باران و دریا

 

طبيعت شادماني متناقض است و به همين دليل كج فهمي هاي زيادي در مورد آن صورت گرفته. تناقض اينجاست: انسان تلاش فراواني مي كند اما شادماني نه به دليل اين تلاش، ‌بلكه هميشه در قالب هديه اي ازجانب خدا اهدا مي شود. از طرف ديگر،‌ اگر انسان تلاش نكند هيچگاه شايستگي دريافت اين هديه را نمي يابد. اگرچه موهبت شادماني هميشه در دسترس است، انسان به روي آن بسته است و آمادگي پذيرشش را ندارد. بنابراين تلاش انسان دليل بروز شادماني نيست. روندي سلبي است. انگار كه تو در اتاقي تاريك با درها و پنجره هاي بسته به سر مي بري: خورشيد طلوع كرده است اما تو در تاريكي هستي. طلوع خورشيد به تلاشهاي تو بستگي ندارد. هركاري بكني نمي تواني باعث طلوع خورشيد شوي اما مي تواني درهايت را بگشايي يا اينكه آنها را بسته نگاه داري- اين بيشتر به تلاشهاي تو بستگي دارد. اگر درهايت را بگشايي، خورشيد در دسترس تو قرار مي گيرد و گرنه همچنان پشت در منتظر مي ماند. بدون اينكه زنگ در را به صدا در آورد. تو تا ابد در تاريكي خواهي ماند، در حاليكه تنها كار لازم، از پيش رو برداشتن موانع موجود ميان خودت و خورشيد بود. اندكي تلاش و اعتماد لازم است. اندكي تلاش تا موانع را برطرف كني و اندكي اعتماد،‌صبر و انتظار لازم است: «‌خدا مهربان است،‌پس هرگاه موانع را برطرف كنم و آماده باشم،‌او بي گمان خواهد آمد. آمدنش حتمي است. »

 

 

جامعه از همه كودكان مي خواهد به مدرسه، به دانشكده و به دانشگاه بروند. يك سوم عمر تلف مي شود تا انرژي به يك مركز غيرطبيعي يعني سر رانده شود و از جريان انرژي در قلب جلوگيري شود. بطور طبيعي، انرژي از وجود به قلب و از قلب به سر جاري مي شود. روند طبيعي اينگونه است. اگر انرژي از قلب توزيع شد، قلب ارباب باقي مي ماند و سر نوكر مي شود. ترفند آموزش و پرورش دروغين دور زدن كامل قلب و ايجاد مسيري مستقيم ميان وجود و سر و ناديده گرفتن قلب است. اين ترفند كارگر افتاده. قلب، كاملا كنارگذاشته شده و انرژي حركت خود را از وجود به سوي سر آغاز كرده است. بدينگونه سر ارباب شده است. و سر در مقام نوكر،‌ نوكري است زيبا اما در مقام ارباب بسيار زشت است. وقتي از آن چه جامعه با تو كرده آگاه شوي مي تواني بي درنگ قلبت را بگشايي تا انرژي از آن جاري شود، زيرا طبيعت اينگونه اقتضا مي كند. بايد اينگونه باشد. اگر جامعه دخالت نكرده بود همين گونه باقي مي ماند.  جامعه از عشق و از قلب بسيار مي ترسد، زيرا اگر كسي در سر زندگي كند به درد خواهد خورد. نوكري خوب، برده اي مطيع و سر به راه خواهد شد- و اين همان چيزي است كه جامعه نيازمند آن است: بردگان، خدمتگزاران مفيد، نوكران خوب. جامعه به ارباب نياز ندارد. وقتي قلب تو گشوده شود حتي اگر در زندان باشي همچنان ارباب مي ماني. ارباب بودن تو چنان ريشه داراست كه هيچ چيز نمي تواند آنرا از تو بگيرد. پس تو بايد اين معجزه را به ثمر برساني: انرژي ات را از سر به قلب انتقال بده.

 منبع

 

سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ + 7:5 + دریا +