|
باران و دریا
|
در سكوتي ممتد مي رويم
و ............ احاطه ميكنند همه لحظاتمان را
بر ميخيزيم
تا دريابيم كه هيچ نگفتهايم
به پروازی در ميان ستارگان جاده ميماند
با دو دست
كه بالشان پنداشتهاي
و آن چشمکی كه هر دومان را مينگرد
دستخوش قلبهاييست كه نتوانستهاند مروارید را در آغوش بگیرند
بلندايش سپيدهاي است
که او را چون معشوقي بيبديل به نظاره نشستهام
قصد او ندارم
و در سایه سارش لبخند دست تکان دادن گلدان هاست
و ميستايمش
ميستايمش
كه تنها معشوق ماندگارم مانده است
چونان خدا كه آيين عشق را ميداند
و او در بستر مرا به هزار كمند به سوي خود ميكشاند
و من خدا هستم
خدا من هستم
" دریا جاوید"