باران و دریا

 

هنوز هم اينجا هستم. در خلوتم با خويشتن. برسنگي بلند كه گاهي بر بالايش چنبره مي‌زنم. با چاهي عميق پيش پايم كه گاهي اعماقش را مي‌كاوم. با وسعت آسمان كه حالا ديگر مي‌توانم بال بگشايم و بر فرازش به پرواز درآيم. به بال‌هاي رنگي خويش بنگرم و مستانه آواز بخوانم. و خود را در لباسي سپيد بيابم در انتظار داماد بازهم شاعرانه شد. كاش شعر بود تزريق شعر است كه گاهي مرا ازخويشتن دور مي‌كند و شعر حقيقي در واقع خودم هستم كه گاهي شعر بين ما فاصله مي‌اندازد.

بر دامنه اين حروف و وسعتشان لنگر انداخته‌ام و شادم كه اين حروف هستند ومن قدرشان را مي‌دانم.  بر تكيه‌گاه محكم كلمات تكيه زده‌ام و احساس مي‌كنم دوباره جوان شده‌ام.

حالا كمي پايين تر مي‌رويم. ديگر آب راه تنفس را بسته است و ما به مردن فكر مي‌كنيم. به خوابيدن ابدي. و آرامش مرگ بر پيكرم فرود مي‌آيد. نمي‌دانم چه چيز خواست از مرگ چهره بدي برايم بسازد. من كه هميشه با مرگ مانوس بودم. اما بازهم همان افسانه هميشگي شده‌ام با آغوشي باز براي مرگ.

چه قدر فراموشم شده بود مرگ. كدام پرده ظاهري مرا از اين آن جدا كرده بود تا گستره و نور آن را فراموش كنم.

قبل از اينجا ناگاه سقوط كردم. در ميانه همان چاه معلق باقي ماندم و آنقدر اشك ريختم كه سر رفت. اما نه انگار. آن چاه سوراخي بود از اين سوي زمين به آن سويش. اين شد كه اشك‌هايم هرگز دريايي نشد و از سوراخ انتهاي زمين در كهكشان پخش مي‌شد. با زهم رها شدم و من هم از سوي ديگر زمين پرت شدم بيرون و مجبور شدم دست‌هايم را باز كنم و پرواز كنم.

اين شد كه پرنده شدم.

هان. قبول نداريد اين كلمات و حروف معجزه مي‌كند در انتهاي شب و نمي‌گذارند آسوده بخوابم و مي‌خواهند باز هم از آنسوي ديگر سوارخ پرتم كنند بيرون؟

ديگر اعماقي نيست مي‌خواهم خودم را بالا بياورم. چند نفري مرده‌اند.

 

پنجشنبه دهم بهمن 1387

سه شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۰ + 13:51 + دریا +