تمام راهها به تو ختم میشوند
حتی آنهایی که برای فراموش کردنت،
پیمودهام.🍂
محمود درویش
شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۳
+ 18:59
+ دریا
+
عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم
دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله نور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم
نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم
سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم
گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم
ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم
میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم
شاعر: مهدی جهاندار
چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۲
+ 8:52
+ دریا
+
یه بارون و خیابون و یه لیلی با یه مجنون!
گلم از تو چه پنهون و دلمو کردی پریشون…
تو هم دردی و درمونو فقط خود تورو عشقه!
شنبه چهارم آذر ۱۴۰۲
+ 16:42
+ دریا
+
سرانجام باورت میکنند
باید این کوچهنشینانِ ساده بدانند
که جُرمِ باد ... ربودن بافههای رویا نبوده است.
گریه نکن ریرا
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است.
دوباره اردیبهشت به دیدنت میآیم.
خبر تازهای ندارم
فقط چند صباحِ پیشتر
دو سه سایه که از کوچهی پائین میگذشتند
روسریهای رنگین بسیاری با خود آورده بودند
ساز و دُهل میزدند
اما کسی مرا نمیشناخت.
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
خدا را چه دیدهای ریرا!
شاید آنقدر بارانِ بنفشه بارید
که قلیلی شاعر از پیِ گُلِ نی
آمدند، رفتند دنبال چراغ و آینه
شمعدانی، عسل، حلقهی نقره و قرآن کریم.
حیرتآور است ریرا!
حالا هرکه از روبرو بیاید
بیتعارف صدایش میکنیم بفرما!
امروز مسافر ما هم به خانه برمیگردد.
پنجشنبه سی ام تیر ۱۴۰۱
+ 6:2
+ دریا
+
حالا دیگر دریا میداند
چه قدر دوستت دارم
بس که نامت را
در گوش صدف هایش
خوانده ام..
محمد شیرین زاده
سه شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۱
+ 11:28
+ دریا
+
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟
نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را
فاضل نظری
جمعه دهم تیر ۱۴۰۱
+ 8:26
+ دریا
+
سخن آخرم این است مشو باز عبوس
وقت تنگ است مرا بعدِ همین شعر ببوس
پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۹
+ 12:58
+ دریا
+

به لطف لحظه ای که من ، تو را اشاره می کنم
شب سیاه کوچه را پر از ستاره می کنم
برای دیدن رخت چه نقشه ای کشیده ام !!!
که در قرار اولم ...فقط نظاره می کنم
خطوط دست کوچکت نوید زندگانی است....
نه قهوه می خورم دگر نه استخاره می کنم
اگر چه در کنار تو به خلوتی... نشسته ام
حواس پنچ گانه را ، کمی اداره می کنم
در آرزوی فرصتم که جَلد خانه ات شوم
همین دلیل روشنی است..که پَر اجاره می کنم
به خاطرِ خجالتی که از تو می کشم هنوز...
صدا نمی زنم تورا و استعاره می کنم
شاعر: محمد شیخی
سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹
+ 1:54
+ دریا
+
دوباره باران گرفت
باران معشوقهی من است
به پیش بازش در مهتابی میایستم
میگذارم صورتم را و
لباسهایم را بشوید
اسفنج وار
باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد!
باران یعنی قرارهای خیس
باران یعنی تو برمیگردی
شعر بر میگردد
پاییز به معنی رسیدن دست های تابستانی توست
پاییز یعنی مو و لبان تو
دستکش ها و بارانی تو
و عطر هندیات که صد پارهام میکند
باران، ترانهای بکر و وحشی ست
رپ رپهی طبلهای آفریقایی ست
زلزله وار میلرزاندم!
رگباری از نیزهی سرخ پوستان است
عشق در موسیقی باران دگرگون میشود
بدل میشود به یک سنجاب
به نریانی عرب یا پلیکان غوطه ور در مهتاب!
چندان که آسمان سقفی از پنبه های خاکستری ابر میشود
و باران زمزمه میکند
من چون گوزنی به دشت میزنم
دنبال عطر علف
و عطر تو که با تابستان از این جا کوچیده!
