باران و دریا

به گزارش تابناک به نقل از ایلنا، سعدالله زارعی در سخنان پیش از خطبه‌های نماز جمعه امروز ۴ بهمن تهران گفت: آنچه که امروز از شهید حاج قاسم سلیمانی به جای مانده است، یک مکتب کامل و تمام عیار است که پیروی از این مکتب، برای یک ملت و یک امت راهگشاست و می‌تواند جامعه طیبه الهی را فراهم کند.

وی با بیان اینکه آمریکا از سال ۱۹۹۴ به بعد به این جمع بندی رسید که برای نجات خودش در منطقه غرب آسیا، مقاومت ملت‌ها و به طور خاص مقاومت جمهوری اسلامی ایران را از سر راه خودش بردارد، گفت: از آن زمان بود که یک گروه ۴۰۰ نفره به طراحی یک استراتژی کامل برای غلیه آمریکا بر مسائل در منطقه غرب آسیا مشغول شدند.

این کارشناس مسائل سیاسی افزود: در این حین بود که سردار سلیمانی با اعتقاد راسخ به مسئله جهاد در راه خدا و اطاعت محض از رهبری به صحنه آمد و برنامه خنثی سازی توطئه آمریکا را در دست گرفت و در این راه ظرفیت‌های مختلف کشور در حوزه بین‌الملل تمرکز پیدا کردند.

زارعی با بیان اینکه آمریکایی‌ها بیش از ۳۰۰ هزار نیروی نظامی اطلاعاتی در عراق داشتند و تجهیزات بسیار گسترده‌ای را به منطقه غرب آسیا آورده بودند، عنوان کرد: این در حالی بود که سردار سلیمانی با امکانات و نیرو‌های کم و با بودجه بسیار اندک به مقابله با این تهدید برخاسته بود.

وی با بیان اینکه سردار سلیمانی با نبوغ خاصی که در عرصه فکری و نظامی داشت، نیرو‌های بسیار کوچکی را در عراق طراحی و ساماندهی کرد تا جلوی تهدید بزرگ آمریکا ایستادگی کنند، گفت: برنامه سردار سلیمانی در عراق برنامه‎‌ای هوشمندانه بود که با استفاده از نیرو‌های چابک عراقی انجام شد.

این کارشناس مسائل سیاسی با بیان اینکه ولایت‌محوری و اعتقاد راسخ به حکمت رهبری، یکی از ویژگی‌های اصلی شهید سلیمانی بود، گفت: کلیدواژه شهید سلیمانی هنگامی که می‌خواست درباره آراء و نظرات رهبر معظم انقلاب اسلامی صحبت کند، «حکیم بودن رهبری» بود.

زارعی با بیان اینکه سردار سلیمانی امام و رهبری را با هیچکس مقایسه نمی کرد و درباره آن بسیار تعصب داشت، تاکید کرد: سردار سلیمانی شخصیتی فراجناحی داشت اما هیچ‌گاه فرارهبری بودن را برنمی‌تافت.

وی با بیان اینکه «عرم و اراده پولادین» ویژگی دیگر شهید سلیمانی بود، عنوان کرد: واژه‌های «نمی‌توان» و «نمی‌شود» در قاموس سپهبد سلیمانی جایگاهی نداشت.

این کارشناس مسائل سیاسی با بیان اینکه «مشورت و درایت» یکی از ویژگی‌های بارز شهید سلیمانی بود، گفت: سردار سلیمانی مشورت و استفاده از نظرات دیگران را یک رکن مهم در زندگی و مسئولیت به حساب می‌آورد. او با وجود اینکه در فهم مسائل سیاسی بلوغ بسیار زیادی داشت، اما برای هر اقدام خود جلسه برگزار می‌کرد و نظرات کارشناسی کارشناسان را می‌گرفت و نقطه نظرات خود را هم ارائه می‎‌داد. سردار حاج قاسم سلیمانی در این رهگذر هزاران کارشناس سیاسی را تربیت کرد.

زارعی با بیان اینکه «دشمن‌شناسی» دیگر ویژگی بارز شهید سلیمانی بود، گفت: دشمن شناسی به معنای شناخت خصوصیات، اهداف، تاکتیک‌ها، روش‌ها و بکارگیری راه‌های خنثی کردن برنامه‌های دشمن است.

زارعی با بیان اینکه «معنویت، مجاهدت و شهادت طلبی» مهمترین ویژگی شخصیتی سردار سلیمانی بود، تاکید کرد: سردار سلیمانی به نماز به خصوص نماز شب توجه خاصی داشت و معمولا نمازهایش با بکاء و گریه همراه بود.

وی با بیان اینکه شهید سلیمانی همواره با شنیدن خبر شهادت هر شهید منقلب می‌شد و از خداوند متعال آرزوی شهادت می‌کرد، افزود: آخرین کتابی که شهید سلیمانی برای خودش خلاصه برداری کرد، کتاب «انسان کامل» شهید مطهری بود

جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۸ + 21:3 + دریا +


سپهبد سلیمانی حتی پس از مرگش نشان داد که نمیخواد از قدرتش سو استفاده کنه و وصیت میکنه که کنار شهدای همرزمش خاکش کنند در حالی که میتونه از جایگاهش استفاده کنه

و این باید درسی باشه برای کسانی که با سو استفاده از جایگاهشون خیانت میکنن

 

سلیمانی انسانی هست که ازقدرت برای اسلام و ایران چشم میپوشه میتونست کاندید رییس جمهوری بشه و پیروز بشه اما نشد

او نشان داد که چه عارف والا مقامیه که به هیچ چیزی وابستگی  نداره

دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۸ + 15:16 + دریا +


 

 http://wisgoon.com/pin/6595628/

 

سبک انتزاعی -ابرنگ♥

جمعه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۷ + 23:6 + دریا +



💠 وقتی حافظ به یزد تبعید شد؛
🔹ماجرای سکونت حافظ در محله شیخداد یزد
🔹 به مناسبت بیستم مهرماه، روز بزرگداشت حافظ

🔹«شاه شجاع»، حاکم شیراز که مخالفین حافظ را سرسخت و اوضاع را بسیار بد میبیند، سرانجام با هماهنگی وزیر خود «توران شاه» تصمیم میگیرد حافظ را به شهریزد تبعید کند تا با این تنبیه، هم دوست دیرین خود(حافظ) را از دست دشمنان برهاند، هم با دورشدن او از شیراز، سر و صداي مخالفین خاموش گردد(بیرون راندن حافظ از شیراز و سفر اجباريِ او به یزد، بین سال هاي 770 تا 772 هجري قمري بوده است).

🔹حافظ به یزد می رود:
وقتی حافظ وارد یزد می شود، یکراست به خانقاه» شیخ تقی الدین محمد دادا» می رود.
«شیخ تقی الدین محمد دادا» عارف کامل و از مشایخ زمان خود بود، اما در زمان تبعید حافظ این خانقاه توسط پسرِ شیخ اداره میشد، زیرا خود شیخ، مدتها پیش از این فوت کرده بود.
حافظ تقریباً 2 سال در این خانقاه و زیر نظر «شاه یحیی» که پسرِ برادرِ «شاه شجاع» و حاکم محلّی یزد بود، به سربرد.

🔹🔹اگرچه امروزه از خانقاه «شیخ تقی الدین محمد دادا»(تبعیدگاه حافظ در یزد) اثري باقی نمانده، اما محلّه اي که خانقاه در آن بوده است، هنوز در یزد محل زندگی مردم است و در بین یزديها به محلّۀ «شیخ داد» معروف است.
🔹منبع: کتاب حافظ شیرین سخن، به کوشش حسین معلم و آزاد معلم و شرح جلالی بر حافظ، دکتر عبدالحسین جلالیان
@yazde_man

جمعه بیستم مهر ۱۳۹۷ + 17:3 + دریا +


آهنگی از کوهن دارم میشنوم به اسم Dance me to the end of love خدای خوبم سلام سلام قولا من رب الرحیم حالا دارم نیایشی با صدای روهام می شنوم به اسم سلام بگذار خانه سلام تو باشم
یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۵ + 16:51 + دریا +


 

 

 

نتیجه تصویری برای لبخند ‍ژكوند

 

 

 

یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۵ + 10:19 + دریا +


 

دوره جنگ جهانی دوم یک افسر نازی آلمانی به پاریس آمد و از نقاشی های پیکاسو بازدید کرد.

وقتی چشمش به تابلوی "گرنیکا" ی پیکاسو افتاد که درمورد جنگ جهانی دوم کشیده بود ، با آن ترکیب عجیب رنگ ها، آشوب و بی نظمی که در آن تابلو هست به پیکاسو گفت: این کار شماست؟

پیکاسو در پاسخ به او گفت: نه، این کار شماست!

 

منبع

دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ + 23:59 + دریا +


 

گفتم این تاریخ آشناست

به فروغ رسیدم در نهایت

 پانزدهم دی

 

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی
و چلچراغها را
از ساق های سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب
مینشست
و آن ستاره ها مقوایی
. به گرد لایتناهی میچرخیدند
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است
و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست

 


 

شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ + 0:4 + دریا +


 

عکس برتر یک عکس هنری از سنگ هاست که یکی از عکس های برتر فلیکر شده است

 

منبع

 

چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ + 0:53 + دریا +


 

ملکه زیبایی که در نوجوانی بازنشسته شد! +عکس -www.jazzaab.ir

 

ملکه زیبایی

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ + 21:23 + دریا +


 

عكس برگزیده ششمین جشنواره دوسالانه عکس مستند ونکور کانادا که منجر به سکوت یک دقیقه ای هیئت داوری شد...

