|
باران و دریا
|
کمالگراها بخوانند:
کمالگرایی باعث میشود که ما کارهایمان را انجام ندهیم، چون از ناقص انجام دادن آن میترسیم.
متخصصان شناختدرمانی معتقدند که اگر از چیزی میترسید، خود را مدام در معرض آن قرار دهید.
در این صورت، متوجه میشوید که هیچ اتفاق بدی رخ نخواهد داد و در نهایت، ذهنتان درک میکند که موقعیت خطرناکی وجود ندارد و همه چیز امن است.
در واقع، با این روش خود را در مقابل درد کاذب، بی.حس خواهید کرد و به مرور درمییابید که اصلا دردی وجود نداشته است.
بنابراین، اگر کمالگرا هستید، خود را مدام در معرض نقص قرار دهید:
_برای ارسال پیام، آن را بیش از یک بار چک نکنید.
_ فقط با یک نگاه ساده به آینه، از خانه بیرون بزنید.
_بگذارید مدتی قاب یا ساعت روی دیوار دقیقا صاف نباشند.
_ اجازه دهید مدتی لبههای دو قالی نسبت به هم دقیقا موازی نباشند.
_بگذارید مدتی دو مبل، دقیقا رو به روی هم نباشند.
_پس از فقط یک بار بازبینی پروژه، آن را برای همکارتان ارسال کنید.
_یک بار، بدون دوربین به سفر بروید تا مجبور نشوید از تمام ثانیهها عکس بگیرید.
_برای مهمانی فقط یک بار برنامهریزی کنید و جزئیات آن را ننویسید.
_وقت مشخصی را برای کار بگذارید و پس از آن مدت، با هر کیفیتی آن کار را تمام کنید.
_بدون چک کردن تمام جزئیاتِ دستور پخت، آشپزی کنید.
_بدون آمادگی، دعوت دوست خود را قبول کنید.
_در مهمانی، چند لیوان متفاوت با لیوانهای یکدست را سر سفره بگذارید.
_در جمع، شروع کنید بیمقدمه در مورد موضوعی حرف بزنید.
وقتی مواردی مثل این کارها را مدام انجام دهیم، متوجه میشویم که اتفاق بدی نمیافتد و زندگی همچنان جریان دارد.
زندگی کامل وجود ندارد.
همهچیز در جهان، از جمله ما و کارهایمان، نقص و ضعف دارند.
باید یاد بگیریم که با وجود نقصها چطور زندگی کنیم و عمر خود را در انتظار روزی که همه چیز کامل خواهد شد، تلف نکنیم.
روزبه روز
16 بهمن
در اثر ناآگاهي و انتخاب نادرست از جهانبيني به جاي عشق حقيقي خواسته و ناخواسته به سمت شهوت كشيده شدم. برایم رابطهی بين زن و مرد و رفتار آنها براي من معناي عشق ميداد. هر چند همين شهوت هم جزء كوچكي از عشق است. امروز عشق معناي وسيعي به وسعت نام مقدس خداوند دارد. در حقيقت عشق يعني خدا و خدا هم يعني عشق. امروز توانايي و ظرفيت در مقابل عشق دادن به اندازهی قلبم است، بيشتر از آن ادعا ميباشد. عشق يعني دوست داشتن خود و دیگران و پذیرش هرچیزی به همان صورت که هستند، آرامش، صلح، خدمتگزاري، خيرخواهي، همدردي و همدلي و همزباني و تيمار و نوازش خود و همدردان، امروز ذهنم را از رنجش، حرص، نفرت، انتقام و شهوت جنسی و مقام و منصب خالي ميكنم. به خودم و ارزشهايم نگاه ميكنم و عميقترين احساسات و علاقه را نثار خودم ميكنم و خودم را با تمام ارزشهاي والايم تقديم خداوند ميكنم. به كسي كه معناي عشق را در وجودم تبديل به حقيقت كرد. امروز در حضور حضرت عشق به زيبايي، سرور و شادي ايمان، بهبودي، پاك ماندن، آرامش، انرژي مثبت و تقسيم آن با ديگران ميانديشم. براي رسيدن به خداوند نيازي به جاي خلوت و تاريكي و پناهگاه يا بيابان ندارم. زيبایي جهان راه ارتباطي من با خالقم ميباشد.
عشق زيباست!
روزبه روز
1 بهمن
براي هيچكس پذيرش درد و نااميدي آسان نميباشد. امروز تحمل درد و نااميدي مقداري برايم آسانتر شده است. ميدانم كه بيماری من تواناييهاي بسياري دارد و ميتواند مرا به شدت عذاب دهد. ابزارهاي برنامهی خودیاری رهايي ميگويد، اگر توانايي رهايي از افكار دردناك را نداري «كمك بگير» به راهنمايت تلفن بزن. اگر وي نبود ساير دوستان هستند. پيشنهاد ميكند كه به جلسات برو، مشاركت كن. اگر توانستي به همدردي مثل خودت گوش بده با او مدارا كن. امروز از تجربهی عذاب درد و حال بدي ياد ميگيرم كه بيشتر از چند ساعت دوام ندارند. ميتوانم از راهكارها و ابزارهاي برنامه به نحو احسن سود برده و اين حالات را تبديل به حال خوب كنم. آيا امروز به خاطر اين نعمات از خداوند تشكر كردهام؟ هنگام درماندگي و نااميدي به سوي خداوند دست دراز كرده و از او طلب قدرت تحمل و پذیرش شرایط و مشکلات را ميكنم. امروز ناتواني و عجز من در مقابل اتفاقات باعث شده است كه نيروي فراي قدرت بشريت از من حمايت كند. خداوند را به خاطر حمایت از من در شرایط سخت میپرستم.
با اعلان عجز درمقابل خداوند، توانا ميشوم!
روزبه روز
26 دي
امروز ميخواهم خداوند را به خانهی دلم و خلوتم دعوت كنم. بهتر است قبل از اینکار خانهی دل را پاك و تميز كنم، تا در خور مهمان عزيزي مثل خداوند باشد. دلي كه از نفرت، كينه، حسادت، خشم و غرور و ... آكنده است، چگونه ميتواند جايگاه مناسبی برای مهمانی چون خداوند باشد؟ امروز تنها شرط رهايي از دردهاي وابستگي، اعتماد و ايمان به خداوند و خانهتكاني دروني از آشغالهایی است، که من سالها آنرا در قلبم انبار کرده بودم. امروز به تلاش خود جهت رهايي از آلودگيها كه سالها دلم را سياه كرده است ادامه ميدهم. اين را ميدانم كه با خانهتكاني دل خود چيزهايي را از دست ميدهم كه سالها مرا در گرداب خودخواهي و خودمحوري اسير و گرفتار كرده و آرامشم را از بين برده بود. امروز ميدانم در جايي كه خداوند وجود دارد ترس مجال فعاليت ندارد. امروز با لیست کردن ترازنامه، خانهتكاني دروني را شروع کرده ام. سعي ميكنم با صداقت كامل بدون قضاوت در مورد خود و دیگران، دلم را بري از هر آلودگي كنم تا لايق مهمانی چون خداوند در مهمانسرای قلبم باشد.
دل با ياد خداوند قرار و آرام ميگيرد!
الا بذکرالله تطمعن القلوب
روزبه روز
22 دي
به خاطر فراموشي گاهي نميتوانم جلوي عصبانيتم را حتي به خاطر مسائل كوچك و بي اهميت پيش ميآيد بگيرم. امروز تجربه به من نشان داده است، كه عصبانيت يكي از شاخههاي بيماريم ميباشد. پس من چگونه جلوي پيشرفت و گسترش عصبانيتم را بگيرم؟ امروز اصول برنامه ميگويد كه از درگيري و احتمال درگير شدن پرهيز كنم. من اگر دنيا را همانطور كه هست ديده و آن را پذيرفته و يا بدانم كه ديگران هم احتمال خطا دارند و من به عنوان يك فرد از تمركز روي مسائل به خصوصي دست بردارم، مسلماً وسعت و شدت عصبانيت باعث خشم و درگيريام نميشود. امروز ميدانم اگر به عصبانيت اهميت دهم در فكرم آن را وسعت داده و باعث شدت آن ميشوم. آيا موقع عصبانيت دعاي آرامش ميخوانم؟ من قصد دارم كه زندگيم را با نگراني در مورد چيزهايي كه موجب از بين رفتن آرامشم ميشود تلف كنم؟ امروز وقتي كه از موضوعي عصباني ميشوم، سعي ميكنم با خواندن دعاي آرامش و تمركز روي بيماري خود و زيباييهاي زندگيم، خود را از احساسات بد رها سازم!
عشق و دوست داشتن ديگران را تجربه كن!
سپهبد سلیمانی حتی پس از مرگش نشان داد که نمیخواد از قدرتش سو استفاده کنه و وصیت میکنه که کنار شهدای همرزمش خاکش کنند در حالی که میتونه از جایگاهش استفاده کنه
و این باید درسی باشه برای کسانی که با سو استفاده از جایگاهشون خیانت میکنن
سلیمانی انسانی هست که ازقدرت برای اسلام و ایران چشم میپوشه میتونست کاندید رییس جمهوری بشه و پیروز بشه اما نشد
او نشان داد که چه عارف والا مقامیه که به هیچ چیزی وابستگی نداره
.
عشق فعال بودن است، نه فعل پذيرى؛ پايدارى است، نه اسارت.
به طور كلى، خصيصه فعال عشق در درجه اول نثار كردن است، نه گرفتن.
نثار كردن برترين مظهر قدرت آدمى است. در حين نثار كردن است كه من قدرت و ثروت و توانايى خود را تجربه مىكنم. تجربه نيروى حياتى و قدرت درونى كه بدين وسيله به حد اعلاى خود مىرسد، مرا غرق در شادى مىكند.
من خود را لبريز، فياض، زنده و در نتيجه شاد احساس مىكنم."
#جمله
❣ @Hamsaraane 💑 همسرانموفق
مغز بیمار
باوجود مغز کپک زده صحبت کردن از مرام و معرفت (عشق) کار آسانی است اما عمل کردن طبق اصول عشق بسیار سخت است..چرا? چون اصول زندگی ما تماما بر اساس تظاهر تقلب و ریا پابرجاست. ما فرزندان ترس هستیم، و کمتر کسی از ما این شانس را داشته که در دامن و کنار افراد معنوی پرورش پیدا کند من امروز متوجه یک موضوع بسیار مهم و اساسی شده ام و آن اینکه هیچکس از خوشبختی هیچکس دیگر بدان شکل که ادعا میکند خشنود نیست وقتی ریشه در ترس باشد همه چیز بوی رنگ و ریا و حسادت میگیرد و تلاش ما برای وانمود کردن اینکه من اینجوری نیستم راه به جایی نخواهد برد درحقیقت آرزوی لفظی ما برای خوشبختی دیگران همان آرزوی قلبی بدبختی است (شناخت از خود کلید حل معماست) برخلاف گذشته امروز سعی میکنم به کسی نگویم مبارک است چون با نیت قلبیم درتضاد است آن آرزوی را که به ظاهر برای دیگری میکنیم بهتر است برای خود و آن طرزتفکر وارونه که فقط خدا میداند تا چه اندازه دست و پاگیر آزاردهنده است انجام دهیم فقط برای خودمان و احساسات جابه جایمان دعا کنیم تا خداوند لحظاتمان را پر از نور کند....فقط برای امروز: زندگی باوجود تمام ناملایمات و کم و کاستی ها میتواند رضایت بخش باشد.
عادتی ها
❄️🌨❄️🌨❄️🌨❄️🌨❄️
دنبال این نباشید مردم به شما #ارزش و اعتباری ببخشند که خود آن را #باور ندارید و ابتدا به خود نبخشیدهاید!
⚠️ زیرا این اعتبار را روزی خودشان نیز از شما خواهند گرفت!
به جای اینکه تلاش کنید به هر روشی ارزش خود را به دیگران ثابت کنید؛ تلاش کنید، اینقدر بر شایستگیهای درونی خود بیفزایید تا دیگر #وابسته_به_تایید_دیگران_نباشید.
اگر باور داشته باشید که خوب و ارزشمند هستید، به هر چیز پست و بیارزش، راضی نمیشوید! نه به این معنی که #پرتوقع میشوید! بلکه وضعیتی را که #عزت_نفس شما را زیر پا میگذارد، نمیپذیرید.
شما در این دنیا رسالتی بزرگ دارید که از #جسم و #روان خود مراقبت کنید و آن را به سمت سلامت و انسانیت هدایت کنید.
پس باید با هر چیزی که شما را به بدی وا میدارد، مبارزه کنید.
اگر رابطهای هست که در آن #تحقیر میشوید، آن را رها کنید.
زیرا شما نباید خود را شایسته بودن در روابط تحقیرآمیز بدانید و نهایتاً اگر نمیتوانید به هر دلیلی از رابطه کنار بروید؛ حداقل #رشد و تعالی خود را مستقل از دیگران کنید تا خودبخود آنهایی که در زندگی با #تغییرات شما پیش نمیروند؛ از دایره #کنترل و تاثیرگذاری بر شما خارج شوند.
اما اگر همیشه به شدت تحت تاثیر دیگران یا شخص خاصی هستید اتفاقی نیست!
🔸 چه چیزی در شما این تاثیرپذیری را زیاد کرده است؟
ممکن است #وابستگی یا یک #کمبود و ضعف باشد!
شما با وابستگی نمیتوانید روابط نامناسب را مناسب کنید!
آدمهای وابسته #حد_و_مرز مشخص روانی یا فیزیکی با دیگران ندارند. آنها نمیتوانند به درخواست دیگران "نه" بگویند و همیشه وقت، انرژی و حریم آنها مال دیگران است.
داشتن حد و مرز به این معنی نیست که تمام روابط خود را با دیگران قطع یا همیشه با همه مخالفت کنید و برای همه قانون وضع کنید که چگونه باشند؛ بلکه میتوانید محترمانه و قاطعانه به دیگران واضح نشان دهید ضمن پذیرش آنچه واقعا هستند، مخالف چه رفتارهایی هستید و چه رفتارهایی از آنها را تایید نمیکنید،تا آنها بدانند در کجا حریم شما را رعایت نکردهاند و نیز بدانند شما رفتارشان را نشانه گرفتهاید نه خودشان را...
#پذیرش دیگران، همانطور که هستند؛ به معنی تایید تمام رفتارهای آنها نیست.
#انجمن_افسردگان_گمنام_اصفهان
❄️🌨❄️ @Depaesf ❄️🌨❄️
❄️🌨❄️🌨❄️🌨❄️
هر #تغییری با #پذیرش کامل خویشتن و #خوددوستی شروع میشود.
شما ممکن است فکرکنید؛
🔸👈خوددوستی یعنی :
⚠️#خودشیفتگی یا
⚠️#خودخواهی!
یا اینکه من چرا باید وقتی #نقص دارم خودم را #بپذیرم؟!
وقتی با عشق به خودتان نگاه میکنید و از نقاط ضعف و قوت خود آگاهی دارید، اتفاقا خود را دیگر بالاتر یا برتر از دیگران نخواهید دانست!
افرادی که ضعفهای خود را نمیتوانند بپذیرند یا دیدگاه منفی و حقیرانه نسبت به خود دارند؛ مسلما دیگران را بهتر و برتر از خود میدانند یا اینکه برعکس با #انکار ضعفهای خود و #فرافکنی، دیگران را پایینتر از خود میدانند!
اما خوددوستی، یک عشق آگاهانه به خویشتن است و با عشق به دیگران منافاتی ندارد!
اگر شما نمیتوانید خودتان را دوست بدارید هیچکس مقصر نیست و هیچکس هم نمیتواند به شما خوددوستی تزریق کند!
تا زمانی که #باورهای_منفی نسبت به خود دارید! دوست نداشتن خود، معایب زیادی به همراه دارد و مزایایی پنهان! دوست نداشتن خود ممکن است باعث شود شما #ترحم و توجه دیگران یا حداقل آنکه دوست دارید را بر انگیزانید! یا اینکه در #احساس_قربانی بودن بمانید و کاری برای تغییر وضعیت خود نکنید!
و یا اینکه مجبور نباشید مسئولیت شکستهای خود را بپذیرید!
شما چقدر آگاه به این مزایای پنهان هستید که بخاطر آنها همچنان خود را دوست ندارید؟
اگر متوجه نتایج منفی رفتارهای خودنادوستانه خود باشید؛ از این بازی قربانی بودن دست بر خواهید داشت.
🔴چرا بر ضد خودتان شعار سر میدهید؟
🔴به چه دلایلی خودتان را دوست ندارید؟
🔴آیا این دلایل، منطقی و واقع بینانه هستند؟
🔴چه تفکرات منطقی و مثبتی میتوانید بیاورید که این دلایل را نقض کند؟
همیشه سقوط آسانتر از صعود است؛ پس خیلی راحتتر است به افکار تحقیرآمیز و #وابستگیآور بچسبید تا اینکه برای استقلال و #رشد خودتان، مسئولیت بپذیرید!
ریسک کمتری هم دارد زیرا ممکن است از منطقه امن خود خارج شوید!
اما رشد نکردن و علاقه نداشتن به خود یعنی انتخاب راهی آسان برای تخریب خود!
آگاه به انتخابها و افکار خود باشید و #عزت_نفس خود را تقویت کنید.
#انجمن_افسردگان_گمنام_اصفهان
❄️🌨❄️ @Depaesf ❄️🌨❄️
قانون دوازدهم :
عشق سفر است ! مسافر این سفر ،
چه بخواهد چه نخواهد از سر تا پا عوض میشود !
کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند !
قانون سیزدهم :
در این دنیا بیش از ستارههای آسمان، مُرشدنما هست !
مُرشد حقیقی آن است که تو را به دیدن درون خودت و کشف کردن زیباییهای باطنت رهنمون میشود، نه آن که به مُریدپروری مشغول شود !
قانون چهاردهم :
به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو !
بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو ...
نگران این نباش که زندگیات زیر و رو شود، از کجا معلوم زیر زندگیات بهتر از رویش نباشد ؟!
سلام صبح زیباتون بخیر شاد باشین .
روستایی بود که فقط یک چاه آب داشت. سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر قابل استفاده نبود. روستاییان پیش پیر ده رفتند تا بپرسند که چه باید بکنند؟
پیرمرد با تجربه به آنان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد. روستاییان صد سطل آب برداشتند اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو ماند. دوباره پیش او برگشتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم فایده ای نداشت. روستاییان بنابر گفته او برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.
پیرمرد پرسید: چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را بیرون آوردید؟ روستاییان گفتند: نه، تو گفتی فقط آب برداریم نه لاشه سگ را!
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
لاشه سگ حکایت اوضاع ماست. خیلی از مسایل حل نمی شوند. بلکه از دولتی به دولت دیگر و از نسلی به نسل دیگر منتقل می شوند. هر چقدر هم آب می کشیم باز هم چاه مان بوی متعفن سگ مرده می دهد. یک مورد را با هم مرور کنیم:
مردم یک مساله مشخص دارند. بخشی از پولشان را پس انداز می کنند با انگیزه های مختلف. یکی می خواهد در آینده خانه بخرد و دیگری جهیزیه دخترش را تامین کند و یکی نیز نقشه دارد کسب وکاری برای خودش راه بیاندازد. مردم می خواهند این پولی که پس انداز می کنند، ارزشش حفظ شود و هم اینکه به صورت معقولی افزایش پیدا کند (پنج سال بعد قدرت خرید بیشتری داشته باشند). این خواسته مردم، کاملا معقول و منطقی است. اما مشکل آنجاست که برای این خواسته مشروع و منطقی جواب مناسبی فراهم نشده.
آیا می توانم به شیوه ای اطمینان بخش، در ایران ماهانه یک متر زمین بخرم؟ نه!
آیا می توانم در سهام صد شرکت استارت آپی که ستارگان موفق سال های آینده هستند سرمایه گذاری کنم؟ نه!
آیا اگر تشخیص دهم یک صنعت خاص رشد خوبی خواهد داشت می توانم به راحتی روی آن سرمایه گذاری کنم؟ نه!
آیا گزینه های آسانی برای آنکه ریسک خودم را در برابر تغییرات نرخ ارز پوشش دهم وجود دارد؟ نه!
آیا می توانم به جای آنکه در یک صندوق بازنشستگی سرمایه گذاری کنم، در شش صندوق، آتیه ام را تامین کنم؟ نه!
در صورتی که در کشورهایی که بازارهای مالی پیشرفته دارند شما می توانید ماهانه معادل یک متر زمین بخرید! فقط با مراجعه به یک نهاد مالی و یک بار سرمایه گذاری، همزمان سهام دار صد شرکت استارت آپی شوید. اگر با چین تجارت می کنید، می توانید از ابزارهای مالی استفاده کنید که ریسک شما را در برابر تغییرات نرخ یوان پوشش دهد.
فرض کنید که فکر می کنم دلار گران می شود. سه راه دارم: یکی اینکه بروم بازار، دلار بخرم و آنرا بگذارم زیر بالش. دوم اینکه دلار بخرم، آن را در حساب ارزی بانکی بگذارم و سوم اینکه سهام شرکت های با درآمد ارزی بخرم. این سه گزینه تاثیر کاملا متفاوتی بر اقتصاد می گذارند. مقایسه کنید دلاری که زیربالش های ماست و دلاری که در بانک ها می تواند تجمیع شود و تسهیلات ارزی ارایه کند. اما گزینه دوم و سوم در ایران به خوبی کار نمی کند. چرا؟ به این خاطر که مردم به دلیل تجربیات تلخ، در مورد سپرده های ارزی به بانک ها سخت اعتماد می کنند و گزینه سوم نیز محدودیت هایی دارد. بازار سرمایه (بازار خرید و فروش سهام و سایر اوراق بهادار) خوب رشد کرده، اما بعضاً به خاطر ترس و تنگ نظری و مخالفت های جاهلانه، نه تنوع گزینه هایش به میزان مطلوب است و نه آنچنان عمقی دارد که بتواند میزبان حجم نقدینگی 1700 هزار میلیارد تومانی باشد.
مشکل اینجاست که ما گزینه های متنوع و مطلوب سرمایه گذاری پیش روی مردم نگذاشته ایم. لذا مردم مجبورند در صف و در حال هجوم باشند: گاهی برای خرید سیم کارت! گاهی خودرو، زمانی طلا و سکه، گاهی ارز و گاهی هم هجوم برای پس گرفتن پول شان از موسسات مالی اعتباری بی اعتبار! و نباید مردم را ملامت کرد. باید کسانی را ملامت کرد که کار را به اینجا کشاندند.
دقت کنید که منظورم این نیست که فقط نبود گزینه های متنوع و مطلوب سرمایه گذاری، تنها لاشه سگ است. افزایش کنترل نشده نقدینگی، بی اعتقادی به بخش خصوصی، نگاه قیم مابانه به مردم، تخصیص بودجه بسیار ناکارآمد دولتی، عدم تعامل پذیری جهانی و وابستگی دولت به درآمدهای نفتی ... لاشه سگ هایی هستند که تا از چاه بیرون کشیده نشوند، همچنان بوی تعفن ما را آزار خواهد داد.
