|
باران و دریا
|
شب آرام بود، آنقدر که صدای نفسهای دریا را میشد شنید.
ما روی شنهای گرم قدم میزدیم و موجها تا نوک پاهایمان میآمدند و عقب میرفتند،
مثل دلِ من که مدام میان دلهره و عشق، رفتوبرگشت داشت.
تو کنارم بودی؛ نگاهت روشن، مثل ستارهای که از همه نزدیکتر است.
لبخند زدی، و ماه کمی بیشتر خودش را نشان داد، انگار بخواهد صحنه را روشنتر کند تا عشقمان را بهتر ببیند.
باد، موهایم را بازی میداد و من رهایش کردم؛ بگذار همه بفهمند امشب با توام، و این دل دیگر پنهان نیست.
نشستیم، تکیه داده به سکوت شب و صدای موج.
تو گفتی هیچچیز از دنیا نمیخواهی جز همین لحظه.
من لبخند زدم، چون نه فقط لحظه، بلکه خودِ دنیا بودی برایم.
دستت را گرفتم.
تماسِ گرم و آرامشبخشِ پوستت، مثل نورِ نقرهای روی آب پخش شد در جانم.
حرفی نزدیم. نیازی نبود.
عشق، همین سکوت بود پر از حرفهای نگفته.
وقتی ستارهها چشمک زدند، به آنها گفتم:
“ما را تماشا کنید؛ این یکی عشق را با نور بنویسید، نه با کلمه.”
و دریا آرام گرفت، انگار فهمیده باشد که دو دل دارند یکی میشوند.
آخر شب، وقتِ رفتن، برگشتم و به ردپاهای کنار هممان نگاه کردم.
دو خطِ موازی روی شن، تا بینهایت کشیده شده بودند.
آنجا فهمیدم عشقِ واقعی تمام نمیشود؛ فقط شکلش عوض میشود
از موج، به نور؛ از نور، به دلِ من.
پ ن:
این لحظات عاشقانه احساساتی از عمق جان هستند که روحم طالبش است و قلبم پیدایش نمی کند
اما نوشتنش ارتعاش مرا زیاد می کند
به من حسی می دهد از جنس امید
❤️
بخشش را ازخورشید بیاموز....
که ترازوئی ندارد، سبک وسنگین نمیکند
جدا نمی سازد و فرقی نمیگذارد.
به همه از دم روشنایی می بخشد
محبت را بی محاسبه پخش کن
دروازه های قلبت را به روی همه بگشا
#عشق_برای_شما❤️
.
عشق فعال بودن است، نه فعل پذيرى؛ پايدارى است، نه اسارت.
به طور كلى، خصيصه فعال عشق در درجه اول نثار كردن است، نه گرفتن.
نثار كردن برترين مظهر قدرت آدمى است. در حين نثار كردن است كه من قدرت و ثروت و توانايى خود را تجربه مىكنم. تجربه نيروى حياتى و قدرت درونى كه بدين وسيله به حد اعلاى خود مىرسد، مرا غرق در شادى مىكند.
من خود را لبريز، فياض، زنده و در نتيجه شاد احساس مىكنم."
#جمله
❣ @Hamsaraane 💑 همسرانموفق

طوفان بکن! مرا بشکن! دل نمی کنم
دریا تمام هستی دریا نوردهاست
شعر: حسین دهلوی

قانون دوازدهم :
عشق سفر است ! مسافر این سفر ،
چه بخواهد چه نخواهد از سر تا پا عوض میشود !
کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند !
قانون سیزدهم :
در این دنیا بیش از ستارههای آسمان، مُرشدنما هست !
مُرشد حقیقی آن است که تو را به دیدن درون خودت و کشف کردن زیباییهای باطنت رهنمون میشود، نه آن که به مُریدپروری مشغول شود !
قانون چهاردهم :
به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو !
بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو ...
نگران این نباش که زندگیات زیر و رو شود، از کجا معلوم زیر زندگیات بهتر از رویش نباشد ؟!
سلام صبح زیباتون بخیر شاد باشین .
قانون اول :
کلماتی که خداوند را با آن توصیف میکنیم، آیینهای است که میتوانیم خود را در آن ببینیم .
اگر با نام خدا ابتدا موجودی به ذهنت میآید که باید از او ترسید یا خجالت کشید، در آن صورت ترس و شرم بر فضای درونت حاکم است !
ولی اگر با نام خدا در ابتدا عشق و رحمت و شفقت احساس میکنی، بدان معنی است که این صفات در درون تو نیز به میزان زیاد موجود است ...
قانون دوم :
رفتن در راه حق، کار دل است نه کار عقل !
میزانت همیشه دل باشد نه عقل .
از کسانی باش که نفس خود را می شناسند
نه از آنها که نفسشان را انکار میکنند !
....