منبع

 

دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ + 8:21 + دریا +


 

داستان از اين قرار است که يک روز جناب کافکا، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختربچه‌اي مي افتد که داشت گريه مي کرد.

کافکا جلو مي‌رود و علت گريه ي دخترک را جويا مي شود ...

دخترک همانطور که گريه مي کرد پاسخ مي‌دهد : عروسکم گم شده !

کافکا با حالتي کلافه پاسخ مي‌دهد : امان از اين حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت !!!

دخترک دست از گريه مي‌کشد و بهت زده مي‌پرسد : از کجا ميدوني؟

کافکا هم مي گويد: برات نامه نوشته و اون نامه پيش منه !

دخترک ذوق زده از او مي پرسد که آيا آن نامه را همراه خودش دارد يا نه که کافکا مي‌گويد : نه. تو خونه‌ست. فردا همينجا باش تا برات بيارمش ...

کافکا سيعاً به خانه‌اش بازمي‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه مي‌شود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابي مهم است !

و اين نامه‌ نويسي از زبان  عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه مي‌دهد ؛ و دخترک در تمام اين مدت فکر مي‌کرده آن نامه ها به راستي نوشته‌ عروسکش هستند ...

و در نهايت کافکا داستان نامه‌ها را با اين بهانه‌ عروسک که «دارم عروسي مي کنم» به پايان مي‌رساند ...

اين؛ داستان همين کتاب “کافکا و عروسک مسافر” است.

اينکه مردي مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهاي سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکي کند و نامه‌ها را – به گفته‌ي همسرش دورا – با دقتي حتي بيشتر از کتابها و داستان‌هايش بنويسد؛ واقعا تأثيرگذار است...

او واقعا باورش شده بود. اما باورپذيري بزرگترين دروغ هم، بستگي به صداقتي دارد که به آن بيان مي‌شود.

-  امّا چرا عروسکم براي شما نامه نوشته؟

اين دوّمين سوال کليدي بود و کافکا خود را براي پاسخ دادن به آن آماده کرده بود ، پس بي هيچ ترديدي گفت : چون من نامه‌رسان عروسک‌ها هستم...!


چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ + 2:25 + دریا +


 

 

 

گزارش آريا از نقد و بررسي رپرتواري از آثار گروه تئاتر دن کيشوت با رونمايي از محسن؛

 

 

خبرگزاري آريا- اصغر دشتي کارگردان رپرتوار محسن اظهار داشت: ما مي خواهيم ثابت کنيم در مسيري نيستيم که خواهان ستايش باشيم، بلکه خواهان بررسي هستيم . ما مي خواهيم ، با جهان تازه اي در عرصه نمايش روبه رو شويم.
به گزارش خبرنگار آريا، اين جلسه با حضور مصطفي محمودي ،علي جعفري ،امير حسين سيادت از اعضاي کانون ملي منتقدان تئاتر به عنوان منتقدان و علي اصغر دشتي (کارگردان)و نسيم احمدپور (طراح ايده و دراماتورژ)، بازيگران اين نمايش وجمعي از تماشاگران پس از اجراي اين مراسم برگزار شد.
در ابتداي اين جلسه نسيم احمد پور در پاسخ  به اين پرسش که آيا اجراي اين رپرتوار به نوعي اعتراض گروه تئاتر دن کيشوت بر اجرا نشدن تعدادي از آثارشان است گفت:پيش از تصميم اجراي اين رپرتوار سعي کرديم با تکيه بر مشخصه هاي گروه تئاتر دن کيشوت مبني بر استفاده از فرم هاي نمايش ايراني ، قطعاتي از  نمايش هاي قبلي گروه را به صورت کلاژ شده در کنار هم قرار دهيم. از سوي ديگر به يک جمع بندي رسيديم که نمايش هايي چون شازده کوچولو ، دن کيشوت ، ننه دلاور و فرزندانش ، و ساير آثار گروه ، شايد در زماني ، ما را به عنوان يک گروه خلاق ، معرفي مي کرد اما به اين نتيجه رسيديم ، تا با يک جمع بندي فصل جديدي را بر فعاليت هاي گروه تئاتر دن کيشوت آغاز کرده و نمايشي را بر اين اساس روي صحنه ببريم.
وي در ادامه افزود : پيوند تکه هاي نمايشي آثار قبلي در اين رپرتوار مد نظر ما بود ، اما تاکيد فراوان داشتيم ، که اين تکه هاي نمايشي بدون دخل و تصرف ، و به صورت آن چيزي که در قبل به نمايش در آمده بود اجرا شود ، در واقع براي ما تاريخ نگاري مهم بود ، که مي خواستيم سير فعاليت گروه تئاتر دن کيشوت از سال 78 تا 83 به مخاطب امروزي تئاتر ايران نشان دهيم.
طراح ايده و دراماتورژ اين نمايش در ادامه با اشاره به قهرماناني که در هر يک از اين نمايش ها حضور دارند گفت: ما روي قهرمانان آشنا کار ميکنيم که از خالقان خود نيز معروف ترند و در ادامه ي اين روند به دنبال قهرمان تازه اي بوديم و خواستيم تا قهرمان بعديمان معاصرباشد.در واقع ميخواستيم به دغدغه هاي رايج امروزه و يک قهرمان امروزي بپردازيم و او را بزرگتر از داستانش جلوه بدهيم و استفاده کردن از تصاوير ويدئويي نيز در راستاي اين به روز شدن اتفاق افتاد و الماني است که از دل مردم مي آيد.
علي اصغر دشتي سرپرست گروه تئاتر دن کيشوت  و کارگردان نمايش هم در اين نشست گفت :اين رپرتوار  شايد مقدمه اي براي شروعي  باشد که مي خواهيم در آينده روي آن کار کنيم. ما سال هاي سال است که به اين فکر مي کنيم تا بتوانيم در فرايند توليد يک قهرمان قرار بگيريم، آن را توليد کنيم و در محيط صحنه آن را به تماشاگر معرفي کنيم و از آن به عنوان يک نشانه در آثار بعدي استفاده کنيم ، و شايد "محسن" مقدمه اي باشد براي قرار گرفتن در اين مسير.
علي جعفري منتقد ديگر اين جلسه هم گفت : گمان مي کنم آثاري که امروز شاهد اجراي آن هستيم ، بر آمده از ايده هايي است که بعضي از آن ها اجرا شده و بعضي هم اجرا نشده البته در مورد آثاري که اجرا نشده نمي توان به درستي قضاوت کرد ، از سوي ديگر به عنوان کسي که پيگير تئاتر هستم ، خيلي از آثاري که تا به امروز توسط گروه تئاتر دن کيشوت به صحنه رفته را دوست دارم ، و امروز فقط خوشحال شدم از اينکه اين آثار به يکباره روبه روي من قرار گرفت.
جعفري در ادامه افزود : به نظر مي رسد در اين اثر نمايشي ما با يک کليت واحدي روبرو هستيم که به دليل شرايط اجرا امکان تحليل را براي مخاطب از بين مي برد.البته خيلي از چيز هايي که در نمايش ديده ميشود جلوه هاي بصري است که توان بينايي ما را تحت تاثير قرار مي دهد ، از سوي ديگر وقتي گروه در يک اثر به نام محسن پا مي گذارد ، به مرحله اي مي رسد که صراحتا تصميم به معرفي خود مي کند .
وي خاطر نشان کرد : به نظر مي رسد "پرتواري از آثار گروه دن کيشوت با رونمايي از محسن" همان طور که گروه بارها بدان اشاره کرده مجموعه اي است که آدم هاي يک جامعه را مورد بحث قرار مي دهد ، مستندي که شايد در برخي از تکه ها بيش از اندازه بود اما باعث مي شد تماشاگر با اثر همذات پنداري کرده و با بخش هاي زيادي از آن احساس لذت کند ، البته در اين ميان نمي توان از زحمت فراوان فرشاد فزوني به عنوان آهنگساز اثر که با تلاش فراوان تکه هاي نمايش را به يکديگر متصل کرد به سادگي گذشت .
مصطفي محمودي در ادامه صحبت هاي جعفري گفت : يکي از نقاط قوتي که تماشاگر تئاتر همواره حين تماشاي آثار گروه نمايشي دن کيشوت با آن مواجه است شيوه اجرايي است که همواره براي تماشاگر امروزي تئاتر داراي جذابيت هاي فراواني بوده اما آنچه براي من جاي سوال دارد اين است که در اين نمايش چه چيزهاي جذاب ديگري مي تواند براي تماشاگر وجود داشته باشد که نکته جديدي نيز در آن نهفته باشد .
دشتي در پاسخ اين اظهار نظرخاطر نشان کرد : گروه تئاتر دن کيشوت تمام تلاش خود را انجام داده که  با بيان کردن اين ايده ها به فرآيند ذهني خود بپردازد. اينکه اين ايده ها چگونه در گروه شکل گرفته وعمل کرده است . اين ايده ها وقتي کنار هم قرار مي گيرند تبديل به يک اثر نمايشي جديد به نام "رپرتواري از آثار گروه تئاتر دن کيشوت با رونمايي از محسن" مي شوند که به معنا و مفهوم واقعي کلمه عنوان يک اجراست و دربرگيرنده متريال اصلي است که به تماشاگر نشان داده مي شود.
امير حسين سيادت از اعضاي کانون ملي منتقدان تئاتر ايران هم در اين نشست گفت : ويژگي بارز گروه تئاتر دن کيشوت نگرش تجربي است که همواره در نمايش هاي به صحنه رفته توسط اين گروه ديده مي شود و اين يکي از امتيازات ويژه اين گروه اجرايي است و هر تماشاگري را به خود جلب مي کند .
وي در بخش ديگري از صحبتهاي خود تصريح کرد : نمايش  تازه گروه تئاتر دن کيشوت نشان مي دهد که گستره تجربيات آنها به نحوي است که اجراي نمايش در زبان هم به زيبايي ديده مي شود  همچنين  ترکيبي از عناصر ديداري و شنيداري به گونه اي است که نمايش آنها را بسيار ديدني و نمايشي مي کند .
براساس اين گزارش در بخش ديگري از اين نشست دشتي به شيوه هاي کار گرفته در کارگرداني و استفاده از رسانه هاي ديگر در  نمايش گفت : من در زمان هايي خيلي دگم انديشانه فکر مي کردم اين فقط بازيگر است که بايد در صحنه باشد و عنصر حذف ناشدني تئاتر است و لي  هم اکنون  براي من مساله اين است که وقتي تئاتر اجرا مي شود تلاش مي کنم از تعلق خاطر صرف به ذات ناب تئاتر تا حدي صرف نظر کرده و به نيازهايي فکر کنم که براي اجراي هرچه بهتر نمايش وجود دارد . از اين رو مواردي که شما در اجراي اين اثر نمايشي مشاهده مي کنيد تماما براساس نيازهاي ايده و طرح نمايش در صحنه چيده شده است.
دشتي در ادامه اين نشست تصريح کرد : تا آنجا که به ياد دارم ، چنين تجربه اي را به خاطر ندارم که گروه نمايشي فعال در کشورمان مجموعه آثار خود را در قالب يک اجرا به صحنه ببرد . ما خيلي رک و صريح همه انچه که مي توانستيم را روي صحنه برديم ، و شايد روي صحنه بردن چنين اثر نمايشي يک خود کشي بزرگ تلقي شود .
کارگردان رپرتواري از گروه تئاتر دن کيشوت با رونمايي از محسن ادامه داد : من در اين سال ها با نسلي روبرو بودم که آثار ما را يا ستايش مي کردند يا آنرا در معرض تخريب قرار مي دادند ، ما مي خواهيم ثابت کنيم ، در مسيري نيستيم که خواهان ستايش باشيم ، بلکه خواهان بررسي هستيم . ما مي خواهيم ، با جهان تازه اي در عرصه نمايش روبه رو شويم و شايد اجراي اين اثر نمايشي پاياني بر يک فصل از حيات گروه ما باشد که مي خواهيم آن را با تماشاگر در ميان بگذاريم.
هدايت هاشمي يکي از بازيگران نمايش هم در اين نشست با اشاره به حضور خود در اين اثر نمايشي گفت : نسل جديد تماشاگران تئاتر با نسل گذشته خود تفاوت هاي بسياري کرده است و بر شما پژوهشگران و منتقدان ارجمند تئاتر است که پژوهش درتئاتر ايران را زنده کنيد و به دنبال تجربيات جديد و به معناي دقيق تر يک جهاد اساسي در تئاتر ايران باشيد .
نمايش "رپرتواري از آثار گروه تئاتر دن کيشوت با رونمايي از محسن" با طراحي و نويسندگي نسيم احمدپور و به کارگرداني علي اصغر دشتي هر شب ساعت 19:30 در سالن چهارسو تئاتر شهر به صحنه مي رود.
در اين نمايش هنرمنداني چون شهاب انوشا ، آرش بزرگ زاده ، نگار جواهريان ، عباس حبيبي ، مينا دروديان ، رامين سيار دشتي ، ناز شادمان ، حسن عقيقي ،احسان کرمي ، فريبا کامران ، بنفشه نجاتي و هدايت هاشمي به ايفاي نقش مي پردازند.

