اميد سلام شگفتآورش ديگر هيچ دشمنی در نظرم نمیآمد. به راستی، شعلهيی از مهر را دارا شده بودم، كه مرا وا میداشت تا از هر كسی كه به من خطايی میكرد پوزش بخواهم، و اگر كسی در بارهی چيزی از من سؤال میكرد، تنها پاسخام اين بود «عشق»، و چهرهام از فروتنی پوشيده میشد و هنگامی كه او نزديك میشد تا به من سلام كند، جانی سرشار از عشق، همهی جانهای ديگرم را نابود میكرد، و جانهای ناتوان بينايی را طرد میكرد، و به آنها میگفت: "برويد و به بانويتان احترام بگذاريد!" و او در جای آنها باقی میماند. و هر كسی كه آرزو میكرد عشق را بشناسد با نگريستن به لرزش ديدهگانام اين كار را انجام میداد. و وقتی اين نجيبترين بانو بر من سلام میكرد، عشق آنچنان ميانجیيی نبود كه قدرت داشته باشد سعادت تحملناپذير را نزد من تيره كند، ولی او، گرچه از طريق افزايش ملاحتاش، چنين میكرد، كه بدنام، كه به تمامی در زير فرماناش بود، اغلب مانند چيزی بیجان و سنگين حركت میكرد. بنا بر اين واضح است كه در سلاماش سعادت من نهفته بود، و اغلب فراتر و جلوتر از طاقتام بود.
دوازدهم
اكنون بر میگردم به اين موضوع كه پس از اين كه سعادت بر من رو نكرد، چنان اندوهی به سويم آمد كه برای گريز از مردم به جايی خلوت رفتم تا زمين را با تلخترين اشكهايم شستوشو كنم. و هنگامی كه گريهام اندكی كاسته شد، خودم را در كلبهيی حبس كردم، جايی كه میتوانستم زاری كنم بدون آن كه به گوش آيد. و آنجا آن بانوی وقار را ملتمسانه ندا كردم، و میگفتم: "ای عشق، كمك كن به هوادارت!" من در خواب فرو میرفتم، مانند كودكی كتكخورده، در اشكها.
اتفاقا در ميانهی خواب، در كلبهام به نظرم آمد كه جوانی مقابلام نشسته است، ملبس در سفيدترين جامه و در ظاهر خيلی متفكر. او به جايی كه دراز كشيده بودم، نظر دوخته بود. وقتی مدتی به من نگريست، به نظرم رسيد كه آهكشان مرا صدا میكند و اين را به من میگويد: "پسرم! وقت آن است كه بهانهگيریمان را به پايان برسانيم." آن گاه به نظرم رسيد كه او را میشناسم، همچنان كه صدايش را میشنيدم گمان كردم كه او چند بار قبل از آن مرا در رؤياهايم صدا كرده بود.
با نگريستن به او، به نظرم آمد كه دلسوزانه میگويد، و تصور كردم كه منتظر است تا چند كلمهيی از من بشنود. بنا بر اين، دل و جرأت پيدا كردم و شروع كردم با او صحبت كردن: "خداوندگار نجابت! چرا اينسان گريه میكنی؟" و او اين سخنان را به من گفت: "من مانند مركز يك دايره هستم كه قسمتهای محيط آن يك نسبت (ارتباط) يكسان را در بر دارند، ولی تو اين گونه نيستی." سپس، با انديشه به سخناناش، به نظرم رسيد كه او با من خيلی دوپهلو سخن گفته است، به طوری كه ناگزير شدم صحبت كنم و با او چنين سخنانی گفتم: "آن چيست خداوندگارم كه با چنين ابهامی به من میگوييد؟" و او با زبانی عاميانه گفت: "بيشتر از آنچه برایات فايده داشته باشد، مپرس!"
سپس شروع كردم با او از سلامی كه از من دريغ داشته بود بحث كردم و دليل آن را از او پرسيدم. چنين پاسخ داد: "اين بهآتريچه از اشخاص معلومی كه در بارهی تو صحبت میكنند، شنيده است كه بانويی كه ناماش را برایات در مسير آه و فغانها آورده بودم، از تو زيان ديده است. و از اين رو اين نجيبترين بانو، كه مخالف هر زيانیست، از سلام كردن به تو خودداری كرد و بيم داشت مبادا برایاش زيانآور باشد. بنا بر اين، از آنجا كه حقيقتِ رازِ سرپوشيدهات ممكن است تا اندازهيی برای او شناختهشده باشد، مايلام قطعههای معين قافيهداری بگويی و در آن قدرتی را نشان دهی كه من به واسطهی او بر تو دارم، و اينكه چهگونه از كودكی مستقيما به او تعلق داشتی، و به اين خاطر، كسی را به عنوان گواه بخوان كه از آن آگاه باشد، و همچنين به او (گواه) التماس كن كه آن را به بانو بگويد. و من، كسی كه او هستم، مشتاقانه با او صحبت خواهم كرد. از اين طريق اشتياق تو را میفهمد، و با فهم آن، سخنانی را كه دريافت كرده است درست تفسير میكند. بپرداز، همچنان كه بود، واسطهيی از اين كلمهها را، به طوری كه مستقيم با او صحبت نكنی، چون اين شايسته نيست. و بدون من آنها (شعرها) را هيچ جايی نفرست، مگر جايی كه به وسيلهی او شنيده میشوند، ولی مواظب باش آنها را با ملاحت بيارايی، و بايد هر لحظه كه ضروریست، آنجا باشم."