لیلی دیگر برایم نامه نمی نویسد
نمی دانم چرا
فقط می دانم دیگر برایم نامه نمی نویسد
وقتی کسی را که دوست داری
برایت نامه نمی نویسد
یعنی دیگر منتظرت نیست
وقتی کسی منتظر آدم نباشد
آدم میل برگشتن پیدا نمی کند
می خواهم بمانم ژاله
بمانم تا جنگ تمام شود
یا من تمام شوم
تمام تمام
پوریا عالمی
از کتاب پنجره زودتر می میرد
نه تنها در ایران بلکه در جهان
او با خدا چه گفته بود و چه معامله ای کرد
و خیلی سریع جواب ها به دستم رسید
اولین آنها پست قبل است و دومین آن را خودش در وصیت نامه اش نوشته که امروز به دستم رسید
ر روزی خبر شهادت این بنده حقیر سرا پا تقصیر را شنیدید؛ علت آن را جز کریمی و رحیمی خدا ندانید...
اوست که رو سیاهی چون مرا هم می بخشد و مرا یاری می کند...
🔺خدایا، تو را به مُحرَم حسین علیهالسلام مرا هم مَحرَم کن...
یا رب الحسین علیهالسلام
🔸خدایا؛ چندیست عقدۀ دل پیشت باز نکردهام و باز به لطف شما فرصتی مهیا شد...
🔹خدایا؛ #محرم حسین علیهالسلام رسید... تاسوعا رسید... عاشورا رسید...
🔸محرم ره به اتمام است و من هنوز...
🔹خدایا؛ چه شده است؟ مگر چه کردهام که اینگونه باید رنج و فراق بکشم؟
🔸خدایا؛ میدانم... میدانم روسیاهم، پرگناهم...
🔹اما... تو را به #حسین علیهالسلام... تو را به #زینب سلاماللهعلیها... تو را به #عباس علیهالسلام...
🔸خدایا... دیگر بس است... اصلاً بگذار اینگونه بگویم... غلط کردم.
🔹خدایا... بگذر... بگذر از گذشتهام. ببخش...
🔸باور ندارم در عالم کبریایی تو گنهکاران را راهی نباشد.
🙏یا اله العالمین...
🔹ببخش آن گناهانی را که از روی جهالت انجام دادهام.
🔸ببخش آن خطاهایی را که دیدی و حیا نکردم.
🔹خدایا، تو را به مُحرَم حسین علیهالسلام مرا هم مَحرَم کن...
🔸این غلام روسیاه پرگناه بیپناه را هم پناه بده...
🔹خدایا، یکسال گذشت و من کل سال را تنها با خاطرات همان چند روز #جهاد گذراندم...
🔸زندهام به امید دوباره رفتن...
🔹مپسند... مپسند که اینگونه رنج بکشم...
🔸سینهام دیگر تاب ندارد...
🔹مگر چند نفر شوق رفتن دارند؟
🔸یعنی بین این همه خوبان روسیاهی چون من راه ندارد؟
🔹مگر جز این است که حسین علیهالسلام هم عباس علیهالسلام را برد و هم حُر را...
🔸مگر جز این است که هم حبیب روسفید شد و هم جو ْن...
🔹خدایا اگر #شوقی هست، اگر شجاعتی هست، اگر روحم به #تکاپو افتاده است برای رفتن همه و همه به لطف تو بوده و بس...
🔸میتوانستی مرا هم در این دنیا #غرق کنی...
🔹میتوانستی مرا هم آنقدر #سرگرم_دنیا کنی که فکر #جهاد هم نباشد جه برسد به رفتن...
🔸میتوانستی آنقدر وابستهام کنی که نتوانم از داشتههایم #دل بکنم...
🔹اما خدایا، از همه چیز دل بریدهام...
🔸از زن و فرزندم گذشتم...
🔹دیگر هیچ چیز این #دنیا برایم ارزشی ندارد جز آنچه که مرا به تو برساند...
🔸خدایا، من از همه چیز این دنیا گذشتم تو نیز از من #بگذر...
🔹و این همه را فقط از #لطف تو میدانم...
🔸پس: ای که مرا خواندهای؛ #راه_نشانم_بده ...
✍️ #شهید_حجججی 30.7.95
yon.ir/nll1D
دیدم شراب نابی سبو سبو چشیدم.
می تونید فرض کنید عاشقم اما معشوق من زندگیه.
امروز یکی از همکلاسیای پر غصه ام از شیراز زنگید خوشحالم که تونستم از حجم غم هاش بکاهم.






حقیقتش اینه که ما می خواستیم از روز عشق ایرانی بگیم
اما نمیشه از ولنتاین گذشت
عشق بخشایش گر الهی به عالی ترین کار خود سرگرم است

مـی تـوانید شکم خود را به راحتـی آب کنید. راهـنـمـای ما برای خوردن، آشامیدن، و ورزش کردن شما را در هر زمان آماده پوشیدن لباس دلخواهتان می کند.