به گواه تاریخ و شهادت خارجیان، ایرانیان تجارت را خوب می فهمند و خرید و فروش در ذات شان است. اگر بازار خوبی فراهم شود و گزینه های سرمایه گذاری متنوع و متعدد فراهم شود شک ندارم که پول و پس انداز مردم گزینه های خود را پیدا خواهد کرد و چرخ های تولید بهتر خواهد چرخید.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
یادداشتی از دکتر محمود سریع القلم
چرا ایران به راحتی مورد هدف قرار میگیرد؟ چرا هر نسبتی دادن به ایران تقریباً مجانی است؟ چرا پیوسته ما را متهم میکنند؟ چرا بیشتر وقت سخنگوی وزارت خارجه صرف رد اتهام است تا تبیین سیاست خارجی کشور؟ چرا از جیبوتی گرفته تا همسایگان بزرگ و قدرتهای جهانی ما را نفی میکنند؟ چرا تقریباً همه اعضای سازمان کنفرانس اسلامی علیه ایران رأی دادند؟
از منظر علم روابط بین الملل، پاسخ به این پرسشها بسیار ساده و روشن هستند. اما قبل از طرح پاسخ به این نکته توجه فرمایید: با سرمایهگذاری و همکاری بینالمللی که عربستان طی ۴۰ سال گذشته انجام داده به مهمترین بازیگر انرژی چه در قالب اوپک و غیر اوپک تبدیل شدهاست. ۱۰ میلیون کارگر خارجی با درآمدی حدود ۱۸ میلیارد دلار در این کشور کار میکنند. حدود ۴۴۰۰۰ نفر متخصص عرب و غیر عرب در بهداشت، صنعت، آموزش و غیره از دولت عربستان حقوق معادل پنج میلیارد دلار دریافت میکنند. اروپا در تحریم روسیه بعد از الحاق کریمه، بسیار ملایم تر از آمریکا رفتار کرد. چون اتحادیه اروپا، حدود نیم تریلیون دلار با روسیه تجارت میکند. تجارت آمریکا با روسیه حدود ۴۰ میلیارد دلار است که در مقیاس جهانی بسیار ناچیز است و بنابراین، تحریم روسیه بسیار آسان و کمهزینه بود. آمریکا با چین بسیار محتاطانه عمل میکند چون نیم تریلیون دلار با آن کشور تبادل دارد. چینیها بقدری آرام و پیچیده عمل میکنند که غربیها به طور دقیق از قدرت مالی و نظامی آنها، اطلاعات دقیقی ندارند و بیشتر حدس میزنند. در نهایت آمریکا در قبال مکزیک کوتاه خواهد آمد چون بدون نیروی کار مکزیک، بخش کشاورزی و خدمات در آمریکا دچار اختلال جدی میشود. اروپاییها به شدت یکدیگر را رعایت میکنند چون ۷۰ درصد تجارت آنها در میان اعضای اتحادیه اروپاست. همه به آلمان احترام میگذارند چون مازاد تجاری آن در سال ۲۰۱۶، رتبه اول جهانی را آورد: ۲۸۵ میلیارد دلار. نیم میلیون مهندس چینی فقط در آفریقا، مشغول تولید و ساخت عمرانی هستند. یک شرکت مسافری هوایی رتبه سوم هندی، اخیراً ۲۰۵ هواپیمای ایرباس سفارش داد. سالانه حدود ۱۷۰ میلیون نفر خارجی از ۵۳۵ راه ورودی، به آمریکا سفر میکنند. ۹۰۰ نفر افسر مسلمان در اداره پلیس شهر نیویورک کار میکنند. پنج میلیون انگلیسی در اسپانیا ویلا دارند. در سال حدود ۱۳ میلیون نفر خارجی از دوبی بازدید میکنند. شش میلیون هندی در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس کار میکنند. و هزاران آمار دیگر در تبادلات و ارتباطات متقابل میان کشورها.
مقایسه کنید این واقعیات جهانی را با هیجان و خندۀ افراد اجرایی در راهروی هواپیمای ایرباس که به ایران تحویل داده شده بود. حقیقت این است که ایران یک کشور صرفاً وارد کنندهاست. استقبال اروپاییها از برجام به خاطر فروش کالا و خدمات است. آمریکا به ایران نیازی ندارد اما به عربستان، ترکیه و مصر نیاز دارد. بخش اعظم احترامی که یک کشور به کشوری دیگر میگذارد به خاطر نیاز است و نه اخلاق. روابط بین الملل در سه واژه خلاصه می شود (به ترتیب): نیاز،ترس و بنابراین احترام.
چرا هر حرفی و اتهامی به ایران روا داشتن بدون هزینه است؟ افرادی هستند حتی نمیتوانند بگویند که ایران کجای کرۀ زمین است اما هرچه میخواهند نسبت میدهند. چرا؟ چون بود و نبود ایران برای آنها اهمیت ندارد. کدام کشور و صنعت و شرکت به ما نیازمند است؟ کدام کشور از ما میترسد؟ اصل اجتناب ناپذیری (Indispensability) به این معناست. هندیها برای آنکه توازنی در روابط با همسایه چینی خود ایجاد کنند، تبادلات وسیع و عمیق عمرانی و خدماتی با ژاپن برقرار کردهاند. عربستان ۲۰ میلیارد دلار در روسیه سرمایهگذاری کرده تا سیاستهای مسکو را تعدیل کند. وقتی کشوری بخصوص همسایگان را به خود وابسته کند به طور طبیعی مانع از رفتار و گفتار خصمانه آنها میشود. نفت و گاز و محصولات پتروشیمی ما به وفور در بازارهای بینالمللی قابل یافت است. محصولات کشاورزی ایران، رقبای خارجی نیز دارد ضمن اینکه فرش هندی، ترکیهای و چینی، خریداران متوسط را راضی کردهاست.
بنابراین، استراتژی ما برای آنکه حداقل تعدادی از کشورها را به خود نیازمند نماییم چیست؟ دستگاه دیپلماسی به معنای علمی و کاربردی مفهوم، استراتژی سیاست خارجی نداشته است زیرا سیاست خارجی = ملاقات، جلسه و سفر. سیاست خارجی = اعلام مواضع، رد اتهام و دفاع از خود. سیاست خارجی = موعظه و دعوت به مراعات کردن و انسان خوب بودن. کدام اندیشههای اقتصادی، فنی و سیاسی، ارتباطات خارجی کشور را تئوریزه کرده است؟
@bestdiplomacy
#سوال
اشو عزیز:
من همسر دارم اما زنان دیگر هم توجهم را جلب می کنند و نسبت به آنها علاقه و اشتیاق نشان می دهم .
اما وقتی که همسرم نسبت به یک مرد دیگر علاقه و توجه نشان می دهد،
حسادتم برانگیخته می شود و از درون آتش می گیرم.
چه کار باید کنم؟
#پاسخ
مردان از دیرباز برای خود آزادی قائل بوده اند اما آن را از زنان دریغ داشته اند و زنان را در چهار دیواری خانه زندانی کرده اند.
اما آگاه باش!
آن روزها به پایان رسیده اند.
اکنون به همان اندازه که تو آزاد هستی،
زن ها هم آزاد هستند.
پس اگر می خواهی درونت از حسادت آتش نگیرد.
دو راه در پیش داری:
#راه_اول:
این است که تو از اشتیاق و هوس رها شوی.
جایی که هوس نباشد، حسادت هم نیست.
#راه_دوم:
اگر نمی خواهی هوس و اشتیاقت را نسبت به زنان دیگر رها کنی،
پس برای دیگران هم همان آزادی و اختیار را قائل باش.
اما من می خواهم که تو شجاع باشی و راه اول را انتخاب کنی و خودت را از هوس رها کنی.
اگر یک زن را لمس کنی، تمامی زن های دنیا را لمس کرده ای.
اگر یک مرد را بشناسی، تمامی مردهای دنیا را
شناخته ای چون تفاوت فقط در سطح و ظاهر است.
اگر کسی نتواند با یک زن، تمامی زن های دنیا را لمس کند و بشناسد، در یک #روح_ناهشیار به سر می برد.
چنین مردی اگر تمامی زن های دنیا را هم بشناسد،
هیچ شناختی از زن پیدا نکرده است.
غیر ممکن است که بتواند از زن چیزی بفهمد یا عایدش شود.
چرا که شناخت، به وسیله ی هوشیاری و خود آگاهی حاصل می شود.
مردِ ناهوشیار تا آخر عمر به دنبال زنان می دود و هر کسی را که به دست می آورد، رها می کند و به دنبال دیگری می رود.
همچون کوری که کورمال کورمال، بدون هدف راه می رود. بله، درست می گویی!
درونت آتش می گیرد.این طبیعی است.
چون "نفْس" مرد آزار می بیند.
تو فکر می کنی که این یک چیز کاملا طبیعی است که به زنان دیگر توجه و علاقه نشان بدهی و هیچ اشکالی ندارد.
بالاخره از قدیم گفته اند:
"مرد، هر چه باشد، مرد است."
این ضرب المثل را مردها اختراع کردند.
چون فکر می کردند که یک زن هرگز برای یک مرد کفایت نمی کند و او را راضی نمی کند.
این یک حقه ی مردانه است.
یک زن برای یک مرد کفایت نمی کند
اما یک مرد برای یک زن کفایت می کند؟
آن مرد هم حتما باید تو باشی؟
تو در لایه های ذهنت این باور را داری که :
مرد باید آزادی بیشتری داشته باشد.
زن تو، به اندازەی تو آزاد است و اگر فکر می کنی که درست نیست به مردان دیگر علاقه و توجه نشان دهد پس علاقه و توجه تو هم نسبت به زنان دیگر درست نیست.
جنگیدن یعنی ایجاد بحران برای جامعه
جنگیدن در شرایط فعلی یعنی نابود کردم تمام زیر ساخت های جامعه
ما اگر می خواهیم بجنگیم باید برای شخصیت سازی تک تک افراد جامعه مان بجنگیم...
وقتی نتانیاهو خودشو به خاطر صلح ایران و آمریکا کشت تا بتونه برجام رو به هم بزنه یعنی صلح به نفع ماست
ما از شهامت آقای روحانی متشکریم
اما معتقدیم بنا به دلایلی شیخ حسن می تونه به یک شخصیت ویژه تبدیل بشه
از این جهت که ایشون چیزی برای از دست دادن نداره
و یکی دو سال از ریاست جمهوریش باقی مونده و یمی تونه با دیدار با ترامپ این تابو رو بشکنه
بسیاری از کشورهای منطقه چشم به ایران دارن و ضعیف شدن ایران در واقع ضعیف شدن اسلامه
ما از مسئولان می خواهیم تمام تلاششان را برای صلح انجام بدن
درسته آمریکا برجام رو زیر پا گذاشته اما برجام به ایران فرصت داد تا بتونه سیاست ها رو پیشبینی کنی و فرصت بخره
قدرت ما صلح ارامش و سکوت ماست
پیامبر اسلام هم با کفار عهدنامه بست چون منافع مسلمانان ایجاب می کرد گرچه کفار زیر پا گذاشتن
مذاکره با آمربکا لزومن به معنای پذیرفتن زورگویی اون نیست
جهان فعلی جهان گفتگو و مذاکرست
ما باید تلاشمان رو انجام بدیم
مذاکره با آمریکا لزوما به معنای پذیرفتن شرایط این کشور نیست
ما باید گذشته رو رها و در حال زندگی کنیم
ما باید از استراتژی مشت بسته بیرون بیایم
بسیاری ظریف و تیمش رو به خاطر برجام سرزنش کردن اما تاریخ نشان خواهد داد که کارشون درست بوده چون بر توانمندی ایران اضافه کردن
ما هموابسته ها نقطه مثبت خودمان را نمی بینم خودمان را وقف دیگران کرد ه ایم. هموابسته اولین رابطه ای که مشکل دارد با خودش است. انکار در بچه گی خوب است. اما ما دردهای جسمی را انکار می کنیم. انکار آدمی را خیال باف و نادان می کند. مثل رنجش. من مشکلی ندارم همین که می بینم طرف را ناراحت می شود من مشکل دارم. من هنوز نبخشیده ام. انکار مکانیزم بدنم است که درد را کمتر می کند روپوشی برواقعیت های زندگی است دلا یل به ظاهر منطقی ولی غیر منطقی. رفتار های هموابسته گونه را ادامه می دهم با نهانه های خودم. انکار عادت هارا به وجود می اورد انکار احساسات منفی را قالب می کند اضطراب پریشانی ترس وحشت وغیر مرا در لایه ایی از انکار می برد. وحشت یک قسمت از حیوان وحشی است اول در رابطه با خودمان مشکل پیدا می کنم دوم با خدا. روح داریم که جسم در خدمت اوباشد ما جسم را پادشاه کردیم یک توپ پر از غرور آنجاست اگر روزی به جایی برسم که منیت خودم را به زمین بگذارم که اخلاق معنوی پیدا می کنم. ارتباط سالم دوطرفه است. هر دویک جا را نگاه می کنیم من آن نقطه را می بینم او نمی بیند برویم یک کسی را پیدا کنیم که کنار ما باشد اگر امد کنار ما دست او را بگیریم این رابطه سالم است. وقتی طرف رو. در روی تو بایستد اومن را کنترل می کند ومن اورا
روح را توی قفس تاریک انداخته وجسم هم اسیر روح است 1 - ادم هموابسته دانایی ندارد وکاری ندارد 2- ذهن پردازی می کند 3 -احساس غالبش احساس بی ارزشی خجالت شرم وبی کفایتی ِکنترل کردن گیردادن به کمی وکاستی هاکنترل است دوری ونفرت ایجاد می کند کنترل یعنی مورا از ماست کشیدن هموابسته کسی است که از خودش استقلال ندارد یا استقلال دارد قدرت ندارد یا قدرت دارد ولی کفایت ندارد هموابسته توی چرخ می افتد. از یک جای شروع می شود خودش را یادش می رود شروع می کند نجات دادن دیگران سرویس دادن می خواهد به کارهای خودش برسد نیاز های خودش را ول می کندوبه یک نفر دیگر می رسد وخودم را فراموش میکنم.
قربانی یک جسد بی روح است
ما اخرین نفس خودمان را می کشیم برای کسان دیگر
آیا میدانستید هشتاد درصد زنان هرگز ارگاسم را تجربه نمیکنند
آمارو از خودم در آوردم طبق سرشماری از زنان اطرافم. توی یک اتاق بیست نفری فقط دو نفر ارگاسم را طی حداقل ده سال رابطه زناشویی تجربه کرده بودند.
آن چه را که در وجود یکدیگر مورد #قضاوت قرار می دهیم همان چیزی است که باید در وجود یکدیگر تعالی بخشیم.
بسیاری از افرادی که می گویند به دنبال عشق هستند در واقع توان چنین مواجه ی عظیمی را ندارند و فقط در جستجوی آسودگی مصنوعی می باشند(#گورجیف به این مدل معاشقه ها استمنا میگوید و حتی از واژه ی سکس برای آن استفاده نمی کند).
عشق واقعی یعنی این که حاضر باشیم آن چه بودیم را کنار بگذاریم، تا استحقاق رسیدن به آنچه میتوانیم باشیم را پیدا کنیم.
قطعا عشق واقعی موجبات آسودگی را در پی دارد، اما همیشه این آسودگی در ابتدای کار ایجاد نمی شود.
ما با تبدیل شدن به جنگجویان صلح باید به زرهی که قلب های ما را پوشانده نفوذ کرده، و این نفوذ کردن نه چندان راحت نیست بلکه بسیار دهشت بار و دردناک است.
باید اشک بریزیم تا این سختی به نرمی تبدیل شده و در این جهان تجلی یابد، این همان پوسته ی سختی است که ضمیر نرم و لطیف درونی ما را محافظت می کند.
باید بابت تمامی چیز های بزرگی که از دست داده ایم اشک بریزیم.
اشک هایی که بابت هر بار تحقیر شدن باید ریخته شوند.
اشک هایی که باید بابت هر اشتباه تکراری ریخته شوند.
افرادی که به این اشک ها اجازه سرازیر شدن می دهند، یا آن ها را گرامی می دارند، افرادی نیستند که در ضعف خو مچاله شده اند خورده اند بلکه آنان آماده دست کشیدن از تمام دنیای وهم آلود هستند.
درد حادث می شود و سپس قدرت جای آن را می گیرد.
دل شکستگی ایجاد می شود و سپس قلب اوج می گیرد.
عشق با همه چیز در ارتباط است، هر باور، هر قدرت و هر ضعفی را به چالش می کشد، هر ارزشی را به سخره می گیرد، و سپس شما را در تنهایی خودتان رها می کند تا جان بدهید.
اما وقتی مسیر خود را تغییر می دهید، وقتی تصمیم می گیرید از ازدحام و سردرگمی خارج شده و به جرگه عشاق واقعی بپیوندید، هیچ امر خاکی وجود نخواهد داشت که بتوان آن را با لذت پرواز مانند یک عقاب در آسمان قلب یک عاشق مقایسه کرد
انرژی هسته ای آری یا خیر؟
فرض کنید توی یه خیابون دارن راه می رین بعد یه وحشی مجرم به شما با چاقو حمله می کنه
بله شما هم چاقو دارین
چه قدر به خودتون حق می دین که بهش حمله کنید و بکشیدش؟
ایا می کشیدش؟
با این مقدمه منحرف کننده می خوام به سراغ بحث انرژی اتمی برم
اساس ما چه قدر به این انرژی نیاز داریم؟ توجه کنید می گم چه قدر؟
علت این سوال من دو تا مطلب اخیری هست که از تلویزیون دیدم اولیش آتش گرفتن راکتور هسته ای آمریکا هست
دومیش آلودگی آب در حوالی رآکتور هسته ای ژاپن بود.
وسو میش که یادم اومد و باعث شد این مطلبو بنویسم پکیدن رآرکتور ژاپن بر اثر سونامی بود و خساراتی که زد
و چهارمیش که الان یادم بود تهدید هسته ای کره شمالی بر علیه جهانه که نمی دونم خوشحال بدمنمیاد یه بمب هسته ای بخوره تو آمریکا تا دیگه سر به سر ملت ایران نذاره اما چون جنگ طلب نیستم دلم بهش رضا نمی ده
خب آیا انرژی هسته ای با این توصیفات مثل سلاح در دست اون وحشی مجرمه؟
یا چیز خطرناکیه که گاهی دقت کنید گاهی فجایع زیادی به بار می آره و در نهایت به نفع بشریت نیست
نمی دونم من مخالف کارهای علمی برای ساختن دارو نیستم اما به نظر من اگه ایران از یه استراتژی معکوس عمل کنه و بیشتر بر علیه انرژی هسته ای بجنگه خدا رو بیشتر خوش میاد
این نیازمند یه نقش فعاله
اما در زمینه اون مجرم خطرناک باید بهتون بگم اگه چنتا آیت الکرسی بخونید هیچ مجرم وحشی ای به سمتتون نویاد!!!!!
دکتر ناهید نمان که در بیمارستان تورنتو بخش سرطان سینه کار میکند این اطلاعات را در اختیار عموم قرار داده است.
اگر خانمی را میشناسید او را هم در دانستن این اطلاعات سهیم کنید.
همچنین با ایمیل زدن به تمامی اسامی موجود در لیستتان آقایان را نیزدر دانستن این مطلب سهیم نمائید چون لازم است به خانمهائی که میشناسند در مورد مراقبت از خودشان توصیه کنند.
اخیراً قیمت رژ لبهایی با مارک Red Earth و Sold at ESPRIT از 67 دلار به 9.90 دلار تقلیل یافته است. آنها حاوی سرب هستند.
سرب یک ماده شیمیایی است که باعث بروز سرطان میشود. رژلبهایی که حاوی سرب هستند به شرح زیر می باشند:
CHRISTIAN DIOR
LANCOME
CLINIQUE
Y.S.L
ESTEE LAUDER
SHISEIDO
RED EARTH)LIP GLOSS)
CHANEL
MARKET AMERICA-MOTNES LIPSTECK

بالاترین میزان سرب مساوی است با بالاترین شانس ابتلا به سرطان.
بعد از آزمایشات صورت گرفته مشخص شد که رژلب Y.S.L حاوی بالاترین میزان سرب میباشد.
مراقب باشید که هر چقدر سرب بیشتری داشته باشند ماندگاری طولانی تری نیز دارند.
اگر رژ لب شما مدت طولانی روی لبتان میماند بخاطر مقدار بالای سرب آن میباشد.
این ها آزمایشهایی است که میتوانید برای خودتان انجام هید:
1-مقداری از رژلبتان را روی دستتان بمالید.
2-با یک انگشتر طلا روی آنرا خراش دهید.
3-اگر رنگ آن به مشکی تغییر کرد، پس شما میفهمید که حاوی سرب میباشد.
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
.
.
.
.





















































چكيده :
اين مقاله به نگرش و فنون برخورد با مشتري ميپردازد و نكات سودمندي براي كسب و كارهاي كوچك ارائه ميكند.
مقدمه :
كسب و كارهاي كوچك معمولاً با مشكلات زيادي روبه رو ميشوند. براي مثال، شخصي كه كار دو، سه يا چهار نفر را به تنهايي انجام ميدهد، مسلم است كه در كارش با مشكلات زيادي روبه رو ميشود چرا كه همزمان بايد مشتريان را ملاقات كند، محصولاتش را بفروشد و در سمينارهاي مختلف شركت كند. جرالد كين درباره انجام دادن تجارت يك نفره به شوخي ميگويد: «آقا بالاسر خود بودن خوب است، چرا كه هم ميتوانيد فقط نصف روز كار كنيد و يا در روز دوازده ساعت سر كار باشيد».
نكتهاي كه بايد تمام كاسبان و تاجران به آن توجه كنند اين است كه بايد در زمان بسيار محدودي كارها و وظايف بسياري انجام دهند و البته بايد از حداقل كار بهترين نتيجه لازم را بگيرند يعني كارشان بايد بيشترين بهره داشته باشد. اما براي اينكه از كمترين زمان بهترين استفاده را برد چه بايد كرد؟
اگر شما دوست داريد كه برنامهها و كارهايتان را به سريعترين و بهترين نحو انجام دهيد بهتر است كه به نكاتي كه در اين مقاله به آن اشاره ميشود خوب توجه كنيد و آنها را در رأس كارهايتان قرار دهيد. البته براي اينكه خواندن اين مقاله خسته كننده نباشد اين نكات به صورت پرسش و پاسخ آمده است و فايده ديگر آن اين است كه به خاطر سپردن نكات آسانتر ميشود.