و با گفتن اين سخنان ناپديد شد، و از خواب پريدم. آن گاه، با به ياد آوردن خودم، دريافتم، كه اين ديدار (مكاشفه) بر من در نهمين ساعت روز اتفاق افتاده است. پيش از آنكه از آن كلبه بيرون بيايم، تصميم گرفتم قصيدهيی بسازم كه آنچه خداوندگارم خواسته بود در آن انجام دهم، و اين قصيده را ساختم:
ای قصيده، تو را به سوی نشان عشق میفرستم،
چون بايد او را در نزد بانويم همراهی كنی،
به طوری كه با پوزشام، كه تو میسرايی،
خداوندگارم ممكن است با او رودررو صحبت كند.
چنان جنبهی مؤدبانهيی، ای قصيده، بروز میدهی،
كه ابدا، به ضرورت
تو نبايد در هيچ كجا بهراسی،
اما اگر به ايمنی آرزومندی بروی،
نخست درياب كه عشق ضروریست،
(اولين ضرورت يافتن عشق است)
چون بدون او (عشق) ظاهر شدن بيماریست،
با ديدار آن كسی كه بايد سخن تو را بشنود،
اگر او ناخشنود باشد، چنان كه من تصور میكنم، از من،
و تو همراه او (عشق) نباشی،
ممكن است سبب شود بهراحتی در يأس فرو روی.
با صدايی لطيف، وقتی با او هستی،
با كلمههايی اين گونه شروع كن،
اول با او شروع كن تا پوزش بپذيرد:
"بانو آن كسی كه اكنون مرا نزد شما فرستاده است
مشتاق است، هنگامی كه آن قصيده را به شما لطف میكند،
كه عذرش را كه فروتنی میكنيد از من میشنويد بپذيريد.
عشق كسیست كه، به خاطر زيبايیات،
او را وا میدارد، همچنان كه او خواهد واداشت، نگاههايش عوض شود،
آنگاه عجيب است اگر چشمهايش را روی ديگران بدوزد.
شما تصور كنيد، از آن موقع در قلباش هيچ تغييری روی نداده است."
به او بگو: "ای بانو، اين قلبیست كه ايستاده است
با وفاداری كاملا استوار،
فقط به شما خدمت میكند، و به ديگری توجه ندارد.
از آغاز مال شما بود، و هرگز جدا نخواهد شد."
چنانچه او (بانو) مردد باشد،
بگو: "از عشق بپرس، تا حقيقت را اعلام كند!"
و در پايان، از او (بانو) خواهش كن، با كمال خضوع،
كه اگر برای او سخت است كه ببخشايد
پس دستور دهد تا ديگر زندهگی نكنم،
و خواهد ديد كه خدمتگزارش سرپيچی نخواهد كرد.
و بگو به او (عشق) كه كليد مرورت است،
پيش از آن كه از او (بانو) جدا شوی،
كه او (عشق) ممكن است به او (بانو) از دليلام عادلانه بگويد:
"به كمك آهنگ شيرينام،
در كنارش بمان جايی كه هستی،
و از خدمتگزارت، آن چه خود اراده میكنی، برملا كن،
و اگر بخششها را از طريق آن همه خواهش پذيرفت،
سپاس بفرست بر سيمای دادگرش كه میدرخشد."
هنگامی كه ممكن باشد لطفی كن، ای قصيدهی شريف من،
و به افتخار پيروزی، گوهر خود را پيشكش كن!
اين قصيده به سه قسمت تقسيم میشود. در اولين، میگويم كه قصيده بايد به كجا برود، و آن را تشويق میكنم تا جايی كه ممكن است با اعتماد به نفس برود، و میگويم به همراه چه كسی جستوجو كند، اگر میخواهد به ايمنی برود، و بدون هيچ خطری. در دومين، میگويم كه كدام چيزها بايد در نظر گرفته شود تا شناخته شود. در سومين، رهايش میگذارم تا هنگامی كه مايل است رفتن خود را به آغوش سعادت (رستگاری) بسپارد. دومين قسمت شروع میشود، «با صدايی لطيف». سومين، «هنگامی كه ممكن باشد لطفی كن». برخی افراد ممكن است در برابر من موضع بگيرند و بگويند، كه من نمیدانم سخنام در قسمت دوم به چه كسی ارجاع داده میشود، بهخصوص كه قصيده چيز ديگری نيست به جز اين كلمههايی كه دارم میگويم و بنا بر اين میگويم قصد دارم مشكل را حل كنم و اين ابهام را در اين كتاب كوچك روشن سازم، حتا در جايی مشكلتر و آن گاه كسی كه ممكن است از اينجا در شك و دودلی باشد، يا كسی كه درصدد باشد در برابر آن اسلوب موضع بگيرد، آن را در خواهد يافت.