بسیاری از آبنباتها و اسنکها شامل گـلیسـیرین و شــکر بالایی هسـتند. در معده به طور کامل هضم نمی شوند و این امر سبب می شود که شکم شما نفخ کند.
ورزش های سنگین، فشار و تنش فراوانی را بر روی بدن شما وارد می آورند و همین امر موجب می شود که عضلات برای مدت زمان طولانی نرم و سست باقی بمانند. اما نرمش ملایم و متعادل (مثل یوگا و پیاده روی) به آب شدن چربیها سرعت می دهد و مشکل شما را در مدت زمان کمتری حل می کند.
مصرف بیش از حد ادویه جات و نمکها باعث می شود که شکم شما نفخ کند. یک چهارم فنجان سس کچاپ سه برابر مقدار سدیمی که بدن شما در طول روز نیاز دارد، را فراهم می سازد. یک قاشق سوپخوری سس سویا جایگزین مناسبی برای آن خواهد بود.
این ماده طبیعی ادرار آور بوده و اثر نفخ آور نمک را از بین می برد. می توانید آنرا در گوجه فرنگی، موز، ماهی قزل آلا، بادام و گیلاس پیدا کنید.
H2O بیشتری مصرف کنید
نوشیدن آب به میزان لازم، باعث می شود تا آبی که در بدن شما به دلیل وجود نمک جمع شده به آسانی خارج شود و نفخ شکمتان از بین برود.
با انجام این 4 حرکت شکم صاف و جذابی که آرزویش را داشتید پیدا می کنید. 3 تمرین اول تمام عضلات شکم را به حرکت وا می دارند؛ اثر چهارمی بر روی پهلوها می باشد. هر کدام از این حرکات را به ورزشهای روزانه خود اضافه کنید آنگاه متوجه خواهید شد که پس از چندی باید برای خود لباسی اندازه تر جدیدی خریداری کنید.
دراز نشست استاندار

در حـالی کـه زانــو هایتان خم شده بر روی زمین دراز بکشید. کـف پاهـا صـاف اسـت و بــر روی زمین قرار می گیرد. انگشتان دست را پشت سر بگذارید. آرنجها بـســمت طرفین باشد. در هـمان حال آرنجها را به زانو بزنید و سپس بالای کمر، و شانه هـا را به عقب بیاورید تا به زمین بخورند. در حین انجام حرکـت سـر صـاف اســت و فـاصله چانه از سینه حذف می شود. برای چـند ثانیه در آن حال باقی می مانید و سپس به وضعیت اولیه باز می گردید.
توجه: سر خود را با دستانتان نکشید! تصور کنید طنابی به دور کمر شما بسته شده و حرکت را با فشاری که به عضلات شکم و کمر می آورید انجام دهید.
دوچرخه
روی زمیـن دراز بـکشـیـد و دسـتهـا را پشـت سـر بـگـذاریــد. زانوهایتان را خم کنید و پاها را از زمین بلند کنید به طوری کـه ماهیچه ساق پا به موازات زمین قرار بگیرد. آرنج یکی از دستهـا را به سمت زانوی مخالف بیاورید. در این حالت پاها باید با هـم زاویـه 45 درجـه بسـازنـد. ایـن حـرکـت را بـرای هر دو طرف انجام دهید.
نکته ای برای تازه کارها: برای شروع می توانید پاهای خود را بر روی زمین نگاه دارید. زمانی که آرنج خود را به سمت پا می آورید زانویتان را بلند کنید تا به هم برسند. سپس دوباره آنرا روی زمین قرار دهید و حرکت را یکمرتبه دیگر تکرار کنید.
روی زمـیــن دراز بکشید، پاهایتان را به صورت مستقیم به بالا ببـریـد، دسـت هــای خود را نیز به طور عمودی در دو طرف بدن نگه دارید. سعی کنید نوک انگشتان دست را به نوک انگشتان پــا بـرسـانید. در این حرکت باید پاها را تا آنجا که می توانید به بالا بیاورید تا استخوان باسن از روی زمین بلند شود.
نکته ای برای تازه کارها: بجای اینکه بطور همزمان دستـهـا و پـاهـای خـود را بـلـنـد کنید، می توانید ابتدا نیم تنه بالایی و سپس قسمت پایین بدن را بلند کنید.
بـه سمت یکی از پهلوها دراز بکشید، زانوهای خو را خم کنید و بـازویتـان را بـه طور کامل بر روی زمین قرار دهید در حالی که آرنـج با شـانه در یک راستا باشد. تمام وزن خود را بر روی بازو وارد آورید و نیم تنه بالای بدن و باسن را به آرامی از روی زمین بلند کنید، بطوریکه یک خط مستقیم از زانو تا سر حاصل شود. هـر چقدر می توانید در این حالت بمانید. برای شروع 10 تا 20 ثـانـیـه کـافی اســت. مدت زمان این حرکت را باید تا یک دقیقه افـزایــش دهیـد. حرکت را برای طرف مقابل نیز انجام دهید. هر چه قوی تر می شوید، سعی کنید به بازوها و سپس پاها نیز کشش بدهید و بعد هر دو را با هم بکشید.
