|
باران و دریا
|
دو جرقه بودیم در دو سمتِ خاموشی
و تقدیر، آهِ بلندی شد که میانمان افتاد
تا ببینیم، چهطور دو سکوت میتوانند گرم شوند.
من از خاکسترِ دلتنگی آمده بودم،
تو از شعلهی بینامِ شوق.
دیدارمان، هوا را واژگون کرد —
دما بالا رفت بی آنکه صدایی باشد،
فقط لرزشِ ظریفی در بیرونِ جهان:
حضورِ تو بر پوستِ لحظه.
هیچ چیز مشتعل نشد، فقط معناها ذوب شدند.
واژهها شرم کردند از تعریفِ ما،
و حتی نگاه، سوخت در پرتوِ نگاهت.
دو روح، بیمرز،
شبیه نفسی که خودش را میبوید،
شبیه آتشی که از خودش دوباره زاده میشود.
در همرسیدنمان، نه فردی مانْد، نه زمان.
فقط گرما،
گرمایی که از جنسِ سوختن نبود،
از جنسِ دانستن بود.
تو، آتشِ نفسِ من بودی،
من، تابِ ماندنِ تو.
و جهان در میانمان ایستاده بود،
تا ببیند آیا ممکن است آتشْ آرام بماند ــ
وقتی عشق درونش میجوشد؟
دریا