|
باران و دریا
|
لینک :نگاهی گذرا به سینمای آرمانی گلوبر روشا
نگاهی به فیلم "گمشده در ترجمه" ساخته ی سوفیا کاپولا

نیمه شب در پاریس (Midnight in Paris)
کارگردان: وودی آلن / فیلمنامه: وودی آلن / مدیر فیلمبرداری: داریوش خنجی / تدوین: آلیسیا لپسلتر / موسیقی: استفن رمبل / بازیگران: اوون ویلسون، ماریون کوتیار، ریچل مک آدامز، آدرین برودی، کتی بیتس، کارلا برونی، کوری استول / محصول: 2011، آمریکا، اسپانیا، فرانسه / مدت زمان: 94 دقیقه
عشق را زیر باران باید جُست ...
هفتاد و شش ساله است، اما هنوز جوان و تازه. هنوز مشتاق و هیجان زده. هنوز گیرا و دلنشین. هنوز بدیع و چشمنواز و هنوز ستودنی و ستایش برانگیز. حرف از وودی آلن است. فیلمسازی که در دهه هفتاد کمدی منحصر بفرد خود را با «آنی هال» به اوج برد و اکنون در پس قریب به چهل سال از آن تاریخ با سرک کشیدن به نیمه شب های رویایی پاریس سالهای 1920، و هم پیاله شدن با مفاخری چون همینگوی، فیتزجرالد، بونوئل، دالی، من ری و ... باز هم حرفی تازه و شنیدنی را مطرح می کند. «نیمه شب در پاریس» فیلم زیبایی است، بیشتر به خاطر صداقت بیاناش. اینکه آلن حالا که دیگر به دنبال شهرت نیست که سالهاست نبوده، با نهایت خلوص حرف میزند و آنچه پیش رویمان میگذارد تنها حدیث نفس کسی است که برای دوست داشتناش نیازی به خرج محبت نیست. آلن این بار از عشق حرف میزند که در خلقی نو چقدر کارآمد است. گیل پنتر (با بازی زیبای اوون ویلسون)، که شیوه بیان و حرکت، نطق های بیوقفه و خلبازیهای ساده انگارانهاش، به شدت وودی آلن سالهای هفتاد را به یاد می آورد، نویسندهای است که در خلقی تازه، به استیصال رسیده و برای نجات قطعاً نمیتواند به نامزدی سطحی و ظاهربین، پدرزنی عبوس و خودبین و دوستانی دمدمی، دل ببندد! و در این حال که نومیدانه بر سنگفرش کهنه کویی پاریسی تکیه داده، به مدد نوعی از واقعگرایی جادویی (Magic Realism) نظیر آنچه در آثار مارکز یا همین فیتزجرالد میبینیم، به سالهایی میرود که همینگوی دمخوری چون فیتزجرالد داشت و دالی یاوری چون بونوئل. به سالهایی که منتقد پیکاسو، گرترود استاین بود و تی. اس. الیوت بر سر میز جیمز جویس قهوه صبحاش را مینوشید. تا سرانجام از این گذر رویایی برسد به پاسخ این سوال که چرا گیل پنترهای عصر حاضر به انعقاد فکری و هنری رسیدهاند. برسد به مفهوم حقیقی عشق و دوست داشتن و ارتباط آن به تعالی هنر و ادب. مقصود آلن از پرسههای نیمه شبانه در لابلای خطوط سالهایی نه خیلی دور، قیاس نسلهایی است که به لحاظ ایجاد ارتباط احساسی و عاطفی با یکدیگر فرسنگ ها فاصله دارند ولو آنکه اختلاف تاریخی آنها از یک قرن تجاوز نمیکند، و همین احساسات غنی است که بازتاباش در آینه آن آثار متعالی از آن هنرمندان گرانمایه تجلی یافته.
به زبان سادهتر، آلن رمز ماندگاری و جاودانگی یک اثر هنری را به درستی در روحی پنداشته در یکایک سلولهای وجود خالق و نه در تلاشی خستگیناپذیر و طاقتفرسا همراه با زور زدنهای بینتیجه، به امید تراوش گوهری به نام هنر. آن چنانکه شخصیت محوریاش، گیل پنتر، را پس از سلوک و نه پرسه، در نیمهشبهای شهری به سِحرآلودگی و اهمیت پاریس، به حقیقت هنر میرساند. بدین سان که از آن پس بر ضد خود انقلاب میکند، طرح خلقی نو را از عشق الهام میگیرد و همکلامی مییابد که مثل خودش قدمزنی بر سنگفرش نمناک و در زیر چتر ابر بارانخیز را در تمناست ....
آرش سیاوش