1. برای سفت شدن شکم باید حرکات مربوط به آن را هر روز انجام دهید.
دلیل: عضلات شکم نیاز به استراحت و بهبودی دارند. در طول زمان استراحت است که ماهیچه ساخته می شود. انجام تمرین های شکمی برای 3 تا 5 روز در هفته موجب می شود شما عضلات سفت، و شکم صافی پیدا کنید.
2. تمرین کامل شکم نیم ساعت طول می کشد.
دلیل: اگر نیم ساعت طول بکشد تا شما احساس کنید عضلات شکمتان در تحرک هستند، پس احتمالا حرکات را اشتباه انجام می دهید. نحوه انجام دادن حرکات را مجددا بازبینی نمایید و بر روی مدت زمان تمرکز نکنید. همیشه کیفیت مهم تر از کمیت است.
3. دراز نشست خیلی آرام، عضلات را محکم تر می کند.
دلیل: آنقدر که روند معمولی دراز نشست شما را لاغر می کند، آرام انجام دادن آن به آب شدن چربی ها کمک نمی کند. در حقیقت کندی در انجام حرکات اصلا سودمند نیست.
4. بهترین زمان برای انجام حرکات شکمی، آخر تمرین ها می باشد.
دلیل: هیچ فرقی نمی کند شما چه زمان ورزش های شکمی را انجام دهید، فقط درست انجام دادن و ثبات در تمرینات است که باید مورد توجه قرار گیرد. بنابراین بهترین زمان وقتی است که احساس کنید می خواهید تمرینات را انجام دهید. اما اگر می خواهید در ابتدای تمرینات حرکات مربوط به شکم را انجام دهید، اول باید خودتان را حسابی گرم کنید. هنگامیکه خون در گردش باشد، می توان به آسانی از بروز بسیاری از آسیب دیدگی ها جلوگیری کرد.
5. با انجام حرکات پایلیت (Pilates ) نمی توانید شکم خود را 6 تکه کنید.
دلیل: این حرکات بیشترین تاثیر را بر روی شکم شما می گذارند و اگر آنها را به همراه یک رژیم غذایی سالم انجام دهید، به طور حتم می توانید لایه های مورد نظر خود را بر روی شکم به وجود آورید. شکل شکم، قد و بلندی نیم تنه بالایی شما، جزء اموری هستند که به ژن هایتان ارتباط پیدا می کند.
6. بدون وزنه و دستگاه نمی توانید شکم خود را آب کنید.
دلیل: شما به هیچ وجه به وزنه نیازی ندارید، البته بسیاری از ورزشکاران برای اینکه توانایی و قدرت خود را افزایش دهند از وزنه استفاده می کنند. بسیاری از دستگاهها و وزنه ها برای استفاده خانم ها طراحی نشده اند، اگر شما به طور مناسب در دستگاه قرار نگیرید، ممکن است فشار به قسمت های که نباید، وارد شود. به زمین بچسبید که هم موثر است هم ارزان و آنرا در هر جایی به راحتی می توانید پیدا کنید.
- حرکات را کمی آرام تر انجام دهید: با چهار شماره بالا بیایید و با 4 شماره به حالت اول باز گردید.
- 5 تا 10 ثانیه در دشوارترین حالت دراز نشست باقی بمانید.
- حرکات خود را کم کم انجام دهید: این کار باعث می شود تا عضلات شکم از سایر ماهیچه ها جدا شده و تاثیر تمرینات مستقیما بر روی شکم وارد شود.
انجام این حرکت به شما کمک می کند تا شکمتان را لاغرتر کنید. در حالی که صورتتان در مقابل زمین قرار دارد، بر روی شکم دراز بکشید. وزنتان را بر روی کمر و شکم بدهید و سعی کنید دست ها و پاها را از روی زمین بلند کنید. برای چند ثانیه در این وضعیت باقی بمانید. سپس به موقعیت اولیه باز گردید و یک مرتبه دیگر این حرکت را تکرار کنید.
مشاوره ورزشی
تنظیم: گل محمدی
منبع: سیمرغ
مرکز مشاوره
ابرازکردن عشق برای بیشتر مردم همانند کتابی است که درنظر دارند،در آینده بخوانند یا مثل تلفنی است که به زمانی دیگر موکول می کنند یا نامه ای که بعدا خواهند نوشت.نیتمان خالص است،عزممان جزم است،ولی همیشه دلیلی منطقی برای اقدام نکردن داریم.لابد هنوز وقتش نرسیده،یا حالش نیست و یا کارهای مهمتری وجود دارد.
