|
باران و دریا
|
دو جرقه بودیم در دو سمتِ خاموشی
و تقدیر، آهِ بلندی شد که میانمان افتاد
تا ببینیم، چهطور دو سکوت میتوانند گرم شوند.
من از خاکسترِ دلتنگی آمده بودم،
تو از شعلهی بینامِ شوق.
دیدارمان، هوا را واژگون کرد —
دما بالا رفت بی آنکه صدایی باشد،
فقط لرزشِ ظریفی در بیرونِ جهان:
حضورِ تو بر پوستِ لحظه.
هیچ چیز مشتعل نشد، فقط معناها ذوب شدند.
واژهها شرم کردند از تعریفِ ما،
و حتی نگاه، سوخت در پرتوِ نگاهت.
دو روح، بیمرز،
شبیه نفسی که خودش را میبوید،
شبیه آتشی که از خودش دوباره زاده میشود.
در همرسیدنمان، نه فردی مانْد، نه زمان.
فقط گرما،
گرمایی که از جنسِ سوختن نبود،
از جنسِ دانستن بود.
تو، آتشِ نفسِ من بودی،
من، تابِ ماندنِ تو.
و جهان در میانمان ایستاده بود،
تا ببیند آیا ممکن است آتشْ آرام بماند ــ
وقتی عشق درونش میجوشد؟
دریا
حالا میخوایم از متن قبلی یه شعر بگیم
حاضرید؟
حاضر نیستید؟
چند دقیقه بعد
خب من حالا چه جوری متن قبلی را شعر کنم؟😎
بریم:
سلام
گذشته است از سایه آفتابگردانها کوه
و من هنوز باید دور خورشید وجودت بگردم
و برای همین فرو رفته ام در اعماق رودخانه نیزار
بی صدای تو به چشمان ماهی ها نگاه می کنم
و منتظر یک پیراهن آبی می مانم
به قلبم یک نفر تیر کمان دار زده است
و این عجیب نیست که من در آغوش دریاها گرمم
تنها و تنها
برای چشمان آهوان ساعتها دیده ایم
ما پرواز کردیم پرواز
وقتی در هذیان فراموشی ساعتها رقصیدیم
و اکنون و تا همیشه در خیال آغوش عشق غرقیم
خب شبیه متن قبلی بود؟😁
سلام
خب
خیلی جدی باید فراموشت کنم
به همین سادگی غرقم کرده ای
بی خویشم نموده ای
بی خویشی خوب است
خصوصا برای من
که همه عمر بی خویش بوده ام
و ترک عادت موجب مرض است
و این عجیب است
تو با این شرایط موجود
چگونه دل از من ربودی
تنها و تنها برای زیبایی ات
چون من بیچاره زیبایی ام
و قطعا به تو نزدیک نخواهم شد
چون باید پرواز کنم
مثلا خواسته ام فراموشت کنم
اما حالا در خیال آغوش توام....!