دوشنبه سوم بهمن ۱۳۹۰ + 23:17 + دریا +


 

داستان شيخ صنعان ریشهً در داستان عاشقانه زریادر و آتوسا در ایران باستان دارد
نگارنده به مناسبتهای مختلف از داستان تاریخی زریادر(گئوماته زرتشت) و آتوسا(دختر کورش) که خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران آن را نقل کرده است، سخن به میان آورده است. خارس میتیلنی میگوید که این داستان عشقی آنقدر نزد ایرانیان معروف و محبوب بوده که اشراف دیوارهای کاخهای خود را به نقش زریادر و آتوسا مزین می نمودند. از این اسطورهً کهن ایرانی شش شکل آن به صور داستان گشتاسپ (برادر بزرگ زریادر زرتشت) و کتایون (دختر قیصر روم) ، روایت مفقوده زرتشت و هووی، حدیث گیو و بانوگشنسب، داستان منیژه و بیژن، داستان ویس و رامین و داستان ایرج و سهی به یادگار مانده است و در واقع داستان عاشقانه شیخ صنعان (شیخ سرزمین عقاب= ارمنستان) و دختر رومی شکل هفتمی است که از این اسطوره کهن و معروف ایرانی به یادگار مانده است. مناسبت نام روم و دختران رومی(اروپایی) از آن جاست که دختران دیار آمازونها(سرمتها، نیاکان صربو کرواتها) در شمال کوهستان قفقاز از لحاظ زیبایی و دلیری در عهد باستان شهره آفاق بوده اند و از اینجاست که نام روم/ اروپا نزد ایرانیان باستان با قوم خویشاوندشان سلم (سرمتها/آمازونها) پیوند خورده است. چنانکه فردوسی در شاهنامه می آورد سه پسر فریدون (کورش) یعنی سلم (مگابرن گشتاسپ) و تور (کمبوجیه) و ایرج (زریادر زرتشت در سرزمین همیران (سئیریمه=زمستانی) با دختران سروشاه (شاه صربها) ازدواج می نمایند. بنابراین شیخ صنعان(شیخ سائینی= ارمنستان) و دختر رومی کسانی به جز زریادر زرتشت(داماد و برادر/ پسرخوانده کورش) و آتوسا دختر کورش نیست چه حتی در عهد خارس میتیلنی آتوسا را شاهدخت سرزمین آن سوی کنار رود دون(=اروپا، یعنی دارای آبهای گسترده) معرفی می نماید ولی در واقع این نه اصل و نسب آتوسا دختر کورش، بلکه نسب شوهرش سپیتاک زرتشت(زریادر) بوده که به بنا به اطلاعات جالب خرمدینان که ابومنصور آن را روایت کرده به دیار زنج(زنان آمازون/ سرمت) می رسیده است. ناگفته نماند در روایت خارس میتیلنی زریادر پادشاه قفقاز (آذربایجان و اران و ارمنستان) و آتوسا(دختر امرایوس کورش) پادشاه مراثیها(مردان پارس)همدیگر را به خواب دیده و عاشق میگردند و زریادر در پی یافتن آتوسا به دیار مراثیها می شتابد. این موضوع خواب عاشق و معشوق در داستان شیخ صنعان به نحو دیگری بازگویی شده است. بی تردید نام صنعان بر گرفته از نام سائینی اوستا یعنی ارمنستان(سرزمین هایک= عقاب، سئنه مرغ اساطیری قفقاز) است. در اساطیر ارامنه اسطوره کورش(آرا، ایرج) و زریادر زرتشت(آرای آرایان، در واقع ایرج پسر خوانده) در رابطه با شامیرام (ملکه سرزمین سرما= سئیریمه) هستند و صحبت از عشق جنون آمیز شامیرام نسبت به آرای مقتول است که هم یادآور آتوسا همسر زریادر به هنگام فرمانروایی آنها در جنوب کوهستان قفقاز و هم یادآور کشته شدن کورش به دست تومیریس ملکه ماساگتها (آلانها) است که در ماوراء النهر اتفاق افتاده است. نام پسر کوچک زریادر زرتشت که بعد از منسوب شدن پدرش به حکومت دربیکان (دریها) و دادیکان(تاجیکان) در سمت بلخ، از سوی کورش در حکومت ارمنستان ابقا شده، در منابع کهن ارامنه انوشاوان(جاودانی)، تیگران(ببر)، سوسانور(دارای تن درخشان) آمده است که این لقب آخری در اوستا و کتب پهلوی به صورت خورشید چهر آمده و نام پسر کوچک زرتشت معرفی شده است. گفتنی است زریادر زرتشت(گئوماته بردیه) و آتوسا اختلاف سنی زیادی داشته اند و بنا به اسناد تاریخی سن زریادر (=زرتشت، یعنی زرین تن) با سن پدرزنش کورش برابری مینموده و از آن کمتر نبوده است و این جنبه در داستان شیخ صنعان ملقب به عبدالرزاق(در اصل به معنی روزی دهنده بندگان)که نامش بدین هیئت در تحفة ملوک منتسب به امام محمد غزالی هم قید شده، به طور منحصر به فرد بهتر محفوظ مانده است :
داستان شیخ صنعان




