باران و دریا

 

سال هاست میخواهم با اینها زمستان را سر کنم اما جز یک نوستالوژی پوچ چیزی نصیبم نشده... مهجورم مثل نسلی که بهارش در زمستان شکفته... با سیگارم ساعت را تحویل آتش میدهم و امسال هم منتظر میمانم تا بهارمان به فروردین برگردد.

کاش یک بهار هم همآغوش تو باشم... آزاد... پریشان تر از شال سرخت که به باد سپردی اش...

می سپارمت به باد، به آفتاب، به سبزه هایی که از تو رسته اند. می سپارمت به آزادی آغوش من که این جغرافیای تنگ هیچ میله ای ندارد. می سرایم تو را در همه ی پهناور دنیا که بپیچی در گوش این همه جنگ بی سرانجام.

همه مرگ ها را از دستانت می دزدم... به زنجیر می بندمشان و میکشم که این بار قتل های زنجیره ای تو باشم.

دقیقه ی خوبی ست که بهاران را به باور جهان بنشانیم؛ به پیشانی اش ببندیم و بسراییم تمام این ثانیه ها را برای مرگ تمامی جبرها و خدایان... من بمانم و تو و یک «ما» به بزرگی دلهامان... من بمانم و تو و یک «ما» از جنس همه ی دنیا...

 

 

برگرفته ازوبلاگ برف خاکستری

 

پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۱ + 21:7 + دریا +