بعضی کارها را به هیچ وجه نباید به فردا بسپاریم.طفلی دوان دوان به طرفمان می آید تا در آغوشش بگیریم و از او تعریف کنیم
،همین الان به آن نیاز دارد،نه در زمانی که برای ما مساعد است.دوستی که به شانه هایت محتاج است تا دمی گریه کند،نمی تواند در انتظار فرصت مناسب تری بماند.کسی را که می خواهد دوباره مطمئن شود که دوستش دارید، نباید به امید فردا رها کنید.عشق تعهدی است که اطمینان می دهد هر وقت به من نیاز داشتی،در کنارت هستم.این فکر که بعضی زمان ها برای عشق از زمان های دیگر مناسب تر است،برای خیلی ها یک عمر پشیمانی ایجاد کرده است.هیچ چیز نمی تواند جبران کننده دمی باشد که عشق ما طلب شده است و ما بی پاسخ از کنار آن گذشته ایم.
از کتاب زاده برای عشق اثر لئوبوسکالیا به ترجمه هوشیار انصاری فر
بانو!
خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز فرو نبریم که خود، درمانده از شناختنش شویم. خوشبختی را تابع لوازم و شرایط بسیار دشوار و اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر ندانیم تا چیزی ممکن الوصول به ناممکن ابدی تبدیل شود.
خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغی باید تا آن را از قله ی قافی بیاورد.
خوشبختی، عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده و عطری ست باقی که از آغاز تا پایان این راه، همیشه می توان بوییدش.
مادر بزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر، برنامه ای چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر، بعد از نماز، خود را صفا می داد، جلوی خانه را آب و جارو می کرد، قدری گلاب به فضا می بخشید، و روز چهلم به انتظار می نشست. نخستین پیرمردی که می گذشت، برای مادربزرگ، حضرت خضر بود. مادربزرگ از او چیز زیادی نمی خواست، چیز تازه ای نمی خواست، توقعی نداشت، و از روزگار با او به شکایت سخن نمی گفت. مادربزرگ، فقط، زیر لب می گفت: ای حضرت! سلامت و شادی را در خانه ی ما حفاظت کن.
مادر بزرگ، غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بل بسیار آسان کرده بود. من، بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده، خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس می کردم، می لرزیدم، و به یاد می آوردم که مادربزرگ، با کمک حضرت خضر، چقدر خوب می توانست شادی را به خانه ی ما بیاورد و در خانه ی ما نگه دارد.
خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست، ساده بگیریم.
خوشبختی را، تنها به مدد طهارت جسم و روح، در خانه ی کوچک مان نگه داریم.

تقدیم به بزرگترین عشق زندگیم
همسرم
علاء الدولۀ سمنانی (657-736ه ق) دررسالۀ چهل مجلس خود گزارشهای شگفتی از خوارق عادات عارفان ارائه می کند که برای مردم روزگار ما آنها که نگاهشان در پیلۀ تنگ مادیت اسیر مانده است باورنکردنی می نماید ,اما او با قاطعیتی از تجربیات عرفانی خود و دیگر عارفان سخن می گوید که تردید را دچار تردید می کند. قسمتی از سخنان او را بخوانیم:
رسول علیه السلام به آسمانها برفت بی خرق و التیام و ما را تحقیق شده است که بعضی از امت او هستند که از در و دیوار بیرون می آیند و باز در می روند بی خرق و التیام.
و کس باشد که توجه کند به کعبه, کعبه را بیند نزدیک خود, چنان که دوسه گام بنهد, در حرم رود بی آنکه کعبه از جای خود برود.
همچنین وقت باشد که آفتاب نزدیک شود به غروب, توجه کند, حق تعالی آن ساعت را ممتد گرداندتا نماز دیگر را به وقت بگزارد, بی آنکه در گردش افلاک تغییر پدید آید.
وی سپس به مشاهدات شخصی اش اشاره می کند:
و ما در غیب مشاهده کردیم که گاه بوده است که هزار سال در دریا سیر می کردیم, چنان که شب و روز را می شمردیم و رمضانها روزه می داشتیم و نماز عید می گزاردیم تا هزارسال تمام می شد, چون از غیب بازمی آمدیم , همان قدر بیش نبود که بعد از نماز بامداد و پیش از برآمدن آفتاب.
و در غیب خود از این انواع بسیار باشد...
این گزارشهای علاء الدوله را می توان بر اساس نسبیت زمان توجیه کرد, اما شاید بهتر باشد کمی نگاهمان به حقیقت منعطف تر بکنیم و از جمود و دگم اندیشی های متداول اندکی فاصله بگیریم!

![]()
در سال ۱۹۳۸ توسط یک اثر ۶ جلدی بنام «A Survey of Persian Art» توالی یافت که تا به امروز از مفصلترین بررسیهای آثار تاریخ هنر ایران بشمار میآید.