| #نزار_قبانی
شنبه سوم اسفند ۱۳۹۸
+ 18:26
+ دریا
+
این آخرین قدم برای دیدنت؛ این آخرین پله واسه رسیدنت●♪♫
این آخرین نفس کشیدنم، برای تو…●♪♫
این آخرین تورو ندیدنم؛ برای تو…●♪♫
برای آخرین نفس بخون ترانه ای؛ که باید از تو بگذرم به هر بهانه ای●♪♫
که میشه از تو رد شد و نظر به جاده کرد●♪♫
که میشه این غمارو از دلم؛ پیاده کرد●♪♫
بیا و پر بکش؛ پریدنت مقدسه! همین یه بار دیدنم برای من بسه●♪♫
بگو که باید از تو رد شد و دلو ندید؛ باید برید و پر زد و به آسمون رسید●♪♫
شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۸
+ 13:17
+ دریا
+
خوش ترین سازم تویی بالای آوازم تویی هر چی که میسازم تویی تو●♪♫
بهترین درمونمی چشم و چراغ خونمی هر چی که من میخونمی تو ●♪♫
کل دنیامی نور چشامی●♪♫
اون که میخوامی عشق و رویامی فکر فردامی تا ابد پامی●♪♫
جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۸
+ 13:43
+ دریا
+

طوفان بکن! مرا بشکن! دل نمی کنم
دریا تمام هستی دریا نوردهاست
شعر: حسین دهلوی
جمعه ششم دی ۱۳۹۸
+ 10:56
+ دریا
+
جمعه ششم دی ۱۳۹۸
+ 10:47
+ دریا
+

ارجاع:
انجمن الکلی های گمنام
جمعه ششم دی ۱۳۹۸
+ 10:45
+ دریا
+
نازپرورده ای و درد نمی دانی چیست
گریه ی ممتد یک مرد نمی دانی چیست
روی پوشاندی و پوشاندن این ماه تمام
آنچه با اهل زمین کرد نمی دانی چیست
در کجا علم سخن یاد گرفتی که هنوز
ظاهرا معنی «برگرد» نمی دانی چیست
شادمان باش ولی حال مرا هیچ مپرس
آنچه غم بر سرم آورد نمی دانی چیست
گفتم از عشق تو دلخون شده ام، خندیدی
نازپرورده ای و درد نمی دانی چیست
یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۸
+ 23:54
+ دریا
+
لیلی دیگر برایم نامه نمی نویسد
نمی دانم چرا
فقط می دانم دیگر برایم نامه نمی نویسد
وقتی کسی را که دوست داری
برایت نامه نمی نویسد
یعنی دیگر منتظرت نیست
وقتی کسی منتظر آدم نباشد
آدم میل برگشتن پیدا نمی کند
می خواهم بمانم ژاله
بمانم تا جنگ تمام شود
یا من تمام شوم
تمام تمام
پوریا عالمی
از کتاب پنجره زودتر می میرد
چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۷
+ 11:36
+ دریا
+
ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم
پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم
جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵
+ 11:16
+ دریا
+
چه سعادتیست
وقتی ک برف می بارد
دانستن اینکه تن پرنده ها گرم است
پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۹۵
+ 23:34
+ دریا
+
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را_ کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا_غیبت نکرده ای ک شوم طالب حضور_پنهان نگشته ای که هویدا کنم تورا/فروغی بسطامی
دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۵
+ 21:15
+ دریا
+
حافظ غزل نمی نوشت
اگر تو نبودی
و مولوی، در همان
مثنوی منجمد می شد!
گلستان سعدی می پژمرد
خیام، رباعی را نمی شناخت
و باباطاهر، دوبیتی های
سوزناکش را...
نیما تمام عمرش را
به نوشتن قصیده می گذراند
اگر تو نبودی؛
و شاملو
آیدا را پیدا نمی کرد
تو
دختر همسایه نصرت رحمانی
بودی
مشیری بی تو
از آن کوچه گذشت
و سیبی که
حمید مصدق چید
از دستان تو به خاک افتاد
تو
فرشته ی الهام تمام شاعران بودی
مخاطب همه ی
شعرهای عاشقانه!
یک روز لیلی نام گرفتی
یک روز شیرین
روز دیگر زهره...
در شعرهای من اما
نام تو نامرئی ست
عاشقانه ای برایت خواهم نوشت
که با صدا زدن نامت
تمام زنان فارسی زبان
برگردند..!