فريدالدين عطار نيشابوري


برگرفته از: داستان هاي دل انگيز فارسي / زهرا خانلري


گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت شيخ صنعان پير صاحب كمال و پيشواري مردم زمان خويش بودو قريب پنجاه سال در كعبه اقامت داشت. هر كس به حلقـﮥ ارادت او در مي‌آمد از رياضت و عبادت نمي‌آسود. شيخ خود نيز هيچ سّنتي را فرو نمي ‌گذاشت و نماز و روزﮤ بيحد بجا مي ‌آورد. پنجاه بار حج كرده و در كشف ‌اسرار به مقام كرامت رسيده بود.هر كه بيماري و سستي يافتي از دم او تندرستي يافتي پيشواياني كه در پيش آمدند پيش او از خويش بيخويش آمدند چنان اتفاق افتاد كه شيخ چندين شب در خواب ديد كه از كعبه گذارش به روم افتاده و در برابر بتي سجده مي ‌كند. از اين خواب آشفته گشت و دانست كه راه دشواري در پيش دارد كه جان بدر بردن از آن آسان نيست. انديشيد كه اگر بهنگام در اين بيراهه قدم نهد راه تاريك بر وي روشن گردد و اگر سستي كند هميشه در عقوبت و شكنجه خواهد ماند. آخر الامر به رفتن مصمم گشت و مطلب را با مريدان در ميان گذاشت و گفت بايد زودتر قدم در راه بنهم و عزم سفر روم كنم تا تعبير خوابم معلوم گردد. ياران در سفر با وي همراه گشتند و به خذاك روم قدم گذاشتند و همه جا سير مي‌كردند تا ناگهان در ايواني دختر ترسائي ديدند چون آفتاب درخشان:هر دو چشمش فتنـﮥ عشاق بود هر دو ابرويش بخوبي طاق بود روي او از زير زلف تابدار بود آتش پاره ‌اي بس آبدار هركه سوي چشم او تشنه شدي در دلش هر مژه چون دشنه شدي چاه سيمتن بر زنخدان داشت او همچو عيسي بر سخن جان داشت او دختر جون نقاب سياه از چهره برگرفت آتش به جان شيخ انداخت و عشقش چنان او را از پا در آورد كه هر چه داشت سر بسر از دست داد. حتي ايمان و عافيت فروخت و رسوائي خريد. عشق بحّدي بر وجودش چيره شد كه از دل و جان نيز بيزار گشت. چون مريدان, او را به اين حال زار ديدند حيران و سرگردان بر جاي ماندند و از پي چارﮤ كار برآمدند. اما چون قضا كار خود كرده بود هيچ پندي اثر نداشت و هيچ داروئي دردش را درمان نمي ‌كرد. تا شب همچنان چشم بر ايوان دوخته و دهان باز مانده باقي ماند. شب نه يك دم بخواب رفت و نه قرار گرفت. از عشق به خود مي ‌پيچيد و زار مي ‌ناليد. گفت يارب امشبم را روز نيست شمع گردون را همانا سوز نيست در رياضت بوده ‌ام شبها بسي خود نشان ندهد چنين شبها كسي همچو شمع ازتف و سوزم مي ‌كشند شب همي سوزند و روزم مي‌ كشند شب چنان به نظرش دراز مي ‌آمد كه گوئي روز قيامت است يا خورشيد تا ابد غروب كرده است. نه صبري داشت تا درد را هموار كند و نه عقلي كه او را به حال خويش برگرداند؛ نه پائي كه به كوي يار رود و نه ياري كه دستش گيرد: رفت عقل و رفت صبر و رفت يار اين چه دردست اين چه عشقست اين چه كار؟ مريدان به گردش جمع شدند و به دلداريش زبان گشودند و هر يك راهي پيش پايش گذاردند. اما شيخ با استادي به هر يك جواب مي‌گفت: همنشيني گفت اي شيخ كبار خيز و اين وسواس را غسلي برآر شيخ گفتا امشب از خون جگر كرده ‌ام صدبار غسل اي بيخبر آن دگر گفتا كه تسبيحت كجاست كي شود كار تو بي تسبيح راست گفت آن را من بيفكندم زدست تا توانم برميان زنار بست آن دگر گفتا پشيمانيت نيست يك نفس درد مسلمانيت نيست گفت كس نبود پشيمان بيش از اين كه چرا عاشق نگشتم پيش از اين آن دگر گفتش كه ديوت راه زد تير خذلان بر دلت ناگاه زد گفت ديوي كو ره ما مي ‌زند گو بزن, الحق كه زيبا مي ‌زند آن دگر گفتا كه با ياران بساز تا شويم امشب به سوي كعبه باز گفت اگر كعبه نباشد دير هست هوشيار كعبه شد در دير مست چون هيچ سخن در او كارگر نيامد ياران به تيمارش تن در دادند و با دلي خونين به انتظار حادثه نشستند.روز ديگر شيخ معتكف كوي يار شد و با سگان كويش همطراز گشت و از اندوه چون موي باريك شد. عاقبت از درد عشق بيمار گشت و سر از آن آستان بر نگرفت و آنقدر خاك كويش را بستر و بالين ساخت تا دختر از رازش آگاه شد و گفت «اي شيخ كجا ديده‌ اي كه زاهدان در كوي ترسايان مقيم شوند؟ از اين كار درگذر كه ديوانگي بار مي ‌آورد.» شيخ گفت: «ناز و تكبر به يك سو نه كه عشقم سرسري نيست‌, يا دلم را باز ده يا فرمان ده تا جان بيفشانم‌. روي بر خاك درت جان مي ‌دهم جان به نرخ روز ارزان مي ‌دهم چند نالم بر درت در باز كن يكدمم با خويشتن دمساز كن گرچه همچون سايه ‌ام از اضطراب درجهم از روزنت چون آفتاب.» دختر با سختي پاسخ داد كه: «اي پير خرف گشته! شرم دار كه هنگام كفن و كافور تست, نه زمان عشق ورزي! با اين نفس سرد چگونه دمسازي مي‌ كني و با اين پيري عشق بازي؟» شيخ از سرزنش دختر دل از جاي نبرد و همچنان با او از غم عشق سخن راند. دختر گفت اگر راستي در اين كار ايستاده‌ اي نخست بايد دست از اسلام بشويي تا همرنگ يار خويش بشوي. چون شيخ به اين كار تن در داد دختر او را به قبول چهار چيز دعوت كرد: از او خواست كه پيش بت سجده كند و قرآن را بسوزاند و خمر بخورد و چشم از ايمان بربندد. اما شيخ يكي از چهار را اختيار كرد, و ميخوارگي را برگزيد و از سه ديگر سرباز زد. دختر او را به دير برد و جام مي‌ به دستش داد. شيخ كه مجلس را تازه ديد و حسن ميزبان را بي‌ اندازه, عقل از كف داد و جام مي‌ از دست يار گرفت و نوش كرد. عشق و شراب چنان او را بيخود كرد كه هر چه مي ‌دانست از مسائل دين و آيات قرآن از ياد برد و جز عشق دلبر چيزي در وجودش باقي نماند و چون بكلي بيخويش گشت و از دست رفت خواست تا دستي برگردن يار بيفكند. دختر او را از خويش راند و گفت: «عاشقي را كفر بايد پايدار.» اگر در عشقم پايداري بايد كيش كافران را اختيار كني تا بتواني دست در گردنم بيندازي و اگر اقتدا نكني اين عصا و اين ردا. شيخ كه عشق جوان و مي ‌كهنه او را در كار آورده بود چنان شيدا و مست گشته و طاقت از دست داده بود كه يكبارگي به بت پرستي تن در داد و حاضر شد پيش بت مصحف بسوزاند. دخترش گفت اين زمان شاه مني لايق ديدار و همراه مني ترسايان از اينكه چنان زاهد و سالكي را به طريق خويش آوردند خشنود گشتند او را به دير خويش رهبري كردند و زنار بر ميانش بستند. شيخ يكباره خرقه را آتش زد و كعبه و شيخي را فراموش كرد. عشق ترسازاده ايمانش را پاك شست و به بت پرستيدنش و واداشت و چون همه چيز را از دست داد روي به دختر آورد و گفت: ‹‹ خمر خوردم بت پرستيدم زعشق كس نديدست آنچه من ديدم ز عشق قريب پنجاه سال راه روشن در پيش چشم داشتم و درياي راز در دلم موج مي ‌زد تا عشق تو خرقه بر تنم گسست و زنار بر ميانم بست. اكنون تا چند مرا در جدائي خواهي داشت؟ “ دختر گفت: «آنچه گفتي راست است. اما اي پير دلداده! مي داني كه كابين من گران است و تو فقيري. اگر وصل مرا مي ‌خواهي بايد سيم و زر فراوان بياري و چون زر نداري, نفقه ‌اي بستان و سرخويش ‌گير و مردانه, بار عشق مرا به دوش بكش» شيخ گفت: «اي سيمبر سرو قد! چه نيكو به عهد خويش وفا مي ‌كني! هر دم بنوعي از خويش مي رانيم و سنگي پيش پايم مي نهي. چه خونها از عشقت خوردم و چه چيزها در راهت از دست دادم. همـﮥ ياران از من روي برگرداندند و دشمن جانم شدند: توچنين, ايشان چنان, من چون كنم چون نه دل باشد نه جان, من چون كنم » دل دختر بر او سوخت و گفت حال كه سيم و زر نداري بايد يك سال تمام خوكباني مرا اختيار كني تا پس از آن عمر را بشادي بگذرانيم. شيخ از اين فرمان هم سر نتافت و خوكباني پيش گرفت. ياران چون اين شنيدند مات و حيران شدند و از ياريش رو برگرداندند و عزم كعبه كردند. از آن ميان كسي نزد شيخ شتافت و گفت: «فرمان تو چيست؟ يا از اين راه برگرد و با ما عزم سفركن يا ما نيز چون تو ترسايي گزينيم و زنار بر ميان بنديم يا چون نتوانيم ترا در چنين حال ببينيم از تو بگريزيم و معتكف كعبه شويم.» شيخ گفت «تا جان در بدن دارم از عشق ترسا دختر برنگردم و چون شما خود اسير اين دام نگشته ‌ايد و از رنج دلم آگاه نيستيد همدمي نتوانيد كرد. اي رفيقان عزيز! به كعبه برگرديد و به آنها كه از حال ما بپرسند بگوييد كه شيخ با چشم خونين و دل زهر آگين عقل و دين و شيخي از دست داد و اسير حلقـﮥ زلف ترسا دختري گشت.» اين سخن گفت و از دوستان روي برتافت و نزد خوكان شتافت. ياران با جان سوخته و تن گداخته به كعبه بازگشتند. شيخ در كعبه ياري شفيق داشت كه بهنگام سفر او حاضر نبود. چون برگشت و جاي از شيخ خالي ديد حال او را از مريدان پرسيد. ايشان آنچه ديده بودند, از عشق او به دختر ترسا و زنار بستن و خمر خوردن و بت پرستيدن و خوكباني كردن, حكايت كردند. چون مريد آن قصه را تمامي شنيد زاري در گرفت و ياران را سرزنش كرد كه: «شرمتان باد از اين وفاداري! چه شد كه به آساني دست از او برداشتيد و تنهايش گذاشتيد و چون او را در كام نهنگ ديديد جمله از او گريختيد. آيين حق ‌شناسي آن بود كه جمله زنار مي بستيد و غير ترسايي چيزي اختيار نمي كرديد.» ياران گفتند: «چنان كرديم, اما چون شيخ از ياري ما سودي نديد صلاح خود را در آن دانست كه از ما جدا شود و همه را به كعبه برگرداند.» مريد گفت: «بايستي به درگاه حق ملتزم شويد و شب و روز براي شيخ شفاعت كنيد.» آخر الامر جملگي بسوي روم عزيمت كردند و پنهان معتكف در گاه حق گشتند و شب و روز گريستند تا چهل روز نه خواب داشتند و نه پرواي نان و آب، تا از تضرع بسيارشان شوري در فلك افتاد و تير دعايشان به هدف رسيد و جهان كشف بر مريد يكباره آشكار شد و بر وي الهام گشت كه شيخ گمراه از بند خلاصي يافته و گرد و غبار سياه از پيش راهش برخاسته است. مريد از شادي بيهوش گشت و پس از آن به ياران مژده داد و جمله ‌گريان و دوان عزم ديدار شيخ خوكبان كردند. چون به او رسيدند، ديدند كه خوش و خندان زنار گسسته و دل از ترسائي شسته و از شرم جامه برتن چاك كرده است. جملـﮥ حكمت و اسرار قرآن كه از خاطرش فراموش شده بود به يادش آمد و از جهل و بيچارگي رهائي يافت و چون نيك درخود نگريست سجدﮤ شكر بجا آورد و زار گريست. ياران دلداريش دادند و گفتند: «برخيز كه نقاب ابر از چهر ي خورشيد زندگيت برگرفته شد و خدا را شكر كه از ميان درياي سياه راهي روشن پيش پايت گشوده گشت. برخيز و توبه كن كه خدا با چنان گناه عذرت را مي ‌پذيرد.» شيح باز خرقه در بر كرد و با ياران عزم حجاز نمود. از سوي ديگر چون دختر ترسا از خواب برخاست نوري چون آفتاب در دلش تابيد و بدو الهام گشت: «بشتاب و از پي شيخ روان شو و همچنانكه او را از راه بدر بردي راه او را برگزين و همسرش بشو!» اين الهام آتشي در جان دختر افكند و در طلب بيقرارش كرد چنان كه خود را در عالمي ديگر يافت. عالمي كانجا نشان راه نيست گنگ بايد شد زبان آگاه نيست ناز و نخوت از وجودش رخت بربست و طرب جاي خود را به اندوه داد. نعره زنان و جامع دران ازخانه بيرو رفت و با دلي پردرد از پي شيخ روان گشت. دل از دست داده و عاجز و سرگشته مي‌ ناليد و نمي دانست چه راهي در پيش گيرد تا به محبوب برسد. هر زمان مي گفت با عجز و نياز كاي كريم راه دان كارساز عورتي درمانده و بيچاره ‌ام از ديار و خانمان آواره ام مرد راه چون تويي را ره زدم تو مزن بر من كه بي آگه زدم هرچه كردم بر من مسكين مگير دين پذيرفتم مرا بي ‌دين مگير خبر به شيخ رسيد كه دختر دست از ترسايي برداشته و به راه يزدان آمده است,شيخ چون باد به ياران به سويش باز پس رفت و چون به دختر رسيد او را زرد و رنجور و پا برهنه و جامه بر تن چاك كرده يافت. دختر چون شيخ را ديد يكباره از هوش رفت. شيخ از ديدگان اشك شادي بر چهره فشاند و چون دختر چشم بر وي انداخت خويش را به پايش افكند و راه اسلام خواست. شيخ او را عرضـه ي اسلام داد غلغلي در جملـه ي ياران فتاد چون ذوق ايمان در دل دختر راه يافت به شيخ گفت: «ديگر طاقت فراق در من نمانده است. از اين خاكدان پر دردسر مي ‌روم و از تو عفو مي طلبم. مرا ببخش.» اين سخن گفت و جان به جانان سپرد. گشت پنهان آفتابش زير ميغ جان شيرين زو جدا شد ‌اي دريغ قطره ‌اي بود او در اين بحر مجاز سوي درياي حقيقت رفت باز

