باران و دریا

 

همانطور كه مي آيد، ‌نمي توان آنرا نگاه داشت. نمي توان به آن چسبيد. نسيم مثل نجوا مي آيد،‌ سر و صدا نمي كند،‌ ادعا ندارد، ‌خاموش مي آيد. نمي توان صداي آنرا شنيد. ناگهان مي آيد... و خدا اينگونه مي آيد. حقيقت، سرور و عشق اينگونه مي آيند. همه آنها نجواگونه مي آيند؛ بدون طبل و دهل، ناگهان،‌ بي قرار قبلي و بدون كسب اجازه از شما مي آيند. يك باره مي آيند و اينگونه است كه نسيم مي آيد. يك لحظه هست، لحظه ديگر نيست. همانطور كه مي آيد، ‌مي رود. نمي توان آنرا نگاه داشت. نمي توان به آن چسبيد. وقتي كه هست، از آن لذت ببريد و وقتي كه مي رود، ‌بگذاريد برود. شكرگزار باشيد كه آمد و وقتي رفت، شكايت نكنيد. شكوه نكنيد. وقتي كه مي رود، ‌مي رود. كاري نمي توان كرد. اما همه ما به آن مي چسبيم. وقتي عشق مي آيد، شاد مي شويم، اما زمانيكه مي رود، آسيب مي بينيم و اين يعني آگاه نبودن،‌ ناشكري و سوتفاهم. به ياد داشته باشيد كه عشق از يك سو مي آيد و از همان سو برمي گردد. تقاضاي آمدن نمي كند. پس براي رفتن چرا بايد كسب اجازه كند؟ عشق موهبتي از فراسوها و از دنياي رازهاست و بايد اسرارآميز برود. اگر كسي زندگي را نسيم تصور كند، ديگر به آن نمي چسبد و وابسته نمي شود. او هميشه در دسترس است و هرچه روي مي دهد، برايش خوب است.

ادامه

 

سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱ + 1:6 + دریا +