#یغما_گلرویی
@cafeparagraph_mag
جمعه چهاردهم آبان ۱۳۹۵
+ 13:35
+ دریا
+
🍁🍂🍁🍂🍁🍂
ندانمت بہ حقیقت ڪہ در جهان بہ ڪہ مانے
جهان و هر چہ در او هست صورتند و تو جانے
بہ پاے خویشتن آیند عاشقان بہ ڪمندت
ڪہ هر ڪہ را تو بڱیرے ز خویشتن برهانے
مرا مپرس ڪہ چونے بہ هر صفت ڪہ تو خواهے
مرا مگوے ڪہ چہ نامے به هر لقب ڪہ تو خوانے
چنان به نَظره اول ز شخص مےببرے دل
ڪہ باز مےنتواند ڱرفت نظره ثانے
تو پرده پیش گرفتے و ز اشتیاق جمالت
ز پرده ها بہ درافتاد رازهاے نهانے
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتے ننشستے ڪہ آتشے بنشانے
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت
ندانمت ڪہ چہ ڱویمـ ز اختلاف معانے
مرا ڱناه نباشد نظر بہ روے جوانان
ڪہ پیر داند مقدار روزڱار جوانے
تو را ڪہ دیده ز خواب و خمار باز نباشد
ریاضتِ من شب تا سحر نشستہ چہ دانے
من اے صبا رهِ رفتن بہ ڪوے دوست ندانمـ
تو مےروے به سلامت سلام من برسانے
سر از ڪمند تو سعدے به هیچ روے نتابد
اسیر خویش ڱرفتے بڪش چنان ڪہ تو دانے
#سعدے
جمعه چهاردهم آبان ۱۳۹۵
+ 1:11
+ دریا
+

شعر ،
ردیف وقافیه نمی خواهد !
بوی آغوش تو ،
هر دیوانه ای را
شاعر می کند….!!!!
اینجا
یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱
+ 11:50
+ دریا
+
میان این همه فریاد در شهر
نمیپیچد صدای باد در شهر
اگر دست من و گنجشکها بود
درخت از پا نمیافتاد در شهر
سید حبیب نظاری
دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱
+ 21:53
+ دریا
+
اینم ترانه آصف که همیشه دوستش داشتم
از تو اشاره اي از من دوان شدن
آنچه ميل توست از من همان شدن
بي ستاره ام، هفت آسمان تويي
آن بي نشان منم، نام و نشان تويي
شيشه عمر من حالا به دست توست
لشكر شكسته را اين ناز شصت توست
اي مسافر تو قصه گو باش چون رسيدي به خانه من
شاهد بي قراري ام باش چون رسيدي به خانه من
چون رسيدي بگو كه اينجا من به ياد تو زنده هستم
آرزوي ديدنت را مي پرستم مي پرستم
اي هميشه قبله من من به سوي تو رهسپارم
من نماز آخرم را در حريم تو مي گذارم
دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱
+ 22:24
+ دریا
+
همه می ترسند ،اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دونام
و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
و صمیمیت تن هامان ، در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن اززندگی نقره ای آوازیست
که سحر گاهان فواره ی کوچک می خوان
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیای بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولّد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شب ها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱
+ 0:12
+ دریا
+
نزار قباني شاعر قدرتمند عاشقانه هاي شعر عرب، در سال 1923 به دنيا آمد. او نخستين دفتر شعرش را با نام « سبزه رو به من گفت» در سن بيست و يک سالگي و همزمان با خواندن رشته حقوق در دانشگاه دمشق منتشر کرد. انتشار اين کتاب هياهو و جنجال فراواني را در پي داشت. طرفداران شعر قباني را طبقه دانشجو و متجدد تشکيل مي دادند. جرات و جسارت قباني در سرودن عاشقانه هاي بي پرده، ويژگي خاص شعر اوست. سفرهاي او به شهرهايي چون قاهره، پکن، مادريد و لندن، نقاط عطفي در زندگي ادبي او بودند. قباني بعد از نخستين کتاب، با فاصله هاي سه- چهار سال يک بار، کتابهاي ديگري به نامهاي «کودکي سينه»، «سامبا»، «تو از آن مني»، «شعرها»، «محبوب من» و «نقاشي با کلمات» به چاپ رساند که هر کدام از آنها نيز همچون کتاب اول او بحث و هياهوي فراواني را در مطبوعات کشورهاي عربي برانگيخت. موضوع تمام اين کتابها «عشق» است. اما عشقي که از مجاز فراتر نمي رود و بيشتر حول محور غريزه و جنسيت مي گردد. قباني پس از بيست و يک سال کار از حوزه سياست کناره گرفت و در شهر بيروت براي اشتغال به کار فرهنگي اقامت گزيد و به کار نشر پرداخت. با شکست حکومتهاي عربي از رژيم اشغالگر قدس، انقلابي در نزار قباني رخ داد. او در منظومه اي فريادگونه، خشم و غيظ و نااميدي خود را از اين واقعه سرود و به اين ترتيب، در تازه اي در زندگي شعري خود گشود. سرودن اين شعر اگرچه با خشم زيادي مواجه شد و عده فراواني قباني را لايق شعر وطن نمي دانستند، اما راه تازه اي شد که او آن را ادامه داد. او در سروده هاي بعدي، دو محور را اساس کار خود قرار داد: عشق به يار و ديار و هجو حکومتهاي ديکتاتوري.