پرسش اول
چگونه ميتوانم مشتريان بيشتري بگيرم؟
پاسخ: گاهي اوقات براي جلب مشتريان بيشتر لازم است كه كارهايي را كه تاكنون براي اين كار انجام دادهايم، متوقف كنيم. گاهي اوقات بايد از روشهاي مؤثري براي اين كار استفاده كرد. البته روشهاي استانداردي براي جلب مشتريان وجود دارد و نيز روشهاي غيراستاندارد ديگر. اما اين نكته را به خاطر داشته باشيد: يك روش را بارها و بارها امتحان كنيد. اگر انتظار داشته باشيد كه نتايج منفي به همراه داشته باشد پول و انرژي خود را از دست دادهايد. بنابراين آنچه كه بايد انجام دهيد فقط كار كردن نيست. ذهنتان را متوجه اهداف و كارهاي ديگر كنيد. همان طور كه پيشتر اشاره شد گاهي اوقات راه حل مشكل اين نيست كه چه كار ديگر بايد انجام داد بلكه اين است كه براي گرفتن مشتريان بيشتر انجام چه كارهايي را بايد متوقف كرد.
نكته مهمي كه بايد به ذهن بسپاريد اين است كه قوانين و مقررات نامرئي در جهان وجود دارند. حتي اگر شخصي با ذهنيت متافيزيكي نباشيد، ميتوانيد ببينيد كه نيروهاي نامرئي بسياري در زندگيهاي ما وجود دارد. الكتريسيته، نور، گرما و غيره. يك بذر را در نظر بگيريد: به محض آنكه در دل خاك كاشته ميشود، نيروهاي نامرئي دست به كار ميشوند و آن را به يك گياه، درخت يا بوته تبديل ميكنند. تمام اين نيازها چيزهاي بسيار اساسي هستند كه به بذر كمك ميكند كه قسمتهاي ديگري به آن اضافه شود و باصطلاح رشد و نمو كند. اما بيشتر مردم فكر ميكنند كه چنين نيروهايي به چيزهاي مرئي و مشهودي كه ميتوانيم در زندگي روزانه خود ببينيم، تعلق ندارد.
آيا شما احساس كردهايد كه در طول يك روز همه چيز بر وفق مرادتان پيش ميرود و باصطلاح كارهايتان روي غلتك افتاده است؟ در اين مواقع چه فكر كردهايد؟ آيا دوست داشته ايد كه تلاش اضافي كه به نتايج عادي بزرگتر ميانجامد، انجام دهيد؟ چه چيزي آن روز را متفاوتتر از روزهاي ديگر كرده است؟ نيروهاي نامرئي كه به نفع خود تحت كنترل درآوردهايد. آيا تاكنون با كسي ملاقات كردهايد كه شما را سخت تحت تأثير خود قرار داده باشد، به اصطلاح شما را جادو كرده باشد؟ آيا به نظرتان او يك آدم جذاب بود؟ البته منظورم زيبايي و جذابيت فيزيكي نيست بلكه انرژي اوست. راز اين دسته افراد اين است كه اين افراد موفق ياد گرفتهاند كه چگونه چهار قدرت نامرئي خود را كنترل و هدايت كنند.
چهار قدرت نامرئي عبارتند از:
رفتار
تمركز
گفت وگوي دروني با خود
باورها.
روش و رفتار مثبت باعث خلق مثبت ميشود. من از ساده طبعي و يا تأييدات بيفايده سخن نميگويم، بلكه عقيده دارم كه احساس و برداشت من از جهان مردم، وقايع و اتفاقات و باورها و رفتارهاي مناسب با آن را برايم به ارمغان ميآورد. آنچه كه زندگيم را تغيير ميدهد نوع نگاه و نگرش من به اشياء و افراد و در كل، جهان است.
يك فكر مثبت نتيجه مثبت به همراه دارد. با نگاه كردن به گلها، گياهان و درختان و ديگر چيزها اين احساس را در خود به وجود آوريم كه براي رشد آنها نيروهاي نامرئي دستاندركارند. اما علفهاي هرز از كجا ميآيند؟ از بذرها. نتايج احساسات خود از كجا نشأت ميگيرند؟ بذرهاي افكار، باور و رفتارها. در ذهن شما چه چيزي كاشته شده است؟ زندگي هميشه ما را با چالشها و مشكلات زيادي روبه رو ميسازد.
از اين رو مهم است كه اين نظريه را به خاطر بسپاريم: يك شخص بدبين هر فرصت و شانس را يك مشكل ميبيند و يك شخص خوشبين مشكلات را يك فرصت ميداند.خود من چه از نظر شخصي و چه از نظر شغلي به اين نتيجه رسيدهام كه داشتن ذهنيت مثبت باعث افزايش اعتماد به نفس در انسان ميشود. شايد اگر اين حرف را به دوستانتان بزنيد آنها به شما بخندند و بگويند: «اين از آن حرفهاي متافيزيكي عجيب و غريب است.» اما اين مسئله را به خاطر بسپاريد كه آنها چه موفقيتهايي در زندگيشان كسب كردهاند؟ زندگي افراد مشهور را مطالعه كنيد. در زندگي انسانها لحظاتي وجود دارد كه بايد به آن نگاهي عميقي انداخت. خود من متوجه شدهام كه عامل مهم موفقيت شغليام ديدگاه و نگاه مثبتي بوده است كه به كارم داشتهام.
اگر به نتايج بهتري در زندگي شخصي و شغلي خود نياز داريد، دو چيز است كه بايد به آنها بيشتر از هر چيز ديگر توجه كنيد:
چگونه به نتايج مثبت و جالبي در زندگيتان دست يابيد؟ با استفاده از نيروهاي نامرئي كه در وجود هر موجود زندهاي به وديعه گذاشته شده است؟ چنانچه نتايج حاصله مثبت نيستند، استفاده از اين نيروها ميتواند تغييرات زيادي را در شما به وجود آورد.
افزايش اعتماد به نفس در كسب موفقيت بسيار مهم است. گفت وگوي دروني با خود و تكرار كلمات و جملات تأكيدي روش بسيار مفيدي براي افزايش اعتماد به نفس در انسان ميشود. يكي از مشتريانم با استفاده از اين روش توانست ۴۰ پوند از وزنش را البته بدون كم كردن از ميزان غذاي خود كم كند.
تغييرات كوچك ميتواند نتايج بزرگي به همراه داشته باشد. سعي كنيد كه دستورات بالا را به مدت چند هفته به كار گيريد.
پرسش دوم
چرا وقتي كه مطمئنم كه مشتريان خوبي پيدا كردهام، آنها را خيلي زود از دست ميدهم؟
پاسخ: وقتي كه دانش آموز سر كلاس حاضر باشد، سر و كله معلم نيز پيدا خواهد شد. حال ممكن است معلم بد باشد. هر جا كه فروشنده باشد، مشتري هم است، اما بايد روش تشخيص آنها را خوب بدانيد.
پرسش سوم
ميدانم درست نيست كه اين را بگويم اما گاهي اوقات يك مشتري تمام روزم را خراب كرده است. در اين مواقع چه كار بايد بكنم؟
پاسخ: آيا فقط يك بار اتفاق ميافتد يا هميشه؟ ياد بگير چطور اين تناقض را تغيير دهي تا تو و مشتريهايت به جاي عذاب كشيدن از معامله لذت ببريد.
پرسش چهارم
ميدانم براي اينكه كارم را بسيار خوب انجام دهم بسيار خوب هستم اما به دلايلي چندان اعتماد به نفس ندارم. با اين وضعيت چگونه برخورد كنم؟
پاسخ: هميشه چيزهاي كوچك هستند كه باعث بروز اختلافات بزرگ ميشوند. داشتن ديدگاه و ذهنيت مثبت و باور داشتن تواناييهاي خود باعث ميشود كه ترستان از انجام كار بريزد و از كارتان لذت ببريد.
پرسش پنجم
دستهاي از افراد وجود دارند كه نميتوانم با آنها ارتباط برقرار كنم. اين در حالي است كه يقين دارم كه آنها مشتريان بسيار خوبي از آب در ميآيند. چه كار كنم كه بتوانم آنها را متقاعد سازم؟
پاسخ: يك بار كسي گفت: «من تا به حال نتوانستهام همسرم را درك كنم». يك روز تمام با او صحبت كردم ولي نتوانستم حرف هايش را بفهمم. چيزي كه عجيب است اين است كه اگر چه پاسخ به اين سؤال بسيار روشن است، اما بيشتر افراد نميتوانند پاسخ اين سؤال را بيابند و همين مشكل هم بر روي افراد كاسب و بازرگان نيز تأثير ميگذارد.
پرسش ششم
من براي متقاعد كردن مشتريانم دست به هر كاري ميزنم، اما بيشتر اوقات نتيجه نميدهد. آيا تكنيك مؤثري براي اين كار سراغ داريد؟
پاسخ: گاهي يك تصوير كار هزاران كلمه را ميكند. سعي كنيد از محصولاتتان تصاوير واضح و زيبايي تهيه كنيد. در اين صورت خيلي راحتتر مشتريان خود را براي خريد اجناستان قانع ميكنيد.

چه کسی می گوید
آري
جاذبه رو به خداست...
تعمدا بکوشید که وقت و استعدادها و توانایی ها و جوهرتان را نیز ببخشید. دوستی و احساس و عشق و محبت خود را ابراز و ایثار کنید. دیگران را تحسین و از آنها قدردانی کنید. به نزدیکان خود بگویید: "دوستت دارم تو را انسانی شگفت و دوست داشتنی می دانم." به اشخاص افسرده و دلسرد و نومید بگویید: "یقین دارم که موفق خواهی شد. لیاقت خوشبختی و کامروایی را داری." دست به عملی بزنید تا بتوانید خود را دوست بدارید و بستایید. ملامت خویشتن بیماری می آورد.
بکوشید در همه موارد کارت تشکر و تبریک و گل و کتاب و شیرینی و نوار موسیقی و هدیه های زیبا بفرستید. خوشحال کردن دیگران دشوار نیست. اندکی مهربانی که خرجی هم ندارد برای بسیاری از اشخاص گران بهاست. و ثمره اش سلامت و ثروت افزون تر برای خودتان است.
به ویژه بکوشید برای قدردانی از کسانی که در گذشته لطفی در حق تان کرده اند یا منفعت و خیری به شما رسانده اند دست به کاری بزنید. شاید این اشخاص دوستان و خویشاوندان و همکاران و مشاور یا معلم شما باشند که اکنون نزدیک یا دور هستند. اگر دیگر در قید حیات نیستند آنها را به خاطر آورید و ذهنا ازآنها تشکر کنید. با این کار دیون عاطفی قدیمی خود را به آنها می پردازید و آزاد می شوید تا برای تجلی موهبت های تازه جا بگشایید.
از هرراهی که به نظرتان می رسد حق شناس باشید و دست به عملی شادی بخش, و هیجان انگیز و رضایت بخش بزنید تا بخش و ایثارتان بتواند شما را شفا بخشد و توانگرتان کند.
این را بدانید که فقط یک بیماری وجود دارد و آن احتقان است. و این را بدانید که فقط یک درمان وجود دارد و آن نیز جریان است.
راه دیگر آفرینش فوری شفا و توانگری ایجاد خلا است. خودتان را از شر هرچه که دیگر مورد استفاده تان نیست خلاص کنید. گنجه لباس ها وکتاب ها و پرونده ها و یادداشت ها و میز تحریر و کابینت های آشپزخانه و کمدها و گاراژ و همه زندگی تان را تمیز و سبک و منظم و مرتب کنید. از شر هر آنچه نمی خواهید خلاص شوید تا برای موهبت های تازه جا بگشایید.
این بزرگترین وظیفه شماست که با تمام توان بکوشید مشاور یا معلم معنوی خود را که به شما الهام بخشیده است و قوانین توانگری را به شما آموخته است و برای شفای شما دعا می کند یا در راه توانگری شما می کوشد را دولتمند کنید.پیشکش شما نشانه ایمان شماست و راه کمک معنوی را برای تان می گشاید. اما اگر این پول را نپردازید راه دریافت شفا و یا توانگری خود را نگشوده اید. در این صورت دعای یا کمک معنوی مشاور یا معلم شما هر اندازه نیز قدرتمند باشد تاثیر پایداری در زندگی تان نخواهد داشت. اگر می خواهید دعای شما مستجاب شود بی درنگ یک دهم از در آمدتان را به مشاور یا معلم معنوی خود بپردازید.
زمانی بخشش می تواند برای تان سلامت به ارمغان آورد که خدا را که منشا سلامت تان است از نظر مالی در مرحله نخست قرار دهید. و به طور منظم و داوطلبانه در این راه بپردازید.
این قانونی تازه نیست. کهن ترین راز سلامت است. انسان ابتدایی به طرز شهودی می دانست که باید مدام خدا را منشا برکت های خود بداند. به همین دلیل به طور منظم یک دهم از محصول خود و دام و سایر دارایی ها خود را به خدایان خویش تقدیم می کرد.
چرا ده درصد می پرداختند؟
زیرا رقم ده همواره عدد جادویی فزونی انگاشته شده است.
وقتی خدا را منشا سلامتی تان بشناسید و این قدردانی را با ارائه یک دهم از آنچه او به شما اعطا کرده است به اثبات برسانید جوهری را که در وجودتان مدفون شده رها می کنید. این جوهر دردرونتان راکد مانده و فاسد شده و سلامت تان را مسموم کرده است. آنگاه دیگر بار با جریان انرژی و نیرویی که در سراسر کائنات می تپد هماهنگ می شوید که ثمره آن سلامت افزون تر است.
بخش ایثار و بخشش شفابخش
از کتاب قانون شفا
نوشته کاترین پاندر
ترجمه گیتی خوش دل
وقتی آنچه را در زیر آمده می خوانید عفو و بخشایش کسانی که مورد سرزنش انزجار و حتی نفرت شما هستند آسان تر می شوند.
آنها موجب شکست یا نامیدی شما نشدند. آنها اهانتی به ساحت شما نبودند. اگر ضمن عبور از سر راه تان لغزیدند به این دلیل بود که آمرزش شما را می طلبیدند. ناخود آگاه شما را می نگریستند. تا به راه راست و درست بازگردند. به رغم آنچه کرده اند مانع پیشرفت شما نبوده اند. آنها نمی توانند موهبت تان را از شما بگیرند.
اگرچه چنین بنماید که آنها اندک زمانی آزارتان داده اند مشیت الهی آنها را بر سر راه تان قرار داده است.
اگر افراد به هر شکلی آزارتان می دهد به این علت است که روح آن افراد می خواهد توجه و آمرزش شما را به دست آورد. این توجه الهی و آمرزش را به آنها بدهید تا دیگر آزارتان ندهند. و از زندگی تان بیرون بروند و موهبت خود را در جای دیگری بیایند. با این کار بازگشت الهی نیز در امورتان متجلی می شود.
عمل عفو بخشش را کسی باید آغاز کند که متوجه آزار و اهانت شده است. وقتی از توهین و تقصیر آن شخص دل آزرده نباشید او را بخشیده اید. آشتی و آرامش که در خود می آفرینید بر اطرافیان تان تاثیر می گذارد و عفو بخایشی خود به خود پیش می آید: خواه هشیار یا ناهشیار.
بگذارید به شما بگویم اگر در زندگی خود مشکلی دارید هرنوع مشکلی باید چیزی یا کسی را ببخشایید و عفو کنید. اگر در جسم تان دردی یا در زندگی تان اوضاع و شرایط ناخوشایندی دارید اگر قرض بدهی یا رنج و آشفتگی و پریشانی و هرگونه فلاکتی دارید باید کسی یا چیزی را ببخشایید و عفو کنید.
ضرب المثلی قدیمی می گوید: " کسی که نمی تواند دیگران را ببخشد و عفو کن دپلی را که روزی خودش باید از آن عبور کند می شکند."
هرگاه موهبت شما به تاخیر می افتد زمان عفو و بخشش است. گاه همه چیز ساکن می شود و به بن بست می رسد تا شما وضعیت را از عفو و بخشش خودتان لبریز کنید. عفو و بخشایش راستین می تواند هر مانعی را که موجب اخیر افتادن موهبت شما شده است از سر راه بردارد.
انسانی که جرات می کند و می بخشاید کنترل وضعیت را به دست می گیرد. اگرچه پیش از این چنین بنماید که برای حل مسئله قدرتی ندارد. به محض عمل عفو و بخشش تحولی صورت می گیرد. ناگهان وضعیت عوض می شود. انسانی که می بخشد و عفو می کند صاحب راه حل های الهی می شود. ذهنی سرشار از عفو وبخشش همچون مغناطیسی نیرومند برای جذب موهبت ها عمل می کند. هیچ موهبتی را نمی توان از ذهن سرشار از عفو و بخشش باز داشت.
در کنار عفو و بخشش دیگران ضرورت دارد خودتان را نیز ببخشایید. ملامت خویشتن به تندرستی و توانگری لطمه می زند. گاه وضعیتی را مورد بخشایش قرار نمی دهیم: طفولیتی ناخوشایند, بی توجهی والدین در دوران کودکی, یا فقدان و از دست دادن موهبتی مادی.
چارلز فیمور عفو و بخشش را درمان قطعی می داند و می گوید:
"عفو و بخشش درمانی ذهنی برای علاج هرگونه بیماری است. هر شب پیش از خواب نیم ساعت بنشینید و هرکس را مورد پسند و تاییدتان نیست ذهنا ببخشایید و عفو کنید. حتی اگر از حیوانی می ترسید یا از حشره یی خوشتان نمی آید. ذهنا از آنها پوزش بخواهید و محبت و عشق تان را نثار آنها کنید. اگر کسی را به بی عدالتی متهم کرده اید, اگر با شخصی گفتگویی غیر دوستانه داشته اید, اگر پشت سر کسی بد گویی یا از شخصی انتقاد کرده اید ذهنا در سکوت و آرامش از انها بخواهید که شما را ببخشایند. اگر با دوست یا خویشاوندی اختلاف دارید, اگر کارتان به دادگاه کشیده است یا با شخصی به ستیزه و مشاجره کشیده است هرکاری از دست تان بر می آید انجام دهید تا هرچه زودتر این اختلاف ها به پایان برسد. در همه چیز و همه کس حقیقیت را ببینید. حقیقت چیست؟ جوهر مطلق و جان مطلق. نیرومند ترین اندیشه سرشار از عشق و محبت خود را نثار آنها کنید. هرگز شبی را با این اندیشه که در گوشه یی از جهان دشمنی دارید بر سر بالین نگذارید."
یکی از عبارت های تاکیدی جامع برای عفو و بخشش عبارت زیر است:
"همه چیز و همه کس و همه تجربه ها و هر خاطره گذشته یا حال را که نیاز به بخشایش دارد عفو می کنم. همه کس را به طرزی مثبت می بخشم. خدا محبت است. من نیز بخشیده شده ام. فقط لطف خدا بر وجودم حاکم است. اکنون قانون محبت زندگیم را هماهنگ و متوازن می سازد. با دریافت قانون محبت در آرامش به سر می برم"
این قدرت را دارید که با تکرار عبارت های تاکیدی موجب شوید که دیگری یا دیگران شما را ببخشاید و عفو کند. گاه عفو و بخشایش شما کافی نیست ذهنا باید بگویید که دیگری نیز شما را بخشیده و عفو کرده است.
گاه عبارت های تاکیدی به تنهایی کافی نیست اینجاست که باید دست به عمل بزنید. عملی حیاتی برای ایجاد ثمره یی حیاتی. مفهوم راستین عفو و بخشایش راستین دست کشیدن است. گاه عظیم ترین راه برای عفو و بخشایش دیگران یا برای اینکه دیگران شما را ببخشند و عفو کنند دست کشیدن از آنهاست.
یکی از بهترین عبارت های تاکیدی برای اینکه دیگران شما را ببخشند و عفو کنند تکرار عبارت زیر است:
"اکنون همه چیز و همه کس گذشته و اکنون که باید مرا ببخشایند مرا عفو کرده اند. اکنون همه به طرزی مثبت مرا بخشیده اند."
مطمئن باشید که عفو و بخشایش عملی بسیار قدرتمند است. هرگونه بیماری را شفا می دهد. انسان ضعیف را نیرومند می سازد و انسان ترسو را سرشار از شهامت. عفو و بخشش نادان را خردمند می کند. عفو و بخشش انسانی را که زانوی غم به بغل گرفته شادمان می سازد. عفو و بخشش مانعی را که میان شما و موهبت تان استاده از سر راه بر می دارد
فصل سوم: قانون شگفت شفا
کتاب قانون شفا
نوشته کاترین پاندر
ترجمه گیتی خوش دل
اضافه می کنم تنها راه رهایی از قانون کارما استفاده از قانون عفو و بخشایش است.
یکی از دوستان می داند بیشتر از هرکسی دیگر خودم نیازمند این نصایح هستم. با شما در آن شریک می شوم ما که بخیل نیستیم.
یکی از وضعیت های مهمی که باید ببخشیم وضعیت سیاسی کنونی است. ما نباید از شخصی خاص کینه ای به دل داشته باشم. این کینه نیز وجود خودمان را آلوده می کند. پس می توان مبارزه ای بی کینه انجام داد نسبت به همه کسانی که شاید آنها نیز با همه بدی شان محتاج مهر ما هستند.
عفو و بخشش عملی ناخوشایند و یا شرم آور نیست. آیین عفو و بخشش به این مفهوم نیست که باید در برابر کسانی که احساس می کنید آزارتان داده اند سر تعظیم فرود آورید. عفو و بخشش یعنی احساس آرامش و هماهنگی را جایگزین احساس ناخوشایند پیشین ساختن و رسیدن به احساس توازن و تعادل. عفو بخشایش در واقع به معنای رها ساختن و دست کشیدن از احساس نامطبوع است.
در بیشتر موارد حتی تماس بیرونی با افرادی که مورد عفو و بخشش قرار می دهید لزومی ندارد. اگر این تماس لازم شود قطعا جزیی از فرآیند شفا بوده است.
وقتی گرایش خود را در برابر دیگران عوض می کنید آنها نیز به طور ناهشیار گرایش های خود را در برابر شما عوض می کنند.
ساده ترین راه تمرین عفو و بخشایش این است که هر روز آرام در گوشه خلوتی بنشینید و چشم هایتان را ببندید و این عبارات را تکرار کنید:
" هر آنچه آزارم داده است می بخشم و عفو می کنم. هر آنچه مرا تلخ و ناشادمان کرده است می بخشم و عفو می کنم. هر آنچه مرا از نفرت و انزجار لبریز کرده است می بخشم و عفو می کنم. در برون و درون همه چیز را می بخشم و عفو می کنم. گذشته حال و آینده را می بخشم و عفو می کنم."
شاید آگاهانه از انچه باید در گذشته یا اکنون ببخشایید و عفو کید هشیار نباشید. این آگاهی ضرورتی ندارد. اگرچه هنگامی که قانون عفو و بخشش را فرا می خوانید اغلب بر شما آشکار خواهد شد. تنها کاری که باید بکنید تکرار مشتاقانه عبارت های تاکیدی مربوط به عفو و بخشایش است. فقط بگذارید عبارت های تاکیدی به کارپالایش خود سرگرم شوند.