پ ن: از نامه هایی که هرگز پست نخواهد شد
شاید ما دو رودخانه بودیم
که در یک مسیر و در جایی میان کوهستان
یکی میشدیم
کسی چه می دانست
آن نور زرینی که از بسترمان بر میخاست
ما را به کجا میبرد
آیا ستاره ای تازه متولد میشد
از یک کهکشان محال
که تو بودی
اما هرچه که بود شادی بخش بود
و شاید پایان ناپذیر
باید می فهمیدم که تو که هستی
آن مهربانی که از آسمان همه جا دنبالم بودی
و من به روح زیبای تو خوشامد می گفتم
پ ن: هر شب برای عشق شعری خواهم سرود
گاهی اوقات
دلتنگی مانع حرف زدنمان می شود
ای عشق
نفس می گیرد
انگار مسموممان کرده اند
در
مدرسه بی تو بودن
بی دیوار است
عشق
یعنی فقط خواب چشمانت
میان یک لبخند
احوالپرسی ساده تخته سیاه
از پرواز چگونه است؟
********
پ ن: اینم شعر جدید خودم بعد از مدتها
امروز دوبار به ماه نگاه کردم
چیزی شبیه کامل بود
لبریز بوسه ام
لبریز بوسه از ستاره های نگاه توام
ای عشق
پ ن: مطمینا یکی از مراجعام خیلی حالش خوبه
برا منم دعا کرده
من و تو
که در صلح باشیم
جهان در صلح است
روسیه به اوکراین حمله نمی کند
عربستان به یمن
برجام هم مسلما تصویب میشود
و کرونا رخت از جهان خواهد بست
همه اینها دستاورد صلح من و تو است
ای عشق
پس
مرا ببوس
من و تو
که در صلح باشیم
جهان در صلح است
روسیه به اوکراین حمله نمی کند
عربستان به یمن
برجام هم مسلما تصویب میشود
و کرونا رخت از جهان خواهد بست
همه اینها دستاورد صلح من و تو است
ای عشق
پس
مرا ببوس
یادِ من مثل یادِ تو نیست
هجوم نمیآورد
تصرف نمیکند
تاکتیکهای جنگی را یاد ندارد
نمیتواند مثل یادِ تو
شبیخون بزند
فتح کند
یاد من مثل یه لشکر همیشه بازنده است
تو پایتختِ یک کشور بزرگ
که حمله به تو
برایش ناممکن است
یادِ من مثل یادِ تو نیست!
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش
زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده
ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
آن لحظه فراخواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت
دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به
من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم.
بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را
در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش
را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر
هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم
را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به
رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد
بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا
گلها بشکفند
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم
نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید
یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی
بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...
نوازش پنجه درختان را نفس می کشم
تازگی ها
دوباره لطیف گشته ام
اين روزها مشغله نيست. پس چه چيز ذهن مرا درگير ميكند. من به سكوت و زمان نياز دارم. به ايستادن زمان نياز دارم. گاهي كه نميگذرد.
در اطرافم همسايهها خانه كردهاند. حالا ديگر صداي ميز را و فرش و پنجره را و گلدانهاي گل را و حتي موچههايي كه در ليوان آب روي ميز شنا ميكنند و شبها بر سرو كول هم ميخوابند و من گاهي ميانديشم مردهاند را ميشنوم. و دستانم دلشان براي حرف زدن تنگ ميشود چرا كه نميشود همه چيز را گفت. همه حرفها را اينجا زد. چرا نميشود همه خشونت را بر اين برگه خالي كرد. چرا نميشود تنفر را سرود. و ميشود از همه چيزهاي زشت خالي بود.
اين روزها تو را رها كردم كه حتي ميگفتي اين صفحه را نداري و من راه دست يافتنات را به آن گفته بودم. و دلخورم از دستت و رهايت كردم. و نتوانستم هيچ حرفي را با تو بزنم چرا كه احساس كردم با من صاف نيستي. با چيزهاي درپرده نميتوانم كنار بيايم. با ساعتهاي گمشده و دروغ های کوچک.
و شايد هيچكدام از چيزهاي بالا نباشد. فركانس ما همان چيزي كه گفته بودي تنها مفهومي بود كه هرگز دركش نكردهاي با هم جور نبود و مغز من از اين قضيه رنج ميكشيد.
نميدانم مردي را ميخواهم كه گاهي نباشد و در درونگرايي مفرط خويش غرق شود و به دنبالش بدوم. يا مردي ميخواهم با روحي وسيع كه وقتي حتي يك هفته با او حرف نميزنم انگا روحش حاضر است اما گريزپاست. يا مردي چون تو را كه به اغلب سازهايم ميرقصد و نيازهايم را برطرف ميكند با اينحال من نميتوانم با او همساز شوم و آهنگ خود را بنوازم.