با اين حال او سه مجموعه شعر عاشقانه ديگر با نامهاي «يادداشتهاي روزانه »، «شعرهاي وحشي» و «کتاب عشق» را چاپ مي کند که نشان دهنده ادامه کار عاشقانه اوست و اين که هنوز به طور کامل موج ميهن پرستي روح او را تسخير نکرده است. پس از جريان جديد شعر عرب که روح مبارزه طلبي و خشم بر آن حاکم بود، قباني نيز با تجربه کارهاي حماسي قبل، به سرودن شعرهايي از اين دست پرداخت که به صورت مجموعه اي با نام «خشم خوشه ها» منتشر شد. پس از انتشار شعر «حاشيه اي بر دفتر شکست»، گروهي از نويسندگان به خاطر توهين او به جمال عبدالناصر، خواستار ممنوعيت ورود او به خاک مصر شدند. به اين ترتيب ورود او به مصر و فروش و توزيع کتابهايش ممنوع شد، اما او با نوشتن نامه اي به جمال عبدالناصر، او را وا داشت تا اين ممنوعيت را لغو کند.
او مجموعه هاي ديگر را نيز پس از آن چاپ کرد. در سال 1975، پس از جنگ داخلي لبنان، اين مضمون نيز به شعرهاي او افزوده شد. در سالهاي نخست دهه هشتاد، همسر عراقي تبار او به نام «بلقيس»، در انفجار سفارت عراق در بيروت کشته شد و اين حادثه تاثيري عميق بر او نهاد و زبان خشم او را نسبت به حکومتهاي غربي تيزتر کرد. قباني «الاعمال الکامله» خود را در سه جلد که هر کدام شامل ده مجموعه شعر است، حدود بيست سال پيش منتشر کرد و پس از آن با انتشار مجموعه هايي ديگر، شمار کتابهايش را به پنجاه رساند.
اينک نزار قباني با تمام خصوصيات مثبت و منفي اش از اين جهان رخت بربسته است، اما به حق، او يکي از تاثيرگذاران بر روند شعر امروز عرب است که با تمام توان کوشيد تا راه سومي ميان زبان فرهنگها و قاموس هاي عرب و نيز زبان عاميانه آن ايجاد کند و شکاف ميان اين دو زبان ايستا و پويا را تا حد توان پر کند.
نکته قابل ذکر درباره شعرهاي او اين است که به دشواري تن به ترجمه مي دهند، لذا براي حفظ شعريت اين سروده ها و نزديک سازي آن به فرم شعر سپيد، تلاش فراواني در ايران صورت گرفته است.
نزار قباني در اواخر فروردين سال 1377 در بيمارستاني در لندن درگذشت. اينک نمونه هايي از شعر او به نقل از دو کتاب «بلقيس و عاشقانه هاي ديگر» به ترجمه موسي بيدج و نيز «تمام کودکان جهان شاعرند»، به ترجمه يغما گلرويي:
پيش از چشمان تو تاريخي نبود
در ژنو
از ساعتهايشان
به شگفت نمي آمدم
- هر چند از الماس گران بودند -
و از شعاري که مي گفت:
ما زمان را مي سازيم.
ساعت سازان چه مي دانند
اين تنها چشمان تواند
که وقت را مي سازند
و طرح زمان را مي ريزند...
استاد عشق استعفا مي دهد
دنياي من!
سخنم را گوش مده
که من
درس عشق نمي گويم
و سخنم بيشتر
شطح و روياست
که من
با کبريت بازي مي کنم
و خودم را آتش مي زنم
- چون کودکان -
بانوي من!
نوشته هايم را بها مگذار
که من مردي ام
که بر بستر باد، گندم مي کارم
و بر بستر آب
شعر.
و از موسيقي دريا
شميم علفها
و تنفس بيشه ها
عشق مي سازم...
به من گوش مده
که من مردي ام
که جهان را با واژگانم ويران کردم
و رنگ دريا را
رنگ افق را
و برگ درختان را
ديگرگون...
گوش مده
به روزنامه هايي که از من مي نويسند
يا خبر فتوحاتم را مي گويند.
که خود مي دانم
افسانه پيروزي ام
از مرمر و ياقوت است...
دنياي من!
چگونه درس عشق بگويم
درس انديشه
و آزادي چشمها
و حال آن که
من ميراث دار
سلاله وحشتم.
از من چشم مدار.
که من از اخبار جنگ خسته ام
از اخبار عشق
از اخبار دلاوريهايم.
خسته ام
از کاشتن دريا
زيبا کردن زشتي
برانگيختن مردگان.
دنياي من!
