باران و دریا

 

نشریات واحد رودهن

مقاله

 

جمعه یازدهم شهریور ۱۳۹۰ + 21:1 + دریا +


 

مقالات دانشگاه فردوسي مشهد

دفترانشارات كمك آموزشي

افزايش مهارت جرات ورزي

 

هوش احساسي

وقتي‌كه دانيل گلمن- دكتر روانشناسي از دانشگاه ها روارد – متوجه شد كه ضريب هوشي لزوماً پيش شرط داشتن يك زندگي موفق نمي باشد، بررسي‌هايي را براي فهميدن اينكه چه چيزي مردم را واجد شرايط براي موفق بودن مي‌كند، آغاز كرد. اكثر ما با مردمي مواجه شده ايم كه از لحاظ تحصيلات دانشگاهي، درخشان هستند و هنوز در ارتباطات اجتماعي و زندگي مشتركانه، مشكل دارند. برعكس، افرادي وجود دارند كه داراي تحصيلات سطح بالا يا شرايط لازم خوب نيستند اما هنوز از لحاظ زندگي و دستاوردهاي كسب و كارشان، در سطح بالايي موفق هستند.

هوش احساسي و فكري ، دو عملكرد عمده مغز هستند كه رفتار ما را كنترل مي كنند و درمناطق متفاوت مغز قرار دارند. گرچه منطقه احساسي مغز، علايمي را قبل از منطقه تفكر مغز دريافت مي‌كند و مي‌تواند در بعضي موارد خيلي به سرعت و با قدرت عمل كند. اين موضوع علت اينكه ما چرا نمي‌توانيم احساس اوليه خود را در مقايسه با ديگر راه كارهاي مناسب تر، كنترل كنيم، بدست مي‌دهد. مثلاً وقتيكه با ترس يا عصبانيت فوق العاده، يا عجز مواجه مي‌شويم، پاسخ اوليه از منطقه احساسي ايجاد مي‌شود و بجز اينكه ماهوش خود را براي كنترل عكس العملمان استفاده كنيم، رفتار ما به موضوع معقولانه توجه نخواهد كرد و ممكن است خيلي غلط باشد البته در بعضي موارد، اعمال غيرارادي، ممكن است براي وضعيت پيش آمده ، صحيح باشد. گرچه براي اين قبيل اعمال، تضميني وجود ندارد.

• هوش احساسي چيست؟
با نقل قولي از دانيل گلمن، بهترين فروشنده و مولف كتاب «كار كردن با هوش احساسي» مبني بر «ظرفيت تشخيص احساس خودمان و از آن ديگران ، براي انگيخته گرداندن خودمان، براي مديريت احساس هاي خوب در خودمان و در ارتباطات هايمان» تعريف اوليه اي از هوش احساسي ارايه مي‌شود.
جان ماير، هوش احساسي را به عنوان «توانايي براي توجه كردن، يكپارچه كردن، فهميدن و مديريت احساس خودمان و ديگران به طور عكس العملي است.» (نقل شده در مديريت جمعيت، سال2001). تعريف ديگري از روبرت كوپر چنين است: «هوش احساسي عبارت از توانايي حس كردن، فهميدن ، كاربرد موثر قدرت و فراست احساس ها به عنوان منبعي ازانرژي بشري، اطلاعات، ارتباطات و تاثيرگذاري است.»

• توسعه هوش احساسي
اخبار واصله براي هوش احساسي اين است كه شايستگي  هوش احساسي بر خلاف ضريب هوشي، چيزي است كه مي تواند از طريق يادگيري توسعه يابد. گرچه توسعه هوش احساسي معمولاً وقت طولاني مي برد و بعضاً نيازمند فرايندهاي دشواري است كه تمرين و تدارك بيشتري را مي‌خواهد. توسعه هوش احساسي از يادگيري معمولي دانش از بعضي جنبه‌هاي مهم، متفاوت است. توانايي هاي احساسي نظير اعتماد به نفس و مهارت هاي اجتماعي از توانايي هاي دانشي متفاوت است زيرا آنها به مناطق مختلف مغز ارسال مي شوند. كمبود شايستگي احساسي اغلب از عادت ها و تجارب ياد گرفته شده اوايل زندگي منتج مي شود.
در طي زمان، اين عادت ها و تجربه هاي برگردنده، مغز و شخصيت را شكل مي دهند. وقتي اين عادت ها به آن سختي آموزش داده شدند و تثبيت گرديدند، آنها به انتخاب هاي قصورانه مغز در هر لحظه تبديل مي شوند.