پس قضيه هيچنوع عيب و عيوبي نيست و غرض نواي روح است كه با ساز تو نميخواند و آهنگ ناجورش آزردهمان ميكند و من مجبورم علارغم همه نيازهايم باز هم تنهايي بپيمايم.
ديدي كه چهقدر تلاش كردم اما انگار در روح تو خشي مانعي چيزي اتصال را به تاخير ميانداخت.
در جمع همه مردم حاضرم و در خلوت خود فرصتي نمييابم و البته كه بايد تنها شوم. تنهايي چيزي كه با آن مانوس شدهام يا شايد بيشتر به آن متعهد باشم. پس چگونه ميتوان هم كسي را داشت و هم تنها بود؟ آيا چارهاي جز انتخاب هيچيك نداريم؟
و خوب ميداني كه من ناگزير از تنها ماندم. تا اسير شدن در دستان هر كسي كه بخواهد مرا از آن خويش بداند و من خود، خويشتن را دستانش اسير ميكنم.
پس بايد پرندهاي باشم كه هرازگاهي برگردم و بر سر ديوار اين باغ بنشينم و با كسي چه و چه و جيك جيك كنم و بعد هم به ناگاه در تنهايي همه خدا را پرواز كنم.
راه به اعماق درون خود ميپويم و ميانديشم بستهبندي كردن يك انسان چه كار دشواري است و من كه هميشه ادعاي عشق داشتهام چرا حالا نميژتوانم به تو عشق بورزم. و ميرسم به اين حقيقت كه قطعا عشق حقيقت ويژهايست بين دو نفر. يا شرايط ويژهايست كه در زماني اتفاق ميافتد و به همه معشوقهايم ميانديشم كه همه فرار كردند كه چه چيز در وجودشان مرا به بند ميكشيد.
و فكر ميكنم در همان برهه عاشقشان بودم و حالا وقتي احتمال اين وجود دارد كه كسي جواب بدهد بازهم به سويش نميروم. چار كه طاقت مواجه با گرانباري عشقي فرسوده و پيموده شده را ندارم و با اينحال عشق رودخانهاي در جريان است. عشق رودخانهاي در جريان است كه از قلبم نواي دلانگيزي برميانگيزد و مدتهاست به آنگونه سابق شيفته نميشوم . ليكن گاهي كساني هستند كساني كه يافت ميشوند و ميبينم حس متفاوتي ميدهند و امان از بازي ذهن.
و من شيفته كششم و شيفته تب و تابم و دلم اما ديگر كمي درد ميكند و روح همسايهها هماكنون قرمزي بودن را بر من تابيدهاند و من بيمعشوق هنوز هم عاشقم.
قايقت را در درياي ما بينداز
تا هماغوش باد شوي
بادبان را نوازش كن
اكنون همه بالهاي جهان به جستجوي پرندهاند
و هرنقطهاي مكث كوچك يك پرواز است
دریا
اين صدا از سكوت ميآيد. به داربندهاي انگور خيره ميشوم. و فكر ميكنم حتا اين رهايي نيز هديه توست.
و اين "فكر ميكنم" لزومي ندارد. چيز ديگري در داربندها پنهان است. آنچه خشكي ميگويند. تمثيل بينهايت مردن. بيبار. چون استخوانهاي مانده يك مرده سالها بعد از فراموشي حيات. خشكي، خشكي و باز هم خشكي. انگشتانم همچنان روندهاند. آيا براي توست؟ آيا در تپش زيستن در حضور توست؟ اين درد مرگ. اين زجر فراموشي. سنگيني رهايي بر گردن. كه فرو ميكشد دهان خنديدن. كه فرو ميكشد جويبار.
تلخي. در گستره پهناور يك فنجان. براي پيمودن عرض. براي فرو رفتن. خداحافظي پايدار.
صداي قهقهه برگها به گوشم ميرسد. اينجا پايان نيست. زمستان است. و پس از آن برگها دوباره بر بستر انگورها ميرويند. حبه. حبه. حبه. وه چه شيرين. چه فراز و چه فرود. چه رود.