منبع

 

جمعه شانزدهم دی ۱۳۹۰ + 19:33 + دریا +


 

 

 اولاَ نقشة خانه رسید. خیلی نقشة عالی و خوب و جامعی بود و مخصوصاَ نماها با آن سنگ‌های سبز و آجرهای قرمز. خدا کند در آن به سلامتی و خوشی به سر ببریم و یک بالین باشیم، ولی عزیزم، خرج لوکس در آن زیاد نکن  آن هم با قرض. تو که می‌دانی بی لوکس هم می‌شود خوش بود و خوش گذرانید. پس یادت باشد ( نگو باز کاغذش رسید با نصایح عادی) که ما مقروض هم هستیم. هنوز زنجانی و صلصالی و هزار کوفت و زهرماری دیگر از ما طلب‌کارند و عید نوروز باید طلب محدث را بدهیم، پس چرا بی‌خودی قرض بکنیم و خرج لوکس بکنیم. عزیزم، پس بهتر این است و بدان و آگاه باش که به سادگی برگزارش بکنیم. این هم عزیزم ، فارسی‌ای که اصلش عربی بوده است. خود عربی را که بلد نیستم، بگذار فارسی‌اش را بنویسم . می‌دانی همین استنگر با همة اهن ‌و تلوپش و با توپ پرش و با ایرادهای بنی‌اسرائیلی‌اش، سبک مرا در انگلیسی نوشتن می‌پسندد و این از عجائب روزگار است. می‌گوید این سبک، ساده است و صمیمی و خیلی طبیعی است. کم‌کم دارم از استنگر ناامید می‌شوم زیرا سبک من آن‌قدر بندتنبانی است که نگو. این که پدرت پانصد تومان داده‌اند، یک دنیا خوشحال شدم. خودش چیزی است و پول یک قسط بنایی است. خدا عمرش بدهد. از قول من هم تشکرآلات بکن.

ادامه

چهارشنبه هفتم دی ۱۳۹۰ + 0:2 + دریا +


 

یاحق، کاغذهای جفت و تاقتان رسید، توضیح آن‌که اول جفت و بعد تاق بود، به اضافة یک روزنامه که با پست هوایی فرستاده شده بود. فلسفه‌اش را نفهمیدم چون هر چه خواندم چیز فوری توش پیدا نکردم که صد فرانک مخارج پستش شده بود- این هم یک‌جور مشدی‌گری بود، مثل بابیگری و روشنفکری‌گری و گری‌های دیگر، اما این که از عدم عریضه‌نگاری حقیر گله‌مند هستید خیلی تعجب می‌کنم: اولندش که نامه‌نگاری هیچ‌وقت نقطة ضعف( به قول فرنگی‌مآب‌ها) این جانب نبوده است،

 

ادامه

سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ + 23:59 + دریا +


 

لینک :نگاهی گذرا به سینمای آرمانی گلوبر روشا

نگاهی به فیلم "گمشده در ترجمه" ساخته ی سوفیا کاپولا

Midnight in Paris

نیمه شب در پاریس (Midnight in Paris)

کارگردان: وودی آلن / فیلمنامه: وودی آلن / مدیر فیلمبرداری: داریوش خنجی / تدوین: آلیسیا لپسلتر / موسیقی: استفن رمبل / بازیگران: اوون ویلسون، ماریون کوتیار، ریچل مک آدامز، آدرین برودی، کتی بیتس، کارلا برونی، کوری استول / محصول: 2011، آمریکا، اسپانیا، فرانسه / مدت زمان: 94 دقیقه

 

عشق را زیر باران باید جُست ...

