|
باران و دریا
|
يكي از اساسي ترين پندارهاي نادرست نسل بشر اين است كه همه گمان مي كنند مي دانند عشق چيست و هيچكس به كاوش عشق نمي پردازد. همه گمان مي كنند مي دانند عشق چيست و هيچكس لزومي به چشيدن طعم عشق نمي بيند. چنين است كه عشق از جهان رخت بربسته. عاشقاني وجود دارند تهي از عشق. پدر و مادرها به عشق ورزيدن به فرزندانشان وانمود مي كنند. فرزندان به عشق ورزيدن به پدر و مادرها وانمود مي كنند- وانمود و فقط وانمود. اينگونه نيست كه آنان اين كار را آگاهانه انجام دهند. ممكن است از آن كاملا ناآگاه باشند. بايد از همان آغاز به همه گفته شود كه عشق بزرگترين هنر زندگي است ... تو نبايد از كنار عشق ساده بگذري. بايد عشق را بكاوي و تا ژرفاي آن رخنه كني. بايد هنر عشق ورزيدن را بياموزي. عشق يك هنر است... عشق نه استعدادي ويژه، بلكه نيرويي نهان است. از اين رو ممكن است كه كل بشريت سرانجام روزي بتواند به اوج عشق برسد. و در چنين روزي است كه بشر براستي متولد مي شود. ما هنوز در دوراني پيش از اين رويداد واقعي نهايي به سر مي بريم. اين رويداد هنوز رخ نداده است.
هر چيزي كه به تو شادماني مي بخشد غذاي روح توست. فقط بدن تو نيست كه گرسنگي مي كشد، روحت بيشتر گرسنه است. هشيار باش! تا مي تواني شادماني را برگزين. از بدبختي و غم دوري كن. هيچگاه با بدبختي اي كه گاهي به سراغ تو مي آيد همگام نشو. بدبختي ناگزير است به سراغ تو آيد. درست چون ابرهايي كه روزي آسمان را فرا مي گيرند و روز بعد خورشيد هويدا مي شود. به ابرها بنگر. به خورشيد بنگر و به ياد داشته باش كه تو از اين دو جدا هستي. لحظات تاريك و لحظات نور از راه مي رسند. ما در چرخه اي از روز و شب، تولد و مرگ، تابستان و زمستان در حركتيم. اما اگر به ياد داشته باشيم كه ما هيچكدام از آنها نيستيم، آنگاه شادماني پديد مي آيد و با خود و با هستي در صلح و صفا قرار مي گيريم. اين همگوني و يكي بودن، اين هماهنگي. شادماني است. و آنگاه كه تو شاد بودن را آموخته باشي، روحت شروع به رشد مي كند و گرنه روحت يك بذر باقي مي ماند و هرگز به درخت تبديل نمي شود. و تا زمانيكه بذر تبديل به درخت نشود و درخت ميوه ندهد، زندگي بيهودگي است.