از تنابنده انگورها ميگويم. از لحظه لحظه لغزش تنها. پوستهاي لطيف تازه حمامرفته. لطافت
انگور. مثل م م م م م م ي ي ي ي ي م م م م م م م م طولاني دهان. و درخشش چشمها از لذت. مثل برق در تاريكي.
" دریا"
بايد ميان بادهاي فراز پنجرهها بخوابم
شايد بتوانم چشمهاي تو را نقاشي كنم
و آنجا تنها پناه من است
در فرار از صداهاي مشوش
ساختمانها قد كشيدهاند اما
دست كسي به روياها نميرسد
و ماه همچنان پاكدامن ميدرخشد
من رها كردهام و در ميان آسمان هنوز معلقم
شايد چيزي دستم را بگيرد
شايد بال در بياورم
"دریا"
باز هم عنوان عوض کرده ام.
این عنوان خدا نمرده است سیل بازدیدکننده را به این سمت می فرستاد. اما راستش کلمه خدا و مرگ زیاد کنار هم دلچسبم نبود.
شاید این عنوان عوض کردن و قالب عوض کردن و عکس های نو این گوشه رقیبی برای گوگل ریدر باشد. اما شما که می دانید ما همیشه اینگونه بوده ایم و هنوز تعداد اسم های مان به هزار نرسیده است. اگر تعداد قالب هایی که عوض کرده ام را در یک وبلاگ جمع کرده بودم مجموعه متنوع و زیبایی می شد.
چارهاي جز از غم گفتن نيست. اينبار را به خاطر تو و اشكهايت ميسرايم كه هر قطرهاش براي دستانم رطوبت كاشتن يك درخت است در برهوتي خشك. اين رفتن و رفتن و همواره در بياباني در برابر سايه وجودت ركوع كردن.
كه تو تجسم همه خدايي اي عشق.
سايهسار درخت خونبار تو كبوتري ندارد. برگها برهنه يك غروب در آستانه شاخههاي خشكند. و من چارهاي ندارم تا باز هم سياه بپوشم و براي اشكهاي تو بگريم كه تك تك رحلت ميكنند.
بايد بباري كه ريختن تو هرچند ميسوزاند اين زمين تشنه را خاطره باران را زنده ميكند با دستهاي در بند و دستبندهاي داغ. بايد بباري هرچند خون تا شايد دريايي براي قايقي بسازيم كه سالهاست تشنه مانده است.
بايد بروم. بايد بمانم. بايد سرگردان مجنون اين بيابان باشم به جستجوي تو در مقابلم.
بايد سكوت كنم در برابر حجم غم. همچون گلوي خاموش مانده يك پرنده در كنج قفس بييار.
"صبا "
این بار نامت را فریاد نمی کنم تا روز مبادا چیزی از تو بخواهم
بلکه در درون سینه ام غل غل نام توست
و رقص اهورایی وجود من
که ذوب می شود و ساکت است
و این چنین عشق معنا می شود
یا علی
در لحظه های غرق
از پله پله های رو به بالا که
زیر ماه با دست های درختان
در آغوش هوا
پرده ها را دریده ایم
و دستان مان که در انتهای یک نقطه قلاب
ابرها به دنبال کادر بندی آغوش مان
همه مهربان
فلش
رعد برق
شب
ترانه
خواب کسی را به اعماق
بی هیچ ترانه آبی
بی حنجره
در لمس نا تنیده سکوت
حتی لذتی سرد
از گوشه گیسوی چمن
دستان تو راهی
ناچار از راهنمایی ریزخندم
دستان پاک تو در پس زمینه
دستان ملتهب من داغ
و خواب خواب بیداری
" دریا "
خبر این است که: من نیز کمی بد شده ام محمد علی بهمنی
اعتراف این که: در این شیوه سرآمد شده ام
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام
