باران و دریا

اين صدا از سكوت مي‌آيد. به داربند‌هاي انگور خيره مي‌شوم. و فكر مي‌كنم حتا اين رهايي نيز هديه توست.

و اين "فكر مي‌كنم" لزومي ندارد. چيز ديگري در داربندها پنهان است. آنچه خشكي مي‌گويند. تمثيل بي‌نهايت مردن. بي‌بار. چون استخوان‌هاي مانده يك مرده سال‌ها بعد از فراموشي حيات. خشكي، خشكي و باز هم خشكي.  انگشتانم هم‌چنان رونده‌اند. آيا براي توست؟ آيا در تپش زيستن در حضور توست؟ اين درد مرگ. اين زجر فراموشي. سنگيني رهايي بر گردن. كه فرو مي‌كشد دهان خنديدن. كه فرو مي‌كشد جوي‌بار.

تلخي. در گستره پهناور يك فنجان. براي پيمودن عرض. براي فرو رفتن. خداحافظي پاي‌دار.

صداي قهقهه برگ‌ها به گوشم مي‌رسد. اينجا پايان نيست. زمستان است. و پس از آن برگ‌ها دوباره بر بستر انگورها مي‌رويند. حبه. حبه. حبه. وه چه شيرين. چه فراز و چه فرود. چه رود.

از تنابنده انگورها مي‌گويم. از لحظه لحظه لغزش تن‌ها. پوست‌هاي لطيف تازه حمام‌رفته. لطافت

انگور. مثل م م م م م م ي ي ي ي ي م م م م م م م م طولاني دهان. و درخشش چشم‌ها از لذت. مثل برق در تاريكي.

 

 

" دریا"

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388
شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ + 1:6 + دریا +