|
باران و دریا
|
اين روزها مشغله نيست. پس چه چيز ذهن مرا درگير ميكند. من به سكوت و زمان نياز دارم. به ايستادن زمان نياز دارم. گاهي كه نميگذرد.
در اطرافم همسايهها خانه كردهاند. حالا ديگر صداي ميز را و فرش و پنجره را و گلدانهاي گل را و حتي موچههايي كه در ليوان آب روي ميز شنا ميكنند و شبها بر سرو كول هم ميخوابند و من گاهي ميانديشم مردهاند را ميشنوم. و دستانم دلشان براي حرف زدن تنگ ميشود چرا كه نميشود همه چيز را گفت. همه حرفها را اينجا زد. چرا نميشود همه خشونت را بر اين برگه خالي كرد. چرا نميشود تنفر را سرود. و ميشود از همه چيزهاي زشت خالي بود.
اين روزها تو را رها كردم كه حتي ميگفتي اين صفحه را نداري و من راه دست يافتنات را به آن گفته بودم. و دلخورم از دستت و رهايت كردم. و نتوانستم هيچ حرفي را با تو بزنم چرا كه احساس كردم با من صاف نيستي. با چيزهاي درپرده نميتوانم كنار بيايم. با ساعتهاي گمشده و دروغ های کوچک.
و شايد هيچكدام از چيزهاي بالا نباشد. فركانس ما همان چيزي كه گفته بودي تنها مفهومي بود كه هرگز دركش نكردهاي با هم جور نبود و مغز من از اين قضيه رنج ميكشيد.
نميدانم مردي را ميخواهم كه گاهي نباشد و در درونگرايي مفرط خويش غرق شود و به دنبالش بدوم. يا مردي ميخواهم با روحي وسيع كه وقتي حتي يك هفته با او حرف نميزنم انگا روحش حاضر است اما گريزپاست. يا مردي چون تو را كه به اغلب سازهايم ميرقصد و نيازهايم را برطرف ميكند با اينحال من نميتوانم با او همساز شوم و آهنگ خود را بنوازم.
پس قضيه هيچنوع عيب و عيوبي نيست و غرض نواي روح است كه با ساز تو نميخواند و آهنگ ناجورش آزردهمان ميكند و من مجبورم علارغم همه نيازهايم باز هم تنهايي بپيمايم.
ديدي كه چهقدر تلاش كردم اما انگار در روح تو خشي مانعي چيزي اتصال را به تاخير ميانداخت.
در جمع همه مردم حاضرم و در خلوت خود فرصتي نمييابم و البته كه بايد تنها شوم. تنهايي چيزي كه با آن مانوس شدهام يا شايد بيشتر به آن متعهد باشم. پس چگونه ميتوان هم كسي را داشت و هم تنها بود؟ آيا چارهاي جز انتخاب هيچيك نداريم؟
و خوب ميداني كه من ناگزير از تنها ماندم. تا اسير شدن در دستان هر كسي كه بخواهد مرا از آن خويش بداند و من خود، خويشتن را دستانش اسير ميكنم.
پس بايد پرندهاي باشم كه هرازگاهي برگردم و بر سر ديوار اين باغ بنشينم و با كسي چه و چه و جيك جيك كنم و بعد هم به ناگاه در تنهايي همه خدا را پرواز كنم.
راه به اعماق درون خود ميپويم و ميانديشم بستهبندي كردن يك انسان چه كار دشواري است و من كه هميشه ادعاي عشق داشتهام چرا حالا نميژتوانم به تو عشق بورزم. و ميرسم به اين حقيقت كه قطعا عشق حقيقت ويژهايست بين دو نفر. يا شرايط ويژهايست كه در زماني اتفاق ميافتد و به همه معشوقهايم ميانديشم كه همه فرار كردند كه چه چيز در وجودشان مرا به بند ميكشيد.
و فكر ميكنم در همان برهه عاشقشان بودم و حالا وقتي احتمال اين وجود دارد كه كسي جواب بدهد بازهم به سويش نميروم. چار كه طاقت مواجه با گرانباري عشقي فرسوده و پيموده شده را ندارم و با اينحال عشق رودخانهاي در جريان است. عشق رودخانهاي در جريان است كه از قلبم نواي دلانگيزي برميانگيزد و مدتهاست به آنگونه سابق شيفته نميشوم . ليكن گاهي كساني هستند كساني كه يافت ميشوند و ميبينم حس متفاوتي ميدهند و امان از بازي ذهن.
و من شيفته كششم و شيفته تب و تابم و دلم اما ديگر كمي درد ميكند و روح همسايهها هماكنون قرمزي بودن را بر من تابيدهاند و من بيمعشوق هنوز هم عاشقم.