عشق برخاست که شاعرتر از آنم بکند
که همان لحظه ی دیدار تو شاید شده ام
شعر و عشق، این سو و آن سوی صراط اند که من
چشم را بسته و از واهمه اش رد شده ام
مدعی، نیستم-اما-هنری بهتر از این؟
که همانی که کسی حدس نمی زد شده ام
مادرم شاعری و عاشقی ام را که گریست
باورم گشت که گم گشته ی مقصد شده ام
پیرزن گرچه بهشتی ست، دعایم همه اوست
یادم انداخت که چندی ست مردد شده ام
یادم انداخت زمان قید مکان را زد و رفت
من ِجامانده در این قرن زمان زد شده ام
مثل آیینه که از دیدن ِخود می شکند
مثل عکسم که نمی خواست بخندد شده ام
لحظه ها نیش به بلعیدن روحم زده اند
شکل آن سیب که از شاخه می افتد شده ام
همسرم، حاصل جمع همه ی آینه هاست
حیف من آن چه که او یاد ندارد شده ام

بگذار تا ابد
باران ببارد
باید که زیر یک چتر بمانیم
خب حرف های ما
گاهی پشت تنه های درخت کاج
جا می ماند
شاید برای اینکه وقت نیست
عریان نخواهم شد
نگاهت در انتظار دستانم مي گويد
نمي آيي؟
و ادامه دار
ادامه دار مي روم به سوي خطي كه اشك آسمان است
در بي انتهايي مداومي
كه بشارتي ست براي درخشيدن

حالا مانده ام
از پرتوی به سوی تو پریدن
جای تو را هنوز نیافته ام
و سوی نگاهت
آفتابیست
در میان ابدیت باورها
همچون درختان ابهام که سر کشیده اند
انگار به من تعلق داری
و رنگ چشمان تو فراتر از میله های قفس
چگونه درختان از میات ماشین ها قد می کشند
و
چند پله گلی سیاه و سفید
در میان افق ها پایین می روند
و بالا
چند شعر از نصرت رحمانی می خواندیم که این شعر را شنیدم که مادر نصرت خطاب به پسرش می گوید نصرت معتاد شده. دیدم نصرت از خودش گله کرده برای نگفتن و شعر و ننوشتن.
انگار کسی به خودم تلنگر بزند اما خب من که معتاد نیستم.
پس چه چیز مانع گفتن شعر است
شاید حضور یار
که خود
شعر مجسم است
امیدوارم نگویید اعتیاد مجسم ![]()
برای همین هم چند کلمه بالایی را بلغور کردم باشد تا فرصتی بیایم.
تنها برای شعر شعر گفته ام
تنها
تصویر عشق
آن تابلوی درخشانیست
که هیچ نقاشی
نخواهد توانست
آن را بکشد
درست در زمزمه های شبانه
میان اشکی که قلب را روشن می کند
و رنگ آن بی بدیل و درخشان
در میان بوسه ها
پنهان است
صبح جمعه است و عشق انتظار از سر و كول ديوار بالا مي رود تنها به جستجوي يك نقطه نور از تو
خودت كه آدم را ذوب مي كني يار
چند وقت پیش که مهمان امام رضا بودم و توفیقی دست داده بود برای نماز صبح در یکی از شبستان های مسجد گوهر شاد روز جمعه مردی درباره امام زمان گفت که غریب است و بعد از عالمی پرسیده بود و جواب شنیده بود اشد الغربا
راستی تو چه گمگشته ای یار و هستی و نیستی
پیدایی و ناپیدا
دلم برای غربتت می سوزد ....
سخت است همه صدایت بزنند اما دل کسی به دلت راه نداشته باشد
چه قدر تنهایی
تو را به انتظار صلح سبز جهانم
چون فقط تو می توانی
چه قدر مهربان چشم انتظار دعایی
کسی را نداری
ما هستیم ....