چشم مدار
که حس مي کنم
آخرين نگاه من
تو بوده اي.
بلقيس
سپاستان مي گويم
سپاستان مي گويم
دلبرم از پاي درآمد.
اينک مي توانيد
بر مزار او
آبي بنوشيد.
بلقيس
رعناترين نخل بلقيس!
تو درد مني
و درد شعر
- وقتي که انگشتان بر تنش دست مي کشند -
اي نينواي انبوه
کولي طلايي رنگ من
اي که موجهاي دجله
بهاران
زيباترين خلخالها را ارمغان تو مي کرد.
تو را از پا درآوردند.
در فنجان قهوه ما
مرگ نهفته است
در کليد خانه ما
در گلهاي باغچه ما
در کاغذ روزنامه ها
و در حروف الفبا
اينک ما ديگر بار به جايي رفته ايم.
به روزگار خوب
اينک ما
ديگر بار
آرامش
حروف نام تو، فرش ايراني است!
چشمانت، دو پرستو
که در فاصله دو ديوار مي پرند!
قلب من کبوتري است
که بر فراز درياي دستهاي تو
پرواز مي کند
و در سايه ديوار
آرام مي گيرد
تمام کودکان جهان
منبع
جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۱
+ 23:46
+ دریا
+
راستی خبرت بدهم ٬! خواب دیده ام خانه ای خریده ام ٬ بی پرده ٬ بی پنجره ٬ بی در ٬ بی دیوار ٬
هی بخند ! بی پرده بگویمت. چیزی نمانده است. من چهل ساله خواهم شد . فردا را به فال نیک خواهم گرفت ... دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد ٬
باد٬ بوی نامه های کَسان من می دهد ...
سید علی صالحی
یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱
+ 20:9
+ دریا
+
توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه می کردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.
زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت. شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود.
... زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.
گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت: نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟
بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت:
اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.
چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.
کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم. این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم.
به نقل ازصفحه"یادداشت های بی تاریخ"دکترصدرالدین الهی درکیهان لندن
منبع
دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱
+ 22:34
+ دریا
+
کاری به عقیده شعر زیر ندارم همینطوری ازش خوشم اومد و شعر بعدیش
حالا همه چیزعوض شده است
دخترک کبریت فروش بوتیک زده
سیندرلا کفش بیست سانتی به پا می کند
هایدی از ارایشگاه وقت می گیرد
کوزت دختر فراری شده
حنا در مزرعه ادای وینکس رادر می اورد
انشرلی موهایش را شرابی می کند
الیس دکلره می کند دلش می خواهد باربی شود
بانوتناردیه رفته بینی اش را عمل کند
اهای ژان والژان کجایی ؟
نان و پنیر دیروزمان را چیز برگر کردند!
۸۸۸۸
دیپلماسی
خزردیگرمثل سابق نیست
نه سکویی که سرش را به سنگ بکوبد
نه ساحلی که درددلش رابگوید
صدف هاهم دیگرگوششان بدهکارگوش ماهی هانیست
خزربین خودمان بماند
توکه عاشق ریاضی نبودی؟
بااینهمه تقسیم چه میکنی!
منبع
یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱
+ 1:0
+ دریا
+
گندم از دست خورده است و کبوتر شده است
طبق تقدیر قشنگی که مقدر شده است
و خدا خواست چه خوشبخت درختی را که
گوشه ای از حرمت پاشنه در شده است
هیجان بر هیجان، بغض که بر شانه بغض
گونه حوصله ها از هیجان تر شده است
ریخت مرمر مرمر اشک بر این فاصله ها
این چنین صحن و رواقت همه مرمر شده است
حال آن دخترک نیمه فلج یادت هست؟
حال او از نفس گرم تو بهتر شده است
سال پیش آن زن نازا که دعا پشت دعا
خبر آورده برای تو که مادر شده است
نامه هایی که نوشته نشدند و خواندی
اشک هایی که خود اندازه دفتر شده است
دل اگر دور تو گردید ندارد حیرت
گندم از دست تو خورده است و کبوتر شده است
عالیه محرابی
چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱
+ 21:22
+ دریا
+
هزارتا قافیه راهه، شب و طعم غزل تا تو
هزار تا واژه درگیره که بنویسه منو با تو
مداد و خط خطی هایی که از حس تو لبریزن
من ِ دیوونه ی شاعر، غزل بانوی شعرا تو
داره حک می کنه هر شب شبیه من یه دیوونه
رو هر دیوار این خونه غرور ناب چشمات و
بیا محکم بگیر دستامو شاید آخرین باره
شاید این آخرین باره شاید امروز، فردا... تو
داره آهسته آهسته کسی انگار می دزده
تموم عاشقی هامو, تو و دیوونگی هات و
شب و این التهاب و آبی خودکار و یک سیگار
نمی فهمه کسی انگار این احساس و حتی تو
چه سخته باورش اما نمی خوان مال هم باشیم
نمی دونن با این دوری یا من رو می کشن یا تو
دوباره حس سنگینی شبیه بغض... تنهایی...