آنچه كه يك شخص با طيب خاطر انجام داده، اغلب با هوشياري اندكي از انتخاب چنين انجام دادني همراه است. رضايتمندي، عجز، با نشاط بودن ، عصبانيت و اضطراب مثالهايي از تجارب احساسي منفي در كار هستند. وقتي احساسي نظير رضايتمندي ، اضطراب يا عجز تجربه مي‌شود، مغز بشري برنامه ريزي شده است كه به آن پاسخ دهد و اولين انتخابش عبارت از پيگيري مدلهاي قبلاً يادگيري شده براي پاسخگويي است. گرچه اقدام به اولين انگيزش مي تواند منجر به آن شود كه شخص چيزي را بگويد يا انجام دهد كه بعداً تاسف آميز هستند. توسعه هوش احساسي به معني آن است تا زماني كه ما عكس العمل احساسي فطريمان را تصديق مي كنيم، ما بر روي واقعه اقدامي نكرده ايم بلكه ما از وضعيت، يك پله به عقب برگشته و اجازه مي دهيم تفكر عقلاني مان بر اقداماتمان در تمام ايام تاثير گذارد.

آقاي بايرن استاك، هدايت كننده سمينارهاي خواب مصنوعي و واسطه هاي سخنگو، كه كارشناس آموزش مهارت هاي هوش احساسي است، پس از يك تحقيق جامع درباره خواب مصنوعي، اظهار داشت كه: «قسمت بادامي مغز است كه رفتار احساسي را هماهنگ مي كند. قسمت مذكور پذيرفته شده است كه به عنوان انبار خاطرات احساسي يا الگوهاي احساسي در مغز، سرويس بدهد. اين خاطرات يا الگوها، سپس برادراكات روزانه يا لحظه اي ما تاثير مي‌گذارد. اين امر به خاطر آن است كه يكي از عملكردهاي قسمت بادامي مغز، مقايسه كردن تمامي اطلاعات وارده از طريق چشم، گوش و غيره با خاطرات احساسي مي‌باشد. چنانچه مقايسه اي موجود باشد، قسمت بادامي مغز، به بقيه مغز پيغام مي دهد. به اين طريق ، قسمت بالاي مغز، تصميمات ناهوشيارانه و فوري درباره اطلاعات حساس وارده مي گيرد.»من از بايرن (Byron) درباره ارتباط بين IQ و هوش احساسي سوال كردم و پاسخ وي چنين بود:
در تجربه من در آموزش فن هاي هوش احساسي براي تقريباً 1000 نفر از گستره متفاوتي از فعاليت هاي اقتصادي و سطح شغلي، متوجه شدم مردمي كه ما خواهيم گفت ضريب هوش پائين دارند. ياد بگيرند كه مهارتهاي ضريب احساسي خودشان را بيشتر از آساني و دشواري مسايل براي مردمان داراي ضريب هوشي بالاتر، توسعه دهند. فكر مي كنم تفاوت در چگونگي سرعت كاربرد آنها در آنچه كه ما به آنها مي‌آموزيم چهار عامل اصلي براي اجرا دارد:

-  نارضايتي آنها درباره اينكه چگونه آنها، احساسشان را مديريت مي كنند و تاثيري كه بر عملكرد آنها، ارتباطاتشان (دركار و در منزل) و سلامتي دارد.
- چه ميزان آنها باور دارند كه فن ها ئيكه به آنها آموزش مي دهيم مي تواند به آنها كمك كند.
- اصرار آنها در كاربرد فن ها (كه از طريق هدايت اعتماد به خود كه ما در طي و بعد از آموزش مي‌دهيم، افزايش مي يابد و باقي فنون به طور روزانه و يا هفتگي از طريق پست الكترونيكي ارسال مي‌شوند).
- آگاه شدن آنها از چگونگي تغييراتي كه بر عملكرد ارتباطات و تندرستي آنها اثرگذاشته است.»

 

منبع

 

جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ + 14:29 + دریا +


 

فصلنامه علمی پژوهشی توانبخشی

بانک مشکلات اجتماعی ایران

 

مقاله:

رابطه احساس تنهايي بانوع استفاده ازاينترنت

چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ + 11:59 + دریا +