هرچه خواستم از نهال بنویسم حرفی نیامد
تنها هستی ام بغضی بود که از عشق دختری که دور از یار خود را کشته بود
چه زیبا
در من هجوم تپش های ماندن
زیباترین توهم رقصیدن بود
دریا
در سكوتي ممتد مي رويم
و ............ احاطه ميكنند همه لحظاتمان را
بر ميخيزيم
تا دريابيم كه هيچ نگفتهايم
به پروازی در ميان ستارگان جاده ميماند
با دو دست
كه بالشان پنداشتهاي
و آن چشمکی كه هر دومان را مينگرد
دستخوش قلبهاييست كه نتوانستهاند مروارید را در آغوش بگیرند
بلندايش سپيدهاي است
که او را چون معشوقي بيبديل به نظاره نشستهام
قصد او ندارم
و در سایه سارش لبخند دست تکان دادن گلدان هاست
و ميستايمش
ميستايمش
كه تنها معشوق ماندگارم مانده است
چونان خدا كه آيين عشق را ميداند
و او در بستر مرا به هزار كمند به سوي خود ميكشاند
و من خدا هستم
خدا من هستم
" دریا جاوید"
نبايد چيزي مي گفتم
نبايد نگاه مي كردم
نبايد دست تكان مي دادم
نبايد فكري مي كردم
اما ....
رنگ پریده ام
تازه کمی خونریزی زخمی که خوردم بهتر شده است
کارم حتی به بالا آوردن خون هم رسید
اما چه انتظاری از یک درمانگر دارید
او می تواند خودش را هم شفا دهد!
دلم می خواهد تا مدت ها به سقف خیره شوم
و در افکارم غرق شوم
اما مجبورم فردا بروم!
دریا جاوید
چه جوجههای کوچکی در دلمان میلرزند
باید پرواز کنیم
از لبه پرتگاه بال میگشاییم
ما سقوط نخواهیم کرد
باد ما را با خود خواهد برد
دریا جاوید
کابینه هفتاد میلونی یا کابینه فامیلها
کلمات می خواهند بیایند
مجال زاییدن نمی یابم
این بار کودک دیر رسی خواهم داشت
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 21:59
وقتی که دل تنگم
بوسیدن لب های یک درخت
آهو ست
نیاز به یه جای پر آب
سر سبز
آخ خنك
و تميز دارم
کاش می دونستم نقاش این نقاشی کیه
خیلی زندس مگه نه؟
!!!!!
سر خم مي كنند
اولين بار
از اعماق چاه شنيده ام
اي بلنددددددد در جستجوي فريادها
كف پايت را بر
سوي انگشت تو را دنبال مي كنم
اي حق
خاموشي ابديام
سينه سوراخ است
و داغي سرخ از اعماق
تنها و تنها و تنها
۷/۳/۸۸
مانده ام که گل ها بوسه خداوند هستند
یا لبخند او؟
و این وسط
بوسه و لبخند تو را به چه تعبیر کنم؟
همه خرمن های گل
تقدیم تو باد
بوسه و لبخند من و خدا
عاشقانه همیشه هست
تا زیبایی هست.
۲۲۲/۳/۸۸
ديگر بس است
تلفيق مردنت درگوشه كوه ها
صدا
گيج از سكوت
فرياد مي كشد
فسيل
و آرواره ام
ياد آور ميمون وارگي ضميمه شده
بر اشك است
ديگر نخواهم گريست
بر هيچ جنگل مدفوني
تنها بر تنم
فواره ها نماد كوهند
كه خاموش
باد را نفس مي كشند
بزرگ ترین مربی بوده است برایم
آموخته ام که دیگر
در بند کسی نباشم
در قلب من دیگر
صدای پای کسی نمی آید
آنچنان كه بالا رفتيم و گريستيم
در دودهاي تكراري ترياك
سبك شديم
درست مقابل يك آينه از من
دو تن ساختيم
تو هم ديوانه شده اي
باید به پشت سرم نگاه کنم ببینم که دم دارم؟
عق مي زنم
لباني كه حسرت بوسيدن داشت
ذوب مي شود در لبانت
دندان ها و صداي جيغ مرا تا مرز باكره گي پيش مي برد
با زهم انحراف وجود را در خودم
تكرار مي كنم
ديگر دوستت ندارم
و دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
در ارضاي پر تداوم رفتن
اين بار يخ زده ام
انگار ريخته است هر چه ديو از وجود من
دریا
حالا كه چه؟ دلم مي خواست تصور كنم در زنداني هستم و با اميد دارم با دست هاي خالي يك تونل مي كنم. اميد من به زندگي همانند اميد اين زنداني است به فرار
اميدي هست كه گرچه وجود دارد اما با سختي همراه است.