دیگه چیزی نموند از من، ته این شعر...
امضا: تو...
سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۱
+ 20:30
+ دریا
+
دردی دوباره توی تمام تنم ، تو را...
سلول های نازک پیراهنم تو را...
تو چشم زخم کوچک فیروزه ی منی
من هم دلم خوش است که بر گردنم تو را...
من بوی شیر می دهم از بوسه های تو
خوابانده ام به پچپچه بر دامنم تو را !
یک روز زرد ، از نفس شاخه های خشک
می افتم و تلنگر افتادنم تو را...
حدیث غلامی
سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۱
+ 20:19
+ دریا
+
گفتند
شعرهای من
جوشش دریاست
خروش رود
بیشک
کمی بالاتر
به چشمهای میرسند
که تو هستی...
از : گروس عبدالملکیان
جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱
+ 2:3
+ دریا
+
مادر پیر،مرا نکته ای زیبا گفت: از بد دنیا گفت ،
گفت:طاووس مشو که به عیبت خیزند،
گر شوی شعله ی شمع زیر پایت ریزند،
گفت: پروانه مشو که به سرگردانی لای انگشت کتاب سالها می مانی،
نه زمین باش نه خاک ، که تو را خوار کنند،
وانگهی ذهن تو را پر ز مردار کنند،آسمان باش که خلق به نگاهت بخرند،
و ز پی دیدن تو سر به بالا ببرند.
منبع
سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱
+ 12:58
+ دریا
+
به سینه ناله وآهی که داشتم دارم
هنوز بخت سیاهی که داشتم دارم
هراس نیست ز غم تا پناه من عشق است
هنوز پشت و پناهی که داشتم دارم
به کوی عشق شدم سر سپرده و دانم
هنوز شوکت و جاهی که داشتم دارم
به سینه سوز و به دل غم به دیده اشک روان
برای عشق گواهی که داشتم دارم
گناه من همه این شد که دوستت دارم
به جانِ دوست گناهی که داشتم دارم
مراست قبله ی امید روی دلجویت
به سوی قبله نگاهی که داشتم دارم
بدین امید که از راه رفته باز آیی
هنوز چشم به راهی که داشتم دارم
اگر چه می گذرد عمر در شب تاریک
امید پرتو ماهی که داشتم دارم
هماره گوی چو «فرزین» امید لطف و وفا
ز یار چشم سیاهی که داشت دارم*
وبلاگ محسن فرجی
یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۱
+ 2:0
+ دریا
+
ما می توانستیم زیباتر بمانیم
ما می توانستیم عاشق تر بخوانیم
ما می توانستیم بی شک...روزی...اما
امروز هم آیا دوباره می توانیم؟
افسانه ها میدان عشاق بزرگند
ما عاشقان کوچک بی داستانیم
"حسین منزوی "
سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱
+ 13:21
+ دریا
+
هذیانم را دنبال میکنم، اتاقها، خیابانها،
کورمالکورمال بهدرونِ راهروهای زمان میروم،
از پلّهها بالا میروم و پایین میآیم،
بیآنکه تکان بخورم با دست دیوارها را میجویم،
به نقطهی آغاز بازمی گردم، چهرهی تو را میجویم،
به میانِ کوچههای هستیام میروم
در زیرِ آفتابی بیزمان
و در کنارِ من تو چون درختی راه میروی، تو چون رودی راه
[میروی،
تو چون سنبلهی گندم در دستهای من رشد میکنی،
تو چون سنجابی در دستهای من میلرزی،
تو چون هزاران پرنده میپری،
خندهی تو بر من میپاشد،
سرِ تو چون ستارهی کوچکیست در دستهای من،
آنگاه که تو لبخندزنان نارنج میخوری
جهان دوباره سبز میشود،
جهان دگرگون میشود
از سنگِ آفتاب، شعرِ بلندِ اوکتاویو پاز، ترجمهی احمد میرعلایی، نشرِ زندهرود،
منبع
سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱
+ 1:12
+ دریا
+
هزاران بار اگر ماچت نمودیم
بدون شرط و اما چت نمودیم
ولیکن حیف شد ماچت نکردیم
به جای آن ولی ماچت نمودیم!