هفتاد و شش ساله است، اما هنوز جوان و تازه. هنوز مشتاق و هیجان زده. هنوز گیرا و دل­نشین. هنوز بدیع و چشم­نواز و هنوز ستودنی و ستایش برانگیز. حرف از وودی آلن است. فیلمسازی که در دهه هفتاد کمدی منحصر بفرد خود را با «آنی هال» به اوج برد و اکنون در پس قریب به چهل سال از آن تاریخ با سرک کشیدن به نیمه شب های رویایی پاریس سالهای 1920، و هم پیاله شدن با مفاخری چون همینگوی، فیتزجرالد، بونوئل، دالی، من ری و ... باز هم حرفی تازه و شنیدنی را مطرح می کند. «نیمه شب در پاریس» فیلم زیبایی است، بیشتر به خاطر صداقت بیان­اش. اینکه آلن حالا که دیگر به دنبال شهرت نیست که سال­هاست نبوده، با نهایت خلوص حرف می­زند و آنچه پیش روی­مان می­گذارد تنها حدیث نفس کسی است که برای دوست داشتن­اش نیازی به خرج محبت نیست. آلن این بار از عشق حرف می­زند که در خلقی نو چقدر کارآمد است. گیل پنتر (با بازی زیبای اوون ویلسون)، که شیوه بیان و حرکت، نطق های بی­وقفه و خل­بازی­های ساده انگارانه­اش، به شدت وودی آلن سال­های هفتاد را به یاد می آورد، نویسنده­ای است که در خلقی تازه، به استیصال رسیده و برای نجات قطعاً نمی­تواند به نامزدی سطحی و ظاهربین، پدرزنی عبوس و خودبین و دوستانی دمدمی، دل ببندد! و در این حال که نومیدانه بر سنگفرش کهنه کویی پاریسی تکیه داده، به مدد نوعی از واقع­گرایی جادویی (Magic Realism) نظیر آنچه در آثار مارکز یا همین فیتزجرالد می­بینیم، به سال­هایی می­رود که همینگوی دم­خوری چون فیتزجرالد داشت و دالی یاوری چون بونوئل. به سال­هایی که منتقد پیکاسو، گرترود استاین بود و تی. اس. الیوت بر سر میز جیمز جویس قهوه صبح­اش را می­نوشید. تا سرانجام از این گذر رویایی برسد به پاسخ این سوال که چرا گیل پنترهای عصر حاضر به انعقاد فکری و هنری رسیده­اند. برسد به مفهوم حقیقی عشق و دوست داشتن و ارتباط آن به تعالی هنر و ادب. مقصود آلن از پرسه­های نیمه شبانه در لابلای خطوط سال­هایی نه خیلی دور، قیاس نسل­هایی است که به لحاظ ایجاد ارتباط احساسی و عاطفی با یکدیگر فرسنگ ها فاصله دارند ولو آنکه اختلاف تاریخی آنها از یک قرن تجاوز نمی­کند، و همین احساسات غنی است که بازتاب­اش در آینه آن آثار متعالی از آن هنرمندان گران­مایه تجلی یافته.

به زبان ساده­تر، آلن رمز ماندگاری و جاودانگی یک اثر هنری را به درستی در روحی پنداشته در یکایک سلول­های وجود خالق و نه در تلاشی خستگی­ناپذیر و طاقت­فرسا همراه با زور زدن­های بی­نتیجه، به امید تراوش گوهری به نام هنر. آن چنان­که شخصیت محوری­اش، گیل پنتر، را پس از سلوک و نه پرسه، در نیمه­شب­های شهری به سِحرآلودگی و اهمیت پاریس، به حقیقت هنر می­رساند. بدین سان که از آن پس بر ضد خود انقلاب می­کند، طرح خلقی نو را از عشق الهام می­گیرد و هم­کلامی می­یابد که مثل خودش قدم­زنی بر سنگفرش نمناک و در زیر چتر ابر باران­خیز را در تمناست ....

 

آرش سیاوش

 

منبع 

پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰ + 17:31 + دریا +


خانمها، آقايان فارغ التحصيل ،لطفا كرم ضد آفتاب بماليد!اگر ميخواستم براي آينده ي شما فقط يك نصيحت بكنم، راه ماليدن كرم ضد آفتاب را توصيه ميكردم. خواص مفيد آثار مفيد و دراز مدت كرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالي كه ساير نصايح من هيچ پايه و اساس قابل اعتمادي جز تجربه هاي پر پيچ و خم شخص بنده ندارند. اينك اين نصايح را خدمتتان عرض ميكنم. قدر نيرو و زيبايي جوانيتان را بدانيد، ولي اگر هم ندانستيد، مهم نیست! روزي قدر نيرو و زيبايي جواني تان را خواهيد دانست كه طراوت آن رو به افول گذارد. اما باور كنيد تا بيست سال ديگر، به عكسهاي جواني خودتان نگاه خواهيد كرد و به ياد مي آوريد چه امكاناتي در اختيارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده ايد. آن طور كه تصور مي كرديد چاق نبوديد. همه چيز در بهترين شرايطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشيد. نگران آينده نباشيد.اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط اين را بدانيد كه نگراني همان اندازه مؤثر است كه جويدن آدامس بادكنكي در حل يك مساله ي جبر.مشكلات اساسي زندگي شما بي ترديد چيزهايي خواهند بود كه هرگز به مخيله ي نگرانتان هم خطور نكرده اند، از همان نوعي كه يك روز سه شنبه ي عاطل و باطل ناگهان احساس بد پيدا مي كنيد و نسبت به همه چيز بدبين ميشويد!  با دل ديگران بي رحم نباشيد و با كساني كه با دل شما بي رحم بوده اند، سر نكنيد. نخ دندان بكار ببريد.عمرتان را با حسادت تلف نكنيد. گاهي شما جلو هستيد و گاهي عقب. مسابقه طولاني است و ، سر انجام، خودتان هستيد كه با خودتان مسابقه ميدهيد. ناسزا ها را فراموش كنيد. اگر موفق به انجام اين كار شديد راهش را به من هم نشان بدهيد نامه هاي عاشقانه ي قديمي را حفظ كنيد. صورت حسابهاي بانكي و قبضها و ... را دور بياندازيد. اگر نمي دانيد مي خواهيد با زندگيتان چه بكنيد، احساس گناه نكنيد. جالبترين افرادي را كه در زندگي ام شناخته ام در 22 سالگي نمي دانستند مي خواهند با زندگيشان چه كنند. برخي از جالبترين چهل ساله هايي هم كه مي شناسم هنوز نميدانند.تا ميتوانيد كلسيم بخوريد. با زانوهايتان مهربان باشيد. وقتي قدرت زانوهاي خود را از دست داديد كمبودشان را به شدت حس خواهيد كرد. ممكن است ازدواج كنيد، ممكن است نكنيد. ممكن است صاحب فرزند شويد، ممكن است نشويد. ممكن است در چهل سالگي طلاق بگيريد، احتمال هم دارد كه در هشتاد و پنجمين سالگرد ازدواجتان رقصكي هم بكنيد. هرچه مي كنيد، نه زياد به خودتان بگيريد، نه زياد خودتان را سرزنش كنيد. انتخابهاي شما بر پايه ي 50 درصد بوده، همانطور كه مال همه بوده. دستورالعملهايي كه به دستتان ميرسد را تا ته بخوانيد، حتا اگر از آنها پيروي نمي كنيد. از خواندن مجلات زيبايي پرهيز كنيد. تنها خاصيت آنها اين است كه بشما بقبولانند كه زشتيد . در شناخت پدر و مادر خود بكوشيد. هيچ كس نمي داند كه آنان را كي براي هميشه از دست خواهيد داد. با خواهران و برادران خود مهربان باشيد. آنها بهترين رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوي تنها كساني هستند كه بيش از هر كس ديگر در آينده به شما خواهند رسيد. به ياد داشته باشيد كه دوستان مي آيند و مي روند، ولي آن تك و توك دوستان جان جاني كه با شما مي مانند را حفظ كنيد. براي پل زدن ميان اختلافهاي جغرافيايي و روشهاي زندگي سخت بكوشيد، زيرا هرچه بيشتر از عمر شما بگذرد، بيشتر پي مي بريد كه به افرادي كه در جواني مي شناختيد محتاجيد. سفر كنيدبرخي حقايق لاينفك را بپذيريد: قيمتها صعود مي كنند، سياستمداران كلك ميزنند، شما هم پير ميشويد. و آنگاه كه شديد، در تخيلتان به ياد مي آوريد كه وقتي جوان بوديد قيمتها مناسب بودند، سياستمداران شريف بودند، و بچه ها به بزرگترهايشان احترام ميگذاشتند.به بزرگترها احترام بگذاريد.توقع نداشته باشيد كه كس ديگري نان آور شما باشد. ممكن است حساب پس اندازي داشته باشيد. شايد هم همسر متمولي نصيبتان شده باشد. ولي هيچگاه نمي توانيد پيش بيني كنيد كه كدام خالي ميشود يا بشما جاخالي مي دهد.خيلي با موهايتان ور نرويد وگرنه وقتي چهل سالتان بشود، شبيه موهاي هشتاد ساله ها ميشود. دقت كنيد كه نصايح چه كسي را مي پذيريد، اما با كساني كه آنها را صادر مي كنند بردبار و صبور باشيد. نصيحت ، گونه ي ديگر غم غربت است. ارائه ي آن روشي براي بازيافت گذشته از ميان تل زباله ها، گردگيري آن و ماله كشيدن بر روي زشتي ها و كاستي هايشان و مصرف دوباره ي آن به قيمتي بالاتر از آنچه ارزش دارد، است. اما اگر به اين مسايل بي توجه هستيد لااقل حرفم درمورد كرم ضد آفتاب بپذيريد.
 
منبع
پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ + 7:32 + دریا +


 

از میان خاطرات عمران صلاحی
عمران صلاحی(دهم اسفند ۱۳۲۵ - ۱۱ مهر ماه ۱۳۸۵) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز ایرانی.

عمران صلاحي در دهم اسفندماه 1325 در اميريه تهران بدنيا آمد.مادرش متولد سمنان و پدرش از اردبيل بود. تحصيل را در 7 سالگي در دبستان صنيع الدوله(قم) آغاز کرد و پس از آن در سال 1335 در دبستان قلمستان(تهران) وسپس در سال 37 در دبستان شهريار و دبيرستان امير خيزي(تبريز) ادامه داد. نخستين شعر خود را در مجله ي اطلاعات کودکان در سال 1340چاپ کرد.


و بالاخره عمران صلاحي در شب 11 مهر 1385 دار فاني را وداع گفت.
[تصویر: 43141_omransalahi.jpg]
از میان خاطرات عمران صلاحی:[

خودم هستم

یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم می زدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی!

خانم ها برگشتند و او را نگاه کردند.

نصرت گفت: خودم هستم!




معین

یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.

گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.




انبر دست

با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبر دست دارید؟

شاملو گفت: جلد چندمش را می خواهید؟!




مقدمه

احمدرضا احمدی می گفت: این روزها کتاب های شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه می خواهم از " علی دایی " یا " هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتاب هایم مقدمه بنویسند.