حقيقت اين است كه من مدت ها مانند موش كور زندگي كردم در اعماق تاريكي بعد كه كمي نور به زندگي ام تابيد در نهايت يك خفاش شدم. يعني آن كوري همچنان باقي ماند ولي خب كمي آزادي عمل پيدا كردم.
اصلا خيلي ناشكرم. من گاهي مثل عقاب شده ام با چشمان تيزبين اما هميشه چشمان تيزبين نشان دهنده بصيرت نيست. نمي دانم شايد خفاش ها هم مي بيند. پس چرا فكر كردم آنها كورند.
بصيرت چيزيست كه براي زندگي به آن نياز داريم يا شايد خرد.
حقيقت اين است كور بودن يك اصل است مگر اينكه نوري بتابد.
نمي دانم براي روشن شدن زواياي زندگي چه بايد كرد اما خب مي گويند ظاهرا تقوي باعث اين امر است. تقوي يعني اين كه بتواني جلو خودت را در موقع لازم بگيري.
حقيقت اين است كه بي حالي همچون كرم خاكي گاهي چنان دامنم را مي گيرد كه حال و حوصله نه تقوا و نه بي تقوايي برايم نمي گذارد.
( املايم نشت كرده هنگام گذاشتن اين ذ يا ز در فعل هايي مثل گذاشتن يا گزاردن!)
نمي دانم اصلا اينهمه ناشكري چگونه ايجاد مي شود؟ همان تفكر موش كوري همچنان در زندگي حاكم است كه با كمي تلاش خفاشي مي شود.
چرا پروانه نباشيم؟ خب داريم وارد فازهاي زيباشناسانه مي شويم. من از فضاي گل و بلبل لغات خودم خسته شده ام. در اين گونه مواقع شعر افاقه نمي كند. چه طور به خدمتتان عرض كنم از رمانتيك بودم خسته شده ام.
رمانيتك بودن در واقع شايد نوعي ادا باشد.
من اينجا سعي مي كنم لغات سر هم كنم و چرند بنويسم و در نهايت هم فكر مي كنم چرنديات خوبي باشد.
نفرت است كه درونمان را تيره مي كند. من از خصومت متنفرم. خب از اصلا از تنفر متنفرم.
ديگر چه
و دیگر هیچ
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
رودخانه ها را کشتند
آه
ما قلم می کشیدیم
و دود می کردیم
باید در کویر پارو بزنیم
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
در قلب دریا
ماهیان مرده
فراوانند
نگران رفتنم نباش
جای دوری نیست
زیر زمین
خواهم رفت
و نقطه سبز تباهی را
خواهم نوشید
گاهی ادم دلش می خواهد شبانه خاکش کنند
یعنی دلش نمی خواهد کسی از گورش خبر داشته باشد
این است سرنوشت بهترین
من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون بختای بیتابی میخوام
من از اون بختای بیتابی میخوام
من میخوام یه دسته گل به اب بدم
آرزوهامو بیک حباب بدم
سیبی از یک شاخه حسرت بچینم
بندازم تو اسمونو تاب بدم
بندازم تو اسمونو تاب بدم
گل ایوون بهار دل من
یه بیابون لاله زار دل من
گل ایوون بهار دل من
یه بیابون لاله زار دل من
با صدای سیمین غانم
خیلی دوست دارم
تکیه بر دیوارهای تخت جمشید
آه
خستگی ام را گرفت
گریستم
و جغدهای سفید
گرد سرم چرخیدند
در فاصله
لب گرفتن از این مرد
این مجسمه 2500 ساله
که قرن ها
انتظارم را می کشید
هنوز هم اينجا هستم. در خلوتم با خويشتن. برسنگي بلند كه گاهي بر بالايش چنبره ميزنم. با چاهي عميق پيش پايم كه گاهي اعماقش را ميكاوم. با وسعت آسمان كه حالا ديگر ميتوانم بال بگشايم و بر فرازش به پرواز درآيم. به بالهاي رنگي خويش بنگرم و مستانه آواز بخوانم. و خود را در لباسي سپيد بيابم در انتظار داماد بازهم شاعرانه شد. كاش شعر بود تزريق شعر است كه گاهي مرا ازخويشتن دور ميكند و شعر حقيقي در واقع خودم هستم كه گاهي شعر بين ما فاصله مياندازد.