با همسرش فیلیس اکرمن در شیراز اقامت نمود. در یکی از کتابهایش در این زمینه نوشته شده[۳]:
«با عزم و شوق به ایران آمدم تا به زیارت سرزمین رویاهایم، ایران، بروم.»
از ۱۳۰۴ تا ۱۳۱۴ مشاور افتخاری دولت ایران بود و سپس عضو فرهنگستان ایران شد.
وی نمایشگاههای زیادی در معرفی آثار هنری ایرانی در جهان برپا کرد
پی درخواست مکرر از شاه ایران، آرامگاهی برای دکتر پوپ در اصفهان در ساحل زایندهرود نزدیک پل خواجو ساختند که پس از درگذشت در آنجا بهخاک سپرده شد.
همسر وی فیلیس اکرمان نیز در همان آرامگاه به خاک سپرده شده است، و دکتر ریچارد فرای نیز درخواست به خاک سپاری در آن محل را نیز از محمود احمدی نژاد کرده است.[۴]
مجنون رو یه شتری نشسته و میخواد بره به کوی لیلی. این شتره هم یه بچه داره که خیلی دوستش داره. از یه طرف، مجنون میخواد خودشو برسونه به لیلیش، از طرف دیگه، شتره هی میخواد برگرده بره پیش بچه اش!
خلاصه، تا مجنون یه لحظه حواسش پرت میشه، شتره میفهمه و بکوب بر میگرده راهو! راهی که مدتها طول کشیده که رفته، تو چند لحظه، چهار نعل برمیگرده! مجنون که حواسش میاد سر جاش، دوباره شتر رو بر میگردونه تو راه کوی لیلی
این کشمکش بین دو معشوق ، راه سه روزه رو تبدیل میکنه به سالها!
چقدر جالب تمثیل آورده برای کشمکشهای درونی آدمها. خیلی قابل لمسه!
همچو مجنون اند، چون ناقه اش یقین می کشد آن پیش و این واپس به کین
میل مجنون، پیش آن لیلی روان میل ناقه، پس پی کره دوان
یک دم از مجنون ز خود غافل بدی ناقه گردیدی و واپس آمدی
عشق و سودا، چونکه پر بودش بدن می نبودش چاره از بیخود شدن
آنکه او باشد مراقب، عقل بود عقل را سودای لیلی در ربود
طفلکی عاشقه دیگه! تقصیر نداره که حواسش سر جاش نیست!!!
لیک ناقه، بس مراقب بود و چست چون بدیدی او مهار خویش سست
فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ رو سپس کردی به کره، بی درنگ
چون به خود باز آمدی، دیدی ز جا کو سپس رفتست بس فرسنگها
در سه روزه ره بدین احوال ها ماند مجنون در تردد، سالها!
چقد قشنگ احوال شترشو درک میکنه! ببین چی گفت:
گفت: ای ناقه چون هردو عاشقیم ما دو ضد، پس همره نالایقیم
نیستت بر وفق من، مهر و مهار کرد باید از تو صحبت اختیار
این دو همره، همدگر را راهزن گمره آن جان، کو فرو ناید ز تن!
جان ز هجر عرش اندر فاقه یی تن ز عشق خاربن، چون ناقه ای
جان گشاید سوی بالا، بالها در زده تن در زمین، چنگالها
تا تو با من باشی ای مرده ی وطن پس ز لیلی دور ماند جان من
روزگارم رفت زین گون حالها همچو تیه و قوم موسی، سالها
خطوتینی بود این ره تا وصال مانده ام در ره ز شستت، شصت سال
راه نزدیک و بماندم، سخت دیر سیر گشتم زین سواری، سیر، سیر!
من که به اینجاش رسیدم، اعصابم خورد شد گفتم خوب بچه پیاده بری که زودتر میرسی! اما مجنون، من نبودم! اینجاش ثابت شد که من و مجنون خیلی فرق داریم.
من به اینجا که رسیدم، از ناقه پیاده شدم و پیاده راه افتادم که برم. تازه کلی هم از نبوق محترمم جهت مسیریابی استفاده خواهم کرد!!!
اما مجنون، یه کار دیگه کرد. که اینو فقط بعضیا میفهمن!
سر نگون، خود را ز اشتر در فگند گفت: سوزیدم ز غم، تا چند؟ چند؟
تنگ شد بر وی بیابان فراخ خویشتن افکند اندر سنگلاخ!
آنچنان افکند خود را سخت زیر که مخلخل گشت جسم آن دلیر
چون چنان افکند خود را سوی پست از قضا آن لحظه پایش هم شکست
از قضا، به معنی اتفاقی نیست ها! به جان خودم اگر اتفاقی بوده باشه!!! مطمئنم که دقیقا اینجوری میشد ! حاضرم رو گردنم شرط ببندم!!!