عفو و بخشایش راستین عملی تصادفی و سطحی نیست. پالایش در سطوح ژرف و پاک گردانیدن ذهن و روان است. عفو و بخشایش راستین زمان و پافشاری می طلبد تا بتواند سطوح نیمه هشیار ذهن راعمیقا پاک کند.
نفرت و انزجار ایراد گیری و انتقاد, سرزنش, ملامت, خشم و میل به تسویه حساب کردن یا دیدن این که دیگری به مجازات اعمالش رسیده یا آزر دیده است جملگی جان را می فرسایند و سلامت انسان را می ربایند. به مصلحت خودتان است که هرگونه آزار گذشته و حال را نه محض خاطر شخص آزاردهنده بلکه به خاطر وجود خودتان ببخشایید و عفو کنید. اگر عفو و بخشش را به صورتی عادتی روزانه در خود پرورش دهید در می یابید که کاری بسیار آسان و دلپذیر و موثر است.
هرگونه آزار و انزجار ذهن را می خراشد و سبب بیماری تن می شود. مادامی که به عفو و بخشایش نپردازید شفای کامل انجام نمی پذیرد.
فصل سوم: قانون شگفت شفا
کتاب قانون شفا
نوشته کاترین پاندر
ترجمه گیتی خوش دل
سلام. ميخواهم قبل از اينكه گام دوم را بهتر شرح دهم مثالي از كارما در زندگي خودم براي شما بزنم. در طول چند سال تدريسم همواره با مديرها مشكل داشتم به غير از وقتي قانون بخشش را اجرا كردم. در سال اول تدريسم علارغم تلاش زيادم و احترام زيادي كه برايشان قايل بودم و حالا كه فكرش را ميكنم ترس هيچيك رفتار درستي با من نداشتند. در سال دوم با وجود اينكه سه تا كلاس من در آزمون رتبه آورد با مدير مشكل شديدي پيدا كردم. در سال سوم بازهم با وجود اينكه بچه ها رتبه آوردند مدير به من بياعتنا بود. در سال چهارم و پنجم و ششم هرچند حاد نبود به هر حال رابطه خوب نبود بلكه به خاطر سابقه خراب همواره در ترس نسبت به آنها به سر ميبردم. وقتي با قانون بخشش آشنا شدم و فهميدم دليل مشكلاتي كه ديگران براي آدم به وجود ميآورد يا در واقع اصطكاك در اين زمينه مسئلهاي حل نشده در گذشته است گذشته را خوب واكاويدم. درست است چيزي كه در اين بين حل نشده بود احساس من نسبت به مدير سال دوم راهنمايي خودم بود. دليل ترس و واهمه زيادم از مديران مدرسه كه انسانهاي عادي بودند احساس سرخوردگياي بود در سال دوم نسبت به مدير مدرسهمان داشتند.
آن سال سالي بود كه مدير بيش از اندازه در كار من كه يكي از شاگردان خوب كلاس بودم دخالت ميكرد.
هنوز يادم نرفته مانع از نوشتم يك كلمه روي كبوتر شده بود در دهه فجر. يادم نرفته با وجود اينكه مربي سرود از صدا و استعداد من تعريف كرد مانع از خواندن من شد. يادم نرفته وقتي به اردو رفته بوديم چه قدر با من دعوا كرد به خاطر نيم ساعت گم شدنم كه در واقع به كتابفروشي آن اردوگاه رفته بودم. من انسان درونگرايي بودم. در كلاسمان به شدت تنها بودم. آن وقت او آن زمان به من ميگفت مغرور. مثلا من براي نرفتن به سينما دليل مالي داشتم در واقع نخواستم از پدرم پول بگيرم و او فكر ميكرد من موجود مغروري هستم كه با بچهها نميچرخم. نميدانم حتي اگر هم مغرور هم بودم غرور مگر چيز بديست؟ غرور دليل سربلندي انسان است. دليل عزت نفسش.
هنوز هم آن سخنراني احمقانهاش در سال دوم راهنمايي براي من و احساس خرد شدن شخصيتم جلو چشمانم است. هنوز هم يادم است وقتي از امتحان به خاطر اشتباه يادداشت كردن تاريخ امتحان باز ماندم و با نامهاي رفتيم در خانهشان گفت فكر كرد تقلب است. آنهم براي چه كسي براي مني كه شاگرد اول كلاسمان بودند. خدا را شكر رفتار او همه وجه شخصيتي من نشد چون بر خلاف او معلمها به من به خاطر درسخواندنم محبت ويژهاي داشتند اما وقتي فكر را ميكنم ميبينم ريشههاي كمبود عزت نفسم به اين دوره و اين رفتارها برميگردد. و مسلما كينها یا دلخوری كه ازو داشتم باعث ميشد هر سال يكي ازمديرها يقهام را بگيرد.
بنا كردم براي اين خانم مدير بخشش خواندن. ميتوانم بگويم علارغم تعريفهاي بالا حالا ديگر هيچ حس بدي نيست به او ندارم. بخشش باعث درك متقابل ميشود. بعد از بخشيدن اين مدير براي كليه مديران دوره تدريسم كه حقيقتا در حق من ظلم كرده بودند و واقعا از آنها دلخور بودم بخشش خواندم. اين دقيقا در سال هفتم اتفاق افتاد.
فكر ميكنيد چه شد. در سال هفتم مديري داشتم كه فقط از من تعريف ميكرد. جلو معلمان ديگر از نمرههايم تعريف ميكرد. همواره از اخلاقم تعريف ميكرد و با من خوب رفتار ميكرد البته شايد دليلش هم اين بود كه مومن بود. خب افتادن با يك مدير مومن به نظر من نتيجه همان رهايي از كارما بود.
او باعث شد اداره از من براي داوري مسابقات دعوت كند. او باعث شد من ناظر امتحانات شوم. همه پشتيباني او حيثيت و تلاش و عزت نفش شغلي چند سالهام را به من برگرداند. باور نميكنيد پارسال چه سال خوبي از نظر شغلي بود.
اين يكي از نشانههاي كارماست. يافتن ريشه مشكلات شما نگاهي تيزبين و هوشمندانه مي طلبد. نه زير بار نرفتن شما به خاطر عدم رنجش از كسي و نه عدم توانايي شما براي بخشش هيچ يك نميتواند مشكلات شما را حل كند.
در زندگي من از اين موارد فراوان است. هرچه در فرآيند بخشش جلو تر ميروید حساسيت بالاتر ميرود. شيشهاي را فرض كنيد كه سالهاست روي آن غبار نشسته. الان هر مشكلي هم پيش بيايد فقط كمي بر غبارها افزوده ميشود. شما تغيير خاصي نميبينيد. اما وقتي دستمال برداشتيد و پاك كرديد پاك كرديد پاك كرديد آنوقت يك آلودگي كوچك هم شما را دگرگون ميكند. و بايد بخشش را فوري اجرا كنيد.
ريشه بسياري از مشلات عاطفي در گذشته و روابط حل نشده گذشته است. اگر با همسرتان مشكل داريد كارماي رابطه و يا ظلمي از گذشته است كه اكنون بر گريبانتان سنگيني ميكند.
دوستی داشتم عاشق شده بود و در اوج رابطه محبوبش او را ترك كرده بود و او را دلشكسته رها كرده بود. دليلش چه ميتوانست باشد؟ وقتي معشوق خود را يافته بود رابطه قبلي را ول كرده بود. به عبارتي دل انساني ديگر را شكسته بود. همين احساس گناه او را در موفقيت از اين رابطه باز داشته بود.
دوستان عزيزم من وقتي دوستي جديد مييابم دوست ندارم او را نصيحت كنم. نصيحت كردن تلخ است. اما هرچه بيشتر آشنا ميشويم ميبينم مشكلات او حادتر ميشود. آنوقت علارغم نقش سخت تعيلمدهنده يا نصيحتگر مجبورم آموختههايم را به او بياموزم. و در بسياري از موارد مشكلات طرفم حل شده است.
به هر حال نفي و بخشش دو قانون بسيار مهم هستند. و بدون آنها شما از رسيدن به جايي كه تجلي تمام شماست باز ميمانيد. با اين وجود هنوز به شما بخشش را ياد ندادهام.
تمرينهاي اين برنامه:
1- نگاه دقيق تر به مشكلات فعلي
2- يافتن ريشه رواني اين مشکلات در گذشته
"صبا "

تمامی آنچه زیبا و واقعی است، با شگفتی همراه است. ظرفیت شگفت زده شدن را از دست ندهید. این یکی از بزرگترین موهبتهای زندگی است. با ازدست دادن ظرفیت شگفت زده شدن، دیگر مرده اید.
اگر اتفاقات هنوز می توانند سبب شگفتی شما شوند، زنده اید و هرچه بیشتر در رویارویی با اتفافات مختلف حیرت کنید، زنده ترید؛ درست همانند سرزندگی و نشاط کودکان که با دیدن یک سگ، گربه، پرنده یا گوش ماهی در ساحل آنچنان شگفتی آنها را فرا می گیرد که باور کردنی نیست. حتی اگر شما الماس بزرگ کوه نور را پیدا میکردید، این قدر حیرت زده نمی شدید.
کودکان ظرفیت شگفت زده شدن را دارند پس هر گوش ماهی کوچکی برایشان همانند یک کوه نور است. معنای زندگی برای هریک از شما به اندازه ظرفیت حیرت و شگفتی در شماست. بارها و بارها به خود یادآوری کنید که زندگی پایانی ندارد و همیشه در حال حرکت و نو شده است. زندگی سفری بی پایان است که هر لحظه اش بکر و تازه است. هر لحظه از زندگی، شما را به اصل خودتان باز می گرداند.
اگر خود را به هستي واگذاري پيروز مي شوي. بي درنگ تاج پادشاهي بر سر خواهي نهاد. به دنبال خواست خود رفتن خود محوري است. خواست خدا را جاري ساختن، واگذاري و تسليم شدن در برابر اوست. با خدا بودن و در خدا بودن، پيروزي است. هيچ فتح و ظفري بالاتر از آن نيست.
|
به شکلی مجبور شدم یکی دیگه از مطالب آرت هیستوری رو بدزدم آخه خیلی وقت بود دلم می خواست درباره فروهر که حتی اسمشم نمی دونستم بدونم. |
|
« سارت پژوهش و تنظیم: آرت - هیستوری
فروهر(فره وشی) چیست؟ در مطلبی که در تاپیک توهین به مسافران ایرانی در دوبی نوشته بودم، اشاره کوتاهی کرده بودم به سمبل فَرَوَهَر (faravahar) و استفاده زیاد آن توسط جوانان ایرانی در دوره حاضر و عدم اطلاع عده ای از آنان از معنی و مفهوم آن.بنابر این بر آن شدم که مطلبی تهیه کنم درباره معنی مفهوم و سمبلهای بکار رفته در فروهر. فروهر= فره + وهر(ورتی) جلو،پیش + برنده، کشنده =پیش برنده شاید بتوان گفت از نظر زندگی، فروهر با ارزشترین جزء وجود انسان است چون این جزء ذره ایست از هستی بی پایان اهورا مزدا که هنگام زایش برای راهنمایی روان و رهبری آن به صورت کمال در وجود یک انسان جایگزین شده و پس از مرگ هم با همان پاکی و درستی به اصل خود(اهورا مزدا )میپیوندد.
شکل فروهر: تصویر پیرمرد بالداری نمایانگر شکل فروهر است و در حال حاضر به عنوان نشانواره دین زرتشت بکار میرود.اما این شکل سابقه ای چندین هزار ساله داشته ، و نظایر آن در کتیبه اقوام گوناگون وجود دارد.ولی شکلی دقیقا به ضورت موجود، در کتیبه های هخامنشی بالای سر پادشاهان دیده میشود. محققان و خاورشناسان بسیاری در مورد این شکل به تحقیق پرداختند و نظرهای گوناگونی نسبت به آن ابراز داشتند.در ابتدای تحقیق عده ای از پژوهشگران آنرا تصویری از اهورا مزدا خواندند.ولی چون به عقیده زرتشتیان اهورامزدا بی تن و پیکر (اَیوی تن وُ ) است و هیچگاه یک زرتشتی برای اهورامزدا شکلی قایل نیست، این نظر مورد مخالفت پارسیان هندوستان قرار گرفت.آنرا رد کردند و آنرا به عنوان سمبل فروهر معرفی نمودند و از قسمتهای مختلف آن برای شناساندن فروهر کمک گرفتند. اولین کسی که این طرح را نماد فروهر دانست شخصی بود به اسم "رستم جی کاما". این شخص با استفاده از یک تصویر باستانی ، وظیفه یکی از مهمترین اجزای وجود انسان را مد نظر قرار داد. شرح اجزای مختلف سمبل فروهر : این شکل از 6 قسمت به وجود آمده که بر طبق شماره آنها را توضیح میدهم:
1- سر: كه به شكل پیر سالخورده و جهاندیده و گرم و سردروزگار چشیده كه در حلقه یا چنبره زمان تجربه آموخته و با بدیها و ناپاكیها بستیزند و مراحل ترقی و كمال را با متانت و صبر وشكیبایی طی کنند. نگاره فروهر از سر تا به کمر به صورت پیرمردی جهان دیده با کمال و تجربه و دانایی است تردیدی نیست که نورانیت انسانها به خاطر نزول نور ایزدی بر دل آنهاست و هر که این نور را همراه داشته باشد انسان کامل است پیر موجود در نگاره فروهر تمثیل و نماد انسان کامل است
2- دستها: دستهای به سمت بالاست به خاطر آنکه همیشه به اهورامزدا توجه داشته باشیم. در نگرش زرتشتی خداوند دارای جای خاصی نیست اما از انجا که فمر بشر همواره نیروهای برتر از خود را در طبقه ی بالاتر می انگارد، از اینرو شکل، اهورا مزدا را در بالا نشان میدهد.حلقه ای که در دست فروهر است نشاندهنده احترام به عهد و پیمان است.در بین دختران و پسران ایرانی پیمان زناشویی با دادن حلقه ای انجام میشده که همانند شکل فروهر در دست چپ قرار میگرفته. این رسم هم اکنون هم پابرجاست.
3- بال ها: بال های فروهر باز است .چون با دیدن بالهای باز ذهن انسان متوجه پرواز و پیشرفت شده، و از این حکایت دارد که انسان همواره باید به سمت پیشرفت و بلندی و سرافرازی حرکت کند.هر بال از 3 بخش تشکیل شده که نشاندهنده سه پند زرتشت، اندیشه نیک ، گفتار نیک و کردار نیک است و از مشاهده این سه بخش متوجه میشویم که پیشرفت و ترقی باید از راه درست یعنی اندیشه، گفتار و کردار نیک اتفاق بیفتد تا انسان را به سوی سربلندی و سرافرازی هدایت کند.
4- دایره میان شکل: منظور از مشخص کردن این دایره در میان فروهر نشان دادن روزگار بی پایان است. و نشاندهنده بازگشت کردار انسان به وی میباشد .
5- دامن: دامن فروهر از 3 بخش به وجود آمده که نماینده اندیشه بد، گفتار بد و کردار بد است.از مشاهده این سه قسمت در می یابیم که همواره باید اندیشه و گفتار و کردار بد را به زمین انداخته، پست و زبون سازیم.همانگونه که دامن در زیر قرار دارد.
6- دو رشته آویخته: این دو رشته نماینده سپنتا مینو(خوی خوبی) و اَنگره مینو (خوی بدی) است که همیشه ممکن است در اندیشه هرفرد ظاهر شوند. این شکل در برخی اساطیر به شاهین یا علامت سلطنت تعبیر شده و در برخی جاها به سمبل فر ایزدی یعنی نیرویی که سبب برتری و حمایت از شهریار میشود و به همین سبب در بالای سر شاهان هخامنشی دیده میشد. |
خود را به هستي واگذار. واگذار كردن خود بسيار زيباست؛ زيرا تو را زيبا و برازنده ميسازد و فرصت بزرگي را پيش رويت قرار ميدهد. خدا خير و بركتش را در حجمي وسيع برتو جاري ميسازد.
كسي كه همواره در حال ستيز است؛ بسته و دور از دسترس خداوند ميماند. كسي كه با هستي دشمني ندارد و به هيچ طريقي در صدد غلبه بر كسي يا چيزي نيست؛ در درسترس خداوند است. تمام در و پنجرههاي او باز است. باد ميتواند در او وارد شود و بر او بوزد. باران ميتواند بر او ببارد و خورشيد ميتواند بر او بتابد. پس خدا ميتواند در او وارد شود. خدا گاهي در شكل باد وارد ميشود گاهي در شكل باران و گاهي در شكل خورشيد. اينها راههاي ورود خدا در تو هستند. او هرگز در شكل خدا وارد نميشود. خدا يك شخص نيست. تو خدا را در شكل يك شخص ملاقات نخواهي كرد. هميشه با او در شكل انرژي طبيعي تماس خواهي يافت. گلي كه شكوفه زده خداييست كه بر تو سلام ميكند و آسمان پرستاره....
خدا بازوانش را به روي تو گشوده است و آماده در آغوش گرفتن توست. اما خدا تنها زماني ميتواند تو را در آغوش گيرد و بر تو بوسه زند كه دست از ستيز برداري و گرنه چنان مشغول و درگير خواهي بود كه هيچ فرصتي براي عشقبازي با خدا نخواهي يافت.
زندگي يك رهرو بايد سرشار از عشق به خدا باشد. رهروي همان عشقبازي با خداست و به همين دليل آرامش، راحتي و رهايي عظيمي لازم است. اين تنها چيز لازم است.
مراقبههاي اوشو
خود را به هستي واگذار.
از ترجمه زیبای مجید پزشکی تشکر می کنم.
پ ن: ما دوباره داريم ميريم خودمونو به هستي واگذار كنيم خدا خودش رحم كنه.
پ ن ۲:
این هم پیام حافظ برای امام رضا رود ارس کدوم وره؟
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکين کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام
پرصدای ساربانان بينی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار
کز فراقت سوختم ای مهربان فرياد رس
من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب
گوشمالی ديدم از هجران که اينم پند بس
عشرت شبگير کن می نوش کاندر راه عشق
شب روان را آشنايیهاست با مير عسس
عشقبازی کار بازی نيست ای دل سر بباز
زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت میسپارد جان به چشم مست يار
گر چه هشياران ندادند اختيار خود به کس
طوطيان در شکرستان کامرانی میکنند
و از تحسر دست بر سر میزند مسکين مگس
نام حافظ گر برآيد بر زبان کلک دوست
از جناب حضرت شاهم بس است اين ملتمس
به خدا نه از راه عقل و منطق، بلكه از راه عشق بايد روي آورد. روي آوردن به خدا از راه عقل و منطق، همانا از دست دان اوست. عقل و منطق بازدارنده است. دست و پا گير است. خدا را نمي توان با تور عقل و منطق صيد كرد. چنين توري براي خدايي چنان لطيف، زمخت است. خدا همچون ماهي نيست، بلكه همچون آبي سيال است. تو مي تواني ماهي را در تور اندازي اما آب را نمي تواني. آب از تور تو رد خواهد شد.
يگانه راه شناخت خدا، راه عشق است. به ياد داشته باش كه مي گويم يگانه راه- زيرا تنها عشق است كه قلب تو را به روي هستي مي گشايد. به روي ابهت و عظمت آن. اين ابهت و عظمت همان خداست. شكوه هستي، خداست.
بزمي هميشگي برپاست. رقص شادي، بي آغازي، بي پاياني. اما قلب ما همچنان بسته است و ما فكر خدارا در سر داريم.
سر، جايگاه مناسبي براي خدا نيست. در جايي كه پاي خدا در ميان است بي سر باش!
تمام رابطه ها خيالي است؛ زيرا هرگاه از درون خود بيرون مي رويد، از درِ تخيل عبور مي كنيد. در ديگري وجود ندارد.
دوست و دشمن، هردو تخيلات شما هستند. وقتي تخيل را بطور كامل كنار بگذاريد، تنها مي شويد؛ مطلقا تنها. وقتي درك كنيد زندگي و تمام رابطه ها تخيل است، بر عليه زندگي حركت نمي كنيد و رابطه هاي شما به شما كمك مي كنند تا روابط را غني تر سازيد. وقتي بدانيد رابطه خيال است، چرا خيال بيشتري به آن نيفزاييد؟ چرا ار رابطه ها عميقا لذت نبريم؟ وقتي گلها چيزي جز خيال نيستند، چرا گلهاي بيشتر خلق نكنيم؟ چرا به دنبال گلي عادي باشيم؟ بگذاريم گل از الماس و ياقوت باشد.
تخيل گناه نيست، بلكه نوعي توانايي و ظرفيت است. تخيل پل است. تخيل مانند پلي است روي رود، كه دو كرانه رود را به هم مي پيوندد و دو نفر را به هم مي رساند. دو نفر پل را فرا فكني مي كنند. اين پل مي تواند عشق يا اعتماد باشد، ولي در هر حال تخيل است. تخيل تنها واقعيت خلاق انسان است. از تخيل لذت ببريد و آن را زيبا و زيباتر سازيد. به تدريج به مرحله اي خواهيد رسيد كه ديگر به رابطه ها وابسته نيستيد. اگر چيزي داشته باشيد، آنرا سهيم مي شويد. آنرا با ديگران سهيم مي شويد، اما از خود همانگونه كه هستيد، خرسنديد. عشق، سراسر تخيل است؟ اما نه به معناي نكوهش آميز. تخيل استعدادي الهي است.
مراقبه و اتصال يعني « هيچكس » شدن. يعني نيست شدن در كل. نه جدا ماندن از آن، نه مقاومت دربرابر آن، بلكه نيست شدن در آن.... عشق بازي با كل، اتحادي لذت آور با كل. البته، ما در برابر كل هيچ چيز نيستيم- خرد و كوچ، همچون قطره اي در برابر درياييم. و وقتي دريابي تو در برابر كل چيزي نيستي، آنرا شادمانه مي پذيري- نه با بي تفاوتي، بلكه با شور و شعف. با شور و شعفي حاصل از نيست شدن تمام ترسها و تشويشها.
آنگاه كه دست از « خود » بشويي حتي ترس از مرگ نيز نيست مي شود، زيرا فقط « خود » است كه مي ميرد. واقعيت تو جاودانه بودن است. و وقتي تمام دلواپسيها و نگرانيها رفته باشند، تو در آرامش كامل قرار مي گيري. بي « خود » شدن آغاز مراقبه است و آرامش يافتن، نتيجه نهايي آن. آنگاه كه تو در ژرفاي وجودت چنان آرامي كه هيچ چيز آرامش تو را بهم نمي زند، به خانه مي رسي. به حقيقت، به آگاهي و شادماني مي رسي- سه چهره خداوند. همان لحظه كه تو به صلح و آرامش كامل برسي، اين سه چهره از آن تو مي شود- تو الهي مي شوي. در حقيقت، تو همواره الهي بوده اي، اما اينك از آن آگاه مي شوي.