يادداشتها
- برداشت از يادداشتهای باربارا رينولدز بر ترجمهی انگليسیاش (68-1966)
- «آن بانوی وقار» (The lady of Courtesy) كنايه به حضرت مريم است، و يا ممكن است منظور بهآتريچه باشد. در جايی ديگر Courtesy به معنی مهر و بخشش به كار میرود.
* اين متن از روی نسخهی انگليسی اثر به ترجمهی چارلز اليوت نورتون به فارسی برگردانده شده است.
بنام حضرت دوست
پس از مدتی تاخیر به رسم تفأل به دیوان کبیر حضرت مولانا رجوع کردم و این غزل زیبا رو نمود :
دلبـــــر بیگــــانه صـــورت ،مهـــر دارد در نهـــــــان
گـــــر زبانـش تلــــخ گویـــــد ، قنـــد دارد در دهان
خداوند سبحان در سوره بقره در آیه 216 می فرماید :
... وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ
(شاید چیزی را ناخوش بدارید و در آن خیر شما باشد و شاید چیزی را دوست داشته باشید و برایتان ناپسند افتد . خدا می داند و شما نمی دانید )
به نظر می رسد حضرت مولانا در این غزل به این آیه ی شریفه اشاره داشته است کما اینکه در مثنوی شریف در جلد دوم نیز در داستان « دزدیدن مارگیر ماری را از مار گیر دیگر » باز به همین آیه از قران کریم نظر دارد :
دزدکـــی از مـــارگیــــری مـــار بـرد
زابلهــــی آنـــرا غنیمت می شمرد
وارهیـــد آن مــــارگیر از زخــــم مار
مـــــار کشـــت آن دزد او را زار زار
مــــارگیـــرش دید پــس بشناختش
گفـــت از جـــان مــار من پرداختش
در دعــــا مــی خواستی جانم از او
کــــش بیابـــم ، مــار بستانم از او
شکــــر حـق را کان دعا مردود شد
مــــن زیان پنداشتم ، آن سود شد
بـس دعاها کان زیان است و هلاک
وز کــــرم مــــی نشنـود یزدان پاک
اما ادامه ی غزل :
از درون ســــو آشنـــــــا و از بـــــرون بیــــــگانه رو
این چنیـــن پـــر مهر دشمن ، مـن ندیدم در جهان
چـــــونک دلبــــر خشـم گیرد عشق او می گویدم
عاشـــق ناشــــی مبـاش و رو مگردان هان و هان
می فرماید : اینکــــه معشوق با تو بیگانگی ، تندی و درشتی می کند ، مراقب باش و عاشق ناشی مشو او همچون شراب به زبان تلخ است ولی چون از زبان گذشت سر خوشی می آورد و با تو همساز می شود :
راست مــــاند تلخــــی دلبــــر بـــه تلخــی شراب
ســـــازوار انــــدر مـــــزاج و تلــــخ تلــــخ اندر زبان
ایـــن بیــت در واقـــع توضیحـــی است بـــه بیت نخستــین غـــزل « گر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان » چطور و چگونه است که یار شیرین دهان تلخ زبانی می کند . در غزلی دیگر از دیوان کبیر به همین مضمون اشاره دارد
ناسزا گفتن از آن دلبر شیرین عجب است
نا ســزا گفت کـه تا جان به سزایی برسد
مولانا می فرماید در دل این دوران تلخ ، نکته ای نهفته است تا بخود آیی و روزگار را بر خود شیرین کنی .
پیــــش او مردن به هردم از شکر شیرین تر است
مـــرده داند ایـــن سخــــن را تــو مپرس از زندگان
مردنی که مولانا از آن سخن می گوید ، مرگ ظاهری نیست چرا که مرده قادر نیست حرف بزند ، حضرت می فرماید از مرده بپرس . پس مرده ی منظور وی تسلیم شدن و از خود مردن عاشق ، پیش معشوق است . « مرده داند این سخن را تو مپرس از زندگان » راز این کار را از آنانی بپرس ، که در مقابل معشوقی آنچنان از خویش بطور کامل مرده اند.
شاد روزی که این غزل را مـن بخوانم پیش عشق
سجـــــــده آرم بــــر زمیــن و جان سپارم در زمان
مـــــرغ جــــان را عشـق گوید میل داری در قفس
مـــرغ گــــوید مـــن تــــرا خـواهم قفس را بر دران
می فرماید خوشا روزی که این غزل را در پیشگاه معشوق بخوانم بر زمین سجده کنم و در دم جان دهم . آرزو می کند تا معشوق به او روی بنماید تا به شکرانه پیش پایش سجده کند و بمیرد . در این بیت زمین و زمان در کنار هم آمده است ، که علاوه بر زیبایی کلام اشاره به رستن و رهایی از زمان و مکان دارد رها شدن از قید زمان و مکان نهایت آرزوی اوست . و در بیت پایانی می فرماید معشوق می پرسد حالا که مرا دیده ای آیا هنوز هم در بند و قفس میمانی ؟ و مرغ جان که اسیر است پاسخ می دهد من ترا می خواهم و تنها تو می توانی این قفس را بر درانی و آزادم کنی این نهایت تسلیم است اگر تو بخواهی ، من می خواهم . در جایی دیگر می فرماید :
خنک آنکس که چو ما شد همه تسلیم ورضا شد
گــــرو عشــــق و جنــــون شد گهر بحر صفا شد
خوشا این دیدار و اینگونه تسلیم گشتن
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است
ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق
جز محنت و غم نیستی ، اما خوشی ای عشق
این شوری و شیرینی من خود ز لب توست
صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق
چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
تا باز تو دستی به سر من می کشی ای عشق
دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
چندان که نگه می کنمت هر ششی ای عشق
رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون
هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشق
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد
پیداست که مرغ چمن آتش ای عشق
بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند
از بوته ی ایام چه غم ؟ بی غشی ای عشق
فرقی نمیکند که خودمان معتاد گوگل، توییتر و شبکههای اجتماعی باشیم یا یکی از دوستان و نزدیکانمان، در هر حال چیزی که کمتر به آن فکر کردهایم، این بوده است که چگونه معتاد این فناوریها میشویم.
