باران و دریا

شب آرام بود، آنقدر که صدای نفس‌های دریا را می‌شد شنید.

ما روی شن‌های گرم قدم می‌زدیم و موج‌ها تا نوک پاهایمان می‌آمدند و عقب می‌رفتند،

مثل دلِ من که مدام میان دلهره و عشق، رفت‌و‌برگشت داشت.

تو کنارم بودی؛ نگاهت روشن، مثل ستاره‌ای که از همه نزدیک‌تر است.

لبخند زدی، و ماه کمی بیشتر خودش را نشان داد، انگار بخواهد صحنه را روشن‌تر کند تا عشق‌مان را بهتر ببیند.

باد، موهایم را بازی می‌داد و من رهایش کردم؛ بگذار همه بفهمند امشب با توام، و این دل دیگر پنهان نیست.

نشستیم، تکیه داده به سکوت شب و صدای موج.

تو گفتی هیچ‌چیز از دنیا نمی‌خواهی جز همین لحظه.

من لبخند زدم، چون نه فقط لحظه، بلکه خودِ دنیا بودی برایم.

دستت را گرفتم.

تماسِ گرم و آرامش‌بخشِ پوستت، مثل نورِ نقره‌ای روی آب پخش شد در جانم.

حرفی نزدیم. نیازی نبود.

عشق، همین سکوت بود پر از حرف‌های نگفته.

وقتی ستاره‌ها چشمک زدند، به آن‌ها گفتم:

“ما را تماشا کنید؛ این یکی عشق را با نور بنویسید، نه با کلمه.”

و دریا آرام گرفت، انگار فهمیده باشد که دو دل دارند یکی می‌شوند.

آخر شب، وقتِ رفتن، برگشتم و به ردپاهای کنار هم‌مان نگاه کردم.

دو خطِ موازی روی شن، تا بی‌نهایت کشیده شده بودند.

آنجا فهمیدم عشقِ واقعی تمام نمی‌شود؛ فقط شکلش عوض می‌شود

از موج، به نور؛ از نور، به دلِ من.

پ ن:

این لحظات عاشقانه احساساتی از عمق جان هستند که روحم طالبش است و قلبم پیدایش نمی کند

اما نوشتنش ارتعاش مرا زیاد می کند

به من حسی می دهد از جنس امید

یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴ + 16:48 + دریا +