گندم و بلدرچین
سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱
+ 1:9
+ دریا
+
خبر خـير ِتو از نقـــل رفيقـــــان سخت است
حفظ ِحالات من و طعنـه ي آنان سخت است
لحظه ي بغـض نـشد حفــظ کنم چشــمم را
در دل ابـــر نگــهـــداري بـــــاران سخت است
کشتي ِ کوچک من هر چه که محــکم باشد
جَستن از عرصه ي هول آور طوفان سخت است
ســاده عاشق شده ام ساده تر از آن رســوا
شهره ي شهر شدن با تو چه آسان... سخت است
اي که از کوچه ي ما مي گذري ، معشـــوقه!
بي محلي سر اين کوچه دوچندان سخت است
کوچه ي مهـــــر ـــ سـر نبش ، کماکان باران...
ديــدنِ حـجلــه ي من اول آبــــان سخت است!!
کاظم بهمنی
اینجا
شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱
+ 1:10
+ دریا
+
نزدیکترین ستاره باش.
یا دورترین پنجره، به من.
چه فرق می کند.
ابرم!
لجوج و دلتنگ.
تا هیچ کس نداند،
چقدر دوستت دارم.
نادر
شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱
+ 0:59
+ دریا
+
اگر تو روی نیمکتی این سوی دنیـــا، تنها نشستهای
و همهی آنچه نداری کسیست
شاید آن سوی دنیا، روی نیمکتی دیـــــــگر
کسی نشسته است
که همهی آنچه ندارد… تویـــــی .
نیمکتهای دنیا را بد چیدهاند …. !
بــوی پــیــراهــنــت شــفــایــم داد …..
نگفته بودند یـــوســـف، خــواهــر دارد !
حسودی نمیکنم / نقطه
نه، من هرگز حسودی نمیکنم / نقطه
به پیراهنات / نقطه
یا روسریات / نقطه
یا حتی آن پپسی که در شب تجلی نوشیدی / نقطه
من تنها
ــ تا سر حد مرگ ــ
حسودی میکنم به آن کفشهای تایوانی پاشنه بلند دوست داشتنی
که رازهای پیچیدهی راه رفتن را
در شب مکاشفه
به تو آموخت
….
نه، اینجا دیگر نقطه نمیخواهد!
دلم برایت تنگ شده است…
میخواهم آنقدر اشک بریزم
تا غبار فاصله، از قلبم تمیز شود.
ولی میترسم …
میترسم «تهران»، «ونیز» شود !
ستاره یعنی:
وقتی تو نیستی،
دل من خوش باشد
من تو را دیدم که لبخند میزدی به احساسهای من
من شنیدم که هزار بار میگفتی دوستت دارم
من احساس کردم که دستهای لرزانم را گرفتی و تابستان شدم
من دیدم، شنیدم و کاملا احساس کردم…
من…
.
- این فلسفهی بیدار شدن از خواب، عجیب مرا اذیت میکند !
هزار سطر نوشتم و خط زدم
بی گمان اینها را هم خط خواهم زد
بیفایدهست
حتی به کلمات نمیتوان اعتماد کرد
کلماتی که دوستشان داری
……………
خسته شدم
خودتان خط بزنید
راما
شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱
+ 0:56
+ دریا
+
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام میام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شدهاند
شاهبازان طریقت به مقام مگسی
دوش در خیل غلامان درش میرفتم
گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود
هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
لمع البرق من الطور و آنست به
فلعلی لک آت بشهاب قبسی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم
جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ
یسر الله طریقا بک یا ملتمسی
شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱
+ 0:55
+ دریا
+
ديگر كدام روزنه ديگر كدام صبح
خواب بلند و تيره ي دريا را
آشفته و عبوس
تعبير مي كند ؟
من مي شنيدم از لب برگ
اين زبان سبز
در خواب نيم شب كه سرودش را
در آب جويبار
بدين گونه شسته بود
در سكوت اي درخت تناور
اي آيت خجسته ي در خويش زيستن
ما را
حتي امان گريه ندادند
من اولين سپيده بيدار باغ را
آميخته به خون طراوت
در خواب برگ هاي تو ديدم
من اولين ترنم مرغان صبح را
بيدار روشنايي رويان رودبار
در گل افشاني تو شنيدم
ديدند بادها
كان شاخ و برگ هاي مقدس
اين سال و ساليان
كه شبي مرگواره بود
در سايه ي حصار تو پوسيد
ديوار
ديوار بي كراني تنهايي تو
يا
ديوار باستاني ترديدهاي من
نگذاشت شاخه هاي تو ديگر
در خنده ي سپيده ببالند
حتي
نگذاشت قمريان پريشان
اينان كه مرگ يك گل نرگس را
يك ماه پيش تر
آن سان گريستند
در سكوت ساكت تو بنالند
گيرم
بيرون ازين حصار كسي نيست