اگر یک وبگرد مشتاق هستید، آیا تا به حال از خودتان پرسیدهاید که این لذت ناشی وبگردی است که میل به آنلاین شدن را در شما برمیانگیزد یا اشتیاق برای جستجو و یافتن چیزهای جدید و پیشبینینشدنی؟
احتمالا تا به حال کمتر در مورد این مسئله فکر کردهاید و تا به حال «لذت و سرخوشی» را مترادف با میل «جستجو و خواستن» میگرفتید. اما وقتی که از یکی وبگردی چند ساعته فارغ میشوید، تا به حال شده از خودتان پرسیده باشید که از وبگردی لذت بردهاید یا صرفا خود میل جستجوتان ارضا شده است؟
Slate مقاله جالبی در این مورد دارد. به خلاصهای از این مقاله توجه کنید، مقاله کامل را میتوانید در اینجا بخوانید.
همچون نیازهای پایهای انسانها، مثل خواب و خوردن و نوشیدن، به نظر میرسد که نیاز به دسترسی به اطلاعات الکترونیک هم مبدل به یکی از نیازهای اساسی و اولیه بشر شده است. بعضی از این اطلاعات ممکن است واقعا به کار و زندگی ما ربط داشته باشند، اما بخش زیادی از این اطلاعات و اشتیاقمان برای مرور روزانه آنها واقعا نقشی در زندگی ما ندارند.
راستش اگر خوب دقت کنیم، خیلی وقتها ما کاملا شبیه موشهای آزمایشگاهی که روانشناسی به نام جیمز اولدز James Olds، چند دهه قبل روی آنها آزمایش جالبی انجام داد.
در سال ۱۹۵۴، جمیز اولدز و گروه همکارش، در آزمایشگاهی در دانشگاه مکگیل مشغول پژوهش بودند. آنها روی مکانیسم یادگیری موشها، تحقیق میکردند. در یکی از آزمایشات، آنها الکترودی روی مغز موشهای تعبیه کردند و موشها را در قفس ویژهای قرار دادند. هر وقت که موشها به یک گوشه خاص قفس میرفتند، به آنها شوک داده میشد. آنها با این کار میخواستند ببینند که آیا موشها به مرور بین رفتن به آن قسمت خاص قفس و شوک دردآور، یک رابطه ذهنی کشف میکنند و آیا به مرور از آن قسمت قفس، اجتناب میکنند یا نه.

اما یک روز، دانشمندان ناخواسته، الکترود را در جای دیگری از مغز موشها قرار دادند. آنها در کامل شگفتی متوجه شدند که این بار موشها مشتاق گرفتن شوک شدهاند و برای اینکه شوک بیشتری بگیرند، مرتب به آن گوشه خاص قفس میروند.
در واقع آنها آن روز به صورت تصادفی الکترود را روی قسمت جانبی هیپوتالاموس گذاشته بودند. قسمتی از مغز که بعدها، نام مرکز خوشی و لذت، روی آن گذاشتند. آزمایشات بعدی نشان داد که در مورد انسانها هم، همچون موشها دریافت سیگنالها از این مرکز خوشی و لذت، آنقدر اهمیت دارد، که انسانها حاضر میشوند از عادات مربوط به بهداشت شخصی و ضروریات زندگیشان صرفنظر کنند، تا در عوض به خوشی صادر شده از این قسمت مغز برسند.
اما تحقیقات یک دانشمند علوم اعصاب به نام «جاک پانکسپ» Jaak Panksepp، نشان داد که تحریک الکتریکی هیپوتالاموس جانبی، واقعا منجر به خوشی و لذت واقعی نمیشود. مثلا تحریک این قسمت در انسانها گرچه باعث برانگیختگی جنسی میشود، اما به لذت جنسی منتهی نمیشود. در مورد جانداران پستانداری که مورد آزمایش قرار گرفتند، تحریک این قسمت صرفا موجب برانگیخته شدن چرخهای از رفتارهای جستجوگرانه میشد.
پانکسپ، برای حس و حالی که با تحریک این قسمت ایجاد میشد، اسامی زیادی برگزید: کنجکاوی، علاقه، کاوش، انتظار، هوس، اما در نهایت واژه «جستجو» را برای توصیف این حس و حال، مناسبتر دید. این دانشمند چند دهه را صرف نقشهبرداری از سیستم احساسی مغز کرد، سیستمی که به باور او در همه پستانداران مشترک است.