الان مجنون چی فک کرد؟ من بودم فحش میدادم! به خودم و زمین و زمون!!! اما مجنون:
پای را بر بست و گفتا گو شوم! در خم چوگانش غلطان میروم!
اینجا معلوم میشه که فرق من و مجنون، تا کجاس!!! دیدید که من هنوز پیاده نشدم از اون شتره؟ با اینکه اومدم پایین! ولی در اصل هنوز سوارشم!
خلاصه که :
گوی شو! میگرد بر پهلوی عشق غلط غلطان در خم چوگان عشق
نخواست شیخ بیابد مرا، که یافتنم
چراغ نه، که به گشتن هم احتیاج نداشت
فاضل نظری
.jpg)

تقدیم به عشق
و همه عشاق

گوش کن میشنوی همهمه دریا را
تپش واهمه خیز نفس صحرا را
نور بی حوصله در پنجره می آشوبد
باز کن پنجره ی بسته گلدان ها را
واژه ها در شعف شور شدن میرقصند
دیدی آنکه به افق چرخش مولانا را
شیهه اسب کسی در نفس طوفان است
گوش کن میشنوی همهمه دریا را
سبز پوش اسب سواری گل و قرآن در دست
آب می پاشد یک مرقد نا پیدا را

این روزا باید بیشتر بریم در خونه خدا
آخه این ماه ماه خداست
همانطور كه مي آيد، نمي توان آنرا نگاه داشت. نمي توان به آن چسبيد. نسيم مثل نجوا مي آيد، سر و صدا نمي كند، ادعا ندارد، خاموش مي آيد. نمي توان صداي آنرا شنيد. ناگهان مي آيد... و خدا اينگونه مي آيد. حقيقت، سرور و عشق اينگونه مي آيند. همه آنها نجواگونه مي آيند؛ بدون طبل و دهل، ناگهان، بي قرار قبلي و بدون كسب اجازه از شما مي آيند. يك باره مي آيند و اينگونه است كه نسيم مي آيد. يك لحظه هست، لحظه ديگر نيست. همانطور كه مي آيد، مي رود. نمي توان آنرا نگاه داشت. نمي توان به آن چسبيد. وقتي كه هست، از آن لذت ببريد و وقتي كه مي رود، بگذاريد برود. شكرگزار باشيد كه آمد و وقتي رفت، شكايت نكنيد. شكوه نكنيد. وقتي كه مي رود، مي رود. كاري نمي توان كرد. اما همه ما به آن مي چسبيم. وقتي عشق مي آيد، شاد مي شويم، اما زمانيكه مي رود، آسيب مي بينيم و اين يعني آگاه نبودن، ناشكري و سوتفاهم. به ياد داشته باشيد كه عشق از يك سو مي آيد و از همان سو برمي گردد. تقاضاي آمدن نمي كند. پس براي رفتن چرا بايد كسب اجازه كند؟ عشق موهبتي از فراسوها و از دنياي رازهاست و بايد اسرارآميز برود. اگر كسي زندگي را نسيم تصور كند، ديگر به آن نمي چسبد و وابسته نمي شود. او هميشه در دسترس است و هرچه روي مي دهد، برايش خوب است.
يكي از اساسي ترين پندارهاي نادرست نسل بشر اين است كه همه گمان مي كنند مي دانند عشق چيست و هيچكس به كاوش عشق نمي پردازد. همه گمان مي كنند مي دانند عشق چيست و هيچكس لزومي به چشيدن طعم عشق نمي بيند. چنين است كه عشق از جهان رخت بربسته. عاشقاني وجود دارند تهي از عشق. پدر و مادرها به عشق ورزيدن به فرزندانشان وانمود مي كنند. فرزندان به عشق ورزيدن به پدر و مادرها وانمود مي كنند- وانمود و فقط وانمود. اينگونه نيست كه آنان اين كار را آگاهانه انجام دهند. ممكن است از آن كاملا ناآگاه باشند. بايد از همان آغاز به همه گفته شود كه عشق بزرگترين هنر زندگي است ... تو نبايد از كنار عشق ساده بگذري. بايد عشق را بكاوي و تا ژرفاي آن رخنه كني. بايد هنر عشق ورزيدن را بياموزي. عشق يك هنر است... عشق نه استعدادي ويژه، بلكه نيرويي نهان است. از اين رو ممكن است كه كل بشريت سرانجام روزي بتواند به اوج عشق برسد. و در چنين روزي است كه بشر براستي متولد مي شود. ما هنوز در دوراني پيش از اين رويداد واقعي نهايي به سر مي بريم. اين رويداد هنوز رخ نداده است.