بر دامنه اين حروف و وسعتشان لنگر انداختهام و شادم كه اين حروف هستند ومن قدرشان را ميدانم. بر تكيهگاه محكم كلمات تكيه زدهام و احساس ميكنم دوباره جوان شدهام.
حالا كمي پايين تر ميرويم. ديگر آب راه تنفس را بسته است و ما به مردن فكر ميكنيم. به خوابيدن ابدي. و آرامش مرگ بر پيكرم فرود ميآيد. نميدانم چه چيز خواست از مرگ چهره بدي برايم بسازد. من كه هميشه با مرگ مانوس بودم. اما بازهم همان افسانه هميشگي شدهام با آغوشي باز براي مرگ.
چه قدر فراموشم شده بود مرگ. كدام پرده ظاهري مرا از اين آن جدا كرده بود تا گستره و نور آن را فراموش كنم.
قبل از اينجا ناگاه سقوط كردم. در ميانه همان چاه معلق باقي ماندم و آنقدر اشك ريختم كه سر رفت. اما نه انگار. آن چاه سوراخي بود از اين سوي زمين به آن سويش. اين شد كه اشكهايم هرگز دريايي نشد و از سوراخ انتهاي زمين در كهكشان پخش ميشد. با زهم رها شدم و من هم از سوي ديگر زمين پرت شدم بيرون و مجبور شدم دستهايم را باز كنم و پرواز كنم.
اين شد كه پرنده شدم.
هان. قبول نداريد اين كلمات و حروف معجزه ميكند در انتهاي شب و نميگذارند آسوده بخوابم و ميخواهند باز هم از آنسوي ديگر سوارخ پرتم كنند بيرون؟
ديگر اعماقي نيست ميخواهم خودم را بالا بياورم. چند نفري مردهاند.
پنجشنبه دهم بهمن 1387
و می دیدمت
هر روز و هر روز و هر روز
و نمی دیدمت
وقتی کسی نبود
تو بودی
هیچ کس و همه کس
و دست هایم در ارتفاع دستانت
مانده بود
حالا کسی نمی داند که تو کدام هستی؟
و ابعاد این کلمات مرا به بازی می گیرند
این بار برای تو می نویسم
خود خودت
و می دانم که تاریک ترین ورطه نبودن است
جایی که تو مرا به قلب خویشتن برده ای
و درد در شعرهایش
حجم مرا می نوشد
امروز کسی با پیراهن قرمز
دیدم
تاریخ
تکرار می شود
نقطه اوج در سیاره ای سرد
میان مجسمه های تخت جمشید
باران دیگر نام من نبود
طاهره بود
شعر
برای دل علی اصغر علیزاده
که حالا تکه ای از شعر من است
تاکسی
مرا اشتباه به کافه برده است
جهرم
سر بازی
و آدم شدم
کسی صدا می کند فاطی
و در ذهنم می شوم قاطی
دریا