به گمان وی، میل به جستجو، شالوده احساسات پستانداران را میسازد و این «جستجو» است که باعث حرکت موتور انگیزشی پستانداران میشود و باعث میشود هر روز صبح از بستر برخیزیم و در پیرامون خود حرکت کنیم.
در انسانها کارکرد میل به جستجو، تنها برای برآوردن نیازهای جسمانی نیست. در انسانها پاداشهای انتزاعی درست به اندازه پاداشهای ملموس، باعث تهییج میشوند. وقتی ما ایدهپردازی میکنیم، زمانی که ارتباطات هوشمندانه برقرار میکنیم یا هنگامی که دنبال معنی چیزی میگردیم، درواقع مدارهای جستجوگر خود را فعال کردهایم.
مادهای شیمیایی که در مغز ما، سوخترسان مدارهای جستجوگر ما است، یک میانجی عصبی به نام دوپامین است. حتی گاهی میل انسانها برای فعال کردن مدارهایی که دوپامین مسئول فعال کردنشان است، آنقدر زیاد میشود، که آنها به سوءمصرف موادی مثل کوکائین یا آمفتامین روی میآورند.
خوب! پس از این مقدمه طولانی برمیگردیم به مبحث اصلی پست: به راستی چه چیزی باعث میشود که ما گاهی ساعتها در گوگل جستجوهای پی در پی کنیم؟ جستجوهایی که شاید چندان به کارمان نیایند؟ چه چیزی باعث میشود بعضی از کاربران اینقدر توییت کنند؟ علت رویکرد ما به فیسبوک و مایاسپیس و شبکههای اجتماعی چیست؟
وقتی از یکی از ما در این مورد سؤال کنند، شاید کوتاه جواب بدهیم که این کارها برایمان جالب هستند و ما از آنها خوشمان میآید، شاید هم چند دقیقهای در مورد فواید آنها سخنرانی کنند؟ اما آیا واقعا «خوش آمدن» توصیف دقیقی از میل و موتور محرک ما برای کار در این سرویسهای اینترنتی است؟! شاید پاسخ بهتر در همین دوپامین، خلاصه شده باشد.
نکته جالب دیگر این است که دوپامین، نقش کنترلی روی ساعت درونی بدن انسان دارد. برای مثال کسانی که مبتلا به اختلال بیشفعالی هستند، دوپامین کمی در مغزشان دارند، به همین خاطر یک بازه زمانی کوتاه در مقایسه به انسانهای دیگر برای آنها، طولانیتر به نظر میرسد و علت بیشفعالی آنها ممکن است در همین حقیقت نهفته باشد.
سال قبل نشریه آتلانتیک، مقاله جالبی با این عنوان منتشر کرد: «آیا گوگل ما را احمق میکند؟»، ترجمه این مقاله را میتوانید در اینجا بخوانید، اما چکیده این مقاله این بود که گوگل کردن رفتهرفته باعث میشود که کاربران مشتاقش، توانایی ذهنی تمرکز روی یک مبحث را از دست بدهند و یک سیستم ذهنی تکانشی پیدا کنند. در واقع این گوگلرها شبیه همان موشهایی میشوند که برای دریافت شوک، به یک گوشه قفس میروند!
کنت بریج Kent Berridge، استاد روانشناسی دانشگاه میشیگان، دو دهه را صرف پژوهش روی مکانیسم حس لذت کرده است. وی بر مبنای یک رشته آزمایشات ثابت کرد که «میل جستجوگرانه» و «حس لذت»، دو مکانیسم به کلی جدا در مغز ما دارند. این دو با هم متفاوتند، اما مکمل هم محسوب میشوند.
ما وقتی خوشی و لذت و سعادتمندی را تجربه میکنیم که سیستم درونیمان با مواد درونزاد شبهمخدر تحریک شود، حس لذت به کلی با حسی که متعاقب تحریک سیستم دوپامینی ما، برانگیخته میشود، متفاوت است. به همین خاطر است که حسی که معتادان مواد مخدر گروه تریاک تجربه میکنند به کلی با رفتاری کسانی که داروهای محرک مثل کوکائین و آفتامین (اکس) استفاده میکنند، متفاوت است. سوء مصرف آمفتامین، افراد را به حرکت وامیدارد ، در صورتی که مصرف مخدرهای دسته تریاک، موجب سرخوشی میشود.
بر این اساس بریج دو آزمایش در موشها انجام داد، نخست سلولهای عصبی یا نورونهای دوپامینی موشهای مورد آزمایش را تخریب کرد و مشاهده کرد که این موشها با اینکه توانایی راه رفتن، جویدن و بلعیدن را دارند، به خاطر فقدان حس یافتن و جستجو، حتی هنگامی که غذا در نزدیگی آنها قرار داده میشد، غذا نمیخورند تا حدی از گرسنگی میمردند. در آزمایش دوم، بریج آزمایش متفاوتی انجام داد، او این بار مشاهده کرد که موشهایی که دوپامین بیشتری در مغزشان دارند، نسبت به موشهای عادی زودتر یادمیگیرند که چگونه با پیمودن راهروهای تو در تو، به غذا برسند.