اشتباه

در سفر سوئد خیلی ها من و سید علی صالحی را با هم اشتباه می گرفتند. وقتی صالحی شعر می خواند از من تعریف می کردند، وقتی من طنز می خواندم، به او فحش می دادند!




شعر و داستان

از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم می نوشتی، چرا دیگر داستان نمی نویسی؟

گفت: من اگر 15 صفحه شعر بنویسم، می گویند یک شعر بلند نوشته ام، اما اگر 15 صفحه داستان بنویسم، می گویند یک داستان کوتاه نوشته ای!




ساختار

شمس لنگرودی می گفت داشتیم برای خودمان شعرمان را می گفتیم که " ساختار گرایی " مد شد. مدت ها زحمت کشیدیم و ساختار گرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید " ساختار شکنی " کرد.




فهم شعر

دکتر رضا براهنی می گفت: در زمان شاه ما می خواستیم طوری شعر بگوییم که مردم بفهمند، اما ساواک نفهمد. کار بر عکس می شد، یعنی مردم نمی فهمیدند و ساواک می فهمید!




استاد

مفتون امینی می گفت: روزی با غلامحسین نصیری پور به کوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیری پور مرتب مرا " استاد " خطاب می کرد. من هم سینه را جلو می دادم و خودم را می گرفتم. به اولین قهوه خانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوه چی هم " استاد" می گوید. معلوم شد " استاد " تکیه کلام اوست.




ایدز

در کافه‌ای جوانی شاعر به آقای شکرچیان گفت: چرا این طور که من شعر می گویم، شعر نمی گویید؟

شکرچیان گفت: اگر آدمی تا پنجاه سالگی ایدز نگیرد، دیگر نمی گیرد!




ترکیب

یک نفر برای صرفه جویی در کلمات، نام سه نویسنده را این طوری با هم ترکیب کرده بود:

جلال آل احمد محمود دولت آبادی!

خواننده: مرده شور ترکیبت را ببرد!




بیماری

خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدن اش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:

بیماری من چون سبب پرسش او شد

می میرم از این غم که چرا بهترم امروز!


جا

یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم. گلاب به رویتان، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم. در محفل از شلوغی جای سوزن انداختن نبود.

همین که قاضی رفت، مهمان تازه واردی آمد و روی صندلی او نشست. من هم رویم نشد چیزی بگویم.

قاضی وقتی برگشت و دید صندلی اش را اشغال کرده اند، به من گفت:

بهر ..شیدن ز جا برخاستم

آمدم دیدم به جایم ..یده اند!




کجا؟

یک شب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات به من گفت: کجا داری می روی؟

گفتم: استاد، من همین جا ایستاده ام و جایی نمی روم.

استاد اشاره ای به قد بلند من کرد و گفت: داری به آسمان می روی و خودت خبر نداری؟
 
 
 
یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ + 9:32 + دریا +


 

              
كنار دريا، در كمال آرامش؟!

    آخرین عکس زنده یاد رسول ملاقلی پور

شاید این زیبا ترین و به یاد ماندنی ترین عکس زنده یاد ملاقلی پور باشد که کار زنده یاد رسول احدی دوست نزدیک و صمیمی رسول است. این عکس زیبا یک ساعت قبل از مرگ رسول گرفته شده است. خدا می داند که این دو چقدر صمیمی بودند. یادم هست وقتی برای تهیه مطلب به مناسبت چهلمین روز در گذشت رسول احدی به دفتر ایشان (آتلیه نگاره) رفتم اولین چیزی که توجهم را جلب کرد دو عکس نسبتاْ بزرگ بود که همراه چند شمع به یاد دو رسول از دست رفته در گوشه اتلیه خودنمایی می کرد. حال دو سال از رفتن ناگهانی رسول ملاقلی پور می گذرد . واقعاْ که جایش در سینما به ویژه سینمای دفاع مقدس خالی است. خدایش رحمت کند.

منبع

جمعه پانزدهم بهمن ۱۳۸۹ + 0:14 + دریا +


در گاه شمار ایرانیان روزگار باستان، آبان روز ـ ِ آبان ماه (دهمین روز ماه ِ هشتم) آبانگان خوانده شده و ویژه ی ستایش و بزرگداشت آبان (نام دیگر ارِدْوی سورَ اَنَهیتَه/اَناهیتا) ایزدْبانوی آبهای روی زمین و نگاهبان پاکی و بی آلایشی در جهان‌ِهستی است. اناهیتا در اسطوره های ایرانی، یکی از تابناک ترین چهره ها و یکی از کارآمد ترین نقشْ ورزان است و در اوستا، سرود بلند و زیبایی به نام آبانْ یشت با خیالْ نقش هایی دل پذیر، ویژه ی نیایش و ستایش اوست:
"... اوست برومندی که در همه جا بلندْ آوازه است.
من اهوره مزدا او را به نیروی خویش، هستی بخشیدم تا خانه و روستا و شهر و کشور را بپرورم و پشتیبان و پناه بخش و نگاهبان باشم ..."
(آبانْ یشت، بندهای ۳- ۶ در اوستا، کهن ترین سرودها و متنهای ایرانی، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، چاپ نهم، جلد یکم، ص ۲۹۸).
در دوره ای از تاریخ ایران باستان، ایزدبانو اَناهیتا، یکی از مینَویان سرآمد و پرستیدنی به شمار می آمده و پرستشگاههای ویژه ی خود را داشته است. پیشکشی هایی که پهلوانان و شهریاران به نزد ِ او می برده اند و گزارش آنها را در بندهای ۲۱ تا ۸۳ آبان یشت می خوانیم گواه پایگاه والای ایزدینه ی اوست.
گل نیلوفر آبی (لوتس) ویژه ی این ایزدْبانوست و دلیل این همه سنگ نگاره از این گل در تخت جمشید و جاهای دیگر، چیزی جز بزرگداشت او و نمایش حضورِ فراگیرش در زندگی ی ایرانیان نمی تواند باشد.
«جشن آبانگان» جشنی است در گرامیداشت ستاره ی روان (سیاره) درخشان «اَنَهیتَه / آناهید (زهره)» و رود پهناور و خروشان «اردوی / آمو (آمودریا)»، و بعدها ایزدبانوی بزرگ «آب» ها در ایران (غیاث آبادی، ۱۳۸۲،ص۷۷).
«اَردوی سوره اَناهیتا» Ardavi – Sura Anhita ایزد‌بانویی ایرانی بسیار برجسته ای است که نقش مهمی در آیین‌های ایرانی دارد و پیشینه ی ستایش و بزرگداشت این ایزد بانو در فرهنگ ایرانی به دوره‌های پیش از زرتشتی در تاریخی ایران می رسد.
بخش بزرگی در کتاب اوستا به نام «آبان یشت»(یشت پنجم) که یکی از باستانی‌ترین ِیشت ها می باشد به این ایزد بانو اختصاص دارد، در این یشت، او زنی است جوان، خوش اندام، بلند بالا، زیبا چهره، با بازوان سپید و اندامی برازنده، کمربند تنگ بر میان بسته، به جواهر آراسته، با طوقی زرین بر گردن، گوشواری چهارگوش در گوش، تاجی با سد ستاره ی هشت گوش بر سر، کفش هایی درخشان در پا، با بالاپوشی زرین و پرچینی از پوست سگ آبی. اَناهید گردونه ای دارد با چهار اسب سفید، اسب های گردونه ی او ابر، باران، برف و تگرگ هستند.
او در بلندترین طبقه ی آسمان جای گزیده است و بر کرانه ی هر دریاچه ای، خانه ای آراسته، با سد پنجره ی درخشان و هزار ستون خوش تراش دارد. او از فراز ابرهای آسمان، به فرمان اهورامزدا، باران و برف و تگرگ را فرو می باراند.
نیایشگاه های آناهیتا معمولا در کنار رودها برپا می شده و زیارتگاه هایی که امروزه با اسامی دختر و بی بی مشهور هستند و معمولا در کنار آن ها آبی جاری است، می توانند بقایای آن نیایشگاه¬ها باشند.
برخی حتی سفره های نذری با نام بی بی (همچون بی بی سه شنبه) را بازمانده‌ی آیین های مربوط به آناهیتا می دانند.
آناهیتا همتای ایرانی «آفرودیت»، الهه ی عشق و زیبایی در یونان و «ایشتر»، الهه ی بابلی، به شمار می-رود.
واژه ی «آب» که جمع آن «آبان» است در اوستا و پهلوی «آپ» و در سانسکریت «آپه» Apa و در فارسی هخامنشی «آپی» می باشد.
این آخشیج (عنصر) همانند آخشیج‌های اصلی دیگر چون آتش و خاک و هوا در آیینهای ایرانیان باستان مقدس است و آلودن آن گناهی بس بزرگ است. برای هریک از چهار آخشیج امشاسپندی (فرشته) ویژه نامگذاری شده است. به گواهی اوستا و نامه های دینی پهلوی، ایرانیان آخشیج های چهارگانه را که پایه ی نخستین زندگی است، می ستودند.
در جشن آبانگان، پارسیان به ویژه زنان در کنار دریا یا رودخانه ها، فرشته ی آب را نیایش می کنند. ایرانیان کهن آب را پاک (مقدس) می شمردند و هیچ گاه آن را آلوده نمی کردند و آبی را که اوصاف سه گانه‌اش (رنگ - بو - مزه) دگرگون می شد برای آشامیدن و شستشو به کار نمی بردند.
«هرودوت» می آورد :
«... ایرانیان در میان آب ادرار نمی کنند، آب دهان و بینی در آن نمی اندازند و در آن دست و روی نمی شویند ...»
«استرابون» جغرافیدان یونانی نیز می آورد «... ایرانیان در آب روان، خود را شستشو نمی دهند و در آن لاشه، مردار و آن چه که نا پاک است نمی اندازند ...»
در برگردان فارسی آثارالباقیه ابوریحان بیرونی می خوانیم :
«... آبان روز دهم آبان ماه است و آن را عید می دانند که به جهت همراه بودن دو نام، آبانگان می گویند. در این روز زو Zoo پسر طهماسپ از سلسله ی پیشدادیان به شاهی رسید، مردم را به کندن قنات ها و نهرها و بازسازی آن ها فرمان داد، در این روز به کشورهای هفت گانه خبر رسید که فریدون ، بیوراسب (ضحاک - آژی دهاک) را اسیر کرده، خود به پادشاهی رسیده و به مردم دستور داده است که خانه و زندگی خود را دارا شوند...»
در روایت دیگری آمده است که پس از هشت سال خشکسالی در ماه آبان باران آغاز به باریدن کرد و از آن زمان جشن آبانگان پدید آمد.
زرتشتیان نیز در این روز همانند سایر جشن‌ها به آدریان ها (آتشکده ها) می روند و پس از آن برای گرامیداشت مقام فرشته ی آبها، به کنار جوی ها و نهرها و قناتها رفته و با خواندن اوستای آبزور (بخشی از اوستا که به آب و آبان تعلق دارد) که توسط موبد خوانده می شود، اهورامزدا را ستایش کرده و درخواست فراوانی آب و نگهداری آن را کرده و پس از آن به شادی می پردازند.
جالب اینجاست که می گویند اگر در این روز باران ببارد، آبانگان به مردان تعلق گرفته و مردان تن و جان خویش را به آب می سپارند و اگر بارانی نبارد، آبانگان زنان است و زنان آب تنی می کنند.