پيام من عشق است. به خودت عشق بورز كه آغاز كار است. سپس به آناني كه به تو نزديك اند. عشق بورز. پس از آن به دنيا و كل جهان. فقط در اينصورت قادر خواهي بود به خدا عشق بورزي.
سفر از خود آغاز مي شود و د رخدا پايان مي پذيرد. اين دو، دو كرانه رودخانه هستند. تو يكي از كرانه ها هستي و خدا آن ديگري و عشق پلي است بين اين دو كرانه. اين پل از روي كل رودخانه مي گذرد اما انسانها از عشق مي هراسند. به همين دليل است كه به عبادت مي پردازند. هرگز نمي فهمند كه چه مي كنند. عبادتشان از روي ناداني است. تا زمانيكه عبادت از عشق سرشار نشود نمي تواند راستين باشد. زندگي مردم از عشق بي بهره است اما همچنان به كليساها و معبدها مي روند. اين كار كاملا بي معني است. تا زمانيكه در عشق زندگي نكني نمي تواني وارد هيچ معبدي شوي و كسي كه در عشق زندگي مي كند نيازي به وارد شدن به معبد را ندارد. او از قبل در آنجاست. اين پيام ساده را بخاطر بسپار و با آن زندگي كن، زيرا آن، نظريه اي نيست كه بدان باور يابي، بلكه خود زندگي است. در عشق شكوفا شو. رايحه دلنواز عشق را پراكنده ساز- كه اين عين عبادت است.
تنها رايحه دلنواز عشق به خدا مي رسد نه هيچ چيز ديگر.
زندگي گنجي است پايان ناپذير، اما فقط قلب شاعر است كه مي تواند آنرا بشناسد.
عشق تنها شعر واقعي است. تمام شعرهاي ديگر، فقط انعكاسي از آن هستند. شعر مي تواند در صدا وجود داشته باشد يا در سنگ. شعر مي تواند در معماري باشد، اما همه اينها اساسا انعكاس عشق هستند كه در نمادهاي متفاوت مجسم شده اند. روح شعر، عشق است و كسانيكه با عشق زندگي مي كنند شعراي واقعي هستند. اين افراد شايد هرگز شعري نسرايند و هيچ قطعه ي موسيقي نسازند. شايد هيچ اثري نيافرينند كه مردم عادي بعنوان هنر تلقي مي كنند، اما كساني كه بطور كامل و مطلق با عشق زندگي مي كنند، شعراي واقعي هستند. اين حقيقت، شعر را در شما تقويت مي كند. به اين ترتيب، شور بيشتري خواهيد داشت. قلبتان آهنگ تازه اي خواهد داشت. زندگي تان ديگر كسالت آور نمي شود و راكد نمي ماند. زندگي تان پيوسته شگفت انگيز خواهد بود و هر لحظه رازهاي تازه اي را بر شما خواهد گشود. زندگي گنجي است پايان ناپذير، اما فقط قلب يك شاعر است كه مي تواند آنرا بشناسد.
وقتي عشق را بشناسيد، آماده انتشار آن مي شويد. هر چه بيشتر عشق بورزيد، از عشق بيشتري برخوردار مي شويد. هرچه عشق بيشتري در ديگران بباريد، عشق بيشتري در درونتان مي جوشد.
عشق هرگز اهميتي نمي دهد كه آيا فرد مقابل، ارزش دريافت آن را دارد يا نه. هر برخوردي غير از اين، برخوردي از روي خساست است. عشق خسيس نيست. ابر هرگز اهميتي نمي دهد زميني كه بر آن مي بارد، ارزش باران را دارد يا نه. ابر در كوهساران، صخره ها و همه جا مي بارد، بي قيد و شرط مي بخشد؛ بي هيچ چون و چرايي.
عشق اينگونه است؛ فقط مي بخشد و از بخشيدن لذت مي برد. هركس كه مشتاق دريافت كردن باشد، آنرا دريافت مي كند. لازم نيست شايسته آن باشد يا در طبقه خاصي جاي بگيرد. نيازي نيست كه شرايط و ويژگيهاي خاصي داشته باشد. اگر همه اينها لازم باشند، آنچه مي دهيد، ديگر عشق نيست، حتما چيز ديگري است. وقتي عشق را بشناسيد، آماده انتشار مي شويد. هرچه عشق بيشتري بر ديگران بباريد، عشق بيشتري در درونتان مي جوشد.
در حاليكه اقتصاد رايج جهان چيز ديگري ميگويد؛ اگر چيزي را ببخشيد،آنرا از دست مي دهيد. اگر مي خواهيد چيزي را نگاه داريد، آنرا از خود دور نكنيد، آنرا جمع كنيد و خسيس باشيد. در حاليكه در مورد عشق، موضوع كاملا برعكس است. اگر مي خواهيد عشق داشته باشيد، خسيس نباشيد. در غير اينصورت عشق مي ميرد. عشق را منتشر كيد تا منابع تازه اي در دسترس تان قرار گيرد. نهرهاي تازه در درونتان جاري خواهند شد. وقتي بي قيد و شرط عشق مي ورزيد، وقتي بطور كامل مي بخشيد، كل هستي به درونتان مي ريزد.
زندگي بسيار است. حتي درختها ساده هستند. زندگي بايد ساده باشد. اما چرا براي شما اين همه پيچيده شده است؟ زيرا درباره آن فلسفه مي بافيد.
براي آنكه در بحبوحه زندگي، در شدت و شور باشيد، بايد تمام فلسفه بافيها در مورد زندگي را دور بريزيد. در غير اينصورت در ابهام كلمات فرو خواهيد ماند.
صبحي آفتابي و دلپذير بود. هزارپايي شاد و آوازخوان، از هواي صبحگاهي سرمست شده بود. قورباغه اي كه در آن نزديكي نشسته بود، از اين حالت هزارپا متعجب شد. قورباغه كه احتمالا يك فيلسوف بود، از هزارپا پرسيد:« صبركن! تو معجزه مي كني. هزارپا داري. چطور مي تواني هزار پا داشته باشي و آنها را به موقع حركت دهي؟ اول كداميك را برمي داري؟ بعد از آن كدام پا را؟ آيا گيج نمي شوي؟ اين كار براي من غير ممكن به نظر مي رسد. » هزارپا گفت: «من هرگز به اين موضوع فكر نكرده ام. بگذار درباره اش خوب فكر كنم. »هزارپا در حاليكه آنجا ايستاده بود، شروع به لرزيدن كرد و به زمين افتاد. خود او هم گيج شده بود؛ هزار پا .. چطور مي توانست آنها را اداره كند؟
فلسفه مردم را فلج مي كند. زندگي نيازمند فلسفه نيست. زندگي به تنهايي كافي است. نيازي به عصا، به حامي و حايل ندارد. زندگي كامل و مستقل است.
اگر بتوانيد طوري كار كنيد كه گويي مشكلي نداريد، متوجه خواهيد شد كه واقعا هيچ مشكلي نداريد. همه مشكلات به باور شما بستگي دارند؛ آنها را باور مي كنيد و براي همين دچار مشكل مي شويد.
اين كار، نوعي هيپنوتيزم است. مدام با خود مي گوييد اينطور يا آنطور هستيد، كامل نيستيد، لايق نيستيد. اين را تكرار مي كنيد تا در قلب شما بنشيند و عاقبت به واقعيت تبديل شود.
بكوشيد طوري رفتار كنيد كه گويي مشكلي نداريد. ناگهان خواهيد ديد كه روحيه تازه اي داريد و واقعا هيچ مشكل خاصي نداريد. ديگر بر عهده خودتان است كه مشكلات را نگاه داريد يا براي هميشه آنها را فرو افكنيد. اگر متوجه شويد اين شما هستيد كه مشكلات را نگاه مي داريد، ديگر هيچ مشكلي به شما نمي چسبد. با وجود اين، ما بدون مشكل نمي توانيم زندگي كنيم. پس مشكل مي سازيم. بدون وجود مشكلات احساس تنهايي مي كنيم و هيچ كاري براي انجام دادن نخواهيم داشت. با وجود مشكلات شاد مي شويم. كاري بايد انجام داد؛ بايد درباره كاري فكر كنيم. در نتيجه مشغول مي شويم.
اين اعتقاد كه لايق نيستيد و چنين و چنان هستيد، بسيار نفساني است. شما مي خواهيد لايق و شايسته شويد. چرا؟ چرا نمي توانيد با تمام عدم شايستگيها و محدوديتها يتان كنار بياييد؟ زمانيكه آنها را بپذيريد، خواهيد ديد كه به راحتي جاري مي شويد .
یا محمد براستی که جادو از قدیم بوده و چنان نیست که به چیزی ضرر زند جز به اجازه من پس هر کس دوست دارد از اهل عافیت از جادو باشد و به او ضرر نزند باید بخواند :
اللهم رب موسی و خاصه بکلامه و هازم من کاده بسحره بعصاه و معیدها بهذالعود ثعبانا و ملقفها افک اهل الافکو مفسد عمل الساحرین و مبطل کید اهل الفساد من کادنی بسحرا و بضر عامدا " او غیر عامد اعامه او
لا اعلمه و اخافه او لا اخافه او لا فاقطع من اسباب السموات عمله حتی ترجعه عنی غیر نافذو یا ضارلی و لا شامت بی انی ادرء بعظمتک فی نحور الاعداء فکن لی منهم مدافعا احسن مدافعه و اتمها یا کریم.
پس هر زمانی که او اینها را بگوید او را نه سحر جادوگر جنی و نه انسی هر گز زیان نزند.
جهت ابطال سحر
حضرت علی (ع) فرمود: هرکس بر پوست آهو بنویسد و نزد خود نگهدارد سحر از او باطل میشود
بسم الله و بالله ماشاءالله بسم الله و لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم قال موسی ما جئتم به السحر ان الله سیبطله ان الله لا یصلح عمل المفسدین و یحق الله بکلماته و لوکره المجرمون فوقع الحق و بطل ما کانو یعملون فغلبو هنالک وانقلبو صاغرین بسم الله و قدمنا الی ما عملو من عمل فجعلناه هباء" منصورا" وجعلنا من بین ایدیهم سدا" و من خلفهم سدا" فاغشیناه فهم لا یبصرون و القی السحره ساجدین قالو امنا برب العالمین رب موسی و هارون قال امنتم به قبل ان اذن لکم انه لکبیر کم الذی علمکم السحر قالو ان هذان لساحران یریدان ان یخرجاکم من ارضکم بسحرها بحق کهعیص و بحق حمعسق و بحق صم بکم عمی فهم لا یسمعون و لا یتکلمون .
برای ابطال سحر و جادو
شیخ بهایی رحمه علیه برای شاه عباس نوشت : برای ابطال سحر بر کف دست راست محسور با خاک کربلا و آب نیسان( آب باران) بنویسید بعد محسور چنان آن را بلیسد که اثری نماند و سه روز بنویسد طهسعهفا یا کعهفا با خود دارد.
بسم الله الرحمن الرحیم یا من ازال السحر باعجاز موسی علیه السلام لما القی عصاه فاذا هی ثعبان مبین ازل عمن قصدته سحر السحره و کیدالفجره انک علی کل شیء قدیر .
برای دفع شیاطین و جادو گران:
از حضرت رسول خدا وارد شده است که ایه سخره را بخوانند و ایه اینست:
ان ربکم الله الذی خلق السموات والارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل والنهار یطلبه حثیثا والشمس و القمر والنجوم مسخرات بامره الا له الحق والامر تبارک الله رب العالمین ادعو ربکم تضرعا و خفیه انه لا یحب المعتدین و لا تفسدوا فی الارض بعد اصلاحها وادعوه خوفا و طمعا ان رحمه الله قریب من المحسنین.
ترس از ساحر و و ظالم و شیاطین:
پیامبر ص فرمود: بعد از نماز شب پیش از شروع نماز صبح رو به جانب محل سکونت ان ساحر و یا ظالم بکن و هفت مرتبه بگو: بسم الله و با لله سنشد عضدک باخیک و نجعل لکما سلطانا فلا یصلون الیکما بایاتنا انتما ومن اتبعکما الغالبون.
چاره جادو و چشم زخم:
امام صادق ع فرمود هر گاه گرفتار شدی دست خود را مقابل رویت بردار و بگو:
باسم الله العظیم رب العرش العظیم الا ذهبت وانقرضت .
و همچنین فرمود دست مقابل صورتت برگیر و حمد و قل هوالله و قل اعوذ برب الفلق و قل اعوذ برب الناس را بخوان و هر دو کف دست برا بر صورت بکش خداوند ترا از گزند ان حفظ میکند.
و اگر کسی را چشم زده باشند باید بر تخم مرغ بنویسد :
(جاعت بجیعت معجعت انفجعت انفلقت) و ان تخم مرغ را در بین دو پایش بشکند و هنگام شکستن بگوید : بسم الله و بالله و علی اسم الله واسم العین
و اگر حیوان باشد در بین دو چشم او بشکنند رفع شود.
چاره اجنه و شیاطین:
هر کس از انچه بر زمین است بترسد از جن و شیطان هنگامی که ترس بر او داخل شود بگوید:
یا الله الا له الاکبر القاهر بقدرته جمیع عباده والمطاع للعظمته عند کل خلیقته والممضی مشییته لسابق قدرته انت تکلاء ما خلقت باللیل والنهار و لا یمتنع من اردت به سوء" دونک من ذالک السوء و لا یحول احد دونک بین احد و ما ترید به من الخیر کل ما یری و لا یری فی قبضتک و جعلت قبائل الجن والشیاطین یروننا و لا نراهم و انا لکیدهم خائف ( صل علی محمد و آل محمد ) فامنی من شرهم و باسهم بحق سلطانک العزیز یاعزیز .
به جهت دفع عقرب ها و مارها :
از حضرت صادق مرویست که این دعا را بخواند:
بسم الله و بالله صلی الله علی محمد و اله اخذت العقارب و الحیات کلها باذن الله تبارک و تعالی بافواهها و اذنابها و اسماعها و ابصارها و قواها عنی و عمن احببت الی ضحوه النهار انشاءالله تعالی.
دفع شر حیوانات درنده:
برای باز شدن زبان کودک و انکس که لکنت زبان دارد:
جهت باز شدن زبان و رفع لکنت بنویسد و بر گردن او آویزند انشاءاله زبانش باز شود .
ما لکم لا تنطقون اقرا باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق اقرا ء و ربک الاکرم الذی علم بالقلم علم الانسان ما لم یعلم لا یتکلمون الا من اذن له الرحمن و قال صوابا انطلقنا الله الذی انطق کل شیء ففهمناها سلیمان.
رسول خدا فرمود: برای مردی که پیش امدی سخت رخ دهد یا امری او را اندوهناک گرداند پس دو زانوی خود و ارنج دستانش را برهنه کند و به زمین بچسباند و سینه برزمین باشد در حالت سجده حاجت خود از خدا بخواهد برآورده شود.
بر رفع هر بلایی و گرفتاری که پیش بیایداین دعا را بخواند بر طرف شود:
اللهم انی اسئلک بان لک الحمد لا اله الا انت المنان بدیع السموات و الارض
ذول الجلال والاکرام ان تصلی علی محمد و آل محمد و ان تجعل لی مما انا فیه
فرجا" و مخرجا".
دعا برای ادای قرض و دین: 442 بار در یک مجلس بگوید:
لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فستجبنا له و نجیناه من الغم و کذالک ننجی المومنین.
و یا در پی هر نماز واجب بگوید: بسم الله الرحمن الرحیم یا قاضی الدیون من خزانتک التی بین الکاف و النون اقض دینی و دین کل مدیون
ما که از سحرو جادو نترسیدیم
گفتیم اگه شما از ما میترسین بخونید
ما نمی توانیم عمدا افکار خود را خاموش کنیم به عبارت دیگر نمی توانیم مانع تهیه فهرستی شویم که ذهن دائما به نسبت فراز و فرود شرایط بیرونی برایمان تدارک می بیند اما می توانیم با دور انداختن و بی محلی فهرست مانع التهاب و عصبیتی شویم که خوراک ذهن است . از نظر ساحران شخص باید فهرست خود را تهیه کند و سپس به آن بخندد . از نظر آنان هرگز نباید چیزی را باور کرد و جدی پنداشت .
دور انداختن فهرست به معنای نادیده گرفتن عمدی دعوت های پیاپی ذهن برای انتقام گیری و مقابله به مثل در درگیری های بزرگ و کوچک روزانه است . دور انداختن فهرست به معنای بی محلی به بررسی افکار منفی در خصوص اعمال انجام شده در گذشته یا نگرانی از چگونگی آینده است . هنگام انتظار برای رسیدن مسافری که مدتهاست دیر کرده ، دور انداختن فهرست به معنای خندیدن به افکار وحشتناکی است که عمدا بر احتمالات فاجعه بار متمرکزند .
ناگفته پیداست که داشتن چنین خویشتنداری ای تا چه حد سخت و خارق العاده است . این خودداری و کنترل پالایش شده که ساحران اصطلاحا آن را انضباط یا بی عیب و نقصی می نامند تنها با تمرین و در طی زمان بدست خواهد آمد .
مسلم است که پس از هر بار شکست در اجرای چنین انضباط سختی ذهن چماق سرزنش را برخواهد داشت . به این فهرست هم باید خندید .

جستجو می کردم و به این متن رسیدم ....
26 آذرماه است، شب عروج روحانی مولانا به درگاه با عظمت الهی است. مریدان و عاشقان مولانا در طول قرنها، چنین شبی را جشن میگیرند، به شادی و رقص و چرخ و پایکوبی و دستافشانی میپردازند. نقل و نبات و شیرینی، به یاران و همنوایان هدیه میدهند، و این شب را «شب عرس» یا «شب عروسی» مینامند. زیرا عقیده دارند که پیر و مرادشان نمرده، بلکه به معشوق ازلی پیوسته است.
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
مولانا میدانست که دلدار آغوش گشاده و چشم به راه ایستاده است تا و را دربر گیرد. پس میباید شادمانه از چنین شبی یاد کرد.
هر سال 19 تا 26 آذر ماه، ده هزار نفر از سراسر جهان، از جمله ایران برای حضور در مراسم سماعی که به مناسبت سالروز عروج مولانا، در شهر قونیه ترتیب داده میشود، به آن دیار سفر میکنند.
مولانا، فقیه بود. معلم و مدرس بود. مفتی امپراطوری عظیم سلجوقی بود. در کلاس درسش تفسیر قرآن، احکام فقه، فلسفه و حکمت و عرفان تدریس میکرد؛ بیش از ده هزار شاگرد و مرید داشت، اما همین مولانا در 38 سالگی، در منتهای عظمت و شهرت و معروفیت و کمال فکرت، تصادفاً یا به خواست خدا، با پیر سپید موی گمنام شصت و چند سالهای به نام شمس تبریزی دیدار کرد. درباره اولین ملاقات آنها روایتهای زیادی هست که به آنها نمیپردازیم.
آنچه مسلم است، این است که پس از دیدار و بعد از چند روز خلوت و گفتگو بین این دو بزرگ، مولانای مدرس، مولانای فقیه، مولانای معلم و مولانای مفتی، در کوچه و بازار، در کوی و برزن و مدرسه، همین که آهنگ موزونی به گوشش میرسید، به یکباره منقلب میشد، پای بر زمین میکوفت، «هی» میگفت و به رقص و چرخ میپرداخت. ماجرای چرخ مولانا در بازار زرگران، با صدای موزون چکش طلاکوبان را همه شنیدهایم و خواندهایم. همچنین، ماجرای چرخ زدنش به آهنگ «دل کو، دل کوی» جوانکی که پوست آهو میفروخت. مولانا بیاختیار شروع کرد به چرخ زدن و این غزل سرودن:
کس نمیداند «شمس تبریزی» به این فقیه بزرگ چه گفت که او را چنین دگرگون ساخت؟ آنچه که مسلم است، موطن اصلی سماع، ایران است. من وارد این بحث نمیشوم که مولانا ایرانی بود یا نه. به هر حال مولانا در بلخ به دنیا آمد. که الان در افغانستان است. در قونیه زندگی کرد در آنجا آرمید، که الان در ترکیه است. اما چقدر سعادتمندیم، چقدر خوشبختیم ما ایرانیها که مولانا تمام آثارش را به زبان ما سرود و به زبان ما نوشت.
در آذرماه 1355 که برای اولین بار در مراسم سماع حضور یافتم، سماع کنندگان با همان لباسها و با همان آداب قرون گذشته، سماع میکردند و هنوز، تعدادی از آنها فارسی میدانستند. مثنوی میخواندند و با اشعار شورانگیز و عشقآمیز دیوان کبیر چرخ میزدند. اما امروز، حتی یک نفر، تکرار میکنم، حتی یک نفر از سماع کنندگان، فارسی نمیداند!
بعد از مولانا معمولاً فرزندان و نوادگان ذکور او به عنوان پیر طریقت انتخاب شده و میشوند که آنها را «چلبی» مینامند، چلپی به ترکی قدیم یعنی «آقا» همچنان که در ایران هم، به روحانیان و بزرگان و اقطاب و مشایخ میگویند «آقا» یا «حضرت آقا» یا «سرکار آقا».
«جلالالدین چلبی» که نسل بیست و یکم مولانا جلاالدین محمد بود، فارسی و انگلیسی و فرانسه و عربی را به خوبی میدانست و حقیر توفیق دوستی نزدیک با آن بزرگوار را داشتم و بارها مصاحبت او را در «قونیه» و «استانبول» درک کرده بودم. او سرپرست افتخاری مراسم سماع بود که در قونیه و سایر شهرهای بزرگ اروپا و امریکا انجام میشد، و پیش از آغاز مراسم سماع، توضیحات کامل و مشروحی درباره مفاهیم و آداب و ارکان سماع میداد. پس از وفات او در 1375، پسرش «فاروق چلبی»، جانشین او شد، چند سال پیش در یکی از سفرهایم به استانبول، برای صرف شام به منزل جلالالدین دعوت شدم و برای اولین بار با فاروق چلبی پیر فعلی طریقت مولویه دیدار کردم. از او پرسیدم که آیا شما فارسی میدانید و مثنوی را میتوانید بخوانید؟ این مرد مؤدب خوشروی پاک سرشت، سرش را پایین انداخت و با حالت شرمندگی جواب داد خیر.