این آزمایشات و تحقیقات میتواند کاربردهایی در شناخت مکانیسم اعتیاد و رفتارهای وسواسی داشته باشد. بریج پیشنهاد کرده است که در بعضی از معتادان، مغز درگیر «چرخه خواستن» میشود، یعنی چیزی که باعث اعتیاد این افراد میشود، لذت و سرخوشی نهایی نیست، بلکه تمایل و اشتیاق آنها برای جستجوی پاداش، محرک اصلی آنهاست.
بنابراین سیستم دوپامینی، میتواند تحت شرایطی، خواستههای بیمعنی در ما ایجاد کند، خواستههایی که منطقی نیستند. وقتی که در اینترنت، بیهدف چرخهای از جستجوهای بیهدف را انجام میدهیم و خودمان هم میدانیم که اطلاعاتی که به آنها میرسیم حیاتی نیستند، ولی در عین حال نمیتوانیم جلوی خودمان را بگیریم، ممکن است، تحت تأثیر همین سیستم دوپامینی باشیم. یعنی مادامی که آنلاین هستیم و گوگل می کنیم، توییت انجام میدهیم و در شبکههای اجتماعی فعالیت میکنیم، تمایل «خواستن» و اشتهایمان برای جستجو ارضا میشود.

اتفاقا فناوریهای نو به گونه ای هستند که سیستم دوپامینی را بیش از سایر پدیدهها، فعال میکنند، این فناوریها از ایمیل گرفته تا توییتر و SMS، سیستم خواستن/جستجو را فعال میکنند. برای مثال سیستم دوپامینی در هنگام وبگردی همواره در انتظار رسیدن به چیزهای غیرقابل پیشبینی است. به علاوه، این سیستم با مشاهده مبهمی از امکان رسیدن به پاداش، به شدت تحریک میشود. بنابراین ممکن است، یک ساعت تمام در گوگل ریدر، مشغول اسکرول و مرور صدها فید باشد، به امید اینکه به پستی جالب برسد.
در دنیای ما انسانها، در عصر ارتباطات، ویبره موبایلمان که حاکی از رسیدن یک SMS جدید است، ممکن است همان کارکردی را داشته باشد که صدای زنگ روی سگهای مورد آزمایش دانشمند مشهور روسی -پاولوف- داشته باشد!
وقتی به موش یا حیوانات، مقدار بسیار کمی غذا بدهیم، اشتهای آنها به شدت تحریک میشود. توییتر هم این روزها، دقیقا همین نقش را در مورد ما بازی میکند، توییتر ما را دقایق زیادی سرگرم میکند، به امید اینکه به چند نوشته کوچک ۱۴۰ کاراکتری جالب برسیم.
انسانها موجودات جستجوگری هستند و ما با دست خود، اینترنت را ساختهایم که بهترین ابزار جستجو است و به ما اجازه جستجوی دائم میدهد. چنین یافتههایی ما را باید هشیار کند، چرا که ممکن است انسانها را مبدل به ماشینهای جستجوگر بیاعتنا به نیازهای اصلی خود کند.
یكی از روزهای سال اول > دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش مارك بود و انگار همهی كتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: ''''''''كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی
حالی است!''''''''
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی كرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا> انداختم و به راهم ادامه دادم.
همینطور كه می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.
عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، یه قطره درشت اشك درچشمهاش دیدم.
همینطور كه عینكش را به دستش میدادم، گفتم: '''''''' این بچه ها یه مشت آشغالن!''''''''
او به من نگاهی كرد و گفت: '''''''' هی ، متشكرم!'''''''' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن
لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك
خانهی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت كه قبلا به یك مدرسهی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با
چنین كسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی
كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارك را می شناختم، بیشتر از او خوشم
میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند. صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارك را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم:'''''''' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی،با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!'''''''' مارك خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..
در چهار سال بعد، من و مارك بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو
به فكر دانشكده افتادیم. مارك تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما
باشد. او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
مارك كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور
نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.
من مارك را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند. حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همهی دخترها دوستش
داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!
امروز یكی از اون روزها بود. من میدیم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: ''''''''
هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی
بود!''''''''
او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد( همون نگاه
سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: '''''''' مرسی''''''''.
گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: ''''''''
فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این
سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یك مربی ورزش....
اما مهمتر از همه، دوستانتان....
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می
> توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم.''''''''
من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد
مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.
مارك نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد:
''''''''خوشبختانه، من نجات پیدا كردم.
دوستم مرا از انجام این كار غیر> قابل بحث، باز داشت.'''''''' من به همهمه ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما دربارهی سست
ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
> پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از
> سپاس. من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك،
شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا
بدتر شن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر
بگذاریم. دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
'''''''' دوستان، فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند میكنند، زمانی كه
بالهای شما به سختی به یاد میآورند چگونه پرواز كنند.''''''''
هیچ آغاز و پایانی
وجود ندارد....