گيرم دران كرانه نگويند
كاين موج روشنايي مشرق
بر نخل هاي تشنه ي صحرا
بمن عدن
يا آبهاي ساحلي نيل
از بخشش كدام سپيده ست
اما
من از نگاه آينه
هر چند تيره ‚ تار
شرمنده ام كه : آه
در سكوت اي درخت تناور
اي آيت خجسته ي در خويش زيستن
باليدن و شكفتن
در خويش بارور شدن از خويش
در خاك خويش ريشه دواندن
ما را
حتي امان گريه ندادند
شعر دکترمحمد رضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)در باب دکتر محمد مصدق
شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱
+ 0:52
+ دریا
+
طوفانتر از هميشه به سمتم وزيدهاي
مردي شكستخوردهتراز من نديدهاي
از من مخواه راحت از اينجا گذر كنم
وقتي هزار پيله به دورم تنيدهاي
يادم نرفته است همان ابتداي كار
گفتي چهقدر دغدغه داري تكيدهاي
ما سرنوشت مشتركي را قدم زديم
مثل من از بهشت توهم سيب چيدهاي
اين شعر را به چشم تو تقديم ميكنم
اين دل سروده را كه خودت آفريدهاي
دارم به روزگار خودم غبطه ميخورم
حالا كه صاف و ساده مرا برگزيدهاي
گاهي خيال ميكنم اينجا نشستهاي
گاهي به روي زانوي من آرميدهاي
حتما شگفت ماندهاي از كارهاي من
ديوانهاي شبيه خودت را نديدهاي
هر شب به مهرباني تو فكر ميكنم
در چشم من به سيرت و صورت حميدهاي
ديدم شبي به شكل كبوتر تو را به خواب
تا آمدم به سمت تو ديدم پريدهاي
خدابخش صفادل- نيشابور
از كتاب:
كوير ستاره باران ميشود
با عشق توي اي دريا
جمع آوري شعر به ياد زنده ياد
عبدالرحيم قيطاس "ع.ق.دريا
شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱
+ 0:48
+ دریا
+
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد
در ضمیری که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هائی است که می افشانیم
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش (مهر)است
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زندگی را به قشنگترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند
شادی روی تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱
+ 11:52
+ دریا
+
با حضورت زنده خواهم شد نفس خواهم گرفت
سهم پرواز خودم را از قفس خواهم گرفت
دسته گل هایی که در این سالها دادم بر آب
یک به یک با لطف دستان تو پس خواهم گرفت
شهر ، خالی نیست از عشاق خواهی دید باز
راه بر پرده دری های هوس خواهم گرفت
نوبت جولان من خواهد رسید و باز هم
عرصه ی سیمرغ از دست مگس خواهم گرفت
ایل شب سرمست کفن و دفن خورشیدست و من
راهشان را در طلوعی زودرس خواهم گرفت
باورش سخت است اما حتم دارم با شما
من دوباره زنده خواهم شد نفس خواهم گرفت
منبع و شاعر
جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱
+ 21:52
+ دریا
+
کو شعر ؟ طبع عالی مان خاک میخورد
این خلوت خیالی مان خاک میخورد
این" قند پارسی که به بنگاله میرود"
با استکان خالیمان خاک میخورد
در گوشه ی غریب قفس ، خواب مانده ایم
پرواز احتمالی مان خاک میخورد
در گیر و دار بازی آدم بزرگها
آیین نونهالی مان خاک میخورد
رؤیای سرو بودن و مأنوس مه شدن
در قامت هلالی مان خاک میخورد
انگار هیچ اصالتمان از بهشت نیست
آن استناد عالی مان خاک میخورد
بنشین رفیق! آینه ها را نگاه کن
این عاقبتسفالی مان خاک میخورد
دیگر کسی به خانه ی ما سر نمیزند
گل های سرخ قالی مان خاک میخورد
شاعر و منبع
جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱
+ 21:51
+ دریا
+
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
برگزیده از وبلاگ : آشیانه ای برای عشق
منبع
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱
+ 1:0
+ دریا
+
من از تمام دنیا فقط یک چیز می خواهم!
چیزی که منحصرا در چشمان توست.
نگاه معصومی که پیامبران راهم به وسوسه می خواند!
منبع
جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱
+ 13:22
+ دریا
+
گنجشکی رادیدم که برنعش گربه ای
اشک می ریخت وباخودمی گفت:
حالاتکلیف من با این همه زندگی چیست؟
منبع
جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱
+ 13:20
+ دریا
+