من نتوانستم خویشتنداری کنم و شاید جسارت و بینزاکتی کردم، اما گفتم: عزیزم! شما نوه مولانا هستید، دریغ است که فارسی نمیدانید و حتی نمیتوانید یک خط از اثر جد بزرگوارتان را به زبان خود او بخوانید و درک کنید. هیچ نگفت، از سالن بیرون رفت. با خود گفتم که شاید نمیباید چنین گستاخانه سئوال میکردم . بعد از چند دقیقه، فاروق چلبی با یک جلد کتاب و ضبط صوت به اطاق بازگشت، کنارم نشست، ضبط صوت را گذاشت روی میز، کتاب را که مثنوی شریف، به همراه ترجمه ترکی آن بود به من داد و مؤدبانه از من خواست تا هجده خط اول مثنوی شریف را که شخص مولانا سروده و آغاز مثنوی شریف است، به زبان اصلی جد بزرگوارش بخوانم و او ضبط کند و به عنوان یمن و برکت در خانواده نگه دارد. طبعاً خواهش او را پذیرفتم و خواندم و ضبط شد.
افسوس که نسل بیست و دوم مولانا و احتمالاً نسلهای بعدی او، دیگر فارسی نمیدانند و اشعار و آثار فارسی مولانا را نمیتوانند بخوانند و اصولاً در سراسر ترکیه، امروز تعداد افراد فارسیدان که بتوانند مثنوی و دیوان کبیر و سایر آثار مولانا را به زبان فارسی بخوانند و فهم کنند از چندین ده نفر تجاوز نمیکند. زیرا در سال 1305 که به دستور آتاتورک و با تصویب مجلس کبیر ترکیه، الفبای لاتین جایگزین الفبا و حروف عربی شد، رابطه ملت ترک با تمام کتابها و نوشتههای گذشته که با حروف عربی نوشته شده بود، خواه به زبان ترکی، یا عربی، یا فارسی، بکلی قطع شد.
و اما درباره «سماع» که موضوع اصلی سخنرانی من است ترجیح میدهم مفهوم و معنای «سماع» را از زبان خود مولانا بشنوید که میگوید:
و در غزلی دیگر گوید که:
شمس تبریزی هم، که مولانا را به چرخ و سماع واداشت، در تعریف سماع میگوید:
تجلی ورویت خدا، مردان را در سماع بیشتر باشد. سماع ایشان را از عالم هستی خود بیرون آورد و به عالمهای دیگر درون آرد و به لقای حق پیوندد. رقص مردان خدا، لطیف باشد و سبک، گوئی برگ است که بر روی آب رود، اندرون کوه و صدهزار کوه، و بیرون چون کاه…»
از شیخ شهاب الدین سهروردی پرسیدند که: رقص کردن به چه آید؟
شیخ گفت: جان قصد بالا کند همچو مرغی که میخواهد خود را از قفس به در اندازد،قفس تن مانع آید. مرغ جان قوت کند، و قفس را از جای برانگیزد. اگر مرغ را قوت، عظیم بود، پس قفس بشکند و خود بپرد. و اگر قوت ندارد، سرگردان شود و قفس با خود بگرداند.
بیش از هزار سال پیش، تعدادی از عرفای بزرگ ما، با شنیدن شعر یا نوای موزون و دل انگیزی منقلب میشدند و به وجد میآمدند و به چرخ زدن و پایکوبی و دست افشانی میپرداختند و گاه از شدت وجد و سماع، دستار (عمامه) از سر میافکندند و جامه بر تن میدریدند. اشک میریختند و دیگر حاضران را به سماع برمیانگیختند و در آغوش میکشیدند یا به آنها سجده میکردند. معروف ترین آنها شیخ ابوسعید ابوالخیر بوده که حدود هزار سال پیش در خراسان میزیسته است.
آداب سماع چنین بوده که کف دست راست را بسوی آسمان بالا برده و کف دست چپ را رو به جانب زمین پایین میآوردند و در این حال به چرخ زدن میپرداختند. بالا بردن و پایین آوردن دستها را که دست افشانی میگفتند،شیخ سعدی شیرازی بصورت زیر تعبیر و تفسیر کرده است:
چرخزدن، نمود و نمادی است از گردش و چرخش میلیاردها کهکشان که در هر یک از آنها میلیاردها ستاره در گردش و چرخش هستند.
قطعاً خوانده و شنیدهاید که ستارهشناسان امروزی، با استفاده از تلسکوپهای عظیم فضائی مثل «هابل» میلیاردها کهکشان و ستاره را تا عمق پنج میلیون سال نوری کشف و عکسبرداری کردهاند. با وجود این، هنوز عمق و نهایت فضا کشف نشده است و همه این کهکشان و ستارگان، گردان و چرخان بمقصد نامعلومی روانند. شاید که عارفان بزرگ ما از جمله مولانا جلالالدین محمد، با دیدهدل و از راه کشف و شهود، عظمت و کثرت و رمز خلقت این کهکشانهای گردان و روان را دیده و حقارت کرهخاکی زمین و ناچیزی ما مخلوقات زمینی را دریافته بودند و به هنگام وجد و سماع، چرخزنان و ذرهوار به جانب پروردگار روان بودهاند.
مولانا در غزلی از دیوان کبیر میگوید:
بدون شک تمام غزلهای آهنگین و شورانگیز مولانا در دیوان کبیر یا دیوان شمس تبریزی، در حال سماع و وجد سروده شده است، از جمله غزل زیر که امکان ندارد به جز در حال بیخودی و مستی عرفانی سروده شده باشد:
دکتر ابوالقاسم تفضّلی
من فکر می کنم این در واقع دلیل وجود ائمه معصومین باشه. و اینکه چرا خداوند خودش شخصا برای نجات اقدام نکرده!
اشو عزيز:
پس از يك جست و جوي طولاني در پي مرشدم، چند ماهي است كه سالك شما شده ام.
حالا مي ترسم كه شما بميريد و من نمي توانم معناي زندگيم را بدون حضور شما محقق كنم.
پريم فليكسPrem Felix ، تو هنوز بسيار به نفس خودت توجه داري. تو نگران مرگ من نيستي، تو نگران اشراق خودت هستي ، چه بر سر اشراق تو خواهد آمد.
تو آگاه نيستي كه اين عشق نيست، اين اعتماد نيست. تو سعي داري از من استفاده كني.
و عشق هرگز سعي نمي كند استفاده كند. تو هنوز مرشد را نيافته اي، تو فقط باور كرده اي ...... زيرا در اينجا افرادي زيادي در عشقي عميق و سروري عميق هستند، تو آنان را باور داشته اي ، "شايد اينجا مرشدي باشد". ولي اين يك شايد است.
اگر تو واقعاً مرشد خودت را يافته باشي، اشراق خودت را پاك از ياد مي بري.
در يافتن مرشد، تو پيشاپيش طريق را يافته اي. در يافتن مرشد، تو پيشاپيش كسي را يافته اي كه با تو خواهد بود، حتي پس از مرگ. اين معناي بودن با مرشد است.
يكي از سالكان، از آمريكا، داستاني از صوفيان فرستاده است. او از اين داستان حيرت كرده بود. مي خواست معني آن را بداند. اين به فليكس هم كمك مي كند.
داستان اين است: مردي در حال غرق شدن است و براي كمك فرياد مي كشد.
دستي در پيشش دراز مي شود. شب است و نمي تواند ببيند كه آن دست از كيست؟
مي پرسد: "تو كيستي؟" و مرد مي گويد، "يك دوست."
ولي مردي كه در حال غرق شدن است مي گويد، "نه. من نمي خواهم توسط يك دوست نجات داده شوم." داستاني بسيار عجيب است.
بارديگر فرياد مي كشد، "كمك! نجاتم دهيد!" و همان دست نزد او مي رسد و او باز هم همان سوال را تكرار مي كند، "اين دست كيست؟" و پاسخ مي آيد، "من خدا هستم."
و مرد مي گويد، "نه. نمي خواهم توسط يك خدا نجات داده شوم."
و بار سوم كه او فرياد مي زند، باز هم همان دست پيش مي آيد و او بازهم همان سوال را
مي كند، "لطفاً بگو، تو كيستي؟" و پاسخ مي آيد، "من يك مرشدم."
و مرد مي گويد، "حالا خوب است. مي توانم به تو اعتماد كنم."
داستان عجيب است. او حتي نمي تواند به خدا اعتماد كند، ولي مي تواند به مرشد اعتماد كند.
تعابير بزرگي دارد.
از جنبه ی روحاني، نجات يافتن توسط يك دوست ممكن نيست، زيرا دوست، خودش در حال غرق شدن است. او در همان قايق است، آگاهي او والاتر نيست. چگونه مي تواند تو را نجات دهد؟
مسئله ي نجات معمولي نيست. كسي غرق مي شود و تو او را نجات مي دهي. اين يك تمثيل است. دوست در همان مرتبه ي آگاهي است، نمي تواند تو را نجات دهد.
ولي خدا؟ ، مرد غريق حتي دست خدا را هم رد كرد، زيرا خدا دست ندارد، صورت ندارد، بدن ندارد. خدا يك آگاهي است ، آگاهي چگونه مي تواند دست او را بگيرد؟
خدا يك شخص نيست، بلكه فقط يك حضور است، نه يك گل، بلكه تنها يك رايحه است.
يك رايحه چگونه مي تواند او را نجات دهد؟ وقتي كه نجات يافتي مي تواني از آن رايحه لذت ببري، ولي رايحه نمي تواند تو را نجات دهد. وقتي كه نجات يافتي، مي تواني از خداوند
به عنوان يك حضور لذت ببري، ولي آن حضور نمي تواند تو را نجات دهد.
ولي لحظه اي كه آن مرشد صوفي مي گويد، "من يك مرشدم،" آن دست بي درنگ دستش را مي گيرد و مي گويد، "اين دست درست است. فقط يك مرشد مي تواند مرا نجات دهد." ، زيرا مرشد هر دو است. او يك انسان است و يك خداست. و البته، يك دوست هم هست.
مرشد هر سه نقش با هم است: او يك دوست هست، ولي نه فقط يك دوست. او يك خداست،
ولي نه فقط يك خدا. در او، خداوند حضور دارد، در او عشق به والاترين اوج خود رسيده است. او مي تواند يك ناجي باشد.
اين داستان يقيناً عجيب است و مي تواند همه را گيج كند. فيلكس، اگر تو مرشد را يافته اي، آنوقت نگران مرگ مرشد نباش. مرشد هرگز نمي ميرد. اگر تو عاشق بوده اي، مرشد تو تا ابد در عشق تو زنده خواهد بود.
و اين شهوت براي اشراق را دور بينداز، زيرا اين يك مانع است. فقط كساني مي توانند
به اشراق برسند كه خواهش به اشراق رسيدن را دور انداخته اند.
و چرا بايد نگران آينده باشي؟ ، من زنده هستم! به جاي نجات يافتن توسط من، همين حالا، آيا در خواست ملاقاتي در آينده داري؟
يافتن مرشد، به نوعي ظريف، يافتن اشراق خودت است، زيرا خود حضور مرشد تمامي وجودت را مي لرزاند و نشاطي تازه به تو مي دهد. نسيمي تازه از درونت عبور مي كند،
و غباري را كه در طول قرن ها گردآورده اي، با خودش مي برد.
درواقع، داستان هايي از مريدان بزرگي همچون ماهاكاشياپا mahakashyapa وجود دارد كه روزي به بودا مي گويد، "من تنها به يك شرط مريد تو مي شوم." بودا گفت، "چه شرطي؟"
و ماهاكاشياپا گفت، "تو بايد از من در برابر اشراق محافظت كني. وقتي كه من به اشراق برسم، مرشد را از دست مي دهم، ديگر مريد نخواهم بود. و من به هيچ قيمتي حاضر نيستم
تو را از دست بدهم. من مي توانم اشراق را به كلي از ياد ببرم. اشراق من تو هستي."
بودا خنديد و گفت، " ماهاكاشياپا ، تو نميداني كه با همين ادراك و عشق شفاف كه داري،
به من نشاني مي دهي كه تو نخستين مريد من خواهي بود كه به اشراق مي رسد."
و ماهاكاشياپا نخستين مريد او بود كه به اشراق رسيد. او خيلي خشمگين بود و براي چند روز حتي با بودا حرف نمي زد. هرگاه بودا از كنارش رد مي شد، او چشم هايش را مي بست. عاقبت بودا گفت، "حالا فراموشش كن. هر اتفاقي كه افتاده، افتاده است. من از تو نخواهم خواست كه مرا ترك كني و يا براي نشر پيام من سفر كني. من هيچ توجهي به اشراق تو
نمي كنم. مي تواني مريد من بماني."
و اشك هاي شوق در چشمان ماهاكاشياپا حلقه زد و به پاي بودا افتاد و گفت، "اين چيزي بود كه از آن وحشت داشتم: كه شايد حالا ديگر به من اجازه ندهي كه پايت را لمس كنم. و من قبلا ًبه تو هشدار داده بودم." بودا گفت، "اين در اختيار من نيست كه تو را به اشراق برسانم و يا مانع رسيدن به اشراق تو شوم. تو با چنان شفافيتي آمدي كه من دريافتم تو بزودي به اشراق مي رسي."
مردي كه بتواند اشراق را آرزو كند و بتواند از مرشد فقط به عنوان وسيله استفاده كند عشق را نمي فهمد و مريد بودن را درك نمي كند.
از مرشد نمي توان استفاده كرد.
فقط مي تواني به سادگي سعي كني تا حد ممكن عميقاً در وجودش حل شوي.
يك روز، بدون هيچ اخطار، اشراق فرا مي رسد ، ناگهاني. اين يك روند تدريجي نيست، قسطي نمي آيد. ناگهاني مي آيد، و تو رفته اي. فقط يك حضور خالص باقي مي ماند.
بنابراين نگران مرگ من نباش. زماني كه زنده هستم، از اين لحظات استفاده كن تا خودت را حل كني. و اگر بتواني از اين لحظات براي محلول كردن خود استفاده كني..........
و اشراق را فراموش كن ، وگرنه اين يك مانع هميشگي خواهد ماند. فقط از اينجا بودن لذت ببر. برقص و بخوان. با اشراق چه مي خواهي بكني؟ نمي تواني آن را بخوري، نمي تواني آن را بنوشي ، مطلقاً بي فايده است. پس فقط اميدوار باش كه خيلي زود نيايد!!
طبيعت شادماني متناقض است و به همين دليل كج فهمي هاي زيادي در مورد آن صورت گرفته. تناقض اينجاست: انسان تلاش فراواني مي كند اما شادماني نه به دليل اين تلاش، بلكه هميشه در قالب هديه اي ازجانب خدا اهدا مي شود. از طرف ديگر، اگر انسان تلاش نكند هيچگاه شايستگي دريافت اين هديه را نمي يابد. اگرچه موهبت شادماني هميشه در دسترس است، انسان به روي آن بسته است و آمادگي پذيرشش را ندارد. بنابراين تلاش انسان دليل بروز شادماني نيست. روندي سلبي است. انگار كه تو در اتاقي تاريك با درها و پنجره هاي بسته به سر مي بري: خورشيد طلوع كرده است اما تو در تاريكي هستي. طلوع خورشيد به تلاشهاي تو بستگي ندارد. هركاري بكني نمي تواني باعث طلوع خورشيد شوي اما مي تواني درهايت را بگشايي يا اينكه آنها را بسته نگاه داري- اين بيشتر به تلاشهاي تو بستگي دارد. اگر درهايت را بگشايي، خورشيد در دسترس تو قرار مي گيرد و گرنه همچنان پشت در منتظر مي ماند. بدون اينكه زنگ در را به صدا در آورد. تو تا ابد در تاريكي خواهي ماند، در حاليكه تنها كار لازم، از پيش رو برداشتن موانع موجود ميان خودت و خورشيد بود. اندكي تلاش و اعتماد لازم است. اندكي تلاش تا موانع را برطرف كني و اندكي اعتماد،صبر و انتظار لازم است: «خدا مهربان است،پس هرگاه موانع را برطرف كنم و آماده باشم،او بي گمان خواهد آمد. آمدنش حتمي است. »
جامعه از همه كودكان مي خواهد به مدرسه، به دانشكده و به دانشگاه بروند. يك سوم عمر تلف مي شود تا انرژي به يك مركز غيرطبيعي يعني سر رانده شود و از جريان انرژي در قلب جلوگيري شود. بطور طبيعي، انرژي از وجود به قلب و از قلب به سر جاري مي شود. روند طبيعي اينگونه است. اگر انرژي از قلب توزيع شد، قلب ارباب باقي مي ماند و سر نوكر مي شود. ترفند آموزش و پرورش دروغين دور زدن كامل قلب و ايجاد مسيري مستقيم ميان وجود و سر و ناديده گرفتن قلب است. اين ترفند كارگر افتاده. قلب، كاملا كنارگذاشته شده و انرژي حركت خود را از وجود به سوي سر آغاز كرده است. بدينگونه سر ارباب شده است. و سر در مقام نوكر، نوكري است زيبا اما در مقام ارباب بسيار زشت است. وقتي از آن چه جامعه با تو كرده آگاه شوي مي تواني بي درنگ قلبت را بگشايي تا انرژي از آن جاري شود، زيرا طبيعت اينگونه اقتضا مي كند. بايد اينگونه باشد. اگر جامعه دخالت نكرده بود همين گونه باقي مي ماند. جامعه از عشق و از قلب بسيار مي ترسد، زيرا اگر كسي در سر زندگي كند به درد خواهد خورد. نوكري خوب، برده اي مطيع و سر به راه خواهد شد- و اين همان چيزي است كه جامعه نيازمند آن است: بردگان، خدمتگزاران مفيد، نوكران خوب. جامعه به ارباب نياز ندارد. وقتي قلب تو گشوده شود حتي اگر در زندان باشي همچنان ارباب مي ماني. ارباب بودن تو چنان ريشه داراست كه هيچ چيز نمي تواند آنرا از تو بگيرد. پس تو بايد اين معجزه را به ثمر برساني: انرژي ات را از سر به قلب انتقال بده.
ممنون از آقای موسوی. به نظر من این مهارتیه که هر مردی باید بلد باشه که البته بلوغ می خواد....
دلم می خواست این متنو من می نوشتم اما نمی شد ...
زمانه عوض شده است. این روزها عشق اوّل کسی بودن کمی دشوار است. مگر اینکه از بچگی با او دوست بوده و چهارچشمی مواظبش باشی. خیلی از ماها عشق واقعی را با نفر دوم، سوم و یا چندم زندگی مان تجربه کرده ایم. حالا بعضی هایمان شجاعت ِ گفتن ِ این موضوع را داشته ایم و بعضی هایمان در یک دروغ مشترک سعی کرده ایم ادا دربیاوریم. این وضعیت، خوبی ها و بدی های خود را دارد و دقت و هوشیاری ما را در رابطه طلب می کند.
اولین نکته این است که همانجور که نباید دروغ بگوییم نباید طرف مقابل را به دروغگویی وادار کنیم. گذشته ی طرف مقابل، به ما هیچ ربطی ندارد. او به ما در گذشته هیچ تعهّدی نداشته و می تواند هر تجربه ای کرده باشد. پس نباید با نشان دادن حساسیت بر روی رابطه های قبلی او، پرسش های احمقانه ای نظیر «هنوز دوستش داری؟»، «باهاش سـ-کس هم داشتی؟»، «من رو بیشتر دوست داری یا اون رو؟» و... را مطرح کنیم. مطمئنا عشق ما الان با ماست و ما را عاشقانه دوست دارد. اما از آن فرد یا افراد هم خاطرات خوبی دارد و هنوز گاهی به آنها فکر می کند. نگذاریم حسادت و این مالکیت لعنتی، رابطه را به گند بکشاند.
البته بررسی رابطه ی گذشته ی فرد، خوبی هایی نیز دارد. شما می توانید از اشتباهات نفر قبلی درس بگیرید و آنها را تکرار نکنید. می توانید عشقتان و نقاط ضعف و قوتش را بهتر بشناسید و آگاهانه انتخاب کنید و وارد رابطه شوید. مثلا کسی که زنش را کتک می زده یا در سـ-کس سرد بوده یا اهل روابط آزاد بوده یا... در رابطه با شما هم احتمال تکرار آن رفتارها را دارد. پس شما با مجبور نکردن ِ عشقتان به دروغگویی می توانید با او روابط صحیح و منطقی تری داشته باشید.
یادتان باشد که وارد پروسه ی مقایسه کردن و مقایسه شدن نشوید. شما یک فرد جدید هستید که عشقتان انتخابتان کرده است. اگر نفر قبلی را می خواست الان با او بود. وقتی خودتان را با او مقایسه می کنید ناخودآگاه در جاهایی کم می آورید و بیشتر از همه این موضوع خودتان را عذاب خواهد داد. یادتان باشد که فانتزی «یک عشق در زندگی» مال کتاب ها و قصه هاست. همانجور که هر کس مادر و پدرش را دوست داشته، عشقش را دوست داشته، بچه اش را دوست داشته و... می تواند در طول زندگی اش افراد مختلفی را دوست داشته باشد و یکی را انتخاب کند.
یادتان باشد بکارت، تابویی ست که باید در ذهنتان از بین برود. اگر خودتان قبل از ازدواج با کسی رابطه ای هرچند اندک داشته اید طرف مقابل هم حق داشته است که آن رابطه را داشته باشد. و از آن مهم تر اگر شما چنین رابطه ای را تجربه نکرده اید دلیلی ندارد که طرف مقابل، قبل از شما چنین رابطه ای را تجربه نکرده باشد. فقط اگر هنوز اینقدر از بلوغ احساساتتان مطمئن نیستید (من از خودم مطمئن نیستم) وارد جزئیات نشوید و در گذشته ی فرد کنکاش نکنید. بعدا در موقعیت های حساس بدجوری شما را آزار خواهد داد.
هر روز که از خواب بیدار می شوید در آینه به خودتان نگاه کنید و بگویید: مهم نیست که من چندمین عشق او هستم مهم آن است که آخرین عشق او باشم. مهم این نیست که چقدر از معشوق/معشوقه های قبلی خاطره ی خوب دارد، من خاطرات خوب بیشتری برای او خواهم ساخت. مهم این نیست که در تخت خواب چند نفر غرق لذت شده، مهم آن است که الان در تخت من دراز کشیده و آرامش واقعی را تجربه می کند. در آینه به خود نگاه کنید و به امروز فکر کنید. گذشته مرده است و شاید آینده ای در کار نباشد.
پانوشت: متاسفانه لینک دکلمه ی دیروز فـ-یلتر بود و بسیاری از دوستان موفق به دانلود نشده بود. می توانید از اینجا با یک کلیک به صورت مستقیم دانلود کنید:
خوزه لوپز و گَری پاتر – "اصلاحی" که رئالیسم انتقادی در روایت پوزیتیویستیِ تبیین علوم طبیعی کرده است، تأثیر ژرفی بر مسئلهی امکان علم اجتماعی میگذارد. در حقیقت مرزهای طبیعت و واقعیت اجتماعی دگرگون میشوند. به رسمیت شناختن عقل به عنوان نیرویی علّی از برخی از سرحدات میان علم طبیعی و اجتماعی که پوزیتیویسم و سنت هرمنوتیکی تأسیس کرده بودند گذر میکند. آدمیان شئ یا چیز خاصی با انواع خاصی از نیروهای علّی هستند. اصحاب هرمنوتیک در تأکید بر سرشت معنادار واقعیت اجتماعی، گشودگی آن و امکان رویدادهای نوظهورِ مطابق با آن کاملاً بر حقاند. آنان در تأکید بر اهمیت زبان و سرشت ساختیافتهی شناخت برحقاند. با این همه، آنان تا آنجا برخطایند که اینها را سدی برای تبیین علمیِ بالقوهی واقعیت اجتماعی میدانند.