دیروز، به تاریخ پیوسته، فردا ، رازی است ناگشوده،
اما امروز یك هدیه است
يه روزهايی هنوز چشمت رو باز نكرده و غلت اول رو نزدی، همون توی رختخواب حس میكنی سر حال نيستی و اصطلاحاً روز، روز تو نيست. از اون روزهايی كه حال و حوصله هيچ كاری رو نداری و دوست داری فقط استراحت كنی. انگاری تموم درد و بلاها و غم و غصههای عالم ريخته توی تن و بدنت. اون روز اگر هم همت كنی و آقدايی رو هَم بكشی و از خونه بزنی بيرون، يا داری عينهو اسب آبی خميازه ميكشی و يا مثل عملیها چرت ميزنی و يا اينكه نهايتاً بدون مقدمه و سر هيچ و پوچ يهويی سگ ميشی و پاچه اين و اونو ميگيری. اين خُلقوخو تا اينجاش كه خدابخواد واسه همه آشناست ديگه؟! بواسطه شرايط فيزيولوژی و جسمانی خانمهای محترمه و داشتن يه شرايط مشابه اينچنينی (هر چند اين قضيه به اون قضيه خانمها ارتباطی نداره ) این مورد برای خانمها شناخته شدهتره. در خيلی از اين روزها، خانم منتظر يه بهونه است كه بطور ناگهانی خيز برداره و لِنگ و پاچه طرف مقابل رو بگيره! معمولاً بهترين عكسالعمل در اين شرايط اينه كه بدون سربهسر گذاشتن و بگومگو با خانم، سرتون رو انداخته پايين و به راه خودتون ادامه بديد. چون اگه زرنگ باشيد ميدونيد موضوع از كجا آب ميخوره! هر چند هنوز سيل كثيری از آقايون وجود دارند كه با خصوصيات فيزيولوژی خانمها هيچ آشنايی ندارند و تنها تفاوت زن و مرد رو توی تعداد سوراخ سنبهها و برجستگیها و فرورفتيگیها ميدونند. با اين دسته جماعت اصلاً كاری نداريم كه اينها در طبقه چهارپايان و ستوران قرار دارند كه جز خوردن و خوابيدن و خوابوندن هيچ كار ديگهای ندارند.
بیوریتم چیه؟
اين بیحوصلهگی و بقولی پريودهای روحی روانی هر چند وقت يكبار واسه همه ماها اتفاق ميوفته و خيلی از ما دليل و علّت اون رو نميدونيم. اينجور پريود شدن، ديگه به جنسيت و سن و سال و زن و مرد و نواربهداشتی و خون و خونريزی ربطی نداره و يقه همه رو ميگيره. جونم براتون بگه كه اين جور پريود شدن ناشی از سيكلهای متغير طبيعی بدن هستند و برای تمامی انسانها پيش مياد و خوبيش به اينه كه قابل پيشبينی هم هستند. چرخههای تغييرات از بدو تولد هر انسان آغاز و تا زمان مرگ بطور متناوب ادامه داره. همه اين افت و خيزها و سگشدنهای ناگهانی بواسطه وجود سه چرخه 1) جسمی Physical 2) حسی يا عاطفی Emotional و ۳) ذهنی Intellectual هستش كه نهايتاً مجموع همه اينها زيستآهنگ يا بيوريتم Biorhythm هر انسانی رو تشكيل ميده.
بيوريتم بر اين پايه استواره كه اين چرخههای سه گانه در بدن هر فرد بر اساس ساعت درونی و بيولوژيكی عمل میكنند و هر چرخه بر اساس موج سينوسی با دورههای متفاوت در حال گردشه كه نقطه شروع همه آنها، روز تولد هر فرد هستش. چرخه جسمی هر 23 روز يكبار، چرخه حسی يا عاطفی هر 28 روز يكبار و چرخه ذهنی هر 33 روز يكبار تكرار میشه. هر فركانس از اين موج سه ناحيه داره. ناحيه مثبت، ناحيه منفی و نقطه بحرانی كه دقيقاً در مرز صفر و مرحله گذر از ناحيه مثبت به منفی يا بالعكس واقع شده. هنگاميكه چرخهها در ناحيه مثبت قرار داره با توجه به نوع چرخه، شخص ميل به ورزش داره. بدنش در برابر امراض و بيماريها مقاومتره. تمايل به شركت در كارهای گروهی داره و سعی میكنه به ظاهرش بيشتر رسيدگی كنه. همچنين مطالب جديد رو به سرعت ياد ميگيره و مجموعاً قدرت يادگيری بالاتری پيدا ميكنه. زمانيكه چرخهها در ناحيه منفی قرار بگيره، آدم زود خسته میشه و توی اون روزها بيشتر نياز به استراحت داره. تقريباً احساس خوبی نسبت به خودش و دوروبريهاش نداره و زمانيكه منحنیها در نقطه بحرانی قرار بگيره، آدم كمطاقت و كجخلق میشه، آشفتگی ذهنی پيدا میكنه، پرخاشگر و بهانهجو میشه و اين حساسترين زمانهايی است كه میتونه به عنوان يه روز نحس در زندگی آدم ثبت بشه.
