باران و دریا

 

 

در سكوتي ممتد مي رويم

و ............ احاطه مي‌كنند همه لحظات‌مان را

 بر مي‌خيزيم

تا دريابيم كه هيچ نگفته‌ايم

به پروازی در ميان ستارگان جاده مي‌ماند

 با دو دست

كه بال‌شان پنداشته‌اي

و آن چشمکی كه هر دومان را مي‌نگرد

دست‌خوش قلب‌هايي‌ست كه نتوانسته‌اند مروارید را در آغوش بگیرند

 بلندايش سپيده‌اي است

که او را چون معشوقي بي‌بديل به نظاره‌ نشسته‌ام

 قصد او ندارم 

 و در سایه سارش لبخند دست تکان دادن گلدان هاست

و مي‌ستايمش

مي‌ستايمش

كه تنها معشوق ماندگارم مانده است

چونان خدا كه آيين عشق را مي‌داند

و او در بستر مرا به هزار كمند به سوي خود مي‌كشاند

و من خدا هستم

          خدا من هستم

 

 " دریا جاوید"

چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ + 10:26 + دریا +