هر چيزي كه به تو شادماني مي بخشد غذاي روح توست. فقط بدن تو نيست كه گرسنگي مي كشد، روحت بيشتر گرسنه است. هشيار باش! تا مي تواني شادماني را برگزين. از بدبختي و غم دوري كن. هيچگاه با بدبختي اي كه گاهي به سراغ تو مي آيد همگام نشو. بدبختي ناگزير است به سراغ تو آيد. درست چون ابرهايي كه روزي آسمان را فرا مي گيرند و روز بعد خورشيد هويدا مي شود. به ابرها بنگر. به خورشيد بنگر و به ياد داشته باش كه تو از اين دو جدا هستي. لحظات تاريك و لحظات نور از راه مي رسند. ما در چرخه اي از روز و شب، تولد و مرگ، تابستان و زمستان در حركتيم. اما اگر به ياد داشته باشيم كه ما هيچكدام از آنها نيستيم، آنگاه شادماني پديد مي آيد و با خود و با هستي در صلح و صفا قرار مي گيريم. اين همگوني و يكي بودن، اين هماهنگي. شادماني است. و آنگاه كه تو شاد بودن را آموخته باشي، روحت شروع به رشد مي كند و گرنه روحت يك بذر باقي مي ماند و هرگز به درخت تبديل نمي شود. و تا زمانيكه بذر تبديل به درخت نشود و درخت ميوه ندهد، زندگي بيهودگي است.

هم قد گلوله توپ بود. گفتم: چه جوری اومدی اینجا؟ گفت: با التماس! چه جوری گلوله رو بلند میکنی میاری؟ - با التماس! به شوخی گفتم، میدونی آدم چه جوری شهید میشه؟ لبخندی زد و گفت: با التماس! تکه های بدنش رو که جمع میکردم فهمیدم چقدر التماس کرده...
دو موش كوچك توي يك سطل خامه گير افتادند، اولي زود تسليم شد و غرق شد. دومي ول نميكرد. اينقدر تقلا كرد، تا خامه را تبديل به كره كرد و بيرون اومد. آقا، در اين لحظه، من اون موش دومام.
هزاران چشم اشک آلود، باران
دوتا دست و تن یک رود، باران
همین دیشب میان هیئت ما
یکی از سینه زنها بود، باران

سیدحبیب نظاری
"از این دست"
آقای مجتهدی معنقد بودند که حافظ این شعر را برای حضرت زهرا سروده. اما باید بگم این دومین عارفیه که داستان زندگیش رو خوندم و تاکید ویژه وانسی خاص با حافظ داشته .... گاهی نسبت به کتاب اقای مجتهدی یعنی لاله ای از ملکوت احساس دلتنگی داشتم. انگار دلم می خواد دائم کنارم باشه. هرچند این کتابو امانت گرفتم و باید پسش بدم. کتابیه که پر از اوصاف عجیب. آدم وقتی این کتابو می خونه انگار داره قصه ای شیرین و عجیب می خونه .... اما مهمتر اونه که وقتی آدم می خونتش سوزی عجیب در دلش می افته. مثال بارز ذکر که کوه ها به حرکت در میان. و باعث خوشحالی که اون آرمانی که همیشه توی ذهنش بوده لااقل وجود داشته و تجلی یافته. فقط افسوس که دست وپای ما چنان در بند خودخواهی بسته شده که جز تکونی کوچیک نمی تونیم به خودمون بدیم.
بلبلی خون دلي خورد و گلي حاصل كرد
باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد
طوطياي را به خيال شكري دل خوش بود
ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد
قره العين من آن ميوه دل يادش باد
كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددي
كه اميد كرمم همره اين محمل كرد
روي خاكي و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فيروزه طربخانه اين كَهْ گِل كرد
آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه كمان ابروي من منزل كرد
نزدي شاه رخ و فوت شد امكان حافظ
چه كنم بازي ايام مرا غافل كرد
سال هاست میخواهم با اینها زمستان را سر کنم اما جز یک نوستالوژی پوچ چیزی نصیبم نشده... مهجورم مثل نسلی که بهارش در زمستان شکفته... با سیگارم ساعت را تحویل آتش میدهم و امسال هم منتظر میمانم تا بهارمان به فروردین برگردد.
کاش یک بهار هم همآغوش تو باشم... آزاد... پریشان تر از شال سرخت که به باد سپردی اش...
می سپارمت به باد، به آفتاب، به سبزه هایی که از تو رسته اند. می سپارمت به آزادی آغوش من که این جغرافیای تنگ هیچ میله ای ندارد. می سرایم تو را در همه ی پهناور دنیا که بپیچی در گوش این همه جنگ بی سرانجام.
همه مرگ ها را از دستانت می دزدم... به زنجیر می بندمشان و میکشم که این بار قتل های زنجیره ای تو باشم.
دقیقه ی خوبی ست که بهاران را به باور جهان بنشانیم؛ به پیشانی اش ببندیم و بسراییم تمام این ثانیه ها را برای مرگ تمامی جبرها و خدایان... من بمانم و تو و یک «ما» به بزرگی دلهامان... من بمانم و تو و یک «ما» از جنس همه ی دنیا...