معمولاً توی روزهايی كه آدم در نقطه بحرانی قرار داره نبايد تصميمات مهمی برای زندگی و كار و بارش بگيره. بحث بيوريتم و شارژ و دشارژ شدن باطریهای انرژی درون روح و جسم بحث جديد و تازهای نيست حتی نظريه ئين و يانگ در فلسفههای چينی و ژاپنی نيز به روشنی بيانگر وجود همين پديده است ولی استفاده از اين علم كمكم داره وارد زندگی روزانه ميشه. الان در سازمانهای پيشرفته دنيا برنامهريزیهای منابع انسانی با توجه به شرايط بيوريتم كاركنان صورت ميگيره. مثلاً در تعدادی از شركتهای هواپيمايی زمان پرواز خلبانان بر اساس روزهایی كه چرخه بيوريتم آنها در سطح بالايی قرار گرفته تنظيم ميشه و در تعدادی از بيمارستانها جراحیهای مهم و دقيق، كاملاً با سيكلهای بيـوريتـم جـراحـان همخوانی داره. بررسیها نشون ميده كه 70% سوانح كارخانههای شيميايی و مواد پاككننده در دهه 80 ميلادی در آمريكا زمانی رخ داده كه ريتمهای عوامل انسانی در نقطه بحرانی بودهاند. بنابراين در مورد كارهای خطرناك كه مستلزم دقت بيشتریه كارمندانی انتخاب میشن كه بهترين دوران سهگانه ريتم كار و زندگی خود را طی میكنند. همچنين مديران میتونند در اين قبيل روزها با امور مهمی مثل امضای قراردادهای مهم به نحو آگاهانهتری روبرو بشن و سعی كنند اتخاذ تصميمات مهم را به روزهای ديگری واگذار كنند.
چند وقتيه كه نمودار بيوريتم خودم رو پرينت گرفتم و گذاشتم زير شيشه ميز كارم و سعی دارم يه چند وقتی خلق و خوی خودم رو با اين نمودارها چك كنم و ببينم شرايط به چه شكلی ميشه. خيلی جالبه، هفته قبل روزی كه چرخه جسميم در پايينترين نقطه قرار داشت روزی بود كه تمرين واليبال داشتم ولی الکی الکی و بدون هیچ علتی بقدری بدنم خسته و كوفته بود كه اصلاً حال و حوصله تمرين رو نداشتم. البته رفتم و تمرين هم كردم ولی گندی زدم كه خودم از توپ زدن خودم حالم بهم خورد. بهرحال فکر میکنم بد نباشه شما هم یه کمی روی این مبحث بیوریتم وقت بذارید. من که دارم به نتایج جالبی میرسم!
نام تو
روی بادبادکی که در هوا مانده بود
و تصويری از پرواز که میافتاد
در آب.
در روزنامهها که مینوشتی
نام تو را نمیدانستند
تنها
باد بوی تو را
برای دريا برده بود
و
در هواشناسی گفته بودند:
"دريا توفانیست."
|
دو نفر هم قد و بالا و هم سن و سال پشت به هم می ایستند و دست ها را به کمر یکدیگر دو نفر دو سر ریسمانی فرضی را می گیرند و از دو طرف می چرخانند. یکی از بچه ها همآهنگ با حرکت آن ها از روی طناب فرضی می پرد. بچه ها دو دسته می شوند. یک دسته در میدان دایره مانندی پراکنده شده، می دوند. از دستة مقابل یک نفر در حالی که با یک پای می دود، آن ها را تعقیب می کند و به هرکسی که می رسد، دست می زند و او از دایره بیرون می رود. هر وقت کسی که لی لی می کند خسته شد، دیگری از دستة خودشان جای او را می گیرد تا یک نفر ازدستة مقابل باقی بماند. نوعی از بازی باشد که دوشیزگان کنند و آن چنان است که بر سر دو پا می نشینند و کف دست ها را بر زانوها می مالند و همچنان نشسته بر سر پاها می جهند و کف دست ها را بر هم می زنند. دوتا دوتا رو به روی هم می نشینند و پاها را دراز و کف آن ها راب هم می چسبانند. سپس دست های یکدیگر را می گیرند و هر یک به نوبت به پشت دراز می کشند و دیگری را به سوی خود می کشانند و می گویند: دوغ کشکی/ آب زرشکی. بچه ها دور هم به شکل دایره می ایستند و هر کدام به نوبت از دایره بیرون می آید و شروع می کند به چرخیدن دور خود و می خواند: چرخ چرخ عباسی/ خدا منو نندازی به شکل دایره می ایستند. دست های یکدیگر را می گیرند و با هم می نشینند و برمی خیزند و می خوانند: حمومک مورچه داره/ بشین و پاشو خنده داره لی لی کنان می روند و می خوانند: می خوام برم ارنگه/ یه پا خرم می لنگه - اژدهایی که خارپشت بود/ حرف هایش بسی درشت بود/ می خورد روزیِ همة مردم/ دهنش در میان پشت بود آسیاب (شاملو، کتاب کوچه، جلد 1، 1378، 476) - می رم کبک می شم از گردنه برآیم.
|
| http://www.creative-drama.com/fa/baazi.htm |