 

http://www.ceerang.com/showthread.php?p=42110

 


چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۷ + 10:17 + دریا +


در گاه شمار ایرانیان روزگار باستان، آبان روز ـ ِ آبان ماه (دهمین روز ماه ِ هشتم) آبانگان خوانده شده و ویژه ی ستایش و بزرگداشت آبان (نام دیگر ارِدْوی سورَ اَنَهیتَه/اَناهیتا) ایزدْبانوی آبهای روی زمین و نگاهبان پاکی و بی آلایشی در جهان‌ِهستی است. اناهیتا در اسطوره های ایرانی، یکی از تابناک ترین چهره ها و یکی از کارآمد ترین نقشْ ورزان است و در اوستا، سرود بلند و زیبایی به نام آبانْ یشت با خیالْ نقش هایی دل پذیر، ویژه ی نیایش و ستایش اوست:
"... اوست برومندی که در همه جا بلندْ آوازه است.
من اهوره مزدا او را به نیروی خویش، هستی بخشیدم تا خانه و روستا و شهر و کشور را بپرورم و پشتیبان و پناه بخش و نگاهبان باشم ..."
(آبانْ یشت، بندهای ۳- ۶ در اوستا، کهن ترین سرودها و متنهای ایرانی، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، چاپ نهم، جلد یکم، ص ۲۹۸).
در دوره ای از تاریخ ایران باستان، ایزدبانو اَناهیتا، یکی از مینَویان سرآمد و پرستیدنی به شمار می آمده و پرستشگاههای ویژه ی خود را داشته است. پیشکشی هایی که پهلوانان و شهریاران به نزد ِ او می برده اند و گزارش آنها را در بندهای ۲۱ تا ۸۳ آبان یشت می خوانیم گواه پایگاه والای ایزدینه ی اوست.
گل نیلوفر آبی (لوتس) ویژه ی این ایزدْبانوست و دلیل این همه سنگ نگاره از این گل در تخت جمشید و جاهای دیگر، چیزی جز بزرگداشت او و نمایش حضورِ فراگیرش در زندگی ی ایرانیان نمی تواند باشد.
«جشن آبانگان» جشنی است در گرامیداشت ستاره ی روان (سیاره) درخشان «اَنَهیتَه / آناهید (زهره)» و رود پهناور و خروشان «اردوی / آمو (آمودریا)»، و بعدها ایزدبانوی بزرگ «آب» ها در ایران (غیاث آبادی، ۱۳۸۲،ص۷۷).
«اَردوی سوره اَناهیتا» Ardavi – Sura Anhita ایزد‌بانویی ایرانی بسیار برجسته ای است که نقش مهمی در آیین‌های ایرانی دارد و پیشینه ی ستایش و بزرگداشت این ایزد بانو در فرهنگ ایرانی به دوره‌های پیش از زرتشتی در تاریخی ایران می رسد.
بخش بزرگی در کتاب اوستا به نام «آبان یشت»(یشت پنجم) که یکی از باستانی‌ترین ِیشت ها می باشد به این ایزد بانو اختصاص دارد، در این یشت، او زنی است جوان، خوش اندام، بلند بالا، زیبا چهره، با بازوان سپید و اندامی برازنده، کمربند تنگ بر میان بسته، به جواهر آراسته، با طوقی زرین بر گردن، گوشواری چهارگوش در گوش، تاجی با سد ستاره ی هشت گوش بر سر، کفش هایی درخشان در پا، با بالاپوشی زرین و پرچینی از پوست سگ آبی. اَناهید گردونه ای دارد با چهار اسب سفید، اسب های گردونه ی او ابر، باران، برف و تگرگ هستند.
او در بلندترین طبقه ی آسمان جای گزیده است و بر کرانه ی هر دریاچه ای، خانه ای آراسته، با سد پنجره ی درخشان و هزار ستون خوش تراش دارد. او از فراز ابرهای آسمان، به فرمان اهورامزدا، باران و برف و تگرگ را فرو می باراند.
نیایشگاه های آناهیتا معمولا در کنار رودها برپا می شده و زیارتگاه هایی که امروزه با اسامی دختر و بی بی مشهور هستند و معمولا در کنار آن ها آبی جاری است، می توانند بقایای آن نیایشگاه¬ها باشند.
برخی حتی سفره های نذری با نام بی بی (همچون بی بی سه شنبه) را بازمانده‌ی آیین های مربوط به آناهیتا می دانند.
آناهیتا همتای ایرانی «آفرودیت»، الهه ی عشق و زیبایی در یونان و «ایشتر»، الهه ی بابلی، به شمار می-رود.
واژه ی «آب» که جمع آن «آبان» است در اوستا و پهلوی «آپ» و در سانسکریت «آپه» Apa و در فارسی هخامنشی «آپی» می باشد.
این آخشیج (عنصر) همانند آخشیج‌های اصلی دیگر چون آتش و خاک و هوا در آیینهای ایرانیان باستان مقدس است و آلودن آن گناهی بس بزرگ است. برای هریک از چهار آخشیج امشاسپندی (فرشته) ویژه نامگذاری شده است. به گواهی اوستا و نامه های دینی پهلوی، ایرانیان آخشیج های چهارگانه را که پایه ی نخستین زندگی است، می ستودند.
در جشن آبانگان، پارسیان به ویژه زنان در کنار دریا یا رودخانه ها، فرشته ی آب را نیایش می کنند. ایرانیان کهن آب را پاک (مقدس) می شمردند و هیچ گاه آن را آلوده نمی کردند و آبی را که اوصاف سه گانه‌اش (رنگ - بو - مزه) دگرگون می شد برای آشامیدن و شستشو به کار نمی بردند.
«هرودوت» می آورد :
«... ایرانیان در میان آب ادرار نمی کنند، آب دهان و بینی در آن نمی اندازند و در آن دست و روی نمی شویند ...»
«استرابون» جغرافیدان یونانی نیز می آورد «... ایرانیان در آب روان، خود را شستشو نمی دهند و در آن لاشه، مردار و آن چه که نا پاک است نمی اندازند ...»
در برگردان فارسی آثارالباقیه ابوریحان بیرونی می خوانیم :
«... آبان روز دهم آبان ماه است و آن را عید می دانند که به جهت همراه بودن دو نام، آبانگان می گویند. در این روز زو Zoo پسر طهماسپ از سلسله ی پیشدادیان به شاهی رسید، مردم را به کندن قنات ها و نهرها و بازسازی آن ها فرمان داد، در این روز به کشورهای هفت گانه خبر رسید که فریدون ، بیوراسب (ضحاک - آژی دهاک) را اسیر کرده، خود به پادشاهی رسیده و به مردم دستور داده است که خانه و زندگی خود را دارا شوند...»
در روایت دیگری آمده است که پس از هشت سال خشکسالی در ماه آبان باران آغاز به باریدن کرد و از آن زمان جشن آبانگان پدید آمد.
زرتشتیان نیز در این روز همانند سایر جشن‌ها به آدریان ها (آتشکده ها) می روند و پس از آن برای گرامیداشت مقام فرشته ی آبها، به کنار جوی ها و نهرها و قناتها رفته و با خواندن اوستای آبزور (بخشی از اوستا که به آب و آبان تعلق دارد) که توسط موبد خوانده می شود، اهورامزدا را ستایش کرده و درخواست فراوانی آب و نگهداری آن را کرده و پس از آن به شادی می پردازند.
جالب اینجاست که می گویند اگر در این روز باران ببارد، آبانگان به مردان تعلق گرفته و مردان تن و جان خویش را به آب می سپارند و اگر بارانی نبارد، آبانگان زنان است و زنان آب تنی می کنند.

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۷ + 10:17 + دریا +


 

 

 

 

 

 

 

هوم

نتونستم ازخیر این نقاشی ها بگذرم.

اثر  رحیم نوسی

 

شنبه یازدهم خرداد ۱۳۸۷ + 20:43 + دریا +