توضیح مترجم:
نوشتار زیر بخش چهارم از مقالهای در معرفی رئالیسم انتقادی است.
در بخش اول گفته شد که پستمدرنیسم چیست و پس از آن چه میآید و چرا لازم است پس از آن اصلاً چیزی بیاید و رئالیسم انتقادی به عنوان چشماندازی جدید که بهتر میتواند با مسائل فلسفی، علمی و علمی ـ اجتماعی این قرن درگیر شود معرفی شد.
در بخش دوم به نقد پوزیتیویسم و چرخش زبانی از دو دیدگاه پستمدرنیسم و رئالیسم انتقادی و شباهتها و تفاوتهای میان این دو پرداخته شد.
در بخش سوم نقد رئالیسم انتقادی از پوزیتیویسم و تجربهگرایی به طور خاص دنبال شد و گفته شد که رئالیسم انتقادی، بر خلاف فلسفهی علم، از هستیشناسی آغاز میکند نه از شناختشناسی؛ و میپرسد که سرشت واقعیت باید چگونه باشد تا علم و آزمایش علمی امکانپذیر باشد.
در این بخش پایانی به نقد هرمنوتیک از دیدگاه رئالیسم انتقادی پرداخته میشود تا امکان تبیینی علمی از واقعیت اجتماعی به دست آید. رئالیسم انتقادی هرچند که تفاوت میان واقعیت طبیعی و اجتماعی را، مانند اصحاب هرمنوتیک، میپذیرد، ولی با این همه، بر خلاف اصحاب هرمنوتیک، امکان تبیین علمی واقعیت اجتماعی را نفی نمیکند. از نظر رئالیسم انتقادی برای آنکه تبیینی علمی باشد باید روش خود را متناسب با موضوع خود اختیار کند، نه آنکه یک روش را برای تمام موضوعات به کار برد.
اشاره: آلبرت انیشتین (1879-1955) مقاله زیر را شش سال قبل از مرگش در سن هفتاد سالگی برای اولین شماره مجله مانتلی ریویو نوشت. در این هنگام از زمانی که او درجه دکترای خود را در فیزیک با طرح نظریه نسبیت و برابری ماده و انرژی گذراند 44 سال میگذشت. تئوری نسبیت اینشتین تاثیر عظیمی بر علم گذاشت و نتایج جدیدی و عمیقی را درباره طبیعت و فضا، زمان، حرکت، ماده، انرژی و روابطی که بر آنها حاکم است، عرضه کرد. به زبان ساده، تئوری او از جمله مطرح میکرد که میزان حرکت ساعت در فضا با افزایش سرعت کاهش مییابد و اینکه انرژی و ماده برابر و قابل تبدیل به یکدیگرند. این فرمول فرصتی برای تحقیقات بعدی روی اتم فراهم کرد و سرانجام با انفجار اتم به اثبات رسید.
اطلاعات به دست آمده از امکان دسترسی هیتلر به بمب اتمی، نگرانی زیادی را در آستانه جنگ جهانی دوم ایجاد کرده بود. اینشتین به عنوان یک شهروند آلمانی، همراه با عده دیگری از دانشمندان اروپایی از چنگ هیتلر گریخته بود. تردیدی نداشت که اگر بمب به دست دیکتاتور آلمان بیفتد، برای رسیدن به اهداف خود کوچکترین تردیدی در تخریب جهان به خود راه نخواهد داد. از این رو وقتی دانشمندان فیزیک مهاجر، نامهای را در مورد استفاده از بمب اتمی به اینشتین دادند و از او خواستند که وی از شهرت خود استفاده کرده و آن را با امضای خود برای فرانکلین روزولت رئیس جمهور آمریکا بفرستد، او چنین کرد.
تصور انیشتین این بود که ایالات متحده و بریتانیا جوامعی دموکراتیک هستند و دستیابی به بمب اتمی از طرف آنها فقط برای آزادی انسان به کار خواهد رفت. دولت ایالات متحده با استفاده از فیزیکدانان مهاجر و دانشمندان بریتانیایی، طرح محرمانه «مانهاتان» را در سال 1939 پی ریخت و دانشمندان به کار مطالعه و ساخت بمب اتمی پرداختند. سرانجام ایالات متحده در 16 ژوئیه 1945 اولین بمب اتمی را در کشاکش جنگ در صحرای الاموگوردو در نیومکزیکو آزمایش کرد. با انفجار این بمب، دمای سطح زمین در محل انفجار به صدمیلیون درجه فارنهایت، یعنی سه برابر حرارت داخل خورشید و دههزار برابر دمای سطح آن، رسید. تمامی اشکال حیات، از روییدنیها تا جانداران، به شعاع 5/1 کیلومتری مرکز انفجار کاملا نابود شدند. پس از انفجار، ژنرال لزلی گرووز مدیر طرح مانهاتان به معاون خود گفت: «جنگ به پایان رسید. یک یا دو بمب اتمی کار ژاپن را تمام خواهد کرد.»
پرزیدنت هاری ترومن که در کنفرانس پتسدام شرکت کرده بود، از موفقیت این انفجار مطلع شد و متعاقب آن به ژاپن اولتیماتوم داد. کمتر از دو ماه بعد، ایالات متحده دو بمب اتمی خود را به ترتیب در روزهای 6 و 9 اوت در هیروشیما و ناگازاکی منفجر کرد. نتایج دهشتناکی که این بمبها به جا گذاشتند تا آن زمان برای بشریت ناشناخته بود.
انفجار بمب با انفجار تصورات خوشبینانه اینشتین نسبت به دولتمردان ایالات متحده و بریتانیا مقارن بود. اینشتین که شاهد نادیده گرفتن درخواستهای دانشمندان در مورد عدم استفاده از بمب اتمی علیه ژاپن بود، عمیقا دریافت که اگر دانشمندان به دور و برکنار از فعالیت اجتماعی، تنها به کشفیات علمی خود دل خوش کنند، به ابزار خطرناک و بی اراده ای در دست سیاستمداران بی تقوا و بازیگر تبدیل خواهند شد. اینشتین از آن پس با همه شهرت جهانی، بیشترین تلاش خود را معطوف به استقرار یک دولت جهانی کرد. او توصیه می کرد که نمایندگان این دولت، مستقیما از طرف ملتها انتخاب شوند و امیدوار بود از طریق چنین سازمانی بتوان صلح و امنیت جهان را تامین کرد.
در عین حال وی از این امر غافل نبود که حاکمیت سرمایه در جهان سرمایه داری،کنترل اطلاعات و دخالت تعیین کننده در انتخابات، نهادها و سازمانهای اجتماعی را به گونه ای شکل می دهد تا سود بیشتری به دست آورد. و نیز به صور پیچیده ای، به طور مستقیم یا غیر مستقیم از آگاه شدن مردم برای استفاده از حقوق طبیعی شان جلوگیری می کند. در نتیجه فقر، فحشا و فساد را گسترش می دهد و با نهادینه کردن جهل، به فلج کردن وجدان و آگاهی افراد جامعه می پردازد.
اینشتین به جز استقرار نظام سوسیالیستی، راهی برای نجات انسان از فاجعه نظام سرمایه داری، که انسان را در تمام سطوح به ابزار بی اراده ای تبدیل می کند، نیافت. از این رو در سال 1939 در میان طوفانی از تهمتها و حملاتی که به اتهام کمونیست بودن در ایالات متحده به وی نسبت داده شد، نظرات خود را شجاعانه درباره سوسیالیسم برای اولین شماره مانتلی ریویو نوشت. مقاله زیر ترجمه ای از این نوشته است.
(دکتر رضا رئیسی طوسی، مقدمه ای بر ترجمه این مقاله در ایران فردا، ش4)
* * *
آیا کسی که متخصص علم اقتصاد و جامعه شناسی نباشد میتواند در رابطه با سوسیالیسم اظهار نظر کند؟ من به دلایل مختلف به این سؤال جواب مثبت میدهم.
بگذارید اول، سؤال را از منظر علمی مورد بررسی قرار دهیم. ممکن است چنین به نظر آید که به لحاظ اصول شناسی بین علم نجوم و علم اقتصاد تفاوتهای بنیادین وجود ندارد. دانشمندان هر دو حوزه علمی تلاششان بر این است تا در جهت هر چه روشنتر شدن رابطه بین پدیده های معین به قوانین قابل پذیرش دست یابند. اما در واقعیت این تفاوتهای اصولی وجود دارند. و این به نوبه خود، دستیابی به قوانین اصولی حوزه اقتصاد را مشکل میسازد. پدیده های اقتصادی تحت تاثیرعوامل زیادی قرار میگیرند که ارزیابی آنها را مشکل می سازند. علاوه بر این، تجربه کسب شده از آغاز تاریخ متمدن بشری به مقدار زیادی تحت تاثیر عللی که به هیچ وجه اقتصادی نیستند قرار گرفته است. به عنوان مثال، بیشتر دولتها در طول تاریخ موجودیت و هویت خود را به شیوه غلبه بر دیگران بدست آورده اند. پیروز شده گان هم از لحاظ قانونی و هم از لحاظ اقتصادی طبقه ممتاز را تشکیل میدادند. مالکیت زمین را در انحصار خود میگرفتند و هرم قدرت کلیسایی را با گماردن کشیشان مورد اعتماد خود تشکیل میدادند. کشیشها با در اختیار داشتن سیستم آموزشی، جامعه طبقاتی را بطور دایمی نهادینه کردند و چنان سیستم ارزشی ایجاد کردند که رفتار اجتمایی مردم پس از آن، تا اندازه زیادی ناخودآگاه، در مسیر رفتار اجتماعی تعریف شده از سوی کلیسا هدایت میشد.
به لحاظ تاریخی، ما در هیچ کجا نتوانسته ایم از آن مرحله ای که تورستن وبلن (Turestein Veblen) آنرا «مرحله غارتگر» رشد انسانی نامیده است گذر کنیم. واقعیتهای اقتصادی کنونی به آن مرحله متعلقند و حتی قوانین برگرفته شده از این واقعیتها در مراحل دیگر امکان کاربردی ندارند. از آنجاییکه هدف سوسیالیسم دقیقا غلبه بر «مرحله غارتگر» و گذار از این مرحله رشد انسانی است، علم اقتصاد در موقعیت کنونی خود میتواند تا حدودی جامعه سوسیالیستی آینده را تصویر کند.
دوما، سوسیالیسم به سوی هدف اجتماعی-اخلاقی سمتگیری کرده است. علم نمیتواند اهداف ایجاد کند، حتی نمیتواند اهداف را به انسانها القا کند. علم حداکثر میتواند ابزاری را در اختیار انسان قرار دهد که به وسیله آن بتواند به اهداف معین برسد. اما اهداف خود به وسیله افراد، با ایده آلهای اخلاقی والا خلق میشوند – اگر این اهداف در نطفه خفه نشوند و قوی بمانند – به وسیله انسانهای بیشماری که تا حدودی نا خودآگاه تکامل تدریجی جامعه را امکانپذیر میسازند پذیرفته میشوند.
به این دلایل، وقتی پای معظلات بشری به میان می آید باید مراقب بود که اغراق گویی نشود و نباید فرض بر این گذاشته شود که فقط نخبه ها حق ابراز نظر در مورد مسایل تاثیرگذار بر ساختار جامعه دارند.
بسیاری ادعا کرده اند که جامعه انسانی دوران بحرانی را از سر میگذراند و ثبات آن بشدت آسیب دیده است. این ادعاها در شرایطی ابراز میشوند که افراد نسبت به گروهی که به آن تعلق دارند - چه کوچک و چه بزرگ - بی تفاوت باشند و یا حتی برخورد خصمانه داشته باشند. برای روشن کردن قضیه، بگذارید مثالی را که خودم شخصا تجربه کرده ام بیاورم. اخیرا ضمن صحبت با فردی روشنفکر و خوش مشرب از خطر وقوع جنگی دیگر ابراز نگرانی کردم و گفتم که به نظر من این جنگ بشریت را بطور جدی تهدید میکند و تاکید کردم که تنها یک سازمان فراملیتی میتواند در مقابل چنبن خطری امنیت جامعه جهانی را تضمین کند. ایشان بیدرنگ با خونسردی و آرام به من گفت « چرا تو عمیقا مخالف نابودی نوع بشر هستی؟»
مطمئنم که حداقل در یک اخیر هیچکس چنین جمله ای را به راحتی بیان نکرده است. این جمله از آن کسی است که تلاش کرده است از پوچی درون خویش رهایی یابد اما مایوس شده است. چنین روحیه ای بیان کننده انزوا و در خود فرو رفتن است که این روزها بسیاری به آن مبتلا هستند. علت چیست؟ راه برون رفتی وجود دارد؟
طرح چنین سوالهایی آسان، اما پاسخ مستدل دادن به آنها بسیار مشکل است. برای پاسخ دادن به سؤالات مطرح شده من باید حداکثر سعی خود را بکنم، هر چند که کاملا متوجه هستم که احساس و تلاش ما اغلب متناقض و مبهم هستند و نمیتوان آنها را به آسانی فرموله کرد.
انسان بطور همزمان موجودی فردگرا و اجتماعی است. به عنوان موجودی فردگرا سعی میکند در جهت ارضای تمایلات شخصی و تقویت تواناییهای ذاتی خود و نزدیکان خود تلاش کند، به عنوان موجودی اجتماعی، سعی میکند نظر و محبت دیگران را جلب کند، شریک غم ودرد دیگران باشد و در بهبود شرایط زندگی آنها مؤثر باشد. همین گرایشهای متفاوت و اکثرا متضاد شخصیت فرد را شکل میدهند. نسبت معینی از این گرایشها مشخص میکند که آیا فرد میتواند به تعادل درونی برسد و یا میتواند در بهبودی اجتماع سهمی داشته باشد یا نه. کاملا محتمل است که غالب بودن نسبی یکی از این دو نیروی محرکه در کلیت ذاتی باشد. اما شخصیتی که نهایتا شکل میگیرد به مقدار بسیار زیادی تابع بافت جامه ای که انسان در آن رشد می یابد، فرهنگ جاری جامعه و ارزشگذاری جامعه به رفتارهای خاص انسان می باشد. برای فرد، مفهوم انتزاعی «جامعه» به معنی مجموعه روابط مستقیم و غیر مستفیم وی با افراد معاصر خود و همچنین نسلهای قبل از خود است. فرد قادر است به تنهایی فکر کند، حس کند، تلاش و کار کند، اما وجود فیزیکی، عقلی و احساسی وی آنچنان وابسته به جامعه است که فکر کردن به وی و یا شناخت وی در خارج ازچارچوب جامعه امکان ناپذیر است. این «جامعه» است که خوراک، لباس، سرپناه، ابزار کار، زبان، چارچوب فکری، و اغلب مضامین فکری را برای فرد تامین میکند؛ زندگی وی به خاطر تلاش و دستاوردهای میلیونها زنده و مرده که کلمه «جامعه» را میسازند امکان پذیر میشود.
بنابر این، وابستگی فرد به جامعه یک واقعیت طبیعی است که نمیتوان آنرا از بین برد – درست مثل مورچه ها و زنبورهای عسل – هر چند که تمامی پروسه زندگی مورچه ها و زنبورهای عسل تا جزیی ترین مؤلفه ها به وسیله غرایض طبیعی و جزمی مشخص شده است، اما الگوی زندگی اجتماعی و روابط انسانها متنوع و قابل تغییر هستند. توانایی و خلاقیت انسان در نوآوری و وجود ارتباطات جدید پیشرفتهایی را باعث شده است که به وسیله نیازهای بیولوژیکی دیکته نشده اند. این پیشرفتها در قالب سنتها، نهادها و سازمانها؛ فرهنگ و مطبوعات؛ دستاوردهای علمی و مهندسی؛ و هنر متجلی میشوند. چنین نتیجه گیری میشود که فرد میتواند به نوعی زندگی خود را به وسیله رفتار خود تحت تاثیر قرار دهد و در این پروسه، خواستن و آگاهانه فکر کردن نقش ایفا میکنند.
انسان از بدو تولد بطور ذاتی دارای یک ساختار بیولوژیکی غیر قابل تغییر میباشد که این ساختار شامل انگیزه های طبیعی تعریف کننده گونه های متفاوت بشری است. علاوه بر این، در طول زندگی، هویت فرهنگی وی با تاثیرپذیری از جامعه شکل میگیرد. هویت فرهنگی در گذر زمان قابل تغییر است و به نسبت بسیار زیادی رابطه انسان و جامعه را معین میکند. علم انسان شناسی مدرن با پژوهش در فرهنگهای گذشته و مقایسه آنها ثابت کرده است که رفتار اجتماعی انسانها به نسبت بسیار زیادی تابع الگوهای فرهنگی وتشکیلاتی غالب در جامعه است. به همین علت انگیزه کسانی که در راه بهبودی زندگی انسان تلاش میکنند این است که انسانها به دلیل ساختار بیولوژیکی خود محکوم نشده اند که همدیگر را نابود کنند و یا اینکه سرنوشت بیرحم و محتومی در انتظار آنها باشد.
اگر از خود بپرسیم چگونه ساختار جامعه و رفتار فرهنگی تغییر یابند تا زندگی بشر به حداکثر ممکن رضایتبخش گردد، باید به این واقعیت آگاه باشیم که شرایط معینی وجود دارند که اصلاح آنها از عهده ما خارج است. همانطور که قبلا هم اشاره شد، طبیعت بیولوژیکی انسان، در عمل قابل تغییر نیست. علاوه بر این، در چند قرن اخیر پیشرفتهای آماری و تکنولوژیکی شرایط غیر قابل تغییری را ایجاد کرده اند. در دنیای نسبتا پر جمعیت امروز و نقش بی بدیل کالاها در ادامه زندگی، به یک لشکر عظیم نیروی کار و سیستم متمرکز کارآ نیاز است. زمان آنکه افراد و یا گروهای کوچک میتوانستند خودکفا باشند به سر رسیده است. اغراق آمیز نیست اگر گفته شود که بشر اکنون در حال استقرار یک جامعه جهانی تولید و مصرف میباشد.
بنا بر آنچه که گفته شد میتوان ریشه بحران کنونی را در چگونگی رابطه فرد و جامعه جستجو کرد. فرد بیش از هر زمانی به وابستگی خود به جامعه اگاه شده است. اما نه تنها این وابستگی را یک رابطه مفید، ارگانیک و حامی خود نمیبیند بلکه آنرا تهدیدی برای آزادیهای طبیعی و یا حتی منافع اقتصادی خود میبیند. علاوه بر این، حس خود محوری وی تقویت، و حس جامعه گرایانه اش که بطور طبیعی هم ضعیفتر هست، بشدت تضعیف میشود. همه انسانها، صرفنظر از موقعیتشان در جامعه از این روند رنج میبرند. انسانها - زندانیان خود محوری خود - احساس عدم امنیت، تنهایی و محروم بودن از لذتهای زندگی میکنند. انسان، اگر خود را وقف جامعه انسانی کند میتواند به زندگی هر چند کوتاه خود معنی ببخشد.
به نظر من منشا همه بدیها، هرج و مرج موجود در سیستم اقتصادی جامعه سرمایه داری امروز است. ما در مقابل خود یک جامعه تولیدی را نظاره گریم که اعضای آن بطور سیری ناپذیری در تلاش محروم کردن یکدیگر از ثمره کار جمعی – نه از طریق زور، بلکه از طریق قوانین جاری - هستند. به این ترتیب، مهم است که دریابیم که ابزار تولید مورد نیاز برای تولید کالاهای مصرفی و همچنین کالاهای مازاد در مالکیت خصوصی افراد قرار دارند.
در بحث جاری من «کارگران» را کسانی مینامم که در مالکیت ابزار تولید شریک نیستند – هر چند که این تعریف با مفهوم مرسوم معادل نیست. مالک ابزار تولید در موقعیتی است که میتواند نیروی کار کارگر را بخرد. کارگر، با بکارگیری ابزار تولید، کالاهای جدید تولید میکند که در مالکیت سرمایه دار قرار میگیرد. نکته اصلی رابطه بین ارزش واقعی کالایی است که کارگر تولید میکند و ارزش واقعی مزدی که دریافت میکند. مزد دریافتی کارگر نه با ارزش واقعی کالایی که تولید میکند بلکه با حداقل نیاز وی برای ادامه زندگی و میزان نیروی کار در جستجوی کار تعیین میشود. مهم اینست که بدانیم که حتی در تیوری هم مزد دریافتی کارگر با ارزش کالای تولید شده تعیین نمیشود.
بعلت رقابت بین سرمایه داران، پیشرفت تکنولوژی وافزایش روزافزون اردوی نیروی کار در جهت تولید انبوه با هزینه بسیار کمتر، سرمایه خصوصی در اختیار تعداد محدودی قرار میگیرد. در نتیجه پیشرفت تکنولوژی چنان الیگارشی سرمایه خصوصی ایجاد میشود که قدرت فوق العاده آن حتی توسط دمکراتیک ترین جامعه هم قابل کنترل نیست. و این یک حقیقت محض است، چونکه اعضای نهادهای قانونگذاری توسط احزاب سیاسی انتخاب میشوند، که به نوبه خود عمدتا توسط سرمایه داران خصوصی حمایت مالی میشوند و تحت تاثیر قرار میگیرند. این امر باعث میشود که انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان از هم فاصله بگیرند. در نتیجه نمایندگان مردم در حقیقت از منافع اقشار محروم جامعه بطور مؤثر دفاع نمیکنند. علاوه بر این، در شرایط کنونی، مالکان ابزار تولید مستقیم و یا غیر مستقیم منابع اصلی اطلاعات (مطبوعات، رادیو، آموزش) را در کنترل دارند. بنا بر این، برای یک شهروند بسیار مشکل و در حقیقت در بیشتر موارد کاملا غیر ممکن میشود که از حقوق سیاسی خود آگاهانه بهره بگیرد.
بنا بر این، سیستم اقصادی مبتنی بر مالکیت خصوصی سرمایه با دو ویژگی مشخص میشود: اول، ابزار تولید (سرمایه) در مالکیت سرمایه دار است؛ دوم، قرارداد کار بین کارگر و سرمایه دار آزادانه بسته میشود. مسلما، هیچ جامعه سرمایه داری بطور ناب وجود ندارد. باید در نظر داشت که کارگران، طی مبارزات طولانی و پیگیر سیاسی خود موفق شده اند نوعی از «قرارداد کار آزاد» را برای اقشار معینی از خود تضمین کنند. اما در مجموع، سیستم اقتصادی امروز تفاوت چندانی با سرمایه داری خالص ندارد.
