باران و دریا

چاره‌اي جز از غم گفتن نيست. اين‌بار را به خاطر تو و اشك‌هايت مي‌سرايم كه هر قطره‌اش براي دستانم رطوبت كاشتن يك درخت است در برهوتي خشك. اين رفتن و رفتن و همواره در بياباني در برابر سايه وجودت ركوع كردن.

كه تو تجسم همه خدايي اي عشق.

سايه‌سار درخت خون‌بار تو كبوتري ندارد. برگ‌ها برهنه يك غروب در آستانه شاخه‌هاي خشكند. و من چاره‌اي ندارم تا باز هم سياه بپوشم و براي اشك‌هاي تو بگريم كه تك تك رحلت مي‌كنند.

بايد بباري كه ريختن تو هرچند مي‌سوزاند اين زمين تشنه را خاطره باران را زنده مي‌كند با دست‌هاي در بند و دست‌بندهاي داغ. بايد بباري هرچند خون تا شايد دريايي براي قايقي بسازيم كه سال‌هاست تشنه مانده است.

بايد بروم. بايد بمانم. بايد سرگردان مجنون اين بيابان باشم به جستجوي تو در مقابلم.

بايد سكوت كنم در برابر حجم غم. همچون گلوي خاموش مانده يك پرنده در كنج قفس بي‌يار.

 

 

 

"صبا "

نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388
شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ + 0:40 + دریا +