امر تولید به هدف سوداندوزی انجام میگیرد نه به هدف تامین نیازهای جامعه. هیچ تضمینی وجود ندارد که همه کسانی که قادرند و مایلند کار کنند بتوانند شاغل شوند؛ تقریبا همیشه یک «لشکر عظیم بیکار» وجود دارد. کارگر همیشه در بیم از دست دادن شغل خود به سر میبرد. از آنجاییکه کارگران بیکار و کارگران با دستمزد پایین نمیتوانند یک بازار سودآوری را برای کالاهای تولیدی ایجاد کنند، تولید کالاهای مصرفی محدود میشود و پیامد آن فشار بیشتر بر دوش اقشار کم درآمد جامعه است. پیشرفت تکنولوژیکی غالبا به جای آسانتر کردن شرایط کار برای همه، باعث بیکاری روزافزون میشود. انگیزه سوداندوزی و رقابت بین سرمایه داران، عامل بی ثباتی در انباشت و کاربرد سرمایه میباشد که خود جامعه را به سوی رکود شدید سوق میدهد. رقابت لجام گسیخته باعث به هدر رفتن نیروی کار، و فلج کردن آگاهی اجتماعی افراد که قبلا به ان اشاره شد میشود.
فلج کردن آگاهی اجتماعی افراد را من مخرب ترین دستاورد سیستم سرمایه داری میدانم. کلیت سیستم آموزشی ما از این سیمای زشت سرمایه داری رنج میبرد. به دانش آموز نوعی اخلاق رقابتی اغراق آمیز القا میشود تا دانش اکتسابی خود را تنها برای موفقیت فردی خود در آینده مورد ستایش قرار دهد.
من متقاعد شده ام که برای از بردن این سیمای زشت سرمایه داری تنها یک راه وجود دارد، و آن استقراراقتصاد سوسیالیستی همراه با یک سیستم آموزشی با اهداف اجتماعی و سوسیالیستی میباشد. در چنین سیستم اقتصادی، ابزار تولید در مالکیت جامعه است و به شیوه برنامه ریزی شده بکار گرفته میشود. سیستم اقتصاد برنامه ای، تولید را بر اساس نیاز جامعه تنظیم میکند، کار را بین همه کسانی که توانایی کار کردن را دارند تقسیم میکند و معیشت همه مردان، زنان و کودکان را تضمین میکند. آموزش فردی، علاوه بر اینکه شکوفایی استعدادهای ذاتی را تشویق میکند، تلاش میکند تا به جای تکریم و ستایش قدرت و موفقیت فردی، احساس مسؤلیت نسبت به دیگر همنوعان در جامعه را ایجاد کند.
اما باید به یاد داشته باشیم که اقتصاد برنامه ای هنوز به معنی سوسیالیسم نیست. اقتصاد برنامه ای به خودی خود میتواند با استثمار کامل افراد همراه باشد. دستیابی به سوسیالیسم مستلزم حل مسایل بغرنج سیاسی ـ اقتصادی میباشد: چگونه ممکن است در سیستم متمرکز اقتصادی ـ سیاسی از رشد بوروکراسی و عواقب مخرب آن جلوگیری کرد؟ چگونه میتوان حقوق فردی را پاس داشت و دمکراسی را در مقابل بوروکراسی بیمه کرد؟
شفافیت بخشیدن به اهداف و مشکلات سوسیالیسم در دوران گذار حایز اهمیت بسیار بالایی است. در شرایطی که، بحث آزاد در مورد معظلات جامعه بشری به تابویی تبدیل شده است، من فکر میکنم شروع کار این مجله میتواند خدمت قابل ملاحظه ای به افکار عمومی باشد.
محمد رضایی
|
میشه ملتها و مدنیت آنها را نه بر اساس شاخصهایی مانند میزان رشد دموکراسی، قوت نهادهای مدنی یا مانند اینها بلکه بر اساس نسبتی که با پلاستیکها برقرار میکنند سنجید. اگه این جوری نگاه کنیم ما جزئی از ملتهای پلاستوفیل(!) یا پلاستیکدوست هستیم. کافیه مصرف یک روز این مواد را در خانههایمان مرور کنیم. مصرفی که در بیشتر اوقات میشه به سادگی به حداقل کاهش داد. یا به جای آنها از مواد دیگری استفاده کرد که بازیافت راحتتری در طبیعت دارند. بیراه نیست اگر ادعا کنیم که در سالهای آتی جایی از زمین ایران را نمیتوان یافت که عاری از پلاستیک باشد. این روزها به هر جا که سر بزنید با بطریهای خالی یا ظرفهای پلاستیکی مواجه خواهید شد. طرفه آنکه این ظرفهای پر را تا بالای کوهها و دل دشتها میبریم، اما خالی آنها را با خود تا محلهایی که باید قرار گیرند حمل نمیکنیم. در این یادداشت از پلاستیکدوستی ایرانیان صحبت نمیکنم. میخوام قدری به این موضوع بپردازم که چطور میشه ما این پلاستیکها را در طبیعت رها میکنیم. شک دارم از تبعات رهاسازی پلاستیکها در طبیعت بیاطلاع باشیم. بنابراین، تلاش برای آگاهسازی مردم از پیامدهای چنین موادی برای طبیعت، نه که بیاثر باشد، کماثر است. به نظر من مشکل در جایی دیگر نهفته است: تعریف ما از نسبت میان ما و طبیعت. ایرانیها رابطه از نوع «ما» و «دیگری» با طبیعت برقرار کردهاند. تمایزی مخرب که طبیعت را به دیگری بیگانه انسان ایرانی تقلیل داده است. نقطه مقابل چنین درکی از نسبت با طبیعت، رابطه از نوع همدلی است. در رابطه نوع اول، نگاهی ابزاری به طبیعت حاکم است. به این معنا که گویی طبیعت ایجاد شده تا مطالبات اربابی به نام انسان ایرانی را مرتفع کند. تمایز تصنعی میان ما و دیگری، در نگاه دوم از بین میرود. ما بخشی از وجود دیگری هستیم که حیات ما وابسته به حیات اوست. این نگاهی است که جهان توسعهیافته پس از چشیدن تبعات حاکمیت نگاه اول، به آن برگشت کرده است. شعاری مانند «کوچک زیباست» مثالی برای چنین تلقی از طبیعت است. این بیتوجهی، همانطوری که گفتم ویژگی انسان ایرانی است. به همین دلیل در سطوح مختلف برنامهریزیهای فردی تا اجتماعی، این نگاه غالب است. تصور کنید: باید در تولید گندم خودکفا شویم. خوب البته به هر قیمتی. پرسشهای ما از طبیعت به سبب ویژگی پیشگفته از نوع چگونگی انجام امور است. مثالی دیگر، چگونه مسیر میان تهران تا آذربایجان را کوتاهتر کنیم؟ چرایی این کارها موضوع نظر نیست. پرسشهای ناظر بر چگونگی ما را از به چالش کشیدن اهداف بازمیدارند و این خطای بزرگی است که دائماً رخ میدهد. با این رویکرد ابزارگرایانه است که دریاچه(؟!) ارومیه دو نیم میشود تا چند ساعت مسیری که باید طی شود کوتاهتر گردد. خوب البته مصرف بنزین هم کم میشود. ولی پرسش این است که به چه قیمتی دریاچهای را نابود میکنیم؟ آیا اصلاً راهی برای کاهش مصرف بنزین از طریق کاهش ضرورت سفرها یا چیزی شبیه به این وجود ندارد؟ اینها موضوع پرسشهایی از نوع چراییاند که از قضا کمتر پرسیده میشوند. تا تغییر نسبت ما با طبیعت راه درازی در پیش است. اما بد نیست برای شروع و به عنوان پیشنهاداتی عملیتر، از یه جایی در دسترستر شروع کنیم: پلاستیکزدایی از زندگی روزمره. هر کدام از ما فرصتهای زیادی را در طول روز از دست میدهیم که به آلودگی بیشتر دامن میزند. به این فرصتها فکر کنیم و آنها را از دست ندهیم. |
|
|
کتاب ششم مراقبه اوشو مدتی است به پایان رسیده
هرچه گشتم کتاب هفتم را نیفتم با این عنوان:پرواز در تنهایی
پس به ناچار کتاب هشتم را بر می دارم و این را نشانه ای فرض می کنم
عنوان کتاب هشتم هست:
دل به دریا بزن
مراقبه شب اول
روز دوم و شب دوم را برایتان می گذارم:
شب اول:
عشق درخشان ترين ستاره آسمان درون وجود توست. ستارگان آسمان بيرون بسيار زيبا هستند اما هيچ چيزي با ستارگان درون قابل مقايسه نيست. و در دنياي درون، عشق درخشانترين ستاره يا همان خورشيد است! عشق،جان دنياي درون، سرچشمه حيات آن است. به درون برو و عشق را پيدا كن. وقتي كه پيدايش كردي، نثارش كن. ضيافتي برپا كن
روزدوم:
هستي با زندگي بخشيدن به ما پيشاپيش ما را پذيرفته است. خدا در روز اول به اين نتيجه رسيد كه آفريدن بهتر از نيافريدن است. خدا خود مسوول آفرينش است. من مسوول نيستم. تو مسوول نيستي. هيچكس ديگر مسوول نيست. مسووليت كامل بر عهده خدا يا هستي است. هرچيزي كه خوب يا بد است از اوست. اين موضوع را بايد پايان يافته تلقي كرد. لزومي ندارد كه در مورد آن نگران باشيم. يك چيز را به تو بگويم: با ژرف تر شدن مراقبه پي مي بري كه مساله روز داوري در آينده يا هيچ مساله نگراني آفرين ديگري مطرح نيست. سكوت پيشه كن تا احساس كني عشق خداوند از همه طرف بر تو جاري مي شود. ناگهان به اين آگاهي مي رسي كه از تو مراقبت مي شود. تورا به حال خود رها نكرده اند. تو چيزي بي اهميت نيستي، بلكه براي هستي مهم هستي. خدا به تو نياز دارد و به همين دليل تو را آفريده.
شب دوم:
اگر از آسان گيري غافل بماني، از سرخوشي غافل خواهي ماند. اين دو، دو روي يك سكه اند. آسان گير بودن شرط اساسي سرخوش بودن است. آسان گير باش! زندگي را سخت نگير. زندگي سخت نيست. زندگي يك مشكل نيست. رازي است براي زندگي كردن. براي لذت بردن، رقصيدن، عشق ورزيدن و آواز خواندن با بهت و شگفتي يك كودك. نه رازي براي حل كردن و گشودن. بياموز خوش و خندان باشي. همه چيز را يك سرگرمي تلقي كن. همه چيز را بايد بازي و سرگرمي تلقي كرد. حتي بايد مرگ را نيز بازي و سرگرمي تلقي كرد.
بیست و ششم خرداد 1388
شعری از طاهره قزوینی
عکس کاربریه فاطمه روببینید مطلبشم بد نیست.
روز:
آزادي الهي ترين پديده است. پس هرگز آزادي ات را فداي چيزي نكن حتي فداي عشق، زيرا هيچ چيز برتر از آزادي نيست. همه چيز را بايد فداي آزادي كرد، حتي زندگي را. اما آزادي را نبايد فداي هيچ چيز كني. حتي مي تواني خدا را فداي آزادي كني اما نمي تواني آزادي را فداي خدا كني.بودا به خدا باور ندارد، بلكه بر آزادي باور دارد. در حقيقت، آزادي خداي واقعي است. در آزادي زيستن، زندگي الهي است. اما قديسان در اسارت زندگي مي كنند. آنان انسانهايي آزاد نيستند. در واقع بزرگترين بردگان روي زمين اند. بردگان آرمانهاي مرده و آرمانگرايي مرده. اگر آگاهي ان كاملا آزاد باشد، ديگر در بند و زنداني نخواهد بود. شكوه دربنده شده آن از بند خواهد رست. براي نخستين بار خواهي دانست كه كيستي. شكوه زيبايي ات را خواهي شناخت. اين همان چيزي است كه مسيح در راه آن جان داد.، بودا با آن زندگي كرد وتمام عمرش را به تعليم آن پرداخت و سقراط جانش را فداي آن كرد.
شب:
آگاه بودن را بياموز. از هركاري كه انجام مي دهي، از هر چيزي كه در ذهن مي گذرد، از هر چيزي كه در قلبت مي جنبد هشيارتر شو. از اين سه لايه: بدن، ذهن، قلب- عمل، فكر، احساس- آگاه شو. از اين سه سطح آگاه شو. تا آرام آرام آن آگاهي استقرار يابد و سطح چهارم متولد شود. با تولد سطح چهارم، خدا در تو حلول مي كند. سطح چهارم، روح توست. دروني ترين هسته وجود توست. ظهور آن بر تو آشكار مي كند كه متولد نشده اي، كه نخواهي مرد، كه تو جزيي از جاودانگي هستي.و احساس جاودان بودن، سرمست كننده است. دورنماي تو را كاملا دگرگون مي كند. دنيا، همان دنياست اما ديگر همان دنيا نيست،زيرا تو همان آدم گذشته نيستي.مسيح بارها و بارها مي گفت: « تا زمانيكه همچون كودكان نباشيد، وارد پادشاهي خدا نخواهيد شد. »اما اين به آن معنا نيست كه كودكان در پادشاهي خداوند هستند، زيرا ناآگاه اند. از اين رو تاكيد بر اين است كه: كسانيكه «همچون » كودكان هستند. كلمه « همچون » را به خاطر بسپار.شخص خردمند را مي توان اينگونه توصيف كرد: كسي كه براي دومين بار كودك مي شود و اين همان معناي رهروي است- تولد دومين كودكي، اين بار با آگاهي. نخستين كودكي بدون آگاهي بود و تو آنرا از دست دادي. اما با آگاهي، نمي توان آنرا از دست داد.
مراقبه های اوشو
شيرين زنی آزاد است. او هنگامی که نقشی از خسرو پرويز شاه ايران را از دستان هنرمندی به نام شاهپور میبيند، عاشق میشود و شبانه ارمن را به اميد يافتن او ترک میکند.
اما ليلی وضعيت ديگری دارد. او در يک قبيلهی غيرتمند و مردسالار عرب حق بودن هم ندارد، چه رسد به عاشق شدن. او تابع امر مردان خانوادهی خود است. آنان پس از اين که راز عشق ليلی و مجنون از پرده برون میافتد، در اولين اقدام ليلی را از محيط مکتبخانه که با مجنون ديدار میکند، دور می کنند. ليلی از آن پس در سهکنج خانهی پدری اسير رؤياها میشود. با دستی که در سخن دارد، هر از گاهی غزلی در فراق مجنون میسرايد و با آب ديده آن را آبياری میکند.
ليلی که نام او به مناسبتِ عشق مجنون بر سر کوی و برزن است، چارهيی جز انزوا ندارد:
ليلی ز گزاف ياوهگويان
در خانهی غم نشست مويان
او برای سربلندی خانوادهی خويش ناگزير است با اولين خواستگار روانهی خانهی بخت شود. ليلی در خانهی شوهر دلتنگتر از پيش است. چراکه شوهر و خانوادهاش دايرهی مراقبت از او را تنگتر میکنند
بقيه را در مجله ..... بخوانيد.
البته به نظر من شيرين هم چارهاي جز انزوا ندارد. و در قصري منزوي همچنان اسير عشق خسرو باقي ميماند. نميدانم در هر صورت كداميك درست رفتار كردهاند؟ ليلي بسيارمورد ظلم است اما اساسا اين خاصيت عشق است؟ زن برنده اين داستان همان مهين بانوست كه بر اساس خرد عمل ميكند.
اگر بخواهيم به برنده بودن بينديشيم كه او پادشاه است.
آنچه براي عشق مهجوري مي آفريند مطمئنا ذهن هنرمندان است و گرنه عشق دائم در تب و تاب و افغان نيست. ذهن شاعران گويي در رسيدن به محبوب اتمام شاعرانگي مييابد كه دائم داستانهاي هجراني بنا ميكند و اين چنين يك ذهنيت براي يك ملت ميآفريند كه همچنان در تب و تاب عشق آنهم مجازي دست و پا بزنند. اما من به عشق مجازي و حقيقي معتقد نيستم. عشق عشق است و تا جايي كه به خويشتن و طرف مقابل آسيب نزند همچنان عشق باقي ميماند اما اگر به مازوخيسم تبديل شود ديگر عشق نيست بلكه شكل بيمارگونهاي از خودخواهيست. ليلي و شيرين هردو داراي اين مازوخسيم هستند. چرا كه به رفاه و غنا و شادماني زندگي خود نميانديشند بلكه خود را اسير در لحظههاي بيپايان غم و اندوه انسانهايي ديگر نمودهاند كه هيچيك آنچنان آش دهانسوزي هم نيستند. ليلي ميميرد و شيرين خود را ميكشد. مجنون كه ديوانه است! و اصلا معلوم نيست ميخواهد به ليلي برسد يا نه؟ و خسرو هم كه معلوم است چگونه عاشقيست وقتي زن ديگري ميگيرد.
در هر صورت نماي زن در شاعران قبل از اين از مولانا گرفته تا نظامي فاقد يك نوع نگاه آگاهانه از حقوق زن است. اما چه لزومي دارد زن را از مرد جدا كنيم.؟وقتي داراي نگاه فمينيستي ميشويم خود بر اين تفاوت دامن زدهايم.
به نظر ميرسد نميشود زياد به داستانهاي شاعران از اين نظر نگاه كرد بلكه به كار آنان ميتوان از نظر هنرمندانه نگريست وگرنه در بررسي نقش زن در اين آثار چيزي كه هست و هست تفكر مرد سالار است. تفكر مرد سالار را بايد تعريف نمود. كه لزوما بايد نام آن را عوض كرد چون باعث سوء برداشت براي مردان ميشود يا نوعي مرد ستيزي معنا ميشود.
تفكر مرد سالار نوعي تفكر خشن و منفعت طلب و بيتوجه به حقوق انساني اعم از زن و مرد ميباشد. نوعي تفكر است كه صرفا و صرفا به برنده شدن ميانديشد بدون اينكه به اين توجه نمايد كه حقوق يا احساسات كسي اعم از زن يا مرد پايمال ميشود و اين مسلما لزوما مرد سيتز نيست بلكه بسياري از مردان هم قرباني مردسالاري هستند. مرد سالاري يعني نوعي حكومت زور و قرباني ساختن همه چيزهاي ديگر براي داشتن قدرت.
بهتر است براي مردسالاري واژه ديگري به كار برد. اما اينكه چرا اين واژه انتخاب شده است خود جاي تامل دارد. اين كاركرد ناچارانه مردان است. آنان ناچار بودهاند براي حفظ خويشتن خشونت به خرج دهند پس اين دو واژه با هم عجين گشتهاند.
مطمئنا فعاليت فمينيستي وقتي نوعي بيتوجهي به حقوق همه انسانها اعم از زن يا مرد باشد يا جلساتي كه صرفا و صرفا زنانه است و حضورمردان در آن ممنوع باشد بازهم رنگ و بويي از مرد سالاري دارد. همانطور كه آن را در جلسات بعضي دوستانم ديدهام.
مسلما اين تعاريف به معناي مخالفت با نهادهاي حقوق زنان نيست. جایی که هیچ رودخانه ای نیست یک شیشه آب معدنی هم خوب است. اما بايد مواظب بود كه اين فعاليتها باعث ايجاد تفكر جدايي بين دو جنس نشود.
۴/۳/۸۸
هروقت مي خواهيد انتقاد كنيد، اول ببينيد چه جايگزين مثبتي مي توانيد براي آن داشته باشيد.اگر براي انتقادتان نمي توانيد جايگزين مثبتي بيابيد، صبر كنيد. انتقاد نكنيد؛ چون بيهوده است. مثلا اگر بگوييد اين دارو خوب نيست، شايد حق با شما باشد، اما آيا داروي خوبي مي شناسيد؟ انتقاد هرگز موجب تغيير نمي شود، انتقاد بعنوان بخشي از يك برنامه مثبت، خوب است. پس اول در مورد برنامه مثبت تصميم بگيريد و بعد درحالي كه مراقب برنامه مثبت هستيد، انتقاد كنيد. در آنصورت، انتقاد شما بسيار ارزشمند خواهد بود و حتي كساني كه از آنها انتقاد مي كنيد نيز آنرا تحسين مي كنند. هيچكس احساس نخواهد كرد كه به او اهانت شده است؛ زيرا در حالي كه انتقاد مي كنيد، جايگزينهاي مثبتي در ذهن داريد و بعد آنها را پيشنهاد مي كنيد.
هستی همواره در پی جبران نیکی های توست. هرچه به هستی ببخشی، هزاران برابرش را به تو باز می گرداند؛ هستی به تو باز می گردد. تو یک شاخه گل هدیه می کنی و هزاران شاخه گل از همه سو بر سر رویت باریدن می گیرد. به مالت نچسب، اگر مایلی واقعاً ثروتمند شوی، اگر می خواهی دنیای درونی غنی و پر مایه یی داشته باشی، هنر بخشش را بیاموز.
نرمي و ملايمت است كه تو را نفوذپذير، باز و پذيرا و نسبت به اسرار هستي حساس مي سازد. كسانيكه نرم و ملايم نيستند و چون صخره سفت و سخت اند، زندگي را از كف مي دهند. زندگي مي گذرد بدون اينكه در آنان نفوذ كند و جاري شود. آنان نفوذناپذير هستند. زندگي براي آناني كه نرم، ملايم، عاشق، دلسوز و حساس اند سراسر خوشي است. خود زندگي مدرك اثبات خداست. با هزار يك مدرك ثابت مي كند كه خدا هست. اما براي انسانهاي سفت و سخت، براي انسانهاي صخره مانند، هيچ مدركي براي اثبات خدا وجود ندارد. خدا براي آنان قابل اثبات نيست، زيرا آنان هيچ حساسيتي ندارند تا خدا را احساس كنند. تمام احساسشان را از دست داده اند و فقط با فكر زندگي مي كنند. قلبشان را از دست داده اند. فقط يك سر هستند و سر زباله اي بيش نيست. قلب باش! حتي اگر مجبور شوي سر را از دست دهي، از دست بده. ارزشش را دارد. بي سر بودن زيباست اما با سر بودن زشت.
هرگز از حرفهايي كه مردم درباره تو مي گويند نگران نشو. هيچگاه كوچكترين توجهي به آن نشان نده. هميشه فقط به يك چيز فكر كن: « داور خداست. آيا من در برابر او روسفيدم؟ » بگذار اين معيار قضاوت زندگي تو باشد تا بي راهه نروي ... تو بايد روي پاي خودت بايستي و تنها ملاحظه ات اين باشد كه :«هر كاري انجام مي دهم بايد مطابق شعور خودم باشد. تصميم گيرنده بايد آگاهي و شعور خودم باشد. » آنگاه خدا داور تو خواهد بود.